لوغ به رشد و نمو تدريجي خويش ادامه مي‌دهد و حالت تا جواني و سپس پيري ادامه دارد آنگاه به دوران ضعف و ناتواني برگشته سپس پيري و كهولت و سرانجام سپري شدن وقت حيات و بلآخره مرگ خواهد رسيد و دوباره به خاك برمي‌گردد و به همان حالت اوليه تبديل مي‌شود.
همه مراحل در هر چيزي در عناصر، در صفات، در زمان، در درجه حرارت و دما و در تمام آنچه براي آفريدن موجود زنده‌اي لازم است و در آماده كردنش براي انجام وظايف لازمه اش، خاضع و مطيع نظام مقادير معلوم هستند.
اين مثال دومي نيز براي اثبات نقض تمامي آن چيزهايي در زمينه تغيير و تحول بيان داشته اند كافي است پس ايده، انباشته شدن و تراكم مقرر براي ايجاد شدن‌ها فكري نقض شده است، چون زندگي و حيات در جواهر و اعراض تابع نظام مقدار محدود و معلوم است و تسليم فكر تراكم كمي و تغييرات جهشي و ناگهاني كه اساس تفكر كمونيستي است نمي‌باشد، چون حيات بر وفق نظام تدريجي سير مي‌كند و با تغييرات ناگهاني و جهشي يا تصادف آنطور كه مي‌گويند توافق ندارد.
اين دو مثال نمونه‌اي از هزاران مثال در نقض و رد سخنان كمونيستها در عقيده و تغيير و تحول بر اساس آنچه قصد مي‌كند مي‌باشد. و با نقض شدن اين اصل كمونيستي در تفسير هستي مبدأ ديگرشان كه حيات است را وظيفه‌اي از وظايف ماده مي‌داند نقض مي‌گردد كه گويند: هرگاه كه تركيبات مادي به وضعيت خاصي از تغييرات رسيد حيات ايجاد مي شود.
آخرين چيزي كه دانشمندان غربي و شرقي به آن رسيده اند چيزي كه در راه آن هزاران ميليون و دهها سال را وقف كرده اند اين قانون قطعي علمي بوده است كه حيات تنها از حيات تولد مي‌يابد و وسايل علمي انسان قادر به تبديل ماده‌اي كه فاقد حيات است به كوچكترين و بسيط ترين موجود زنده نيست.
تفكر مرتبط با حيات و نشانه‌اي از نشانه هاي او و صفتي از صفاتش مي‌باشد از ماده‌اي كه مرده و فاقد شعور است هرچند عالي باشد ممكن نيست يكي از وظايفش آن فكر كردن باشد.
بنابراين براي ابطال اين اصل از اصول ماركسيستي و بقيه ماديين علوم انساني ما را كفايت است بر اين اساس چنين ادعايي داراي هيچ دليل عقلي و يا علمي نيست و از جمله لوازمات همان مبدأ و اصل باطل آغازينشان مي‌باشد كه معتقد بودند ماده اساس و جوهر هستي است.نظريه دوم: رشد و تكامل:
چنانكه گذشت هنگامي كمونيستها نظريه داروين را در مورد تكامل شنيدند به سمت آن گرايش يافتند و غايت گم شده خويش را در آن يافتند و بخاطر موضع گيري هاي سابقشان آن را ابراز داشته و اعلام كردند: اين نظريه باعث ياري و كمك ماديت گرديد.
جون لويس مي‌گويد: داروين تلاش نمود آن ثمره تغييرات تكاملي كه بر تحويل انواع مبتني است كه در عصرهاي متوالي از سادگي به جهت پيچيدگي تغيير كرده است چيزي كه در زمانهاي متأخر آشكار گرديد… و انسان خودش به شكل خاص و جدا از حيوانات ديگر آفريده نشده است بلكه او نيز نتيجه ثمره همان حركت تكاملي است.
نظريه تكامل تنها نيروي مافوق طبيعي را از آفرينش خلق دور نمي‌گرداند بلكه به جاي آن، تغييرات طبيعي حيات را جايگزين مي‌گرداند و اين نظريه به تحقيق امري جديد و اغفال كننده است.
آنگاه كه ماديها از اين نظريه خبيث متأثر گشتند براي ما آشكار گرديد كه در ادامه خلاصه‌اي از اين نظريه را همراه ابطال و رد آن خواهيم آورد.
نظريه سوم: ايجاد و آفرينش طبيعي مخلوقات
چنانكه گذشت آنها ماده و طبيعت را يك چيز مي‌دانند و آنگاه كه سختگيريهاي انحرافي را در معابد كنيسه ها مشاهده كردند گفتند: آفرينش تنها از طبيعت ناشي مي‌شود حال به بررسي درستي اين نظريه بنگريد، آيا طبيعت شايستگي آفريدن را دارد؟ اين مطلب جعلي و دروغين در زمان ما رواج پيدا نمود حتي در ميان كساني كه به گمان خود در علوم مادي به نبوغ هم رسيده بودند رواج يافت و بسياري از افراد وجود و حدوث اشياء را بوسيله آن تفسير و توصيه نمودند و گفتند كه: طبيعت همان چيزي است كه ايجاد مي‌كند و مي‌آفريند. آنها بايد سؤالي را جواب دهند: منظورشان از طبيعت چيست؟ آيا قصدشان از طبيعت ذات اشياء است؟ يا مقصودشان از طبيعت سنتها و قوانين و مقررات است كه بر نظام هستي حاكم است؟ يا منظورشان قدرت ديگري خارج از هستي است كه آن را ايجاد و ابداع مي نمايد؟
طبيعت در لغت به معني خلق و آفرينش است اما امروز در اذهان مردم داراي مفاهيم متعددي است.
1. مفهوم اول اينكه منظور از طبيعت ذات اشياء است، پس بي جان و گياه و حيوان و همه كائنات طبيعت مي‌باشند اما اين يك مفهوم غيردقيق است كه فاقد استحكام لازم است چون اين سخن براي نظريه قبلي كه معتقد بود شيء ايجاد كننده خود مي‌باشد ترديد ايجاد مي‌نمايد يعني آنها مي‌گويند: هستي آفريننده هستي است و آسمان، آسمان و زمين زمين را آفريد و كون و هستي انسان و حيوان را آفريده است اين سخن به نسبت خلق و آفرينش وجود و هستي بطور طبيعي از تفسير كردن آب بوسيله آب تجاوز نمي‌كند، و اينكه اشياء ذات خويش را بوجود آورده اند به معني جمع حادث و حادث شونده و خالق و مخلوق در يك زمان است و چنانكه گذشت عقل انسان نمي پذيرد و يك چيز بوجود آورنده خود باشد همانگونه اشياء چيزي را كه كاملتر از خودشان باشد نمي‌آفرينند و زمين و ستارگان و خورشيد و قمرها مالك عقل و گوش و چشم نيستند و خود فاقد آنند پس چگونه انساني را كه شنوا و بينا و داناست مي‌آفريند؟ اين امري نشدني است پس ابطال اين نظريه آشكار است و اين از دو امر خالي نيست.
1.	يا ادعاي بدون دليل است در مورد اينكه اشياء بدون هيچ شيء واجد ذات خويش شده اند.
2.	يا اينكه خالق و مخلوق در آن‌ِواحد با هم متحد شده اند يعني سبب عين مسبب است و اين محال است بلكه از جمله امورات متناقض است كه احتياج به شرح  و بسط ندارد.
اگر بگويند: آفرينش همه اينها تصادفي بوده است: براي ما به يقيين ثابت گشته چنانكه خواهد آمد كه در آفرينش هستي تصادفي در كار نيست، از جمله چيزهايي كه به انتشار اين نظريه كمك كرده است: نظريه تولد طبيعي است كه از جمله دلايل آن اين است كه دانشمندان طبيعي شاهد ايجاد كرم در فضولات انسان و حيوانات بوده اند چنانكه باكتريها با تغذيه از خوراكيهاي فاسد بوجود مي‌آيند، و اظهار مي‌دارند: بنگريد كه اين موجودات زنده چگونه از طبيعت تنها بوجود مي‌آيند و اين نظريه باعث گمراهي و سرگشتگي دلهاي بت پرستان جديد شد و آنها را از هدايت پروردگار دور نمود، اما ديري نپاييد دانشمند مشهور فرانسوي پاستور ابطال اين نظريه را آشكار نمود و ثابت كرد توليد كرم و ايجاد باكتري كه به آن اشاره شد ذاتاً از طبيعت آفريده نشده اند بلكه از موجودات ريز ديگري كه با چشم قابل ديدن نيست ايجاد شده اند و اقدام به آوردن دلايل و شواهد نمود تا ديگر دانشمندان را به تصديق گفته خويش وادارد، لذا غذا را در گوشه‌اي دور از هوا قرار داد و باكتري را با جوشاندن ميراند در نتيجه باكتري جديد توليد نشد و طعام نيز فاسد نگرديد و غذاهاي محفوظ و ماندگار دليلي بر اثبات اي