ئل فرعی و جزئی با اصول کلی تعارض داشته باشند، چون مسائل فرعی و جزئی اگر اقتضای عملی را نکند، باید دست نگه داشت و اگر اقتضای عملی را بکند، در این صورت مراجعه به اصول کلی، همان راه راست می باشد.
مسائل جزئی با مراجعه به مسائل کلی، تأویل و حکمی برایشان صادر می شود. هر کس عکس این را انجام دهد، از حد گذشته و کار نابهنجاری کرده و مورد مذمت و نکوهش قرار می گیرد؛ چون کسی که از امور متشابه و مبهم پیروی می کند، مورد مذمت و نکوهش قرار می گیرد، پس چگونه به امور متشابه به عنوان دلیل اعتنا می شود و حکمی از احکام شرعی بر آن بنا می شود؟ وقتی آیات متشابه ذاتاً دلیل نیست، از این رو دلیل قرار دادن آن، بدعت و نوآوری در دین است. 
نمونه‏ی آن در میان امت اسلامی، مذاهب و عقاید ظاهری ها راجع به اثبات اعضا برای پروردگار – پاک از نقایص و معایب- از قبیل چشم، دست، پا، چهره، حواس پنجگانه، جهت و...مانند آنها می باشد که برای موجودات حادث ثابت می شوند.(1) 
مثال دیگر این است که گروهی معتقد بوده اند که قرآن، مخلوق است. اینان در این خصوص به متشابه استناد کرده اند. دلیل متشابهی که بدان استناد کرده اند، دو صورت دارد: عقلی- بنا به پندارشان- و سمعی.
-عقلی آن است که صفت کلام از جمله‏ی صفات است و از نظر ایشان ذات خدا به طور کلی از ترکیب، دور است و اثبات صفات برای ذات خدا، قائل شدن به ترکیب ذات است که امری محال است؛ چون ذات خدا یکی است. پس امکان ندارد که این ذات متکلم به کلامی قائم به ذات باشد همان طور که امکان ندارد قادر به قدرتی قائم به ذات یا عالم به علمی قائم  به ذات و...و دیگر صفات باشد.
به علاوه، کلام جز به وسیله‏ی اصوات و حروف، درک نمی شود و همه‏ی اینها صفات مخلوقات و موجودات حادث بوده و خداوند از آن منزه و بری است.
پس از این اصل به تأویل آیه‏‌ی:(وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَى تَکْلِيمًا) النساء: ١٦٤و مانند آن می پردازند. 
-صورت سمعی،مانند این آیه:(اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَيْءٍ) الزمر: ٦٢ قرآن یا شیءاست یا شیء نیست.چیزی که شیء نیست، عدم است ولی  قرآن موجود و ثابت است. و اگر شیء است،آیه ی مذکور شامل آن هم می شود. بنابراین، قرآن مخلوق است. مریسی در مقابل عبدالعزیز مکی رحمه الله این گونه استدلال کرد.
این دو شبهه برخاسته از استناد واستدلال به آیات وادله ی  متشابه می باشد؛ چون آنان خداوند را با مخلوقات مقایسه کرده و ماورای آن را درک نکرده اند. پس معانی خطاب و قاعده ی عقول را رها کرده اند.
-راجع به رها کردن قاعده ی عقلی باید گفت که اینان به این آیه توجه نکرده اند:(لَيْسَ کَمِثْلِهِ شَيْءٌ ) الشورى: ١١.این آیه، هم نقلی است و هم عقلی؛ زیرا موجودی که با یک مخلوق به هر صورتی مقایسه شود، آن موجود مانند آن مخلوق است؛ چون آنچه برای یک چیز واجب می شود برای مثل آن چیز هم واجب می شود. پس همان طور که این آیه دلیلی علیه تشبیه به مخلوقات است، دلیلی علیه اینان نیز می باشد؛ چون آنان در تنزیه صفات خدا، با او مثل مخلوقات برخورد کرده اند به گونه ای که تصور کرده اند که متصف بودن ذات خدا به صفات، مقتضی ترکیب در ذات خدا است.
- راجع به معانی خطاب باید گفت که عرب از عبارات:(السمیع البصیر)، (السمیع العلیم)،(القدیر) و مانند آنها چیزی فهم نمی کند جز اینکه این موجود، شنوایی و بینایی و علم و قدرتی دارد که به آنها متصف است. پس خارج ساختن این عبارات از معانی حقیقی شان که قرآن با آن نازل شده، در واقع خارج ساختن از اساس قرآن و روی آوردن به پیروی از آیات متشابه بدون هیچ  نیازی می باشد، به گونه ای که این صفات را به حالاتی که عالم بودن و قادر بودن است، برگردانده اند.
پس آنچه که درباره‏ی علم و قدرت به آن چسبیده اند، در عالم بودن و قادر بودن هم بدان چسبیده اند، چون این صفات یا موجود است که آن وقت ترکیب لازم می آید و یا معدوم، که عدم هم نفی محض می باشد. 
اما اینکه کلام به وسیله‏ی اصوات و حروف تحقق می یابد، بر اساس نگرش در کلام نفسی است که در کتاب های اصول بیان شده است.
راجع به شبهه‏ی سمعی که بدان  استناد نموده اند، باید گفت که گویی این شبهه از نظر ایشان، شامل توابع چیزی می شود، چون از نظر آنان، عقل اساس است و بدان تکیه می شود اما به وسیله‏ی این دلیل، گرفتار چیزی دیگر شده و از حقیقت موضوع فرار کرده اند، چون آیه‏ ی:(اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَيْءٍ)الزمر: ٦٢ یا بر عموم اش اطلاق می شود که در این صورت چیزی از آن خارج نمی شود و یا بر عموم اش اطلاق نمی شود. اگر بر عموم اش اطلاق شود، این حکم شامل ذات و احوال خدا که به جای صفات برای خدا اثبات کرده اند، نیز می باشد، و اگر بر عموم اش اطلاق نشود، تخصیص دادن آن یا بدون دلیل است که این خیره سری است و اگر به وسیله ی دلیلی می باشد، این دلیل را آشکار کنید تا ما هم در آن تأمل کنیم و بدان بنگریم. مانند این مطلب، در اراده اگر کلام را به آن برگردانند و دیگر صفات در صورتی که بدان اقرار کنند یا احوال در صورتی که آن را انکار کنند، نیز وجود دارد. این سخنان با این عده به تناسب وقت گفته می شود. چیزی که مربوط به این موضوع است، انواع دیگری از ادله است که مقتضی بدعت بودن این مذهب و سازگار نبودن آن با قواعد شریعت می باشد.
از عجیب ترین چیزهایی که در این زمینه آمده، روایتی است که مسعودی نقلش کرده و آجُرّی در کتاب «الشریعه» به طور مفصل تر از آنچه مسعودی ذکر کرده، آن را آورده است. عبارت در اینجا از آنِِ مسعودی است و برخی از الفاظ اصلاح شده اند. مسعودی گوید:
« صالح بن علی هاشمی گوید: روزی از روزها در حضور مهتدی(2) نشسته بودم و راجع به گرفتاری ها و ستم هایی که بر مردم می رود، سخن می گفتیم. دیدم که مردم به آسانی نزد وی می آیند و از جانب او نامه هایی به نواحی مختلف که مردم آنجا مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند، فرستاده می شد که من این کار را کار نیکی دانستم. به گوشه‏ی چشم به او نگریستم، دیدم که به داستان ها نگاه می کند. وقتی رویش را به طرف من بلند کرد، سرم را پایین انداختم. انگار دانست که چیزی در درونم است. به من گفت: ای صالح! گمان می کنم چیزی در دل داری که دوست داری آن را بیان کنی. صالح بن علی هاشمی گوید: آری، ای امیر مؤمنان! او ساکت شد. وقتی از نشستن اش فارغ شد، دستور داد که آنجا را ترک نکنم و خودش بلند شد. مدت طولانی نشستم، آنگاه به سوی او بلند شدم در حالی که روی جانمازی بود. به من گفت: ای صالح! آیا آنچه را که در دل داری به من می گویی یا من آن را به تو بگویم؟ گفتم: بلکه گفتن آن از سوی امیر مؤمنان نیکوتر است. گفت: به نظر می رسد تو آنچه را که در نشست ما دیدی، کار خوبی دانستی و گفتی: خلیفه‏ی ما چه خوب خلیفه ای است اگر مثل پدرش قائل به خلق قرآن نباشد. گفتم: آری، این چنین است.                  
گفت: مدت زمانی بر این عقیده بودم تا اینکه نزد واثق یکی از بزرگان اهل فقه و حدیث آمدم. در حالی او را دیدم که درِ راه ورودی، بسته شده بود. او انسانی قدبلند و پیرمردی خوش سیما بود. سلام نما