 گرفتم که به آن سخنان استناد و اتکا کنم. به شهر غزنه رسیدم. پادشاه مرا دیدار کرد و نفس راحتی کشید. سپس مردمان را جمع کرد و فرد اسماعیلی مذهب همراه ابوبکراسماعیلی در آنجا حضور به هم رسانیدند. پادشاه به فرد باطنی گفت: سخن ات را بگو تا امام آن را بشنود. وقتی سخنانش را بیان کرد، حافظ ابوبکر اسماعیلی به او گفت: چرا؟ وقتی ملحد آن را شنید، گفت: این امام سخنان و عقاید مرا می داند و سراسیمه و متحیر شد. ابوبکر اسماعیلی گفت: از آن وقت به بعد رفتم و به خواندن علم کلام امر شدم و دانستم که علم کلام ستونی از ستون های اسلام است». ابن عربی گوید: « وقتی به اینجا رسیدم، گفتم: اگر اجِل من به تأخیر افتد، شبیه قضیه‏ی ابوبکر اسماعیلی است. رو به ابوالفتح  شیعه مذهب کردم و به او گفتم: اگر از عَکّ پیش از بودن با این دانشمند بیرون می رفتم، جز ایام کمی هرگز سفر نمی کردم به تبحر و معرفت اش در علم کلام بنگر. به من گفت: کدام چیز خدا است؟ فقط امثال او این سؤال را می کرد. ولی اینجا نکته ای هست که باید امروز آن را از وی یاد بگیریم و میهمان او باشیم. آن نکته هم این است: چرا گفتی: کدام چیز خدا است؟ و در میان حروف استهفام تنها به «أیّ» اکتفا کردی و همزه و هل و کیف و أنّی و کم و ما واَم را رها کردی. تازه«أی» هشتمین حروف استهفام است؟!
این سئوال دوّم از فلسفه‏ی دوّم طرح سئوال او بود که:«أی» در استهفام دو معنا دارد، کدام معنا مورد نظرت بود؟ و چرا با حرفی که احتمال دو معنا دارد، سئوال کردی و با حرفی که فقط یک معنا دارد و صریح است، سئوال نکردی؟ آیا این سئوال بدون علم و تحقیق و بدون حکمت از تو سر زد یا نه حکمتی مورد نظرت بود؟ لطفاً برای ما توضیح بده.
وقتی سر این سخنان را باز کردم و آن را بسط و شرح دادم، چهره اش تغییر کرد تا جایی که از ترس، چهره اش زرد شد همان طور که ابتدا از روی حقد و کینه، چهره اش سیاه شده بود. او داشت می مرد و یکی از دوستانش که در سمت راست اش بود به طرف دیگرش به او گفت: این کودک، دریای وسیعی از علم و دانش است و هرگز مثل او را ندیده‏ایم. و آنان کسی را که اندکی جان در بدن دارد، ببینند حتماً او را نابود می کنند؛ چون حکومت و قدرت در دست دارند و اگر رفعت و سربلندی دولت شام نداشتیم و والی عَکّ به ما توجه و عنایت نداشت، به او نامه می نوشتیم که خیلی در حق ما نیکی کرده و بی نهایت ما را مورد اکرام و احترام قرار داده که معمولاً از دست شان نجات پیدا نمی کردم.
وقتی آن سخن درباره‏ی تعریف و تمجید از من، شنیدم، از کسانی که جلو من بودند، درخواست کردم و گفتم: این جلسه ای بزرگ است و سخنان زیادی در این زمینه هست که نیاز به تفصیل دارد، آن را به روزی دیگری موکول می کنیم. بلند شدم و بیرون رفتم. آنان نیز همه شان همراه من بلند شدند و گفتند: باید کمی اینجا بمانی. گفتم:نه، نمی مانم.
 خیلی سریع پابرهنه از آنجا بیرن رفتم و به طرف دروازه دویدم تا اینکه به شاهراه رسیدم. آنجا کمی ماندم و مژده‏ی حیات را به خودم دادم. تا اینکه آنان پس از من بیرون آمدند و کفش هایم را برایم آوردند. آن را پوشیدم و خندان همراهشان راه رفتم. آنان وعده‏ی جلسه ای دیگر را از من گرفتند. به این عده وفا نکردم و از دست شان فرار کردم و ترسیدم که اگر به وعده ام وفا کنم، مرا بکُشند».
ابن عربی می گوید:« دوستان ما در مسجد الأقصی به من گفتند: استاد ما ابوالفتح نصر بن ابراهیم مقدسی با یکی از بزرگان شیعه نشستی داشت. او از فساد و تباهی مردمان نزد او شکایت کرد و اظهار می کرد که این وضعیت فقط با خروج امام منتظر اصلاح می شود. نصر به او گفت: آیا خروج او وقت معلومی دارد یا خیر؟ فرد شیعه مذهب گفت: آری، وقت معلومی دارد. ابوالفتح گفت: آیا امام منتظر، شخصی معلوم است یا مجهول؟ گفت: معلوم است. نصر گفت: این خروج چه وقت تحقق می یابد؟ شخص شیعی گفت: وقتی مردمان دچار فساد و تباهی شوند. ابوالفتح گفت: پس چرا او را از مردم پنهان کرده اید حال آنکه جز شما همه شان دچار فساد و تباهی شده اند. اگر شما هم فساد و تباه شوید، قطعاً خروج می کند. پس سریع او را از زندان آزاد کردند و با عجله به مذهب ما روی آوردند. او هم متحیر و شگفت زده شد.
راوی گوید: به گمانم این ماجرا را از زبان استادش، ابوالفتح سلیمان بن ایوب رازی، آن امامِ زاهد شنیده است».
آنچه که ابن عربی(10) و دیگران نقلش کرده اند، به پایان رسید. در کتاب مذکور«العواصم»، فایده‏ی زیادی برای کسی که می خواهد از اصول امامیه و باطنیه آگاه شود، وجود دارد و در لابلای کتاب، مثال ها و نمونه های زیادی از این قبیل موارد یافت می شود.
----------------------------------------------------------------------------------
1) او عون بن عبدالله بن عتبه بن مسعود هذلی، ابوعبدالله کوفی می‏باشد. وی انسانی زاهد و فقیه و مورد اعتماد بود که پیش از سال 120 هجری قمری وفات یافت.
2) او یزید بن صهیب، ابو عثمان کوفی معروف به فقیر می‏باشد. وی انسانی ثقه و از تابعین طبقه‏ی پایین تر از طبقه‏ی وسط می‏باشد.
3) مسلم به شماره‏ی 191 آن را روایت کرده است. قِراطیس- با کسر و ضمهِ قاف- صحیفه ای است که در آن می‏نویسند. به خاطر سفیدی زیادشان پس از غسل واز بین رفتن آثار سیاهی به قرطاس تشبیه شده اند.
4) او عبیدالله بن حسن بن ابی الحر تمیمی عنبری بصری قاضی می‏باشد. وی انسانی ثقه و از بزرگانِ اتباع تابعین بوده که به سال 168 ه.ق دارفانی را وداع گفت.
5) او یحیی بن موسی، ابوموسی، ابن ابی العلاء قتبی باهلیِ اهل بصره است. از نافع روایت حدیث کرده و یحیی بن معین او را ثقه دانسته است.
6) او احمد بن زهیر بن حرب بن شدّاد است. اصلیتش نسائی بوده و در بغداد زیسته است. وی ملقب به ابوبکر بن ابی خیثمه است که حافظ بزرگ و صاحب کتاب«التاریخ» می‏باشد. به سال 198 ه.ق درگذشت.
7) او سیلمان بن منصور بن سلیمان است. کنیه اش ابوایوب واسطی می‏باشد. وی آگاه به نسب و تواریخ و شرح حال و زندگینامه‏ی افراد بوده است. در سال 168 ه.ق وفات یافت. 
8) او محمد بن عبدالله بن محمد، ابوبکر بن عربی اندلسی اِشبیلی است. به دمشق آمد و آنجا علم و دانش را فرا گرفت. او صاحب کتاب«عارضة الأحوذی فی شرح کتاب الترمذی» می‏باشد.
9) او امام و حافظ، شیخ «الاسلام، ابوبکر احمد بن ابراهیم بن اسماعیل جرجانی، بزرگ شافعی ها در منطقه‏ی خودش می‏باشد. وی به سال 371 ه.ق درگذشت.
10) ابن عربی، فقیه مالکی مذهب می باشد.قسم دوم- این قسم هم چند نوع است:
صاحب این قسم کسی است که خودش استنباط نکرده بلکه از دیگر مجتهدان و استنباط کنندگان پیروی کرده به گونه ای که به این شبهه اعتراف کرده و آن را تأیید و تصویب نموده و به جای صاحب این رأی، به سوی آن دعوت می‏کند؛ زیرا در دلش خوب جای گرفته است. این شخص هم مانند شخص قبلی است هر چند به آن حالت و وضعیت نرسیده، ولی محبت این مذهب  آن چنان در دلش جای گرفته که به خاطر آن با مخالفانش دشمنی و با موافقانش دوستی می نماید.
صاحب این قسمت، از استدلال بی بهره نیست. او به کسانی ملحق می شود که در این شبهه صاحب نظ