عثمان ذوالنورینس
(بررسی و تحلیل زندگانی خلیفه سوم)
مؤلف:
دکتر علی صلابی
عالمان اهل عمل، دعوتگران با تقوی، دانشجویان زحمتکش و فرزندان برومند این امت اسلامی، خداوند بزرگ را با اسماء وصفات والایش مورد استدعا قرار میدهم که این اثر را در پیشگاه ملکوتیش مورد قبول قرار دهد.
زیرا خداوندأمیفرماید:
﴿ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا ١١٠ ﴾[الکهف: ۱۱۰]
«پس هر کس که خواهان دیدار خدای خویش است، باید که کار شایسته کند، و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد».
إِنَّ الحَمْدَلِله نَحْمَدُه، ونَسْتَعِینُه، ونَسْتَغْفِرهُ، ونَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُرُورٍ أَنْفُسِنا، وَمِنْ سَیِّئَاتِ أَعْمالِنا، مَنْ یَهْدِهِ اللهُ فَلامُضِلَّ لَه، وَمَن یُضْلِلْ فَلاهادِیَ لَه. وأَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إلاَّ اللهُ وَحْدَه لا شَرِیكَ له، وأَشْهَدُ أَنْ مُحَمَّدًا عَبْدُه ورَسُولُه.
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ ١٠٢﴾[آل عمران: ۱۰۲]
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا وَبَثَّ مِنۡهُمَا رِجَالٗا كَثِيرٗا وَنِسَآءٗۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِي تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلۡأَرۡحَامَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيۡكُمۡ رَقِيبٗا ١﴾[النساء: ۱].
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدٗا ٧٠ يُصۡلِحۡ لَكُمۡ أَعۡمَٰلَكُمۡ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا ٧١﴾[الأحزاب: ۷۰- ۷۱].
این کتاب در ادامه مطالعۀ تاریخ خلفای راشدین و بعد از کتابهای ابوبکر صدّیقسو عمر فاروقسدر مورد شخصیت و دوران خلافت عثمان بن عفّانسنگاشته شده است. هدف از تألیف این سلسله کتابها، آن است که با مطالعه عصر آن بزرگواران درسها گیریم و پندها پذیریم و با شناخت سنتها و قوانین ثابت الهی در جهت احیای جوامع، تشکیل حکومتها و پرورش رهبران و افرادی که در راستای گسترش دین خداوند در میان مردم مثمر ثمر باشد، حرکت کنیم.
باید دانست که بازگشت امت اسلام به جایگاه رهبریت کاروان بشریت که در سالهای اولیه تاریخ خود بدان دست یافته بود تنها در گرو تبعیت از راه و روش نبیاکرم جو خلفای راشدین آن حضرت جاست. پیامبر خدا جخود در حدیثی خبر از مراحلی دادهاند که در طول تاریخ، امّت او آنها را پشت سر خواهند گذاشت، ایشان در آن حدیث چنین فرمودهاند:
«تکون النبّوةُ مِنکم ما شاءَ اللهُ أن تکون، ثمَّ یَرْفَعُها اللهُ إذا شاءَ أَنْ یَرْفَعَها، ثمّ تکون خلافةً علی مِنْهاجِ النبوّةِ، فتکون ما شاءَاللهُ أَنْ تکونَ، ثمَّ یَرْفَعُها إذا شاءَ اللهُ أنْ یَرْفَعَها، ثمّ تکون مُلکاً عَاضّاً فیکون ماشاءَ اللهُ أَنْ تکونَ، ثمّ یَرْفَعُها إذا شاءَ اللهُ أن یَرْفَعَها. ثمّ تکون خلافةً علی مِنْهاجِ النبوّةِ». [۱]
(تا آن زمان که خداوندﻷبخواهد نبوت در میان شما خواهد ماند سپس خداوندﻷخلافتی را که به سنت نبوت وفادار است جایگزین آن مینماید، پس از آن امت اسلام در دورانی بسیار سخت و در سرزمینی نابسامان به سرخواهند برد. تا آن زمان که خداوند بخواهد آن دوران سخت بطول خواهد انجامید. سپس بار دیگر خلافتی برقرار خواهد شد که پایههای آن بر راه و روش نبوت بنیان گذاشته شده است).
در واقع شناخت عمیق و درست دوران خلفای راشدین و راه و روش نبوت، گامی است که برای تحقق اهداف امت اسلام، ناگزیر به رعایت و تبعیت آن میباشیم، همانطور که رسول اکرم جچنین فرمودهاند:
«علیکم بسنتی وسنّة الخلفاء الراشدین المهدیین من بعدی» [۲]
(از سنت من و راه و روش خلفای راشدین و هدایت یافتهای که پس از من میآیند تبعیت کنید).
تاریخ خلفای راشدین مملو از درسها و عبرتهایی است که در لابهلای کتابها و منابع تاریخی، حدیثی، فقهی، ادبی و تفسیری به طور پراکنده ثبت شده و ما نیازمند آنیم که آنها را جمعآوری کنیم، مرتب سازیم، صحت و سقم آنها را معین نماییم و به تجزیه و تحلیل آنها بپردازیم؛ زیراکه این تاریخ، اگر خوب و به نحو أحسن عرضه گردد، میتواند روح را تغذیه کند، جانها را تهذیب نماید، قلبها را روشن سازد، عقلها را پرورش دهد، همّتها را بلند گرداند، افکار را نضج دهد، پندها ودرسها عرضه دارد و ویژگیهای آن عصر، خصوصیات رهبرانش، نظام حکومتش، اخلاق مردمانش، عوامل شکوفایی و پیشرفتش و دلایل زوال و سقوطش را بیان دارد و ما تنها با شناخت این مسایل است که میتوانیم نسلی مسلمان را بر اساس شیوه و سنت پیامبر جو خلفای راشدین تربیت کنیم و تنها با مطالعهی آن دوران است که میتوان مردمان آن عصر را شناخت. آنانیکه خداوند متعال در ستایششان فرموده است:
﴿ وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ ١٠٠ ﴾[التوبة: ۱۰۰].
«پیشگامان نخستین مهاجران و انصار، و کسانی که به نیکی روش آنان را در پیش گرفتند و راه ایشان را به خوبی پیمودند، خداوند از آنان خوشنود است و ایشان هم از خدا خوشنودند، و خداوند برای آنان بهشت را آماده ساخته است که در زیر (درختان و کاخهای) آن رودخانهها جاری است و جاودانه در آنجا میمانند. این است پیروزی بزرگ و رستگاری سترگ».
و در جایی دیگر میفرماید:
﴿ مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗاۖ سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمۡ فِي ٱلتَّوۡرَىٰةِۚ وَمَثَلُهُمۡ فِي ٱلۡإِنجِيلِ كَزَرۡعٍ أَخۡرَجَ شَطَۡٔهُۥ فََٔازَرَهُۥ فَٱسۡتَغۡلَظَ فَٱسۡتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنۡهُم مَّغۡفِرَةٗ وَأَجۡرًا عَظِيمَۢا ٢٩ ﴾[الفتح: ۲۹].
«محمد فرستادهی خدا است، و کسانی که با او هستند در برابر کافران تند و سرسخت، و نسبت به یکدیگر مهربان و دلسوزند. ایشان را در حال رکوع و سجود میبینی. آنان همواره فضل خدای را میجویند و رضای او را میطلبند. نشانه ایشان بر اثر سجده در پیشانیهایشان نمایان است. این، توصیف آنان در تورات است، و اما توصیف ایشان در انجیل چنین است که همانند کشتزاری هستند که جوانههای (خوشههای) خود را بیرون زده، و آنها را نیرو داده و سخت نموده و بر ساقههای خویش راست ایستاده باشد، بگونهای که برزگران را به شگفت میآورد. (مؤمنان نیز همین گونهاند. آنی از حرکت بازنمیایستند، و همواره جوانه میزنند، و جوانهها پرورش مییابند و بارور میشوند، و باغبانانِ بشریت را بشگفت میآورند. این پیشرفت و قوّت و قدرت را الله نصیب مؤمنان میکند) تا کافران را به سبب آنان خشمگین کند. خداوند به کسانی از ایشان که ایمان بیاورند و کارهای شایسته بکنند آمرزش و پاداش بزرگی را وعده میدهد».
آنانیکه رسولخدا جخود، در شأن آنان چنین فرموده است:
«خَیْرُ أُمَّتی القَرْنُ الّذی بُعِثْتُ فِیهِم» [۳]
(بهترین امت من آنانی هستند که در میانشان مبعوث شدم و با آنان زیستم).
و عبدالله بن مسعودسدر وصف آنان میفرماید: «هر کس میخواهد از سنت تبعیت کند، از راه و روش آنان (صحابه) که مردهاند پیروی کند؛ زیرا که زندگان را از فتنه و انحراف امانی نیست، آنان یاران محمد جو بهترین افراد این امت بودند، آنان را پاکترین قلبها و ژرفترین شناختها و معرفتها بود و از کمترین تکلفها در دین برخوردار بودند، قومی که خداوند، آنان را برای مصاحبت و یاری پیامبرش و اقامه دین او برگزید، پس ای مردم! مقام آنان را بشناسید، از سنّتشان تبعیت کنید و به اخلاق و دین آنان چنگ زنید که آنان، به حقیقت، بر راه راست بودند. [۴]
صحابهشافرادی بودند که به اجرای احکام اسلام اقدام نمودند و آنرا در سرتاسر جهان گسترانیدند، وعصر آنها بهترین دوران تاریخ اسلامی بود، کسانی که به امت، قرآن کریم را آموختند و سنت رسول اکرم جرا به آنان منتقل ساختند، بنابراین تاریخ آنان، گنجی است پر از ذخایر فکری، فرهنگی، علمی، جهادی و تعامل با دیگر ملّتها وادیان که نسلهای مختلف میتوانند با مطالعه این تاریخ با شکوه، مسیر درست و صحیح را بشناسند و از شناخت عمیق آن به رسالت و نقش آن در میان بشریت پی ببرند.
دشمنان اسلام با هر مذهب و اعتقادی که دارند با ایجاد شبهات و افترائات در اسلام و تاریخ درخشان آن این دین را آماج حملات خود قرار داده تا از این طریق، مردمان را از آن شریعت عظیم و میراث گرانبهای علم و تمدن آن جدا سازند و در این راستا برای سمپاشی افکار زهراگین خویش از هیچ کوششی دریغ نکردهاند.
خاورشناسان- و پیش از آنها رافضیها-، با اشاعهی روایات و احادیث باطل، کوشیدهاند از شأن و مقام صحابه کاسته و در تاریخ عظیم این امت خلل وارد نمایند، آنان چنان وانمود کردهاند که تاریخ صحابه، سرشار از اختلافات و درگیریهای آنان بر سر قدرت و ریاست بوده است، بنابراین لازم میآید با اجتناب از همه رافضیهای دروغگو، خاورشناسان کینهتوز و سکولارهای نادان و هر کس که پیرو افکار آنان است، به دفاعی شجاعانه و همه جانبه از تاریخ جاودانمان بپردازیم و با هجومی دلیرانه بر صف افکار دروغگویان و منحرفان از دین حملهور شویم اما باید دانست که لازمۀ این کار مسلح شدن به سلاح علم، حقیقت، دلیل و برهان روشن و کوبنده است.
در واقع پرداختن به تاریخ اسلام از خلال عقائد اهل سنّت و جماعت ضرورتی است مبرم که خوشبختانه محقّقان و نویسندگان به تدوین تاریخ از این دیدگاه روی آوردهاند البته آنها این کار را بدون پشتیبانی محکمی آغاز نکردهاند چونکه خداوندﻷبرای حمایت از دین خود و امّت اسلام، افرادی را برخواهد انگیخت تا با تحقیق در تاریخ صحابه به پالایش آن اقدام نمایند و اکاذیب و اباطیل جاعلان و دروغگویان را آشکار کنند، با این اوصاف واضح است که امتیاز و افتخار این کار نخست از آن خداوندﻷاست و سپس متعلق به فقها و محدّثان اهل سنت و جماعت؛ آنانکه کتابهایشان آکنده از احادیث و روایات صحیحی است که اکاذیب متقلّبان و جاعلان را برملا میسازد. [۵]
بر این اساس من در عین التزام به راه و روش اهل سنت و جماعت به مطالعه کتابها و منابع قدیم و جدید پرداختم و در این مسیر تنها به تاریخ طبری، ابن أثیر، ذهبی و دیگر تاریخهای مشهور اکتفا ننموده، بلکه به دیگر منابع مطالعه این عصر، چون کتابهای تفسیر، حدیث و شرحهای آنها، کتابهای عقائد، فرق و مذاهب، تراجم و زندگینامهها، کتب فقه، جرح و تعدیل راویان و رجال حدیث مراجعه نمودم. در طول تحقیق با انبوهی از مطالب مربوطه رو به رو شدم که یافتن حقیقت را بسیار مشکل مینمود.
در این کتاب من تلاش نمودهام راجع به عثمان بن عفّانس؛ آن یار با وفای پیامبر ج، و کسی که رسول اکرم جدر وصف او فرمودند: «وَأَصْدُقها حَیَاءً» [۶].
(عثمان در حیا وآزرم، صادقترین است).
نیز که پیامبر جدر غزوهی تبوک در ستایش سخاوتی که عثمان برای تأمین مایحتاج سپاه اسلام، از خود نشان داد فرمودند:
«مَا ضَرَّ عثمانُ بعدَ الیَوْمِ» [۷].
(عثمان بعد از امروز (با این کارش) هرگز زیان نخواهد دید).
آنکه بخاطر مصیبتی که بر سر او خواهد آمد بشارت بهشت را بدو دادند [۸]. و مردم را سفارش میفرمود در هنگام بروز فتنههایی که در آینده رخ خواهد داد جانب عثمان و یارانش را بگیرند و او را تنها نگذارند. از أبوهُرَیرهسروایت است که رسولخدا جفرمودند:
«إنّکم تَلْقَون بَعْدی فِتْنةً وَ اخْتِلافاً (أو اختلافاً و فتنةً)، فقَالَ له قائلٌ مِن الناسِ: فَمَن لَنا یا رسولَ الله؟ قال: علیکم بالأَمینِ و أَصْحابِه (و هو یُشْیِر إِلی عثمانَ)» [۹].
(شما بعد از مرگ من دچار فتنه و اختلاف عظیمی خواهید شد. یاران پرسیدند یا رسولالله! در این صورت از که حمایت کنیم؟. ایشان در حالیکه به عثمانساشاره میکردند فرمودند: امین و یارانش را رها نسازید).
خود صحابه در زمان حیات نبیاکرم جکسی را در شأن ابوبکر و عمر و عثمان نمیدانستند. ابن عمر در شأن عثمانسفرمودهاند: «ما در زمان حیات نبیاکرم ج، هیچ کس را در شأن ابوبکر نمیدانستیم، بعد از او کسی را هم طراز عمر نمیپنداشتیم و بعد از عمر نیز هیچ کس را هم شأن عثمان تصور نمیکردیم، بعد از این سه تن، میان دیگر صحابه، کسی را برتر از دیگران قرار نمیدادیم» [۱۰].
شاعر نمیری در رثای عثمانسگفته است:
عَشِیَّةً یَدْخُلُون بِغَیرِ إِذْنٍ
عَلی مُتَوکِّلِ أوْفی وطابا
خَلِیلُ محَمَّدٍ ووزیرُ صِدْقٍ
ورابعُ خَیْرِ مَنْ وَطِیَ التُّرابا
[۱۱]
((آن طغیانگران) شبانگاه و بدون اذن بر مردی وارد شدند که تنها بر خدایش توکل داشت و در ایمان پاکش وفادار ماند. او که دوست محمد و وزیر راستین او بود، مردی که بعد از رسولخدا جو ابوبکر و عمر بهترین انسانها بود).
ابومحمد قطحانی [۱۲]نیز در منقبت آن حضرت چنین سروده است:
لَمَّا قَضَی صدِّیقُ أَحْمَد نَحْبَهُ
دَفَعَ الخِلافةَ لِلإِمامِ الثَّانی
أَعْنِی به الفَاروقَ عَنْوَةً
بِالسَّیْفِ بینِ الکفرِ و الإِیمانِ
هو أَظْهَرَ الإِسلامَ بَعْدَ خَفَائِه
وَ مَحَا الظَّلامَ و باحَ بِالکِتْمانِ
وَمَضَی و خَلَّی الأمرَ شُوری بَیْنَهم
فی الأَمْرِ فَاجْتَمَعُوا علی عُثْمانِ
مَنْ کانَ یَسْتَهُر لَیْلَةً فِی رَکْعَةٍ
وَتْراً فَیَکْمُلُ خَتْمَةَ القُرْآنِ
(آنگاه که ابوبکر؛ آن دوست راستین محمد وفات نمود، خلافت را به پیشوای دوم مسلمانان سپرد، آن پیشوا؛ عمر فاروق بود که با عزمی راسخ و با تمام توان، شمشیرش را برای جدا نمودن کفر و ایمان از همدیگر به کار بست. او اسلام را بعد از اینکه در خفا و نهان بود آشکار نمود و تاریکیهای کفر را از میان برد. پس از رحلت او شورای امّت، عثمان را به مقام خلافت برگزید. او که شبها را در یک رکعت نماز وتر به صبح میرساند و در آن یک رکعت تمام قرآن را ختم مینمود).
تا آنجا که میگوید:
والویلُ للرَّکْبِ الَّذِینَ سَعَوْا إِلی
عُثْمانَ فَاجْتَمَعُواْ عَلَی العِصْیانِ
(وای بر آن مردمانی که بر ضد عثمانسقیام کردند و علیه او سرکشی نمودند).
زندگی عثمان ذی النورینس، خود، صفحهای درخشان در تاریخ باشکوه امّت اسلام است، به همین دلیل من تصمیم گرفتم پس از جستجو و تحقیق در زندگی حضرت عثمان و حوادث و رویدادهای دوران خلافت او، آنها را مرتب و هماهنگ نموده و سپس به تجزیه و تحلیل و پالایش آنها بپردازم تا تمامی اقشار مختلف مردم اعم از علما و داعیان، سیاستمداران و متفکران، فرماندهان ارتش، دانشجویان و عامّۀ مردم بتوانند با مطالعه آن، از درسها مفاهیم والای آن تاریخ برای سعادت در دنیا و آخرتشان سود جویند.
من در این کتاب به ترتیب راجع به مسایل زیر سخن راندهام: اسم ذی النورین، نسب حضرت عثمان، کنیه، القاب، خانواده و جایگاه آن حضرت در زمان جاهلیت، اسلام آوردن آن بزرگوار، ازدواجشان با رقیه دختر رسول اکرم ج، هجرت آن بزرگوار به حبشه، رابطهی او با قرآن و مصاحبت و ملازمت ایشان با پیامبر اکرم ج، نقش او در غزوات رسولالله ج، زندگی او در مدینه و مشارکت ایشان در ایجاد دولت اسلامی، تحقیق در مورد احادیثی که در مورد فضائل آن حضرت روایت شده و نیز احادیثی که خبر از وقوع فتنهای میدهد که منجر به شهادت حضرت عثمانسشد، جایگاه آن بزرگوار در دوران خلافت ابوبکر صدیق و عمر فاروقب، داستان به خلافت رسیدن او و مدیریت شگرفی که عبدالرحمان بن عوفسدر طول جلسات شوری از خود نشان داد، پاسخ به دروغها و أباطیل رافضیها در خصوص مسایل شوری و اثبات بطلان و کذب بودن سخنان آنان با استناد به دلایل علمی و محکم، بازگو کردن سخنان علما در خصوص شایستهتر بودن آن حضرت به امر خلافت و بیان این مطلب که اجماع شوری بر تأیید او، خود، بیانگر این مهم است، بیان راه و روش آن حضرت در حکومت از طریق مطالعه و بررسی نامههای ایشان به والیان و فرماندهان لشکر و عامّهی مردم.
همچنین ما در این کتاب بیان میکنیم که آن حضرت مرجع وضع قوانین را قرآن و سنّت میدانست و در عین حال بازخواست از خلیفه را از حقوق امّت برمیشمرد. سپس به بیان قواعد و اصول شوری، اهمیت عدالت و مساوات، آزادی و امر به معروف و نهی از منکر در جوامع میپردازیم. بیان خصوصیات آن حضرت در مقام رهبری و خلافت از دیگر موضوعات این کتاب است که در این مبحث با استناد به چند مورد از موضعگیریهای ایشان، نوزده صفت از این خصوصیات را عرضه مینماییم. سیاستهای حضرت عثمانسبعد از به خلافت رسیدن، و نیز هزینههای عمومی دوران ایشان چون حقوق والیان و سربازان، هزینهی امور حج، بازسازی مسجد النّبی و توسعه مسجدالحرام، تشکیل اولین ناوگان دریایی حکومت، انتقال ساحل حجاز از شعیبه به جدّه، حفر چاهها، حقوق مؤذنان و پرداختن به تأثیر این هزینهها در زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم از موضوعات دیگر این کتاب میباشد. سپس به واقعیت روابط عثمان با نزدیکانش، سیاستهای حقوقی و قضایی آن حضرت، اجتهادات فقهی ایشان و تأثیر آن اجتهادات در مدارس و مکاتب فقهی، فتوحات دوران آن حضرت و ترسیم مسیر حرکت لشکریان اسلام در شرق جزیرة العرب شام، مصر و شمال آفریقا و تبیین درسها و عبرتهای آن جریان، تحقق وعدهی خداوندﻷبه مؤمنان و نیز پیشرفت در فنون جنگ و سیاست، چون توجه به حفظ حدود دولت، اهتمام به حفظ وحدت میان مسلمانان در مقابله با دشمن، کسب اطلاعات در مورد دشمنان، همچنین پرداختن به زندگینامه چند تن از فرماندهان لشکر اسلام، مثل احنف بن قیس، عبدالرحمان بن ربیعه جاهلی، سلمان بن ربیعه، حبیب بن مسلمه فهری خواهیم پرداخت. بیان تلاشهای حضرت عثمان در ایجاد وحدت امّت در خصوص قرائت قرآن، بیان مراحل کتابت قرآن و عوامل اهتمام مسلمانان به کتابت آن در دوران خلافت آن حضرت و مشورتهای ایشان با همه صحابه در این رابطه، تعداد مصحفهایی که ایشان به سرزمینهای مختلف ارسال نمودند، بیان نوع فهم صحابه از آیاتی که مسلمانان را از اختلاف برحذر میدارند نیز موضوعات دیگر این کتابند. سپس ما در مورد دیوان والیان و سرزمینهای تحت سلطهی خلافت در دوران آن حضرت، سیاست آن حضرت در رابطه با والیان و میزان اختیارات و حقوقشان، روشهای آن حضرت در تحقیق و تفحّص از آنان، بیان واقعیات والیان آن حضرت، بیان نوع رابطهی آن حضرت با ابوذر، ابن مسعود و عمّار بن یاسر شسخن گفته و بعد از آن به دلایل بروز فتنهای که به شهادت حضرت عثمانسمنجر شد و بررسی حوادث و رخدادهای آن واقعه و دلایل پیدایش آن، هچون رشد رفاه و آسایش در میان مسلمانان و تاثیر آن بر جامعه، پیدایش تغییرات مهم در جامعه، و برگزیدن عثمان بعد از عمر فاروق به عنوان خلیفهی مسلمانان، علل خروج بزرگان صحابه از مدینه، بروز تعصبهای عصر جاهلیت، طمع و آز جاهطلبان، توطئهی کینهتوزان، اتخاذ تدابیر زیرکانه برضدّ خلیفه مظلوم و به کارگیری وسایل تحریکآمیز در میان مردم، تأثیر سبئیه در این فتنه و گامهایی که حضرت جهت برطرف نمودن آن برداشتند و تلاشهایی که آن حضرت در ردّ ادعاهای شورشیان انجام داد را به طور جداگانه مورد مطالعه قرار میدهیم، تلاشهایی همانند: ارسال هیئت تحقیق و بررسی، و ارسال نامهای سرگشاده به تمام شهرها و برای تمام مردم، و مشورت با والیان تمام شهرها، و اقامهی حجت بر شورشگران، و پذیرفتن برخی از مطالبات آنها. سپس با بررسی مواضع عثمانسدر آن شرایط به تبیین ضوابط تعامل با فتنهها چون مقاومت، صبر، اهتمام به عوامل وحدت و اجتناب از عوامل تفرقه، و لزوم پرهیز از زیادهگویی، و مشورت با علما، تبعیت از احادیث رسولالله جدر رابطه با فتنهها و آشوبها خواهیم پرداخت. توصیف وضعیت مدینه، مواقع اشغال آن و محاصره خانهی حضرت عثمان توسط شورشیان و مواضع صحابه نسبت به آن حضرت، شهادت ایشان و سخنان آنان در وصف آن فتنه، آخرین مباحث این کتاب میباشد.
در واقع این کتاب با ارائهی دلیل و برهان به اثبات عظمت شخصیت و جایگاه حضرت عثمان در اسلام میپردازد و علم و معرفت و اخلاق والای ایشان را نشان میدهد، عظمت و جایگاهی که برگرفته از فهم او از اسلام و اجرای احکام و ارتباط تنگاتنگ ایشان با قرآن و سنت رسولالله است.
حضرت عثمانسیکی از پیشوایان دین است که مسلمانان به سخنان و سنّت او اقتدا میکنند و سیرت ایشان خود از منابع ایمان و فهم درست از دین اسلام است، به همین دلیل تلاش نمودم که در بررسی شخصیت این رادمرد بزرگ و دوران ایشان از هر نوع ادعای عصمت و یا مبرّا بودن از اشتباه دوری جویم و تنها رضای خداوند کریم و اجر و پاداش او را مدّ نظر قرار دهم.
من این کتاب را در ساعت هفت صبح چهارشنبه، هشتم ربیع الثانی۱۴۲۳ ه مطابق با۱۸/۶/۲۰۰۲ م به پایان رساندم و از خداوند پاک و سبحان میخواهم که به وسیلهی أسمای حسنی و صفات علیای خویش این کار مرا خالص گرداند و آنرا مثمر ثمر برای بندگانش قرار دهد. از او میخواهم مرا در ازای هر حرف آن از پاداش خود بینصیب نسازد، و نیز به تمامی برادرانی که مرا در تألیف این اثر یاری دادند اجر جزیل عطا فرماید. نیز از تمامی مسلمانانی که با این کتاب آشنا شده و آنرا مطالعه مینمایند، میخواهم این عبد نیازمند مغفرت و رحمت پروردگار را از دعای خویش بیبهره نکنند.
﴿ رَبِّ أَوۡزِعۡنِيٓ أَنۡ أَشۡكُرَ نِعۡمَتَكَ ٱلَّتِيٓ أَنۡعَمۡتَ عَلَيَّ وَعَلَىٰ وَٰلِدَيَّ وَأَنۡ أَعۡمَلَ صَٰلِحٗا تَرۡضَىٰهُ وَأَدۡخِلۡنِي بِرَحۡمَتِكَ فِي عِبَادِكَ ٱلصَّٰلِحِينَ ١٩ ﴾[النمل: ۱۹].
«پروردگارا! چنان کن که پیوسته سپاسگزار نعمتهائی باشم که به من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای، و (مرا توفیق عطاء فرما تا) کارهای نیکی را انجام دهم که تو از آنها راضی باشی (و من بدانها رستگار باشم)، و مرا در پرتو مرحمت خود از زمرهی بندگان شایستهات گردان».
﴿ مَّا یَفۡتَحِ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحۡمَةٖ فَلَا مُمۡسِكَ لَهَاۖ وَمَا یُمۡسِكۡ فَلَا مُرۡسِلَ لَهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِیزُ ٱلۡحَكِیمُ ٢ ﴾[فاطر: ۲].
«خداوند (درِ خزائن) هر رحمتی را برای مردم بگشاید، کسی نمیتواند (آن را ببندد و) از آن جلوگیری نماید، و خداوند هر چیزی را که باز دارد و از آن جلوگیری کند، کسی جز او نمیتواند آن را رها و روان سازد، و او توانا و کار بجا است. (لذا نه در کاری در میماند، و نه کاری را بدون فلسفه انجام میدهد).
وصلى الله على سیدنا محمد وعلى آله وصحبه أجمعین
سبحانك اللّهم وبحمدك، أشهد أن لا إله إلا أنت، أستغفرك وأتوب إلیك.
وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین.
دلباختهی رحمت و مغفرت و رضایت خداوند
علی محمد محمد صلابی
[۱] مسند احمد (۴/۲۷۳) و بزّار (حدیث۱۵۸۸)، راویان این حدیث ثقه و مورد اطمینان هستند. [۲] سنن ابوداوود (۴/۲۰۱) و ترمذی (۵/۴۴). [۳] صحیح مسلم (۴/۱۹۶۳ –۱۹۶۴). [۴] شرح السنّة بغوی (۱/۲۱۴ –۲۱۵). [۵] المنهج الإسلامی فی کتابة التاریخ، محمد محزون، ع. [۶] فضائل صحابه، احمد بن حنبل (۱/۶۰۴). [۷] سنن ترمذی (۳۷۸۵). [۸] بخاری (۳۶۹۵). [۹] فضائل الصحابه (۱/۵۰). [۱۰] بخاری، کتاب فضائل أصحاب النبیّ ج(۳۶۹۸). [۱۱] البدایة و النهایه) ۷/۲۰۶). [۱۲] نونیّة القحطانی، ص۲۱ –۲۵.
این فصل دربرگیرندهی پنج گفتار زیر میباشد:
گفتار نخست: اسم، نسب، کنیه، القاب، صفات، خاندان و منزلت عثمان بن عفانسدر عصر جاهلیت
گفتار دوم: رابطهی عثمانسبا قرآن کریم
گفتار سوم: ملازمت و مصاحبت نبی اکرم جدر مدینه
گفتار چهارم: احادیثی که در فضیلت عثمان بن عفانسروایت شدهاند
گفتار پنجم: ذوالنورین در دوران خلافت صدّیق و فاروقب
۱- ایشان عثمان بن عفّان، ابوالعاص بن امیّه بن عبدالشمس بن عبد مناف بن قصیّ [۱۳]بن کلاب است که نسب ایشان در عبد مناف به نسب پیامبر جمیرسد. مادرشان أروی دختر کُرَیْز بنربیعه بنحبیب بن عبدشمس بنعبد مناف بنقصی [۱۴]و مادر بزرگ مادری ایشان، ام حکیم البیضاء دختر عبدالمطلب، خواهر تنی عبدالله، پدر نبی اکرم جمیباشد، زبیر بن بکار نقل میکند که ام حکیم و عبدالله دوقلو بودهاند. بنابراین عثمانسپسر دختر عمهی رسولالله جبود و حضرت رسول، پسر دایی/ مامای مادر حضرت عثمان بودند. مادر حضرت عثمان، در دوران خلافت پسرش، مسلمان از دنیا رفت و ایشان، خود، در تشییع جنازه مادر شرکت نمودند [۱۵]اما پدر ایشان در زمان جاهلیت فوت نمود.
۲- کنیهی ایشان: در زمان جاهلیت کنیه ایشان، أبو عمرو بود اما پس از اینکه رقیه دخت رسول اکرم جاز ایشان، صاحب عبدالله شد، مسلمانان، ایشان را با کنیهی ابوعبدالله صدا میزدند. [۱۶]
۳- لقب ایشان: لقب آن حضرت ذیالنورین بود. بدرالدین العینی [۱۷]در شرح خود بر صحیح بخاری گفته است: از مهلّب بن أبی صفره [۱۸]سؤال شد: چرا به عثمان، ذیالنورین میگفتند؟ او گفت: زیرا ایشان تنها فردی بود که با دو دختر نبی اکرم ازدواج نمود [۱۹]. عبدالله بن عمر بن أبان جعفی در این مورد گفته است: دائیم/ مامایم، حسین جَعفی به من گفت: پسرم! آیا میدانی چرا به عثمان، ذیالنورین میگفتند؟ من گفتم: نه نمیدانم، او گفت: زیرا که از میان مخلوق آدم تا روز قیامت تنها عثمان است که با دو دختر یک پیامبر ازدواج کرده است [۲۰]. هر چند در این رابطه، قولی بر این است که چون در هنگام شب، زیاد قرآن تلاوت مینمود، به این لقب شهرت یافت؛ زیرا قرآن و قیام در شب هر دو بسان نور میباشند. [۲۱]
۴- تولّد ایشان: آن حضرت در مکه و شش سال بعد از عامالفیل به دنیا آمد [۲۲]. هرچند که قولی دیگر، شهر طائف را محل تولد ایشان میداند. به این ترتیب میبینیم که ایشان، پنج سال از حضرت رسول جکوچکتر بودهاند. [۲۳]
۵- ظاهر ایشان: آن حضرت، مردی بودند میان بالا، با پوستی نازک، ریشی پرپشت، مفاصلی بزرگ و پشتی پهن، موی سرشان انبوه بود و عادت داشتند ریششان را زرد میکردند. امام زُهری در وصف ظاهر ایشان میفرماید: عثمان مردی چهارشانه، با موها و صورتی زیبا که موهای دو طرف پیشانیش ریخته بود [۲۴]، بینیشان باریک و دراز بود و ساقهای پایشان کلفت مینمود، دستانی بلند، موهایی مجعّد، دهانی زیبا و سیمایی زیبا داشتند. گویند ایشان، پوستی سفید داشت، اگرچه قولی دیگر بر آن است که ایشان رنگی گندمی داشتهاند. [۲۵]
[۱۳] طبقات ابن سعد (۳/۵۳). الإصابة (۴/۳۷۷). [۱۴] التمهید والبیان فی مقتل الشهید عثمان، محمد یحیی الأندلسی، ص۱۹. [۱۵] الخلاقة الراشدة والدولة الأمویّة، یحیی الیحیی، ص۳۸۸. [۱۶] التمهید و البیان، ص۱۹. [۱۷] محمود بن احمد بن موسی العینی، از علمای تاریخ، حدیث و فقه بود و صاحب تألیفات بسیار (متوفی ۸۵۵ ه ) نگا: شذرات الذهب (۷/۲۸۶) و الضوء اللامع (۱۰/۱۳۱). [۱۸] مهلب بن أبی صفره أزدی (د ۸۳ ه) از امراء و سرداران شجاعی بود که در عهد معاویهسدر هند نبردهای بسیاری انجام داد. او از جانب ابن زبیر، امارت منطقه جزیره را عهد دار بود و در دوران عبدالملک بن مروان، جنگهای بسیاری میان او و خوارج روی داد. سپس در سال (۷۹ ه ) از جانب عبدالملک، امارت خراسان یافت، شهرت او بیشتر به خاطر جنگهای او با خوارج است. نگا: وفیات الأعیان (۵/۳۵۰). سیرأعلام النبلاء (۴/۳۸۳). [۱۹] عمدة القاری شرح صحیح البخاری (۱۶/۲۰۱). [۲۰] سنن البیهقی (۷/۷۳) که بنا به قول دکتر عاطف لماضه این خبری حسن است. [۲۱] ذوالنورین عثّمان بن عفّان، ص ۷۹. [۲۲] الإصابة (۴/۳۷۷). [۲۳] عثمان بن عفّان، صادق عرجون، ص۴۵. [۲۴] تاریخ الطبری (۵/۴۴۰). [۲۵] صفة الصفوة (۱/۲۹۵). صحیح التوثیق فی سیرة و حیاة ذی النورین، ص۱۵.
حضرت، هشت همسر داشتند که همه، بعد از اسلام با ایشان ازدواج نمودند. آنان به ترتیب عبارتند از: رقیّه دختر نبیاکرم، حضرت از ایشان صاحب عبدالله شدند. سپس آن حضرت بعد از وفات رقیّه، با امکلثوم دختر دیگر حضرت رسول ازدواج نمود. همسر دیگر آن حضرت فاخته دختر غزوان و خواهر امیر عتبه بن غزوان است که از ایشان صاحب عبدالله اصغر شدند. سپس با أم عمرو دختر جندب ازدی ازدواج کرد و از او صاحب عمرو، خالد، أبان، عمر و مریم شدند. پس از آن با فاطمه دختر ولید بن عبدشمس بن مغیرۀ مخزومی وصلت نمود و از او صاحب ولید، سعید، ام سعد شدند. حاصل ازدواج ایشان با ام البنین دختر عینیه بن حصن فزاری، عبدالملک بود. ایشان از رمله دختر شیبه بن ربیعه اموی صاحب عثمان، عائشه، أم أبّان و أمّ عمرو شدند. لازم به ذکر است که رمله در زمان پیامبر جاسلام آورده و با ایشان بیعت نمود. آخرین همسر ایشان، نائله دختر فرافصه کلبی بود که قبل از زفاف، از مسیحیت برگشته و به دین اسلام گروید. [۲۶]
ایشان را نه پسر بود که عبارت بودند از: عبدالله از همسرش رقیه، که دو سال قبل از هجرت به دنیا آمد و حضرت عثمان او و مادرش را با خود به مدینه برد. در طفولیت، خروس نزدیک چشم او را مجروح کرد. این زخم به تدریج بزرگ شد [۲۷]تا اینکه در سال چهارم بعد از هجرت بر اثر شدت این زخم، عبدالله در سن شش سالگی فوت کرد. دومین پسر او عبدالله اصغر پسر فاخته بنت غزوان بود. سومین پسر ایشان، عمرو که از أم عمرو دختر جندب بود که عمرو بعدها از پدر خود حضرت عثمان و اسامه بن زید حدیث روایت نمود و علی بن حسین، سعید بن مسیب و ابوالزّناد از او حدیث روایت کردهاند. او با رمله دختر معاویه بن أبی سفیان ازدواج نمود و در سال هشتاد بعد از هجرت وفات یافت. دیگر پسران آن حضرت از ام عمرو، خالد، أبان و عمر بودند. أبان در فقه، امام بود که بعدها در دوران خلافت عبدالملک بن مروان و به مدت هفت سال امارت مدینه را برعهده داشت. أبان احادیثی را از پدر خود و زید بن ثابتسروایت نمود که یکی از آنها این حدیث میباشد: هر کس در آغاز روز و ابتدای شب بگوید:
«بِسْم اللهِ الّذی لا یَضُرُّ مَعَ اسْمِه شَیءٌ فی الأَرضِ ولا فی السَّماءِ وَهو السَّمیعُ العَلیمُ».
(با نام آن فرمانروا و پروردگاری که با پناه بردن به نام او هیچ کس و هیچ چیز را یارای زیان رسانیدن به انسان نیست و او پروردگاری است شنوا و دانا).
هیچ کس و هیچ چیز نمیتواند در طول آن روز و آن شب به او زیانی رساند. آن روز که فلج شد گفت: سوگند به خدا این جزای فراموش کردن آن دعاست که خداوند آنرا در مورد من اجرا نمود» [۲۸]. او، خود، از فقهای مدینه بود و در سال صد و پنج هجری وفات یافت [۲۹]. و عمر نیز از ام عمرو دختر جندب زاده شد، ولید و سعید دیگر پسران حضرتسبودند که ایشان از فاطمه دختر ولید مخزومی صاحب آنان شد. سعید در سال (۵۶ ه) و در زمان خلافت معاویه بن أبی سفیان امارت خراسان داشت. عثمانساز ام البنین صاحب پسری به نام عبدالملک شد که در طفولیت فوت کرد. نقل است که آن حضرتساز نائله دختر فرافصه نیز صاحب پسری شد که نام او را عنبسه گذاشتند. [۳۰]
دختران ایشان نیز عبارت بودند از: مریم، دختر أم عمرو، أمّ سعد، دختر فاطمه بنت ولید مَخزومی، عائشه، اُم أَبّان و اُمّ عمرو دختران رَمْله بنت شیبه، مریم دختر نائله بنت فَرافصه و أم ولد دختر أمّ البنین [۳۱]. آمنه دختر عفّان و خواهر تنی حضرت عثمان در زمان جاهلیت آرایشگر بود و با حکم بن کیسان خدمتکار هشام بن مغیره مخزومی ازدواج کرد، حکم در سریّه عبدالله بن جحش اسیر شد و به مدینه برده شد. در آنجا مسلمان شد و همانجا ماند تا اینکه در سال چهارم بعد از هجرت و در حادثهی «بئر معونه» شهید شد. آمنه برخلاف شوهر در مکه و بر کفر خویش ماند. تا اینکه در روز فتح مکه، با مادر و دیگر خواهرانش اسلام آورد و همراه هند، دختر عتبه و همسر ابوسفیان، با پیامبر اکرم جبیعت نمود که هرگز شرک نورزد، دست به سرقت نزند و مرتکب زنا و فحشا نشود. [۳۲]
برادران مادری آن حضرتسعبارت بودند از: ولید بن عُقْبه بن أبی مُِعیط، عماره بن عقبه و خالد بن عقبه. عقبه، پدر آنان، در روز بدر، از کشته شدگان سپاه کفر بود. بعد از صلح حدیبیّه، ولید همراه برادر خود، عماره، برای پس گرفتن خواهرشان، أُمّ کلثوم که اسلام آورده و به مدینه هجرت کرده بود، به مدینه رفتند، اما رسولالله جاز تحویل او به برادرانش امتناع کرد. ولید در روز فتح مکه، اسلام آورد اما اسلام آوردن عماره، دیر صورت گرفت.
خواهران مادری آن حضرت نیز عبارت بودند از: أم کلثوم دختر عقبه بن أبی معیط که در مکه اسلام آورد و هجرت نمود. او اولین زنی است که بعد از مراجعت رسولالله جاز حدیبیّه به مدینه، به این شهر هجرت کرد. دیگر خواهران مادری آن حضرتسامحکیم و هند دختران عقبه بودند. [۳۳]
[۲۶] تاریخ طبری (۵/۴۴۱). التمهید و البیان فی مقتل الشهید عثمان، ص۱۹. الأمین ذوالنورین محمود شاکر، ص۳۶۴. [۲۷] الأمین ذوالنورین، ص۳۶۵، التمهید و البیان، ص۱۹. [۲۸] سنن ترمذی، کتاب الدعوات:۳۳۸۵. [۲۹] سیرأ علام النبلاء (۴/۲۵۳). [۳۰] الأمین ذوالنورین، ص۳۶۹. [۳۱] التمهید و البیان، ص۲۰. [۳۲] الأمین ذوالنورین، ص۳۴۶. [۳۳] الأمین ذوالنورین، ص۳۵۴.
در آن دوران جزء بهترین افراد قوم خود بود، مردی بود صاحب قدر و منزلت و ثروتمند، با حیا و آزرم و شیرین سخن بود، قومش او را بسیار دوست میداشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند، برای هیچ بتی به سجود نرفت، مرتکب هیچ فحشا و کار ناپسندی نشد، هرگز لب به شراب نزد و میگفت: شراب، عقل را زائل میکند و عقل گرانبهاترین نعمتی است که خداوند به انسان داده، بنابراین بر انسان لازم است قدر آنرا بداند و آنرا بیارزش ننماید. هرگز آوازهای خنیاگران و مجالس لهو و لعب او را مجذوب خود نکرد و بحدّی با حیا بود که شرم داشت کسی عورت او را ببیند [۳۴]. به واقع اگر به این سخنان خود او نظری بیفکنیم، راه شناخت او بر ما آسان میشود: «هرگز آواز نخواندم، آرزوهای باطل ننمودم، از آن هنگام که با پیامبر بیعت نمودم، شرمگاه خود را با دست راستم لمس نکردم، نه در جاهلیت و نه در اسلام، هرگز شراب ننوشیدم و دچار زنا نشدم.» [۳۵]
ایشان نسبت به علوم و معارف آن روزگار عرب، چون علم أنساب، أمثال و حکم و تاریخ جنگهای قبائل عرب (الأیّام) مطّلع بود، اهل سفر بود و از سرزمینهای شام و حبشه دیدن کرده با اقوام و ملّتهای عرب برخورد داشته و با وضعیت و شرایط آنان آشنا شده بود. مرد تجارت بود و با ثروتی که از پدر به ارث برده بود بدان اقدام نمود و توانست پس از موفقیتهای بسیار، جزو ثروتمندان و بزرگان بنیامیه که خود، صاحب قدر و منزلتی والا در میان قریش بودند، شود. در آن روزگاران، در جامعهی مکه، شرف و منزلت هر فردی بر اساس میزان مال و ثروت او تعیین میشد و قدرت او بر پایۀ تعداد فرزندان، برادران و اقوام و طایفهاش شکل میگرفت و عثمان بن عفّان نه تنها توانست بدانها دست یابد بلکه از محبت و احترام زیادی در میان قوم خود و قریش برخوردار شد. از جالبترین داستانهایی که در مورد میزان محبت و احترام مردم به عثمان در زمان جاهلیت نقل شده آن است که به عنوان مثال زن عرب، آن هنگام که برای طفل خویش آواز میخواند [۳۶]، آوازهایی بر زبان میآورد که بیانگر میزان این محبت و احترام مردم نسبت به عثمان میبوده است: [۳۷]
اُحِبك والرَّحْمنِ
حُبَّ قُرَیش لِعثمان
([فرزندم] من تو را همانقدر دوست دارم که قریش، عثمان را دوست دارد)
[۳۴] موسوعة التاریخ الإسلامی، احمد شلبی (۱/۶۱۸). [۳۵] حلیه الأولیاء (۱/۶۰، ۶۱). [۳۶] عبقّریة عثمان، عقّاد، ص ۷۲. [۳۷] موسوعة التاریخ الإسلامی (۱/۶۱۸).
عثمان، سی و چهار سال داشت که ابوبکر صدیقساو را به دین جدید دعوت نمود و او نیز بدون هیچگونه مکث و تأخیری بدان گروید و بدینسان جزو سابقین اولین امّت گردید. ابواسحاق در این این رابطه میگوید: «عثمان بعد از ابوبکر، علی و زید بنحارثه [۳۸]، نخستین کسی است که اسلام آورد و خود را به عنوان چهارمین فرد مسلمان مطرح نمود، هر چند که ممکن است اسلام آوردن سریع او به این خاطر باشد که در بازگشت از سفر شام، ماجرایی شگفتانگیز برایش پیش آمده بود و رسولخدا جنزد او و طلحه بن عبیداللهسرفت و چون آنان را به اسلام فراخواند و بشارت خداوند را به آن دو داد، و ایشان را از حقوق اسلام آگاه کرد، و به آنها از جانب خداوند وعدهی اکرام داد، ایشان هم ایمان آوردند و عثمان آن ماجرا را برای حضرت رسول جبازگو کرد: به حضرت رسول جعرض کرد: یا رسولالله!، من به تازگی از شام بازگشتهام، چون کاروان ما در حد فاصل «معان» و «الزرقاء» اتراق کرد، شب هنگام صدایی را شنیدیم که به ما میگفت: ای خفتگان، بیدار شوید که احمد در مکه برانگیخته شد و چون به مکه آمدیم، از شما رسالتتان را شنیدیم [۳۹]. بدون شک این حادثه، تأثیر شگرفی بر عثمان گذاشته و او را به سوی اسلام سوق داد. او، خود، حقیقت را به چشم دید و پیش از ورود به مکه خبر رسالت محمد را شنید، پس چگونه میتواند آن هنگام که صداقت و حقیقت شنیدههایش را میبیند، در پذیرش آن تردیدی به خود راه دهد؟ به واقع در این حالت انسانی با هر درجه از عناد و مخالفتی که داشته باشد جز قبول حق و ایمان آوردن به آن هیچ راه دیگری را پیشروی خود نمیبیند و لو اینکه تلاش زیادی نماید. جلوی روح حقیقتطلب خویش را بگیرد اما باز قادر به این کار نخواهد بود و به ندای وجدان آگاه خویش پاسخ مثبت میدهد. باید دانست که پاسخ عثمانسبه این دعوت مبارک، نه از روی جهالت که از روی یقینی راسخ و باوری بدور از شک بود [۴۰]. او همانطور که عادت داشت در تمامی امور با آرامش و تدبیر بیاندیشد، در این مسأله نیز همین روش را در پیش گرفت و به یقین پی برد که این دعوت، فراخوانی است به سوی فضائل و نه رزائل و پستیها، او این دعوت را راهی به سوی توحید و اجتناب از شرک دید که مردمان را به عبادت و اطاعت پروردگارشان فرا میخواند و آنان را از غفلت و خواب جهالت برحذر میدارد و در این میان به قوم خویش نگریست و دید که آنان جاهلانه بت میپرستند، مردار میخورند، به همسایه خویش بد میکنند و محرّماتی چون ریختن خون دیگران را مباح میدانند [۴۱]، آنگاه در محمد جاندیشید، فردی راستگو و امین، که مردمان تنها از او خوبی دیدهاند و هرگز بدی را از او مشاهده ننمودهاند. هیچ کس دروغی را از او نشنیده و خیانتی از او سر نزده، حال این فرد، با این فضایل، عثمان را به عبادت و پرستش خداوند تنها فرامیخواند؛ خدایی که او را هیچ شریکی نیست، عثمان میبیند که محمد جاو را دعوت به صله رحم و محبت به خویشان و همسایگان میکند، او را به اقامۀ نماز و گرفتن روزه میخواند و از او میخواهد که تنها خداوندﻷرا پرستش و اطاعت نماید [۴۲]، بنابراین به ندای محمد جلبیک میگوید و توسط ابوبکر صدّیقساسلام میآورد و در این راه پیشگامانه و در عین صلابت، با آرامش گام مینهد، راهی که میبایست در آن چون او، صبور و بزرگمنش، آرام و با گذشت، بزرگوار و نیکوکار و مهربان و سخاوتمند بود، بایست با مؤمنان همدل بود و یار ضعیفان شد تا نهال اسلام رشد نماید و ثمر دهد. [۴۳]
در وصف اسلام آوردن عثمان، خالهاش، سعدی بنت کریز چنین سروده است:
هَدی اللهُ عُثْمانا بِقَوْلی إلی الهُدی
و أَرْشَدَه وَاللهُ یَهْدی إلی الْحَقِّ
فتابَعَ بالرَّأْیِ السَّدِیدِ مُحَمَّداً
وکانَ بَرَأیٍ لایَصُدُّ عَنِ الصِّدْقِ
و أنْکَحَه المَبْعُوثُ بِالْحَقِّ بِنْتَه
فَکانَ کَبَدْرٍ مازَجَ الشَّمْسَ فِی الأُفقِ
فِداؤُکَ یاابنَ الْهاشِمیِّیْنَ مُهْجَتی
و أنت أَمینُ اللهِ أُرْسِلْتَ لِلْخَلْقِ
(خداوند، عثمان را به راه راست رهنمون کرد و تنها خداوند است که راه حق را نشان میدهد. عثمان با تصمیمی درست، پیرو محمد جشد، تصمیم درستی که او را از حقیقت باز نداشت. رسولخدا جنیز دخترش را به عقد او در آورد، وصلتی که بسان برخورد بدر و خورشید در افق بود. (ای محمد!) ای فرزند هاشمیان! جانم به قربانت، تو امین خداوندی که برای هدایت مردمان مبعوث شدهای).
[۳۸] السیرة النبویة، ابن هشام (۱/۲۸۷ –۲۸۹). [۳۹] طبقات ابن سعد (۳/۵۵). [۴۰] جولة تاریخیه فی عصر الخلفاء الراشدین ص۳۰۲. [۴۱] مرویّات العهد المکّی، عادل عبدالغفور (۲/۸۰۵). [۴۲] فتنة مقتل عثمان (۱/۳۷). [۴۳] عثمان بن عفّان، صادق عرجون، ص۵۳. البدایة و النهایة (۷/۲۱۰).
با اسلام آوردن حضرت عثمان پیوندهای محبّت و اخوّت بین او و دیگر مسلمانان برقرار شد و با ازدواج آن حضرت با رقیّه دخت نبیاکرم جقدر و منزلت او نزد مسلمانان دو چندان شد. داستان این ازدواج به این شرح است که رسولخدا جپیشتر رقیّه را به عقد عُتْبه پسر ابولهب و دختر دیگرشان، أمّکلثوم را به نکاح عُتَیْبه، دیگر پسر ابولهب درآورده بود اما پس از نزول آیات سورۀ مبارکه مسد که عبارتند از:
﴿ مَّا يَفۡتَحِ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحۡمَةٖ فَلَا مُمۡسِكَ لَهَاۖ وَمَا يُمۡسِكۡ فَلَا مُرۡسِلَ لَهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ ٢﴾[المسد: ۱- ۵].
«نابود باد ابولهب! و حتماً هم نابود میگردد. دارائی و آنچه (از شغل و مقام) به دست آورده است، سودی بدو نمیرساند (و او را از آتش دوزخ نمیرهاند). به آتش بزرگی در خواهد آمد و خواهد سوخت که زبانهکش و شعلهور خواهد بود. و همچنین همسرش که (در اینجا آتش بیار معرکه و سخنچین است در آنجا بدبخت و) هیزمکش خواهد بود. در گردنش رشته طناب تافته و بافتهای از الیاف است».
ابولهب و ام جمیل دختر حرب بن امیّه، مادر عتبه و عتیبه، آندو را امر به طلاق دختران محمد جدادند وآنان نیز قبل از همبستر شدن ایشان را طلاق دادند تا خود لطفی باشد از جانب خداوند بر آل محمد و ذلّتی باشد از آن ابولهب و فرزندان او [۴۴]. عثمان به محض شنیدن این ماجرا نزد رسولخدا جآمد و از رقیه خواستگاری نمود، رسولخدا جنیز ایشان را به عقد حضرت عثمانسدرآورد و حضرت خدیجه(ل)، خود، دختر بزرگوارشان را برای این امر آماده کردند، و این ازدواجی بود میمون و مبارک با مردی که از خوش سیماترین مردان قریش بود و میتوانست همپایهی جمال و زیبایی رقیه باشد. هنگام ازدواج آن دو، مردم این بیت شعر را میسرودند:
أَحْسَنُ زَوْجَینِ رآهما إنسان
رُقِیَّةٌ، وَ زَوجُها عثمانُ
[۴۵]
(رقیه و همسرش، عثمان، زیباترین هسمرانی هستند که تا به حال مردم آنها را به چشم دیدهاند).
عبدالرحمان بن عثمان قریشی نقل میکند که هنگامی که رقیه مشغول شستن سر عثمان بود، رسولخدا جبر او وارد شد و به ایشان فرمودند «دخترم نسبت به ابوعبدالله (عثمان) به نیکی رفتار کن که اخلاق او از دیگر صحابه بیشتر به من شبیه است». [۴۶]
در واقع امجمیل و ابولهب گمان میبردند که با طلاق رقیه و امکلثومبآل محمد را خوار و ذلیل میکنند، اما خداوند بزرگ و عظیمالشأن، سرنوشتی خوب را برای دختران محمد جرقم زده بود، بدون شک این ذلّت به خود امجمیل و ابولهب بازگشت و خداوندﻷخود، بیت نبوّت را از بدیها محفوظ نمود که هرچه خداوند بخواهد همان میشود. [۴۷]
[۴۴] ذوالنورین عثمان بن عفّان، محمد رشیدرضا، ص۱۲. [۴۵] أنساب الأشراف، ص ۸۹. [۴۶] «اِنَّه أَشْبَهُ أصحابی بی خُلُقاً»: طبرانی این حدیث را روایت کرده است و ابن حجر هیثمی در المجمع (حدیث: ۱۴۵۰۰) رجال و راویان آنرا ثقه میداند. [۴۷] دماء علی قمیص عثمان، ابراهیم المنتاوی، ۸۴.
قانون آزمایش و تحمل مشکلات، قانونی است که همهی افراد و اقوام آنها را تجربه نمودهاند وصحابه نیز از این قانون مستثنی نبوده و مشکلاتی را به چشم دیدند که کوه را از جا میکند. آنان جان و مال خود را در راه خدا فدا کردند و نهایت تلاش خود را در این راه مبذول داشتند. در این مسیر، مسلمانان ثروتمند نیز از بلایا و مصائب آن در امان نماندند، عثمان بن عفان نیز یکی از آنان بود که در راه خدا و دین او آزار و اذیت بسیاری را از جانب عمویش، حَکَم بن أبی العاص بن أمیّه متحمل شد. حکم بن أبی العاص، او را با طناب میبست و او را وادار میکرد تا دست از محمد و دین او بکشد، و به او میگفت: آیا مگر از دین آبا واجداد خویش رویگردان و به دین تازه دیگری گرویده ای؟ به خدا سوگند تا اینکه از آن دین دست بر نداری تو را آزاد نخواهم کرد. اما عثمان مقاومت مینمود و بر ایمان خود اصرار میورزید تا اینکه عمویش چون استقامت او را مشاهده کرد، دست از اذیت و شکنجه او برداشت [۴۸].
پس از اوج گرفتن آزار و اذیت مسلمانان و به خصوص مسلمانان فقیر و بیپناه و بعد از شهادت دلخراش سمیّه و همسرش یاسر، پدر و مادر عمار ش، پیامبر اکرم جامر فرمود تا مسلمانان به حبشه هجرت نمایند و به ایشان فرمودند:
«لَوْ خَرَجْتُم إلی الحَبَشَةِ، فَإِنَّ بهامَلِکاً صالِحاً لایُظْلَمُ عِنْدَهُ أَحَدٌ» [۴۹].
(به حبشه بروید زیرا در آنجا پادشاه صالحی حکومت میکند که به کسی ظلم و ستم روا نمیدارد).
به این ترتیب هجرت آغاز شد و مسلمانان دسته دسته و به صورت مخفیانه از مکه خارج میشدند و خود را سواره و پیاده به ساحل دریای سرخ میرساندند [۵۰]. آنان عثمان بن مظعون را سرپرست خود قرار دادند تا وضعیتشان را منظم کند؛ عنایت خدا شامل حال آنان شد و دو کشتی، آنان را در ازای پرداخت نیم دینار برای هر نفر، سوار نمودند [۵۱]. با اطلاع یافتن قریش از قضیه، بلافاصله افرادی را در تعقیب آنان گسیل داشتند اما مسلمانان در نیمهی راه حبشه بودند و دیگر دست قریش به آنان نمیرسید. حضرت عثمان و همسرش؛ رقیه، هم در هجرت اول و هم در هجرت دوم مسلمانان به حبشه حضور داشتند. مسلمانان در رجب سال پنجم بعثت به حبشه رسیدند و در آنجا بود که امنیت و آزادی انجام شعائر خود را مشاهده نمودند. در قرآن کریم در مورد هجرت اول مسلمانان چنین آمده است:
﴿ وَٱلَّذِينَ هَاجَرُواْ فِي ٱللَّهِ مِنۢ بَعۡدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمۡ فِي ٱلدُّنۡيَا حَسَنَةٗۖ وَلَأَجۡرُ ٱلۡأٓخِرَةِ أَكۡبَرُۚ لَوۡ كَانُواْ يَعۡلَمُونَ ٤١ ﴾[النحل: ۴۱].
«کسانی که برای خدا هجرت کردند، پس از آن که (در مکّه) مورد ظلم و ستم قرار گرفتند، در این دنیا جایگاه و پایگاه خوبی بدانان میدهیم، و پاداش اخروی (ایشان از پاداش دنیوی آنان) بزرگتر است اگر بدانند».
امام قُرطبی از قتاده نقل میکند که مراد از این آیه، أصحاب حضرت رسول جاست که مشرکان مکه آنان را مورد ستم خود قرار داده و آنان را از مکه اخراج کردند و به همین دلیل مسلمانان به حبشه مهاجرت کردند اما خداوند آنان را در هجرتگاه سکنی داد و یارانی را برای ایشان فراهم نمود [۵۲]. همانطور که خود در قرآن چنین فرموده است:
﴿ قُلۡ يَٰعِبَادِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمۡۚ لِلَّذِينَ أَحۡسَنُواْ فِي هَٰذِهِ ٱلدُّنۡيَا حَسَنَةٞۗ وَأَرۡضُ ٱللَّهِ وَٰسِعَةٌۗ إِنَّمَا يُوَفَّى ٱلصَّٰبِرُونَ أَجۡرَهُم بِغَيۡرِ حِسَابٖ ١٠ ﴾[الزمر: ۱۰].
«(ای پیغمبر! از سوی من به مردمان) بگو: ای بندگان مؤمن من! از (عذاب) پروردگارتان بپرهیزید. کسانی که نیکی کنند، در همین جهان بدیشان نیکی میشود. (در مراکز کفر و شرک و ظلم و غرق در گناه زندگی نکنید و پستی و خواری را نپذیرید و هجرت را پیشه سازید). زمین خداوند وسیع و فراخ است (و در دیار غربت شکیبائی کنید). قطعاً به شکیبایان اجر و پاداششان به تمام و کمال و بدون حساب داده میشود».
از ابن عباس روایت است که منظور از این آیه، جعفر بن ابیطالب و افرادی است که با او به حبشه هجرت کردند [۵۳]. حضرت عثمان از این سفر، درسها و عبرتها گرفت و آنها را در مسیر زندگی مبارک خود به کار گرفت.
مهمترین این درسها و عبرتها عبارتند از:
۱- ثبات مؤمنان بر اعتقادات خود و استقامت آنان در برابر همه شکنجهها و ستمهایی که اشرار و گمراهان بر سرشان آوردند، خود، این دلیلی است بر صدق ایمان و اخلاص آنان در باورهایشان و عظمت روح و جان آنان، بطوریکه آرامش روح و درون و رضای خداوند متعال را برتر از تمامی شکنجهها و ستمهای کفار میدانند. در واقع در نزد مؤمنان راستین و مخلص، این روح است که قدرت دارد، نه جسم، بنابراین با تمام توان خود در مسیر اجابت خواست روحشان حرکت میکنند و به مطالبات و نیازهای جسمشان اعتنایی ندارند و این، خود، راز موفقیت و آزادی ملّتها از زیر یوغ ظلم و جور ستمکاران و نجات از تاریکیهای جهالت است. [۵۴]
۲- عثمانساز سنت پیامبر اکرم جآموخت که باید نسبت به امّت مهربان بود و بر آنان شفقت ورزید و این درس مهم در دوران خلافت خود او نیز و در روزگار حیات حضرت رسول جو خلافت ابوبکر صدیق و عمر فاروق هویدا بود. او به چشم خود میدید که نبیاکرم چقدر نسبت به یاران خویش مهربان است و تمام تلاش خود را مینماید که آنان در امنیت و آسایش به سر برند و به همین دلیل بود که به مسلمانان امر فرمود تا به نزد پادشاهی بروند عادل که به هیچ کس ستم نمیکند و کلام آن حضرت جراست بود، مسلمانان در حبشه در امان بودند و توانستند دین خود را حفظ و گسترش دهند [۵۵]. بنابراین، این پیامبر جبود که سرزمین حبشه را برگزید و مسلمانان را تشویق به هجرت بدانجا نمود تا در امنیت قرار گیرند و این درس مهمی است برای رهبران جهان اسلام که باید برنامههای خود را براساس حکمت و دوراندیشی در جهت حمایت از اسلام و مسلمین تدوین کنند و در جستجوی مکانی امن به عنوان مرکزی باشند که در صورت به خطر افتادن مراکز اصلی و پایهای، بتوانند داعیان و امّت اسلام را پناه دهد؛ زیرا که ثروت واقعی، همان داعیان راستین هستند که باید دولتها تمام تلاشهای خود را صرف حفظ و حمایت از آنان بنمایند؛ زیرا که هر فرد مسلمان در اسلام بنا به اندازهی تمام انسانهای غیر مسلمان ارزشمند است و باید در حفظ جان و امنیت او کوشید.
۳- دیگر درسی که عثمانساز این هجرت گرفتند آن بود که در موقع بروز خطر [۵۶]، باید رهبر جامعه و دار و دستهی او برای دفاع از جامعه و در میدان نبرد پیش قدم و پیش قراول باشند، و خود را سپر قرار دهند و نباید خود از میدان کارزار بگریزند و پیروان را به معرکه بفرستند، زیرا این روشی است بدور از سنت نبی اکرم ج [۵۷]. و بر اساس این اصل بود که عثمانسدر دوران خلافت خویش، نزدیکان و اهل بیت خود را در صف مقدم لشکر قرار میدهد، کما اینکه عبدالله بن أبی سرح در فتوحات آفریقا، عبدالله بن عامر در فتوحات مشرق، خود، پیشاپیش سپاهیانشان نبرد میکردند و نیز حضرتسبه معاویهسدستور داد که همراه همسرش سوار بر کشتی در صف مقدم ناوگان خود به نبرد با رومیان بپردازد. البته در این خصوص، در مبحث فتوحات به تفصیل سخن خواهیم گفت.
۴- عثمانساولین مسلمانی است که همراه با اهل بیت خویش هجرت نمود [۵۸]و پیامبر خدا جنیز همین مطلب را تدییر نمودهاند:
«صَحِبَهما اللهُ، إنّ عثمان لأَوّلُ مَن هاجَرَ إلی اللهِ بِأَهْلِهِ بعد لوط». [۵۹]
(خداوند یار و همراه عثمان و رقیّه باشد، عثمان، بعد از لوط÷اولین فردیست که با اهل بیتش در راه خدا هجرت کرده است).
هنگامی که شایع شد مردم مکه اسلام آوردهاند، دستهای از مهاجران حبشه به نزدیکیهای مکه بازگشتند، اما متوجه شدند که این خبر دروغ است، بنابراین در جوار چند تن از اهل مکه سکنی گزیدند. عثمانسهمراه با رقیه، همسر خود، نیز جزو این دسته از مهاجران بودند [۶۰]. این دسته از مهاجران همچنان تا زمانیکه خداوندﻷامر به هجرت به مدینه داد، در محل استقرار خود ماندند. حضرت عثمان، فردیست که از همان بدو اسلام آوردن، جز در زمانهایی که به خاطر هجرت و یا انجام امور مهم از جانب رسولخدا جمأموریت مییافتند، همیشه همصحبت و ملازم رسولخدا جبودند و هیچ کس نمیتوانست جای او را آنچنان که باید بگیرد.
در واقع این وضعیت حضرت عثمان، درست بمانند شرایط دیگر خلفای راشدین بود، گویا که این خصوصیت و امتیاز، مختص آنان بوده و خود، دلیلی برای به خلافت رسیدنشان شد. [۶۱]
حضرت ذیالنورینسهمیشه رابطهای محکم با اسلام و قرآن داشت و هرگز امری، چه عام و چه خاص، از امور زندگی پر برکت نبیاکرم جو خلافت ابوبکر صدیق و عمر فاروق از دید او پنهان نماند و از آنها غفلت نورزید و به تعبیر امروزی، ایشان تمام امور مربوط به کارهای بنیادین در حکومت و دولت اسلامی را مدّنظر داشتند. [۶۲]
[۴۸] التمهید و البیان، ص۲۲. [۴۹] الهجرة فی القرآن الکریم، ص۲۹۰ و السیرة النبویة، ابن هشام (۱/۴۱۳). [۵۰] دماء علی قمیص عثمان، ص۱۵ و طبقات ابن سعد (۱/۲۰۴). [۵۱] طبقات (۱/۲۰۴) و تاریخ الطبری (۲/۶۹). [۵۲] الجامع لأحکام القرآن (۱۰/۱۰۷). [۵۳] الجامع لأحکام القرآن (۱۵/۲۴۰). [۵۴] السیرة النبویّة، مصطفی السباعی، ص۵۷. [۵۵] الهجرة فی القرآن الکریم، ص۳۱۲. [۵۶] التربیة القیادیة (۱/۳۳۳). [۵۷] التربیة القیادیة (۱/۳۳۳)، السیرة النبویّة، الصلّابی (۱/۳۴۸). [۵۸] الصواعق المرسلة (۱/۳۱۴). [۵۹] المعرفة و التاریخ (۳/۲۶۸). [۶۰] السیرة النبویة، ابن هشام (۱/۴۰۲). [۶۱] عثمان بن عفّان، عمّا، ص ۸۰. [۶۲] عثمان بن عفّان، عقّاد، ص ۷۸.
تنها راه و روشی که حضرت عثمان و دیگر صحابه بزرگوارشبراساس آن پرورش یافتند و به رشد و تعالی رسیدند قرآن کریم بود؛ کتابی که پروردگار عالمیان آنرا بر پیامبر خویش جنازل فرمود و به همین دلیل هم نبی اکرم جتأکید داشت که این وحدت روش را حفظ کند و تک تک مسلمانان و جوامع آنان بر این اساس تربیت شوند. آیاتی را که حضرت عثمان، به طور مستقیم از زبان حضرت رسول جمیشنیدند، تأثیر شگرفی در ساختن شخصیت ایشان داشت، همین آیات بود که قلب ایشان را از پلیدیها پاک گردانید، جانشان را پرورش داد و روحشان را تربیت نمود تا عثمان به انسان جدیدی تبدیل شود؛ انسانی با ارزشها، احساسات، اهداف، معرفت و راه و روشی دیگر. [۶۳]
و به این صورت بود که عثمان شیفتهی قرآن شد. ابوعبدالرحمن سُلَمی، از کیفیت فراگرفتن قرآن توسط عثمان نزد رسولخدا جو میزان عشق شدید او به قرآن و عمل به آن چنین سخن میگوید: افرادی چون عثمان بن عفّان و عبدالله بن مسعود هرگاه ده آیه از قرآن را نزد حضرت رسول جفرا میگرفتند، تا زمانیکه تمامی معارف آن ده آیه را فهم نمینمودند و بدان عمل نمیکردند، به آیات دیگری نمیپرداختند، بنابراین ما هم قرآن را یاد گرفتیم، هم معارف آنرا و هم بدان عمل مینمودیم. آنان مدتی را صرف حفظ آن آیات میکردند [۶۴]تا بتوانند باآنها انس بگیرند، قرآن در این رابطه چنین میفرماید:
﴿ كِتَٰبٌ أَنزَلۡنَٰهُ إِلَيۡكَ مُبَٰرَكٞ لِّيَدَّبَّرُوٓاْ ءَايَٰتِهِۦ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ ٢٩ ﴾[ص:۲۹].
«(ای محمّد! این قرآن) کتاب پرخیر و برکتی است و آن را برای تو فرو فرستادهایم تا درباره آیههایش بیندیشند، و خردمندان پند گیرند».
عثمانساز رسولخدا جنقل میکند:
«خیرُکم مَن تَعَلَّم القرآنَ و عَلَّمَه» [۶۵].
(بهترین شما کسی است که قرآن را یاد بگیرد و به دیگر مسلمانان نیز یاد دهد).
ایشان قبل از وفات رسولخدا جتمام قرآن را بر ایشان عرضه داشت تا صحّت آن را تأیید نمایند.
از مشهورترین شاگردان حضرت عثمان، میتوان به ابوعبدالرحمن سُلَمی، مغیره بن أبی شهاب، ابوالأسود، زرّ بن حبیش [۶۶]اشاره نمود. در اینجا شایسته است این صفحات را با جملاتی از حضرت عثمان که در مورد قرآن کریم است، بیاراییم: ایشان فرمودهاند: اگر قلبهای ما از پلیدیهای دنیا پاک گردد هرگز از کلام خداوند بزرگ سیراب نخواهیم شد [۶۷]. نیز فرمودهاند: بدترین روز، آن وقتی است که چشم به عهد و پیمان خداوند، یعنی قرآن کریم، نیافتد [۶۸]. باز فرمودهاند: سه چیز در دنیای من نیکو هستند: سیرکردن گرسنگان، پوشانیدن برهنگان و تلاوت قرآن [۶۹]. ایشان همچنین گفتهاند: چهار چیز است که ظاهرشان فضیلت و باطنشان فریضه میباشند و آنها عبارتند از: همنشینی با صالحان فضیلت است اما تبعیت از آنان واجب، تلاوت قرآن فضیلت میباشد اما عمل بدان فریضه، زیارت قبور که فضیلت است اما مهیا شدن برای مرگ فریضه، عیادت بیمار فضیلت است اما اجرای وصیت و سفارش او فریضه [۷۰]. نیز چنین گفتهاند: مضرترین چیزها ده چیز است: عالمی که از او سؤال نشود، علمی که بدان عمل نکنند، نظر درستی که مورد قبول قرار نگیرد، اسلحهای که مورد استفاده واقع نشود، مسجدی که در آن نماز نخوانند، مصحف قرآنی که به تلاوت آن نپردازند، مالی که از آن صدقه ندهند، اسبی که سوار آن نشوند، علم زهد که در نزد طالب دنیا باشد و عمر درازی که صاحب آن برای تدارک زاد و توشهی آخرت سود نجوید [۷۱]. ایشان حافظ کامل قرآن بودند و همیشه مصحفشان را در دست داشتند، به نحوی که مردم به ایشان میگفتند مردی با برکت، کتابی با برکت را آورد [۷۲]. آنقدر به قرائت آن مصحف مبادرت نموده بودند که پاره پاره شد [۷۳]. همسرشان، هنگام محاصره بیت حضرت، خطاب به شورشیان گفت: یا او را بکشید و یا رهایش سازید، او مردیست که شب را با یک رکعت به صبح میرساند و در همان یک رکعت کل قرآن را تلاوت میکرد [۷۴]. از او روایت است که در یک شب کل قرآن را در یک رکعت تلاوت کردند [۷۵]. و این تحقق سخن خدا در مورد اوست:
﴿ أَمَّنۡ هُوَ قَٰنِتٌ ءَانَآءَ ٱلَّيۡلِ سَاجِدٗا وَقَآئِمٗا يَحۡذَرُ ٱلۡأٓخِرَةَ وَيَرۡجُواْ رَحۡمَةَ رَبِّهِۦۗ قُلۡ هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلَّذِينَ يَعۡلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعۡلَمُونَۗ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ ٩ ﴾[الزمر: ۹].
«(آیا چنین شخص مشرکی که بیان کردیم، بهتر است) یا کسی که در اوقات شب سجدهکنان و ایستاده به طاعت و عبادت مشغول میشود و (خویشتن را) از (عذاب) آخرت به دور میدارد، و رحمت پروردگار خود را خواستار میگردد؟ بگو: آیا کسانی که (وظیفه خود را در قبال خدا) میدانند، با کسانی که (چنین چیزی را) نمیدانند، برابر و یکسانند؟! (هرگز). تنها خردمندان (فرق اینان را با آنان تشخیص میدهند، و از آن) پند و اندرز میگیرند».
حضرت از چشمهی زلال قرآن نوشید و نزد رسولخدا جشاگردی نمود و از خلال آیات قرآن دانست که، کهرا باید پرستید و اطاعت نمود. رسولخدا جدرخت ایمان و عشق به قرآن را در درون عثمان بارور نمود و تلاش نمود که صحابه به فهمی درست از پروردگارشان و حقوق او بر آنان دست یابند، زیرا ایشان میدانستند که این فهم درست اگر بر اساس تطهیر روح و جان و فطرت پاک باشد به یقین و ایمان راسخ منتهی میشود و به همین خاطر عثمان نیز چون دیگر صحابه، فهم خویش از خداوند متعال، کائنات، مرگ و زندگی، بهشت و جهنم، قضا و قدر و حقیقت انسان و نبرد او با شیطان را از خود قرآن و سنّت رسولخدا جدریافت نمود.
خداوند پاک و بزرگ، از هر نقص و عیبی مبرّاست و صاحب کمالاتی بیانتها است، همانند: وحدانیت و نداشتن شریک و مانند و همسر و فرزند. [۷۶]
آن ذات پاک، خود مفهوم عبودیت و توحید خویش را در کلام خود؛ قرآن کریم، به عیان بیان داشته است. حال به آن مفاهیم والایی که صحابه با استناد به آنها به فهم درستی از دین دست یافتند میپردازیم: آنان بینش خود را در مورد کائنات از این آیات دریافت کردند:
﴿ ۞قُلۡ أَئِنَّكُمۡ لَتَكۡفُرُونَ بِٱلَّذِي خَلَقَ ٱلۡأَرۡضَ فِي يَوۡمَيۡنِ وَتَجۡعَلُونَ لَهُۥٓ أَندَادٗاۚ ذَٰلِكَ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٩ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَٰسِيَ مِن فَوۡقِهَا وَبَٰرَكَ فِيهَا وَقَدَّرَ فِيهَآ أَقۡوَٰتَهَا فِيٓ أَرۡبَعَةِ أَيَّامٖ سَوَآءٗ لِّلسَّآئِلِينَ ١٠ ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ وَهِيَ دُخَانٞ فَقَالَ لَهَا وَلِلۡأَرۡضِ ٱئۡتِيَا طَوۡعًا أَوۡ كَرۡهٗا قَالَتَآ أَتَيۡنَا طَآئِعِينَ ١١ فَقَضَىٰهُنَّ سَبۡعَ سَمَٰوَاتٖ فِي يَوۡمَيۡنِ وَأَوۡحَىٰ فِي كُلِّ سَمَآءٍ أَمۡرَهَاۚ وَزَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنۡيَا بِمَصَٰبِيحَ وَحِفۡظٗاۚ ذَٰلِكَ تَقۡدِيرُ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡعَلِيمِ ١٢ ﴾[فصلت: ۹- ۱۲].
«بگو: آیا به آن کسی که زمین را در دو روز آفریده است ایمان ندارید، و برای او همگونها و انبازهائی قرار میدهید؟ او (علاوه از این که آفریدگار زمین است) آفریدگار جهانیان هم میباشد. او در زمین کوههای استواری قرار داد، و خیرات و برکات زیادی در آن آفرید، و موادّ غذائی (مختلف ساکنان) زمین را به اندازهی لازم مقدّر و مشخّص کرد. اینها همه (اعمّ از خلق زمین و ایجاد کوهها و تقدیر اقوات) روی هم در چهار روز کامل به پایان آمد، بدان گونه که نیاز نیازمندان و روزی روزیخواهان را برآورده کند (و کمترین کم و زیادی در آن نباشد). سپس اراده آفرینش آسمان کرد، در حالی که دود (گونه، و به شکل سحابها در گسترهی فضای بیانتهاء پراکنده) بود. به آسمان و زمین فرمود: چه بخواهید و چه نخواهید پدید آئید (و شکل گیرید). گفتند: فرمانبردارانه پدید آمدیم (و به همان صورت درآمدهایم که اراده فرمودهای). آن گاه آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز به انجام رساند، و در هر آسمانی فرمان لازمهاش را صادر (و نظام و تدبیر خاصّی مقرّر) فرمود (و مخلوقات و موجودات متناسب با آنجا را آفرید). آسمان نزدیک را با چراغهای بزرگی (از ستارگان درخشان و تابان) بیاراستیم و (آن را کاملاً از آفات و استراق سمع شیاطین) محفوظ داشتیم. این (امور مذکوره، اعم از آفرینش جهان هستی و دوران شکلگیری و نظم دقیق، برجوشیده از) برنامهریزی خداوند بسیار توانا و بس آگاه است».
آنان با بینش درست از قرآن دانستند که عمر انسانها، هرچند که طولانی باشد، باز رو به زوال و نابودی دارد و دنیا و متاع آن، هرچند که زیاد و زیبا باشد، ناچیز و بیارزش است، همانطور که قرآن میفرماید:
﴿ إِنَّمَا مَثَلُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا كَمَآءٍ أَنزَلۡنَٰهُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَٱخۡتَلَطَ بِهِۦ نَبَاتُ ٱلۡأَرۡضِ مِمَّا يَأۡكُلُ ٱلنَّاسُ وَٱلۡأَنۡعَٰمُ حَتَّىٰٓ إِذَآ أَخَذَتِ ٱلۡأَرۡضُ زُخۡرُفَهَا وَٱزَّيَّنَتۡ وَظَنَّ أَهۡلُهَآ أَنَّهُمۡ قَٰدِرُونَ عَلَيۡهَآ أَتَىٰهَآ أَمۡرُنَا لَيۡلًا أَوۡ نَهَارٗا فَجَعَلۡنَٰهَا حَصِيدٗا كَأَن لَّمۡ تَغۡنَ بِٱلۡأَمۡسِۚ كَذَٰلِكَ نُفَصِّلُ ٱلۡأٓيَٰتِ لِقَوۡمٖ يَتَفَكَّرُونَ ٢٤ ﴾[یونس: ۲۴].
«حال دنیا (از حیث زوال و فنا و از میانرفتن نعمت آن) همانند آبی است که از آسمان میبارانیم و بر اثر آن گیاهان زمین که انسانها و حیوانها از آنها میخورند (و استفاده میکنند، میرویند و) به هم میآمیزند تا بدانجا که زمین (در پرتو آن) کاملاً آرایش و زیبائی میگیرد و آراسته و پیراسته میگردد و اهل زمین یقین پیدا میکنند که بر زمین تسلّط دارند (و حتماً میتوانند از ثمرات و غلّات و محصولات آن بهرهمند شوند. در بحبوحه این شادی و در گیراگیر این سرسبزی و آراستگی) فرمان ما (مبنی بر درهم کوبیدن و ویران کردن آن) در شب یا روز در میرسد (و با بلاهای گوناگون، از قبیل: سرمای سخت، تگرگ شدید، سیل، طوفان، و غیره، آن را نابود میسازیم) و گیاهانش را از ریشه برآورده و آنچنان آن را درو میکنیم انگار دیروز در اینجا نبوده است (و هرگز وجود نداشته است، و انسانهائی در آن سرزمین نزیستهاند). ما (بدین وضوح) آیهها (ی خویش) را برای قومی تشریح و تبیین میکنیم که میاندیشند (و میفهمند)».
نیز آنان با اعتقاد راسخ و درست به بهشت و دوزخ که از آیات قرآن دریافت کرده بودند، خود و زندگیشان را از انحراف و تمرّد نسبت به شریعت خداوند پاک نگه داشتند. هر کس به سیرۀ حضرت عثمان و دیگر صحابه بزگوارشنظری عمیق بیافکند، میبیند که چقدر آنان در مسیر شناخت دین خداوندشان تلاش کردند و تا چه میزان خوف و ترس از عذاب و عقاب او را در دل خویش میپروراندند.
حضرت عثمان چون دیگر صحابه، مفهوم درست قضا و قدر را از بطن قرآن و سیره رسولخدا جدرک کرد و در آن دچار افراط و تفریط نگشت. این مفهوم در دل و جان او رسوخ پیدا کرد و یقین یافت که علم خداوندﻷبر همه چیز احاطه دارد، کما اینکه خداوند در قرآن چنین میفرماید:
﴿ وَمَا تَكُونُ فِي شَأۡنٖ وَمَا تَتۡلُواْ مِنۡهُ مِن قُرۡءَانٖ وَلَا تَعۡمَلُونَ مِنۡ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيۡكُمۡ شُهُودًا إِذۡ تُفِيضُونَ فِيهِۚ وَمَا يَعۡزُبُ عَن رَّبِّكَ مِن مِّثۡقَالِ ذَرَّةٖ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فِي ٱلسَّمَآءِ وَلَآ أَصۡغَرَ مِن ذَٰلِكَ وَلَآ أَكۡبَرَ إِلَّا فِي كِتَٰبٖ مُّبِينٍ ٦١ ﴾[یونس: ۶۱].
«(ای پیغمبر!) تو به هیچ کاری نمیپردازی و چیزی از قرآن نمیخوانی، و (شما ای مؤمنان!) هیچ کاری نمیکنید، مگر این که ما ناظر بر شما هستیم، در همان حال که شما بدان دست مییازید و سرگرم انجام آن میباشید. و هیچچیز در زمین و در آسمان از پروردگار تو پنهان نمیماند، چه ذرّهای باشد و چه کوچکتر و چه بزرگتر از آن، (همه اینها) در کتاب واضح و روشنی (در نزد پروردگارتان، به نام لوح محفوظ) ثبت و ضبط میگردد».
نیز باور داشت خداوند متعال، همه چیز را نزد خویش ثبت میکند و هیچ چیز را از قلم نمیاندازد:
﴿ إِنَّا نَحۡنُ نُحۡيِ ٱلۡمَوۡتَىٰ وَنَكۡتُبُ مَا قَدَّمُواْ وَءَاثَٰرَهُمۡۚ وَكُلَّ شَيۡءٍ أَحۡصَيۡنَٰهُ فِيٓ إِمَامٖ مُّبِينٖ ١٢ ﴾[یس: ۱۲].
«ما خودمان مردگان را زنده میگردانیم، و چیزهائی را که (در دنیا) پیشاپیش فرستادهاند و (کارهائی را که کردهاند، و همچنین) چیزهائی را که (در آن) برجای نهادهاند (و کارهائی را که نکردهاند، ثبت و ضبط میکنیم و) مینویسیم. و ما همه چیز را در کتاب آشکار (لوح محفوظ) سرشماری مینمائیم و مینگاریم».
او یقین داشت خواست خداوند نافذ و قدرتش کامل است:
﴿ أَوَ لَمۡ يَسِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَيَنظُرُواْ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَكَانُوٓاْ أَشَدَّ مِنۡهُمۡ قُوَّةٗۚ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُعۡجِزَهُۥ مِن شَيۡءٖ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِۚ إِنَّهُۥ كَانَ عَلِيمٗا قَدِيرٗا ٤٤ ﴾[فاطر: ۴۴].
«آیا در زمین به گشت و گذار نمیپردازند تا ببینند فرجام کار پیشینیان به کجا کشیده است، در حالی که آنان از اینان قدرت و قوت بیشتری داشتهاند؟ هیچ چیزی چه در آسمانها و چه در زمین خدا را درمانده و ناتوان نخواهد کرد. چرا که او بسیار فرزانه و خیلی قدرتمند است».
و اعتقاد راسخ داشت که خداوند، آفریدگار همه چیز است:
﴿ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمۡۖ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ خَٰلِقُ كُلِّ شَيۡءٖ فَٱعۡبُدُوهُۚ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ وَكِيلٞ ١٠٢ ﴾[الأنعام: ۱۰۲].
«آن (متّصف به صفات کمال است که) خدا و پروردگار شما است. جز او خدائی نیست؛ و او آفرینندهی همه چیز است. پس وی را باید بپرستید (و بس؛ چرا که تنها او مستحقّ پرستش است) و حافظ و مدبّر همه چیز است».
این فهم صحیح و عمیق و اعتقاد راسخ نسبت به مسأله قضا و قدر، نتایج وآثار مهمی در درون این مرد بزرگ گذاشت که در مباحث آینده به تفصیل به آن خواهیم پرداخت. او از طریق درک عمیق قرآن، به حقیقت خود و همه انسانها پی برد و دانست حقیقت او نخست به اصلی دور که همان خلقت از خاک است برمیگردد و سپس وجود خود را به عنوان یک انسان از یک نطفهی ناچیز و بیارزش میگیرد:
﴿ ٱلَّذِيٓ أَحۡسَنَ كُلَّ شَيۡءٍ خَلَقَهُۥۖ وَبَدَأَ خَلۡقَ ٱلۡإِنسَٰنِ مِن طِينٖ ٧ ثُمَّ جَعَلَ نَسۡلَهُۥ مِن سُلَٰلَةٖ مِّن مَّآءٖ مَّهِينٖ ٨ ثُمَّ سَوَّىٰهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِۦۖ وَجَعَلَ لَكُمُ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡأَبۡصَٰرَ وَٱلۡأَفِۡٔدَةَۚ قَلِيلٗا مَّا تَشۡكُرُونَ ٩ ﴾[السجدة: ۷- ۹].
«آن ذاتی است که هر چه را آفرید، نیکو آفرید، و آفرینش انسان (اوّل) را از گل آغازید. سپس خداوند ذرّیّه او را از عُصاره آب (به ظاهر) ضعیف و ناچیزی (به نام منی) آفرید. آن گاه اندامهای او را تکمیل و آراسته کرد و از روح متعلّق به خود (که سرّی از اسرار است) در او دمید، و برای شما گوشها و چشمها و دلها آفرید (تا بشنوید و بنگرید و بفهمید، امّا) شما کمتر شکر (نعمتهای او) را به جای میآورید».
آن حضرت به این باور رسیده بود که خداوند، خود، انسان را به صورت و ظاهری زیبا و متناسب آفریده، به او نعمت عقل و تشخیص و توان سخن گفتن عطا فرموده، آسمانها و زمین و هر آنچه در آنهاست را مسخّر او گردانیده، این موجود را بر بیشتر آفریدههایش برتری داده و او را با فرستادن پیامبران، قدر و منزلت فرموده است.
و از جملهی مهمترین نماد اکرام و احترام خداوندﻷنسبت به انسان این است که زمینهی ایجاد محبت و رضایت خداوند را در وجود انسان به ودیعت نهاده، و این اوج کرامت و شرافت نوع انسان است و این شرافت را تنها از طریق تبعیت نبیاکرم جکه مردم را به سوی اسلام و حیات طیّبه در دنیا و آخرت فرا میخواند، میتوان جست:
﴿ مَنۡ عَمِلَ صَٰلِحٗا مِّن ذَكَرٍ أَوۡ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَلَنُحۡيِيَنَّهُۥ حَيَوٰةٗ طَيِّبَةٗۖ وَلَنَجۡزِيَنَّهُمۡ أَجۡرَهُم بِأَحۡسَنِ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ٩٧ ﴾[النحل: ۹۷].
«هرکس چه زن و چه مرد کار شایسته انجام دهد و مؤمن باشد، بدو (در این دنیا) زندگی پاکیزه و خوشایندی میبخشیم و (در آن دنیا) پاداش (کارهای خوب و متوسّط و عالی) آنان را بر طبق بهترین کارهایشان خواهیم داد».
عثمانسبا شناخت آیات قرآن به حقیقت عداوت شیطان با انسان و لزوم نبرد بشر با این موجود پلید پی برد که به طرق مختلف و شیوههای گوناگون تلاش میکند انسان را به انجام معصیت وسوسه نماید و آتش سوزان شهوت را در او شعلهور سازد.
حضرت و دیگر صحابه کرام، با استعانت از خداوند بزرگ و توانا به جهاد با آن موجود پست و نیز شیطان درون خویش پرداختند. آنان با پندگرفتن از داستان حضرت آدم و اخراج او از بهشت و رحمت الهی، به این اصل پایبند بودند که جوهر و اساس اسلام، اطاعت مطلق و بیچون و چرا در برابر خداوند است، و انسانی که قابلیت گناه و عصیان را دارد باید با عبرت گرفتن از عصیان آدم، ضرورت توکل بر پروردگارش را از یاد نبرد و از اهمیت توبه و استغفار غافل نشود. او و دیگر یاران رسول جنفس خویش را از تکبّر حفظ مینمودند و به خوبی، اهمیّت سخنان زیبا و تأثیر آن بر مخاطب خویش را دریافته بودند:
﴿ وَقُل لِّعِبَادِي يَقُولُواْ ٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ إِنَّ ٱلشَّيۡطَٰنَ يَنزَغُ بَيۡنَهُمۡۚ إِنَّ ٱلشَّيۡطَٰنَ كَانَ لِلۡإِنسَٰنِ عَدُوّٗا مُّبِينٗا ٥٣ ﴾[الإسراء: ۵۳].
«(ای پیغمبر!) به بندگانم بگو: سخنی (در گفتار و نوشتار خود) بگویند که زیباترین (و نیکوترین سخنها) باشد. چرا که اهریمن (به وسیله سخنهای زشت و ناشیرین) در میان ایشان فساد و تباهی به راه میاندازد، و بیگمان اهریمن (از دیر باز) دشمن آشکار انسان بوده است (و پیوسته درصدد برآمده تا آتش جنگ را با افروزینهی وسوسه شعلهور سازد)».
آری، اینچنین بود که عثمانسبا اسلام زیست، و در راه نشر آن جهاد نمود، اصول و فروع دینش را از قرآن و سنت پیامبرش جست و از پیشوایان اسلام شد؛ امامانی که راه راست را به مردم نشان میدهند و مردم از رفتار و گفتارشان تبعیت میکنند و نباید فراموش کرد که عثمان از کاتبان وحی و مورد اعتماد پیامبر خدا جبود. [۷۷]
[۶۳] السیرة النبویّة، الصَلّابی (۱/۱۴۵). [۶۴] الفتاوی (۱۳/۱۷۷). [۶۵] صحیح بخاری، فضائل القرآن، حدیث شماره: (۵۰۲۷). [۶۶] تاریخ الإسلام؛ عهد الخلفاء الیراشدین، الذهبی، ص۴۶۷. [۶۷] الفتاوی (۱۱/۱۲۲) والبدایة و النهایة (۷/۲۲۵). [۶۸] البدایة و النهایة (۷/۲۲۵) و فوائد الکلام، ص۲۷۵. [۶۹] إرشاد العباد لاستعداد لیوم المعاد، ص ۸۸. [۷۰] همان، ص ۹۰. فوائد الکلام، ص۲۷۸. [۷۱] همان، ص ۹۱. فوائد الکلام، ص۲۷۸. [۷۲] البیان و التبیان (۳/۱۷۷). فوائد الکلام، ص۲۷۳. [۷۳] البدایة و النهایة (۷/۲۲۵). [۷۴] همان (۷/۲۲۵). [۷۵] الخلافة الراشدة و الدولة الأمویّة، ص۳۹۷. [۷۶] منهج الرَّسول فی غرس الروح الجهادیّه، ص۱۰ –۱۶. [۷۷] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان ص۲۲. التبیین فی أنساب القرشیین، ص ۹۴.
بدون شک عاملی که در شخصیت و روحیهی عثمانستأثیری شگرف نمود و استعدادها و تواناییهای او را بارور کرد، مصاحبت و ملازمت با رسولخدا جو شاگردی آن حضرت جدر مدرسهی نبوّت بود؛ زیرا عثمانسچه در مکه چه در مدینه، همیشه با پیامبر جبود و خود را ملزم به حضور در جلسات مدرسه رسالت و فراگرفتن انواع معارف نزد آن معلم و هدایتگر بشریت؛ حضرت رسول اکرم جکه خود پرورش یافتهی پروردگار بود، میدانست و با عشق و علاقه به فراگرفتن قرآن و سنّت پاک سرور مردمان، حضرت رسول اکرم جپرداخت. خود ایشان دربارهی مصاحبت و ملازمت رسولخدا جچنین فرموده است: «خداوند بزرگ و عظیمالشأن، محمّد را به حقّ نزد ما فرستاد و قرآن را بر او نازل نمود و من از آنانی بودم که دعوت ایشان را لبیک گفتم، در دو هجرت نخستین شرکت نمودم، افتخار دامادی رسول اکرم جرا یافتم و سنّت ایشان را به چشم دیدم» [۷۸]. عثمان در مکتب قرآن و به دست مبارک رسولخدا جپرورش یافت و نقطۀ آغازین این حرکت بزرگ، ملاقات او با نبی اکرم جبود که به مجرّد پیش آمدن این دیدار تحوّلات شگرفی در او پدیدار گشت، تحولاتی که عثمان از تاریکیهای کفر و ضلالت به سرزمین نور و ایمان رهنمون شد و او را برای تحمل سختیها و مصائب این راه پرخطر اما سعادتبخش مهیّا نمود.
شخصیّت رسول اکرم ج، از عظمت و قدرت تأثیرگذاری عجیبی برخوردار بود و این امریست که از تربیت ایشان به دست پروردگارشان حاصل آمده بود، پرورشی که آن حضرت را به کاملترین انسانها در طول تاریخ بشریت تبدیل نمود. این دو امر، خود، سبب گرایش مردم به سوی آن حضرت جو اظهار محبت و ارادت آنان به ایشان میشد. اما باید به این نکته مهم توجه داشت که رسولخدا ججدا از این خصائص منحصر بهفرد، پیامبر خدا و دعوتگر مردم به سوی حق بود و این بُعد دیگری است که احساسات مؤمنان نسبت به آن حضرت جرا تحتالشعاع خود قرار میدهد؛ زیرا آنان، حضرت جرا تنها به خاطر خود ایشان دوست ندارند، بلکه در کنار این محبت، ارادت نسبت به آن مقام والایی که خداوند به ایشان عطا فرمودهاند و احساس حضور با آن حضرت در آستانه وحی، خود، عامل این احساسات عمیق و خالصانه نسبت به آن حضرت است. مؤمنان در پیامبرشان انسانی والا و بزرگوار و پیامبری بزرگ را میبینند که به صورت ذات واحدی، عشق و ارادت عمیق و خالصانهی پیروانش را به هر دو بعد خویش جذب نموده است. این عشق به پیامبر همان محبت به خدا است که در وجود رسول اکرم جتبلور یافته است و محور احساسات و رفتار مؤمنان گشته است.
این عشق، کلید تربیت و پرورش اسلامی است و مسیر حرکت در آن وادی است [۷۹]. که نسل اول مسلمانان را به چنان نهضت عظیمی واداشت. و به برکت مصاحبت و ملازمت رسول اکرم، ایمانی والا را نصیب عثمان و دیگر صحابه نمود، آنان در محضر نبیاکرم جقرآن را آموختند، سنت ایشان را دیدند و راه و روش پرورش و تربیت روح و جان را فراگرفتند:
﴿ قُلۡ يَٰٓأَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ تَعَالَوۡاْ إِلَىٰ كَلِمَةٖ سَوَآءِۢ بَيۡنَنَا وَبَيۡنَكُمۡ أَلَّا نَعۡبُدَ إِلَّا ٱللَّهَ وَلَا نُشۡرِكَ بِهِۦ شَيۡٔٗا وَلَا يَتَّخِذَ بَعۡضُنَا بَعۡضًا أَرۡبَابٗا مِّن دُونِ ٱللَّهِۚ فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقُولُواْ ٱشۡهَدُواْ بِأَنَّا مُسۡلِمُونَ ٦٤ ﴾[آل عمران: ۶۴].
«بگو: ای اهل کتاب! بیائید به سوی سخن دادگرانهای که میان ما و شما مشترک است (و همه آن را بر زبان میرانیم، بیائید بدان عمل کنیم، و آن این) که جز خداوند یگانه را نپرستیم، و چیزی را شریک او نکنیم، و برخی از ما برخی دیگر را، به جای خداوند یگانه، به خدائی نپذیرد. پس هرگاه (از این دعوت) سر بر تابند، بگوئید: گواه باشید که ما منقاد (اوامر و نواهی خدا) هستیم».
عثمان نیز بر همین اساس، از خلال مصاحبت و ملازمت رسولخدا جو حضور در جنگ و صلح ایشان، از سنت پیامبر خدا جتبحر یافت که در این مسیر، علم و معرفت او نسبت به مسایل جنگ و شناخت خصوصیّات انسانها ایشان را کمک نمود و در مباحث آینده به طور مفصّل به مواضع و فعالیتهای جهادی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایشان در زمان حیات رسولخدا جخواهیم پرداخت.
[۷۸. ] فضائل الصحابّه، أحمد بن حنبل (۱/۵۹۷). [۷۹] منهج التربیة الإسلامیة، محمّد قطب، ص۳۴ و۳۵.
با استقرار رسولخدا جدر مدینه، ایشان به تحکیم پایه دولت اسلامی اقدام نمود و در اولین مرحله بین مهاجرین و انصار پیمان اخوّت ایجاد نمود که در این میان نصیب حضرت عثمان، أوس بن ثابت بود [۸۰]. سپس رسولخدا جبه بنای مسجد، بستن معاهده با یهودیان ساکن مدینه، ساخت زیربناهای اقتصادی و آموزشی و پرورشی جامعهی جدید پرداخت. به تدریج سریّهها شدند و در این اثنا حضرت عثمانساز ارکان این دولت بود و از هیچ نوع مشورت و بذل مالی دریغ نمینمود و در تمامی غزوات، جز غزوه بدر، شرکت جست. [۸۱]
[۸۰] الأمین ذوالنورین، ص۴۰. [۸۱] الخلفاء الراشدون، عبدالوّهاب النجار، ص۲۶۹.
هنگامی که مسلمانان عازم غزوهی بدر شدند، بانو رقیه، دخت گرامی پیامبر اکرم جو همسر با وفای حضرت عثمان، به حصبه مبتلا شده و به این بیماری گرفتار آمده و به همین خاطر بستری بود، لذا پیامبر اکرم جبه عثمان امر فرمود که در کنار رقیه بماند و از او مراقبت نماید و عثمان نیز با رضایت کامل، امتثال امر رسولخدا جنمود و نزد همسر بیمار خویش ماند که هر روز وضعیتش وخیمتر میشد. بانو رقیه در آن لحظات سخت تنها آرزویش این بود که قبل از ترک این دنیا چشمش به نور جمال پدر بزرگوارش حضرت رسول اکرم ج، روشن شود و برای آخرین بار خواهر محبوبش زینب کبری جرا که در مکه و میان کفار بود ببیند و عثمان این لحظات پر از حزن و اندوه را از ورای اشکهای ریزان خویش نظاره مینمود [۸۲]. رقیه، فوت کرد بدون آنکه به دیدار رسول اکرم جنائل آید، او را بدون حضور رسولخدا جکه هنوز در بدر و مشغول نبرد با کفار بود، در بقیع دفن کردند و چون بازگشتند زید بن حارثه، سوار بر ناقهی رسولخدا ج، مژده نصرت و پیروزی مسلمانان و سلامت رسولالله جرا برای اهل مدینه آورد، و این خبری بود شادیآور و مسرّتبخش که سرتاسر مدینه را فراگرفت. عثمان نیز از این فتح و پیروزی عظیم خشنود بود، اما آیا میتوانست حزن و اندوه فراق از همسر با وفایش را بدان سرعت از یاد برد؟
رسول خدا جچون بازگشت و از فوت دخترشان آگاه شدند، با غم و اندوه بر سر مزارش ایستاده و از خداوند متعال برایش طلب مغفرت نمودند. [۸۳]
برخلاف ادعای دروغین هوسپرستان، حضرت عثمانساز حضور در میان سپاهیان بدر فرار نکرد و با دستور رسول اکرم جمخالفت نورزید، بلکه به خاطر اطاعت امر خدا و رسولش به همان فضل و پاداشی که اهل بدر بدان دست یافته بودند نائل آمد. زیرا ایشان همانند سایر مسلمانان مهیای عزیمت به سوی بدر شد اما به فرمان رسولخدا جمؤظّف به مراقبت از دختر بیمار آن حضرت و همسر خویش شدند و رسولخدا جاز اردوگاه بدر به مدینه بازگشتند، حضرت عثمان را در غنایم سپاه اسلام و پاداش آنان سهیم نمودند [۸۴].
عثمان بن عبدالله بن موهب روایت میکند: مردی مصری در ایام حج نزد ابن عمر آمد و از او سؤال کرد: تو را قسم میدهم به حرمت این بیت، بگو آیا عثمان در بدر حاضر شد؟ ابن عمر در جواب او گفت: درست است که عثمان در بدر حاضر نبود اما باید دانست که در آن زمان چون رقیه، همسر عثمان و دختر پیامبر اسلام جبیمار بود، رسول اکرم جایشان را مأمور مراقبت از رقیه نمودند و به ایشان فرمودند: «که او در اجر و پاداش اهل بدر سهیم است» [۸۵].
از أبو وائل نقل است که حضرتسفرمودند: من در روز بدر، به امر رسولالله جنزد همسر بیمار خویش ماندم اما حضرت رسول جمرا در غنایم آن سهیم نمود. نیز از زائده روایت است که گفت: هر کس را که رسولالله جدر غنایم بدر سهیم نمود، بدر را درک کرده است [۸۶]. به این ترتیب به باور تمام مورّخان و محدّثان حضرت عثمان جزو اهل بدر میباشد [۸۷].
[۸۲] نساء أهل بیت، أحمد خلیل جمعه، ص۴۹۱ –۵۰۴. [۸۳] دماء علی قمیص عثمان بن عفان، ص۲۰. [۸۴] الإمامة و الرّد علی الرافضة، الإصبهانی، ص۳۰۲. [۸۵] صحیح بخاری (۳۶۹۸). [۸۶] الإمامة والرّد علی الرافضة، ص۳۰۴. [۸۷] عثمان بن عفّان، صادق عرجون، ص۴۷.
در نبرد اُحد، نصرت در ابتدا از آن مسلمانان بود و آنان توانستند مشرکان را تار و مار کنند، شکست کفار، حتمی بود و بسیاری از آنان به قتل رسیدند و هیچ کس را جرأت بر افراشتن علَم آنان نبود، زنانشان که در آغاز جنگ آواز میخواندند و دف میزدند، شیونکنان به کوهها و اطراف گریختند. اما ورق برگشت و دلیل آن، این بود که پیامبراکرم جافرادی را بر دامنهی کوه اُحد گماشت و آنان را مأمور نمود که نتیجهی جنگ هر چه باشد، آنان محلّ خود را ترک ننمایند، اما پس از پیشرویهای اولیه مسلمانان و کسب غنایم، بیشتر آن افراد از دامنه کوه پایین آمدند و به جمع کردن غنایم پرداختند. در این اثنا، خالد بن ولید، سردسته سوارکاران قریش، که کوه را بدون نگهبان و کماندار دید با عکرمه بن ابیجهل و دیگر سوارکاران بر آنجا تاخت و آن تعداد از کماندارانی را که در محل خود مانده بودند همراه فرمانده شان، عبدالله بن جُبَیر به شهادت رساندند و سپس با غنیمت شمردن غفلت مسلمانان، از پشت بر آنان یورش بردند و بسیاری از آنان را به شهادت رساندند. در این شرایط، وضعیت سپاه اسلام متشنج شد و دستهای از مسلمانان که عثمانسنیز جزو آنان بود به نزدیکیهای مدینه عقبنشینی کردند و دیگر به اردوگاه باز نگشتند، دستهای دیگر با شنیدن خبر مرگ رسولخدا جحیران و سرگردان شدند و دستهای هم مقاومت نمود و در کنار نبیاکرم جبه جنگ با کفار ادامه داد.
خداوند بزرگ راجع به وضعیت آنانکه از معرکه گریختند و پیامبر خدا جرا تنها گذاشتند با بیان اشتباه این گروه، آنان را مورد عفو قرار داده و چنین فرموده است:
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡۚ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَىٰ نَفۡسِهِۦۖ وَمَنۡ أَوۡفَىٰ بِمَا عَٰهَدَ عَلَيۡهُ ٱللَّهَ فَسَيُؤۡتِيهِ أَجۡرًا عَظِيمٗا ١٠ ﴾[آل عمران: ۱۵۵].
«آنان که در روز رویاروئی دو گروه (مسلمانان و کافران در جنگ احد) فرار کردند، بیگمان اهریمن به سبب پارهای از آنچه کرده بودند (که سرکشی از فرمان خدا بود) آنان را به لغزش انداخت و خداوند ایشان را بخشید، چرا که خداوند آمرزنده و شکیبا است».
اما هوسپرستان و دنیاطلبان که تنها میل و خواهش نفس خویش را مدنظر قرار دارند، از میان همه آنان که از معرکه عقب نشینی کردند، تنها حضرت عثمان را میبینند و پیکان اتهامات را تنها به سوی او نشانه میروند. باید دانست که عثمان بن عفّانسبه هر دلیلی که از صحنه نبرد اُحد گریخت، خداوند متعال به صورتی واضح و روشن از او و همراهان او در گذشته و آنان را مورد بخشایش خود قرار داد. بنابراین جای هیچ شک و شبهه باقی نمیماند و دیگر هیچ اتهامی متوجه حضرت عثمان نمیباشد. زیرا اولاً خداوند صراحتاً او را مورد عفو خویش قرار داده و در ثانی حضور ایشان در دیگر میادین جهاد و مبارزه، گواهی بر لیاقت و ایمان ایشان است.
هنگامیکه رسولخدا جهمراه با چهار صد تن از صحابه برای نبرد با قبایل غَطْفان حرکت نمود، حضرت عثمان را به عنوان جانشین خویش بر مدینه منصوب نمودند. در طول راه، سپاه اسلام در منطقۀ (ذوالقصّه) به مردی از بنی ثَعْلَبَه که از طوایف غطفان بود، برخورد کردند، این مرد که جبار نام داشت و با دعوت پیامبر خدا جبه اسلام گروید، عرض کرد که قبایل غطفان به کوههای اطراف گریخته و دیگر نیازی به ادامه حرکت سپاه صحابه به آنجا نیست. رسولخدا جنیز آن مرد را به حضرت بلالسسپرد و همراه سپاه خویش بدون هیچگونه کارزاری پس از گذشت یازده شب به مدینه بازگشتند. [۸۸]
[۸۸] الأمین ذوالنورین، ص۵۲ و۵۳.
با رسیدن خبر حرکت مردان طوایف ثعلبه و أنمار از قبیله غطفان برای یورش به مدینه، حضرت رسول ج، حضرت عثمانسرا بر مدینه گماشت و خود با چهار صد تن از یارانش رهسپار کارزار شدند. در منطقه «صرار» سپاهیان اسلام با جمع کثیری از غطفانیان روبهرو شدند اما هیچ جنگی بین طرفین صورت نگرفت. هر دو سپاه از یکدیگر بیم حمله داشتند و به همین دلیل پیامبر اکرم جو یارانش نماز خوف را به جا آوردند. پس از گذشت زمان، دو سپاه متفرق شدند و به سرزمینهای خویش بازگشتند، این غزوه پانزده شبانهروز طول کشید.
هنگامیکه حضرت رسول جو یارانشان به حدیبیّه رسیدند، لازم دانستند که نمایندهای از جانب خود نزد قریش بفرستند تا پیام صلح ایشان و تأکید آن حضرت بر حفظ حرمت اماکن مقدسه را بدانها برساند و به آنها بگوید که مسلمانان تنها قصد أدای مناسک حج عمره را دارند و پس از آن به مدینه بازخواهند گشت. رسولخدا جابتدا خراش بن أمیه خزاعی را سوار بر شتری به نام (ثعلب) به سوی قریش روانه نمودند. اما به محض ورود خراش به مکه، قریشیان شتر او را هلاک کردند و قصد کشتن خود او را نمودند که حبشیها آنان را از این کار بازداشتند. با بازگشت خراش نزد رسولخدا جو بازگو کردن واقعه، حضرت تصمیم گرفتند سفیر دیگری را نزد قریش بفرستند و به همین خاطر نخست عمر بن خطّابسرا برای این کار برگزیدند [۸۹]، اما عمرساز حضرت خواستند که ایشان را از این کار معذور دارند و عثمان بن عفّانسرا نزد قریش بفرستند. خواسته عمر به حقّ بود و دلایل روشنی را برای این خواسته ارائه نمود. ایشان عثمان بن عفّان را برای این بهتر میدانستند [۹۰]زیرا که عثمانساز قبیلهای بود قدرتمند و صاحب اعتبار که میتوانست تحت حمایت آنان، پیام رسولخدا جرا به مکّیان ابلاغ کند [۹۱]. حضرت عمرسبه رسولخدا جگفتند: قریش از عداوت من با آنان خبردار هستند و از طرفی دیگر بنی عدی در مکه حضور ندارند تا از من در برابر قریش دفاع کند هر چند اگر پیامبر جباز مصلحت را در رفتن من ببیند، اطاعت امر خواهم نمود [۹۲]. پیامبر خدا جبه حضرت عمر جوابی ندادند. عمرسدر ادامه چنین گفت: یا رسولالله جمن کسی را به شما پیشنهاد میکنم که در مکه از من بزرگوارتر و خاندان او بیشتر است، این مرد، عثمان بن عفّان است که قبیله او میتوانند از او حفاظت و حمایت کنند. رسولخدا جنیز به حضرت عثمانسفرمودند:
«اذهب إلى قریش فخبرهم أنَّا لم نأتِ لقتال أحد، وإنما جئنا زوارًا لهذا البیت، معظمین لحرمته، معنا الهدی، ننحره وننصرف».
«نزد قریش برو و به آنان بگو ما نه به قصد جنگ که به قصد حجّ و زیارت کعبه آمدهایم و همراهمان حیواناتی برای ذبح است و بعد از ادای این مناسک بازخواهیم گشت».
عثمان بن عفّان به راه افتاد تا به منطقه «بَلْدَح» رسید [۹۳]که در آنجا با قریش برخورد کرد. آنان از آن حضرت پرسیدند که به چه دلیلی به آنجا آمده است. ایشان فرمودند: رسولخدا جمرا نزد شما فرستاده تا شما را به دین خدا فراخوانم و به شما بگویم که خدا دینش را پیروز میگرداند و پیامبرش را عزّتمند، بدانید اگر دشمنان بر محمد فائق آیند به آرزویتان میرسید اما اگر محمد پیروز شود به خاطر رأفت و محبّتشان به بندگان خدا، شما را بین جنگ و ایمان مُخیّر میکند و اگر بخواهید جنگ کنید شکست خواهید خورد، زیرا جنگهای این چند ساله اخیر شما را تضعیف نموده و شکوه و عظمت شما را از میان برده است. عثمان از این نوع سخنانی که مورد پسند قریش بود میگفت و قریش آنها را نمیپذیرفت و میگفت: حرفهایت را شنیدیم اما این اتفاق نخواهد افتاد و محمد نمیتواند با زور به مکه وارد شود، نزد محمد برگرد و به او بگو که هرگز دستش به ما نمیرسد. در این میان أبان بن سعید بن عاص خود را ظاهر کرد و از عثمان استقبال کرد و او را پناه داد و بدو گفت: مأموریتت را انجام بده و پیام محمد را به قریش برسان. سپس از اسب پایین آمد و عثمان را بر ترکه اسبش سوار کرد و به مکه برد. در مکه، اشراف و بزرگان قریش چون ابوسفیان بن حرب و صفوان بن أمیّه که در بلدح با عثمان ملاقات کرده بودند، نزد عثمان آمدند تا بدو گویند محمد هیچگاه حق ورود به مکه را ندارد [۹۴]. مشرکان به عثمان پیشنهاد کردند تا خود او در صورت تمایل کعبه را طواف نماید، اما حضرتساز این کار امتناع ورزید [۹۵]. در مدت زمانیکه حضرتسدر مکه اقامت داشت شروع به رسانیدن پیام رسولخدا جبه مردم و به ویژه مردم مستمند و تحت ستم مکه نمود و آنان را به دین آزادیبخش اسلام فراخواند و آنان را به آزادی و رهایی قریبالوقوعی بشارت میداد [۹۶]. آنان نیز به ایشان میگفتند. سلام ما را به رسولخدا جبرسان که ما یقین داریم خدایی که محمد را به حدیبیه آورده، میتواند او را به مکه نیز وارد نماید [۹۷]. از طرفی دیگر در میان مسلمانان شایع شد که حضرت عثمان به دست قریش به قتل رسیده است، بنابراین رسولخدا جیارانش را فراخواند تا بر سر نبرد با کفار با آن حضرت جبیعت کنند. صحابه نیز به دعوت ایشان لبیک گفتند و با حضرت جپیمان بستند که تا پای مرگ در رکاب ایشان بمانند. [۹۸]
در این میان تنها یکی از منافقان به نام جدّ بن قیس از بیعت سرباز زد [۹۹]. هرچند که در روایاتی دیگر پیمان صحابه با رسولخدا جبر سر صبر و استقامت [۱۰۰]و یا فرار نکردن از حدیبیه بوده است، اما باید دانست که صبر و فرار نکردن با پیمان مرگ تفاوت چندانی ندارد و به یک معنا هستند. [۱۰۱]
در میان صحابه، اولین نفری که با پیامبر خدا جبیعت کرد، أبوسنان عبدالله بن وهب أسدی [۱۰۲]بود و بعد از او دیگر صحابه نیز با پیامبر خدا جپیمان بستند [۱۰۳]. سلمه بن أکوع نیز سه بار بیعت کرد، او جزو نخستین افرادی بود که با پیامبر خدا جبیعت کرد اما بعد از آن در میانه و نیز در آخر کار بیعت صحابه، با رسولخدا جپیمان مجدّد بست [۱۰۴]. سپس رسولخدا جدست راست خویش را به جای دست عثمان بردست خویش گذاشت، وفرمود:
«هذه ید عثمان»
«این دست عثمان است» [۱۰۵]. شمار صحابهای که در حدیبیه با رسولخدا جبیعت کردند، هزار و چهار صد نفر بودند [۱۰۶]، قرآن در مورد بیان فضل اهل بیعة الرضوان بر دیگران چنین فرموده است.
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡۚ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَىٰ نَفۡسِهِۦۖ وَمَنۡ أَوۡفَىٰ بِمَا عَٰهَدَ عَلَيۡهُ ٱللَّهَ فَسَيُؤۡتِيهِ أَجۡرًا عَظِيمٗا ١٠ ﴾[الفتح: ۱۰]
«بیگمان کسانی که (در بیعةالرضوانِ حدیبیّه) با تو پیمان (جان) میبندند، در حقیقت با خدا پیمان میبندند، و در اصل (دست خود را که در دست پیشوا و رهبرشان پیغمبر میگذارند، و دست رسول بالای دست ایشان قرار میگیرد، این دست به منزلهی دست خدا است و) دست خدا بالای دست آنان است! هر کس پیمانشکنی کند به زیان خود پیمانشکنی میکند، و آن کس که در برابر پیمانی که با خدا بسته است وفادار بماند و آن را رعایت بدارد، خدا پاداش بسیار بزرگی به او عطاء میکند».
و باز میفرماید:
﴿ لَّيۡسَ عَلَى ٱلۡأَعۡمَىٰ حَرَجٞ وَلَا عَلَى ٱلۡأَعۡرَجِ حَرَجٞ وَلَا عَلَى ٱلۡمَرِيضِ حَرَجٞۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ يُدۡخِلۡهُ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُۖ وَمَن يَتَوَلَّ يُعَذِّبۡهُ عَذَابًا أَلِيمٗا ١٧ ۞لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمۡ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيۡهِمۡ وَأَثَٰبَهُمۡ فَتۡحٗا قَرِيبٗا ١٨ ﴾[الفتح: ۱۷- ۱۸].
«بر نابینا و لنگ و بیمار گناهی نیست (اگر در میدان جهاد شرکت نکنند). هر کس از خدا و فرستادهاش فرمانبرداری کند، خدا او را به باغهای بهشتی وارد میسازد که رودبارها در زیر (کاخها و درختان) آن روان است، و هر کس که سرپیچی کند، خدا او را به عذاب دردناکی گرفتار میسازد. خداوند از مؤمنان راضی گردید همان دم که در زیر درخت با تو بیعت کردند. خدا میدانست آنچه را که در درون دلهایشان (از صداقت و ایمان و اخلاص و وفاداری به اسلام) نهفته بود، لذا اطمینان خاطری به دلهایشان داد، و فتح نزدیکی را (گذشته از نعمت سرمدی آخرت) پاداششان کرد».
از جابر بن عبداللهبنقل است که رسول اکرم جدر روز حدیبیّه فرمودند:
«أنتم خیر أهل الأرض»
«شما، ای یاران من، بهترین مردمان زمین هستید». و ما آن روز هزار و چهار صد نفر بودیم و اگر امروز چشمانم بینا بودند، جای آن درخت را به شما نشان میدادم [۱۰۷]. و این حدیث صراحتاً بیانگر فضل یاران بیعة الرضوان میباشد. اما شیعیان با تمسک به این ماجرا و عدم حضور عثمان در جمع آن صحابه، ادعای برتری علیسبر عثمانسرا دارند اما این ادّعا باطل است؛ زیرا حضرت رسول ج، خود، به جای حضرت عثمان، بیعت نمودند و بدینسان عثمان بن عفانسدر اجر و پاداش اهل بیعة الرضوان شریک بود. از دیگر سو هدف این حدیث تفضیل تعدادی از صحابه بر سایر یاران پیامبر جنیست [۱۰۸].
محبّطبری در کتاب خود میگوید: در روز حدیبیّه، عثمان از چند امتیاز نسبت به دیگر اصحابشبرخوردار بود که عبارتند از: پیامبر جبه جای حضرت عثمانسبا دست مبارک خویش بیعت عثمان را به جا آورد، نیز پیامبر اکرم جعثمان بن عفّان را مأمور ابلاغ پیام خویش به مسلمانان ساکن مکه نمودند و حضرت رسول جعمل حضرت عثمانسمبنی بر امتناع طواف کعبه، بدون حضور رسولخدا جرا تأیید نمودند [۱۰۹]. إیاس بن سلمه از پدرشان روایت میکنند که چون حضرت رسول ج، به جای حضرت عثمانس، با دست خویش بیعت او را به جا آوردند، یاران گفتند خوشا به حال عثمان که با امنیت به طواف کعبه میپردازد، اما رسول اکرم جفرمودند:
«لو مكث كذا ما طاف حتى أطوف»
«هر چند آنجا باشد تا زمانیکه من طواف نکنم عثمان نیز طواف نمیکند». [۱۱۰]
بعضیها ظالمانه حضرت عثمان را، متهم مینمایند که در بیعة الرضوان شرکت نجسته و غایب بوده است، اما این اتهامات تنها به این دلیل مطرح شد تا ارکان خلافت را فرو ریزد [۱۱۱]. در این مسأله در مباحث بعد به طور مفصل صحبت خواهیم نمود.
أنس بن مالکسروایت میکنند که چون رسولخدا جصحابه را به امر به بیعت با ایشان نمود، عثمان بن عفان به دستور پیامبر جدر مکه و دور از مسلمانان بود و هنگامیکه صحابه با رسولخدا جبیعت کردند، رسولخدا جفرمودند: عثمان در مأموریتی است که خدا و رسولش بدو دادهاند و سپس یکی از دستان خویش را بر زمین زد. خوشا به حال عثمان که دست رسولخدا ج، به جای دست او بیعت نمود که دست پیامبر بهتر از دست خود آنان برای صحابه بود. [۱۱۲]
[۸۹] غزوة الحدیبیّة، أبوفارس، ص ۸۳. [۹۰] المغازی (۲/۶۰۰). [۹۱] المغازی (۲/۶۰۰). [۹۲] المغازی (۲/۶۰۰). [۹۳] مکانی است نزدیک مکه. [۹۴] زادالمعاد (۳/۲۹۰) و السیرة النبویّه، ابن هشام (۳/۳۴۴). [۹۵] زادالمعاد (۳/۲۹۰). [۹۶] زادالمعاد (۳/۲۹۰). [۹۷] غزوة الحدیبیّة، ابوفارس، ص ۸۵. [۹۸] البخاری (۴۱۶۹). [۹۹] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الأصلیة، ص۴۸۶. [۱۰۰] صحیح البخاری (۴۱۶۹). [۱۰۱] السیرة النبویةفی ضوء المصادر الأصلیه، ص۴۸۶. [۱۰۲] السیرة النبویةفی ضوء المصادر الأصلیه، ص۴۸۶. [۱۰۳] السیرة النبویةفی ضوء المصادر الأصلیه، ص۴۸۶. [۱۰۴] زادالمعاد (۳/۲۹۱). [۱۰۵] صحیح السیرة النبویة، ص۴۰۴. [۱۰۶] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الأصلیّه، ص۴۸۲. [۱۰۷] صحیح مسلم (۳/۱۴۸۵). [۱۰۸] فتح الباری (۷/۴۴۳). [۱۰۹] الریاض النضرة فی مناقب العشرة، ص۴۹۰ و۴۹۱. [۱۱۰] همان؛ هرچند که در سند این حدیث ضعف وجود دارد. [۱۱۱] ذوالنورین مع النبی، ص۳۲. [۱۱۲] سیرة السلف الصاحلین (۱/۱۸۱). اسناد این روایت ضعیف است. و حدیث صحیح در سنن الترمذی (۳۷۰۲) میباشد.
هنگامی که مسلمانان، مکه را فتح نمودند، عبدالله بن سعد بن أبی سرح به حضرت عثمان پناه آورد و خود را نزد ایشان پنهان کرد، حضرت عثمان نیز او را نزد نبیاکرم جآورد و به ایشان گفت: یا رسولالله! بیعت عبدالله را بپذیر، اما حضرت رسول جاز این کار امتناع میورزید تا اینکه حضرت عثمان برای بار سوم این درخواست را مطرح و رسولخدا آنرا پذیرفت. سپس رسولخدا جرو به یارانشان کردند و فرمودند:
«أما كان فیكم رجل رشید یقوم إلى هذا حیث رآنی كففت یدی عن بیعته فیقتله».
«آیا در میان شما مردی نبود، که چون من از پذیرش بیعت آن مرد خوداری ورزیدم، گردن او را بزند».
یاران گفتند یا رسولخدا! ما که به درون شما علم نداریم، چرا به ما اشاره نفرمودید که آن کار را بکنیم؟ رسولخدا جفرمود:
«إنه لا ینبغی لنبی أن یكون له خائنة الأعین».
«هیچ پیامبری را سزاوار نیست که چشمان خائنانه داشته باشد» [۱۱۳].
در روایتی دیگر چنین آمده است: در روز فتح مکه رسولخدا جهمه مشرکان جز چهار تن را مورد عفو قرار دادند و دستور دادند که:
«اقتلوهم وإن وجدتموهم متعلقین بأستار الكعبة: عكرمة بن أبی جهل، وعبد الله بن خطل، ومقیس بن حبابة وعبد الله بن سعد بن أبی السرح».
«آن چهار نفر را به قتل برسانید و لو خود را به پردههای کعبه آویزان نمایند: عکرمه بن أبی جهل، عبدالله بن خطل، مقیس بن حبابه و عبدالله بن سعد بن أبی سرح». [۱۱۴]عبدالله بن خطل خود را به پردههای کعبه آویزان کرد تا امان بگیرد اما سعید بن حارثهسو عمار بن یاسرسبرای کشتن او دویدند، که سعید به خاطر گامهای بلند از عمار پیش افتاد و ابن اخطل را به هلاکت رسانید. عکرمه بن أبی جهل خود را به دریا رساند و سوار بر کشتی شد اما در میانه راه، کشتی دچار طوفان شدیدی شد و سرنشینان آن از همه خواستند تا با ایمانی خالص و بدور از شرک، خداوند را به مدد بطلبند، عکرمه در آنجا بود که تصمیم گرفت اگر خداوند او را از آن مهلکه نجات دهد نزد رسولخدا جرود و به او ایمان آورد و از او طلب عفو و بخشایش نماید که محمد، فردی است رؤوف و بزرگوار، ایشان آمدند و مسلمان شدند. عبدالله بن سعد بن أبی سرح به عثمان بن عفّان پناه برد و هنگامی که رسولخدا جمردم را برای بیعت با ایشان فرا خواند، حضرت عثمانساو را نزد رسولخدا جبردند و بقیه داستان که در سطرهای فوق بیان شد.
عبدالله بن عباس روایت میکند: عبدالله بن سعد بن أبی سرح کاتب وحی بود، اما شیطان او را گمراه کرد و به کفار پیوست و رسولخدا جدر روز فتح مکه دستور داد تا او را بکشند. عثمان او را پناه داد و از رسولخدا جخواست تا او را امان دهد. [۱۱۵]ابناسحاق در مورد فرمان قتل عبدالله بن أبی سرح و شفاعت حضرت عثمان چنین میگوید: رسولخدا جدستور داد تا مسلمانان ابن ابی سرح را به قتل برسانند. زیرا او قبلاً مسلمان بود و از کاتبان وحی که بعدها مرتد شده و به صف کافران پیوست. پس از فتح مکه او به عثمان بن عفّان که برادر شیری او بود، پناه برد و او نیز عبدالله را پنهان کرد تا اینکه او را نزد رسولخدا جبرد و از ایشان برای عبدالله أمان خواست. ابن هشام در کتاب خود میگوید: عبدالله مسلمان شد و در زمان خلافت عمر بن الخطاب و عثمان بن عفّان، عبدالله بن أبی سرح به امارت چند منطقه از سرزمینهای خلافت منصوب شد. [۱۱۶]
[۱۱۳] الصارم المسلول علی شاتم الرسول، ص۱۰۹. [۱۱۴] أضواء البیان فی تاریخ القرآن، صابر أبوسلیمان، ص ۷۹. [۱۱۵] همان، ص ۸۰. [۱۱۶] السیرة النبویّة، ابن هشام (۴/۵۷ و۵۸).
در سال نهم بعد از هجرت، هراکلیوس، امپراطور روم، تصمیم گرفت تا به جزیرهی عرب حمله کند و آنرا تحت تصرف خود در آورد، به همین دلیل به سپاهیان خود فرمان داد تا مهیای لشکرکشی به شبهجزیره عربستان گردند. خبر این تحرّکات به رسولخدا جرسید و ایشان، مسلمانان را امر به تدارک حرکت به سوی روم نمود اما در آن تابستان گرم و خشک و بیابانهای سوزان و بیآب چگونه میتوان به راه افتاد؟ چگونه میتوان وسائل و تجهیزات سپاه را فراهم نمود؟ هرچند مسلمانان و زنان آنان، داوطلبانه، هر آنچه در اختیار داشتند به پیامبر خدا جتقدیم میکردند، اما باز این مقدار کفاف هزینههای این سفر را نمینمود. پیامبر چون صفوف دراز مسلمانانی را که آمادۀ عزیمت به سمت روم بودند میدید و از دیگر سو امکانات و تجهیزات محدود آنان را، ندا برآورد که:
«من یجهز هؤلاء ویغفر الله له؟»
«کیست که این سپاه را تجهیز کند تا خدایش او را بیامرزد؟»
این ندا کافی بود تا عثمان را دچار تحوّلی عظیم نماید، او به سوی آمرزش و رضوان پروردگارش شتافت و سپاه اسلام، در آن شرایط سخت، عثمان سخاوتمندی را یافت [۱۱۷]. عثمان سپاه اسلام را تجهیز کرد و هیچ چیز از نیازهای آنرا باقی نگذاشت، چنان که این سپاه حتی به دهن بند و پابند شتری نیز نیازی نداشت.
ابن شهاب زهری در این رابطه چنین گفته است: عثمان بن عفّان، در غزوۀ تبوک، سپاه اسلام را با نهصد و چهل شتر و شصت اسب تجهیز نمود و ده هزار دینار را به رسولخدا جتقدیم نمود. رسولخدا جنیز چون آن سکهها را تحویل گرفتند دوبار تکرار فرمودند:
«ما ضرّ عثمان ما عمل بعد الیوم».
«عثمان با این کاری که انجام داد دیگر از امروز به بعد دچار ضرر و زیان نخواهد شد». [۱۱۸]
عثمان بن عفّان صاحب بزرگترین انفاق این اردوگاه و پیروزی این میدان شد [۱۱۹]. عبدالرحمان بن حباب راجع به این انفاق بزرگ چنین گفته است: در آن روز پیامبر جرا دیدم که یاران خویش را به تجهیز سپاه اسلام دعوت مینمودند و در آن هنگام عثمان برخاست و گفت: ای رسولخدا! من در راه خدا، دویست شتر را با زینشان میبخشم. باز رسولخدا جیارانشان را به تجهیز سپاه تشویق نمودند و این بار هم عثمان بن عفّان از جای خود برخاست و گفت: ای رسولخدا! من در راه خدا سیصد شتر را با زینشان انفاق میکنم. من به چشم خود دیدم که رسولخدا جاز منبر پایین آمدند و در مورد عثمان دوبار چنین فرمودند:
«ما على عثمان ما عمل بعد هذه، ما على عثمان ما عمل بعد هذه».
«از این به بعد هیچ گناهی بر عثمان نیست» [۱۲۰].
از عبدالرحمن بن سمره نیز نقل است که چون پیامبر خدا جسرگرم تجهیز سپاه اسلام بودند عثمان با هزار دیناری که در لباس خود قرار داده بود نزد رسولخدا جآمد و آنرا به ایشان داد، حضرت رسول جنیز آن دینارها را دست به دست مینمودند و فرمودند:
«ما ضر ابن عفان ما عمل بعد الیوم».
«از امروز به بعد، عثمان هر کاری که بکند زیان نمیبیند». [۱۲۱]
به این ترتیب مقدمات حرکات سپاه اسلام فراهم شد و آن حضرت همراه یاران خویش رهسپار میدان کارزار شدند تا اینکه به منطقهای به نام «تبوک» که در میانه راه مدینه به دمشق واقع بود، رسیدند و همانجا خبر رسید که هراکلیوس با اطلاع از حرکت سپاه عظیم اسلام از تصمیم خود منصرف شده و مزبوحانه دمشق را ترک نموده است. سپاه اسلام نیز با تمام تجهیزات و وسائل خویش به مدینه بازگشت. آیا ممکن بود که عثمان آن وسائل و مرکبها را بازپس گیرد؟ هرگز، بلکه پس از آن نیز هرگاه رسولخدا جمسلمانان را تشویق به بذل و بخششی جدید مینمود، به سرعت به این دعوت لبیک میگفتند. [۱۲۲]
[۱۱۷] فتح الباری (۷/۶۷)، خلفاء الرسول، ص۲۵۰ و العشرة المبشّرون بالجنّة، محمد صالح عوض، ص۵۳. [۱۱۸] سنن التّرمذی (۳۷۸۵). صحیح التوثیق، ص۲۶. [۱۱۹] السیرة النبویّة فی ضوء المصادر الأصلیّة، ص ۶۱۵. [۱۲۰] سنن الترمذی (۳۷۰۰) [۱۲۱] همان (۳۷۰۲). [۱۲۲] خلفاء الرسول، ص۱۳۸ و العشرة المبشّرون بالجنّه، ص۳۱.
در لابهلای کتابها راجع به این دختر پیامبر خدا جتنها کنیهشان ثبت شده و اسم ایشان بیان نشده است، تنها حاکم از مصعب زبیری روایت کرده که نام ایشان «أمیّه» و بزرگتر از فاطمه بوده است. [۱۲۳]
سعید بن مسیّب روایت میکند: چون رقیه، همسر عثمان، فوت کرد و حفصه دختر عمر، شوهرش را از دست داد، عمر نزد عثمان آمد و به او گفت: آیا با حفصه ازدواج میکنی؟ و عثمان چون قبلاً از رسولخدا جشنیده که ممکن است آن حضرت با حفصه ازدواح نمایند، به عمر جواب مثبتی نداد. عمر نزد رسولخدا جآمد و ماجرا را تعریف کرد. حضرت جبدو گفت:
«هل لك فی خیر من ذلك؟ أتزوج حفصة، وأزوج عثمان خیرا منها: أم كلثوم».
«آیا ازدواجی بهتر از این وصلت را میخواهی؟ من با دخترت حفصه، ازدواج میکنم و عثمان را به عقد زنی بهتر از حفصه، یعنی دخترم، أم کلثوم، در میآورم» [۱۲۴].
در صحیح بخاری در این رابطه چنین آمده است: عمر بن خطّاب گفت که پس از فوت خنیس بن حذافه سهمی، شوهر حفصه، که از صحابهی پیامبر نیز بود، نزد عثمان بن عفّان رفتم و پیشنهاد ازدواج با حفصه را بدو نمودم اما عثمان در جواب من گفت: اگر خواستم با حفصه ازدواج کنم به تو خواهم گفت، چند روز به من مهلت بده تا در این مسأله فکر کنم، عمر گفت: پس از گذشت چند روز عثمان را دیدم و از او در رابطه با آن مسأله سؤال کردم که عثمان به من گفت: من حالا نمیخواهم که ازدواج کنم. سپس عمر بیان داشت: نزد ابوبکر رفتم و همین پیشنهاد را به او نمودم، اما ابوبکر سکوت کرد و هیچ جوابی را به من نداد. از او بیشتر از عثمان ناراحت شدم تا اینکه بعد از گذشت چند روز، رسولخدا جحفصه را از من خواستگاری نمودند و من نیز او را به عقد آن حضرت جدرآوردم. بعداً که ابوبکر را دیدم به من گفت: شاید به این خاطر که در مورد ازدواج با حفصه به تو جواب مثبتی ندادم از من ناراحت شده باشی؟ بدان که تنها به این دلیل این پیشنهاد را نپذیرفتم که پیغمبر جدر مورد این ازدواج صحبت کرده بودند و نمیخواستم که راز رسولخدا جرا برملا سازم و اگر رسولخدا جبا او ازدواج نمینمود من با دخترت، حفصه، ازدواج میکردم [۱۲۵].
ام المؤمنین عائشهلدختر ابوبکر صدیق در مورد ازدواج ام کلثوم با عثمان چنین روایت میکند:
چون نبی خدا جدخترشان، ام کلثوم، را به نکاح عثمان بن عفّان درآورد، به أمّایمن فرمودند:
«هیئ ابنتی أم كلثوم وزفیها إلى عثمان، وخفقی بین یدیها بالدف».
«دخترم، أم کلثوم، را آماده کن و او را با دف به خانه عثمان ببر» و او همین کار را کرد. بعد از گذشت سه روز نزد دخترشان رفتند و از او در مورد عثمان پرسیدند و فرمودند: «ای دخترم! شوهرت را چگونه میبینی؟» و او گفت: عثمان، بهترین شوهر است [۱۲۶].
از ابوهریره نقل است که پیامبر خدا جبر در مسجد ایستاد و به عثمان فرمود:
«یا عثمان، هذا جبریل أخبرنی أن الله قد زوجك أم كلثوم بمثل صداق رقیة، وعلى مثل صحبتها».
«جبرئیل خبر آورده که خداوندﻷأم کلثوم را با همان صداق و مهریه رقیه به عقد تو در آورده است».
این رویداد در ربیع الأول سال سوم بعد از هجرت رخ داد و ازدواج در جمادی الآخر همان سال صورت گرفت. [۱۲۷]
[۱۲۳] الدَّوحة النبویّة الشریفة، فاروق حمّادة، ص۴۵ و۴۶. [۱۲۴] مستدرک الحاکم (۴/۴۹) و الآثار، أبویوسف، حدیث: (۱۹۵۷). [۱۲۵] صحیح البخاری، کتاب النکاح، (۵۱۲۲). [۱۲۶] السیرة النبویّة، أبوشهبة (۲/۲۳۱) و دماء علی قمیص عثمان، ص۲۲. [۱۲۷] سنن ابن ماجه (۱۱۰).
در جمادی الأولی سال چهارم بعد از هجرت، عبدالله بن عثمان، پسر رقیه، در شش سالگی فوت کرد. پیامبر، خود، بر او نماز گذارد، و عثمان به دست خود او را دفن نمود [۱۲۸]و این ضایعه و مصیبتی بزرگ برای عثمان بود، اما باید دانست که در زندگی دعوتگران و مبلّغان دین، این قبیل مصائب و مشکلات به وفور وجود دارند.
[۱۲۸] الکامل، ابن أثیر (۲/۱۳۰) و دماء علی قمیص عثمان، ص۲۲.
ام کلثوم بر اثر بیماری در شعبان سال نهم بعد از هجرت فوت نمود و پیامبر بر او نماز خواندند. أَنَس بن مالک روایت میکند: رسولخدا را دیدم که بر قبر ام کلثوم نشسته و اشک میریخت، سپس فرمودند:
«هل منكم رجل لم یقارف اللیلة؟».
«کدامیک از شما امشب با زنش همبستر نشده؟» و ابوطلحه گفت: من، پس به این گفتند که:
«فانزل فی قبرها».
«داخل قبر امکلثوم شو» و او را دفن کن [۱۲۹].
از لیلی بنت قانِف ثَقَفی روایت شده: من جزو زنانی بودم که أمّ کلثوم را غسل دادند، پیامبر دم در ایستاده و کفن دخترشان را در دست داشتند و آنها را یکی یکی به ما میدادند، اول پارچه برای بستن میانتنه، سپس پیراهن ایشان، بعد روسری او را دادند و پس از آن ملحفه را بر او پوشانیدم و در آخر، ایشان را در لباسی دیگر قرار دادیم. [۱۳۰]
ابن سَعد روایت میکند که علی بن أبی طالب، فضل بن عبّاس و أُسامه بن زید همراه با أبوطَلْحه وارد قبر امکلثوم شدند و أَسماء بنت عُمَیس و صَفیّه بنت عبدالمطلّب ایشان را غسل دادند. [۱۳۱]
عثمان از این مصیبت بسیار ناراحت و اندوهگین شد و رسولخدا جاین را در چشمان عثمان میدید، پس به ایشان فرمودند:
«لو كانت عندنا ثالثة لزوجناكها یا عثمان».
«اگر دختری دیگر داشتم آنرا به نکاح تو درمیآوردم» [۱۳۲].
این، خود، بیانگر میزان محبّت پیامبر خدا جبه عثمان ودلیل آن همه وفاداری و احترام عثمان نسبت به نبی خداست. این سخن خطّ بطلانی است بر باورهای بدبینانه مردم که در چنین شرایطی از خود بروز میدهند، زیراکه خواست و تصمیم خدا نافذ و غیرقابل برگشت است [۱۳۳]. و باید تسلیم بیچون و چرای آن شد.
[۱۲۹] صحیح البخاری، کتاب الجنائز، حدیث شماره: (۱۳۴۲). [۱۳۰] سنن أبوداود (۳۱۵۷). [۱۳۱] والدوحة النبویّة، ص۴۸ – طبقات ابن سَعد (۸/۳۹). [۱۳۲] مجمع الزوائد، علی بن أبی بکر الهیثمی (۹/۸۳). [۱۳۳] الخلفاء الراشدون: أعمال و أحداث، داکتر أمین القضاة، ص ۷۳.
اگرچه حضرت عثمان از ثروتمندان و تاجران بزرگ عرب بود، اما او این ثروت را در راه کسب رضای خداوند بزرگ و عظیمالشأن صرف نمود. او در هر امر خیری پیشقدم بود و هیچ هراسی از فقر نداشت. در اینجا ما به عنوان نمونه، به چند مورد از این هزینهها و بخششهای فراوان ایشان اشاره میکنیم:
هنگامی که نبی خدا جوارد مدینه شد، این شهر از آب شیرین کمی برخوردار بود و تنها بئررومه آب شیرین کافی داشت. پیامبر جخطاب به یاران خویش فرمود:
«من یشتری بئر رومة فیجعل دلوه مع دلاء المسلمین بخیر له فی الجنة».
«هرکس بئر رومه را بخرد و دیگر مسلمانان را در آن سهیم گرداند، نعمتی بهتر از نعمتهای بهشت پاداش اوست» [۱۳۴].
نیز فرمودند: «من حفر بئر رومة فله الجنة».
«هر کس چاهی بمانند بئر رومه بکند (و آنرا در اختیار مسلمانان قرار دهد) بهشت نصیب او میشود». [۱۳۵]
پیش از ورود نبیّ خدا جبه مدینه، آب بئر رومه در برابر پرداخت بهای آن، به مردم داده میشد. هنگامی که مهاجران به مدینه رسیدند، آبی برای خوردن نیافتند. بئر رومه از آنِ مردی غفاری به نام «رومه» بود که هر دلو آنرا به ازای دریافت مدّ گندم یا دیگر غلّات و حبوبات و میوهجات میفروخت. پیامبر اکرم جبه او فرمودند:
«تبیعها بعین فی الجنة؟».
«که آنرا در برابر چشمهای از چشمههای بهشت میفروشی؟». اما آن مرد به نبی خدا جعرض کرد که آن چاه، تنها منبع درآمد او و خانوادهاش است. چون این خبر به عثمان رسید آن چاه را به سی و پنج هزار دینار خرید و نزد پیامبر خدا جآمد و عرض کرد: ای رسولخدا آیا آن پاداشی را که به صاحب آن بشارت دادید، نصیب من میشود؟ رسولخدا جبه او جواب مثبت داد. عثمان نیز گفت: من آنرا در اختیار مسلمانان قرار میدهم [۱۳۶]. در روایتی دیگر در مورد این چاه چنین آمده است که چاه رومه، متعلق به یک فرد یهودی بود که آب آنرا به مسلمانان میفروخت و عثمان آنرا به ده هزار درهم از او خرید و آنرا در اختیار همه، اعم از ثروتمند و فقیر و مسافران، قرار داد. [۱۳۷]
[۱۳۴] صحیح سُنَن النسائی، الألبانی (۲/۷۶۶). [۱۳۵] صحیح البخاری (۲۷۷۸). [۱۳۶] تحفة الأحوذی بشرح سُنَن الترمذی (۱۰/۱۹۶). [۱۳۷] فتح الباری (۵/۴۰۸) و الحکمة فی الدعوة إلی الله، ص۲۳۱.
بعد از اینکه رسولخدا جمسجدشان را در مدینه بنا نمودند، مسلمانان برای ادای نمازهای پنجگانه، شنیدن خطبهها و أوامر و نواهی رسولخدا ج، تعلیم و تعلّم امور دین و تجمع در آنجا جهت عزیمت به غزوات و بازگشت از آنها، در آن محل گردهم میآمدند، اما به هر حال آن مسجد مکان بزرگی نبود و مسلمانان در آنجا برای اجرای این مراسم دچار تنگنا میشدند. به همین خاطر پیامبر جبه صحابه فرمودند:
«من یشتری بقعة آل فلان فیزیدها فی المسجد بخیر له منها فی الجنة؟».
«هر کس زمین اطراف مسجد را بخرد و آنرا به مسجد اضافه نماید، خداوندﻷدر بهشت، پاداشی بهتر به او خواهد داد». عثمان نیز زمین اطراف مسجد را از مال خود و به قیمت بیست [۱۳۸]یا بیست و پنج [۱۳۹]هزار درهم خرید و آنرا به مسجد افزود. [۱۴۰]
[۱۳۸] صحیح سنن النسائی، الألبانی (۲/۷۶۶). [۱۳۹] صحیح سنن الترمذی، الألبانی (۳/۲۰۹). [۱۴۰] أعلام المسلمین، خالد بَیْطار (۳/۴۱).
هنگامی که رسولخدا جسپاه خویش را جهت عزیمت به سوی روم و نبرد با آنان مهیا مینمود، ثروتمندان را ترغیب به تجهیز این سپاه و فراهم نمودن لوازم و وسایل آن میکردند و صحابه هر یک به مقدار توان خویش به این سپاه کمک میکرد، امّا در این میان، عثمانسبیشترین بخشش و کمک را به این سپاه نمود [۱۴۱]که جزئیات آن در مبحث غزوه تبوک مطرح شد.
[۱۴۱] الحکمة فی الدعوة إلی الله، الأَلْبانی، ص۲۳۱.
ابوموسیسروایت میکند که: در یکی از باغهای مدینه، خدمت رسولخدا جبودم که مردی دَرِ باغ را زد. نبی خدا جفرمود:
«اِفْتَحْ له و بَشِّرْه بِالجَنَّةِ».
«در را به روی او بگشای و او را به بهشت بشارت ده».
در را که باز کردم ابوبکر را دیدم و او را به آنچه رسولخدا جگفته بود بشارت دادم و او نیز خدا را حمد و سپاس گفت. سپس بار دیگر مردی در را زد. رسولخدا جهمان عبارت پیشین را تکرار نمود. من هم در را که باز کردم دیدم عمر پشت در است و او را به سخنان نبی خدا بشارت دادم و او نیز شاد شد و خدا را سپاس گفت. بعد از گذشت مدّتی بار دیگر در باغ را زدند، این بار رسولخدا جفرمود:
«اِفْتَحْ له و بَشِّرْه بالجَنَّه علی بَلْوی تُصِیبُه»
«در را به روی او بگشای و او را به خاطر [صبر و تحمل در برابر] مصیبتی که بر سر او میآید به بهشت بشارت ده».
وقتی که در را باز کردم، عثمان را دیدم و او را از سخن رسولخدا جآگاه نمودم. او نیز با حمد و ثنای خدا در جواب گفت: «اللهُ المُسْتَعانُ:خداوند یار و یاور ماست.» [۱۴۲]
این حدیث بیانگر فضیلت ابوبکر، عمر و عثمان است که نبی خدا جبشارت بهشت را به آنها داده است، و نیز مبیّن فضیلت ابوموسی میباشد که در خدمت رسولخدا جبوده است. از طرفی دیگر این حدیث بیان میکند که اگر احتمال غرور و تکبّر وجود نداشته باشد جائز است رو در روی خود افراد، آنان را مدح و ثنا کرد.
این حدیث، خود، از معجزات رسولخدا است که از فاجعه قتل عثمان و آن آشوب و بلوی و نیز تداوم و استمرار آن سه تن بر ایمان و اسلام خویش خبر داده است. [۱۴۳]
[۱۴۲. ] صحیح بخاری (حدیث۳۶۹۵). [۱۴۳] شرح النووی علی صحیح مسلم (۱۵/۱۷۰ –۱۷۱).
انسسروایت میکند که: هنگامی که نبی خدا جهمراه ابوبکر، عمر و عثمان بر کوه اُحد رفتند، کوه به لرزه افتاد، آنگاه رسولخدا پای خویش را بر آن زد و فرمود:
«اسكن أحد -أظنه ضربه برجله- فلیس علیك إلا نبی وصدیق وشهیدان».
«ای احد! آرام گیر – گمان میکنم با پای خویش بر کوه زدند- زیرا جز یک پیامبر و یک صدّیق و دو شهید بر پشت تو وجود ندارد». [۱۴۴]
[۱۴۴] صحیح البخاری (حدیث۳۶۹۷).
از ابوهریره جروایت شده که: رسولخدا جهمراه ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه و زبیر بر روی حراء ایستاده بودند که ناگهان صخرهای به لرزه افتاد. پیامبر در این هنگام چنین فرمودند:
«اهدأ، فما علیك إلا نبی أو صدیق أو شهید».
«آرام گیر زیرا بر روی تو جز پیامبر، یا صدیق و یا شهید [راه حقّ] نایستادهاند». [۱۴۵]
[۱۴۵] صحیح مسلم (حدیث۲۴۱۷).
از یحیی بن سعید بن عاص روایت است که أمّالمؤمنین عائشهلو عثمان، هر دو، برای او تعریف کردند که روزی پیامبر جدر منزل عائشهلدراز کشیده و در حال استراحت بودند که ابوبکر اذن ورود خواست، پیامبر جبدون اینکه بلند شده و بنشیند به او اذن ورود داد، ابوبکر نیز وارد شد و کارش را با پیامبر جمطرح نمود و بعد رفت. پس از رفتن او، عمر نزد رسولخدا جآمد و این بار نیز حضرت رسول جبدون اینکه بلند شود با او به صحبت پرداخت. اما چون عثمان نزد رسولخدا جآمد، پیامبر جبلند شد و خود را مرتب نمود و به عائشهلنیز فرمود:
«اجمعی علیك ثیابك».
«خود را کاملاً در لباست بپوشان».
پس از رفتن عثمان، عائشهلاز رسولخدا جپرسید که چرا موقعی که ابوبکر و عمر نزدتان آمدند به همان حالت، راحت با آنان صحبت کردید، اما چون عثمان پیش شما آمد بلند شدید و خود را مرتب نمودید؟. حضرت جبه او پاسخ داد:
«إن عثمان رجل حیی، وإنی خشیت إن أذنت له على تلك الحال أن لا یبلغ إلیَّ فی حاجته».
«عثمان مرد بسیار با حیائی است، ترسیدم که اگر در آن حالتی که من بودم بر من وارد میشد، خجالت و شرم و حیا نگذارد که او کارش را به من بگوید». [۱۴۶]
[۱۴۶] صحیح مسلم (حدیث۲۴۰۲).
ابوسلمه بن عبدالرحمن از عائشهلنقل میکند: که روزی رسولخدا جدر منزل او به پشت دراز کشیده و ساق پایش از زیر لباس بیرون افتاده بود که در این هنگام ابوبکر نزد ایشان آمد و آن حضرت جبدون اینکه بلند شود با ابوبکر به گفتگو پرداخت. پس از ابوبکر، عمر نزد آن حضرت جآمد اما باز پیامبر جاز جای خود تکان نخورد و به همان حالت با عمر نیز به صحبت کردن مشغول شد، تا اینکه عثمان نزد حضرت جآمد با آمدن او، حضرت جبلند شد و لباس خود را مرتب نمود و به صحبت با عثمان پرداخت. هنگامی که عثمان رفت، عائشهلاز حضرت جسؤال کرد که یا رسولالله ج، چرا شما هنگامی که ابوبکر و عمر نزدتان آمدند شما بلند نشدید و به همان حالت استراحت با آنان صحبت کردید، اما چون عثمان نزد شما آمد، بلند شدید و خود را مرتب کردید. حضرت جفرمود:
«ألا أَستحیی من رجل تَستحیی منه الملائکةُ» [۱۴۷].
(آیا نباید از مردی شرم داشته باشم که فرشتگان از او شرم میکنند).
مناوی در کتاب خویش میگوید: مقام عثمان مقام شرم و حیاء است، مقام شرم و حیا برگرفته از عظمت مقام و منزلت مخاطب است، آنهم همراه با نقصی که در نفس خویش مییابد. در مورد عثمانسباید گفت که عظمت و جلال خداوند متعال بر او غالب آمده بود. خود او نیز در برابر آن ذات بزرگ، احساس حقارت میکرد و این دو خصلت از ویژگیهای مهم بندگان مقرّب درگاه حضرت احدیّت است. به همین دلیل، مقام عثمان نیز والا شد و بهترین بندگان خدا، حضرت رسول اکرم ج، از او شرم مینمود کما اینکه هر کس خدا را دوست داشته باشد، دوستان مخلص خداوند نیز او را دوست خواهند داشت و هر کس خوف خداوند را در دل جای دهد، همه چیز و همه کس نیز در برابر او خوفی عجیب در خود خواهند یافت. [۱۴۸]
[۱۴۷] صحیح مسلم (حدیث۲۴۰۱). [۱۴۸] فیض القدیر (۴/۳۰۲).
از انس بن مالکسروایت است که رسولخدا جفرمود:
«أَرْحَمُ أُمّتی أبوبکر، وَأَشَدُّها فی دین الله عمرُ، وَأَصْدَقُ حَیاءً عثمانُ، وأَعْلَمُها بالحَلال و الحَرام مُعاذُین جَبَلَ، وأَقْرأها لِلکتابِ اللهِ أُبَیُّ بن کَعْبَ، وأَعْلَمُها بالفَرائِضِ زَیدُ بن ثابتَ، ولکلّ أمّةٍ أَمینٌ، وَأَمینُ هذه الأمّةِ أبوعُبَیْدةِ بنِ الجَرّاحِ». [۱۴۹]
(مهربانترین امّت من، ابوبکر است، سختگیرترینشان در اجرای دین، عمر، با حیاترین ایشان عثمان، داناترین آنان به حلال و حرام معاذ بن جبل میباشد، ابیّ بن کعب داناترین امت به قرائت قرآن است و زید بن ثابت آگاهترینشان به مسایل تقسیم ارث، و هر امّتی را امینی است و امین امت من ابوعبیده بن جرّاح میباشد).
[۱۴۹] فضائل الصحابة (۱/۶۰۴).
عبدالله بن حواله از رسولخدا روایت میکند که حضرت جفرمود:
«مَن نَجَا مِنْ ثلاثٍ فقد نَجَا: موتی، والدجّالُ، وقتلُ خلیفةٍ مصطبرٍ بالحقِّ مُعْطِیه» [۱۵۰].
(هرکس از سه جریان خود را حفظ کند، نجات یافته است و آن سه چیز عبارتند از: مرگ من، مسیح دجّال و قتل خلیفهای بر حقّ که بر آن، صبر و استقامت میورزد).
واضح است که منظور از آن خلیفه، عثمان بن عفّان است، و دلایل و قراین نیز همین مطلب را تأیید میکنند. در واقع، این حدیث، مخاطب را به درگیر نشدن در آن فتنه فرا میخواند. این مشارکت در فتنه، ممکن است عملی و مستقیم باشد که همان مشارکت مستقیم در قتل خلیفه و تشویق و ترغیب مردم به آن آشوب و بلوا است و ممکن است زبانی و معنوی باشد که از طریق ردّ و بدل سخنان باطل و ناروا و شایعات و اکاذیب در مورد آن خلیفه صورت میگیرد که در این صورت، این حدیث عامّ و فراگیر است و همهی مسلمانان را در هر زمان و مکانی در برمیگیرد. [۱۵۱]
[۱۵۰] مسند احمد (۴/۴۱۹). [۱۵۱] فتنة مقتل عثمان (۱/۴۴).
ابن عمرباز رسولخدا جنقل میکند که روزی آن حضرت در مورد فتنهای که گریبانگیر مسلمانان خواهد شد، صحبت میکرد که مردی از آنجا رد شد که سر و صورتش را با عمامه پوشانیده بود؛ پیامبر جبا سر به او اشاره نموده و فرمود:
«یقتل فیها هذا المقنع یومئذ مظلوما».
«در آن روز، این مرد مظلومانه کشته خواهد شد».
من نیز در آن مرد دقت کردم و دانستم که او عثمان بن عفّان بود. [۱۵۲]
[۱۵۲] فضائل الصحابة (۱/۵۵۱).
کعب بن عجره از رسولخدا جروایت میکند: روزی رسولخدا جدر مورد فتنهای که امّت را در برخواهد گرفت صحبت مینمود که ناگاه مردی از آنجا رد شد. پیامبر فرمود: «هذا یومئذ على الهدى».
«در آن روز، این مرد بر راه راست خواهد بود».
من با سرعت خود را به آن مرد رساندم و دیدم که او عثمان بن عفّان است. سپس نزد رسولخدا جبرگشتم و از ایشان پرسیدم: یا رسولالله ج! آیا منظورتان همین مرد است؟ ایشان پاسخ داد: «بله، منظورم همین مرد است». [۱۵۳]
[۱۵۳] صحیح سنن ابن ماجه (۱/۲۴).
مرّه بهزِی روایت میکند که روزی نزد رسولخدا جبودیم و ایشان از فتنه عظیمی که امّت را در برخواهد گرفت صحبت میکردند. سپس فرمودند:
«تهیج فتنة كالصیاصى، فهذا ومن معه على الحق».
«در آن روز این مرد و حامیان او بر حقّ هستند».
در این لحظه من بلند شدم و نزد آن مرد رفتم، دیدم که عثمان بن عفّان است. [۱۵۴]
[۱۵۴] مسند احمد (۵/۳۳).
ابوالأشعث روایت میکند که در دوران امارت معاویه بر شام، دستهای از خطبا، در منطقه «ایلیا» گردهم آمده و هر یک سخنانی را بیان کرد، در این میان، مرّه بن کعب، بلند شد و گفت: میخواهم حدیثی را برایتان بازگو کنم که اگر به خاطر گفتن آن نبود در اینجا سخن نمیگفتم: روزی نزد رسولخدا جبودیم و ایشان راجع به فتنهای که امت دچار آن خواهد شد سخن میگفت که ناگهان مردی از آنجا رد شد که سر و صورت خود را با عمامه پوشانیده بود، پیامبر خدا جبا دیدن او فرمود:
«هذا یومئذ وأصحابه على الحق والهدى».
«این مرد و حامیان او در آن روز، بر حقّ هستند و آنانند نجات یافتگان آن فتنه».
من سؤال کردم: یا رسولالله ج! آیا منظورتان همین مرد است؟ وایشان رو به آن مرد کردند و فرمودند: «بله»، منظورم همین مرد است. چون دقت کردم فهمیدم که آن مرد کسی نبود جز عثمان بن عفّان. [۱۵۵]
[۱۵۵] فضائل الصحابة (۱/۵۵۰).
ابوحبیبه نقل میکند: چون در جریان فتنه وارد منزل عثمان، که در محاصره شورشیان بود، شدم به یاد سخن ابوهریره افتادم که در مجلس از عثمان، اذن سخن گفتن را خواست و چون عثمان به او این اذن را داد، او بلند شد و پس از حمد و ثنای پروردگار، گفت: من از رسولخدا جشنیدم که ایشان فرمود:
«إنكم تلقون بعدی فتنة واختلافا».
«شما بعد از من، دچار فتنه و اختلاف عظیمی خواهید شد».
یاران عرض کردند: یا رسولالله ج، در آن هنگام چه باید کرد؟ و ایشان در حالیکه به عثمان نگاه میکردند، فرمودند:
«علیكم بالأمین وأصحابه».
«باید جانب امین امّت و یاران و حامیان او را بگیرید». [۱۵۶]
[۱۵۶] فضائل الصحابة (۱/۵۵۰)
عبدالله بن عامر از نعمان بن بشیر از امّ المؤمنین عائشهلنقل میکند که روزی رسولخدا جفردی را به جانب عثمان فرستاد تا او را نزد ایشان بیاورد، هنگامی که عثمانسنزد حضرت جآمد حضرت جاز او استقبال کردند و به گفتگو با هم پرداختند، هنگام رفتن عثمان، حضرت جسه بار به او گفت:
«یا عثمان، إن الله -عزّ وجل- عسى أن یلبسك قمیصا، فإن أرادك المنافقون على خلعه فلا تخلعه حتى تلقانی. یا عثمان، إن الله عسى أن یلبسك قمیصا، فإن أرادك المنافقون على خلعه فلا تخلعه حتى تلقانی».
«عثمان! به یاد داشته باش که خداوند متعال، پیراهنی مبارک را بر تن تو خواهد کرد و اگر مردمان منافقی خواستند آنرا از تنت درآورند، تو در برابر آنان مقاومت کن».
به حضرت عایشهلگفتم: ای مادر مؤمنان! این چه حدیثی است که نزد تو میباشد؟ گفت: به خدا سوگند آنرا فراموش کرده و به یاد نمیآوردم. میگوید: معاویه را از این روایت با خبر کردم، اما ایشان به خبر من رضایت ندادند تا اینکه نامهای به حضرت عایشهلنوشت تا آن روایت را برای وی بنویسد، حضرت عایشهلهم آنرا برای وی نوشت. [۱۵۷]
[۱۵۷] مسند أحمد، باقی مسند الأنصار، (۲۴۰۴۵).
ابوسهله از امّ المؤمنین عائشهلروایت میکند که روزی رسولخدا جبه من گفت: «میخواهد با یکی از صحابه صحبت کند». من پرسیدم: میخواهید فردی را به دنبال پدرم، ابوبکر بفرستم؟ حضرت پاسخ رد دادند. چون من گفتم که آیا رسولخدا جمیخواهد با عثمان صحبت کند، ایشان پاسخ مثبت دادند. هنگامیکه عثمان نزد حضرت جآمد، آن حضرت جبه من فرمود که از آنان دور شوم و سپس به صورتی آرام و آهسته با هم به گفتگو مشغول شدند. در اثنای این گفتگو بود که دیدم رنگ رخسار عثمان دگرگون شد. آن روزیکه شورشیان، خانه عثمان را محاصره کرده بودند نزد او رفتیم و به او گفتیم: یا امیرالمؤمنین! آیا نمیخواهید فرمان جنگ با شورشیان را صادر کنید؟ ایشان پاسخ داد: هرگز؛ زیرا که مرا با رسولخدا جعهدی است که باید بدان پایبند بمانم [۱۵۸]. این حدیث، بیانگر شدت محبّت حضرت رسول جنسبت به عثمانسو اصرار شدید آن حضرت جبر حفظ مصالح دین و امّت است. آن حضرت جعثمان را از مسایل مهم آن فتنه که منجر به قتل او نیز میشد، آگاه نمود، عثمان نیز بنا به توصیه حضرت رسول جآنرا پنهان نگه داشته بود و از آن سخنان، تنها آن مقدار را که خود عثمان، در گرماگرم فتنه بازگو نموده به دست ما رسیده است. بنابر این حدیث، روشن میشود که رسولخدا جعثمان را به اتخاذ مواضع درست و مناسب در قبال این رویداد مهم فراخوانده و دستورات لازم را به او داده بود و عثمانسنیز از این دستورات و رهنمودها تبعیت نموده و به این طریق، مانع گسترش فتنه به دیگر مناطق شد. در روایاتی دیگر، مطالبی آمده است که گوشههایی از این اسرار را که رسولخدا جبه عثمان بازگو کرد برای ما روشن میکند و به عنوان مثال، در روایتی نقل است که رسولخدا جبه عثمان فرمود:
«وإن سألوك أن تنخلع من قمیص قمَّصك الله -عزّ وجل- فلا تفعل» [۱۵۹].
«ای عثمان! خداوند لباسی را بر تنت خواهد کرد که باید به یاد داشته باشی اگر مردمانی از تو خواستند تا آن را از تنت درآورند، باید در برابر آنان مقاومت کنی».
مضمون این پیمانی است که عثمان در روز فتنه بازگو نمود و مربوط به همان سفارش رسولخدا جبه اوست که به فرمودند: «باید در برابر آن فتنه صبر و استقامت در پیش گیرد». اگرچه در این احادیث، سخن از این است که او روزی بر مسند خلافت خواهد نشست.
واضح است که در این میان، عثمان راهنماییها و سفارشاتی را از رسولخدا جدریافت نمود که دیگر صحابه شاز آن بیخبر بودند. نهانسازی در ارائهی این مطالب به عثمان، به نحوی است که امالمؤمنین عائشهلنیز نباید آنها را بشنود و نیز دگرگون شدن رنگ رخسار عثمان بهنگام شنیدن آن سخنان، خود، دلیلی است واضح بر اینکه آن مطالب راجع به حادثۀ بسیار مهم و سرنوشتسازی چون آن فتنهی بزرگ بود. در عین حال، آن سخنان، دربرگیرنده توصیهها و دستوراتی بود که بر اساس آن سفارشات، عثمان در روز حادثه، مواضع درست و مناسبی در برابر آن جریانات مشکوک اتخاذ نمود. در واقع، رسولخدا جدستورات و سفارشاتی به عثمان نمود که شاید بر پایه همان توصیهها بود که عثمان در جریان فتنه، نه از مقام خود کناره گرفت و نه به جنگ با فتنهگران وآشوبطلبان پرداخت. به واقع، این دو مسأله، همیشه، ذهن محققان و مورّخان را به خود مشغول ساخته که چرا عثمان درآن ایام، نه از مقام خود استعفا داد و نه فرمان جنگ با شورشیان را صادر کرد [۱۶۰]. باید گفت رسولخدا جهمانطور که خبر از وقوع حوادث بسیاری دادند، در این مورد نیز، چون با غیب در ارتباط بودند، خبر از وقوع چنین فتنه بزرگی دادند. هرچند یقین داریم که غیب را تنها خداوند بزرگ و بیهمتا میداند، اما او بنا به شرایط و حکمتهایی خاص، اخباری را در اختیار نبی خود جقرار میداد تا مردم را از آنها آگاه سازد، کما اینکه در قرآن آمده است که:
﴿ قُل لَّآ أَمۡلِكُ لِنَفۡسِي نَفۡعٗا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ وَلَوۡ كُنتُ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ وَمَا مَسَّنِيَ ٱلسُّوٓءُۚ إِنۡ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٞ وَبَشِيرٞ لِّقَوۡمٖ يُؤۡمِنُونَ ١٨٨ ﴾[الأعراف: ۱۸۸].
«بگو: من مالک سودی و زیانی برای خود نیستم، مگر آن مقداری که خدا بخواهد و (از راه لطف بر جلب نفع یا دفع شرّ، مالک و مقتدرم گرداند.) اگر غیب میدانستم، قطعاً منافع فراوانی نصیب خود میکردم (چرا که با اسباب آن آشنا بودم) و اصلاً شرّ و بلا به من نمیرسد (چرا که از موجبات آن آگاه بودم. حال که از اسباب خیرات و برکات و از موجبات آفات و مضرّات بیخبرم، چگونه از وقوع قیامت آگاه خواهم بود؟). من کسی جز بیمدهنده و مژدهدهنده مؤمنان (به عذاب و ثواب یزدان) نمیباشم».
[۱۵۸] فضائل الصحابة (۱/۶۰۵) [۱۵۹] فضائل الصحابة (۱/۶۳۱)، طبقات ابن سعد (۳/۶۶). [۱۶۰] فتنة مقتل عثمان (۱/۴۸).
عثمان از جمله صحابهای بود که ابوبکر صدّیق، برای رأی و نظر او ارزش زیادی قائل بود، در دستگاه خلافت ایشان، عثمان، بعد از عمربن خطابس، دومین فردی بود که از جایگاه ممتازی نزد ابوبکر صدّیق برخوردار بود، زیرا ایشان با آن رأفت و آرامشش، در واقع، نقطهی مقابل عمر بن خطّاب بود که مردی قاطع و محکم به حساب میآمد. اگر عمر بن خطّاب، وزیر ابوبکر صدیق محسوب میشد، عثمان به مانند دبیر کل دولت، کاتب برتر آن و فردی به حساب میآمد که بیشتر از دیگران مورد اعتماد و اطمینان بود [۱۶۱]. به عنوان مثال، هنگامی که، جنگهای ردّه به پایین رسید، ابوبکر صدیق، در مورد اعزام سپاه به جانب روم با صحابه به مشورت پرداخت؛ در این مسأله، هر یک از مهاجرین و انصار، نظر خویش را مطرح نمودند، سپس عثمان به ابوبکر گفت: همه ما میدانیم که شما دلسوز این امّت و نسبت به آنان مهربان هستید، اگر میبینید کاری به صلاح آنان است آنرا انجام بدهید که شما نزد ما مورد اعتماد و اطمینان هستید و کسی در حسن نیت شما شک ندارد [۱۶۲]. دیگر صحابه چون طلحه، زبیر، سعید بن ابیوقّاص، ابوعبیده بن جرّاح، سعید بن زید و سایر حضار آن مجلس نیز سخنان عثمان را مورد تأیید قرار دادند [۱۶۳].
نیز هنگامی که ابوبکر صدیق خواست که حاکمی را برای سرزمین بحرین انتخاب نماید با صحابه مشورت نمود، عثمان به او پیشنهاد کرد که فردی را به عنوان حاکم به آن سرزمین بفرستد که رسولخدا ج، او را به جانب مردمان آن دیار فرستاد و او بود که آنان را به دین اسلام وارد کرد، کسی که مردم آنجا او را میشناسند و او نیز هم آنان را میشناسد و هم سرزمینشان. این فرد، علاء بن حضرمی نام داشت که بنا به توصیه عثمان، ابوبکر او را به جانب بحرین فرستاد [۱۶۴].
همچنین هنگامی که ابوبکر صدّیق در بستر بیماری بود، صحابه را فرا خواند تا نظر خود را در مورد جانشین او مطرح کنند و آنان، عمر را پیشنهاد کردند. عثمان نیز همین نظر را داشت و گفت: خداوندا! میدانم که درون او بهتر از ظاهر اوست و همه ما اعتراف میکنیم که در میانمان چون او کسی وجود ندارد. ابوبکر گفت: رحمت خداوند بر تو باد.
[۱۶۱] عثمان بن عفّان، صادق عرجون، ص۵۸. [۱۶۲] تاریخ دمشق، ابن عساکر (۲/۶۳ – ۶۵). [۱۶۳] همان. [۱۶۴] کنز العمال (۵/۶۲۰)، تاریخ الطبری (۴/۱۲۲)، القیود الواردة علی سلطة الدولة، ص۱۶۹.
ابن عباس روایت میکند که در عهد صدّیق، سرزمین حجاز، دچار قحطی و خشکسالی شدیدی شد. مردم نیز نزد ابوبکرسآمدند و وخامت اوضاع و احوال خود را به او اطلاع دادند؛ ابوبکرسبه آنان گفت: برگردید و صبر کنید که امشب، شما را، إن شاءالله، فرجی حاصل آید، شامگاه کاروان عثمان با صد شتر بار گندم به مدینه رسید، مردم بر در خانه او گرد آمدند، عثمان به آنها گفت: چه میخواهید؟ گفتند: قحطی ما را در بر گرفته، از آسمان باران نمیبارد، و از زمین چیزی سر در نمیآورد، و مردم در اوج وخامت به سر میبرند، و به ما خبر دادهاند که شما دارای گندم فراوانی هستید، از شما میخواهیم که از آن گندمها به ما بفروشید تا از شدت و وخامت اوضاع مستمندان و ایتام و بیوهزنان کاسته شود، گفت: عزیزان بفرمایید و آنها را بخرید، آنها وارد شدند و دیدند که در خانه عثمان گندم وجود دارد، آنان گفتند: که حاضرند در ازای هر ده درهم که در شام در برابر هر کیسه گندم پرداخته است دوازده درهم به او سود بدهند، عثمان گفت: که یک نفر دیگر پیشنهاد سود بیشتری را به او داده است، مردم با تعجب از او پرسیدند: ای ابوعمرو! تنها تاجران و ثروتمندان مدینه ما هستیم، این کیست که مبلغی بیشتر از پول ما به تو سود میپردازد. او پاسخ داد: خداوندﻷبه من قول داده است که در مقابل هر یک درهم، ده درهم به من سود میپردازد، آیا شما میتوانید بیشتر از آن به من بدهید؟ مردم گفتند: به خداوند سوگند که توان پرداخت چنین مبلغی را ندارند، آنگاه عثمان گفت: خدا را شاهد میگیرم که تمام گندمها را به او میفروشم و آنها را در راه او به فقرا و گرسنگان میبخشم [۱۶۵]. ابنعباسبدر ادامه روایت، چنین میگوید: که همان شب، در خواب، رسولخدا جرا دیدم که سوار بر اسبی بود و لباس زیبا و درخشان به تن داشت و کفش پرنور به پا، عرض کردم: یا رسولالله ج! صبر کنید که شوق دیدار شما و شنیدن آن صدای دلنشینتان، توان صبر از ما ستانده است، با این شتاب و تعجیل به کجا تشریف میبرید؟ حضرت جفرمودند:
«یا ابن عباس، إن عثمان قد تصدق بصدقة، وإن الله قد قبلها منه وزوجه عروسا فی الجنة، وقد دعینا إلى عرسه».
«عثمان، امروز، بخشش عظیم نموده است و به همین دلیل، خداوند، او را عروسی از حوریان بهشت داده و ما را به آن مراسم دعوت کردهاند». [۱۶۶]
آیا ممکن است که خداوند، ندای پرطنین این بخشش و سخاوت بزرگ را به گوش مالپرستان آزمند و حریص و بخیل و آن محتکران سیریناپذیر برساند که بندگان نیازمند را از نان و قوت خویش محروم ساختهاند و قلب خفته آنان را با این ندای زیبا بیدار کند تا شاید فریاد و فغان فقرا، ایتام، بیوهزنان و نیازمندان را بشنوند و اجساد در هم شکسته آنان را با باران رحمت و احسان سخاوتمندانه خویش از زیر چرخهای سنگین فقر و محرومیت نجات دهند؟!
به یقین، امروز دنیای اسلام به چنین حرکتها و سخاوتها نیازمند است تا بتواند خُنُک نسیم محبّت و عاطفه پاک و احسان و نیکوکاری را در میان نیازمندان خویش بدمد. [۱۶۷]
عثمان از مهربانترین و دلسوزترین صحابه بود و همیشه این کلام پروردگار را در خاطر داشت که:
﴿ كَلَّآ إِنَّ ٱلۡإِنسَٰنَ لَيَطۡغَىٰٓ ٦ أَن رَّءَاهُ ٱسۡتَغۡنَىٰٓ ٧ ﴾[العلق: ۶- ۷].
«قطعاً (اغلب) انسانها سرکشی و تمرّد میآغازند. اگر خود را دارا و بینیاز ببینند».
آنگاه با سرمشق گرفتن از این آیه شریفه:
﴿ ۞أَتَأۡمُرُونَ ٱلنَّاسَ بِٱلۡبِرِّ وَتَنسَوۡنَ أَنفُسَكُمۡ وَأَنتُمۡ تَتۡلُونَ ٱلۡكِتَٰبَۚ أَفَلَا تَعۡقِلُونَ ٤٤ ﴾[البقرة: ۴۴].
«آیا مردم را به نیکوکاری فرمان میدهید (و از ایشان میخواهید که بیشتر به طاعت و نیکیها بپردازند و از گناهان دست بردارند) و خود را فراموش میکنید (و به آنچه به دیگران میگوئید، خودتان عمل نمیکنید؟) در حالی که شما کتاب میخوانید (و تورات را در اختیار دارید و در آن تهدید خدا را درباره آن که کردارش مخالف گفتار است، مطالعه میکنید؟). آیا نمیفهمید (و عقل ندارید تا شما را از این کردار زشت بازدارد ؟)».
تلاش میکرد که خود را از تکبر و عصیان و از نفاق و سستی در ایمان مصون دارد و با چشم دوختن به رهنمون این آیه:
﴿ ۞لَّيۡسَ ٱلۡبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمۡ قِبَلَ ٱلۡمَشۡرِقِ وَٱلۡمَغۡرِبِ وَلَٰكِنَّ ٱلۡبِرَّ مَنۡ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ وَٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ وَٱلۡكِتَٰبِ وَٱلنَّبِيِّۧنَ وَءَاتَى ٱلۡمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ ذَوِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينَ وَٱبۡنَ ٱلسَّبِيلِ وَٱلسَّآئِلِينَ وَفِي ٱلرِّقَابِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَٱلۡمُوفُونَ بِعَهۡدِهِمۡ إِذَا عَٰهَدُواْۖ وَٱلصَّٰبِرِينَ فِي ٱلۡبَأۡسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَحِينَ ٱلۡبَأۡسِۗ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُواْۖ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُتَّقُونَ ١٧٧ ﴾[البقرة: ۱۷۷].
«این که (به هنگام نماز) چهرههایتان را به جانب مشرِق و مغرب کنید، نیکی (تنها همین) نیست (و یا ذاتاً روکردن به خاور و باختر، نیکی بشمار نمیآید). بلکه نیکی (کردار) کسی است که به خدا و روز واپسین و فرشتگان و کتاب (آسمانی) و پیغمبران ایمان آورده باشد، و مال (خود) را با وجود علاقهای که بدان دارد (و یا به سبب دوست داشت خدا، و یا با طیب خاطر) به خویشاوندان و یتیمان و درماندگان و واماندگان در راه و گدایان دهد، و در راه آزادسازی بردگان صرف کند، و نماز را برپا دارد، و زکات را بپردازد، و (نیکی کردار کسانی است که) وفاکنندگان به پیمان خود بوده هنگامی که پیمان بندند، و (به ویژه کسانی نیکند و شایسته ستایشند که) در برابر فقر (و محرومیّتها) و بیماری (و زیان و ضررها) و به هنگام نبرد، شکیبایند (و استقامت میورزند). اینان کسانی هستند که راست میگویند (در ادّعای ایمان راستین و پیجوئی اعمال نیک) و به راستی پرهیزکاران (از عذاب خدا با دوری گرفتن از معاصی و امتثال اوامر الهی) اینانند».
اهتمام خویش را صرف آن نمود تا مصداق کامل این آیه شود. [۱۶۸]
[۱۶۵] الرِّقَّة و البکاء، ابن قُدامه، ص۱۹۰، الخلفاء الراشدون، حسن ایّوب، ص۱۹۱، شهید الدار، احمد خرّوف، ص۲۱. [۱۶۶] الرِّقَّة و البکاء، ص۱۹۰. [۱۶۷] عثمان بن عفّان، صادق عرجون، ص۵۲. [۱۶۸] شهید الدار، ص۲۲ –۲۳.
عثمانسدر عهد فاروق نیز از اعتبار و احترام بسیار زیادی نزد خلیفه برخوردار بود به نحوی که هرگاه صحابه و دیگر مسلمانان، سؤال و یا درخواست مهمی داشتند او و یا عبدالرحمن بن عوفسرا پیشقدم میکردند؛ آنان به عثمان لقب «ردیف» داده بود که به کسی اطلاق میشد که پشت کسی مینشیند و عرب به کسی که بعد از رهبر و رئیس، به او امید انجام کاری را داشتند، این لقب را میدادند، آنگاه چون از طریق عثمان و یا عبدالرحمن به خواسته خود نمیرسیدند به عباس بن عبدالمطلب، عموی رسولخدا ج، که از ارج و قرب خاصّی نزد همه صحابه برخوردار بود، مراجعه میکردند. [۱۶۹]
گویند که یک روز، عمر فاروق دستور داد تا مردان مدینه آماده شوند، آنگاه آنان را به منطقه «صِرار» برد؛ عثمان نزد او آمد و پرسید: هدفت از این کار چیست؟ عمر، قبل از پاسخ دادن به سؤال عثمان، مردم را برای ادای فریضه نماز جمعه فرا خواند و چون نماز تمام شد به آنان اعلام نمود که قصد دارد نیروهایی را به سرزمین عراق اعزام کند و از مردان میخواهد خود را برای این کار مهیّا کنند [۱۷۰]. نیز گویند آن روزی که عمر به خلافت رسید، بزرگان صحابه را فراخواند و راجع به نحوه مصرف بیتالمال با آنان مشورت نمود، عثمان بدو گفت: هم خودت از آن بخور و بهره ببر و هم دیگران را از آن بهرهمند ساز [۱۷۱]. همچنین، هنگامی که ابوعبیده جرّاحس، نامهای را به جانب عمرسفرستاد و از او خواست که به جبهه مسلمانان در بیتالمقدس بیاید تا خود او دروازههای آن شهر را به روی مسلمانان بگشاید، عمر با صحابه به مشورت پرداخت، عثمان پیشنهاد کرد که عمر بدانجا نرود تا با ردّ درخواست مسیحیان، آنان را تحقیر کرده باشد و به آنان بفهماند که درخواست آنان نزد او بیارزش است و او آماده جنگ با آنان میباشد و آنان باید با قبول شکست و ذلّت حاصل از آن، مجبور به پرداخت جزیه شوند [۱۷۲]. اما علی بن أبی طالبس، بر خلاف عثمانس، نظرش این بود که بهتر آن است که خلیفه به بیتالمقدس برود تا مسلمانان در نبرد خود با مسیحیان و رومیان، روحیه گیرند که عمر نیز نظر علی را پذیرفت و به فلسطین عزیمت نمود. [۱۷۳]
در واقع، عثمان، در دوران خلافت عمرسبمانند وزیر خلیفه بود، به عبارت بهتر، جایگاه او در نزد عمر، چونان جایگاه عمر نزد ابوبکر بود. اگر خداوند با وزارت عمر در خلافت ابوبکر بهترین نعمت را به بهترین مردمان عطا فرمود، با وزارت عثمان نیز، بهترین هدیه را به بهترین خلق خدا بخشید. اگر ابوبکر، مهربانترین مردم نسبت به خود آنان بود، عمر قاطعترین و سختگیرترین ایشان در امر دین و حق محسوب میشد و خداوندأرأفت ابوبکر را با قاطعیت عمر درهم آمیخت تا خلافت بر پایه صدق و رحمت و عدل پدید آید. عثمان نیز چون ابوبکر، مهربان بود و رئوف، و به این ترتیب، خداوند، در دوران خلافت عمر، جایگزینی مناسب برای ابوبکر انتخاب نمود و از تعاون و مشورت این دو شخصیت بزرگ اسلام، محکمترین و عادلانهترین سیاستها وعملکردها ظهور کرد که زبانزد خاص و عام در همه ادوار تاریخ شد. در اینجا به عنوان نمونه، به نقش عثمان در چند مسأله مهم میپردازیم که در دوران عمر روی داد، و ما مجملا آنها را ذکر مینماییم:
[۱۶۹] تاریخ الطبری (۴/۸۳)، المرتضی تألیف ابوالحسن الندوی، ص۱۳۱. [۱۷۰] الخلیفة الشاکر الصابر عثمان بن عفّان، ص ۶۳. [۱۷۱] الخلیفة الشاکر الصابر عثمان بن عفّان، ص ۶۳. [۱۷۲] عثمان بن عفّان، محمد حسین هیکل، ص۴۷. [۱۷۳] الخلیفة الشاکر الصابر عثمان بن عفّان، ص ۶۳.
با گسترش فتوحات و افزایش اموال بیتالمال، عمر فاروق، صحابه را فراخواند تا در این مورد راه حلی بیابند؛ عثمان گفت: من مال بسیار زیادی را میبینم که میتوان آنرا به دست همه مردم رسانید تا از آن بهرهمند شوند اما باید آنها را ثبت نمود تا دانست که چه کسانی سهم خود را دریافت کردهاند و چه کسانی آنرا نگرفتهاند، این کار باعث میشود کارها سروسامان گیرند و حکومت و مردم سرگردان نشوند، عمر نیز پیشنهاد او را پذیرفت و در آخر آن جلسه، شورای صحابه، تشکیل دیوان بیتالمال را به تصویب رسانید. [۱۷۴]
[۱۷۴] تاریخ الطبری (۵/۲۰۳)، عثمان بن عفّان، صادق عرجون، ص۶۰.
نقل است که در جریان تعیین مبدأ تاریخ، این عثمان بود که پیشنهاد داد تا محرم را اولین ماه سال در نظر بگیرند، در واقع پس از اینکه صحابه، بعد از مشورتهای متعدد به این نتیجه رسیدند که هجرت رسولخدا جاز مکه به مدینه را که مثابه مرز میان دوران حق و باطل بود به عنوان مبدأ تاریخ اسلام تعیین کنند، هر یک از آنان در مورد اینکه کدامیک از ماههای سال را ماه اول آن قرار دهند دیدگاههای متفاوتی داشتند، در این میان، عثمان بیان کرد که محرم را ماه اول سال قرار دهند، چراکه محرم، ماه حرام است و ماهی است که در آن حجّاج از حجّ باز میگردند، عمر و دیگر صحابه نیز از این پیشنهاد استقبال کردند و آنرا پذیرفتند. [۱۷۵]
[۱۷۵] عثمان بن عفّان، صادق عرجون، ص ۶۰.
بعد از گسترش فتوحات، نظر عمر بر این بود که سرزمینهایی را که مسلمانان فتح کردهاند میان فاتحان تقسیم نکند، بلکه تنها خراج آن سرزمینها در میان آنان و فرزندانشان تقسیم شود و عثمان از جمله آنانی بود که با این دیدگاه موافق بودند. [۱۷۶]
[۱۷۶] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ص۲۵.
چون عمر در سال سیزدهم بعد از هجرت به خلافت رسید، عبدالرحمن بن عوف را امیر حج آن سال نمود، در همان سال، عمر به همسران نبی خدا جاذن داد تا حج گذارند اما به عثمان و عبدالرحمن امر نمود تا بازگشت آنان به مدینه مراقب ایشان باشند. گویند که عثمان سوار بر شترش، پیشاپیش آنان حرکت میکرد و به هیچ کس اجازه نمیداد تا به کجاوههای امهات المؤمنین نزدیک شود و هر جا قافلهی عمر اتراق میکرد، قافله ایشان نیز توقف مینمود. نقل میکنند که در این اتراقها، عثمان و عبدالرحمن، کاروان امهات المؤمنین را در درون درهها اسکان میدادند و خود جلوی ورودی و خروجی آنها میماندند و به هیچکس اجازه عبور از آنجا را نمیدادند. [۱۷۷]
[۱۷۷] طبقات ابن سعد (۳/۱۳۴)، أنساب الأشراف (۱/۴۶۵ –۴۶۶).
این فصل شامل سه گفتار میباشد:
گفتار اول: به خلافت رسیدن عثمان بن عفّانس
گفتار دوم: شیوه عثمان بن عفّانسدر حکومت
گفتار سوم: مهمترین صفات ذیالنورینس
عمر فاروق همیشه به فکر حفظ وحدت امّت بود، حتی در آن لحظاتی که بر اثر جراحات شدید، در بستر مرگ افتاده بود، فکر وحدت امت و سرنوشت آن، لحظهای عمر را رها نمیساخت، به واقع این لحظات نمایانگر میزان ایمان عمیق فاروق اعظمسو اخلاص و ایثار او نسبت به دین و پیروان آن بود [۱۷۸]. عمر، در آن لحظات سخت، به روشی نو در انتخاب خلیفه رسیده بود، روشی که بیانگر عمق بینش و درک او از سیاست و دین است. قبل از او، پیامبر خدا جهیچ کس را به عنوان جانشین انتخاب ننموده بود و ابوبکر نیز پس از مشورت با بزرگان صحابه، عمر را به جای خود برگزیده بود و وقتی که در بستر مرگ به وی پیشنهاد تعیین جانشین نمودند، او بعد از تأمّل بسیار، تصمیمی اتخاذ کرد که شایستهی مقام و جایگاه او بود؛ اگر رسولخدا جفوت کرد، همه صحابه به فضیلت ابوبکر و سابقه او در اسلام اذعان داشتند و او را بهترین گزینه برای مقام خلافت میدانستند، زیرا پیامبر با قول و عمل خویش به امت خویش ثابت کرده بود که ابوبکر برای این امر از همه بهتر است، و چون ابوبکر در بستر مرگ افتاد، بعد از مشورت با بزرگان صحابه، عمر را جانشین خود کرد چون میدانست که همه صحابه به قدر و کارایی عمر ایمان دارند، لذا بعد از مشورت با بزرگان اصحاب او را بعنوان جانشین خود انتخاب نمود، وهیچ یک از آنها با رأی ایشان مخالفت نورزیدند [۱۷۹]. و اما روش جدید این بود که عمر فرمان داد تا شش نفر از بزرگان صحابه که همه آنان صلاحیت مقام خلافت را دارند، گرد هم آیند و از میان خود یکی را به عنوان خلیفه تعیین کنند، او طریقه انتخاب خلیفه و مدت زمانی را به عنوان فرصت برای تعیین خلیفه مشخص نموده و داوری را معین کرده بود تا در صورتی که آرای اعضای شوری برابر شد، او نظر خود را به عنوان داور بگوید، همچنین دستهای از صحابه را مأمور کرده بود تا مراقب و مانع آشوب و هرج و مرج گردند و نیز نگذارند کسی نه به محل شوری وارد شود و نه به مذاکرات آن گوش دهد [۱۸۰]. ما در اینجا به ترتیب به هر یک از مطالب فوق میپردازیم:
[۱۷۸] العانی، الخلیفه الفاروق عمر بن الخطّاب، ۱۶۱. [۱۷۹] أولیات الفاروق، ۱۲۲. [۱۸۰] همان، ۱۲۴.
عمر، شش نفر از بزرگان صحابه را تعیین نمود تا خلیفه را از میان خود انتخاب کنند، آنان عبارت بودند از: عثمان بن عفّان، علی بن أبی طالب، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن أبی وقّاص، زبیر بن عوّام و طلحه بن عبیدالله. عمر، سعید بن زید را که از عشرهی مبشره بود، جزو این شوری قرار نداد، شاید به این علت که سعید از بنی عَدِیّ و خویشاوند عمر بود [۱۸۱]و او دوست نداشت هیچ کدام از نزدیکانش وارد حکومت شوند، هرچند که در میان آنان افراد شایستهای نیز یافت میشدند. [۱۸۲]
[۱۸۱] البدایة و النهایة (۷/۱۴۲). [۱۸۲] الخالدی، الخلفاء الراشدون، ۹۸.
عمر به اعضای شوری دستور داده بود که در خانهای گردهم آیند و به مشورت با هم بپردازند؛ همچنین ایشان عبدالله، فرزند خویش، را به عنوان حکم و داور در میان آنان منصوب کرده بود تا با آنان در امر تعیین خلیفه مشورت نماید اما هیچگونه حق رأیی نداشت و حق نداشت خود را نامزد این مقام کند، عمر به صُهَیب دستور داد تا سه روز، امامت مردم را بر عهده گیرد، در واقع عمرسهیچ کدام از اعضای شورا را امام جماعت نکرد تا گمان نشود عمر، او را برای خلافت ترجیح میدهد [۱۸۳]، نیز به مِقْداد بن أَسْوَد و أبوطلحه أنصاری امر کرد، تا ناظر و مراقب روند مذاکرات شوری باشند. [۱۸۴]
[۱۸۳] البهنساوی، الخلافة و الخلفاء الراشدون، ۲۱۳. [۱۸۴] أشهر مشاهیر الإسلام فی الحرب و السیاسة، ۶۴۸.
عمرسبه اعضای شوری سه روز فرصت داده بود تا از میان خود خلیفهای را تعیین کنند و این مدّت برای این کار کافی بود و عمر به آنان گفت که آنان باید در این مدت، خلیفهای را تعیین و نباید روز چهارم امّت اسلام بدون امیر باشند [۱۸۵].
[۱۸۵] طبقات ابن سعد (۳/۳۶۴).
ابن سعد در روایتی که راویان آن ثقه هستند بازگو میکند که عمر به صهیب گفت: سه روز بر مردم نماز بخوان و اعضای شوری در خانهای گرد هم آیند، اگر آنان در مورد یک نفر به توافق رسیدند اما کسی با این نظر مخالفت کرد، گردن او را بزنید [۱۸۶]. عمر براساس حدیث ذیل عمل نمود که پیامبر جدستور داده بود:
«من أتاكم وأمركم جمع على رجل منكم یرید أن یشق عصاكم أو یفرق جماعتكم فاقتلوه». [۱۸۷]
«هر کس با نظر شوری مخالفت کرد و از اطاعت جمهور مسلمانان امتناع ورزید او را بکشید تا وحدت امت دچار خدشه نشود».
اما احادیثی نیز در کتابهای تاریخ راجع به این قضیه وجود دارند که بر اساس روایت آنها، عمر اعضای شوری را مأمور به تعیین خلیفه نمود و به صحابه گفت اگر پنج نفر از آنان در مورد یک نفر به توافق رسیدند و نفر ششم آنان از این نظر سرباز زد، با شمشیر گردن او را بزنید و همچنین اگر چهار نفر از اعضای شوری در مورد یک نفر به اجماع برسند اما دو نفر دیگر با آن مخالفت نمایند، آن دو نفر را بکشید [۱۸۸]. باید دانست این روایت از سند درست و صحیحی برخوردار نبوده، بلکه این جمله روایات عجیبی هستند که ابومخنف آنها را روایت کرده است، این روایات مجهول، مخالف قرآن و سنت و سیره صحابه رسولخدا جمیباشند، چطور ممکن است عمر چنین سخنانی را به صهیب گفته باشد و مجوز قتل بزرگان صحابه را داده باشد، اعضای شوری هم، از برگزیدگان صحابه رسولخدا جبودند و عمر آنها را با یقین داشتن به علم، فضیلت، ایمان و منزلتشان برگزید [۱۸۹]تا از وحدت امت حفاظت کنند. همچنین ابن سعد، روایت مجعول دیگری را با این مضمون روایت کرده که آن نیز به هیچ وجه با روحیه صحابه رسولخدا جسازگار نمیباشد، روایت این است: عمر به انصار دستور داد که اعضای شوری را در خانهای گردهم آورید و سه روز به آنان فرصت دهید، پس از سه روز، داخل خانه شوید و اگر به توافق نرسیده باشند، آنان را بکشید. [۱۹۰]
از طرف دیگر این روایت از سماک بن حرب نقل شده است، او فردی بود ضعیفالایمان که در آخر نیز از دین برگشت و کافر شد. [۱۹۱]
[۱۸۶] طبقات ابن سعد (۳/۳۴۲). [۱۸۷] صحیح مسلم (۳/۱۴۸۰). [۱۸۸] تاریخ طبری (۵/۲۲۶). [۱۸۹] یحیی الیحیی، مرویات أبی مخنف فی تاریخ طبری، ۱۷۵. [۱۹۰] طبقات ابن سعد (۳/۳۴۲). [۱۹۱] مرویات أبی مخنف فی تاریخ طبری، ۱۷۶.
عمر بن خطّاب، دستور داد تا عبدالله پسرش، به عنوان حکم و داور، در جلسات شوری حاضر باشد اما به هیچ وجهی حقّ نامزد شدن جهت مقام خلافت را ندارد. عمر به شوری گفت: اگر سه نفر از آنها بر یک نفر اجماع کردند و سه نفر دیگر در مورد دیگر به توافق رسیدند، عبدالله جانب هر گروه را که گرفت، منتخب آنان خلیفه است و اگر نظر او را نپسندیدند، فرد مورد قبول عبدالرحمن بن عوف را به خلافت برگزینند، عمر به آنان گفت که عبدالرحمن مردیست خردمند و کاردان، پس به سخنان او گوش فرا دهید. [۱۹۲]
[۱۹۲] تاریخ طبری (۵/۳۲۵).
عمر به ابوطلحه انصاری گفت: ای ابوطلحه! خداوند بزرگ، اسلام را به وسیله شما انصار عزّتمند نمود، برو و پنجاه تن از مردان انصار را انتخاب کن و مراقب اعضای شورا باش تا خلیفهای را از میان خود برگزینند [۱۹۳]. همچنین به مقداد بن اسود گفت: پس از اینکه مرا دفن کردید، اعضای شورا را به خانهای برید تا از میان خود، خلیفهای را تعیین کنند. [۱۹۴]
[۱۹۳] تاریخ طبری (۵/۲۲۵). [۱۹۴] تاریخ طبری (۵/۲۲۵).
از جمله نتایج این شورا آن بود که میتوان فرد أولی و اصلح را کنار گذاشت و فردی که از فضل و صلاحیت کمتری برخوردار است را به خلافت برگزید. عمر، اعضای شورا را از میان شش تن انتخاب نمود و میدانست صلاحیت تعدادی از آنان بیشتر از دیگران است و این امر همچنین از نوع انتخاب والیان و حاکمان دوران خلافت عمر نیز آشکار است؛ زیرا او تنها فضیلت یک نفر را در نظر نمیگرفت بلکه مرد سیاست بودن و پایبند بودن به شرع را نیز از خصایص لازم آنان میدانست، به عنوان مثال او معاویه، مغیره بن شعبه و عمرو بن عاص را به امارت چند منطقه انتخاب کرد حال آنکه بودند افرادی که فضیلتشان از این مردان بیشتر باشد، همانطور که ابودرداء در شام و عبدالله بن مسعود در کوفه از این والیان افضل بودند. [۱۹۵]
[۱۹۵] المدینه النبویه، فجرالاسلام و العصر الراشدی (۲/۹۷).
عمر با مشخص کردن اعضای شورا، هم تعیین نامزد خلافت که ابوبکر آن را انجام داد و هم تعیین نکردن آن که فعل رسولالله جبود را با هم جمع نمود. [۱۹۶]
[۱۹۶] المدینه النبویه، فجرالاسلام و العصر الراشدی (۲/۹۷).
عمر، خوب میدانست که حق انتخاب خلیفه تنها از آن اعضای شوری نیست و همه اهل مدینه نیز باید در آن سهیم باشند، بنابراین برای اعضای شوری فرصتی را تعیین نمود و در طول آن مدت زمان به مشاوره و گفتگو با خود و دیگران بپردازند تا خلیفه که بعد از او تعیین میشود از بیشترین حمایت ساکنان دارالهجره برخوردار باشد. باید دانست که در آن زمان، بنابر سیاست، عمر بزرگان صحابه را در کنار خویش نگاه داشته و اجازه نداده بود از مدینه خارج شوند و بنابراین، آن شهر تا سال۲۳ ه به عنوان مجمع آنان در آمده بود و از دیگر سو، مردم دیگر نقاط، دنبالهرو صحابه که در اسلام پیشقدم بودند، محسوب میشدند. [۱۹۷]
[۱۹۷] المدینه النبویه، فجرالإسلام و العصر الراشدی (۲/۹۷).
عمر فاروق، تنها به اعضای شورا حق داد که از میان خود، خلیفه را تعیین کنند. نکتهای که در اینجا لازم است به آن بپردازیم آن است که چون عمر اعضای این شورا را تعیین نمود و وظیفه آنان را به آنان ابلاغ کرد، تا آنجا که براساس روایات، هیچ کس با عمر به مخالفت برنخواست؛ ما از پیشنهادها و دیدگاههای دیگر و یا اعتراضات و مخالفتهای صحابه با این امر اطلاعی نداریم، تنها میدانیم که همه مردم از این تدبیر استقبال کردند و مصلحت امت را در قبول آن دیدند. میتوان گفت که عمر محفلی را تأسیس نمود که مأمور انتخاب خلیفه بود مکانی که نبوغ عمر آنرا بر اساس اصول و مبادی اسلام بنیان گذاشت، به ویژه که این محفل، براساس شوراست و شورا، خود از مبادی اسلام میباشد. از طرفی دیگر اصل در انتخاب خلیفه، پس از تعیین آن توسط شوری، تأئید آن توسط مسلمانان در مسجد جامع بود. با این توضیحات دیگر سؤالاتی چون: چه کسی این حق را به عمر داد؟ یا عمر بر چه اساسی این تصمیم را گرفت؟ دیگر بیمعنا میشود. همچنین باید در نظر گرفت که جماعت عظیمی از صحابه و مسلمانان این تصمیم را پذیرفتند و از آن استقبال نمودند و هیچ نوع اعتراضی نسبت به این تصمیم در هیچ روایاتی به ما نرسیده است، تا آنجا که میتوان گفت: مسلمانان در این مورد به اجماع رسیده بودند و میدانیم که اجماع، بعد از قرآن و سنت، از مصادر و منابع تشریع و وضع احکام میباشد [۱۹۸]. نباید این مهم را از یاد برد خلیفهای که این تصمیم را اتخاذ نمود عمری بود که در خرد و تعهد او هیچ شکی نیست. همچنین اعضای آن شورا از بهترین صحابه رسولخدا جبودند و صاحب ویژگیها و امتیازات منحصر به فردی میباشند که خداوندﻷو رسولش آنرا ابلاغ و اعلام کردهاند. [۱۹۹]
به این ترتیب، عمر چشم از جهان فرو بست اما با وجود آن دردها و جراحات شدید، از سرنوشت امت غافل نشد و نظامی را بنیان نهاد که کسی پیش از او بدان دست نیافته بود؛ هیچ کس در این شک ندارد که اصل شوری، صراحتاً در قرآن و قول و فعل رسولخدا جبیان شده است و اگر عمر تدبیری را به خرج داد و هیئتی را متشکل از افراد محدود جهت تعیین خلیفه منصوب نمود، هر چند که پیش از او رسولخدا جو ابوبکر صدیق آنرا انجام نداده بودند، اما یقیناً عمر، آنرا از اسلام راستین و اصل شورا اخذ نمود و چه کار بجا و نیکویی بود و در آن شرایط بهترین گزینه و راه برای حفظ وحدت و مصالح صحابه و امت اسلام محسوب میشد. [۲۰۰]
[۱۹۸] نظام الحکم فی الشریعة و التاریخ الإسلامی، ظافر القاسمی (۱/۲۲۷ –۲۲۸). [۱۹۹] همان (۱/۲۲۹). [۲۰۰] أولیات الفاروق، ص۱۲۷.
عمر، در وصیتنامهای، سفارشهایی را به خلیفهی خود نمود که به شرح زیر است:
تو را به تقوا و ترس از خدای یکتا و بیشریک سفارش میکنم، نسبت به مهاجرین نخستین مهربان باش و پیشقدم بودن آنان در اسلام را فراموش نکن، منزلت انصار را نیز رعایت کن، خوبیهای آنان را بپذیر و از اشتباهاتشان در گذر.
نسبت به سربازان جبهههای جنگ، خوب کردار باش، بدان که آنان سپر اسلام در برابر دشمنان و خراج بگیران دولت میباشند؛ از مازاد مال و ثروت مردم، مالیات اخذ کن و به آنان بیش از حد توانشان سخت نگیر؛ تو را سفارش میکنم که با بادیهنشینان نیک کردار باش که آنان اصل عرب و پشتوانه دین میباشند، از اموال مازادشان جهت تأمین نیازهای فقرای آنان سود ببر. تو را به رفتار نیک با غیر مسلمان اهل ذمّه سفارش میکنیم، در صورت جنگ با دشمنان، پشت خود را به آنان منما، در عین حال اگر به وظایف خود در قبال مسلمانان، داوطلبانه و یا از روی ترس و ذلّت پایبند بودند، کاری بیش از حد توانشان از آنان مخواه؛ تو را به تقوای خدا و بر حذر بودن از خشم و مجازات او سفارش میکنم و بترس از او که تو را در شک و شبهه نسبت به دین خود ببیند. تو را توصیه میکنم که خداوند را راجع به نحوه رفتار با مردم در نظر داشته باش اما هرگز در مورد خداوندﻷو رعایت دستورات او از مردم هراسی به دل راه مده. در حق رعیّت عدالت را رعایت کن، به رفع نیازهای آنان و دفاع از مرزها بپرداز، اغنیا را بر فقرا برتری مده. در این کارها، اگر خدا بخواهد سلامت قلب تو از پلیدیها، تقویت ارکان حکومت و سعادت و موفقیت آن نهفته است. به تو سفارش میکنم در دین خدا و اجرای حدود و دستورات آن نسبت به همه مردم سختگیر و مصمّم باشی، در اجرای آنها، نسبت به هیچ کس دچار رحم و شفقت مشو تا گناهی را که مرتکب شد در مورد او اجرا نمایی، مردم را به یک چشم نگاه کن وآنها را با هم برابر دان، به اجرای حق اهمیت بده و به این نگاه نکن که صاحب حق کیست، در اجرای احکام و حدود خداوند، از ملامت هیچکس هراس نداشته باش؛ از تبعیض در نحوه تقسیم بیتالمال بپرهیز و از ظلم و جور دوری کن تا از لطف و فضلی که خدا به تو ارزانی داشته، محروم نگردی، بدان که تو در این مقام مانند کسی هستی که در میان دنیا و آخرت منزلگاهی را برگزیده است، پس اگر در دنیایت به عدالت روی آوری و از شهوت و امیال حرامی که در اختیار توست، خود را مصون داری آنگاه به ایمان و رضوان پروردگار نائل آمدهای اما اگر هوی و هوسی بر تو فائق آیند، در آنصورت به خشم خداوند گرفتار آمدهای و از ظلم و ستم به اهل ذمه بپرهیزید. من تو را نصیحت و اندرز دادم تا بدان رضایت خدا و سعادت آخرت را به دست آوری، من نصایحی را بر تو عرضه داشتم که همیشه آنها را به فرزندم سفارش میکردم، حال اگر به این پندها و وصایا عمل نمایی، سود و موفقیت بسیاری را نصیب خود ساختهای، اما اگر به آنها پشت نمایی و کارهایی را که مورد رضای پروردگار است انجام ندهی آنوقت خواهی دید که خود و ایمانت را دچار نقصان نمودهای و در آن راه به خطا رفتهای، بدان که امیال و خواهشهای نفس در میان همه انسانها مشترک است و سر سلسله گناهان إبلیسی است که همه را به فنا و نابودی فرا میخواند؛ موجود پلیدی که مردمان پیشین را گمراه کرد و آنان را به آتش دوزخ درافکند و این آتش بس جایگاهی زشت و دهشتناکی است و عجب قیمت ناچیزی را در قبال اطاعت از دشمن خداوند به کف آوردند. بدون ترس از غیر خدا سوار مرکب حق شو و به میادین نبرد حق و باطل داخل شو و از مراقبت نفس خویش و پند و اندرز در آن غافل مشو. تو را به خداوند سوگند میدهم که نسبت به مسلمانان ترحّم داشته باشی، به مردان و زنان احترام گذاری و به کودکانتان رحم کنی، به علمایشان ارج نهی و آنان را خوار ننمایی. مرزداران را از منافع خراجها و مالیاتها بیبهره نساخته و خشمگین ننمایی، آنانی را که سزاوار پاداش و بخشش هستند از آنها محروم نسازی تا آنان دچار فقر و فلاکت نشوند و آنان را به مدت زیاد از همسر و فرزندانشان دور نگه نداری تا نسل آنان از میان نرود، بیتالمال را در انحصار اغنیا و ثروتمندان قرار ندهی و درهای حکومتت را به روی مردم نبندی که در غیر اینصورت ثروتمندان و قدرتمندان، ضعیفان و مستمندان را از میان خواهند برد. این وصیت و سفارش من به توست و خداوند را شاهد آن میگیرم، از هماکنون بر تو سلام میفرستم و از خداوندﻷمیخواهم که تو را در پناه خویش، حفظ نماید.
این وصیت نامه، بیانگر میزان بعد نظر و دوراندیشی عمر بن خطابسدر مسایل مربوط به حکومت و نحوه اداره آن است؛ این سفارشات نظامی کامل در نحوه حکومت و مدیریت است که مسایل بسیار مهمی را در بردارد که شایسته است آنرا به عنوان پیماننامهای گرانبها چراغ راه خویش سازیم. در اینجا لازم به نظر میرسد که به مهمترین اصول و مبادی آن سفارشات در ابعاد و جنبههای دینی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی نظری بیافکنیم:
الف: بر لزوم داشتن تقوای خدا و ترس از او هم در خفا و هم در ملأ عامّ و هم در گفتار و هم در کردار تأکید میکند؛ زیرا آنکه از خدا میترسد، از دین او و دستوراتش صیانت و حفاظت میکند.
ب: اقامه و اجرای قوانین و حدود خداوند نسبت به همه مردم؛ زیرا در دین، صراحتاً حدود خداوندﻷبیان شده و حدود جزو دین است و دین، خود، حجّتی است بر مردم که بر اساس پایبند بودن بدان محاسبه میشوند وهر نوع تساهل و غفلت در آنها، موجب از میان رفتن دین و جامعه میشود.
ج: استقامت و صبر که از ضروریات دین و دنیا و از اموریست که هم حاکم و هم رعیّت او میبایست در گفتار و کردار خود به آن ملزم باشند.
الف: ملزم بودن به عدالت؛ زیرا عدالت اساس و پایه حکومت است واجرای آن باعث قدرت و ثبات حکومت و جامعه میشود، وجایگاه واحترام حاکم را در دل مردم زیاد خواهد کرد.
ب: احترام و عنایت خاص نسبت به مسلمانان نخستین، اعم از مهاجرین و انصار، زیرا آنان در اسلام پیشقدم بودند ودین و قرآن از طریق زحمات و تلاشهای آنان به دیگر مسلمانان رسیده است.
الف: اهتمام به ارتش و تجهیز آن جهت حفاظت از کیان و امنیت دولت و نیز رسیدگی به نیازهای سربازان.
ب: نگذار که سربازان به مدت زیادی در مرزها مانده و از زن و فرزندان خویش بدور باشند که این کار باعث خستگی، افسردگی، فشار روحی و معضلات اخلاقی میشود، بنابراین باید به آنان اجازه داد تا در زمانهای مقرر و معینی به نزد خانواده خویش بازگردند که هم باعث تقویت روحیه میشود و هم نسل آنان حفظ میشود.
ج: به هر یک از سربازان، براساس لیاقت خود او، خراج و پاداش داده شود که هم وضعیت معیشت او و خانوادهاش معلوم و روشن باشد و هم فکر و ذهن او مشغول نحوه کسب درآمد نشود.
الف: توزیع عادلانه ثروت میان مردم و ممانعت از انحصار آن در دستان گروهی خاص.
ب: اگر اهل ذمه به وظایف خود در قبال دولت عمل نمودند، نباید بیش از توانشان به آنان فشار آورد.
ج: تأمین مایحتاج مردم و عدم قصور در آن، و نیز نباید بیش از توان و قدرتشان بر آنان سخت گرفت و تنها باید مازاد مال و ثروتشان را به عنوان خراج و مالیات گرفت. [۲۰۱]
[۲۰۱] العانی، الخلیفة الفاروق عمر بن الخطّاب، ۱۷۳ –۱۷۵.
الف: اهتمام به مردم و تلاش در جهت تأمین نیازها و احتیاجات آنان.
ب: پرهیز از تبعیض و تبعیت هوی و هوس که خود، سبب انحراف حاکمان و گسترش فساد در جامعه میشود.
ج: احترام به همه مردم و ارزش قائل شدن برای آنها؛ زیرا این امر باعث رشد روابط میان افراد جامعه شده و ارتباط آنان با حاکمان را تقویت میکند.
د: درهای دستگاههای حکومت باید به روی مردم باز باشد و به شکایات و اعتراضات آنان گوش داد که در غیر اینصورت روابط میان افراد جامعه دچار انحراف و لغزش میشود.
ه: تبعیت از حق و تلاش در جهت تحقق آن در جامعه که اقامه آن ضروری است که باید در میان مردم محقق شود.
و: اقامه عدل و پرهیز از ظلم و ستم به هر نوع و صورتی که باشد، به ویژه با غیر مسلمانان اهل ذمّه؛ زیرا عدالت، امریست که همه خواهان تحقق آن میباشند. از دیگر سو، با اجرای عدالت، طعم شیرین اسلام را همه خواهند چشید.
ز: اهتمام به بادیهنشینان و رعایت شرایط و اوضاع خاص آنان. [۲۰۲]
ح: همچنین از وصایای عمر به خلیفه بعد از خود میتوان به این وصیت اشاره کرد که خلیفه بعد از من، عاملان و والیان خود را تنها یک سال بر مسند قدرت نگه دارد جز ابوموسی أشعری که میتواند او را چهار سال در سمت خود حفظ کند. [۲۰۳]
[۲۰۲] عصر الخلافة الراشدة، ۱۰۲. [۲۰۳] صادق عرجون، عثمان بن عفّان، ۶۲ – ۶۳.
با به خاک سپردن عمر، اعضای شوری در خانه أمالمؤمنین عائشهلو یا خانۀ فاطمه دختر قیس و خواهر ضحاک بن قیس، جلسات خود را آغاز نمودند تا به وظیفه مهمی که به آنان محوّل شده بود، بپردازند و بعد از بحث و گفتگوهای متعدد به نتیجهای رسیدند که همه مسلمانان از آن استقبال نمودند. [۲۰۴]
[۲۰۴] صحیح البخاری، کتاب فضائل أصحاب النبی (۳۷۰۰).
پس از آغاز فعالیت شورا، عبدالرحمن بن عوف از همه اعضای شوری خواست تا امر تعیین خلیفه را به فرد افضل و أصلح واگذار نمایند که در این میان زبیر به نفع علی، طلحه به نفع عثمان و سعد به نفع عبدالرحمن استعفا دادند؛ سپس عبدالرحمن رو به علی و عثمان نمود و از آنان پرسید: کدام یک از شما دو نفر از این امر خطیر خود را کنار میکشد تا آنرا به دیگری بسپاریم و او نیز فرد افضل و اصلح را تعیین نماید، آن دو ساکت ماندند، عبدالرحمن به آنان گفت: اگر امر تعیین خلیفه را به من بسپارید، من در این امر، نسبت به فرد افضل و اصلحتان قصوری به خرج نخواهم داد و آندو نیز این امر را پذیرفتند.
عبدالرحمن، به محض پایان جلسه اعضای شوری، از صبح روز یکشنبه شروع به مشورت با مردم و بزرگان شهر نمود و تا روز چهارشنبه که در آن مهلت شوری تمام میشد این کار را ادامه داد. عبدالرحمن ابتدا نزد علی رفت و به او گفت: اگر من با تو بیعت نکنم، تو چه کسی را به خلافت برمیگزینی، او نیز عثمان بن عفّان را پیشنهاد کرد. سپس نزد عثمان رفت و از او نیز همین پرسش را نمود و عثمان جواب داد که او علی را برمیگزیند. عبدالرحمن بعد از آن نزد دیگر صحابه رفت و همین سؤال را از آنان پرسید، او همچنین نزد دیگر ساکنان مدینه، اعم از ثروتمند و فقیر، زن و مرد، بزرگ و کوچک و حتی بردگان میرفت و در این رابطه با آنان سخن میگفت. در پایان این پرسوجو، عبدالرحمن به این نتیجه رسید که بیشتر مردم، عثمان را برای خلافت بهتر میدانند هر چند بودند کسانی که علی را برای خلافت لایقتر میدانستند، عبدالرحمن در شب روز موعود به خانه پسر خواهرش، مسوربن مخرمه، رفت، هنگامی که به در خانه او رسید، دید که مسور در خواب است، در را زد تا مسور بیدار شود و چون بیدار شد به او گفت: مسور میبینم که به خواب رفتهای [۲۰۵]اما من امشب اصلاً نتوانستم بخوابم، حالا بلند شو و برو زبیر و سعد را به اینجا بیاور؛ چون زبیر وسعد نزد عبدالرحمن آمدند با آندو مشورت نمود؛ سپس مسور را به دنبال علی فرستاد و چون علی آمد تا نیم شب با او گفتگو کرد، آنگاه مسور را پس عثمان فرستاد و هنگامی که عثمان بر او وارد شد تا اذان صبح مشغول بحث شدند. [۲۰۶]
[۲۰۵] الخالدی، الخلفاء الراشدون، ۱۵۶ –۱۰۷. [۲۰۶] صحیح البخاری، کتاب الأحکام (۷۲۰۷).
بعد از نماز صبح روز بیعت (آخرین روز از ماه ذیالحجّه سال۲۳ه / ۶۴۴ م) عبدالرحمن در حالی که عمامه رسولخدا جرا به سر داشت به مسجد آمد، پیش از آمدن او اعضای شورا در کنار منبر گرد هم آمده و منتظر او بودند، عبدالرحمن افرادی را به دنبال مهاجرین و انصار و فرماندهان و والیان حاضر در مدینه فرستاد؛ در آن موقع معاویه، امیر شام، عمیر بن سعد، امیر حمص و عمرو بن عاص، امیر مصر، چون به حج آمده بودند در مدینه حضور داشتند. [۲۰۷]
در روایت بخاری، در این رابطه چنین آمده است: «چون مردم نماز صبح گزاردند و اعضای شورا کنار منبر گرد هم آمدند، عبدالرحمن افرادی را به دنبال مهاجرین و انصار و فرماندهان و والیان حاضر در مدینه که به حج آمده بودند فرستاد. چون همه جمع شدند، عبدالرحمن بلند شد و بعد از گفتن شهادتین گفت: ای علی! من در این مورد با مردم صحبت کردم، دیدم که بیشتر آنان با خلافت عثمان موافق هستند پس از من ناراحت مشو. سپس رو به عثمان نمود و گفت: من با تو بیعت میکنم به این شرط که پایبند به قرآن، سنّت رسولخدا جو روش دو خلیفه پیشین باشی، بعد از عبدالرحمن، مهاجرین، انصار، فرماندهان و والیان و دیگر مسلمانان با عثمان بیعت کردند [۲۰۸]. در روایت کتاب التمهید و البیان آمده که علی بعد از عبدالرحمن اولین فردی بود که با عثمان بیعت نمود. [۲۰۹]
[۲۰۷] شهیدالدار، ص۳۷. [۲۰۸] صحیح البخاری، کتاب الأحکام (۷۲۰۷). [۲۰۹] التمهید و البیان، ۲۶.
تدبیر و مدیریتی که عبدالرحمن بن عوف در اجرای روند شورا از خود نشان داد خبر از درایت و ایمان و ایثار او نسبت به مصالح امت میدهد؛ او برای حفظ وحدت کلمه از خواهش نفس گذشت و به این ترتیب اول اصل از اصول شورای انتخاب خلیفه را به منصهی ظهور رسانید. او با صبر، آرامش، دوراندیشی و حسن تدبیری که از خود بروز داد توانست در آن امر مهم و خطیر به موفقیت دست یابد. در اینجا ما به مراحلی که او در این فرایند طی نمود، میپردازیم:
الف: ارائه روش کار شورا در اولین جلسه آن، همچنین شنیدن دیدگاه و آرای همه اعضا و شناخت اهداف هر یک از آنان اولین گام بود تا او بتواند با علم و بصیرت در این راه حرکت کند.
ب: استعفا و کنار کشیدن خود از نامزدی مقام خلافت تا هر نوع شکی در زمینه را از میان برد.
ج: توانست تا موضوع مورد قبول هر یک از اعضا را بشناسد و در اثنای مذاکرات و با گرایش سعد و زبیر به عثمان تقریباً خلیفه را شناخت.
د: نظر عثمان و علی را که نامزد مقام خلافت بودند در مورد یکدیگر جویا شد و دانست که هر کدام از آنان، در صورتی که خود به آن مقام نرسند، هیچ کس را سزاوارتر از رقیب خود نمیداند.
ه: او غیر از اعضای شورا، با خواصّ و صاحبنظران و نیز دیگر اقشار جامعه مشورت کرد و پی به این نکته برد که بیشتر مردم هیچکس را چون عثمان سزاوار وشایسته مقام خلافت نمیبینند. [۲۱۰]
عبدالرحمن بن عوف با کیاست، درایت و کنار گذاشتن خود از نامزدی مقام خلافت و چشم بستن بر خواهش و میل درون، توانست امت را از این مرحله مهم عبور دهد که خود، جای بسی تقدیر و ستایش دارد.
ذهبی در این رابطه میگوید: از بهترین اقدامات عبدالرحمن بن عوف در جریان مذاکرات شوری، حذف خود از نامزدی مقام خلافت بود؛ او سپس فردی را به این مقام برگزید که اهل حل و عقد و بزرگان صحابه او را ترجیح میدادند؛ او در این کار مهم، با کنار گذاشتن هر نوع تمایل و تبعیض، امت را به بیعت با عثمان سوق داد، اگر او به فکر این مقام بود یا خود را خلیفه مینمود و یا پسر عمویش، سعد بن ابی وقاص را به این مقام میرساند. [۲۱۱]
به این ترتیب تصویری دیگر از ارزش و اهمیت شورا در عصر خلفای راشدین به منصه ظهور رسید که عبارت بود از انتخاب خلیفه از طریق مجلس شورا و تعیین او بعد از مشورت با همه مردم و بیعت آنان با او. [۲۱۲]خدا رحمت کند این عاشقان پاک طینت را.
[۲۱۰] صادق عرجون، عثمان بن عفّان، ۷۰ – ۷۱. [۲۱۱] سیر أعلام النبلاء (۱/۸۶). [۲۱۲] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ۲۷۸.
رافضیها در مورد تاریخ اسلام، دست به جعل اخبار و روایات دروغینی زدهاند که ماجرای شورا وانتخاب عثمان نیز از این امر مستثنی نیست. خاورشناسان نیز در آثار خود این روایات را منعکس کرده و آنها را گسترش دادهاند. بعد از آنان، متأسفانه نویسندگان و محقّقان معاصر نیز بدون تحقیق و پالایش روایت و اخبار، در کتابهای خود، آنان را مورد استناد قرار میدهند.
رافضیها با اهتمام به این رویداد مهم در تاریخ اسلام، به تألیف در این زمینه و نشر أکاذیب و أباطیل راجع به آن پرداختهاند که به عنوان مثال میتوان به أبومخنف و کتاب او، کتاب الشوری، ابن عقده، ابن بابویه [۲۱۳]اشاره کرد. ابن سعد از طریق واقدی نه روایت راجع به ماجرای شورا و بیعت مردم با عثمان نقل نموده است [۲۱۴]. همچنین از طریق عبیدالله بن موسی روایتی در مورد قتل عمر و تعیین اعضای شورا، وصیت او در برای علی و عثمان و وصیت او به صهیب در این زمینه را در کتاب خود به ثبت رسانیده است. [۲۱۵]
نیز بلاذری خبری را در مورد ماجرای شورا و جریان بیعت با عثمانس، از ابومخنف [۲۱۶]، هشام کلبی [۲۱۷]، واقدی [۲۱۸]و عبیدالله بن موسی [۲۱۹]نقل کرده است. طبری هم در این ماجرا، به روایتی از ابومخنف استناد کرده است. [۲۲۰]
ابن ابیحدید در بیان جریان شورا، از روایات احمد بن عبدالعزیز جوهری [۲۲۱]و همچنین کتاب «الشوری» واقدی استفاده کرده است [۲۲۲]. مهمترین مضامین این روایات عبارتند از:
[۲۱۳] الذریعة إلی تصانیف الشیعه (۱۴/۲۴۶). [۲۱۴] الطبقات الکبری (۳/۶۳ – ۶۷). [۲۱۵] الطبقات الکبری (۳/۳۴۰). [۲۱۶] أنساب الأشراف (۱۸ -۱۹). [۲۱۷] أنساب الأشراف (۱۸ -۱۹). [۲۱۸] أنساب الأشراف (۱۸ -۱۹). [۲۱۹] أنساب الأشراف (۵/۶). [۲۲۰] أثر التشیع علی الروایات التاریخیه، عبدالعزیز نور، ۳۲۱. [۲۲۱] شرح نهج البلاغه (۹/۴۹، ۵۰ و۵۸). [۲۲۲] شرح نهج البلاغه (۹/۱۵).
روایات مجعولی وجود دارند که صحابه را متهم به تبعیض و ضایع کردن حق دیگران در تعیین خلیفه نمودهاند و چنین بیان داشتهاند که علی از اقدامات عبدالرحمن جهت برگزیدن خلیفه خشنود نبوده است. ابومخنف و هشام کلبی از پدر خود و احمد جوهری روایت میکنند که عمر وصیّت کرد: در صورتی که تعداد آرای دو نامزد برابر شد، نامزد مورد تأیید عبدالرحمن به خلافت انتخاب گردد و علی به همین خاطر احساس میکرد که حقّش ضایع خواهد شد؛ زیرا عبدالرحمن، به خاطر رابطه دامادیای که با عثمان داشت و از طریق ازدواج عبدالرحمن با امکلثوم دختر عقبه بن أبی معیط و خواهر ولید حاصل آمده بود [۲۲۳]، او را انتخاب میکند [۲۲۴]. ابن تیمیه با ردّ هر نوع نسبت نزدیک میان عبدالرحمن و عثمان، بیان میکند که عبدالرحمن نه برادر عثمان بود نه پسر عمو و نه از قبیلهی او؛ عبدالرحمن از بنیزهره بود و عثمان از بنیامیه و رابطه بنیزهره با بنیهاشم به مراتب نزدیکتر از رابطه آن با بنیامیه بوده است. از طرفی دیگر بنیزهره، دائیها/ ماماهای پیامبر خدا جبودند و عبدالرحمن و سعد بن أبی وقّاص نیز مِن جمله آنها بشمار میآمدند، همانطور که رسولخدا جبه سعد گفت: «این مرد، دائی من است» [۲۲۵]. همچنین باید در نظر داشت که رسولخدا جهرگز بین دو مهاجر و یا دو انصار پیمان اخوّت برقرار نکرد و طبق احادیث مشهور آن حضرت جسعد بن ربیع [۲۲۶]را برادر عبدالرحمن بن عوف تعیین نمودند؛ حال این روایات مجهول از یاد بردهاند که نسبت خونی، نزد عرب، از نسبت دامادی قویتر بوده است؛ همچنین آنان آن رابطۀ عمیق و شگرف میان مسلمانان نسل اول را درک ننموده و پی نبردهاند که این رابطه براساس رابطه خویشاوندی نبوده است.
[۲۲۳] الطبقات الکبری (۳/۱۲۷). [۲۲۴] اثر التشیع علی الروایات التاریخیه، ۳۲۲. [۲۲۵] صحیح سنن الترمذی (۴۰۱۸). [۲۲۶] صحیح البخاری، کتاب مناقب الأنصار (۳۷۸۰).
در روایت ابومخنف چنین آمده که یاران رسولخدا جدر امر تعیین خلیفه به دو دسته طرفداران بنیامیه و طرفداران بنیهاشم تقسیم شدند و در این مورد با هم به مجادله و نزاع پرداختند؛ اما باید دانست که این قبیل روایات بر اساس هیچ سند معتبر و صحیحی نمیباشند [۲۲۷]. متأسفانه بعضی از مؤرّخان بر اساس همین روایات غیرمعتبر، به تحلیلها و بررسیهای اشتباهی گرفتار آمدهاند، اینکه آنان موضوع مشورت اصحاب پیامبر در خصوص انتخاب خلیفه جدید را به اختلافاتی عشایری به تصویر کشیدهاند، واینکه مردم به دو گروه اموی و هاشمی تقسیم شدند، و این یک تصویری مردود و مطرود است؛ زیرا آنان در کنار هم و به خاطر اسلام با پدران و برادران و قبائل نبرد کردند، آنان متاع بیارزش دنیا را فدا میکردند تا دین خود را حفظ کنند، بنابراین، این نوع موضعگیریها و اقدامات از صحابهای که بشارت بهشت به آنان داده شده کاملاً غیرممکن میباشد، آنان بسیار بزرگوارتر از آن بودهاند که مشکلات و مسایل خود را از این طریق حلّ و فصل نمایند. [۲۲۸]
[۲۲۷] مرویات ابی مخنف فی تاریخ الطبری، ۱۷۷ –۱۷۸. [۲۲۸] الخلفاء الراشدون، أمین القضاة، ۷۸ – ۷۹.
ابن کثیر در این رابطه میگوید: آنچه که مؤرّخانی چون ابن جریر از راویانی ناشناس روایت کردهاند که علی به عبدالرحمن گفت: تو مرا فریب دادی و عثمان را به مقام خلافت رساندی تا همیشه با تو مشورت نماید و تو در خلافت او صاحب قدرت باشی و عبدالرحمن چون آیه:
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡۚ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَىٰ نَفۡسِهِۦۖ وَمَنۡ أَوۡفَىٰ بِمَا عَٰهَدَ عَلَيۡهُ ٱللَّهَ فَسَيُؤۡتِيهِ أَجۡرًا عَظِيمٗا ١٠ ﴾[الفتح: ۱۰]
«بیگمان کسانی که (در بیعة الرضوانِ حدیبیّه) با تو پیمان (جان) میبندند، در حقیقت با خدا پیمان میبندند، و در اصل (دست خود را که در دست پیشوا و رهبرشان پیغمبر میگذارند، و دست رسول بالای دست ایشان قرار میگیرد، این دست به منزله دست خدا است و) دست خدا بالای دست آنان است! هر کس پیمانشکنی کند به زیان خود پیمانشکنی میکند، و آن کس که در برابر پیمانی که با خدا بسته است وفادار بماند و آن را رعایت بدارد، خدا پاداش بسیار بزرگی به او عطاء میکند».
را شنید از سخن بازماند، مخالف روایات صحیح است؛ زیرا در واقع روش صحابه برخلاف این احادیث ضعیف و مجهولی است که رافضیها و داستانپردازانی که حدیث صحیح و باطل را از هم تشخیص نمیدهند، روایت کردهاند. [۲۲۹]
[۲۲۹] البدایة و النهایة (۷/۱۵۲).
ابومخنف روایت میکند که عمرو بن عاص و مغیره بن شعبه هنگام جریان جلسه شورا، بر در خانهای که اعضای شورا در آنجا بودند نشسته بودند که سعد بن ابیوقاص از کنار آنان ردّ شد، حال به این رفتاری نگاه کنید که مردمان پست نیز از این کار امتناع میکنند، از این عجیبتر سخن سعد به آن دو است که گفت: اینجا نشستهاید که مردم فکر کند شما عضو شورا هستید، اما بدانید که اعضای آنرا میشناسند. هر کس در این روایت، خوب بیاندیشد کاملاً پی به تناقضات آن میبرد. دکتر یحییالیَحْیی در کتاب خود، به مثالها و نمونههایی پرداخته که برای اثبات بطلان این روایت کفایت میکند [۲۳۰]. در واقع این نگاهی بود کوتاه بر این روایات مجعول تا هوشیار شد و از این نوع روایات که در گوشهگوشه تاریخ و فرهنگ اسلام پراکنده شده است، بپرهیزیم.
[۲۳۰] مرویات أبی مخنف، ص۱۷۹.
هیچ شکی وجود ندارد که عثمان بن عفّان به مقام خلافت سزاوارتر بودند و این را هر صاحب قلب و فکر پاک و بدور از نفرت بدان اذعان میکند و تنها رافضیهایی که تنها سرمایهشان از دین، لعن و دشنام صحابه رسولخدا جمیباشد به این روایات و اباطیل که بیارزش هستند و بطلان آنها آشکار است، میپردازند [۲۳۱]. در مورد سزاوارتر بودن عثمان نسبت به مقام خلافت، قرآن و احادیث صحیح چنین آمده است:
۱- خداوند متعال در قرآن چنین فرموده است:
﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡٔٗاۚ وَمَن كَفَرَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ ٥٥ ﴾[النور: ۵۵].
«خداوند به کسانی از شما که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، وعده میدهد که آنان را قطعاً جایگزین (پیشینیان، و وارث فرماندهی و حکومت ایشان) در زمین خواهد کرد (تا آن را پس از ظلم ظالمان، در پرتو عدل و داد خود آبادان گردانند) همان گونه که پیشینیان (دادگر و مؤمن ملّتهای گذشته) را جایگزین (طاغیان و یاغیان ستمگر) قبل از خود (در ادوار و اعصار دور و دراز تاریخ) کرده است (و حکومت و قدرت را بدانان بخشیده است). همچنین آئین (اسلام نام) ایشان را که برای آنان میپسندد، حتماً (در زمین) پابرجا و برقرار خواهد ساخت، و نیز خوف و هراس آنان را به امنیّت و آرامش مبدّل میسازد، (آن چنان که بدون دغدغه و دلهره از دیگران، تنها) مرا میپرستند و چیزی را انبازم نمیگردانند. بعد از این (وعده راستین) کسانی که کافر شوند، آنان کاملاً بیرون شوندگان (از دائره ایمان و اسلام) هستند (و متمرّدان و مرتدّان حقیقی میباشند)».
هر آینه، عثمان از جمله مصادیق این آیه شریفه بود که خداوند آنان را قدرت و مکانت، عطا فرمود، او در دوران خلافت خویش، عدالت را گسترانید و اقامۀ نماز، پرداخت زکات و امر به معروف و نهی از منکر را سیره خویش ساخت. [۲۳۲]
۲- خداوندﻷدر قرآن میفرماید:
﴿ قُل لِّلۡمُخَلَّفِينَ مِنَ ٱلۡأَعۡرَابِ سَتُدۡعَوۡنَ إِلَىٰ قَوۡمٍ أُوْلِي بَأۡسٖ شَدِيدٖ تُقَٰتِلُونَهُمۡ أَوۡ يُسۡلِمُونَۖ فَإِن تُطِيعُواْ يُؤۡتِكُمُ ٱللَّهُ أَجۡرًا حَسَنٗاۖ وَإِن تَتَوَلَّوۡاْ كَمَا تَوَلَّيۡتُم مِّن قَبۡلُ يُعَذِّبۡكُمۡ عَذَابًا أَلِيمٗا ١٦ ﴾[الفتح: ۱۶].
«به بازپسماندگان عربهای بادیهنشین بگو: از شما دعوت خواهد شد که به سوی قومی جنگجو و پرقدرت بیرون روید. با آنان پیکار میکنید یا این که مسلمان میشوند. (یعنی دو راه بیشتر در پیش نخواهند داشت: رزم با مسلمانان، یا پذیرش دین آنان). اگر فرمانبرداری کنید، خداوند پاداش خوبی به شما خواهد داد، و اگر سرپیچی کنید، همان گونه که قبلاً نیز سرپیچی کردهاید، خداوند با عذاب دردناکی عذابتان خواهد داد».
بعد از رحلت پیامبر خدا ج، عثمان پس از ابوبکر و عمر، کسی بود که آن بادیهنشینان عرب را به جنگ با رومیان، ایرانیان و ترکها فراخواند، بنابراین، طبق نصّ صریح قرآن، آن خلفا واجب الاطاعه میباشند و قاعدتاً خلافت آنان نیز برحق بوده است. [۲۳۳]
۳- ابوموسی أشعریساز رسولخدا جروایت میکند که او روزی با حضرت در یکی از باغهای مدینه نشسته بود که مردی درِ باغ را کوبید، حضرت جفرمود:
«ائذن له وبشره بالجنة».
«برو در را باز کن و به آنکه پشت در است بگو که رسولخدا جتو را به بهشت بشارت میدهد». و چون در را باز نمود دیدم آنکه پشت در است ابوبکر میباشد. پس از مدتی، مرد دیگری درِ باغ را کوبید، رسولخدا جباز به من فرمود:
«ائذن له وبشره بالجنة».
«به آنکه پشت در است بگویم رسولخدا جاو را به بهشت بشارت میدهد». چون در را گشودم دیدم که او عمر فاروق است. بعد از گذشت لحظاتی، مرد دیگری در باغ را کوبید، این بارهم حضرت جفرمودند:
«ائذن له وبشره بالجنة على بلوى تصیبه».
«برو در را به روی او بگشا و به او بگو که رسولخدا جتو را به خاطر صبر و تحمّل در برابر مصیبتی که بر سر او میآید به بهشت بشارت میدهد». چون در را گشودم، دیدم عثمان پشت در ایستاده است [۲۳۴]. این حدیث، خود اثبات میکند که رسولخدا جبه ترتیب خلافت بعد از خویش اشاره نموده و سالها قبل از وقوع ماجرای فتنه مثل عثمانساو دیگر صحابهشرا از آن آگاه نمود. از دیگر سو این حدیث، بیانگر رضایت خدا و رسولش جاز این مرد بزرگ میباشد که در راه دین خدا جان خویش را از دست داد. [۲۳۵]
۴- ابوداود از جابر بن عبداللهبروایت میکند که رسولخدا جفرمود:
«أُرِیَ اللیلة رجلٌ صالح: أن أبا بكر نیط برسول الله، ونیط عمر بأبی بكر، ونیط عثمان بعمر».
«شب گذشته مرد صالحی در خواب دید که ابوبکر دستان رسولخدا جرا گرفته و عمر نیز دستان ابوبکر را و عثمان نیز به عمر چنگ زده است».
جابر گوید: چون رسولخدا جاز پیش ما رفت، ما به یکدیگر گفتیم: به یقین، آن مرد صالح، خود رسولخدا است و این خواب، نشان میدهد که بعد از حضرت رسول جاین بزرگواران، سکان رهبری امت اسلام را به دست خواهند گرفت. [۲۳۶]
۵- حاکم در کتاب خود، به نقل از ابوهریرهسروایت میکند که رسولخدا جبه یاران خود فرمود که:
«إنها ستكون فتنة واختلاف -أو اختلاف وفتنة».
«بعد از من فتنه و اختلاف عظیمی در میان امّت رخ میدهد».
یاران گفتند: یا رسولالله! به ما بگویید که در آن وضعیت، چکار باید کرد؟ ایشان جدر حالی که به عثمان نگاه میکرد، فرمود:
«علیكم بالأمین وأصحابه».
«جانب امین امت و یارانش را بگیرید» [۲۳۷].
این حدیث، خود، از معجزات پیامبر خدا جو از دلایل حقّانیت نبوّت ایشان است. از طرف دیگر، این حدیث، مؤیّد عثمانسو بیانگر بر حق بودن او و بطلان ادعاهای دشمنان او میباشد. نیر در حدیثی دیگر، رسولخدا جاعلام کرد که عثمان بر طریق هدایت است و هرگز از آن منحرف نخواهد شد. [۲۳۸]
۶- ابوعیسی تِرْمِذی از امّالمؤمنین عائشهلروایت میکند که رسولخدا جخطاب به عثمان گفت:
«یا عثمان، إنه لعل الله یقمِّصك قمیصًا فإن أرادوك على خلعه فلا تخلعه لهم».
«بدان که خداوند، پیراهنی را بر تن تو خواهد کرد که در هر صورت، اگرمردمانی تو را وادار کنند که آن را از تنت بیرون بیاوری، هرگز این کار را مکن» [۲۳۹].
این حدیث، علاوه بر تأیید حقانیت خلافت عثمانسکه از آن به پیراهن تعبیر شده است، بیان میدارد که اگر مردمانی از عثمانسبخواهند که بنا به میل آنان، او از آن مقام کناره گیرد، نباید به درخواست آنان عمل کرد و به خواست نامشروع آنان تن در داد. [۲۴۰]
۷- ترمذی از ابوسهله نقل میکند که عثمان در روز فتنه به او گفت که رسولخدا جبا او پیمانی بسته است و او بر آن عهد، صبر و استقامت خواهد نمود و به آن وفادار میماند [۲۴۱]. در واقع، این عهد و پیمان، همان حدیث پیراهن میباشد که در آن رسولخدا جبه عثمان سفارش کرد که: «در برابر خواست مردمان مقاومت کند و از مقام خود کناره نگیرد». [۲۴۲]
۸- حاکم از ابوسهله، مولای عثمان، روایت میکند که امّالمؤمنین عائشهلگفت: روزی رسولخدا جبه ما فرمود: «که دوست دارد یکی از یارانش را ببیند»، به آن حضرت عرض کردیم: آیا مایل هستید که ابوبکر را صدا بزنیم تا نزد شما بیاید؛ ایشان فرمود: «خیر». گفتم: عمر چطور؟ ایشان باز جواب ردّ دادند. با آمدن علی نیز موافقت ننمود. چون نام عثمان را بردیم، آن حضرت خوشحال شدند و از ما خواستند که او را فرا خوانیم، هنگامی که عثمان به خانه ما آمد، رسولخدا جاز من خواست تا از اتاق بیرون بروم و سپس به صحبت کردن با عثمان پرداخت، بعد از مدّتی دیدم که رنگ رخسار عثمان دگرگون شد. آن روزی که خانه عثمانسدر محاصره شورشیان بود به او گفتیم چرا فرمان نبرد نمیدهید؟ گفت: رسولخدا جبا من عهدی بسته است که باید به آن وفادار بمانم و بر آن صبر کنم. [۲۴۳]
این حدیث نیز چون احادیث پیشین، مؤیّد حقّانیت خلافت عثمانسمیباشد و نشان میدهد که خلافت او مورد تأیید رسولخدا جبوده است. در واقع، براساس همین احادیث معتبر، هر کس خلافت عثمان را نپذیرد، او را از اهل بهشت و جزو شهدا نداند و با قلب و زبان به توهین و تخریب شخصیت او بپردازد باید، در صحّت ایمان خود شک کند. [۲۴۴]
۹- بخاری نیز از عبدالله بن عمربروایت میکند که صحابه در زمان حیات رسولخدا جهیچ کس را با ابوبکر برابر نمیدانستند و بعد از او عمر و سپس عثمان را برتر از دیگر صحابه میپنداشتند. غیر از این سه نفر، آنان دیگر صحابه را با هم برابر میدانستند و هیچکدام را بر دیگری ترجیح نمیدادند [۲۴۵]. این روایت نشان میهد که چطور خداوند متعال زمینه به خلافت رسیدن ابوبکر، عمر و عثمان را به قلبهای صحابه الهام نموده و آنان را مهیای پذیرش آن ساخت. [۲۴۶]
این تیمیه در این رابطه چنین میگوید: این روایت خبر از آن میدهد که صحابه، ابوبکرسرا بر دیگران برتری میدادند و بعد از او عمر و سپس عثمان را بهتر از دیگر صحابه میدانستند. در روایتی دیگر نیز نقل است که پیامبر خدا جاز این ماجرا باخبر بودند اما با آن مخالفتی ننمودند، بنابراین، این رجحان و فضیلت خلفای راشدین بر دیگر صحابه، از طریق احادیث و روایات رسولخدا جبه اثبات رسیده است. اگر هم دراین احادیث، شک کنیم، خود رفتار مهاجرین و انصار این واقعیت را میرساند و در عین حال با مخالفت رسولخدا جنیز مواجه نشدند. از طرف دیگر، اجماع صحابه بر خلافت عثمانسو بیعت داوطلبانه و از روی رضایت صحابهش، خود، دلیلی دیگر بر این نکته میباشد. [۲۴۷]
تمامی این احادیث، همه و همه، بیانگر لایقتر بودن عثمان نسبت به امر خلافت است و هر کس که خود را پایبند به قرآن و سنّت رسولخدا جمیداند نباید در آن شکی به خود راه دهد. در واقع، بر هر مسلمانی واجب است به این امر مهم باور داشته باشد و در برابر شواهد و نصوصی که صحّت این مسأله را به اثبات میرسانند سر تسلیم فرود آورد. [۲۴۸]
[۲۳۱] عقیدة أهل السنّة فی الصحابه (۲/۶۵۶). [۲۳۲] عقیدة أهل السنّة فی الصحابة (۲/۶۵۶). [۲۳۳] الفصل فی الملل و الأهواء و النحل (۴/۱۰۹ –۱۱۰). [۲۳۴] صحیح البخاری (حدیث۳۶۹۵). [۲۳۵] عقیدة أهل السنّة فی الصحابة (۲/۶۵۷). [۲۳۶] سنن ابوداود (۲/۵۱۳). [۲۳۷] المستدرک (۳/۹۹). [۲۳۸] عقیدة أهل السنّة فی الصحابة (۲/۶۶۰). [۲۳۹] فضائل الصحابه (۱/۶۱۳). [۲۴۰] الدین الخالص (۳/۴۴۶). [۲۴۱] فضائل الصحابه (۱/۶۰۵)، سنن الترمذی (۵/۲۹۵). [۲۴۲] تحفة الأحوذی (۱۰/۲۰۹). [۲۴۳] فضائل الصحابه (۱/۶۰۵)، المستدرک (۳/۹۹) سند این حدیث در هر دو کتاب، صحیح میباشد. [۲۴۴] الدین الخالص (۳/۴۴۶). [۲۴۵] صحیح البخاری (کتاب فضائل أصحاب النبیّ، حدیث: ۳۶۹۸). [۲۴۶] عقیدة أهل السنّة فی الصحابة (۲/۶۶۴). [۲۴۷] منهاج السنّه (۳/۱۶۵). [۲۴۸] عقیدة اهل السنّه فی الصحابة (۲/۶۶۴).
رسول خدا جو همچنین اهل سنت و جماعت بر این اجماع نمودهاند که عثمانسبعد از ابوبکر و عمرب، لایقترین افراد برای امر خلافت بوده و هیچکس نیز با این قضیه به مخالفت صحابه برنخواسته است [۲۴۹]. ما در اینجا آرای تعدادی از علمای حدیث را در این رابطه بازگو میکنیم:
۱- ابن ابی شیبه از حارثه بن مضرب روایت میکند که: او در دوران خلافت عمرسبه حج رفت و مشاهده کرد که همگان بعد از عمر، عثمانسرا لایقترین افراد برای مقام خلافت میدانستند. [۲۵۰]
۲- ابونعیم از حُذَیفه بن یَمانسنقل میکند که روزی عمربن خطابساز من سؤال کرد: به نظرت، مردم بعد از من چه کسی را امیر خود خواهند کرد؟ من گفتم: قطعاً عثمان را به خلافت برخواهند گزید. [۲۵۱]
۳- ذهبی از قول قاضی شریک بن عبدالله چنین روایت میکند: با مرگ رسولخدا ج، مردم، ابوبکر را به خلافت برگزیدند و اگر بهتر از ابوبکر در میانشان بوده باشد اما به هر دلیل، او را کنار گذاشتند، سپس با مرگ ابوبکر، عمر به خلافت رسید و به اقامه حق و عدالت مبادرت ورزید و چون در بستر مرگ افتاد، شورایی را برای تعیین خلیفه تشکیل داد و آنان نیز عثمان را به خلافت برگزیدند و اگر فرض کنیم که در میان ایشان، بهتر از عثمان بوده اما آنان او را انتخاب نکردند، پس آنان به امت خیانت نمودهاند. [۲۵۲]
آرا و احادیث، نشان میدهد که عثمان در میان صحابهشبعد از ابوبکر و عمر، از حق اولویت نسبت به سایر صحابه برخوردار بوده است؛ نیز روشن است که خود عمر نیز براساس احادیث رسولخدا جو گرایشات مردم به این نکته پی برده بود که عثمان به خلافت خواهد رسید. [۲۵۳]
۴- ابن سعد از قول نزال بن سبرهسروایت میکند که چون عثمان به خلافت رسید، عبدالله بن مسعودساعلام نمود: بدانید که ما بهترینِ افراد را به مقام خلافت برگزیدیم و در این مهم، هیچ قصوری ننمودیم. [۲۵۴]
۵- حسن بن محمد زعفرانی از امام شافعی/نقل میکند که او در این رابطه چنین گفته است: چون پیامبر خدا جوفات فرمود، مردم ابوبکرسرا به خلافت برگزیدند؛ پس از او نیز عمرسخلیفه شد و چون در بستر مرگ افتاد، شورایی را جهت تعیین خلیفه تشکیل داد، اعضای این شورا نیز به اجماع، عثمانسرا به خلافت انتخاب کردند [۲۵۵]. همچنین ابوحامد محمد مقدّس از امام شافعی/نقل میکند که او چنین گفته است: بدانید که عثمان بعد از عمر، پیشوا و رهبر بر حق امّت اسلام بود، زیرا خود اعضای شورا بودند که حق انتخاب خلیفه را به عبدالرحمن بن عوف واگذار کردند و او نیز عثمان را به این مقام برگزید و صحابه نیز بر این انتخاب اجماع نمودند، چون عثمان به خلافت رسید، تا آن هنگام که به شهادت رسید، براساس حق و عدالت حکومت کرد و در راه گسترش دین تلاش نمود. [۲۵۶]
۶- شیخ الإسلام ابن تیمیه از امام احمد روایت میکند که صحابهشبعد از ابوبکر و عمر، آنگونه که بر خلافت عثمان با هم به توافق رسیدند در مورد هیچکس دیگری به چنین اجماعی دست نیافتند. [۲۵۷]
۷- ابوالحسن أشعری نیز در این رابطه چنین گفته است: عثمان را اعضای شورایی به خلافت انتخاب کردند که براساس وصیت عمرس، همه حق خلافت را داشتند اما همهی آنان، خلافت عثمان را پذیرفتند و بر این مسأله اجماع نمودند. [۲۵۸]
۸- عثمان صابونی در بیان عقیده سلف و اصحاب حدیث نسبت به ترتیب خلفای راشدین، چنین میگوید: آنان بعد از خلافت صدّیق و فاروق، معتقد به حقانیت خلافت عثمان میباشند؛ زیرا که او با اجماع اعضای شورا و سپس همه صحابه به این مقام رسید. [۲۵۹]
۹- ابن تیمیه نیز، خود، چنین گفته است: همه مسلمانان با عثمان بیعت کردند و هیچیک از این کار امتناع ننمود، حال اگر تصور کنیم که علی یا دیگر صحابه با او بیعت نمیکردند، بدون شک، عثمان هرگز به این منصب دست پیدا نمیکرد. عمر، اعضای شورا را از میان صحابهای چون علی، عثمان، طلحه، زبیر، سعد بن ابیوقاص و عبدالرحمن بن عوف انتخاب نمود که هر یک صلاحیت خلافت را داشتند، اما در جریان مذاکرات، زبیر، طلحه و سعد خود را کنار کشیدند، بعد از آنان عبدالرحمن نیز خود را کنار کشید تا از میان علی و عثمان، یکی را به خلافت برگزینند. عبدالرحمن در طی چند شبانهروزی که عمر به آنان فرصت داده بود تا خلیفه را از میان خود انتخاب کنند، با مهاجرین، انصار، تابعین، امرا و فرماندهان مشورت نمود و نظر آنانرا جویا شد و همهی آنان، عثمان را نسبت به امر خلافت لایقتر میدانستند، سپس در روز موعود، همه مسلمانان، داوطلبانه و با طیب خاطر-و نه از روی تطمیع و یا تهدید- با عثمانسبیعت کردند. محدّثانی چون ایّوب سختیانی، احمد بن حنبل و دارقطنی بیان داشتهاند که هر کس علی را در امر خلافت، لایقتر از عثمان بداند، صحابهشرا تحقیر نموده است؛ در واقع، مهمترین دلیل اولویت عثمان برای مقام خلافت این بود که همه صحابهشاو را برای این منصب لایقتر میدانستند. [۲۶۰]
۱۰- ابن کثیر، در خصوص کیفیت اجماع صحابه برخلافت عثمانسچنین میگوید: اعضای شورا، بعد از تشکیل اولین جلسه، به عبدالرحمن این اختیار را دادند تا او خلیفه را انتخاب نماید؛ او نیز نخست با همه اعضای شورا نسبت به فرد اصلح و اولی صحبت نمود، همهی آنان در میان خود، عثمان را فرد اصلح و اولی میدانستند، او از علی سؤال کرد: اگر من تو را به خلافت انتخاب نکنم تو چه کسی را نسبت به خلافت، از همه لایقتر میدانی؟ علی نیز در جواب، عثمان را نام برد؛ چون عبدالرحمن همین سوال را از عثمان پرسید او در جواب، علی را لایقتر از همه میدانست، سپس عبدالرحمن به مشورت با دیگر صحابهش، تابعین، امرا و فرماندهان پرداخت، او حتی در این زمینه، نظر زنان، مسافران، دیگر ساکنان مدینه و نیز کودکانی را که به مدرسه میرفتند، جویا شد، همه آنان، بالاجماع، به لایقتر بودن عثمان به امر خلافت اذعان داشتند و او را فرد اصلح میدانستند. عبدالرحمن در طول آن چند شب و روز، وقت خود را صرف نماز، دعا و مشورت با مردم مدینه نمود و کمترین وقت را به استراحت اختصاص داد، چون شبِ روزِ چهارم فرا رسید، عبدالرحمن به خانه پسر خواهرش، مسوّر بن مخرمه، رفت و او را به دنبال علی و عثمان فرستاد، هنگامی که علی و عثمان نزد او آمدند، عبدالرحمن به آنان گفت: همه مردم شما را لایقترین افراد برای این مقام میدادند اما باید با من پیمان ببندید که اگر هر یک از شما به این مقام رسید عادل باشد و اگر به این منصب انتخاب نشد، طغیان نکند و در برابر خلیفه جدید، مطیع و فرمانبردار باشد. روز موعود، عبدالرحمن، عمامه رسولخدا جرا بر سر گذاشت و با شمشیری به مسجد رفت، او به دنبال اعضای شورا، دیگر صحابه و ساکنان مدینه فرستاد، چون همه آمدند و مسجد مملو از جمعیت شد، بر منبر رفت و پس از حمد و ثنا و دعا و نیایش، رو به مردم کرد و گفت: ای مردم، من در این چند روز، نظر همهی شما را راجع به خلیفه و پیشوای مسلمانان جویا شدم و دانستم که همه، علی و عثمان را لایقتر از دیگران میدانید، سپس عبدالرحمن، علی را فراخواند و به او گفت: با من پیمان ببند که در صورت به خلافت رسیدن به قرآن و سنت رسولالله جو روش ابوبکر و عمر پایبند و وفادار بمانی علی گفت: من چنین پیمانی نمیبندم، بلکه براساس فهم و توان خود رفتار خواهم نمود، آنگاه عبدالرحمن، عثمان را فراخواند و همین درخواست را از او نمود و عثمان نیز با او پیمان بست، در این هنگام، عبدالرحمن، دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا! من حقی را که بر گردنم بود به عثمان واگذار نمودم، چون سخنان عبدالرحمن تمام شد، مردم گرد عثمان جمع شدند و با او بیعت کردند، عبدالرحمن نیز یک پله بالاتر از عثمان، بر منبر نشسته و نظارهگر این ماجرا بود. نقل میکنند که علی اولین و یا دومین فردی بود که با عثمان بیعت نمود. [۲۶۱]
این روایات را بدان دلیل آوردیم تا بیان کنیم تعیین عثمان به عنوان خلیفه مسلمین به اجماع همه صحابهشصورت گرفت و در این میان، هیچیک از آنان مخالفتی ننمود. [۲۶۲]
[۲۴۹] همان. [۲۵۰] المصنّف (۱۴/۵۸). [۲۵۱] کتاب الإمامة والرّد علی الرافضة، ص۳۰۶. [۲۵۲] میزان الإعتدال (۲/۲۷۳). [۲۵۳] عقیدة أهل السنّة فی الصحابه (۲/۶۶۶). [۲۵۴] الطبقات الکبری (۳/۶۳). [۲۵۵] مناقب الشافعی، البیهقی (۱/۴۳۴). [۲۵۶] الردّ علی الرافضة، ص۳۲۰. [۲۵۷] منهاج السنّه (۳/۱۶۶). [۲۵۸] الابانه عن أصول الدیانة، ص ۶۸. [۲۵۹] عقیدة السلف و أصحاب الحدیث ضمن الرسائل النبویّة (۱/۱۳۹). [۲۶۰] منهاج السنة (۱/۱۳۴). [۲۶۱] البدایة و النهایة (۷/۱۵۹ –۱۶۱). [۲۶۲] عقیدة أهل السنّة فی الصحابة (۲/۶۷۱).
بر اساس اعتقادات اهل سنّت، هرکس علی را در امر خلافت، نسبت به ابوبکر و عمر، لایقتر و افضل داند، گمراه و بدعتگذار است و هر کس او را بر عثمان ترجیح دهد گناهکار میباشد ولی او را گمراه و بدعتگذار نمینامند [۲۶۳]. هرچند در این میان هستند علمایی که اعلام کردهاند که هر کس علی را لایقتر از عثمان بداند، در واقع، صحابه رسولالله جرا به خیانت در امانت متهم کرده است که به جای علی، عثمان را به مقام خلافت رساندهاند. [۲۶۴]
شیخ الإسلام ابن تیمیه در همین رابطه چنین میگوید: اعتقاد اهل سنّت و جماعت بر این است که عثمان در امر خلافت، نسبت بر علی افضل بوده است اما این مسأله جزو آن اصول و قواعدی نیست که در صورت مخالفت با آن، فرد دچار ضلالت شود؛ مسأله مهم و خطیر در قضیهی خلاقت نهفته است؛ زیرا اهل سنّت، معتقد به ترتیب خلفای راشدین از ابوبکر تا علی است و هر کس به کم ارزش کردن هر یک از خلفای راشدین بپردازد از گمراهترین افراد امّت است. [۲۶۵]
[۲۶۳] مجموعة الفتاوی (۳/۱۰۱ –۱۰۲). [۲۶۴] حقبة من التاریخ، عثمان خمیس، ص ۶۶. [۲۶۵] مجموعة الفتاوی (۳/۱۰۱).
ابن تیمیه در ضمن این مباحث بیان میدارد که در این رابطه دو نظر وجود دارد:
۱- اعتقاد به افضل بودن علی بر عثمان جائز نیست و هر کس بر این باور باشد از راه سنّت خارج شده و به بیراههی بدعت گام نهاده است، زیرا تعیین عثمان به عنوان خلیفه، براساس اجماع صحابهشبوده است. علمایی چون ایّوب سختیانی، احمد بن حنبل و دارقطنی بر این قول هستند که هر کس به این باور معتقد باشد، مهاجرین و انصار را تحقیر و بیاعتبار کرده است.
۲- چون وضعیت و شرایط عثمان و علی به هم نزدیک و تقریباً یکسان بوده است هر کس نیز به افضل بودن علی بر عثمان معتقد باشد، دچار بدعت و ضلالت نگشته است. [۲۶۶]
[۲۶۶] مجموعة الفتاوی (۴/۲۶۷).
چون بیعت مردم با عثمان تمام شد، خطیبی از جانب او برخاست و اعلام کرد که عثمان بر اساس قرآن و سنت و شیوۀ شیخین حکومت خواهد نمود، عثمان نیز در خطبۀ خویش با تأکید بر این مهم، اعلام نمود که او جز در موارد اجرای حدود، براساس صبر و حکمت حکومت خواهد کرد؛ او همچنین مردم را به پرهیز از متاع بیارزش دنیا فراخواند تا دچار نزاع و حسادت نسبت به هم نشوند که این امر سبب تفرقۀ امت میشود. گویا عثمان، با بصیرت ایمان خویش، میدید که امت اسلام به خاطر پرداختن به دنیا و تبعیت از هوی و هوس، در دام فتنهای عظیم گرفتار خواهند شد. [۲۶۷]
عثمان در خطبۀ خویش چنین گفت: مرا به عنوان خلیفه انتخاب کردند و من هم آن را پذیرفتم؛ بدانید که من پیرو راه راست هستم و بدعتگذار نمیباشم؛ من سوگند یاد میکنم که پیرو قرآن و سنت رسولخدا جباشم و از راه و روش خلفای قبل از خود و نیکوکاران و محسنین تبعیت نمایم و جز در موارد اجرای حدود و مجازات، نسبت به شما با صبر و رأفت رفتار کنم، دنیا چون گیاهی است زیبا که نظر مردمان بسیاری را به سوی خود جلب کرده است، ای مردم! به متاع بیارزش دنیا دل نبندید و به آن اطمینان نکنید که آن قابل اطمینان نیست و بدانید که تنها کسی از دام آن نجات مییابد که به آن پشت کند [۲۶۸].
در این میان روایتی است که در آن گفته شده، عثمان چون شروع به خطبه نمود، دچار لکنت زبان شد و نمیدانست که چه میگوید، سپس به مردم گفت: سوارکاری برای اولین بار مشکل است، اگر زنده بمانم خطبه را برای شما درست و واضح خواهم خواند. باید دانست این روایت که ابن عبدربه آنرا را در «العقد الفرید» آورده، نادرست و بیاساس میباشد. [۲۶۹]
[۲۶۷] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۹۲). [۲۶۸] تاریخ الطبری (۵/۴۴۳). [۲۶۹] السلمی، خلافة عثمان بن عفّان، ۳۴ و۳۵.
عثمان بنا به وصیت عمر، تا یکسال هیچکدام از کارگزاران دولت را از کار برکنار نکرد. اگر فردی محقق، در نامههایی که عثمان به والیان و کارگزارن دولت نوشت، خوب و عمیق بنگرد به راه و روش او در حکومت پی خواهد برد. [۲۷۰]
ما در اینجا به تحقیق در این راه و روش خواهیم پرداخت:
[۲۷۰] تحقیق مواقف الصحابة (۱/۳۹۳).
خداوند، اولین وظیفه رهبران را حفاظت و مراقبت از ملّتشان قرار داده و نه جمع کردن خراج و مالیّات. بدانید که رهبران نخستین، حافظ و مراقب امت بودند و نه خراج بگیر، اما بعد از آنان، رهبران این امّت تنها خراج بگیر خواهند بود و دیگر حافظ و مراقب امت نیستند. اگر اوضاع به این صورت شود، شرم و حیا، حس امانتداری و وفاداری از میان میرود. بدانید که درستترین روشهای حکومت این است که حاکمان مراقب امور و مسایل امت باشند و به وظایف خود در قبال آنان عمل کنند، اموال مردم را از آنان نگیرند و تنها آن مقدار که برایشان است از آنان طلب نمایند، اهل ذمّه را احترام گذارند، در گام نخست اموالشان را از آنان نگیرند و تنها آن مقدار که برایشان است از آنان طلب کنند و نسبت به دشمنانشان از درِ وفای به عهد و پیمان وارد شوند [۲۷۱].
میبینیم که عثمانسدر این نامه، وظیفه حاکمان در برابر امت را روشن میسازد. او بیان میکند که وظیفه حاکمان حفاظت و مراقبت از امت و مصالح و منافع آنان است نه جمع کردن مالیات و خراج از ایشان. به همین دلیل ایشان اعلام میدارد که سیاست حکام باید بر این اساس باشد که رهبران با گرفتن تنها آن مقدار مالیات و خراج که بر مردم است، حقوق مردم را رعایت نمایند و از مشغول شدن به جمعآوری مالیات و ثروت اندوختن بپرهیزند که در غیر اینصورت حیا و آزرم از میان میرود و حس امانتداری و وفاداری از جامعه رخت برخواهد بست. [۲۷۲]
در واقع در نامۀ عثمان بر این نکات تأکید شده بود: حفظ عدالت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در جامعه که از طریق رعایت حقوق شهروندان و گرفتن تنها آن مقدار خراج و مالیات که بر عهده آنان است، حاصل میآید و نیز اساس قرار دادن این اصل که وظیفه دولت حفاظت و مراقبت از امّت است نه جمع کردن مالیات و ثروت اندوختن. [۲۷۳]
عثمان بن عفّان در این نامه بیان میدارد که در صورت تبدیل شدن حاکمان به خراجبگیران و جمعکنندگان مالیات به جای محافظان و سرپرستان امّت، اخلاق نیکو و پسندیده از میان جامعه رخت بر بسته و دیگر شاهد شرم و حیا و حس امانتداری و وفاداری در میان افراد جامعه نخواهیم بود، زیرا مابین حاکمان و مردم ریسمانی وجود دارد والا و با ارزش که تنها یک چیز آنرا استحکام میبخشد و آن حرکت به سوی رضای خداوند متعال است.
اگر حاکمان با اطاعت از رهبران امت و امانتدار بودن نسبت به بیتالمال و وفادار ماندن به رهبران، در این مسیر حرکت کنند آنگاه حیا و آزرم در جامعه فراگیر شده و مردم را از ارتکاب کارهای ناپسند و گرفتار شدن در گناهان منع میکند. عثمانس، والیان را به رعایت عدالت در حق مردم سفارش نمود که آن حاصل نمیشود جز آن هنگام که حکام تنها آن مالیاتی را که بر مردم است از آنان بگیرند و تنها انجام وظایفی را که بر دوششان است از آنان بخواهند و در مقابل، اموال مردم را حیف و میل نکنند و آن را حق صاحبانشان بدانند.
از دیگر سو عثمانس، وفادار بودن به پیمانها و عقدنامهها را مهمترین دلایل فتح و پیروزی بر دشمنان میداند و والیان را به رعایت آن سفارش میکند و این امریست که تاریخ، تأثیر این اخلاق والا را در موفقیتهای مسلمانان به اثبات رسانیده است [۲۷۴].
[۲۷۱] تاریخ الطبری (۵/۲۴۴). [۲۷۲] تحقیق مواقف الصحابة (۱/۳۹۳). [۲۷۳] حمد شاهین، الدولة الإسلامیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ص۲۴۶. [۲۷۴] التاریخ الإسلامی (۱۲/۳۶۹).
اولین نامهای که ایشان به فرماندهان سپاه در دیگر مناطق سرزمین اسلامی نوشتند به این شرح است: شما حافظان و نگهبانان امت هستید، عمرس، شما را بر اساس شورا منصوب کرد و قوانین و دستورات شما را در شورا تدوین نمود، هر کدام از شما که از راه راست منحرف شود، خداوند او را، براساس قوانین خود، از میان میبرد و دیگران را جایگزین او مینماید؛ بنابراین دقت کنید که چگونه رفتار میکنید، زیرا من در امر خلافت که خداوندﻷمرا ملزم به رعایت و مراقبت آن نموده دقیق بوده و مراقب اعمال کارگزاران دولت میباشم. [۲۷۵]
در این نامه، نکتهای که قابل توجه است این میباشد که در خلافت اسلامی، با تغییر خلیفه، همهی امور و مسایل دچار تغییر نمیشوند، زیرا همهی خلفا و کارگزاران آنان در یک مسیر حرکت میکنند و آن اجرای اسلام و احکام آن در دنیا و میان مردمان است. نیز در این نامه به این امر اشاره شده است که حکومت و دستورات خلفا براساس شورای امت میباشد و به این ترتیب تمامی امور مهم زیر نظر بزرگان و صاحبنظران امت تصویب و اجرا میشود و اگر حاکمی بمیرد و جانشین او بیاید، باز همه بر همان روش و در جهت همان هدف والای اجرای اسلام گام برمیدارند. همچنین حضرتسبر این اصل تأکید کردهاند که هر کس از دین خدا و صراط مستقیم او منحرف شود، سنت و قانون خداوند متعال در مورد او اجرا خواهد شد؛ زیرا کمک و نصرت خداوند به دوستان خود، مشروط به پایبندی به دین و تسلیم بودن در برابر اوامر و دستورات اوست و اگر مردمانی از این راه منحرف شوند، خداوند با اقتدار کامل، آنان را از میان برده و مردمانی دیگر را جایگزین آنان مینماید [۲۷۶]. کما اینکه در قرآن نیز چنین آمده است:
﴿ لَهُۥ مُعَقِّبَٰتٞ مِّنۢ بَيۡنِ يَدَيۡهِ وَمِنۡ خَلۡفِهِۦ يَحۡفَظُونَهُۥ مِنۡ أَمۡرِ ٱللَّهِۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوۡمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمۡۗ وَإِذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ سُوٓءٗا فَلَا مَرَدَّ لَهُۥۚ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِۦ مِن وَالٍ ١١ ﴾[الرعد: ۱۱].
«انسان دارای فرشتگانی است که به (نوبت عوض میشوند و) پیاپی از روبرو و از پشت سر (و از همه جوانب دیگر، او را میپایند و) به فرمان خدا از او مراقبت مینمایند. خداوند حال و وضع هیچ قوم و ملّتی را تغییر نمیدهد (و ایشان را از بدبختی به خوشبختی، از نادانی به دانائی، از ذلّت به عزّت، از نوکری به سروری، و... و بالعکس نمیکشاند) مگر این که آنان احوال خود را تغییر دهند، و (این سنّت جاری در اسباب و مسبّبات ظاهری است، ولی) هنگامی که خدا بخواهد بلائی به قومی برساند هیچ کس و هیچچیزی نمیتواند آن را (از ایشان) برگرداند، و هیچ کس غیر خدا نمیتواند یاور و مددکار آنان شود».
در آخر نامه، حضرت تأکید کردهاند که ایشان نسبت به وظایف خود آگاه بوده و بدانها عمل مینماید؛ زیرا اگر حاکمان و مردم به وظایف خود عمل کنند، در آن صورت هر فردی از افراد جامعه به این احساس والا میرسد که در راه خدمت به امّت گام برمیدارد. [۲۷۷]
[۲۷۵] تاریخ الطبری (۵/۲۴۴). [۲۷۶] التاریخ الإسلامی (۱۲/۳۷۰). [۲۷۷] صادق عرجون، عثمان بن عفّان، ۱۹۹.
اولین نامه ایشان به کارگزاران امر خراج و مالیات به شرح ذیل میباشد:
بدانید که خداوند مردمان را به حق آفرید و جز حق، چیز دیگری را از آنان نمیپذیرد. بنابراین دنبال حق باشید و با آن، حق را به صاحب آن بدهید. امانتدار باشید و به آن پایبند باشید، اولین افرادی نباشید که آنرا از بین میبرند که در خیانتهای نسلهای بعد از خود شریک هستد. وفاداری را ترویج دهید و به یتیمان ستم نکنید، زیرا خداوندﻷبا هر که به آنان ظلم نماید دشمن است [۲۷۸].
در این نامه بیان شده است که خداوند، از بندگان خود تنها حق را میپذیرد و حق بر دو رکن امانتداری و وفاداری استوار است؛ پس ایشان از یتیمان و هم پیمانان مسلمانان یاد میکند و به کارگزارن سفارش میکند در مورد آنان نهایت تلاش را نمایند [۲۷۹]، زیر خداوند از ستمکنندگانِ به آنان، انتقام خواهد گرفت که دشمن ستمکاران است و این بیانگر جنبه ظلم ستیزی دین اسلام و تأکید آن بر دستگیری از ضعفا است. [۲۸۰]
[۲۷۸] تاریخ الطبری (۵/۲۴۴). [۲۷۹] صادق عرجون، عثمان بن عفّان، ص۱۹۹. [۲۸۰] تاریخ الإسلامی (۲۰/۳۷۱).
بدانید تا زمانیکه از قرآن و سنت رسولخدا جتبعیت کنید به هدایت دست یافتهاید. اگر در میان شما سه خصلت پدید آید به بیراههی بدعت گرفتار خواهید آمد. آنها عبارتند از: نعمت فراوان، ازدواج فرزندان شما با دختران ملل دیگر و خواندن قرآن از جانب عربها وعجمها، زیرا رسولخدا جفرمودند:
«الكفر فی العجمة، فإذا استعجم علیهم أمر تكلفوا وابتدعوا».
«کفر در میان غیرعَرب است که آنان هرگاه در امری دچار شک و اختلاف شوند به بدعت و اجتهاد خود در آن امر روی میآورند». [۲۸۱]
در این نامه، عثمان مردم را به تبعیت از قرآن و سنت و اجتناب از بدعت تشویق مینماید و آنان را از انحرافاتی که بر اثر گرفتار آمدن در سه خصلت پدید میآید، برحذر داشته است و آنها عبارتند: نعمت فراوان که مردمان را به رفاه و کنار گذاشتن تلاش و کوشش و سستی ارادهها دچار میکند، ازدواج با زنان و دختران ملل دیگر که در طول تاریخ در تمامی زمینهها تأثیرات خود را به جا گذاشته است و ترویج فراگرفتن قرآن در میان عرب و غیر عرب؛ زیرا اعراب بادیهنشین به خاطر سرسخت و خشن بودن، به ندرت به هدایت راستین دست یافتهاند، کما اینکه بیشتر خوارج از بادیهنشینان بودند، هرچند که بسیار قرآن تلاوت میکردند و شب و روز به عبادت مشغول بودند، ملل غیرعرب هم چون تحت تأثیر ادیان و تفکّرات کهنی که مخالف قرآن و سنّت رسولخدا جمیباشند، قرار دارند، باید از التقاط این ادیان و عقائد و باورهای راستین اسلام و پیدایش انواع بدعتها ممانعت کرد و از آن پرهیز نمود، همانطور که گمراهترین فرقه و مکاتبی که در تاریخ اسلام ظهور کردهاند از اینان پدید آمده است. [۲۸۲]
[۲۸۱] تاریخ الطبری (۵/۲۴۵). [۲۸۲] صادق عرجون، عثمان بن عفّان، ص۱۹۹.
عثمان در خطبه نخستین خود اعلام نمود که مرجع عالی قوانین و عملکرد دولت او قرآن، سنت و شیوه حکومت شیخین است، همانطور که خود او چنین گفته: «من پیرو قرآن و سنّت رسولخدا جهستم و از بدعت اجتناب خواهم نمود و سوگند یاد میکنم که بعد از تبعیت از آن دو، از راه و روش دو خلیفه پیشین خود که شما بر آنان و حکومتشان اجماع نظر داشتید، پیروی نمایم». [۲۸۳]
۱- مرجع اول، قرآن است. خداوند در رابطه با مرجعیت آن چنین فرموده است:
﴿ إِنَّآ أَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ بِٱلۡحَقِّ لِتَحۡكُمَ بَيۡنَ ٱلنَّاسِ بِمَآ أَرَىٰكَ ٱللَّهُۚ وَلَا تَكُن لِّلۡخَآئِنِينَ خَصِيمٗا ١٠٥ ﴾[النساء: ۱۰۵].
«ما کتاب (قرآن را که مشتمل بر حق و بیانگر هر آن چیزی که حق است) به حق بر تو نازل کردهایم تا (مشعل راه هدایت باشد و بدان) میان مردمان طبق آنچه خدا به تو نشان داده است داوری کنی، و مدافع خائنان مباش».
بنابراین قرآن شامل تمام احکام مربوط به امور زندگی یک فرد مسلمان و اصول و مبادی میباشد که برای اصلاح بخشهای مختلف حیات یک جامعه لازم است، نیز قواعد و اصولی را که دولت اسلامی باید بر آنها استوار گردد را در بردارد.
۲- مرجع دوم: سنت پاک رسولخدا است که اصول قوانین اسلامی بر پایه آن میباشد و از طریق آن میتوان موارد و مصادیق اجرای احکام قرآن را شناخت. [۲۸۴]
۳- تبعیت از راه و روش ابوبکر و عمر
رسول خدا جدر مورد آن دو چنین فرمودند:
«اِقْتَدُوا باللَّذین مِنْ بَعْدی: أبی بکرَ و عُمَرَ». [۲۸۵]
«به آن دو نفر بعد از من (ابوبکر و عمر) اقتدا نمایید و از آنها پیروی کنید).
دولت ذیالنورین، دولتی بود تحت تأثیر دین و احکام آن، به عبارتی دیگر در آن حکومت، شریعت اسلام مافوق تمام قوانین دیگر بود به نحوی که تصویری درخشان از حکومت اسلام را به منصه ظهور رسانید که در آن حاکم و مردم، همه تابع قوانین و دستورات شریعت میباشند [۲۸۶]. در واقع در جامعۀ صحابه، همه در برابر شریعت سر تسلیم فرود آورده و به آن مقید بودهاند. در چنین جامعهای، اطاعت از خلیفه، تنها در گرو اطاعت او از شریعت است کما اینکه پیامبر خدا جفرموده است:
«لاطَاعةَ فی المَعْصِیَةِ، إنَّما الطَّاعةُ فی المَعْروفٍ». [۲۸۷]
«برای انجام گناه از کسی اطاعت نمیشود، بلکه باید در صورت فرمان به معروف، دستورات را دنبال نمود».
قدرت شریعت در دولت خلفای راشدین، در کنار دیگر ویژگیها، از مهمترین ویژگیهای آن دولت بود. این ویژگیها عبارتند از:
• قدرت حکومت فراگیر بوده و در جهت ایجاد تعامل و توازن بین نیازهای دنیا و آخرت امت اسلام بود.
• حکومت متعهد به اطاعت از شریعت بود.
• حکومت فقط بر پایه وحدت امّت اسلام استوار بود. [۲۸۸]
[۲۸۳] تاریخ الطبری (۵/۴۴۳). [۲۸۴] مؤلف، فقه التمکین فی القرآن الکریم، ۴۳۲. [۲۸۵] صحیح سنن الترمذی (۳/۲۰۰) [۲۸۶] نظام الحکم فی الإسلام، ص۲۲۷. [۲۸۷] صحیح البخاری (حدیث ۷۵۴۵) [۲۸۸] السَّنْهوری، فقه الخلافة، ۸۰.
بدون شک، قدرت خلیفه، مطلق نبود، بلکه در چهارچوب دو امر بود:
۱- مخالف نصّ صریحی نباشد که در قرآن و سنّت آمده است. در ضمن نوع اجرای آن تصمیم نیز مطابق با روح و اهداف شریعت باشد.
۲- مخالف مواردی نباشد که امت اسلام بر آنها اجماعنظر دارد.
اساسِ این حق امت از آن جا نشأت میگیرد که خلیفه نمایندهی مردم است، از آنان قدرت خود را میگیرد و چارچوب قدرت او را امّت تعیین میکند، بنابراین هرگاه امّت تعیین اجرای شریعت دین و حفظ مصالح امّت را در افزایش و یا کاهش قدرت و اختیارات خلیفه بداند، میتواند این کار مهم را انجام دهد که این از طریق مجلس شورای منتخبین امت صورت میگیرد [۲۸۹]. عثمان نیز بر همین اساس خطاب به صحابه فرمود: «هرگاه دیدید که بر اساس دستور قرآن فیصله میکنم، باید مرا به زنجیر بکشید، حتماً اینکار را انجام دهید» [۲۹۰]بنابراین هنگامی که دستهای از مسلمانان، نسبت به عملکردش به او متعرض شده و او را مورد بازخواست قرار دادند، خواسته آنان را تقبیح و محکوم نکرد و به آنان اعلام نمود که حاضر است در صورتی که اشتباهات او اثبات شود، آنها را اصلاح نماید. [۲۹۱]
[۲۸۹] فتحی عبدالکریم، الدولة و السیادة، ۲۶۸. [۲۹۰] مسند أحمد، ۵۲۴. [۲۹۱] الدولة و السیاسة، ۳۷۹۰.
از مهمترین ارکان حکومت اسلامی، مشورت رهبران حکومت با مسلمانان و پذیرش آرا و نظرات شورای امّت میباشد، کما اینکه قرآن چنین میفرماید:
﴿ فَبِمَا رَحۡمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمۡۖ وَلَوۡ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلۡقَلۡبِ لَٱنفَضُّواْ مِنۡ حَوۡلِكَۖ فَٱعۡفُ عَنۡهُمۡ وَٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ وَشَاوِرۡهُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِۖ فَإِذَا عَزَمۡتَ فَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُتَوَكِّلِينَ ١٥٩ ﴾[آل عمران: ۱۵۹].
«از پرتو رحمت الهی است که تو با آنان (که سر از خطّ فرمان کشیده بودند) نرمش نمودی. و اگر درشتخوی و سنگدل بودی از پیرامون تو پراکنده میشدند. پس از آنان درگذر و برایشان طلب آمرزش نما و در کارها با آنان مشورت و رایزنی کن. و هنگامی که (پس از شور و تبادل آراء) تصمیم به انجام کاری گرفتی (قاطعانه دست به کار شو و) بر خدا توکّل کن؛ چرا که خدا توکّلکنندگان را دوست میدارد».
همچنین خداوند در قرآن چنین فرموده است:
﴿ وَٱلَّذِينَ ٱسۡتَجَابُواْ لِرَبِّهِمۡ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَمۡرُهُمۡ شُورَىٰ بَيۡنَهُمۡ وَمِمَّا رَزَقۡنَٰهُمۡ يُنفِقُونَ ٣٨ ﴾[الشوری: ۳۸].
«و کسانیند که دعوت پروردگارشان را پاسخ میگویند، و نماز را چنان که باید میخوانند، و کارشان به شیوه رایزنی و بر پایه مشورت با یکدیگر است، و از چیزهائی که بدیشان دادهایم (در کارهای خیر) صرف میکنند».
بر همین اساس، عثمان، در حکومت خود، مجلسی را متشکل از بزرگان صحابه رسولالله جتشکیل داده [۲۹۲]و کارگزاران و فرماندهان خویش را بدان سفارش میکرد:
بر آن روشی که در دوران خلافت عمرسبر آن بودید بمانید و از آن منحرف نشوید و هرگاه در مسألهای مشکل و مهم به تصمیم نیاز داشتید، آنرا به من و شورا واگذار کنید تا ما امّت را بر آن به اجماع برسانیم و سپس انجام آنرا به شما بسپاریم. [۲۹۳]
فرماندهان و والیان آن حضرت هم، چون قصد نبرد و کارزار با دشمنان را داشتند از خلیفه درخواست اذن میکردند، آن حضرت هم مسأله را با بزرگان صحابه در میان میگذاشت و در مورد لوازم و تجهیزات و همچنین برنامهها و نقشههای کار با آنان صحبت مینمود و سپس به فرماندهان اذن آن کار را میداد [۲۹۴]. به عنوان مثال هنگامی که عبدالله بن أبی سَرْح قصد داشت تا به سواحل شمال آفریقا لشکرکشی کند و خطر رومیان را از مرزهای حکومت اسلام دور نماید، نامهای به خلیفه نوشت و از او اذن این کار را درخواست کرد. خلیفه نیز بعد از مشورت با شورای صحابه، این اذن را به او داد. [۲۹۵]
یا آن هنگامی که معاویه بن ابیسفیانسقصد حمله به جزایر «قبرص» و«رودس» را داشت، نامهای به خلیفه نوشت و نظر خلیفه را در این مسأله جویا شد. خلیفه نیز تا به نظر و رأی شورای صحابه آگاه نشد به نامه معاویه جوابی نداد و چون صحابه با این کار موافقت کردند، او نیز به معاویه اذن حمله با آن جزایر را صادر نمود. [۲۹۶]
همچنین خود فرماندهان خلیفه نیز به مشورت با یکدیگر میپرداختند و نظر یکدیگر را در مسایل مهم جویا میشدند [۲۹۷]. از دیگر موارد مشورت خلیفه با شورای صحابه میتوان به این موارد اشاره کرد: مسأله جمعآوری و تدوین قرآن، قضیه قتل هرمزان به دست عبیدالله بن عمر، اتخاذ تدابیر لازم برای کنترل فتنه و شورش معترضان به خلیفه، مسایل قضا و بسیاری موارد دیگر که در مباحث بعد به آن خواهیم پرداخت.
[۲۹۲] الإدارة العسکریة فی الدولة الإسلامیّه (۱/۲۷۷). [۲۹۳] همان. [۲۹۴] فتوح مصر، ۸۳. [۲۹۵] همان، ۱۸۳. [۲۹۶] الإدارة العسکریة (۱/۲۷۸). [۲۹۷] الإدارة العسکریة (۱/۲۷۸).
مهمترین وظایف حکومت اسلامی، تشکیل حکومت بر پایه اصول اسلامی است و عدالت و مساوات از مهمترین این اصول میباشند. ذیالنورین هم در نامه خود به مردمان تمامی سرزمینهای اسلامی از آنان خواست که امر به معروف و نهی از منکر کنند، هیچ مؤمنی خود را خوار و ذلیلِ دیگران نکند و بدانید من تا زمانی که فردی مورد ستم قرار گرفته، همراه او و علیه فرد ستمکار هستم [۲۹۸]. ذیالنورین سیاست خود را بر پایهی عدل و مساوات بنیان نهاد و آن را به بهترین شکل اجرا مینمود. به عنوان مثال، هنگامی که شهود گواهی دادند که ولید بن عقبه شُرب خمر کرده است، ایشان بدون هیچ عذر و بهانهای، حدّ را در مورد ولید که برادر مادری او نیز بود به اجرا گذاشت و او را از امارت کوفه عزل نمود و چون سعید بن عاص را جایگزین او نمود، مردم کوفه او را نپذیرفتند و آن حضرت با سعهصدر، نظر مردم را قبول کردند و ابوموسی اشعریسرا به امارت کوفه منصوب نمودند. همچنین روایت است که روزی ایشان از دست خدمتکار خود خشمگین شدند و گوش او را محکم کشیدند، شب هنگامی که به بستر خواب رفت، ذیالنورین از این کار خود بسیار پشیمان شدند و از آن خدمتکار خواستند که او نیز به همان شکل انتقام بگیرد، هر چند خدمتکار، در ابتدا از این کار امتناع میکرد اما با اصرار خود حضرتسسرانجام به این خواستهی ذیالنورین تن درداد. [۲۹۹]
[۲۹۸] تاریخ الطبری (۴/۴۱۴). [۲۹۹] نظام الحکم فی عهد الخلفاء الراشدین، حمد محمد الصمد، ۱۴۹.
اصل آزادی، از اصولی است که حکومت خلفای راشدین بر پایهی آن استوار بود. این اصل، اعلام میدارد که باید آزادیهای مشروع و در چارچوب دین را حق مردم دانست و نباید آن را از آنان سلب کرد. دین اسلام، نیز در همین راستا مردم را به این مهم فرا میخواند و آنرا حق همه مردم میداند. در دوران خلفای راشدین تمام آزادیهایی که امروزه مرسوم میباشد، وجود داشتند و دولت به آنها احترام میگذاشت [۳۰۰]. آزادیهایی چون آزادی عقیده، آزادی رأی و نظر، آزادی مسافرت، آزادی حق مالکیت، حقِ داشتن امنیت و حفظ حریم مسکن افراد جامعه.
[۳۰۰] همان، ص۱۵۷ –۱۵۸.
امیر مؤمنان حضرت عثمانسهمچنان که همیشه خود را مورد محاسبه و بازخواست قرار میدادند، از محاسبه و بازخواست دیگر مردمان نیز هرگز غافل نمیشدند. ما در اینجا به چند مورد از این مواخذه و سرزنش میپردازیم:
ابوهریره روایت میکند که بعد از اینکه کاروان خلیفه عازم حج شد، محمد بن جعفر بن ابیطالب نیز قصد رفتن با آنان را کرد اما شب قبل از آن با همسر خود همبستر شد؛ صبح چون در منطقه «ملل» به کاروان رسید، بالاپوش زرد و سرخ رنگ بر تن نموده بود، عثمانسچون او را دید، بر او خشمگین شد و او را سرزنش نمود که چرا این چنین لباسی بر تن کرده حال آنکه رسولخدا جمردم را از پوشیدن چنین لباسی برحذر داشته است. [۳۰۱]
[۳۰۱] مسند احمد (حدیث۵۱۷).
امام عبدالرزاق از مجاهد روایت میکند که هم عمر و هم عثمان، زنانی را که در دوران عده بودند و قصد حج داشتند از «جحفه» و «ذیالحلیفه» به مدینه برمیگرداندند. [۳۰۲]
[۳۰۲] المصنّف (حدیث۱۲۰۷۱).
چون وضعیت معیشت مردم بهبود یافته بود، اندک شماری از مردم، برای گذراندن اوقات خود، به کارهایی مثل کبوتربازی روی آوره بودند، اما ذیالنورین، آنان را از این کار منع مینمود [۳۰۳].
امام بخاری به نقل از حسن روایت میکند: شنیدم که عثمان دستور داد سگها را بکشند و کبوتران را ذبح کنند. [۳۰۴]
[۳۰۳] تاریخ الطبری (۵/۴۱۵). [۳۰۴] الأدب المفرد، باب ذبح الحمام (حدیث۱۳۰۷).
عثمانسمردم را از تختهنرد و سرگرم شدن به آن نهی میکرد و دستور میداد آنها را بشکنند و بسوزانند. امام بیهقی از زید بن صلت روایت میکند که روزی عثمان بر منبر رفت و خطاب به مردم چنین گفت: ای مردم! از قمار – که در اینجا منظورشان تختهنرد بود – بپرهیزید. به من گزارش دادهاند که در خانههای تعدادی از شما این وسیله وجود دارد، هرکس که تختهنرد در خانهاش دارد آنرا بشکند و بسوزاند. روزی دیگر عثمان باز بر منبر در مورد تختهنرد چنین سخن گفت: ای مردم، من در مورد تختهنرد با شما صحبت کردم اما ندیدم که آن را از خانههایتان بیرون بیاندازید و از آن اجتناب کنید، من تصمیم دارم که هیزم زیادی را جمع کنم و پس دستور دهم که تمامی تختهنردها را از خانه بیرون آورده و بر آن هیزم، آتش زنند. [۳۰۵]
[۳۰۵] السنن الکبری، کتاب الشهادات (۱۰/۲۱۵).
عثمانسهر که را که شرور بود و یا در مدینه با خود سلاح حمل میکرد، از شهر اخراج مینمود؛ سالم بن عبداللهسروایت میکند که هرگاه عثمان فرد شروری را دستگیر میکرد و یا خبر میآوردند که فردی با چوب و یا ابزاری خطرناکتر در میان مردم ایجاد رعب نموده و آنان را آزار داده است او را از شهر اخراج و تبعید میکرد [۳۰۶].
[۳۰۶] تاریخ الطبری (۵/۴۱۶).
در دوران خلافت ایشان، آن حضرت فردی را که در یک نزاع به عباس بن عبدالمطلب توهین کرده بود، مورد ضرب و شتم قرار داد، هنگامی که از او سؤال شد آیا این اقدام او از نظر شرع درست بوده است، گفت: بله کار من درست بود، آیا ممکن است پیامبرخدا جکه عمویش را ارج میگذاشت، اجازه تحقیر نمودن او را میدادند؟! پیامبر خدا جهر کس که این کار را انجام میداد و یا نسبت به آن کار رضایت خود را نشان میداد، سرزنش میکردند. [۳۰۷]
[۳۰۷] همان (۵/۴۱۷).
نسائی و بیهقی در سنن خود آوردهاند که عثمان در یک خطبه به مردم چنین گفت: از شرب خمر اجتناب کنید، زیرا که آن سرچشمه تمام جنایتهاست، در روزگار قدیم، فردی عابد شیفته زن همسایه خود شد و به همین دلیل زن یکی از همسایگان خود را به خواستگاری او فرستاد، آن زن شرط گذاشت که اول باید آن مرد را ببیند. چون آن مرد به خانه آن زن رفت، دید آن زن زیبارو با ظرفی از شراب در کنار خدمتکار خود ایستاده است، آن زن به او گفت: یا با من زنا کن، یا این خدمتکار را بکش و یا این ظرف شراب را بخور، آن مرد خوردن شراب را ترجیح داد تا مرتکب آن دو گناه بزرگ دیگر نشود، پس از خوردن ظرف شراب، نه تنها با زن زنا کرد، بلکه خدمتکار او را نیز به قتل رسانید، پس ای مردم! از شرب خمر بپرهیزید و بدانید که هرگز ایمان و شراب با هم در یک فرد جمع نمیشوند بلکه یا در او ایمان وجود دارد و یا علاقه به شراب. [۳۰۸]
[۳۰۸] سنن النِسائی، کتاب الأَشْرِبة و مَوْسُوعة فقه عثمان، ص۵۲.
حسن بصری روایت میکند که عثمان بر منبر رفت و پس از حمد و ثنای پروردگار چنین گفت: «ای مردم! از خدا بترسید که شما را در ترس از او منفعت است. زیرکترین مردمان آن کسی است که نفس خود را محاسبه نمود، برای آخرت خویش تلاش کرد و به چنگ زدن به نور قرآن، چراغ قبر خویش را مهیا ساخت. کور دلانی که نور حق را نمیبینند از این بترسند که در روز قیامت، خداوند آنان را که در دنیا چشم بینا داشتند، نابینا محشور میسازد. انسان خردمند را قرآن و هدایت آن کفایت است. آنان را که گوش دل نیست و ندای حق را نمیشنوند، از رحمت خداوند بدورند و بدانید که هر که با خداست از هیچ چیز نهراسد و هر که دور از خداست امید و آخرتی ندارد». [۳۰۹]
از رسولخدا جشنیدم که فرمودند: «إن الجمَّاء لتُقَصُّ من القرناء یوم القیامة».
«در روز قیامت [عدالت تا بدان حد است] که حیوان بیشاخ از حیوان شاخدار انتقام میگیرد». [۳۱۰]
[۳۰۹] صحیح التوثیق فی سیرة و حیاة ذیالنورین، ۱۰۷. [۳۱۰] الموسوعه الحدیثیة فی مسند احمد، حدیث۵۲۰.
روزی عثمانسخطاب به مردم چنین گفت: «ما در همه حال همراه و همگام رسولخدا جبودیم، چه آن هنگام که ایشان در سفر و در غزوات بودند و چه آن هنگام در شهر مقیم میشدند، به عیادت بیمارانمان میآمدند و مردگان را تشییع مینمودند، با ما به نبرد دشمن میآمدند و در فقر و ثروتمان با ما سهیم و همدم بودند، حال مردمانی که هرگز او را ندیدهاند، راه و روش او را به من یاد میدهند». [۳۱۱]
[۳۱۱] صحیح التوثیق، ۱۰۷.
• اگر قلبهایمان از پلیدیها پاک شود هرگز از کلام پروردگارمان سیراب نمیشویم. [۳۱۲]
• هر کس رازی را پیش خود نگاه دارد، بداند که خداوند آن را با رنگ رخسار و لغزش زبان او، بر مردم آشکار مینماید. [۳۱۳]
• خداوند توسط سلاطین و پادشان کارهایی را انجام میدهد که با قرآن این امر صورت نمیگیرد. [۳۱۴]
• ایشان برای متاع بیارزش دنیا هیچ ارزشی قائل نمیشدند و در همین رابطه چنین فرمودهاند: «فکر کردن به متاع دنیا ظلمت و تاریکی است که قلب را فرا میگیرد اما فکر کردن به آخرت و روز قیامت، نور روشنیبخش قلبها است». [۳۱۵]
• تو را از حسود همین کفایت است که چون شاد باشی، او غمگین شود. [۳۱۶]
• ایشان در روز وقوع فتنه چنین میگفتند: «خداوندا! اگر دچار ظلمی شدهام مرا ببخشای و اگر در این واقعه به من ستمی روا داشتهاند، آنان را بخشودم». [۳۱۷]
• هر چیز را آفتی است و هر نعمتی را بلایی، و آفت و بلای این دین پُر خیر و برکت، منافقانی سرتاپا عیب و تقصیر میباشند که دلهایشان آکنده از کینه و نفرت نسبت به اسلام و مسلمانان است، خود را مطابق خواست شما در میآورند تا از راز درونشان آگاه نشوید، و اگر چیزی را پسندید، آن را انجام دهند و اگر چیزی را بد دانستند از آن اجتناب ورزند، آنان چون شترمرغان ترسو و احمق هستند. [۳۱۸]
• چون عبدالله بن زبیر از فتوحات آفریقا بازگشت، عثمان از او خواست که برای مردم صحبت کند، هنگامی که عثمان علاوه بر شجاعت عبدالله، فصاحت او را نیز دید، رو به مردم کرد و گفت: «با زنانی ازدواج کنید که پدران و برادرانشان را به شجاعت، ایمان، فصاحت و دیگر صفات پسندیده میشناسید. من در میان فرزندان ابوبکر هیچکس را در شجاعت و فصاحت چون عبدالله همانند ابوبکر ندیدم». [۳۱۹]
لازم به ذکر است که عبدالله از اسماء بنت ابوبکر زاده شد و در بسیاری از خصایل همانند جدخویش بود. [۳۲۰]
• هر کس کاری بکند خداوند لباس نتایج آن کار را بر او خواهد پوشانید. [۳۲۱]
• مؤمن باید از پنج چیز هراس داشته باشد: نخست- از آن بترسد که خداوند ایمان را از او بگیرد، دوم- از فرشتگان نگهبان و کاتب اعمال او بیم داشته باشد که امر گناهی را در دفتر اعمال ثبت کنند و بداند در روز قیامت رسوا شود، سوم- اینکه از شیطان باید بترسد تا مبادا با وسوسههای خود سبب از میان رفتن اعمال نیک او شود، چهارم- از ملک الموت بترسد که او را در خواب غفلت نگیرد و پنجم- اینکه از فریب خوردن دنیا و زرق و برق آن بهراسد تا از آخرت غافل نشود. [۳۲۲]
• در چهار چیز، حلاوت و لذت عبادت را میتوان چشید: اول در ادای فرایض و واجبات خداوند، دوم در اجتناب از محرّمات، سوم در امر به معروف که تنها برای رضای خدا انجام گیرد و چهارم در نهی از منکر که تنها برای مصون ماندن از خشم خدا صورت گیرد. [۳۲۳]
[۳۱۲] جامع العلوم و الحکم، ۳۶۳. [۳۱۳] فوائد الکلام للخلفاء الکرام، ۲۶۹. [۳۱۴] الکامل فی اللغة و الأدب (۱/۱۵۷). [۳۱۵] الإستعداد لیوم المعاد، ص ۹. [۳۱۶] مَجْمَع الأمثال (۲/۴۵۳). [۳۱۷] تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۷۱. [۳۱۸] مجمع الأمثال (۲/۴۵۳). [۳۱۹] البیان و التبیین (۲/۹۵). [۳۲۰] فوائد الکلام، ص۲۷۱. [۳۲۱] الزهد، امام احمد، ص۱۸۵. [۳۲۲] فوائد الکلام للخلفاء الکرام، ص۲۷۸. [۳۲۳] همان.
با وجودیکه دوران خلافت او نسبتاً طولانی بوده است اما منابع معتبر جز مواردی اندک و محدود، مطالب خاصّی از رابطه او با شعر و شعرا را بیان نکردهاند، اما همین نکات اندک نیز اثبات میکنند که ذیالنورین بر همان بینش وروشی بود که رسولخدا جآنرا ترسیم کرده و ابوبکر و عمر به آن پایبند بودهاند. بدون شک هر کدام از آن خلفا دارای شخصیت ادبی بارزی بودند، به عنوان نمونه ابوبکر به علم انساب آگاه و از معارف زیادی برخوردار بود و به روایت شعر نیز میپرداخت. عمر نیز مردم را به فراگرفتن شعر تشویق میکرد و در هر قضیهای به بیت شعری استشهاد مینمود. اما عثمان، برخلاف دو خلیفه قبل از خود، چندان در این وادی صاحبنظر نبود و رابطه چندانی با شعر و شعرا نداشت. از طرف دیگر باید به این نکته توجه داشت که در آن دوران شاعران بادیه به اقامت در مدینه ترجیح میدادند و از تجمع در دارالخلافه اجتناب مینمودند. [۳۲۴]
ابیات زیر را کتابهای ادبیات و تاریخ به ایشان نسبت دادهاند که ما آنها را در اینجا میآوریم:
*واعْلَمْ أَنَّ اللهَ لَیْسَ کَصُنْعِه
صَنِیعٌ و لایَخْفی عَلی مُلْحِدِ
«بدان که هیچ کس چون خداوند نمیتواند چیزی را بیافریند و این حقیقتی است که برای همه و حتی کافران نیز آشکار است».
تفَنْی اللّذائِذُ ممَّـن نالَ صَفْوَتَها
مِنالحَرَامِ وَ یَبْقَی الإِثْمُ و العارُ
یَلْقَی عَواقِبَ سُوْءٍ مِنْ مَغَبَّتِها
لاخَیْرَ فی لَذَّةٍ مِنْ بَعْدِهـا نارُ
[۳۲۵]
«آنان که لذائذ حرام را چشیدهاند لذائذ شان به پایان میرسد و گناه و عار بر آنان باقی میماند. مرتکب جرم عواقب وخیمی را میبیند، و لذتی که پس از آن بیآبروئی باشد هیچ ارزشی ندارد.
آن روزیکه شورشیان وارد خانه او شدند تا او را به قتل رسانند این بیت را به آنان گفت:
* أَری الموْتَ لا یُبْقی عَزِیزاً وَ لَمْ یَدَعْ
لِعَادٍ مَلاَذاً فی البلادِ و مَرْتَعا
[۳۲۶]
(مرگ، هیچ فرد قدرتمندی را رها نمیکند چنانکه برای قوم قدرتمند عاد هیچ پناهگاه و تفرجگاهی را به جا نگذاشت).
همچنین هنگام محاصره خانه خود به دست شورشیان چنین گفت:
*یُبَیِّتُ أهلُ الحِصْنِ و الحِصْنُ مُغْلَقٌ
وَ یَأْتی الجبالَ الموتُ شما ریخَها العُلا
[۳۲۷]
(هر چند مردم خود را در یک قلعه و پشت درهای بسته آن، شب و روز را به سر برند، باز مرگ به سراغ آنان میرود. چون مرگ، همه را به چنگ میآورد ولو آنکه یک فرد خود را به قلل مرتفع برساند).
غِنی النَفْسِ یُغْنی النّاسَ حَتّی یَکفُهُّا
وَ إنْ عَضَّها حتّی یَضُرَّ بها الفَقْرُ
* و ما عُسْرَةٌ فَاصْبِرْ لها إِنْ لَقِیتَها
بکائِنةٍ إلاّ سیَتْبَعُها یُسْرُ
قناعت و مناعت طبع یک انسان، او را بینیاز میسازد و لو فقر سخت بر او فشار آورد. در صورت بروز هر نوع پیشامد سخت، صبر پیشه کن که بعد از هر سختی، راحتی و آسایش نهفته است).
او در این بیت مضمون آیه:
﴿ فَإِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرًا ٥ ﴾[الشرح: ۵].
«چرا که همراه با سختی و دشواری، آسایش و آسودگی است».
را بازگو کرده است و این جای تعجب ندارد؛ زیرا او خلیفه مسلمانان و دستپرورده دامان رسولخدا جو دانشآموخته مدرسهی او بود؛ او بر همین اساس از شعر هجا و شعر رکیک بیزار بود و مردم را از آن برحذر میداشت؛ اما از شعر زیبا که اخلاق و مضامین والا را در برداشت، استقبال مینمود. و این همان نگاه اسلام نسبت به ادبیات و شعر است. [۳۲۸]
اگر چه این خلیفهی هدایت یافته، چندان به شعر اهمیت نمیداد و شعرا به دور او حلقه نمیزدند، اما با شهادت او باب شعر سیاسی که چون ابزاری با نفوذ در تاریخ اسلام تبلور یافت، باز شد و شعرای صحابه در مرثیهی او اشعار جانگدازی را سرودند [۳۲۹]. که در مباحث بعد به آن خواهیم پرداخت.
[۳۲۴] أدب صدر الاسلام، واضح الصمد، ص ۹۹. [۳۲۵] شعراء الخلفاء، نَبَّال تیسیر الخماش، ص۲۷. [۳۲۶] البدایة و النهایة (۷/۱۹۲). [۳۲۷] همان. [۳۲۸] أدب صد الاسلام، ص۱۰۲. [۳۲۹] الأدب الإسلامی، نایف معروف، ص۱۹۰.
شخصیت ذیالنورین، شخصیتی بود که لیاقت رهبریت امّت را در خود داشت، در کنار این خصوصیت مهم، داشتن صفات یک رهبر دینی و خدایی، حکومت او را به حد کمال رسانید. مهمترین این صفات عبارتند از: ایمانی بزرگ و خللناپذیر به خداوند متعال و روز آخرت، علم به شریعت و اصول و فروع آن، اطمینان به خداوند و وعدههای او، صداقت، لیاقت، شجاعت، مروّت، زهد، فداکاری، تواضع، انتقادپذیری، آرامش، صبر، همّت بلند، قاطعیت، اراده قوی، عدالت، توانایی حل مشکلات، توانایی آموزش و تربیت کارگزاران و رهبران جدید و بسیاری صفات دیگر. ایشان با توسل به خداوند و به پشتوانه ویژگیهایی که خداوند در او به ودیعت نهاده بود، توانست دولت را پاس بدارد، بر تمامی شورشهایی که در اقصی نقاط سرزمین اسلامی پدید آمده بودند فائق آید، و با گامهایی محکم امت اسلام را به سوی اهداف از پیش تعیین شده رهنمون کند؛ حال به صورت مفصّل، به چند مورد از این صفات و ویژگیها میپردازیم:
عثمان از بزرگان صحابه بود که در قرآن و سنت رسولخدا جصاحب علم و معرفت عمیقی بود و از او اجتهادات بسیاری در زمینههای متعدد روایت شده است، که در فصول بعد به آنها خواهیم پرداخت. ایشان خود را پایبند سنّت رسولخدا جو شیوهی صدّیق و فاروق میدانست و تا آخرین لحظات عمر خویش بر همین مسیر گام برمیداشتند. عروه بن زبیر از عبیدالله بن عدی بن خیار، روایت میکند که چون مسوربن مخرمه و عبدالرحمن بن أسود بن عبدیغوث به او رسیدند از او سؤال کردند، چرا از دائیت/ مامایت؛ عثمان راجع به سرانجام کار ولید بن عقبه نمیپرسی؟، زیرا حرف و حدیثِ مردم در مورد ولید بسیار زیاد است، عبیدالله هم قبول کرد که این سؤال را از عثمان بپرسد، هنگامی که عثمانساز منزل به قصد مسجد خارج شد، نزد او رفت و به ایشان گفت: که از او سؤالی دارد، عثمان گفت: پناه میبرم از شر تو به خداوند بزرگ، چون نماز تمام شد، عثمان مردی را نزد عبیدالله که در مسجد و در کنار مسور و ابن عبدیغوث نشسته بود فرستاد، تا سؤالش را مطرح کند، عبیدالله نزد عثمان آمد و بعد عثمان به او گفت: خداوند بزرگ محمد را به حق، میان مردم فرستاد و من به او ایمان آوردم، دو بار هجرت کردم، داماد ایشان شدم و با او بیعت نمودم و تا آن هنگام که فوت کردند هرگز به ایشان خیانت نکردم و چون ابوبکر و عمر جانشین او شدند، با هر دوی آنان بیعت کردم و از خیانت به آنان اجتناب نمودم، حال که من جانشین آنان شدهام آیا روا نیست که شما همانگونه با من رفتار کنید که من با پیشینیان خود برخورد میکردم؟ عبیدالله گفت: درست میفرمایید، عثمان به او گفت: پس قضیه این حرف و حدیثهایی که در رابطه با ولید میگویید، چیست؟ مطمئن باشید ما تصمیم خود را در مورد او خواهیم گرفت و به اجرا درمیآوریم، بعد از چند روز، عثمان به علی بن ابیطالب امر کردند که چهل ضربه تازیانه بر ولید زند تا حدّ شرع اجرا شود. [۳۳۰]
عثمان صحابهای بود که در مدرسه قرآن و سنّت رسولخدا جمعرفت آموخت و توانست به بهترین شکل آموزهها و تجارب خود را بر امّت منتقل سازد تا آنان را آموزش و تربیت نماید و برای جهاد در راه خدا مهیّا کند. در خطبه خلافت ایشان سخنان هدایتگرایانهای وجود دارد که میتوان به این سخنان اشاره نمود: ای مردم! شما در دنیایی فناپذیر هستید و عمرتان به پایان خواهد رسید، پس قبل از فرا رسیدن مرگ با ایمانی خالصانه و اعمال نیک به پیشواز آن بروید، بدانید مرگ شما را خواهد گرفت و نمیتوانید از آن بگریزید، دنیا را محل فریب و نیرنگ بدانید، پس مراقب باشید فریب آن را نخورید و از شیطان بهراسید، مبادا شما را از خداوندﻷغافل کند، از سرنوشت گذشتگان عبرت بگیرید و بدانید شما هم به همان راه آنان خواهید رفت، پس دنیا را برای به دست آوردن بهتر از آن رها کنید [۳۳۱]. همانطور که خداوند میفرماید:
﴿ وَٱضۡرِبۡ لَهُم مَّثَلَ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا كَمَآءٍ أَنزَلۡنَٰهُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَٱخۡتَلَطَ بِهِۦ نَبَاتُ ٱلۡأَرۡضِ فَأَصۡبَحَ هَشِيمٗا تَذۡرُوهُ ٱلرِّيَٰحُۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ مُّقۡتَدِرًا ٤٥ ٱلۡمَالُ وَٱلۡبَنُونَ زِينَةُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۖ وَٱلۡبَٰقِيَٰتُ ٱلصَّٰلِحَٰتُ خَيۡرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابٗا وَخَيۡرٌ أَمَلٗا ٤٦ ﴾[الکهف:۴۵- ۴۶].
«(ای پیغمبر!) برای آنان (که به دارائی دنیا مینازند و به اولاد و اموال میبالند) مثال زندگی دنیا را بیان کن که همچون آبی است که از (ابر) آسمان فرو میفرستیم. سپس گیاهان زمین از آن (سیراب میگردند و به سبب آن رشد و نمو میکنند و) تنگاتنگ و تودرتو میشوند. (عطر گل و ریحان با آواز پرندگان درهم میآمیزد و رقص گلزار و چمنزار در میگیرد. ولی این صحنه دلانگیز دیری نمیپاید و باد خزان وزان میگردد، و گیاهان سرسبز و خندان، زرد رنگ و) سپس خشک و پرپر میشوند و بادها آنها را (در اینجا و آنجا) پخش و پراکنده میسازند! (آری! داشتن را نداشتن، و بهار زندگی را خزان در پی است، پس چه جای نازیدن به وی است. این خدا است که نعمت و حیات میدهد و هر وقت که بخواهد نعمت و حیات را بازپس میگیرد) و خدا بر هر چیزی توانا بوده (و هست). دارائی و فرزندان، زینت زندگی دنیایند (و زوالپذیر و گذرایند). و امّا اعمال شایستهای که نتایج آنها جاودانه است، بهترین پاداش را در پیشگاه پروردگارت دارد، و بهترین امید و آرزو است».
در حقیقت سخنان خلیفه سوم در آن خطبه حول: ترس از خدا و پرهیز از متاع دنیا میباشد در آن شرایط که پرتو اسلام سرتاسر عالم را فرا گرفته و سرزمینهای بسیاری به دست مسلمانان فتح میشد و به طبع ثروت هنگفتی در اختیار مسلمانان قرار گرفته و بسیاری از مردم به اندوختن آن روی آوردهاند، این سخنان مناسبِ حال آن مردمان بود. [۳۳۲]
از طرف دیگر ذیالنورین، احادیث مفید و تأثیرگذاری را از رسولخدا جروایت کرده که افراد بسیاری را تحت تأثیر خود قرار دادهاند. به عنوان مثال سعد بن عبیده از ابوعبدالرحمن سلمی روایت میکند که او از عثمانسشنید که پیامبر خدا جفرمودند:
«خیركم من تعلم القرآن وعلمه».
«بهترین شما آن کسی است که قرآن را فرا گیرد و به مردم نیز آموزش دهد». [۳۳۳]
من براساس همین حدیث به کار تعلیم قرآن مبادرت نمودم. ابوعبدالرحمن تا زمان حجاج بن یوسف ثقفی زیست و چون دلیل این عمر دراز را از او پرسیدند، او در جواب گفت: عمل به این حدیث مرا به اینجا رسانیده است. [۳۳۴]
حال به چند مورد از احادیثی که ذیالنورین آنها را از رسولخدا جروایت نموده و به مقتضای حال، آنها را به مسلمانان منتقل کردهاند، میپردازیم:
[۳۳۰. ] فضائل الصحابة (۱/۵۹۷: حدیث ۷۹۱). [۳۳۱] البدایة والنهایة (۷/۱۵۳). [۳۳۲] الکفاءة الإداریّة فی السیاسة الشرعیة، القادری، ص ۹۳. [۳۳۳] صحیح البخاری (حدیث۵۰۲۸). [۳۳۴] الخلافة الراشدة، یحیی الیحیی، ص۴۲۰ –۴۲۱.
روزی ذیالنورین در میان مردم وضو گرفت، سپس رو به آنان کرد و گفت: میخواهم حدیثی را از رسولخدا جبه شما بگویم که خود آن را از ایشان شنیدم. حضرت جفرمودند:
«مَن تَوَضَّأ فَأَحْسَنَ الوضوءَ، ثمّ دَخَلَ فَصَلَّی، غُفِرَله مابَیْنَه و بینَ الصَّلاةِ الأُخْری حتّی یُصَلِّیها». [۳۳۵]
(هر کس وضویش را درست بگیرد، سپس نماز گذارد، تمامی گناهانی که در فاصله میان آن نماز تا نماز دیگر مرتکب شده است، مورد بخشایش قرار میگیرد).
[۳۳۵] الموسوعة الحدیثیه، مسند احمد (حدیث۴۰۰).
حمران بن أبان روایت میکند که ذیالنورین درخواست آب نمود تا بدان وضو گیرد، او در ابتدا آب را در دهان مضمضه کرد، سپس استنشاق نمود، صورتشان و دو ساعدشان را هر یک سه بار شستند و بعد از مسح سر، پا و پشت پایشان را به دقت شستند، آنگاه با لبخند رو به همراهان کرد و گفت: «آیا نمیپرسید که چرا میخندم؟» همراهان گفتند: یا امیرالمؤمنین چرا میخندید؟ ایشان گفتند: «در نقطهای نزدیک همین جا، رسولخدا جاز ما آب خواست، چون آب آوردیم، ایشان به همان صورتی که من وضو گرفتم، وضو گرفت و با لبخند رو به صحابه نمودند و گفتند:
«ألا تسألونی ما أضحكنی؟»
«آیا از من نمیپرسید چرا میخندم»؟ یاران گفتند: یا رسولالله چرا میخندید؟ ایشان فرمودند:
«إِنّ العبدَ إذا دعا بوضوء فَغَسَلَ وجهَه، حَطَّ اللهُ عنه کلّ خطیئةٍ أصابها بوجهه، فإذا غسل ذراَعیه کان کذالك، و إن مَسَحَ رأسَه کان کذالك، و إنْ طَهَّرَ قَدَمَیْه کان کذالك» [۳۳۶].
«اگر فردی وضو بگیرد، خداوند گناهانی را که با صورت، دستان، سروپاهایش انجام داده، مورد عفو قرار میدهد».
[۳۳۶] الموسوعة الحدیثیة مسند احمد (حدیث۴۱۵).
ذیالنورین نقل میکند که رسولخدا جفرمودند:
«مَنْ أَتَمَّ الوضوءَ کما أَمَرَه اللهُ عَزّ وجَلّ، فالصَّلَواتُ المکتوباتُ کفّاراتٌ لمابینَهنّ» [۳۳۷].
«هر کس طبق دستور خداوندﻷوضو بگیرد، نمازهای فرض، گناهان آن فرد را که در فاصله میان آنها انجام میدهد، پاک میکند».
[۳۳۷] همان (حدیث۴۰۶).
روزی عثمان از اطرافیان آب خواست تا وضو گیرد، چون آب آوردند، با آن دست راستش را شست، سپس دست راستش را داخل ظرف کرد و سه بار دو دستش را شُست و بعد از مسح سر، سه بار پاهایش را تا قوزک شُست و در آخر گفت: از رسولخدا شنیدم که فرمودند:
«من توضأ نحو وضوئی هذا، ثم صلى ركعتین لا یحدث نفسه فیهما، غفر الله ما تقدم من ذنبه».
«هر کس اینچنین وضو بگیرد، پس دو رکعت نماز را خالصانه بخواند، خداوندﻷتمام گناهان او را میبخشاید». [۳۳۸]
[۳۳۸] همان، (حدیث۴۱۸).
عثمان بن عفّان از رسولخدا جروایت میکند که ایشان فرمودند:
«إنی لأعلم كلمة لا یقولها عبد حقًا من قلبه إلا حُرم على النار».
«من کلمهای را میدانم که هر کس آن را قلباً بگوید از آتش دوزخ نجات مییابد».
عمربن خطاب گفت: من به تو خبر میدهم آن کلمه چیست؟ آن کلمه، کلمه اخلاص است که خداوند بزرگ، محمد و یارانش را به آن ملزم نمود، آن کلمه، کلمه تقواست که نبی خدا جعمویش ابوطالب را حین احتضار او، به آن فرا میخواند، آن کلمه، گفتن لا إله إلّا الله است. [۳۳۹]
[۳۳۹] الموسوعة الحدیثیة مسند احمد (حدیث۴۴۷).
عثمان بن عفّان از نبی خدا جروایت میکند که ایشان فرمودند:
«مَن ماتَ وهو یَعْلَمُ أَنْ لا إلاَ إلاّ اللهُ دَخَلَ الجَنَّةَ» [۳۴۰].
(هر کس ایمان داشته باشد که هیچ معبود و فرمانروایی جز خداوندﻷوجود ندارد، چون بمیرد وارد بهشت شود).
[۳۴۰] مسد احمد (حدیث۴۶۴).
حارث، خدمتکار عثمان بن عفّان روایت میکند که با خلیفه در مسجد نشسته بودیم، که مؤذن آمد تا اذان گوید، عثمان برای وضو آب خواست، چون آب آوردند، با آن وضو گرفت و پس به همراهان گفت: دیدم که رسولخدا جبه همین صورت وضو میگرفت و بعد از آن به اصحاب فرمودند:
«ومن توضأ وضوئی هذا، ثم قال فصلی صلاة الظهر، غفر له ما كان بینها وبین الصبح، ثم صلى العصر غفر له ما بینها وبین صلاة الظهر، ثم صلى المغرب غفر له ما بینها وبین صلاة العصر، ثم صلى العشاء غفر له ما بینها وبین صلاة المغرب، ثم لعله أن یبیت یتمرغ لیلته، ثم إن قام فتوضأ وصلى الصبح غفر له ما بینها وبین صلاة العشاء، وهن الحسنات یذهبن السیئات».
«هر کس همانند من وضو بگیرد و نماز ظهر را بخواند، تمام گناهانی را که از نماز صبح تا آن موقع انجام داده است، مورد عفو قرار میگیرد، چون نماز عصر را خواند، گناهان او در فاصله میان نماز ظهر و عصر مورد بخشایش قرار میگیرد، چون به نماز مغرب بایستد، گناهانی را که از نماز عصر تا آن هنگام مرتکب شده بخشوده میشوند، چون نماز عشاء را برپا دارد، گناهان او در فاصله میان نماز مغرب و عشا مورد غفران قرار میگیرد و چون برای نماز صبح از خواب بیدار شود و آن را اقامه نماید، گناهان او در فاصله میان نماز عشا و صبح مورد بخشایش واقع میشوند. اینها حسناتی هستند که سیّئات را از میان میبرند».
همراهان گفتند: یا امیرالمؤمنین پس باقیات کدامها هستند؟ او گفت: باقیات عبارتند از: لا إله إلا الله - سبحان الله - الحمد لله - الله اکبر - لا حول ولا قوّة إلا بالله- [۳۴۱].
[۳۴۱] مسند احمد (حدیث۵۱۳).
عثمان بن عفّان از رسولخدا جروایت میکند که ایشان گفتند:
«مَن تَعَمَّدَ علیَّ کذباً فَلْیَتَبَوَّأْ بیتاً فی النّار».
«هر کس عمدا، دروغی بر من ببندد، باید خانهای برای خود در آتش دوزخ آماده سازد».
این گوشهای بود از احادیثی که ذیالنورین از رسولخدا جروایت کرده است که خود، دلیلی است بر علم ایشان و علاقه وافر ایشان بر فراگرفتن هر چه بیشتر سنّت رسولخدا جو احکام شریعت اسلام.
حلم و گذشت از صفات حکیمانهای است که خداوندﻷ، در قرآن، خود را به آن متصف نموده است:
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ تَوَلَّوۡاْ مِنكُمۡ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِ إِنَّمَا ٱسۡتَزَلَّهُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ بِبَعۡضِ مَا كَسَبُواْۖ وَلَقَدۡ عَفَا ٱللَّهُ عَنۡهُمۡۗ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٞ ١٥٥ ﴾[آل عمران: ۱۵۵].
«آنان که در روز رویاروئی دو گروه (مسلمانان و کافران در جنگ احد) فرار کردند، بیگمان اهریمن به سبب پارهای از آنچه کرده بودند (که سرکشی از فرمان خدا بود) آنان را به لغزش انداخت و خداوند ایشان را بخشید، چرا که خداوند آمرزنده و شکیبا است».
ذیالنورین نیز با اقتدا به گفتار، رفتار و حالات رسولخدا ج، به نمونهای والا در آرامش و گذشت تبدیل شد. او در همه شرایط تلاش داشت فردی آرام باشد. من جمله این شرایط، حادثه فتنه بود که ایشان در آن اوضاع، از صحابه درخواست کرد به خانههای خود بازگردند و به روی معترضان سلاح نکشند، این درخواست برگرفته از شوق دیدار پروردگار و ترس از خونریزی میان مسلمانان بود. [۳۴۲]
[۳۴۲] الکفاءة الإداریة، ۶۵.
عطاء بن فروخ، از موالیان قریش، روایت میکند که عثمان، قطعه زمینی را از مردی خرید، هنگام پرداخت پول، آن مرد از تحویل گرفتن آن امتناع میکرد و چون عثمان علّت این را از او سؤال کرد، او پاسخ داد: مردم به من گفتهاند در این معامله، زیان کردهای و حالا من از این معامله پشیمان شدهام، ذیالنورین هم در کمال مروّت، او را در لغو معامله مخیر کرد، و بعد گفت: پیامبر خدا جدر این زمینه فرمودهاند:
«أدخل الله رَجُلاً کان سَهْلاً مُشْتَرِیاً وَ بائِعاً، وقاضِیاً و مُقْتَضِیاً» [۳۴۳].
(هر کس در خرید و فروش و یا در گرفتن حق و حقوق خود بر مردم آسان گیرد، خداوند او را به بهشت خویش وارد میکند).
این داستان خود بیانگر بزرگواری ذیالنورین و عدم تعلّق خاطر او به مال دنیاست، او مال دنیا را تنها در جهت اخلاق نیک و پسندیده به کار میگرفت، خود را از اینکه اسیر و شیفته دنیا شود حفظ میکرد و از ثروت خود به نفع مصالح عموم مردم سود میجست، هرچند که در این میان خود متضرّر میشد. [۳۴۴]
[۳۴۳] مسند أحمد (حدیث۴۱۰). [۳۴۴] التاریخ الإسلامی (۱۷/۱۲۶).
خداوندﻷ، در قرآن کریم، اعلام میدارد که چون رسولش را نرمخو خلق کرده بر او منّت نهاده است:
﴿ فَبِمَا رَحۡمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمۡۖ وَلَوۡ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلۡقَلۡبِ لَٱنفَضُّواْ مِنۡ حَوۡلِكَۖ فَٱعۡفُ عَنۡهُمۡ وَٱسۡتَغۡفِرۡ لَهُمۡ وَشَاوِرۡهُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِۖ فَإِذَا عَزَمۡتَ فَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُتَوَكِّلِينَ ١٥٩ ﴾[آل عمران: ۱۵۹].
«از پرتو رحمت الهی است که تو با آنان (که سر از خطّ فرمان کشیده بودند) نرمش نمودی. و اگر درشتخوی و سنگدل بودی از پیرامون تو پراکنده میشدند. پس از آنان درگذر و برایشان طلب آمرزش نما و در کارها با آنان مشورت و رایزنی کن. و هنگامی که (پس از شور و تبادل آراء) تصمیم به انجام کاری گرفتی (قاطعانه دست به کار شو و) بر خدا توکّل کن؛ چرا که خدا توکّلکنندگان را دوست میدارد».
این آیه بیان میدارد که صفت نرمخوبی، نعمتی است که خداوندﻷآنرا به بندگان خوب خود، چون حضرت رسول جو یاران با وفای او، عطا کرده است؛ این آیه اعلام میدارد هرآنکس را که دارای این صفت باشد، مردم گرد او جمع شوند وبه سخنان و دستورات او گوش فرا دهند. [۳۴۵]
بنابراین صفت نرمخویی از آن صفات نیکویی است که عثمان بن عفّانساز آن برخوردار بود.
او نسبت به مردم مهربان و نرمخو بود و بیم آن داشت که چون مردم از او دوری گزینند، نتواند نیازهای آنان را بشناسد، او به همین خاطر جویای اخبار و احوال مردم میشود تا مبادا ظالمی حق مظلومی را بگیرد و عثمان از آن بیخبر باشد.
[۳۴۵] الکفاءة الإداریّة، ص ۶۹.
عمران بن عبدالله بن طلحه روایت میکند که روزی عثمانس، هنگام نماز صبح، از همان دری که عادت داشت از آنجا وراد مسجد شود به مسجد آمد، ناگهان مردی با شمشیر به او حملهور شد، اما مردم به موقع جلوی او را گرفتند، عثمان از او پرسید: چرا قصد کشتن مرا نمودی؟ آن مرد به او پاسخ داد: در یمن، یکی از کارگزارانِ تو به من ستمی روا داشته و به همین دلیل خواستم از تو انتقام بگیرم، عثمان به او گفت: اگر تو شکایت او را به من عرضه میداشتی و آنگاه من حق تو را از کارگزار خود نمیگرفتم، در آن صورت حق انتقام گرفتن از من را داشتی، سپس روبه همراه خود کرد و گفت: به نظر شما من با این مرد چه کار کنم؟ همراهان گفتند: دشمنی است که خداوند او را در اختیار تو قرار داده و میتوانی هر کاری را که مصلحت میدانی، انجام دهی، ایشان گفت: او فردی است که قصد داشت در حق من مرتکب گناه شود، اما خداوندﻷشر او را از من دور کرد، پس به آن مرد گفت: اگر ضامنی را نزد من بیاوری که تعهد دهد تا زمانیکه من خلیفه هستم تو وارد مدینه نشوی، میتوانی بروی، آن مرد نیز همین کار را انجام داد و مردی از قبیله خود را برای ضمانت نزد عثمان آورد وآنگاه از آنجا رفت [۳۴۶].
این تسامح و گذشت بزرگی بود که امیرمؤمنان و خلیفه مسلمانان، در حق مردی که قصد کشتن او را داشت از خود نشان داد؛ زیرا عفو وگذشت در عین داشتن قدرت، از صفات مردان خداست و خود، دلیلی است بر کنار گذاشتن هوای نفس و خواهشهای خودخواهانه او که از ارتباط عمیق با آخرت و پشت کردن به دنیا حاصل میآید. این خصلت والا نه تنها ثواب آخرت را برای صاحب خود به ارمغان میآورد، بلکه سیاستی است حکیمانه، اگر عثمان آن مرد را به قتل میرساند و یا مجازات شدیدی را در حق او اعمال میکرد، قبیله او، کینه عثمان را به دل گرفته و منتظر فرصت مناسبی برای گرفتن انتقام از او، میشدند، اما با آن عفو و گذشتی که عثمان در حق آن مرد نمود، جریان را به نفع خود تغییر داد، به نحوی که این، خود قبیلهی آن مرد بود که او را به خاطر آن کار ناصواب، سرزنش و ملامت کرد به این ترتیب، با این سیاست خردمندانه و حکیمانه، آتش فتنهای که ممکن بود شعلهور شود در نطفه خفه شد و خلیفه مهربان و صاحب گذشت، توانست مردم را دوست و طرفدار خود نماید. [۳۴۷]
[۳۴۶] التاریخ الإسلامی (۱۷/۲۲) و تاریخ المدینة المنورة، ص۱۰۲۷ و۱۰۲۸. [۳۴۷] التاریخ الإسلامی (۱۷/۲۲).
خداوند، در قرآن، راجع به تواضع چنین فرموده است:
﴿ وَعِبَادُ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلَّذِينَ يَمۡشُونَ عَلَى ٱلۡأَرۡضِ هَوۡنٗا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ ٱلۡجَٰهِلُونَ قَالُواْ سَلَٰمٗا ٦٣ ﴾[الفرقان: ۶۳].
«و بندگان (خوب خدای) رحمان کسانیند که آرام (و بدون غرور و تکبّر) روی زمین راه میروند (و تواضع در حرکات و سکنات ایشان و حتی در راه رفتن آنان آشکار است)، و هنگامی که نادانان ایشان را مخاطب (دشنامها و بد و بیراههی خود) قرار میدهند، از آنان روی میگردانند و به ترک ایشان میگویند».
خداوند تبارک و تعالی، در این آیه، اولین صفت بندگان مؤمن را تواضع دانسته است، عثمان بن عفّان نیز برخوردار از این خصلت والا بود که از اخلاص و ترس او نسبت به خداوند پاک و بزرگ نشأت میگرفت، عبدالله رومی روایت میکند: ذیالنورین عادت داشت که هرگاه برای نماز شب و تهجّد برمیخاست، خود، آب وضویش را تهیه میکرد، چون از او خواستند که برای این کار، خدمتکارش را بیدار نماید، ایشان گفتند: شب حق آنان است تا استراحت کنند. [۳۴۸]
این نمونهای است از رأفت و رحمت ذیالنورین نسبت به اطرافیان خود، او با وجود کهولت سن و منزلت والایی که به خاطر خلیفه بودن از آن برخوردار بود، شبها، خود، مایحتاج خویش را انجام میداد و مزاحم خواب و استراحت خدمتکار خویش نمیشد، هرچند در اسلام، خدمتکار، بنا به حکمت و خواست خداوند، مسخر صاحب خویش و در اختیار او است، اما مالک او باید بداند که خدمتکار او انسانی است چون خود او که از توان و ظرفیت محدودی برخوردار است و همانند او احساس و عاطفه دارد و باید احساسات و عواطف او را در نظر داشت، کارهای طاقتفرسا را به او نسپرد و خواب و استراحت را از او نستاند. [۳۴۹]
از دیگر مواردی که دلالت بر تواضع او دارد، احترام بسیار زیاد او نسبت به عموی بزرگوار نبی اکرم جبود به نحوی که هرگاه عثمانسسوار بر مرکبی میبود و از کنار عباس بن عبدالمطلب رد میشود، به احترام عباس، از مرکب پایین میآمد. [۳۵۰]
[۳۴۸] فضائل الصحابة (حدیث ۷۴۲). [۳۴۹] التاریخ الإسلامی (۱۷/۶۲). [۳۵۰] التبیین فی أنساب القریشین، ص۱۵۳.
شرم و حیا از مشهورترین خصایل نیکوی عثمان بود که خداوند بدان صفت والا، او را زینت داده بود این خصلت در او، سرچشمه خیر و برکت و عطوفت و رحمت نسبت به بندگان خدا شد، این خصلت تا بدانجا در او متبلور بود که او را با حیاترین مردم میدانستند. [۳۵۱]
بنانه؛ خدمتکار همسر عثمانس، نقل میکند که هر وقت عثمان، خود را شستشو میداد و من هم لباس او را میآوردم، به من میگفت: به من نگاه نکن که این کار برای تو حرام است [۳۵۲]. احادیث بسیاری در مورد شرم و حیای عثمان روایت شده که ما آنها را در جای خود آوردیم.
در مورد عفّت و پاکی ایشان از اخلاق زشت و کارهای ناپسند، همین بس که او، نه در جاهلیت و نه در دوران اسلام، هرگز به فحشا و منکرات روی نیاورد؛ خود در این رابطه چنین گفته است: من هرگز آواز نخواندم، به افکار و نیات باطل نیاندیشیدم، از آن زمان که با رسولخدا جبیعت کردم، با دست راست شرمگاهم را لمس ننمودهام، و چه در جاهلیت و چه در دوران اسلام، هرگز نه شراب نوشیدهام و نه مرتکب زنا شدهام. [۳۵۳]
[۳۵۱] صادق عرجون، عثمان بن عفّان، ص۴۸. [۳۵۲] طبقات ابن سعد (۳/۵۹). [۳۵۳] صحیح التوثیق فی سیرة وحیاة ذیالنورین، ص۴۳.
عثمان از سخاوتمندترین و بخشندهترین صحابه بود و او را شاهکارهای درخشانی است که هنوز بر تارَک رفیع تاریخ اسلام میدرخشد، ما بخششهای سخاوتمندانه و بینظیر او را در غزوه تبوک، خرید چاه «رومه» و بخشش آن به مسلمانان، توسعه مسجدالنبی جدر زمان حیات حضرت رسول ج، انفاق کاروانی از گندم و آذوقه در میان فقرا در زمان خلافت ابوبکر صدیق، در جایی دیگر بازگو نمودیم. از عثمان روایت کردهاند که ایشان، هر جمعه، بردهای را در راه خدا آزاد میکرد، به نحویکه تا زمان شهادتشان، حدود دوهزار و چهارصد برده به دست این مرد بزرگ آزاد شدند [۳۵۴]. نیز روایت کردهاند که او به طلحه بن عبیدالله که خود از سخاوتمندترین صحابه بود، مبلغ پنجاه هزار درهم را قرض داد، چون طلحه پول او را پس داد، عثمان به اوگفت: این را نزد خود نگهدار و با دیگر بخششهای خود در راه خدا هزینه کن. [۳۵۵]
این سخاوت و بخشش عظیم، در وجود آن شخصیت بینظیر ریشه دوانیده بود، او اموال و ثروت خود را در راه خدمت به دین خدا و کمک به دولت آن، جهاد فی سبیل الله و خدمت به مردم به کار گرفت و در این مسیر تنها رضای خدا را در نظر داشت.
[۳۵۴] الصواعق المحرقة، ابن حجر هیثمی (۱/۳۲۷). [۳۵۵] البدایة و النهایة (۷/۲۲۷).
عثمان بن عفّان از شجاعترین صحابه رسولخدا جبود که موارد زیر، خود، دلیلی برای اثبات این ادعاست:
عثمان بن عفّان در همه غزوات رسولخدا جشرکت داشت و در راه خدا با دشمنان دین به نبرد پرداخت. در مورد قضیه غزوه بدر نیز در مباحث قبل توضیح داده شد که ایشان به دستور خود حضرت رسول جدر مدینه ماند و چون مسلمانان از بدر بازگشتند، رسولخدا جعثمان را جزو اهل بدر نام بردند، به او نیز از غنایم آن سهم داد و او را به اجر و پاداش آن بشارت داد، و دیگر سخنی بعد از سخن پیامبر نمیتواند قد علم نماید.
ایشان در جریان صلح حدیبیه، از جانب رسولخدا جمأموریت یافتند که نزد قریش روند و پیغام رسولالله جرا به آنان برساند. هرچند این کار را به دستور رسولخدا جانجام داد اما در آن شرایط خطرناک هر کسی قادر به انجام چنین کار پرخطری نبود و تنها یک فرد شجاع و قهرمان میتواند به آن مبادرت ورزد. [۳۵۶]
[۳۵۶] الأمین ذیالنورین، ص۱۹۴، ۱۹۵، ۱۹۶.
هنگامی که مارقین و شورشیان، خانه عثمان بن عفّانسرا محاصره کردند از او خواستند که یا از مقام خود استعفا دهد و یا والیان و امرای خود را عزل کند و آنان را به شورشیان تسلیم نماید و در غیر اینصورت او را خواهند کُشت، اما عثمان، در کمال شجاعت، جان خود را در جام اخلاص گذاشت و تسلیم خواستههای آنان نشد تا مبادا مقام خلافت به دست نالایق آنان بیافتد و هر که را خواستند خلیفه کنند و هرکه را بخواهند برکنار سازند، واین بعنوان یک روش در انتخاب حکومت به وجود آید؛ او با وجود شمشیر طغیانگران مانع آن شد که اصل اجماع امّت زیر پا نهاده شود و گروهی کوچک، جای آن را بگیرد، در آن شرایط وخیم گرفتن این موضع محکم و قاطع، تنها از یک فرد شجاعی برمیآید که یقین دارد حق به جانب اوست، نه آنانکه از مرگ میهراسند و چون احساس خطر کنند، جان خود را به دست گیرند و از میدان به در شوند، این مقاومت شگفتانگیز، عزم راسخ و شجاعت بینظیر عثمان، ثمره گرانبهای ایمان به خداوند بزرگ و متعال و اعتقاد به روز قیامت است که ریشه در وجود عثمان دارد تا آنجا که او دیگر دنیا و حیات و ممات آن را کوچک میپندارد و از فدای جان خود نیز ابایی ندارد [۳۵۷].
[۳۵۷] جولة تاریخیه فی عصر الخلفاء الراشدین، محمد الوکیل، ص۳۰۴.
در قرآن، جهاد با نفس بارها در کنار جهاد با مال و ثروت آمده است و در مواقعی هم جهاد با مال مقدم بر جهاد با نفس آمده است:
﴿ لَّا يَسۡتَوِي ٱلۡقَٰعِدُونَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ غَيۡرُ أُوْلِي ٱلضَّرَرِ وَٱلۡمُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡۚ فَضَّلَ ٱللَّهُ ٱلۡمُجَٰهِدِينَ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡ عَلَى ٱلۡقَٰعِدِينَ دَرَجَةٗۚ وَكُلّٗا وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡحُسۡنَىٰۚ وَفَضَّلَ ٱللَّهُ ٱلۡمُجَٰهِدِينَ عَلَى ٱلۡقَٰعِدِينَ أَجۡرًا عَظِيمٗا ٩٥ ﴾[النساء: ۹۵].
«(جهاد با رعایت این همه احتیاطی که گذشت، بس بزرگ و ارزشمند است). مسلمانانی که (به جهاد نمیروند و در منازل خود) مینشینند، با مسلمانانی برابر نیستند که با مال و جان، در راه یزدان جهاد میکنند. خداوند مرتبه والائی را نصیب مجاهدان کرده است که بالاتر از درجه خانهنشینان است، مگر چنین خانهنشینانی دارای عذری باشند (که ایشان را از بیرون شدن برای جهاد بازداشته باشد. در این صورت درخور سرزنش نیستند، و پاداش بزرگ خود را از خدا دریافت میدارند و مرتبه بالائی دارند). خداوند به هر یک (از دو گروه مجاهد و وانشستگان معذور) منزلت زیبا (و عاقبت والائی) وعده داده است. و خداوند مجاهدان را بر وانشستگان (بدون عذر) با دادن اجر فراوان و بزرگ، برتری بخشیده است».
در واقع آنانکه مال و ثروت خود را سخاوتمندانه، در راه خدا انفاق میکنند، شجاع و مجاهد در راه خدایند. عثمان بارها اموال هنگفتی را در راه رضای خدا و اطاعت رسول او انفاق نمود و بهمین دلیل رسولخدا جدر مورد او فرمود:
«ما ضرّ عثمان ما عمل بعد الیوم».
«عثمان با این انفاق خود، از امروز هرگز زیان نخواهد دید». [۳۵۸]
عثمان مردی بود شجاع که بیمی از مرگ نداشت، با باطل به مقابله برخاست و در برابر آن تسلیم نشد و در عین حال مردی بود آرام و متین که هرگز در برابر حماقتِ نادان، آرامش و متانت خود را از کف نمیداد. [۳۵۹]
[۳۵۸] سنن التِرمذی (حدیث۳۷۸۵). [۳۵۹] جولة تاریخیة، ص۳۰۴.
قاطعیت، خصلتی بود که از ابتدا در شخصیت عثمان وجود داشته است. آن روزی که صدیق او را به اسلام دعوت کرد به او گفت: عثمان! تو مرد قاطع و خردمندی هستی و حق را از باطل تشخیص میدهی، به من بگو این بتهایی که قوم تو آنها را پرستش میکنند، چیست؟ [۳۶۰]
در سال ۲۶ بعد از هجرت، عثمان اقدام به توسعه مسجدالحرام نمود و به همین دلیل خانه و زمین اطراف را خرید، اما تعدادی از مردم قصد فروش خانه و زمین خود را نداشتند و از این کار امتناع میکردند، عثمان خانههای آنان را ویران کرد و پول خرید آن خانهها را به بیتالمال بازگردانید، چون آن مردمان به عثمان اعتراض کردند، عثمان دستور داد آنان را به زندان بیاندازند، سپس آنان را احضار نمود و به آنان گفت آرامش و گذشت، باعث شده که شما نسبت به من اینگونه رفتار کنید و دیگر به سخنان من وقعی نمیگذارید، اگر عمر این کار را با شما میکرد، جرأت اعتراض بر او را نداشتید، سپس عبدالله بن خالد بن أسید به شفاعت آنان نزد عثمان رفت و توانست رضایت او را نسبت به آنان جلب نماید. [۳۶۱]
وقوع فتنه، خود، تجلیگاه قاطعیت عثمان بود؛ او برای حمایت و حفاظت از نظام خلافت، به خواسته شورشیان مبنی بر قبول استعفا تن در نداد و در برابر آنان مقاومت نمود و اگر او در آن روز به خواسته نابخردانه شورشیان پاسخ مثبت میداد، خلافت به آلت دست آنان و دیگر دنیا طلبان آزمند تبدیل میشد و هرج و مرج سرتاسر سرزمین را فرا میگرفت، عثمان بسیار دوراندیش و خردمند بود که خواستهی آنان را رد نمود، زیرا در غیر اینصورت، بنیانگذار سنتی میشد که براساس آن، دستهای از مردم هر وقت که بخواهند میتوانند حاکم منتخب امّت را عزل کنند و خود حاکمی دیگر به جای او منصوب نمایند که در اینصورت در کشور آشوب و بلوی به راه میافتاد، افراد امّت اسلام به نزاع با هم گرفتار میآمدند و تمام توان امت را در این نزاع به هدر میدادند و آن وقت از دشمن او غافل میشدند. عثمان با فدای جان خود، کیان امّت اسلام را از خطر رهانید، جامعه را از آشوب و اختلافات شدید حفظ نمود و سکان حکومت را از دست شورشیان و غوغاسالاران دور نمود. او در آن شرایط سخت، راهی را برگزید که کمترین ضرر را به امت اسلام میرسانید، او جان عزیز و مبارک خویش را فدا کرد و با این کار پایههای نظام خلافت را پاس داشت و آن را از اضمحلال نجات داد [۳۶۲]ما در مباحث بعد به تفصیل به این رویداد خواهیم پرداخت.
[۳۶۰] صادق عرجون، عثمان بن عفّان، ص۴۷. [۳۶۱] تاریخ الطبری (۵/۲۵۰). [۳۶۲] تحقیق مواقف الصحابة من الفتنة (۱/۴۷۴).
عثمان مردی بود صبور و پرطاقت که در ماجرای فتنه، این صفت تبلور یافت، موضع او در آن واقعه، نمونه والای فداکاری یک فرد بود که در راه حفظ کیان امّت و جلوگیری از خونریزی میان مسلمانان، از خود نشان داد. عثمان میتوانست خود را از مهلکه به در برد، اما او فردی خودخواه نبود که تنها خود را ببیند و تنها به فکر خویش باشد. اما او بقای کیان جامعه را وظیفه خود میدانست و در همین راه، جان خود را فدا کرد. او میتوانست صحابه و فرزندان آنان را سپر خویش سازد و شورشیان را قتل عام نماید، اما میدانست با این کار، امت از هم میپاشد و سایه شوم تفرقه و نزاع آنان را فرا خواهد گرفت؛ بنابراین در این جریان، به خاطر رضای خداوندﻷ، صبر پیشه کرد و اعلام نمود که در برابر این پیشامد با صبری نیکو برخورد میکند و از هیچ کس بیمی به خود راه نمیدهد [۳۶۳]، او از مصادیق راستین این آیه قرآن بود که:
﴿ ٱلَّذِينَ قَالَ لَهُمُ ٱلنَّاسُ إِنَّ ٱلنَّاسَ قَدۡ جَمَعُواْ لَكُمۡ فَٱخۡشَوۡهُمۡ فَزَادَهُمۡ إِيمَٰنٗا وَقَالُواْ حَسۡبُنَا ٱللَّهُ وَنِعۡمَ ٱلۡوَكِيلُ ١٧٣ ﴾[آل عمران: ۱۷۳].
«آن کسانی که مردمان بدیشان گفتند: مردمان (قریش برای تاختن بر شما دست به دست هم دادهاند و) بر ضدّ شما گرد یکدیگر فراهم آمدهاند، پس از ایشان بترسید؛ ولی (چنین تهدید و بیمی به هراسشان نیانداخت؛ بلکه برعکس) بر ایمان ایشان افزود و گفتند: خدا ما را بس و او بهترین حامی و سرپرست است».
عثمان ایمانی راسخ به خداوند داشت، دارای روحی بزرگ و بصیرتی عمیق بود، او در دوران فتنه، از خود صبری بینظیر را نشان داد، خود را فدای امت نمود و این خصلت از بزرگترین فضایل آن حضرت محسوب میشد. [۳۶۴]
شیخ الإسلام ابن تیمیه در این رابطه چنین میگوید: عثمانسبه شدت، مردم را از خونریزی منع میکرد و در برابر همه توهینها و تجاوزات شورشیانی که قصد جان او را داشتند و خود او نیز به آن واقف بود، صبر پیشه نمود، مسلمانان آمدند و از او دفاع کردند و به وی اعلام داشتند که آن شورشیان میخواهند او را به شهادت برسانند، اما باز مسلمانان را از جنگ با آنان باز میداشت. هنگامی که به او گفتند که به مکه برود، از این کار امتناع کرد و گفت: نمیخواهم که در حرم کژروی کنم. چون به او پیشنهاد رفتن به شام را کردند، با ردِّ این پیشنهاد گفت: آیا دارالهجرۀ خود را ترک نمایم؟!
و چون به او گفتند: که با آنان بجنگد، آنرا نپذیرفت و چنین جواب داد: «آیا میخواهید من اولین نفری باشم که بعد از وفات رسولخدا جبه کشتن امت او اقدام نمودهام». بنابراین عثمان تنها راه را در صبر و مقاومت دانست تا آنکه در همین راه به قتل رسید و این صبر و استقامت از مهمترین فضایل والای او به حساب میآید. [۳۶۵]
[۳۶۳] سیر الشهداء، السحیبانی، ص۵۷ و۵۸. [۳۶۴] تحقیق مواقف الصحابه من الفتنه (۱/۴۷۲). [۳۶۵] منهاج السنّة (۳/۲۰۲ –۲۰۳).
در مورد عدل عثمان، عبیدالله بن عدی بن خیار روایت میکند که در روز فتنه، او به عثمان گفت: تو امام همه مردم هستی، اما اینان با تو این کار را میکنند، مردم پشت سر رهبر فتنهگران، عبدالرحمن بن عُدَیس بلوی، نماز میگذارند، اما من از این کار اجتناب میکنم، عثمان به عبیدالله گفت: نماز بهترین کارهایی است که مردم انجام میدهند، بنابراین هر وقت مردم بهترین کار را انجام میدادند، تو نیز با آنان باش و چون به کارهای بد و ناپسند روی آوردند از آنان دوری گزین. [۳۶۶]
ابن شبه روایت میکند که روزی عثمان از کنار خدمتکار خود که مشغول علف دادن به شتری بود رد شد، در میان علوفه چیزهایی را دید که او را ناخوش آمد، به همین دلیل گوش آن خدمتکار را کشید، بعدا از این کار خود پشیمان شد و به خدمتکار گفت: که او نیز انتقام خود را بگیرد و گوش او را بکشد، خدمتکار هر چقدر اصرار داشت که این کار را نکند، اما عثمان مکرّراً به او میگفت: که باید آن خدمتکار از او انتقام بگیرد، سرانجام خدمتکار قبول کرد و گوش عثمان را کشید، عثمان بدو گفت: گوش مرا آنقدر بکش تا به همان مقداری که دردت آمد، تا من نیز احساس درد کنم، سپس گفتند: چه خوبی است قصاصی که در دنیا و قبل از روز آخرت از انسان گرفته شود و او را از قصاص روز محشر برهاند. [۳۶۷]
[۳۶۶] صحیح البخاری، حدیث ۶۹۵. [۳۶۷] أخبار المدینة (۳/۲۳۶).
عثمان از جمله کسانی بود که بسیار عبادت میکردند. روایت میکنند که او هنگام حج و در کنار حجرالاسود، کل قرآن را در یک رکعت نماز تلاوت کرد و این کار به عادت و روش او تبدیل شده بود [۳۶۸]. همچنین ابن عمربروایت میکند که منظور آیه زیر عثمان است. [۳۶۹]
﴿ أَمَّنۡ هُوَ قَٰنِتٌ ءَانَآءَ ٱلَّيۡلِ سَاجِدٗا وَقَآئِمٗا يَحۡذَرُ ٱلۡأٓخِرَةَ وَيَرۡجُواْ رَحۡمَةَ رَبِّهِۦۗ قُلۡ هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلَّذِينَ يَعۡلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعۡلَمُونَۗ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ ٩ ﴾[الزمر: ۹].
«(آیا چنین شخص مشرکی که بیان کردیم، بهتر است) یا کسی که در اوقات شب سجدهکنان و ایستاده به طاعت و عبادت مشغول میشود و (خویشتن را) از (عذاب) آخرت به دور میدارد، و رحمت پروردگار خود را خواستار میگردد ؟ بگو: آیا کسانی که (وظیفه خود را در قبال خدا) میدانند، با کسانی که (چنین چیزی را) نمیدانند، برابر و یکسانند ؟! (هرگز). تنها خردمندان (فرق اینان را با آنان تشخیص میدهند، و از آن) پند و اندرز میگیرند».
نیز ابن عباسببیان میدارد که منظور آیه ۷۶ از سوره نحل عثمان بن عفّان میباشد. [۳۷۰]
﴿ وَضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلٗا رَّجُلَيۡنِ أَحَدُهُمَآ أَبۡكَمُ لَا يَقۡدِرُ عَلَىٰ شَيۡءٖ وَهُوَ كَلٌّ عَلَىٰ مَوۡلَىٰهُ أَيۡنَمَا يُوَجِّههُّ لَا يَأۡتِ بِخَيۡرٍ هَلۡ يَسۡتَوِي هُوَ وَمَن يَأۡمُرُ بِٱلۡعَدۡلِ وَهُوَ عَلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٖ ٧٦ ﴾[النحل: ۷۶].
«و خداوند دو مرد را مثل میزند که یکی از آنان گنگ مادرزاد است و بر انجام چیزی توانائی ندارد و سربار صاحب خود بوده و به هرجا او را بفرستد نفعی نخواهد داشت. آیا او (که گنگ و ناتوان و سربار و بیفائده است) برابر با کسی است که (زبانآور و کارکن و نانآور و سراپا خیر و برکت است و مرتّباً دیگران را) به عدل و داد میخواند و در جاده صاف و راست قرار دارد (و دارای روش پسندیده و برنامه درست در زندگی است؟)».
روایت میکنند که عثمان هر شب جمعه، قرائت قرآن را آغاز میکرد و در شب پنجشنبهی هفته بعد، آنرا به پایان میرساند. [۳۷۱]
او بیشتر روزها را روزه میبود و شب را به نماز و عبادت میگذراند. [۳۷۲]
[۳۶۸] طبقات ابن سعد (۳/۷۶) تاریخ الإسلام عهد الخلفاء، الذهبی، ص۴۷۶. [۳۶۹] تفسیر ابن کثیر (۴/۴۷). [۳۷۰] همان (۲/۵۷۹). [۳۷۱] علو الهمّة (۳/۹۳). [۳۷۲] صفة الصفوة (۱/۳۰۲).
عثمان در یکی از خطبههایش چنین گفته است: ای مردم! از خدا بترسید که ترس از او شما را منفعت است، هرکس خود را محاسبه نماید، با اعمال نیک، خود را برای روز قیامت آماده میکند و بدانها قبر خویش را روشن میسازد. انسان کوردل باید از این هراس داشته باشد که در روز قیامت کور محشور شود، حال آنکه در دنیا بینا بوده است. [۳۷۳]
نیز از او روایت کردهاند که گفت: اگر بمیرم و مرا در میان بهشت و جهنم قرار دهند، قبل از اینکه سرنوشتم را به من ابلاغ کنند و بگویند که اهل بهشتم یا از دوزخیان، از هول و ترس آن جایگاه، آرزو میکنم که به خاکستر تبدیل شوم. او هرگاه نامی از آخرت به زبان میآمد، از ترس به خود میلرزید و اشکهایش جاری میشد و آن روز را به خاطر میآورد که قبرش را شکافته و او را به دادگاه محشر میبرند. [۳۷۴]
هانی، خدمتکار عثمان، روایت میکند که هرگاه عثمان بر سر قبری میایستاد آنقدر گریه میکرد تا ریشش تر میشد و چون از علت این گریه سؤال میشد، میگفت:
رسول خدا فرمودهاند: «إنّ القَبْرَ أَوَّلُ منازلِ الآخرةِ فإن نَجَا مِنْه فما بَعْدَه أَیْسَرُمنه وإنْ لم یَنجُ منه فما بَعْدَه أَشَدُّ منه».
«قبر انسان، اولین منزلگاه سفر آخرت اوست. اگر از آنجا و عذاب آن نجات یابد، روز قیامت راحتتر بر او میگذرد، اما اگر به عذاب قبر گرفتار آید، در قیامت به عذابهایی شدیدتر از عذاب قبر دچار میشود».
نیز میگفت: رسولخدا جدر مورد قبر فرمودند:
«والله ما رأیت منظرا إلا والقبر أفظع منه».
«که قبر زشتترین چیزی است که انسان دیده است».
همچنین میگفت: رسولخدا جچون از کفن و دفن مسلمانان فارغ میشدند بر قبر او میایستادند و میفرمودند:
«اِسْتَغْفِروا لأَخیکم و سَلُوا له بالتَّثْبیت فإنّه الآنَ یُسْأَلُ» [۳۷۵].
«برای برادرتان که در این قبر خفته است از خداوند طلب عفو و بخشایش کنید و از خدا بخواهید که او را بر ایمان ثابت قدم گرداند؛ زیرا که او الآن مورد بازخواست و محاسبه قرار گرفته است».
این شیوهی عثمان در یاد خداوند و ترس از اوست که عثمان با این نگرش زیست و با همین بینش رخت از جهان فروبست، بینشی که ما مسلمانان به شدت به آن نیازمندیم تا نفسهای مردهمان از نو جان گیرند و تواناییهای خفتهمان بار دیگر به کار افتند.
[۳۷۳] صحیح التوثیق، ۱۰۷. [۳۷۴] نظام الحکم فی عهد الخلفاء الراشدین، ۲۰۵. [۳۷۵] فضائل الصحابة (حدیث ۷۷۳).
اگر عثمان بن عفان به داشتن ثروت و مال فراوان شهرت داشت اما او با وجود آن همه ثروت، فردی بود زاهدمنش که به متاع دنیا وقعی نمیگذاشت. به عنوان نمونه، حمیدبن نعیم روایت میکند که روزی عمر و عثمانببه ضیافتی دعوت شدند، چون از آنجا بیرون آمدند، عثمان گفت: در آنجا غذاهایی را دیدیم که آرزو میکردم بدانجا نمیرفتیم، عمر گفت: چرا؟ او گفت: زیرا میترسم این ضیافت و غذاهای آن به خاطر فخر و مباهات بوده باشد. [۳۷۶]
این در واقع شناخت عثمان از چارچوب سخاوت و بخشش در اسلام است؛ زیرا در اسلام بخشش و سخاوت نباید در جهت فخر و مباهات باشد، بلکه باید در عین تواضع و اجتناب از اسراف و یا هر نوع تکبّری صورت گیرد، تنها برای سپاس خداوند بزرگ و به شکرانه نعمتهای او انجام گیرد. [۳۷۷]
همچنین امام احمد از میمون بن مهران روایت میکند که همدانی گوید: روزی امیرمؤمنان عثمان را دیدم سوار بر استری که خدمتکار او، نائل، بدنبال او حرکت میکند [۳۷۸]. همچنین باز امام احمد از همدانی نقل میکند که او روزی امیر مؤمنان، عثمان را تنها در مسجد یافت که ملحفهای بر روی خود انداخته و به خواب رفته بود. [۳۷۹]
نیز شرحبیل بن مسلم روایت میکند که عثمان عادت داشت به مردم غذاهای خوب بدهد اما خود، در خانه، سرکه و روغن تناول میکرد. [۳۸۰]
این نمونهها بیانگر میزان زهد امیرمؤمنان عثمان میباشد. تعجب برانگیز نیست اگر فردی که ثروت متوسطی دارد، زاهد باشد بلکه، تعجبّ آنجا است که آن فرد متموّل و ثروتمند باشد و زهد پیشه نماید، زیرا ثروت فراوان و نعمت زیاد، فرد را به سمت لذتها و خوشیها سوق میدهد، حالا اگر فرد ثروتمند باشد و بخواهد که زهد پیشه نماید باید از معرفت و شناخت بالایی نسبت به ایمان به خدا و ترس از او برخوردار باشد، به نحویکه این معرفت بر قلب و جان او استیلا پیدا کند و همهی وجود او را فرا گیرد تا آنجا که دنیا را حقیر و بیارزش ببیند و آخرت را عظیم و با ارزش؛ عثمان نیز چنین بود؛ او که از ثروتمندترین صحابه بود، توانست با قدرت ایمان، بر امیال و خواهشهای خود فائق آید و به بزرگترین زاهدان تبدیل شود، او توانست خود را نمونهای والا برای ثروتمندان سازد و به آنان اثبات کند که میتوان هم ثروتمند بود و هم زاهد و در کنار اموال و ثروتهای فراوان و لذّتها و خوشیهای متنوع، زاهدمنش بود و از آنها صرفنظر نمود. [۳۸۱]
[۳۷۶] إمام أحمد، الزهد، ۱۲۶. [۳۷۷] التاریخ الإسلامی (۱۷ و۱۸/۴۸). [۳۷۸] الزهد، ۱۲۷. [۳۷۹] الزهد، ۱۲۷. [۳۸۰] همان، ۱۲۹. [۳۸۱] التاریخ الإسلامی (۱۷ و۱۸/۴۹).
عثمان تا آنجا که میتوانست با دست و زبان و قلب خویش پروردگار را سپاس میگفت و او را شاکر بود. از او روایت کردهاند که به تعقیب قومی طغیانگر رهسپار شد، چون به محل اقامت آنان رسید، دید که آنان پیشتر گریختهاند، او هم به شکرانه اینکه سبب ذلت و خواری مسلمانی نشده است، بردهای را آزاد نمود. [۳۸۲]
[۳۸۲] علوّ الهمّة (۵/۴۸۱).
ذیالنورین مردی بود مهربان و رئوف که در مقام خلافت، همیشه جویای احوال مردم و مشکلات آنان میشد، در مورد آنانیکه نزد ایشان حضور نداشتند سؤال مینمودند و به حضار و همراهان خویش محبّت میورزیدند. امام احمد از موسی بن طلحه روایت میکند که روزی به مسجد رفتم، دیدم عثمان بر منبر نشسته و از مردم احوال و وضعیت معیشتشان را سؤال میکند. [۳۸۳]
همچنین ابن سعد از او روایت میکند که روز جمعه، عثمان، دو لباس زرد بر تن کرده و عازم مسجد شد، چون بر منبر نشست، مؤذن اذان گفت، سپس ایشان به پرسوجو از احوال مردم و مسافران و بیماران آنان پرداخت. [۳۸۴]
عثمان به امور مردم اهتمام میورزید و به همین خاطر با آنان و بویژه نیازمندان ارتباط داشت. او از بدو تولد نوزادان، برای آنان سهمی از بیتالمال درنظر میگرفتند و به والدین آنان پرداخت میشد. [۳۸۵]
عروه بن زبیر در این خصوص چنین روایت میکند: من دوران خلافت عثمان را درک کردم، در آن زمان همهی مسلمانان از بیتالمال، صاحب سهمی بودند که به آنان داده میشد. [۳۸۶]
[۳۸۳] فضائل الصحابة (حدیث ۸۱۲). [۳۸۴] طبقات ابن سعد (۳/۵۹). [۳۸۵] تحقیق مواقف الصحابه من الفتنة (۱/۳۹۶). [۳۸۶] المصنّف فی الحدیث، ابن شیبة (۳/۱۰۲۳).
تعیین حدود و اختیارات عبارت است از تقسیم وظایف یک کار بین کارگزاران آن، به نحویکه هر یک وظیفه خود را بدانند و بدون هیچ نوع قصور و یا خارج شدن از چارچوب وظیفه خود، آنرا انجام دهند. این کار، سنتی است بشری و الهی که رسولخدا جو خلفای بعد از او نیز آنرا در دولت خود رعایت میکردند. در دوران خلافت عثمانسنیز براساس این اصل، وظایف و کارهای مهمی چون قضا، امور بیتالمال، لشکر و امارت ولایات میان مسلمانان تقسیم شد که خود، بیانگر رهبریّت عالمانه عثمان در دوران خلافت خویش است؛ بدون شک این تقسیم وظایف و مشاغل از مهمترین عوامل موفقیت دولت خلفای راشدین در تمامی زمینهها بود. [۳۸۷]
[۳۸۷] الکفاءة الإداریّة، ۱۱۷.
احترام گذاشتن به شایستگان امت، به کار گماشتن آنان در مشاغل و کارهایی که توان انجام آنها را دارند، ضایع نکردن حق و حقوق آنان و استفاده بهینه از استعدادها و تواناییهای آنان، از جمله عواملی هستند که مسلمانانِ نخستین با مدنظر قراردادن آنها به آن مجد و عظمت خود دست یافتند. [۳۸۸]
این صفت در عثمان، آن زمان تبلور یافت که در تدوین و جمعآوری قرآن، از تواناییهای زید بن ثابت و شورای تدوین قرآن به نحو احسن سود جست.
اینها برخی از صفاتی بود که در عثمان مشاهده شد، که همه اینها باید بعنوان ملاکی برای تبعیت رهبران مسلمانان و مردم عوام قرار داده شوند، و باید کسانی که میخواهند از پیامبر و از خلفای راشدین پیروی نمایند آنها را مد نظر قرار دهند.
رهبران و کارگزاران امّت باید در شناخت صفات و ویژگیهای خلفای راشدین و تبعیّت از آنها تلاش نمایند و به این خصایل نیکو و والای آنان دست یابند؛ زیرا تنها با تبعیت از راه و روش آنان است که میتوان امّت را با گامهایی استوار، به سوی اهداف او پیش برد.
باید این اصل را باور کرد که برای حاکم نمودن شریعت میبایست رهبرانی را تربیت کرد که ایمان در تمام وجودشان ریشه دوانیده و میوههای آنان در گفتار و کردارشان تبلور یافته و در همهی احوال و اوضاع ترس از خدا را معیار کار خویش قرار دهند، آنگاه میتوان امیدوار بود که چنین رهبرانی در راه حاکمیت شریعت خداوند گام بردارند و تمام تلاش خود را صرف بارور کردن استعدادها و تواناییهای افراد امّت و هدایت آنان نمایند.
حکومت این مردان، هم در روح و هم در کالبد خویش، اسلام را اصل قرار داد و در راه آن حرکت کردند، حکومتی که هم و غم خویش را مصروف دین و مردم میکند و تلاش مینماید مشکلات و موانع پیش روی امّت را از سر راه بردارد.
[۳۸۸] همان، ۱۵۷.
این فصل در برگیرنده دو گفتار زیر میباشد:
گفتار اول: سیاستهای مالی عثمانس
گفتار دوم: سیاستهای قضایی عثمانسو مهمترین اجتهادات و فتاوای او
هنگامی که ذیالنورین به مقام خلافت انتخاب شد، در سیاستهای مالی عمر هیچگونه تغییری ایجاد ننمود، اما برخلاف عمر، به مسلمانان این اجازه را داد که بتوانند به اندوختن ثروت، ساختن عمارت و مالکیت زمینهای وسیع مبادرت ورزند.
در دوران خلافت ایشان، از سختگیریهای عمر که از ثروتاندوزی مسلمانان ممانعت میکردند، کاسته شد و مسلمانان در رفاه بیشتری نسبت به دوران خلافت عمر، به سر میبردند. [۳۸۹]
[۳۸۹] مبادیء الإقتصاد الإسلامی، سعاد ابراهیم صالح، ۲۱۷.
عثمان در نامههایی که به والیان، کارگزاران خراج و عامه مردم نوشت، راه و روش حکومت خویش وسیاستهای کلّی آنرا اعلام نمود که ما در مباحث مربوطه به طور مفصّل به آنها پرداختیم؛ به طور کلّی، این سیاستها بر مبادی و اصول زیر بنیان گذاشته شده بود:
• اجرای سیاستهای کلّی شریعت در امور مالی و اقتصادی
• متضرّر نشدن مالیات دهندگان
• گرفتن مالیات از صاحبان مال و ثروت
• پرداخت حق و سهم مردم از بیتالمال
• گرفتن جزیه از اهل ذمه و اجتناب از ظلم و ستم نسبت به آنان و ضایع شدن حقوقشان
• امانتدار و وفادار بودن کارگزاران دولت
• پیشگیری از هر نوع انحراف در جامعه که به دلیل رفاه و ثروت، امکان بروز آن وجود دارد. [۳۹۰]
حال به طور مفصل، به هر یک از این اصول و مبادی میپردازیم:
[۳۹۰] قطب ابراهیم، السیاسة المالیّة لعثمان، ۶۱.
بدون شک عثمان بن عفّان در این حیطه، تمام تلاش خود را صرف اجرای سیاستهای کلی شریعت در زمینه امور مالی و اقتصادی مینمود؛ زیرا مردم به این شرط به او بیعت کردند که او بر اساس قرآن، سنت و شیوه ابوبکر و عمر رفتار نماید، اگر ابوبکر بر اساس قرآن و سنت عمل نمود، عمر، در چارچوب دین، به ایجاد تغییرات و تحوّلات، تدوین اصول و موازین و افزایش منابع درآمد و موارد هزینه اقدام کرد؛ عثمان نیز راه و روش آنان را در پیش گرفت، در مسایلی که میتوانست خود اجتهاد نماید، به این کار دست میزد، قوانین شریعت را در مسایل مالی و اقتصادی پیاده مینمود، بر نحوهی پرداخت زکات به بیتالمال و تقسیم آن میان افراد مستحق نظارت میکرد، در این دولت اهل ذمه با پرداخت جزیه خویش به بیتالمال در کنف حمایت خلیفه قرار میگرفتند و آنان را از امکانات و خدمات دولت بهرهمند میکرد.
در دولت عثمان، همانند دولت خلفای پیشین، مجاهدان، یک پنجم غنایم خود را به بیتالمال ارسال میکردند و دولت نیز آنها را میان ایتام، مساکین و فقراء، مسافران و... تقسیم مینمود کما اینکه قرآن، در این خصوص، چنین فرموده است:
﴿ ۞وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا غَنِمۡتُم مِّن شَيۡءٖ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ إِن كُنتُمۡ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ وَمَآ أَنزَلۡنَا عَلَىٰ عَبۡدِنَا يَوۡمَ ٱلۡفُرۡقَانِ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ ٤١ ﴾[الأنفال: ۴۱].
«(ای مسلمانان!) بدانید که همه غنائمی را که فراچنگ میآورید، یک پنجم آن متعلّق به خدا و پیغمبر و خویشاوندان (پیغمبر) و یتیمان و مستمندان و واماندگان در راه است. (سهم خدا و رسول به مصالح عامّهای اختصاص دارد که پیغمبر در زمان حیات خود مقرّر میدارد یا پیشوای مؤمنان بعد از او معیّن مینماید. بقیّه یک پنجم هم صرف افراد مذکور میشود. چهار پنجم باقیمانده نیز میان رزمندگان حاضر در صحنه تقسیم میگردد. باید به این دستور عمل شود) اگر به خدا و بدانچه بر بنده خود در روز جدائی (کفر از ایمان، یعنی در جنگ بدر؛ روز هفدهم ماه رمضان سال دوم هجری) نازل کردیم ایمان دارید. روزی که دو گروه (مؤمنان و کافران) رویاروی شدند (و با هم جنگیدند، و گروه اندک مؤمنان، بر جمع کثیر کافران، در پرتو مدد الهی پیروز شدند) و خدا بر هر چیزی توانا است».
امتیاز دولت خلفای راشدین نسبت به دیگر حکومتها، ارتباط تنگاتنگ آنها با شریعت و پایبندی به تعلیم و دستورات آن بود، دولت خلفای راشدین، سیاستهای مالی و اقتصادی خود را براساس یک چیز اجرا مینمود و آن عبارت بود از نشر شریعت و به اهتزاز درآوردن پرچم اسلام در سرتاسر دنیا و حفظ خیر و مصالح امّت.
اسلام با هر نوع اسراف و تبذیر مخالفت کرده و انزجار خود را از آنان اعلام نموده است و امّت را از برگزیدن افراد نادان و نابخرد به عنوان متوالیان بیتالمال برحذر میدارد؛ در واقع این سیاست از یک طرف قشر مستضعف و آسیبپذیر را تحت پوشش قرار میدهد و دیگر درآمدهای بیتالمال را از راههای حرام دور نگه میدارد و آنرا حفظ میکند، زیرا خداوندﻷهیچ خیر و برکتی را در مال حرام قرار نداده است.
عثمان بن عفّان در نامه خود به والیان و کارگزاران امر مالیات، اعلام داشته است که نباید این امر، وظیفه نخست آنان را که مراقبت و رعایت احوال مردم است، تحت تأثیر قرار دهد، زیرا جمعآوری خراج و مالیات، یکی از وظایف دولت نسبت به مردم است و نباید بر دیگر وظایف حکومت مقدّم شود. [۳۹۱]
فقها با شناخت این بینش نبوی و راشدی، به استنباط وظایف و واجبات حکومت در قبال مردم پرداختهاند که عبارتند از:
ماوردی در این رابطه چنین میگوید: حکومت را در قبال رعیت خویش، ده وظیفه است:
نخست: حفظ و صیانت از دین؛ اصول آن و چیزی که اجماع سَلَف صالح بر آن صورت گرفته.
دوم: حلّ و فصل اختلافات و مشاجرات میان مردم بر اساس عدل و انصاف تا ستمکاری نتواند بر مظلومی چیره شود.
سوم: حفاظت از شهرها، روستاها و راهها و حفظ امنیت، تا مردم بتواند به کسب معاش حلال و مسافرت در اقصی نقاط بلاد اسلامی بپردازند.
چهارم: اجرای حدود و احکام شریعت اسلام تا از ارتکاب محرّمات و حیف و میل شدن بیتالمال ممانعت به عمل آید.
پنجم: حفاظت از مرزها و دفاع از امت در برابر خطر حمله دشمنان و حفظ جان و مال و ناموس آنان.
ششم: جهاد با دشمنان اسلام آنهم بعد از مرحله دعوت تا کسی یا مسلمان شود و یا به عنوان ذمی تحت حکومت اسلامی درآید و تا دین اسلام بر دیگر ادیان و مکاتب غالب آید.
هفتم: جمعآوری خراج و مالیات و صدقات و زکات بدون ایجاد رعب و وحشت در میان مردم و تحت فشار قرار دادن آنان.
هشتم: پرداخت بهنگام سهم مردم از بیتالمال، بدون اعمال هیچ نوع اسراف و یا مضایقهای نسبت به بیتالمال و هزینه آن.
نهم: سپردنِ کارها و مسئولیتهای مهم به افراد شایسته و متعهد تا کارها با موفقیت انجام گیرند و ثروت امت نیز در راه درست صرف گردد.
دهم: حاکم باید به طور مستقیم به نظارت بر امور دین و مملکت بپردازد واز غفلت ورزیدن نسبت به آنها و تفویض آنها به دیگران بپرهیزد. [۳۹۲]
به طور خلاصه، باید دانست که وظایف حاکم بر دو چیز بنیان نهاده شده است:
نخست صیانت از دین و دوم حفظ مصالح و منافع دنیوی مردم و مملکت [۳۹۳]. حال اگر دانشمندی چون ماوردی به تعیین اختیارات و وظایف حاکم و حکومت پرداخته است، در واقع هرچند او و یا دیگر علما، صاحبِ علم فراوان و بینش وسیعی نسبت به این قضایا باشند، باز هم این آراء و عقاید را براساس شرایط خاصّ زمان خویش مطرح نمودهاند و نمیتوانند فراگیر و دربرگیرندهی همهی وظایف و حقوق حکومت و امّت نسبت به هم باشند. [۳۹۴]
همانطور که بیان شد، وظایف حکومت باید براساس دو رکن صیانت از دین و حفظ مصالح و منافع دنیوی مردم و مملکت باشد و میبایست شوراها و انجمنهای علما و فرزانگان امّت به تطبیق آنها با نیازها و شرایط زمان خود بپردازند. [۳۹۵]
این وظایف و حقوقی را که علما و فقها بیان داشتهاند، قابل تغییر و مطابقت با تحولات و شرایط زمان است و این تغییرات هیچگونه منافاتی با قرآن و احکام شریعت ندارند. [۳۹۶]
[۳۹۱] السیاسة المالیة لعثمان، ۶۲. [۳۹۲] الأحکام السلطانیة و الولایات الدینیّة، ۱۶ و۱۷. [۳۹۳] مقدّمة ابن خلدون، ۱۹۱. [۳۹۴] الخلافة بین التنظیر و التطبیق، محمد المَرْداوی، ۶۶. [۳۹۵] همان، ۶۷. [۳۹۶] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۶۳.
کارگزاران امر مالیات، از طرف دولت مأمور استیفای حقوق بیتالمال میباشند، حال اگر آنان در این کار خویش، براساس حقّ، مالیات مردم را جمعآوری کنند، به وظیفه خود به نحو مطلوب عمل کردهاند. اما اگر در جریان این کار، بر مردم فشار آورند و بر آنان سخت گیرند، در آن صورت در حق آنان ستم روا داشته و آنان را متحمّل ضرر و زیان نمودهاند؛ رسولخدا جبه کارگزاران خویش دستور میدادند که در جمعآوری مالیات راه مبالغه و افراط را در پیش نگیرند و از گرفتن مالیات در بهترین محصولات کشاورزان چشمپوشی نمایند. [۳۹۷]
[۳۹۷] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۶۴.
پرداختهای حکومت از بیتالمال به مردم یا به صورت مستقیم انجام میگیرد که با پرداخت زکات به افراد مستحق یا دیگر قوانین مربوط به پرداخت مزایا و پاداشها صورت میگیرد و یا به صورت غیرمستقیم، که در ارائه خدمات عمومی دولت به مردم تبلور مییابد.
در هر دو روش، باید در پرداختها، جانب حق و عدالت رعایت شود، به عنوان مثال در پرداختهای مستقیم نباید از چارچوب قوانین خارج شده و در آنها تبعیضی نسبت به مردم قائل شد، به نحویکه عدهای را بدون هیچ دلیل خاصی از این پرداختها محروم نمود، از طرفی دیگر این پرداختها باید بهنگام و در موعد مقرّر خود صورت گیرد. این قبیل مشکلات ممکن است یا به دلیل عملکرد ضعیف دستگاههای ذیربط بروز نماید و یا وجود موانعی بر سر راه ارتباط مداوم میان مردم با مسئولان مربوطه، باعث ایجاد چنین مشکلاتی شود، که در مورد پرداختهای غیرمستقیم نیز باید این نکته را در نظر داشت که خدمات عمومی دولت نباید در راستای منافع فرد یا افرادخاصی ارائه شوند، بلکه منافع این خدمات میبایست متعلق به همه مردم باشد. [۳۹۸]
[۳۹۸] همان، ۶۶.
هیچ مسئولی حق ندارد نسبت به اهل کتابی که جزیه خود را پرداخت نمودهاند، ستمی روا دارد؛ زیرا آنان در حکومت اسلامی سکنی گزیده و تا زمانیکه جزیه خویش را پرداخت کنند، از حمایت دولت برخوردار میباشند. رسولخدا جبه کارگزاران خود سفارش میفرمودند که نسبت به اهل ذمه، جانب حق و عدالت را در نظر داشته باشند، ایشان هنگامیکه عبدالله بن ارقم را مسئول جمعآوری جزیه نمود به او چنین سفارش کردند:
«ألا من ظلم معاهدًا أو كلفه فوق طاقته أو انتقصه أو أخذ منه شیئًا بغیر طیب نفسه فأنا حجیجه یوم القیامة».
«خبردار! هر کس در حقّ اهل ذمه ستمی نماید یا بیش از توان و استطاعت آنان از ایشان جزیه بگیرد و یا چیزی را به زور و برخلاف میل و رضایت صاحب آن از ایشان تصاحب کند، بداند که من در روز قیامت از ستم او به نزد پروردگار شکایت خواهم برد». [۳۹۹]
با استناد به این سفارشات بود که عمر فاروقسدر وصیتنامهی خود به خلیفه بعد از خویش چنین گفته است: به خلیفه بعد از خود سفارش میکنم که در حق اهل ذمه، خیرخواه و به عهد و پیمان خود با آنان پایبند باشد، در هنگام کارزار با دشمنان، آنان را سپر خود در مقابل دشمنان نسازد و بیش از توان و استطاعاتشان بر آنان فشار نیاورد. [۴۰۰]
هرگاه کارگزاران جزیه، اهل ذمه را مورد اذیّت و فشار قرار دهند و جزیهای ورای توان آنان بر ایشان وضع نماید یا از پیرمردی مسن که در فقر گرفتار آمده و توان کار کردن را ندارد، جزیه اخذ کنند و یا از اهل ذمه که مسلمان شده است، جزیهای بگیرند، در این صورت این کارگزاران مرتکب ظلم و ستم شدهاند و این همان چیزی است که عثمان، با استناد به آموزههای رسولخدا ج، کارگزاران خود را از آنها منع مینمود. [۴۰۱]
همچنین اهل ذمه که بر زمینهای خراج مشغول کشت و زرع میباشند، علاوه بر جزیه، میبایست خراج آن زمینها را پرداخت نمایند، زیرا این زمینها و باغها بمثابه غنایم فتوحات حکومت اسلامی میباشند، اما باید در نظر داشت که کارگزاران امور خراج باید در تعیین میزان خراج، جانب حق را مراعات نمایند و این کار در صورتی ممکن است که کارگزاران چند معیار مهم را در نظر داشته باشند و براساس آنها، میزان و مبلغ خراج را مشخص کنند. این معیارها عبارتند از:
• در نظر داشتن کیفیت و مرغوبیت خاک و زمین که طبیعتاً در کیفیت و میزان محصولات تأثیرگذار است.
• درنظر داشتن نوع محصول، زیرا برخی از محصولات، اعم از حبوبات و میوهجات، در بازار به قیمت خوبی به فروش میرسند، حال آنکه برخی دیگر از محصولات، از قیمت چندانی برخوردار نیستند.
• در نظر گرفتن نحوه آبیاری زمین و محصولات، زیرا طبیعتاً خراج زمینی که تنها با آب باران و نهرها آبیاری میشود با خراج زمینی که از طریق چاه و پمپ به آن آب رسانیده میشود، تفاوت دارد.
• نباید در وضع مبلغ خراج، تنها این نکته را در نظر داشت که باید حداکثر میزان خراج را وضع و آن را از خراجگذار گرفت، بلکه باید مقداری از میزان خراج را به خراجگذار بخشید تا در روز مبادا و هنگام وقوع مصایب و خشکسالیها از آن استفاده کند. [۴۰۲]
در کنار تمام این مطالب، این اصل را نباید از یاد برد که هرگاه مسلمانان و حکومت آنان با اهل ذمّه، پیمان و قراردادی را منعقد نمودند باید به عهد و پیمان خود وفادار بمانند، از جمله این پیمانها، مفاد و شروط تعیین میزان جزیه و خراج است که حکومت باید بدان پایبند باشد، زیرا در اسلام است که هرگاه مسلمانان، عهد و پیمانی بستند، باید بدان وفادار بمانند و از خیانت در آن اجتناب ورزند. [۴۰۳]
[۳۹۹] المنتخب من السنّة، ۲۶۱. [۴۰۰] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۶۷. [۴۰۱] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۶۷. [۴۰۲] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۶۷. [۴۰۳] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۶۷.
در قرآن کریم، ایتام مستمند و فقیر از مستحقین دریافت زکات میباشند:
﴿ ۞إِنَّمَا ٱلصَّدَقَٰتُ لِلۡفُقَرَآءِ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱلۡعَٰمِلِينَ عَلَيۡهَا وَٱلۡمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمۡ وَفِي ٱلرِّقَابِ وَٱلۡغَٰرِمِينَ وَفِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِۖ فَرِيضَةٗ مِّنَ ٱللَّهِۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ ٦٠ ﴾[التوبة: ۶۰].
«زکات مخصوص مستمندان، بیچارگان، گردآورندگان آن، کسانی که جلب محبّتشان (برای پذیرش اسلام و سودگرفتن از خدمت و یاریشان به اسلام چشم داشته) میشود، (آزادی) بندگان، (پرداخت بدهی) بدهکاران، (صرف) در راه (تقویت آئین) خدا، و واماندگان در راه (و مسافران درمانده و دورافتاده از مال و منال و خانه و کاشانه) میباشد. این یک فریضه مهمّ الهی است (که جهت مصلحت بندگان خدا مقرّر شده است) و خدا دانا (به مصالح آفریدگان) و حکیم (در وضع قوانین) است».
همچنین براساس دستور قرآن، آنان را از خمس غنایم سهم و بهرهای است:
﴿ ۞وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا غَنِمۡتُم مِّن شَيۡءٖ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ إِن كُنتُمۡ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ وَمَآ أَنزَلۡنَا عَلَىٰ عَبۡدِنَا يَوۡمَ ٱلۡفُرۡقَانِ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ ٤١ ﴾[الأنفال: ۴۱].
«(ای مسلمانان!) بدانید که همه غنائمی را که فراچنگ میآورید، یک پنجم آن متعلّق به خدا و پیغمبر و خویشاوندان (پیغمبر) و یتیمان و مستمندان و واماندگان در راه است. (سهم خدا و رسول به مصالح عامّهای اختصاص دارد که پیغمبر در زمان حیات خود مقرّر میدارد یا پیشوای مؤمنان بعد از او معیّن مینماید. بقیّه یک پنجم هم صرف افراد مذکور میشود. چهار پنجم باقیمانده نیز میان رزمندگان حاضر در صحنه تقسیم میگردد. باید به این دستور عمل شود) اگر به خدا و بدانچه بر بنده خود در روز جدائی (کفر از ایمان، یعنی در جنگ بدر، روز هفدهم ماه رمضان سال دوم هجری) نازل کردیم ایمان دارید. روزی که دو گروه (مؤمنان و کافران) رویاروی شدند (و با هم جنگیدند، و گروه اندک مؤمنان، بر جمع کثیر کافران، در پرتو مدد الهی پیروز شدند) و خدا بر هر چیزی توانا است».
از طرفی دیگر، مسئولان بیتالمال، مؤظفاند که به آن همه کودکان و به ویژه کودکان بیسرپرست، مبلغی را پرداخت نمایند. در مورد ایتامی که ثروتمند میباشند، باید در نظر داشت که زکات اموال آنان باید پرداخت شود، اما قیّم آنان میبایست در تعیین میزان زکات، کاملاً جانب حق و عدالت را رعایت کند تا از هر نوع ظلم و ستمی در حق مال و ثروت آن ایتام پرهیز شود. [۴۰۴]
[۴۰۴] السیاسة المالیّة لعثمان بن عفّان، ۶۸.
خداوند در قرآن میفرماید:
﴿ ۞إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا وَإِذَا حَكَمۡتُم بَيۡنَ ٱلنَّاسِ أَن تَحۡكُمُواْ بِٱلۡعَدۡلِۚ إِنَّ ٱللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِۦٓۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ سَمِيعَۢا بَصِيرٗا ٥٨ ﴾[النساء: ۵۸].
«بیگمان خداوند به شما (مؤمنان) دستور میدهد که امانتها را (اعم از آنچه خدا شما را در آن امین شمرده، و چه چیزهائی که مردم آنها را به دست شما سپرده و شما را در آنها امین دانستهاند) به صاحبان امانت برسانید، و هنگامی که در میان مردم به داوری نشستید این که دادگرانه داوری کنید. (این اندرز خدا است و آن را آویزه گوش خود سازید و بدانید که) خداوند شما را به بهترین اندرز پند میدهد (و شما را به انجام نیکیها میخواند). بیگمان خداوند دائماً شنوای (سخنان و) بینا (ی کردارتان) بوده و میباشد (و میداند چه کسی در امانت خیانت روا میدارد یا نمیدارد، و چه کسی دادگری میکند یا نمیکند)».
نیز در جای دیگری از قرآن میفرماید:
﴿ وَٱلَّذِينَ هُمۡ لِأَمَٰنَٰتِهِمۡ وَعَهۡدِهِمۡ رَٰعُونَ ٨ ﴾[المؤمنون: ۸].
«و کسانیند که در امانتداری خویش امین و در عهد خود بر سر پیمانند».
عثمان بن عفّان، با استناد به آیات قرآن و احادیث رسولخدا جهمیشه کارگزاران امر خراج را به امانتدار بودن توصیه میفرمود، زیرا این خصوصیت لازمه فعالیت در امور بیتالمال میباشد و اگر این خصوصیت از میان کارگزاران رخت بربندد، آنگاه، شاهدِ اجحاف در حقِّ مردم شده و رابطهی مردم و دولت را خدشهدار مینماید.
عثمانسهمچنین، کارگزاران خویش را به وفادار و متعهّد بودن نسبت به همهی مسئولیتها، چون گرفتن همه حق و حقوق بیتالمال از مردم، ظلم ننمودن نسبت به مردم با اجتناب از بالا بردن ناعادلانه نرخ خراج و مالیات، رفتار نیک و همراه با رأفت نسبت به اهل ذمّه و اجرای همهی شروط صلح فی ما بین آنان و دولت، مانند پرداخت جزیه و خراج، بدون هر نوع احجاف و یا ایجاد تغییرات یک طرفه و ناعادلانه در این شروط، امر میکرد. [۴۰۵]
[۴۰۵] همان، ۶۹.
عثمان ذی النورین هرگز امت را به حال خود رها ننمود و همیشه آنان را از گرفتار شدن در دام لذّتها و نعمتهای دنیا برحذر میداشت. او به مردم اعلام نمود که اگر غرق در ثروت شوند، با زنان ممالک دیگر ازدواج کنند و از آنان صاحب فرزند شوند و از فهم و درک غیرعربها نسبت به قرآن تبعیت نمایند، دچار افکار و اعمال بدعتآمیز خواهند شد. [۴۰۶]
او تأثیر ثروت و رفاه در منحرف کردن صاحب آن و سرگرم کردن آنان به فساد و کسب لذّتها را میدانست و بیم آن داشت که آنان فریب دنیا را خورند. [۴۰۷]
و مصداق این آیه شوند:
﴿ وَإِذَآ أَرَدۡنَآ أَن نُّهۡلِكَ قَرۡيَةً أَمَرۡنَا مُتۡرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيۡهَا ٱلۡقَوۡلُ فَدَمَّرۡنَٰهَا تَدۡمِيرٗا ١٦ ﴾[الإسراء: ۱۶].
«هرگاه بخواهیم شهر و دیاری را نابود گردانیم، افراد دارا و خوشگذران و شهوتران آنجا را سردار و چیره میگردانیم، و آنان در آن شهر و دیار به فسق و فجور میپردازند (و به مخالفت با دستورات الهی برمیخیزند)، پس فرمان (وقوع عذاب) بر آنجا واجب و قطعی میگردد و آن گاه آن مکان را سخت درهم میکوبیم (و ساکنانش را هلاک میگردانیم)».
[۴۰۶] تاریخ الطبری (۵/۲۴۵). [۴۰۷] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۷۰.
سیاستهای مالی که عثمانسآنها را به امّت اعلام نمود، کم و بیش همان سیاستهای مالی عمر بن خطّابسبود؛ عمر هنگامی که به مقام خلافت رسید، اعلام نمود که او متعهد است بیتالمال را به حق و عادلانه از مردم خواهد گرفت و آنرا تنها در راه حق و بر ضدِّ باطل صرف کند. [۴۰۸]
در واقع شباهت سیاستهای مالی این دو مرد بزرگ را باید در یک چیز جستجو کرد و آن سیراب شدن آندو از چشمه گوارای اسلام و فهم صحیح اصول و قواعد آن است. [۴۰۹]
[۴۰۸] السیاسة المالیّة لعمر بن الخطّاب، قطب إبراهیم محمد، ۲۳. [۴۰۹] السیاسة المالیّة لعثمان بن عفّان، ۷۶.
عثمان، در مورد زکات، خطاب به مردم چنین گفت: «ماه پرداخت زکات فرا رسیده است، هرکس به دیگری بدهی دارد، آنرا بازپس دهد تا زکات اموال خویش را پرداخت نماید. هر کس را استطاعت مالی نیست، زکات از او ستانده نمیشود، مگر آنکه خود او، بخواهد داوطلبانه از مال خویش صدقهای پرداخت کند و هر کس، در ماههای قبل، زکات اموال خویش را داده است، تا سال بعد و فرا رسیدن همان ماه که زکاتش را در آن پرداخت نموده، زکاتی از او دریافت نمیشود». ابراهیم بن سعد این ماه را ماه رمضان میدانست. [۴۱۰]
اما ابوعبید در کتاب خود، الأموال، بیان میدارد که ماه مورد نظر عثمان، ماه محرّم بود [۴۱۱]. به این ترتیب عثمان، ارکان دیدگاه خویش، نسبت به زکات را بیان کرده است که عبارتند از:
الف: تعیین مبدأ سالیانه بعنوان شرط در پرداخت زکات، جز زکات محصولات کشاورزی، سپری شدن یک سال کامل از زمان پرداخت آن است. عثمان در خطبه خویش، بر همین نکته تأکید نموده و چنین گفته است: «هر کس زکات اموال خویش را داده است، تا سال بعد و فرا رسیدن همان ماهی که زکاتش را در آن پرداخت نموده، از او زکاتی دریافت نمیشود».
ب: براساس گفته ابوعبید، مبنای سال مالی در حکومت خویش را سال هجری و ماه محرم، قرار داد، این نکته مبین آن است که مسلمانان باید بعد از سپری شدن یک سال کامل هجری، زکات اموال خویش را که به حدّ نصاب رسیده است، در ماه اول سال هجری پرداخت نمایند.
ج: عثمان، مردم را فرا میخواند تا با پرداخت دیون و بدهیهای خود، میزان درست مال خود را حساب کنند تا ببیند به حد نصاب زکات رسیده است یا خیر. در واقع عثمان با این کار، مردم را تشویق میکند که با پرداخت دیون خویش، به پیمان خود با طلبکاران وفادار باشند و در عین حال، کار حساب و کتاب ثروت و مایملک او به سهولت صورت گیرد و از هر نوع ابهام در بدهیها و حساب و کتاب داراییهای مردم اجتناب شود.
د: همچنین عثمان در خطبه خود اعلام مینماید که هرکس را استطاعت مالی نیست از پرداخت زکات، معاف است مگر آنکه خود او، داوطلبانه، صدقهای را پرداخت کند. در واقع عثمان با این اقدام، مسلمانان را به انجام داوطلبانه، و نه از روی اجبار کارها، دعوت میکند. او میدید که در میان مسلمانان هستند آنانکه اموالشان چندان زیاد نیست که شامل زکات گردد اما آنان خود، داوطلبانه، صدقات خود را به بیتالمال تحویل میدهند، او نیز این صدقات را از آنان میپذیرفت و در همان راههای هزینه زکات، صرف مینمود [۴۱۲]. از طرف دیگر، ممکن است عثمان با گفتن این مطلب که: «هر کس زکات مال خویش را پرداخت نموده از او زکاتی اخذ نشود تا آن زمان که خود، داوطلبانه، آنرا به بیتالمال تحویل دهد» قصد داشته این نکته مهم را به مسلمانان بفهماند که هر کس را طلا و جواهرات است، تا آن زمانیکه خود او داوطلبانه، زکات آنها را به بیتالمال نپردازد، از او زکاتی گرفته نمیشود. باید این را در نظر داشت که زکات محصولات کشاورزی و چهارپایان، به هر شکل ممکن از صاحبان آنها اخذ میشد اما عثمان، صاحبان مال التجاره و طلا و جواهرات را که ثروتی پنهان میباشند، مخیر نمود که خود، داوطلبانه، زکات آنها را تعیین و پرداخت نمایند و او تنها زمانی زکات این قبیل اموال را قبول میکرد که مالک آنها، زکاتشان را داوطلبانه، نزد او میآوردند. [۴۱۳]
کما اینکه رسولخدا جچون کارگزاران خود را برای گرفتن زکات چهارپایان میفرستاد، به آنان میفرمود به هر طریق ممکن زکات آنها را از صاحبانشان بگیرند و دیگر امامان و پیشوایانِ بعد از آن حضرت نیز روش ایشان در اخذ زکاتِ محصولات کشاورزی و چهارپایان را دنبال نمودند، به نحویکه ابوبکر با آنان که از پرداخت زکات چهارپایان خود امتناع میکردند، به نبرد پرداخت، اما هیچ کس از رسولخدا جروایت ننموده است که ایشان از صاحبان ثروتهای پنهان چون طلا و جواهرات، به زور زکات آنها را دریافت کرده، در واقع این نوع ثروتها بسان امانتهایی هستند در دست صاحبان آن که باید با رعایت امانتداری، هم دَین آنها را پرداخت کنند و هم زکات خود آنها را، اما برخلاف آنها، چهارپایان بمانند احکام و دستوراتی هستند که بر صاحبان آنان است که بدانها پایبند باشند، کما اینکه احکام و دستورات تنها بر امور آشکاری که میان مردم ملموس و قابل رؤیت میباشد، صادق است، هرچند حساب و کتاب میان انسان و خداوند متعال، هم براساس امور آشکار و عیان است و هم براساس امور پنهان و نهان. [۴۱۴]
[۴۱۰] الأموال، ابوعبید، ۵۳۴. [۴۱۱] همان، ۵۳۵. [۴۱۲] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ص ۷۶ – ۷۷. [۴۱۳] الأموال، أبوعبید، ۵۳۷. [۴۱۴] الأموال، أبوعبید، ۵۳۷.
سائب بن یزید روایت میکند که عثمان در این رابطه به مردم چنین گفت: بدهیهایی که طلبکاران آن، هر وقت که بخواهند میتوانند آنها را از بدهکارانشان بازپس گیرند و آن بدهکاران توان بازپرداخت آنها را دارند، اما فرد طلبکار به هر دلیلی مثل شرم و حیا داشتن از بدهکار و یا مصالحهای که بین او و بدهکار صورت گرفته است، بازپسگیری طلب خود را به تأخیر میاندازد، این نوع طلب مشمول زکات میباشد. [۴۱۵]
همچنین عثمان در جایی دیگر در همین زمینه چنین گفته است: «هنگامی که بدهکارت توان بازپرداخت طلب تو را دارد، زکات آن را بپرداز». [۴۱۶]
از این دو گفته عثمان، میتوان نتیجه گرفت: در بدهیهایی که بدهکار بتواند بدهیهای خود را بازپس دهد اما طلبکار به هر دلیلی مثل شرم و حیا داشتن از فرد بدهکار و یا مصالحهای که بین آندو صورت گرفته و براساس آن، پرداخت طلب به تأخیر بیافتد، باید بدهکار در قبال به تأخیر افتادن زمان بازپرداخت طلب، ضرر و زیان طلبکار را جبران نماید، در این صورت زکات آن طلب و دَین بر طلبکار واجب است. [۴۱۷]
[۴۱۵] الأموال، ابوعبید، ۵۳۷. [۴۱۶] المنتخب من السنّة (۶/۳۰۱). [۴۱۷] السیاسة المالیّة لعثمان بن عفّان، ۷۹.
عثمان با قرض کردن از اموال زکات، آنها را در راه جهاد و جنگ با دشمنان اسلام و یا مصالح عامّه هزینه میکرد، اما چون ذخیره بیتالمال افزایش مییافت، آن را به صندوق زکات بازپس میداد و این کار هیچ منافاتی با دین و شریعت نداشت وعثمان هیچ نوع روش جدیدی را در شیوه حکومت راشدین بنیان ننهاد، در واقع او با این کار خود، پولی را از صندوقی قرض میکرد و در صندوقی دیگر مصرف مینمود و در هنگام داشتن استطاعت مالی، آن را به صندوق اول باز میگردانید. [۴۱۸]
هرچند به اعتقاد تعدادی از علما و فقها میتوان بخشی از اموال زکات را در راه جهاد فی سبیل الله و کمک به مجاهدین صرف نمود، زیرا مجاهدین با رفتن به میدان کارزار از کسب و کار بازماندهاند و جهاد در راه خدا و نشر اسلام را بر مصالح خویش ترجیح دادهاند و حکومت با کمک مالی بدانها، آنان را به جنگ تشویق و دلگرم نماید، در واقع، حکومت با این اقدام، بنا به مقتضیات زمان، مصلحتی را بر مصلحت دیگر ارجحیت داده است؛ از طرفی دیگر تعدادی از علما بر این باورند که هزینه نمودن زکات در جهت مصالح و منافع عامّه مردم و رفع نیازها و احتیاجات بروز آنان جائز و درست میباشد. [۴۱۹]
[۴۱۸] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۸۰. [۴۱۹] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۸۰.
عثمان در این زمینه سنت جدیدی را پایهگذاری کرد، او در ماه رمضان و در مسجد، از بیتالمال، به فقراء، مسافران و مسلمانانی که در مسجد اعتکاف میکردند، غذا میداد، او این کار را به تبعیت از رسولخدا جکه نسبت به مردم بسیار سخاوتمند و بخشنده بود، انجام داد، در واقع عثمان قصد داشت با اطعام مردم در مساجد، آنان را به انجام سنت پسندیده اعتکاف تشویق و ترغیب نماید. [۴۲۰]
[۴۲۰] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۸۲ – ۸۳.
به عثمان خبر دادند که فردی در کوفه به نام ابوسمال اسدی و چند نفر دیگر از ساکنان شهر عادت دارند که هرگاه مسافرانی به شهر وارد میشوند و هیچ خویشاوندی در شهر ندارند، این مردمان، آن مسافران را به خانه خود فرا میخوانند و به آنان غذا و محلی برای استراحت میدهند؛ عثمان نیز، این کار را نیکو دانست و دستور داد تا منزلگاههایی را جهت اقامت مسافران غریب تدارک ببینند. نیز نقل است که در بنی هذیل، منزل عبدالله بن مسعود، از جملهی آن منزلگاههایی بود که مسافران غریب به آنجا میرفتند. [۴۲۱]
[۴۲۱] تاریخ الطبری (۵/۲۷۳).
هرگاه ذخیره بیتالمال افزایش پیدا میکرد، عثمان به هر یک از بردگان سهمی از بیتالمال را پرداخت میکرد بدون اینکه از میزان سهم صاحبان آنان، کاسته شود، به احتمال بسیار زیاد، منبع این مبالغی که به بردگان اعطا میشد، اموال زکات بوده است، زیرا بردگان، طبق آیه قرآن از مستحقین دریافت زکات بودند. [۴۲۲]
[۴۲۲] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۸۴.
جهاد با کفار و مشرکان از زمان رسولخدا جآغاز شد و در دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان نیز تداوم یافت؛ نتیجه این مجاهدتها، نشر و گسترش اسلام در سرتاسر دنیای آنروز بود. در دوران خلافت عثمان، فتوحات بسیاری نصیب حکومت اسلام گردید و به تبع آن غنایم عظیمی به تصرف آن درآمد. همچنین بسیاری از غیر مسلمانان که زیر لوای حکومت اسلام قرار گرفته بودند و بر دین خود ماندند، جزیه و خراج زیادی را به بیتالمال پرداخت میکردند، از طرف دیگر حکومت اسلام نیز به طرق مختلف مجاهدان و سپاهیان اسلام را تقویت و کمک میکرد، بنابراین ارتباط تنگاتنگی میان حکومت و جهاد برقرار شد و هر یک دیگری را تقویت مینمود. همانطور که بیان شد اهل ذمّه بسیار در حیطه سرزمین اسلام قرار گرفتند، اینان میبایست جزیه خود را پرداخت میکردند و همچنین آنانیکه بر زمینهای تحت تصرف سپاه اسلام، مشغول کار و فعالیت بودند، ملزم به پرداخت خراج آن زمینها که به مثابه غنایم سپاه اسلام بودند، شدند؛ اگر هم اصل آن سرزمینها به دین اسلام میگرویدند، میبایست زکات مال خود را که به حدّ نصاب رسیده بود، پرداخت میکردند، زیرا اسلامِ هیچ کس کامل نیست جز با رعایت ارکان آن، که زکات نیز جزو ارکان آن است. همچنین خمس و یک پنجم غنایمی که مجاهدان در جنگها به دست آورده بودند و چهار پنجم آنرا خود، برداشته بودند به خزانه بیتالمال سرازیر میشد؛ تمام این مسایل و قضایا، درآمدهای هنگفتی را نصیب بیتالمال مینمود [۴۲۳]، که باید با سیاستهایی درست و مطابق با شریعت و به نحو أحسن و جهت منافع و مصالح عموم امت اسلام هزینه میشد، که ما در اینجا به اهمِّ این سیاستها در دوران خلافت ذیالنورین میپردازیم:
[۴۲۳] السیاسة المالیّة لعثمان بن عفان، ۸۶ و ۸۷.
تمیم بن مهری روایت میکند که پس از فتح مجدد اسکندریه، به من که در نبرد حضور داشتم سهمی داده نشد، به نحوی که قومم به حمایت از من در برابر قریشیان ایستادند، چند نفر را به جانب بصره و نزد ابوذر و عُقْبه بن عامِر جُهَنی که از صحابه رسولخدا جبودند، فرستادند و آندو گفتند که اگر در صورت من مویی سبز شده باشد، از غنایم، سهمی به من تعلق میگیرد و در غیر اینصورت من از غنایم سهمی ندارم. [۴۲۴]
بنابراین ثابت میشود که کودکان و زنان را از غنایم جنگ سهمی نیست و فقط مقادیر ناچیزی به عنوان پاداش به آن کودکان و زنانی که در جنگ به مجاهدان کمک کردهاند، بخشیده میشود و این روش در زمان خود حضرت رسول جنیز اجرا میشد. [۴۲۵]
[۴۲۴] فتوح مصر و أخبارها، ۱۲۱. [۴۲۵] همان، ۹۳.
سَلب عبارت است از لباسها، سلاحها و مرکب مقتول که به فرمان رسولخدا جاز آنِ قاتلِ او میشد. أبوقتاده روایت میکند که رسولخدا جدر روز حُنین فرمودند:
«من قتل قتیلا له بیّنة فله سلبه».
«هر کس هماورد خود را بکشد و بر این عمل خود، دلیلی بیاورد، سَلب مقتول او متعلق به خود اوست». [۴۲۶]
این حدیث بیان میدارد که هیچ کس حق ندارد، سَلب مقتولی را تصاحب کند جز با ارائه دلیلی روشن بر اینکه او قاتل آن مقتول است. [۴۲۷]
نقل است که چون رومیان به اسکندریه حمله و آنرا از دست مسلمانان خارج کردند، عمروبن عاص دستور داد، مسلمانان به مناطق دیگر عقبنشینی کنند تا مواضع خود را مستحکم کنند، رومیان در شهر و مناطق اطراف به چپاول و تجاوز پرداختند و به هر جا که وارد میشدند، دست به غارت اموال و ایجاد آشوب و بلوی میزدند تا آنکه دو سپاه روم و اسلام در منطقه «نقیوس» از زمین و دریا با هم رودررو شدند، دو سپاه نخست با پرتاب تیر، نبرد با هم را آغاز کردند، پس دو سپاه در ساحل به ادامه نبرد پرداختند، در بحبوحه جنگ، ژنرالی رومی، با لباس و اسلحه زرین وسوار بر اسب، به میدان کارزار آمده و هماورد خواست، مردی از قبیله «زبید» به نام «حومل» به نبرد با او شتافت، آندو نخست با نیزههایشان با هم مبارزه کردند، پس نیزه را رها کرده و با شمشیر با هم جنگیدند، در اثنای کارزار آندو، عمرو مدام نام حومل را صدا میزد و او نیز به ندای عمرو لبیک میگفت، هر دو سپاه بر ساحل رود نیل نظارهگر این نبرد سنگین میان آن دو مرد بودند که ناگهان ژنرال رومی به حومل حملهور شد و با هم گلاویز شدند اما حومل با زیرکی خاصی، خنجری را که در کمر یا ساعد خود پنهان کرده بود، درآورد و با آن به گلوی ژنرال رومی ضربه مرگباری وارد ساخت. با مرگ آن ژنرال، حومل تمام سَلب او را به غنیمت برد. هرچند مردان شجاع بسیاری چون حومل در آن روزهای سخت، در نبرد با رومیان و کفار جان خود را از دست دادند، اما مسلمانان با شجاعت و رشادت تمام توانستند اسکندریه را بار دیگر فتح نمایند و منویل، فرمانده رومیان و بسیاری دیگر از لشکریان روم را به قتل برسانند. [۴۲۸]
[۴۲۶] صحیح البخاری (کتاب المغازی، حدیث۴۳۲۲). [۴۲۷] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۹۳. [۴۲۸] فتوح مصر و أخبارها، ۱۱۹ و۱۲۰.
عبدالملک بن مسلمه، روایت میکند که ما جزو لشکر عبدالله بن سعد بودیم و پس از فتوحاتی که در آفریقا به دست آوردیم، صاحب غنایم بسیاری شدیم؛ چون عبدالله خُمس غنایم را خارج کرد، بقیه غنایم را در میان سربازان خود تقسیم نمود، به مرد سواره، سه هزار دینار داد که دو هزار دینار آن سهم اسب او بود و سهم هر مرد پیاده نیز یک هزار دینار شد، سهم مردی را هم که در منطقه «ذات الحَمام» فوت کرده بود به خانوادهی او تحویل داد [۴۲۹]، عثمان بن صالح نقل میکند که در آن روز سپاه عبدالله بن سعد، متشکل از بیست هزار مجاهد میشد.
همانطور که میدانیم براساس دستور قرآن یک پنجم غنایم متعلق به بیتالمال است:
﴿ ۞وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا غَنِمۡتُم مِّن شَيۡءٖ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡيَتَٰمَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينِ وَٱبۡنِ ٱلسَّبِيلِ إِن كُنتُمۡ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ وَمَآ أَنزَلۡنَا عَلَىٰ عَبۡدِنَا يَوۡمَ ٱلۡفُرۡقَانِ يَوۡمَ ٱلۡتَقَى ٱلۡجَمۡعَانِۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ ٤١ ﴾[الأنفال: ۴۱].
«(ای مسلمانان!) بدانید که همه غنائمی را که فراچنگ میآورید، یک پنجم آن متعلّق به خدا و پیغمبر و خویشاوندان (پیغمبر) و یتیمان و مستمندان و واماندگان در راه است. (سهم خدا و رسول به مصالح عامّهای اختصاص دارد که پیغمبر در زمان حیات خود مقرّر میدارد یا پیشوای مؤمنان بعد از او معیّن مینماید. بقیّه یک پنجم هم صرف افراد مذکور میشود. چهار پنجم باقیمانده نیز میان رزمندگان حاضر در صحنه تقسیم میگردد. باید به این دستور عمل شود) اگر به خدا و بدانچه بر بنده خود در روز جدائی (کفر از ایمان، یعنی در جنگ بدر، روز هفدهم ماه رمضان سال دوم هجری) نازل کردیم ایمان دارید. روزی که دو گروه (مؤمنان و کافران) رویاروی شدند (و با هم جنگیدند، و گروه اندک مؤمنان، بر جمع کثیر کافران، در پرتو مدد الهی پیروز شدند) و خدا بر هر چیزی توانا است».
بعد از وفات رسولخدا جو در عهد ابوبکر صدیق، سهم رسول و ذوالقربی حذف و به خرید اسلحه و اسب اختصاص یافت؛ عمر و عثمان نیز در دوران خلافت خویش از این روش تبعیت کردند، بقیه غنایم که چهار پنجم آن را شامل میشود در میان فاتحان تقسیم میشود؛ حال اگر در فتوحات آفریقا، عبدالله بن سعد، به هر سرباز سواره، سه هزار دینار و به هر سرباز پیاده، یک هزار دینار سهم داده است و با توجه به تعداد سربازان که حدود بیست هزار نفر بودهاند، اگر فرض شود تنها دو هزار نفر آنان مرکب داشتهاند، میتوان میزان غنایم و سهم بیتالمال را حساب کرد، اینگونه که در ازای سربازان سواره، شش میلیون دینار و در ازای هیجده هزار سرباز پیاده، هیجده میلیون دینار ودر مجموع بیست و چهار میلیون دینار غنیمت سهم آن لشکر شده است؛ حال میدانیم که قبل از تقسیم غنایم، خمس بیتالمال پرداخته شده بود، بنابراین پی میبریم که مجموع غنایم، سی میلیون دینار بوده است که شش میلیون آن به عنوان سهم بیتالمال به خلافت اسلامی تحویل گردید. [۴۳۰]
[۴۲۹] همان، ۱۲۵. [۴۳۰] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۹۵.
براساس آیه خمس، این سهم از آنِ رسولخدا ج، ذوالقربی، ایتام، فقرا و مساکین و مسافران میباشد. ابوبکر صدیق، بعد از فوت رسولخدا ج، سهم رسول و ذوالقربی را به بیتالمال بازگردانید تا آنرا صرف خرید اسلحه و اسب نماید؛ عثمان نیز همانند عمر همین روش را در پیش گرفتند تا سهم رسول و ذوالقربی را در راه جهاد و خرید اسلحه و اسب هزینه کنند. [۴۳۱]
[۴۳۱] السیاسة المالیة لعثمان بن عفان، ۹۷.
در دوران خلافت عثمان تعدادی از سرزمینهایی که فتح شده بودند، دست به شورش علیه خلافت زدند، اما عثمان توانست آنان را ملزم به رعایت عهدنامههای خود و اطاعت از دولت کند.
با عنایت به این مشکلات و در عین حال گسترش فتوحات در دوران او، میتوان به صراحت این را اعلام نمود که سیاستهای مالی عثمان موفقیتآمیز بودهاند، دستگاه او در کنار تجهیز و تقویت سپاهیان اسلام و توسعه فتوحات، خمس غنایم عظیمی را به دست آورد، این به علاوه جزیه اهل ذمّه و خراج زمینهای آنان و نیز زکات خیل عظیم مسلمانان است، که بیانگر این موفقیت کمنظیر میباشد. [۴۳۲]
[۴۳۲] همان، ۹۹.
تعیین قوانین و مقررات جزیه و نظام اجرای این قوانین که در زمان عمر بن خطابستدوین گردید، در زمان عثمانسنیز اجرا میشد؛ همچنین ایشان به عهدنامههای صلحی که در دوران قبل از ایشان میان اهل ذمه و حکومت، بسته شده بود پایبند ماند و به تأمین حقوق آنان مبادرت میورزید. [۴۳۳]
[۴۳۳] همان، ۱۰۳.
الف: در عهد عثمان، ولید بن عقبه به سمت آذربایجان لشکر کشید، تا از آنان مبلغ هشتصد هزار درهم جزیهای را که از زمان عمر پرداخت نکرده بودند، بازستاند و آنان نیز به این خواسته تن دادند. [۴۳۴]
ب: چون عثمان، عبدالله بن سعد را به آفریقا فرستاد، اسقف اعظم آنجا نخست با شرط پرداخت جزیهای معادل دو میلیون و پانصد و بیست هزار دینار به عبدالله پیشنهاد مصالحه داد و عبدالله مصالحه را به شرط پرداخت جزیهای برابر سیصد هزار قنطار طلا از جانب مسیحیان قبول نمود (و شاید این مقدار طلا معادل مبلغ نخستین بوده باشد). [۴۳۵]
ج: مردم قبرس پیشنهاد کردند که جزیهای معادل هفت هزار دینار را به مسلمانان بپردازند. [۴۳۶]
د: سعید بن صالح با مردم گرگان مصالحه نمود. آنان نیز گاه صد هزار، گاه دویست/ دوصد هزار و گاه نیز سیصد هزار دینار را به عنوان جزیه پرداخت میکردند. [۴۳۷]
ه: هنگامی که عبدالله بن عامر، نیشابور را فتح کرد، پیغامی به جانب مردم مرو فرستاد تا بدون جنگ تسلیم او شوند، آنان نیز پیشنهاد کردند که عبدالله به شرط دریافت دو میلیون دینار جزیه با آنان مصالحه نماید و عبدالله نیز پذیرفت. [۴۳۸]
و: چون احنف بن قیس، بلخ را به محاصره سپاه خود درآورد. مردم آن، پیشنهاد کردند که احنف بن قیس به شرط دریافت چهارصد هزار دینار با آنان مصالحه کند، احنف بن قیس نیز پسر عموی خود، اُسید بن متشمس را بر آنان گماشت تا مبلغ جزیه را دریافت کند. [۴۳۹]
[۴۳۴] تاریخ الطبری (۵/۲۴۶). [۴۳۵] تاریخ الطبری (۵/۲۵۵). [۴۳۶] همان(۵/۲۶۱). [۴۳۷] همان (۵/۲۶۶). [۴۳۸] همان (۵/۳۱۸). [۴۳۹] همان (۵/۳۰۷).
نبی خدا جبا اهل نجران عهدنامهای بر صلح میان طرفین و پرداخت جزیه از جانب اهل نجران به مسلمانان بسته بود که بعد از ایشان ابوبکر نیز آنرا محترم شمرد. با به خلافت رسیدن عمر، او آنان را از نجران یمن به نجران عراق کوچانید تا مسلمانان از شر فتنههای آنان در امان بمانند، اما باز به همان عهدنامه ایشان با رسولخدا جپایبند ماند. [۴۴۰]
چون عمر در گذشت و عثمان جایگزین او شد، بزرگان نجران نزد عثمان آمدند و خواستهها و شکوائیههای خود را به او عرض کردند، او نیز نامهای را با این مضمون، خطاب به ولید بن عقبه، امیر کوفه، ارسال نمود: «بسم الله، از بنده خداوند بزرگ، عثمان بن عفّان، امیرمؤمنان، به ولید بن عقبه، سلام و درود خداوند بر شما باد، سپاس خدایﻷرا که جز او هیچ معبود دیگری نیست، اما بعد، اسقف و بزرگان نجران نزد من آمدهاند و از عهدنامه خود با عمرسصحبت کردند و از مشکلاتی که مسلمانان بر سرشان آوردهاند، سخن گفتند، من نیز با کاستن میزان جزیه آنان، خود را متعهد به عهدنامه عمر با آنان نمودم، بنابراین تو نیز با آنان به نیکی رفتار کن که آنان اهل ذمّه و در پناه ما هستند، درعهدنامه عمر دقت کن و به مفاد آن عمل نما، و السلام.» [۴۴۱]
این اتفاق در نیمه شعبان سال بیست و هفت بعد از هجرت رخ داد. [۴۴۲]
از مطالب پیشین این موارد آشکار میشود:
الف: عثمان به عهدنامه رسولخدا جو ابوبکر و عمر با اهل نجران پایبند ماند که علّت آن را باید در اسلام جستجو کرد، آنجا که وفای به عهد و پیمانی را بر مسلمانان واجب نموده است.
ب: از میزان جزیه آنان کاست، به آنان اجازه داد تا در نجران عراق بمانند و ولید را موظف نمود تا به مفاد عهدنامه عمر با ایشان عمل نماید و با نجرانیان به نیکی رفتار کند. [۴۴۳]
[۴۴۰] الخراج، أبویوسف، ۷۴. [۴۴۱] الخراج، أبویوسف، ۷۴. [۴۴۲] السیاسة المالیة لعثمان بن عفان، ۱۰۵. [۴۴۳] السیاسة المالیة لعثمان بن عفان، ۱۰۵.
هنگامی که عمرو بن عاص توانست مجدداً اسکندریه را فتح نماید، اموال مردم مناطق مختلفی را که رومیان غارت کرده بود، جمع کرد، مردم آن مناطق نزد او آمدند و بدو گفتند: که رومیان به آنان حمله کردند و اموالشان را غارت نمودند اما آنان پیمان خود را با مسلمانان نقض ننمودند و از رومیان حمایت نکردند، عمرو نیز دستور داد که هر کس دلیلی بیاورد که آن اموال متعلق به اوست، میتواند آنها را بردارد و مردم نیز هر یک با دادن نشانیهای آن اموال و آوردن دلایل خود، اموال خویش را از عمرو تحویل گرفتند، هرچند تعدادی از آنان عمرو را سرزنش کردند که چرا عمرو از آنان که در کنف حمایت اسلام بودند و بر عهدنامه خود با مسلمانان پیابند ماندند، در برابر رومیان حمایت وحفاظت ننمود وآنان را در برابر رومیان، بیدفاع رها کرد. [۴۴۴]
اگر به نظام جزیه، نظری دقیق بیاندازیم، میبینیم که در این نظام اهل ذمه با پرداخت جزیه، صاحب حقوقی میشوند که حکومت باید در عین حفاظت از آنان به آن حقوق متعهد باشد، اما اهل ذمه هرگز تعهدی ندارند که در برابر دشمنان اسلام از اسلام و مسلمانان دفاع کنند و در صف آنان با دشمنانشان کارزار کنند. [۴۴۵]
[۴۴۴] همان، ۱۰۶. [۴۴۵] همان، ۱۰۶.
نقل است که چون عمرو بن عاص، در دوران خلافت عثمان، مجدداً اسکندریه را فتح نمود، «طلما»، امیر منطقه «إخنا» نزد عمرو آمد و از او خواست تا مبلغ جزیهای را که باید او و مردمش پرداخت کنند، تعیین نماید، عمرو بدو جواب داد: شما اهل ذمه مانند خزانه دولت ما هستید که هر وقت ذخایر این خزانه کاهش یابد، تعهد و وظایف ما نسبت به شما نیز کاهش پیدا میکند، «طلما» با عصبانیت از آنجا خارج شد و به رومیان پیوست، هنگامی که جنگ تمام شد و طلما به اسارت مسلمانان درآمد، او را نزد عمرو بردند تا حکمی در مورد او صادر کند، اما عمرو، برخلاف انتظار مردم، تاجی بر سر او نهاد و عبایی ارغوانی رنگ بر تن او نمود و بدو گفت: مانند دیگر حضّار مجلس، با وقار و متانت، نزد من بیا، طلما که این رفتار محبتآمیز با اسیری چون او را دید، پرداختِ جزیه را پذیرفت و با مسلمانان عهدنامه صلح بست، چون از او پرسیدند: اگر اسیر امپراتور روم میشدی چه بر سرت میآمد؟ او جواب داد در آن صورت او حتماً مرا به قتل میرساند. [۴۴۶]
با دقت در سخنان عمرو بن عاص به طلما بیاندیش که در مورد اهل ذمّه و جزیه چنین گفت: «شما مانند خزانه ما هستید، هرچه مشکلات بر ما شدت گیرند پول بیشتری را از این خزانه برمیداریم، و هرچه مشکلات کاهش یابند ما نیز پول کمتری را از این خزانه برمیداریم.» میتوانیم اصولی و مبادی سیاستهای مالی عهد عثمانسرا در موارد زیر خلاصه نمود:
الف: اهل ذمه با پرداخت جزیه، در میزان ذخایر بیتالمال مشارکت میکنند؛ آنان بمانند خزانهایی هستند که بیتالمال تحت عنوان جزیه، سهم خود را از اموال آنان میگیرد.
ب: این سهم اهل ذمه در بیتالمال، تحت شرایط مختلف، تغییر میکند، به این معنا که هر وقت مشکلات و مسایل دولت شدت یابند، میزان جزیه نیز افزایش مییابد و اگر شدت این مشکلات فروکش کنند، میزان جزیه نیز کاهش مییابد.
ج: این نوسانات در میان جزیه از اصل مشارکت مردم در مشکلات دولت خویش، سرچشمه میگیرد، آنان به میزان توان و استطاعت خود، در تحمّل بار سنگین این مشکلات سهیم میشوند که این خود، از مصادیق اجرای عدالت در جامعه است، باید دانست این اصول و مبادی میبایست با رعایت تمام وصایای رسولخدا جمبنی بر داشتن برخورد و رفتار نیک با اهل ذمه به اجرا درآیند. [۴۴۷]
[۴۴۶] فتوح مصر و أخبارها، ۱۰۲. [۴۴۷] السیاسة المالیة لعثمان، ۱۰۷.
با گسترش فتوحات در دوران خلافت عمر و عثمان، زمینهای قابل کشت بسیاری تحت تصرف حکومت درآمدند؛ عمر اعلام نمود که این زمینها «فیء» مسلمانان هستند و اگر ساکنانِ غیرمسلمان آنها که اسلام نمیآورند، بخواهند بر آنها بمانند و به کشت و زرع ادامه دهند، باید خراج آن زمینها را به بیتالمال بپردازند، به دلیل گسترش روزافزون این فتوحات در عهد عثمان، درآمدهای سرشاری از محل خراج عاید بیتالمال مسلمانان شد. [۴۴۸]
[۴۴۸] همان، ۱۱۳.
نظام پرداخت عشریّه (یک دهم) مال التجاره در عهد فاروق تأسیس شد و در عهد عثمان، به خاطر گسترش فتوحات و توسعه سرزمینهای تحت سلطه خلافت، افزایش چشمگیری یافت. از مهمترین عوامل افزایش عشریّه، توزیع ثروت در میان اکثریت مردم و افزایش قدرت خرید آنان بود که خود سبب افزایش تقاضای کالا و به دنبال آن، رشد تجارت و واردات گردید؛ این امر، خود باعث افزایش قیمت اجناس و افزایش قیمتها نیز، به نوبۀ خود، سبب افزایش مجموع عشریه مال التجاره شد، زیرا عشریه، مالیاتی است که براساس قیمت کالا تعیین میشود و نه براساس نوع آن. [۴۴۹]
[۴۴۹] السیاسة المالیة لعثمان، ۱۲۳.
ابوبکرسچونان رسولخدا ج، زمینهای بایر را به مردم واگذار میکرد تا آن زمینها را آباد کنند، کما اینکه به زبیر بن عوّام، زمینی بایر، مابین منطقه «جرف» و منطقه «قناه» [۴۵۰]و به مجاعه بن مراره حنفی، روستایی واقع در یمامه، به نام «حضرمه» [۴۵۱]را واگذار کرد، هر چند در این میان، بنا به خواست و نظر عمر بن خطاب، از واگذاری این زمینهای بایر به افرادی چون زبرقان بن بدر، عیینه بن حصن فزاری و أقرع بن حابس تمیمی منصرف شد. به اعتقاد عمر، هنگامی که اسلام نوپا و ضعیف بود، امثال این افراد به مجادله با آن و تضعیف آن میپرداختند و حال که دین اسلام، به لطف و خواست خداوندﻷ، ریشه دوانید و قدرتمند شده است، نیازی به جلب محبت و رضایت اینگونه افراد نیست که با زور و شمشیر و برای حفظ جان خود، اسلام آوردهاند. همانطور که واضح است این دیدگاه عمر بر اساس سیاست اصلاح زمینهای بایر نبود، بلکه ریشه در دیدگاه او نسبت به خودِ اشخاص داشت که معتقد بود، در آن شرایط، نیازی به جلب اعتماد افرادی که پیشتر، دشمنان سرسخت دین بوده و با زور و شمشیر به دین اسلام گرویدهاند نیست؛ اما با وجود این نوع ملاحظات، عمر نیز همان سیاست رسولخدا جدر إقطاع و تقسیم اراضی بایر را دنبال نمود و به مردم اعلام کرد که هر کس زمین بایری را آباد گرداند، صاحب آن میشود [۴۵۲]. باید دانست، روایاتی که در آنها بیان شده عمر در چند مورد پیش از احیا و اصلاح زمین، آنرا از صاحبش پس گرفته است، ضعیف و غیرمعتبر هستند. [۴۵۳]
از جمله موارد تقسیم اراضی که عمر آنها را انجام داده، میتوان به واگذاری زمینی بایر به خوان بن جُبیر، زمین عقیق به زبیر بن عوام، زمین ینبع به علی بن ابی طالب که چون آب از آن جوشان شد، علی آن را وقف فقرا و نیازمندان نمود، اشاره کرد. [۴۵۴]
هنگامی که عثمان به مقام خلافت رسید، به این کار، به ویژه در مناطقی که به تصرف مسلمانان درآمده بود، اهتمام بسیاری نمود. پس از فتوحات گسترده مسلمانان، بسیاری از مالکان زمینها، از شهر و دیار خود گریختند و املاک خویش را بدون صاحب رها کردند؛ حکومت نیز به ناچار و برای جلوگیری از تخریب آن زمین و باغها، آنها را به افرادی واگذار میکرد. [۴۵۵]
تعداد این زمینها بدان حد بود که، بنا به قول امام احمد، دامنه این واگذاریها به زمینهای شهرها و مناطق سرزمینهای فتح شده نیز رسید. براساس گفته مؤرّخان، میزان درآمد سالیانه این زمینها که به خزانه بیتالمال پرداخت میگردید، از نهصد هزار درهم در عهد عمر به پنجاه میلیون درهم در عهد عثمان بالغ میشد که این، خود، بیانگر موفقیت سیاست عثمان در خصوص این نوع زمینها بود. در منابع مختلف، روایتهای گوناگون و بعضاً ضعیفی از تعداد افرادی که به آنها زمین واگذار گردید، نقل شده است، هرچند این، خود، مؤیّد گسترش این امر در عهد خلافت عثمان میباشد.
ما در اینجا به ذکر نام این افراد میپردازیم که در میان آنان، کمتر به نامی از قریش برمیخوریم:
• عبدالله بن مسعود هُذَلی
• عَمَّار بن یاسر عَنْسی: منطقه أَستینیا
• خَبَّاب بن أَرَت تَمیمی قُرَیشی: منطقه صَنْعَبی واقع در عراق
• عَدِیّ بن حاتِم طائی: منطقه «روحاء» از توابع بغداد و واقع در کنار رود «عبس»
• سَعْد بن أبی وَقَّاص زُهْری قُرَشی: منطقه «هرمز» واقع در سرزمین فارس
• زُبَیْر بن عَوَّام
• أُسامه بن زَیْدِ کَلبی
• سعید بن زَیْد عَدَوی قریشی
• جَریر بن عبدالله بجَلی: منطقهای در ساحل رود فرات
• ابن هبّار
• طَلْحه بن عبیدالله تَمیمی قرشی: منطقه نشاستبح واقع در کوفه
• وائل بن حُجْر حَضْرَمِی: منطقهای جنب روستای زرار کوفه
• خالد بن عَرْفَطَه قُضاعی: منطقهای جنب «حمام عین» کوفه
• أَشْعَتَ بنِ قیس کِنْدی: طیزناباد واقع در حد فاصل کوفه و قادسیه
• أبومِرْ بَد حَنَفی: منطقهای در اهواز
• نافِع بن حارث ثَقَفی: منطقهای در بصره و در کنار رود عثمان
• أبوموسی أَشْعَری: منطقهای در «حمام عمره»
• عثمان بن أبی العاص ثَقَنی: رود عثمان واقع در بصره
در واقع فرار صاحبان این مناطق و زمینها، باعث شد این املاک در خطر تخریب قرار بگیرد، لذا عثمان بن عفانس، آنها را به افرادی معتمد واگذار نمود تا آنها را آباد و حفظ کنند. همچنین معاویه بن ابیسفیان، املاک و مناطقی واقع در ساحل دریای مدیترانه را به مردم واگذار کرد تا آنها را جهت مقابله با رومیان، مستحکم و آماده کنند. علاوه بر این، بنا به دستور خود عثمان بن عفّان، املاکی را در انطاکیه و بقالیقلا در میان مردم تقسیم نمود، اما این روایت که عثمان، «فدک» را به مروان بن حکم واگذار نمود، پایه و اساس درستی ندارد، بلکه براساس روایات مؤرّخان، این معاویه بن ابیسفیان بود که فدک را به مروان سپرد. [۴۵۶]
سیاست عثمان در تقسیم اراضی واملاک، در کنار سیاست أخذ زکات اموال، سهم بسزا و چشمگیری در افزایش میزان درآمدهای بیتالمال داشت و در مقایسه با عهد عمر، از رشد فزایندهای برخوردار بود، به نحوی که مجموع درآمدهای حاصل از این بخش، در عهد عثمان، از نهصد هزار درهم در عهد عمر، به پنجاه میلون درهم بالغ میشد. [۴۵۷]
[۴۵۰] طبقات ابن سَعْد (۳/۱۰۴). [۴۵۱] عصر الخلافة الراشدة، ۲۲۰. [۴۵۲] عصر الخلافة الراشدة، ۲۲۱. [۴۵۳] عصر الخلافة الراشدة، ۲۲۱. [۴۵۴] عصر الخلافة الراشدة، ۲۲۲. [۴۵۵] عصر الخلافة الراشدة، ۲۲۳. [۴۵۶] عصر الخلافة الراشدة، ص۲۴ –۲۵. [۴۵۷] السیاسة المالیة، ۱۱۸.
این مناطق، مخصوص پرورش شتران و اسبان حکومت بود که برای تجهیز سپاهیان اسلام، در آن مناطق نگهداری میشدند. [۴۵۸]
منطقه «وادی النقیع» که در چهل کیلومتری جنوب مدینه و به طول هشتاد کیلومتر بود و در عهد رسول، جهت مراقبت و پرورش اسبان مورد استفاده قرار میگرفت، همچنان در عهد ابوبکر و عمر، بدان کار اختصاص داشت. [۴۵۹]
در عهد عمر، به دلیل افزایش تعداد اسبان و شترانِ حکومت که برای میادین کارزار پرروش مییافتند، بر تعداد این مناطق نیز افزوده شد. از جمله این مناطق، منطقه ربذه و منطقه بنیثعلبه بود. عمر، خدمتکار خود را به سرپرستی منطقه ربذه گماشت و به او سفارش نمود که اجازه دهد مردمان آن دیار، گلههای اندک خویش را در آن چراگاه بچرانند، اما صاحبان گلههای بزرگ حق چنین کاری را ندارند. همچنین عمر، علیرغم نارضایتی بنیثعلبه، سرزمین آنان را چراگاه و منطقه حفاظت شده شتران و اسبان حکومت قرار داد و در جواب اعتراض آنان، گفت: «این زمین خداوند است که برای پرورش حیوانات بیتالمال آنرا چراگاه آنها قرار میدهیم». [۴۶۰]
عثمان نیز همان روش اسلاف خود در مورد این مناطق را در پیش گرفت و به چهارپایانی که مردم به عنوان صدقه پرداخت میکردند، اکتفا مینمود. بر همین اساس چون مسلمانان و به تبع آن صدقات آنان نیز افزایش یافتند، عثمان نیز بر تعداد مناطق حفاظت شده افزود. [۴۶۱]
اگر ابوبکر و عمر، به تعیین مناطق حفاظت شده مبادرت ورزیدند و هیچ کس با آنان مخالفت نکرد، عثمان نیز به توسعه و گسترش این مناطق روی آورد. در زمان او چون تعداد چهارپایان و چوپانانِ آنان فزونی یافت، چراگاههای حفاظت شده، دیگر ظرفیت آنها را نداشت و به همین دلیل میان چوپانان بر سر مراتع، نزاعهایی رخ میداد، عثمان نیز برای حل این مشکل، بر تعداد آن چراگاههای حفاظت شده افزود و هیچ کس با این کار او مخالفتی نورزید. [۴۶۲]
در واقع این اقدامات ابوبکر، عمر و عثمان در خصوص مناطق حفاظت شده، در میان صحابه مشهور بود و هیچ کس از آنان در این رابطه، با این خلفا به مخالفت برنخاست که این خود به عنوان اجماع محسوب میشود [۴۶۳]؛ و ابن قدامه نیز بر آن تأکید کرده است. [۴۶۴]
[۴۵۸] صحیح سنن أبیداود، ۲/۵۹۵. [۴۵۹] عصر الخلافة الراشدة، ۲۲۵ و۲۲۶. [۴۶۰] طبقات ابن سعد، ۳/۳۲۶. [۴۶۱] نظام الخلافة فی الفکر الإسلامی، مصطفی حلیمی، ۷۸. [۴۶۲] نظام الخلافة فی الفکر الاسلامی، ۷۸. [۴۶۳] نظام الأراضی فی صدر الدولة الإسلامیه، ۱۶۹. [۴۶۴] المغنی (۵/۵۸۱).
عثمان بن عفّان، از بیتالمال، هیچ مبلغی را دریافت نمینمود، او که از ثروتمندترین قریشیان بود و در تجارت بسیار فعال، هزینههای خانواده و اطرافیان خویش را از ثروت خود پرداخت میکرد.
در عهد عثمان، حکومت به ولایتهای متعددی تقسیم شده بود که خلیفه برای هر یک از این ولایتها، یک والی تعیین مینمود، این والیان حقوق خود را از بیتالمال دریافت میکردند ودر اجرای قوانین و اداره ولایتِ تحت تسلط خود، احکام شریعت را مبنا قرار میدادند. اگر خلیفه، برای بیتالمال یک ولایت، مسئولی را تعیین نمینمود، خودِ والی مسئولیت آنرا به عهده میگرفت و بر جمعآوری درآمدهای حاصله از جزیه، خراج و عشریه نظارت میکرد. او هر مقدار از این درآمدها را لازم میدید، صرف نیازهای آن ولایت میکرد و مازاد آن را به بیتالمال حکومت، که در مدینه قرار داشت، ارسال میکرد؛ اما زکات هر ولایت که از ثروتمندان آنجا اخذ میشد، در رفع نیازهای فقرا و ایتامِ همان ولایت هزینه میشد. [۴۶۵]
[۴۶۵] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۱۳۰.
در عهد عثمان، سربازان علاوه بر سهمی که از غنایم به دست میآوردند، از بیتالمال ولایتی که در آنجا استقرار داشتند، حقوق دریافت میکردند.
به عنوان مثال، عثمان بن عفّان در نامهای خطاب به عبدالله بن سعد بن ابیسرح، والی مصر، نسبت به وضعیت سربازانِ مستقر در آنجا چنین گفته است:
«ای عبدالله بن سعد! همانطور که میدانی، امیرالمؤمنین، نسبت به اسکندریه حساسیت و اهتمام ویژهای دارد، به ویژه آنکه دوباره رومیان پیمان صلح شکسته و بدانجا حمله کردهاند؛ بنابراین سربازان را در آنجا نگهدار تا از آن حفاظت کنند و تو نیز در مقابل، حقوق و ارزاق آنان را پرداخت کن و هر شش ماه، نیروهای تازه نفس را به جای آنان مستقر کن». [۴۶۶]
[۴۶۶] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۱۴۰ –۱۴۱.
در عهد عثمان، هزینههای حج از محل بیتالمال تأمین میشد. به عنوان مثال، پردههای کعبه را از نوعی کتان که در مصر بافته میشد، درست میکردند. [۴۶۷]
[۴۶۷] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۱۴۰-۱۴۱.
در نخستین روزهای آغاز خلافت عثمان، مردم از عثمان درخواست کردند که او مسجدالنبی را توسعه دهد. در آن ایام، به دلیل گسترش روزافزون سرزمینهای تحت سیطره اسلام، ساکنان مدینه، روز به روز بیشتر میشدند و به همین دلیل این مسجد، به ویژه در نمازهای جمعه، گنجایش آن همه نمازگذار را نداشت.
عثمان نیز این امر را لازم دید و یک روز، پس از گذاردن نماز ظهر در مسجد، بر منبر رفت و بعد از حمد و ثنای خداوند، به مردم چنین گفت:
«ای مردم! من قصد دارم مسجد رسولخدا جرا بازسازی و توسعه دهم؛ من از رسولخدا جشنیدم که فرمود:
«مَنْ بَنَی مَسْجِداً بَنَی اللهُ له بیتاً فی الجَنَّةِ».
(هرکس مسجدی را بنا کند خداوند، در بهشت خانهای را برایش فراهم میآورد).
قبل از من نیز، عمربن خطاب، که خدایش از او خشنود باشد، به همین کار اقدام نمود و مسجد رسولخدا جرا توسعه و گسترش داد. من با صاحبنظران و بزرگان صحابه رسولخدا جمشورت نمودم و اجماعاً به این نتیجه رسیدیم که مسجد رسولخدا جرا تخریب و آنرا از نو و در مقیاس بسیار بزرگتری بازسازی کنیم».
مردم نیز از این تصمیم عثمان استقبال نمودند. فردای آن روز عثمان به طور مستقیم، در امر بازسازی مسجد مشارکت فعال نمود و بر روند کار نظارت میکرد. [۴۶۸]
[۴۶۸] البدایة و النهایة (۷/۶۰) و تاریخ طبری (۵/۲۶۷).
مسجدالحرام در زمان رسولخدا جتنها شامل کعبه و یک محوطه تنگ و باریک در اطراف خود میشد که مردم در آنجا حج به جا میآوردند و نماز میگذاردند. در عهد ابوبکر نیز، وضع به همان صورت باقی ماند؛ اما در عهد عمر فاروق، به دلیل توسعه فتوحات و گسترش مملکت اسلامی، دیگر مسجد، گنجایش خیل عظیم حجاج و مسلمانانی را که به دین اسلام میگرویدند و بدانجا میآمدند، نداشت و به همین دلیل، عمر، تعدادی از خانههای اطراف کعبه را خریداری نمود و پس از تخریب آنها و افزودن زمین آنها به محوطه کعبه، دیواری کوتاه به دور خود کعبه کشید. در عهد عثمان نیز، به دلیل گسترش روزافزون دامنه اسلام و اسلام آوردن ملل مختلف، مسجد نیز میبایست گسترش یابد. به همین خاطر عثمان، همانند عمر، خانههای اطراف کعبه را از صاحبان آنها خریداری نمود و با افزودن زمین آن خانهها به محوطه کعبه، دیواری کوتاه را که به قامت یک مرد نیز نمیرسید، به دور کعبه کشید. [۴۶۹]
از طرف دیگر در سرتاسر ولایات مملکت اسلامی، والیان به ساخت و بنای مساجد روی آوردند؛ آنان هزینههای ساخت آن مساجد را از بیتالمال ولایت خود پرداخت مینمودند که به عنوان مثال میتوان به بنای مسجد الرحمه در اسکندریه و مسجد شهر اصطخر (فیروزآباد) اشاره نمود. [۴۷۰]
[۴۶۹] تاریخ الطبری (۵/۲۵۰) و ذوالنورین، محمد رشید، ۲۵. [۴۷۰] السیاسة المالیه لعثمان بن عفّان، ۱۴۷ –۱۴۸.
در عهد عثمان و از محل ذخایر بیتالمال مسلمین، اولین ناوگان دریایی مسلمانان تأسیس گردید. [۴۷۱]
که در مبحث فتوحات، به طور مفصّل به تأثیرات این ناوگان در فرآیند نبرد با دشمنان، خواهیم پرداخت.
[۴۷۱] همان، ۱۴۸.
در سال بیست و ششم بعد از هجرت، مردم مکه به حضرت عثمان پیشنهاد کردند که ایشان بندر مکه را از شعیبه به منطقه جدّه که به مکه نزدیکتر بود، منتقل نمایند. حضرت عثمان نیز همراه تنی چند از یاران خود بدانجا رفتند و چون آنجا را مشاهده نمودند، دستور دادند که بندر را بدانجا تغییر دهند. سپس خود به درون آب وارد شدند و به شنا پرداختند و به یاران گفتند: «که اینجا مکان پرخیر و برکتی است». همچنین به یاران خود گفتند: «به این شرط که پایین تنه خود را بپوشانید میتوانید وارد آب شوید». سپس حضرت عثمان از راه عسفان به مدینه بازگشتند. مردم پس از تغییر بندر مکه از شعیبه به جدّه، از آنزمان تا به امروز از این منطقه به عنوان بندر مکه مشرفه استفاده میکنند. [۴۷۲]
[۴۷۲] محمدرشید رضا، ذوالنورین عثمان بن عفّان، ۲۶.
از جمله مهمترین کارهایی که در عهد عثمان و از محل بیتالمال مسلمین صورت گرفت، حفر چاهی به نام «أریس» به سال سیام بعد از هجرت بود که در فاصله دو مایلی مدینه قرار داشت. ماجرای حفر آن از این قرار بود که روزی عثمان بر دهانه آن چاه نشسته بود که انگشتر رسولخدا جاز انگشت عثمان به درون چاه فرو افتاد، مسلمانان هرچه جستجو کردند، نتوانستند آنرا در درون چاه بیابند، عثمان از این حادثه بسیار اندوهگین شد و چون از یافتن خاتم نا امید شد، دستور داد برایش انگشتری از نقره و به همان شکلِ انگشتر رسولخدا جبسازند که منقش به «محمد رسولالله» باشد، نقل است که این انگشتر تا زمان شهادت ایشان همچنان در دستان آن حضرت بود و چون شهید شد، انگشتر به طور نامعلومی ربوده شد و هیچکس ندانست که چه کسی آنرا برده است. [۴۷۳]
[۴۷۳] البدایة و النهایة (۷/۱۶۱) و تاریخ الطبری (۵/۲۸۴).
عثمان بن عفّان نخستین فردی بود که برای مؤذنان، حقوقی تعیین نمود. امام شافعی در این رابطه چنین گفته است: «پیشوای راه هدایت، حضرت عثمان بن عفّان، برای مؤذنین، از محل بیتالمال، دستمزدی را مشخص نمودند» [۴۷۴]. عثمان، مبلغی را به عنوان دستمزد اذان گفتن تعیین نمود، اما هیچکس را برای اذان گفتن أجیر ننمودند. [۴۷۵]
[۴۷۴] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۴. [۴۷۵] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۴.
در عهد خلفای راشدین، بیتالمال علاوه بر تأمین هزینههای ادارهی دولت و برآورده کردن منافع و نیازهای مردم، نقش بسزایی در نشر اهداف والای آن دولت اسلامی و اشاعه دین بر حق خداوند، ایفا میکرد، از محل بیتالمال بود که ناوگان دریایی دولت تأسیس شد، مسجدالنبی و مسجدالحرام بازسازی شدند، دستمزد مؤذنان و حقوق والیان، قاضیان، مجاهدان و کارمندان دولت پرداخت میگردید، هزینههای مناسک حج و تهیه پردههای کعبه تأمین میشد و حفر چاههایی که آب شرب مردم را تأمین میکردند، صورت میگرفت. زکات و خمس غنایم نیز که از منابع درآمد بیتالمال بودند، در رفع نیازها و تأمین مایحتاج اقشار ضعیف جامعه، چون فقرا، مساکین، ایتام و افراد غریب، مسافران و بردگان صرف میشد. [۴۷۶]
[۴۷۶] السیاسة المالیة لعثمان بن عفّان، ۱۵۰.
عثمان بن عفّان در دوران خلافت خود، همان نظام پرداختهای عهد عمر را که براساس معیار قرار دادن افراد پیشگام در اسلام، استوار بود، حفظ نمود و رعایت همین شیوه و روش را در نحوه پرداختها به افراد، به والیان و کارگزاران خود سفارش مینمود که به عنوان مثال او در نامهی خود، خطاب به والی کوفه چنین مینویسد: مسلمانانی که در اسلام پیشگام و دارای سوابقی میباشند را بر دیگران افضل بدان؛ زیرا خداوند، از طریق آنان، اسلام را به آن سرزمین آورد و دیگران به خاطر تلاشها و زحمات آنان است که در آنجا سکنی گزیدهاند. آن پیشگامان صراط مستقیم، برخلاف دیگران که از حق روی گردانیدند، حق را برپا داشتند و آن را استوار گردانیدند، بنابراین جایگاه و منزلت هر یک از آنان را در نظر داشته باش. سهم هر یک از مردم را براساس حقشان بدانها بپرداز که شناخت مردم و میزان حق و حقوق آنان، راه عدالت را هموارتر میکند. [۴۷۷]
چون فتوحات گسترش یافت، ثروتهای هنگفتی عاید بیتالمال شد به نحویکه عثمان ناچار شد صندوقها و خزانههای متعددی را به این امر اختصاص دهد [۴۷۸]. تأثیر این ثروتهای عظیم در جامعه چشمگیر بود، به عنوان نمونه، عثمان حقوق هر یک از سربازان را یکصد درهم افزایش داد و این سنتی شد برای دیگر خلفا که بتوانند بر حقوق و بخششهای خود به مردم بیافزایند، و ایشان اولین خلیفه بود که با افزایش هزینه پرداخت پول، خلفای دیگر نیز از آن پیروی کردند. [۴۷۹]
حسن روایت میکند که در عهد عثمان، جارزنان جار میزدند که ای مردم! برای گرفتن سهم لباس و عسل و روغن به بیتالمال مراجعه کنید. در آن دوران ثروت فراوان بود و برکت بسیار و روابط میان مردم حسنه، به نحویکه تمام مسلمانان با صفا و صمیمیت در کنار هم میزیستند. [۴۸۰]
عثمان همچنین به مرزها و مرزبانان اهتمام خاصی داشت و به فرماندهان خود دستور داده بود، حقوق و مزایای مرزبانان و سربازان خود را دو برابر کنند. [۴۸۱]
[۴۷۷] تاریخ الطبری (۵/۲۸۰). [۴۷۸] الإدارة العسکریّه فی الدولة الاسلامیة (۲/۳۶ – ۶۸). [۴۷۹] تاریخ الطبری (۵/۲۴۵). [۴۸۰] مجمع الزوائد (۹/۹۳) و فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۵۲. [۴۸۱] فتوح مصر، ۱۹۲ و فتوح البلدان (۱/۱۵۲ –۱۵۷).
همانطور که بیان شد در عهد عثمان به دلیل گسترش فتوحات و به تبع آن سرازیر شدن انواع و اقسام درآمدها به بیتالمال، ثروت عظیمی نصیب دولت میشد و این خود، تأثیر شگرفتی بر زندگی اقتصادی و اجتماعی مردمان آن روزگار گذاشت. ابواسحاق از پدر بزرگ خود نقل میکند که روزی او از کنار عثمان گذشت. عثمان رو به او نمود و پرسید ای پیرمرد! اهل و عیال تو چند نفرند و او پاسخ داد. عثمان نیز دستور داد به ایشان دوهزار و پانصد درهم و برای اهل و عیال او ده هزار درهم سهم از بیتالمال پرداخت شود. [۴۸۲]
محمد بن هلال مدینی نیز از مادربزرگ خود روایت میکند که او در خانه عثمان کار میکرد. روزی عثمان او را ندید و چون جویای حال او شد، همسرش بدو گفت که او امشب صاحب پسری شده است. عثمان، قاصدی را به منزل او فرستاد تا بدو پنجاه درهم پرداخت کند. قاصد به مادربزرگ من گفت که به دستور عثمان، این سهم بچه توست تا آنگاه که یک ساله شود و پس از آن سهم او، یکصد درهم خواهد بود. [۴۸۳]
همچنین او از محل این درآمدهای سرشار، سهم ارزاق و پوشاک خانوادههای سربازان را در مدینه منورّه افزایش داد. [۴۸۴]
نقل است چون قطن بن عمرو هلالی قصد داشت به هر یک از چهار هزار سرباز خود، چهار هزار درهم، به عنوان پاداش و تقویت روحیه، پرداخت نماید، عبدالله بن عامر، والی بصره، نامهای به عثمان نوشت و در مورد میزان این پاداش از او سؤال کرد، عثمان نیز در پاسخ به او نوشت: «هر چیزی که بتواند در راه خدا مفید فایده باشد، جائز است». از آن پس به این نوع بخششها و پاداشها، جائزه اطلاق میکردند [۴۸۵]. نیز عثمان دستور داد که پاداش و جوایز سربازان اسلام را به عنوان ارث به وارثان آنان پرداخت کنند. نقل است که چون عبدالله بن مسعود درگذشت، زبیر بن عوام نزد عثمان آمد و از او درخواست نمود که سهم عبدالله از بیتالمال را به خانواده او بپردازد، زیرا اهل و عیال او نسبت به این مبلغ از بیتالمال سزاوارتر هستند و عثمان نیز پانزده هزار درهم را به آنان پرداخت نمود. [۴۸۶]
علاوه بر این سیل عظیم درآمدها و ثروتها، وضعیت کشاورزی، پیشهوری و بازرگانی مردم در عهد عثمان بن عفّان نیز، بهبود چشمگیری داشت. مردم مدینه و سایر مسلمانان، غرق در ثروت و رفاه شدند، در کنار این رفاه و آسایش، مردمانی که از دیگر ملل و اقوام به اسلام گرویده بودند و یا به اسارت درآمدند، با خود تمدّن و علوم و فنون خود را به میان مردمان جزیرةالعرب آوردند که پیشتر و قبل از فتوحات، مردمان این نقطه از جهان، نسبت به آن مسایل کاملاً بیخبر بودند. همچنین در این عهد بود که تعدادی از صحابه مبادرت به ساختن خانههای بزرگ برای خود نمودند. [۴۸۷]
[۴۸۲] الإدارة العسکریة (۲/۷۶۸ – ۷۶۹). [۴۸۳] الإدارة العکسریة (۲/۷۶۸ – ۷۶۹). [۴۸۴] طبقات ابن سَعد (۳/۲۹۸). [۴۸۵] الأوائل، ابوهلال (۲/۲۶ و۲۷). [۴۸۶] الادارة العسکریة (۲/۷۷). [۴۸۷] الحضارة العربیة الإسلامیه، وَضَّاح الصمد، ۱۱۴.
غوغاسالاران و خوارج، عثمان را متهم میکردند که اودر نحوه پرداخت از بیتالمال اسراف میکرد و بیشتر آنها را به خویشاوندان خود میداد. در کنار این اکاذیب و شایعات، روایات و سخنانی وجود دارد که سبئیون و رافضیون آنها را نقل کرده و در میان کتب تاریخ پراکندهاند که متأسفانه هستند مورّخان و متفکرانی که این اباطیل را باور نموده و آنها را حقیقت میپندارند. اما به حقیقت باید دانست که هیچکدام از این اکاذیب و افتراها، پایه واساس ندارد و روایات معتبری که در مورد بخششهای او به خویشاوندان خود نقل شده، دلیلی است بر صفات نیک و پسندیده او و از ویژگیهای والای او خبر میدهد:
۱- عثمان، مردی ثروتمند بود که با خویشان خویش روابط گرم و حسنهای داشت و همیشه به آنها بخششهای فراوان میکرد. [۴۸۸]
آنگاه افراد شرور و کینهتوز به شخصیت ایشان حملهور شده و او را متهم میکنند که از بیتالمال مسلمین، بخششهای فراوانی در حق خویشان خود انجام داده است. عثمان در جواب این اتهامات ناروا چنین گفت: من خویشاوندان خود را بسیار دوست دارم و در حق آنها بخششهای زیادی میکنم، اما تمام این بخششها از مال خودم بوده است و هرگز بیتالمال مسلمین را نه برای خود و نه برای هیچکس دیگر حلال نشمردهام. من در دوران رسولخدا جو ابوبکر و عمر بسیار سخاوتمند بودم و به مردم بخششهای بیشمار میکردم و حال نسبت به آن روزگار طمعکار و آزمند شدهام که کما فی السابق آن مقدار بخشش نمیکنم. من یک عمر با اهل و عیال خود بسر بردهام و حال که به پایان عمر نزدیک شدهام و ثروتم را در میان آنان تقسیم میکنم، این دروغگویان ناسپاس در مورد من چه چیزها که نمیگویند. [۴۸۹]
عثمان، اموال خود را در میان خویشاوندان خود در بنیامیه تقسیم نمود، او نخست از بنی ابیالعاص شروع کرد و به هر کدام از مردان آل حکم ده هزار درهم پرداخت نمود. سپس به همان مقدار به بنیعثمان، بنیعاص، بنیعیص و بنیحرب سهم پرداخت کرد. [۴۹۰]
تمام این روایات معتبر و نصوص صحیح دالّ بر این است که تمام سخنان گزافهگویان راجع به اسراف و حیف و میل او نسبت به بیتالمال و بخششهای بیحدّ و حصر او به خویشان خود و نیز ساختن قصرهای متعدد، جز داستانهای بیپایه و اساس چیز دیگری نیستند. هر چند برائت عثمان در این مسایل واضح و مبرهن است اما هستند علمائی که معتقدند اگر هم عثمان از محل بیتالمال، بخششهایی را در حق خویشاوندان خود روا داشته، این اقدام او از نظر شرع بلامانع است؛ زیرا براساس دیدگاه این علما، سهم ذویالقربی که در قرآن بدان امر شده است، مربوط به خویشاوندان امام آن عصر میباشد. [۴۹۱]
شیخ الإسلام ابن تیمیّه در کتاب خود چنین آورده است: تعدادی از علما چون حسن و ابوثور بر این باورند که سهم ذویالقربی، متعلق به خویشاوندان امام است. پیامبر خدا جنیز به حکم ولایت، به نزدیکان خود سهمی از بیتالمال پرداخت مینمود. بنابراین ذویالقربی در دوران حیات مبارک حضرت رسول ج، ذویالقربای ایشان بودند و پس از رحلت آن حضرت، ذویالقربی، خویشاوندان ولیّ امر مسلمین، محسوب میشوند، زیرا کمک و یاری ولیّ امر و دفاع از او واجب است و بدون شک این نزدیکان و اطرافیان اویند که به این کار اقدام میکنند. به طور کلّی، تمام خلفایی که بعد از عمر فاروق به این مقام دست یافتند به انحای مختلف اقوام و خویشان خود را از بیتالمال و یا حکومت سهیم میکردند. [۴۹۲]
همچنین ایشان در جای دیگر کتاب خود چنین آوردهاند: اقدامات عثمان در خصوص نزدیکان خویش از سه منظر بلامانع است: نخست: او عامل بر بیتالمال بود و عامل، هرچند هم که ثروتمند باشد باز مستحق دریافت حقوق و مزایا از بیتالمال میباشد.
دوم: ذویالقربی عبارتند از خویشاوندان امام آن عصر.
سوم: نزدیکان و خویشان عثمان، برخلاف خویشاوندان ابوبکر و عمر، قبیلهای بسیار بزرگ و پرجمعیت بود که به تبع آن احتیاجات و درخواستهایی به مراتب بیشتر از قبایل ابوبکر و عمر داشتند. [۴۹۳]
۲- در تاریخ طبری نقل شده است که چون عثمان به عبدالله بن سعدبن ابی سرح مأموریت داد که از طریق مصر به تونِس حرکت کند و آنجا را فتح نماید، به او قول داد که اگر در این مأموریت خود موفق باشد یک پنجم خمس غنایم را بدو خواهد داد. سپاه عبدالله نیز با عبور از دشتها و کوههای آفریقا توانستند آن مناطق را فتح کنند. پس از اینکه عبدالله غنایم سربازان را تقسیم کرد و خمس آنها را مشخص نمود، یک پنجم خمس را برای خود برداشت و چهار پنجم بقیه را همراه وثیمه نَضْری نزد عثمان فرستاد. هیئت همراه وثیمه از این اقدام عبدالله نزد عثمان شکایت کردند. عثمان با رد شکایت آنان بدیشان گفت که خود او قول چنین پاداشی را بدو داده بود، اما هیئت همراه خمسِ غنایم، از این جواب قانع نشدند و عثمان نیز درخواست آنان را پذیرفت و به عبدالله دستور داد که آن مقدار پاداش را به بیتالمال پس دهد و او نیز اطاعت امر کرد. [۴۹۴]
در احادیث معتبر نقل است که رسولخدا ج، خود، به ثروتمندان و مجاهدانی که در میدان کارزار حضور داشتند، پاداشهایی را عطا مینمودند. [۴۹۵]
۳- در فتح آفریقا، خمس و حیواناتی که به غنیمت آورده شده بود به حدی بود که بردن بخشی از آن به مدینه مشکل بود. مروان بن حکم همهی آنها را به یکصد هزار درهم خرید که بیشتر آن مبلغ را به صورت نقد پرداخت کرد. هنگامی که مروان خبر این فتوحات را به مدینه میبرد، مسلمانان در شهر نگران آن بودند که سپاه اسلام در آفریقا دچار شکست شده باشد و چون مروان خبر این نصرت را بدانها رسانید، همه آنها از این فتح و پیروزی به وجد آمدند، عثمان نیز به عنوان مژدگانی این خبر، بقیه پولی را که مروان میبایست در ازای خرید آن مقدار از غنایم آفریقا به بیتالمال میداد به او بخشید و این از اختیارات امام است که به قاصد خوشخبر، در مقابل تحمل خستگیهای راه، پاداش عطا کند. اعطای این مقدار پاداش به مروان، مستند و درست است اما روایتی که بیان میدارد، عثمان خمس غنایم آفریقا را به مروان بخشید کاملاً دروغ و غیرمستند است [۴۹۶]. اگرچه عثمان نزدیکان و خویشاوندان خود را بسیار دوست میداشت اما هرگز این مودّت و محبت سبب نشد که دچار گناه و یا سوء مدیریتی در امور بیتالمال و سایر شئون حکومت گردد و اکاذیب باطلی که در کتب تاریخ در این خصوص نقل شده است، نشأت گرفته از تبلیغات مسموم سبئیون و رافضیهای ستمکار و ظالمی میباشد که خصومت و عداوتشان با عثمان و دیگر صحابهش، عیان و آشکار است. در واقع رفتار و منش عثمان با اقوام و خویشاوندان خود برگرفته از دستورات و راهنماییهای اسلام و قران میباشد، کما اینکه قرآن در این رابطه چنین فرموده است:
﴿ ذَٰلِكَ ٱلَّذِي يُبَشِّرُ ٱللَّهُ عِبَادَهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِۗ قُل لَّآ أَسَۡٔلُكُمۡ عَلَيۡهِ أَجۡرًا إِلَّا ٱلۡمَوَدَّةَ فِي ٱلۡقُرۡبَىٰۗ وَمَن يَقۡتَرِفۡ حَسَنَةٗ نَّزِدۡ لَهُۥ فِيهَا حُسۡنًاۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ شَكُورٌ ٢٣ ﴾[الشوری: ۲۳].
«این همان چیزی است که خداوند بندگان خود را بدان نوید میدهد، بندگانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند. بگو: در برابر آن (همه نعمت که در پرتو دعوت اسلام به شما خواهد رسید) از شما پاداش و مزدی نمیخواهم جز عشق و علاقه نزدیکی (به خدا) را (که سود آن هم عاید خودتان میگردد). هر کس کار نیکی انجام دهد، بر نیکی عمل او میافزائیم (و دست کم یک خوبی را ده خوبی بشمار میآوریم). خداوند آمرزگار و شکرگزار است (و گناهان بندگان را میبخشد و کارهای خوبشان را به بهترین وجه پاداش میدهد)».
و نیز آنجا که میفرماید:
﴿ وَءَاتِ ذَا ٱلۡقُرۡبَىٰ حَقَّهُۥ وَٱلۡمِسۡكِينَ وَٱبۡنَ ٱلسَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرۡ تَبۡذِيرًا ٢٦ ﴾[الإسراء:۲۶].
«حق خویشاوند را (از قبیل: صله رحم و نیکوئی و مودّت و محبّت)، و حق مستمند و وامانده در راه را (از قبیل: زکات و صدقه و احسان)، بپرداز، و به هیچ وجه باد دستی مکن».
از طرف دیگر رفتار کریمانه عثمان یادآور روش و منش حضرت محمد مصطفی جبود. عثمانسبرخلاف منتقدان نادان خویش، پیامبر خدا جرا دید و با او حشر و نشر داشت و معارفی را از احوال و حالات او فرا گرفت که آن منتقدان از آن بیبهره بودند؛ عثمان را چنان در دین و معارف آن تبحّر بود که قاطبه مردم هرگز نتوانستند بدان پایه و مرتبه دست یابند، عثمان با چشم خود دید که رسولخدا جبه چه میزان نزدیکان و خویشان خود را دوست میداشت و در حق آنان از هیچ احسان و بخششی دریغ نمینمود، کما اینکه ایشان هنگام تقسیم جزیه و زکات بحرین، بیشترین سهم را به عباس، عموی خویش، عطا کردند. [۴۹۷]
و علی، پسر عمو و داماد خویش را به امارت برگزیدند، به تحقیق، سیره رسولخدا جبزرگترین الگوی عثمان و دیگر مؤمنان بود که میتوانستند از آن تبعیت نمایند و راه سعادت را در آن بجویند. [۴۹۸]
ابن کثیر در همین رابطه چنین میگوید: «عثمان فردی بود بزرگوار، با حیا و شرم و دارای اخلاقی نیکو و سخاوتی عظیم که در راه خدا، بخششهای فراوانی به خویشان و نزدیکان خود مینمود تا بتواند با بذل متاع فناپذیر و بیارزش دنیا، آنان را تشویق نماید که تنها به امور جاودان و با ارزش آخرت اهتمام ورزند و از آن غافل نشوند».
پیامبر خدا جنیز هنگام تقسیم بیتالمال، به دستهای از مردم بخشش میکرد و دستهای دیگر از یاران را که قلبشان آکنده از ایمان و هدایت بود از آن اموال محروم مینمود تا شاید دسته اول را نیز به راه هدایت رهنمون باشد و این خصلت حکیمانه را منافقان و خوارج جهت تخریب جایگاه و منزلت حضرت رسول جغنیمت میشمردند و از این نوع رفتار رسولخدا جانتقادهای گزنده و نیشداری میکردند. [۴۹۹]
به عنوان مثال، جابر بن عبداللهبدر همین رابطه این ماجرا را نقل کرده است: هنگام تقسیم غنایم در «جعرانه» که رودی است مابین طائف و مدینه، یکی از همین منافقان بر پیامبر خرده گرفت که چرا در تقسیم غنایم، جانب عدالت را رعایت نمیکند؟ پیامبر ججوابی محکم و کوبنده به او پاسخ داد که:
«شقیت إن لم أعدل».
«اگر من عدالت را رعایت نکنم خداوند مرا از رحمت خویش محروم سازد.» [۵۰۰]
عثمان نیز به همین روش مورد انتقاد و تخریب منافقان و خوارج و دشمنان اسلام قرار میگرفت، او خطاب به اعضای مجلس شورای امّت و در دفاع از اقدامات خویش چنین گفت: «در رابطه با رفتار و منش خود و وضعیت حکومتم، شما را در جریان قرار دادهام. ابوبکر و عمر که پیشتر از من در این مقام حضور داشتند، به خاطر رضای خداوند، بر خود و اطرافیان خویش سخت میگرفتند، حال آنکه رسولخدا جنزدیکان خویش را از بیتالمال محروم نمیساخت. من چون به این مقام رسیدم، دیدم که مردمان من در فقر و تنگدستی به سر میبرند و به همین دلیل تصمیم گرفتم، آنان را از ثروتهای بیتالمال بهرهمند سازم. حال اگر شما این اقدام مرا نادرست میدانید آنرا بازگو نمایید» [۵۰۱].
ابن تیمیه نیز در ردِّ منتقدان عثمان بن عفّان، بیان میدارد:
هرچند عثمان نسبت به خویشاوندان خود سخاوتمند بود، اما نباید امثال این روایت را که در آن نقل شده است، عثمان به هر چهار داماد خویش که همه از قریش بودند چهار صد هزار دینار پرداخت نمود، باور نمود. همچنین به یقین روایتی که در آن آمده است، عثمان یک میلیون دینار به مروان بن حکم بخشش کرد، کذب و نادرست است. باید در خصوص این قبیل روایات پرسید که سند درست و معتبر این داستانها کجایند؟! درست است که عثمان به همهی مسلمانان، اعمّ از نزدیکان خود و سایر مردمان، بخششهای زیادی مینمود اما هر کدام از این بخششها جهت اثبات درست و معتبری میباشد. همچنین باید دانست که هیچکدام از خلفای راشدینشهرگز چنان مبالغ هنگفت و بیحد و نصری را نبخشیدهاند. [۵۰۲]
[۴۸۸] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۸۲. [۴۸۹] تاریخ الطبری (۵/۳۶). [۴۹۰] تاریخ الطبری (۵/۳۶). [۴۹۱] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ص ۸۳. [۴۹۲] منهاج السنة (۳/۱۸۷، ۱۸۸). [۴۹۳] منهاج السنة (۳/۲۳۷). والدولة الأمویّة، لحمدی شاهین، ص۱۶۳. [۴۹۴] تاریخ الطبری (۲۵۳). [۴۹۵] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۸۴. [۴۹۶] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۸۴. [۴۹۷] صحیح البخاری (کتاب الجزیه). [۴۹۸] البدایة و النهایة (۷/۲۰۱). [۴۹۹] البدایة و النهایة (۷/۲۰۱). [۵۰۰] صحیح البخاری (کتاب فرض الخمس). [۵۰۱] الطبقات الکبری (۳/۱۹۰). [۵۰۲] منهاج السنّه (۳/۱۹۰).
عصر خلفای راشدین، در راستای عصر نبیاکرم جو در ارتباطی کامل با سیرۀ آنحضرت جبود و به همین دلیل، این عصر از اهمیت فوقالعادهای برخوردار میباشد، نظام و برنامههای این عهد به طور اعم، و قضائی آن، به طور أخص، تداوم و استمرار همان نظام و برنامههای عهد رسولخدا جبودند که صحابه با دقت و وسواس زیاد بر اجرا و رعایت آن نظام و برنامههای رهبر خویش در تمامی شئون و مسایل امت اصرار میورزیدند، میتوان اهمیت نظام قضائی عهد خلفای راشدین را در دو اصل بیان داشت:
• رعایت احادیث رسولخدا جدر امور قضا و اجرای تمامی آنها
• تدوین برنامهها و وضع قوانین قضائی جدید که بتواند در عین در نظر داشتن مسایل نو و بهروز جهان اسلام، پایهها و ارکان دولت نو بنیان اسلامی را تحکیم بخشند. [۵۰۳]
عمر فاروقسبا عنایت خداوند و نیز به کمک نبوغ بینظیر خود توانست نظام قضائی دولت اسلامی را گسترش و تکمیل نماید؛ او برای این نظام، ارکان و اصولی را نهادینه نمود که خلیفهی بعد از او، عثمان بن عفان، توانست بر همین اساس، قضاوت دولت خود، اختیارات آنان، صفات و ویژگیهای این قضات و میزان حقوق و مزایای ایشان را تعیین نماید؛ همچنین او منابع صدور احکام و قوانین قضائی را که قضات میبایست در احکام خود به آنها استناد میکردند، در راستای همان اصول و نظامی که عمر فاروق وضع کرده بود، تدوین و اجرا نمود.
هنگامی که عثمانسبه مقام خلافت رسید، در مدینه سه تن از صحابه به امر قضا میپرداختند که عبارت بودند از علی بن ابی طالبس، زید بن ثابتسو سائب بنیزیدس. عثمان بر خلاف عمر که در امر قضا به آنان استقلال کامل داده بود، خود مستقیماً در این امور نظارت میکرد و در خصوص حل منازعات با این سه تن و دیگر صحابه مشورت مینمود، اگر نظر او با آرای آنان یکی بود، حکم را صادر میکرد و در غیر اینصورت، به بحث و گفتگوی بیشتر در آن مسأله مبادرت میورزید. این به معنای آن است که عثمان آن سه نفر را از مقام قضا عزل نمود و آنان را در حدّ یک مشاور نگه داشت که در مسایل متعدد با آنان و دیگران به مشورت میپرداخت. هر چند هستند محققانی که بر این باورند، عثمان آن سه نفر را از مقام قضا عزل ننمود و هیچ نصّ صریحی در این خصوص وجود ندارد بلکه آنها را در این مقام ابقا نمود، اما در عین حال در مسایل و قضایای مهم به مشورت و تبادل آراء با ایشان اقدام مینمود؛ در واقع منشأ این اختلاف نظر در خصوص روابط عثمان با قضات عمر را باید در این روایات جستجو نمود:
• بیهقی در سنن و وکیع در کتاب اخبار القضاة از عبدالرحمن بن سعید، چنین روایت میکنند: از پدر بزرگم شنیدم که روزی عثمان بن عفان در مسجد نشسته بود که ناگاه دو فرد نزد او آمدند و از او خواستند در میان ایشان قضاوت کند، عثمان به یکی از آنان گفت: برو و علی را به اینجا بیاور، سپس به دیگری گفت: تو نیز برو و طلحه بن عُبَیدالله، زُبَیر بن عَوَّام و عبدالرحمن بن عَوف را نزد من آور، چون آنان آمدند، عثمان به آن دو مرد گفت: که سخنان خود را بگویید، سپس رو به آن صحابه کرد و گفت: شما نیز رأی و تصمیم خود در خصوص این دو مرد را اعلام کنید، اگر آن صحابه، رأی و تصمیمی موافق با رأی و نظر عثمان داشتند، عثمان همان رأی را صادر میکرد و در غیر این صورت خود و آنان را به تأمل بیشتر در آن مسأله فرا میخواند؛ در هر صورت آن صحابه و طرفهای نزاع، حکم را هر چه بود میپذیرفتند. در واقع عثمان تا زمانیکه به شهادت رسید، در مدینه هیچ کس را به مقام قضا منصوب ننمود.
• در تاریخ طبری در بحث پیرامون اقدامات عثمان، چنین آمده است: زید بن ثابت در عهد عثمان، مقام قضا داشت؛ این به معنای آن است که عثمان، زید بن ثابت را در مقام خود ابقا نمود، هر چند این امر مستلزم آن است که عثمان در امر قضا و صدور حکم، به زید، استقلال کامل داده باشد، تا زمانیکه بتوان این دو روایت را با هم جمع نمود، ما را شایستهتر است تا آنکه یکی از آن دو را بر دیگری ترجیح داد.
ما حصل جمع این دو روایت آن است که عثمان، قضات مدینه را در سمت خود حفظ نمود تا در منازعات و مخاصمات به قضاوت و حل و فصل آنها بپردازند، اما تعدادی از مسایل و معضلات را که میبایست حل و فصل میشد به خود اختصاص میداد، هر چند در این میان با قضات شهر و دیگر صحابه نیز به مشورت میپرداخت. [۵۰۴]
عثمان گاه، خود، مستقیماً قضات دیگر ولایات را تعیین مینمود، کما اینکه کعب بن سور را به مقام قضای بصره گماشت. گاه نیز امر قضا را به خود والیان میسپرد، همانطور که بعد از عزل کعب بن سور، این وظیفه را به والی بصره محول نمود. همچنین یعلی بن امیه در عین حال که والی صنعاء بود قاضی آنجا نیز محسوب میشد. [۵۰۵]
در عهد عثمان، بیشتر والیان، خود، قضات خویش را بر میگزیدند که این نشان میدهد که در عهد عثمان، قدرت و اختیارات والیان بیشتر از قضات بود. [۵۰۶]
نامههای عثمان خطاب به والیان، امرای ارتش و عامّه مردم، مؤیّد این مطلب است که او، تعیین قضات را به خود والیان واگذاشت که یا خود این وظیفه خطیر را بر دوش گیرند و یا به فرد توانا و امین محول نمایند. [۵۰۷]
همچنین برخلاف عمرسکه مدام با قضات خود در اقصی نقاط مملکت در ارتباط بود و در جریان کار ایشان قرار داشت، عثمان به ندرت بدین کار مبادرت میورزید. [۵۰۸]
[۵۰۳] محمد الزحیلی، تاریخ القضاء فی الاسلام، ۸۳ و ۸۴. [۵۰۴] النظم الإسلامیه (۱/۳۷۸). [۵۰۵] عصر الخلافة الراشدة، ۱۴۳. [۵۰۶] النظم الإسلامیة (۱/۳۷۸). [۵۰۷] النظم الإسلامیة (۱/۳۷۸). [۵۰۸] الولایة علی البلدان (۲/۹۲).
چون عثمان به عبدالله بن عمر پیشنهاد مقام قضا را نمود، او از قبول این مسئولیت امتناع ورزید و به عثمان چنین گفت: من هرگز بین دو نفر قضاوت نخواهم نمود، از رسولخدا جشنیدم:
«من عاذ بالله فقد عاذ بمعاذ».
«که هر کس در مسألهای به خداوند رجوع کرد و به او پناه برد، بداند که باید به معاذ بن جبل رجوع نماید و مشکلش را با او در میان گذارد».
من از تو میخواهم که مرا بدین امر خطیر مکلّف ننمایی؛ عثمان نیز این درخواست ابن عمر را پذیرفت و او را از این مقام، معاف نمود، و گفت: کسی را در جریان نگذار. [۵۰۹]
[۵۰۹] مسند امام أحمد (حدیث۴۷۵).
ابن عساکر از ابو صالح؛ خدمتکار عباسس، نقل میکند که چون نزد عثمان رفت تا او را بنا به درخواست عباس، به خانه او دعوت کند، عثمان را در دادگستری یافت. بجز این روایت، تعدادی از کتب تاریخ نیز بر این نظر هستند که از جمله اقدامات مهم عثمان، تأسیس دادگستری میباشد. اگر روایت فوق درست باشد، عثمان بر خلاف ابوبکر و عمر که در مسجد به امر قضا میپرداختند، مکانی را به عنوان محکمه/ دادگستری بنیان نهاد که در آن به این امر اقدام مینمود. [۵۱۰]
[۵۱۰] أشهر مشاهیر الإسلام (۴/۷۴۰).
۱- زید بن ثابت در مدینه
۲- ابو الدرداء در دمشق
۳- کعب بن سور در بصره
۴- ابو موسی اشعری که علاوه بر ولایت شام، مقام قضای آنجا را نیز بعد از کعب بن سور به عهده داشت.
۵- شریح در کوفه
۶- یعلی بن امیه در یمن
۷- ثمامه در صنعاء
۸- عثمان بن قیس بن ابی العاص در مصر [۵۱۱]
همچنین عثمان بن عفّان در زمینههای قصاص، جنایات، حدود، تعزیرات، عبادات و معاملات، اجتهاداتی نمود که در نزد فقهاء و مدارس و مکاتب آنان انعکاس یافته است و ما در اینجا به ترتیب به هر یک از آنا میپردازیم:
[۵۱۱] عصر الخلافة الراشدة، ۱۵۹-۱۶۰.
اولین قضیه مهمی که عثمان در دوران خلافت خود بدان حکم داد، ماجرای عبیدالله بن عمر بود که هم دختر ابولؤلؤ را به قتل رسانیده بود، هم مردی مسیحی بنام جفینه و هم هرمزان را که خنجر قتل عمرسبه او تعلق داشت، در آن ایام در مدینه شایعه شده بود که هرمزان در قتل عمر به ابولؤلؤ کمک کرده است. [۵۱۲]
عمرسقبل از شهادت دستور داد که هرمزان را به زندان بیاندازند تا خلیفه بعد از او در مورد هرمزان تحقیق و حکم کند. چون عثمان به خلافت رسید، اولین مسأله که میبایست در مورد آن حکم صادر مینمود، قضیه عبدالله بن عمر و قتلهای او بود، علی معتقد بود که عدالت ایجاب میکند عبیدالله به قتل برسد؛ اما در مقابل، دستهای از مهاجران میگفتند: دیروز پدر به شهادت رسید، آیا سزاوار است که امروز پسر کشته شود؟ عمرو بن عاص به عثمان چنین پیشنهاد کرد: یا امیرالمؤمنین! شما از این ماجرا مبرّا هستید، زیرا این قضیه در زمان خلافت شما به وقوع نپیوست، بنابراین از آن سلب مسئولیت کنید، عثمان دیه آن مقتولین را از مال خود پرداخت نمود؛ زیرا آنان هیچ وارثی جز بیت المال نداشتند و امام عصر نیز صلاح کار را در پرداخت دیه آنان و آزاد نمودن عبیدالله تشخیص داد. [۵۱۳]
طبری روایت دیگری نقل میکند که براساس آن، قماذبان، پسر هرمزان، عبیدالله را مورد عفو قرار داد. در این روایت، ابن منصور از قول قماذبان چنین نقل میکند: عجم در مدینه، آزادانه با هم ارتباط داشتند، روزی فیروز به نزد پدرم آمد و خنجر دوسر پدرم را از او گرفت و از او پرسید: در این سرزمین با این خنجر چکار میکنی؟ پدرم در جواب گفت: به همراه داشتن آن عادت کردهام. در این اثنا مردی شاهد این برخورد بود و چون عمر ضربت خورد به مردم گفت: که با چشم خود دیدم که هرمزان خنجر را به فیروز داد. براساس همین گفته بود که عبیدالله نزد پدرم آمد و او را به قتل رسانید. هنگامی که عثمان به خلافت رسید، مرا در عفو یا قتل عبیدالله مخیر نمود و او را به من سپرد و به من چنین گفت: ای فرزندم! این مرد قاتل پدرت است و تو نسبت به او از ما سزاوارتر هستی، حال برو و او را به قتل برسان؛ من نیز عبیدالله را همراه خود بردم اما تمام مردم مدینه نیز به دنبال ما راه افتادند، من به آنان گفتم: آیا من حق دارم او را بکشم؟ آنان نیز جواب مثبت میدادند، پس به آنان گفتم: آیا حق این را دارید که از او در برابر من دفاع کنید؟ آنان اعلام کردند که این حق را ندارند، من هم او را به خاطر رضای خداوند و نیز خواست آن مردمان بخشودم، مردم نیز مرا تا خانهام بر شانههای خود حمل کردند. [۵۱۴]
باید گفت میان این روایت و روایت دیگری که براساس آن عثمان، عبیدالله را مورد عفو قرار داد و پرداخت دیه به وارثان هرمزان را به عهده گرفت، تضادی وجود ندارد؛ همانطور که همه صحابه اذعان داشتند قصاص عبیدالله حقّ فرزند هرمزان بود، اما او خود، به خواست و میل مردم تن در داد و از ریختن خون او گذشت. عفو خلیفه نیز به این دلیل بود که عبیدالله با این اقدامات غیر مشروع خود، حق خلیفه را در تحقیق ماجرای قتل عمر و نیز مجازات عاملان و آمران این قتل، ضایع و از میان برد، بنابراین عفو از این اقدام، حق خلیفه بود و نه پسر هرمزان. در واقع عبیدالله با آن کار عجولانهی خود، سبب شد تا حکومت نتواند به عوامل پشت پرده این توطئه هولناک دست یابد و آنان را به سزای اعمال خائنانه شان برساند. بر این اساس عفو خلیفه و نیز پسر هرمزان نسبت به عبیدالله دو مقوله جدا از هم میباشند. از طرف دیگر چون دختر فیروز و نیز جفینه وارثی نداشتند، خلیفه صاحب حقوق آنان میشد، بدون شک خنجری که با آن عمرسبه شهادت رسید، در دستان هرمزان و جفینه دیده شده بود و عبدالرحمن بن ابی بکر و عبدالرحمن بن عوف، شاهد این قضیه بودند.
عبدالرحمن بن ابی بکر شهادت داد که فیروز، هرمزان و جفینه را مشغول صحبت کردن با هم دید و با چشمان خود دید خنجری از دستشان افتاد؛ چون عمر ضربت خورد، خنجر همانی بود که آن دو شاهد وصف کردند. [۵۱۵]
بر همین اساس هرمزان و جفینه مستحق قتل بودند، اما راجع به دختر فیروز که پس از کشتن فاروق، خود را به قتل رسانید تا همدستانش را پنهان کند، باید گفت که او اشتباه به قتل رسید، زیرا عبیدالله گمان میبرد که چون او خنجر پدرش را پنهان نمود، در قتل عمر دست داشته است. [۵۱۶]
[۵۱۲] البدایة و النهایة (۷/۱۵۴). [۵۱۳] البدایة و النهایة (۴/۱۵۴). [۵۱۴] تاریخ الطبری (۵/۲۴۳)، سند این روایت، صحیح نمیباشد. [۵۱۵] الطبقات الکبری (۳/۳۵۰-۳۵۵). [۵۱۶] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ۲۱۸-۲۱۹.
نقل است که یک شب، دستهای از جوانان کوفه که در آن موقع زیر نظر ولید بن عقبه اداره میشد، به خانه ابن حیسمان خزاعی وارد شدند؛ ابن حیسمان، هنگامی که از وجود آنان با خبر شد، شمشیر خود را برداشت و دانست که تعداد آنان زیاد است، مردم را به کمک طلبید، آن جوانان از او خواستند که آرام گیرد.
ابو شریح خزاعی نیز که شاهد ماجرا بود دید که چون ابن حیسمان دست از فریاد کشیدن بر نداشت، آن جوانان او را به قتل رسانیدند، مردم گرد آنان جمع شدند و آن جوانان را که افرادی چون زُهَیر بن جندب أزدی، مُورع بن ابی مورع أَسَدی و شُبَیل بن أُبی أَزدی در میانشان بودند، دستگیر کردند.
ابو شریح و پسرش بر ضد آن جوانان شهادت دادند که آنان وارد خانه ابن حیسمان شدند و هر چند یکدیگر را از قتل او منع میکردند، اما در آخر چند نفر از آنان، ابن حیسمان را به قتل رسانیدند؛ ولید نامهای خطاب به عثمان نوشت و نظر او را در این رابطه جویا شد، عثمان نیز در نامه خود، به اعدام همهی آن جوانان حکم داد، ولید هم آنان را بر در قصر و در ملأعام اعدام کرد. عمر بن عاصم تمیمی در مورد این ماجرا چنین سروده است:
لا تَأکُلُوا أَبداً جیرانَکم سَرَفاً
أهلَ الزَّعَارة فی ملكِ ابنِ عفّان
(ای مردمان شرور! بترسید از اینکه در ملک عثمان بن عفان اموال همسایگان خویش را به ناحق ببرید).
همچنین در ادامه چنین گفته است:
إنّ ابنَ عَفّانَ الّذی جَرَّبتم
فَطَمَ اللُّصُوصَ بِمُحکَمِ الفُرقانِ
مازال یَعمَلُ بالکتابِ مُهَیمناً
فی کلِّ عُنُقٍ منهم و بنانِ
[۵۱۷]
(دانستید که چطور عثمان با اجرای احکام قرآن، دزدان را سرکوب نمود. تا او هست احکام قرآن در مورد همه دزدان و نابکاران اجرا میشود و آنان را نابود میکند).
[۵۱۷] تاریخ الطبری (۵/۲۷۲).
این حادثه در زمان خلافت عثمان بن عفّان روی داد و مجازات قتل عمد که قصاص است در مورد آن قاتل اجرا شد. [۵۱۸]
[۵۱۸] عصر الخلافة الراشدة، ۱۵۳.
نقل است که در عهد عثمان، امالمؤمنین حفصه توسط خدمتکارش، جادو شد، پس خود او به این کارش اعتراف کرد، حفصه نیز به عبدالرحمن بن زید دستور داد تا آن خدمتکار را بکشد، عثمان این اقدام حفصه را ناپسند دانست و او را ملامت نمود؛ ابن عمر به عثمان جواب داد: چرا اقدام امّالمؤمنین در مورد یک زنی که او را جادو کرده و خود او نیز به آن کارش اعتراف کرده است را نادرست میپنداری؟
در واقع عثمان، قتل آن زن جادوگر را نادرست ندانست، بلکه باید دانست که اجرای حدود از حیطه اختیارات امام است و هیچ کس حق ندارد به این حوزه تجاوز کند.
عثمان نیز این شیوه برخورد حفصه را نادرست میدانست نه نفس مجازات را، و کلام ابن عمر نیز بر این امر دلالت میکند که حکم مرگ آن زن جادوگر واضح بود و هیچ شک و شبههای سبب تعلیق آن نمیشد. [۵۱۹]
[۵۱۹] موسوعة فقة عثمان بن عفّان، ۱۷۰.
فرد کور چون ابزاری در اختیار راهنما است، افراد نابینا در هنگام حرکت و راه رفتن ممکن است خود را مجروح نمایند بنابراین نیازی ندارد از افرادی عذر بخواهد که از طریق او دچار جراحت و یا ضرری میشوند، چرا که آن کار را به عمد انجام نداده است. بر همین اساس، هر فرد نابینایی که به راهنمای خود یا آنکه در کنار او نشسته است ضرر و زیانی رساند، چون این کار را به صورت غیر عمد مرتکب شده است، هیچ نوع دیه و مجازاتی متوجه او نمیشود. [۵۲۰]
[۵۲۰] همان، ص ۹۹.
اگر دو فرد با هم درگیر شده و به منازعه پرداختند و در اثنای این مشاجره به هم آسیب رسانیدند، قصاص آن جراحت و آسیب وارده، واجب است؛ زیرا این نزاع و به تبع آن، جراحت و یا جنایت از روی عمد بوده است. اصل این است که در آن نزاع، طرفین درگیر عامدانه قصد داشتهاند به هر شکل به طرف مقابل آسیب وارد کنند و این مستوجب مجازات و قصاص است؛ عثمان بن عفان در همین رابطه دستور داد که هرگاه دو طرف یک منازعه با هم درگیر شدند و بر اثر آن جراحت و آسیبی به یکدیگر وارد کنند، مستوجب قصاص میباشند. [۵۲۱]
[۵۲۱] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۰۰.
هر کس جنایتی را در مورد حیوانی مرتکب شد باید قیمت و بهای آن را پرداخت کند، عقبه بن عامر روایت میکند که در عهد عثمان، مردی، سگی شکاری را که در میان دیگر سگان نظیر نداشت، کشت، چون قیمت آنرا سیصد درهم تخمین زدند، عثمان، آن مرد را ملزم به پرداخت آن نمود. همچنین عثمانسمردی دیگر را ملزم کرد که بیست شتر را در ازای سگی که کشته بود، بپردازد. [۵۲۲]
[۵۲۲] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۱۰۲.
اگر فردی به مال، جان و یا ناموس دیگری تجاوز کرد و آن فرد نیز در مقام دفاع از مال و جان و ناموس خویش، در حین نزاع و مشاجره، فرد متجاوز را به قتل رسانید، او مستوجب قصاص نمیباشد. ابن حزم در کتاب «المُحَلّی» بیان میدارد که مردی با چشم خود دید که فردی با زن او در حال زنا است، او نیز آن مرد را به قتل رسانید. ماجرا را نزد عثمان مطرح کردند و عثمان نیز حکم به درست بودن اقدام آن مرد و مهدورالدم بودن مقتول داد. [۵۲۳]
[۵۲۳] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۰۳.
حد ارتداد بر فردی اجرا میشود که چون سه مرتبه از او بخواهند از ارتداد خویش توبه کند، امتناع ورزد که در آن صورت اعدام خواهد شد. نقل است که عبدالله بن مسعود، چند نفر را در کوفه به اتهام ارتداد و تبلیغ نظرات مسیلمه کذّاب باز داشت نمود و در رابطه با آنان به عثمان نامه نوشت، عثمان نیز به عبدالله بن مسعود چنین نوشت: «دین حق را بر آنان عرضه کن و هر کدامشان را که شهادتین بر زبان آورد و از آیین باطل مسیلمه برائت جست، آزاد کن اما هر کدام را که بر آن آیین باطل اصرار ورزید، گردن بزن.» عبدالله نیز هر کدام از آن مردان را که از ارتداد خویش توبه کرد آزاد نمود و آنانی را که بر ارتدادشان اصرار ورزیدند اعدام کرد. [۵۲۴]
[۵۲۴] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۵۰.
یک نفر نزد عثمان آمد و ادعا کرد که پیشتر یک نفر را به قتل رسانیده است و از عثمان سؤال کرد که آیا برای او امکان توبه وجود دارد؟ عثمان نیز این آیه قرآن را برای او تلاوت نمود:
﴿ حمٓ ١ تَنزِيلُ ٱلۡكِتَٰبِ مِنَ ٱللَّهِ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡعَلِيمِ ٢ غَافِرِ ٱلذَّنۢبِ وَقَابِلِ ٱلتَّوۡبِ شَدِيدِ ٱلۡعِقَابِ ذِي ٱلطَّوۡلِۖ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ إِلَيۡهِ ٱلۡمَصِيرُ ٣ ﴾[غافر: ۱- ۳].
«حا. میم. فرو فرستادن این کتاب (قرآن) از سوی یزدان چیره و آگاه انجام میپذیرد. یزدانی که بخشنده گناه، پذیرنده توبه، دارای عذاب سخت، و صاحب اِنعام و احسان است. هیچ معبودی جز او وجود ندارد. بازگشت به سوی او است».
و سپس بدو گفت: «برو توبه کن و هرگز از درگاه خداوند مأیوس نشو». [۵۲۵]لازم به ذکر است جهت توبه از گناهانی که در قبال بندگان خدا صورت گرفته و حقی از آنان را ضایع و پایمال کرده است، باید آن حقوق پایمال شده را جبران نمود و یا آن افراد از حقوق خود بگذرند و فرد گناهکار را مورد عفو قرار دهند. [۵۲۶]
[۵۲۵] سنن البیهقی (۸/۱۷). [۵۲۶] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۹۳.
روایت معروف آن است که در عهد رسولخدا ج، اگر افراد آزاد، شرب خمر میکردند به چهل ضربه شلاق حدّ محکوم میشدند، مردم نیز برای تحقیر، آنان را با کفش و لباس میزدند ابوبکر نیز همین حدّ را اجرا مینمود. عمر هم در سالهای نخستین خلافت خویش تغییری در این حدّ صورت نداد اما چون دید که افراد فاسد این شیوه حدّ را سبک میدادند و این روش، آنان را از شرب خمر باز نمیدارد، با مشورت و صلاحدید صحابه، حدّ شرب خمر را به هشتاد ضربه شلاق افزایش داد. عثمان در عهد خویش هر دو روش را در پیش گرفت، اما باید دانست که این شیوه اجرای حدّ از روی هوا و هوس نبود گویا که او با برگزیدن روشی حکیمانه، هر کس را که از روی اشتباه و برای بار نخست به شرب خمر اقدام نموده بود چهل ضربه شلاّق، حدّ میزد و هر کس را که به شرب خمر معتاد شده و از آن روی گردان نبود، حدّ او را هشتاد ضربه تازیانه معین مینمود؛ در واقع او چهل ضربه نخست را به عنوان حدّ و چهل ضربه دوم را به عنوان تعزیر در مورد آن افراد به اجرا در میآورد. [۵۲۷]
[۵۲۷] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۹۳.
حسین بن منذر نقل میکند که چون ولید را به اتهام شرب خمر نزد عثمان آوردند، دو نفر به این امر شهادت دادند، یکی از آنان شهادت داد که ولید بدون شک شراب نوشیده بود، دیگری نیز شهادت داد که به چشم خود استفراغ ولید را دید، عثمان اعلام نمود: «چون ولید استفراغ کرده است این دلیل بر شراب خوردن اوست؛ سپس رو به علی نمود و گفت: ولید را شلاق بزن». علی نیز اجرای حد را از فرزند خود، حسن، خواست اما او جواب داد که هر کس منافع و لذتهای این کار را میبرد آن را اجرا کند و زحمت و مسئولیت انجام آنرا به عهده گیرد، علی از این سخن حسن خشمگین شد، بنابراین، کار را به عبدالله بن جعفر طیّار محوّل نمود، او نیز برخاست و حدّ را بر ولید اجرا کرد و علی نیز تازیانهها را میشمرد، چون به تازیانه چهلم رسیدند، عثمان دستور داد که دیگر ادامه ندهند؛ او خطاب به جماعت مردم گفت: که رسولخدا جحدّ شرب خمر را چهل ضربه تعیین نمود، ابوبکر نیز همین میزان را اجرا میکرد و عمر حدّ را به هشتاد ضربه رسانید.
هم چهل ضربه و هم هشتاد ضربه سنّت میباشند؛ اما نزد من، حدّ نخستین ارجحیت دارد. از این داستان نتایج زیر را میتوان برداشت نمود: نخست اینکه اسلاف عثمان، حدّ شرب را اجرا نمودهاند؛ دوم اینکه هر کس مأمور اجرای حدّ است میتواند فرد دیگری را به نیابت از خود بدان کار گمارد، با عنایت به اینکه ولید برادر مادری عثمان بود میتوان به میزان دقّت و اصرار عثمان در اجرای حقّ و احکام شریعت پی برد. این روایت اثبات میکند که عثمان در اجرای حق، فردی شجاع و قاطع بود و در این راه از هیچ ملامتی نمیهراسید. [۵۲۸]به واقع اجرای احکام شریعت راستین اسلام، بهترین و محبوبترین اعمال نزد او و دیگر خلفای راشدین بود. [۵۲۹]
[۵۲۸] شرح النووی علی صحیح مسلم، کتاب الحدود (۱۱/۲۱۶). [۵۲۹] نمر الحمیدانی، ولایة الشرطة فی الإسلام، ۱۰۵.
حدّ سرقت و دزدی تنها در مورد افرادی بالغ، عاقل و آگاه به حرام بودن این عمل باشند و این کار را آزادانه و نه از روی اجبار انجام داده باشند، اجرا میشود که نقل است چون کودکی را به اتهام سرقت نزد عثمان آوردند، دستور داد تا به شرمگاه او نگاه کنند، چون دیدند که شرمگاه او، مویی در نیاورده است، حدّ را در مورد او اجرا نکردند. [۵۳۰]
[۵۳۰] صحیح التوثیق، ۷۷ – موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۱۷۱.
در عهد امارت ولید بن عقبه، فردی به نام ضابی بن حارث برجمی از مردی انصاری، سگی را که بدان قرحان میگفتند و در شکار آهوان مهارت داشت به امانت گرفت، اما از پس دادن سگ به صاحب آن امتناع ورزید. اطرافیان آن مرد انصاری، از اطرافیان ضابی بن حارث خواستند، سگ را از او پس بگیرند و به آنان تحویل دهند. آنان نیز همین کار را انجام دادند، در مقابل ضابی بن حارث به هجو آن مرد انصاری پرداخت و در مورد آن چنین سرود:
تَجَشّمَ دُونی وَفد قرحانَ خطّهً
تَضَلُ لها الوَجناءُ و هی حَسیرُ
فَباتُو شِبَاعاً ناعِمین کأنّما
حَبَاهم ببیتِ المرزُبانِ أمیُر
فکَلبُکم لا تَترُکوا فهو أُمُّکم
فإنَّ عُقُوقَ الأمّهاتِ لکبیرُ
(دوستان قرحان، در برابر من، راهی را در پیش گرفتند که شتر تنومند و قدرتمند نیز از طی کردن آن باز میماند. به لطف بخششهای فراوان امیر (ولید) شبها را سیر و در آسایش کامل میگذرانند. سگتان را هرگز رها نکنید که چون مادرتان است. بدانید که نافرمانی و نفرین مادران، بر فرزندان سخت گران خواهد بود).
مردان انصاری، شکایت او را نزد عثمان بردند، او نیز آن مرد را احضار و به زندان افکند؛ گفتنی است که این حکم و تعزیر در مورد همه مسلمانان اجرا میشد، اما آن حکم بر ضابی سخت آمد و در زندان مرد. [۵۳۱]
[۵۳۱] تاریخ الطبری (۵/۴۲۰)
عثمان حدّ قذف (متهم کردن یک زن به زنا و فحشا) و افترا را اجرا میکرد، و لو آنکه به صورت کنایه نیز بود، نقل است که مردی به دیگری چنین گفت: یا ابن شامة الوذر! که شامه الوذر کنایه از زن زنا کار و فاحشه است. چون از او نزد عثمان شکایت شد، عثمان بدون اعتنای به تأویلات و توجیهات آن مرد، قذف را در مورد او اجرا نمود. [۵۳۲]
[۵۳۲] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۲۴۷.
هر گاه زنای زن یا مرد آزاد همسردار اثبات شود، او را با سنگ رجم میکنند تا بمیرد. روایت است که در عهد عثمان، زنی شوهردار مرتکب زنا شد، عثمان دستور داد تا او را رجم کنند اما خود در محل اجرای حکم حضور نیافت. [۵۳۳]
[۵۳۳] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۲۴۷.
چنین روایت میکنند که در عهد عثمان، فردی به نام کعبابن ذیحبکه نهدی به نیرنگ و شعبدهبازی میپرداخت؛ چون خبر او به عثمان رسید، محمد بن سلمه بدو گفت: که نیرنگ چونان سحر میباشد اما آن نیست، عثمان ضمن نامهای به ولید بن عقبه از او خواست تا در مورد این قضیه تحقیق کند و اگر ابن ذیحبکه بدان کار اعتراف نمود او را از آن باز دارد؛ ولید، ابنحبکه را احضار و در مورد نیرنگ از او سؤال کرد، او در جواب گفت: که نیرنگ سرگرمیای است که مردم از آن لذّت میبرند، ولید نیز او را محکوم و تهدید کرد.
سپس نامه عثمان را برای مردم خواند و به آنان گفت: که از کارهای باطل و بیارزش و نیز از افراد بیهودهگو که کارهای نامطلوب انجام میدهند، بپرهیزند. مردم از اینکه عثمان از این ماجرا خبردار شده تعجب کردند. ولید، ابنحبکه را با جماعتی دیگر تبعید کرد و به شام فرستاد و ماوقع را برای عثمان نوشت. کعببن ذیحبکه همراه مالک بن عبدالله که هم کیش او بود، عازم خارج و دنیاوند شدند. کعب در راه خطاب به ولید چنین سرود:
لعَمری لَئِی طَرَدتَنی ما إلی التی
طَمِعتَ بها مِن سَقطَتی لَسَبیلُ
رَجوتُ رُجُوعی یا اَبنَ أروی و رجعتی
إلی الحَقِّ دَهراً غال ذلك غولُ
و إنّ اغتِر ابی فی البلاد و جَفَوتی
و شَتمی فی ذاتِ الإلهِ قَلیلُ
و إنّ دعائِی کلَّ یَومٍ وَ لَیلَةٍ
علیكَ بدُنیا وَ نِدکم لطَویلُ
[۵۳۴]
(بدان که با وجودی که مرا تبعید کردی اما به آرزویت که مرگ من است نخواهی رسید. ای پسر «أروی» روزگاری امید داشتم که به راه حق باز گردم اما میبینم که این راه به ضلالت رفته است. بدان که دوران غربت من در شهرها و ملامتم به خاطر دین خدا کوتاه و بزودی به سر خواهد شد اما نفرین من هر روز و شب در دیناوند ادامه خواهد داشت).
[۵۳۴] تاریخ طبری (۵/۴۹۱).
عبدالرحمن بن یزید روایت میکند که چون جنازه عباس بن عبدالمطلب را به جایگاه جنازهها آوردند، مردم در اطراف آن ازدحام کردند و آن را به قبرستان بقیع تشییع کردند؛ جمعیت که بر جنازه عباس نماز گزاردند چنان زیاد بود که تا بحال، تشییعی بدان حد پر ازدحام، را ندیده بودم؛ ازدحام چنان بود که هیچ کس نمیتوانست به جنازه نزدیک شود. چون جنازه به محل قبر رسید، انبوه جمعیت، بیشتر از قبل شد. عثمان به افراد نظامی دستور داد: تا مردم را از اطراف جنازه و بنیهشام دور کنند تا آنان بتوانند او را دفن کنند. [۵۳۵]این روایت نشان میدهد که در آن زمان تعداد زیادی از مردان نظامی در مدینه حضور داشتهاند. تعدادی از مؤّرخان بر این باورند که عثمان، نخستین فردی است که دستگاه انتظامی را تأسیس نمود [۵۳۶]. نقل است که عثمان ریاست آن را به یکی از اصحاب مهاجرین، به نام قنفذ بن عمیر قریشی محوّل نمود [۵۳۷]. که این، خود، بیانگر میزان اعتبار و شهرت او نزد عثمان و دیگر صحابه است، همچنین در کوفه سعید بن عاص، والی آنجا، عبدالرحمن اسدی را به ریاست نیروی انتظامی گماشت و در شام نصیر بن عبدالرحمن، از جانب معاویه بن ابوسفیان، والی آنجا عهدهدار ریاست نیروی انتظامی بود. [۵۳۸]
در واقع بعد از ابوبکر و عمر، هیچ خلیفهای چون عثمان نبود که، حدود را بدون هیچ نوع تبعیضی در مورد همه اجرا نماید، و هر درخواستی را در خصوص اصلاحات یا احقاق حقوق اجابت میکرد. [۵۳۹]
[۵۳۵] طبقات ابن سعد (۴/۳۲). [۵۳۶] تاریخ خلیفه بن خیاط، ۱۷۹. [۵۳۷] ولایة الشرطة فی الإسلام، ۱۰۵. [۵۳۸] ولایة الشرطة فی الإسلام، ۱۰۶. [۵۳۹] تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنه (۱/۴۰۹).
در حج سال بیست و نهم بعد از هجرت، عثمان در منی، چهار رکعت نماز را به جماعت به جا آورد. فردی نزد عبدالرحمن بن عوف آمد و او را در جریان ماوقع گذاشت؛ عبدالرحمن، پس از اینکه دو رکعت نماز جماعت را در منی به جا آورد، نزد عثمان رفت و از او پرسید: مگر ما با رسولخدا جدر اینجا دو رکعت نماز نخواندیم؟ عثمان حرف او را تایید نمود، عبدالرحمن باز از عثمان پرسید: مگر نه اینکه هم در عهد ابوبکر و عمر و هم در این چند سالهای که تو خلیفه بودهای، ما در منی دو رکعت نماز میخواندیم؟ عثمان باز سخنان عبدالرحمن را تأیید نمود؛ سپس در پاسخ به اعتراض عبدالرحمن چنین سخن گفت: ابو محمد! [۵۴۰]سال جاری به من خبر دادند حجاج یمن و اعراب بادیه چنین شایع کردهاند که نمازهای فرد مقیم در شهر خود دو رکعت است به این دلیل که خود عثمان مقیم این شهر است اما باز دو رکعت نماز میگذارد؛ من بیم آن را داشتم که این، خود، فتنهای شود برای امت، بنابراین، بر مردم چهار رکعت نماز گذاردم و در همین راستا نیز همسری از مکه برگزیدم و زمین و خانهای در طائف تدارک دیدم، بدین ترتیب من مقیم آنجا شدم؛ عبدالرحمن در مقام پاسخ به عثمان چنین گفت: هیچ یک از این اقدامات، کار تو را توجیه نمیکند، زنت که هر جا تو اقامت گزینی در آنجا سکونت خواهد کرد و طائف نیز سه شبانهروز از اینجا فاصله دارد و تو هم اهل آنجا نیستی؛ در مورد شایعات حجاج یمن هم باید گفت که در زمان رسولخدا جو هنگام ضعف اسلام و نیز دوران ابوبکر و عمر که دوران اوج و قدرت اسلام بود، مردم در اینجا دو رکعت نماز میخواندند. اما خطر این چنین فتنههایی، سبب نشد که ابوبکر و عمر، نماز را از دو رکعت به چهار رکعت تغییر دهند. عثمان گفت: این تصمیمی است که من پس از تأمل بدان رسیدهام. هنگامی که عبدالرحمن از نزد عثمان خارج شد به عبدالله بن مسعود برخورد کرد و عبدالله از او پرسید: آیا عثمان نظرش را تغییر داد؟ عبدالرحمن گفت: خیر، عبدالله پرسید: پس باید چکار کرد؟
عبدالرحمن جواب داد: به سنت پیشین عمل کن. عبدالله گفت: اختلاف مضر و نادرست است. من نیز چون شنیدم که عثمان چهار رکعت به جا آورده است، نماز جماعت را چهار رکعت ادا کردم. عبدالرحمن به عبدالله گفت: هر چند من شنیدم که او چهار رکعت خوانده است باز دو رکعت نماز را به جا آوردم، اما از این به بعد، من نیز نماز را چهار رکعت ادا خواهم کرد. [۵۴۱]
عثمان به این خاطر نماز منی و عرفات را به چهار رکعت افزایش داد تا از شیوع فتنه در میان مسلمانانی که ایمانی ضعیف دارند ممانعت به عمل آورد. او در جواب سؤال عبدالرحمن بن عوف از این اقدام خود دلایل معقولی بیان داشت؛ بعد از اینکه عثمان دیدگاه خود را اعلام نمود عبدالرحمن و عبدالله بن مسعود و نیز دیگر صحابه نماز چهار رکعتی به جا آوردند و از هر نوع مخالفت با عثمان امتناع کردند. آنان میدانستند که عثمان امام و رهبری است هدایت یافته که اطاعتش واجب میباشد، اگر عثمانسدر شرع، راجع به تصمیم خود هر نوع نصّ مخالفی را مییافت بدون شک از اجرای آن تصمیم، امتناع میکرد تا اقدامی مخالف شریعت مرتکب نشده باشد.
همین عامل نیز سبب شد که جمهور صحابه از تصمیم و اجتهاد او تبعیت نمایند [۵۴۲]. دلایلی که عثمان در گفتگو با عبدالرحمن بن عوف راجع به اجتهاد خود بیان نمود کاملاً معقول بودند و اگر افراد آگاه در اسرار دین راجع به آن بیاندیشند پی به این نکته خواهند برد که اتمام نماز در آن شرایط بر قصر آن ارجحیت داشت. در آن ایام، اتفاقاتی رخ داد که در عهد رسول و یا دوران ابوبکر پیش نیامده بودند، عثمان از آن بیم داشت که مردم در مورد نمازهایشان دچار فتنه و اختلاف شوند، به ویژه آنکه بیشتر مردم از مرکز خلافت دور بودند و امکان آن میرفت که از علما و آگاهان به احکام شریعت محروم باشند. عثمان با آن اقدام خود راه را بر هر نوع فتنه و اختلاف بست و مسلمانانی که ایمان ضعیف داشتند را از آن مهلکه دور نمود. از طرف دیگر او با انتخاب همسری از مکه و خرید خانه و زمینی در طائف، که امکان داشت بعد از مراسم حج بدانجا رود و در آن مکان سکنی گزیند، هر نوع شک و شبهه را در خصوص این اقدام بر طرف نمود. او با آن اقدامات، خود را به صورت مقیم مکه در آورد تا إتمام نماز بر او فرض گردد و این خبر از علم و معرفت دقیق و عمیق او نسبت به دین و فهم اسرار و رموز آن دارد. [۵۴۳]
همچنین دستهای از صحابه چون عائشه، عثمان، سلمان شو چهارده تن دیگر از آنان، معتقد به اتمام نماز در موقع سفر بودند. [۵۴۴]
خود عثمان قصر نماز در سفر را واجب نمیدانست و این همان دیدگاه فقهای مدینه، امام مالک، امام شافعی و تعدادی دیگر از فقهاست. این در واقع مسألهای است اجتهادی و به همین دلیل فقها در آن اختلاف نظر داشتهاند. بر این اساس تصمیم عثمان در این خصوص نه مستوجب تکفیر اوست و نه فاسق و خارج از دین دانستن او [۵۴۵]؛ در مورد سخن ابن مسعود که خطاب به عبدالرحمن گفت: «اختلاف مضر و نادرست است.» [۵۴۶]که در روایتی دیگر چنین آمده است: «من از اختلاف بیزار هستم.» [۵۴۷]درسی عظیم نهفته است. او به ما آموخت که در مسایل اجتهاد باید از اختلافات پرهیز نمود؛ مسلمانان میبایست با سرمشق قرار دادن این رفتار و گفتار والا از پرداختن به فروع و مسایل کوچک که طبیعتاً در آنها اختلاف نظرهایی وجود دارد، اجتناب ورزند.» [۵۴۸]در این شرایط حسّاس امروز نباید وقت و توان خویش را صرف مجادلات و مباحثات نمود بلکه بالعکس باید با حفظ وحدت، خود را مهیّای مواجهه با تهدیدات و خطرات مهم جهان امروز کرد [۵۴۹]. همانطور که ابن مسعود و عبدالرحمن بن عوف و دیگر اصحاب با تبعیت از اجتهاد عثمان، نشان دادند که چه میزان بر حفظ وحدت مسلمانان تأکید دارند و این اخلاق همان نسلی است که خواهان پیروزی و نصرت در میادین مختلف است.
[۵۴۰] ابو محمد کنیه عبدالرحمن بن عوف بود. [۵۴۱] تاریخ طبری (۵/۲۶۸). [۵۴۲] صادق عرجون، عثمان بن عفان، ۱۹۲. [۵۴۳] صادق عرجون، عثمان بن عفان، ۱۹۴. [۵۴۴] الاصبهانی، کتاب الإمامه والردّ علی الراقصة، ۳۱۲. [۵۴۵] الریاض النضره، ۵۶۶. [۵۴۶] تاریخ الطبری (۵/۲۶۸). [۵۴۷] القواعد الفقهیة، ۳۳۶. [۵۴۸] محمد الوکیلی، فقه الألویات، ۱۶۹. [۵۴۹] کامل شریف، الفکر الإسلامی بین المثالیة و التطبیق، ۲۹.
رسول خدا جدر شأن خلفای راشدین چنین فرموده است:
«علیکم بسنّتی وسنة الخلفاء الراشدین» [۵۵۰]
«به سنت من و سنت خلفای راشدین بعد از من تمسّک جویید و بدانها عمل نمایید».
بدون شک عثمانسجزو خلفای راشدین بود که مصلحت امر را در این دید، اذانی دیگر را به اذان نماز جمعه بیافزاید، به خاطر گسترش شهر مدینه عثمان تصمیم گرفت تا با افزودن این اذان، مردم را از فرا رسیدن هنگام اقامه نماز جمعه آگاه کند. او قبل از اتخاذ این تصمیم با صحابه به مشورت پرداخت و نظر آنان را در این خصوص جویا شد، بعد از اجرای آن هیچ کس به مخالفت با او نپرداخت و پس از شهادت او نیز، در دوران خلافت علیسو دوران حکومت بنی امیه و بنیعباس و تا به امروز این سنت که به اجماع مسلمانان رسیده پا برجا مانده است. [۵۵۱]
در واقع عثمان با قیاس نمودن اذان دوم نماز جمعه بر اذان اول فجر، به این نتیجه رسید که میتوان چنین سنّتی را وضع نمود [۵۵۲]. رسولخدا ججهت بیدار کردن نماز گزاران و آنانی که قصد گرفتن روزه را داشتند دستور دادند که در هنگام فجر قبل از اذان برای نماز فجر اذان دیگری نیز گفته شود. عثمان نیز با اقتباس از همین سنت آن تصمیم را اتخاذ نمود. اما علما در این نکته دچار اختلاف شدهاند که آیا وقت این اذان قبل از فرارسیدن نماز است یا درست هنگام اقامه آن میباشد.
حافظ ابن حجر در فتح الباری با اعتقاد به اینکه ساعت اقامه وقت این اذان، هنگام اقامه نماز است چنین میگوید: واضح است که عثمان با قیاس این اذان بر دیگر نمازها آن را وضع نمود تا به مردم اعلام شود که هنگام اقامه نماز جمعه فرا رسیده است. اما باید گفت دعاها و اذکار و صلواتی که در تعدادی از ممالک، قبل از نماز جمعه گفته میشود تا مردم را بدان فرا خوانند، از سنت سلف صالح نبوده و خود آنرا وضع نمودهاند؛ باید این اصل را همیشه در نظر داشت که تبعیت از سلف صالح بهتر و سزاوارتر است. [۵۵۳]
نظری دیگر بر آن است که این اذان قبل از فرا رسیدن هنگام اقامه نماز میباشد؛ به باور این دسته هدف از وضع این اذان این است که به مردم اعلام شود هنگام اقامه نماز جمعه نزدیک است و این همان هدفی است که اذان اول فجر به خاطر آن وضع شد. اگر در واقع این اذان، درست هنگام اقامه نماز باشد هیچ نفعی نمیتواند داشته باشد؛ جز آنکه لحظاتی نماز جمعه را به تأخیر انداخته است و این خلاف سنت میباشد، در واقع با این اذان، دیگر نیازی به آن اذکار و صلواتی که مردم خود وضع کردهاند، نیست هر چند حافظ ابن حجر آنها را ردّ نمیکند و تنها به این نکته بسنده میکند که تبعیّت از سیره و روش سلف صالح بهتر و ما را سزاوارتر است. [۵۵۴]
[۵۵۰] سننی ابی داود، کتاب السنة (حدیث۴۶۰۷). و سنن الترمذی، کتاب العلم (حدیث۲۶۷۶). [۵۵۱] حقبة من التاریخ، عثمان الخمیس، ۸۸. [۵۵۲] حقبة من التاریخ، عثمان الخمیس، ۸۹. [۵۵۳] فتح الباری (۴/۳۴۵). [۵۵۴] السنّة و البدعة، عبدالله الحضرمی، ۱۳۲ و۱۳۳.
عثمان از آن زمانی که به دین اسلام ایمان آورد، هر روز غسل میکرد [۵۵۵]. روزی، نماز صبح را به امامت به جا آورد بدون آنکه بداند که «جنب» میباشد، چون صبح شد دانست که در لباسش آثار احتلام وجود دارد، سپس گفت: والله متوجه نشدم گویا اینکه من جنب بودهام و نماز صبح را اعاده کرد [۵۵۶]؛ اما هیچ یک از مأمومها بدان کار مبادرت نکردند. [۵۵۷]
[۵۵۵] فضائل الصحابة (حدیث ۷۵۶). [۵۵۶] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۱۹۰. [۵۵۷] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۱۹۲.
عثمان بن عفانسمعتقد بود سجدههای تلاوت بر هر فرد مکلّفی که قرآن را تلاوت میکند یا بدان گوش فرا میدهد واجب میباشد اما هر کس بدون عمد، آیات قرآن را بشنود، آن سجدهها بر او واجب نیستند. روزی عثمان از کنار فردی گذشت که مشغول تلاوت قرآن بود، چون آن فرد به سجده تلاوت رسید، به سجده رفت، اما عثمان این کار را ننمود [۵۵۸]، سپس گفت سجده بر کسی واجب است که به قرآن گوش داده باشد نه اینکه آن را بشنود [۵۵۹]، همچنین از او روایت است اگر زنی در عادت ماهیانه بود و به قرآن گوش فرا داد، چون به سجده تلاوت رسید با اشاره میتواند این سجده را به جا آورد، اما نباید به سجده برود. [۵۶۰]
[۵۵۸] الخلافة الراشدة والدولة الأمویة، یحیی الیحیی ص۴۴۴. [۵۵۹] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۱۶۸. [۵۶۰] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۶۸.
بنا به گفته لیث بن سعد هر شهر یا روستایی که جمعیتی در آن فراهم آمده باشد، مکلّف به اقامه نماز جمعه بودند. مردمان مصر و سواحل آن نیز به دلیل حضور تعدادی چند از صحابه در آنجا هم در عهد عمر و هم در عهد عثمان مکلّف به اقامه نماز جمعه میشدند. [۵۶۱]
[۵۶۱] فتح الباری (۲/۴۴۱).
قتاده نقل میکند که پیامبر خدا ج، ابوبکر، عمر و عثمان پیش از اقامه نماز جمعه، خطبه میخواندند، چون عثمانسبه خلافت رسید، به دلیل کهولت سن، هر از گاهی در اثنای خطبهها مینشست. معاویهسدر عهد خلافت خود، خطبه اول را نشسته و خطبه دوم را ایستاده میخواند. [۵۶۲]
[۵۶۲] یحیی الیحیی، الخلافة الراشدة، ۴۴۴.
انس نقل میکند که عثمان، نخستین کسی است که همیشه قنوت را قبل از رکوع میخواند تا مردم بتوانند رکوع را در یابند. [۵۶۳]
[۵۶۳] فتح الباری (۲/۵۶۹).
محمد بن سیرین روایت میکند که در میان صحابه، عثمان بن عفّان و پس از او عبدالله بن عمر عالمترین مردم نسبت به احکام حج بودند. [۵۶۴]
[۵۶۴] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۱۲.
چون عبدالله بن عامر، خراسان را فتح نمود گفت: این نصرتی است که خداوند آن را به ما عطا فرمود، او تصمیم گرفت به شکرانه این نصرت، از همانجا، احرام ببندد و به جانب مکه بشتابد چون در نیشابور احرام بست، احنفبن قیس را به نیابت خود بر آنجا گماشت، عبدالله پس از ادای عمره، نزد عثمان رفت، عثمان بدو گفت: تو با احرام بستن از خراسان، عمرهات را ناقص نمودی. [۵۶۵]
[۵۶۵] سنن البیهقی (۵/۳۱) و موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۱۷.
معروف است زنی که در دوران عدّه به سر میبرد، باید تنها در خانه خویش سکونت داشته باشد، بنابراین تنها پس از تمام شدن آن دوران میتواند به سفر رود؛ زیرا سفر اقتضا میکند که آن زن در مکانی غیر از خانهی خود سکنی گزیند. چون حج نیز مستلزم سفر است به همین دلیل عثمان، حج را بر این قبیل زنان لازم نمیدید و بر همین اساس آنان را از مناطق «جحفه» و «ذی الحلیفه» به خانه و دیارشان باز میگردانید. [۵۶۷]
[۵۶۶] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۱۲. [۵۶۷] سنن البیهقی (۵/۳۱).
عثمان، حج را از متعه یا جمع بین آندو منع نمود تا به مورد افضل آنها بپردازد اما قصد ابطال حج تمتع را نداشت. همه نیز میدانند که در هنگام بستن احرام، فرد مختار است که یا نیت افراد بیاورد یا قران یا تمتع، عثمان إفراد را بهتر از آن دو مورد دیگری میدانست، بنابراین چنین اجتهادی نمود. مروان بن حکم نقل میکند که چون عثمان، مردم را از متعه و جمع بین آن دو منع مینمود، علی اعلام نمود که حج عمره و تمتع را با هم انجام میدهد؛ علی در مورد رفتار خود بیان داشت که هرگز به خاطر سخن یک نفر، سنّت رسولخدا جرا زیر پا نمیگذارد. [۵۶۸]عثمان نیز در این مسأله، با علی به مخالفت برنخاست. در واقع علی بیم آن داشت که دیگر مردمان، آن اجتهاد عثمان را حمل بر تحریم و ابطال متعه بدانند و با این اقدام خود، آشکار نمود که این اجتهاد عثمان جائز است و نه واجب. باید دانست که هر دو آن مردان بزرگ مجتهد و خیرخواه امّت بودند و به خاطر اجتهاد خویش، صاحب اجر و پاداش نزد خداوندﻷمیباشند [۵۶۹]. از این روایت میتوان به نتایج زیر دست یافت: علمای امت میتوانند برای اشاعه علم و نیز حفظ مصلحت امّت با حاکمان به مناظره و بحث بپردازند و حکام نیز باید در خصوص آنان، از خود سعه صدر نشان دهند. همچنین مجتهدان و علما میتوانند در اموری که قابل اجتهاد میباشند به اعلام نظر خود مبادرت ورزند و هیچ مجتهدی نمیتواند مجتهد دیگری را ملزم به پذیرفتن اجتهاد خود کند، همانطور که عثمان در برابر دیدگاه علی سکوت کرد. در واقع در اجتهاد باید این اصل را همیشه در نظر داشت که علم مقدّم بر قول و عمل میباشد. [۵۷۰]
[۵۶۸] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ص۱۱۲. [۵۶۹] صحیح البخاری (کتاب الحجّ، حدیث: ۱۵۶۳). [۵۷۰] شهید الدار عثمان بن عفّان، ص ۸۶.
هر کس که احرام بست حق ندارد از گوشت شکاری که خود یا دیگری برای او صید نموده است، تناول کند [۵۷۱]. عبدالرحمن بن حاطب نقل میکند که یک سال در سفر حج عمره، همراه عثمان بن عفّان بودم، چون به منطقه «روحاء» رسیدیم، گوشت پرندهای را نزد ما آوردند، عثمان به ما گفت: از آن بخورید اما خود لب به آن نزد.
عمر و بن عاص از او علت این کار را جویا شد، عثمان به ما گفت: من در مورد آن مثل شما نیستم، این پرنده را به خاطر من صید کردهاند [۵۷۲]. همچنین عبدالله بن عامر روایت میکند: که در منطقه «عرج» به کاروان عثمان رسیدم، دیدم که او احرام بسته و به خاطر گرمای تابستان سر و صورت خویش را با دستمالی ارغوانی رنگ پوشانیده است، چون گوشت شکاری را نزد او آوردند آن را به اصحاب خویش داد تا بخورند اما خود به آن دست نزد؛ هنگامی که از او دلیل نخوردنش را پرسیدند؟ در جواب گفت: که من در مود آن شکار، مانند شما نیستم، این شکار را تنها به خاطر من صید کردهاند. [۵۷۳]
[۵۷۱] شهید الدار عثمان بن عفّان، ص ۸۶. [۵۷۲] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۲۰ و سنن البیهقی (۵/۱۹۱). [۵۷۳] یحیی الیحیی، الخلافة الراشده، ۴۴۹.
خلال از طریق اسحاق بن عبدالله بن ابی طلحه از پدر او نقل کرده است که ابوبکر، عمر و عثمان شاز جمع کردن میان دو همسر که خویشاوند هم میبودند، اجتناب و دوری میگزیدند، تا مبادا هر نوع خصومت و کینه به میان آنان راه یابد. [۵۷۴]
[۵۷۴] الفتح (۵/۱۸).
عبدالرزاق از ابن جریج و او نیز از ابن شهاب نقل کرده است که عثمان براساس گفته زنی سیاه پوست دو زن و شوهر را از هم جدا نمود؛ زیرا او ادعا میکرد که به هر دوی آنان شیر داده است. [۵۷۵]
[۵۷۵] طبقات ابن سعد (۸/۴۴۸).
ربیع دختر معوذ روایت میکند که چون میان او و شوهرش که پسر عمویش نیز بود اختلاف پدید آمد، به خاطر اینکه بتوانم از او جدا شوم به او گفتم: همه چیز متعلق به تو باشد، اما مشروط به اینکه از من جدا شوی و او نیز این کار را کرد سپس همه چیز حتی رختخوابم را با خود برد، برای شکایت نزد عثمان آمدم، او در آن موقع در محاصره افراد معترض بود چون ما وقع را به او عرض کردم، به من گفت: که شرط خود تو همه چیز را در ملکیت او قرار داده است، سپس به شوهرم گفت: همه چیز حتی گیسوانش را از او بگیر [۵۷۶]. در روایتی دیگر چنین آمده است که به شوهر همه چیز جز گیسوانم را دادم تا از او جدا شوم و عثمان نیز این کار را جائز دانست. [۵۷۷]
[۵۷۶] یحیی الیحیی، الخلافة الراشدة، ۴۴۹. [۵۷۷] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۲۴۴.
عزادار شدن زن عبارت است از کنار گذاشتن زیورآلات و ترک آرایش و نیز اقامت در خانه شوهر. آن زن در آن ایام حق دارد تنها روزها برای رفع نیازها و احتیاجات خود از آن خانه خارج شود، اما میبایست شب را در همان خانه به صبح رساند [۵۷۸]. از فریعه دختر مالک بن سنان و خواهر ابو سعید خدریسنقلاست که نزد رسولخدا جرفتم و به ایشان گفتم: چند روز پیش، شوهرم به تعقیب چند غلام خود رفت که فرار کرده بودند، اما آنان او را با تیر کشتند؛ از حضرت خواستم که چون شوهرم صاحب خانهای نبود و همچنین نفقهای را برای من به جا نگذاشته است، به من اجازه دهد به نزد خانواده خود برگردم. رسولخدا جنیز این درخواست مرا پذیرفت. در خانه بودم که رسولخدا جمرا احضار نمود. چون نزد ایشان رسیدم، به من دستور دادند که تا پایان دوره عدّه در خانه شوهرم صبر کنم، آنگاه از آنجا بروم. من نیز چهار ماه و ده روز در خانه شوهرم سکونت داشتم. هنگامی که عثمان به خلافت رسید مرا فراخواند و در مورد آن قضیه از من سؤال نمود، من هم ماجرا را به او گفتم: او نیز از آن دستور رسولخدا تبعیت مینمود و براساس آن حکم را صادر میکرد. [۵۷۹]
به همین دلیل عثمان نسبت به محل اقامت زنانی که در دوران عدّه بودند بسیار سختگیر بود و اصرار داشت که آنان تا پایان دوران عده در خانه شوهرانشان سکونت داشته باشند. نقل است در عهد او زنی که شوهرش فوت کرده بود، در دوران عدّه، به دیدار خانواده خویش رفت. در این اثنا به درد زایمان دچار شد. وقتی ماجرا را به عثمان اطلاع دادند. دستور داد تا وی را به خانهاش بر گردانند تا در منزل خویش وضع حمل نماید. [۵۸۰]
[۵۷۸] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۲۲۴. [۵۷۹] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۲۲۵. [۵۸۰] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ص ۸۱.
مردی نزد عثمان بن عفان آمد و از او خواست که به سؤالش پاسخ دهد، عثمان بدو گفت: من عجله دارم اما سوار بر اسبم شو و حرفهایت را به من بگو، آن مرد نیز چنین گفت: من همسایهای دارم که در حالت خشم و عصبانیت، زنش را طلاق گفته، اما هماکنون او در مشقت افتاده است من نیز میخواهم، داوطلبانه زن او را به عقد خود در آورم و سپس با طلاق دادن آن زن، او را به عقد شوهر اولش در آورم؟ عثمان به آن مرد گفت: تنها در شرایط میل و رغبت طرفین، اقدام به ازدواج کن. [۵۸۱]
[۵۸۱] موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۵۳ و الفتاوی (۱۴/۷۲).
عثمان بن عفّان معتقد بود گفتههای انسان مست، بیارزش و غیر معتبر میباشد، آدم مست حق بستن قرارداد و پیمان و یا فسخ آن را ندارد، همچنین طلاق او واقع نمیگردد، زیرا آدم مست، هوشیار نیست و خود نمیداند چه میگوید، چون تعهد الزام تنها متوجه خواست و نیت افراد است [۵۸۲]، بنابراین آدم مست از هر نوع الزام و قید و بندی خارج است، عثمانسخطاب به مردم میگفت: که انسان مست و انسان دیوانه، حق طلاق دادن را ندارند. [۵۸۳]
[۵۸۲] الفتاوی (۳۳/۶۱) و موسوعة فقه عثمان، ۵۳. [۵۸۳] سنن البیهقی (۶/۱۷۰) موسوعة فقه عثمان بن عفان، ۲۸۸.
اگر پدری خواست که به فرزند خود، چیزی از ثروتش را ببخشد، میبایست شاهدانی را گواه بر این کار خود بگیرد و در آن صورت، این بخشش رسمیت و قطعیت پیدا میکند، هر چند میتواند باز آن مال را در اختیار خود داشته باشد. از عثمان بن عفانسنقل است که گفت: اگر فردی به فرزند نابالغ و کم سن و سال خود، مالی را ببخشد، باید آنها را به مردم اعلام و بر آن بخشش شاهد یا شاهدانی بگیرد اما باز میتواند، سرپرست و صاحب اختیار آن مال بماند [۵۸۴]، در غیر اینصورت اگر بر این کار شاهدی نگیرد و آن مال را به فرزند واگذار نکند، آن هبه و بخشش لازم الاجرا نمیباشد. عثمان در جای دیگر گفته است که دستهای مردم به فرزندان خود مالی را هبه میکنند، اما چیزی به آن واگذار نمیکنند، اگر آن فرزند بمیرد، میگویند: این مال خودم است و صاحب اختیار آن هستم و چون خود آنان در بستر مرگ بیافتند میگویند که آن را به فرزندم بخشیدهام اما باید دانست تا زمانی که فرزند مالی را از پدر به دست نیاورده باشد هبه و بخشش او به اثبات نمیرسد. [۵۸۵]
[۵۸۴] الفتاوی (۳۱/۱۵۴). [۵۸۵] سنن البیهقی (۶/۶۶۱) و موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۱۹.
عثمان از افراد سفیه، نسبت به مال و ثروتشان سلب اختیار میکرد. نقل است عبدالله بن جعفر زمینی را به مبلغ شصت هزار دینار خرید، چون علی بن ابی طالب از ماجرا خبردار شد، اعلام نمود که عبدالله در آن معامله کاملاً متضرر شده است و آن زمین ارزش آن همه پول را ندارد، سپس تهدید کرد که نزد عثمان خواهد رفت و از او خواهد خواست به خاطر حماقت عبدالله، او را در مورد مال و ثروتش سلب اختیار کند، عبدالله نزد زبیر که تاجری ماهر و زیرک بود شتافت و ماجرا را برای او بازگو نمود، زبیر هم در آن زمین خود را شریک عبدالله خواند تا بتواند از عبدالله دفاع نماید. هنگامی که علی نزد عثمان آمد به او گفت: پسر برادرم، سنگلاخی را به شصت هزار دینار خریده که آنرا در ازای کفشهایم نیز نمیخرم، بنابراین لازم است از او نسبت به مال و ثروتش سلب اختیار شود، زبیر نیز به عثمان گفت: که من شریک عبدالله هستم، عثمان خطاب به علی گفت: چگونه میتوانم فردی را از حق دخل و تصرف در مال و ثروتش سلب اختیار کنم حال آنکه زبیر شریک او است. [۵۸۶]
این به معنای آن است که نمیتوان عبدالله را احمق و سفیه دانست و نمیتوان از او نسبت به مال و ثروتش سلب اختیار کرد، زیرا امکان ندارد زبیر در تجارتی که او را متضرّر میکند، شریک شود. [۵۸۷]
[۵۸۶] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۱۹. [۵۸۷] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۱۱۹.
عثمان بن عفان، از هر کس که ورشکست میشود نسبت به دخل و تصرف در اموال و داراییهای خود سلب اختیار میکرد، در اینصورت طلبکاران، هر یک به نسبت طلب خود، از اموال آن فرد سهم بر میداشتند.
اگر هم طلبکاری، کالایی را که به فرد ورشکسته فروخته و صحیح و سالم در میان اموال او میدید، میتوانست معامله را فسخ و آن کالا را پس بگیرد که او در آن شرایط، نسبت به دیگر طلبکاران بدان کالا حق بیشتری دارد. [۵۸۸]
[۵۸۸] الموّطأ (۲/۶۵۱).
عثمان بن عفانسمردم را از احتکار منع مینمود و با آن مقابله میکرد [۵۸۹]. بدون شک او نیز چون عمر بن خطابسهیچ تفاوتی میان احتکار مواد غذایی یا دیگر اقلام و کالاها قائل نمیشد، زیرا نهی از احتکار به طور مطلق وارد شده است، و آنچه از رسولخدا جراجع به تحریم احتکار وارد شده، برخی از آن، کلی و شامل هر چیزی میباشد و برخی نیز از نظر جمهور علما به صورت مقید وارد شده است که از همه آنها به این نتیجه میتوان رسید که احتکار در هر شکل آن و در مورد هر چیزی حرام میباشد. [۵۹۰]
[۵۸۹] الموّطأ (۲/۶۴۸ و ۶۴۹). [۵۹۰] صحیح البخاری (کتاب اللقطة (حدیث۲۴۲۷، ۲۴۲۸ و۱۲۴۲۹).
امام مالک از ابن شهاب روایت میکند که در عهد عمر بن خطاب، هیچ کس دست به شتران بیصاحب و سرگردان نمیزد و کاری به آنها نداشتند اما چون عثمان به خلافت رسید دستور داد که وجود آن شتران را در میان مردم اعلام نمایند تا صاحبش پیدا شود و اگر صاحبش یافت نشد، آنها را بفروشند و پول آنها را به بیت المال بسپارند؛ هرگاه هم صاحب آنها پیدا شد، پول حاصل از فروش آنها را به صاحبش خواهند داد [۵۹۱]، عمر در رفتار خود نسبت به این دسته از حیوانات، از حدیثی که در صحیحین از زید بن خالد جهنی روایت شده است تبعیت مینمود که روزی فردی بادیهنشین نزد رسولخدا جآمد و از او در مورد چیزهایی که در راه مییابد سؤال کرد، رسولخدا جبدو گفت: نشانهای از آن را به خاطر بسپار و یک سال وجود آن را به مردم اعلام کن تا صاحبش پیدا شود و اگر صاحبش یافت نشد آن متعلق به توست. سپس در مورد گوسفندان بیصاحب از ایشان سؤال کرد، آن حضرت گفت: آن متعلق به یابنده آنست. چون در مورد شتران سرگردان و بیصاحب پرسید، ایشان گفتند: آنرا به حال خود رها سازید که از آب و علف صحرا بچرد تا صاحبش آن را بیابد. [۵۹۲]
استاد حجوی معتقد است که این اجتهاد عثمان بن عفانسدر خصوص شتران بیصاحب براساس مصالح مرسله که در شریعت نسبت به آنها هیچ نوع تأکید یا انکاری وجود ندارد، نشأت گرفته بود. او میدید که مردم بر خلاف سالیان قبل، آن شتران را به تملک خویش در میآوردند، بنابراین افرادی را مأمور نمود تا آنها را جمعآوری کنند سپس به نفع مصالح عامّه به فروش برسند [۵۹۳]. اما استاد عبدالسلام سلیمانی درباره دیدگاه استاد حجوی، بیان میدارد که ممکن نیست تصمیم عثمان، آنطور که آقای حجوی میگوید، براساس مصالح مرسله باشد، زیرا طبق حدیث فوق، نص صریحی در این خصوص وجود دارد. این مسأله، با استناد به این حدیث، جزو مصالح معتبری است که در شریعت آنها مورد تأیید قرار گرفتهاند، بنابراین نمیتوان آن را از مصالح مرسله دانست که عثمان از آن جهت منافع و مصالح امّت سود برده باشد. در واقع باید دانست که مصالح مرسله هیچگاه در تضاد با نص صریح شریعت نمیباشد.
در اینجا آنچه واضح میباشد آن است که عثمان در این قضیه براساس حفظ مصالح عامّه، آن اجتهاد را نمود؛ این قضیه و امثال آن قابل اجتهاد میباشند که موضع حکومت در قبال آنها براساس شرایط و احوال مختلف و نیز حفظ منافع و مصالح افراد ذینفع دچار تغییرات میگردد. اگر عثمان آن شتران را مانند عهد رسولخدا جو ابوبکر و عمر به حال خود رها میساخت، به دلیل تغییر اخلاق و رفتار مردمان، آنان این شتران را تصاحب میکردند و در این میان صاحبان آنان دچار ضرر و زیان میشدند. بر همین اساس و برای حفظ آنان تصمیم گرفت آن شتران را تحت حفاظت خود قرار دهد و دست مردم را از آنها کوتاه نماید، تا خود آنها و یا قیمتشان را به صاحبانشان تحویل دهد. بدون شک این اجتهاد، تصمیمی بود بینقص و براساس شریعت که عثمان آنرا جهت حفظ مصالح عامّه اجرا نمود. [۵۹۴]
[۵۹۱] الفکر السامی (۱/۲۴۵). [۵۹۲] الإجتهاد فی الفقه الإسلامی، ۱۴۳ و۱۴۴. [۵۹۳] محمد خضری، تاریخ التشریع الإسلامی، ۱۱۸ و محمد السایس، نشأة الفقه الإجتهادی، ۲۷ و الاجتهاد فی الفقه الإسلامی. [۵۹۴] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۲۸.
چون عبدالرحمن بن عوف در بستر مرگ افتاد همسر خویش را طلاق داد. پس از مرگ او، عثمان همسر مطلقهاش را که دوران عدّه را نیز گذرانده بود از ارث سهیم نمود. نقل است که در دوران خلافت عمرس، شریح نامهای به عمر نوشت و از او در مورد ارث بردن زنی که شوهرش او را در بستر مرگ طلاق داده بود، سؤال کرد، عمر در جواب نامه به او نوشت که اگر دوران عدّه او است از مال شوهرش ارث و سهم میبرد و در غیر اینصورت حقی در آن ندارد.
در واقع هم عمر و هم عثمان اتفاق نظر داشتند که عقد زوجیت و به تبع آن حق ارث بردن زنی که شوهرش او را در بستر مرگ خویش طلاق داده است، زائل نمیشود، با این تفاوت که عمر معتقد بود اگر زن در دوران عدّه باشد از ارث سهم میبرد و در غیر این صورت، حقّی در آن ندارد اما عثمان، برخلاف عمر، بر این باور بود که آن زن در هر صورت و بدون در نظر گرفتن دوران عدّه از شوهر متوّفی خود ارث میبرد. در شریعت نیز نص صریحی در این رابطه وجود ندارد که براساس آن حکم صادر شود. باید دانست شوهری که در دم مرگ، همسرش را طلاق میدهد، قصد دارد او را از ارث محروم نماید اما این احکام، غرض و نیّت را نقض و باطل میکند. [۵۹۵]
[۵۹۵] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۲۹ و سنن البیهقی (۷/۴۱۹).
عثمان بن عفّان در این رابطه چنین گفته است: اگر قبل از سپری شدن حیض سوم زن مطلقه که حیض آخر دوران عدّهاش است یکیاز زوجین فوت کند، طرف مقابل از او ارث میبرد [۵۹۶]، در ضمن باید دانست اگر مدّت عدّه به هر دلیل به درازا کشید مثل اینکه زن مطلّقه پس از حیض دوم، دچار حیض سوم نشود این امر خللی در ارث بردن آن دو از هم ایجاد نمیکند. نقل است که حبّان بن منقذ، همسرش را که به دخترش شیر میداد، طلاق داد. پس از گذشت هفده یا هجده ماه حبّان که در صحت و سلامت بود مریض شده و در بستر مرگ افتاد، زن مطلقه او نیز یک سال و نیم با وجودیکه از زمان طلاقش میگذشت چون به فرزندش شیر میداد دچار حیض نشده بود. به حبّان گفتند: که زن او از ارث سهم خواهد برد؛ چون ماجرا را نزد عثمان بردند، او در این رابطه نظر علی بن ابی طالب و زید بن ثابت که کنار او نشسته بودند، جویا شد، آنان اعلام کردند: که آن زن مطلّقه در صورت مرگ حبّان از او ارث میبرد؛ زیرا آن زن نه یائسه است و نه دختری نابالغ که دچار حیض نشده است، او هنوز دوران عدّه خود را به سر نبرده است، حال فرقی نمیکند که این دوران کوتاه مدّت باشد یا طولانی مدّت، حبّان پس از این حکم، فرزندش را از همسرش گرفت؛ چون آن زن دیگر شیر نمیداد، عادت ماهیانه او شروع شد اما قبل از سپری کردن حیض سوم، حبّان فوت کرد و آن زن از او ارث برد.
[۵۹۶] موسوعة فقه عثمان بن عفّان، ۲۸.
هر گاه زنی کافر به همراه کودک خود اسیر شود و ادعا کند آن طفل که در شرع بدان «حمیل» اطلاق میشود فرزند او است، تنها آنگاه ادّعایش مورد قبول قرار میگردد که دلیلی بر ادعایش بیاورد، در غیر اینصورت آن دو از هم ارث نخواهند برد. عثمان بن عفّان نیز در همین رابطه با صحابه رسولخدا جبه مشورت پرداخت و آنان در جواب اعلام کردند: تنها در صورت ارائه دلایل روشن و قاطع، از بیتالمال میتوان ارث برد. او نیز اعلام کرد هیچ کس نمیتواند از «حمیل» ارث برد جز آنکه او اثبات کند او با آن طفل نسبتی دارد.
این موارد، شمهای بود از اجتهادات و فتاوای ذی النورین که در زمینههای قصاص، حدود، تعزیرات، جنایات، عبادات و معاملات به منصۀ ظهور رسیدند و تاثیرات مهمی در تکامل مکاتب فقهی بر جای گذاشت. این اجتهادات، خود، دلیلی واضح است بر وسعت آگاهی، علم فراوان، درک عمیق و شناخت جامع عثمان نسبت به اهداف و مقاصد شریعت درخشان اسلام. او خلیفه هدایت یافته بود که امت میتواند با تبعیت از گفتار و کردار او و دیگر خلفای راشدینشراه درست را تشخیص دهند و در مسیر نشر و اعلای دین خداوند متعال گام بر دارد.
این فصل دارای چهار گفتار میباشد:
گفتاراول: فتوحات عثمانسدر فلات ایران و ماوراء النهر
گفتار دوم: فتوحات شام
گفتار سوم: فتوحات جبهه مصر و آفریقا
گفتار چهارم: تدوین مصحف واحد
با شهادت عمر بن خطّابس، دشمنان اسلام جان تازهای گرفتند و بر آن شدند انتقام شکستهای پیشین را بگیرند. از یک سو، یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانیان، در شهر فرغانه واقع در ماوراءالنهر، تدارک حملات جدیدی را میدید تا بار دیگر قلمرو خویش را پس گیرد و آن حکومت ستمکار و مستبد را بر ایرانیان تحمیل کند و از دیگر سو، رومیان بودند که پس از دست دادن شامات و مصر، در صدد برآمدند تا مجدداً سیطره شوم خود را بر آن سرزمینها احیا کنند. در این میان، بهترین پایگاه آنان برای تدارک حملات بر جبهه مسلمانان در مصر، اسکندریه بود که با شهادت عمر، مسلمانان فرصت فتح آن را نیافته بودند و به همین دلیل، همچنان تحت نفوذ رومیان قرار داشت. آنان نیز شهادت عمر را غنیمت شمردند و این شهر و بندر بزرگ و مستحکم را مملو از سرباز و تجهیزات و سلاحهای متعدد کردند و خود را مهیای حملهای شدید و همه جانبه به جبههی مسلمانان نمودند. نقل است که هراکلیوس، امپراتورم روم، خود، به این بندر آمد تا بر روند کار، نظارت مستقیم داشته باشد [۵۹۷]. در تاریخ ذکر میکنند که رومیان، بیش از سیصد کشتی جنگی را در سواحل اسکندریه مستقر کردند تا در طول این حمله عظیم از نیروهای روم حمایت نمایند، تنها یک گام دیگر لازم بود تا آتش جنگ شعلهور شود و این گام، نقض صلحنامه میان رومیان و مسلمانان بود [۵۹۸]. اما عثمان بن عفّانستمام این خطرات و تهدیدات را با تدابیری حکیمانه و مناسب برطرف نمود و توطئههای دشمنان اسلام را یکی پس از دیگری خنثی کرد. در واقع، مهمترین طرحها و برنامههای عثمان بن عفان در جهت مقابله با این تهدیدات همه جانبه را میتوان در موارد زیر خلاصه نمود:
۱- شکست دادن سپاهیان فارس و روم.
۲- تداوم جهاد در آنسوی مرزهای قلمرو حکومت اسلامی و خنثی نمودن تهدیدات و توطئههای دشمنان اسلام و حفظ آن مرزها.
۳- ایجاد پایگاهها و مراکزی ثابت و مستحکم در مرزها جهت مقابله با حملات گاه و بیگاه دشمنان اسلام و حفظ آن مرزها.
۴- تأسیس نیروی دریایی که در آن شرایط حساس، که سپاهیان اسلام، به شدت بدان نیازمند بود. [۵۹۹]که در حمایت از دولت و تقویت و تداوم روند فتوحات نقش بسیار مهمی ایفا نمودند. از جمله این مراکز میتوان کوفه و بصره در عراق، دمشق در شام و فسطاط در مصر را نام برد که بعدها به مهمترین شهرهای قلمرو اسلامی و عمدهترین مراکز نشر و گسترش اسلام مبدّل شدند. [۶۰۰]
[۵۹۷] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ص۲۲۱. [۵۹۸] جوله تاریخیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ص۳۲۴. [۵۹۹] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ص۲۲۲. [۶۰۰] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ص۱۹۹-۲۰۰.
کوفیان در دو جبهه ریّ در مرکز فارس وآذربایجان در غرب آن بلاد به نبرد با دشمنان اسلام میپرداختند، پادگان/ قول اردوی کوفه متشکل از چهل هزار سرباز بود که هر سال، ده هزار نفر از آنان به میادین نبرد اعزام میشدند، به این ترتیب هر فرد مجاهد در هر چهار سال یک بار به صحنهی پیکار میرفت. چون عثمان، بعد از عزل ابوموسی اشعریس، ولید بن عقبه را والی کوفه نمود، مردم آذربایجان دست به طغیان زدند و بر حاکم آنجا، عقبه بن فرقد شوریدند و پیمان صلح خویش با حذیفه بن یمانسرا زیر پا نهادند ولید نیز سلمان بن ربیعه باهلی را با لشکری به عنوان پیشقراول سپاه خود به جانب آنان گسیل داشت. مردم آذربایجان چون از قضیه خبردار شدند نمایندگانی نزد ولید فرستادند و از رفتار خود اظهار ندامت نمودند و خواستار رعایت صلحنامه آنان با حذیفه شدند، ولید نیز این خواسته آنان را پذیرفت. سپس ولید به اعزام نیرو به مناطق اطراف پرداخت تا شورشهای دیگر مناطق را سرکوب کند. او عبدالله بن شبیل احمسی را با چهار هزار سرباز به جانب موقان، ببر و طیلسان روانه کرد و آنان نیز توانستند با سرکوب شورشهای آنجا، غنایم و اسرای بسیاری را نصیب خود سازند هر چند به دلیل فرار شورشیان از سپاه او، نتوانست به طور کامل، آنان را سرکوب نماید. سپس ولید، سلمان بن ربیعه باهلی را با دوازده هزار نیرو به ارمنستان گسیل داشت. سلمان نیز در عین به دست آوردن غنایم بسیاری، توانست مردم آن دیار را به اطاعت دولت در آورد. پس از این نبردها، ولید به کوفه بازگشت [۶۰۱]. اما مردم آذربایجان بار دیگر دست به شورش زدند. اشعث بن قیس، والی آذربایجان، از ولید درخواست کمک کرد و ولید نیز سپاهیانی را به جانب آنجا اعزام کرد. هنگامی که اشعث توانست شورشیان را شکست دهد، آنان بار دیگر صلحنامه حذیفه را پیش کشیدند و براساس آن با اشعث مصالحه نمودند. اشعث چون میترسیدند، مردم آن سرزمین بار دیگر طغیان کنند، قبیلهای از اعراب را در آنجا سکنی و با پرداخت پول و پاداش، آنان را مأمور نمود تا مردم آن دیار را به دین اسلام دعوت کنند. بعد از عزل ولید و انتصاب سعید بن عاص به ولایت کوفه، مردم آذربایجان مجدّداً سر به طغیان برداشتند و بر والی جدید خود شوریدند. سعید، جریر بن عبدالله بجلی را به جانب آنان گسیل داشت، او نیز توانست آنان را شکست دهد و فرماندهشان را به قتل رساند. به تدریج اکثریت ساکنان آنجا به اسلام گرویدند و به فراگیری قرآن کریم رو آوردند و بدین ترتیب اوضاع آذربایجان رو به آرامش و ثبات نهاد.
در عهد ولایت ابوموسی اشعری بر کوفه نیز، یک بار مردمان ری دست به شورش زدند، ابوموسی نیز قریظه بن کعب انصاری را به مقابله و سرکوب آن شورش، بدان دیار اعزام کرد که او نیز در مأموریت خویش موفق شد و آن سرزمین را بار دیگر تحت سلطه حکومت اسلامی در آورد. [۶۰۲]
[۶۰۱] تاریخ طبری (۵/۲۴۶). [۶۰۲] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ۲۲۴.
هنگامی که ولید از نبردهای آذربایجان به جانب موصل بازگشت، نامهای از جانب عثمانس، به دست او رسید که در آن چنین آمده بود: معاویه بن ابو سفیان به من اطلاع داده است که رومیان سپاهیانی فراهم آورده و قصد حملهای عظیم بر جبهه مسلمانان دارند. من نیز به همین دلیل، از تو میخواهم که سپاهی نزدیک به ده هزار سرباز شجاع و قدرتمند را به سوی آنان اعزام کنی [۶۰۳]. ولید مردم را جمع نمود و پس از حمد و ثنای خداوند به آنان چنین خطاب کرد: ای مردم! خداوند با فتح و پیروزیی که در آذربایجان نصیب مسلمانان کرد، آنان را از امتحانی دیگر سر بلند خارج نمود، سرزمینی را که به کفر باز گشته و بر اسلام طغیان کرده بود به آنان باز گردانید، سرزمینهای دیگر را به تصرف آنان در آورد، آنان صحیح و سالم و با دستانی پر از غنایم به شهر و دیار خود باز گشتند و خداوند اجر و پاداش این جهاد ایشان را نزد خود حفظ خواهد نمود، سپس بایست بر این لطف او حمد و سپاس بجای آورد. ای مردم! امیرالمؤمنین به من دستور داده است تا از میان شما افرادی شجاع و قدرتمند را انتخاب نمایم تا در نبرد با رومیان به کمک برادران مسلمان شام بشتابند که در این جهاد، اجری عظیم و افتخاری مهم نهفته است. من سلمان بن ربیعه باهلی را به عنوان فرمانده این سپاه تعیین کردهام، شما نیز بشتابید و به او ملحق شوید. هنوز سه روز از این سخنان نگذشته بود که سپاهی قریب به هشت هزار سرباز از کوفه به جانب سرزمین شام رهسپار شد. این سپاه در شام و در کنار سپاهیان حبیب بن مسلمه بن خالد فهری رشادتهای بسیاری از خود نشان داد و ضربات سنگینی بر رومیان وارد کردند و توانستند با فتح قلعهها و دژهای مستحکمی، تلفات و خسارتهای عظیمی بر آنان وارد آورند [۶۰۴]. نقل است که چون شعبی در مجلسی با محمد بن عمرو بن ولید بن عقبه به صحبت نشست، محمد از نبردهای مسلمه بن عبدالملک بن مروان بن حکم تعریف نمود، شعبی به محمد گفت: تو حکومت ولید بن عقبه و نبردهای او را درک نکردهای که اینگونه از مسلمه بن عبدالملک تعریف میکنی، ولید در جنگهای خود به پیروزیهای عظیم و بیشماری دست مییافت و هر کدام از کارگزارهایش را که در کار خود قصور و کوتاهی میکرد از کار برکنار مینمود. [۶۰۵]
[۶۰۳] تاریخ الطبری (۵/۲۴۷). [۶۰۴] تاریخ الطبری (۵/۲۴۷). [۶۰۵] عثمان به عفان، صادق عرجون، ۲۰۱.
در سال سیام بعد از هجرت، سعید بن عاص، والی کوفه، همراه تعدادی از صحابه رسولخدا جچون حذیفه بن یمان، حسن، حسین، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عمرو بن عاص، عبدالله بن زبیر شقصد فتح خراسان را نمود. همزمان با او نیز عبدالله بن عامر که امارت بصره را داشت به جانب خراسان حرکت کرد و پیش از سعید وارد شهر «ابر شهر» شد. چون به سعید خبر دادند عبدالله وارد ابر شهر شده است، او به جانب طبرستان رهسپار شده و در شهر «قومیس» که پیشتر و بعد از جنگ نهاوند، حذیفه با آنان مصالحه کرده بود، فرود آمد. او سپس عزم منطقه «طمیسه» نمود که در ساحل واقع بود، جنگ سختی میان سپاه او و مدافعان قلعه آنجا در گرفت؛ جنگ چنان سخت بود که سعید ناچار شد نماز خوف را ادا کند، به همین دلیل از حذیفه خواست تا به او نشان دهد که رسولخدا ج، نماز خوف را چگونه به جا میآورد. در اثنای جنگ، سعید با شمشیر خود چنان ضربهای برگردن یکی از دشمنان وارد ساخت که شمشیر از کتف او خارج شد. هنگامی که محاصرهی قلعه تنگتر شده، مدافعان آن، اعلام کردند حاضرند تسلیم شوند، سعید نیز به آنان قول داد که یک نفر از آنان را نکشد، چون آنان درهای قلعه را گشودند سعید دستور داد تنها یک نفرشان را زنده بگذارند و بقیه را به قتل رسانند! به سعید خبر دادند که مردی از بنی نهد صندوقی عجیب را به دست آورده که قفلی بر آن زدهاند، سعید نیز آن مرد را احضار کرد چون درِ صندوق را باز کردند خرقهای زرد رنگ و در کنار آن شراب و گل یافتند. [۶۰۶]
کعب بن جعیل، هنگام بازگشت سعید به کوفه، در مدح او چنین سرود:
فَنِعَم الفتی إذ جال جیلان دونه
و اذ هبطوا من دستبی ثم ابهرا
تَعلَمُ سَعیدَ الخیرِ أنّ مَطِیَّتی
إذا هَبَطَت أَشفَقَت من أن تُعقَّرا
کَأَنَّكَ یومَ الشعبِ لَیثُ خَفِیةٍ
تَحَرَّدَ من لیث العرین و أَصحَرَا
تَسُوس الذی ما ساس قَبلَك واحدٌ
ثَمانینَ أَلفاً دارِعینَ و حُسَّرا
[۶۰۷]
(سعید بن عاص مردی است بزرگ که گیلان را زیر پا گذاشت و آنگاه با سپاهیانش بر مناطق «دستبی» و «ابهر» وارد شدند و آنجا را به تصرف در آوردند. ای سعید! ای صاحب فضایل و خوبیها! بدان که اگر مرکبم در رکاب تو میبود از شدّت جنگهای تو بیم آن داشت که هلاک شود. آن روز که به جنگ شتافتی، بسان شیری شجاع بودی که از نسل شیران بیشهزاده شده است. سپاهی متشکل از هشتاد هزار زره به تن و سلاح به دست را فرماندهی کردی که قبل از تو هیچ کس چنان سپاهی را در دست نداشته است).
[۶۰۶] تاریخ طبری (۵/۲۷۰). [۶۰۷] تاریخ طبری (۵/۲۷۱).
پس از فتح فارس در سال سی بعد از هجرت به دست عبدالله بن عامر، یزگرد از شهر «اردشیرخوره» فرار و به جانب کرمان رهسپار شد. عبدالله، مجاشع بن مسعود سلمی را به تعقیب او بدانجا اعزام نمود. چون مجاشع به سیرجان وارد شد، یزگرد ناچار شد که به خراسان بگریزد. [۶۰۸]
[۶۰۸] تاریخ الطبری (۵/۲۸۸).
مؤرّخان در علت مرگ یزگرد، روایات مختلفی نقل کردهاند. ابن اسحاق در این رابطه چنین روایت کرده است: یزگرد همراه افرادی چند به مرو گریخت اما ثروتمندان آنجا از کمک به او امتناع ورزیدند، آنان در عین حال ترکان را تشویق کردند تا یزگرد را به قتل رسانند، آنان نیز به او و همراهانش حمله کردند، خود یزگرد توانست از جنگ آنان بگریزد، پس از آن یزگرد به آسیابی پناه برد و صاحب آن به یزدگرد جا و غذا داد، چون شب فرا رسید و یزگرد بخفت، آسیابان او را به قتل رسانید [۶۰۹]. اما طبری روایتی دیگر نقل میکند: پیش از ورود اعراب به کرمان یزگرد همراه چهار هزار نفر، از طریق راه طبس و قهستان عازم مرو شد تا بتواند در خراسان به گردآوری و تجهیز سپاهی عظیم جهت ضربه زدن به اعراب بپردازد. در مرو دو امیر به نامهای براز و سنجان حضور داشتند، که دشمن یکدیگر بودند. چون یزگرد به مرو رسید آن دو با او بیعت نمودند. در طول اقامت یزگرد در مرو، براز توانست خود را به یزگرد نزدیک کند و این امر نزد سنجان ناخوشایند بود، براز تمام تلاش خود را به کار میبست تا یزگرد را بر علیه سنجان تحریک نماید که عاقبت نیز موفق بهاین کار شد. یزگرد که قصد کشتن سنجان را داشت این را نزد یکی از کنیزان براز فاش نمود و او نیز این راز را به دیگر زنان حرمسرای براز منتقل کرد، چون خبر به گوش سنجان رسید، او سربازانی فراهم آورد و به قصر یزگرد حمله نمود. براز نتوانست جلوی افراد سنجان را بگیرد و در مقابل او فرار کرد. چون یزگرد از ما وقع خبردار شد، به صورت ناشناس از شهر گریخت تا به آسیابی رسید، آسیابان به او جا و مکان داد و آب و غذا در اختیار او نهاد، چون یزگرد بیاسود، آسیابان از او خواست که مبلغی را در ازای آن کمکها به او بدهد. یزگرد نیز کمربندی مرصّع جواهر نشان را به او داد اما آن مرد به او گفت: که او را چهار درهم کفایت میکند، یزگرد بدو گفت: که هیچ پولی همراه خود ندارد، آسیابان نیز در طول آن یک شبانهروز که یزگرد در آنجا بود نسبت به او اظهار ارادت و خشوع میکرد تا عاقبت توانست یزگرد را که خفته بود به قتل برساند، سپس سر او را از بدن جدا نمود و شکم او را با شاخه و برگهای درخت گز که در رودخانه کنار آسیاب روییده بودند پر کرد و در آخر جسد او را به آب انداخت تا هیچ کس از راز قتل او آگاه نشود، اما برخلاف انتظار مرد آسیابان، جسد یزگرد به زیر آب نرفت و بر سطح آب روان گشت، سربازان که دنبال یزگرد آمده بودند جسد او را شناختند پس به دنبال قاتل گشتند، چون آسیابان از ماجرا خبردار شد، از آنجا گریخت. [۶۱۰]
در روایتی دیگر نیز چنین آمده است: چون یزگرد ناپدید شد، ترکان به دنبال او آمدند اما با جسد او روبهرو شدند، آنان آن مرد آسیابان و خانوادهاش را کشتند و لباسهای یزگرد را پس گرفتند، سپس جسد پادشاه را در تابوتی نهاده و به شهر اصطخر بردند. [۶۱۱]
طبری در کتاب خود، دو داستان بلند از ما وقع قتل یزگرد و مصائب و رنجهایی که او در روزهای آخر عمر خویش بدانها دچار شده روایت میکند که در اینجا مجال گفتن آنها نیست [۶۱۲]. نقل است که چون قصد یزگرد را کردند، او بدانان گفت: مبادا که مرا بکشید، زیرا در کتب مقدس ما آمده است که هر کس پادشاه خویش را به قتل رساند، خداوند او و همدستانش را در دنیا با آتش خواهد سوزانید [۶۱۳]. مدت سلطنت یزگرد، بیست سال بود که شانزدهم سال آخر آن به فرار و دربهدری گذشت. او آخرین پادشاه ایرانیان محسوب میشود. [۶۱۴]
روایت است که رسولخدا در مورد پادشاهان روم و ایران چنین فرمود:
«إِذا هَلَكَ قَیصُر فلا قَیصَر بعدَهُ، و إِذا هَلَك کَسری فلاکسری بعدَه، والّذی نَفسی بیده لَتُنفَقُنَّ کُنُوزهما فی سبیلِ الله» [۶۱۵].
(بدانید آنگاه که قیصر روم و شاهنشاه ایران هلاک شوند جانشینی بعد از خود نخواهد داشت و سلطنت آنان از بین خواهد رفت. به خداوند سوگند که گنجها و خزانههای آنان، در راه خدا و در میان خلق خدا هزینه خواهد شد).
[۶۰۹] تاریخ الطبری (۵/۲۹۵). [۶۱۰] محمد السلمی، خلافة عثمان، ۵۷. [۶۱۱] تاریخ طبری (۵/۲۹۷). [۶۱۲] الاکتفاء کلاعی اندلسی (۴/۴۱۷). [۶۱۳] الاکتفاء، کلاعی اندلسی (۴/۴۱۸) و تاریخ طبری (۵/۳۰۲). [۶۱۴] محمد السلمی، خلافة عثمان، ۵۷. [۶۱۵] صحیح مسلم (حدیث۲۹۱۸).
هنگامی که اسقف مرو از مرگ یزگرد با خبر شده دیگر بزرگان مسیحیت آن دیار را گردهم آورد و به آنان چنین گفت: شما میدانید که یزگرد فرزند شهریار بن کسری است و شهریار فرزند شیرین که زنی بود مؤمنه و نسبت به مسیحیان بسیار مهربان و بزرگوار. همچنین نباید از یاد برد که خود خسرو نیز نسبت به مسیحیان اقدامات نیک بسیاری انجام داد. علاوه بر او تعدادی دیگر از شاهان به مسیحیان آزادیهایی عطا کردند و برایشان کلیسا ساختند تا به اجرای مراسم دینی خویش بپردازند. حال شایسته است که در مرگ این پادشاه، عزادار شده و برایش آرامگاهی بسازیم. دیگر بزرگان مسیحی با نظر او موافقت کردند و اعلام کردند که حاضرند چنین آرامگاهی را بنا کنند، اسقف دستور داد، آرامگاه را در وسط باغی نزدیک مرو بسازند. چون ساختن آرامگاه تمام شد، آنان جسد یزگرد را از رودخانه گرفته و بدان باغ منتقل کردند و آن را در درون آرامگاه قرار دادند. [۶۱۶]
[۶۱۶] تاریخ طبری (۵/۳۰۴).
در سال۳۱ ه عبدالله بن عامر قصد خراسان نمود و در این لشکرکشی خود توانست ابر شهر (نیشابور)، طوس، ابیورد، نسا و سرخس را فتح نماید و در آنجا با اهل مرو مصالحه نماید. از سکن بن قناده عرینی نقل است که چون عبدالله بن عامر فارس را فتح کرد پس از گماشتن شریک بن اعور حارثی بر اصطخر، مرکز ارس، به بصره بازگشت. شریک نیز در اصطخر به مبنای مسجد آن شهر مهم اقدام نمود. هنگامی که عبدالله به بصره رسید، مردی از بنی تمیم که بنا به قولی احنف و بنا به قولی دیگر مردی بنام اوس بن جابر جشمی بود، نزد عبدالله آمد و بدو گفت: که دشمن تو، یزگرد، بخاطر ترس از تو پا به فرار گذاشته است اما تو به تعقیب او نمیپردازی، بلند شو و به دنبال او رو که خداوند یاری رسان تو و دین خود است. ابن عامر نیز سپاهی فراهم نمود و به جانب کرمان و از آنجا به سوی خراسان به راه افتاد. هر چند دستهای نیز بر این باورند که او از راه اصفهان به جانب خراسان حرکت کرده. او در میانه راه مجاشع بن مسعود سلمی را به عنوان امیر کرمان بدانجا فرستاد و خود را از طریق صحرای «وابر» به طبسین رساند. سپس از آنجا عزم ابر شهر یا همان نیشابور را نمود. احنف بن قیس که پیش قراول سپاه بود از جانب قهستان قصد ابر شهر نمود، در میانه راه هباطله که ساکنان هرات بودند به مصاف او آمدند، در نبردی که میان آن دو صورت گرفت، احنف توانست بر آنان فایق آید، آنگاه ابن عامر به جانب نیشابور روانه شد [۶۱۷]. در روایتی آمده است که چون ابن عامر به شهر وارد شد توانست نیمی از آن را به تصرف خود در آورد اما نیم دیگر در اختیار آل «کناری» بود، به ناچار با او مصالحه نمود و پسر خود و پسر برادرش را نزد «کناری» گروگان گذاشت؛ عبدالله دو پسر کناری را که نزد او گروگان بودند نزد نعمان بن افقم نصری برد و آن دو را آزاد نمود [۶۱۸]. سپس به فتح شهرهای اطراف ابر شهر، چون طوس و ابیورد پرداخت تا آنگاه که به سرخس رسد. از آنجا اسود بن کلثوم عدوی از افراد بنی رباب، را به جانب بیهق که از توابع ابر شهر و در شانزده فرسنگی آن واقع بود، گسیل داشت، او که مردی فاضل و اهل دین بود توانست آن شهر را فتح نماید، اما خود در اثنای نبرد کشته شد. نقل است که چون عبدالله بن عامر از بصره خارج شد، چنین میگفت: تنها وجود گرمای نیمروزی، صدای مؤذنان و مصاحبت دوستانی چون اسود بن کلثوم است که درد فراق از عراق را تسکین میبخشد [۶۱۹]. بعد از تصرف نیشابور، ابن عامر به جانب سرخس شد. در آنجا با نمایندگان مردم مرو روبهرو شد که از جانب مردم آن دیار پیشنهاد صلح دادند. ابن عامر نیز پس از عقد صلحنامهای به مبلغ دو میلیون و دویست هزار سکه، حاتم بن نعمان باهلی را به عنوان امیر بدانجا فرستاد [۶۲۰].
[۶۱۷] تاریخ طبری (۵/۳۰۵). [۶۱۸] تاریخ طبری (۵/۳۰۶). [۶۱۹] تاریخ طبری ۰۵/۳۰۷). [۶۲۰] تاریخ طبری ۰۵/۳۰۷).
عثمان در نامهای خطاب به سعید بن عاص دستور داد تا سعید، سلمان بن ربیعه را به منطقه «الباب» اعزام نماید. همچنین به عبدالرحمن بن ربیعه نامه نوشت که غنایم مردم را از شور و شوق جهاد دور ساخته است، بنابراین آنان را در مهلکه نیانداز. اما هیچ چیز نمیتوانست عبدالرحمن را از خواستهاش که همانا فتح «بلنجر» بود منصرف سازد. او در سال نهم خلافت عثمان، با نصب منجیقها و ایجاد سنگرهای متعدد، بلنجر را به محاصره خود در آورد. محاصره چنان تنگ بود که هر کس از قلعه خارج و یا بدان نزدیک میشد به قتل میرسید. اما مدافعان قلعه و ترکان، در خفا و دور از چشم سپاه مسلمانان، با هم پیمان دفاع بستند؛ در روز موعود ترکان از یک سو و مدافعان قلعه از سوی دیگر بر خطوط مقدم سپاه اسلام تاختند و ضربات سختی را بر پیکره سپاه وارد آوردند [۶۲۱]. در این روز، عبدالرحمن مجروح و سپس کشته شد؛ سپاه مسلمانان دچار تفرقه شد. دستهای از آنان به جانب سپاه سلمان بن ربیعه، برادر عبدالرحمن، شتافتند تا بدو پناه برند و دستهای دیگر هم که صحابهای چون سلمان فارسیسو ابوهریرهسهمراه آن بود به سوی مناطق گیلان و گرگان عزیمت نمود. آنان، پیش از عقبنشینی، جسد عبدالرحمن را در صندوقی نهاده و در همانجا دفن نمودند. [۶۲۲]
[۶۲۱] همان (۵/۳۰۸). [۶۲۲] همان (۵/۳۰۹).
در طی مدتی که مسلمانان در بلنجر به نبرد میپرداختند هیچ زنی از زنان سربازان بیوه نشد و هیچ کودکی از کودکان، یتیم نشد تا آنکه سال نهم خلافت عثمان فرا رسید. دو روز قبل از شبیخون دشمنان بر سپاه مسلمانان، یزید بن معاویه، در خواب دید که آهویی بسیار زیبا به خیمه او وارد شد و زیر ملحفه یزید رفت سپس دید او را به قبری بردند که چهار مرد رشید بر بالای آن ایستادهاند؛ فردای آن شب، چون جنگ شدت یافت، سنگی به سر یزید اصابت کرد که سر او را از هم شکافت، خون در لباس او به نحو زیبایی جلوه مینمود گویا آن آهو در رؤیا تن او را گلگون کرده بود. یزید جوانی بود خوش سیما و چون خبر شهادت او به عثمان رسید گفت: انا للّه و انا الیه راجعون خداوندا! مجتهدان کوفه را به آزمایش شکست مبتلا ساختهای، آنان را مورد عفو و بخشایش خویش قرار ده. [۶۲۳]
[۶۲۳] تاریخ طبری (۵/۳۱۰).
نقل است که عمرو بن عقبه به لباس سفید خود میگفت: رنگ خون بر تو چه قدر زیبا خواهد بود! چون در پیکار با دشمن مجروح شد دید رنگ لباسش به همان رنگی که دوست داشته مزین شده است. او نیز در آن روزِ سخت جان خویش را از دست داد. [۶۲۴]
[۶۲۴] تاریخ طبری (۵/۳۱۰).
روایت میکنند که قرشع به لباس خود میگفت: رنگ خون بر لباس چه قدر زیباست! چون روز پیکار فرا رسید تا پای جان به نبرد با دشمنان پرداخت، چنان خون سر تا پای وجودش را فرا گرفته بود که گویا لباس او، زمینی سفید رنگ بود که رنگ سرخ آن را زینت داده. با مرگ قرشع مسلمانان نیز دچار فقدان سنگینی شده و ناچار به عقبنشینی شدند. [۶۲۵]
[۶۲۵] تاریخ طبری (۵/۳۱۰).
نقل است که ترکان در روز پیکار، خود را در میان درختان پنهان میکردند، زیرا بر این باور بودند که هیچ اسلحهای در جسم مسلمانان کار ساز نیست چون یکی از آنان، برحسب اتفاق، تیری به سوی یکی از مسلمانان پرتاب کرد، دید آن مسلمان از پای در آمد. او نیز فریاد زنان به قوم خود گفت: که آنان نیز چون شما میمیرند، پس چرا از آنان میترسید؟ به این ترتیب، ترکان از مخفیگاههای خود خارج و بر صفوف مسلمانان یورش بردند. جنگ بسیار شدت گرفت و مسلمانان و فرمانده آنان، عبدالرحمن، تا پای جان مقاومت نمودند تا عاقبت بسیاری از آنان و نیز خود عبدالرحمن جان خویش را از دست دادند. [۶۲۶]
[۶۲۶] قادة الفتح الاسلامی فی أرمنیة، محمود خطاب، ۱۵۱.
نقل است که چون عبدالرحمن، کشته شد، برادر او، سلمان بن ربیعه، پرچم سپاه را به دست گرفت و به نبرد با دشمن پرداخت. در این اثنا، فردی فریاد زد: آل سلمان! صبور باشید؛ سلمان نیز در پاسخ به این ندا، فریاد زد: آیا از ما عجز و نالهای دیدهاید؟!
سلمان پس از تدفین عبدالرحمن در منطقۀ بلنجر [۶۲۷]، اقدام به عقب نشینی نمود [۶۲۸]. او همراه ابوهریرۀ دوسی و سپاهیانش، خود را از طریق گیلان، به گرگان رسانید تا بتواند باقیمانده سپاه برادرش را نجات دهد. [۶۲۹]
محمود شیت خطاب، با تصدیق این روایت، بیان میدارد که عقب نشینی شیوهای بود که مسلمانان در آن ایّام و در حالت شدّت جنگ و افزایش میزان تلفات و خسارتها، آنان به کار میبستند تا بتوانند از طریق آن و پیوستن به نیروهای دیگر سپاه اسلام که در مناطق دیگر مستقر بودند، تجدید قوا نموده و خود را جهت حملات شدیدتر بر دشمنان مهیّا سازند. سلمان بن ربیعه نیز بنا به دستور عثمان بن عفّانسبه عنوان پشتیبان سپاهیان عبدالرحمن بدانجا اعزام شده بود، حال چطور میتوانست خود در «الباب» بماند و سپاهیان عبدالرحمن در بلنجر و زیر آتش حملات دشمن از میان میرفتند، چطور میتوانست برادرش، عبدالرحمن، را که به شدّت به او و سپاهیانش نیاز داشت در میدان کارزار به حال خود رها سازد و او در پایگاه امن خویش بماند و آیا معقول است که بگوییم عبدالرحمن سپاه برادرش را که به شدت بدان نیازمند بود در نظر نگرفته و قصد داشته خود او نتیجه جنگ را تعیین نماید؟!
باید در نظر داشت که منظور مؤرّخان قدیم از کلمه «هزیمه» و شکست، همان عقبنشینی بوده است، زیرا بیشتر آنان شهرنشینانی بودند که میان این دو کلمه تفاوتی قائل نمیشدند. اما باید دانست که میان این دو تفاوتی بزرگ وجود دارد، هزیمت و شکست عبارت است از ترک میدان جنگ، بدون داشتن هیچ طرح و نقشه و یا فرماندهی، حال آنکه عقب نشینی شیوهای است که در آن فرمانده سپاه افراد خود را جهت تجدید قوا و تدارک حملهای کارساز بر دشمنان، از میدان کارزار خارج مینماید. شایسته است که تاریخنگاران معاصر دچار این اشتباه فاحش نشده و تفاوت میان شکست و عقبنشینی را بدانند. [۶۳۰]
[۶۲۷] معجم البلدان (۲/۲۷۸). [۶۲۸] تاریخ طبری (۵/۳۰۹). [۶۲۹] قادة الفتح الاسلامی فی أرمنیة، ۱۵۱. [۶۳۰] قادة الفتح الاسلامی فی أرمنیة، ۱۵۲-۱۵۳.
چون عبدالرحمن بن ربیعه به قتل رسید سعید بن عاص، سلمان بن ربیعه را به فرماندهی جبهه مسلمانان در آن منطقه منصوب نمود. عثمان نیز جهت تقویت سپاهیان اسلام، لشکری از شام به فرماندهی حبیب بن مسلمه را بدانجا گسیل داشت. با حضور آن دو فرمانده در آن ناحیه، رقابت میان آن دو بر سر فرماندهی کل سپاهیان و نیز امارت آن منطقه آغاز شد، شامیان، تهدید به قتل سلمان نمودند و در مقابل کوفیان نیز حبیب را به قتل و حبس تهدید نمودند و هشدار دادند که در صورت مخالفت شامیان با نظر آنان، جنگی سخت میانشان روی خواهد داد. مردی کوفی بنام أوس و مغراء، نیز در ابیاتی این نزاع و اختلاف را چنین بازگو میکند:
إن تَضرِبوا سلمانَ نَضرِب حبیبَکم
و إن ترحلوا نحوَ ابنِ عَفَّانَ نَرحَلُ
و إن تُقسِطُوا فالثَّغرُ ثَغرُ أَمیرنا
و هذا أمیرٌ فی الکتائب مُقبِلُ
و نحن وُلاةُ الثغر کنّا حُماتَه
لیالی نَرمی کلَّ ثَغرٍ و نُنَکِلُ
[۶۳۱]
(ای مردمان شام! بدانید اگر سلمان ما را بکشید ما نیز حبیب شما را خواهیم کشت. اگر به شکایت، نزد عثمان شوید ما نیز از شما نزد او شکایت خواهیم نمود. اگر اهل انصاف باشید میدانید که این مناطق، حیطهی قلمرو امیر ماست که همراه سپاهیانش به جنگ با دشمن پرداخته است. ما صاحبان سرزمینهایی هستیم که شب و روز از آنها دفاع نمودیم و در آنجا به نبرد و کارزار با دشمنان پرداختیم).
اما مسلمانان با عنایت و لطف خداوند و حضور صحابهای چون حذیفه بن یمانسکه در سه جنگ بزرگ آن منطقه حضور داشت، توانستند این فتنه و اختلاف را کنار بگذارند. [۶۳۲]
[۶۳۱] تاریخ طبری (۵/۳۱۱) و البدایة و النهایة (۷/۱۶۶). [۶۳۲] تاریخ طبری (۵/۳۱۱).
در این لشکرکشی ابن عامر توانست به شهر مرورود، طالقان، فاریاب، جوزجان و تخارستان را به تصرف در آورد. او نخست احنف بن قیس را به مرورود گسیل داشت. او نیز شهر را به محاصره در آورد. سپس در نبرد با مدافعان شهر توانست آنان را شکست داده و به پشت دیوارهای شهر باز گرداند. پس از این رویارویی، مدافعان شهر، به سپاهیان اسلام اعلام کردند: ای سربازان عرب! نمیدانستیم که قدرت شما تا بدین حدّ است، امروز را به ما فرصت دهید تا در مورد شما، با هم به مشورت بپردازیم و شما نیز به لشگرگاه خویش بازگردید، احنف نیز به لشگرگاه خود بازگشت، صبحگاه، مدافعان شهر که خود را مهیای جنگ نموده بودند، پیکی را نزد او فرستادند که حامل نامهای از جانب مرزبان شهر به احنف بود، چون نزد احنف رسید از او امان خواست، احنف نیز به او امان داد همراه پیک برادرزاده مرزبان شهر و نیز مترجم نامه، نزد احنف آمدند. در نامه چنین آمده بود: ایزد را سپاس که قدرت و مکنت از اوست، سلطنت هر که را خواهد، تغییر دهد، هر که صلاح داند، از ذلّت به عزّت رساند و هر که صلاح داند از عزّت به ذلت کشاند. من، مرزبان شهر، تو را به صلح فرا میخوانم.
اما شرط صلح فیمابین این باشد که من شصت هزار درهم، خراج به شما بپردازم و در مقابل شما نیز تعهد دهید که مرا بر حکومت این شهر که شاهنشاه ایران آن را به عنوان پاداش کشتن اژدهای این دیار که جان مردم را میستاند و راه را بر مردم بسته بود به جد پدرم اعطا کرد ابقا نمایید و حکومت را از دست ما خارج ننموده و به افراد واگذار نکنید و نیز از هیچ یک از افراد خاندان من خراجی دریافت ننمایید. اگر این صلحنامهی مرا پذیرفتید، من به جانب شما میآیم و با هم پیمان میبندیم. من برادرزادهام، ماهک، را نزد تو فرستادهام تا از قصد و نیت من اطمینان حاصل کنی و نامه مرا به عنوان مکر و حیله قلمداد ننمایی. احنف بن قیس نیز نامهای با این مضمون به مرزبان نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. از صخر بن قیس امیر لشکریان اسلام به مرزبان مروروذ و سرداران و ساکنان شهر سلام بر آنکه راه هدایت را برگزید و از آن تبعیت نمود و تقوا پیشه کرد. برادرزادهات، ماهک، نزد من آمد و پیغام تو را به من رسانید. من پیشنهاد تو را به دیگر فرماندهان سپاه عرضه داشتم و آنان نیز آن را پذیرفتند. به این ترتیب ما درخواست تو را مبنی بر پرداخت خراج زمینهایی که پادشاه ستمکار ایران به جد پدرت بخشید میپذیریم. بدان که زمین از آن خداوند و رسول او است و آن را به هر که خواهد، عطا کند. تو باید متعهد باشی که در جنگهای ما با دشمنان باید ما را یاری دهی و در کنار ما با آنان به جنگ بپردازی. ما نیز متعهد میباشیم که از تو و سپاهیانت که در کنار ما میجنگند حمایت نماییم و نیز هیچ خراجی بر تو و خاندانت نیست. بدان اگر اسلام بیاوری و از رسولخدا جتبعیت نمایی، تو را نزد مسلمانان جایگاه و منزلی رفیع خواهد بود و تو را برادر خویش خواهند دانست، تو به خاطر این پیمان، در پناه من و دیگر مسلمانان خواهی بود. جزء بن معاویه سعدی، حمزه بن هرماس مازنی، حمید بن خیار مازنی و عیاض ابن و رقاء اسیدی شاهدان این صلحنامه میباشند. این نامه را کیسان، مولای بنی ثعلبه، در روز یکشنبه از ماه محرم کتابت نموده و احنف بن قیس، امیرلشکر، آن را با انگشتر خود که منقش به عبارت «نعبدالله» بود مهر نمود. [۶۳۳]
[۶۳۳] تاریخ طبری (۵/۳۱۶).
چون عبدالله بن عامر با مردم مرو مصالحه نمود، احنف بن قیس را با سپاهی متشکّل از چهار هزار سرباز به جانب طخارستان گسیل داشت. احنف در مسیر خود، در اطراف مرو اتراق کرد. هنگامی که به او خبر دادند که مردم طخارستان، جوزجان، طالقان و فاریاب، سپاهی سه هزار نفره را گرد آورده و قصد مقابله با او را دارند، سرداران خویش را فراخواند و به مشورت با ایشان پرداخت، دستهای از آنان را رأی بر این بود که باید به مرو بازگشت. دستهای دیگر معتقد بودند که باید به ابر شهر عقب نشینی کرد. گروهی بر این باور بودند که باید در همانجا ماند و از ابن عامر، تقاضای نیروهای بیشتری نمودند و افرادی نیز پیشنهاد کردند که باید، آنان آغازگر جنگ باشند و حملهای غافلگیرانه به دشمن آغاز نمایند، و آنان را در موضع دفاعی قرار داد. گویند که چون احنف، شب هنگام، در میان لشکرگاه قدم میزد، چند نفر را میبیند که گرد آتش جمع شدهاند و در مورد جنگ به صحبت مشغولاند، احنف که کنجکاو میشود میایستد و به سخنان آن سربازان گوش میدهد. چند نفر از آنان میگفتند: که امیر، مطمئناً، فردا صبح، به جانب دشمنان حرکت خواهد کرد و به نبرد با آنان میپردازد، زیرا او خوب میداند که دشمنان، به شدت از او در هراسند. در این میان یکی از آنان که مشغول پختن آش بود به ایشان گفت: اگر امیر چنین کاری بکند دچار اشتباه بزرگی خواهد شد، من گمان نمیکنم امیر با این نیروی اندک در میدانی باز و وسیع به مصاف انبوه سپاهیان دشمن برود، چرا که آنان در یک حمله سنگین، همه ما را خواهند کشت؛ به نظر من، امیر باید در میان رود مرغاب و کوه کنار آن استقرار یابد، به نحویکه رود در سمت راست او و کوه در طرف چپ او قرار گیرند، به این ترتیب، دشمن بناچار، تنها با نفراتی محدود به مصاف با ما خواهد آمد. احنف با شنیدن این نقشه، سرداران سپاه را فرا خواند و آن طرح را با ایشان در میان گذاشت، از سوی دیگر، مردم مرو نیز سپاهی را به جانب احنف بن قیس اعزام کردند تا او را در جنگ یاری دهند اما احنف به ایشان اعلام نمود که دوست ندارد مشرکان از او و سپاهیانش حمایت کنند. او به آنان گفت: که اگر در جنگ پیروز شود، بر عهد و پیمان خود با ایشان خواهد ماند اما اگر دشمنان او فاتح میدان باشند، مردمان مرو، خود، باید به دفاع از خویش بپردازند. گویند که با آغاز جنگ، احنف بن قیس در میدان کار زار، این بیت ابن جویه اعرجی را با خود زمزمه میکرد:
أَحَقُّ مَن لَم یَکرَهِ المَنِیَّةَ
حَزوَّرٌ لَیسَ له ذُرَّیّةٌ
در روایتی دیگر آمده است که دو سپاه تا نیمههای شب نیز به نبرد با هم پرداختند، سرانجام سپاه اسلام توانست دشمنانشان را شکست دهند. چون سپاه احنف به منطقه «رسکن» که در دوازده فرسنگی لشکرگاه او بود رسید، احنف، دو مرد را به جانب مرزبان مرو رود که در انتظار نتیجه جنگ بود تا خراج سالیانه را نزد احنف بفرستد روانه کرد. هنگام عزیمت آن دو تن، احنف به ایشان سفارش نمود که چون نزد مرزبان رفتند در مورد خراج، هیچ نگویند او خود، آن را به ایشان بدهد. زمانی که آن دو نزد مرزبان رسیدند همان نمودند که احنف گفته بود و مرزبان دانست که اینان تنها به این دلیل، جرأت چنین جسارتی را به خود دادهاند که در جنگ پیروز شدهاند و به همین دلیل، خراج را به آنان تحویل داد [۶۳۴]. احنف، همچنین، اقرع بن حابس را با سوار کارانی چند به جوزجان فرستاد تا فراریان لشکر دشمن را تعقیب نمایند. آنان نیز توانستند در نبرد با آن فراریان، ایشان را شکست دهند.
کثیر نهشلی در همین رابطه چنین سروده است:
سَقی مُزنُ السَّحابِ إِذا استَهَلَّت
مَصَارِعَ فَتیَةٍ بالجوزَجانِ
الی القصرین من رستاق خوط
أَقَادَهُمُ هُناكَ الأَ قَرعانِ
[۶۳۵]
(باران آنگاه که باریدن گرفت، اجساد مردانی را در جوزجان سیراب نمود که أقرع، آنان را در آنجا به قتل رسانید).
[۶۳۴] تاریخ طبری (۵/۳۱۷). [۶۳۵] همان (۵/۳۱۸).
پس از مصالحه احنف با مردم مروروذ، احنف به جانب بلخ حرکت نمود. چون آنان را به محاصره در آورد، آنان پیشنهاد کردند که با دادن خراجی معادل چهارصد هزار درهم با احنف مصالحه نمایند. احنف نیز این پیشنهاد را پذیرفت و پسر عمویش، اسید بن متشمس را جهت تحویل گرفتن آن مقدار خراج، نزد آنان نگه داشت و خود عزم خوارزم نمود. اما سرمای شدید زمستان، مانع حرکت سپاه او شد و به همین دلیل و پس از مشورت با سرداران، احنف فرمان داد تا سپاهیان به بلخ باز گردند. گویند چون احنف از سرداران خود راجع به این بازگشت نظر خواست، آنان با این بیت از عمرو بن معدیکرب نظر خویش را به او اعلام نمودند:
إِذا لم تَستَطِعُ أَمراً فَدَعه
وَ جاوِزه إلی ما تَستَطِیعُ
(اگر قادر به انجام کاری نمیباشی آن را رها کن و به کاری که توان انجام آن را داری روی آور).
از سوی دیگر، اسید، در نبود احنف، همه خراج مردم بلخ را گرفته و در بیت المال نگه داشت.
در این مدت، مردم شهر، جشن مهرگان را بر پا نمودند و هدایایی چون ظروف طلا و نقره، درهم و دینار و کالا و پوشاک متنوعی را به اسید تقدیم کردند، اسید چون از آنان، علت این جشن و هدایا را جویا شد، ایشان پاسخ گفتند: که این جشن را مهرگان گویند و آنان آن را برای این انجام میدهند که بتوانند رحم و شفقت والیان را نسبت به خود جلب نمایند. اسید نیز به آنان گفت: هر چند نمیداند این جشن چیست اما صلاح نمیبیند که هدایا را رد کند اما دست به آنها نمیزند تا احنف باز گردد. چون احنف به بلخ بازگشت، اسید او را در جریان ماجرا گذاشت.
احنف نیز آنها را نزد عبدالله بن عامر برد و در مورد آنها از او سوال نمود. ابن عامر هم به او گفت: که این هدایا از آن اوست و میتواند آنها را برای خود بر دارد. اما احنف از این کار سرباز زد و به ابن عامر گفت که او را به آن اموال و هدایا نیازی نیست. [۶۳۶]
[۶۳۶] تاریخ الطبری (۵/۳۱۹).
هنگامی که احنف بن قیس نزد ابن عامر بازگشت، مردم به ابن عامر گفتند: که خداوند تا به حال هیچ کس را به چنین فتوحات و پیروزیهای عظیمی نائل نکرده است. در واقع، ابن عامر توانسته بود فارس، کرمان، سیستان و خراسان را به تصرف در آورد و آنها را به قلمرو اسلامی ضمیمه نماید. ابن عامر نیز نیت کرد که به شکرانه این پیروزیهای بزرگ و بینظیر، از نیشابور، مرکز خراسان، محرم به جانب مکه خواهد رفت و حجّ را به جای میآورد. اما چون نزد عثمان رسید، او ابن عامر را به خاطر این عمل ملامت نمود و به او گفت: که میبایست چون دیگر مردمان در محل خویش احرام میبست. [۶۳۷]
[۶۳۷] البدایة والنهایة (۷/۱۶۷)، تاریخ الطبری (۵/۳۱۹).
چون ابن عامر از خراسان باز میگشت، قیس بن هیثم سلمی را به امارت آنجا گماشت. در این اثنا قارن با چهل هزار جنگجوی ترک عزم قلمرو مسلمانان نمود. عبدالله بن خازم سلمی نیز با چهار هزار سرباز به مقابله با او شتافت. او پیشاپیش سپاه خود، ششصد پیش قراول را گسیل داشت و به آنان دستور داد تا بر بالای نیزههای خود آتش بیافروزند. چون شب فرا رسید، سپاهیان قارن به جانب آتش پیش قراولان یورش بردند و با آنان درگیر شدند، در این گیرودار سپاه ابن خازم، آنان را به محاصره در آورد و توانست با حمله غافلگیرانه و برقآسا شکست سختی را بر دشمن وارد سازند، در این جنگ، بیشتر سپاهیان ترک و از جمله خود قارن به قتل رسیدند و غنایم عظیمی نصیب مسلمانان شد، چون خبر این پیروزی بزرگ به ابن عامر رسید، او ابن خازم را به امارت خراسان منصوب نمود. در واقع ابن خازم که بیشتر توانسته بود قیس بن هیثم را قانع کند که از خراسان خارج شود تا خود او جانشین قیس گردد، با این پیروزی عظیم، توانست اعتماد ابن عامر را به خود جلب کند و به این ترتیب، به حکومت خراسان دست یابد. [۶۳۸]
با این تفاصیل میبینیم که عثمان بن عفّان چگونه توانست با تدبیری درست و عزمی راسخ و با کمک سردارانی دلیر و کارآمد، علاوه بر شکست دادن انواع شورشها و طغیانهای داخل فلات ایران، روند فتوحات مسلمانان را همچنان تداوم بخشد. با مطالعه تاریخ طبری، ابن کثیر، ابن اثیر و تاریخ کلاعی در حوادث دوران خلافت آن حضرت میبینیم که انتخاب چنین اُمرا و والیانی که توانستند با درایت و شجاعت خود، بحرانهای آن روزگار را کنترل کنند و به آن پیروزیهای بزرگ دست یابند، خود، دلیلی است بر درست بودن تصمیمات عثمان و انتخاب صحیح آن والیان و امرا. عثمان بن عفان که در آغاز خلافت خویش با معضلات و بحرانهای بزرگی روبهرو شده بود با عزمی خلل ناپذیر، مدیریتی خردمندانه، سرعت عمل بموقع و احاطه و شناختی کامل بر امور و در عین حال، حفظ آرامش و متانت خاصّ خود که حکایت از توان و قدرت شخصیت و نیز بصیرت و درک عمیق او نسبت به مسایل دارد، توانست از عهدهی آن مشکلات و بحرانها برآید و سر بلند از میدان آزمایش به درآید، در واقع، مهمترین نتایج این تصمیمگیریها و مواضع عثمان در آن برهه از زمان را میتوان در موارد زیر خلاصه نمود:
الف: سرکوب شورشیان و بازگرداندن امنیت و آرامش به سرزمینهای تحت امر خلافت.
ب: ادامه روند فتوحات و گسترش روز افزون قلمرو حکومت اسلامی؛ در حقیقت، با این اقدامات، دسیسهها و توطئههای دشمنانی که به آن سوی مرزها گریخته و در پی اقدامات تلافی جویانه علیه مسلمانان بودند خنثی شد.
ج: ایجاد پایگاهها و مراکزی که سپاهیان اسلام از طریق آنها به مراقبت و محافظت از مرزهای حکومت اسلامی نائل میآمدند.
حال این پرسش مطرح میشود که اگر عثمان بن عفّان، فردی ضعیف و ناتوان بود، آیا میتوانست چنان سیاستهای حکیمانه و شجاعانهای را اتخاذ نماید و در عین حفظ قلمرو حکومت اسلامی، بر دامنه و وسعت آن بیافزاید؟ [۶۳۹]. بدون شک، این حقایق برخلاف دروغها و تبلیغات سوء رافضیان و خاورشناسان و پیروان آنان میباشد.
[۶۳۸] البدایة و النهایة (۷/۱۶۷). [۶۳۹] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۴۰۸).
با عنایت به وسعت دامنه فتوحات در عهد عثمان، شایسته آن دانستم که فرماندهان این نبردها و فتوحات را بیشتر بشناسیم و چون بحث ما راجع به فلات ایران و ماوراءالنهر است بهتر آن دیدم که به شناخت مهمترین فرماندهان آن سرزمین که همانا احنف بن قیس است بپردازم.
او ابوبحر احنف بنقیس بن معاویه بن حصین بن حفص بنعباده و از قبیله تمیم بود [۶۴۰].
نام او را ضَحَّاک و یا صَخر [۶۴۱]دانستهاند. مادرش حَبَّه دختر عمرو بن قرط باهلی بوده است [۶۴۲]، این زن خواهر اخطل بن قرط بود که از دلیر مردان و شجاعان آن روزگار محسوب میشد. احنف، خود، در مقام مباهات به دائیش/ مامایش گفته است که هیچ کس مانند او، چونان خویشاوند بینظیر ندارد. [۶۴۳]
[۶۴۰] جمهرة انساب العرب، ص۲۲۷، طبقات ابی سعد (۷/۹۵). [۶۴۱] قادة فتح السند وأفغانستان، محمود خطاب، ص۲۸۵. [۶۴۲] قادة فتح السند وأفغانستان، محمود خطاب، ص۲۸۵. [۶۴۳] جمهرة انساب العرب، ص۲۱۲.
احنف بن قیس از جمله بزرگان تابعین به حساب میآمد که در میان قوم خویش از جایگاه و منزلت رفیعی برخوردار بود [۶۴۴]. علاوه بر این او از بزرگان شهر بصره نیز محسوب میشد [۶۴۵]، چنانکه مردم این شهر به او اعتماد و اطمینان کاملی داشتند. او فردی بود خردمند، زیرک [۶۴۶]، متدیّن، باهوش، فصیح و بلیغ [۶۴۷]، دانا و متین و باوقار بود، در مورد وقار و ابهّت او شاعری چنین سروده است:
اذا الأبصار ابصرت ابن قیس
ظللن مهابة منه خشوعاً
(اگر انسانها، احنف پسر قیس را ببینند، از وقار او، دیدگان خویش را، به خشوع، به زیر افکنند).
خالد بن صفوان نیز در توصیف شرف و بزرگی این مرد گفته است که: احنف از شرف و بزرگی میگریخت اما این شرف و بزرگی بود که به دنبال او دوان بود. [۶۴۸]
در اینجا به چند مورد از برجستهترین خصایل و ویژگیهای بارز او میپردازیم.
[۶۴۴] قادة فتح السند وأفغانستان، ص۲۸۵. [۶۴۵] الإصابة فی تمییز الصحابة (۱/۱۰۳)، اسد الغایة فی معرفة الصحابة (۱/۵۵). [۶۴۶] قادة فتح السند وأفغانستان، ص۳۰۴. [۶۴۷] قادة فتح السند و افغانستان، ص۳۰۴. [۶۴۸] تهذیب ابن عساکر (۷/۱۳).
احنف بن قیس به داشتن آرامش و گذشت شهرهی خاصّ و عامّ بود. چون از او در مورد حلم پرسیدند، او گفت: که حلم عبارت است از تحمّل و ذلّت و صبور بودن در برابر آن. و چون از حلم زیاد او تعجب میکردند، به اطرافیان میگفت: من پیشتر گمان میکردم که حلم همان صبر است اما با دیدن رفتار قیس بن عاصم منقری با قاتل پسرش که برادرزاده خود او نیز بود دانستم که حلم چیست [۶۴۹]. با دیدگان خود دیدم که چون قاتل پسر قیس را دست بسته نزد او آوردند به مردمان گفت: که آیا فکر نمیکند این رفتار خشن آنان، آن جوان را ترسانیده باشد. سپس رو به آن پسر کرد و به او گفت: ای پسر! بدان که تو با این کارت از تعداد یاران خود کاستهای، قدرت خویش را تضعیف کردهای، دشمنانت را شاد نمودهای و اطرافیان و خویشان خود را در ماتم و عزا بردهای. آنگاه دستور داد تا او را رها سازند و دیه مقتول را از جیب خود او نزد مادر مقتول که همسر خود او نیز بود، ببرند که بنا به قول او، آن زن در میان طایفه شوهرش غریب است و تنها [۶۵۰]. نقل است که مردی نزد احنف آمد و از او خواست که حلم را به او یاد دهد، احنف بدو گفت: حلم آن است که تحمل ذلت بنمایی؛ آن مرد گفت: هر چند من نمیتوانم آن را تحمل کنم اما تمام تلاش خود را خواهم نمود تا حداقل چنین رفتاری از خود نشان بدهم [۶۵۱]. نیز نقل کنند که مردی چند بار نزد احنف آمد و او را دشنام داد، اما احنف هیچ جوابی بدو نداد، آن مرد گفت: احنف تنها به این دلیل به دشنامهای من پاسخی نمیدهد که مرا خوار و بیارزشتر از آن میداند که جواب مرا بدهد [۶۵۲]. احنف در مقام نصیحت، به اطرافیان چنین میگفت: هر کس در برابر یک سخن زشت صبر پیشه نکند سخنان بیشتری خواهد شنید، بسیار پیش آمده است. که خشم خود را فرو خوردهام تا از عواقب بسیار بدتر آن پیشگیری نمایم [۶۵۳]. اما باید دانست که حلم و آرامش او از روی ضعف وعجز نبود که او در عین قدرت و مکانت به چنین خصلتی مزین بود. او بارها در میادین کارزار به جنگهای سختی پرداخت که کمتر کسی توان انجام آنها را در خود میدید، چون از او پرسیدند که در کجا باید آرام و با گذشت بود، او پاسخ داد: در میان اطرافیان و آشنایان باید با آرامش و وقار رفتار نمود. [۶۵۴]
[۶۴۹] الاستیعاب فی معرفة الأصحاب (۳/۱۲۹۴). [۶۵۰] وفیات الأعیان (۲/۱۸۸). [۶۵۱] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۶. [۶۵۲] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۶. [۶۵۳] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۶. [۶۵۴] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۶.
احنف مردی بود خردمند و عاقل. او همیشه به اطرافیان میگفت: هر که را چهار خصلت باشد در میان قوم خویش، به سروری خواهد رسید: دینی که او را از گناهان باز دارد، نسبی که او را از ذلّت حفظ کند، عقل و خردی که او را هدایت دهد و شرم و حیایی که او را از انجام کارهای ناشایست منع کند. [۶۵۵]
او به اطرافیان میگفت: که عقل و خرد بهترین همنشین، ادب و تربیت صحیح، بهترین ارث و موفقیّت در کارها، بهترین دوست انسان میباشند [۶۵۶]. نیز میگفت: هیچگاه پشت سر کسی که همنشین من بوده است، سخن بدی نگفتهام. نقل است که چون نزد او از مردی بد میگفتند، از اطرافیان خواست که از این کار دست بردارند [۶۵۷]. همچنین نقل میکنند که چون برادرزادهاش از درد دندان ناله و فغان سر میداد به او گفت: ای پسرم! بدان من که سی سال است که چشمم را از دست دادهام اما هیچگاه از این وضعیت ناله و شکایت نکردهام [۶۵۸]. نیز میگفت: هرگاه فردی قویتر و با فضیلتتر از من، مرا به مبارزه میطلبید به قدر و منزلت او احترام میگذاشتم اما هرگاه فردی ضعیفتر از خودم، مرا به کار زار میطلبید خود و منزلت خویش را برتر از آن میدیدم که با او درگیر شوم و هرگاه با همطراز و همشأن خود به نبرد میپرداختم، بر او غلبه میکردم. [۶۵۹]
[۶۵۵] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۶. [۶۵۶] تهذیب ابن عساکر (۷/۱۹). [۶۵۷] همان (۷/۲۱). [۶۵۸] همان (۷/۱۶). [۶۵۹] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۷.
هر چند احنف بن قیس را احادیث اندکی است اما محدثان، او را ثقه و قابل اطمینان دانستهاند. او از عمر بن خطّاب، عثمان بن عفّان، علی بن أبی طالب و أبوذر حدیث روایت نموده است [۶۶۰]. و بزرگانی چون حسن بصری و عروه بن زبیر از او حدیث نقل کردهاند [۶۶۱]. همچنین او در دوران خلافت معاویه بن ابی سفیان، از فقهای بنام و برجسته آن روزگاران محسوب میشد.
[۶۶۰] طبقات ابن سعد (۷/۹۳). [۶۶۱] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۸.
احنف مردی بود خردمند و فرزانه که تنها براساس حکمت و روش نیکو با مردم رفتار مینمود. گویند چون از او در مورد مروّت سؤال شد پاسخ داد: مروّت آن است که از کارهای زشت پرهیز نمود و در برابر آنها و خطاهای دیگران از خود صبر و گذشت نشان داد. سپس ابیات زیر را سرود:
و اذا جمیل الوجه لم
یوت الجمیل فما جماله؟!
ما خیر اخلاق الفتی
الا تقـاه و احتمـاله
(آنگاه که فردی زیبارو، به کارهای نیک نپردازد، او از زیبایی بهرهای نبرده است. بهترین کارهایی که جوانمرد میتواند انجام دهد آن است که از کارهای زشت و ناپسند پرهیز و در برابر آنها صبر پیشه نماید).
نیز گویند چون راجع به مروّت از او سؤال کردند، او گفت: مروّت، عفّت و پاکی در دین و صبر در برابر مشکلات، احساس و نیکی به پدر و مادر، آرام بودن هنگام خشم و گذشت و عفو هنگام داشتن قدرت است [۶۶۲]. همچنین از اوست که: سر سلسله ادب و تربیت، زبان است. نیز او راست گفته که: در چند چیز، هیچ خیری را نتوان یافت: سخنی بیعمل، مال بدون بذل و بخشش، دوست بیوفا، فقیه و عالم بیورع و تقوا و صدقه و احسانی که بدون قصد و نیّتی [خالصانه] انجام گیرد [۶۶۳]. باز او راست گفته که: با صحبت کردن از فضایل و نیکیها آنها را در میان مردم إحیا کنید [۶۶۴]. همچنین است که گفت: خنده و شوخیهای زیاد، وقار و شخصیت فرد را نزد مردم از میان میبرد. هر کس به امری عادت کند و پیوسته بدان روی آورد، نزد دیگران، بدان شهرت یابد [۶۶۵]. او همیشه به اطرافیان توصیه میکرد که مجلس او را از غذا و زن دور نگه دارند چرا که این دو مردان را به شهوتپرستی و شکم پروری ره نمایند که بزرگی وقتی حاصل آید که مرد چون اشتهای چیزی نمود بتواند نفس خویش را از آن باز دارد [۶۶۶]. همچنین از او نقل است که میگفت: سیادت و سروری با شهرت در میان مردم به دست میآید، چرا که هیچ کس به شهرت دست پیدا نمیکند جز از طریق مشهور شدن در میان مردم، حال آنکه هستند بزرگانی که در میان خواصّ از شهرت برخوردارند اما نتوانستهاند در میان مردمان، آوازهای به دست آورند. [۶۶۷]
[۶۶۲] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۸. [۶۶۳] تهذیب ابن عساکر (۷/۱۹) [۶۶۴] البدایة و النهایة (۷/۳۳۱). [۶۶۵] وفیات الأعیان (۲/۱۸۷). [۶۶۶] همان (۲/۱۸۸). [۶۶۷] قادة فتح السند و افغانستان، ص۳۰۹.
احنف، مردی بود فصیح و سخنور [۶۶۸]. نقل میکنند که او در مجلسی که بزرگان قبایل ازد و ربیعه حضور داشتند، بعد از حمد و ثنای پروردگار، خطاب به آنان چنین گفت: بدانید ما به خاطر این دین است که چونان برادر هستیم، خویشاوند هم و شرکای یکدیگر شدهایم، در کنار هم به آرامش و امنیت و به سر میبریم و در برابر دشمنان، یار و پشتیبان همدیگر میباشیم، بدانید که ازدیان بصره نزد ما از تمیمیان کوفه (قبیله احنف) مهربانتر هستند و ازدیان کوفه را از تمیمیان شام (قبیله احنف) بیشتر دوست داریم، بدانید اگر روزی فرا رسید که مال و مملکت ما شما (ازدیان) را به دام حسادت و نفرت گرفتار نمود، ما مال و ثروت خویش را با شما تقسیم خواهیم کرد (شاید این وحدت و اخوّت میانمان حفظ شود). [۶۶۹]
احنف بن قیس، فردی اهل منطق و دلیل و برهان بود. گویند که چون نزد اولیای دم مقتولی رفت، آنان به او گفتند: که خواهان دریافت دو برابر مبلغ دیه هستند، او درخواست آنان را پذیرفت اما در مقام اندرز به آنان چنین گفت: میدانید که خداوندﻷدستور داده است که در برابر هر مقتولی، تنها یک دیه دریافت شود و رسول امین جاو نیز همین کار را انجام میداد حال شما بدانید که اگر امروز خواهان دریافت دو برابر مبلغ دیه هستید فردا نیز دیگران همین درخواست را از شما خواهند نمود مردم از شما کاری را انتظار دارند که خود نسبت به دیگران انجام دادهاید. گویند آن افراد نیز با شنیدن این کلمات معقول، از تصمیم خود برگشته و به همان یک دیه اکتفا کردند. [۶۷۰]
همچنین نقل است که مردی نزد احنف آمد و بدو گفت: که او نه به ستایش مردم نسبت به خود اهمیت میدهد و نه به ملامت و مذمّت ایشان اعتنایی میکند. احنف نیز به او گفت: که او از رنجی بزرگ که مردان برجسته و بنام از آن در عذابند رها شده است. [۶۷۱]
[۶۶۸] قادة فتح السند و افغانستان، ص۳۰۹. [۶۶۹] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۰۹. [۶۷۰] وفیات الأعیان (۲/۱۸۸). [۶۷۱] وفیات الأعیان (۲/۱۸۸).
احنف مردی بود که هر چه را برای خود میپسندید، برای دیگران نیز دوست میداشت. این خصلت در او تا بدان حدّ بود که در بیشتر مواقع، دیگران را بر خود ترجیح میداد و دوست داشت که دیگران را از منافع حاصل از تلاش و کوشش خود بهرهمند سازد. نقل است که چون به مدینه و نزد عمر بن خطّابسرفت، عمر به رسم آزمایش، جوایزی را بر او عرضه داشت اما او از پذیرفتن آنها امتناع نمود و به عمر گفت: به خداوند سوگند که ما رنج این سفر را بر خود هموار نکردیم تا به جوائز شما دست یابیم، ما نزد شما آمدهایم که نیازها و مشکلات مردم را برای شما بازگو کنیم و از شما حلّ آن مشکلات را بخواهیم. عمر چون این پاسخ را از آن جوان شنید، نسبت به او، احترام بیشتری قائل شد. [۶۷۲]
[۶۷۲] تهذیب ابن عساکر (۷/۱۲).
احنف بن قیس، بسیار امانتدار و راست کردار بود. در صفحات پیشین، داستان او و پسر عمویش، اسید، را که بر بلخ گماشته بود دیدیم و خواندیم که چون اسید از مردم شهر هدایای نفیس دریافت کرد آن را به احنف تحویل داد و او را از جشن مهرگان و کیفیت دریافت آن هدایا آگاه نمود، احنف نیز آن هدایا را با خود به نزد عبدالله بن عامر برد و در مورد آنها نظر او را جویا شد، ابن عامر نیز به او گفت: که این اموال حق توست و تو را روا باشد که آنها را از آن مردمان قبول نمایی. اما احتف با کمال مناعت طبع، از پذیرفتن آن اموال امتناع کرد و به ابن عامر گفت: که بدان اموال نیازی ندارد [۶۷۳]. او از چنان قناعتی برخوردار بود که به همان سهم خود از غنایم بسنده کرد و چشم طمع به دیگر اموال ندوخت. [۶۷۴]
[۶۷۳] تاریخ الطبری (۵/۳۱۹). [۶۷۴] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۱۳.
احنف، بسیار آرام بود و در کارهایش بسیار تأمل و صبر مینمود. هیچ کاری را انجام نمیداد جز آنکه در مورد ماهیت و عواقب آن بارها و بارها تدبّر میکرد، گویند که چون علّت این کار را از او پرسیدند پاسخ داد که او تنها در چند چیز تعجیل را روا میداند: نماز اول وقت، تدفین مردگان و ازدواج با دختری که رسماً و علناً از او تقاضای ازدواج شده است. [۶۷۵]
[۶۷۵] طبقات ابن سعد (۷/۹۶).
احنف از آن روز که ایمان آورد، مسلمانی شد با ایمان و با تقوا، او چون ایمان آورد، به میان قوم خویش بازگشت و آنان را به پذیرفتن این دین جدید فراخواند و آنان نیز دعوت او را لبیک گفته و به اسلام گرویدند [۶۷۶]. احنف از همان آغاز اسلام آوردنش، جان و مال خویش را در راه اعتلای این دین و دفاع از دعوتگران بسوی آن تقدیم داشت [۶۷۷]، و تا آخر عمر، هرگز از این هدف دست بر نداشت و آن روز که پس از رحلت رسولخدا ج، اکثریت قوم او چون دیگر قبایل عرب، از اسلام برگشتند او با قامتی استوار، به جهاد در راه خدا و دفاع از دین بر حقّ او همّت گماشت و در این راه، رشادتها و شجاعتهای بسیاری از خود به نمایش گذاشت. حسن بصری در توصیف این مرد بزرگ گفته است: من هرگز بزرگ قومی را ندیدم که چونان احنف بن قیس بزرگ منش و صاحب فضایل این چنین عظیمی باشد [۶۷۸]، خود احنف روایت میکند که عمر بن خطّابسمرا به مدّت یک سال در مدینه نگاه داشت و در طول این مدت، همیشه نزد من میآمد، یادم میآید که هر وقت مرا میدید، من به کاری مشغول بودم که مورد پسند او بود [۶۷۹]. چون آن یک سال به سر آمد، عمر نامهای به ابو موسی اشعری، امیر بصره، نوشت و در آن به او توصیه نمود که احنف از بزرگان آن شهر است [۶۸۰]پس در کارها و امورات مهم با او مشورت کن و نظر او را جویا شو [۶۸۱]. من نیز چون عزم بصره کردم، عمر مرا فراخواند و به من گفت: من یک سال تو را آزمودم. در طول این مدّت، از تو هیچ بدی و کار ناشایستی ندیدم، امیدوارم که درون تو نیز چون ظاهرت پاک وخوب باشد. [۶۸۲]
نقل میکنند که احنف، شبها چراغی بر میافروخت و به نماز و دعا و ذکر و گریه و تضرع به درگاه پروردگار مشغول میشد. گویند که گاه دستش را بر چراغ میگذاشت و با خود میگفت: ای نفس! تو توان تحمل حرارت این چراغ را نداری، پس چگونه آتش دوزخ را تحمل خواهی کرد [۶۸۳]. روایت میکنند چون به او توصیه شد تا آنقدر روزه نگیرد که معدهاش ضعیف و کوچک شود، او پاسخ میدهد که باید آنقدر روزه بگیرد تا بتواند خود را برای آن سفر بیانتها و بسیار سخت آماده سازد [۶۸۴]. نیز در مورد او نقل میکنند که چون به امارت خراسان منصوب شد، در میانه راه و در شبی سرد، دچار جنابت میشود و هنگامی که برای غسل، آبی نیافت، بدون اینکه هیچ یک از خدمتکاران را احضار کند، خود برای یافتن آب به راه افتاد که پاهایش بر اثر خارهای راه زخمی شدند و خون از آن میچکید، اما باز دست از این تلاش بر نداشت تا آنکه در کنار درختی، برکهای را یافت که از شدت سرما یخ زده بود او یخها را شکست و با آن آب بسیار سرد خود را غسل داد تا بتواند به عبادت و راز و نیاز با پروردگار خویش بپردازد [۶۸۵]. همچنین گویند که او همیشه مصحفی همراه داشت و چون خلوتی مییافت به تلاوت آن میپرداخت. در واقع، این همان شیوهای بود که مهاجرین و انصار نیز چون در جایی آرام میگرفتند، با عشق و علاقه بسیار، بدان میپرداختند [۶۸۶]. نقل است که او چون دست به دعا بر میداشت چنین میگفت: پروردگارا! اگر مرا مورد عفو و بخشایش خود قرار دهی، این تنها به آن است که تو اهل عفو و بخشایش هستی و اگر مرا دچار عذاب نمایی، این فقط به دلیل آن است که من لایق عذاب و مجازاتم [۶۸۷]. نیز از اوست که در دعاهایش چنین میگفت: خداوندا! به من ایمانی محکم و یقینی خلل ناپذیر عطا کن که با آن بتوانم مصائب دنیا را تحمّل نمایم [۶۸۸]. گویند که روزی مراسم تشییع جنازهای را میبیند، چون آن بدید دست به دعا برداشت و گفت: پروردگارا! هر که خود را برای چنین روزی مهیّا ساخته است او را مورد رحم و شفقت خویش قرار ده [۶۸۹]. نیز از او روایت میکنند که میگفت: من از انسانی که دوبار از مجرای ادرار (پدر و مادر) عبور کرده است در تعجّبم که چرا در گرداب کبر و غرور گرفتار میآید. [۶۹۰]
این موارد، مهمترین فضایل احنف بن قیس بودند که سبب جلب اطمینان و ستایش مردم نسبت به او شدند. در واقع، این فضایل و ویژگیهای افرادی است که تنها میتوان تعداد اندک و انگشت شماری از ایشان را در هر نسل یافت [۶۹۱]. احنف از سرداران بزرگ فتوحات عثمان بود که توانست با درایت و هوش فوقالعاده خود، طرحها و تصمیمات درست و کار سازی را در آن دوران اتخاذ نماید کما اینکه شجاعت و دلیری کم نظیر او تأثیری بسزا در سرنوشت جنگهای او داشت. او شبانگاهان در میان اردوگاه سربازانش میگشت تا به سخنان و دیدگاههای آنان در مورد جنگ پیش رویشان گوش فرا دهد و اگر در آن میان، نظر را صائب و معقول مییافت بدان عمل مینمود. او هرگز به این نمیاندیشید که تصمیم و تدبیر درست را از کجا میگیرد و تنها نصرت و پیروزی بر دشمنان اسلام و گسترش آن دین راستین بود که نزد او اهمیت داشت. در شجاعت او همین بس که بسیار پیش میآمد که خود را به مخاطره میانداخت تا یاران خویش را از مهلکه نجات دهد. در عین حال، او مردی بود خردمند و زیرک که میتوانست با سپاهیانش که او را به تمام معنا دوست میداشتند کارها و اقداماتی را انجام دهد که از توان دیگران خارج بود. [۶۹۲]
به واقع، احنف بن قیس، چنانکه عمر بن خطابسمیگفت: مردی بود در شکل یک امت و امتی بود در شکل و صورت یک مرد ظهور یافته بود، ایشان، سرور سربازان و سرداران فتوحات فلات ایران و افغانستان و ماوراءالنهر بود [۶۹۳].
به دلیل اینکه احنف بن قیس -که آماج حملات بیرحمانهی مخالفان قرار گرفته- یکی از فرماندهان عهد عثمان بن عفانسبوده و در بنیان نهادن زیربنای جامعه سهم بسزایی را ایفا نمود، شرح حال وی را به طور مفصل نگاشتم.
[۶۷۶] شندرات الذهب (۱/۷۸). [۶۷۷] قادة فتح السند وأفغانستان، ص۳۱۴. [۶۷۸] البدایة و النهایة (۷/۳۳۱). [۶۷۹] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۱۴. [۶۸۰] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۱۴. [۶۸۱] تهذیب ابن عساکر (۷/۱۲). [۶۸۲] طبقات ابن سعد (۷/۹۴). [۶۸۳] البدایة و النهایة (۷/۳۳۱). [۶۸۴] طبقات ابن سعد (۷/۹۴). [۶۸۵] همان [۶۸۶] همان (۷/۹۵). [۶۸۷] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۱۵. [۶۸۸] تهذیب ابن عساکر (۷/۱۶). [۶۸۹] تهذیب ابن عساکر (۷/۱۶). [۶۹۰] البدایة و النهایة (۷/۳۳۱). [۶۹۱] قادة فتح السند و أفغانستان، ص۳۱۶). [۶۹۲] قادة فتح السند و افغانستان، ص۳۰۲. [۶۹۳] همان، ص۳۲۲.
در بخشهای قبل گفتیم که چون عمر به شهادت رسید رومیان بر آن شدند، به منظور تلافی شکستهای پیشین، به مسلمانان حمله کنند و سرزمینهای از دست رفته را بازیابند. عثمان نیز به ولید بن عقبه، امیر کوفه، دستور داد تا سپاهی را به کمک شامیان اعزام نمایند. او نیز سپاهی هشت هزاره نفره را به فرماندهی سلمان بن ربیعه باهلی بدان سرزمین گسیل داشت و مسلمانان توانستند سپاهیان روم را از هم متلاشی نموده و بسیاری از آنان را به هلاکت رسانند و به غنایم هنگفتی دست یابند. قبل از این رویارویی سرنوشت ساز، رومیان با ترکان پیمان بستند که در کنار هم با مسلمانان بجنگند. حبیب بن مسلمه فهری که فرمانده لشکر مسلمانان بود به این نتیجه رسید که باید بر سپاه رومیان شبیخون زند و موریان، فرمانده آنان، را به قتل رساند. اتفاقاً ام عبدالله دختر نوید کلبی، همسر حبیب، به این نقشه پی برد و در مورد آن با حبیب صحبت نمود، او از حبیب پرسید: وعدهگاه تو کجاست؟ حبیب هم گفت: یا خیمهگاه موریان و یا بهشت. چون حبیب بر خیمهگاه رومیان شبیخون زد توانست سپاه آنان را تار و مار نماید و خود را به خیمه موریان رساند و چون بدانجا رسید دید که همسرش قبل از او خود را به آن رسانیده است [۶۹۴]. پس از این موفقیت، حبیب به پیشرویهای خود در ارمنستان و آذربایجان ادامه داد و توانست آن سرزمینها را یا از طریق مصالحه و یا از طریق جنگ به تصرف خود در آورد. [۶۹۵]
حبیب به مسلمه از جمله فرماندهان بزرگی بود که در ارمنستان به نبرد با رومیان پرداخت و توانست سپاهیان بسیاری را مغلوب سازد و شهرها و قلعههای زیادی را فتح نماید [۶۹۶]. او همچنین در آنسوی مرزهای عراق با رومیان به کارزار پرداخت و موفّق شد قلعهها و شهرهای بسیاری چون شمشاط و ملطیّه را به تصرف در آورد. در سال (۲۵ه) معاویه بن ابوسفیان توانست در جنگی مهم، شهر عمّوریه را از دست رومیان خارج و به قلمرو خلافت ضمیمه نماید. او در حد فاصل أنطاکیه و طرسوس به قلعههای متعدّدی برخورد کرد که خالی از سکنه بودند، به همین دلیل دستور داد تا مردمان بسیاری از شام و شبهجزیره را بدان قلعهها کوچ دهند. در تابستان سال بعد، قیس بن حّر دستور داد عیسی که از فرماندهان معاویه بود نبردهای او را ادامه دهد و بعد از کسب پیروزیهایی چند، تعدادی از قلعههای اطراف أنطاکیه را ویران کنند تا رومیان نتوانند از آنها بر ضد مسلمانان استفاده کنند. [۶۹۷]
[۶۹۴] تاریخ طبری (۵/۲۴۸). [۶۹۵] الدولة الاسلامیهة فی عصرالخلفاء الراشدین، حمدی شاهین، ۲۵۲. [۶۹۶] حروب الاسلام فی الشام فی عهود الخلفاء الراشدین، ۵۷۷. [۶۹۷] الدولة الإسلامیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ۲۵۳.
در دوران خلافت عمر، معاویه بارها بدو نامه نوشت که به او اذن دهد تا از طریق دریا بر رومیان حمله برد. او در آن نامهها مینوشت که مرزهای رومیان به شهر حمص بسیار نزدیک است تا بدانجا که یکی از روستاهای اطراف آن شهر صدای پارس سگان رومیان را میشنوند. تا عاقبت توانست دل عمر را به رحم آورد. عمر نیز طی نامهای از عمرو بن عاص خواست دریا و کشتیهای شناور آن را برای او توصیف نماید، عمرو نیز در نامه خود به عمر نوشت که مردمان بسیاری بر کشتیها سوار میشوند که دل هر فردی را به ترس میاندازد و عقل انسان را به حیرت وامیدارد، سرنشنیان آن کشتیها یقینی بر نجات خود ندارند و آنچه بر آنان حاکم است شک و تردید در مورد سرنوشت آنان میباشد؛ در واقع جان آنان در گرو چند قطعه چوب است که اگر بر اثر طوفان واژگون شود همه آنان را غرق مینماید و چون به این بلا مبتلا نشود، سرنشینان را حیران و سرگردان دریاها میکند. چون این نامه به دست عمر رسید او به معاویه دستور داد تا خیال حمله به رومیان از طریق دریا را از ذهن خود خارج کند و آن را فراموش نماید و بدو گفت: «به خدا سوگند که جان یک مسلمان از تمامی قلمرو رومیان، نزد من عزیزتر و با ارزشتر است و به این دلیل آنان را بدان کار ملزم نمیکنم، ای معاویه! تو نیز دیگر این درخواست را از من ننما که جوابت را صراحتاً دادهام» [۶۹۸]. اما این ایده هرگز از ذهن معاویه خارج نشد تا آنگاه که عثمان به خلافت رسید. بار دیگر جریان را با عثمان در میان گذاشت و از او همان درخواست را نمود. عثمان نیز در جواب به او چنین نوشت: من در جریان پاسخ عمر که رحمت خدا بر او باد قرار داشتم و از ماجرا با خبر هستم. اما معاویه دست از اصرار بر نداشت و در نامه بعدی، : بیخطر بودن سفر به قبرس را برای عثمان نوشت. عثمان نیز بدو نوشت که: اگر با همسرت به این سفر بروی، من آنرا قبول میکنم، در غیر این صورت با این اقدام مخالف هستم [۶۹۹]. همچنین عثمان شرط گذاشت که معاویه هیچ یک از مسلمانان را وادار به چنین مسافرتی نکند و نیز میان آنان قرعه نیاندازد بلکه تنها مسلمانانی را با خود ببرد که داوطلبانه حاضر به چنین کاری میشوند [۷۰۰]. معاویه به محض دریافت این نامه، به تدارک مقدمات حرکت به جانب قبرس پرداخت. او به ساکنان ساحل دریای مدیترانه دستور داد تا به ساخت و تعمیر کشتیها پرداخته و آنها را در ساحل قلعه «عکّا» مستقر کنند. در واقع معاویه قصد داشت تا از این نقطه حمله خود به قبرس و جزایر اطراف آن را آغاز نماید. [۷۰۱]
[۶۹۸] تاریخ طبری (۵/۲۵۸). [۶۹۹] الإدارة العسکریة فی الدولة الإسلامیة (۲/۵۳۸). [۷۰۰] تاریخ طبری (۵/۲۶۰). [۷۰۱] الإدارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۲/۵۳۸).
چون معاویه توانست کشتیهای بسیاری را جهت حرکت به سوی قبرص تدارک ببیند، آنها را در بندر عکّا گرد آورد و خود همراه همسرش، فاخته دختر قرظه، طبق شرط عثمان، سوار بر یکی از آنها شد. عباده بن صامتسنیز همراه همسر خود، ام حرام دختر ملحان سوار بر یکی از آن کشتیها شد و به این ترتیب او نیز در این نبرد شرکت جست. [۷۰۲]
اینجا باید گفت که ام حرام، صاحب داستان مشهوری است. انس بن مالک نقل میکند که رسولخدا جعادت داشت گهگاه نزد ام حرام برود و او نیز به حضرت غذا میداد. در آن ایام نیز ام حرام همسر عباده بن صامت بود. روزی طبق معمول، رسولخدا جنزد ام حرام رفت و در خانه او غذا خورد. پس از غذا، حضرت مشغول استراحت شد و ام حرام نیز به پاک کردن موی سر حضرت پرداختند. در این اثنا حضرت که تبسمی بر لب داشتند از خواب بیدار شد، ام حرام، علت این تبسم را جویا شد، حضرت فرمود:
«ناس من أمتی عرضوا علیَّ غزاة فی سبیل الله، یركبون ثبج هذا البحر ملوكا على الأسرة أو مثل الملوك على الأسرة».
«در خواب دستهای از مجاهدان امّتم را به من نشان دادند که سوار بر امواج دریا چونان پادشاهان بر تختهایشان تکیه زده بودند».
ام حرام از رسولخدا جدرخواست کرد تا حضرت دعا کند شاید که او نیز جزو آن مجاهدان باشد و حضرت نیز دعا فرمود؛ حضرت چون به خواب رفت، بار دیگر با تبسمی که بر لبان خود داشت از خواب بیدار شد و به ام حرام فرمود:
«ناس من أمتی عرضوا علی فی سبیل الله».
«در خواب دستهای از مجاهدان امّتم را به من نشان دادند».
پیامبر جبه او گفت که همان مجاهدان را در خواب دید. ام حرام گفت: دعا کنید که از زمرهی آنان باشم. رسول گرامی فرمودند: تو از پیش گامان هستی و در صفوف مقدم آنان قرار داری؛ ام حرام نیز در دوران امارت معاویه بر شام، سوار بر کشتیها عازم قبرص شد تا تأویل این خواب را به چشم خود ببیند. اما چون کشتیها به ساحل قبرص رسیدند این زن بزرگ با مرکب خود به زیر افتاد و بر اثر جراحت سر، جان خود را از دست داد. [۷۰۳]
معاویه اعلام نموده بود که در این سفر، هیچ کس را مجبور به همراهی خود نمیکند اما چون کشتیهای سپاه اسلام از ساحل عزم حرکت نمودند، میدید که خیل عظیمی از مسلمانان داوطلبانه قصد عزیمت به جانب قبرص را دارند [۷۰۴]. در واقع تنها دلیل این شور و شوق مسلمانان را باید در این اصل جستجو نمود که دنیا و تمامی سختیها و مشکلات آن در چشم آنان حقیر و بیارزش مینمود و در عین حالی که ثروتها و نعمتهای دنیا در اختیارشان قرار گرفته بودند و قادر بودند هر آن که میخواهند آنها را به دست آورند نسبت به آنها بیاعتنا و کم توجه بودند.
آنان نعمتهای فانی دنیا را رها نموده و چشم به الطاف و رحمت جاودان پروردگارشان دوخته بودند و به همین دلیل خداوند نیز آنان را برای نصرت دین خویش، برپاداشتن عدالت، گسترش فضایل و خصایل نیک و جهاد در جهت اشاعه دین خود و غلبه آن بر دیگر مکاتب و مذاهب برگزید. آن مسلمانان، به این ترتیب یقین داشتند که رسالت حقیقی آنان تحقق همین مسایل مهم است و ایمان داشتند که جهاد در راه خدا، تنها راه کسب رضای اوست. آنان میدانستند که اگر در انجام این وظایف قصور و سستی از خود نشان دهند، خداوندﻷنصرت خویش را از آنان دریغ خواهد نمود و ایشان را از رحمت خود محروم مینماید و به همین دلیل که چون معاویهسندا بر آورد که قصد عزیمت به جانب قبرص را دارد، شتابان گرد او جمع شدند. چه بسا داستان ام حرام، بر روح آنان تأثیر گذاشت و آنان را تشویق نمود تا از جمله مجاهدانی باشند که رسولخدا جدر مورد ایشان با ام حرام سخن گفته بود. این سفر سرنوشتساز در اواخر زمستان سال بیست و هشت بعد از هجرت (۶۴۹ م) روی داد. [۷۰۵]
مسلمانان، از بندر عکا، به جانب قبرص به راه افتادند و چون به سواحل آن رسیدند در آنجا مستقر شدند، در این میان مرکب ام حرام رم کرد و آن زن دلیر، از مرکب به زمین افتاد و بر اثر شکافی که در سر او پدید آمد، در همانجا وفات نمود [۷۰۶]. مسلمانان او را در همان جزیره دفن کردند. امروزه ساکنان آن منطقه قبر او را به عنوان قبر زن پاک میشناسند. در واقع در این نبرد، مسلمانان، درسی بزرگ از رشادتها و از خود گذشتگیها به دیگر مسلمانان تمام تاریخ آموختند. آنان به همه یاد دادند که در راه خدا و جهاد در راه خدا و نشر و اشاعه دین او باید از خود گذشت و از هیچ چیز نهراسید [۷۰۷]. از جمله یاران و همراهان معاویه در این سفر میتوان به بزرگانی چون ابو ایوب خالد بن زید أنصاری، ابو الدرداء، ابوذر، عباده بن صامت، وائله بن اسقع، عبدالله بن بشر مازنی، شداد بن اوس بن ثابت، مقداد بن اسود، کعب الحبر بن ماتع و جبیر بن نفیر حضرمی باشاره نمود. [۷۰۸]
معاویه پس از مشورت با این بزرگان، تصمیم گرفت، پیکی را به جانب مردم قبرص اعزام نماید تا به آنان بگوید که قصد نبرد با آنان و تصرف جزیره ایشان را ندارد [۷۰۹]. آنان تنها به این دلیل بدانجا آمدهاند تا ساکنان آن دیار را به دین اسلام دعوت کنند و بتوانند با رومیان به مقابله بپردازند. در واقع جزیره قبرص به مکانی تبدیل شده بود که رومیان در هنگام حملات خود به سواحل شام، در آنجا استراحت و به تجدید قوا و تدارک آذوقه و آب اقدام مینمودند؛ به همین دلیل تا زمانی که مسلمانان خیالشان از جانب قبرص آسوده نمیشد، این منطقه به مانند خاری در پشت آنان محسوب میشد که از طریق آن، رومیان میتوانستند به تهدید مرزهای شام و حملات خود بدان ناحیه ادامه بدهند. اما ساکنان قبرص به این درخواست مسلمانان پاسخ مثبت نداده و در پشت برج و باروی پایتخت خود موضع گرفتند تا از خود در برابر مسلمانان دفاع کنند، آنان منتظر این بودند که رومیان به کمک آنان شتافته و از آنان در برابر مسلمانان حمایت کنند. [۷۱۰]
[۷۰۲] البدایة و النهایة (۷/۱۵۹). [۷۰۳] صحیح البخاری، حدیث: ۲۸۷۷ [۷۰۴] جولة تاریخیة، ص۳۵۶. [۷۰۵] جولة تاریخیه فی عصر الخلفاء الراشدین، ۳۵۶. [۷۰۶] البدایة و النهایة (۷/۱۵۹). [۷۰۷] جولة تاریخیه فی عصر الخلفاء الراشدین، ۳۵۷. [۷۰۸] جولة تاریخیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ۳۵۷. [۷۰۹] جولة تاریخیه فی عصر الخلفاء الراشدین، ۳۵۷. [۷۱۰] جولة تاریخیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ۳۵۷.
هنگامی که مردم قبرص در پشت دیوارهای پایتختشان، قسطنطین، موضع گرفتند، مسلمانان، آن شهر را به محاصره خود در آوردند. اما بعد از گذشت چند ساعت، مردم آن شهر با مطرح کردن یک شرط، اعلام کردند که حاضرند با مسلمانان مصالحه نمایند. مسلمانان نیز در پاسخ به درخواست آنان، چند شرط خود را جهت پذیرش مصالحه مطرح کردند. مردم شهر اعلام کردند که به این شهر با مسلمانان مصالحه خواهند نمود که مسلمانان هیچگاه آنان را به جنگ با رومیان وادار نکنند؛ زیرا که آنان توان نبرد با رومیان را ندارند. اما شروط مسلمانان عبارت بود از:
۱- در صورت هر نوع حملهای به قبرص، مسلمانان از آنان دفاع نخواهند نمود.
۲- ساکنان جزیره، باید تمام تحرّکات رومیان در منطقه را به اطلاع مسلمانان برسانند.
۳- ساکنان جزیره میبایست هر سال هفت هزار و دویست دینار را به عنوان جزیه به مسلمانان پرداخت نمایند.
۴- مسلمانان بتوانند در مسیر حمله به رومیان، از این جزیره استفاده کنند.
۵- تحت هیچ شرایطی نباید رومیان را بر ضد مسلمانان یاری داده و آنان را به اسرار مسلمانان آگاه نمایند. [۷۱۱]
[۷۱۱] تاریخ طبری (۵/۲۶۱).
معاویه بن ابوسفیان، با تأسیس یک ناوگان دریایی، عبدالله بن قیس جاسی را که هم پیمان قبیله فزاره بود به فرماندهی آن منصوب نمود؛ عبدالله بن قیس نیز در طول سال توانست پنجاه نبرد را با موفقیت به پایان رساند بدون اینکه فردی ازسربازانش غرق و یا کشته شوند، او همیشه دعا میکرد که خداوند تمام سربازانش را صحیح و سالم حفظ نماید و خداوند نیز دعای او را مستجاب نمود، تا آنگاه که تقدیر این بود تنها او کشته شود. نقل است که چون با قایق خود به ساحل سرزمین روم رفت، گدایان بسیاری دور او را گرفتند و او نیز به آنان صدقه داد. زنی که از او صدقه دریافت کرده بود، چون به روستای خویش بازگشت به مردان آنجا گفت که اگر میخواهید عبدالله بن قیس را بکشید میتوانید او را در لنگرگاه بیابید. آنان گفتند: که چگونه میتوانند او را بشناسند؛ آن زن آنان را مورد سرزنش قرار داد و به آنان گفت: که یافتن عبدالله برای هیچ فردی مشکل نیست، آنان نیز به راه افتادند و چون او را یافتند و بر او یورش بردند و با او به جنگ پرداختند و توانستند او را به شهادت رسانند. قایقران او توانست خود را از مهلکه نجات دهد و ماجرا را به یاران عبدالله خبر دهد، آنان نیز خود را به لنگرگاه رساندند و با مهاجمان درگیر شدند. فرمانده این تعداد از مسلمانان، سفیان بن عوف ازدی بود و چون به سوی مهاجمان میشتافت فریاد میزد و دیگر مسلمانان را به حمله فرا میخواند و در عین حال آنان را ملامت مینمود. کنیز عبدالله فریاد زد که عبدالله هرگز این چنین نبرد نمیکرد. سفیان از او پرسید: پس عبدالله چگونه به مبارزه میرفت، آن کنیز بدو گفت: عبدالله شمشیر به دست میگرفت و به میدان کارزار میرفت و به تقویت روحیه سربازانش میپرداخت؛ سفیان نیز دیگر از ملامت مسلمانان دست برداشت و همان روش عبدالله را در پیش گرفت، آن روز تعدادی از مسلمانان به شهادت رسیدند. [۷۱۲]
چون از زنی که خبر حضور عبدالله بن قیس را به رومیان داده بود پرسیدند که او را چگونه شناخته است، او گفت: ظاهرا عبدالله همانند بازرگانان بود، وقتی که از او صدقه خواستم، به من چون پادشاهان صدقه داد. دانستم که او خود عبدالله بن قیس است. [۷۱۳]
به این ترتیب میبینیم که چون تقدیر خداوندﻷمرگ عبدالله بن قیس به دست دشمنان اسلام بود، به گونهای مقدّمات شهادت او را فراهم آورد که مرگ او هیچ نوع لطمهای به اعتبار و مجد مسلمانان وارد نیاورد. عبدالله خود، مستقیماً برای کسب اخبار و احوال ساحل رومیان بدانجا رفت. اما از بد حادثه زنی توانست او را بشناسد، آن زن مردی را دید در لباس بازرگانان اما با سخاوت و بخشش سلاطین و پادشاهان. او در آن مرد علایم و نشانههای بزرگان و رؤسا را میدید و به همین خاطر دانست که این مرد باید فرمانده شجاع و شکست ناپذیر ناوگان مسلمانان، عبدالله بن قیس باشد که تنها و بدون نگهبان به ساحل رومیان آمده است.
حال میبینیم که سخاوت کریمانه او نسبت به غیر مسلمانان، باعث شد که راز او آشکار شود و دشمنان با احاطه او با آن مرد بزرگ به نبرد بپردازند و به این ترتیب بود که عبدالله توانست به افتخار والای شهادت نائل آید.
در واقع فرمانده سپاهیان اسلام، خود الگوی والایی برای دیگر مسلمانان بودند که توانستند پیروزیهای بزرگی را به دنیای اسلام ارزانی دارند و جایگاه خود را به عنوان أسوه و الگوی آیندگان تثبیت نمایند. عبدالله بن قیس نیز چونان دیگر فرماندهان بزرگ سپاهیان اسلام، خطرات بزرگ را به جان میخرید. او خود، مسئولیت خطیر شناسایی کسب اخبار مناطق رومیان را به عهده گرفت و جان هیچ یک از سربازان را به خطر نیانداخت. او خوب میدانست با این کار در مهلکه بزرگی گام بر میدارد اما هرگز خطر این سفر، او را از انجام این مأموریت مهم و به مخاطره انداختن جان خویش باز نداشت. سپس او را میبینیم که از اخلاق نیک و فضایل برجستهای برخوردار است. او دست محبت و کمک به جانب زنان و نیازمندان دشمنان خویش دراز میکند و سخاوتمندانه از مال خویش که نوع بشر آن را از هر چیز دیگری بیشتر دوست دارند، انفاق میکند. او را مردی میبینیم که با سربازان خود دوست و رفیق است و با صبر و تحمل نسبت به اشتباهات و سهلانگاریهای آنان، هرگز در حق آنان با تکبّر و نخوت برخورد نمیکند و هرگز نسبت به آنان خشونت و برخورد ناپسند را به کار نمیگیرد. آنگاه که در میدان کارزار و در بحبوبه جنگ است، تمرکز و کنترل خویش را از کف نمیدهد و تلاش میکند از بار فشار آن لحظات بر سربازان خود بکاهد و چون زیر دستان او کاری را به اشتباه ضایع میکنند، بر آنان تازیانه سرزنش و تحقیر را فرود نمیآورد و هیاهو به پا نمیکند. سپس چون به جانشین او، سفیان ازدی، مینگریم، میبینیم که او به خاطر بیتجربه بودن، در موقع جنگ دستپاچه شده و به افراد زیر دست خود فریاد میکشد و آنان را مورد ملامت قرار میدهد. اما نکتهای که باعث میشود به شخصیت او ارج نهیم آن است که چون کنیز عبدالله به قیس، این رفتار او را نادرست میداند و به او شیوه صائب و حکیمانه عبدالله را یادآور میشود، بلافاصله به تبعیت از آن روش میپردازد، بدون اینکه غرور بیجا او را از شنیدن سخن حق باز دارد و لو از زبان یک کنیز گمنام باشد. این یک نمونه بارز از غلبه بر نفس است که نسلهای نخستین مسلمانان، خود را بدان آراسته بودند و به همین دلیل بود که توانستند به چنان دستاوردها و پیروزیهای عظیمی دست یابند. آنان راد مردانی بودند با ایمان والا، درکی عمیق از دین که چون با مستکبران و زورگویان مصاف مینمودند بسیار قدرتمند و بیرحم بودند و چون به نیازمندان و ستمدیدگان بر میخوردند، افرادی مهربان و سخاوتمند میشدند که رفتار و گفتار آنان نزد خاکیان بس زیبا و ستوده مینمود. [۷۱۴]
[۷۱۲] تاریخ طبری (۵/۲۶۰). [۷۱۳] تاریخ طبری (۵/۲۶۰). [۷۱۴] التاریخ الاسلامی (۱۲/۴۰۲).
در سال سی و دوم بعد از هجرت، مردمان قبرص، تحت فشار شدید رومیان، ناچار میشوند کشتیهای خود را در اختیار آنان قرار دهند تا در حمله به مسلمانان از آنها استفاده کنند و این نقض پیمانی بود که مردمان قبرص، چند سال پیش، با مسلمانان بسته بودند. معاویه نیز تصمیم گرفت به قبرص حمله کند و آنرا به زیر سلطه حکومت اسلامی در آورد. به همین دلیل او خود، از یک سو و عبدالله بن سعد بن ابی سرح از سویی دیگر بر این جزیره یورش بردند. سپاهیان اسلام توانستند بسیاری از دشمنان و پیمان شکنان را به قتل رسانند و به غنایم عظیمی دست پیدا کنند [۷۱۵]. بر اثر این شکستهای سنگین، حاکم قبرص ناچار شد از معاویه درخواست صلح نماید. معاویه نیز براساس همان شروط صلح اول با آنان مصالحه نمود. [۷۱۶]
اما معاویه میدانست که باز امکان دارد رومیان از قبرص برای حمله به مسلمانان استفاده کنند و به همین خاطر تصمیم گرفت نیرویی را جهت حفاظت از قبرص در برابر رومیان و حفظ امنیت و آرامش آن دیار در آن جزیره مستقر کند. بر همین اساس او نیرویی متشکل از دوازده هزار سرباز را همراه مردمانی از شهر بعلبک بدانجا گسیل داشت. آنان در آن جزیره شهری بنا نمودند و مسجدی ساختند. در کنار این مسایل، معاویه، ارزاق و مایحتاج سربازان مستقر در آن دیار را تأمین مینمود تا مشکلی از این حیث برای آنان پیش نیاید. وضع به همین منوال میگذشت و جزیره در امنیت و آرامش به سر میبرد و در آن سوی دریا هم مسلمانان از حملات گاه و بیگاه رومیان مصون ماندند؛ در واقع مسلمانان به این نتیجه رسیدند که مردمان قبرص، مردمانی ضعیفاند و قادر به جنگ با رومیان و دفاع از خود در برابر آنان نیستند و رومیان در جهت منافع خود از آنان سوء استفاده میکنند، به همین دلیل بر خود لازم دیدند که با اعزام نیرو به قبرص از ساکنان آنجا در برابر رومیان دفاع نمایند. اسماعیل بن عیاش در این رابطه چنین میگوید: مردم قبرص، مردمانی هستند ضعیف و ناتوان که رومیان بر جان و مال و ناموس آنان تسلط دارند و این بر ماست که از آنان در برابر رومیان محافظت نماییم. [۷۱۷]
[۷۱۵] جولة تاریخیة، ۳۵۹-۳۶۰. [۷۱۶] فتوح البلدان، ۱۵۸. [۷۱۷] جولة تاریخیة، ۳۶۱.
نقل است که چون ابو الدرداءساسرای قبرص را دید، به گریه افتاد و گفت: اگر مردمان بر پروردگار خویش عصیان ورزند، عقاب و مجازات آنان نزد خداوندﻷچه آسان است! آنان قومی بودند عزّتمند که میتوانستند بر دشمنان خود پیروز شوند اما آن هنگام که دستورات خداوند بزرگ را رها کردند به این سرنوشت ذلّت بار دچار شدند [۷۱۸]. گویند که جبیر بن نفیر به او خطاب کرد: آیا بر این قوم گریه میکنی حال آنکه امروز روزی است که خداوند متعال اسلام و مسلمین را با این فتح و ظفر، با عزّت نموده است.
ابو الدرداء رو به جبیر نمود و بدو گفت: بدان اینان ملّتی بودند قدرتمند و توانا که چون از دستورات خداوند سرپیچی کردند، خداوند آنان را به این مصیبتی که میبینید گرفتار نمود. او این قوم را اسیر دیگران نمود و خداوند قومی را که اسیر و ذلیل گرداند، دیگر به آنان اعتنایی نمیکند. حقّا که عذاب و مجازات بندگانی که دستورات و اوامر الهی را نادیده انگارند چقدر نزد خداوند متعال آسان است. [۷۱۹]
اگر به این سخنان ابو درداء خوب بنگریم بصیرت عمیق و بینشی درست از شریعت را به ما میرساند این صحابی جلیل القدر بر مردمانی میگریست که به خاطر عناد خود، خداوند چشم دل آنان را بر حقیقت اسلام بست تا به چنین سرنوشت دردناکی مبتلا شدند. آنان از عرش عزّت به ارض ذلّت افتادند و خود را خوار و ذلیل نمودند. اینان با اصرار بر باطل و امتناع از پذیرفتن دین حقّ این سرنوشت را برای خود رقم زدند و حال آنکه اگر اندکی تأمل میکردند و آینه دل خویش را از غبار دروغها و عقاید باطل میزدودند، به یقین ملک و عزّت خویش را حفظ مینمودند و از حمایت دولت اسلامی نیز برخوردار میشدند، این بینش عمیق ابو الدرداء، نمایانگر رحمت و شفقتی است که از نفسی پاک و تربیت یافته مکتب اسلام نشأت گرفته بود و این احساس عمیق در اشکهای آن مرد بزرگ تجلّی یافت. او با گریستن بر احوال و مصائب آن مردمان، رأفت و تأسف خود بر سرنوشت آنان را ابراز مینمود و بر حال آنانی که باید بقیه عمر خویش را در ذلّت میگذراندند افسوس میخورد. او به همان قدر از فتح و ظفر مسلمانان شاد بود نسبت به حال و روز کفّاری که با نپذیرفتن اسلام باید در انتظار عذابی دردناک و جاودان در آخرت باشند، اندوهگین و ناراحت بود؛ حال اگر عذاب آخرت توأم با درد اسارت و مرگ ذلیلانه باشد غم آن دو چندان خواهد بود. [۷۲۰]
[۷۱۸] التاریخ الإسلامی (۱۲/۳۹۶). [۷۱۹] البدایة و النهایة (۷/۱۵۹). [۷۲۰] التاریخ الإسلامی (۱۲/۳۹۷).
هنگام تقسیم غنایم، عباده بن صامت خطاب به معاویه بن ابوسفیان گفت: در غزوهی احد همراه پیامبر خدا جبودم و چون هنگام تقسیم غنایم فرا رسید، مردم در مورد تقسیم آنها حرف و حدیثهای زیادی بر زبان راندند. رسولخدا جموی شتری برداشتند و به مردم فرمودند:
«ما لی مما أفاء الله علیكم من هذه الغنائم إلا الخمس، والخمس مردود علیكم».
«ای مردم بدانید تنها یک پنجم این غنایمی را که خداوندﻷبه شما عطا فرموده است، متعلق به من است و خوب میدانید که آن یک پنجم هم به خود شما بر میگردد».
پس تو ای معاویه! از خداوند بترس و غنایم را براساس دستور شریعت تقسیم کرده و سهم هیچ کسی بیشتر از دیگری مکن. معاویه رو به عباده نمود و بدو گفت: من تو را مأمور تقسیم غنایم میکنم، زیرا کسی را در شام بهتر و داناتر از تو سراغ ندارم. غنایم را میان مستحقان آن تقسیم کن و در حین تقسیم خداوندﻷرا به یاد داشته باش. سپس عباده به این امر پرداخت و در این کار ابو الدرداء و ابوامامه نیز به او کمک نمودند. [۷۲۱]
[۷۲۱] الریاض النضرة، ۵۱۶.
شکست رومیان در اسکندریه، چنان بر آنان سخت آمد که نمیتوانستند آن را باور کنند، به همین دلیل در پی فرصتی بودند که این شکست را جبران نموده و اسکندریه را باز پس گیرند. بر همین اساس، شروع به تحریک و تشویق رومیان ساکنان اسکندریه کردند تا آنان را بر ضد حاکم و مسلمانان اسکندریه بشورانند. در حقیقت رومیان دریافته بودند که اگر نتوانند اسکندریه را باز پس بگیرند، دیگر جایی در مصر و شمال آفریقا نخواهند داشت. برحسب اتفاق خود مردم اسکندریه نیز به دلایلی قصد شورش علیه مسلمانان را داشتند. و چون رومیان از آنان خواستند که همراه آنان علیه مسلمانان قیام نمایند. آنان نیز این درخواست را پذیرفتند. سپس طی نامه به کنستانتین پسر هراکلیوس، او را از اوضاع و احوال مسلمانان در اسکندریّه با خبر ساختند و از ذلّت و خواری رومیان در اسکندریّه شکوهها نمودند [۷۲۲]. از دیگر سو نیز عثمان، عمرو بن عاص را عزل و عبدالله بن سعد بن ابی سرح را به جای او منصوب کرده بود. در این میان، منویل، فرمانده سپاه رومیان به اطراف اسکندریه رسید و خود را مهیّای حمله به اسکندریه مینمود. او با خود سپاهی عظیم فراهم آورده که سیصد کشتی پر از سلاح و ادوات جنگی آنان را به سواحل اسکندریه حمل مینمود. [۷۲۳]
چون مصریان از حضور رومیان در اطراف اسکندریه آگاه شدند نامهای به عثمان نوشته و از او خواسته تا عمرو بن عاص را بار دیگر به امارت مصر منصوب نماید، زیرا عمرو از هیبت و ابهت خاصی نزد رومیان برخوردار بود و آنان از او هراس داشتند و همچنین روش جنگ با رومیان را خوب میدانستند. خلیفه نیز این خواست مصریان را پذیرفت و عمرو را به امارت مصر گماشت [۷۲۴]. از طرف دیگر، منویل و سپاهیان او به غارت اسکندریه پرداختند و آن را همراه روستاهای اطرافش به خاک یکسان نمودند و در حق مردمانش جنایتها و ستمهای بسیاری روا داشتند. عمرو به آنان مهلت داد تا آنجا که میتوانند به قتل و غارت و تجاوز بپردازند و حقیقت خود را به مردم مصر نشان دهند، عمرو میخواست مردم مصر بفهمند که رومیان تا چه میزان با مسلمانان و حاکمان ایشان تفاوت دارند؛ به واقع عمرو میدانست که رومیان با این جنایتها و غارتهای خود، نفرت مردم مصر را برای خود میخرند و آنان را از خود خواهند راند. منویل پس از غارت و چپاول اسکندریه، عزم مصر سفلی نمود اما عمرو به پیشواز او نرفت، او میخواست رومیان در مسیر خود، به جنایتها و تجاوزها و قتل و غارتهای خود ادامه دهند و با این کارهای احمقانهی خویش مردم مصر را به خشم خواهند آورند و آنگاه که مسلمانان به مقابله رومیان روند، آنان را کمک و مساعدت خواهند داد تا از شرّ رومیان رهایی یابند. او این سیاست زیرکانه خود را چنین بیان مینمود: بگذارید رومیان به جانب من آیند، آنان در مسیر خود هر که را یابند مورد ستم و غارت خویش قرار میدهند و به این ترتیب دشمنان ما یکدیگر را تضعیف و خوار میکنند. [۷۲۵]
عمرو درست میاندیشید، رومیان به هر جایی که قدم میگذاشتند دست به قتل و غارت و تجاوز میزدند. طبیعتاً مصریان از این نوع اقدامات خشونتآمیز آنان به تنگ آمده و خواهان آن بودند که نیروی خود را از چنگال رومیان جنایتکار و فاسد نجات دهند [۷۲۶]. چون منویل به منطقه نقیوس رسید، عمرو خود را برای نبرد با او آماده نمود و سربازانش را به آن ناحیه گسیل داشت. دو لشکر در کنار قلعه نقیوس و در ساحل رود نیل به مصاف رفتند. سربازان هر دو سپاه، شجاعتهای بسیاری از خود نشان دادند، جنگ میان دو سپاه به اوج خود رسید، عمرو تنها راه را در این دید که خود به صفوف سواران رومی حمله برد و نظم این صف را از میان ببرد؛ او شمشیرش را بر کشید و بر آنان تاخت، تعداد زیادی از سواران را به هلاکت رسانید تا اینکه اسبش از پای درآمد، سپس به سپاه پیاده خود ملحق شد و در کنار آنان به جنگ با رومیان پرداخت، مسلمانان چون دیدند که فرماندهی آنان این چنین شجاعانه با دشمن پیکار میکند، چونان شیر بر صفوف دشمن یورش بردند و از دهشت آن نبرد سخت هراسی به دل راه ندادند، در برابر این حمله همه جانبه مسلمانان، توان رومیان سست شد و نظم آنان از هم گسست و سرانجام طعم تلخ شکست را چشیدند، آنان با افرادی میجنگیدند که در هر دو صورت نصرت و یا شهادت، پیروز میدان بودند. پس از این شکست به جانب اسکندریه گریختند شاید بتوانند با پناه بردن به برج و باروی مستحکم آن، جان حقیر خویش را از شبح مرگی که سپاهیانش را فرا گرفته بود، پنهان نمایند. [۷۲۷]
چون مصریان دیدند که رومیان از سپاه اسلام شکست خوردهاند به کمک سپاهیان اسلام شتافتند و به تعمیر و بازسازی راهها و پلهایی پرداختند که رومیان از پس خود تخریب نموده بودند، آنان از این خوشحال بودند که سرانجام دشمنی که به نوامیس آنان هتک حرمت مینمود و اموال و ما یملکشان را چپاول میکرد به دست توانای مسلمانان شکست خورده است و به همین دلیل تا آنجا که میتوانستند این سپاه آزادی بخش را با اسلحه و آذوقه تأمین میکردند [۷۲۸]. هنگامی که عمرو بن عاص به اسکندریه رسید دستور داد تا دیواری بنا شود و بر آن منجنیقها نصب کنند.
سپس فرمان داد تا زمانی که حصار اسکندریه فرو ریزد با منجنیق به سوی آن سنگ پرتاب کنند، چون دیوارهای اسکندریه سست شده مسلمانان توانستند دروازه شهر را بگشایند، پس از ورود سپاهیان اسلام به داخل شهر، آنان توانستند سپاهیان روم را از دم تیغ بگذرانند و شکست سختی را بر آنان وارد نمایند؛ آنان همچنین زنان و کودکان بسیاری را به اسارت گرفتند، هر کس توانست خود را از مهلکه نجات دهد، به جانب کشتیهای رومیان میرفت تا جان خویش را حفظ کند.
خود منویل، در اثنای جنگ کشته شد. چون مسلمانان به مرکز شهر رسیدند و دیگر احدی جرأت مقاومت در برابر آنان را نداشت، عمرو فرمان صلح داد [۷۲۹]. پس از پایان جنگ، عمرو دستور داد در همان نقطهای که جنگ را به پایان برد، مسجدی به نام مسجد الرحمه بنا کنند [۷۳۰]. آرامش به این شهر کهن بازگشت و مردمانی که از ترس رومیان از شهر گریخته بودند، بدانجا مراجعت کردند. اسقف بنیامین نیز که از جمله فراریان بود به شهر بازگشت و از عمرو درخواست نمود تا با قبطیان رفتاری نیک و منصفانه شود، زیرا که قبطیان، پیمان خود با مسلمانان را نشکستند و به وظایف خود در برابر آنها عمل نمودند. همچنین از عمرو خواست که با رومیان پیمان صلحی امضا نکند و چون وفات یابد اجازه دهد او را در کلیسای یحنس دفن کنند. [۷۳۱]
پس از پایان جنگ، مصریان از اقصی نقاط مصر نزد عمرو شتافتند تا از او بخاطر بیرون راندن رومیان ستمکار تشکر و قدردانی کنند. آنان همچنین از او خواستند تا اموال و چارپایانشان را که رومیان چپاول کرده بودند به آنها باز پس دهد و به او گفتند: رومیان اموال و چارپایان ما را به زور از ما گرفتهاند. در عین حال ما هرگز به شما و پیمانمان خیانت نکردیم. عمرو نیز با این درخواست آنان موافقت نمود و دستور داد هر کس که دلیلی بر مالکیت خود بیاورد، میتواند مایملک خویش را باز پس گیرد [۷۳۲]. سپس عمرو دستور داد تا برج و باروی اسکندریه را ویران نمایند. اسکندریه با وجود نبود دیوار، از چهارجانب در امنیت کامل قرار داشت؛ شرق و جنوب آن در اختیار مسلمانان بود، غرب آن نیز پس از فتح مناطق برقه، زویله، طرابلس که با مصالحه و قبول پرداخت جزیه از جانب ساکنان آنها به تصرف مسلمانان در آمده بود، مورد محافظت قرار گرفت. شمال این شهر نیز اگرچه در اختیار رومیان بود اما آنان با درس بزرگی که از نبرد اخیر گرفته بودند، جرأت آن را نداشتند که حتی فکر حملهای دیگر به اسکندریه را از ذهن خود بگذرانند. اگر هم چنین اندیشه باطلی مینمودند هیهات که بتوانند وارد شهر بشوند؛ زیرا که با آن اقدامات وحشیانه خود، هیچ یار و یاوری را برای خود به جا نگذاشتند تا از حملۀ مجدّد آنان به اسکندریه حمایت و استقبال کند. همچنین مسلمانان به شدت از آن ناحیه محافظت میکردند. [۷۳۳]
[۷۲۲] الریاض النضرة، ۵۱۶. [۷۲۳] جولة تاریخیة، ۳۳۵. [۷۲۴] جولة تاریخیة، ۳۳۵. [۷۲۵] جولة تاریخیة، ۳۳۶ و عثمان بن عفان، هیکل، ۶۷. [۷۲۶] جولة تاریخیة، ۳۳۶. [۷۲۷] فتوح البلدان، ۶۹. [۷۲۸] جولة تاریخیة، ۳۳۸. [۷۲۹] جولة تاریخیة، ۳۳۸. [۷۳۰] جولة تاریخیة، ۳۳۸. [۷۳۱] جولة تاریخیة، ۳۴۰. [۷۳۲] جولة تاریخیة، ۳۴۰. [۷۳۳] جولة تاریخیة، ۳۴۱.
در دوران خلافت عمر بن خطابس، عمرو از او اذن گرفت که به فتح سرزمین «نوبه» بپردازد؛ اما با آغاز جنگ، دید با جنگی رو به رو شده است که بیشتر مسلمانان تجربه آن را نداشتند. دشمنان با پرتاب تیر، چشم جنگجویان را کور میکردند و به این ترتیب آنان را از هر نوع تحرکی باز میداشتند. به حدّی این شیوه مخرّب بود که در همان آغاز جنگ، یکصد و پنجاه سرباز، چشم خود را از دست دادند. عمرو ناچار شد با سپاهیان، صلح کند اما حاضر نشد امتیازات فوقالعادهای را به آنان واگذار نماید [۷۳۴]. پس از به قدرت رسیدن عبدالله بن سعد بن ابی سرح، او نیز در سال سی و یک بعد از هجرت، توان خود را برای فتح نوبه آزمایش نمود اما باز با همان مشکل لاینحل عمرو برخورد کرد. با وجود نبرد سختی که میان او و سیاه پوستان روی داد، بسیاری از سربازان عبدالله چشم خویش را از دست دادند. شاعری در وصف این روز سخت چنین سروده است:
لم ترعین مثل یـوم دمقلـه
والخیل تعدو بالدروع مثقله
[۷۳۵]
(هیچگاه کسی جنگی چون جنگ «مقله» را به چشم خود ندیده بود. در میان کارزار، اسبان سنگین از داشتن زرهها به تاخت میدویدند).
اهل نوبه از عبدالله خواستند با آنان مصالحه نماید، او نیز با آنان پیمان صلحی بست که شش قرن به طول انجامید [۷۳۶]. طبق این پیمان، مسلمانان، استقلال سپاهیان را به رسمیت شناخته و در مقابل، مسلمانان نیز میبایست از جانب امنیت مرزهای خود با سپاهیان مطمئن باشند؛ این پیمان باعث شد تا دروازههای نوبه به روی بازرگانان مسلمانان گشوده شود و نیز آنان بتوانند جنسهای مورد نیاز خود را از جانب سرزمین نوبه به سرزمینهای دیگر وارد نمایند. در طول این شش قرن مسلمانان با مردمان نوبه روابط حسنهای برقرار کرده و این خود، سبب شد تا بسیاری از مردمان آن سرزمینها به دین اسلام گرویدند. [۷۳۷]
[۷۳۴] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ۲۲۹. [۷۳۵] قادة الفتح لبلاد المغرب (۱/۶۱-۶۳). [۷۳۶] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ۲۲۹. [۷۳۷] قادة الفتح لبلاد المغرب (۱/۶۱-۶۳).
از جمله مهمترین اهدافی که عمرو بن عاص به خاطر نیل به آنها، مناطقی چون برقه و طرابلس را به تصرف در آورد، فتح آن سرزمینها و از میان بردن سایۀ شوم طاغوت روم بر آن مناطق بود تا شاید دین حق بر آنان آشکار شود و راه راست را از باطل تمیز دهند و بتوانند به آزادی- که حق آنان بود- دست یابند. پس از این فتوحات مبارک بود که نور ایمان به درون آن سرزمینها تابیدن گرفت و تاریکیهای نشأت گرفته از عبادت و پرستش بتان و برگزیدن و اطاعت خدایانی از نوع بشر را از میان برد [۷۳۸]. دکتر صالح مصطفی در مورد حمله عبدالله بن سعد بن ابی سرح به آفریقا چنین میگوید: در سال۲۶ ه/ ۶۴۶ م، عثمان، عمرو بن عاص را از امارت مصر عزل و عبدالله بن سعد بن ابی سرح را به جای او گماشت. عبدالله نیز چون عمرو، سوارانی را به اطراف و اکناف آفریقا میفرستاد و آنان نیز در باز گشت، غنایمی همراه خود میآوردند [۷۳۹]. مأموریت این سواران این بود که مقدمات فتح آفریقا را فراهم آورند و اطلاعات ذی قیمتی را نزد عبدالله بیاورند. در واقع این سواران مانند گروههای شناسایی امروز بودند که چونان پیش قراولان ارتش و جاسوسان آن به کسب اخبار و شناخت اوضاع پیرامون میپردازند. پس از اینکه عبدالله اطلاعات با ارزش و جامعی از اوضاع و احوال آفریقا و نیز نیروهای دشمن و مواضع آنان به دست آورد، نامهای به عثمان بن عفّانسنوشت و این اطلاعات را در اختیار او قرار داد و از او خواست با عنایت به این اطلاعات، اذن حمله به آفریقا را به او بدهد. عثمان نیز صحابه را گرد هم آورد و در مورد حمله به آفریقا با آنان مشورت نمود، همهی اصحاب جز ابو اعور سعید بن زیدسبا این کار موافقت نمودند. دلیل سعید برای مخالفت با این حمله این بود که عمر بن خطّاب، مسلمانان را از حمله به آفریقا منع مینمود و آنرا کاری نادرست میدانست، به هرحال عثمان، براساس اجماع صحابه، مردم را به جهاد و نبرد در آفریقا فرا خواند، مدینه، پایتخت خلافت اسلامی، مملو از داوطلبین حضور در این جهاد شد و حکومت نیز به تجهیز آنان جهت اعزام به مصر اقدام نمود. انبوه داوطلبانی که خواستار اعزام به مصر بودند و نیز حضور بزرگان صحابه، جوانان اهل بیت و فرزندان مهاجرین و انصار، خود دلیلی است بر اهتمام فوقالعاده مسلمانان به این جهاد بزرگ.
حضور افرادی چون حسن و حسین، ابن عباس، ابن جعفر شو دیگران بیانگر اهمیت آن نبرد میباشد. تنها از قبیله مهره، ششصد مرد، از قبیلهی غنث، هفتصد نفر و از قبیله میدعان، هفتصد جنگجو داوطلب حضور در این سپاه شدند. چون سپاه مهیای عزیمت شد، عثمان برایشان خطبه خواند و آنان را برای جهاد تشویق نمود. سپس حارث بن حکم را تا زمانی که به سپاه عبدالله بن سعد ملحق شوند به فرماندهی آنها منصوب نمود. نقل است که عثمان، هزار شتر را در اختیار آن سپاه قرار داد تا با آنها افراد ضعیف را حمل کنند. هنگامی که سپاه به مصر رسید، به جرگۀ سپاهیان عبدالله بن سعد پیوست و همراه عبدالله از فسطاط عازم آفریقا شدند، این سپاه که قریب به بیست هزار نفر میشد، از مرزهای مصر عبور کردند و چون به برقه رسیدند، عقبه بن نافع فهری همراه سپاهش به آنان ملحق شد. آنان در برقه با هیچ مشکلی برخورد نکردند و علت آن این بود که مردم آن دیار کاملاً به پیمان خود با عمرو بن عاص وفادار بودند، تا آنجا که هیچگاه خراج بگیری بدانجا اعزام نمیشد و مردم، خود، خراجهای خود را سر وقت به مصر میفرستادند. نقل است که چون از عمرو بن عاص در مورد آن پرسیدند گفت: من در مصر حکومت کردهام اما هیچ کس را چون مردمان انطابلس (برقه) پایبند به عهد و پیمان خویش نمیشناسم، آنان به هر عهدی که میبندند کاملاً وفادار میمانند. عبدالله بن عمرو بن عاص میگوید: اگر مال و ثروتم در حجاز نمیبود، به یقین در برقه ساکن میشدم، زیرا هیچ جایی را آرامتر و امنتر از آنجا نمیشناسم. [۷۴۰]
به این ترتیب این حمله پس از ملحق شدن سپاه عقبه بن نافع به سپاه عبدالله بن سعد به آفریقا آغاز شد. عبدالله نیز با اعزام پیش قراولان و جاسوسان به تمام اطراف و اکناف آفریقا، از وضعیت آن مناطق و نیز راههای طول مسیر مطلع میشد، این افراد تمام حرکات دشمن را زیر نظر داشته و از هر نوع کمین یا حمله غافلگیرانه با خبر میشدند. از جمله نتایج این اقدامات، شناسایی این بود که آنان توانستند کشتیهای جنگی امپراتوری روم را که در نزدیکیهای شهر طرابلس لنگر انداخته بودند، پیدا کنند، به محض اینکه مسلمانان از توقف این کشتیها در آن نقطه با خبر شدند به آنها حمله برده و آنها را به تصرف خود در آوردند؛ آنان توانستند یکصد نفر از ملوانان را اسیر کرده و به غنایم ارزشمندی دست یابند و این اولین غنایم با ارزش بود که مسلمانان در این سفر به دست آوردند [۷۴۱]. عبدالله همچنان، پس از این پیروزی روحیهبخش، راه خود را به سوی آفریقا ادامه داد، در طول مسیر، جاسوسانی را جهت کسب اخبار به دیگر مناطق گسیل میداشت تا اینکه سپاه به شهر «سبیطله» رسید، در آنجا سپاه اسلام و سپاه جرجیر، حاکم آفریقا، رودرروی هم قرار گرفتند. نقل است که شمار سربازان جرجیر به یکصد و بیست هزار نفر میرسید. نخست دو فرمانده سپاه، پیغامها و نامههایی برای هم فرستادند که مضمون غالب آنها، این بود که عبدالله به جرجیر پیشنهاد نمود یا به اسلام ایمان آورد یا با قبول حاکمیت اسلام بر کیش خود بماند و در مقابل به مسلمانان جزیه پرداخت نماید. اما جرجیر هیچکدام از این پیشنهادات را نپذیرفت و بر مواضع خود اصرار ورزید. سرانجام دو سپاه به مصاف هم رفتند. جنگ چند روز به طول انجامید تا اینکه سپاهی به فرماندهی عبدالله بن زبیر به یاری سپاهیان اسلام آمد و به این ترتیب، جرجیر ستمکار به سرنوشت خود رسید. [۷۴۲]
چون رومیانی که در ساحل دریا مستقر بودند، از سرنوشت جرجیر و مردمان سبیطله با خبر شدند، به شدت احساس ترس نمودند؛ نخست خواستار جنگ با عبدالله بن سعد بن أبی سرح بودند اما به خاطر ترس از او، بدو نامه نوشتند و از او خواستند که سپاهیان خود را از آنجا ببرد و رومیان متعهد میشوند که به او حمله نکنند و هر سال سیصد قنطار طلا و در روایتی دیگر، یکصد قنطار طلا را به عنوان جزیه به مسلمانان بپردازند. عبدالله نیز این شرط را پذیرفت و جزیه را از آنان تحویل گرفت. اما با رومیان شرط گذاشتند غنایمی را که مسلمانان قبل از مصالحه به دست آوردهاند از آنِ آنان باشد و دیگر غنایمی را که بعد از مصالحه به چنگ آوردهاند به رومیان باز گردانند. پس از این مصالحه، عبدالله بعد از یک سال و سه ماه و در روایتی دیگر یک سال و یک ماه توقف در آفریقا، به مصر بازگشت. [۷۴۳]
هنگامی که عبدالله بن سعد به طرابلس رسید، تجهیزات و وسائل سنگین سپاهیان را سوار بر کشتیها نمود و خود و افرادش، صحیح و سالم به مصر باز گشتند. پس از بازگشت به مصر، خمس غنایم و اموالی دیگر را نزد عثمان فرستاد. در واقع کشتیهایی که در ساحل طرابلس لنگر انداخته و منتظر عبدالله بن سعد بودند، غنایمی بودند که مسلمانان در شام و اسکندریه به تصرف خود در آورده بودند. إرشیبالد در این خصوص میگوید: پس از اینکه مسلمانان، اسکندریه و شام را فتح نمودند، در کارگاههای آنها به کشتیهای سالم و یا نیمه کاری دست یافتند که با اندکی کار تکمیل میشدند [۷۴۴]. همچنین نقل است که عبدالله بن سعد پس از بازگشت به مصر، در سال سی و سوم بعد از هجرت به دلیل شورش مردمان آفریقا و نقص پیمان صلح از جانب آنان، بار دیگر عزم آنجا نمود و توانست بر آنان پیروز شود. او پس از فتح مجدّد آفریقا، ارکان حکومتی اسلامی را در آنجا بنیان نهاد و مردم آنجا نیز با به اسلام گرویدند و یا به پرداخت جزیه تن دادند. [۷۴۵]
چون اخبار دقیقی از مسلمانان در آفریقا به عثمان نمیرسید، عبدالله بن زبیر را با دستهای از جنگ جویان بدانجا اعزام نمود. او نیز خود را با سرعت به آنان رسانید. به محض ورود عبدالله بن زبیر به سپاه اسلام، صدای تکبیر مسلمانان، فضا را طنین انداز کرد. جرجیر چون از علت این هیاهو جویا شد، بدو گفتند که سپاهی دیگر به آنان ملحق شده است. این خبر، عزم جرجیر برای ادامه جنگ را سست کرد. عبدالله بن زبیر میدید که دو سپاه از صبح زود تا نیمه روز به کارزار میپردازند و سپس هر یک به اردوگاه خویش باز میگردد و تا صبح فردا استراحت میکنند. روز بعد خود او به میدان نبرد رفت اما عبدالله بن سعد را در میان سپاهیان ندید، چون از علت غیبت او سؤال کرد بدو گفتند: که جرجیر اعلام نموده است هر کس ابن سعد را به قتل برساند، به او یکصد هزار دینار پاداش خواهد داد و دخترش را به عقد او در آورده و او را حاکم آفریقا خواهد نمود. حال ابن سعد بیشتر نسبت به جان خود بیم دارد [۷۴۶]. عبدالله بن زبیر نزد ابن سعد رفت و بدو گفت: با این شیوه جنگ، مصاف ما با آنان به طول خواهد انجامید. آنان در سرزمین خود هستند و مدام تقویت قوا میکنند اما ما از سرزمین خود دور هستیم و نمیتوانیم چونان آنان خود را تقویت نماییم. من پیشنهاد میکنم فردا صبح جنگجویانی شجاع را در خیمهها پنهان داشته و به میدان کارزار نفرستیم. فردا در اردوگاه خود با دشمن خواهیم جنگید و چون روز به نیمه رسید، ما دست از جنگ نکشیم و با دشمن به نبرد ادامه دهیم تا آنان کاملاً خسته و درمانده شوند. آنگاه چون به اردوگاه خویش بازگشتند، آن افرادی را که در خیمهها نگاه داشتهایم پنهان از چشم رومیان و در غفلت ایشان به لشگرگاه آنان میفرستیم. انشاءالله با این نقشه، بر رومیان پیروز خواهیم شد. ابن سعد نیز بزرگان صحابه را فراخواند و با آنان در این خصوص، مشورت نمود که همهی آنان با این نقشه زیرکانه موافقت کردند. چون فردای آن روز فرا رسید، عبدالله بن سعد طبق نقشه، مردانی شجاع و جنگجو را همراه اسبانشان در خیمهها نگاه داشت و بقیهی سپاه را به جنگ با رومیان گسیل داشت. آنان تا ظهر با رومیان به کارزار پرداختند و چون هنگام ظهر شد و رومیان قصد اردوگاه خود را نمودند، ابن زبیر مانع این کار شد و به جنگ با آنان ادامه داد، جنگ آنقدر ادامه یافت که هر دو سپاه کاملاً خسته و کوفته شدند، آنگاه شیپور آتش بس به صدا در آمد و طرفین هر یک به اردوگاه خود باز گشتند. در این هنگام ابن زبیر همراه آن افرادی که در خیمهها پنهان شده بودند در خفا و بدون اینکه رومیان متوجه آنان شوند، خود را داخل سپاه روم کردند، چون رومیان به خیمهگاه خود بازگشتند و قصد استراحت نمودند، مردی تکبیر برآورد و آن افراد نفوذی، تکبیر زنان به قتل عام رومیان مبادرت ورزیدند، رومیان چنان غافلگیر شده بودند که فرصت آن را نیافتند سلاحهای خود را بردارند، مسلمانان با هجومی برق آسا، لشکرگاه آنان را به تصرف خود در آوردند و شکستی وحشتناک را بر آنان وارد نمودند، خود جرجیز نیز در این عملیات به دست ابن زبیر به قتل رسید و دختر او به اسارت مسلمانان در آمد. عبدالله بن سعد پس از محاصره شهر سبیطله، توانست آن شهر را به تصرف خود در آورد، او در آنجا به چنان غنایمی دست یافت که تا به حال نظیر آن را ندیده بود، به نحویکه سهم هر سرباز سوارکار از آنها، سه هزار دینار و سهم هر سرباز پیاده یک هزار دینار میشد. پس از فتح سبیطله، ابن سعد، سپاهیانش را به دیگر مناطق گسیل داشت. سپاهیان او توانستند تا شهر «قفصه» را به تصرف خود در آورند. او همچنین لشکری را به جانب قلعه «اجم» که بسیاری از رومیان بدان پناه برده بودند، اعزام نمود. این سپاه توانست پس از محاصره قلعه و از طریق مصالحه با مدافعان آن، به تصرف آنجا نائل آید. ابن سعد، دختر جرجیر را به ابن زبیر بخشید و او را با خبر فتح و ظفر لشکریان اسلام نزد عثمان فرستاد. [۷۴۷]
[۷۳۸] الشرف و التسامی بحرکة الفتح الإسلامی، علی محمد الصلاّبی، ۱۸۹. [۷۳۹] لیبیامن الفتح العربی حتی انتقال الخلافة الفاطمیة، ۴۹. [۷۴۰] لیبیامن الفتح العربی حتّی انتقال الخلافة الفاطمیة، ۳۹. [۷۴۱] الشرف و التسامی بحرکة الفتح الاسلامی، ۱۹۱. [۷۴۲] الشرف و التسامی بحرکة الفتح الاسلامی، ۱۹۳ و البدایة و النهایة (۷/۱۵۸). [۷۴۳] الشرف و التسامی بحرکة الفتح الاسلامی، ۱۹۴. [۷۴۴] لیبیامن الفتح العربی حتی انتقال الخلافة الفاطمیة، ۴۶. [۷۴۵] الشرف و التسامی بحرکة الفتح الإسلامی، ۱۹۴. [۷۴۶] التاریخ الإسلامی، مواقف و عبر (۱۲/۳۸۸). [۷۴۷] الکامل، ابن أثیر (۳/۴۵-۴۶).
نقشه عبدالله بن زبیر، بدون شک، در پیروزیهای مسلمانان در آفریقا کاملاً نمود داشت. حافظ ابن کثیر در تاریخ خویش چنین گفته است: چون مسلمانان با بیست هزار نیرو به فرماندهی عبدالله بن سعد بن أبی سرح قصد آفریقا نمودند، جرجیر، پادشاه آفریقا، با یکصد و بیست هزار و بنابر روایتی دیگر با دویست هزار سرباز به مقابله با آنان شتافت. در سپاه مسلمانان، بزرگانی چون عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر حضور داشتند. هنگامی که دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند. سپاهیان روم، مسلمانان را به محاصره خود در آوردند. مسلمانان در آن شرایط، خود را در تنگنایی وحشتناک میدیدند که قبلاً در چنین شرایطی گرفتار نیامده بودند.
عبدالله بن زبیر خود چنین تعریف میکند: چون در میدان کارزار نظری به پشت سپاه روم انداختم، جرجیر را دیدم سوار بر اسب که دو کنیز او را با پر طاووس باد میزنند. نزد ابن سعد رفتم و از او خواستم افرادی شجاع را به من بدهد تا از من حمایت کنند، زیرا قصد دارم به دل سپاه دشمن بزنم و خود را به جرجیر برسانم. او نیز افرادی جنگجو را در اختیار من قرار داد و من با حمایت آنان به قلب سپاه روم زدم. رومیان گمان میکردند که من حامل نامهای از جانب ابن سعد به جرجیر هستم، چون به نزدیک جرجیر رسیدم، دانست که قصد کشتن او را دارم و به همین دلیل، اسب را تاخت تا بتواند خود را از دست من نجات دهد، من نیز با نیزه او را زدم و چون بر بالای سر او رسیدم، سر او را از تن جدا نمودم و آن را بر بالای نیزه خود بردم و شروع به تکبیر گفتن نمودم. بربرها چون سر جرجیر را دیدند پا به فرار گذاشتند و هر یک به جانبی گریختند. مسلمانان نیز به تعقیب آنان پرداختند و بسیاری از ایشان را به قتل رسانیدند و توانستند غنایم و اسرای بیشماری را به دست آورند. این جنگ در منطقهای بنام «سبیطله» روی داد که در فاصله دو فرسنگی قیروان قرار دارد.
ابن کثیر ادامه میدهد که این اولین میدان کارزاری بود که عبدالله بن زبیرسدر آن به شهرت و اعتبار زیادی دست یافت. [۷۴۸]
این اقدامی که ابن زبیر از خود نشان داد، بدون شک به خطر انداختن جان خویش بود. حال این سؤال پیش میآید او که در آن ایام، قریب بیست و هفت سال سن داشت و هیچ نوع تجربهای در این زمینه نداشت چگونه توانست به این عملیات بسیار خطرناک دست زند که از دید دیگر مردمان، به احتمال بسیار زیاد، سرانجام آن مرگ بود؟
در پاسخ به این سؤال میتوان به دو هدف زیر اشاره نمود که ابن زبیر به خاطر آنها دست به این ریسک بزرگ زد:
۱- او احتمال میداد که با موفقیت در این عملیات و کشتن پادشاه بربرها، سپاه کفار را به هم ریزد تا بدین وسیله مسلمانان بتوانند بر آنان فائق آیند و از گرفتار آمدن در نبردی سخت و دهشتناک نجات یابند.
۲- در صورت شکست، امیداوار بود که خداوندﻷاو را به عنوان شهید راه خویش بپذیرد و این یعنی دست یافتن به بهترین آرزوها و والاترین درجاتی که صالحان آرزوی آن را دارند و برای رسیدن به آن با هم رقابت میکنند. از طرفی دیگر، با این اقدام شجاعانه ابن زبیر، دشمنان دچار رعب و وحشت شده و گمان خواهند نمود که همه مسلمانان اینگونه دلیرانه با آنان خواهند جنگید. برای اثبات شجاعت فردی همین کافی بود که او خود را در آتش سوزان جنگ بیاندازد و به عاقبت آن اهمیت ندهد و تنها مردان بزرگی که راه رسیدن به بهشت را در انجام چنین اعمال شجاعانهای میبینند قادر به چنین کارهایی هستند. ابن زبیر نیز آنگاه که خود را به چنین مهلکهای وارد نموده از جان شیرین خویش دست شسته و به دنیا و دلبستگیهای آن پشت نموده بود و تنها به فکر رسیدن به وعدههای خداوندﻷبود که آنها را به مجاهدین در راه خود بشارت داده است. [۷۴۹]
گفتیم که چون بربرها، پادشاه خود را کشته یافتند پا به فرار گذاشتند و مسلمانان نیز که خود را پیروز جنگ میدیدند به تعقیب آنان پرداختند و ایشان را یا به قتل میرساندند و یا بدون هیچ نوع مقاومتی، به اسارت خود در میآوردند. این ماجرا، تأکیدی است بر این حقیقت که خداوند متعال، أولیای خویش را هنگام تنگنا، با مردی از جانب خود نصرت میدهد و آنان را از آن مشکلات رهایی میبخشد. در آن نبرد سخت، مسلمانان در یک گرداب وحشتناکی گرفتار آمده بودند، به نحوی که دشمنی با شش برابر تعداد نفرات، آنان را در محاصره خود قرار داده و مسلمانان ناچار بودند از هر سو با آنان به نبرد بپردازند و این از توان ارتشی کوچک که در محاصره ارتشی بزرگ گرفتار آمده، خارج است کما اینکه روایتگر این ماجرا در وصف این جنگ چنین گفته است: مسلمانان در چنان وضعیت سخت و دهشتناکی قرار گرفته بودند که تا پیش از آن، چنین وضعیتی را به چشم خود ندیده بودند. اما خداوند بزرگ، قهرمانی شجاع را به جانب آنان روانه نمود تا با رشادتهای بینظیر خود ایشان را از مهلکه نجات دهد و به این صورت بود که خداوندﻷسپاهیان اسلام را از آن وضعیت مرگبار به سر منزل موفّقیت رسانید. [۷۵۰]
در اینجا باید این نکته را یادآوری نمود که نباید از شجاعت دلیر مردانی که عبدالله بن زبیر را در آن مأموریت خطیر خویش یاری دادند و از او در برابر دشمنان حمایت نمودند، غافل شد. هر چند تاریخ نام آنان را فراموش کرده است اما آن عمل شجاعانه ایشان، همیشه در دنیا و در اذهان امّت اسلام جاودان خواهد ماند و چون از قهرمانان خویش یاد میکنند اقدامات شجاعانه ایشان، افتخاری است دیگر بر تاریخ این امّت و به یقین در آخرت نیز بدان پاداشی که خداوند آن را به مجاهدان راست گویش بشارت داده است، خواهند رسید. [۷۵۱]
در کنار این اقدامات شجاعانه، دیگر سربازان اسلام نیز در این جنگ از جان و دل مایه گذاشتند و هست و نیست خویش را در راه خدا فدا نمودند و بسیاری از آنان نیز جان عزیز خویش را در این راه در طبق اخلاص گذاشتند و به اسلام تقدیم نمودند. از جملهی این جنگجویان فتوحات آفریقا در عهد عثمان، ابوذؤیب هذلی بود که خود از شعرای بنام آن روزگار به حساب میآمد.
ابوذؤیب هموست که این ابیات مشهور را سروده است.
وَ إذا المنیّةُ أَنشَبَت أظَفارَها
أَلفَیتَ کُلَّ تَمیَمـةٍ لا تَنفَـعُ
وَ تَجَلُّدی للِشَّامِتِین أُرِیهِم
أَنی لِرَیبِ الدَّهرِ لا أتَضَعضَعُ
[۷۵۲]
(آنگاه که مرگ چنگال خویش را بر کسی فرو برد، هیچ چشم بند و دعائی نمیتواند مرگ را از او دور کند. من با صبر و تحمّل خویش در برابر مرگ، به شما دشمنان و حسودان خود اثبات میکنم که مصایب روزگار نمیتواند مرا از پای در آورد).
[۷۴۸] البدایة و النهایة (۷/۱۵۸). [۷۴۹] التاریخ الإسلامی، مواقف و عبر (۱۲/۳۹۰). [۷۵۰] التاریخ الإسلامی، مواقف و عبر (۱۲/۳۹۲). [۷۵۱] التاریخ الإسلامی، مواقف و عبر (۱۲/۳۹۲). [۷۵۲] تاریخ الاسلام، الذهبی، عهد الخلفاء الراشدین، ۳۵۹.
پس از شکستهای سنگینی که رومیان در آفریقا متحمل شدند و گسترش سیطره ناوگان مسلمانان بر مدیترانه از بندر ردوس تا بندر برقه، آنان سواحل خود را در معرض تهدید مسلمانان میدیدند. به همین دلیل کنستانتین پسر هراکلیوس، امپراتور بیزانس، ناوگانی متشکل از هزار کشتی را فراهم آورد تا با حمله به مسلمانان، انتقام شکستهای پیشین را از آنان بگیرد؛ عثمانسنیز فرمان داد تا مسلمانان نیروهای خود را برای مقابله با رومیان گردهم آورند. معاویهس، کشتیهای شام را به فرماندهی بشر بن ارطاة به جانب اسکندریه گسیل داشت. او نیز چون به آنجا رسید به ناوگان عبدالله بن سعد بن ابی سرح ملحق شد و تحت فرماندهی او قرار گرفت. مجموع کشتیهای این ناوگان، تنها دویست عدد بود، در این ناوگان شجاعترین مجاهدان مسلمان قرار داشتند که بارها با رومیان به نبرد پرداخته و بارها آنها را شکست داده بودند و به همین دلیل علی رغم اینکه از نظر کمی از رومیان به مراتب کمتر بودند ولی هیچ واهمهای از رومیان نداشتند؛ این دلیر مردان تنها به این میاندیشیدند که دین خدا را پیروز گردانند و ابهت رومیان را در هم شکنند. مهمترین دلایل وقوع این جنگ عبارتند از:
۱- ضربات سهمگینی که مسلمانان در آفریقا بر رومیان وارد ساخته بودند.
۲- شکست رومیان در سواحل شرقی و جنوبی خود که حاصل سیطره مسلمانان بر آنها بود.
۳- ترس رومیان از قدرت گرفتن مسلمانان و احتمال حملهی آنان به قسطنطنیه.
۴- کنستانتین قصد داشت تا با جبران شکستهای پیشین رومیان در شام و مصر و سواحل برقه، ابهت سابق بیزانس را به آنان برگرداند.
۵- رومیان گمان میکردند با جنگی که پیروزی در آن قطعی است میتوانند سلطه خود بر دریای مدیترانه و جزایر آن را حفظ نموده و از طریق آن بر سواحل قلمرو اعراب حمله برند.
۶- تلاش برای باز پسگیری اسکندریه که از موقعیت استراتژیک و مهمی نزد رومیان برخوردار بود. کتب تاریخ نیز مکاتبات ساکنان آنجا با کنستانتین، امپراتور روم را به ثبت رسانیدهاند و این حکایت از اهمیت آن نزد رومیان دارد. [۷۵۳]
[۷۵۳] ذات الصواری، شوقی أبو خلیل، ۶۰-۶۱.
مؤرخان به این سؤال جواب یکسانی ندادهاند و تا آنجا که میدانیم جز یک مورد، هیچکدام از منابع عربی محل دقیق این نبرد را ذکر نکردهاند و آن یک مورد نیز محل آن را سواحل برقه دانسته است.
• در کتاب «فتح مصر و أخبارها» [۷۵۴]خطبهای از عبدالله بن سعد بن ابی سرح نقل شده که در آن چنین گفته است: به من خبر دادهاند که هراکلیوس با یک هزار کشتی به جانب شما در حرکت است. اما محل این جنگ را مشخص نکرده است.
• طبری [۷۵۵]در کتاب خود و در بررسی حوادث سال۳۱ ه جنگ ذات الصواری را با نبردهای مسلمانان در آفریقا ربط داده و در این خصوص چنین گفته است: رومیان نیرویی را علیه مسلمانان فراهم آوردند که تا آن زمان سابقه نداشت.
• کتاب «الکامل فی التاریخ» [۷۵۶]نیز مکان دقیق این نبرد را مشخص نکرده است اما علّت وقوع آنرا با جنگها و پیروزیهای مسلمانان در آفریقا مرتبط دانسته است.
• در «البدایه و النهایه» [۷۵۷]نیز چنین آمده است: چون عبدالله بن سعد بن ابی سرح رومیان و بربرها را در آفریقا شکست داد، این امر بر رومیان سخت آمد. به همین دلیل کنستانتین پسر هراکلیوس سپاهی عظیم را که تا آن روز به خود ندیده بود فراهم آورد و با پانصد کشتی به جانب مسلمانان و عبدالله بن سعد بن ابی سرح در سرزمینهای غرب حرکت کردند.
• «تاریخ الأمم الإسلامیه» [۷۵۸]نیز محل دقیق این نبرد را مشخص نکرده است. اما شوقی ابو خلیل معتقد است که این نبرد در سواحل اسکندریه روی داده است [۷۵۹]، و برای این ادعای خود دلایل زیر را بیان میکند:
- کتاب «النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره» به طور صریح چنین بیان میکند: نبرد ذات الصواری در سواحل اسکندریه روی داد. [۷۶۰]
- تاریخ ابن خلدون نیز چنین میگوید [۷۶۱]: پس از اینکه ابن ابی سرح، سرزمینهای آفریقا را در نَوردید و مردمان آنها را به اطاعت خویش در آورد به مصر بازگشت. کنستانتین نیز با ششصد کشتی به قصد جنگ با او عزم اسکندریه نمود.
- تمامی منابع عربی که محل دقیق این نبرد را ذکر نکردهاند، معتقدند که آن نبرد و شکستهای رومیان در شمال آفریقا با هم در ارتباط بودهاند.
- ناوگان روم، سابقه طولانی داشت، او پیش از نبرد ذات الصواری، سرور دریای مدیترانه بود و به همین دلیل جرأت آن را داشت که به سواحل قلمرو مسلمانان حلمه کند. بر همین اساس دکتر شوقی ابوخلیل، معتقد است که رومیان به سواحل اسکندریه آمدند تا هم آن مکان ارزشمند را بار دیگر به دست آورند و هم به درخواست کمک ساکنان شهر پاسخ مثبت دهند. آنان قصد داشتند تا ناوگان جوان مسلمانان را به طور کامل از بین ببرند و سلطه رومیان بر دریای مدیترانه و جزایر آنرا تثبیت کنند.
- منابع اجنبی (غربی)، نبرد ذات الصواری را بنام جنگ «فونیکه» میشناسند و فونیکه «مکانی بود در غرب بندر اسکندریه و نزدیک لنگرگاهی در آن ناحیه. [۷۶۲]
[۷۵۴] ذات الصواری، ۶۱. [۷۵۵] تاریخ طبری (۵/۲۹۰). [۷۵۶] الکامل فی التاریخ (۳/۵۸). [۷۵۷] البدایة و النهایة (۷/۱۶۳). [۷۵۸] تاریخ الامم الاسلامیه، شیخ الخضری (۲/۲۹). [۷۵۹] ذات الصواری، ۶۲. [۷۶۰] النجوم الزاهرة (۱/۸۰). [۷۶۱] تاریخ ابن خلدون (۲/۴۶۸). [۷۶۲] ذات الصواری، ۶۴.
مالک بن اوس بن حدثان روایت میکند که چون دو سپاه در دریا به هم رسیدند، کشتیهایی را دیدیم که تا به حال به چشم خود ندیده بودیم. آن روز باد بر ضد ما و به نفع رومیان میوزید، سپس هر دو سپاه، نزدیک یکدیگر لنگر انداختند و چون باد آرام گرفت به رومیان پیشنهاد کردیم که امروز بین ما صلح برقرار باشد و رومیان نیز پذیرفتند [۷۶۳]. همچنین مسلمانان از رومیان پرسیدند که: اگر میخواهید به ساحل میرویم و در آنجا با هم میجنگیم تا پیروز میدان مشخص شود و الاّ در دریا با هم نبرد خواهیم کرد، رومیان فریاد زدند: ما در آب با شما میجنگیم. در واقع آنان چون از مهارتها و فنون دریانوردی اطلاع بسیار زیادی داشتند، امیدوار بودند که با کمک این تجارب خویش بتوانند بر مسلمانان که در دریانوردی و فنون آن مهارت لازم را نداشتند. چیره شوند. [۷۶۴]
موقعیت مسلمانان متزلزل و خطرناک بود و به همین دلیل فرمانده آنان، سردارانش را فراخواند و نظر آنان را در مورد شرایط خود جویا شد، ایشان بدو گفتند: امشب را صبر میکنیم تا در مورد شرایط خود و توانمندیهای دشمن فکر کنیم. مسلمانان آن شب را به نماز و دعا گذراندند، صدای زمزمه آنان چونان صدای زنبور، با نغمه امواج دریا به هم آمیخته بود، در مقابل رومیان ناقوسها را به صدا در آوردند. چون صبح فرا رسید کنستانتین از مسلمانان خواست که خود را برای جنگ آماده کنند، اما عبدالله بن سعد بن ابی سرح بعد از امامت نماز صبح، بار دیگر سرداران خود را فراخواند و با آنان به مشورت پرداخت، آنان در این جلسه، به تصمیمی جالب دست یافتند؛ نقشه این بود که عرشه کشتیها را به میدانی برای جنگ تبدیل کنند، اما این کار چگونه امکانپذیر بود؟ عبدالله دستور داد تا مسلمانان کشتیهایشان را به کشتیهای رومیان نزدیک کنند، کشتیها آنقدر به هم نزدیک شدند که بدنه آنها با یکدیگر برخورد نمود، سپس غواصانی – یا به تعبیر امروز مردان قورباغه – به زیر آب رفته و کشتیهای رومیان را با طنابهایی محکم به کشتیهای مسلمانان بستند. به این ترتیب۱۲۰۰ کشتی در دریا بودند که هر ده یا بیست کشتی را به هم بسته و میدان کارزاری را برای مسلمانان فراهم آورده بود. عبدالله بن سعد، مسلمانان را در اطراف کشتیها به صف نموده و برایشان آیات قرآن، به خصوص آیات سورۀ انفال را که در آن تاکید بر حفظ وحدت و استقامت شده است، میخواند. [۷۶۵]
جنگ شروع شد؛ رومیان گمان میکردند که چون نبرد دریا را برگزیدهاند پیروز جنگ خواهند شد و به همین خاطر بر کشتیهای مسلمانان حملهور شدند تا بتوانند با نخستین ضربات مهلکی که بر آنان وارد میسازند، ابهت ناوگان آنان را در هم شکنند، رومیان به صفوف مسلمانان حمله کردند، جنگ میان دو طرف بسیار شدید بود، خون همه جا را فرا گرفت تا آنجا که سطح آب دریا را گلگون نمود، اجساد به درون آب پرتاب میشدند و امواج دریا نیز کشتیها را به ساحل نزدیک میکرد. در این جنگ هر دو طرف تلفات بیشماری دادند و افراد بسیاری را از دست دادند. ثیوفانس، مؤرّخ رومی، در توصیف شدّت این جنگ، آن را به یرموک دوم رومیان مانند کرده است [۷۶۶]. طبری نیز در مورد آن چنین نوشته است: انبوه تلفات تا بدان حدّ بود که خون سطح آب دریا را پوشانید [۷۶۷]
در اثنای جنگ رومیان تلاش نمودند تا کشتی عبدالله بن سعد را از دیگر کشتیها جدا سازند و به این ترتیب سپاهیان اسلام را از وجود فرماندهشان محروم کنند، اما چون کشتی رومیان به کشتی عبدالله نزدیک و زنجیرهایش را به سوی آن پرتاب نمود، علقمه بن زید عظیفی خود را به آنها رسانید و همه زنجیرها را با شمشیرش قطع کرد. [۷۶۸]
مسلمانان در این جنگ، چونان سایر جنگهای خود، راه صبر و استقامت را در پیش گرفتند و خداوند متعال نیز به پاداش این صبر و استقامت، نصرت را نصیب آنان نمود، در دیگر سو، سپاهیان روم از هم پاشیدند و بنا به قول ابن عبدالحکم، خود امپراطور نیز تا آستانهی مرگ پیش رفت او چنین دید که نیروهایش از هم متلاشی شدهاند و اجساد سربازانش بر روی آب شناورند، فرار را بر قرار ترجیح داد و خود را از مهلکه به در برد، او به چشم خود دید سپاهیانی که انتظار داشت از طریق آنان شکستهای پیشین را جبران کند و عظمت و شکوه روم را باز گرداند یکی پس از دیگری غرق میشوند، او با تحمل جراحات سنگین و با امیدی از دست رفته، راه خفّت بار فرار را برگزید، باد او را به جزیره سیسیل رسانید [۷۶۹]. و هنگامی که بزرگان سیسیل از ماجرا و آن شکست ذلّتبار آگاه شدند او را مورد ملامت شدید قرار دادند که با این کار خود مردان روم را به کشتن داده و رومیان را در برابر مسلمانان بیدفاع گذاشتهاست و به همین دلیل او را به قتل رسانیدند [۷۷۰]، و همراهان او را آزاد کردند. [۷۷۱]
[۷۶۳] تاریخ طبری (۵/۲۹۲). [۷۶۴] ذات الصواری، ۶۴. [۷۶۵] ذات الصواری، ۶۷. [۷۶۶] ذات الصواری، ۶۷. [۷۶۷] تاریخ طبری، (۵/۲۹۳) [۷۶۸] ذات الصواری، ۶۸. [۷۶۹] تاخری ابن خلدون (۲/۴۶۸). [۷۷۰] تاریخ ابن خلدون (۲/۴۶۸). [۷۷۱] ذات الصواری، ۶۸.
۱- این نبرد، اولین نبرد مهم و سرنوشت سازی بود که مسلمانان در دریا انجام داده بودند و آنان در آن جنگ، صبر و استقامت، شجاعت، ایمان و تدبیری درست را از خود به نمایش گذاشتند و از طریق آن، جنگ را بر دشمن سخت نمودند؛ آنان با به کار بردن طنابهای محکم و به هم بستن کشتیها، ناوگان دشمن را به دنبال خود به طرف ساحل کشانده و مانع آن شدند که دشمن صفوف آنان را از هم متلاشی نماید و به این صورت مصیبتی عظیم را بر پیکره دشمن وارد آوردند.
۲- این نبرد، خط پایانی بود بر تمام سیاستهای خصمانه روم در قبال مسلمانان؛ رومیان، پس از این نبرد به این نتیجه رسیدند که دیگر قادر نیستند آن شکوه و ابهت سابق خویش و نیز سرزمینهای از دست رفته را باز پس گیرند. پس از این جنگ بود که مسلمانان بر پهنه این دریا مسلط شدند و توانستند جزایر قبرص، کرت، کورسیکا، ساردینا، سیسیل و جزایر بلیار را به تصرف خود در آورده و قلمرو خود را تا جنوا و مرسیلیا گسترش دهند.
۳- با مرگ کنستانتین، فرزند چهارم و کم سن و سال او، بر تخت سلطنت نشست و این قضیه، فرصت مناسبی را به مسلمانان داد تا حملات خود را متمرکز بیزانس، پایتخت روم، نماید.
۴- تقویت روحیه و آماده سازی معنوی سربازان، قبل از آغاز نبرد، تاثیر بسزایی در تحقق آن پیروزی عظیم داشت. سربازانی که قلبهایشان را متوجه درگاه خداوند نمودهاند و شبها را به نماز و راز و نیاز و تضرع و دعا به بارگاه الهی گذراندهاند و از قدرت و عظمت او استعانت میجویند، بدون شک با روحیه والا و بدون هراس از مرگ به میدان کارزار میروند و به این یقین رسیدهاند که خداوندﻷاز هر چیز دیگری والاتر و بزرگتر میباشد. هدف ما از بیان و توصیف این جنگها، آن است که نسخهای را به امت اسلام تقدیم نماییم تا از طریق اجرای راه و روش آنها در زندگی امروز خود، به ثمرات عظیم آنها دست یابند که حیات پربار صحابه همه درس است و الگویی خواهد بود برای پیروان آنان. [۷۷۲]
۵- پس از این نبرد دریای روم به دریای اسلام تبدیل شد و ناوگان مسلمانان سرور بلا منازع آن گردید، اما این ناوگان قصد ظلم و جور و غارت دیگران را نداشت، بلکه هدف آن این بود که مردمان را به دین خداوندﻷفراخواند و شوکت و شکوه مشرکان را در هم شکنند و به نشر و گسترش تمدنی بپردازد که از قرآن و سنت رسولخدا جنشأت گرفته بود.
۶- مسلمانان به مطالعه و فراگیری علوم و فنون دریانوردی، صنعت ساخت کشتی، روشهای نبرد با کشتی و نیز نحوه استفاده از نقشههای دریایی روی آوردند. آنان بعدها روش استفاده از اسطرلاب (قطبنمای دریایی) را فرا گرفته و با تلاشهای خود آنرا پیشرفتهتر از سابق نمودند، به نحویکه قرنها بعد، دریانوردان اروپایی چون کریستف کلمب و امریکو فیسبوشی، در اکتشافات خود از این نوع اسطرلابها، استفادههای بسیاری بردند. [۷۷۳]
۷- این نبرد، نمونهای است از برتری اعتقاد صحیح و محکم بر تجارب نظامی و تفوق کمی و امکانات و تجهیزات. رومیان، از قرنها پیش، دریانورد بودند و در آن و نبردهای آن، تجارب عظیمی داشتند. در مقابل، مسلمانان چند سالی بیشتر نبود که با دریانوردی آشنا شده بودند، اما خداوند متعال، علیرغم این تفوق رومیان، مسلمانان را بر آنان پیروز گردانید. به واقع خداوند سبحان، آن رادمردان با ایمان را برای نشر و گسترش دین خود و اعلای پرچم اسلام در سرتا سر عالم، انتخاب نموده بود؛ در عین حال، باید از شجاعت و قدرت مدیریت عبدالله بن سعد بن ابی سرح غافل نشد. این نبرد، صفحهای دیگر از شجاعتها و رادمردیهای مسلمانانی بود که در راه سرافرازی و عزّت دین خداوند و دولت اسلامی، به جنگ و کارزار میپرداختند. [۷۷۴]
[۷۷۲] ذات الصواری، ۷۱-۷۲. [۷۷۳] ذات الصواری، ۷۶. [۷۷۴] التاریخ الإسلامی، مواقف و عبر (۱۲/۴۰۷).
ابن کثیر، در بحث خود راجع به عثمان بن عفانسچنین میگوید: در عهد او، بسیاری از سرزمینها به تصرف مسلمانان در آمدند، قلمرو حکومت اسلامی گسترش یافت، پرتو رسالت محمدی در اقصی نقاط عالم درخشیدن گرفت و مردم مصادیق این آیات را به چشم خویش میدیدند که تحقق یافتهاند:
﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡٔٗاۚ وَمَن كَفَرَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ ٥٥ ﴾[النور: ۵۵].
«خداوند به کسانی از شما که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، وعده میدهد که آنان را قطعاً جایگزین (پیشینیان، و وارث فرماندهی و حکومت ایشان) در زمین خواهد کرد (تا آن را پس از ظلم ظالمان، در پرتو عدل و داد خود آبادان گردانند) همان گونه که پیشینیان (دادگر و مؤمن ملّتهای گذشته) را جایگزین (طاغیان و یاغیان ستمگر) قبل از خود (در ادوار و اعصار دور و دراز تاریخ) کرده است (و حکومت و قدرت را بدانان بخشیده است). همچنین آئین (اسلام نام) ایشان را که برای آنان میپسندد، حتماً (در زمین) پابرجا و برقرار خواهد ساخت، و نیز خوف و هراس آنان را به امنیّت و آرامش مبدّل میسازد، (آن چنان که بدون دغدغه و دلهره از دیگران، تنها) مرا میپرستند و چیزی را انبازم نمیگردانند. بعد از این (وعده راستین) کسانی که کافر شوند، آنان کاملاً بیرون شوندگان (از دائره ایمان و اسلام) بشمارند (و متمرّدان و مرتدّان حقیقی میباشند)».
همچنین این آیه که میفرماید:
﴿ هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُشۡرِكُونَ ٣٣ ﴾[التوبة: ۳۳].
«خدا است که پیغمبر خود (محمّد) را همراه با هدایت و دین راستین (به میان مردم) روانه کرده است تا این آئین (کامل و شامل) را بر همه آئینها پیروز گرداند (و به منصّه ظهورش رساند) هرچند که مشرکان نپسندند».
نیز تحقیق این بشارت نبوی را با چشم سر مشاهده میکردند:
«إذا هَلَكَ قَیصُرَ فلا قَیصرَ بَعدَه، وإذ هَلَكَ کسری فلا کسری بَعدَه، والّذی نَفسی بیده لَتُنَفقُنّ کنوزهما فی سبیل الله» [۷۷۵].
«هرگاه قیصر به هلاکت رسید دیگر قیصری سرکار نخواهد آمد و بعد از نابودی کسر هیچ کسرای سر برنخواهد آورد، سوگند به کسی که جان من در دست او است، شما مسلمانان (بر آنان فایق میشوید و) گنجینههای آنها را در راه خدا انفاق مینمایید».
تمامی این وعدهها در عهد عثمان تحقق یافته و جامهی عمل به خود پوشانیدند. [۷۷۶]
[۷۷۵] صحیح مسلم، کتاب الفتن (حدیث۲۹۱۸). [۷۷۶] البدایة و النهایة (۷/۲۱۶).
پیش از عهد رسولالله و خلفای راشدینشجنگها یا به خاطر تصاحب سرزمینی روی میداد و یا به خاطر بروز خصومت میان ملتها و قبایل به وقوع میپیوست اما در دوران آن بزرگواران، مسلمانان قصد داشتند تا اصول و عقاید خویش را در سرتاسر دنیا حاکم گردانند و به همین دلیل میان آنان و زردتشتیان و مشرکان برخوردهایی بوجود آمد. علاوه بر این تحوّل عظیم در اهداف جنگها، مسلمانان در هنگام رو در رو شدن با دشمان به آنان پیشنهاد میکردند که یا اسلام بیاورند، یا به پرداخت جزیه تن در دهند و یا خود را برای نبرد با مسلمانان حاضر کنند؛ این سیاست بینظیر، سبب شد که همهی ملّتها زیر پرچم اسلام قرار بگیرند و تنها کینهتوزانی که مخالف عدالت و مساوات بودند به دنبال ایجاد فتنه و شورش بودند و مسلمانان نیز ناگزیر بودند به شدت با این قبیل افراد برخورد کنند و به سرکوب آنان روی آورند. [۷۷۷]
[۷۷۷] عصر الخلفاء الراشدین، عبدالحمید بخیت، ۲۱۶.
نبرد قادسیه، دلیلی شد بر آنکه عمر فاروق تصمیم به سربازی اجباری نماید و به همین دلیل به تمام والیان دستور داد تا هر فردی را که توان جنگیدن دارد و دارای مرکب و اسلحه است، خواه داوطلبانه و خواه از روی اجبار نزد او آورند و از آنان خواست تا در این امر، تعجیل نمایند. [۷۷۸]
عمرسپیش از این نیز به این قضیه میاندیشید و چون دیوان را تأسیس نمود و براساس آن، ارزاق و حقوق سالیانه مسلمانان را تعیین نمود، تصمیم گرفت ارتش دائم تشکیل دهد که ارزاق و حقوقشان از محل درآمدهای بیتالمال پرداخت میشد. در عهد عثمان نیز چون معاویه از او اذن دریانوردی و حمله به قبرص را خواست، عثمان به او دستور داد تا در این کار، مردم را آزاد گذارد تا داوطلبانه با او همراه شوند. اما او نیز چون عمر بر الزام شرکت در فتوحات و نبردهای زمینی تاکید داشت و چون عمر ارزاق و حقوقی را برای آن سربازان تعیین نموده بود. [۷۷۹]
[۷۷۸] إتمام الوفاء، ۷۰. [۷۷۹] النظم الإسلامیه، صبحی صالح، ۴۸۹.
با توسعه قلمرو اسلامی در عهد عثمان، لازم میآمد که همچنان سیاست حفظ امنیت مرزهای این قلمرو از حمله دشمنان، استمرار یابد؛ این سیاست از طریق اعزام سربازان و مرزداران و یا ایجاد پایگاههای دفاعی مختلف اجرا میشد. در اینجا نظر خوانندگان را به اولین نامه عثمان بن عفانسخطاب به امرا و فرماندهان ارتش جلب میکنیم:
بدانید که شما محافظان امّت هستید، عمر قوانینی را برای شما وضع نمود که ما کاملاً در جریان آن دستورات میباشیم؛ هر کدام از شما که از رویه خود منحرف شود و روش خویش را تغییر دهد، خداوندﻷنیز دیگری را جانشین شما خواهد نمود؛ پس خوب مراقب باشید و بدانید که من دقیقاً ناظر و مراقب اعمال شمایم و به وظایف شما نظارت کامل دارم. [۷۸۰]
عثمانسبرای اینکه امور اداری و کشوری با سهولت بیشتری صورت بپذیرد، امارت تمامی مناطق شام و حفاظت از مرزهای آن را به معاویه بن ابی سفیان محول نمود. همچنین او را مأمور کرد تا خود یا یکی از فرماندهان آگاه، با تجربه، شجاع و علاقهمند به جهاد با رومیان، به جانب مرز «شمشاط» رفته و رومیان را از آن ناحیه براند. [۷۸۱]
نیز به او دستور داد تا سپاهیانی را به مرز انطاکیه اعزام داشته و در آنجا ساکن کند و در عین حال زمینهایی را در آنجا به آنان واگذار نماید. [۷۸۲]
عثمان شخصاً به اوضاع مرزها رسیدگی مینمود و افرادی را بدان مناطق میفرستاد تا اخبار آن نقاط را به اطلاع او برساند. [۷۸۳]
نقل است که چون معاویه عمّوریه را فتح نمود، قلعههایی را در حد فاصل مرز انطاکیه و مرز طرسوس یافت که خالی از سکنه بودند. او نیز تصمیم گرفت، سربازانی را از شام، شبه جزیره، قنسرین بدان دژها گسیل دارد تا هنگام بازگشت سپاهیان اسلام به درون قلمرو خود، از آن مرزها حفاظت به عمل آورند؛ همچنین در تابستان، یک یا دو سال بعد از بازگشت از آن فتوحات، او یزید بن حر عبسی را به همان نقاط اعزام نمود و به او دستور داد تا همان کار را انجام دهد. [۷۸۴]
در آن روزگار، سرداران گاه در تابستان و گاه در زمستان به بلاد روم عزیمت کرده و پس از جنگهای خود با رومیان، سربازان زیادی را در آن مناطق مستقر میکردند تا پس از بازگشت خود، از آن مرزها مراقبت و محافظت کنند. [۷۸۵]
به واقع میتوان ادعا نمود که معاویه بن ابوسفیان در طول امارت خود بر شام و مرزها و سواحل آن و نیز حراست از آن مناطق، لیاقت بسیاری از خود نشان داد و کارنامه موفقی از خود به جای گذاشت. [۷۸۶]
همچنین عثمانسبه عبدالله بن سعد بن ابی سرح فرمان داد تا با اعزام سپاهیانی به اسکندریه و مستقر نمودن آنان در آن منطقه، از مرز آنجا حفاظت کامل به عمل آورد. نیز به او دستور داد تا ارزاق و حقوق آن مرزداران را تعیین نماید و هر چند وقت یک بار، جای آنان را با دیگران عوض نماید، تا این حضور مستمر در مرزها، به آنان ضرر و زیانی وارد نسازد.
او در نامهای خطاب به ابن ابی سرح چنین نوشت:
میدانی که امیر المؤمنین عمر بن خطّاب نسبت به امنیت اسکندریه اهتمامی خاص داشت، رومیان تا به حال دوبار صلح را نقض کردهاند و به همین دلیل بر تو لازم است که سپاهیانی را به حفاظت و حراست آنجا بگماری؛ در عین حال ارزاق و حقوقشان را پرداخت نما و هر شش ماه دیگران را جایگزین آنان کن. [۷۸۷]
رسم فرماندهان و سرداران اسلام این بود که چون زمین را به تصرف در میآوردند و به قلعههای آن سرزمینها دست مییافتند، اقدام به بازسازی و تعمیر آنها میکردند و سپس سربازانی را در آنجا مستقر مینمودند. همچنین آنان علاوه بر این اقدامات، خود، دست به ساخت قلعهها و پایگاههای دفاعی جدیدی میزدند. از جمله قلعههایی که معاویه بن ابو سفیان به بازسازی آنها مبادرت کرد، قلعههای رود فرات بودند که شامل قلعههای سمیساط [۷۸۸]، ملطیه [۷۸۹]، شمشاط، کمخ [۷۹۰]، قالیقلا [۷۹۱]میشد. اینها قلعههایی بودند که مسلمانان در عهد عثمان و هنگام فتح ارمنستان بر آنها چیره شدند و پس اقدام به بازسازی آنها و استقرار سربازان در آن قلعهها نمودند. [۷۹۲]
به عنوان مثال، حبیب بن مسلمه فهری، دو هزار سرباز را در قلعه قالیقلا مستقر نمود و زمینهایی را در آنجا به آنان واگذار کرد تا از مرزهای آن منطقه حراست کنند. [۷۹۳]
همچنین خود عثمان به حبیب بن مسلمه دستور داد تا شخصاً در مرزهای شام و شبه جزیره مستقر شده و به امنیت آن نظارت مستقیم داشته باشد. [۷۹۴]
نیز چون براء بن عازبسمنطقه قزوین را فتح نمود، پانصد مسلمان جنگجو را در آنجا باقی گذاشت و فرماندهی بر ایشان تعیین نمود و سپس زمینهایی را به آنان واگذار کرد که تنها متعلق به آنان بود و هیچ کس دیگر را در آنجا حقی نبود؛ آنان نیز به آبادانی آن همت گماردند و به کشیدن نهرهای آب و حفر چاهها اقدام نمودند. [۷۹۵]
همچنین بعد از اینکه سعید بن عاص، طمیسه [۷۹۶]را به تصرف در آورد، دو هزار سرباز را در آنجا مستقر نمود و فردی را به فرماندهی آنان منصوب نمود. [۷۹۷]
امثال این قبیل اقدامات در دوران خلافت عثمان بسیار بودند و فرماندهان و سرداران خلیفه مسلمین، سربازانی را جهت حراست از مرزهای قلمرو اسلامی در جای جای مرزهای آن مستقر میکردند. [۷۹۸]
در عین حال، عثمان به غزوات و لشکرکشیهای تابستانه و زمستانه فرماندهان و سرداران خود اهتمام خاصّی داشت و هر سال مقدمات و ملزومات آنها را فراهم میآورد و فرماندهان و سرداران بزرگی چون معاویه بن ابوسفیان، خود، بدان مأموریتها مبادرت میورزیدند. مثلاً معاویه در شهر «منبج» [۷۹۹]پلی را بنا نمود که از قبل وجود نداشت و هدف از ساخت آن ایجاد مسیری برای لشکرکشیهای تابستانه بود. در جنگ با رومیان، عثمان اختیارات وسیعی به معاویه داد و به او اجازه داد تا فرماندهان لشکرکشیهای تابستانه و زمستانه را خود او تعیین نماید؛ او نیز سفیان بن عوف را بدان کار گماشت که در تمام دوران خلافت عثمان بر این سمت باقی ماند. لازم به ذکر است که غزوات و لشکرکشیهای تابستانه و زمستانه مسلمانان تنها محدود به مرزهای خشکی نمیشد، بلکه در دریا و مرزهای دریایی نیز چنین رویهای در عهد عثمان برقرار بود. [۸۰۰]
[۷۸۰] تاریخ طبری (۵/۲۴۴). [۷۸۱] الإدارة العسکریّة فی الدولة الإسلامیّة (۲/۴۶۶). [۷۸۲] فتوح البلدان (۱/۱۷۵). [۷۸۳] الخراج، ابن قدامه، ۴۱۳. [۷۸۴] الإدارة العسکریّه فی الدولة الإسلامیّة (۲/۴۶۷). [۷۸۵] الإدارة العسکریّة فی الدولة الإسلامیة (۲/۴۶۷). [۷۸۶] الإدارة العسکریّة فی الدولة الإسلامیة (۲/۴۶۷). [۷۸۷] فتوح مصر، ۱۹۲. [۷۸۸] سمیساط شهری بود در ساحل غربی رود فرات و نزدیک قلمرو روم. [۷۸۹] ملطیّه از شهرهای روم بود که در نزدیکی مرز شام قرار داشت. [۷۹۰] کمخ از شهرهای روم بود که با أرزنجان تنها یک روز فاصله داشت. [۷۹۱] قالیقلا شهری بود واقع در ارمنستان بزرگ و جزو مناطق خلاط و ملازگرد محسوب میشد. [۷۹۲] من تاریخ التحصینات، محمد عبدالهادی، ۴۳۴. [۷۹۳] فتوح البلدان (۱/۲۳۴). [۷۹۴] فتوح البلدان (۱/۲۴۱). [۷۹۵] الإدارة العسکریّة فی الدولة الإسلامیة (۲/۴۶۹). [۷۹۶] طمیسه شهری بود واقع در دشتهای طبرستان. [۷۹۷] الإدارة العسکریّة فی الدولة الإسلامیة (۲/۴۶۹). [۷۹۸] الإدارة العسکریّة (۲/۴۷۰). [۷۹۹] منبج جزو شهرهای قدیم شام بود. [۸۰۰] الإدارة العسکریّة (۲/۴۷۰).
پیش از ورود سپاهیان کوفه به ارمنستان، حبیب بن مسلمه توانست سپاه رومیان را در هم شکند و بر آنان پیروز شود و به غنایم عظیمی دست یابد و چون کوفیان بدانجا رسیدند در مورد تقسیم غنایم بین آنان و شامیان دچار اختلاف شدند، حبیب بن مسلمه نامهای به معاویهسنوشت و او را از ماجرا با خبر ساخت و او نیز به نوبه خود طی نامهای به عثمان بن عفانسقضیه را برای او بازگو نمود، عثمان دستور داد تا غنایم بین شامیان و کوفیان تقسیم شود و چون نامهی عثمان به دست حبیب بن مسلمه رسید، آنرا بر شامیان قرائت نمود، شامیان نیز با شنیدن دستور عثمان، گفتند: ما به فرمان امیر المؤمنین گردن مینهیم و پس غنایم را با عراقیان تقسیم نمودند. [۸۰۱]
[۸۰۱] الفتوح، ابن أعثم (۱/۳۴۱-۳۴۲).
بعد از فتوحات، عبدالله بن عامر در خراسان، هنگام بازگشت، قیس بن هیثم سلّمی را به امارت آنجا منصوب نمود. با بازگشت عبدالله بن عامر، «قارن» سپاهیانی قریب به چهل هزار نفر از مردمانی طبسین، بادغیس، هرات و قهستان فراهم آورد و قصد حمله به مسلمانان را نمود، قیس بن هیثم نیز عبدالله بن حازم را به مشورت طلبید و از او چاره کار را جویا شد، عبدالله نیز فرصت را غنیمت شمرد و به قیس گفت: من صلاح کار را در این میبینم که تو از خراسان خارج شوی و امارت آن را به من بسپاری، زیرا مدتها پیش عبدالله بن عامر قول امارت خراسان را به من داده بود و نامهای دروغین را به قیس نشان داد؛ قیس نیز با وجودیکه به نیرنگ عبدالله بن حازم پی برده بود، اما از نزاع با او امتناع ورزید و خراسان را ترک نمود. [۸۰۲]
در واقع قیس بن هیثم این کار را تنها به این دلیل انجام داد تا وحدت کلمه سپاهیان اسلام حفظ شود و دچار تفرقه و نزاع نشوند که در آن شرایط به شکست آنان میانجامید. به هر صورت، به لطف الهی، سپاهیان اسلام توانستند بار دیگر بر دشمنان خود پیروز شوند و آنان را تارومار کنند. [۸۰۳]
[۸۰۲] الإدارة العسکریّة (۱/۱۸۹). [۸۰۳] الإدارة العسکریّة (۱/۱۸۹).
با گسترش روز افزون فتوحات مسلمانان در عهد عثمان، فرماندهان را بر آن داشت تا در شروط صلحنامههای خود این قید را بگنجانند که مردم باید با دادن غذا و چهار پایانی به سپاهیان، آذوقه و مایحتاج آنان را تأمین کنند. هدف از این اقدام این بود تا سربازان مجبور نباشند که از همان آغاز حرکت، آذوقه و مایحتاج خود را به همراه ببرند. این کار باعث میشد آنان بهتر و چالاکتر به جنگ با دشمنان بپردازند. [۸۰۴]
[۸۰۴] تاریخ یعقوبی (۲/۱۶۶-۱۶۷).
عثمانسخود به کسب اطلاعات در مورد دشمنان اهتمامی خاص داشت و شخصاً بر این کار نظارت میکرد. [۸۰۵]
امرا و سرداران او نیز چون دیگر فرماندهان، جاسوسانی را به میان مناطق تحت تسلط دشمن میفرستادند تا اطلاعات با ارزشی را در مورد آن به دست آورند. [۸۰۶]
همچنین آنان در صلحنامههای خود، این قید را میگنجاندند که مردم آن سرزمین باید نسبت به مسلمانان خیانت نکرده و آنان را از تحرکات و حملات دشمنان آگاه کنند و اخبار و اوضاع آنان را به اطلاع مسلمانان برسانند. [۸۰۷]
[۸۰۵] طبقات ابن سعد (۳/۵۹). [۸۰۶] الإدارة العسکریة (۱/۴۰۳). [۸۰۷] الإدارة العسکریة (۱/۴۰۳).
عبدالرحمن از فرماندهان عالی رتبه سپاهیان اسلام بود که به دلیل اعتقاد راسخ به دین و پایبند شدید به آن، مورد اهتمام همهی سرداران و سربازان سپاه اسلام قرار گرفت. در کنار این ایمان محکم، شجاعت و دلیری و نیز علم او به احکام دین، شهره خاص و عام بود و به همین دلیل سالیان متمادی و با وجود تغییر خلیفه و نیز امرای کوفه که او زیر نظر مستقیم آنان قرار داشت، همچنان به عنوان والی منطقه باب الابواب در سمت خود باقی ماند. او کاملاً پایبند قوانین جوانمردانه رزم بود و هرگز مرتکب خیانت نمیشد و به هیچکس از پشت خنجر نمیزد. [۸۰۸]
در واقع اخلاق نیکو و روش پسندیده او در حکومت، تأثیر بس شگرفی در میان مردم منطقه باب الابواب و جنوب دریای خزر و حفظ امنیت و آرامش آن دیار داشت.
آن منطقه در خط مقدم نشر و گسترش اسلام و فتح سرزمینهای شمال قرار گرفته بود و تأثیرات بزرگانی چون عبدالرحمن، تا بدان حدّ بود که بعد از گذشت چهارده قرن و بروز حوادث و مصایب بسیار بر مردمان آن سرزمین، اسلام همچنان در آن مناطق پا برجا مانده است. [۸۰۹]
نقل است که چون با مسلمانان، باب الابواب را فتح نمود، پادشاه آنجا از او سوال کرد که بعد از این منطقه قصد حمله به کجا را دارد و هنگامی که اعلام نمود که قصد دارد به منطقه ترکنشین «بلنجر» حمله برد، پادشاه به او گفت: صلاح در این است که در همین سرزمین با آنان پیکار کنیم، اما عبدالرحمن از قبول این طرح امتناع کرد و گفت: صلاح کار را در این میبینم ما به سرزمین آنان بشتابیم و در آنجا با آنان بجنگیم و گفت: به خداوند سوگند با مردانی که همراه من هستند میتوانم به سد «ردم» [۸۱۰]هم برسم، پادشاه از او پرسید: اینان که هستند و عبدالرحمان جواب داد: آنان کسانی هستند که یار و یاور رسولخدا جبوده و به خاطر دین خداوندﻷ، پای به این سرزمین گذاشتهاند، آنان قبل از اسلام افرادی بودند با اخلاق و بزرگوار و چون اسلام آوردند بر عظمت شخصیت آنان افزوده شد، آنان همیشه به همین صورت خواهند ماند و همیشه پیروز میادین کارزار خواهند بود مگر اینکه از اخلاق مردانی که مغلوب کردهاند، متأثر شوند و از آن اخلاق والای خود دور گردند. [۸۱۱]
عبدالرحمان در زمان عمرس، به بلنجر حمله برد، ترکان میگفتند: آنان با سپاهیانی از فرشتگان به جنگ ما آمدهاند که آنان را از مرگ حفظ میکنند؛ به خاطر این شایعاتی که خود، در مورد مسلمانان ساخته بودند، هراسناک از مقابل آنان گریختند و در قلعهی بلنجر پناه گرفتند. مسلمانان نیز با کسب غنایمی بسیار به بیضاء که در فاصله دویست فرسنگی بلنجر واقع بود، بازگشتند بدون اینکه حتی یک نفر از سپاهیان او کشته شوند. [۸۱۲]
بدون شک ایمان و مصونیت عجیب مسلمانان باعث این پیروزیهای پیاپی و فتوحات بدون وقفه بود و در مقابل روحیه ضعیف دشمنان، هر روز شکستی دیگر را بر ایشان رقم میزد.
ترکان نیز چون پیروزیهای متوالی مسلمانان بر دیگر ملّتها را شنیده بودند، از مقابله با آنان پرهیز کرده و در قلعه خود پنهان شده بودند؛ در این جنگ، هیچ نبردی میان مسلمانان و ترکان روی نداد و به همین دلیل هیچکدام از مسلمانان به شهادت نرسیدند. [۸۱۳]
عبدالرحمن از ایمانی راسخ و اخلاقی والا برخوردار بود و همین ویژگیها، خود عامل مهم در برقراری امنیت و آرامش و گسترش اسلام در باب الأبواب بود. او مردی بود وفادار و در نهایت امانتداری. روایت میکنند که پیش از تصرف باب الأبواب، پادشاه آنجا سفیری را با هدایایی به چین فرستاده بود، چون آن فرستاده با هدایای خاقان چین که در میان آنها یاقوتی گرانبها بود، نزد پادشاه خود بازگشت، او را در مجلس عبدالرحمن یافت، پادشاه آن یاقوت را از فرستاده تحویل گرفت و سپس آنرا به عبدالرحمن داد، عبدالرحمن بلافاصله آنرا به پادشاه برگردانید، پادشاه که از این رفتار عبدالرحمن تحت تأثیر قرار گرفته بود، گفت: این یاقوت از تمام سرزمین باب الأبواب بهتر و با ارزشتر است. به خداوند سوگند من شما را بیشتر از سلاطین خاندان کسری دوست دارم، اگر در زمان حکومت آنان بودم و خبر این یاقوت به آنان میرسید، آن را از من میستاندند!! [۸۱۴]
پادشاه باب الأبواب و اطرافیان او حقّ داشتند که از این رفتار عبدالرحمن تعجب کنند، زیرا آنان تمام عُمْر خود را در منجلاب خیانت و دروغ گذرانده و در محیطی مملوّ از خیانت، عمر به سر برده بودند و چون امانتداری و وفاداری بینظیر مسلمانان را دیدند، نتوانستند خود را کنترل کنند و با از یاد بردن حکومت و سلطنت از دست رفته خود، با کلماتی که از اعماق دل سر بر آورده بود، تعجب خود را از این رفتار عبدالرحمن نشان دهند. [۸۱۵]
عبدالرحمن میدانست که نه او و نه بیت المال مسلمین حق تصاحب چنین یاقوت با ارزشی را ندارد؛ نزد او آن یاقوت با خاک هیچ فرقی نداشت. عبدالرحمن مردی بود بزرگوار و سخاوتمند و مهماننواز، شجاع و غیور، زاهد منش و با تقوا و عالم در دین.
او با وجود آنکه جنگجو و حاکم یک سرزمین بود، اما از متاع بیارزش دنیا هیچ چیزی نداشت؛ سرانجام این سردار بزرگ فتوحات در سال سی و دوم بعد از هجرت و در منطقهی بلنجر به مقام رفیع شهادت نائل آمد. [۸۱۶]
او از جملهی صحابیانی بود که در اواخر عمر حضرت رسول جایشان را درک کردند و به رسالت ایشان ایمان آوردند.
[۸۰۸] قادة الفتح الإسلامی فی إرمینیه، ۵۵. [۸۰۹] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیه، ۱۵۶. [۸۱۰] در افسانهها، ردم سدّی در چین بود. (۵/۱۴۶). [۸۱۱] الکامل ابن اثیر (۳/۲۹-۳۰). [۸۱۲] تاریخ طبری (۵/۱۴۶). [۸۱۳] قادة الفتح الإسلامی فی ارمینیه، ۱۵۰. [۸۱۴] تاریخ طبری (۵/۱۴۸). [۸۱۵] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۵۴. [۸۱۶] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۵۴.
این صحابی جلیل القدر، نخستین فردی بود که در کوفه به منصب قضا منصوب شد. عمر بن خطّابس، پیش از شریح او را قاضی کوفه کرده بود، اما چون سعد بن ابی و قاص، در عهد عثمان برای بار دوم به امارت کوفه منصوب شد، خود منصب قضا را به عهده گرفت.
همچنین سلمان در نبرد قادسیه شرکت کرد و در آنجا و نیز در مدائن منصب قضا داشت. باید این را به یاد داشت که در عهد عمر، هر کسی صلاحیّت منصب قضا را نداشت و نیز هر کسی را توان آن نبود تا در کوفه که از یک طرف مملو از بزرگان عرب و صحابه بزرگوار بود و از دیگر سو خیل عظیمی از ملتها و اقوام و قبایل مختلف در آنجا سکونت داشتند، در جایگاه قضا نشیند و این دلیلی است بر میزان علم و معرفت سلمان نسبت به شریعت و عدل و دینداری و خرد. شخصیت قوی او که سبب شد تا همهی مردم به او اعتماد کامل داشته باشند. همچنین سلمان در فتح مدائن و نیز فتح باب الأبواب، عهدهدار تقسیم غنایم بود که خود، بیانگر تقوا و درستکاری او میباشد. سلمان مردی بود صالح و خدا ترس که هر سال به حج میرفت، مردی کم نظیر که از اخلاق والایی برخوردار بود، کریم بود و سخاوتمند و مهمان نواز، شجاع بود و غیور، وفادار بود و راستگو و آنچه را برای خود دوست میداشت برای دیگران نیز میپسندید، این مرد بزرگ بعد از یک عمر جهاد در راه خدا و داشتن مناصب قضا و امارت، آنگاه که به شهادت رسید، نه دیناری از خود به جا گذاشت و نه خانهای. او در میان دیگر سرداران هم عصرش از امتیاز خاصی در مدیریت و رهبری برخوردار بود. چون عثمان بن عفان، نامهای به ولید بن عقبه امیر کوفه، نوشت و به او دستور داد تا سپاهیانی را به فرماندهی مردی شجاع و با ایمان جهت تقویت شامیان به جانب وی اعزام کند، ولید بدون هیچ شک و تردیدی، سلمان را برای این مأموریت مهم منصوب کرد. ولید، سلمان را در شرایطی به این سمت تعیین کرد که سرداران بزرگی در کوفه حضور داشتند و در فتوحات و نبردهای متعدد، لیاقتهای خود را به اثبات رسانیده بودند. بدون شک سلمان نمونهی والای شجاعت، قدرت، ورع و تقوا محسوب میشد که در جنگهای مختلف این خصایل را به اثبات رسانید. او در فنون جنگ ماهر و از قدرت مدیریت و فرماندهی فوقالعاده برخوردار بود، جزو تیراندازان قهار به حساب میآمد و در سوارکاری مهارتی بسیار داشت. [۸۱۷]
نسبت به اسبها اطلاعات فراوانی داشت و به همین دلیل در عهد عمر بنخطابس، عهدهدار پرورش و نگهداری اسبان شد. نقل است که عمر بن خطاب از اقصی نقاط قلمرو اسلامی اسبان بیشماری را گرد آورده و آماده جنگ مینمود. در کوفه نیز چهار هزار اسب وجود داشت. هدف این بود که چون دشمنان به مرزها حملهور شوند، مسلمانان بتوانند با آن اسبان به سوی دشمنان بشتابند و به مقابله با آنان بپردازند. [۸۱۸]
سلمان نیز در کوفه مسئول پرورش و نگهداری آن خیل عظیم اسبان بود. [۸۱۹]
در مورد شجاعت او، خودش چنین گفته است: من با همین شمشیرم، یکصد جنگجو را کشتهام که هیچ کدامشان خداوندﻷرا پرستش نمیکردند و هیچ یک از آنان را در بند اسارت به قتل نرساندم. [۸۲۰]
سلمان در میدان کارزار هرگز دشمن خود را که به خداوند کفر میورزید، از روی نیرنگ و خیانت نمیکشت، بلکه نخست او را از سرنوشت خود بر حذر میداشت و آنگاه رو در رو با او نبرد میکرد و در فرصت مناسب او را به قتل میرساند. او الگوی والای یک مجاهد راستکردار بود که در راه رضای خداوندﻷو اعلای کلمهی حق جهاد مینمود و از مردن در این راه نمیاندیشید. سرانجام این رادمرد دلیر در سال سی و دو یا سی و سه بعد از هجرت و در حین جهاد در راه خدا، در خون خود غلتید و به مقام شهادت نائل آمد. [۸۲۱]
رشادتها و اقدامات شجاعانه و بینظیر این بزرگ مرد تاریخ اسلام، به یقین میتواند الگوی جاودان برای هر سرباز و سرداری باشد. [۸۲۲]
او تمامی خصایل نیک را در خود گرد آورده بود، فقیهی بود مجرّب، قاضیای عادل و دادگر، امانتداری پاک و راستکردار، مدیری دور اندیش و خردمند، جنگجویی بیباک، قهرمانی شهید و سرداری فاتح. [۸۲۳]
[۸۱۷] تهذیب ابن عساکر (۶/۲۱۰) و تاریخ طبری (۵/۳۰۹). [۸۱۸] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۶۹. [۸۱۹] أسد الغابة فی معرفة الصحابة (۲/۳۲۷). [۸۲۰] الإستیعاب (۲/۶۳۳). [۸۲۱] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۷۰. [۸۲۲] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۷۱. [۸۲۳] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۷۲.
حبیب بن مسلمه، سرداری بود که از همان آغاز جوانیش در میادین مختلف کارزار حاضر شد. در حالی که خرد سال بود در غزوۀ تبوک شرکت کرد و این نخستین میدان کارزاری بود که او تجربه مینمود. نقل است که عمرسچون اندام تنومند و محکم او را دید، او را در بوته آزمایش قرار داد تا ببیند که حبیب چگونه مردیست، او را در انتخاب پول یا اسلحه مخیر نمود و حبیب اسلحه را برگزید و این انتخاب سرداران و مردان جنگ بود که عشق به آن در اعماق روح و جان حبیب رسوخ پیدا کرده بود. او در جنگ یرموک، فرماندۀ «کردوس» شد و حال آنکه تنها بیست و چهار سال سن داشت و این بیانگر ظهور زود هنگام علائم شجاعت و رشادت سرداران در او بود. عمر بن خطّاب او را فرمانده و سرپرست منطقه جزیره نمود و این مسئولیتی نبود که عمر هر کسی را بدان منصوب نماید، زیرا عمر در کارگزاران خود، خصوصیات و امتیازهایی را جستجو میکرد که در هر انسانی یافت نمیشد. پس عمر، حبیب را والی أرمنستان و آذربایجان کرد. ولایت و إمارت این مناطق به دلیل بعد راه و دوری آنها از مرکز خلافت، مراکز قدرت مسلمانان و نیز شورشهای مردمان آن دیار بسیار سخت مینمود. او در عهد عثمان نیز همچنان مناصب لشکری و کشوری را در اختیار داشت. در مورد شجاعت و رشادت کم نظیر او روایت میکنند که چون با شش هزار سرباز عزم منطقه موریان نمود، سپاهی هفتاد هزار نفره را پیش روی خویش دید، حبیب ندا بر آورد و خطاب به سربازانش چنین گفت: اگر هم آنان و هم شما در این کارزار استقامت ورزید، بدانید که خداوند پشتیبان شما خواهد بود، اما اگر آنان استقامت ورزند و شما از خود ضعف و ترس نشان دهید، خداوندﻷآنان را بر شما پیروز خواهد نمود که او پشتیبان صابران است. چون شب فرا رسید، حبیب فرمان حمله صادر نمود و چنین دعا نمود: پروردگارا! ماه را پنهان کن، ما را از باران حفظ کن، از جان سربازانم محافظت بفرما و آنان را جزو شهدا به حساب بیاور. خداوند نیز دعای او را مستجاب نمود و او را فاتح میدان ساخت. [۸۲۴]
حملۀ شبانه او بر اردوگاه دشمن بود که سبب شد روحیه آنان از بین برود و فرار را بر قرار ترجیح دهند. [۸۲۵]
او برای سربازانش نمونه والای شجاعت و دلیری بود، به نحویکه خود در مواقع حمله، پیشاپیش سپاهیان حرکت میکرد و از ماندن در پشت جبهه و به خطر نیانداختن جان خویش امتناع میورزید. نقل است که چون قصد شبیخون بر سپاهیان موریان داشت، همسرش از قضیه با خبر شد و از حبیب پرسید: میعادگاه ما در میدان کارزار کجا باشد؟ او نیز پاسخ داد که یا خیمه موریان، فرمانده سپاهیان دشمن، یا بهشت میعادگاه آنان باشد. هنگامی که حبیب بر سپاهیان موریان یورش برد و توانست خود را به خیمه موریان رساند، مشاهده نمود که همسرش قبل از او خود را به خیمه رسانیده است. [۸۲۶]
تنها خود او نبود که الگوی والای شجاعت و جنگاوری محسوب میشد، بلکه همسر او نیز در شجاعت و ایثار و فداکاری زبانزد همگان بود. [۸۲۷]
حبیب در تمام مراحل کارزار با سرداران خود مشورت مینمود و هرگز فردی خودکامه و مستبد نبود. او دیدگاهها و طرحهای سرداران را میشنید و هر کدام را که بهتر و مفیدتر میدانست، اجرا میکرد. گویند که چون یک روز در میان اردوگاه خود قدم میزد، صدای مردی را شنید که میگفت: اگر حبیب به سخنان من گوش میداد، راهی را به او نشان میدادم که به امید خداوند، فتح و پیروزی را به ارمغان میآورد. حبیب نیز نزد آن مرد رفت و به سخنان او گوش فرا داد و چون نزد سرداران بازگشت به آنان گفت: مردی به من گفته است که نخست سربازان سواره به جانب دشمن گسیلدار و سپس خود و سربازان پیاده از پس آنان حرکت کن. چون در نیمههای شب دو سپاه به کارزار پردازند، من و سربازان پیاده به میدان نبرد وارد میشویم، این باعث خواهد شد که دشمن فکر کند، نیروهای کمکی به سپاه ما محلق شده است. و این روحیه آنان را به شدت تضعیف خواهد نمود. [۸۲۸]
حبیب نیز همین کار را کرد و شبانگاه سربازان سواره را به جانب دشمن روانه کرد و خود پشت سر آنان به راه افتاد. چون سحرگاه به میدان کارزار رسید او و همراهانش بر صفوف دشمن یورش بردند و به این ترتیب توانستند دشمن را شکست دهند و به غنایم بسیاری دست یابند. [۸۲۹]
حبیب مردی بود زیرک که در مورد جنگهایش نخست میاندیشید و همه جوانب را در نظر میگرفت، سپس با سردارانش به مشورت میپرداخت و نظر آنان را نیز جویا میشد. او به بررسی میدان جنگ میپرداخت و تلاش میکرد به اطلاعات جامعی از دشمن دست پیدا کند.
آنگاه با علم و بصیرت لازم، به طرح نقشه جنگ مبادرت میورزید. اقدامات حبیب در میادین جهاد، برنامههایی از پیش تعیین شده بود و نه اقداماتی بالبداهه و بدون طرح و نقشه و نیز به همین خاطر نیز در میادین کارزار، به پیروزی و نصرت دست مییافت. این خصوصیت مهم در کنار دیگر خصایل برجسته او، از حبیب مؤمنی راستین و شجاع ساخته بود که چون با دشمن به نبرد میپرداخت و یا بر قلعهای چیره میشد، خدا را به یاد میآورد و چنین میگفت:
«لا حَولَ ولا قُوَّهَ إِلاّ بِالله العَلیّ العَظِیمِ» [۸۳۰]
او توانست تمام صفات این سرداران بزرگ را که عبارت بودند از استعدادی خداداد، علم و دانش، تجربهای عظیم و ایمان و توکل به پروردگار قادر و توانا، در خود فراهم آورد و به سرداری کم نظیر تبدیل شود. [۸۳۱]
بیقین حبیب بن مسلمه، خدماتی را به فتوحات آن دوران نمود که هرگز فراموش نمیشود. او از جملهی بزرگترین و پر افتخارترین سرداران عهد عثمان به شمار میآید که پس از عمری جهاد و نبرد در راه خدا و اعتلای پرچم اسلام، در سال چهل و دوم بعد از هجرت و در پنجاه و چهار سالگی ندای حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت.
اگر چه عمر او کوتاه بود اما براستی که افتخاراتی عظیم را فراهم آورد که با گذشت قرنهای متمادی در تارک تاریخ اسلام، جاودان مانده است. خداوند این صحابی جلیل القدر، مدیر خردمند، سیاستمدار با تجربه، سردار فاتح را به مقام رضوان خویش نائل آورد و از او خشنود باشد. [۸۳۲]
[۸۲۴] تهذیب ابن عساکر (۴/۳۷). [۸۲۵] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۸۹. [۸۲۶] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۸۹. [۸۲۷] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۸۹. [۸۲۸] تهذیب ابن عساکر (۴/۳۷). [۸۲۹] قاده الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۹۰. [۸۳۰] تهذیب ابن عساکر (۴/۳۷). [۸۳۱] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۹۲. [۸۳۲] قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، ۱۹۲.
بدون شک و براساس دلایل محکم، خود رسولخدا جامر به کتابت و نگارش آیاتی که بر ایشان نازل میشد میدادند. همچنین ایشان را کاتب یا کاتبانی بود که این امر را انجام میدادند. به عنوان مثال زید بن ثابت به کاتب پیامبر جمشهور بود که به دلیل کتابت آیات قرآن بدین لقب شهرت یافت. امام بخاری نیز در صحیح خود و در کتاب فضائل القرآن، بابی را تحت عنوان «کاتب النبی ج» به این امر اختصاص داده و در آن دو حدیث ذکر نموده است:
الف: ابوبکر صدیقسبه زید گفت: تو آیات وحی را برای رسولخدا جکتابت میکردی. [۸۳۳]
ب: از براء بن عازب نقل است که گفت: چون آیه «لایستوی القاعدون من المؤمنین...» نازل شد، رسولخدا جفرمود:
«أُدعُ لی زَیداً وَ لیَجِیَء باللَّوحِ والدَّواةِ والکتفِ أو الکتفِ و الدواةِ».
(به زید بگویید که با خود لوح و دوات و کتف (یا کتف و دوات) بیاورد و نزد من آید).
رسول خدا جدر مکه و قبل از هجرت نیز به کتاب قرآن مبادرت میورزیدند که عبدالله بن سعد بن ابی سرح بدینکار میپرداخت، اما بعدها مرتد شد و چون مکه به دست مسلمانان فتح شد بار دیگر اسلام آورد. معروف است که خلفای راشدین نیز کاتب قرآن بودند، شاید نیز آنان امر کتابت قرآن را در مکه انجام میدادند. از جمله روایاتی که نشان میدهد قرآن در مکه نیز مکتوب بوده است داستان اسلام آوردن عمر بن خطّاب میباشد که چون بر خواهرش وارد شد، صحیفهای را در دست او دید که سوره مبارکه طه بر آن کتابت شده بود، خداوند نیز در خود قرآن اعلام میدارد که قرآن، مجموعهای است از صحیفهها:
﴿ رَسُولٞ مِّنَ ٱللَّهِ یَتۡلُواْ صُحُفٗا مُّطَهَّرَةٗ ٢ ﴾[البینة: ۲].
«(و آن حجّت)، پیغمبری از سوی خدا است که کتابهای پاک (الهی) را (بر آنان) میخواند (و قوانین و احکام آسمانی را بدیشان میرساند».
بنابراین هنگام رحلت حضرت رسولخدا جتمام آیات قرآن، آیات مکتوب بود اما بصورت پراکنده در اختیار صحابه قرار داشت. آیات قرآن، در آن ایام، بر روی شاخههای درخت نخل، سنگهای صاف و نازک کتابت میشد، و صحابه نیز آن آیات را از بر مینمودند. علاوه بر این، جبرئیل امین، هر سال، یک مرتبه قرآن را بر ایشان عرضه میداشت و در سال آخر حیات حضرت، دو بار این کار صورت پذیرفت. [۸۳۴]
به نظر میرسد که چون حضرت رسول جاحتمال نزول آیات ناسخ تعدادی از احکام و تلاوتها را میدادند؛ از کتابت قرآن در یک مصحف واحد پرهیز مینمودند. اما با وفات آن حضرت جخداوند متعال انجام این امر خطیر را به خلفای راشدین الهام نمود، تا وعدهی او مبنی بر تضمین حفظ و صیانت قرآن از جانب خود او تحقق یابد. [۸۳۵]
[۸۳۳] صحیح بخاری، کتاب فضائل القرآن (حدیث۴۹۸۶). [۸۳۴] صحیح بخاری، کتاب فضائل القرآن (حدیث: ۴۹۹۸). [۸۳۵] المدینة النبویة فجر الإسلام و العصر الراشدی، ص۲۴۰ نقل از فتح الباری (۹/۱۲).
پس از شهادت بسیاری از حافظان قرآن در نبرد یمامه، که با مسیلمهکذّاب صورت گرفت، ابوبکر، عمر را فراخواند و در این رابطه با او مشورت نمود، عمرسبه او پیشنهاد کرد که تمام آیات قرآن از میان پوستها، استخوانها و شاخههای نخل که آیات بر آنها کتابت شدهاند و نیز حافظان آن جمعآوری شود و در یک جا نگهداری گردد [۸۳۶]
ابوبکر نیز این کار خطیر را به صحابی جلیل القدر، زید بن ثابت محول نمود. زید نقل میکند که: بعد از شهادت بسیاری از مسلمانان در یمامه، ابوبکر مرا فراخواند، چون نزد او رفتم، عمر را در کنار او یافتم، ابوبکر به من گفت: عمر نزد من آمده و به منگفته است که نبرد یمامه باعث مرگ حافظان بسیاری شده است و بیم آن دارم که دیگر جنگها نیز تمام حافظان را از ما بگیرد، در این صورت بیشتر آیات قرآن از دست خواهد رفت؛ به همین دلیل من تصمیم گرفتهام که شما به امر جمعآوری قرآن در یک جا مبادرت نمایی، من خطاب به عمر گفتم: آیا از من میخواهی کاری را انجام بدهم که رسولخدا جآن را انجام نداد، عمر گفت: به خداوند سوگند که این کار، به حال مسلمانان بهتر است. بارها عمر با من در این رابطه صحبت میکرد تا سرانجام قبول کردم که این کار به صلاح اسلام و مسلمانان است. آنگاه ابوبکر گفت: زید! تو مرد جوان و خردمندی هستی و به تو شک نداریم تو برای رسولخدا جآیات وحی را کتابت میکردی، پس برو و تمام آیات قرآن را جمعآوری کن. زید در مورد اهمیت این مأموریت چنین میگوید: به خداوند سوگند اگر مرا مجبور میکردند که کوهی را جابهجا کنم، باز این کار از مأموریت جمعآوری قرآن بر من سختتر و سنگینتر نبود؛ سپس به جمعآوری آیات قرآن از میان شاخههای نخل، تخته سنگها، پوستها، و کتف حیواناتی که آیات قرآن بر آنها کتابت شده بودند و نیز حافظان قرآن اقدام نمودم. من در این کار اهتمام بسیار نمودم، به نحوی که توانستم آخرین آیه سوره توبه: ﴿ لَقَدۡ جَآءَكُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ عَزِيزٌ عَلَيۡهِ مَا عَنِتُّمۡ حَرِيصٌ عَلَيۡكُم بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ ١٢٨ ﴾[التوبة: ۱۲۸] را نزد ابنخزیمه انصاری بیابم که این آیه تنها نزد او بود و هیچ یک از صحابه آن را نداشتند. صحیفههایی که زید جمعآوری نمود تا زمان وفات ابوبکر نزد او ماند و چون ایشان رحلت فرمود، عمر آنها را نزد خود نگاهداشت و پس از فوت ایشان، حفصه دختر عمر، عهدهدار نگهداری و حفظ آن صحیفهها بود. [۸۳۷]
[۸۳۶] حروب الردة و بناء الدولة الإسلامیة، احمد سعید، ۱۴۵. [۸۳۷] صحیح بخاری (حدیث۴۹۸۶).
- پس از مرگ تعداد زیادی از حافظان قرآن، ترس از میان رفتن آیات قرآن، مسلمانان را بر آن داشت تا به جمعآوری قرآن مبادرت نمایند. این خود، بیانگر یک واقعیت مهم میباشد و آن اینکه در آن ایام، حافظان قرآن و علمای دین، در راه اعتلای دین اسلام، افکار و راه و روش وسلاحهایشان را به خدمت میگرفتند و پیشاپیش دیگر مردمان در میادین عمل به دستورات دین و جهاد در راه خدا گام بر میداشتند به حقیقت آنان بهترین مردمان بودند که بر روی زمین زیستند و بر ماست که راه و روش آنها را دنبال نماییم.
- جمعآوری قرآن براساس مصلحتی مرسله که در کتاب و سنت به طور صریح به آن نپرداخته است، صورت گرفت و بهترین دلیل آن جوابیاست که عمر به ابوبکر داد که چون از عمر پرسید آیا میخواهی کاری را انجام دهم که رسولخدا جانجام نداد، عمر پاسخ داد: این امر، خوب و مفید است. در روایاتی دیگر، عمر چنین جواب داد: این کار خوب و به مصلحت مسلمانان است و این جوابی بود که ابوبکر نیز به سؤال مشابه زید بن ثابت داد. به هر حال، چه عمر لفظ مصلحت را به کار برده باشد یا خیر، خود لفظ «خیر» که به معنای خوب و مفید است، همان مفهوم مصلحت مسلمین را میرساند؛ سپس براساس همان مصلحت مرسله، اجماعی بر این قضیه حاصل آمد و صحابه صراحتاً و یا به صورت ضمنی موافقت خود را با این اقدام اعلام نمودند. این ماجرا خود بر این اصل دلالت میکند که مصالح مرسله میتواند اساس اجماع بزرگان امّت باشد و از این طریق به صدور احکامی دست یافت.
- با دقت در این ماجرا میبینیم که صحابه در محیطی کاملاً آرام و دوستانه، تلاش میکردند تا مصالح امت اسلام تأمین شود، و در همین راستا چون ایده و نظر درستی مطرح میشد، پس از بحثها و بررسیهای لازم آن را بدون هیچ نوع عناد و حسادتی میپذیرفتند و به دفاع از آن میپرداختند و به این ترتیب بود که آن مردان بزرگ توانستند در مورد مسایل مختلف به اجماع نظر رسیده و در زمینه صدور احکام شریعت به اجتهادی مهم دست یابند. [۸۳۸]
[۸۳۸] الاجتهاد فی الفقه الإسلامی، عبد السلام السلیمانی، ۱۲۷.
ابوبکر صدیق به دلیل خصوصیات و ویژگیهایی که در زید بن ثابت میدید، او را مأمور جمعآوری آیات قرآن نمود. این ویژگیها عبارتند از:
الف: جوان بودن زید که خود، عاملی میشد برای فعالیت هر چه بیشتر و بهتر او.
ب: صلاحیت و تواناییهای او نسبت به این کار بیشتر بود، و این یک واقعیت است که خداوندﻷبه هر کس عقل و خرد بیشتری دهد، راه خیر و سعادت بر او نیز هموارتر خواهد شد.
ج: زید کاملاً مورد اطمینان و اعتماد صحابه بود و آنان نسبت به او هیچ شک و شبههای به خود راه نمیدادند و به همین دلیل ماحصل کار او مورد قبول آنان قرار میگرفت.
د: زید کاتب وحی بود و به همین دلیل، در این زمینه تجربه کافی داشت و نسبت به انجام این کار خطیر ناآشنا و غریب نبود. [۸۳۹]
ه: همچنین زید جزو چهار نفری بود که در دوران نبی اکرم جبه امر جمعآوری قرآن پرداختند. از قتاده روایت است که از أنس بن مالک سؤال کردم که در دوران رسولخدا جچه کسانی به جمعآوری قرآن پرداختند؟ او جواب داد که آنان چهار نفر از انصاریان بودند؛ آنان: ابی بن کعب، معاذ بن جبل، زید بن ثابت و ابوزید [۸۴۰]بودند. روش زید در جمعآوری قرآن این بود که تنها مکتوباتی را قبول میکرد که در حضور خود رسولخدا جنوشته شده بودند او به محفوظات صرف و بدون اتکا به مکتوبات اکتفا نمیکرد که بیم آن داشت آن محفوظات بر اثر اشتباه یا توهم دچار تغییر شده باشند؛ همچنین تنها مکتوباتی را قبول میکرد که حداقل دو نفر شهادت میدادند که آن آیات در حضور خود رسولالله جکتابت شدهاند. براساس همین روش، زید با دقت هر چه بیشتر به جمعآوری آیات قرآن پرداخت. [۸۴۱]
[۸۳۹] التفوق و النجابة علی نهجالصحابة، حمد العجمی، ۷۳. [۸۴۰] سیر أعلام النبلاء (۲/۴۳۱). [۸۴۱] التفوق و النجابه علی نهجالصحابه، ۷۴.
تفاوت قرآن مکتوب دوران رسولخدا جبا قرآن مکتوب عهد ابوبکر صدیق در این است که قرآن مکتوب دوران نبی خدا جبر صحیفهها، چوبها، شاخههای نخل و لوحها کتابت شده بود اما به صورت مجموعهای که به هم متصل شده باشند، نبود. بر خلاف قرآن مکتوب عهد ابوبکر صدیق که در صحیفههایی تدوین شده بود و هر صحیفه در بردارنده یک یا چند سوره میشد، آیات این سورهها براساس ترتیبی بود که خود حضرت رسول جآن را بیان داشته بودند. در واقع وظیفه زید بن ثابت آن بود که آیات مکتوب دوران رسولخدا جرا در صحیفههایی گرد آورد و هر سوره را براساس ترتیب آیاتی که رسولخدا جبه صحابه گفته بودند، کتابت کند. [۸۴۲]
[۸۴۲] المدینة و النبویة فجر الاسلام و العصر الراشدی (۲/۲۴۱).
أنس بن مالک روایت میکند که چون حذیفه بن یمانساز غزوات أرمنستان و آذربایجان به مدینه باز گشت، نزد عثمانسرفت و او را از اختلافی که میان مردمان شام و عراق در خصوص قرائت قرآن پدید آمده بود با خبر نمود و به او گفت: یا امیر المؤمنین! بلایی گریبانگیر این امت شده است و چون یهودیان و مسیحیان در کتاب خود دچار اختلاف شدهاند. عثمان نیز با شنیدن این مطالب، افرادی را نزد حفصه دختر عمر فرستاد که صحیفههای ابوبکر صدیق را از او به امانت بگیرند تا از آن رونوشت برداشته و سپس آن را به او بازگردانند، حفصه نیز صحیفهها را نزد عثمان فرستاد، عثمان به زید بن ثابت، عبدالله بن زبیر، سعید بن عاص و عبدالرحمن بن حارث بن هشامسدستور داد تا از صحیفههای ابوبکر نسخههایی رونوشت کنند. همچنین به ابن زبیر، سعید و عبدالرحمن که از قریشیان بودند دستور داد در صورت اختلاف قرائت آنان با زید بن ثابت، قرائت قریشیان را برگزینند، زیرا قرآن با گویش ایشان نازل شده است. آنان نیز چنین نمودند. چون رونوشت نسخهها تمام شد، عثمان صحیفه را نزد حفصه باز گردانید و سپس از آن نسخهها چند رونوشت را به أقصی نقاط سرزمین اسلامی فرستاد و دستور داد تا دیگر نسخهها و صحیفهها را آتش بزنند. [۸۴۳]
درسهایی که از این ماجرا میتوان گرفت:
الف: عاملی که باعث شد عثمان با وجودیکه صحیفههای ابوبکر صدیق موجود بودند، دست به تدوین یک مصحف واحد بزند اختلافاتی بود که مسلمانان در امر قرائت قرآن بدان گرفتار آمده و چنان مینمود که در آینده بر سر این قضیه دچار فتنهی بس خطرناک خواهد شد. قرآن نیز کتابی است که شریعت و دین بر آن استوارند و بنیانهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی مسلمانان بر آن نهادینه شده است، احتمال آن میرفت که فردا دستهای در برابر دیگری ادعا کند که قرائت او بهتر از قرائت دیگران است و بهمین خاطر حذیفه بن یمان را دچار بیم و هراس شد و قضیه را نزد خلیفه و پیشوای مسلمانان مطرح نمود تا پیش از بروز چنان فتنه و مصیبت بزرگی، چارهای اندیشد و از تحریف قرآن ممانعت به عمل آورد و امت اسلامی به سرنوشت یهود و نصاری گرفتار نیاید.
ب: این حدیث اثبات میکند که پیش از تدوین مصحف واحد در عهد عثمان، قرآن کریم در صحیفههایی کتابت و این صحیفهها به هم متصل شده بودند. امت نیز بر این اجماع نظر داشت که این صحیفهها خود قرآن هستند و همان آیاتی هستند که جبرئیل آنها را در آخرین سال حیات مبارک حضرت رسول جبر ایشان عرضه نمود. این صیحفهها نزد ابوبکر ماندند تا او وفات کرد و بعد از او عمر بن خطاب عهدهدار صیانت از آن شد. هنگامی که عمر دانست که بزودی خواهد مرد چون هنوز جانشین برایش تعیین نشده و او شورایی از برگزیدگان صحابه را مأمور چنین امر مهمی کرده بود، به همین دلیل آن صحیفهها را به امانت نزد حفصه، دختر خود فرستاد.
عثمان نیز در تدوین مصحف واحد بر این صحیفهها اتکا نمود و براساس آن صحیفهها، به آن چهار نفر دستور داد تا مصحف واحد را کتابت کنند. در روایاتی دیگر نیز آمده است که عثمان این مأموریت را به دوازده نفر از قریش و انصار محول نمود و ابی بن کعب نیز جزو آنان بود. [۸۴۴]
ج: همچنین با دقت در این داستان خواهیم دانست که فتوحات در عهد عثمان به اذن او و کاملاً تحت نظر ایشان صورت میگرفت. تمام تصمیمات مربوط به فتوحات و نبردها از مدینه صادر میشد و همهی ولایات و سرزمینهای تحت سلطه خلافت، در برابر تصمیمات و دستورات عثمان بن عفانسسر تسلیم فرود میآورد. نیز بر ما روشن میشود که تمام صحابه و تابعینی که در اقصی نقاط بلاد اسلامی پراکنده بودند، خلافت عثمان بن عفان جرا قبول داشتند. حضور حدیفه بن یمان در مدینه و مراجعه او به عثمان در خصوص معضل بزرگی که امّت را تهدید میکرد خود، بیانگر آن است که مسلمانان در مسایل بسیار مهم، به خلیفه مراجعه میکردند. در واقع در آن دوران همچنان دارالسنّه و محل تجمع برگزیدگان و فرزانگان صحابه بود. [۸۴۵]
[۸۴۳] صحیح بخاری، کتاب فضائل القرآن (حدیث۴۹۸۷). [۸۴۴] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ۱۷۱. [۸۴۵] المدینة النبویة فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۴۴).
عثمان، مهاجرین و انصار را، که در میانشان بزرگان امت و فرزانگان صحابه و نیز شخصیتی چون علی بن أبی طالب حضور داشتند، فرا خواند و در مورد این مشکل و معضل بزرگی که دنیایآن روز اسلام را فرا گرفته بود با آن برگزیدگان امّت و پیشوایان ره یافته سخن بگوید و در خصوص حل این فتنه با ایشان به گفتگو پردازد، آنان هر یک دیدگاههای خود را بیان داشتند اما چون از ایده عثمان مبنی بر تدوین یک مصحف واحد و از میان بردن دیگر صحیفهها آگاه شدند، صراحتاً آن را مورد ستایش خود قرار دادند و به اجماع آن را پذیرفتند تا هیچ شک و شبههای در این رابطه نزد دیگر مسلمانان باقی نماند، به نحوی که همهی آنان در أقصی نقاط جهان اسلام از اتفاق نظر صحابه مطلع شدند تا امروز نیز هیچ کس با این اقدامات عثمان به مخالفت بر نخاسته و بر آن ایراد نگرفته است. [۸۴۶]
عثمان در تدوین مصحف واحد، هرگز دچار بدعت نشد، زیرا پیش از او ابوبکر صدیق به جمعآوری قرآن و گردآوری آن در مجموعهای از صحیفهها مبادرت ورزیده بود. در ضمن اینکه عثمان این کار را نه با تصمیم و ارادهی شخصی خود بلکه با مشورت و موافقت جمهور صحابه انجام داد؛ صحابهای که چون از ایده و نظر عثمان در رابطه با تدوین مصحفی واحد آگاه شدند آن را مورد تمجید خویش قرار دادند. [۸۴۷]
مصعب بن سعد از جمله صحابه رسولخدا جکه خود ناظر آتش زدن صحیفههای قرآن به فرمان عثمان بود، سالها بعد میدید، دستهای نادان از این اقدام او در شگفتند و در مورد صحّت آن دچار تردید میباشند. [۸۴۸]
علی بن أبی طالب نیز در جواب آنانکه به خاطر این کار بر عثمان ایراد میگرفتند چنین میگفت: ای مردم! در مورد عثمان دچار غلو و اغراق نشوید و نسبت به او از سخنان ناروا و نادرست بپرهیزید و جز به نیکی از او یاد مکنید؛ به خداوند سوگند که اقدام او در خصوص صحیفههای قرآن در حضور ما و با اطلاع ما بود؛ به خداوند سوگند که اگر من جای او بودم همان کار او را انجام میدادم. [۸۴۹]
به دلیل اینکه در مورد تدوین یک مصحف و سوزاندن دیگر صحیفهها، بهترین مردمان دنیا اجماع نظر داشتهاند، هر فردی که عاری از هر نوع حسادت، نفرت و امیال و منافع نفسانی و دنیوی است میداند که باید نسبت به این اقدام عثمان رضایت کامل داشت. [۸۵۰]
امام قرطبی در تفسیر بزرگ خود در این رابطه چنین نوشته است: بعد از اینکه عثمانسمهاجرین و انصار و برگزیدگان و نخبگان امت را گرد هم جمع نمود، با آنان در خصوص جمع و تدوین یک مصحف براساس قرائتی که از خود حضرت رسول جتأیید شده و به دست آنان رسیده بود، مشورت نمود. آنان نیز این ایده و نظر درست را مورد تمجید و ستایش قرار دادند و آن را اقدامی صائب و درست دانستند. به واقع نیز این ایده، فکری بود به حق، درست و موفقیتآمیز که از نتایج عظیمی برخوردار گشت. [۸۵۱]
[۸۴۶] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ۱۷۵. [۸۴۷] فتنة مقتل عثمان بن عفان (۱/۷۸). [۸۴۸] التاریخ الصغیر، امام بخاری (۱/۹۴). [۸۴۹] فتح الباری (۹/۱۸). [۸۵۰] فتنة مقتل عثمان بن عفان (۱/۷۸). [۸۵۱] الجامع لأحکام القرآن (۱/۸۸).
ابن تین در این زمینه چنین گفته است: تفاوت میان اقدام ابوبکر و اقدام عثمان در مورد جمعآوری و کتابت قرآن کریم آن است که ابوبکر از این بیم داشت که بر اثر مرگ حافظان قرآن، و نیز به خاطر پراکنده بودن آیات آن، آیات و سورههایی از قرآن از میان بروند و به دست مسلمانان نرسد، به همین دلیل دستور دارد تا صحیفههایی گرد آورند و در آنها سورههای قرآن براساس ترتیب آیاتی که از رسولخدا جنقل شدهاند، کتابت شوند. اما عثمان بیم آن داشت که به خاطر کثرت زبانها و گویشها، در قرائت آن اختلافاتی پدید آید و به خاطر همین اختلاف قرائتها، مسلمانان یکدیگر را تخطئه نمایند و فتنه عظیم در میان آنان پدید آید. به همین دلیل او دستور داد تا نسخههایی از صحیفههای ابوبکر رو نوشت شود و در یک مصحف و براساس ترتیب سورههای آن تدوین گردد. او در این اقدام، گویش قریش را به این دلیل که قرآن به زبان آنان نازل شده است بر دیگر گویشها ترجیح میداد. در سالهای نخستین ظهور اسلام، به خاطر بر طرف کردن مشکلات تلاوت و فهم قرآن، در مقابل قرائت آن به گویشهای مختلف چندان مقاومتی صورت نمیگرفت و بر آن ایراد وارد نمیکردند. اما در عهد عثمان این نیاز بر طرف شده و برای دفع خطری بزرگ به قرائت قرآن براساس یک گویش اکتفا نمود. ابوبکر باقلانی در این خصوص چنین میگوید: کار ابوبکر صدیق در جمعآوری صحیفههای خود این گونه نبود که میان دو لوح یکی را برگزیند بلکه او قصد داشت تا از میان قرائتهای متعدد قراءتی را برگزیند که با اسناد محکم به تایید حضرت رسول جرسیده بودند و سپس بقیه نسخهها و قراءات را باطل سازد. او هر نوع تقدیم، تاخیر و تاویلی را که در مکتوبات با آیات قرآن ثبت شده بود حذف نمود و مصحفی را جمعآوری کرد که در آن نسبت به ترتیب سورهها و آیات و نیز خود کلمات قرآن تغییری صورت نگرفته بود و تنها قرآنی را کتابت نمود که به تایید رسولخدا جرسیده بود.
او همچنین آیاتی را که تلاوت آنها منسوخ شده بود و با دیگر آیات قرآن کتابت شده بودند حذف نمود. در واقع علت این همه احتیاط و وسواسی که ابوبکر صدیق در جمعآوری صحیفههای خود به کار بست این بود تا از هر نوع شک و شبهه و نیز فساد در فهم قرآن ممانعت به عمل آورد. حارث محاسبی نیز چنین میگوید: نزد مردمان چنین مشهور است که عثمانسجامع قرآن است و حال آنکه اینگونه نیست. در واقع عثمان برای پیشگیری از بروز فتنهای که بر اثر اختلاف مردمان شام و عراق در قرائت قرآن در حال ظهور بود، پس از اجماع نظر مهاجرین و انصار، تصمیم گرفت مصحفی واحد براساس گویش قریش تدوین نماید و بقیه گویشهای قرائت را منسوخ سازد. قبل از این اقدام، نسخههای قرآن براساس گویشهای هفتگانهای کتابت میشد که قرآن با آنها نازل شده بود. اما باید دانست این ابوبکر صدیق بود که صحیفههای قرآن را یک جا جمعآوری نمود. علی در مورد این اقدام عثمانبگفته است: اگر من به جای عثمان خلیفه بودم همان کار او را در مورد صحیفههای قرآن انجام میدادم. [۸۵۲]
قرطبی نیز میگوید که: اگر سؤال کنند: چرا عثمان به تدوین یک مصحف پرداخت حال آنکه ابوبکر پیش از او چنین کاری را انجام داده بود؟ باید گفت: عثمان بااین کار خود، قصد آن را نداشت که مصحفی را تدوین نماید تا مردم به دیگر صحیفههای مغایر با این مصحف رجوع نکنند. دلیل این قول آن است که او فرستادگانی نزد حفصه فرستاد و از او خواست که صحیفهی ابوبکر را به او امانت دهد تا نسخههایی از آن رو نوشت کنند. در واقع عثمان این کار را تنها به این دلیل انجام داد که میدید مردم در قرائت قرآن دچار اختلاف شدهاند و این امر سبب شده است که میان عراقیان و شامیان فتنهای بزرگ پدید آید. [۸۵۳]
[۸۵۲] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ۱۷۸. [۸۵۳] الجامع لأحکام القرآن (۱/۸۷).
شیخ صادق عرجون بر این باور است که: خود صحیفهی ابوبکر صدیق که اساس مصحف عثمان بود تمامی لهجهها و حروف هفتگانه قرائت قرآن را که براساس احادیثی صحیح، قرآن به تمامی آن لهجهها نازل شده است در بر نمیگرفت و تنها قرائتی را شامل میشد که جبریل امین در آخرین مرتبه عرضه قرآن بر حضرت رسول جقرآن را به آن گویش بر حضرت تلاوت نمود و در آخرین ماههای حیات حضرت رسول جنیز تنها آن گویش قرائت رسمیت یافته بود. در واقع حروف هفتگانهای که قرآن در ابتدا بدانها نازل میشود به این دلیل بود که مردم در قرائت و فهم آیات دچار مشکل و ابهام نشوند، اما بعد از فراگیر شدن قرآن در میان مردمان و پس از اینکه اقوام و قبایل با هم در آمیختند و زبانهایشان به هم نزدیک شد، ضرورت این حکم نیز از میان رفت.
امام طحاوی در همین رابطه چنین میگوید: این تعدد قراءات قرآن به این دلیل بود که مردمان آن روزگار شبهجزیره، نمیتوانستند قرآنی را درک کنند که به گویش و زبان آنان نبود، آنان مردمانی بودند بیسواد که تنها افرادی اندک شمار از میان آنان میتوانستند بنویسند و بخوانند و به همین دلیل نمیتوانستند گویش و زبانی غیر از زبان خود را درک کنند و اگر هم میخواستند زبانی دیگر را بفهمند، تنها پس از تحمل مشقّات و مشکلات قادر به چنین کاری میشدند، همین عامل سبب شد که قرآن با گویشهای مختلفی نازل شود اما معنی کاملاً یکسان بود. چون افراد با سواد ایشان رو به فزونی گرفت و نیز به دلیل تسلط قرآن و اسلام بر شبهجزیره، گویش و زبان آنان به گویش رسولخدا نزدیک شد و توان آن را یافتند که لغات آن گویش را حفظ نمایند، آنگاه دیگر ضرورت آن حکم از میان رفت و برایشان جائز نبود که به گویش و زبانی مغایر زبان و گویش قریش، قرآن قرائت کنند. ابن عبدالبّر نیز در این رابطه چنین گفته است: به این ترتیب روشن میشود که قرائت قرآن براساس آن گویشهای هفتگانه بنا به ضرورتی بوده است و چون آن ضرورت از میان رفت، قرائت به آن هفت گویش نیز منسوخ شد و قرآن براساس تنها یک گویش تلاوت میشد. [۸۵۴]
طبری هم در این خصوص گفته است که: قرائت براساس گویشها و حروف هفتگانه بر امت واجب نبود و تنها بنا به ضرورتی وجود داشت و چون صحابه به این نتیجه رسیدند که اگر بر یک قرائت اجماع نظر نداشته باشند و دیگر قرائتها همچنان در میان امت رواج داشته باشد، مسلمانان دچار اختلافاتی عظیم و بنیادین خواهند شد. بنابراین باید دانست که: این گویش قرائت قرآن که بر دیگر گویشها غلبه نمود و مصحف عثمان بدان کتابت شد، گویشی است که مردم بدان قرآن را تلاوت میکنند و به صورت متواتر از رسولخدا جنقل شده است، این قرائت شامل همهی قراءات هفتگانه و دیگر قرائتهایی است که از قرّاء آنها به ثبت رسیدهاند، اما باید این نکته را دانست که این قراءاتی که حول و حوش تلاوت قرآن وجود دارند با آن قراءات هفتگانهای که قرآن براساس همهی آنها نازل شد، تفاوت دارند. [۸۵۵]
قرطبی بیان میدارد که بسیاری از علما چون داودی و ابن ابی صفره بر این نکته تاکید کردهاند که این قراءات هفتگانهای که در میان علما مشهور هستند و به قرّاء آنها منسوبند، با آن قراءات هفتگانهای که صحابه در قرائت قرآن به آنها متوسل میشدند تفاوت دارد. این قراءات هفتگانه مشهور جزو همان گویش قریش است که مصحف عثمان بر اساس آن کتابت و تدوین شد. [۸۵۶]
قابل فهمترین آراء و دیدگاهها در مورد معنای حروفی که قرآن بدانها نازل میشود، این است که آن حروف فصیحترین و مشهورترین گویشهای عرب بودهاند. علمائی چون قاسم بن سلام، ابن عطیّه و بسیاری دیگر از بزرگان و نیز اقوال و آرائی که سیوطی در الإتقان آنها را ذکر کرده است همین نظر را در مورد حروف داشتهاند. [۸۵۷]
[۸۵۴] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ۱۸۰. [۸۵۵] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ۱۸۰. [۸۵۶] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ۱۸۰. [۸۵۷] الجامع لأحکام القرآن (۱/۷۹).
پس از کتابت مصحفها، عثمان آنها را به نقاط مختلف بلاد اسلامی فرستاد و به مردمان آن سرزمینها دستور داد تا دیگر مصحفها را بسوزانند. مؤرّخان در تعداد مصحفهایی که عثمان کتابت نمود اختلاف نظر دارند، اما همهی آنها متفق القول بر این نظرند که او حداقل چهار مصحف را کتابت نمود، هر چند هستند افرادی که تعداد آنها را تا هشت مصحف نیز تخمین زدهاند. آنانکه معتقدند عثمان چهار مصحف تدارک دید بیان نمودهاند که او یک نسخه را در مدینه نگاه داشت، نسخهی دیگری را به شام فرستاد، نسخهای را به کوفه و آخرین نسخه را نزد بصریان فرستاد و آنانکه معتقدند عثمان پنج مصحف فراهم آورد، میگویند که او نسخه پنجم را به مکّه فرستاد. در مورد نسخه ششم نیز آنانکه معتقدند عثمان شش مصحف کتابت نمود دچار اختلاف شدهاند.
دستهای از آنان بر این نظرند که او آن نسخه را نزد خود نگاه داشت اما قول دیگر بر آن است که او آنرا به بحرین فرستاد. دستهای نیز اعتقاد دارند که عثمان هفت مصحف کتابت نمود و مصحف هفتم را به یمن فرستاد و آخرین گروه نیز به این دیدگاه معتقدند که عثمان هشت مصحف تدارک دید و مصحف هشتم را نزد خود نگاه داشت و این همان مصحفی است که در هنگام شهادتشان به قرائتش مشغول بودند. [۸۵۸]
همچنین عثمان همراه مصحفها، افرادی را اعزام نمود تا مردم را با قرائت آن مصحف آشنا سازند. نقل است که او عبدالله بن سائب را با مصحف مکه، مغیره بن شهاب را با مصحف شام، ابو عبدالرحمن سلمی را با مصحف کوفه و عامر بن قیس را با مصحف بصره به آن سرزمینها اعزام نمود و به زید بن ثابت دستور داد تا مصحف مدینه را بر مردم تلاوت نماید و آنان را با آن آشنا سازد. [۸۵۹]
[۸۵۸] الإتقان (۱/۱۴۴ تا۱۴۸). [۸۵۹] أضواء البیان فی تاریخ القرآن، ۷۷.
هیچ روایت محکم و مستدلّی دالّ بر مخالفت عبدالله بن مسعود با عثمان در زمینهی تدوین مصحفی واحد به ما نرسیده است و تمامی روایاتی که چنین مسألهای را مطرح کردهاند ضعیف و متزلزل میباشند. هر چند ناگفته نماند که همین روایات ضعیف بیان میدارند که ابن مسعود نیز سرانجام با همان اجماع نظر صحابه در خصوص تدوین مصحفی واحد موافقت نموده و به مردم اعلام کرده است که باید آنان نیز تابع اجماع امّت باشند. [۸۶۰]
نقل است که او بر منبر رفت و چنین سخن راند: خداوند هیچگاه علمی را از میان مردمان محو نکرده است، اما علم با مرگ علما و دانشمندان از میان مردم فراموش میشود، بدانید که خداوند هیچگاه تمام امّت محمد جرا بر ضلالت گرد هم جمع نخواهد نمود، پس شما نیز با اجماع امّت موافقت کنید و از تصمیم آنان تبعیت نمایید که حق، همان است که بر آن اجماع نظر یافتهاند، سپس این موضع خود را به عثمان نوشت. ابن کثیر روایت میکند که ابن مسعود با اجماع نظر صحابه در این رابطه موافق بود. [۸۶۱]ذهبی نیز نقل میکند که ابن مسعود براساس روایات محکم و صحیح با اقدام عثمان در مورد مصحفها اتفاق نظر داشت. [۸۶۲]
در مورد این قضیه و روابط عثمان و ابن مسعود، نباید به سخنان افرادی چون طه حسین اعتنایی نمود، او به واقع افکار اساتید خاورشناسان خود را منعکس کرده است که دیدگاههای خویش را براساس روایات ضعیف رافضیان که در آنها به مخدوش نمودن چهره صحابه و روابط فیمابین آنها پرداخته شده است، مطرح ساختهاند. [۸۶۳]
آیا میتوان پذیرفت ابن مسعودی که در مِنی، قصر نماز را به تبعیت از عثمان ترک نمود و آنرا کامل خواند تا مبادا اختلاف و فتنه میان مسلمانان پیش آید [۸۶۴]، در این قضیه بر منبر رود و مردم را به مخالفت با عثمان فراخواند؟ مگر همو نبود که میگفت: اختلاف باعث شر و زیان امت میشود.
رافضیان با جعل روایاتی، چهرهای از صحابه ساختهاند که آنان مردمانی بودهاند کینهتوز و ستیزهجو که از هم تنفّر داشته و نسبت به یکدیگر دهان به ناسزا و دشنام میگشودند. اما این روایات دروغین در برابر محکمه، نقدی عادلانه و درست رنگ میبازند و دروغ بودن خود را نشان میدهند. بدون شک فطرتی پاک و عقلی ژرف اندیش به مجهول بودن چنین روایاتی پی خواهد برد. [۸۶۵]
هر آینه رافضیان دروغ گفتهاند: که ابن مسعود به عثمان دشنام میداد و او را تکفیر مینمود تا عاقبت عثمان او را محکوم به ضربات تازیانه نمود و او زیر آن ضربات جان سپرد، این دروغی است که به ساحت پاک ابن مسعود نسبت داده شده است.
همهی علمای حدیث، خوب میدانند که ابن مسعود، هرگز عثمان را تکفیر ننمود و چون عثمان به خلافت رسید، عبدالله از کوفه به مدینه آمد و با عثمان بیعت نمود، سپس خطاب به مردم چنین گفت: ای مردم! امیر المؤمنین عمر بن خطاب در گذشته است؛ من روزی را به یاد ندارم که مردم چنان شیون و زاری کنند؛ ای مردم! ما أصحاب رسولخدا جبر خلافت عثمان اجماع نظر داریم و بدانید که در این جریان، حق هیچ کس را که سزاوارتر از او باشد پایمال ننمودهایم. ای مردم! ما با امیرالمؤمنین عثمان بیعت نمودیم، پس شما نیز با او بیعت کنید. [۸۶۶]
این کلمات خود بهترین دلیلی است بر جایگاه رفیع و ممتاز عثمان نزد ابن مسعود و دیگر صحابه، آنانکه خداوند متعال در کتابش به مدحشان پرداخته است، هر آینه آنان بهترین فهم و درک را از این آیه نمودند و بدان عمل کردهاند:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدٗا ٧٠ ﴾[الأحزاب: ۷۰].
«ای مؤمنان! از خدا بترسید (و خویشتن را با انجام خوبیها و دوری از بدیها از عذاب او در امان دارید) و سخن حق و درست بگوئید».
سخنان ابن مسعود، کلام راست و بر مبنای حقیقت بود که از احساس راستین او نشأت میگرفت. او این سخنان را نه از روی ترس و خوف گفت و نه برای دست یافتن به مقام و منصبی در خلافت جدید، این سخنان را بر زبان آورد. بنابهاین شواهد، بدیهی و واضح است که هیچ نوعی کینه و نفرتی میان آن دو وجود نداشته است و اگر هم اختلافی میان آن دو روی داده باشد تنها به خاطر حق و مصالح امت بوده است. [۸۶۷]
اما اکاذیب و جعلیات رافضیان و پیروان راه آنان مبنی بر اینکه عثمان، ابن مسعود را آن قدر تازیانه زد تا او فوت کرد، به اجماع علما، دروغ و باطل است.
ابوبکر بن عربی در این رابطه چنین میگوید: اینکه میگویند عثمان، ابن مسعود را تازیانه زد و او را از سهم بیتالمال خود محروم نمود دروغ و کذب است. [۸۶۸]
عثمان نه ابن مسعود را تازیانه زد و نه او را از سهم بیت المال خود محروم ساخت، بالعکس عثمان منزلت و شأن والای ابن مسعود را خوب میدانست و در مقابل، ابن مسعود نیز کاملاً از پیشوایی که با او بیعت نموده بود اطاعت میکرد و بر این باور بود که او بهترین امت اسلام جهت امر خلافت بوده است. [۸۶۹]
[۸۶۰] أضواء البیان فی تاریخ القرآن، ۷۷. [۸۶۱] فتنة مقتل عثمان به عفان (۱/۷۸). [۸۶۲] فتنة مقتل عثمان بن عفان (۱/۷۹). [۸۶۳] البدایة و النهایة (۷/۲۲۸). [۸۶۴] سیر أعلام النبلاء (۱/۳۴۹). [۸۶۵] الفتنة الکبری (۱/۱۵۹). [۸۶۶] فتنة مقتل عثمان بن عفان (۱/۸۰). [۸۶۷] طبقات ابن سعد (۳/۶۳). عبدالله بن مسعود، عبدالستار الشیخ، ۳۲۴. [۸۶۸] العواصم من القواصم، ص۶۳. [۸۶۹] عقیدة أهل السنة والجماعة فی الصحابة الکرام، (۳/۱۰۶۶).
خداوند متعال در قرآن میفرماید:
﴿ وَأَنَّ هَٰذَا صِرَٰطِي مُسۡتَقِيمٗا فَٱتَّبِعُوهُۖ وَلَا تَتَّبِعُواْ ٱلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمۡ عَن سَبِيلِهِۦۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ ١٥٣ ﴾[الأنعام: ۱۵۳].
«این راه (که من آن را برایتان ترسیم و بیان کردم) راه مستقیم من است (و منتهی به سعادت هر دو جهان میگردد. پس) از آن پیروی کنید و از راههای (باطلی که شما را از آن نهی کردهام) پیروی نکنید که شما را از راه خدا (منحرف و) پراکنده میسازد. اینها چیزهائی است که خداوند شما را بدان توصیه میکند تا پرهیزگار شوید (و از مخالفت با آنها بپرهیزید).
طبق این آیه، راه راست همان قرآن، اسلام و فطرت پاکی است که خداوندﻷانسانها را براساس آن آفریده است و راهها همان راههای هوی و هوس، تفرقه و بدعت میباشد. مجاهد در تفسیر «لاتتبعوا السبل» میگوید که منظور از راهها، بدعتها، شبهات و گمراهیهاست. [۸۷۰]
در عین حال خداوند متعال، امّت اسلام را از دچار شدن در اختلافاتی که امتهای پیشین پس از دریات آیات و دستورات خداوند، بدان گرفتار آمدند نهی میفرماید:
﴿ وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَٱخۡتَلَفُواْ مِنۢ بَعۡدِ مَا جَآءَهُمُ ٱلۡبَيِّنَٰتُۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ لَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ ١٠٥ ﴾[آل عمران: ۱۰۵].
«و مانند کسانی نشوید که (با ترک امر به معروف و نهی از منکر) پراکنده شدند و اختلاف ورزیدند (آن هم) پس از آن که نشانههای روشن (پروردگارشان) به آنان رسید، و ایشان را عذاب بزرگی است).
ذات باری تعالی، همچنین امت را از شرک ورزیدن و دچار تفرقه شدن منع مینماید:
﴿ فَأَقِمۡ وَجۡهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفٗاۚ فِطۡرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِي فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيۡهَاۚ لَا تَبۡدِيلَ لِخَلۡقِ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلۡقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ ٣٠ ۞مُنِيبِينَ إِلَيۡهِ وَٱتَّقُوهُ وَأَقِيمُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَلَا تَكُونُواْ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ ٣١ مِنَ ٱلَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمۡ وَكَانُواْ شِيَعٗاۖ كُلُّ حِزۡبِۢ بِمَا لَدَيۡهِمۡ فَرِحُونَ ٣٢ ﴾[الروم: ۳۰- ۳۲].
«روی خود را خالصانه متوجّه آئین (حقیقی خدا، اسلام) کن. این سرشتی است که خداوند مردمان را بر آن سرشته است. نباید سرشت خدا را تغییر داد (و آن را از خداگرائی به کفرگرائی، و از دینداری به بیدینی، و از راستروی به کجروی کشاند). این است دین و آئین محکم و استوار، و لیکن اکثر مردم (چنین چیزی را) نمیدانند. (ای مردم! رو به خدا کنید و با توبه و اخلاص در عمل) به سوی خدا برگشته، و از (خشم و عذاب) او بپرهیزید، و نماز را چنان که باید بگزارید، و از زمره مشرکان نگردید. از آن کسانی که آئین خود را پراکنده و بخش بخش کردهاند و به دستهها و گروههای گوناگونی تقسیم شدهاند. هر گروهی هم از روش و آئینی که دارد خرسند و خوشحال است (و مکتب و مذهب ساخته هوی و هوس خود را حق میپندارد».
نیز خداوند سبحان اعلام میدارد رسول او از مسلمانانی که در دین دچار تفرقه میشوند و به فرقههای متعدد تقسیم میشوند مبرّا است [۸۷۱]:
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمۡ وَكَانُواْ شِيَعٗا لَّسۡتَ مِنۡهُمۡ فِي شَيۡءٍۚ إِنَّمَآ أَمۡرُهُمۡ إِلَى ٱللَّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَفۡعَلُونَ ١٥٩ ﴾[الأنعام: ۱۵۹].
«بیگمان کسانی که آئین (یکتاپرستی راستین) خود را پراکنده میدارند (و آن را با عقائد منحرف و معتقدات باطل به هم میآمیزند) و دسته دسته و گروه گروه میشوند (و هر دسته و گروهی از مکتبی و مذهبی پیروی میکنند) تو به هیچ وجه از آنان نیستی و (حساب تو از آنان جدا و) سر وکارشان با خدا است و خدا ایشان را از آنچه میکنند باخبر میسازد (و سزای آنان را خواهد داد».
با دقت در ماجرای تدوین مصحف در عهد عثمان به عمق فهم و درک صحابه از آیات قرآن و بالأخص آیاتی که در مورد نهی از اختلاف و نزاع میباشد، پی میبریم.
براساس همین فهم درست و عمیق بود که چون حذیفهسنشانههای بروز آن را در میان مسلمانان و در رابطه با قرائت قرآن مشاهده کرد، بلافاصله خود را به مدینه رسانید و خطر این قضیه را به عثمان گوشزد نمود؛ عثمان نیز خطاب به مردم، آنان را از سرانجام شوم این مسأله با خبر نمود و سپس شورای مهاجرین و انصار را تشکیل داد و در مورد حل این معضل، با آنان به مشورت پرداخت و در مدت کوتاهی به نتیجه ثمر بخش و کارساز دست یافتند که از طریق آن توانستند شعلههای فتنه و اختلاف را در نطفه خفه کنند.
این راه حل، تدوین مصحفی واحد براساس منابع و مدارک محکم و غیر قابل تردید بود که نتیجه آن مأیوس شدن منافقان و دشمنان اسلام از تحقیق اهداف و آرزوهای ننگین خود بود و این، خود، عاملی بود برای اینکه آنان کینه عثمان را به دل گیرند و در هیمن راستا تمام تلاش خود را صرف خدشهدار کردن شخصیت آن مرد بزرگ و بد جلوه دادن آثار این اقدام مبارک نمودند. آنان تمام امکانات خود را به کار گرفتند تا بتوانند شخصیت و اقدامات آن رادمرد کم نظیر را زیر سؤال ببرند تا شاید مردم را علیه او بشورانند [۸۷۲]، و مقدمات بر افروختن آتش عظیم فتنه و آشوب را در میان امت اسلام فراهم آورند. صحابه بزرگوار رسولخدا جدر آن شرایط حساس، تمامی قرائتهای صحیح آن روزگار را به یک قرائت تبدیل نمودند تا وحدت کلمه امت همچنان حفظ شود؛ و این درسی است بزرگ که باید آن را چون دیگر درسهای تاریخ خلفای راشدین که سرشار از درسها و عبرتهای گرانبهاست، فرا گرفت و به کار بست.
حضرت رسول جدر مورد حفظ وحدت کلمه چنین فرمودهاند:
«إن الله یرضی لکم ثلاثاً: أن تعبدوه ولا تشرکوا به شیئاً، وأن تعتصموا بحبل الله جمعیاً ولا تفرقوا، وأن تناصحوا من ولاه الله أمرکم». [۸۷۳]
(با انجام سه کار میتوانید خداوند را از خود خشنود سازید: تنها او را پرستش و اطاعت کنید و از شرک ورزیدن به او بپرهیزید، با هم متحد باشید و دچار تفرقه نشوید و نسبت به ولی امر خود صادق، وفادار، خیرخواه و مطیع باشید).
بدون شک تنها راه حفظ وحدت میان امت، التزام به قرآن و سنت رسولخداست. باید به یاد داشت که اصل وحدت از جملهی اساسیترین ارکان و اصول در دین اسلام میباشد. شیخ الإسلام ابن تیمیه در همین رابطه چنین میگوید: این اصل بزرگ که همانا خود اسلام است، چنان از اهمیت برخوردار است که خداوند متعال در قرآن در مورد آن به تاکید سخن گفته و اهل کتاب و غیر آنان را که آن را رها نمودهاند، مورد مذمّت شدید قرار داده است. نیز نبی خدا جبارها و در موقعیتهای مختلف، امت را به آن سفارش نمودند. [۸۷۴]
به همین دلیل است که خداوند متعال و رسول بزرگوارش ج، مسلمانان را به هر چه که این وحدت کلمه را حفظ مینماید دستور داده و آنان را از هر چه که این وحدت کلمه را خدشهدار میکند نهی فرمودهاند. تمام تفرقهها ونزاعهایی که در طول قرنها، بر سر این امت آمده است به این دلیل بوده که آنان این اصل و ضوابط و قواعد آن را مراعات ننمودهاند و حاصل این دور شدن از قرآن و سنت، همان تفرقه و نزاع فی ما بین بوده تا آنجا که آن امّت واحد به فرقهها و احزاب متعددی تبدیل شده و هر یک به روشی که برگزیده است خورسند میباشد. [۸۷۵]
هر آینه وحدت امت، از جمله اهداف شریعت اسلام است. در واقع وحدت کلمه از مهمترین عواملی است که مسلمانان را به تمکین و اطاعت از اوامر و منهیات شریعت وا میدارد و بر ماست که با امر به معروف و نهی از منکر، برادران و خواهران مسلمان خویش را به سوی حق فرا خوانیم و آنان را به صبر در برابر ناکامیها، مشکلات، ضعفها و ترفندهای دشمنان دین خود دعوت کنیم و این مهم تنها با وحدت میان دعوتگران، رهبران، علما و طالبان علم و معرفت حاصل میآید. شاید بتوان از این طریق مسایل و مشکلات امت را به صورتی درست حل و فصل نمود. شیخ عبدالرحمن سعدی در مورد اهمیت اصلاح امت چنین میگوید: جهاد دو نوع است: جهادی که هدف آن اصلاح عقاید و اخلاق و فرهنگ و تمامی شئونات دنیوی و دینی امت و تربیت و پرورش درست آنان میباشد که این جهاد، براساس و پایه جهاد دوم که همانا دفاع از اسلام و مسلمین در برابر کفار و منافقان و تمامی دشمنان دین و دفع همهی ترفندها و نیرنگها و تجاوزات آنان است، میباشد. خود این جهاد از دو طریق صورت میگیرد: نخست جهاد با زبان و قلم و برهان و دلیل قاطع، و دیگری جهاد با اسلحه مناسب هر دوران میباشد. [۸۷۶]
سپس شیخ عبدالرحمن در فصلی مجزا از کتاب خود در مورد جهاد مربوط به مسلمانان و برقراری الفت و مودّت و ایجاد وحدت بین آنان صحبت میکند. [۸۷۷]
او در این فصل، بعد از ذکر آیات و احادیثی که بر وجوب وحدت و تعاون میان آحاد امت اسلام دلالت دارد، چنین نتیجهگیری میکند: هر آینه، از بزرگترین جهادها، تلاش در راه تحقق اصل وحدت کلمه و الفت و مودّت میان مسلمانان میباشد که از طریق آن بتوانند به دین و دنیای خویش سر و سامانی بدهند. [۸۷۸]
به همین دلیل فراهم آوردن مقدمات برقراری الفت و مودّت و ایجاد وحدت میان مسلمانان از جمله بزرگترین جهادها میباشد. این امر، خود، عاملی مهم در حفظ عزّت و کرامت مسلمانان و تشکیل دولتی اسلامی میباشد که از راه آن بتوان به تحکیم اجرای شریعت پروردگار اقدام نمود و این امری است که خلفای راشدین به درک آن نائل آمده بودند و در تدوین مصحف واحد، به صورتی بارز، خود را نمایان ساخت.
[۸۷۰] عقیدة اهل السنة و الجماعة فی الصحابة الکرام (۳/۱۰۶۶). [۸۷۱] دراسات فی الأهواء والفرق والبدع، ناصر العقل، ص۴۹. [۸۷۲] در اسات فی الأهواء و الفرق و البدع، ناصر العقل، ۴۹. [۸۷۳] فتنة مقتل عثمان بن عفان (۱/۸۲). [۸۷۴] فتنة مقتل عثمان بن عفان (۱/۸۲). [۸۷۵] مسند احمد (۱/۲-۲۶). [۸۷۶] مجموع الفتاوی (۲۲/۳۵۹). [۸۷۷] تبصیر المؤمنین بفقه النصر و التمکین، مؤلف، ۳۰۷. [۸۷۸] وجوب التعاون بین المسلمین، ص۵.
این فصل دارای چهار گفتار زیر میباشد:
گفتار نخست: سرزمینهای تحت سلطه دولت عثمانسو سیاست او در رابطه با والیان
گفتار دوم: سیاست عثمانسدر رابطه با والیان و وظایف و حقوق آنان
گفتار سوم: واقعیات و حقایق مربوط به والیان عثمانس
گفتار چهارم: واقعیت رابطه ابوذر با عثمانس
هنگام وفات عمر بن خطّابس، خالد بن عاص بن هشام بن مغیره مخزومی، والی مکه بود [۸۷۹]و چون عثمانسبه خلافت رسید، تا چندی، او را در منصب خود ابقا نمود. پس از مدّتی و به دلایلی نامعلوم، عثمان، او را از امارت مکّه عزل و علی بن ربیعه بن عبدالعزی را جانشین او کرد. پس از او نیز، عثمان تنی چند را به ولایت و امارت مکّه منصوب نمود که تعیین دقیق مدّت زمان حکومت آنان، ناممکن مینماید. از جمله آن والیان، عبدالله بن عمرو حضرمی بود که عثمان او را چند صباحی، والی مکه نمود. در اسناد و مدارک چنین بر میآید که عثمان، بار دیگر، خالد بن عاص بن هشام را به امارت مکه برگزید. براساس همین اسناد و مدارک، به هنگام شهادت عثمان، خالد، والی مکه بوده است و چون علی بن ابی طالبسبه خلافت رسید، او را عزل و دیگری را جانشین او ساخت [۸۸۰]. هر چند در این میان، روایاتی وجود دارند که بیان میکنند هنگام شهادت عثمانسعبدالله بن عمرو حضرمی والی مکه بوده است [۸۸۱]. به طور کلّی، مکه در عهد عثمان، علیرغم شورشها و ناامنیهایی که در بسیاری دیگر از نقاط قلمرو اسلامی و پس از فتنه قتل عثمان به وقوع پیوست، از امنیت و آرامش نسبتاً پایداری برخوردار بود. [۸۸۲]
[۸۷۹] تجرید أسماء الصحابة، ص۱۵۱. [۸۸۰] الولایة علی البلدان (۱/۱۶۶). [۸۸۱] نهایة الأرب (۲/۲۷). [۸۸۲] الولایة علی البلدان (۱/۱۶۷).
مدینه، در عهد عثمان، مهمترین شهرهای حکومت اسلامی بود. این شهر، به عنوان مرکز خلافت، پذیرای خیل عظیم هیأتها، گروهها، مسافران، حجّاج و سربازان و سردارانی بود که از اقصی نقاط قلمرو اسلامی بدانجا میآمدند. همچنین حضور بیشتر بزرگان صحابهشدر این شهر، اهمیت آنجا را دو چندان ساخته بود. در اخبار آمده است که عثمان، خود، شخصاً بر بازار و قیمت اجناس و کالاهای شهر نظارت میکرد و مستقیماً از احوال و اوضاع مردمان آن دیار اطلاع پیدا میکرد [۸۸۳]. همچنین هنگام عزیمت به مکّه و ادای مناسک حج، یکی از بزرگان صحابه را که معمولاً زید بن ثابتسبود به عنوان نائب و جانشین موقّت خود، منصوب مینمود [۸۸۴]. مدینه نیز چونان مکّه، در طول دوران خلافت عثمان، جز در جریان حوادث روزهای آخر عمر آن بزرگوار، شهری آرام و امن به حساب میآمد. [۸۸۵]
[۸۸۳] تاریخ المدینة (۳/۹۶۱-۹۶۲). [۸۸۴] الولایة علی البلدان (۱/۱۶۸-۱۶۹). [۸۸۵] الولایة علی البلدان (۱/۱۶۸-۱۶۹).
هنگام وفات عمرس، عثمان بن أبی العاص ثقفی والی بحرین بود و چون عثمان به خلافت رسید، او را در منصب خود ابقا نمود. اسناد و مدارک، حاکی از آن است که عثمان بن أبی العاص سه سال بعد از به خلافت رسیدن عثمان، یعنی تا سال۲۷ بعد از هجرت، در این سمت باقی مانده است و علت آنرا باید در مشارکت فعال او و سپاهیانش همراه سپاهیان بصره در فتوحات فارس دانست [۸۸۷]واضح است که همکاریهای دو ولایت بحرین و بصره از عهد عمر، رو به رشد بوده و در عهد عثمان، و به ویژه بعد از روی کار آمدن عبدالله بن عامر بن کریز، به عنوان امیر بصره، این روابط از استحکام زیادی برخوردار شد [۸۸۸]، تا آنجا که والی بحرین، در جریان فتوحات یکی از فرماندهان زیر دست عبدالله بن عامر محسوب میشد. مدارک تاریخی نیز نشان میدهند که ولایت بحرین، به تدریج، زیر سلطه و نفوذ ولایت بصره قرار گرفت، به نحوی که خود عبدالله بن عامر، کارگزاران و والیان آن دیار را منصوب مینمود [۸۸۹]. گفته میشود که در دوران خلافت عثمان، بحرین جزو ولایت بصره شد. شاید این به دلیل آن بود که بحرین، به پایگاه مسلمانان جهت عزیمت به فارس و جنوب ایران تبدیل شده بود و این، خود، عاملی شد برای تقویت هر چه بیشتر روابط و همکاریهای میان دو ولایت بحرین و بصره [۸۹۰]. از جمله والیان بحرین میتوان مروان بن حکم و عبدالله بن سوار عبدی را نام برد که ظاهراً هنگام شهادت عثمانس، عبدالله بن سوار والی بحرین بوده است [۸۹۱]. بدون شک، بحرین در دوران عثمان هم، از جایگاه ویژهای در روند فتح فلات ایران برخوردار بوده است کما اینکه خود عثمان بن ابی العاص نیز در فتوحات این مناطق، نقش بسزایی را ایفا نمود [۸۹۲]. از طرف دیگر و با وجود فعالیت این منطقه در جریان فتوحات، بحرین نیز چون دیگر سرزمینهایی شبه جزیره، تا زمان وفات عثمان بن عفان، منطقهای بود که از امنیت و آرامش پایداری برخوردار بوده است.
در مورد یمامه نیز باید گفت که این منطقه در دوران عمر جزو ولایت بحرین و عمان بود و زیر نظر حکومت آنجا اداره میشده است. به نحویکه والی بحرین، خود، کارگزاران و مسئولان این منطقه را تعیین مینمود. اما در عهد عثمان، یمامه به منطقهای جدا از بحرین تبدیل شد که خلیفه، خود، والی آن را منصوب میکرد و این فرد، از جمله افرادی بود که در حوادث بعد از شهادت عثمان، حضور فعال داشته و از مخالفان سر سخت این اقوام شورشی محسوب میشد. [۸۹۳]
[۸۸۶] بحرین، در آن ایام، سرزمینی بود که تمامی امارتهای جنوب خلیج و شرق عربستان به استثنای کویت را در بر میگرفت. یمامه نیز منطقهای بود واقع در سرزمین نجد عربستان. [۸۸۷] تاریخ خلیفه بن خیاط، ص۱۵۹. [۸۸۸] طبقات ابن سعد (۵/۴۴). [۸۸۹] الولایة علی البلدان (۱/۱۶۹). [۸۹۰] البحرین فی صدر الإسلام، عبدالرحمن بن النجم، ص۱۴۱. [۸۹۱] تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۷۹. [۸۹۲] تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۷۹. [۸۹۳] تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۷۹.
در عهد عمرس، یعلی بن منیه، والی یمن بود. چون او بنا به درخواست عمر، عزم مدینه نمود نامهای از عثمان به دست او رسید که خبر از وفات عمر و بیعت مردم با عثمان و نیز ابقای یعلی بر صنعاء میداد. این مرد تا زمان وفات عثمان، به عنوان والی صنعاء باقی ماند. [۸۹۴]
از دیگر شهرهای این منطقه، مدینه «الجند» بود که عبدالله بن ربیعه، در طول دوران خلافت عثمان، بر آن شهر حکومت داشت. [۸۹۵]والیان دیگری نیز بر سایر شهرهای یمن حکومت داشتهاند اما منابع و اسناد تاریخی، بیشتر بر این دو شخصیت متمرکز شده و از آنان یاد کردهاند. لازم به ذکر است که منابع، مطالب چندانی در رابطه با اخبار و احوال این منطقه در طول دوران عثمان، ذکر نکردهاند و از نامههایی که میان خلیفه و آنان ردّ و بدل شده است سخنی به میان نیاوردهاند و تنها به ذکر نامههایی که عثمان آنها را برای همهی والیان خود میفرستاد بسنده کردهاند [۸۹۶]. مشهور است که یمن، در عهد عثمان، منطقهای آرام و امن و مردمان آن، افرادی مطیع و فرمانبردار بودهاند. نقل میکنند که عثمان، مردی از بنی ثقیف را به جانب یمن فرستاد و چون او به نزد عثمان بازگشت، به عثمان گفت: مردمانی را دیدم مطیع و فرمانبردار که اگر از آنان به حق یا باطل، چیزی را درخواست کنند، آنرا بدون مقاومت، تحویل خواهند داد [۸۹۷]. در روایات است که در عهد عمرسو در جریان فتوحات، قبایل بسیاری از یمن به مناطقه عراق، مصر و شام مهاجرت کردند. این عامل، سبب ارتباط دائم مردمان یمن با آن مناطق میشد. در عهد عثمانسنیز این مهاجرتها، همچنان ادامه داشت و به همین دلیل، جای تعجبی ندارد اگر در جریان فتنه قتل عثمان، ردپای یهودیانی از یمن را بیابیم که نقش فعال در آن جریان شوم داشتهاند، در رأس این یهودیان، عبدالله بن سبأ بود که بدون شک آتش افروز آن فتنه محسوب میشد، نقل میکنند که با شهادت عثمان، تنی چند از والیان یمن، از جمله یعلی بن منیه و عبدالله بنربیعه، خود را به حجاز رسانیده و در حوادث بعد از این ماجرای غمانگیز، حضوری فعال داشتهاند. [۸۹۸]
[۸۹۴] تاریخ الطبری (۵/۴۴۲). [۸۹۵] تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۷۹. [۸۹۶] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۱). [۸۹۷] تاریخ الیمن السیاسی فی العصر الإسلامی، حسن سلیمان، ص ۷۹. [۸۹۸] تاریخ الطبری (۵/۴۴۲).
چون عثمان به خلافت رسید، معاویه بن ابی سفیان بر بیشتر مناطق شام تسلط داشت، عثمان نیز او را در سمت خود ابقا نمود [۸۹۹]. کما اینکه بیشتر والیان دیگر مناطق چون یمن، بحرین و مصر را در مناصب خود ابقا کرد. پس از مدتی، معاویه توانست بر سر تا سر شام حاکم گردد و به قویترین و با نفوذترین والی عثمان تبدیل شد، در آغاز خلافت عثمان غیر از معاویه، والیان دیگری نیز در شام حضور داشتند و بر آن منطقه حکومت میکردند. از جمله آنان عمیر بن سعد انصاری بود که بر حمص حکومت میراند و از اعتبار منزلت خاصّی نزد عثمان برخوردار بود. اما پس از اینکه به بیماری ناعلاجی مبتلا شد، از عثمان درخواست نمود که فرد دیگری را جایگزین او نماید و عثمان نیز با پذیرفتن استعفای او، حمص را به قلمرو معاویه ضمیمه کرد. با این اقدام، معاویه بر شهری دست یافت که پیش از او عبدالرحمن بن خالد بن ولید بر آن حکومت داشت که بعد از آن به حکومت منطقه جزیره منصوب شده بود [۹۰۰]. همچنین پس از وفات علقمه بن محرز، والی فلسطین، عثمان، آنرا نیز به قلمرو معاویه ملحق ساخت به این صورت، تنها پس از گذشت دو سال از به خلافت رسیدن عثمان، سرتاسر شام به زیر سلطه معاویه رفت. معاویه تا زمان شهادت عثمان بر این سمت باقی ماند و در آن دیار به حکومت خویش ادامه داد [۹۰۱]. شام در دوران حکومت معاویه، آکنده از حوادث و رویدادهای مهمی بود، در واقع، شام از جمله مهمترین جبهههای جهاد و نبرد با رومیان و دیگر دشمنان محسوب میشد. اما به دلیل مدیریت کم نظیر معاویه، مناطق تحت سلطه او در شام، در امنیت و آرامش قرار داشته و از فتنهانگیزیهای رومیان در امان ماندند. معاویه در اواخر خلافت عثمان، از جایگاه ویژهای در دولت برخوردار بود تا آنجا که با بروز نشانههای فتنه، او از جمله والیانی بود که عثمانسدر مورد آن جریانات، با ایشان به مشورت پرداخت. [۹۰۲]
[۸۹۹] تاریخ خلیفه بن خیاط، ص۱۵۵. [۹۰۰] تاریخ الطبری (۵/۴۴۲). [۹۰۱] همان (۵/۴۴۳). [۹۰۲] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۶).
نخستین لشکرکشی سپاهیان اسلام به سوی ارمنستان، در عهد عثمان و از منطقه شام آغاز گردید و فرماندهی آن را حبیب بن مسلمه فهری بر عهده داشت که با سپاهی قریب به هشت هزار نفر عزم آن دیار نمود. این سپاه توانست مناطق بسیاری از ارمنستان را به تصرف خود در آورد. اما پس از پیشرویهای بسیار، رومیان سپاهی را جهت کمک به ارامنه بدانجا گسیل داشتند تا به مقابله با مسلمانان بپردازد؛ حبیب احتمال میداد که با وجود چنین سپاهی عظیم که در راه است قادر به ادامه کار نخواهد بود، به همین دلیل از عثمان درخواست نمود تا نیروهایی را به کمک او اعزام دارد؛ عثمان نیز به کوفیان دستور داد تا سپاهی قریب به شش هزار نفر فراهم آورند و به جانب سپاه حبیب بروند؛ آنان نیز سپاهی را به فرماندهی سلمان بن ربیعه باهلی گرد آورده و به جبهه مسلمانان در ارمنستان روانه ساختند [۹۰۳]. پس از پایان جنگ با رومیان، میان حبیب و سلمان، بر سر تقسیم غنایم اختلافی رویی داد که عثمان با درایت خود، قضیه را به بهترین شکل ممکن، حل و فصل کرد [۹۰۴]. پس از این که سلمان بن ربیعه توانست به فرماندهی سپاهیان اسلام در ارمنستان دست یابد، عثمان او را به امارت آن سرزمین منصوب نمود [۹۰۵]. سلمان از طریق ارمنستان خود را به سرزمینهای خزر برساند و توانست فتوحات بسیاری را به دست آورد. اما سرانجام در نبردی سنگین که میان او و پادشاه خزرها روی داد به شهادت رسید، در این نبرد نابرابر، سپاهیان اسلام، تنها ده هزار نفر بودند حال آنکه سپاهیان خزر بالغ بر سی هزار سرباز میشدند و با وجود رشادتهای بسیاری که سپاهیان اسلام از خود نشان دادند، از خزرها شکست خوردند و همهی ایشان، به شهادت رسیدند. پس از این نبرد، عثمان به حبیب بن مسلمه دستور داد تا بار دیگر به جانب ارمنستان برود و در آنجا مستقر شود؛ او نیز با سپاهیان خود بدان دیار حرکت کرد و به فتوحات عظیمی دست یافت. این پیروزیها سبب شد تا شهرهای بسیاری با او مصالحه کنند و در برابر مسلمانان تسلیم شوند [۹۰۶]. پس از این اقدامات مهم حبیب، عثمانستصمیم گرفت که او را مأمور حفظ امنیت و آرامش منطقه جزیره نماید، و حذیفه بن یمانسرا که والی آذربایجان بود، جانشین او در ارمنستان نمود؛ او نیز توانست در ارمنستان فتوحاتی را به دست آورد و قلمرو اسلامی را تا مرزهای سرزمین خزرها پیش ببرد [۹۰۷]. اما پس از گذشت یک سال از این انتصاب، عثمان، حذیفه را عزل و مغیره بن شعبه را والی ارمنستان نمود و او نیز تا هنگام وفات عثمان بر این منصب ماند [۹۰۸]. ولایت بزرگ ارمنستان، قلمروی بود که در خلافت عثمان، ضمیمه قلمرو اسلامی شد و مسلمانان برای فتح آن و حفظ امنیت و آرامش آن دیار، سختیها و مصائب عظیمی را تحمل نمودند و شهدای بسیاری را در این راه، تقدیم کردند. [۹۰۹]
[۹۰۳] طبقات ابن سعد (۶/۱۳۱). [۹۰۴] الخراج و صناعة الکتابة، قدامة بن جعفر، ص۳۲۶. [۹۰۵] الفتوح، ابن اعثم (۲/۱۱۲). [۹۰۶] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۷). [۹۰۷] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۷). [۹۰۸] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۷). [۹۰۹] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۷).
عمرو بن عاص، والی مصر در دوران خلافت عمر بود که قریب چهار سال در این سمت حکومت راند [۹۱۰]. چون عمر فاروق به شهادت نایل گشت، عثمان او را تا مدتی کوتاه در آن منصب ایفا نمود. عبدالله بن سعد بن ابی سرح نیز از زمان فتح فلسطین، جزو فرماندهان تحت امر عمرو بود و در فتح مصر، در کنار او به جنگ پرداخته بود [۹۱۱]. او همچنین در اداره چند ناحیه مصر کمکهای شایانی را به عمرو نمود [۹۱۲]و به همین دلیل، پس از فتح منطقه مصرعلیا، عمر بن خطّاب او را به حاکمیت مناطقی در آنجا منصوب کرد [۹۱۳]. اما به خاطر بروز اختلافاتی که میان عمرو و عبدالله در نحوه اداره آن مناطق پیش آمده بود، چون عمرو برای بیعت با عثمان به مدینه رفت از او خواست تا عبدالله را از حاکمیت صعید مصر عزل نماید؛ اما عثمان با این درخواست عمرو مخالفت کرد و به او چنین پاسخ داد: که چون عبدالله را عمر بن خطاب به این سمت منصوب کرده است و او نیز تا به آن زمان مرتکب اشتباه و تخلفی نشده تا دلیلی بر عزل او باشد، بنابراین نمیتوان بدون دلیل و علّتی خاصّ، او را از مقام خود بر کنار کرد. اما عمرو بر این درخواست خود اصرار میورزید و عثمان نیز همچنان با درخواست او مخالفت میکرد، سرانجام، عثمان، مصلحت در این دید که عمرو را از سمت خود عزل و عبدالله بن ابی سرح را جانشین او نماید. [۹۱۴]
در این میان، چون خبر رسید که رومیان به اسکندریه حمله نموده و آنجا را به تصرف خود در آورده و بسیاری از مسلمانان و دیگر سکنه آن شهر را به قتل رسانیدهاند. امیر المؤمنین عثمان، نیز تصمیم گرفت تا به خاطر تجاربی که عمرو بن عاص در جنگ با رومیان داشت، بار دیگر او را به فرماندهی جبهه مصر منصوب کند. [۹۱۵]
پس از شکست مجدد رومیان از مسلمانان، عثمان پیشنهاد نمود که عمرو، ولایت مصر را به عهده گیرد و عبدالله بن ابی سرح، مسئول خراج و مالیات آنجا باشد اما عمرو این پیشنهاد را نپذیرفت و عثمان نیز ناچار شد بار دیگر عمرو را عزل و عبدالله را به ولایت مصر انتخاب کند. منابع و اسناد تاریخی در مورد عمرو بن عاص و نقش او در طول خلافت عثمان، جز در رابطه با دفع حمله رومیان و اخراج آنان از مصر و نیز اختلافاتی که بر سر مسأله خراج، میان او و عثمان روی داد، سخن چندانی نگفته و سکوت اختیار کردهاند [۹۱۶]. همانطور که گفتیم پس از مخالفت عمرو با پیشنهاد عثمان مبنی بر اینکه عمرو ولایت مصر را بر عهده گیرد و عبدالله بن ابی سرح، مسئول امور خراج و مالیات آن سرزمین باشد، عثمان، مجدداً او را از ولایت مصر، عزل و عبدالله را به این سمت منصوب کرد. به این ترتیب، عبدالله بن ابی سرح، عملاً والی و سرپرست مصر و سپاهیان مستقر در آنجا شد [۹۱۷]. در اوایل کار او، اوضاع مصر آرام و بسامان به نظر میرسید اما به تدریج و با حضور مردانی فتنهانگیز چون عبدالله بن سبأ و همدستانش در آن دیار، اوضاع آن ولایت رو به وخامت و آشوب نهاد تا آنجا که زمام امور را از عبدالله بن ابی سرح گرفته و او را از مصر بیرون راندند. [۹۱۸]
[۹۱۰] النجوم الزاهرة (۱/۷۷). [۹۱۱] سیر أعلام النبلاء (۱/۳۳). [۹۱۲] سیر أعلام النبلاء (۱/۳۳). [۹۱۳] ولاة مصر، الکندی، ص۳۳، فتوح مصر و أخبارها، ص۱۷۳. [۹۱۴] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۸). [۹۱۵] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۸). [۹۱۶] فتوح البلدان، ص۲۱۷. [۹۱۷] الولایة علی البلدان (۱/۱۷۹). [۹۱۸] همان (۱/۱۸۶).
هنگام شهادت عمر بن خطاب، ابو موسی اشعری، ولایت آنجا را در دست داشت. در آن ایام، بصره در شرف تغییرات و دگرگونیهای بنیادینی در بافت جمعیتی و اجتماعی خود قرار گرفته بود. در واقع، بصره، به تدریج، به یکی از مراکز بزرگ نظامی و سیاسی دولت اسلامی تبدیل شده و به همین دلیل، بسیاری از قبایل عرب بدانجا کوچ مینمودند. همچنین سپاهیان بسیاری از آن شهر، به جانب جبهههای نبرد اعزام میشدند تا بتوانند حملات دشمنان را در مشرق ایران دفع کنند [۹۱۹]. با این اوصاف، حکومت بر این شهر، نیاز به درایت و توان مدیریت فوقالعادهای داشت. عمر نیز میدانست که ابوموسی از چنین ویژگیهایی برخوردار بود و به همین دلیل، به جانشین بعد از خود توصیه نمود که ابوموسی را تا چهار سال در سمت خود ابقا نماید [۹۲۰]. دورانی که ابوموسی در آن بر بصره حکومت مینمود، دوران جنگ و نبرد با دشمنان اسلام بود که مردمان بصره در آنها، شایستگیهای بسیاری از خود به نمایش گذاشتند. ابوموسی توانست با فرماندهیای کم نظیر، بسیاری از مناطق ایران را به تصرف در آورد و در عین حال، موفّق شد بر شورشها و ناامنیهایی که پس از شهادت عمر، در این مناطق ظهور پیدا کرده بودند چیره شود [۹۲۱]. از طرف دیگر، اقدام مهمی که او در بصره انجام داد حفر قنات و ایجاد شبکه آبرسانی در این شهر و مناطق تابعه آن بود. به عنوان مثال، او در بصره، قناتی حفر نمود که آب شرب مردم بصره از طریق آن تأمین میشد. پس از این، موفقیت در این کار بود که او شروع به حفر قناتهای دیگر نمود اما عزل او از مقام ولایت بصره، فرصت این کار از او گرفت [۹۲۲]و این امکان را به جانشین او، عبدالله بن عامر بن کریز داد تا کار ناتمام او را به پایان رساند [۹۲۳]. عثمانسدر سال۲۹ بعد از هجرت، ابوموسی از عزل و ابن عامر را جانشین او نمود [۹۲۴]. مؤرّخان در مورد علل برکناری ابوموسی روایات متعددی ذکر کردهاند که تمامی آنها حول محور اختلافی است که ابوموسی با سپاهیان خود پیدا کرد. روایت میکنند که جماعتی از بزرگان بصره نزد عثمان رفتند و از او درخواست کردند تا ابوموسی را بر کنار کند. عثمان نیز چون از آنان پرسید که چه کسی را برای این منصب در نظر گرفتهاند، هر یک از آنان جوابی دادند تا اینکه چند نفر از آنان از عثمان خواستند که مردی از قریش را به صلاح دید خود به این سمت برگزیند [۹۲۵]. او نیز ابن عامر را به این منصب رسانید. این ماجرا، اوج حکمت و سعه صدر و نیز بیانگر میزان اطاعت ابوموسی از تصمیمات خلیفه میباشد و اثبات میکند که بر خلاف روایاتی دروغین و متناقض، او هرگز طالب قدرت و پست مقام نبود. نقل میکنند که چون خبر برکناری خودش و انتخاب ابن عامر به آن سمت را شنید، بر منبر رفت و به مدح و ستایش از ابن عامر که در آن موقع، تنها۲۵ سال سن داشت، پرداخت. از جمله، او خطاب به کوفیان چنین گفت: ای مردم! بدانید جوانی نزد شما خواهد آمد که از قریشیان و از خاندانی پاک و اصیل است، او مردی است سخاوتمند که ثروت بسیاری را در اختیار شما قرار خواهد داد. [۹۲۶]
عثمان با این تصمیم حکیمانه توانست در آن شرایط حساس، مردی را به ولایت بصره برگزیند که سپاهیان از او اطاعت میکردند و فرمان او را به گوش دل میشنیدند. از طرف دیگر، این تصمیم در جهت حفظ کرامت و شخصیت ابوموسی بود. عثمان نمیخواست که شخصیت این صحابی جلیل القدر مورد اهانت و تحقیر مردمانی قرار گیرد که تحت تأثیر هیاهو و جنجال افراد متمرّد قرار داشتند [۹۲۷]. در آن ایام، بصره در شرایط حساسی قرار داشت و به همین دلیل، عثمان پس از انتصاب ابنعامر به ولایت آن دیار، سپاهیان بحرین و عمّان را زیر نظر ابن عامر قرار داد. ایناقدام، در آن شرایط، تأثیراتی مهم در تقویت قوای تحت امر ابن عامر و توان مقابله آنان با تهدیدات پیشرو داشت. همچنین این اقدام عاملی گردید تا بصره به یکی از مراکز بزرگ نظامی و سیاسی حکومت اسلامی تبدیل شود. از این زمان به بعد، مهاجرت قبایل متعدّد عرب به بصره، روز به روز گسترش یافت [۹۲۸]و این خود، باعث شد که بار مسئولیتهای حکومتی آن سامان، اعم از امور اداری، مالی، نظامی و امنیتی افزایش یابد. با روی کار آمدن ابن عامر، او و سپاهیانش توانستند به فتوحات عظیمی در ایران دست یابند که این روند تا اندکی قبل از شهادت عثمانستداوم و استمرار داشت [۹۲۹]. در واقع، بصره در دوران ولایت ابن عامر، به خاطر فتوحات عظیمی که به دست آورد و نیز توسعه همه جانبه آن، به چنان جایگاه رفیعی دست یافت که توانست به مرکز اداری و نظامی بزرگی تبدیل شود و مناطق عظیمی را تحت سلطه خود قرار دهد [۹۳۰]. از طرف دیگر، با این شرایط ابن عامر به عنوان والی بصره، مسئول تعیین و انتصاب والیان و فرماندهان بسیاری بود. او این وظیفه خطیر را پس از مشورت با عثمانسانجام میداد. مهمترین مناطق تحت سلطه ولایت بصره، سرزمینهای عمّان، بحرین، سیستان، خراسان، فارس و اهواز بودند که هر یک شامل شهرها و بخشهای متعددی میشدند [۹۳۱]. که این بیانگر اهمیت وظیفه ابن عامر در اداره این ولایت مهم و استراتژیک بود. از مهمترین سیاستهای ابن عامر این بود که او هر از چند گاهی فرماندهان تحت امر خود را جابهجا و یا عزل میکرد. از طرف دیگر، بصره در دوران حکومت ابن عامر، به دلیل درآمدهای سرشاری که بیت المال آن از محل فتوحات به دست آورد چنان هنگفت بود که شهرت آن در تمام بلاد اسلامی زبانزد شد. همچنین مخارج و هزینههای این شهر، به خاطر موقعیت ممتاز آن، چنان بسیار بود که تنها آن درآمد عظیم میتوانست جوابگوی آنها باشد. شایان ذکر است که هم در دوران عمر و هم در عهد عثمان، زیاد بن ابی سفیان، عهدهدار بیتالمال بصره بود که در کنار این مسئولیت، به نیابت از ابن عامر، بر طرحهای مهمی چون حفر قناتها و کانالهای آبرسانی نظارت مینمود [۹۳۲]. همچنین در دوران حکومت ابن عامر، از جانب دارالحکومه بصره، سکههایی که بر آنها کلماتی حک شده بودند در سر تا سر سرزمینهای تحت سلطه این ولایت، ضرب و توزیع میشدند [۹۳۳]. که از قدرت و اعتبار این ولایت خبر میدهد، ابن عامر، امیری بود محبوب مردم. آنان او را از همان بدو ورود به بصره دوست میداشتند و از دستورات او اطاعت میکردند [۹۳۴]. با این تفاصیل، میبینیم ولایت بصره، در عهد عثمان، تنها در ید قدرت ابو موسی اشعری و عبدالله بن عامر قرار داشت که هر یک نقشی بسزا در حوادث و رویدادهای آن ولایت ایفا نمودند. [۹۳۵]
[۹۱۹] التنظیمات الإجتماعیة و الإقتصادیة فی البصرة، صالح العلی، ص۱۴۱. [۹۲۰] سیر أعلام النبلاء (۲/۳۹۱). [۹۲۱] الولایة علی البلدان (۱/۱۸۷). [۹۲۲] همان (۱/۱۸۷). [۹۲۳] همان (۱/۱۸۷). [۹۲۴] تاریخ الطبری (۵/۲۶۴). [۹۲۵] تاریخ الطبری (۵/۲۶۴). [۹۲۶] تاریخ الطبری (۵/۲۶۶). [۹۲۷] الولایة علی البلدان (۱/۱۸۹). [۹۲۸] التنظیمات الإجتماعیة و الإقتصادیة فی البصرة، ص۱۴۱. [۹۲۹] الولایة علی البلدان (۱/۱۸۹). [۹۳۰] همان (۱/۱۹۳). [۹۳۱] نهایة الأرب (۱۹/۴۳۳). [۹۳۲] الولایة علی البلدان (۱/۱۹۴). [۹۳۳] الدراهم الإسلامیة، وداد علی القزاز، ص۱۴. [۹۳۴] الولایة علی البلدان (۱/۱۹۴). [۹۳۵] همان (۱/۱۹۵).
عمر بن خطاب در اواخر خلافت خویش، مغیره بن شعبه را به ولایت کوفه بر گزید [۹۳۶]. چون عثمان به قدرت رسید، او را عزل و سعد بن ابی و قاصسرا بدان منصب تعیین نمود. در مورد علت این اقدام عثمانسروایت میکنند که او آنرا بنا به وصیّت عمر بن خطابسکه در بستر مرگ، به خلیفه بعد از خود توصیه کرده بود که سعد بن ابی و قاص را بدان سمت انتخاب کند، انجام داد. عمر در وصیت خود گفته بود که او سعد را بدون اینکه کار اشتباهی مرتکب شود و یا خیانتی از او سرزده باشد، از ولایت کوفه عزل کرده است اما به خلیفه بعد از خود سفارش میکند که او را به این منصب باز گرداند [۹۳۷]. عثمان در تعیین سعد به ولایت کوفه، شرط گذاشت که او عهدهدار اقامه نماز و سپاهیان کوفه باشد و عبدالله بن مسعودسمسئول بیتالمال آن ولایت باشد [۹۳۸]. سعدسکه خود، در عهد عمرس، کوفه را بنیان نهاده بود، نسبت به اوضاع و احوال شهر شناختی کامل داشت. همچنین به خاطر اینکه چند سال، ولایت آنجا را بر عهده داشت، بهتر از هر کس دیگری به شرایط و مرزها و سپاهیان و مردمان آن آگاه بود [۹۳۹]. از مهمترین اقداماتی که سعد در طول حکومتش بر کوفه انجام میداد، بازدید مستمر از مرزها و سرزمینهای تحت سلطه ولایت کوفه بود سعد به رتق و فتق امور و مسایل آن پرداخت [۹۴۰]. همچنین او در مدّت این مسافرت، به بازدید از منطقه همدان مبادرت نمود و در این بازدید، کارگزاران آن دیار را تعیین کرد. اما به مرور زمان میان سعد و ابن مسعود اختلافاتی بروز نمود، مؤرّخان، علّت این اختلاف را به این صورت روایت کردهاند که سعد از بیتالمال، مبلغی پول را به صورت مدّتدار قرض نمود. اما هنگام سر رسید آن، قادر به بازگرداندن آن مبانع به بیتالمال نبود. در این اثنا، ابن مسعود نیز، شخصاً، نزد او رفت تا قرض بیتالمال را از او مطالبه کند. چون صحبت آن دو بالا گرفت و با تندی با هم سخنی گفتند، مردم گرد آنان جمع شدند، هنگامی که خبر این ماجرا به عثمان رسید، او سعد را بر کنار و ابن مسعود را همچنان در مقام خود ابقا نمود [۹۴۱]. این داستان، خود دلیلی است بر زهد و ورع آن دو نفر صحابی جلیلالقدر، تا آنجا درآمد ناچیز سعد کفاف معیشت او را نمیکرد و به همین دلیل ناچار شد از بیتالمال، پول قرض کند. همچنین این ماجرا اثبات میکند که ابن مسعود تا چه حدّ، نسبت به حفظ و حراست از اموال بیتالمال تاکید داشته است، به این ترتیب، عثمانسسعد را بعد از یک سال و نیم حکومت بر کوفه عزل [۹۴۲]و ولید بن عقبه بن ابی معیط را جانشین او نمود. ولید پیشتر و در دوران خلافت ابوبکر از فرماندهای رده میانه سپاهیان اسلام در اردن بود و در دوران عمرسامیر اعراب مستقر در منطقه جزیره بود [۹۴۳]او در اواخر خلافت عمر و اوایل دوران عثمان، جزو فرماندهان تحت امر والی کوفه محسوب میشد که در نبردهای بسیاری حضور پیدا کرده بود [۹۴۴]. ایشان پیش از انتصاب بدین سمت، از شناخت لازمی نسبت به ولایت کوفه، سپاهیان و مرزهای آن و نیز اخلاق مردمانش برخوردار شده بود. شایان ذکر است که خلفای راشدین هرگاه قصد داشتند والیان و امرای خود را تعیین نمایند آنان را از میان افرادی انتخاب میکردند که در آن حوزه از تجربه و علم و درایت بیشتری نسبت به دیگران برخوردار بودند. بر همین اساس نیز عثمان، ولید را از میان دیگر نامزدها انتخاب نمود. هر چند هستند در میان مؤرّخان قدیم و معاصر که عثمان را به خاطر این انتصاب مورد انتقاد خود قرار دادهاند. آنان چنین ادعا میکنند که او برادر مادری خویش را برای این منصب در نظر داشت و چون اختلاف میان سعد و ابن مسعود پیش آمد، فرصت را غنیمت شمرد و ولید را به این مقام رسانید [۹۴۵]. باید دانست که این اتهامی است آشکار و صریح به عثمانس [۹۴۶]و نباید به چنین اتهاماتی که براساس حدس و گمان و در تضاد کامل با سوابق و عملکرد عثمان است وقعی گذاشت. در اوایل کار ولید، ابن مسعود همچنان عهدهدار امور بیتالمال بود اما به دلیل اختلافاتی که میان آن دو روی داد، عثمان تصمیم گرفت، مانند دیگر ولایات، امر ولایت و مسئولیت بیتالمال را به یک نفر واگذار کند و به همین دلیل، ابن مسعود را از مسئولیت خود بر کنار نمود و آنرا به ولید واگذار کرد. در واقع، عثمان بر این باور بود که در آن شرایط، مصلحت عامّه اقتضا میکند که والیان هم امور ولایت و نظامیان آنجا را بر عهده داشته باشند و هم امور بیتالمال را [۹۴۷]. در مورد ولید میتوان گفت که او امیری بود که نزد مردم از اعتبار و احترام خاصی برخوردار بود. گویند که خانه او در کوفه، در نداشت [۹۴۸]و او در تمام اوقات شبانهروز، پذیرای مراجعه کنندگان بود و به حلّ مشکلات آنان میپرداخت، تا آنکه جریان قتل ابن حیسمان خزاعی پیش آمد؛ ولید پس از این حادثه که در جریان آن چند نفر از جوانان کوفه، شب، ابن حیسمان را در منزل خود به قتل رسانیده بودند، آنها را قصاص کرد. این امر باعث آن شد که اقوام و نزدیکان آن جوانان، کینه ولید را به دل بگیرند و به مقابله با او بپردازند. آنان از هر اشتباه ولید، کوهی میساختند و تلاش میکردند به هر شکل ممکن، شخصیت او را ضایع و بیاعتبار کنند. سرانجام همین افراد توانستند اتهام شرب خمر را بر او وارد سازند که پس از کش و قوسهای فراوان، منجر به اجرای حدّ در مورد او و سپس عزل ایشان از ولایت کوفه شد. [۹۴۹]
بعد از عزل ولید، عثما نامهای خطاب به کوفیان نوشت و به آنان چنین گفت: از امیر المؤمنین عثمان به مردم کوفه؛ سلام علیکم بدانید که من ولید بن عقبه را به ولایت شما برگزیدم. او نیز توانست بر مشکلات و سختیهای آنجا فائق آید، ولید جزو مردمان صالح و نیکوکار بود که او را به رفتار و گفتاری نیک با شما امر نمودم اما شما را به چنین کاری مجبور نکردم. ولید در حقّ شما، نیک رفتار و خوب گفتار بود و هرگز به شما آسیب نرساند. این ظاهر او بود که خود به چشم خویش دیدید اما شما در مقابل، ایمان و تقوای او را مورد اتهام قرار دادید، بدانید که خداوند به احوال شما و او آگاه است و بینا؛ من پس از عزل ولید، سعید بن عاص را به ولایت شما انتخاب نمودم [پس از او اطاعت کنید و فرمان ببرید.] [۹۵۰]در واقع، این اتهام، دنبال یک سلسله شکایتهایی که دستهای از کوفیان، همیشه و به بهانههای مختلف، در مورد امرای خویش مطرح میکردند [۹۵۱]. با عزل ولید، بسیاری از مردم کوفه، خشمگین شدند و ولید را از این اتهام مبرّا دانستند. اما به هر حال و براساس سوگند چند نفر، عثمان در سال۳۰ بعد از هجرت، ولید را عزل و سعید را جانشین او نمود. کوفیانی که شکایت ولید را نزد عثمان برده بودند و در میانشان افرادی چون مالک اشتر حضور داشتند، هنگام عزیمت سعید به جانب کوفه، از همراهان و در واقع استقبال کنندگان او بودند [۹۵۲]که بعدها همین افراد علیه او دست به شورش زدند و مقدمات عزل او را فراهم آوردند. چون سعید به کوفه رسید به مسجد رفت و در آنجا خطاب به مردم چنین گفت: ای مردم! بدانید که من علیرغم میل خود به ولایت کوفه انتخاب شدهام اما چون اطاعت از امیر مؤمنان واجب است، من نیز این مسئولیت را پذیرفتم. بدانید اگر بوی فتنهای به مشامم برسد و ردّپایی از آنرا ببینم، آنرا در نطفه خفه خواهم کرد و در این کارزار کوتاه نخواهم نشست که یا من آنرا از میان خواهم برد و یا او بر من چیره میشود [۹۵۳]. به حقیقت که سعید، نشانههای ظهور فتنه و آشوبی بزرگ را در کوفه که مدتها قبل از ولایت او آغاز شده بود تشخیص داده و به همین خاطر، فتنهانگیزان را تهدید نمود که با شدّت با آن فتنه برخورد خواهد کرد. [۹۵۴]
سعید پس از به قدرت رسیدن، به رتق و فتق امور مهم ولایت خود چون تعیین امرا و فرماندهان مورد اعتماد خود پرداخت [۹۵۵]. او در طول حکومتش توانست فتوحات عظیمی را به دست آورد که در گفتار مربوط به فتوحات عهد عثمان، به تفصیل به آن پرداختیم. اما در سال۳۳ بعد از هجرت شعلههای فتنه کمکم از زیر خاکستر زبانه کشیدند و حوادث ناگواری را در کوفه و سپس در دیگر سرزمینها به بار آوردند. در این میان، مالک اشتر توطئهای بر ضد سعید بن عاص تدارک دید و از طریق آن توانست جماعتی از مردمان ساده لوح و زود باور را با خود همراه سازد. در واقع، موضع کوفیان نسبت به سعید کم و بیش، همانند موضع آنان در قبال حکام پیش از او چون سعد بن ابی وقاص و ولید بن عقبه بود. آنان پس از سعید بارها و بارها از دست والیان خود لب به شکایت گشوده و خواستار عزل آنان شده بودند و این به عادت این قوم لجوج و ناسپاس و فتنهانگیز تبدیل گشته بود. تنها تفاوتی که اعتراض این بار آنان با دیگر اعتراضاتشان داشت، شورش مسلحانهای بود که همزمان با این اعتراض، کوفه را در نوردید، بدون شک این رخدادی بود که در تاریخ کوفه و در تاریخ اسلام، برای اولین بار روی میداد. این حادثه را میتوان ثمره تغییرات و حوادثی دانست که بر اثر تبلیغات و شایعات آشوب طلبان و فتنهانگیزان، مردم کوفه را تحت تاثیر خود قرار داد، پس از این اعتراضات، عثمان، سعید را عزل و سپس ابوموسی را طبق خواسته خود مردم کوفه به ولایت آن دیار منصوب نمود. چون ابوموسیسبه کوفه وارد شد، خطاب به مردم چنین گفت: ای مردم! دیگر این چنین طغیان مکنید و از این نوع اقدامات بپرهیزید، متحد باشید و از خلافت اطاعت کنید، از تعجیل و شتاب در تصمیمگیریها و قضاوتهایتان پرهیز نمایید و صبر و آرامش را پیشه خود سازید که از امروز، امیری را که میخواستید نزد شماست. سپس چون از منبر پایین آمد مردم از او خواستند که برای نماز به امامت بایستید اما او امتناع کرد و اعلام نمود تا زمانی که مردم شهر با او پیمان نبستهاند که هیچگاه علیه عثمان شورش نخواهند کرد، هرگز به امامت ایشان نمیایستد. آنان نیز اعلام کردند که چنین خواهند بود که امیرشان میخواهد. [۹۵۶]عثمان نیز نامهای به مردم کوفه نوشت و در آن خطاب به مردم چنین گفت: ای مردم! من فردی را نزد شما فرستادهام که خود، او را برگزیدید. به خداوند سوگند که آبرویم را در معرض خطر فتنه شما قرار دادهام و صبورانه تمام توانم را به کار بستهام تا شاید شما اصلاح شوید. ای مردم! هرچه را که دوست دارید به این شرط که عصیان خداوند در آن نباشد بازگو کنید و آن را از من بخواهید و از هر چه نفرت و کراهت دارید به این شرط که عصیان خداوند در آن نباشد بازگو کنید تا آن را از شما دور سازم. اما بدانید که این، مشروط بر این است که از خلافت اطاعت کنید و بر او شورش نکنید که در غیر اینصورت همانگونه که با شما رفتار میشود که شما رفتار میکنید [۹۵۷]. ابوموسیستا زمان شهادت عثمانسبر ولایت کوفه ماند و حکومت نمود. [۹۵۸]
به این ترتیب میبینیم که ولایت کوفه در عهد عثمانسپنج والی را به خود دید که اصلاً در دیگر ولایات سابقه نداشت. در طول حکومت این والیان، حوادث مهمّی روی داد که به طور مستقیم بر سرنوشت حکومت اسلامی تاثیر گذار بود تا اینکه سرانجام شعلههای فتنه از این شهر زبانه کشید و همهی قلمرو اسلامی را تحت تاثیر خود قرار داد. تجربه اثبات کرد که مردمان کوفه در تمام دوران حکومت والیان خود، علیه آنان دست به شیطنت میزدند و با وجود تلاش والیان جهت تأمین خواستههای آنان، باز هم آن مردم، ایشان را از خود میراندند. شاید به همین دلیل باشد که عمر بن خطّاب از دست آنان به تنگ آمد و در موردشان گفت که از خداوند میخواهد او را از شرّ مردم کوفه نجات دهد.
مطلبی که لازم است که بیان شود نقش کوفیان در فتنه قتل عثمان میباشد تا آنجا که تنی چند از آنان، مسقیماً در قتل عثمان دست داشتند. از طرف دیگر، چون کوفه سرزمینهای دیگری چون طبرستان، آذربایجان و شمال فلات ایران را تحت سلطه خود گرفته بود، با این سرزمینها ارتباطی تنگاتنگ داشت. مهمترین دلیل اثبات این ارتباط، حضور خود والیان در فتح آن مناطق و نیز نظارت مستقیم آنان در حفظ امنیت و ثبات آن سرزمینها میباشد [۹۵۹]. به این ترتیب، بعید نیست که آن مناطق نیز در کنار کوفه، نقشی را در جریان آن فتنه ایفا کرده باشند. [۹۶۰]
از خلال مطالعه ولایات قلمرو اسلامی در عهد عثمان میبینیم که ولایاتی چون بحرین، یمن، مکه و طائف که در خود جزیرة العرب واقع بودند از ثبات و امنیت پایداری برخوردار بودهاند. شام نیز در طول خلافت عثمان، جز در رابطه با جنگ با رومیان، بدور از هر نوع تشنّج بود. مردمان بصره نیز در کنار والی خود، عبدالله بن عامر، سرگرم فتوحات و دفع حملات و توطئههای دشمنان بودند. در این میان، کوفه و مصر هستند که در اواخر عهد عثمانسدچار تشنجات و حوادثی میشوند که باعث شد مردمان آن سرزمینها به جای نبرد با دشمنان دین، علیه خلیفه خود سر به طغیان بردارند و در فتنه به شهادت رسانیدن او مشارکت داشته باشند. [۹۶۱]
[۹۳۶] تاریخ الطبری (۵/۲۳۹). [۹۳۷] تاریخ الطبری (۵/۲۳۹). [۹۳۸] همان (۵/۲۵۰)، الولایة علی البلدان (۱/۱۹۶). [۹۳۹] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ص۱۰۵، الولایه علی البلدان (۱/۱۹۶). [۹۴۰] همان (۱/۱۹۷). [۹۴۱] تاریخ الطبری (۵/۲۵۱). [۹۴۲] همان (۵/۲۵۰). [۹۴۳] همان (۵/۲۵۱). [۹۴۴] الولایة علی البلدان (۱/۱۹۸). [۹۴۵] الولایة علی البلدان (۱/۱۹۸). [۹۴۶] نگا: الفتنة الکبری، طه حسین (۱/۹۴). [۹۴۷] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ص۱۰۸. [۹۴۸] تاریخ الطبری (۵/۲۵۱). [۹۴۹] الولایة علی البلدان (۱/۲۰۱). [۹۵۰] تاریخ الطبری (۵/۲۸۰). [۹۵۱] الولایة علی البلدان (۱/۲۰۶). [۹۵۲] تاریخ الطبری (۵/۲۸۰). [۹۵۳] همان (۵/۲۸۰). [۹۵۴] الولایة علی البلدان (۱/۲۰۷). [۹۵۵] همان (۱/۲۰۸). [۹۵۶] تاریخ الطبری (۵/۳۳۹). [۹۵۷] همان (۵/۳۴۳). [۹۵۸] همان (۵/۳۴۳). [۹۵۹] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۳). [۹۶۰] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۳). [۹۶۱] همان (۱/۲۱۴).
چون عثمانسدر سال۲۴ بعد از هجرت به خلافت رسید، تمامی والیان عمرسرا یک سال در مناصب خود ایفا نمود و پس از گذشت این مدت، بنا به مصلحتی که تشخیص داده والیان مورد نظر خود را تعیین کرد. شاید این اقدام عثمان در ابقای یک ساله والیان عمرسدر سمتهای خود، به خاطر سفارش عمر بود که در آخرین لحظات حیات بخش خویش به خلیفه بعد از خود توصیه نمود تا تمامی والیان او را یک سال در مناصب خود ابقا کند جز ابوموسی اشعری که صلاح را در این دانست او را تا چهار سال در منصب خود باقی گذارد [۹۶۲]. عثمان در سیاستهای خود نسبت به والیان، همیشه از مشورت و دیدگاههای صحابه بهره میبرد. همچنین او در طول خلافت خود، بنا به مقتضیات زمان، ولایتی را در هم ادغام نمود که به عنوان مثال بحرین را به بصره ملحق کرد و تمامی ولایات شام را به دلیل وفات والیان و یا استعفای آنان، با هم متحد ساخت و تحت نفوذ معاویه قرار داد.
عثمان، همیشه، والیان خود را به رعایت عدالت و رأفت و عطوفت نسبت به مردم سفارش مینمود و اولین نامهای که بعد از به خلافت رسیدن به والیان نوشت، همین مسایل را مورد تاکید قرار میداد: بدانید که خداوندﻷبه رهبران امت دستور داده است که حافظ و سرپرست مردم باشند و نه مالیات بگیر و طلبکار آنان. بدانید که نخستین رهبران این امت، حافظ و سرپرست امت بودند، و نه خراج بگیر و مالیات جمع کن. ممکن است در آینده رهبران امت به خراج بگیر و مالیات بگیر مردم تبدیل شوند و از امور دین و دنیای آنان غافل شوند که در این صورت شرم و حیا و احترام از بین میرود و دیگر میان آنان و حکومت حس امانتداری و وفاداری باقی نمیماند. بدانید که بهترین و درستترین شیوه حکومت آن است که در مسایل ملت دقّت نظر شود و از آن غفلت ننمود و حقوق آنان را رعایت نمود و در عین حال انجام وظایف آنان را در قبال حکومت چون پرداخت زکات و مالیات، از ایشان بخواهید. در مورد اهل ذمّه نیز به همین صورت رفتار کنید. نبست به دشمنان و پیمانهای خود با آنان وفادار باشید تا شاید آنان نیز به راه حق آیند [۹۶۳]. در این نامه، عثمان سیاستهای خود را به والیان ابلاغ مینماید تا براساس آن حکومت کنند. این سیاستها عبارتند از: رعایت حقوق مسلمانان، مطالبه مالیات و زکاتی که آنان باید به بیتالمال بپردازند، رعایت حقوق اهل ذمّه و همچنین مطالبه جزیه و خراجی که پرداخت آن بر ایشان واجب است و رعایت امانتداری و وفاداری نسبت به همه حتی دشمنان، در نظر گرفتن اصل عدالت در تمامی شئونات مذکور و اینکه نباید همّ و غم والیان در جهت جمعآوری مالیات و خراج از مردم باشد [۹۶۴]. عثمان در کنار تشریح اصول کاری، مسایل مربوط به نحوه درست و صحیح اداره ولایات را به آنان یادآور میشد. او نه تنها والیان را از رهنمودهای خود بهرهمند میساخت بلکه تمامی آحاد و اقشار مختلف مردم را به رعایت مسایلی که خود آنها را مصحلت میدید سفارش و ملزم مینمود. از جمله این مسایل، تدوین مصحف واحد در مدینه و زیر نظر صحابه بود که پس از ارسال آن به مناطق مختلفی چون کوفه، بصره، مکّه، مصر، شام، بحرین، یمن و جزیره، به مردم دستور داد تنها براساس قرائت آن مصحف قرآن را تلاوت نمایند. [۹۶۵]
پس از این اقدام، عثمان به مردم فرمان داد تا دیگر مصحفها و صحیفهها را جمع کرده و آنها را آتش زنند که این کار با موافقت اجماع صحابه حاضر در مدینه صورت گرفت و علی بن ابیطالب نیز آن را بیان داشته است [۹۶۶]. همچنین عثمان دوست داشت که والیان او در میدان جهاد و فتوحات، با هم به رقابت بپردازند و به همین دلیل به ابن عامر و سعید بن عاص اعلام نمود که هر کدام بتوانند سرزمین وسیع خراسان را فتح نمایند. امیر آنجا خواهد شد و جهت نیل به این هدف جدی بود که ابن عامر، خراسان را فتح نمود و سعید، منطقه طبرستان را به تصرف در آورد [۹۶۷]. در ضمن او، گاه پیش میآمد که اقدامات والیان را منوط به رعایت شروطی میکرد تا مصالح مسلمانان حفظ شود. به عنوان نمونه، چون معاویه بن ابی سفیان، از عثمان درخواست نمود که اذن دریانوردی و حرکت به جانب قبرص را به او بدهد، عثمان شرط گذاشت که خود معاویه با همسرش، در این سفر حضور داشته باشند و نیز معاویه، هیچ سربازی را ملزم به حضور در آن جنگ نکند. معاویه نیز طبق این شرط، خود و همسرش سوار بر کشتی شده و در این جنگ حضور داشتند. [۹۶۸]
[۹۶۲] سیر أعلام النبلاء (۲/۳۹۱). [۹۶۳] تاریخ طبری (۵/۲۴۴). [۹۶۴] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۵). [۹۶۵] تاریخ المدینه (۳/۹۹۷). [۹۶۶] تاریخ المدینه (۳/۹۹۵-۹۹۶). [۹۶۷] تاریخ یعقوبی (۲/۱۶۶). [۹۶۸] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۶) و الخراج و صناعة الکتابة، ۳۰۶.
مهمترین روشهایی که عثمان در زمینه نظارت بر اقدامات کارگزاران خود به کار میبرد عبارتند از:
عثمان نسبت به حضور در حج و دیدار با حجاج و شنیدن شکایات و دادخواهیهای آنان از والیان و امرای خود اهمیت بسیار میداد. او همچنین به والیان خود در اقصی نقاط بلاد اسلامی و نیز مردمان آن سرزمینها اعلام نموده بود تا هر سال در موسم حج حضور یابند و با او دیدار نمایند [۹۶۹]. در واقع این روش، تداوم شیوهای بود که عمر بنیان نهاده بود و هر سال و در موسم حج، با والیان خود در سرزمینهای مختلف و همچنین مردمان آن ولایات دیدار و گفتگو میکرد. [۹۷۰]
[۹۶۹] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۶). [۹۷۰] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۶).
این روش جزو آسانترین شیوههایی بود که هیچگونه زحمت و هزینهای را بر خلیفه تحمیل نمیکرد. در عین حال این روش، همیشه و بدون برنامهریزی خاصّی میسّر بود و همهی خلفای راشدین، این شیوه را انجام میدادند و به ویژه، در دوران سه خلیفه اول که در مدینه استقرار داشتند، این شیوه به دلیل انبوه مسافران مدینه و حضور حجاج و زائران و علی الخصوص در ایّام حج، به مراتب بهتر نتیجه میداد و ثمرات آن بیشتر بود. [۹۷۱]
[۹۷۱] الولایة علی البلدان (۲/۱۲۲).
عثمان از نامههایی که مردم دیگر سرزمینها به او مینوشتند استقبال مینمود. به عنوان مثال او شکوائیههایی را که مردمان کوفه، مصر و شام به او نوشتند مطالعه و به مواردی که در آنها ذکر شده بود، رسیدگی نمود. [۹۷۲]
[۹۷۲] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۷).
عثمان، در طول خلافت خود، بازرسانی را به ولایات مختلف میفرستاد تا از اوضاع و احوال آن مناطق آگاه شده و اخباری را که در مورد ظلم و ستم والیان به مردم میشنوند به اطلاع عثمان برسانند. آن بازرسان گزارشات جامع و کاملی را از آن ولایات به عثمان ارائه میدادند [۹۷۳]. به عنوان نمونه، عثمان، عمار بن یاسر را به مصر، محمد بن مسلمه را به کوفه، أسامه بن زید را به بصره، عبدالله بن عمر را به شام و افرادی دیگر را به دیگر ولایات اعزام نمود. [۹۷۴]
[۹۷۳] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۷). [۹۷۴] الولایة علی البلدان (۱/۲۱۷).
عثمان در موسم حج به مکّه میرفت تا هم از اوضاع آن دیار مطّلع شود و هم با والیان خود در دیگر ولایات و نیز مردمان آن سرزمینها دیدار کند و از اوضاع و احوال آنها با خبر شود.
بسیار پیش میآمد که خلفای راشدین، از والیان خود بخواهند که هیأتهایی از سرزمین تحت نظر خود را به مدینه اعزام نمایند تا در مورد والیان و کارگزاران آن ولایت و اوضاع و شرایط آنجا از آنها پرسوجو نماید. عمر، عثمان و علی، به این کار مبادرت میورزیدند اما ابوبکر به دلیل سرگرم شدن به جهاد با مرتدّین و نیز دوران کوتاه خلافت خود، فرصت این کار را پیدا نکرد. [۹۷۵]
[۹۷۵] الولایة علی البلدان (۲/۱۲۲).
همهی خلفای راشدین به این کار دست میزدند و همیشه با والیان خود در ارتباط بودند. عثمان نیز چون دیگر خلفای راشدین، ارتباط دائم خود با والیان را حفظ مینمود و با آنان جلساتی برگزار مینمود تا به بحث و گفتگو در مورد مسایل مختلف دولت بپردازند. مهمترین این جلسات، جلسهای بود که با حضور والیان مدینه، بصره، کوفه، شام، مصر ودیگر ولایات و نیز بزرگان صحابه برگزار شد و در آن راجع به رویدادهایی که پیش از بروز فتنه اتفاق افتاده بود صحبت شد و هر یک از آنان دیدگاهها و نگرشهای خود را در رابطه با آن جریانات و نیز نحوهی برخورد و مقابله با آنها را مطرح نمودند. [۹۷۶]
[۹۷۶] الولایة علی البلدان (۲/۱۲۳).
عثمان چون دیگر خلفای راشدین، به طور مداوم، با والیان خود مکاتبه مینمود و از آنان میخواست که در مورد اوضاع و شرایط ولایت و مردمان آن دیار، به او گزارش دهند. این اقدام، در دوران خلافت ابوبکر صدیقسو علی بن ابی طالبسمهمترین شیوههای کسب اطلاعات در مورد ولایات بود. [۹۷۷]
این موارد، مهمترین شیوههایی بودند که عثمان از طریق آنها در جریان أوضاع و احوال ولایات خود قرار میگرفت. او تاکید داشت که آنان به وظایف خود به طور کامل، عمل کنند. به محض اطلاع از وقوع هر نوع اشتباه و حضوری در انجام آنها، والیانی را که مرتکب آن قصور شدهاند، تنبیه مینمود و اگر اثبات میشد که والیان به آن سهلانگاریها اقدام نمودهاند، بدون در نظر گرفتن اعتماد خود او به آن والیان، آنان را مجازات میکرد و بر همین اساس بود که پس از اثبات وقوع علائم شرب خمر در ولید و بدون در نظر گرفتن کذب شهادت شاهدان ولید را به اتهام شرب خمر، تازیانه زد و سپس او را از منصب ولایت کوفه، عزل نمود. عثمان در طول خلافت خویش، همیشه، هنگام تعیین والیان، نامههایی را خطاب به مردمان آن ولایات مینوشت که در آنها، مردم و خود والیان را نسبت به انجام وظایف خویش در مقابل یکدیگر توصیه مینمود تا بدین وسیله والیان را در ادارهی هر چه بهتر امور ولایات یاری رساند؛ از جملهی این نامهها، میتوان به این نامه اشاره نمود که در آن عثمان، خطاب به مردم چنین گفته است:
بدایند که من هر سال در موسم حج با والیان خود دیدار میکنم، بدانید که من به این شرط به خلافت رسیدم که امت را به راه راست فراخوانم و آنان را از ضلالت و گمراهیها حفظ نمایم، بنابراین هر کس در خواستی از من و یا والیانم نماید، به آن خواهد رسید و بدانید که من و خانوادهام را بر شما هیچ امتیازی نیست. بدانید که هر کس به موسم حج آید و حق خود را از من یا والیان مطالبه نماید آنرا به دست خواهد آورد ... یا از آن بگذرید که خداوندﻷانفاقکنندگان و بخشندگان را دوست میدارد. [۹۷۸]
[۹۷۷] الولایة علی البلدان (۲/۱۲۲). [۹۷۸] تاریخ طبری (۵/۳۴۹).
در عهد خلفای راشدین، والیان از حقوق مختلفی برخوردار بودند که برخی از آنها در ارتباط مردم بود و برخی دیگر مربوط به خلیفه میشدند. علاوه بر این، حقوق و امتیازاتی نیز از بیتالمال به آنان تعلق میگرفت. در واقع تمام این امتیازات و حقوق اجتماعی و مالی که به والیان ارائه میشد، در جهت این بود که آنان بتوانند در انجام وظایف خطیر خود و حفظ مصالح عامّه، موفق و سربلند باشند، از جملهی این حقوق موارد زیر میباشند:
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡۖ فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا ٥٩ ﴾[النساء: ۵۹].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا (با پیروی از قرآن) و از پیغمبر (خدا محمّد مصطفی با تمسّک به سنّت او) اطاعت کنید، و از کارداران و فرماندهان مسلمان خود فرمانبرداری نمائید (مادام که دادگر و حقّگرا بوده و مجری احکام شریعت اسلام باشند) و اگر در چیزی اختلاف داشتید (و در امری از امور کشمکش پیدا کردید) آن را به خدا (با عرضه به قرآن) و پیغمبر او (با رجوع به سنّت نبوی) برگردانید (تا در پرتو قرآن و سنّت، حکم آن را بدانید. چرا که خدا قرآن را نازل، و پیغمبر آن را بیان و روشن داشته است. باید چنین عمل کنید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید. این کار (یعنی رجوع به قرآن و سنّت) برای شما بهتر و خوش فرجامتر است».
امام قرطبی در تفسیر آیه چنین گفته است: بنا به قول جمهور و بزرگانی چون ابو هریره و ابن عباس، خداوند متعال در آیهی فوق، والیان را امر میفرماید که امانتدار امّت باشند و به آنان خیانت نورزند و چون در میان مردم حکم راندند، به عدالت رفتار کنند، سپس پروردگار دانا و حکیم، در این آیه، وظایف مردم در قبال والیان را بیان میدارد و به آنان دستور میدهد که از او و اوامر و نواهی او امتثال کنند، از رسولش و سنّت او تبعیت نمایند و از صاحبان امور امّت که همان حاکمان و والیان هستند، اطاعت کنند [۹۷۹]. در جامعه اسلامی و به خصوص در عهد خلفای راشدین، اجرای دستورات شریعت، بر هر چیز دیگری اولویت دارد و حاکم و رعیت در برابر آن سر تسلیم فرو میآورند، بنابراین اطاعت حکام، همیشه و بلا استثناء، در گرو اطاعت و امتثال ایشان از دستورات و اوامر خداوند تبارک و تعالی و رسول اکرم جمیباشد. کما اینکه خود حضرت رسول نیز در تاکید این مسأله چنین فرمودهاند:
«لا طاعه فی المعصیة، إنما الطاعة فی المعروف» [۹۸۰]
(هیچ نوع اطاعتی در مورد انجام گناهان و عصیان از دستورات شریعت جائز نیست. اطاعت تنها در مورد انجام اعمال نیک و اجرای شریعت رواست).
[۹۷۹] تفسیر قرطبی (۵/۲۵۹). [۹۸۰] صحیح بخاری، کتاب الأحکام (حدیث: ۷۱۴۵).
از جمله موارد امر به معروف و نهی از منکر که اصلی است لازم در جامعه اسلامی و مسلمانان باید بدان پایبند باشند و در قرآن و سنّت نیز بارها به اهمیت و لزوم آن پرداخته شده است، امر به معروف و نهی از منکر والیان و امرا میباشد. خلفای راشدین نیز بر همین اساس، همیشه و از طرق مختلفی چون ارسال نامه، والیان خود را پند و اندرز میدادند و آنان را به خیر و صلاح سفارش مینمودند. [۹۸۱]
[۹۸۱] الولایة علی البلدان (۲/۵۶).
مشارکت همهی آحاد امت در آگاه نمودن حکام از اوضاع و احوال مردم، تحرکات دشمن و یا مسایل مربوط به کارگزاران دولت، امری است که میتواند مصالح عامّه امّت را حفظ و تامین نماید. حال اگر این اخبار و اطلاعات مربوط به تحرکات دشمن و یا خیانت کارگزاران دولت باشد، ضرورت دارد حاکمان را هر چه سریعتر در جریان آن قضایا قرار دهد. [۹۸۲]
[۹۸۲] الولایة علی البلدان (۲/۵۷).
در دوران عثمان گاه پیش میآمد که آشوبها و اعتراضاتی در ولایتی بروز نماید که طی آن، دستهای از مردم از عثمان میخواستند که والی مورد نظر آنان را عزل و دیگری را به جای او منصوب نماید اما عثمان از این کار امتناع مینمود و به درخواستهای آنان پاسخ مثبت نمیداد. باید دانست که این اقدام در جهت حفظ و صیانت از اهداف عالیهی دولت اسلامی و مصالح عامّه صورت میگرفت و به این معنا نبود که عثمان، بدون تحقیق و تفحّص، شکایات و اعتراضها را ردّ نماید که بالعکس، او تنها پس از تحقیقات و بررسیهای لازم، نظر و تصمیمات خود را اعلام مینمود. او در چنین مواقعی، کمیتههایی متشکل از صحابه را جهت تحقیق و تفحص در خصوص آن قضایا انتخاب میکرد تا حقایق را روشن و به اطلاع دولت برسانند. در عین حال باید دانست که حمایت از کارگزاران دولت، از جمله وظایف خلیفه بود. همچنین حمایت از والیان و احترام گذاشتن به آنان، حقی است که مردمان میبایست در قبال آنان ادا نمایند [۹۸۳]. هر چند گاه ممکن بود که عثمان بنا به شرایطی خاص و برای حفظ مصالح مردم، به خواست معترضان تن در دهد و والیان خود را عزل نماید.
[۹۸۳] الولایة علی البلدان (۲/۵۸).
این همان درسی است که عثمان به ما میدهد. او بعد از عزل ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص با ایشان با احترام خاصّ و در خور آنان رفتار مینمود تا آنجا که در مسایل مهم حکومت، با عمرو مشورت میکرد و نظر او را جویا میشد.
پرداخت پول و دستمزدی که معیشت والیان را تأمین نماید از حقوقی است که باید در حق آنان رعایت شود. اساس پرداخت حقوق و ارزاق به والیان، سنت رسولخدا جدر این زمینه است که به والیان و کارگزاران خود حقوق و دستمزد پرداخت مینمود. همهی خلفای راشدین نیز با اقتدا به این شیوه رسولخدا جحقوق و مزایایی را برای کارگزاران و والیان خویش در نظر میگرفتند. هر چند در تواریخ، تنها پرداخت حقوق و ارزاق تعدادی محدود از والیان و کارگزاران ذکر شده است اما این خود، اثبات میکند که در آن دوران همهی کارگزاران حکومت، از حقوق و دستمزد برخوردار بودند. بیشتر روایات که در این رابطه نقل شدهاند مربوط به عهد عمر بن خطاب است که در آنها میزان حقوقها و مزایای کارگزاران خود را پرداخت مینمودند. اما در عهد عثمان به دلیل درآمدهای سرشار دولت که از طریق فتوحات عظیم سپاهیان اسلام به دست میآمد، میزان این پرداختها، بسیار بیشتر از دوران دیگر خلفا بود. در عین حال، عثمان، پاداشها و جوائزی را تعیین مینمود تا در صورت موفقیت والیان و کارگزاران در مأموریتهای خود، آنها را دریافت نمایند. به عنوان مثال، عثمان به پاداش موفقیت عبدالله بن سعد بن ابی سرح در فتح آفریقا، یک پنجم خمس غنایم آن فتوحات را به او اعطا نمود. او قبل از عزیمت عبدالله به آن منطقه به او وعده داده بود که اگر بتواند آفریقا را فتح نماید آن مبلغ پاداش را به او خواهد داد [۹۸۴]. به هر حال پرداخت حقوق و دستمزد به کارگزاران دولت و تأمین معیشت آنان، سنتی بود که رسولخدا جآنرا بنیان نهاد و خلفای راشدین نیز از همین سنت تبعیت نمودند تا با تأمین معاش کارگزاران دولت و بینیاز کردن آنان از مردم، ایشان را در انجام هرچه بهتر وظایفشان یاری نمایند. [۹۸۵]
[۹۸۴] تاریخ طبری (۵/۲۵۲). [۹۸۵] الولایة علی البلدان (۲/۶۴).
مهمترین وظایفی که در این رابطه بر عهده والیان است عبارتند از:
به دلیل گسترش روز افزون فتوحات در این دوران، لازم بود که والیان، در راه نشر و ترویج اسلام در سرزمینهایی که به تصرف در آمده بودند بسیار تلاش نمایند. در سالهای نخستین شروع فتوحات، این مهم را خود والیان و نیز صحابه و بزرگانی که همراه او بودند انجام میدادند اما به تدریج و در عهد عمر این وظیفه را معلمان و مبلغان و فقها به عهده گرفتند، با توسعه قلمرو اسلامی و به تبع آن افزایش جمعیت مردمانی که زیر سلطه حکومت اسلامی بودند و در اواخر عهد عمر و دوران عثمان و علی و نیز افزایش طلاب علوم دین در مناطق مختلف، جایگاه معلمان و فقها تثبیت و بر اهمیّت آنان افزوده شد. در واقع در آن شرایط که یک ولایت ممکن بود مناطق عظیمی را زیر نفوذ خود داشته باشد، والیان تنها میتوانستند به امور حکومتی برسند و فرصت چندانی برای پرداختن به مسایل دیگر نداشتند و به همین دلیل وجود مبلغان و معلمان و فقها ضرورتی بود انکارناپذیر. [۹۸۶]
[۹۸۶] الولایة علی البلدان (۲/۶۶).
در دوران خلفای راشدین هم خود خلیفه و هم والیان و امرای آنان در ولایت مختلف، عهدهدار اقامه نماز جمعه، جماعت و نماز اعیاد و نیز خطبههای نماز جمعه و اعیاد و دیگر مناسبتها بودند. [۹۸۷]
[۹۸۷] الولایة علی البلدان (۲/۶۷).
خلفای راشدین، به خوبی میدانستند که بعد از وفات حضرت رسول جوظیفه بسیار خطیری به آنان محوّل شده است و باید در راه حفظ اصول و عقاید راستین دین، زنده نگاه داشتن سنّت رسول اکرم ج، حفظ حرمت دین اسلام و رسولخدا جو مقابله با بدعتها و نیز دفاع از اسلام و مسلمین در برابر نیرنگها و نقشههای شوم دشمنان از هیچ کوششی دریغ نورزند و از جان و دل مایه گذارند. عثمان نیز در راستای همین اهداف بود که دستور داد مصحفی واحد تدوین شود و دیگر صحیفه و مصحفها را که هر یک به قرائتی بودند سوزانیده شود تا این اصل دین و رکن اسلام از هر نوع خطر تحریف و کم و کاست مصون بماند [۹۸۸]. همچنین والیان عثمان، در جهت نابودی سبئیون -که افکار و آرای ضد قرآنی را ترویج میدادند-، تلاشهای بسیاری نمودند [۹۸۹]. در هر حال، حفظ و صیانت از دین و حرمت آن، از مهمترین وظایف رهبران جامعه اسلامی است [۹۹۰]
[۹۸۸] تاریخ المدینة (۳/۹۹۶-۹۹۹). [۹۸۹] عبدالله بن سبأ وأثره فی أحداث الفتنة، ۲۱۴. [۹۹۰] الولایة علی البلدان (۲/۶۹).
به محض ورود پیامبر خدا جبه منطقه قباء، ایشان اولین مسجد اسلام را بنا نمودند و چون به مدینه رسیدند، اقدام به ساختن مسجد خویش در آنجا کردند. والیان آن حضرت نیز در مناطقی که بدانجا اعزام میشدند مساجدی را بنا مینمودند. این علاقه به ساختن مسجد در دوران خلفای راشدین استمرار یافت و مسلمانان، هر منطقهای را که فتح مینمودند در آنجا مساجدی را بنا میکردند و والیان خلفا در این نهضت، نقشی فعال و مستقیم داشتند و اگر هم خود، در بنای همهی مساجد آن سرزمینها نقشی نداشتهاند اما در ساخت مساجد مهم و به خصوص مساجد جامع آن سرزمین تاثیری مهم داشتهاند. [۹۹۱]
[۹۹۱] الولایة علی البلدان (۲/۶۹).
در صدر اسلام، والیان مناطق مختلف، مسئول تدارک مقدمات حج و تامین جان و مال حجاج آن ولایات بودند. والیان در آن روزگار و در موسم حج، به کمک امرا میشتافتند و آنان را از مواقع عزیمت کاروانهای حجاج که با اجازه والیان، به مکه حرکت میکردند با خبر مینمودند. در عین حال آنان علاوه بر برنامهریزی برای عزیمت کاروانیان و نیز کمک به تأمین جانی و مالی آنان، آب مورد نیاز حجاج را در طول مسیر حرکت آنان تأمین مینمودند. به عنوان نمونه، عبدالله بن عامر بن کریز، والی بصره، چاههایی را در مسیر حرکت کاروانهای حج آن ولایت، از بصره تا مکه حفر نموده بود [۹۹۲]. به همین دلیل فقها، براساس همین اقدامات خلفای راشدین و والیان آنان، فراهم آوردن مقدّمات حج و نیز تأمین جان و مال حجاج را از وظایف والیان میدانستند. ماوردی در این زمینه چنین گفته است: تدارک مقدّمات حج، از جمله وظایف و جزو اقداماتی است که در حیطه وظایف دولت میگنجد. [۹۹۳]
[۹۹۲] الولایة علی البلدان (۱/۱۹۲). [۹۹۳] الأحکام السلطانیة، ۳۳.
اجرای حدود و مجازات افرادی که بر خلاف دستور قرآن و سنّت رسول اکرم جرفتار نمودهاند و به منافع عامّه مسلمین لطمه وارد نمودهاند و یا به فرد یا گروهی خاص ضرر و زیان رسانیدهاند، از جمله وظایفی است که والیان در قبال انجام آنها مسئولند [۹۹۴]. خود عثمان بن عفّان و والیان او نیز کاملاً حدود شریعت را اجرا میکردند و به رعایت آنها پایبند بودند.
[۹۹۴] السیاسة الشرعیة، ابن تیمیة، ۶۶.
تأمین امنیت شهرها، روستاها و راههای ولایت از مهمترین وظایف والیان میباشد که جهت نیل به این مهم، حکومت میبایست دست به اقداماتی بزند که از جملهی آنها اجرای حدود و مجازات مجرمین و افراد فاسد جامعه میباشند [۹۹۵]. این اقدام، تأثیر مهم در کاهش جرایم قتل، سرقت، راهزنی و امثال آن را دارد که جان و مال و ناموس مردم را تهدید میکنند. همچنین باعث میشود که مردم جامعه نیز مراقب گفتار و رفتار خویش باشند و از اعمالی چون تهمتهای ناروا بپرهیزند، زیرا در غیر این صورت حدّ قذف در مورد آنان اجرا میشود. در عین حال والیان موظف هستند که مردم را از شرّ حشرات و جانوران موذی چون عقرب حفظ کنند. بلاذری در این رابطه چنین میگوید: فرماندار نصیبین به معاویه استاندار شام و جزیره نامهای نوشت و ضمن آن شکایت خود را در خصوص عقربهایی نگاشته بود که گروهی از مسلمانان را نیش زده بودند، از اینرو به ایشان فرمان داد که برای هر محلهای نگهبانانی را بگمارد تا آنان را جهت محافظت از جان مسلمانان در برابر عقربها به نگهبانی در شب ملزم گرداند، معاویه نیز طبق فرمان او عمل نمود و دستور داد که عقربها را به قتل برسانند. [۹۹۶]
[۹۹۵] الولایة علی البلدان (۲/۷۱). [۹۹۶] فتوح البلدان، بلاذری، ص۱۸۳.
از ویژگیهای برجسته و ممتاز عصر خلفای راشدین، مشارکت فعالانه و مستقیم در میادین کارزار با دشمنان اسلام و جهاد در راه الله است. در عهد عثمان نیز والیان او در روند فتوحات نقشی مهمی را ایفا مینمودند که از میان آنان میتوان به این مردان بزرگ اشاره نمود: عبدالله بن عامر بن کریز، ابوموسی اشعری، مغیره بن شعبه و سعید بن عاص که فتوحات مشرق جزیرة العرب را توسعه دادند، معاویه بن ابی سفیان فاتح ارمنستان بزرگ و آسیای صغیر و عبدالله بن سعد بن ابی سرح که فتوحات آفریقا را تداوم بخشید. آنان در کنار انجام وظایف اداری و حکومتی خویش، از حضور در میدان کارزار غافل نشدند و در راه تداوم و استمرار روند پیروزیهای سپاهیان اسلام، اقداماتی مهم انجام میدادند که لازمه هر نبرد و کارزاری میباشند. منابع تاریخی، مهمترین این اقدامات والیان، در جهت تدارک و تقویت سپاهیان اسلام را در موارد زیر ذکر کردهاند:
والیان مناطق یمن، بحرین، مکه و عمان، در طول خلافت ابوبکر، عمر و عثمان، داوطلبانی را که تمایل داشتند در میادین جهاد حاضر شوند، بدان منطقه اعزام مینمودند. [۹۹۷]
[۹۹۷] الولایة علی البلدان (۲/۷۲).
در طول دوران خلفای راشدین، والیان شام، از مرزهای قلمرو اسلامی در برابر حملات مداوم رومیان دفاع و حراست مینمودند. والیان عراق نیز به همین منوال، حملات فارسها را دفع کرده و به مقابله با تهدیدات آنان میپرداختند تا اینکه توانستند در دوران خلافت عثمان، آخرین پادشاه آنان را به قتل برسانند.
عثمان، در دوران خلافت خویش، جهت مقابله با دشمنان، به والیان خود دستور داد تا استحکامات سواحل و بنادر بلاد اسلامی تقویت شود و مسلمانان بسیاری را در آن مناطق اسکان دهند و با واگذاری زمینهایی به آنان و ماندگار نمودن ایشان در آن سرزمینها، قدرت تدافعی حکومت اسلامی را افزایش دهند. [۹۹۸]
[۹۹۸] الولایة علی البلدان (۲/۷۲).
والیان، در عهد خلفای راشدین، با کسب اخبار و اطلاعات ذیقیمت در مورد دشمنان و مواضع آنان و طرح نقشههایی کارآمد توانستند ضربات سهمگینی را بر سپاهیان دشمن وارد سازند و مناطق بسیاری را بدین صورت فتح نمایند.
به دلیل اهمیت اسب در نبردهای قدیم، مسلمانان از دوران خود رسولالله جبه تربیت و پرورش آن اهتمام ویژهای نمودند. عمر بن خطاب نیز در همین راستا، سیاستی را تدوین نمود که دولت اسلامی، بتواند اسبان مورد نیاز سپاهیان خود را تأمین کند [۹۹۹]. عثمان نیز همان سیاست عمر را ادامه داد تا بتواند جهت دفاع از قلمرو دولت اسلامی، اسبان آمادهای را تدارک ببیند.
[۹۹۹] الولایة علی البلدان (۲/۷۴).
خلفای راشدین، اهتمام خاصّی به آموزش فرزندان مسلمان داشتند تا مهارتهای لازم را برای حضور در میادین جنگ فرا گیرند.
عثمان نیز چون عمر، اهتمام ویژهای نسبت به دیوان سربازان و نظامیان داشت. او معتقد بود که سربازان و مرزداران، به خصوص آنکه رو در روی دشمنان قرار داشتند، بیشتر از دیگران به رسیدگی و توجّه دولت نیاز دارند. در دوران خلفای راشدین، با وجود کارگزاران ذیربط، والیان، خود، مستقیماً مسئول دیوان سربازان و مسایل مربوط به آنان بودند. در قبال دیوانهای مختلف ولایت تحت نظرشان بمثابه جایگاه و مسئولیت خلیفه بود. [۱۰۰۰]
[۱۰۰۰] الولایة علی البلدان (۲/۷۵).
در عهد خلفای راشدین در طول فتوحات اسلامیّه، مکاتبات و عهدنامههای متعددی میان دشمنان و سپاهیان اسلام و نیز میان مردمان و سکنه بلاد به تصرف در آمده و مسلمانان صورت میگرفت و والیان که أمرا و فرماندهان سپاه نیز بودند، مسئول مستقیم بستن این معاهدات و پیماننامهها و نیز اجرای مفاد آنها محسوب میشدند. [۱۰۰۱]
[۱۰۰۱] الولایة علی البلدان (۲/۷۷).
خلفای راشدین شاز همان دوران خلافت ابوبکر، سیاستی جدید در خصوص پرداختهای بیتالمال در پیش گرفتند. این پرداختها، در ابتدا، مقید به زمانهای معینی نمیشد اما در عهد عمر و پس از تشکیل دیوانهای مختلف در تمامی ولایات، این شیوه تغییر کرد و پرداختها براساس مدّت زمانهایی ثابت و مشخص به مردم اعطا میشد. عثمان نیز همین روش را در پیش گرفت. لازم به ذکر است که در عهد خلفای راشدین، حکومت نه تنها مسئولیت تأمین غذای مردم و کنترل قیمتهای بازار را بر عهده داشت بلکه بر توزیع جمعیت و محل اسکان مسلمانان در سرزمینهای به تصرف در آمده نیز نظارت مستقیم مینمود. [۱۰۰۲]
[۱۰۰۲] الولایة علی البلدان (۲/۷۹).
تعیین و انتصاب کارگزاران و کارمندان مشاغل مختلفی که در هر ولایت وجود داشتند از وظایف والیان محسوب میشد. در این دوران، هر ولایت از یک شهر مهم که مرکز ولایت بود و از چندین شهر کوچک و بزرگ دیگر تشکیل میشد که هر یک از آنها نیاز به مدیریت مسایل خود داشتند. در عهد عثمان نیز به دلیل توسعه چشمگیر قلمرو اسلامی و به تبع آن گسترش دامنه ولایاتی چون بصره، کوفه و شام که پیشتر محدودتر بودند، اهمیت تعیین کارگزاران کارمندان لایق و با کفایت و نیز مدیریت ولایت را دو چندان نمود که والیان میبایست به این وظیفه خطیر توجّه خاصی مبذول میداشتند.
رعایت و حفظ حقوق اهل ذمه، احترام به معاهدات فی ما بین، ادای وظایفی که در قبال آنان بر عهده دولت بود، دریافت جزیه و خراجی که میبایست به بیتالمال مسلمین بپردازند، عنایت به اوضاع و احوال آنان و دفاع از ایشان در برابر ظلم و ستمی که در حق آنان روا شده است جزو وظایف والیان و از اموری میباشند، که شریعت به رعایت آنها دستور داده است. [۱۰۰۳]
[۱۰۰۳] الولایة علی البلدان (۲/۸۰).
خلفای راشدین با اقتدا به سنت و شیوه رسولخدا ج، همیشه و بنا به مقتضیات زمان، با بزرگان صحابه به مشورت مینشستند و با تشکیل جلساتی، نظرات آنان را در مورد مسایل مختلف جویا میشدند [۱۰۰۴]. به والیان خود دستور میدادند که در زمینههای گوناگون با صاحبنظران و نخبگان ولایات خویش مشورت کنند. همچنین آنان نیز به اطاعت از این دستورات، جلساتی را تشکیل داده و از دیدگاه صاحبنظران مطّلع میشدند. [۱۰۰۵]
[۱۰۰۴] الولایة علی البلدان (۲/۸۰). [۱۰۰۵] الولایة علی البلدان (۲/۸۰).
خلفای راشدین و نیز والیان آنان، اهتمام خاصی نسبت به عمران و آبادانی و وضعیت کشاورزی و همچنین نیازمندیهای مردم در این زمینهها از خود نشان میدادند. به عنوان مثال، عبدالله بن عامر، والی بصره، در خود بصره و نیز در سایر مناطق تحت نفوذ خود، اقدام به حفر چاههای متعدد نموده بود. [۱۰۰۶]
[۱۰۰۶] الولایة علی البلدان (۲/۸۰).
والیان عهد خلفای راشدین، بنا به دستورات و سفارشات اسلام، به این جنبه از جامعه مسلمانان اهمیت ویژهای میدادند. علاوه بر این توجّهات، خلفای راشدین، به نوبه خود، سفارشاتی را به والیان خویش مینمودند که کمتر فردی میتواند در جایگاه قدرت بنشیند و به آن سفارشات و توصیهها عمل نماید. همچنین خلفا به والیان توصیه مینمودند که افراد جامعه را براساس جایگاه و منزلت آنها مورد عنایت خویش قرار دهد و به خصوص به مقام و منزلت افرادی که در اسلام پیشقدم بوده و از شرافت والایی برخوردارند توجهی ویژه نماید. نقل است که والی کوفه، نامهای به عثمان نوشت و در آن از شرایط حاکم بر کوفه گلایه کرد، او در آن نامه بیان نمود بادیهنشینان و آنانکه بعد از سابقین در اسلام و مجاهدین و فاتحان نخستین به آن دیار آمدهاند، زمام امور را در دست خود گرفتهاند [۱۰۰۷]. عثمان نیز در جواب این نامه، به او چنین نوشت: تو باید سابقین در اسلام و مجاهدین و فاتحین نخستین را که خداوند، این سرزمینها را به خاطر رشادتها و مجاهدتهای آنان، نصیب ما نموده است بر دیگر مردمانی که پس از ایشان بدانجا آمدهاند ارجحیت بدهی. آنان بر خلاف مردمان پس از خود، از اطاعت حق غافل نشدند و به دستورات شریعت عمل نمودند تا توانستند اسلام را سر بلند سازند. بنابراین به مقام و منزلت رفیع آنان در اسلام، احترام بگذار و مردم را براساس خدمات و لیاقتشان، مورد عنایت و بخشش دولت قرار بده که این شناخت درست و عمیق از مردم، باعث اجرای عدالت خواهد شد. [۱۰۰۸]
[۱۰۰۷] الولایة علی البلدان (۲/۸۰). [۱۰۰۸] تاریخ طبری (۵/۲۸۰).
روایت میکنند که خانه ولید در کوفه، در نداشت و او شبانه روز از مردمی که برای رفع نیاز و حل مشکلاتشان نزد او میآمدند استقبال مینمودند و این خود، دلیلی است بر آزادیای که مردم آن زمان در رابطه با والیان خود از آن برخوردار بودند. همچنین والیان عهد خلفای راشدین، در جنب منزل خویش و جدا از محل سکونت خانواده خود، مکانی را تدارک دیده بودند که در تمامی ساعات شبانهروز، به روی مردم باز بود و آنان میتوانستند در صورت بروز مشکلات به آنجا مراجعه نمایند و مسایل خود را با والیان در میان گذارند. [۱۰۰۹]
[۱۰۰۹] الولایة علی البلدان (۲/۸۲).
مؤرّخان بارها بیان داشتهاند که عثمان، به دلیل محبت و علاقه بسیار به خویشاوندان خود، آنان را در مناصب مختلف به کار گرفت و دست آنان را در حکومت باز گذاشت و همین ادّعاهای نادرست، خشم مردمان بسیاری را علیه این مرد با اخلاص برانگیخته است [۱۰۱۰]
عثمان تنها پنج تن از خویشاوندان خود را به ولایت گمارد، که عبارتند از:
معاویه بن ابی سفیان، عبدالله بن سعد بن ابی سرح، ولید بن عقبه، سعید بن عاص و عبدالله بن عامر بن کریز، و این اقدام از نظر آن مردمان، نادرست بوده و به همین دلیل به خاطر آن، عثمان را مورد طعن و انتقادات تند و ناروای خود قرار دادهاند. برای اینکه به این طعنهها و گمانهزنیهای نادرست پاسخی قاطع داد شود، نخست باید والیان عثمان را بشناسیم و آن وقت به قضاوت بنشینیم که عثمان چند درصد از آنان را از میان خویشاوندان خود برگزید. والیان عثمان عبارت بودند از: ابوموسی اشعری، قعقاع بن عمرو، جابر مزنی، حبیب بن مسلمه، عبدالرحمن بن خالد بن ولید، ابو الاعور سلمی، حکیم بن سلامه، اشعث بن قیس، جریر بن عبدالله بجلی، عینیه بن نهاس، مالک بن حبیب، نسیر عجلی، سائب بن اقرع، سعید بن قیس، سلمان بن ربیعه، خنیس بن حبیش، احنف بن قیس، عبدالرحمن بن ربیعه، یعلی بن امیه، عبدالله بن عمرو حضرمی و علی بن ربیعه بن عبدالعزی. میبینیم که تعداد والیان عثمان بیست و شش نفر بودهاند. حال این پرسش را مطرح میکنیم: آیا عثمان حق نداشت پنج نفر از بنیامیه را که خود حضرت رسول جاز آنان بیشتر از دیگران در مشاغل و مناصب حکومتی استفاده میکرد، به منصب ولایت برگزیند؟
از طرف دیگر، همهی این پنج نفر، به طور همزمان، بر مسند قدرت نبودهاند. به عنوان مثال، عثمان بعد از عزل ولید، سعید بن عاص را به جای او منصوب نمود که به دلیل بعضی مسایل و اتفاقات، پس از مدتی او را نیز عزل کرد. به این ترتیب هنگام شهادت عثمان تنها سه نفر از امویان بر مسند قدرت بودند و آنان عبارت بودند از معاویه، عبدالله بن ابی سرح و عبدالله بن عامر، همچنین باید دانست که عثمان، ولید و سعید بن عاص را از ولایتی عزل نمود که پیشتر عمر، سعد بن ابی و قاص را از ولایت آن شهر عزل نموده بود. در واقع کوفه، شهری بود که مردم آن همیشه در مورد والیان خود، ابراز نارضایتی کرده و از آنان انتقاد مینمودند و عزل سعید و ولید به خاطر نقص و ضعف آنان نبود. بنابراین طعنه بر آنان و نیز شخصیت والای عثمان روا نیست و ایراد متوجه شهری است که آنان والی آنجا بودهاند. [۱۰۱۱]
خود رسولخدا جنیز افرادی از بنی امیّه را در حکومت خویش به کار میگرفت. ابوبکر و عمر نیز که قرابتی با امویان نداشتند، در دولت خود از آنان استفاده میکردند. به دلیل شرافت و اعتبار بنیامیه، تعداد افرادی که از آنان در حکومت رسولخدا جمشغول به کار بودند از هر قبیله دیگری بیشتر بود. به عنوان مثال، پیامبر خدا جعتّاب بن أُسید بن أبی العاص و أبوسفیان بن حرب را به ترتیب به ولایت مکه و نجران منصوب نمودند، خالد بن سعید را مسئول جمعآوری زکاتهای بنی مذجح ساخت و أبان بن سعید را نخست فرمانده چند سرّیه نمود و سپس ولایت بحرین را به او سپرد. عثمان نیز به تبعیت از رسولخدا ج، همان افراد و یا هم قبیلهایهای آنان را در حکومت خود به کار گماشت.
ابوبکر و عمر نیز چنین رفتار نمودند کما اینکه ابوبکر، یزید بن ابی سفیان را به فرماندهی فتوحات شام منصوب نمود و پس از او عمر، یزید را در منصب خود ابقا کرد و پس از یزید، برادرش معاویه را به مسئولیت گمارد. [۱۰۱۲]
حال ممکن است این سؤال به ذهن مخاطب برسد که آیا این افراد، در مسئولیتهای خود، موفق بوده و توانستهاند لیاقت خویش را به اثبات رسانند. ما در این مورد و در صفحات بعد، به تفصیل، دیدگاه علما و بزرگان دین را منعکس خواهیم نمود.
عثمان خلیفهای بود ره یافته که باید به او اقتدا نمود. اقدامات او خود، منبع الهام بسیاری از قوانین و احکام شریعت بوده است. باید به یادداشت همانطور که عمر، از به کار گرفتن نزدیکان خود در دولت اجتناب مینمود و آن را به دیگران نیز توصیه میکرد، عثمان، نزدیکان با لیاقت و مورد اطمینان خود را در مسئولیتهای مختلف به کار میگماشت و هر کس با دقت در سیره او مطالعه نماید به لیاقت و توان مدیریت بالای این افراد پی خواهد برد. [۱۰۱۳]
والیان و کارگزارانی را که عثمان از میان خویشاوندان خود برگزید، افرادی بودند لایق و توانا که این لیاقت و توان خود در اداره امور حکومت را به اثبات رساندند.
آنان توانستند به فتوحات بسیاری دست یافته و عدل و مساوات را در میان مردمان اقامه نمایند. باید به خاطر داشت، تعدادی از همین والیان و کارگزاران در عهد رسول جنیز مسئولیتهایی به عهده داشتند. [۱۰۱۴]
حال به دیدگاه بزرگان دین و صاحبنظران در مورد این والیان نگاهی میافکنیم:
[۱۰۱۰] الدولة الأمویة المفتری علیها، ص۱۵۹. [۱۰۱۱] حقبة من التاریخ، ۷۵. [۱۰۱۲] منهاج السنة (۳/۱۷۵-۱۷۶). [۱۰۱۳] الأساس فی السنة (۴/۱۶۷۵). [۱۰۱۴] تحقیق مواقف الصحابة من الفتنة (۱/۴۱۷).
محقّقان و زندگینامهنویسان این شخصیت، مهمترین فضایل او را در موارد ذیل ذکر کردهاند:
معاویه از جمله مسلمانانی بود که در غزوه حنین شرکت کردند و خداوند متعال در مورد آنان چنین گفته است [۱۰۱۵]
﴿ ثُمَّ أَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودٗا لَّمۡ تَرَوۡهَا وَعَذَّبَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْۚ وَذَٰلِكَ جَزَآءُ ٱلۡكَٰفِرِينَ ٢٦ ﴾[التوبة: ۲۶].
«سپس (عنایت خدا دربرتان گرفت و) خداوند آرامش خود را نصیب پیغمبرش و مؤمنان گرداند و لشکرهائی را (از فرشتگان برای تقویت قلب مسلمانان) فرو فرستاد که شما ایشان را نمیدیدید، و (پیروز شدید و دشمنان شکست خوردند، و بدین وسیله) کافران را مجازات کرد، و این است کیفر کافران (در این جهان، و عذاب آخرت هم به جای خود باقی است)».
[۱۰۱۵] مرویات خلافة معاویة فی تاریخ الطبری، خالد الغیث، ۲۳.
از جمله دعاهایی که رسولخدا جدر مورد معاویه فرمودند عبارتند از:
«اللهمَّ اَجعَله هادیاً، مَهدِیّاً، وَ اَهدِ به». [۱۰۱۶]
«پروردگارا او را هدایتگر به سوی راه راست و رهیافته صراط مستقیم قرار بده که مردم از طریق او، هدایت یابند».
همچنین در جای دیگر فرمودهاند:
«اللهمَّ عَلِّم معاویهَ الکِتَابَ و الحسابَ، وَقِهِ العذاب». [۱۰۱۷]
«پروردگارا، معرفت قرآن و شریعت را به او عطا فرما و او را در صحرای محشر سر بلند ساز و از آتش دوزخ حفظ بفرما».
نقل میکنند که رسولخدا جفرمود:
«أول جیش من أمتی یغزون البحر قد أوجبوا». [۱۰۱۸]
«نخستین سپاهیان مسلمانی که در دریا نبرد کنند، به بهشت خواهند رفت».
ام حرام که نزد حضرت بود از ایشان پرسید: آیا من هم جزو آنان هستم؟ ایشان نیز فرمودند: «أنت فیهم».
«آری، تو نیز جزو آنان هستی». سپس فرمودند:
«أول جیش من أمتی یغزون مدینة قیصر مغفور لهم».
«نخستین سپاهیان مسلمانی که در قسطنطنیه نبرد میکنند، گناهانشان مورد عفو واقع میشوند».
ام حرام پرسید: آیا او نیز جزو آنان است؟ اما حضرت جواب دادند که این بار او در میان آنان نخواهد بود [۱۰۱۹].
مهلب [۱۰۲۰]در مورد این حدیث چنین گفته است: این حدیث، از افتخارات معاویه میباشد که او نخستین فرماندهی بود که سپاهیانش، به نبرد با رومیان در دریا رفتند. [۱۰۲۱]
[۱۰۱۶] صحیح سنن الترمذی، ناصرالدین الألبانی (۳/۲۳۶). [۱۰۱۷] موارد الظمآن (۷/۲۴۹). [۱۰۱۸] فتح الباری (۶/۱۲۱). [۱۰۱۹] صحیح بخاری (حدیث: ۲۹۲۴). [۱۰۲۰] مهلب بن احمد، از شارحان صحیح بخاری بود که در سال۴۳۵ ه در گذشت. [۱۰۲۱] فتح الباری (۶/۱۲۰).
از ابن عباس سؤال کردند که معاویه، نماز وتر را یک رکعت خوانده است. او جواب داد: معاویه مردی است فقیه و دانا در دین. [۱۰۲۲]
شایسته است که در اینجا به پارهای از فتواهای فقهی معاویهساشاره نماییم:
- نقل است که او نماز وتر را یک رکعت میخواند.
- افرادی را که ایمان و تقوایشان آشکار است نزد خداوند، جهت استسقاء و طلب باران، وساطت قرار میداد. [۱۰۲۳]
- اخراج نصف صاع گندم در هنگام ادای زکات فطر را جایز میدانست. [۱۰۲۴]
- خوشبو نمودن بدن هنگام احرام بستن. [۱۰۲۵]
- جائز شمردن خرید و فروش خانههای مکه مکرمه. [۱۰۲۶]
- صدور طلاق میان زوجین به دلیل ناتوان بودن مرد در مقاربت. [۱۰۲۷]
- صدور طلاق زنی که شوهرش او را در حالت مستی طلاق گفته باشد.
- قصاص نکردن مسلمانی که کافری را به قتل رسانیده است.
- به زندان انداختن قاتل تا زمانی که پسر مقتول بالغ شود و در مورد قاتل تصمیم بگیرد. [۱۰۲۸]
[۱۰۲۲] فتح الباری (۷/۱۳۰). [۱۰۲۳] المغنی، ابن قدامة (۳/۳۶۴). [۱۰۲۴] زاد المعاد (۲/۱۹). [۱۰۲۵] المغنی (۵/۷۷). [۱۰۲۶] المغنی (۶/۳۶۶). [۱۰۲۷] مرویات خلافة معاویة، ۲۸. [۱۰۲۸] مرویات خلافة معاویه، ۲۹.
معاویه بن ابی سفیان، آزمایشی است برای ما و هر کس که به او طعنه میزند و بر او خشمگین است، باید گفت که او مرتکب گناه سبّ صحابه شده است. [۱۰۲۹]
[۱۰۲۹] مرویات خلافة معاویه، ۲۹.
از امام احمد بن حنبل سؤال کردند نظر او در مورد آنانکه میگویند معاویه کاتب وحی نبود و خلافت را با زور شمشیر غصب کرد چیست؟ [۱۰۳۰]
او گفت: این سخن زشتی است و باید از افرادی که قائل به این کلام هستند اجتناب نمود، با آنان معاشرت نکرد و حقیقت ادعاهایشان را به مردم اثبات نماییم. [۱۰۳۱]
[۱۰۳۰] مرویات خلافة معاویة، ۲۸. [۱۰۳۱] السنة، الخلال (۲/۴۳۴).
ابوبکر بن عربی در رابطه با فضائل و امتیازات برجسته معاویه چنین میگوید: از مهمترین ویژگیهای او میتوان دفاع از مملکت، حفظ مرزها، اصلاح ارتش، شکست دادن دشمنان و سیاستی حکیمانه و خردمندانه با مردم را نام برد. [۱۰۳۲]
محب الدین خطیب نیز در توضیح بیشتر این ویژگیها چنین مینویسد: از همت والای او آن بود که چون در صفین و هنگام کارزار با علی بن ابی طالب، به او خبر دادند که قیصر روم با سپاهی عظیم عزم مرزهای سرزمین مسلمانان را نموده است، پیغامی به جانب او ارسال کرد و در آن، قیصر را از این جسارت خود بر حذر داشت و او را به انتقامی شدید تهدید نمود. [۱۰۳۳]
ابن کثیر نیز در همین رابطه چنین گفته است: چون معاویه به جنگ با علی بن ابی طالب سرگرم شد، قیصر روم به این فکر افتاد که در این شرایط، جبران ذلّتها و شکستهای پیشین را از مسلمانان بگیرد و به همین دلیل سپاهی عظیم فراهم نمود تا به قلمرو مسلمانان حمله کند، چون خبر آن به معاویه رسید، نامهای خطاب به قیصر روم نوشت و در آن به او چنین گفت: ای ملعون! بدان که اگر از این اقدام خود دست بر نداری و به سرزمین خود باز نگردی، همراه پسر عمویم، علی بن ابی طالب، چنان تو را تنبیه خواهیم نمود که تمام سرزمینت را از دست بدهی و آنقدر بر تو سخت خواهیم گرفت که دیگر جایی در زمین برای تو نماند. قیصر روم با دیدن این پیغام تهدیدآمیز، از تصمیم خود برگشت و به مسلمانان اعلام آتش بس کرد. [۱۰۳۴]
[۱۰۳۲] العواصم من القواصم، ۲۱۰-۲۱۱. [۱۰۳۳] مرویات خلافة معاویة فی تاریخ الطبری، ۳۱. [۱۰۳۴] البدایة و النهایة (۸/۱۱۹).
ابن تیمیه در رابطه با معاویه چنین گفته است: از طریق حدیثی متواتر، همه میدانند که خود رسولخدا جمعاویه را به امارت تعیین نمود. همچنین معاویه همراه با رسولخدا ججهاد نمود و به خاطر اطمینان حضرت جبه او، کاتب وحی شد و هرگز رسولخدا جاو را متهم به تخلّفی در این زمینه ننمودند. نیز عمر بن خطاب که در شناخت مردان، بسیار آگاه بود و نه تنها به حق سخن میگفت و حق عمل کرد، او را به امارت تعیین نمود و هرگز او را به خیانت و یا ضعفی متهم نکرد. [۱۰۳۵]
[۱۰۳۵] الفتاوی (۴/۴۷۲) و البدایة و النهایه (۸/۱۲۲) و سیر اعلام السلاء (۳/۱۲۹).
ابن کثیر در مورد او چنین مینویسد: مسلمانان در سال چهل و یک بعد از هجرت، با او بیعت کردند. در طول دوران خلافت و تا زمان وفاتش، جهاد با دشمنان برقرار بود و شریعت خداوندﻷحاکم، غنایم از اطراف و اکناف به جانبدار الخلافه سرازیر بود و مسلمانان در رفاه و آسایش قرار داشتند. معاویه مردی بود صبور و با گذشت، با وقار و متین، سرور مردمان، بزرگوار و سخاوتمند، دادگر و با شهامت [۱۰۳۶]، نیز او مردی بود نیک سیرت، با گذشت، و رازدار که خدایش او را رحمت کند. [۱۰۳۷]
[۱۰۳۶] البدایة و النهایة (۸/۱۱۸). [۱۰۳۷] البدایة و النهایة (۸/۱۲۶).
معاویه به این افتخار نائل آمد که بعد از فتح مکه، رسولخدا جرا درک نمود و ملازم آن حضرت جو پس کاتب وحی شد. نیز حضرت جداماد خاندان ابوسفیان محسوب میشدند و به همین خاطر رابطهی معاویه با حضرت جبیشتر میبود. محدثان از معاویه، یکصد و شصت و سه حدیث روایت کردهاند که در این میان امام بخاری و امام مسلم، فقط پنج حدیث را صحیح تشخیص داده است. [۱۰۳۸]
روش حکومت معاویه و شیوه برخورد او با مردم چنان بود که او را در میان مردمان، محبوب ساخته بود. در حدیثی از صحیح مسلم، نقل است که رسولخدا جفرمودند:
«خِیارُ أَئِمَتِکُم – حُکّامُکم – الّذین تُحِبُّونَهم ویُحِبُّونَکم وتَصِلُون عَلَیهم – تَدعُون لَهُم ویَصِلُون عَلَیکم، وشِرَارُ أَئِمَّتِکُم الَّذین تَبغضُونَهم وَیَبغَضُونَکُم، وَتَلعَنُونَهم وَیلعَنُونَکُم» [۱۰۳۹]
«بدانید که بهترین رهبران و پیشوایان شما آنانی هستند که ایشان را دوست دارید و آنان نیز شما را دوست دارند، در حق یکدیگر دعای خیر میکنید و بدانید که بدترین رهبران شما آنانی هستند که از ایشان متنفر هستید و آنان از شما نفرت دارند و یکدیگر را لعن و نفرین میکنید».
در پایان، سخنان ابوبکر ابن عربی را بازگو میکنیم که در شأن معاویه چنین گفته است: عمر، او را به ولایت شام برگزید و عثمان نیز پس از او، معاویه را در منصب خود ابقا نمود. باید دانست که پیش از عمر، ابوبکر، یزید بن ابی سفیان را به ولایت شام منصوب نموده بود. پس از وفات ابوبکر، یزید از عمر خواست که پس از او برادرش، معاویه، را به ولایت شام منصوب نماید و عمر نیز پذیرفت.
از طرف دیگر، پیامبر خدا جنیز معاویه را به عنوان کاتب وحی انتخاب نموده بودند. حال بنگریم و ببینیم که سند ولایت هیچ کس چون معاویه از جانب رسولخدا ج، ابوبکر، عمر و عثمان به امضاء نرسید. [۱۰۴۰]
پس از شهادت علی نیز حسن بن علی، سبط رسولخدا، با او مصالحه و بیعت نمود. [۱۰۴۱]
[۱۰۳۸] مرویات خلافة معاویه فی تاریخ الطبری، ص۳۳. [۱۰۳۹] صحیح مسلم، کتاب الإمارة (حدیث ۶۵). [۱۰۴۰] العواصم من القواصم، ۸۲. [۱۰۴۱] المدینة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۶).
او عبدالله بن عامر بن کریز بن ربیعه بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی میباشد و همانطور که از نسبش پیداست از قبیله قریش است [۱۰۴۲].
عبدالله در عهد رسول جو در سال چهارم بعد از هجرت متولد شد و چون رسولخدا جدر سال هفتم بعد از هجرت برای أدای عمره قضاء، به مکه آمدند [۱۰۴۳]، عبدالله را نزد حضرت جبردند. ابن حجر در این رابطه روایت میکند که: چون عبدالله را نزد رسولخدا جبردند، رسولخدا جاز آب دهان مبارک خویش در دهان عبدالله ریختند، پس حضرت جسؤال کردند که آیا او فرزند زنی از بنی سلیم است، اطرافیان پاسخ دادند که همینگونه است، حضرت فرمودند: که او بسیار به ما قریشیان، شباهت دارد. و پیامبر جاز آب دهان خویش در دهان او ریختند و او را به خداوند سپردند و آن کودک نیز آب دهان رسولخدا جرا میبلعید. حضرت رو به اطرافیان نمود و فرمود: این کودک، مردمان را سیراب خواهد نمود. نقل میکنند که چون عبدالله به سرزمینی وارد میشد، آب مییافت و خود و سربازانش را از آن سیراب مینمود. [۱۰۴۴]
عبدالله بن عامر، پیش از اینکه در سال۲۹ بعد از هجرت / ۶۴۹م به ولایت بصره منصوب شود، هیچ سمت اداری و یا نظامی نداشته است.
نسبت میان عثمان بن عفان و عبدالله به این صورت بود که مادر عثمان، أروی بنت کریز بن ربیعه، خواهر عامر، پدر عبدالله و بالطبع، عمه عبدالله به شمار میآمد. نیز همانطور که قبلاً بیان شد، مادر عبدالله از قبیلهی بنی سلیم بود. [۱۰۴۵]
چون عبدالله به ولایت بصره رسید، تنها بیست و چهار یا بیست و پنج سال سن داشت [۱۰۴۶]. و تا زمان شهادت عثمانسدر آن منصب باقی ماند. پس از شنیدن خبر شهادت عثمان، سپاهی بزرگ فراهم آورد و با اموال خود عزم مکه نمود اما در آنجا به زبیر بن عوامسملحق شد و همراه او به بصره بازگشت و در کنار او در جنگ جمل شرکت نمود. عبدالله، بر خلاف جنگ جمل، در صفین حضور نداشت و از هیچ یک از طرفین جانبداری نکرد.
هر چند قلقشندی در کتاب خود بر این باور است که او در ماجرای حکمیت همراه معاویه بوده است. [۱۰۴۷]
او در دوران خلافت معاویه، سه سال ولایت بصره را بر عهده داشت، اما پس از برکناری از مقام خود، به مدینه رفت و تا پایان عمر، یعنی سال پنجاه و هفت بعد از هجرت در آنجا ماند. [۱۰۴۸]
ابن قتیبه روایت میکند که او به سال پنجاه و نهم بعد از هجرت در مکه وفات یافت و او را در عرفات دفن نمودند. ابن سعد در مورد ویژگیهای برجسته او چنین میگوید: عبدالله مردی بود شریف و با اصل و نسب، سخاوتمند و بزرگوار، ثروتمند، صاحب فرزندان بسیار و شیفته عمران و آبادانی [۱۰۴۹]
ابن حجر نیز در مورد او چنین گفته است: عبدالله مردی بود بخشنده و سخاوتمند، نترس و دلیر. [۱۰۵۰]
او از سخاوتمندترین مردمان بصره [۱۰۵۱]و بخشندهترین مسلمانان به شمار میآمد [۱۰۵۲].
عبدالله در فتوحات، نقش برجستهای از خود نشان داد و توانست پس از کشتن یزدگرد، آخرین پادشاه آنان، و نیز خرداد مهر، برادر رستم فرخزاد، برای همیشه رؤیای زردشتیان را که قصد داشتند حکومت پیشین خود را احیا کنند به یأس تبدیل کند. علاوه بر تواناییهای او در مسایل حکومتی و نظامی، عبدالله اهتمامی خاص به معارف اسلامی داشت. گویند که او از رسولخدا جحدیثی نقل کرده است [۱۰۵۳]، هر چند که صحاح ستّه از او روایتی نقل نکردهاند. [۱۰۵۴]
اما ابن قتیبه بیان داشته که حدیثی را که او روایت نموده، ابن قانع و ابن منده، از طریق مصعب زبیری ذکر کردهاند که او نیز از طریق پدرش از جد خود، مصعب بن ثابت بن حنظله بن قیس نقل میکند که از عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عامر روایت شده که رسولخدا جفرمود:
«من قتل دون ماله فهو شهید» [۱۰۵۵]
(هر کس به خاطر دفاع از اموالش کشته شود، شهید محسوب میگردد).
[۱۰۴۲] البدایة و النهایة (۸/۹۱). [۱۰۴۳] تهذیب التهذیب (۵/۲۷۲). [۱۰۴۴] سیر اعلام السلاء (۳/۱۹) و تهذیب التهذیب (۵/۲۷۳) و اسد الغابة (۳/۲۹۳). [۱۰۴۵] طبقات ابن سعد (۵/۳۱) و تهذیب التهذیب (۵/۲۷۲). [۱۰۴۶] البدایة و النهایه (۸/۹۱). [۱۰۴۷] مجله «المورخ العربی» شماره۲۱، صفحه۱۲۸. [۱۰۴۸] المعارف، ۳۲۱. [۱۰۴۹] مجله «المورخ العربی» شماره: ۲۱، صفحه۱۲۹. [۱۰۵۰] تهذیب التهذیب (۵/۲۷۲). [۱۰۵۱] العقد الفرید (۱/۲۹۳). [۱۰۵۲] صبح الأعشی (۱/۴۵۰). [۱۰۵۳] المعارف، ۳۲۱. [۱۰۵۴] المعارف، ۳۲۱. [۱۰۵۵] حاکم (۳/۶۳۹).
عبدالله بن عامر، در کنار پیروزیهای عظیمی که در مقابل زردشتیان به دست آورد و توانست سپاهیان آنان را در جای جای ایران در هم شکند، اصلاحات اقتصادی چشمگیری را در بصره انجام داد. از جمله این اصلاحات، بازار بصره بود. عبدالله با هزینه خود زمینی را در مرکز بصره خریداری کرد و بازار را در آنجا بنا نموده و سپس آن را به مردم شهر هدیه داد [۱۰۵۶]. این اقدام، سبب افزایش اعتبار و اهمیت این بازار و نیز رونق تجارت در آن شهر شد. از دیگر اقدامات مهم ابن عامر گسترش شبکه آبرسانی شهر بصره بود. ابن قتیبه نقل میکند که عبدالله دو رود را در شهر حفر نمود. یکی از آنها در شرق شهر واقع بود و رود دیگر را مردم به رود ام عبدالله میشناختند [۱۰۵۷].
عبدالله بن عامر به زیاد بن ابی سفیان که عهدهدار دیوان و بیتالمال بود و در غیاب ابن عامر و عزیمت آن به میادین جنگ، کفیل او میشد [۱۰۵۸]، دستور داده بود تا رود «ابله» را حفر نماید. خلیفه ابن خیاط نقل میکند که چون عبدالرحمن بن ابی بکره [۱۰۵۹]که از جانب زیاد مسئول حفر رود بود توانست مسیر حفر رود را از میان کوه عبور دهد و آب را در آن رها سازد. گویند جریان آب چنان تند بود که عبدالرحمن نتوانست با اسب خود از آن عبور کند. [۱۰۶۰]
خود عبدالله بن عامر نیز آبراهه و حوض بزرگی را در شهر بنا نمود و آن را به نام مادر خود، حوض ام عبدالله نامید. [۱۰۶۱]
از دیگر نهرهایی که در زمان ابن عامر حفر شدند رود نافذ، مولای ابن عامر بود که او عهدهدار مسئولیت حفر آن گردید و چون موفق به انجام آن شد، به نام او مشهور گشت. [۱۰۶۲]
رود دیگر، رود مره، مولای ابوبکر صدیق بود که چون موفق به حفر آن گردید، به رود مره شناخته میشد. [۱۰۶۳]
نهر اساوره که خود ابن عامر آن را بنا نموده بود از دیگر نهرهای بصره محسوب میشد. [۱۰۶۴]
همچنین مولف فتوح البلدان، از پلی در بصره نام میبرد که به پل «قره» مشهور بوده است، این پل که منسوب به قره بن حیان باهلی بود بر رودی قدیمی قرار داشت که بعدها ابن عامر آن را خریداری نموده و در اختیار مردم شهر قرار داد. [۱۰۶۵]
با این توضیحات، میبینیم که عبدالله بن عامر تا چه حد به حفر چاهها و نهرها که موجب رونق کشاورزی میشد، اهمیت میداد تا بتواند از این طریق پایههای اقتصاد ولایت تحت امر خود را تقویت نماید. همچنین به دلیل موقعیت ویژه و استراتژیک بصره، تجار و بازرگانان بسیاری از آن ناحیه عبور میکردند و به همین دلیل، او بازار شهر بصره را به شکل جدید خود تأسیس نمود. اما اهمیت این شهر بیشتر به خاطر آن بود که بصره مرکزی جهت هدایت و تقویت روند فتوحات در ایران محسوب میشد.
در واقع میزان تلاش ابن عامر در راستای ایجاد اصلاحات بنیادین در منطقه را میتوان در این عبارت او جستجو نمود: میخواهم وضعیت به صورتی باشد که اگر زنی سوار بر مرکب شد و از منزل خود عزم مکه نماید، در تمامی طول مسیر، به آب و بازارهای پر رونق دست رسی داشته باشد. [۱۰۶۶]
بدون شک اهمیت این اصلاحات چشمگیر در شهری که مرکز تقویت و فرماندهی فتوحات در ایران محسوب میشد، از پیروزیهایی که ابن عامر، خود، در ایران به دست میآورد، کمتر نبود. دکتر صالح علی بیان میدارد که فتوحات عظیم سپاهیان اسلام در ایران، درآمدهای ولایت بصره را به نحو چشمگیری افزایش داد و باعث ایجاد رونق اقتصادی و رفاه مالی مردمان آن دیار شد. این خود، سبب گردید که تجار و پیشهوران بسیاری روانه آن شهر شوند و به این ترتیب شهر بصره هر روز بزرگتر میشد و مدنیت در آن پیشرفت مینمود. [۱۰۶۷]
با وجود درآمدهای سرشار بیتالمال بصره و رونق اقتصادی و تجاری شهر و نیز امنیت بالای آن منطقه که همه به خاطر مدیریت کم نظیر والی آن محقق شده بود، میبینیم که عبدالله بن عامر، مردی است متواضع و مردمدار که در منزل خویش را به روی مردم باز نگه میدارد و به خاطر همین مسأله، حاجب و پردهدار خود را مورد سرزنش قرار میدهد که چرا در منزل او را به روی مراجعهکنندگان بسته است. [۱۰۶۸]
ابن عامر از چنان شهرت و اعتباری در بصره برخوردار بود که ابن سعد نقل میکند که گفتار و رفتار ابن عامر زبانزد خاص و عام مردم بصره بود [۱۰۶۹]و به همین دلیل جای تعجبی ندارد که او نزد مردمان بسیار محبوب و مورد احترام آنان بود. [۱۰۷۰]
همانطور که قبلاً بیان نمودیم عبدالله بن عامر تا زمان شهادت عثمان بن عفانسدر منصب ولایت بصره باقی ماند. [۱۰۷۱]
این بود یکی دیگر از والیان عثمان، والیای که در بصره، نهر حفر میکرد تا مردم از آن بهرهمند شوند، مردی که برای اولین بار، در صحرای عرفات حوض و چشمه بنا نمود. [۱۰۷۲]
ابن عامر، مردی بود که به خاطر اقدامات شایسته و خدمات والای خود به امّت، به تعبیر ابن تیمیه، در قلب امّت جای داشت و آنان همیشه سپاسگذار او بودند. [۱۰۷۳]
ذهبی در مورد او چنین گفته است: ابن عامر، از جمله امرا و سرداران شجاع و سخاوتمند عرب محسوب میشد که در عین قدرت و شجاعت مردی صبور و مهربان بود. [۱۰۷۴]
[۱۰۵۶] الطبقات الکبری (۵/۷۳). [۱۰۵۷] مجله «المورخ العربی» شماره۲۱، صفحه۱۳۴ [۱۰۵۸] فتوح البلدان، ۳۵۱. [۱۰۵۹] تاریخ خلیفة بن خیاط (۱/۱۴۲). [۱۰۶۰] فتوح البلدان، ۳۵۱. [۱۰۶۱] مجله «المورخ العربی»، شماره۲۱، عبدالله بن عامر، صفحه۱۳۴. [۱۰۶۲] مجله «المورخ العربی» شماره۲۱، صفحه۱۳۴ و فتوح البلدان، ۳۵۴. [۱۰۶۳] مجله «المورخ العربی» شماره۲۱، صفحه۱۳۶. [۱۰۶۴] فتوح البلدان، ص۳۵۳-۳۵۴. [۱۰۶۵] المعارف، ابن قتیبة، ۳۲۱. [۱۰۶۶] التنظیمات الإجتماعیة و الإقتصادیة، ۳۰-۳۱. [۱۰۶۷] مجله «المورخ العربی» شماره۲۱، عبدالله بن عامر، محمد جاسم حمادی، ۱۳۸. [۱۰۶۸] طبقات ابن سعد (۵/۳۳). [۱۰۶۹] مجله «المورخ العربی» شماره۲۱، صفحه۱۳۸. [۱۰۷۰] البدایة و النهایة (۸/۹۱). [۱۰۷۱] البدایة و النهایة (۸/۹۱). [۱۰۷۲] منهاج السنة (۳/۱۸۹-۱۹۰). [۱۰۷۳] سیر أعلام النبلاء (۳/۲۱). [۱۰۷۴] سیر اعلام النبلاء (۳/۲۱).
او ولید بن عقبه بن ابی معیط بن ابی عمرو بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی و برادر مادری عثمان بن عفان بود. او هر چند پیامبر جرا درک نمود اما مدّت زمان این افتخار بسیار اندک بود. [۱۰۷۵]
ولید در دولت خلافت ابوبکر و عمر که تنها افراد لایق و با کفایت و راست کردار و امانتدار را در حکومت خویش به کار میگرفتند، جزو کارگزاران آنان بود. در واقع همین سیاست دقیق ابوبکر و عمر در تعیین والیان و امرای خود بود که سبب شد اسلام، با سرعتی خیره کننده، گسترش یابد و بلاد وسیعی به زیر سلطه خود برد، ولید توانست به خاطر ایمان راستین و لیاقت و توان بالای خود، اعتماد شیخین را به خود جلب نماید و به همین دلیل مناصب و مأموریتهای مهمی را به او واگذار کردند. [۱۰۷۶]اولین مسئولیتی که او در خلافت ابوبکر صدیقسبه عهده گرفت، رساندن نامههای محرمانه خلیفه به خالد بن ولید بود که در سال۱۲ بعد از هجرت، همراه سپاهیان اسلام در جنگ مذار با ایرانیان به کارزار مشغول بود. [۱۰۷۷]
سپس ابوبکر، ولید را به کمک و یاری سپاه عیاض بن غنم فهری فرستاد. [۱۰۷۸]
در سال ۱۳ بعد از هجرت، ولید از جانب ابوبکر، مسئول جمعآوری زکات قبیله قضاعه بود و چون ابوبکر صدیق عزم فتح شام نمود، به ولید چنان اطمینان و اعتماد داشت که او را در کنار عمرو بن عاص فرمانده سپاهیان اسلام نمود، سپاه عمرو به جانب فلسطین حرکت کرد و سپاه ولید، شرق اردن را هدف خویش قرار دادند. [۱۰۷۹]
در سال۱۵ بعد از هجرت و در عهد عمر، ولید امیر سرزمین قبایل تغلب و قسمت عربنشین منطقه جزیره بود. [۱۰۸۰]
او در این منصب، مسئول بود تا مراقب آن باشد که دشمنان از پشت به سپاهیان مستقر در شام حمله نکنند. او در طول مدتی که عهدهدار این منصب بود تلاش میکرد با روشهایی خردمندانه و نیکو و مردم پسند، مسیحیان قبایل ایاد و تغلب را که بیشتر قلمرو آن سرزمین در اختیار آنان بود، به پذیرفتن دین اسلام تشویق نماید. [۱۰۸۱]
با این سوابق درخشان بود که ولید در عهد عثمان، ولایت کوفه را به دست گرفت. او از جمله عادلترین و مهربانترین والیان عثمان محسوب میشد. در تمام مدت حکومت او بر کوفه، سپاهیان تحت امر او، به پیروزیهای چشمگیری در ایران دست یافتند کما اینکه پس ازمرگ او، امام شعبی [۱۰۸۲]که از تابعین صاحب علم و فضل بود، چون در مجلسی از شجاعتها و رشادتهای مسلمه بن عبدالملک بن مروان (۱۲۰ ه) یاد میشد، او به سخن آمد و در ستایش ولید بن عقبه چنین گفت: شما جنگها و حکومت ولید را ندیدید. او چون به جنگ میرفت به پیروزیهای عظیمی دست پیدا میکرد و تا زمان بر کناری او از ولایت کوفه، هیچ احدی ضعف و خطایی را از او مشاهده ننمود. [۱۰۸۳]
ولید بسیار مردم را دوست میداشت و نسبت به آنان بسیار مهربان بود. پس از پنجاه سال همچنان منزل او در نداشت تا مردم بتوانند به او مراجعه کنند و نیازهای خود را نزد او مطرح کنند. [۱۰۸۴]
عثمان هنگام انتصاب او به ولایت کوفه چنین گفت: من او را نه به این خاطر که برادر من است به ولایت کوفه برگزیدم، بلکه او را به این دلیل به این منصب انتخاب کردم که او فرزند ام حکیم بیضاء، عمه رسولخدا جو دوقلوی پدر آن حضرت میباشد. ولایت براساس اجتهاد استوار است. عمر نیز پس از عزل مردی بزرگ چون سعد بن ابی و قاص، فردی را به ولایت کوفه برگزید که از نظر سوابق و اعتبار در حد سعد نبود. [۱۰۸۵]
نکتهای که در اینجا لازم است راجع به آن صحبت شود اتهامی است که به این قهرمان اسلام و مرد مورد اعتماد ابوبکر و عمر و عثمان بود، وارد میکنند. این اتهام همان ادعای فاسق و شرابخوار بودن ولید است که باید در اینجا به طور مفصّل به این قضیه بپردازیم.
عدّهای بر این باورند که آیه زیر در مورد ولید نازل شده است:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن جَآءَكُمۡ فَاسِقُۢ بِنَبَإٖ فَتَبَيَّنُوٓاْ أَن تُصِيبُواْ قَوۡمَۢا بِجَهَٰلَةٖ فَتُصۡبِحُواْ عَلَىٰ مَا فَعَلۡتُمۡ نَٰدِمِينَ ٦ ﴾[الحجرات: ۶].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر شخص فاسقی خبری را به شما رسانید درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی - بدون آگاهی (از حال و احوالشان و شناخت راستین ایشان -) آسیب برسانید، و از کرده خود پشیمان شوید».
این قول براساس روایت افرادی است که روایت کردهاند رسولخدا ج، ولید بن عقبه را برای جمعآوری زکات بنی مصطلق نزد آنان فرستاد، در میانه راه به او خبر داد که بنی مصطلق مرتد شدهاند و از پرداخت زکات امتناع میکنند و به همین دلیل برای جنگ با ولید، به سوی او روانه شدهاند، ولید نیز که ترسیده بود، بدون کسب اطمینان از صحت این خبر، نزد رسولخدا جبازگشت و او را از ماجرا با خبر نمود، رسولخدا جنیز خالد بن ولید را به جانب بنی مصطلق فرستاد تا از صحّت و سقم قضیه اطلاع حاصل نماید. چون او نزد بنی مصطلق رسید، آنان به او گفتند: که اینان هرگز مرتد نشدهاند و همچنان به اسلام پایبند هستند. پس از این ماجرا بود که آیه فوقالذکر نازل شد.
هر چند روایتی دیگر نیز در همین رابطه نقل شده است اما باید دانست که سندی موصول [۱۰۸۶]، و صحیح [۱۰۸۷]در مورد این قصه به ما نرسیده است، به عبارتی بهتر، این قصه دارای سندی ضعیف میباشد. اگر علمای دین، احادیثی را که در مورد فضایل و اعمال نیک میباشند و در آنها نه حلالی حرام میشود و نه حرامی به حلال تبدیل میگردد، با وجود ضعف سند آنها، میپذیرند و در آثار خود ارائه میکنند. اما ما حق نداریم چنین روشی را در خصوص این روایت ضعیف در پیش بگیریم؛ زیرا این حدیث، حلالی را حرام کرده است، در واقع این روایت ضعیف، مردی را که پیامبر خدا جرا درک کرده است به فسق و فجور متهم میکند. چطور میتوان این روایت ضعیف را پذیرفت حال آنکه خود آید به ما دستور میدهد که در رابطه با صحت و سقم اخبار و اطلاعات باید اطمینان حاصل نمود. این آیه، خود، اساس علم روایت را که همانا یقین داشتن از صحت یک روایت میباشد، بیان میدارد.
در خصوص این داستان، باید تنها به احادیثی که هم سند آنها صحیح است و هم متن و محتوای آنها درست میباشند، استناد نمود. اگر در این روزگار، این داستان را در مورد یکی از بزرگان و رجال معتبر، نقل کنند، آیا آنرا به راحتی و بدون تحقیق قبول میکنیم که آنرا اینگونه بدون مطالعه و تحقیق، در شأن یکی از صحابه و مردانی که در عهد خلفای راشدین مسئولیتهای خطیری به عهده داشته، بپذیریم؟!
این داستان، در مورد تاریخ اسلام بیانگر مسایلی مهم از عقاید اسلامی میباشد، بنابراین در این نوع مسایل نباید به راحتی و بدون تحقیق، اخبار و روایاتی را باور نمود. باید این نکته را در نظر داشت که ولید بن عقبه، از جمله افرادی بود که در فتح مکه، اسلام آوردند. در طول تاریخ نیز طعنهها و تهمتهای بسیاری به این افراد وارد شده است. عدهای از مؤرخان بر این باورند که این قبیل افراد به زور اسلام آوردند و دین هرگز در دل و جان آنان رسوخ ننمود، اما باید دانست که این توهمی باطل و ناروا است. [۱۰۸۸]
اخبار و روایات مربوط به ولید نیز، به تبع همین قضیه، آکنده از دروغها و توهمات راویان آنها شده است، که هر یک براساس مذهب و مسلک خویش در آن دخل و تصرف نمودهاند. در واقع شخصیتهایی چون ولید، به میدانی برای اثبات توان و مهارت و نبوغ سرشار و تخیل وسیع راویان در جعل روایات و دخل و تصرف در آنها، تبدیل شده است. [۱۰۸۹]
آنچه این داستان و قضیه فرستادن ولید به جانب بنی مصطلق را دچار اشکال میکند، حدیثی موصول میباشد که رجالی معتمد و مورد اطمینان آن را بازگو نمودهاند و آن این است که ولید در روز فتح مکه، نوجوانی کم سن و سال بوده است و نمیتوان پذیرفت که رسولخدا جچنین فردی را به چنان مأموریتی بفرستد. فیاض بن محمد رقی از جعفر بن برقان و او از ثابت بن حجاج کلابی و او نیز از عبدالله همدانی نقل میکند که ولید بن عقبه چنین گفته است: در روز فتح مکه، مردم فرزندان خود را نزد رسولخدا جمیآوردند تا آن حضرت جدست بر سر آنان بکشد و بر ایشان دعا نماید، من را نیز که به عطر زعفران خوشبو نموده بودند، نزد ایشان بردند تا مرا نیز مسح و دعا نمایند، اما ظاهراً حضرت جاز آن بو خوششان نمیآمد و به همین دلیل مرا مسح نکردند. [۱۰۹۰]
در واقع حضور ولید در این داستان ساخته و پرداخته گرایشات مذهبی و فرقهای بوده است. ولید اموی و از قبیله عثمان بود و همین، دشمنان بسیاری را برای او تراشید؛ فردی که اسم ولید را در این داستان گنجانید، مردی شیعی مذهب و رافضی مسلک بنام محمد بن سائب کلبی بود. ابن حجر او را از جمله شیعیان کوفه میداند و در مورد او چنین میگوید: در کوفه، دو دروغپرداز قهّار وجود داشتند که به جعل روایات و دخل و تصرف در آنها میپرداختند. آن دو کلبی و سدی بودند. [۱۰۹۱]
باید دانست که این جاعل حدیث با انتخاب ولید که هم در عهد ابوبکر عهدهدار جمعآوری زکات قبایل قضاعه بود و هم در دوران عمر، چنین مسئولیتی را در رابطه با قبایل تغلب که در منطقه جزیره ساکن بودند، بر عهده داشت، قصد داشت به شیوۀ دیگر منابع شیعه، بر عثمان بن عفان و دیگر خلفای راشدین طعنه و تهمت زند [۱۰۹۲].
ما منکر شأن نزول آیه که در مورد قبیله بنی مصطلق است نمیباشیم، بلکه نقش ولید در این ماجرا و فاسق بودن او را نمیپذیریم. اگر در آیه دقت نماییم، لفظ فاسق به صورت نکره ذکر شده است و میدانیم که هرگاه لفظی به صورت نکره در مقام شرط و یا نفی قرار بگیرد، مفهومی عام و فراگیر را در بر میگیرد و بر یک فرد دلالت نمیکند [۱۰۹۳].
[۱۰۷۵] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۷۸. [۱۰۷۶] تاریخ طبری (۴/۱۶۸). [۱۰۷۷] تاریخ طبری (۴/۱۹۴). [۱۰۷۸] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۷۸. [۱۰۷۹] تاریخ طبری (۵/۲۸). [۱۰۸۰] فصل الخطاب فی مواقف الاصحاب، ۷۸. [۱۰۸۱] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۷۸. [۱۰۸۲] التمهید و البیان، ۴۰. [۱۰۸۳] تاریخ الطبری (۵/۲۵۱). [۱۰۸۴] العواصم من القواصم، ۸۶. [۱۰۸۵] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۷۹. [۱۰۸۶] المدینة النبویه، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۱۷۶). [۱۰۸۷] المدینة النبویه، فجر الاسلام و العصر الراشدی (۲/۱۸۲). [۱۰۸۸] المدینة النبویه، فجر الاسلام و العصر الراشدی (۲/۱۷۳). [۱۰۸۹] المدینة النبویه، فجر الاسلام و العصر الراشدی (۲/۱۷۳). [۱۰۹۰] مسند احمد (۴/۳۲). [۱۰۹۱] المدینة النبویه، فجر الاسلام و العصر الراشدی (۲/۱۷۹). [۱۰۹۲] المدینة النبویه، فجر الاسلام و العصر الراشدی (۲/۱۸۰). [۱۰۹۳] المدینة النبویه، فجر الاسلام و العصر الراشدی (۲/۱۸۰).
در صحیحین، ماجرای اجرای حد شرب خمر در مورد ولید و عزل او از ولایت کوفه که پس از شهادت شهود علیه ولید به دستور عثمان بن عفانسصورت گرفت، به ثبت رسیده است. باید دانست که در این قضیه نه تنها ایرادی بر عثمان وارد نمیباشد بلکه خود، از افتخارات حکومت عدل عثمان است. امام بخاری این ماجرا را به طور مبسوط در باب مناقب عثمان ذکر مینماید. [۱۰۹۴]
علی بن ابیطالب در سرزنش افرادی که این جریان را از ضعفهای حکومت عثمان میدانند، خطاب به آنان چنین گفت: مثال وضعیتی که شما در آن قرار گرفتهاید و در آن به ایراد گرفتن از عثمان میپردازید، چونان فردی است که خود را آماج طعنهها و تهمتهای خود قرار میدهد شاید بتواند یار و یاور خود را از پای در آورد. [۱۰۹۵]
مگر گناه عثمان چیست که مردی را به خاطر گناهش حد زد و او را از مقامش عزل نمود؟!
چرا به عثمان طعنه میزنید حال آنکه اقدامات و تصمیمات خود را در حضور ما اجرا مینمود؟! [۱۰۹۶]
باید دانست که چنین اتفاقی در زمان عمرسنیز پیش آمده و او قدامه بن مظعون را که از اصحاب رسولخدا جبود و در عهد عمر امارت بحرین را داشت به اتهام شرب خمر، حدّ زد و او را از مقام خویش برکنار نمود. [۱۰۹۷]
مؤرخان بیان داشتهاند که هیچ دلیلی بر شرب خمر ولید وجود ندارد. ابن حجر در الإصابه چنین میگوید: عدهای از کوفیان علیه ولید توطئه نموده و با هم همداستان شدند که او را به ناحق به شرب خمر متهم کرده و علیه او شهادت دهند. [۱۰۹۸]
ابن خلدون نیز با اشاره به این واقعیت چنین گفته است: غوغا سالاران و فتنهانگیزان همیشه اتهامات و شایعات بیاساس را متوجه والیان و امرای عثمان میکردند و روز به روز بر شدت این قضایا افزوده میشد. در همین راستا ولید را به شرب خمر متهم نمودند و عدهای از آن غوغاگران علیه او شهادت دادند تا سرانجام عثمان شهادت آنان را پذیرفته و او را حد زد و از مقام خود عزل نمود. [۱۰۹۹]
طبرانی اصل این ماجرا را اینگونه بازگو میکند: یک شب پسران ابو زینب و ابو مورع و جندب بن زهیر به قصد سرقت به منزل ابن حیسمان رفته و پس از درگیری با ابن حیسمان او را به قتل رساندند. ابو شریح خزاعی که از صحابه رسولخدا جو همسایه ابن حیسمان بود، همراه فرزند خویش شاهد ماجرا بودند. ولید نیز به حکم عثمان، آن جوانان را قصاص کرد. این اقدام ولید، باعث شد که پدران آن جوانان کینه او را به دل گیرند و منتظر فرصتی برای انتقام از او باشند. آنان در همه حال، مراقب رفتار و کردار ولید بودند تا شاید نقطه ضعف و بهانهای از او به دست آورند. نقل میکنند که روزی ابو زبید شاعر، که از مسیحیان تغلب بود، نزد ولید رفت، مردم ابو زبید را که به واسطه ولید به اسلام ایمان آورده بود به شرب خمر متهم کردند، عدهای از بیخبران نادان نیز ادعا میکردند که ولید همنشین ابو زبید و ملازم یکدیگر هستند.
ابو زینب و ابو مورع این قضیه را بهترین فرصت برای گرفتن انتقام از ولید دانستند و به همین دلیل به مدینه رفتند و با خود دو شاهد را نزد عثمان بردند تا آنان در مورد شرب خمر ولید علیه او شهادت دهند. آنان نیز شهادت دادند که ولید را هنگام استفراغ کردن دیدهاند.
عثمان نیز اعلام نمود: تنها فردی که شراب نوشیده است، استفراغ میکند. پس دستور داد تا ولید را از کوفه نزد او بیاورند، ولید نیز سوگند یاد کرد که هرگز شراب ننوشیده است و همچنین عثمان را از خصومت ابو زینب و ابو مورع نسبت به خود آگاه نمود. عثمان به او گفت: ای برادر! صبور باش. هر چند ما حدود خداوندﻷرا در مورد تو اجرا میکنیم اما بدان که سزای شهادت دروغ، آتش دوزخ است. [۱۱۰۰]
محب الدین خطیب در همین رابطه میگوید: در صحیح مسلم است که ولید هنگام نماز صبح، پس از اتمام آن دو رکعت رو به مردمکرد و گفت: آیا باید بیشتر بخوانم یا همین کافی است. نیز از طریق احمد، نقل است که او چهار رکعت خواند. اما باید گفت که هیچ کدام از شاهدان به این مسایل اشاره نکردهاند. در واقع امام مسلم، این اضافات را از قول حضین که راوی آن ماجرا است نقل میکند، حال آنکه حضین نه جزو شاهدان قضیه بود و نه آن مطالب را از شاهد و یا شخصیت معروفی نقل کرده است. از طرف دیگر، خود حضین، هنگام رخ دادن ماجرای دروغین، در کوفه نبوده است تا شاهد ماجرا باشد، بنابراین، این بخش از سخنان او، بیاعتبار است [۱۱۰۱].
این سرنوشت والی عثمان بر کوفه، ولید بن عقبه بود. مردی مجاهد و فاتح، عادلی که هر چه در توان داشت در راه خدمت به این امّت صرف میکرد، اما پاداش او آن ظلم و ستمی بود که به او روا داشتند. او میدید که روز به روز بر قدرت و نفوذ ناپاکان و دروغگویان و سیطره آنان بر صالحان امت افزوده میشود و هر کاری را که بخواهند انجام میدهند. به همین دلیل، بعد از شهادت عثمان، عزلت پیشه نمود و در مزرعه خویش، به دور از هیاهو و جنجال غوغاسالاران، عمر گذرانید. این مزرعه، در پانزده مایلی شهر «رقه» که از توابع منطقه جزیره محسوب میشد، قرار داشت و همان جایی بود که در دوران خلافت عمر، در آنجا به جهاد و نبرد با دشمنان پرداخته و مردم را به دین اسلام دعوت نموده بود. [۱۱۰۲]
دیگر او خود را از جار و جنجال جنگهای میان علی و معاویه، دور نگه داشت و جانب هیچ کدام از طرفین را نگرفت تا اینکه بسال ۶۱ بعد از هجرت و بنا به قولی دیگر، در دوران خلافت معاویه، در همان مزرعه خویش وفات یافت و در همان جا نیز به خاک سپرده شد. [۱۱۰۳]
[۱۰۹۴] صحیح بخاری، کتاب مناقب عثمان. [۱۰۹۵] تاریخ الطبری (۵/۲۷۸). [۱۰۹۶] تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنة (۱/۴۲۱). [۱۰۹۷] العواصم من القواصم، ۹۳. [۱۰۹۸] الإصابة (۳/۶۳۸). [۱۰۹۹] تاریخ ابن خلدون (۲/۴۷۳) و فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۸۱. [۱۱۰۰] تاریخ طبری (۵/۲۷۷). [۱۱۰۱] العواصم من القواصم، ۹۶-۹۷. [۱۱۰۲] العواصم من القواصم، ۹۴. [۱۱۰۳] البدایة و النهایة (۸/۲۱۶).
او سعید بن عاص بن هشام بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی بود [۱۱۰۴]. ابو حاتم بیان میدارد که سعید، رسولخدا جرا درک کرده است. او پس از ولید بن عقبه، به ولایت کوفه منصوب شد. گویند سعید از فصیحترین مردان قریش بود و به همین دلیل عثمان او را مأمور نمود تا در تدوین مصحف واحد، مشارکت داشته باشد. انسبنمالکسروایت میکند که عثمانسبه زید بن ثابت، عبدالله بن زبیر، سعید بن عاص و عبدالرحمن بن حارث بن هشام دستور داد تا از صحیفههای ابوبکر رونوشت بردارند و سپس از آن رونوشت، چندین نسخه فراهم آورند. عثمان به ابن زبیر، سعید و عبدالرحمن گفته بود که چون با زید در قرائت کلمهای از قرآن دچار اختلاف شدید، گویش خود را که همانا گویش قریش بود، ارجحیت دهند. [۱۱۰۵]
نقل است که تلفظ سعید بسیار به تلفظ رسولخدا جنزدیک بود و به همین دلیل قرائت سعید در تدوین مصحف، مبنی قرار گرفت، او نه سال آخر حیات مبارک رسولخدا جرا درک نمود، پدرش در بدر، به دست توانای علی بن ابی طالبسبه هلاکت رسیده بود. [۱۱۰۶]
نقل میکنند که روزی عمر فاروقساو را مورد آزمایش قرار داد و به او گفت: سعید! بدان که من پدر تو را نکشتم بلکه دائی خود، عاص بن هشام را به قتل رساندم، سعید در جواب او گفت: بر فرض اینکه تو او را کشته باشی، حق داشتهای که او را به قتل رسانی، زیرا که او جانب باطل را گرفته بود، عمر از این جواب او به شگفت آمد، سعید در طول دوران حکومتش بر کوفه توانست منطقه بزرگ طبرستان را فتح نماید و خود را به گرگان برساند. در این نبردها، چند تن از صحابه، از جمله حذیفه بن یمانسهمراه او حضور داشتند. [۱۱۰۷]
سخاوت و کرم او چنان بود که گویند چون فردی از او درخواست پول میکرد و نزد او آن مقدار پول نبود، دست نوشتهای به او میداد تا بتواند آن مبلغ را بعداً از او دریافت نماید. [۱۱۰۸]
سعید که خدایش از او خشنود باد، به حفظ وحدت میان مسلمانان بسیار معتقد بود و از هر نوع فتنه و آشوب، به شدت اجتناب میکرد. پس از انتصاب به ولایت کوفه و پس از فتوحات ارزشمندی که در آن مقام بدان نائل آمد، چون از سفر مدینه باز میگشت، میدید که غوغاسالاران و هوچیگران ناپاک، بار دیگر مردمان نادان کوفه را فریب داده و آنان را علیه او شورانیدهاند و چون شورشیان مانع ورود او به شهر شدند، به مدینه بازگشت و همانجا باقی ماند. آن شورشیان نابکار و ستمکار که علیه سعید قیام کردند، در شهادت ناجوانمردانه عثمان نیز دخیل بودند و به این ترتیب موفق شدند بذر نامبارک فتنه و آشوب را برای همیشه در میان امّت اسلام افشا کنند. سعید پس از شهادت عثمان در جریانات مشکوک جمل و صفّین دخالتی ننمود اما در عین حال أصحاب جمل را فراخواند تا علیه علی خروج نکنند. [۱۱۰۹]
این بود سیره مردی کریم و سخاوتمند، نیکوکار، مرد جهاد که در فصاحت خود بسیار به رسولخدا جشباهت داشت. او بود که این مصحف قرآن را بر زید قرائت مینمود.
حال بیاییم و بنگریم که دروغپردازان تاریخ در کنار این مناقب برجسته، صفاتی نازیبا را به ناحق و بدون هیچ سند محکمی به او منتسب کردهاند، آیا میتوان صفات متناقضی چون سخاوت و بخل، انسانیت و توحّش، علم و جهل و جهاد و فرار از میادین جنگ را در فرد کامل، جمع نمود؟! هرگز این حالت، در یک انسان سالم و کامل امکانپذیر نیست. [۱۱۱۰]
راویان باز بدون استناد به مدارکی محکم، نقل میکنند که چون سعید به ولایت کوفه منصوب شد و عزم آنجا نمود، موالیان و غلامان آن شهر، این رجز را میخواندند:
یا ویلنا قد عُزل الولید
و جاءنا مجـوّعا سعید
ینقص فی الصاع ولا یزید
[۱۱۱۱]
(وای برما که ولید از ولایت عزل شد و سعید به جای او منصوب شد. او مردی بخیل و خسیس است که از سهم مردم در بیتالمال کم میکند و آنان را به تنگنا و فقر دچار خواهد نمود).
بدون شک این رجز، مجعول است و ساخته و پرداخته ذهن سازندگان دروغگوی آن است [۱۱۱۲]. اگر خوب دقت کنیم، موالی که همانا أسرای جنگ هستند، این شعر را در سال۳۰ بعد از هجرت میسرودند و در آن سالها، موالیان هنوز به مهارت در زبان عربی دست نیافته بودند چه برسد به سرودن شعر. از طرف دیگر چطور میتوان سعید بن عاص را که در کرم و سخاوت شهرهی عام و خاص بود به بخل و خست متهم نمود، اگر مردم و شعرا، ولید را به خاطر سخاوتش مدح میکردند، سعید، خود در جود و سخا ضربالمثل بود. [۱۱۱۳]
فرزدق، شاعر بزرگ و بنام عصر امویان، در مدح جود و کرم سعید چنین سروده است:
تری الغُرّ الجحاجح من قریش
إذا ما الأمر فی الحدثان عالا
قیماً ینظرون إلی سعید
کأنهم یرون به هلالا
[۱۱۱۴]
حال باید این پرسش را مطرح نمود که پیش از رسیدن سعید به کوفه و اجرای سیاستهای خود در آن شهر، موالیان چگونه از شیوه حکومت او که پیشتر ولایت هیچ جای دیگر را به عهده نداشت، آگاه بودند و به مذمّت و نکوهش حکومت او میپرداختند؟! نکته جالب اینجاست که راویان قضیه، سعید بن عاص را در روایاتی کاملاً متناقض با هم نقل کردهاند. آنان نوشتهاند: پس از اینکه عثمان، سعید را به ولایت کوفه برگزید، او شیوهای عادلانه را در حکومت خویش در پیش گرفت، پس از ورود او به کوفه، موالیان در مورد حکومت او این رجز را میخواندند. [۱۱۱۵]
چگونه ممکن است فردی عادل و دادگر باشد و در عین حال موالیان او را به بخل و خست توصیف نمایند؟! در زمان حکومت او، همه در رفاه بودند و این ثمره همان عدل و داد حکومت سعید بود. [۱۱۱۶]
خداوند مؤرّخان پیشین را بیامرزد که به دلیل حسن ظن به خرد و انصاف خوانندگان خود، تمامی روایات و لو متناقض را گردآوری نموده و در آثار خود ثبت میکردند، آنان تصور مینمودند که خوانندگان در تمام ادوار، قدرت تشخیص راست و دروغ را دارند و میتوانند حق و باطل را از هم تمیز دهند. آنان در علّت جمعآوری تمامی آن روایات، بیان میداشتند که قصد آن داشتهاند تا مردم معاصر را از جریانات و شایعات با خبر سازند اما افسوس که نمیدانستند آیندگان آنان، گرد أباطیل و أکاذیب آن روایات جمع میآیند و خود را در گرداب توهمات روایات آنها گرفتار میکنند. [۱۱۱۷]
همان راویان نقل کردهاند هنگامی که سعید به ولایت کوفه رسید هنوز جوانی مرفّه و بیتجربه بود و چون به مسجد کوفه وارد شد تا برای مردم خطبه خواند، به اطرافیان دستور داد تا منبر را بشویند و تمیز کنند. بر منبر نیز چون لب به سخن گشود چنین گفت: این سرزمین، از آن جوانان قریش است. مردم با شنیدن این کلام، از او نزد عثمان شکایت کردند. [۱۱۱۸]
اما باید دانست که این روایت کاملاً نادرست است و هیچ سند محکم و معتبری ندارد. سعید بن عاص همان است که در کنار سپاهیان اسلام به جهاد با دشمنان میپرداخت و به فتوحات ارزندهای دست یافت. هرگز او آنچنانی نبود که راویان دروغپرداز از او ترسیم کردهاند از سوی دیگر، ابن سعد، این سخن را از زبان مالک بن حارث اشتر نقل میکند که چون همراه یاران خود مانع ورود سعید به کوفه شدند، به آنان چنین گفت: سعید بن عاص خیال میکند که بینالنهرین، سرزمین جوانان قریش است، این سرزمین، زادگاه شما است که ماحصل نبردهای شما و پدرانتان در اینجا میباشد. [۱۱۱۹]
به یقین مالک بن حارث اشتر که مؤسس این فتنه و آشوب بود، بعدها از رؤسای شورشیانی شد که خانه عثمان را محاصره نموده و سپس او را به قتل رساندند.
به این ترتیب، جعل این دروغها، آن هم از طرف این افراد هیچ جای تعجبی ندارد، آنان به هر حیله و ترفندی دست میزدند تا مردمان را علیه والیان خود بشورانند. در واقع این جمله، از دهان کسانی خارج شده است که به خاطر درک ناقص و نابخردانه خود و نیز تعصّبات قبیلهای، چون میدیدند بیشتر والیان از میان قریشیان انتخاب میشوند، به این نتیجه نادرست رسیدند که قریشیان قصد تسلط و سیطره بر دیگر قبایل عرب را دارند و به همین دلیل علیه آنان دست به شورش میزدند. [۱۱۲۰]
امام ذهبی در توصیف سعید بن عاص چنین میگوید: او امیری بود شریف و بزرگمنش، سخاوتمند، مورد ستایش همگان، صبور و با گذشت، با وقار، خردمند و دور اندیش و لایق و شایسته حکومتداری. [۱۱۲۱]
در جواب سخنان افرادی که ادعا میکنند شورش کوفیان، خود، دلیلی است بر اقدامات نادرست سعید در قبال مردم [۱۱۲۲]و به همین دلیل در خصوص انتصاب سعید به ولایت و حکومت کوفه، بر عثمان ایراد میگیرند، باید گفت: که شورش مردم کوفه علیه سعید، نمیتواند دلیلی بر گناهکار بودن او باشد. هر کس در مورد مردم کوفه و نوع برخورد آنان با حاکمان خویش مطالعه نموده باشد میداند که این مردم، به خاطر کوچکترین مسایل، از والیان خود شکایت میکردند و بلافاصله خواستار عزل او میشدند. تا آنجا که عمر بن خطاب، در رابطه با شکایات و گلایههای پی در پی و نادرست کوفیان، از دست آنان لب به شکایت گشود و چنین گفت: مردم کوفه مرا به تنگ آوردهاند، از دست هیچ کس رضایت ندارند و همهی امرا نیز از دست آنان کلافه شدهاند، نه خود درست میشوند و نه کسی را میتوان یافت که بتواند بر آنان حکومت کند. [۱۱۲۳]
در روایتی نیز آمده است که عمرسدر توصیف آنان چنین گفت: مردم کوفه مرا خسته کردهاند، اگر امیری نرمخو و مردمدار را نزد آنان میفرستم، از اخلاق او سوءاستفاده کرده و حکومت را از اختیار او خارج میکنند و اگر امیری سختگیر و قاطع به حکومت آن شهر برگزینم، از او شکایت کرده و لب به اعتراض میگشایند. [۱۱۲۴]
نیز نقل میکنند که عمر به خاطر رفتارها و برخوردهای تحریکآمیز کوفیان، دست به دعا برداشت و از خداوندﻷچنین درخواست نمود: خداوندا! این مردم کارها را بر من آشفته کردهاند، پس تو نیز کارهایشان را بر آنان آشفته گردان. [۱۱۲۵]
سعید مردی بود خردمند و فرزانه از او نقل میکنند که گفت: همنشین مرا بر من سه حق است: چون نزد من آمد، با او رفتاری خوب و شایسته خواهم داشت، اگردر کنار من نشست، جای او را تنگ نخواهم نمود و چون با من به سخن درآمد، روی خود را به سوی او نمایم. نیز به فرزندش چنین گفت: فرزندم! پیش از آنکه نیازمندی از تو چیزی درخواست کند، تو حاجت او را برآورده ساز که این قرضی است از جانب تو به خداوند. (او آن را در روز جزا به تو پس خواهد داد) ای فرزندم! چون نیازمندی نزد تو آید، اما از شدت خجالت، صورتش قرمز شود و یا چون نزد تو آید، مطمئن نباشد که تو از او استقبال مینمایی و نیاز او را برطرف میکنی یا نه، بدان که در آن صورت اگر تمام اموالت را به او بدهی نمیتوانی باز جبران آن رنجی را کنی که فرد نیازمند هنگام بیان درخواست خود، به آن گرفتار شده است. همچنین گفت: با مردان بزرگمنش و صاحب اعتبار مزاح نکن که نفرت و خشم آنان نسبت به تو را به ارمغان میآورد و با مردمان سبک سر و پست به مزاح سخن مگو که تو را نزد آنان کوچک و حقیر میکند. گویند در هنگام امارت کوفه، زنی عابد و پرهیزکار نزد سعید آمد. او نیز از آن زن به گرمی استقبال کرد و در حق او نیکی فراوان نمود. آن زن نیز به او گفت: خداوند تو را محتاج افراد پست نکند، خداوندا! حاجت نیازمندان را به دست مردان کریم و بزرگوار برطرف کن و چون مردی کریم و بزرگوار، نعمت و ثروت خویش را از دست داد، سعید را واسطه گردان تا بار دیگر ثروت و شرافت خود را به دست آورد. گویند چون در بستر مرگ افتاد، فرزندان خود را فراخواند و نصایحی به آنان گفت که از جملهی آنها این عبارت بود: با مرگ من دوستان و اطرافیانم، احساس نکنند که دیگر، فرزندان من یار و یاور آنان نیستند.
همانطور که من به آنان کمک میکردم و آنان را از نعمتهایی که خداوندﻷبه من عطا فرموده، بهرهمند میکرد، شما نیز چونان من با ایشان رفتار نمایید و پیش از اینکه از شما درخواستی بکنند، نیاز آنان را بر آورده سازید، زیرا چون مرد بخواهد نیاز خود را بازگو کند، از ترس اینکه مبادا طرد شده و جواب منفی بشنود، جوارح و اندام او به لرزه در آیند و رنگ رخسارش تغییر کند. بدانید رنج مردی که نیاز و مشکلش، خواب شب را از او میستاند، بزرگتر و سختتر از سخاوتی است که شما در حق او انجام میدهید.
مؤرخان تاریخ وفات سعید را بین سالهای۵۷-۵۸-۵۹ بعد از هجرت دانستهاند. [۱۱۲۶]
[۱۱۰۴] البدایة و النهایة (۸/۷). [۱۱۰۵] صحیح بخاری، کتاب فضائل القرآن (حدیث۴۹۸۷). [۱۱۰۶] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۱). [۱۱۰۷] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۱). [۱۱۰۸] الإصابه، زندگینامه۳۲۶۸. [۱۱۰۹] طبقات ابن سعد (۵/۳۴). [۱۱۱۰] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۲). [۱۱۱۱] تاریخ طبری (۵/۲۷۹). [۱۱۱۲] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۲). [۱۱۱۳] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۲). [۱۱۱۴] البدایة و النهایة (۸/۸۸). [۱۱۱۵] تاریخ طبری (۵/۲۷۹). [۱۱۱۶] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۳). [۱۱۱۷] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۳). [۱۱۱۸] طبقات ابن سعد (۵/۳۲) و المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۳). [۱۱۱۹] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۴). [۱۱۲۰] المدینة النبویة، فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۴). [۱۱۲۱] سیر أعلام النبلاء (۳/۴۴۷). [۱۱۲۲] تاریخ طبری (۵/۲۷۹). [۱۱۲۳] المعرفة و التاریخ، الفسوی (۲/۷۵۴). [۱۱۲۴] تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنة (۱/۴۲۳). [۱۱۲۵] المنهاج، ابن تیمیه (۳/۱۸۸). [۱۱۲۶] البدایة والنهایة (۸/۹۰).
هنگامی که مؤرخان در مورد عبدالله بن سعد و انتصاب او به امارت مصر سخنی به میان میآورند، چنین باب سخن را میگشایند: عثمان برادر شیری خود، عبدالله بن سعد بن ابی سرح را به ولایت مصر منصوب نمود. [۱۱۲۷]
ارتباط دادن این نکته که ابن سعد، برادر عثمان بوده است با انتصاب او به ولایت مصر، در واقع نوعی انتقاد پنهان از عثمان بن عفان میباشد که او به خاطر این نسبت، عبدالله را به امارت مصر انتخاب کرد، اما این نگرش مؤرخان به این قضیه، نادرست است و برای اثبات این اعتقاد و رد تمام انتقادات و تهمتهایی که در این زمینه به ساخت خلیفه مسلمانان وارد میشود کافی است که به شجاعتها و رشادتهای عبدالله بن سعد، این جنگجوی دلیر بنی عامر بن لوی [۱۱۲۸]که در جریان فتوحات مصر از خود نشان دادند، و تجارب و شناخت کاملی که او در طول آن نبردها و در کنار عمرو بن عاص، سردار بزرگ آن فتوحات، به دست آورد، اشاره نمود. علاوه بر این تلاشهای مستمر او در مصر و نبرد با دشمنان اسلام، و اینکه چندین سال در دوران خلافت عمر و نیز اوایل خلافت عثمان امارت چند ناحیه از آن سرزمین چون صعید مصر را به عهده داشت. [۱۱۲۹]
این سوابق درخشان، او را بعد از عمرو بن عاص، بهترین گزینه ولایت مصر ساخته بود. عبدالله بن سعد، از طریق سیاستهای جدیدی که در مصر اعمال نمود و با سیاستهای پیشین عمرو تفاوت داشت توانست میزان درآمدهای بیتالمال مصر از محل خراج و نیز پسانداز حاصل از آن را به مراتب بیشتر از دوران ولایت عمرو نماید. [۱۱۳۰]
از طرف دیگر ابن سعد، در طول ولایتش بر مصر به نبردهای متعددی دست زد که حاصل آنها فتوحاتی چند بود. از جمله این نبردها، جنگ آفریقا در سال (۲۷ ه) بود که در جریان آن، جرجیز پادشاه آفریقا به قتل رسید. هر چند این جنگ مهم که در آن صحابهای چون عبدالله بن زبیر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عمرو بن عاص و تنی چند از دیگر اصحاب حضور داشتند. سرانجام با پیشنهاد صلح اسقف اعظم آفریقا و قبول پرداخت جزیه از جانب آنان به مسلمانان پایان پذیرفت [۱۱۳۱]. اما ابن سعد بار دیگر و در سال (۳۳ ه) به آفریقا لشکرکشی نموده و پس از نبردهایی چند پایههای اسلام را در آن سرزمین محکمتر از قبل کرد [۱۱۳۲]. از دیگر جنگهای ابن سعد، نبرد با مردمان سرزمین نوبه بود. مؤرخان این جنگ را جنگ سپاهان و جنگ حبشه نامیدهاند. در این جنگ که در سال (۳۱ ه) روی داد به دلیل مهارت شگفتانگیز سربازان نوبه در تیراندازی، نبرد سنگینی میان دو سپاه به وقوع پیوست، سرانجام دو سپاه قبول کردند که در صورت پرداخت جزیه از جانب سرزمین نوبه، مصالحه میان طرفین جنگ صورت گیرد [۱۱۳۳]. به یقین عبدالله بن سعد، نخستین فرمانده مسلمانی بود که به سرزمین نوبه حمله کرد و آنان را مجبور به پرداخت جزیه نمود. در طول حکومت ابن سعد بر مصر و آفریقا، روابط فیمابین مسلمانان و سپاهیان، از ثبات خوبی برخوردار بود و این خود بیانگر مدیریت و قدرت ابن سعد در آن مناطق است. همچنین در دوران حکومت ابن سعد، جنگ بزرگ و سرنوشتساز «ذات الصواری» میان مسلمانان و رومیان رخ داد که در آن، مسلمانان توانستند پس از تدابیر زیرکانه و رشادتهای کمنظیر، رومیان را به شدت شکست دهند. در واقع عبدالله بن سعد در دوران حکومت خود مردی بود محبوب مردم که هرگز کارناشایستی را از او ندیدند. مقریزی در این رابطه چنین گفته است: او در طول خلافت عثمان، منصب ولایت مصر را بر عهده داشت و در میان مردم، شخصیتی محبوب و مورد احترام بود [۱۱۳۴]. ذهبی نیز در مورد ابن سعد گفته است که: ابن سعد هرگز از راه حق و عدالت منحرف نشد و هیچ وقت مرتکب کاری نشد که خشم مردم را علیه خود برانگیزد. او از مردان خردمند و سخاوتمند روزگار خود محسوب میشد [۱۱۳۵].
دوران حکومت او، دورانی با ثبات بود تا اینکه فتنهانگیزانی چون عبدالله بن سبأ به مصر آمدند و مردم را علیه حکومت تحریک نمودند. مردمان این سرزمین نیز اسیر وسوسههای زیرکانه و دروغهای هوشمندانه سبئیون شدند و در کنار آنان، دستان خود را به خون عثمان بن عفانسآغشته ساختند. این وضعیت، پس از شورش علیه ابن سعد و اخراج او از مصر، از شدت بیشتری برخوردار شد و غوغا سالاران توانستند در طول مدّت حکومت نامشروع خود بر مصر، با جعل اکاذیب و اباطیل مختلف، مردمان را علیه خلافت بر حق عثمان بن عفانستحریک کنند و آنان را در راستای نقشههای شوم خود به کار برند. [۱۱۳۶]
پس از شهادت عثمانس، عبدالله بن سعد، خود را از جاروجنجالهای پس از آن واقعه، دور نگه داشت و در منطقه عسقلان یا رمله فلسطین ساکن شد. بغوی از طریق سندی درست و از قول یزید بن ابی حبیب روایت میکند که: پس از مهاجرت ابن ابی به رمله در فلسطین، روزی پیش از نماز صبح از خداوند درخواصت نمود که مرگ او را در صبح قرار دهد. نقل است که چون وضو گرفت و نماز گزارد، پس از سلام دوم، جان به جان آفرین تسلیم نمود. [۱۱۳۷]
[۱۱۲۷] الکامل لابن الأثیـر (۳/۸۸). [۱۱۲۸] فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ص۷۷. [۱۱۲۹] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة، ص۴۱۸. [۱۱۳۰] الولایة علی البلدان (۱/۱۸۰). [۱۱۳۱] فتوح مصر و اخبارها، ۱۸۳ و الولایة علی البلدان (۱/۱۸۰). [۱۱۳۲] النجوم الزاهرة (۱/۸۰). [۱۱۳۳] الولایة علی البلدان (۱/۱۸۱) و فتوح مصرو أخبارها، ۱۸۸. [۱۱۳۴] الخطط (۱/۲۹۹). [۱۱۳۵] سیر أعلام النبلاء (۳/۳۴). [۱۱۳۶] الولایة علی البلدان (۱/۱۸۶). [۱۱۳۷] الإصابه (زندگینامه: ۴۷۱۱ و سیر اعلام النبلاء (۳/۳۵).
مروان بن حکم از خویشاوندان بسیار نزدیک عثمان و از جمله افرادی بود که با مرکز خلافت، ارتباطی تنگاتنگ داشت و شاهد و ناظرحوادثی بود که وحدت امت اسلام را در هم نوردید. او در عهد عثمان، چونان راز نگهداری مطمئن امانتدار مهر حکومت بود [۱۱۳۸]اما باید دانست که مروان تنها مشاور خلیفه نبود بلکه خلیفه، همیشه با مهاجرین و انصار مشورت میکرد و از آرا و دیدگاههای آنان با خبر میشد. نیز نباید این تصور را نمود که مروان، در دستگاه خلافت عثمان، وزیری بود قدرتمند که همه اختیارات و قدرت حکومت را در دست داشته است. مروان تنها یکی از کاتبان خلیفه محسوب میشد که طبیعتاً به خاطر این مسئولیت به خلیفه و دستگاه خلافت او بسیار نزدیک بود، همین قضیه باعث شده است که در مورد او روایات مجعول بسیاری ساخته و پرداخته شود. از جمله اینکه او با انجام اقداماتی نادرست و انتساب آنها به عثمان، درصدد آن بود تا مردم را علیه او بشوراند و از این طریق بتواند خلافت را کاملاً به بنیامیه منتقل نماید. اما این یک توهم بیش نیست؛ زیرا همانطور که میدانیم پس از شهادت عثمان، تنها پس از حوادث و رویدادهای بزرگی خلافت به بنیامیه منتقل شد که در هیچ یک از آنها مروان نقش چندانی نداشت. از طرف دیگر برخلاف دیدگاه راویان این روایات دروغین، عثمان شخصیتی ضعیف نبود که کاتبش بتواند بر او تسلط یابد و از او در جهت مقاصد خود استفاده نماید [۱۱۳۹]. باید این نکته را دانست که با اتفاق نظر مؤرّخان، مروان در دوران حیات حضرت رسول جحدود ده سال سن داشته و هنوز به سن بلوغ نرسیده بود و پس از اسلام آوردن، به قرائت قرآن و فرا گرفتن اصول و احکام دین اقدام نمود. همچنین تا قبل از اینکه عثمان او را کاتب خود نماید، مردم هیچ مورد ناشایستی را از او مشاهده نکرده بودند تا این، باعث انتقاد از عثمان شود که او را به عنوان کاتب خود برگزیده بود. اساساً عثمان میتوانست هر فرد امین و مطمئنی را کاتب خود نماید و او را محرم اسرار خلافت سازد [۱۱۴۰]. در عین حال، سند و متن و محتوای روایتی که خبر از اخراج پدر مروان به دست رسولخدا جمیدهد، ضعیف و متزلزل است. شیخ الإسلام ابن تیمیه، پس از تحقیق در این مسأله، ضعف و بیاعتباری بودن آن را اعلام نموده است [۱۱۴۱]. مروان مردی عالم و دانای به شریعت و دادگر بود و در دوران خلافت عثمان از جوانان سرشناس قریش به حساب میآمد. امام مالک، با اذعان به علم او، در چند جای «الموطأ»، به قضاوتها و فتاوای مروان استناد کرده است. فتاوا و اجتهادات مروان در کتابهایی غیر از «الموطأ» که امامان مذاهب و بزرگان دین در اختیار داشتهاند موجود بوده است. [۱۱۴۲]
همچنین امام احمد، مروان را صاحب نظر در امر قضا میدانست که در این زمینه از تصمیمات و آرای عمر بن خطاب بسیار بهره میبرده است [۱۱۴۳]. مروان بسیار قرآن تلاوت مینمود و مدام به قرائت آن مشغول بود. همچنین او را حدیثی است که آن را از چند نفر صحابه روایت کرده است و تنی چند از صحابه و تابعین نیز، آن را از او نقل کردهاند [۱۱۴۴]. مروان، نسبت به شناخت سنتهای رسولخدا جو عمل بدانها بسیار مصر و کوشا بود. لیث بن سعد، فقیه مصر، نقل میکند که روزی مروان در مراسم تشییع جنازهای حضور یافت و پس از خواندن نماز میّت از آنجا رفت. ابو هریرهسدر مورد این رفتار او به حدیث رسولخدا جاشاره نمود و گفت: او در عین اینکه به قیراطی (ثواب) دست یافت از قیراطی (ثواب) دیگر محروم شد [۱۱۴۵]. چون این گفته به گوش مروان رسید، چنان با عجله به آن مجلس بازگشت که زانوانش به خاطر سرعت او و کنار رفتن عبایش از زیر لباسش پدیدار میشد. آنگاه آنقدر در آن محفل نشست تا مراسم به طور کامل به پایان رسید [۱۱۴۶].
در مقدمه «فتح الباری» آمده است که مروان، رسولخدا جرا درک نمود و اگر این قول صحت داشته باشد باید نسبت به شایعاتی که در مورد او وجود دارد بیاعتنا بود و هیچ توجّهی به آنها ننمود. [۱۱۴۷]
ابن کثیر نیز بیان میدارد که مروان، از اصحاب رسولخدا جبوده، و دلیل او این است که مروان در زمان حیات حضرتسبه دنیا آمده بود [۱۱۴۸]. مروان در دوران خلافت معاویه بن ابی سفیان، امارت مدینه را داشت و نسبت به حفظ امنیت آنجا و مبارزه با افراد فاسق و عیّاش و شهوتران بسیار حسّاس بود [۱۱۴۹]. و به عدل و داد شهرت یافت و از مجامله با خویشان پرهیز مینمود. نقل میکند که روزی، عبدالرحمن بن حکم، برادر مروان، بر صورت گندم فروشی که از موالیان مدینه بود سیلیای نواخت، گندم فروش نزد مروان رفت و از عبدالرحمن شکایت نمود. مروان نیز برادر را احضار کرده و او را مقابل گندم فروش نشاند، سپس به گندم فروش گفت: که او را قصاص نماید و به او سیلیای بزند، گندم فروش به مروان گفت: قصد انتقام گرفتن را نداشتم بلکه تنها میخواستم که عبدالرحمن بداند مافوق او حاکمی وجود دارد که از گندم فروشی چون من دفاع میکند، من به خاطر شما از حق خود گذشتم، مروان گفت: من آن را از تو قبول نمیکنم و تو باید حق خودت را از برادرم بگیری، گندم فروش نیز گفت: سوگند به خدا که به او سیلی میزدم اما او را به خاطر تو میبخشم و به همین دلیل به خداوند سوگند که دیگر به او سیلی نمیزنم. مروان پاسخ داد قسم به خداوند که آن را قبول نمیکنم مگر آنکه آنرا به عبدالرحمن که تو را زده است ببخشی و یا در راه خداوندﻷاز آن بگذری. گندم فروش نیز گفت که به خاطر خداوند متعال از آن میگذرم عبدالرحمن پس از این جریان، شعری را در هجو برادرش مروان سرود و از این برخورد مروان با خود شکوه و گلایه نمود. [۱۱۵۰]
میبینم که این تصویر درخشان از علم، عدالتخواهی، دینداری مروان، کاملاً با آن تصویر زشتی که بیشتر مؤرخان و راویان از او نشان میدهند و تلاش دارند تا از این طریق حیات این مرد را مشوش و نازیبا سازند، تفاوت بسیار دارد. این مؤرخان و راویان، مرگ او را نیز دست خوش توهمات و تخیلات خود نموده و علت وفات او را چنین بازگو کردهاند که گویا همسر او، مادر خالد بن یزید بن معاویه، او را زیر بالشی خفه کرده و یا او را مسموم ساخته است و این کار بدان سبب روی داد که مروان، در ملأعام، خالد را دشنام داده بود. این داستان با آن تناقضاتی که در آن به چشم میخورد، چونان افسانههایی است که پیرزنان یا برای وقت گذرانی و یا حاقدان از روی کینه و حسادت، برای بد نام نمودن خاندان بنی امیه و جایگاه رفیع آنان، از خود ساختهاند [۱۱۵۱]. خود این تناقضاتی که در علت مرگ مروان وجود دارد دلیل محکمی است بر اینکه علت مرگ او ناشناخته است. روایتی مرگ او را طبیعی میداند و روایتی دیگر علت مرگ را طاعون بیان میکند و روایاتی نیز افسانه نامعقول و غیر قابل قبول مشارکت مستقیم یا غیر مستقیم همسرش در ترور او را عامل مرگ او میداند. اما باید دانست که همسر او که بود و آیا این کار از او بر میآمد. این زن، از زنان اصیل و نجیب خاندان عبد شمس بن عبد مناف و از خویشان خود مروان و مادر خلیفه قبل، معاویه بن یزید بن معاویه، به حساب میآمد. قتل عملی است که چنین زنی با اصل و نسبی که هم مادر خلیفه بود و هم همسر خلیفه هرگز توان انجام آن را ندارد. از طرف دیگر پس از مرگ مروان، هیچ نوع اختلاف و نزاعی میان امویان روی نداد و هیچ کس خواستار انتقام خون مروان نشد و خالد بن یزید نیز همچنان از آن منزلت و مقام والا نزد عبدالملک بن مروان برخوردار بود. علت و انگیزه قتل نیز چنان قوی و محکم نبوده است که کسی به خاطر آن (توهین به فرزند) انسانی را به قتل رساند [۱۱۵۲]. نقل میکنند که آخرین سخنان مروان این بود: هر کس از آتش دوزخ بترسد سزاوار بهشت است. گویند که نقش خاتم او «العزة لله» یا «آمنت بالعزیز الحکیم» بود [۱۱۵۳]. ابن قیم جوزیه در رابطه با روایات مجعولی که در رابطه با مروان است چنین گفته است: احادیث و روایاتی که در مذمت و نکوهش ولید بن عقبه و مروان بن حکم میباشد کذب و دروغ هستند. [۱۱۵۴]
[۱۱۳۸] عثمان بن عفان، صادق عرجون، ۱۱۷. [۱۱۳۹] الدولة الأمویة المفتری علیه، حمد شاهین، ۱۶۰. [۱۱۴۰] منهاج السنة (۳/۱۹۷). [۱۱۴۱] منهاج السنة (۳/۱۹۵). [۱۱۴۲] الدولة الأمویة المفتری علیه، ۱۶۹. [۱۱۴۳] البدایة و النهایة (۸/۲۶۰). [۱۱۴۴] البدایة و النهایة (۸/۲۶۰). [۱۱۴۵] البدایة و النهایة (۸/۲۶۰) و مسند أحمد (حدیث۴۴۵۳-۴۶۵۰). [۱۱۴۶] الدولة الأمویة المفتری علیه، ۲۰۰ و البدایة و النهایة (۸/۲۶۰). [۱۱۴۷] فتح الباری (۲/۱۶۴) و أباطیل یجب ان تمحی من التاریخ، ۲۵۴). [۱۱۴۸] البدایة و النهایة (۸/۲۵۹). [۱۱۴۹] الدولة الأمویة المفتری علیه، ۲۰۰. [۱۱۵۰] الدولة الأمویة المفتری علیها، ۲۰۰. [۱۱۵۱] عبدالملک بن مروان، د. الریس، ۱۲. [۱۱۵۲] الدولة الأمویة المفتری علیها، ۲۰۱. [۱۱۵۳] البدالیة و النهایة (۸/۲۶۲). [۱۱۵۴] المنار المنیف، ۱۱۷ و فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، ۷۷.
اگر عثمان اهل مجامله با خویشان و نزدیکان خود میبود، میبایست نا پسریش، محمد بن ابی حذیفه، را از خوان نعمت خلافت بهرهمند میساخت اما عثمان مردی بود که تنها افراد توانا و با کفایت را در دولت خویش به کار میگرفت، و در جواب درخواست او چنین گفت: ای فرزندم! اگر در تو توان لازم را میدیدم، از تو در حکومت خویش استفاده میکردم، اما آن کفایت و توان را در تو مشاهده نمیکنم. [۱۱۵۵]
باید دانست که این جواب عثمان، به خاطر نفرت از ناپسریش نبود، زیرا در غیر این صورت هرگز در جریان عزیمت سپاهیان اسلام به جانب مصر، از مال و ثروت خویش او را تجهیز نمینمود و به او این فرصت را نمیداد تا لیاقت خود را اثبات کند [۱۱۵۶]همانطور که گفتیم عثمان، تنها از افراد لایق و با کفایت در حکومت خود استفاده میکرد و در همین راستا از جوانان نیز بهره میبرد. در واقع عثمان، در این زمینه، رسولخدا جرا الگوی خود ساخته بود که جوانان لایق و توانمند را به کار میگرفت. به عنوان مثال، رسولخدا جچون سپاهی را جهت مقابله با رومیان تدارک دید، اسامه بن زید بن حارثه را که جوانی کم سن و سال بود به فرماندهی آن سپاه تعیین نمود [۱۱۵۷]و پس از فوت آن حضرت ج، ابوبکر صدیق، اسامه را با وجود آنکه تنی چند از بزرگان صحابه، از او درخواست کرده بودند تا فردی مسنتر از اسامه را به جای او انتخاب کند، باز هم در سمت خود ابقا کرد. گویند چون آن صحابه، درخواست خود را نزد ابوبکر مطرح کردند، او ناراحت شد و به ایشان گفت: آیا میخواهید فردی را عزل نماییم که رسولخدا ج، خود، او را عهدهدار آن مسئولیت نموده است؟! [۱۱۵۸]عثمانسنیز در واکنش به انتقاداتی که در رابطه با انتصاب افراد جوان در مناصب کشوری و لشکری متوجه او بود، به سیره رسولخدا جاستناد مینمود و به منتقدین خود پاسخ میداد که او تنها افرادی را در حکومت به کار گرفته است که از لیاقت و توان لازم، صبر، آرامش، گذشت و وقار کافی برخوردار بودند و از زیردستان و افراد تحت امر آنان و مردمانی که در منطقه تحت تسلط آن والیان میزیستهاند سؤال کنید. بدانید که پیش از من نیز رسولخدا جو ابوبکر و عمر، افرادی جوانتر از افراد را در حکومت خویش به کار گماشتند [۱۱۵۹]. در روایت است که بعد از عثمان، علی در دوران خلافت خود در مورد این نوع عملکرد عثمان، خطاب به مردم چنین گفت: ای مردم! بدانید که عثمان تنها مردان کامل و عدالتپیشه را به کار میگماشت، او را به این دلیل که افراد جوان را در حکومت خویش به کار میگرفت ملامت نکنید که رسولخدا جنیز جوانان را به مسئولیتهایی مهم میگمارد کما اینکه عتاب بن اسید را که هنوز بیست سال سن داشت امیر مکه نمود. [۱۱۶۰]
والیان عهد عثمان، همه، آگاه به عقاید و احکام شریعت بودند و هرگز در تمسک جستن به دین، راه افراط و تفریط را در پیش نمیگرفتند. هر چند آنان نیز چون دیگر انسانها، مرتکب اشتباهات و خطاهایی میشدند، اما شایسته نیست که به خاطر آن اندک موارد اشتباه و خطا، همهی فضایل و خدمات چشمگیر عظیم آنان به دولت و امت اسلام را از یاد برد. در گفتارهای پیشین، به تفصیل، راجع به اقدامات والیان در ولایات تحت امر خود و خدمات درخشانی که آنان به اسلام و مسلمین تقدیم نمودند، صحبت شد و بیان کردیم که به خاطر درایت و شجاعتهای آنان و امر ایشان بود که آن فتوحات عظیم حاصل آمد و صدها هزار نفر به دین اسلام مشرف شدند. حقیقتاً اگر این والیان و امرا چنان ایمان راستین و صادقانه و آن درایت و لیاقت لازم را نمیداشتند هرگز عزم جهاد با کفر و طاغوتیان زمان را نمینمودند و خود و سپاهیانشان را در آن میادین مرگبار و وحشتزای نبرد گرفتار نمیکردند بلکه بالعکس، رفاه و آسایش خود و اطرافیانشان را بر میگزیدند و از آن نعمتهای فراوانی که در اختیارشان بود نهایت لذت را میبردند. در واقع، باید دانست که آن پیروزیها و فتوحات بزرگی که والیان و امرای عهد خلفای راشدینشبه دست آوردند ثمره خصایل و فضایل نیک و حسنهای بود که در پرتو قرآن و سنت رسولخدا جبه بار آورده بود و هر سردار و دولتمردی که قصد دارد بر این امت، حکومت براند میبایست از آن سرچشمه خصایل و فضایل کمنظیر خود را سیراب کند تا بتواند صلاحیت و لیاقت مناصب کشوری و لشکری را به بهترین شکل، به دست آورد. [۱۱۶۱]
بدون شک، هر فردی که به تاریخهای معتبر، نظری دقیق بیافکند و در راه و روش و رفتار و گفتار والیان و سرداران عهد عثمان، بنگرد، به اثرات جهاد و نبردهای آنان با دشمنان دین، بیاندیشد و از مدیریت کمنظیر آنان در حکومت و تلاش ایشان در جهت تأمین رفاه و سعادت و امنیت امت اسلام آگاه شود، بیقین، به خاطر داشتن چنین تاریخ با شکوه و درخشان و وجود چنین مردان و رجال با کفایتی به خود خواهد بالید.
در حقیقت با آن سیاستها و درایتهای عثمان و والیان و أمرای او در آن برههی حساس از تاریخ اسلام بود که نه تنها خطر دشمنان نسبت به کیان امت اسلام از میان رفت بلکه قلمرو حکومت اسلامی و میزان قدرت و ثروت آن به چنان حدی رسید که کمتر در تاریخ، مانند آنرا میتوان یافت. اما میبینیم که روایتهایی مجعول و بیاساس، والیان و امرای این عهد را مورد حملات ناجوانمردانه خود قرار میدهند و آنان و اقدامات ایشان را مهمترین عامل شورش و طغیان مردم میدانند. باید دانست که طبق روایات معتبر و مستند، این والیان و امرا مرتکب هیچ اقدامی نشدند که مردم را علیه حکومت تحریک نماید و بدون شک آن روایاتی که چنین توهمی را ایجاد میکنند تنها ساخته و پرداخته ذهن بیمار جاعلان آنها است. از سوی دیگر همین روایات، در مراحل بعد، خود عثمان را متهم میکنند که او والیان و امرا را از میان خویشان و نزدیکان خود انتخاب میکرد و همین باعث شد تا مردم از این سیاست تبعیضآمیز به ستوه آیند و سر به عصیان بر دارند. ما در جای خود، با ذکر دلایل کافی و قاطع، این اتهامات ناروا را رد و بطلان آنها را اثبات کرده ایم. در واقع، علیرغم اهتمام و عنایت ویژهای که عثمان در تعیین افراد اصلح و مدیران و سرداران شایسته و توانمند به کار میبست، باز میبینیم که این شخصیت ممتاز و کمنظیر در تاریخ اسلام و نیز والیان و امرای لایق و با کفایت او از تهمتها و افتراهای فتنهانگیزان و دروغپردازان منافق در امان نمانده و از همان دوران، زیر بارانی از توهینها و افتراها قرار گرفتهاند. آنچه که بیشتر از همه، تأسف برانگیز است، تحت تأثیر قرار گرفتن محققان و پژوهشگران قدیم و جدید از این روایات میباشد. آنان این روایات دروغین را به طور غیر منصفانه و بدون هیچ نوع تحقیق و تفحّص دقیق و درستی در نوشتههای خود منعکس نموده و آنها را پایه و اساس استدلالهای خود قرار دادهاند.
در میان این نویسندگان میتوان افراد زیر را نام برد که در آثار خویش این رویه نادرست را در پیش گرفته و در مورد صحابه و تابعین، احکامی ناعادلانه و گاه نادرست را صادر کردهاند: طه حسین در کتاب «الفتنة الکبری»، راضی عبدالرحیم در کتاب «النظام الإداری والحربی»، صبحی صالح در کتاب «النظم الإسلامیة»، مولوی حسین در کتاب «الإدارة العربیة»، محمد ملحم در کتاب «تاریخ البحرین فی القرن الاول الهجری»، بدوی عبداللطیف در «الأحزاب السیاسیه فی فجر الإسلام» انور رفاعی در کتاب «النظم الإسلامیه»، محمد ریس در کتاب «النظریات السیاسیه»، علی حسنی خربوطی در کتاب «الإسلام و الخلافه»، ابو الأعلی مودودی در کتاب «الملک و الخلافه»، و سید قطب در کتاب «العدالة الإجتماعیه».
در پایان این گفتار، میتوان گفت که عثمان بن عفانساین یار رسولالله و مهاجر فی سبیلالله که جزو سابقین اولین به شمار میآید، خلیفهای مظلوم بود که هم برخی از پیشینیان آگاهانه و یا از روی جهل، نسبت به او جفا روا داشتند و هم معاصرین ما در حق او جانب انصاف و عدالت را رعایت نکردهاند. [۱۱۶۲]
[۱۱۵۵] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۲۴۷). [۱۱۵۶] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۲۴۷) و تاریخ الطبری (۵/۴۱۶). [۱۱۵۷] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۲۴۷)، تاریخ الطبری (۵/۴۱۶). [۱۱۵۸] تاریخ الطبری (۵/۴۱۶). [۱۱۵۹] همان (۵/۳۵۵). [۱۱۶۰] البدایة و النهایة (۷/۱۷۸). [۱۱۶۱] المدینة المنورة؛ فجر الإسلام و العصر الراشدی (۲/۲۱۱). [۱۱۶۲] حاشیة المنتقی من منهاج الإعتدال، ص۳۹۰.
راویان کینهتوز و دروغپرداز، راجع به رابطه عثمان و ابوذر، که هر دو از اصحاب بزرگ رسولخدا جمحسوب میشدند، بار دیگر با جعل اکاذیب، تلاش نمودهاند چهرهی عثمان بن عفانسرا تخریب نمایند. آنان عثمان را متهم میکنند که او ابوذر را به منطقه «ربذه» تبعید نمود تا صدای اعتراض او به گوش مسلمانان نرسد. همچنین دستهای از مؤرخان این چنین پنداشتهاند که ابوذر در شام با ابن السوداء، عبدالله بن سبأ، ملاقاتی داشته و در جریان این برخورد، ابوذر تحت تأثیر افکار و عقاید ابن السوداء قرار گرفت و به این نتیجه رسید که باید قناعت و زهد در پیش گرفته و چون فقرا زیست و اموالی را که بدان نیازی نیست در میان نیازمندان تقسیم نمود. همچنین بیان میشود که در این ملاقات، عبدالله بن سبأ توانست ابوذر را قانع کند که علیه معاویه و سیاستهای او در شامات، لب به سخن گشاید و دست به اعتراض علیه او زند. در این روایات آمده است که چون عباده بن صامتساز ماجرای این ملاقات با خبر شد، عبدالله بن سبأ را دستگیر کرده و او را نزد معاویه برد و بدو گفت: که این مرد، ابوذر را از شام اخراج کرد [۱۱۶۳]. احمد امین نیز در این میان تلاش نموده است تا میان عقاید ابوذرسو باورهای کیش مزدک، شباهتهایی را بیابد و آندو را به هم مرتبط سازد. او در کتاب «فجر الإسلام»، چنین بیان میکند: عبدالله بن سبأ از مردمان شام بود که چند سالی را در شهرهای عراق نیز بسر برد و چون میدانیم که پیش از اسلام، ایرانیان در یمن و عراق، حضوری فعال داشتند، به همین دلیل، احتمال بسیار دارد که این مرد با باورهای مزدکیان آشنا شده و بعدها این افکار را به ابوذر و دیگر مسلمانان منتقل نموده باشد، مسلمانانی چون ابوذر نیز که این افکار را در تضاد با اسلام نمیدیدند آنها را میپذیرفتند [۱۱۶۴]. بدون شک، تمام این روایاتی که عثمان بنعفانسرا از انحای مختلف مورد تهمت و افترا قرار میدهند، باطل و کذب محض [۱۱۶۵]و ماحصل تراوشات ذهن بیمار افرادی معلومالحال میباشند. اصل ماجرا از این قرار است که ابوذر برداشت خاصی از آیه سی و چهارم سورۀ مبارکه توبه داشت که با دیدگاه جمهور صحابه در مورد آن آیه، مخالف بود و چون او بر این بینش خود اصرار میورزید و در مقابل نیز، هیچ یک از صحابه، دیدگاه او را نمیپذیرفت، بناچار، صلاح و خیر امت را در این دید که از روی اختیار و انتخاب خود و نه از روی اجبار دیگری، به منطقه ربذه که در دوران حیات نبی خدا جنیز هر از چند گاهی بدانجا میرفت، مهاجرت کند و در آنجا ساکن شود. عثمان هیچگاه تلاش ننمود که ابوذر را از دیدگاه خود منصرف کند و دیدگاه جمهور صحابه را بر او تحمیل نماید، زیرا برداشت و فهم ابوذر از این آیه، فهمی درست و قابل قبول بود. نکته مهم اینجا است که هیچ کس مجبور نبود دیدگاه ابوذر را بپذیرد و به همین دلیل، ابوذر در این رابطه، در میان صحابه، تنها فردی بود که بدان دیدگاه اعتقاد داشت [۱۱۶۶]. درستترین روایت در این زمینه روایت امام بخاری است که از قول زید بن وهب، چنین نقل میکند: چون مسیر مسافرتم از ربذه میگذشت، نزد ابوذر رفتم و از او پرسیدم که چرا در آنجا سکنی گزیده است، ابوذر در پاسخ به من چنین گفت: هنگامی که در شام بودم بر سر مصادیق آیه:
﴿ ۞يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِنَّ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلۡأَحۡبَارِ وَٱلرُّهۡبَانِ لَيَأۡكُلُونَ أَمۡوَٰلَ ٱلنَّاسِ بِٱلۡبَٰطِلِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِۗ وَٱلَّذِينَ يَكۡنِزُونَ ٱلذَّهَبَ وَٱلۡفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ فَبَشِّرۡهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٖ ٣٤ ﴾[التوبة: ۳۴].
«ای مؤمنان! بسیاری از علماء دینیِ یهودی و مسیحی، اموال مردم را به ناحق میخورند، و دیگران را از راه خدا بازمیدارند (و از اطمینان مردمان به خود سوءاستفاده میکنند و از پذیرش اسلام ممانعت مینمایند. ای مؤمنان! شما همچون ایشان نشوید و مواظب علماء بدکردار و عرفاء ناپرهیزگار خود باشید و بدانید اسم و رسمْ دنیاپرستان مالاندوز را تغییر نمیدهد) و کسانی که طلا و نقره را اندوخته میکنند و آن را در راه خدا خرج نمینمایند، آنان را به عذاب بس بزرگ و بسیار دردناکی مژده بده».
با معاویه دچار اختلاف شدم. معاویه معتقد بود که این آیه در مورد اهل کتاب است اما من بر این باور بودم که مصادیق آن، هم آنان هستند و هم ما. به خاطر این اختلاف نظر، معاویه نامهای به عثمان نوشت و از من گلایه نمود، عثمان نیز از من درخواست کرد که به مدینه باز گردم و من نیز چنین نمودم؛ پس از ورود من به مدینه، خیل عظیمی از مردم، گویا که قبلاً مرا ندیده باشند، گرد من جمع میشدند و در مورد این جریان، با من صحبت میکردند؛ چون خبر این مجالس به عثمان رسید مرا فرا خواند و در این رابطه و اینکه از این سخنان، زمزمههای اختلاف و تفرقه به گوش میرسید با من صحبت کرد؛ عثمان به من گفت: که حضورم در مدینه، باعث مسرت خاطر صحابه است اما به دلیل برخی مسایل بهتر است از شهر خارج شوم و در مکانی نزدیک شهر سکنی گزینم تا شدت آن مسایل فتنهانگیز از میان بروند، من نیز صلاح کار را در این دیدم که از شهر خارج شوم و در اینجا اقامت نمایم، اما بدان اگر عثمان یک غلام سیاه پوست را سرپرست من میکرد و مرا زیر دست او مینمود باز درخواست او را اطاعت مینمودم و هرگز در برابر او سر به عصیان بر نمیداشتم [۱۱۶۷]. با دقت در این روایت، میتوان به نکات زیر دست یافت:
۱- زید بن وهب از خود ابوذر راجع به این قضیه سؤال نمود تا حقیقت را از دروغ و شایعات تشخیص دهد؟ طبق این روایت، با بازگشت ابوذر به مدینه، مردم گرد او جمع میشوند و با او در مورد علت خروج او از شام و بازگشتش به مدینه صحبت میکنند اما در این میان حرف و حدیثهایی بر سر زبانها میافتد که گویا ابوذر و عثمان با هم دچار اختلاف شدهاند، به همین دلیل، ابوذر صلاح را در ترک مدینه میبیند. بنابراین، این عثمان نبود که ابوذر را وادار به ترک مدینه کرد بلکه ابوذر، خود، به خاطر حفظ آرامش و وحدت جامعه، تصمیم گرفت که از شهر خارج شده و در منطقه ربذه سکنی گزیند. ابن حجر نیز از قول عبدالله بن صامت، روایتی را نقل میکند که روایت فوق را تایید میکند عبدالله بن صامت نقل میکند در اثنای آن شایعات، همراه ابوذر نزد عثمان رفتم، ابوذر به عثمان گفت: ای عثمان! بدان که من جزو این غوغاسالاران و منحرفان نیستم و با این حرف و حدیثها نیز کاملاً مخالفم، عثمان نیز به او گفت: ابوذر! ما تو را تنها به این دلیل از شام فرا خواندیم تا در کنار من و در مدینه باشی اما ظاهراً منحرفان و غوغاسالاران حضور تو را بهانهای برای ایجاد اختلاف دانستهاند، ابوذر در جواب چنین گفت: من در این شرایط، نیازی نمیبینم که در مدینه بمانم، به من اذن دهید تا به منطقه ربذه بروم و در آنجا سکنی گزینم. عثمان نیز با این درخواست موافقت نمود. [۱۱۶۸]
۲- ابو یعلی از قول زید بن وهب علت اقامت ابوذر در شام را چنین بیان داشته است: ابوذر به من گفت: که رسولخدا جبه من سفارش کرده بود که:
«إذا بلغ البناء -أی المدینة- سلعا، فارتحل إلى الشام».
«چون وسعت شهر مدینه به حدود منطقه «سلع» رسید به شام مهاجرت کن»؛ من نیز طبق وصیت رسولخدا جچون دیدم وسعت شهر به همان منطقه رسیده است به شام عزیمت کرده و در آنجا اقامت نمودم [۱۱۶۹]. در روایتی دیگر، امذر نقل میکند که عثمان هرگز ابوذر را به منطقه ربذه تبعید نکرد. رسولخدا جسالها پیش به ابوذر سفارش کرده بود که:
«إذا بلغ البناء سلعا، فاخرج منها» [۱۱۷۰].
«چون وسعت مدینه به منطقه سلع رسید، در شهر نماند و در منطقهای دیگر سکنی گزیند».
۳- ریشه این ماجرا، برداشت و فهم ابوذر از آیه سی و چهارم سوره توبه بود که با فهم و برداشت اجماع صحابهشتفاوت داشت. امام بخاری از قول احنف بن قیس نقل میکند که: روزی همراه جماعتی از قریشیان در مسجد النبی نشسته بود که ناگهان مردی با لباس خشن به مسجد در آمد، او پس از اینکه با مردم جر و بحثی کرد و خطاب به آنان چنین گفت: ثروتمندان و مال اندوزان بدانند که در جهنم، سنگهایی داغ و سوزان بر سینههایشان قرار میدهند و آن سنگها چنان داغ و سوزانند که از کتفهای ایشان خارج میشوند. سپس همان سنگها را بر کتفهای آنان قرار میدهند و آن سنگها از شدت حرارت، از سینه ایشان بیرون میآید. احنف بن قیس ادامه میدهد که آن مرد پس از گفتن این سخنان به کنار عمودی نشست، من نیز که او را نمیشناختم، خود را به او رسانده و کنار او نشستم. آنگاه به او گفتم: که ظاهراً مردم از این سخنان تو زیاد خوششان نیامد، او رو به من کرد و گفت: از رسولخدا جشنیدم که فرمود:
«ما أُحِبّ أنّ لی مثلَ أُحُد ذَهَباً، أُنفِقه کلَّه الا ثلاثة دنانیر» [۱۱۷۱]
«اگر مرا به اندازه کوه أحد، طلا باشد، همهی آنرا در راه خدا انفاق میکردم و تنها سه دینار از آن را [برای رفع مایحتاج خود] نزد خویش نگه میداشتم».
۴- جمهور صحابهشبا نوع برداشت ابوذرساز این آیه مخالف بودند و وعید و تهدیدی را که در این آیه وجود دارد در رابطه با آنانی میدانستند که از پرداخت زکات اموال خویش امتناع میکردند. آنان در تأیید فهم خود از این آیه به حدیثی استناد میکردند که ابوسعید خدریساز رسولخدا جروایت کرده است و چنین است:
«لَیسَ فیما دُونَ خَمسِ أَواقٍ [۱۱۷۲]صَدَقَةٌ، ولیس فیما دونَ خمسِ ذودٍصدقةٌ، ولیس فیما دُونَ خَمسةِ َأَوسُقٍ صدقةٌ» [۱۱۷۳]
«هر آنکه را پنج اوقیه [طلا و جواهرات]، پنج شتر و پنج درخت نخل باشد، باید زکات آنها را بپردازد».
ابن حجر در توضیح این حدیث بیان میدارد که این حدیث اعلام میکند هر چیزی که از پنج واحد بیشتر باشد زکاتش واجب میشود. اما خود حدیث چنین اقتضا میکند که اگر زکات مالی پرداخت شود، وعید و تهدید دوزخ، صاحب آن مال را در بر نمیگیرد و آن مال، دیگر گنج خوانده نمیشود [۱۱۷۴]. ابن رشد نیز در این رابطه چنین گفته است: اگر مقدار هر چیزی از پنج واحد کمتر باشد، زکات شامل آن نمیشود و بدون شک، گنج نیز محسوب نمیگردد، خداوندﻷآنان را که زکات اموال خویش بپردازند میستاید و به پاداش مضاعف بشارت میدهد و هر آنکه را که خداوند به خاطر پرداخت زکات اموالش میستاید، به دلیل داشتن آن مال، مذمّت و تهدید نمیکند. [۱۱۷۵]ابن حجر در پایان سخنان خود راجع به این حدیث چنین میگوید: داشتن مالی که به حد زکات نرسیده است گنج نامیده نمیشود، زیرا آن مال معاف از پرداخت زکات است. مالی نیز که زکات آن پرداخت شده باشد چنین است، چرا که آن مال، با پرداخت زکات آن، از فریضهای دیگر معاف شده است و دیگر گنج خوانده نمیشود [۱۱۷۶]. ابن عبدالبر نیز گفته است که جمهور علما بر این نظرند که گنج مورد نکوهش این آیه، مالی است که زکات آن، پرداخت نشده باشد و حدیثی که ابوهریره از رسولخدا جروایت کرده است مؤید این قول میباشد. در این حدیث، رسولخدا جفرمودند:
«اذا ادیت زکاة مالك، فقد قضیت ما علیك».
«هر گاه زکات اموالت را پرداخت نمودی، آنگاه فریضهای را که بر تو واجب است ادا نمودهای».
و تنها افراد زاهدمنشی چون ابوذرسبا این قول جمهور مخالفت ورزیدهاند. [۱۱۷۷]
۵- شاید حدیثی که امام احمد از شداد بن اوس نقل کرده است، علت آن موضعگیریهای سختگیرانه ابوذر راجع به مساله زکات و انفاق باشد. شداد نقل میکند که ابوذر احادیثی را که در آنها شدت وجود داشت [و با روحیّه او که در بیابانهای خشک و خشن عربستان میزیست سازگارتر بود] میشنید و آنگاه به جانب قوم خویش میرفت تا آنها را به ایشان ابلاغ نماید. پس از چند روز، رسولخدا جبا احادیثی دیگر از شدت آن احادیث پیشین میکاست اما در آن هنگام، دیگر ابوذر، نزد رسولخدا جنبود که خود، آن احادیث را بشنود و به همین خاطر، ابوذر، همیشه مواضع سختگیرانهای را در قبال مسایل مختلف اتخاذ میکرد. [۱۱۷۸]
۶- سخن عثمان که به ابوذر پیشنهاد نمود تا در صورت تمایل، جهت حفظ آرامش و وحدت جامعه، مدینه را ترک گوید، نشان میدهد که عثمان به صورتی دوستانه از ابوذر درخواست کرد که از مدینه خارج شود و به هیچ عنوان او را مجبور به چنین کاری ننمود و در عین حال، هیچ مکان خاصّی را برای سکونت او در خارج از شهر در نظر نگرفت. به یقین اگر ابوذر از رفتن امتناع میکرد، عثمان هرگز او را مجبور به چنین کاری نمینمود، اما ابوذر، مطیع و فرمانبردار خلیفه منتخب مسلمین بود کما اینکه خود او نیز در اثبات این واقعیت اعلام نمود که اگر عثمان، او را زیر دست غلامی سیه چهره میکرد باز از او اطاعت مینمود [۱۱۷۹]. در واقع، ابوذر از هر نوع فتنه و آشوب و شورش علیه امام امت و به هم زدن آرامش و امنیت جامعه مسلمانان حذر میکرد. ابن سعد در همین زمینه نقل میکند که چون جماعتی از کوفیان به ربذه نزد ابوذر رفتند و از او خواستند که پرچمدار قیام علیه عثمان شود، او به آنان پاسخی قاطع و دندانشکن داد و آن فتنهانگیزان را طرد و به آنان اعلام نمود که اگر عثمان او را از مشرق زمین به مغرب زمین تبعید کند باز هم خود را موظّف به اطاعت از او میداند. [۱۱۸۰]
۷- علت رفتن ابوذر از مدینه را میتوان در بروز زمزمههای خطرناکی جستجو کرد که از گوشه و کنار جامعه مسلمین به گوش میرسید، منافقان و کینهتوزان شایعات متعددی را در مورد ابوذر ساخته و پرداخته بودند و قصد داشتند از مواضع ابوذر در قبال جمهور صحابه، او را در برابر خلیفه مسلمین قرار دهند و به این ترتیب شکاف عمیقی را میان صحابه و مؤمنان ایجاد کنند. در این شرایط، عثمان دفع چنین خطری را برخود لازم میدید. او میدانست که حضور ابوذر در مدینه، نعمتی است عظیم اما از طرف دیگر میدید که حضور او در شهر، بهانههایی را به دست منافقان و فتنهانگیزان داده است تا وحدت امت را خدشهدار نمایند و به همین دلیل به ابوذر پیشنهاد داد که در چنین شرایط حساس، مدینه را ترک گوید.
۸- ابوبکر بن عربی در این زمینه چنین میگوید: ابوذر مردی زاهد بود و چون میدید مردم، به خاطر فتوحات، به زندگی مرفّهانه روی آوردهاند، آنان را سرزنش میکرد و به زهد و ورعشان فرا میخواند. اما ترک نعمتهای حلال و مشروع دنیا و پشت کردن به آنها به هیچ عنوان لازم نیست و به همین دلیل بود که میان او و معاویه اختلاف پدید آمد و چون به مدینه بازگشت، باز همان رویه پیشین خود را در پیش گرفت و مردم را به زهد و ورع دعوت میکرد و از ثروت و رفاه بر حذرشان میداشت. این مسأله و شایعاتی که در این قضیه بر سر زبانها افتاد عثمان را واداشت تا به ابوذر پیشنهاد کند که به خاطر حفظ وحدت امت، مدینه را ترک گوید. به واقع، ابوذر معتقد به روشی ویژه بود که نمیتوانست در آن شرایط، مردم را در آن شیوه زیستن با خود همراه سازد. هر کس دیگری نیز که چون ابوذر بیاندیشد، نمیتواند خود را با اوضاع و احوال مردم وفق دهد و چون آنان رفتار نماید و بناچار باید گوشه عزلت اختیار کند، بیقین که هم ابوذر و هم دیگر صحابه اهل خیر و فضیلت و از مؤمنان صادق و راستین بودند، اما باید دانست که هر کس را توان آن نیست که براساس اندیشه ابوذر عمل نماید، چون او رفتار کند، بپوشد و بیاندیشد [۱۱۸۱]. ابن عربی در ادامه بحث چنین بیان میدارد که در زمان عمر بن خطابسنیز، ابودرداءسکه قاضی شام بود و مردی محسوب میشد زاهدمنش، چون قصد داشت همان شیوه سختگیرانه عمر را در میان مردمان شام اجرا نماید میان او و معاویه و دیگر بزرگان شام اختلاف پدید آمد، عمرسنیز بناچار و برای حفظ مصالح امت، او را عزل و به مدینه بازگردانید. تمامی این مسایل، تنها به خاطر حفظ مصالح امت و آرامش و وحدت میان ایشان صورت میگرفت و به هیچ عنوان، به مثابه انحراف از دین و یا تخریب شخصیت افراد محسوب نمیشد. حقیقت این است که بزرگانی چون ابودرداء، ابوذر، عمر و عثمان از هر نوع انحراف از دین، پاک و مبرا بودند و هر کس ادعا کند که این عثمان بود که ابوذر را از مدینه تبعید نمود، سخنی به تمام معنا گزاف و دروغ گفته است. [۱۱۸۲]
۹- نکته مهمی که باید دانست این است که هیچ یک از صحابه، دیدگاه ابوذر را باطل و نادرست نمیدانستند. در واقع، روشی را که ابوذر در پیش گرفته بود، شیوهای صحیح و پسندیده محسوب میشد. عثمان نیز هرگز تلاش ننمود که ابوذر را از آن باور خود منصرف کند، بلکه تنها از ابوذر درخواست کرد تا به خاطر حفظ مصالح امت، دیگر مردم را به دلیل روش زندگیشان مورد نکوهش و ملامت قرار ندهد. هیچ روایت صحیح و مستندی که اثبات کند عثمان، ابوذر را از اجتهاد و فتوا منع نمود وجود ندارد [۱۱۸۳]بخاری نقل میکند که ابوذر در مورد پایبندی به اجرای سنت رسولخدا جچنان بود که بارها و بارها گفته بود که اگر شمشیری را بر گردن او قرار دهند تا از سخنانش باز گردد اگر در آن حال مطمئن باشد که کلمهای از سخنان رسولخدا جرا گفته است بیش از آنکه حکم مرگ را در مورد او اجرا کنند بار دیگر آن سخنان را به مردم ابلاغ خواهد کرد [۱۱۸۴]. همچنین بخاری روایت میکند که عثمان هیچگاه ابوذر را از فتوا و اجتهاد منع نکرد، چرا که منع صحابه از فتوا و اجتهاد، بدون مشخص کردن زمینه و موضوعی خاص، امری است بس مشکل و گران و تقریباً غیر ممکن [۱۱۸۵]
۱۰- اگر فرض کنیم که عثمان، ابوذر را از هر نوع فتوا و اجتهادی منع نموده بود، باید او را به مکانی میفرستاد که دست هیچ فردی به او نرسد، یا به زندان میانداخت و یا از ورود او به مدینه ممانعت به عمل میآورد، اما برعکس عثمان، ابوذر را در منطقهای سکنی داد که مردمان، بسیاری از آنجا عبور میکردند، چرا که ربذه، منزلگاهی بود در مسیر حجاج و کاروانیان عراق. از طرف دیگر، ابوذر، به صورت مداوم، به مدینه میآمد و در مسجد النبی نماز میگذارد. اگر در پیشنهاد عثمان به ابوذر خوب بنگریم آنگاه که به او گفت: «بهتر است که در آن اوضاع و احوال از مدینه خارج شود و در حومه آن اقامت نماید»، میبینیم که ابوذر، ربذه را برای اقامت خود و خانوادهاش بر میگزیند. شایان ذکر است که در آن دوران، منطقه ربذه در جوار چراگاه بزرگ شتران و اسبان بیتالمال قرار داشت و به همین دلیل، میبایست منطقهای پر رفت و آمد و خوش آب و هوا بوده باشد. نقل است که عثمان، گلهای از شتران را به همراه دو غلام، به ابوذر سپرد و حقوقی ثابت را برای او و خانوادهاش تعییین نمود. [۱۱۸۶]طبری در ارتباط با اکاذیب مربوط به انزوا وگوشهنشین شدن ابوذر بیان میدارد که این اکاذیب و دروغها گاه چنان زشت و شنیع میباشند که شایسته نیست آنها را بازگو کند. [۱۱۸۷]
حقایق به ما میگویند که عثمان، ابوذر را تبعید نکرد بلکه این خود ابوذر بود که از عثمان اذن خواست تا از مدینه خارج و به ربذه برود. اما با وجود این حقایق، باز دشمنان عثمان، با جعل روایات چنین وانمود کردهاند که این عثمان بود که ابوذر را از مدینه اخراج نمود. نقل است که چون «غالب القطان» از حسن بصری سؤال کرد که آیا عثمان، باعث خروج ابوذر از مدینه شد؟، حسن به او پاسخ داد: معاذالله! عثمان هرگز چنین کاری نکرد [۱۱۸۸]. باید دانست تمامی روایاتی که این اکاذیب را در مورد روابط میان عثمان و ابوذر بازگو میکنند، هم از سند ضعیفی برخوردارند و هم متن و محتوای آنها با روایات صحیحی که خروج ابوذر از مدینه را بنا به خواست و میل خود او میدانند مخالف میباشد و در تضاد با آنهاست [۱۱۸۹]. همانطور که در تاریخ و روایات نقل میکنند عثمان، خود، ابوذر را به مدینه فراخواند تا در کنار او و دیگر صحابه باشد [۱۱۹۰]. حال با وجود این واقعیت، آیا میتوان پذیرفت عثمان که چنین نیت خیرخواهانهای در سر داشته، قصد تبعید و طرد ابوذر از خود را نماید [۱۱۹۱]. در میان مراجع معتبر و مستند، تنها ابن سعد است که در «الطبقات الکبری» روایتی را نقل میکند که در آن بر تبعید ابوذر صحه میگذارد. این روایت را مردی بنام «بریده بن سفیان اسلمی» نقل میکند که بنا به قول ابن حجر به خاطر داشتن گرایشات رافضی مآبانه، چندان نمیتوان به روایات او اعتماد داشت. حال این پرسش مطرح میشود که آیا میتوان روایات یک رافضی را که در تعارض کامل با روایات معتبر و صحیح است پذیرفت [۱۱۹۲]. واقعیت این است که رافضیان با عنوان کردن این ماجرای دروغین چنان عرصه را بر عثمان تنگ کردند که چون شورشیان علیه او سر به عصیان برداشتند، از مهمترین دلایل این اقدام خود را قضیه تبعید ابوذر اعلام نمودند [۱۱۹۳]. براساس همین روایت مجعول بود که «ابن مطهر حلی» (هلاک شدۀ سال: ۷۲۶ ه) در کتاب خود، عثمان را به خاطر این نوع بر خورد با ابوذر، مورد ملامت قرار میدهد [۱۱۹۴]. اما شیخ الإسلام ابن تیمیه با دلایلی متقن و محکم، جوابی قاطع و دندان شکن به این یاوهگوییهای رافضیان میدهد و آنان را محکوم مینماید [۱۱۹۵]. در واقع، باید دانست که سلف صالح، حقایق را کاملاً میدانستند و تحت تأثیر این گزافهگوییها قرار نمیگرفتند. به عنوان مثال، چون از حسن بصری، در مورد تبعید ابوذر سؤال شد، آن را به شدت رد میکند [۱۱۹۶]، و هرگاه از ابن سیرین همین پرسش را مینمودند، او به شدت ناراحت میشد و میگفت: که عثمان هرگز چنین ستمی را در حق ابوذر روا نداشت بلکه این خود ابوذر بود که ترجیح داد در آن شرایط حساس از مدینه خارج و در جای دیگر سکنی گزیند [۱۱۹۷]. همانطور که در طول این گفتار بیان شد، براساس اسناد و روایات صحیح و معتبر، ابوذر چون دید خیل عظیم مردم گرد او جمع میشوند و شایعات بسیاری نیز از این رهگذر بر زبانها جاری است ترجیح داد که مدینه را ترک نماید و چون قضیه را با عثمان در میان گذاشت، او به ابوذر پیشنهاد میکند که در مناطق اطراف شهر اقامت کند. [۱۱۹۸]
[۱۱۶۳] المدینة المنورة؛ فجر الإسلام و العصر الراشدی، محمد حسن الشراب (۲/۲۱۶-۲۱۷). [۱۱۶۴] فجر الإسلام، ۱۱۰. [۱۱۶۵] المدینة المنورة (۲/۲۱۷). [۱۱۶۶] المدینة المنورة (۲/۲۱۷). [۱۱۶۷] صحیح البخاری (کتاب الزکاة، حدیث۱۴۰۶). [۱۱۶۸] فتح الباری (۳/۲۷۴). [۱۱۶۹] المدینة المنورة (۲/۲۱۹). [۱۱۷۰] سیر أعلام النبلاء (۲/۷۲) که سند این روایت، صحیح میباشد. [۱۱۷۱] صحیح البخاری (کتاب الزکاة، حدیث۱۴۰). [۱۱۷۲] اواقٍ جمع اوقیه است و هر اوقیه تقریباً برابر ۲۱۳ گرم میباشد و هر ۱۲ اوقیه یک رطل میشود (المنجد؛ ترجمه: م بندر ریگی). [۱۱۷۳] صحیح البخاری (کتاب الزکاة، حدیث۱۴۰۵). [۱۱۷۴] فتح الباری (۳/۲۷۲). [۱۱۷۵] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۰۷). [۱۱۷۶] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۰۷). [۱۱۷۷] فتح الباری (۳/۲۷۳). [۱۱۷۸] مسند امام احمد بن حنبل (۵/۱۲۵). [۱۱۷۹] صحیح البخاری (حدیث۱۴۰۶). [۱۱۸۰] طبقات ابن سعد (۴/۲۲۷). [۱۱۸۱] العواصم من القواصم، ص ۷۷. [۱۱۸۲] العواصم من القواصم، ص ۷۹. [۱۱۸۳] المدینة المنورة (۲/۲۲۳). [۱۱۸۴] صحیح البخاری (کتاب العلم)، ۱/۲۹). [۱۱۸۵] المدینة المنورة (۲/۲۲۴). [۱۱۸۶] تاریخ الطبری (۵/۲۸۶). [۱۱۸۷] همان (۵/۲۸۸). [۱۱۸۸] تاریخ المدینه، ابن شبه، ص۱۰۳۷. [۱۱۸۹] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۱۰). [۱۱۹۰] تاریخ المدینه، ص۱۰۳۶. [۱۱۹۱] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۱۱). [۱۱۹۲] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۱۱). [۱۱۹۳] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۱۱). [۱۱۹۴] منهاج السنة (۶/۱۸۳). [۱۱۹۵] همان (۶/۲۱۷ و۳۵۵). [۱۱۹۶] تاریخ المدینه، ص۱۰۳۷، سند این دو روایت، صحیح میباشد. [۱۱۹۷] تاریخ المدینه، ص۱۰۳۷، سند این دو روایت، صحیح میباشد. [۱۱۹۸] صحیح البخاری (کتاب الزکاة، حدیث۱۴۰۶).
سعید افغانی در کتاب «عائشة و السیاسه» چنان نقش ابن سبأ را در جریانات اواخر عهد عثمانسبزرگ میداند که تقریباً تمام توطئهها و درگیریهای میان صحابه را بدو نسبت میدهد. او بر این باور است که قضیه ابوذر نیز ماحصل نیرنگها و ترفندهای شیاطینِ مکار چون ابن سبأ بود که قدم به قدم آن را پروراندند تا عاقبت درخت منحوس فتنه و اختلاف در سرتاسر بلاد اسلامی ریشه دوانید و به بار نشست. این مؤلف در همین کتاب، معتقد است که ابن سبأ مردی بود بسیار زیرک، تیزبین، دوراندیش، مکار و پنهان کار [۱۱۹۹]او همچنین ابن سبأ را از اعضای جمعیت سرّی «تلمودیه» میداند که هدفشان این بود که ارکان دولت اسلامی را به لرزه در آورند و میان امت، آتش فتنه و اختلاف بر افروزند [۱۲۰۰]از طرف دیگر، افغانی بر این باور است که ابن سبأ، در راستای تأمین منافع بیزانس که مسلمانان توانسته بودند سرزمینهای مهم و حاصلخیز شامات، مصر، شمال آفریقا و جزایر دریای مدیترانه را از چنگال آن خارج نمایند، فعالیت میکرد [۱۲۰۱]براساس همین نگرش است که افغانی تاکید دارد که ابن سبأ موفق شد با تحت تاثیر قرار دادن ابوذر، او را در مقابل عثمان قرار دهد. افغانی بر این باور است که ابن سبأ با آن هوش فوقالعادهیخود و با شناخت دقیقی که از خلق و خوی مسلمانان و صحابهای چون ابوذر به دست آورده بود، توانست به این مهم دست یابد [۱۲۰۲]. اما باید دانست که به دلایل زیر، این دیدگاه که ابن سبأ توانست ابوذر را تحت تاثیر خود قرار دهد باطل و نادرست میباشد:
الف: هنگامی که معاویه از سخنان و اقدامات ابوذر به عثمان شکایت برد، هیچ سخنی از نقش ابن سبأ و تأثیر او بر ابوذر به میان نمیآورد. [۱۲۰۳]
ب: ابن کثیر در چند جای کتاب خود به موضوع اختلاف میان ابوذر و معاویه اشاره کرده است اما به هیچ عنوان، از نقش ابن سبأ در این مسأله، سخنی نمیگوید. [۱۲۰۴]
ج: در صحیحبخاری، روایتی وجود دارد که به اصل اختلاف میان ابوذر و معاویه اشاره میکند اما در اینجا نیز نامی از ابن سبأ برده نمیشود. [۱۲۰۵]
د: در کتب معتبر و مراجع مستند، گفتگو میان ابوذر و معاویه و نیز ماجرای عزیمت ابوذر به منطقه ربذه ذکر شده است اما هیچ اشارهای ولو گذرا به نقش ابن سبأ در این قضایا نمیشود. [۱۲۰۶]
ه: هر چند طبری، روایتی را به نقل از مخالفان معاویه میآورد که در آن به ماجرای ورود ابن السوداء یا همان ابن سبأ به شام و ملاقات او با ابوذر اشاره میکند [۱۲۰۷]اما باید دانست که صحّت خود این روایت به علل زیر مورد سؤال است:
• مؤرّخان نقل میکنند که ابن سبأ از یهودیان ساکن یمن بود که در عهد عثمان، اسلام آورد. او فعالیتهای خود را نخست از حجاز آغاز نمود که بعدها به دیگر مناطق نیز سفر میکند تا عقاید خود را در آن سرزمینها ترویج دهد. اما همین مؤرخان هیچ اشارهای به این مطلب نکردهاند که ابن سبأ در حجاز با کسی ملاقات کرده باشد.
• در تاریخ نقل است که ابن سبأ پس از اخراج شدن از بصره، عزم شام میکند و در آنجا به فعالیتهای خرابکارانه خود ادا میدهد و در همه حال، تلاش مینماید مردم را علیه معاویه بشوراند. بدون شک، او پس از ورود به شام، مدتی را صرف شناخت دقیق اوضاع و احوال حکومت و مردمان آن دیار کرده است تا بهتر بتواند برنامهها و نقشههای خود را به مرحله اجرا در آورد. حال اگر فرض کنیم او اقدامات و فعالیتهای خود را از اواخر سال۳۳ بعد از هجرت آغاز کرده باشد چطور میتوان تصور نمود که او در شام با ابوذر ملاقاتی داشته و توانسته است در این ملاقات او را علیه معاویه و عثمان تحریک کند، حال آنکه اختلاف میان ابوذر و معاویه در سال۳۰ بعد از هجرت رخ داد و ابوذر در همان سال نیز به مدینه بازگشته و در سال۳۱ یا۳۲ بعد از هجرت در منطقه ربذه وفات یافت. به عبارت بهتر، باید گفت، زمانی که ابن سبأ هنوز در بصره اقامت داشت، ابوذرسندای پروردگارش را لبیک گفته و به سرای آخرت شتافته بود. [۱۲۰۸]
ابوذر، این صحابی جلیل القدر، مجاهد نستوه و یار با وفای رسولخدا جهرگز و تحت هیچ شرایطی از افکار و عقاید عبدالله بن سبأ یهودی تبار متأثر نشد. او پس از چند صباحی که در منطقه ربذه اقامت داشت چشم از جهان فروبست و هرگز در جریانات فتنه، مشارکت ننمود [۱۲۰۹]در واقع، او خود، از جمله صحابهای بود که در اجتناب از فتنه و حفظ وحدت و وجوب اطاعت از ولی امر مسلمین، از رسولخدا جحدیث روایت کرده است [۱۲۱۰]و بارها و بارها، اطاعت و ارادت خود به مقام خلافت رسولخدا جو امامت مسلمین و نیز محبت خویش به عثمان و دیگر صحابهشرا اعلام مینمود.
[۱۱۹۹] عائشة و السیاسة، ص ۶۰. [۱۲۰۰] عائشة و السیاسة، ص ۶۰. [۱۲۰۱] عائشة و السیاسة، ص ۶۰. [۱۲۰۲] عائشة و السیاسة، ص ۶۰. [۱۲۰۳] تاریخ الطبری (۵/۲۸۵). [۱۲۰۴] البدایة و النهایة (۷/۱۷۰-۱۸۰). [۱۲۰۵] صحیح البخاری (کتاب الزکاة، حدیث۱۴۰۶). [۱۲۰۶] عبدالله بن سبأ و أثره فی الفتنة، ص۵۱. [۱۲۰۷] تاریخ الطبری (۵/۲۸۵). [۱۲۰۸] المدینة المنورة (۲/۲۲۵). [۱۲۰۹] احداث الفتنة الاولی بین الصحابة فی ضوء قواعد الجرح و التعدیل، د. عبدالعزیز دخان، ص۱۷۴. [۱۲۱۰] احداث الفتنة الاولی بین الصحابة فی ضوء قواعد الجرح و التعدیل، عبدالعزیز دخان، ص۱۷۴.
در غزوهی تبوک، به رسولخدا جعرض کردند که ابوذر به دلیل توقف شترش، از سپاه جا مانده است. رسولخدا جبه یاران فرمود:
«دعوه فإن یك فیه خیر فسیلحقه الله بكم، وإن یك غیر ذلك فقد أراحكم الله منه»
«او را به حال خود رها کنید که اگر خداوند در او خیر ببیند او را به سپاه ما میرساند و در غیر اینصورت شما را از شر او راحت کرده است».
از آن طرف، چون ابوذر دید که شترش قصد حرکت ندارد، وسایل خود را برداشت و پیاده و در آن صحرای سوزان، به دنبال سپاه اسلام به راه افتاد. چون سپاه اتراق کرد به رسولخدا جخبر دادند که مردی از دور به سپاه ما نزدیک میشود. رسولخدا جفرمود:
«كن أبا ذر»
«امیدوارم که او ابوذر باشد». که همین طور نیز شد. آن مرد، ابوذر بود که با مشقت بسیار خود را به سپاه اسلام رسانیده بود با رسیدن ابوذر به جمع مسلمانان، آنان فریاد شوق بر آوردند و به پیشواز او شتافتند و چون او را نزد رسولخدا جآوردند، حضرت جفرمودند:
«رحم الله أبا ذر، یمشی وحده، ویموت وحده، ویُبعث وحده».
«خداوند، ابوذر را مورد رحمت خویش قرار دهد که او به تنهایی حرکت میکند و میزید، به تنهایی میمیرد و به تنها محشور میشود» [۱۲۱۱]
آن روز که پس از گذشت سالها و در عهد عثمانسو در دیار ربذه، مرگ ابوذر فرا رسید این سخن رسولخدا جدر مورد او تحقق یافت. ابوذر پیش از رحلت به همسر و غلام خویش وصیت نمود که چون مرد، جنازه او را پس از غسل و کفن کردن، در کنار راه کاروان حجاج قرار دهند و به اولین کاروانی که از آنجا رد میشود بگویند که این جنازه کیست و چون او بمرد، همسر و غلامش چنین کردند و جنازه او را در کنار راهگذر کاروانیان گذاشتند. گویند اولین کاروانی که از آنجا رد میشد از کوفه میآمد و در میان ایشان، عبدالله بن مسعود جبود. چون او به نزدیک جنازه رسید، از همسر و غلام ابوذر پرسید که این جنازه کیست و چرا او را اینجا گذاشتهاند و چون بشنید که این جنازه ابوذر، آن صحابی عظیم الشأن، است از شدت تأثر از مرکب به زیر آمد و ساعتها بر جنازه او اشک ریخت. آنگاه به اطرافیان گفت: حقا که رسولخدا جراست گفت که ابوذر به تنهایی حرکت میکند و میزید، به تنهایی میمیرد و به تنها محشور میشود [۱۲۱۲]. سپس بر جنازه ابوذرسنماز میت گذارد و او را دفن نمود. چون کاروان قصد عزیمت نمود، دختر ابوذر به ابن مسعود گفت: ابوذر، پیش از مرگ، به ما وصیت کرد که به اولین کاروانی که از آنجا رد شد و او را دفن نمود، سلام او را برسانیم و ما را سوگند داد تا آنان را طعام دهیم. آنگاه که کاروان به جانب مکه به راه افتاد، خانواده ابوذر را با خود به مکه و نزد عثمان بردند و چون عثمانساز واقعه وفات ابوذر با خبر شد بسیار اندوهگین شد و به همین خاطر، دختر او را تحت تکفل خود قرار داد [۱۲۱۳]. در روایتی دیگر چنین آمده است که چون کاروانیان جنازه ابوذر را دفن کردند، دختر او آنان را به طعام و استراحت در آن منطقه دعوت نمود که آنان نیز پذیرفتند و چون قصد عزیمت نمودند، ابن مسعود به کاروانیان پیشنهاد داد تا در مسیر خود نزد عثمان بن عفانسروند و در مورد خانواده ابوذر با او به مشورت بپردازند. هنگامی که کاروان به مکه رسید، ابن مسعود، عثمان را از قضیه مرگ ابوذر مطلع ساخت. او نیز با اندوه بسیار، در حق او دست به دعا برداشت و از خداوندﻷبرای او طلب آمرزش و رحمت نمود. پس از تمام شدن مناسک حج، عثمان به جانب منطقه ربذه رفته و خانواده ابوذر را با خود به مدینه میبرد و آنان را تحت تکفل خویش قرار میدهد.
[۱۲۱۱] السیرة النبویة، ابن هشام (۴/۱۷۸). [۱۲۱۲] السیرة النبویة، ابن هشام (۴/۴۷۸). [۱۲۱۳] التمهید و البیان فی مقتل الشهید عثمان بن عفان، ص ۸۷.
این فصل دارای دو گفتار زیر میباشد:
گفتار اول: اهمیت مطالعه حوادثی که در جریان فتنه شهادت عثمانسو پس از آن روی میدادند و بررسی احادیثی که خبر از وقوع این فتنه بزرگ دادهاند
گفتار دوم: عوامل و زمینههای بروز فتنه شهادت عثمانس
بسیاری از سلف صالح و علمای بزرگ بر این نکته تاکید کردهاند که مسلمانان باید از پرداختن به اختلافات و جنگهایی چون جمل و صفین که میان صحابه به وقوع پیوست، اجتناب کنند و از طعنه زدن به شخصیت ایشان و هتک حرمت آن بزرگواران پرهیز نمایند و در عین احترام به جایگاه و منزلت آن، کار ایشان را به خداوند دادگر و عادل بسپارند؛ چرا که آنان مردانی بودند پیشگام در دین و مجتهد و صاحب رأی و نظر در شرع. باید دانست که هر نوع تخریب شخصیت این بزرگان، تخریب خود شریعت اسلام است؛ زیرا این صحابه بودند که دین مبین اسلام و قرآن و احادیث نبیاکرم جرا به دست ما رسانیدهاند و هر نوع شک در ایمان ایشان، تزلزل در صحت ارکان این دین میباشد. از همین روست چون از عمر بن عبدالعزیز رحمه الله سؤال شد که نظر او در مورد اهل صفین چیست؟، او چنین پاسخ گفت: آن جنگ، خونی بود که خداوندﻷ، دستان مرا از آغشته شدن بدان حفظ نمود و من نیز نمیخواهم که زبانم را بدان بیالایم [۱۲۱۴]. نیز چون نزد عالمی همین پرسش را مطرح کردند او در جواب، این آیه را قرائت نمود:
﴿ تِلۡكَ أُمَّةٞ قَدۡ خَلَتۡۖ لَهَا مَا كَسَبَتۡ وَلَكُم مَّا كَسَبۡتُمۡۖ وَلَا تُسَۡٔلُونَ عَمَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ١٣٤ ﴾[البقرة: ۱۳۴].
«(به هر حال، جنگ و جدل درباره آنان چرا ؟!) ایشان قومی بودند که مردند و سر خود گرفتند. آنچه به چنگ آوردند متعلّق به خودشان است، و آنچه شما فراچنگ آوردهاید، از آن شما است، و درباره آنچه میکردهاند از شما پرسیده نمیشود (و هیچ کس مسؤول اعمال دیگری نیست و کسی را به گناه دیگری نمیگیرند)».
باید یادآور شد که این اجتناب و پرهیز از پرداختن به اختلافات صحابه تنها مشروط بر این شرط است که این امر منجر به طعنه به صحابه و تخریب شخصیت و منزلت آنان شود، اما اگر چنین خطری در میان نباشد و هیچ نوع اهانتی متوجه ساحت پاک صحابهشنگردد، در آن صورت پرداختن به این اختلافات و نزاعها بلامانع خواهد بود و میتوان به مطالعه و تحقیق در دلایل بروز آن حوادث و نیز نتایج این اختلافات و جنگها در جامعهی صحابه و نسلهای بعد از ایشان پرداخت، علمائی چون طبری، ابن اثیر، حافظ ابن کثیر و دیگران، در مورد فتنهای که میان صحابه بروز کرد دست به قلم شدهاند و راجع به این برهه حساس از تاریخ اسلام قلم فرسایی کردهاند. دستهای از این مؤرخان، در این میان یک طرف قضیه را تخطئه کردهاند و دستهای دیگر هر دو طرف را مسئول آن حوادث دانستهاند غافل از اینکه این بحثها و نتیجهگیریها، همه و همه براساس روایات و اخباری است که در آنها راست و دروغ و سره و ناسره، چنان در هم تنیدهاند که تمیز آنها از یکدیگر کاری است بس سخت و دشوار. [۱۲۱۵]
در اینجا ما به مهمترین دلایل و عللی خواهیم پرداخت که لزوم مطالعه این برهه حساس و سرنوشت ساز در تاریخ اسلام را بر علما و دانش پژوهان و انسانهای حق طلب روشن میسازد. این دلایل عبارتند از:
۱- باید دانست تألیفات معاصری که به بحث و کاوش در حوادث و جریانات فتنه میان صحابه و تابعین پرداختهاند به سه دسته مهم تقسیم میشوند:
الف: تألیفاتی که گردآورندگان آنها ریزه خور خوان تفکرات غربیان و خاورشناسان بوده و از روی جهل و یا کینه و نفرت، از زیباییها و ثمرات عظیم این تاریخ چشم پوشیده و به طعن و اهانت به صحابه و تابعین پرداختهاند و به این ترتیب، کاملاً در راستای منافع و اهداف دشمنان اسلام عمل کردهاند. این نویسندگان، همان افکار دشمنان کینهتوزی را منعکس کردهاند که با ارائهی تفاسیر و تحلیلهای ضد و نقیض و مغرضانه، ساحت پاک صحابه و تابعین را آماج حملات تند خود قرار دادهاند تا از این طریق بتوانند ارکان اسلام را متزلزل سازند، ایشان این اختلافات و نزاعها را چونان نبردی سیاسی و حزبی ترسیم کردهاند که بر سر کسب مقام و منصب و ثروت به وقوع پیوسته است. آنان صحابه را چنان به تصویر کشیدهاند که گویا ایشان پس از سالها تحمل مشقات، مجاهدتها، ایثار و تقوا و اخلاص در راه خدا، همهی این فضایل را رها نمودهاند و همانند دنیاپرستان و شیفتگان مقام و منصب، بر سر جیفه دنیا، به جنگ با هم پرداختهاند و از هیچ نوع خونریزی و قتل و غارتی ابائی نداشتهاند و در این راه و برای رسیدن به آمال و آرزوهای خود، شریعت را زیرپا گذاشتهاند. از جمله این نویسندگان که پرچمدار این شیوه ننگین بوده است طه حسین میباشد که در آثاری چون «الفتنة الکبری» که حقیقتاً نیز از نظر عقل نونهالان مسلمان فتنهای بزرگ محسوب میگردد، طه حسین در این کتابها و دیگر نوشتههای خود، به ساحت صحابه حمله میبرد و با سخنانی مغرضانه که تنها در راستای خدمت به اهداف دشمنان اسلام و مسلمین است، ایشان را مورد تخطئه قرار داده و آنان را به اتهاماتی واهی و موهوم منتسب میکند [۱۲۱۶]. متأسفانه نویسندگان بسیاری نیز همین شیوه کار را در پیش گرفته و چون طه حسین به تحلیل تاریخ اسلام میپردازند، بدون شک، چنین نویسندگانی تحلیلها و برداشتهای خود از تاریخ اسلام را براساس روایاتی که در کتابهای مؤرخانی چون طبری و ابن عساکر و دیگران ذکر شده و در آنها حق و باطل و سره و ناسره در هم آمیختهاند، بنیان نهادهاند. این نویسندگان بدون در نظر گرفتن روش کار آن مؤرخان، همهی روایاتی را که در کتابهای ایشان آورده شدهاند، بدون تشخیص صحت و سقم آنها، مورد استناد قرار میدهند و حال آنکه این نوع نگرش به این کتابهای مهم و مرجع، کاملاً نادرست میباشد [۱۲۱۷]. از سوی دیگر، این آثار به شدت تحت تأثیر افکار و روایات رافضیان و دیدگاه آنان به تاریخ اسلام قرار دارند [۱۲۱۸]که از قدیم، تمام هم و غم خود را صرف اشاعه اکاذیب و جعلیات در مورد آن و بد جلوه دادن این تاریخ با شکوه کردهاند کما اینکه روایات واخبار افرادی چون کلبی [۱۲۱۹]، ابومخنف [۱۲۲۰]و نصر بن مزاحم منقری [۱۲۲۱]که کتاب معتبری چون تاریخ طبری نیز از گزند آنها در امان نمانده است، آکنده از این نوع نگرش مسموم کننده و مخرب به تاریخ اسلام میباشد. در این میان، اگر چه طبری، خود در کتابش روایتها را به خود ایشان استناد میدهد و به این ترتیب، میزان اعتبار این روایات را به مخاطب گوشزد مینماید، باز، این روایات، آن تأثیر مخرب را در میان نویسندگان و مؤرخان به جا گذاشتهاند [۱۲۲۲]. از مهمترین کتابهای دیگری که از این دست روایات بهره بسیاری بردهاند میتوان به تاریخ مسعودی و تاریخ یعقوبی اشاره نمود. استاد محب الدین خطیب، در حاشیهی خود بر کتاب «العواصم من القواصم» ابوبکر بن عربی، در رابطه با اهمیت نقش رافضیان در جعل روایات، چنین میگوید: باید دانست که تدوین و نگارش تاریخ اسلام، بعد از سقوط امویان و در دوران خلافت بنی عباس آغاز شد و باطنیان و شعوبیون که در زیر لباس تشیع، نقشههای پلید خود را پیاده میکردند، نقش بسیار مهمی در از میان بردن اخبار و روایات درست و مخدوش کردن چهره تاریخ اسلام داشتهاند. [۱۲۲۳]
هر فرد پاک طینتی کتاب العواصم من القواصم ابن عربی و حاشیه بینظیر محب الدین خطیب را با دقت مطالعه کند، به خیانتها و فریبکاریهای رافضیان پی خواهد برد که چطور عمر خویش را صرف این کردند تا هزاران صفحه را در جهت مخدوش کردن چهره درخشان بهترین نسل بشر و مشوش نمودن تاریخ اسلام و مسلمین مملو از اکاذیب و جعلیات کنند [۱۲۲۴]و آنگاه میبیند که همین روایات مجعول و دروغین که سر تا سر تواریخ و کتب حدیث خود ایشان را در بر گرفتهاند اصل و پایه نوشتهها و تحلیلهای خاورشناسان راجع به تاریخ اسلام میباشد و آنان نیز براساس همین روایات، احکامی ناعادلانه و نادرست را در مورد تاریخ مسلمانان صادر کردهاند و چون خود مسلمانان، با این ایمان و روحیه ضعیفشان، دست به قلم میبرند، افکار و روش کار غربیان را سرمشق کار خویش ساخته و شبهات آنان را در میان دیگر مسلمانان ترویج میکنند. در واقع مطالعه افکار و اندیشههای خاورشناسان و ارتباط آنها با عقاید رافضیان، موضوعی است بسیار مهم که مسلمانان میبایست به تحقیق و پژوهش فراگیر در آن بپردازند. باید دانست که بهرهبرداریهای دشمن کافر و مشرک از شبهات و افتراهای رافضیان به اسلام و مسلمین، از قرنها پیش و از دوران ابن حزم (د۴۵۶ ه). شروع شده و هر روز بر تأثیر آن افزون میگردد و این مسالهای است بسیار خطرناک که باید به شیوههای گوناگون در برابر آن به مقابلهای کارساز پرداخت. [۱۲۲۵]
ب: تألیفات دستهای از علما و دانشمندان مسلمان معاصر که هر چند در کل، کتابهایی سودمند میباشند اما روش بیان و تحلیل حوادث و اقدامات و مواضع صحابه و تابعین، در بسیاری از مواقع، ناعادلانه و بدور از انصاف میباشد. در این میان میتوان به کتابهایی چون «الخلافة و الملک» مرحوم ابو الاعلی مودودی، «تاریخ الامم الإسلامیه» و «الامام زید بن علی» مرحوم شیخ محمد ابو زهره اشاره نمود. این دو کتاب آخر، مملو از انتقادات تند نسبت به تعدادی از صحابه و نیز حملات شدیدی علیه خلفای بنی امیه میباشد، به نحوی که گاه هر نوع خصلت نیک و کارهای مفید ایشان را زیر سؤال میبرند. [۱۲۲۶]
بیقین تحلیلها و تفاسیر این علما براساس روایات و اخبار دروغین رافضیان استوار است و ایشان بدون هر نوع کنکاش عمیقی، چنین روایاتی را پایه و اساس برداشتهای خود از تاریخ صحابه قرار دادهاند. از خداوندﻷمیخواهیم که ما و این علما و بزرگان را مورد رحمت بیپایان خویش قرار دهد و با غفران و عفو بیدریغ خود، از سر تقصیرات و اشتباهات ما در گذرد.
ج: تألیفاتی که در آنها مؤلفانشان تلاش نمودهاند روش جرح و تعدیل علمای حدیث را در مورد روایات و اخبار تاریخی به کار بندند و براساس همین شیوه، سند و متن این روایات را مورد بررسی و نقد قرار دهند تا سره و ناسره و راست و دروغ از هم تمیز داده شوند.
در این تألیفات، تلاش شده است تا با مقابله با روایات کذب و دروغ، تفسیری صحیح از تاریخ صدر اسلام که مقام و منزلت و ایمان و مجاهدتهای صحابه و تابعین باشد، به دست آید [۱۲۲۷]. در میان این آثار میتوان به کتابهای زیر اشاره نمود:
۱. «فی تاریخ الدولة الأمویه» تالیف یوسف العش
۲. تعلیق و حاشیه محب الدین خطیب بر کتاب «العواصم من القواصم»
۳. «عثمان بن عفان» صادق عرجون
۴. «عبدالله بن سبأ و اثره فی احداث الفتنة فی صدر الإسلام» تالیف سلیمان بنحمد العوده
۵. «تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنه» اثر محمد محزون
۶. «الخلافة الراشده» نوشته اکرم عمری
۷. «حقبة من التاریخ» تالیف عثمان خمیس
۸. «المدینة المنوره؛ فجر الاسلام و العصر الراشدی» تألیف محمد حسن شراب.
از اینجا معلوم میشود که امت اسلام تا چه میزان به چنین تألیفات و تحقیقاتی نیاز دارد تا بتواند به روایات و اخبار دروغینی که در طول تاریخ به پیشینه این امت منتسب شدهاند پاسخی قاطع و کوبنده دهد و این کار، تنها با مطالعه عمیق و درست حوادث و رویدادهای تاریخ اسلام و غربال و پالایش اخبار و روایات موجود امکانپذیر است. [۱۲۲۸]
شیخ الإسلام ابن تیمیه در رابطه با اهمیت چنین کاری میگوید که: اگر بدعتگذاری به ساحت پاک صحابه طعنه زده و به آنان توهین نماید باید با حجت و دلایلی محکم و منصفانه از آن بزرگواران دفاع کرد [۱۲۲۹]. امام ذهبی نیز در همین زمینه نظری دیگر داشته و چنین گفته است: باید کتابهایی را که چنین اکاذیب و جعلیاتی را در خود ثبت کردهاند سوزانید. همچنین در ادامه بحث، چنین بیان میدارد: همانگونه که باید از پرداختن به اختلافات و جنگهای میان صحابه اجتناب نمود میبایست این روایات و اخبار کذبی را که در دیوان شعرا و کتابهای ادبیات و تواریخ وجود دارند حذف نمود تا دلهای امت اسلام در برابر مقام و منزلت آن یاران با وفای رسولخدا ج، از هر نوع غل و غش و کینه و نفرتی در امان ماند و تنها عشق و ارادت به آستانه آن بزرگواران را در خود بپروراند [۱۲۳۰]در واقع، ذهبی این نکته بسیار مهم را به امت اسلام گوشزد نموده است که حجم عظیمی از این روایات و اخباری که مقام و منزلت صحابه عظیم الشأن را خدشهدار میکنند ضعیف و در بیشتر موارد، دروغ میباشند. اما پیشنهاد این عالم بزرگ مبنی بر اینکه: «باید کتابهایی را که چنین روایاتی را در خود جای دادهاند سوزانید و از میان برد» غیر قابل اجراست، زیرا این روایات واخبار و کتابهایی که آنها را در بر دارند در سر تا سر جهان پراکنده شدهاند و انتشارات بسیاری اقدام به نشر و اشاعۀ آنها نمودهاند و افراد و گروههای متعددی، با نیات و اهدافی گوناگون، به ترویج هر چه بیشتر آنها در میان مسلمانان میپردازند. تنها کاری که در چنین شرایطی میتوان انجام داد، تحقیق و پژوهش دقیق و براساس موازین و معیارهای محکم و درست این روایات و اخبار و روشن نمودن ایرادات، تناقضات، ضعفها و دروغهای آنهاست تا مسلمانان با شناخت این خطر، از هر نوع انحراف در عقاید و افکار راستین اسلام مصون بمانند. [۱۲۳۱]
۲- مطالعه و پژوهش در ماجرای فتنه قتل عثمانسو نیز حوادثی که پس از این واقعه تلخ روی داد، در یافتن علل وقوع چنین حادثه مهمی و میزان تأثیر هر یک از این و عوامل بر روند حوادث مربوطه، بسیار حائز اهمیت است.
خواننده حق طلب، با مطالعه و شناخت حقایق این فتنه، توطئه عظیمی را که این واقعه را به پیش میبرد و نیز نقش یهودیان مسیحیان، زردشتیان و منافقان در سیر تطورات آن را خواهد شناخت و به این واقعیت مهم پی خواهند برد که خصومت و توطئههای دشمنان و کینهتوزان علیه امت اسلام، همیشه و در طول تاریخ وجود داشته است و این عداوت، همچنان ادامه خواهد داشت. [۱۲۳۲]
اصل مهمی که در موفقیت توطئهها تاثیرگذار است بروز زمینههای ضعف و اضمحلال داخلی و درونی یک جامعه میباشد. با مطالعه دوران صحابه و تابعین میتوان عوامل ضعف و سقوط دوران با شکوه امت اسلام و همچنین خطراتی را که کیان آنرا تهدید میکنند شناخت و از آنها در جهت اصلاح وضعیت حال حاضر مسلمانان و آگاه نمودن ایشان به آن خطرات و تهدیدات سود جست تا دیگر چنین ذلت بار، در زیر فشار این اوضاع و احوال نابسامان خود و نیز نیرنگها و توطئههای دشمنان دین، کمر خم نکنند. [۱۲۳۳]
در واقع با مطالعه دقیق و ژرف حوادث ماجرای فتنه قتل عثمان و نیز وقایعی که پس از آن به وقوع پیوستند میتوان درسها و عبرتهای بسیاری را فراگرفته و آنها را در مسیر اصلاح و اوضاع و شرایط مسلمانان و اعاده خلافتی شریعتمدار که تنها براساس قرآن و سنت رسولخدا جاستوار باشد، چراغ راه پر پیچ و خم خویش نمود.
[۱۲۱۴] حلیة الأولیاء (۹/۱۱۴)، عون المعبود (۱۲/۲۷۴). [۱۲۱۵] أحداث وأحادیث فتنة الهرج، عبدالعزیز دخان، ۷۹. [۱۲۱۶] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ۸۰. [۱۲۱۷] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ۸۱. [۱۲۱۸] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ۸۱. [۱۲۱۹] محمد بن سائب کلبی (د۱۴۶ ه)که بنا به قول ابن حبان از سبئیان بود. آنان معتقد بودند که علی نمرده است و به دنیا باز خواهد گشت. میزان الاعتدال (۳/۵۵۸)، الجرح و التعدیل، ابن ابی حاتم (۷/۲۷۰). [۱۲۲۰] لوط بن یحیی بن سعید بن مخنف أزدی (د۱۵۷ ه ) از مردم کوفه بود و بنا به قول ابن عدی از رافضیان و جاعلان روایت محسوب میشد. [۱۲۲۱] نصربن مزاحم بن سیار منقری کوفی (د.۲۱۲ ه)که بنا به قول ذهبی از رافضیان بود و جاعل حدیث و به همین دلیل، او را تازیانه زدند. میزان الإعتدال (۴/۲۵۳). [۱۲۲۲] أصول مذهب الشیعة الإمامیة، ناصر (۳/۱۴۵۷). [۱۲۲۳] أصول مذهب الشیعة الإمامیة (۳/۱۴۵۸). [۱۲۲۴] أصول مذهب الشیعة الإمامیة (۳/۱۴۵۹). [۱۲۲۵] همان (۳/۱۴۵۹). [۱۲۲۶] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ۸۲. [۱۲۲۷] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ۸۲. [۱۲۲۸] همان، ۸۳. [۱۲۲۹] منهاج السنة (۳/۱۹۲). [۱۲۳۰] سیر أعلام النبلاء (۱۰/۹۲). [۱۲۳۱] أحداث أحادیث فتنة الهرج، ص ۸۴. [۱۲۳۲] همان، ص ۸۳. [۱۲۳۳] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ص ۸۵.
احادیث بسیاری وجود دارند که در آنها رسولخدا ج، به اجمال و یا به تفصیل، خبر از وقوع فتنهها و اختلافات و جنگهایی میدهند که میان مسلمانان به وقوع میپیوندند. این احادیث که گاه به بیان عوامل بروز این فتنهها میپردازند و گاه در مورد نتایجِ حوادثی که در طول آن ماجراها رخ میدهند و نیز افرادی که در ایجاد و بروز آنها نقش دارند صحبت به میان میآورند، بیشتر در پاسخ به دغدغههای صحابهای است که طعم شیرین و گوارای اخوت و وحدت را چشیدهاند و نگران آن بودند که این نعمت بزرگ پروردگارشان را از کف بدهند و به همین دلیل، از رسولخدا جمیپرسیدند که آیا این وحدت و برادری همچنان پابرجا خواهد ماند و یا امت از آن محروم میشود. رسولخدا جنیز که از طریق اتصال به منبع لایزال وحی، میدانست این اتحاد و برادری میان مسلمانان، همچنان تداوم نخواهد یافت، با خبر دادن از وقوع فتنههایی بزرگ در میان امت اسلام، آنان را در جهت مقابله با این مصائب و فتنهها تربیت مینمود تا مسلمانان بتوانند در هنگام وقوع آن فتنهها که بنا به تقدیر الهی میبایست صورت واقعیت به خود میگرفتند و در جریان آنها مؤمنان راستین از مسلمانان دروغین و سست ایمان، معلوم میگشتند، بهترین شیوهها را برای رفع خطر آن فتنهها اتخاذ نمایند. [۱۲۳۴]
[۱۲۳۴] همان، ص ۶۸.
۱- رسول خدا جقصد داشتند تا با آگاه نمودن مسلمانان از وقوع چنین فتنهها و جنگهایی که میان امت روی خواهند داد، آنان را در جهت اتخاذ بهترین راهحل و فصل آنان تربیت و آماده کنند.
۲- در این احادیث، گاه به افرادی که باعث شعلهور شدن آتش این فتنهها و جنگها میشوند اشاره شده است که در این میان، دستجات و گروههایی وجود دارند که در ظاهر، کاملاً پایبند به دین و حتی نسبت به آن متعصب میباشند اما در واقع، ایشان افرادی هستند نابخرد و بدور از راه راست که توان درک کنه مسایل مهم را ندارند. [۱۲۳۵]
۳- این فتنهها، جدیت منافقان را به همگان نشان میدهند و قلبهای مؤمنان را از زنگار غفلت و کینه پاک و عاری میگرداند، ایمانشان را افزایش داده و ایشان را بر اقامه رکن رکین امر به معروف و نهی از منکر استوارتر میکند. در واقع در این فتنهها است که ایمان آنها آزمایش میشوند، مردان میدان جهاد شناخته میگردند و خیر و فضیلت شناسایی میشوند و بدان امر خواهد شد و شر و ضلالت نیز بر همگان هویدا میشوند و مورد نهی واقع میگردند. [۱۲۳۶]
۴- این احادیث، مسلمانان را از این مسأله بر حذر میدارد که مبادا دستان خود را به آن فتنهها بیالایند. صحابه نیز چون خبر وقوع این فتنهها را از زبان خود نبی اکرم جمیشنیدند و با خبر میشدند که در جریان آن وقایع، دستهای از ایشان، مرتکب قتل خواهند شد، دستهای دیگر، شیفته مال دنیا میشوند، دستهای هم از جهاد و دفاع از حق سرباز میزنند، ناگاه به خود میآمدند و به خویشتن گوشزد میکردند که مبادا جزو یکی از دستهها و گروههایی شوند که رسولخدا جایشان را از آنها بر حذر میداشت و به این ترتیب، خوفی عجیب، سر تا پای وجودشان را فرا میگرفت که مبادا به دلیل غفلت، در گرداب این فتنهها گرفتار آیند و این درس بسیار مهمی است، زیرا ترس و خوف، در این نوع از مسایل، بهترین راه نجات افراد از افتادن در دام فتنهها و جار و جنجال دنیاپرستان میباشد [۱۲۳۷]. ابن تیمیه پس از ذکر چند حدیث مرفوع که خبر از وقوع فتنهها و جنگها میان مسلمانان میدهند، چنین گفته است: این احادیثی که از رسولخدا جنقل شدهاند خبر از جنگها و اختلافاتی میدهند که میان امت اسلام به وقوع میپیوندند. در واقع نبی اکرم جقصد داشته تا با برحذر داشتن مسلمانان از درگیر شدن در آن نزاعها و اختلافات، راه نجات هر که را که خداوند خواهد به او گوشزد نماید [۱۲۳۸].
۵- این احادیث، به بهترین و دقیقترین وجهی، راههای نجات از آن فتنهها و اختلافات را به مسلمانان نشان داده است. در واقع، انسان هر چند هم که احتیاط لازم را رعایت میکند تا از خطراتی که او را تهدید میکنند مصون بماند، گاه به دلیل اینکه این خطرات کاملاً مشخص نیستند و یا راههای گرفتار شدن در آنها آشکار نمیباشد، او قادر نیست که ماهیت آن خطرات و راههای نجات از آن را بشناسد و ممکن است بدون اینکه خود بداند، گرفتار و درگیر آن خطرات و تهدیدات شود. [۱۲۳۹]
۶- در لابهلای این احادیث، گاه عوامل و زمینهها و نتایج و عواقب این فتنهها و نیز مواضعی که مسلمانان باید در برابر آنها اتخاذ نمایند بیان شده است و این، خود، عاملی است موثر که با تبعیت از این سفارشات و رهنمودهای حکیمانه میتوان از عوامل و زمینههای آن فتنهها پیشگیری نمود و در قبال حوادث و رویدادهای آنها، موضع درست را اتخاذ کرد. همچنین این احادیث به ما امکان میدهند که با دقت و تأمل در عواقب و نتایج حوادث و وقایع، برداشت و فهمی درست و معقول از آنها به دست آورده و حکمی منصفانه و صحیح در مورد آنها صادر نمود.
۷- در واقع خود این احادیث، گواهیای دیگر بر حقانیت رسالت محمد مصطفی جاست، این احادیث نه تنها باعث افزایش ایمان صحابهای شد که این احادیث را شنیده و سالها بعد، محقق شدن آنها را باچشمان سر خود مشاهده نمودند، بلکه ایمان هر مسلمانی را در هر زمان و مکانی، تحت تأثیر خود قرار میدهد و به او اثبات میکند که فتنهها و جنگهایی که امت به خود دیده است رسولخدا جقرنها پیش خبر از وقوع آنها داده است [۱۲۴۰].
دکتر عبدالعزیز صغیر دخان، پس از گردآوری و تدوین احادیثی که در رابطه با وقوع فتنه ماجرای قتل عثمان است، در کتاب «احداث و احادیث فتنة الهرج» به مطالعه و پژوهش در آنها پرداخته و صحیح و ضعیف بودن هر یک از آنها را مشخص نمودهاند. ایشان، در همین کتاب و با استناد به احادیثی صحیح، نتایج زیر را از آنها استخراج نمودهاند:
۱- فتنه، سنتی است که خداوندﻷدر تمام امتها اجرا نموده تا ایمان و صداقت ایشان را بیازماید. امت اسلام نیز از این قاعده ثابت، مستثنی نمیباشد و تا دنیا دنیاست خداوند، آنان را به انواع فتنههای سخت و وحشتزای که هیچ کس نمیتواند در بحبوحه آنها، حق و باطل و راست و دروغ را از هم تمیز دهد میآزماید و تنها مردمانی از این فتنهها و آزمایشات نجات مییابند که خود را از گرفتار شدن در آنها حفظ کنند و اینان کسانی هستند که خداوند، آنان را به نور علم و معرفت و سلاح تقوا مجهز نموده و از خواب غفلت و جهل، بیدار نموده و راه حق را بدیشان نشان داده است. [۱۲۴۱]
۲- این احادیث بیان میدارند که به یقین، میان مسلمانان جنگها و اختلافاتی رخ خواهد داد کما اینکه میان صحابه و تابعین و دیگر نسلهای امت اسلام چنین برخوردهایی به وقوع پیوستهاند، اما نکته مهم اینجا است که مسلمانان باید با شناخت عوامل و زمینههای بروز این فتنهها و جنگها تلاش نمایند در عین اینکه به جبران زیانها و خسارات ناشی از آنها بپردازند، از شعلهور شدن آتش این فتنهها و جنگها در بلاد مسلمانان پیشگیری به عمل آورند و نباید از دور نشسته و تنها تماشاگر این جنگها و اختلافات و زیانهایی باشند که این حوادث بر سر امت اسلام میآورند.
۳- از الطاف خداوندﻷنسبت به این امت آن است که آن ذات اقدس، به اشکال گوناگون، گناهان امت اسلام را در همین دنیا، محو و نابود میکند. خود این فتنهها و جنگهایی که در میان امت به وقوع میپیوندند و همچنین تمام مصائب و رنجهای دیگر چون زلزلهها و حوادث غیر مترقبه نیز کفارات گناهان و عصیان این امت میباشند که خداوند متعال، از این طریق گناهان امت را محو و زائل میکند تا در آخرت، با باری سبکتر در دادگاه عدل الهی حاضر شوند.
۴- در چند مورد از این احادیث، به صراحت بیان شده است که زادگاه بیشتر این فتنهها مشرق جزیرة العرب میباشد کما اینکه در دوران صحابه و تابعین کوفه و بصره، مرکز فتنه جمل بودند.
۵- در جریان این فتنهها، مردمان دین خود را به متاع بیارزش دنیا میفروشند و این شهوات و امیال و شبهات و شایعات هستند که زمام امورشان را به دست میگیرند و در این میان، مسلمانان راستین در رفتار و کردار خود تنها و غریب میشوند، در واقع، هر آن کس که به دین راستین چنگ زند و بدان پایبند بماند چونان کسی است که آتش سوزان و یا خاری تیز را به دست میگیرد و باید رنجها و تلخیهای بسیاری را بچشد. این راد مردان، با امید رسیدن به رضوان الهی، مشقات و آزار و اذیتهایی را که در راه دین بر حق، از نامردان میبینند، به جان و دل میخرند و در برابر آنها مقاومتی بینظیر از خود نشان میدهند.
۶- در بحبوحه این فتنه و جنگها، خداوندﻷدستهای از امت را از گرفتار شدن در گرداب این فتنهها و ریختن خون دیگر مسلمانان حفظ میکند. این طائفه تلاش میکنند که روابط میان مسلمان را بهبود بخشند و آنان را به همان اصول و مبادی درست اسلام که همانا وحدت و اخوفت و رأفت و رحمت فیمابین است فراخوانند. بدون شک، این موضع ایشان و اقدامات اصلاحگرایانهی آنان، در آن جاروجنجال گروههای متخاصم که هر یک به دنبال تحقق امیال و آرزوهای خود است، امری است عجیب و شگفتانگیز که کمتر کسی بدان روی میآورد. [۱۲۴۲]
۷- در جریان فتنهها، زبان نقش بس خطرناکتر از شمشیر دارند. در بیشتر اوقات این زبان است که با بیان کلماتی شرارتانگیز، آتش کینهها و نفرتها را در دلها شعلهور میکند و خصومتهای پنهان را آشکار مینماید و احساسات و عواطف را چنان تحریک میکند که فتنههایی ویرانگر، امت را گرفتار خود میسازد. [۱۲۴۳]
۸- در طول جنگها و فتنهها، علم و معرفت از میان مردم رخت بر میبندد و این فاجعه، به دلایل مختلفی چون مرگ علما، سکوت و انزوای ایشان برای در امان ماندن از فتنهها و یا پشت کردن مردم به آنان واقع میشود. در این شرایط است که مردم، در نبود علما و فرزانگان، افراد جاهل و نادان را به ریاست خود بر میگزینند و آنان نیز با همان جهل خویش، خود و مردم را به ضلالت و شقاوت میکشانند. در فتنههاست که روباهان، شیر میشوند و کممایهها به سیادت و رهبری و عزت و احترام دست مییابند. [۱۲۴۴]
۹- در این احادیث، خداوندﻷبه رسولخدا جاین تضمین را میدهد که امت او را با حوادثی چون خشکسالی و بیماری از میان نمیبرد و نخواهد گذاشت که دشمانشان، هر چند هم که قدرت و پیشرفته باشند، همیشه بر ایشان مسلط و چیره بمانند اما به رسولخدا جاعلام نمود که امت او از خطر اختلافات و فتنهها در امان نبوده و همیشه درگیر آنها خواهند بود. در واقع، همین اختلافات و نزاعهای میان مسلمانان که باعث تضعیف شدن و به هدر رفتن توان و نیروهایشان میشود، تنها راهی است که دشمنان اسلام و مسلمین میتوانند از طریق آن بر امت اسلام چیره شوند و مقدرات و سرنوشت آن را در دست خود گیرند و این ذلت از میان نمیرود تا آنکه مسلمانان با وحدت خود و رجوع مجدد به شریعت، قدرت خویش را بار دیگر بازیابند. [۱۲۴۵]
۱۰- این فتنهها باعث میشود فرقهها و دستهای منحرف بسیاری ظهور کنند و بازار گمراهان و اهل باطل گرم شود.
۱۱- بر اثر این فتنهها، اخلاق مردم تغییر میکند و فضایل از میان میروند، مردم دیگر تمایلی به انجام اعمال نیک و خیرخواهانه ندارند و عداوت و بغض و کینه و حسادت میان ایشان رواج پیدا میکند و حق و باطل و راست و دروغ به هم میآمیزند.
۱۲- در این احادیث، بیان شده است که قبل از وقوع این فتنهها آرامش، امنیت رفاه و آسایش فراگیر مردمان را در بر میگیرد به نحویکه هیچ کس در طول مسافرت، از هیچ چیزی احساس خطر نمیکند. حال اگر در تاریخ اسلام، خوب بنگریم میبینیم که در عهد عثمانسنیز مردم در امنیت، آرامش و ثروت و رفاه به سر میبردند تا آنکه فتنه آغاز شد و هرج و مرج، بلاد مسلمانان را در نوردید و آن امنیت و رفاه، جای خود را به ترس و جنگ و فقر داد.
۱۳- در جریان فتنهها و جنگها، فرزانگان و نخبگان جامعه از میان میروند و افراد نادان و کم خرد که قادر به تشخیص خبر و صلاح مردم نیستند جای آنان را میگیرند [۱۲۴۶].
[۱۲۳۵] الوحدة الإسلامیة، محمد ابوزهرة، ص۱۳۷. [۱۲۳۶] همان، ص۱۳۶-۱۳۷. [۱۲۳۷] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ص ۶۹. [۱۲۳۸] احداث و احادیث فتنة الهرج، ص ۷۰. [۱۲۳۹] همان، ۷۰. [۱۲۴۰] همان، ۷۰. [۱۲۴۱] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ص۳۴۵. [۱۲۴۲] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ص۳۴۶-۳۴۸. [۱۲۴۳] همان، ص۳۴۸. [۱۲۴۴] همان، ص۳۴۸. [۱۲۴۵] همان، ص۳۴۸. [۱۲۴۶] أحداث و احادیث فتنة الهرج، ص۳۴۸.
امام زهری در این رابطه چنین گفته است: عثمان، دوازده سال امیر المؤمنین و خلیفه مسلمین بود. در شش سال نخست خلافت او، هیچ کس علیه او اقدامی ننمود. در واقع قریشیان عثمان را بیشتر از عمر دوست میداشتند؛ زیرا عثمان بر خلاف عمر -که مردی بود سختگیر و قاطع- نسبت به مردم نرمخو بود و آسانگیر، اما به تدریج از نیمه دوم خلافت او حوادثی روی داد که مؤرخان، آنها را حوادث فتنه نام نهادهاند. این فتنه، سرانجام در سال (۳۵ ه) به شهادت عثمان منجر شد [۱۲۴۷]. اگر مسلمانان در دوران خلافت ابوبکر و عمر و نیمه اول ولایت عثمان، با هم در صلح و صفا میزیستند هرگز هیچ اختلافی میان آنان به وجود نمیآمد، اما از اواخر عهد این وحدت، آرام آرام از میان آنان رخت بست و جای خود را به تفرقه میان امت داد و در این میان فتنهگران و منافقان مقدمات و زمینههای حوادثی را پدید آوردند که نه تنها قتل خلیفه مسلمین را به همراه داشت بلکه امت را در گرداب جنگها و نزاعهای متعددی گرفتار آورد. [۱۲۴۸]
جامعه مسلمانان در عهد صدیق، فاروق و نیمه نخست خلافت ذیالنورین، از ویژگیهای منحصر به فرد زیر برخورددار بود:
۱- جامعه مسلمانان در آن دوران، به تمام معنا، جامعهای اسلامی بود که افراد آن ایمانی عمیق و راسخ به خدا و روز قیامت داشته و کاملاً متعهد و پایبند به تعالیم و دستورات شریعت بودند، جامعهای که افراد آن چنان از گناه و عصیان اجتناب میکردند که تاریخ هرگز چنین جامعهای را به خود ندیده بود. در واقع، دین در آن جامعه، خود زندگی بود نه امری زائد و حاشیهای که مردمان، هر از چند گاهی سروقت آنان بروند. دین در چنین جامعهای، تنها انجام مناسک و اعمالی تعبدی نبود که هم و غم مردمانش فقط این باشد که آنهارا به بهترین شکل انجام دهند، بلکه دین، خود اخلاق، افکار، اهداف، ارزشها، روابط اجتماعی، خانوادگی و همسایگی و خویشاوندی آنان را تشکیل میداد. دین در این جامعه، اساس خرید و فروش، تجارت، کسب و کار، امانتداری و وفاداری بود. بر پایه دین بود که مردمان ثروتمند، فقرا را تحت کفالت خود قرار میدادند و همگان خود را مسئول انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر و نظارت بر اعمال و رفتار دولتمردان و والیان میدانستند. این معنای این نیست که تک تک افراد این جامعه، همه از چنین خصوصیاتی برخوردار بودند، زیرا تحقق این وضعیت در هیچ جامعه بشری امکانپذیر نیست. کما اینکه در جامعه عهد رسولخدا جنیز منافقانی وجود اشتند که تظاهر به مسلمان بودن میکردند اما در واقع دشمن اسلام و مسلمین بودند. همچنین در آن جامعه افرادی حضور داشتند که ایمانی ضعیف و متزلزل داشته و نه تنها خود را از غزوات و جنگها پنهان میکردند بلکه دیگران را نیز از حضور در میادین کارزار باز میداشتند. اما مجموع این افراد آن قدر نبود که بتواند بر مسیر حرکت جامعه عهد رسول جکه به یقین جامعه مؤمنان راستین و مجاهدان فی سبیل الله بود تأثیرگذار باشد و آن را از مسیر خویش منصرف سازد. [۱۲۴۹]
۲- جامعه آن دوران، به معنای حقیقی کلمه، یک امت بود که مشترکاتی چون زبان، زمین و منافع افراد آنرا به هم پیوند نمیداد که این مسایل، روابط انسانها را در عصر جاهلیت به هم مرتبط میساخت، بلکه دین و عقیده مشترک، افراد این جامعه را به هم نزدیک کرده و میان آنان، پیوندی قوی برقرار ساخته بود. این امت، بدون در نظر گرفتن زبان، نژاد، رنگ پوست، جامعهای را پدید آورده بودند که در تاریخ نظیر آن وجود ندارد. در واقع، امت اسلامی، جامعهای است که تنها عقیده و ایمان، کیان آن را تضمین میکند و هر مسلمانی را با هر نژاد و زبان و رنگ پوستی که داشته باشد در خود حل مینماید. این امت، رابطهای برابر و برادرانه میان فاتحان و مردمان سرزمینهای به تصرف در آمده ایجاد میکند که دین، اساس و پایه آن را تشکیل میدهد. بیقین دوران صدر اسلام، درخشانترین عصری است که معنای امت، به بهترین شکل آن و براساس مفاهیم والای اسلام تحقق یافت [۱۲۵۰].
۳- آن جامعه، جامعهای پایبند به اخلاق بود که آن را از دستورات و رهنمودهای شریعت دریافت مینمود. این اصل، تنها منحصر به روابط زن و مرد نمیشود، هر چند که سلامت این روابط، مهمترین خصوصیت چنین جامعهای میباشد. جامعه آن دوران از هر نوع آرایش زنان، اختلاط مرد و زن، رفتار و گفتاری که شرم و حیا را خدشهدار کند و نیز هر نوع فحشائی بدور بود. تنها گاه و بیگاه استثنائاتی در این میان بروز میکردند که طبیعتاً هیچ جامعهای به طور کامل از این نوع مسایل پاک نمیباشد. اما همانطور که بیان شد، اخلاق در این جامعه، تنها به روابط زن و مرد منحصر نمیگردید بلکه تمام عرصههای سیاست، اقتصاد، جامعه، فکر و بیان را در بر میگرفت. حکومت و روابط میان افراد در این جامعه، براساس صدق و راستی، امانتداری، وفاداری، اخلاص، تعاون و همکاری و عشق و محبت راستین استوار بود. و از هر نوع عیبجویی، تمسخر و تحقیر، غیبت، نمامت و سخن چینی و دروغ و افترا مبرا بود. [۱۲۵۱]
۴- جامعه آن دوران، جامعهای کوشا بود که به مسایل و اهداف والا اهتمام داشت و از هر نوع مسائل بیارزش اجتناب میکرد. این جدیّت هرگز به خشونت و عدم انعطافپذیری منجر نشد بلکه چونان روحی حیاتبخش، همّت مردمان را به فعالیت و کار و تلاش وا میداشت. در عین حال این جامعه، اهتمام خویش را تنها صرف واقعیات محسوس نمیکرد و از هر نوع رخوت و بطالت که در جوامع ضعیف، خانهها و خیابانهای آنها را متعفن کردهاست و هم و غم افراد آنها، گذراندن اوقات خود است، بدور بود. [۱۲۵۲]
۵- در این جامعه، افراد آن همانند سربازان، در هر زمینهای آماده فعالیت بودند. این جامعه، جهاد را تنها در میادین کارزار نمیدید، هر چند که جنگ در راه خدا، قسمت اعظم وقت و توان افراد آن را به خود مبذول داشته بود، بلکه در همۀ عرصهها، تلاش و فعالیت را چونان جهاد میدید و همه توان خود را صرف موفقیت در آن زمینهها میکرد. افراد این جامعه به گونهای آماده بودند که هر لحظه و بدون اینکه بسیج نظامی و یا شهری اعلام شود، خودجوش و با انگیزهای بر گرفته از عقیدۀ راستین، مهیای تلاش و کوشش میشدند. [۱۲۵۳]
۶- آن جامعه، جامعهای محسوب میشد که روح عبودیت در تار و پود آن نمایان بود. از این رو، تنها در ادای فرایض و یا نوافل تجلی نمییافت بلکه این احساس، در انجام تمامی اعمال و اقدامات افراد جریان داشت. کار در این جامعه، خود عبادتی است که با روحیهای نشأت گرفته از عبودیت خداوند انجام میگرفت؛ حاکمان و والیان این جامعه، معلمان و فقهایی که قرآن و احکام شریعت را به مردم آموزش میدادند، بازرگانانی که در خرید و فروشش خدا را در نظر داشتند، همسرانی که به فکر یکدیگر و زندگی مشترکشان هستند، همه و همه در پرتو همین روحیه عبودیت پروردگار به وظایف خویش عمل میکردند و هر یک از کارهای خود را عبادت میشمردند. این روحیه، در واقع، در راستای عمل به این حدیث رسولخدا جمیباشد که فرمود:
«کلّکُم راعٍ و کلُّکُم مَسئولٌ عن رَعیّته» [۱۲۵۴]
«همه شما در قبال [اوضاع و احوال] دیگر مسلمانان مسئول و پاسخگو هستید».
این موارد مهمترین و بارزترین ویژگیهای دوران خلفای راشدین بود که هرچه از دوران حضرت رسول جدورتر میشویم، این خصوصیات را در جامعه، کمرنگتر میبینیم. همین ویژگیهای کم نظیر بود که جامعهای چونان جامعه صحابه را به وجود آورد که در کمتر از پنجاه سال توانست سر تا سر سرزمینهای ما بین اقیانوس اطلس و هند را تصرف نموده و پرچم اسلام را در جای جای این مناطق به اهتزاز در آورد. بدون شک این ویژگیها مهمترین عامل این فتوحات عظیم و نشر اسلام در میان مردمان آن سرزمینها بود که بدون هیچگونه اجبار و ارعابی، به دین مبین اسلام گرویدند. بیقین مردمان دیگر سرزمینها چون این خصوصیات برجسته و والا را در میان مسلمانان میدیدند، ناخودآگاه آرزو میکردند که جزو این امت نیک سیرت میشدند. [۱۲۵۵]
مطالعه تاریخ صحابه، باید این تأثیر را بر خوانندگان بگذارد که اسلام دینی است قابل اجرا و میتوان تمامی دستورات و ایدهآلهای آنرا در جهان بشریت پیاده نمود. باید دانست که اسلام، تنها یک نظریه صرف و یا یک آرزوی دور و دراز نیست که نتوان به اهداف آن دست یافت، بلکه تمامی دستورات و رهنمودهای آن بشرط تلاش و ممارست قاطعانه مردم قابل عملیاتی شدن در جای جای زندگی بشریت میباشد. از طرف دیگر، باید به این باور رسید که این دستورات و رهنمودها همانطور که یک بار در دنیا اجرا شدند بار دیگر نیز میتوان آنها را اقامه نمود، زیرا انسان، همان انسان است و از همان تواناییها و نقصانها برخوردار میباشد و اگر توانسته است یک بار به قله سعادت و رستگاری صعود کند بار دیگر نیز میتواند چنین کاری را انجام دهد و این تنها راه فتح و ظفر بر تمام جهانیان است کما اینکه خود قرآن نیز چنین میفرماید:
﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡٔٗاۚ وَمَن كَفَرَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ ٥٥ ﴾[النور: ۵۵].
«خداوند به کسانی از شما که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، وعده میدهد که آنان را قطعاً جایگزین (پیشینیان، و وارث فرماندهی و حکومت ایشان) در زمین خواهد کرد (تا آن را پس از ظلم ظالمان، در پرتو عدل و داد خود آبادان گردانند) همان گونه که پیشینیان (دادگر و مؤمن ملّتهای گذشته) را جایگزین (طاغیان و یاغیان ستمگر) قبل از خود (در ادوار و اعصار دور و دراز تاریخ) کرده است (و حکومت و قدرت را بدانان بخشیده است). همچنین آئین (اسلام نام) ایشان را که برای آنان میپسندد، حتماً (در زمین) پابرجا و برقرار خواهد ساخت، و نیز خوف و هراس آنان را به امنیّت و آرامش مبدّل میسازد، (آن چنان که بدون دغدغه و دلهره از دیگران، تنها) مرا میپرستند و چیزی را انبازم نمیگردانند. بعد از این (وعده راستین) کسانی که کافر شوند، آنان کاملاً بیرون شوندگان (از دائره ایمان و اسلام) بشمارند (و متمرّدان و مرتدّان حقیقی میباشند)».
از مهمترین راههایی که میتوان از طریق آنها به همان خلافت رهیافته بازگشت، شناخت عوامل و زمینههائی است که موجبات زوال آن خلافت را فراهم آورد. در واقع با شناخت این عوامل، میتوان از یک طرف راههای اجتناب از آنها را پیدا کرد و از دیگر سو، به دنبال دست یافتن به زمینههای بازگشت عزت و کرامت امت اسلام بود. ما در اینجا به تفصیل در رابطه با عوامل و زمینههای بروز فتنه قتل عثمانسسخن میگوییم. این عوامل عبارتند از:
[۱۲۴۷] طبقات ابن سعد (۱/۳۹-۴۷) و البدایة و النهایة (۷/۱۴۴-۱۴۹). [۱۲۴۸] مجموع الفتاوی (۱۳/۲۰). [۱۲۴۹] کیف نکتب التاریخ الإسلامی، ۱۰۰. [۱۲۵۰] کیف نکتب التاریخ الإسلامی، ۱۰۱. [۱۲۵۱] کیف نکتب التاریخ الإسلامی، ۱۰۲. [۱۲۵۲] کیف نکتب التاریخ الإسلامی، ۱۰۲. [۱۲۵۳] کیف نکتب التاریخ الإسلامی، ۱۰۲. [۱۲۵۴] کیف نکتب التاریخ الإسلامی، ۱۰۲. [۱۲۵۵] کیف نکتب التاریخ الإسلامی، ۱۰۰.
روایت است که رسولخدا جصحابه را بشارت میداد که در آیندهای نزدیک از این فقر و رنج شدید رهایی خواهند یافت و خزائن و ثروتهای دنیا به سمت ایشان سرازیر میشود اما همانطور که آنان را به صبر و تحمل در برابر فقر و بیچیزی فرا میخواند یاران را از این بیم میدادند که مبادا این ثروتها و املاک، آنان را از اعمال نیک و جهاد فی سبیل الله باز دارد. همچنین آنان را سفارش مینمود تا مبادا بر سر متاع دنیا و جاه و مقام زودگذر آن با یکدیگر به جنگ پردازند [۱۲۵۶]. عمر بن خطابسنیز با درک عمیق این هشدار، در دوران خلافت خویش، مسلمانان را از رفتن به سرزمینهای غیر عرب باز میداشت تا از مسلمانان در برابر زرق و برق ثروتها و تمدنهای آنان، حمایت نماید هر چند به دلیل بروز پارهای از مسایل و لزوم حفظ مصالح عامه به تدریج، این ممنوعیت از میان رفت و مسلمانان در سرتاسر سرزمینهای غیر عرب که به تصرف در آوردند، پراکنده شدند اما با این حال، او همچنان بزرگان صحابه و مهاجرین و انصار را از رفتن به آن سرزمینها و خروج از حجاز باز میداشت [۱۲۵۷]. با به خلافت رسیدن عثمانسو توسعه روز افزون فتوحات در شرق و غرب و سرازیر شدن غنایم و خراج این سرزمینها به بیتالمال و سهیم شدن مردم از این ثروتهای بیشمار آن شرایط عهد عمری به سرعت تغییر کرد [۱۲۵۸]. واضح است که این ثروت عظیم، رفاه و آسایش و به تبع آن پرداختن به امور دنیوی، رقابتی عجیب بر سر آن، میان مسلمانان، بویژه اعراب بادیهنشین که از ایمانی راسخ برخوردار نبودند شروع شد. حال اگر به این دسته، مردمان سرزمینهای به تصرف در آمده را که خود، پیشتر در میان زرق و برق تمدنهای بشری میزیستهاند اضافه نماییم خواهیم دید که این رقابت بر سر ثروتها و لذات دنیوی تا چه حد بوده است و به همین دلیل نیز جای تعجبی ندارد که عثمان بامشاهده این اوضاع و احوال، مردم را از عواقب و پیامدهای سوء این شرایط بترساند و در نامه خود به امت، چنین بگوید: بدانید که سه چیز اگر در کنار هم قرار گیرند امت اسلام را به سوی بدعت و ضلالت سوق خواهند داد و آنها عبارتند از: ثروت و رفاه و آسایش، ازدواج با زنان ملتهای دیگر که به اسارت شما در آمدهاند و تبعیت از درک و فهم اعراب بادیهنشین و غیر عربها از قرآن. [۱۲۵۹]
حسن بصری در رابطه با تأثیر ثروت و رفاه و آسایش بر ایمان و تقوای جامعه آن روزگار چنین گفته است: من دوران عثمان را درک نمودم [۱۲۶۰]اما با وجود تمام سخنان ناروایی که در مورد او بر سرزبانهاست باید گفت: رفاه مردم در آن دوران به حدی بود که در بیشتر اوقات سال، مردم را فرا میخواندند تا سهم ایشان از اموال و ثروتهای بیتالمال را میانشان تقسیم کنند. یک روز، حقوق و ارزاق را میان مردم تقسیم میکردند و روز دیگر چیزهایی مثل روغن و عسل را به مردم میدادند. در آن ایام، مردم در رفاه و آسایش بودند، صلح و صفا میانشان برقرار بود و هیچ دشمنی آنان را تهدید نمیکرد. اما آنان، بعد از این همه نعمت و خیر و برکت، علیه یکدیگر شمشیر کشیدند که تا امروز ادامه داشته است و به خداوند سوگند این جنگ و نزاع میان اهل اسلام، تا روز قیامت استمرار خواهد داشت. [۱۲۶۱]
با ازدواج مسلمانان با زنان ملتهای دیگر، فرزندانی متولد شد که بیشتر آنان، به خاطر نوع تربیت و محیط زندگیشان، به فساد و فحشاء کشیده شدند. نقل میکنند اولین رفتار زشتی که در مدینه رواج یافت کبوتر بازی بود و عثمان برای جلوگیری از اشاعهی این رفتار غلط، مردی از بنی لیث را مأمور این کار نمود [۱۲۶۲]. همچنین دستهای از مردم شروع به نوشیدن نبیذ کرده بودند و عثمان مردی را به جانب آنان فرستاد تا با عصا و چوب، آنان را از این کار باز داد اما چون از این کار زشت دست بر نمیداشتند، عثمان صحابه را فرا خواند و در جلسهای که با آنان داشت تصمیم گرفتند هر کس را که نبیذ میخورد تازیانه زنند عثمان نیز همین کار را نیز انجام داده و چند نفر از ایشان را تازیانه زد. از دیگر اقدامات عثمان این بود که هر فرد شروری را که دستگیر میکرد و یا کسی را که اسلحه به روی مردم میکشید از شهر تبعید مینمود و این اقدام قاطعانه او، باعث اعتراض پدران و خانوادههای آن افراد میشد [۱۲۶۳]به همین دلیل، عثمان، در خطبهای خطاب به مردم چنین گفت: ای مردم! به من خبر میدهند که دستهای از مردم، در شهر به کارهای زشت و نابهنجاری دست میزنند، بدانید من این اقدامات آنان را نمیپسندم و مجوز چنین کارهای را به ایشان ندادهام، من نفس خویش را به افسار تقوا و ترس از خداوندﻷرام کردهام و با همان افسار، نفس را در میان نعمتهای دنیا میرانم، حال یک سر دیگر طناب این ریسمان در اختیار شماست، هر کس آنرا بگیرد، او را به راه هدایت و سعادت خواهد برد و هر کس آن را رها کند و از آن جا بماند؛ باید از خیر او گذشت و او را فراموش نمود، بدانید و آگاه باشید که در روز قیامت، با هر نفس، یک سائق و یک شاهد وجود دارد. سائق، او را نزد دادگاه عدل الهی میکشاند و شاهد نیز در مورد اعمال و رفتار و گفتار او شهادت میدهد. پس هر کس که خداوند را برگزید، او را به سعادت بشارت دهید و هر آن کس دنیا را انتخاب نمود بداند که در این انتخابش زیان دیده است [۱۲۶۴]. اینگونه بود که چون این مرد خدا ترس و این خلیفه رهیافته، بنا به مصالح اسلام و مسلمین، تعزیراتی را علیه فرزندان اغنیا و ثروتمندان که به خاطر ثروت پدرانشان دچار فساد و انحراف شده بودند، اعمال مینمود، آنان در قبال این خدمت بزرگ عثمان به جامعه مسلمین، بر او اعتراض مینمودند و چون دیگر سفلگان، کینه او را به دل گرفتند.
با گسترش قلمرو حکومت اسلامی به اقصی نقاط جهان آن روزگار، در میان خیل عظیم دوستداران فراگیری قرآن، دستهای نیز وجود داشتند که تنها برای به دست آوردن پاداشهایی قرآن را فرا میگرفتند که حکومت به آنان اعطا میکرد [۱۲۶۵]. این نوع نگرش به قرآن، به تدریج از دیگر بلاد به خود مدینه نیز سرایت نمود. به همین خاطر، عثمان در خطبهای خطاب به مردم، آنان را از شیفته مال دنیا شدن بر حذر میدارد. ایشان خطاب به مردم میگفتند: مال از اینرو به شما داده شده تا از طریق آن، آخرت خود را به دست آورید. خداوندﻷدنیا را به شما عطا نکرده است تا شیفته آن شوید. بدانید دنیا فناپذیر است و نابود خواهد شد و این آخرت است که جاودان میماند. پس این امر فناپذیر، شما را در برابر پروردگارتان، عاصی و ناسپاس نسازد و شما را از آخرت ماندگار غافل نگرداند.
از حوادث و مصائب سخت روزگار بترسید و اتحاد خویش را حفظ نمایید و از فرقه فرقه شدن بپرهیزید که خداوند چنین میفرماید:
﴿ وَٱعۡتَصِمُواْ بِحَبۡلِ ٱللَّهِ جَمِيعٗا وَلَا تَفَرَّقُواْۚ وَٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ كُنتُمۡ أَعۡدَآءٗ فَأَلَّفَ بَيۡنَ قُلُوبِكُمۡ فَأَصۡبَحۡتُم بِنِعۡمَتِهِۦٓ إِخۡوَٰنٗا وَكُنتُمۡ عَلَىٰ شَفَا حُفۡرَةٖ مِّنَ ٱلنَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنۡهَاۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمۡ ءَايَٰتِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَهۡتَدُونَ ١٠٣ ﴾[آل عمران: ۱۰۳].
«و همگی به رشته (ناگسستنی قرآن) خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت خدا را بر خود به یاد آورید که بدان گاه که (برای همدیگر) دشمنانی بودید و خدا میان دلهایتان (انس و الفت برقرار و آنها را به هم) پیوند داد، پس (در پرتو نعمت او برای هم) برادرانی شدید، و (همچنین شما با بتپرستی و شرکی که داشتید) بر لبه گودالی از آتش (دوزخ) بودید (و هر آن با فرا رسیدن مرگتان بیم فرو افتادنتان در آن میرفت) ولی شما را از آن رهانید (و به ساحل ایمان رسانید)، خداوند این چنین برایتان آیات خود را آشکار میسازد، شاید که هدایت شوید».
به این ترتیب و در چنین شرایطی بود که چون ثروت مردمان افزایش یافت و نعمتهای دنیا در اختیار آنان قرار گرفت و توانستند سرزمینهای بسیاری را فتح نمایند، به خاطر رفاه و آسایشی که نصیبشان شده بود غرقِ مال و ثروت دنیوی شدند و در مقابل اندرزها و خیرخواهیهای خلیفه دلسوزشان، بر او خشم گرفته و کینه او را به دل گرفتند. [۱۲۶۶]
از همین جاست که میتوان تأثیر رفاه و آسایش را در به وجود آمدن فتنه دید، کما اینکه علت نگارش نامه عثمان به عبدالرحمن بن ربیعه را که در منطقه باب الابواب (در بند) قرار داشت در همین راستا بود. عثمان در آن نامه به عبدالرحمن چنین نوشت: همانا رفاه و آسایش، مردمان را ناسپاس و نافرمان کرده است پس بر آنان سخت نگیر که ممکن است دچار فتنه و آشوب شوند [۱۲۶۷]. عثمان در آخرین خطبه خویش، مردمان را از دنیا و ثروتهای آن که در اختیارشان قرار گرفته بود بیم میدهد و چنین به آنان میگوید: بترسید از اینکه این دنیای فناپذیر، شما را در برابر پروردگارتان عاصی و ناسپاس گرداند و شما را از آخرت جاودان غافل نماید. از مصائب و حوادث سخت روزگار بترسید و اتحاد خویش را حفظ کنید و از فرقه فرقه شدن بپرهیزید.
[۱۲۵۶] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ۵۵۹. [۱۲۵۷] همان، ۵۶۵. [۱۲۵۸] همان، ۵۶۵. [۱۲۵۹] تاریخ طبری (۵/۲۴۵). [۱۲۶۰] حسن بصری متولد سال ۲۲ هجری است. مصحح [۱۲۶۱] البدایة و النهایة (۷/۲۲۴). [۱۲۶۲] تاریخ طبری (۵/۴۱۵). [۱۲۶۳] همان (۵/۴۱۶). [۱۲۶۴] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۶۱). [۱۲۶۵] الوثائق السیاسة فی العهد النبوی و الخلافة الراشدة، ۳۹۲. [۱۲۶۶] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۶۲). [۱۲۶۷] همان.
از نیمه دوم خلافت عثمان، به تدریج، تغییراتی عمیق در جامعه عهد او روی داد که کمتر کسی خطر آن تحولات را احساس میکرد تا آنکه این تغییرات به نقطه اوج خود رسید و در میان فوران گدازههای این تحولات شوم، خلیفهی مسلمانان به شهادت رسید. [۱۲۶۸]
با توسعه قلمرو اسلامی و به تصرف در آمدن سرزمینهای دیگر، بافت و ترکیب جمعیتی جامعه مسلمانان و به تبع آن ساختار اجتماعی و فرهنگی آنان دچار تغییرات و تحولات زیادی شد. در واقع با فتح دیگر سرزمینها، مردمان بسیاری را با رنگها، نژادها، زبانها، فرهنگها و نظامها، افکار و باورهای گوناگون به زیر سلطه خود درآورد و این خود سبب پیدایش بافتی ناهمگون و نامتناسب در جامعه مسلمانان شد. این وضعیت در مراکز و شهرهای مهم حکومت، چون کوفه، بصره، شام، مصر، مدینه و مکه بیشتر نمود پیدا کرد و به این دلیل بود که سپاهیان اسلام از این شهرها و مناطق عازم میادین جنگ میشدند و هنگام بازگشت از فتوحات نیز به همین سرزمینها مراجعت میکردند. بسیار پیش میآمد که این سپاه، غیر عربها را که به دلیل مرگ سربازان خود، آنان را جایگزین آن سربازان کرده بودند با خود به این شهرها میآوردند و به این ترتیب، اقوامی چون فارس، ترک، کرد، روم، قبط و بربر توانستند حضوری چشمگیر در این مناطق پیدا کنند. از طرف دیگر عربهای مسیحی بسیاری در کنار یهودیان در این مناطق سکنی گزیده بودند [۱۲۶۹]و این علاوه بر حضور گستردهی اعراب بادیهنشین و عربهای ساکن جنوب، شرق و شمال شبه جزیره بود که طبیعتاً اکثریت قریب به اتفاق آنان صحابه نبوده و در مدرسه رسولخدا جو یا نزد نسل اول صحابه تربیت و تزکیه نشده بودند که مهمترین علت آن را میتوان اشتغال شبانهروز آنان به فتوحات و همچنین کم بودن تعداد صحابه در مقایسه با حجم عظیم آنان دانست. بدین صورت بود که بافت جمعیتی جامعه مسلمانان دچار تغییر شده و گروههای مختلفی چون صحابه، اعراب بادیهنشین، مردمان سرزمینهای به تصرف در آمده، آنانکه پیشتر و در زمان ابوبکر مرتد شده بودند و یهود و نصاری را در خود جای داد. این تغییر بافت و ترکیب جمعیت، فرهنگ و وضعیت معیشت ایشان را نیز دچار نوسانات بسیاری نمود به نحویکه انواع انحرافات فکری، عقیدتی و اخلاقی در میان آنان رواج پیدا کرده و فضای جامعه بیشتر از گذشته، آمادهی قبول شایعات و اکاذیب شد. [۱۲۷۰]
[۱۲۶۸] همان. [۱۲۶۹] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ۳۷۹. [۱۲۷۰] همان، ۳۸۰.
الف: این جامعه از قشرهای مختلفی تشکیل میشد که از جمله این اقشار، طبقه صحابه و تابعین بود. اما این طبقه از اجتماع، به دلایل گوناگونی چون مرگ، شهادت در میادین جنگ، هر روز کمتر از روز قبل میشد. از طرف دیگر بیشتر آنان در سرزمینهای متعددی پراکنده شده و در یک جا جمع نشده بودند و هر از چند گاهی به خود جزیرة العرب و مکه و مدینه باز میگشتند. [۱۲۷۱]
ب: بیشتر ساکنان سرزمینهای به تصرف در آمده را خود مردمان آن دیار تشکیل میدادند و این به خاطر آن بود که با وجود تصرف آن سرزمینها به دست مسلمانان، مردمان آن بلاد، در شهر و دیار خود باقی مانده بودند. در کنار این اکثریت، اقلیت فاتحان نیز حضور داشتند و با وجودی که غلبه فکری، عقیدتی، اخلاقی و زبانی با ایشان بود و سکان قدرت آنان را در اختیار داشتند اما این فاتحان، همچنان اقلیت این سرزمینها محسوب میشدند و قدرت و نفوذ پنهان را اکثریت ساکن در این بلاد در اختیار داشتند. همچنین از طرف دیگر مردم این سرزمینها به دلایل گوناگونی چون اسارت و یا تجارت و مسافرت به مناطق نزدیک جزیرة العرب و گاه خود حجاز میآمدند و در آنجا ساکن میشدند. در آن زمان هم هیچ قانونی، آنان را از عزیمت به سرزمینهای دیگر منع نمیکرد و گاه از حمایت خود مسلمانان نیز جهت سکونت در داخل قلمرو اسلامی برخوردار میشدند [۱۲۷۲]. این غیر عربهایی که در داخل بلاد اسلامی ساکن شده بودند بسیار سریع به طرف فتنهها سوق داده میشدند و این به خاطر آن بود که ایشان، از مسلمانان، شکست خورده و سرزمینهایشان به تصرف آنان در آمده بود. مهمترین دلایل گرایش شدید غیر عربها به فتنه و آشوب را میتوان عوامل زیر دانست:
- جهل و عدم شناخت درست آنان به اسلام. آنان تا چند وقت پیش از اینکه مسلمانان سرزمینشان را فتح نمایند در کفر به سر میبردند و خود را صاحت حکومت و عزت و جلال میدانستند که مسلمانان آنها را از ایشان گرفته بودند.
- عدم شناخت و معرفت درست و ژرف نسبت به قرآن و شریعت.
- تعصبات قومی و نژادی.
- بیسشتر ایشان از ترس شمشیر و برای حفظ جان و یا برای فرار از پرداخت جزیه و خراج اسلام آورده بودند اما کینه مسلمانان را به دل گرفته و در پی آسیب رساندن به آنان بودند.
- سوء استفاده منافقان و دنیا طلبان از مسایل فوق، این وضعیت به گونهای بود که آنان جهت تأمین منافع نامشروع خود، بیوقفه غیر عربها را به دلایل مختلف، علیه خلافت، تحریک میکردند. [۱۲۷۳]
ج: اعراب بادیهنشین نیز چون دیگر مردمان شامل دو دسته انسان میباشند: مسلمانان خدا ترس و کافران و منافقان از خدا بیخبر، با این تفاوت که خداوند متعال در مورد آنان چنین فرموده است:
﴿ ٱلۡأَعۡرَابُ أَشَدُّ كُفۡرٗا وَنِفَاقٗا وَأَجۡدَرُ أَلَّا يَعۡلَمُواْ حُدُودَ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ ٩٧ ﴾[التوبة: ۹۷].
«بادیهنشینان عرب، کفر و نفاقشان شدیدتر است از (کفر و نفاق شهرنشینان عرب؛ زیرا سنگدلتر و جفاپیشهترند و با اهل خیر و صلاح نشست و برخاست کمتری دارند) و آنان بیشتر سزاوارند که از مقرّرات و قوانین چیزی بیخبر باشند که خداوند بر پیغمبرش نازل کرده است. خداوند آگاه (از احوال بندگان، اعم از مؤمنان و کافران و منافقان، و) حکیم (در کار خود، از جمله تعیین سزا و جزای مردمان) است».
در واقع، این قبیل افراد، به دلیل سکونت در بیابانهای خشک و طبیعت بیرحم، انسانهایی هستند قسی القلب، خشن و بد دهن و به همین دلیل، لایق و بلکه قادر به آن نیستند که از شریعت و دستورات خداوندﻷدرک درستی داشته باشند [۱۲۷۴]. از همین رو، این افراد، به سرعت در فتنهها گرفتار میآیند. مهمترین عواملی که زمینه این وضعیت را برای اعراب فراهم میآورد عبارتند از:
• درک و فهم ناقص و نادرست از دین.
• هرگاه یکی از ایشان، چیزی اندکی از قرآن را فرا میگرفت، به خود غرّه میشد و گمان میبرد که با آن علم ناچیز، عالمی بزرگ شده است.
• با علما به خشونت رفتار میکردند و حاضر نبودند نزد آنان شاگردی نمایند و از ایشان پیروی کنند.
• تعصبات قبیلهای، همچنان سر تا پای وجودشان را فراگرفته بود.
• اینان افراد ساده لوح و نادانی بودند که انسانهای جاهطلب و فرصتطلب، براحتی ایشان را فریب داده و در جهت منافع خود از ایشان سوء استفاده میکردند.
• اعراب، افرادی تندخو و خشن بوده و از تمدن و برقراری روابط حسنه با دیگران پرهیز میکردند. علاوه بر این، آنان نسبت به بیگانگان و آنان که شناختی از ایشان نداشتند کاملاً بدبین بودند.
• تعصّب شدید و جاهلانه آنان نسبت به دین، تا آنجا سرکشید که بیشتر خوارج از میان ایشان بودند [۱۲۷۵]
از طرف دیگر، در میان اعراب، مردانی ظهور کردند که به «قراء» موسوم بودند. البته باید متذکر شد که مفهوم این قراء با منطوق و لفظ آن تفاوت دارد. در لفظ و منطوق، قراء، اصطلاحی است که به جماعتی از مسلمانان اطلاق میشود که در امر قرائت قرآن متخصص میباشند، اما مفهوم این کلمه بر مصادیق متعددی دلالت میکند. به عنوان مثال، در میان اعراب، جماعتی بودند که فهم و درک خاصی از قرآن داشتند. اینان بعدها از جمله خوارج شدند. دستهای از اعراب نیز بدون درک صحیح قرآن، راه زهدی شدید را در پیش گرفتند به نحویکه هرگز نتوانستند خود را با محیط اطراف وفق دهند [۱۲۷۶]. در واقع این قراء نادان، بنا به دلایل زیر، به سرعت جذب فتنهها و آشوبها میشدند و قرآن را در خدمت آن بلواها به کار میبستند:
• به دلیل شناخت ناچیز و ناقص از دین، این افراد، نسبت به آن دچار غیرتی جاهلانه و بدور از بصیرت میشدند. در واقع، این افراد، احساسات و عواطف خود را غیرت نسبت به دین مینامیدند و بدون فکر کردن به عواقب و نتایج کارهایشان و بدون درک قواعدی شرعی چون دفع فساد و حفظ منافع اسلام و مسلمین، مرتکب اقدامات ناروا و نابجایی میشدند.
• ایشان خود را برتر از علما و پیشوایان دین میپنداشتند و بر این گمان باطل بودند که دیگر نیازی به علم و معرفت آنان ندارند و شعار سر میدادند که آن بزرگان، انسانهایی چون آنان هستند.
• آنان، رهبران خویش را از میان افراد نادان و کم خرد انتخاب میکردند.
• دنیاطلبان و منافقان، از تعصب و غیرت دینی این افراد سوء استفاده کرده و این به اصطلاح، قراء را با نیرنگ و فریب، در راستای اهداف منحوس خویش به کار میگرفتند.
• این قراء، نسبت به قواعد استدلال و استنتاج و احکام و مسایل فتنهها و بدعتها بیخبر و ناآگاه بودند. [۱۲۷۷]
د: حضور فعال مرتدین سابق در جامعه
این گروه از افراد که در دوران خود حضرت رسول جو خلافت ابوبکرساز اسلام بر گشته و علیه کیان آن سلاح برداشته بودند هرگز نتوانستند حلاوت این دین را بچشند و با وجودیکه به ظاهر مسلمان بودند اما همچنان به آن تفکرات و رفتارهای قبیلهای و جاهلانه پیش از اسلام پایبند ماندند. در واقع این دسته از قبایل یا هرگز دین را به معنای درست آن نشناختند و همیشه در برابر آن موضع میگرفتند و یا شناخت آنان از دین چنان بود که گمان میبردند آن باورها و رفتارهای قبیلهای هیچ تضادی با شریعت اسلام ندارد. اگر چه در میان این افراد، بودند کسانی که جزو فضلا و صلحای امت شدند اما با این وجود، فرهنگ غالب بر این قبایل، تطابق با اسلام نداشت. [۱۲۷۸]
در عهد عثمان، دستههایی از مرتدین پیشین توانستند نقش بسزایی در جریان وقایع و اتفاق فتنه ایفا کنند و این به دلیل نوع سیاست بازی بود که عثمان برخلاف ابوبکر و عمر در قبال آنان در پیش گرفت. ابوبکر چنان عرصه را بر مرتدین سابق تنگ کرده بود که به هیچ یک از فرماندهان و کارگزاران خود اجازه نمیداد که از توان آن مرتدین در جهاد با دشمنان بهره برند. او خطاب به خالد بن ولید و عیاض بن غنم، صراحتاً اعلام نمود که آنان حق ندارند احدی از مرتدین را در سپاه خود راه دهند تا خود ابوبکر اجازه چنین کاری را ندهد و به این ترتیب، هیچ یک از مرتدین، در جنگهای عهد ابوبکر حضور نداشتند [۱۲۷۹]. شعبی نیز در تأیید همین قول چنین گفته است: ابوبکر تا زمان وفاتش، در جنگهایش از هیچ یک از مرتدین کمک نگرفت [۱۲۸۰]. از همین رو تا زمان مرگ ابوبکر دستهای از مرتدین که اسلامشان نیکو شده بود از روبهرو شدن با او شرم داشتند. به عنوان نمونه، طلیحه بن خولید، که ادعای نبوت نموده بود، چون برای ادای مناسک حج به مکه میآمد، هرگز فرصت نیافت که با ابوبکر رویارو شود [۱۲۸۱]. در عهد عمر نیز اگر چه از میزان این محدودیتها کاسته شد اما عمر همچنان با احتیاط شدیدی، با ایشان برخورد میکرد. نقل میکنند که در مسیر حرکت سپاهیان سعد بن ابی و قاص، قیس بن مکشوح مرادی و عمرو بن معدیکرب، مردم را با سخنان غرای خویش به جنگ تشویق میکردند، اما همانطور که بیان شد، عمر با احتیاط شدیدی، از محدودیتهایی که ابوبکر در قبال مرتدین ایجاد کرده بود، کاست. به عنوان مثال، او دستور داده بود که مرتدین میتوانند فرماندهی تنها یکصد تن را به عهده گیرند و به همین خاطر، سعد مجبور شد قیس بن مکشوح را تنها با هفتاد نفر به تعقیب ایرانیانی که در نبرد «لیلة الهریر» به سپاه اسلام شبیخون زده بودند بفرستد [۱۲۸۲]. عثمان پس از به خلافت رسیدن، سیاست ابوبکر و عمر در قبال مرتدین را تغییر داده و آن محدودیتها را حذف نمود. او معتقد بود که گذشت سالیان دراز از دوران جنگهای رده، مرتدین را از منجلاب آن رهایی بخشیده است. در واقع، عثمان تلاش مینمود تا با دادن فرصت به مرتدین، آنان را از رأفت و رحمت اسلام، برخوردار نماید تا بلکه درونشان اصلاح و از هر نوع کینه و نفرت نسبت به اسلام پاک شود اما متأسفانه این کار نه تنها در مورد آنان مفید واقع نشد بلکه عداوت و خصومت آنان بیشتر ساخته و آن سفلگان را نسبت به اسلام و مسلمین جریتر نمود. بیقین مصداق آنان این بیت شاعر است که گفت:
وکنت و عمروا کالـمُسمن کلبه
فخـدشه أنیابه وأظـافره
[۱۲۸۳]
([با وجود خوبیهای بسیاری که در حق عمرو روا داشتم اما او ناسپاس بود و نسبت به من ظلم کرد] گویا مثل من و او چون فردی است که سگش را با غذا فربه نمود اما سگ، با دندان و پنجههای خود، صاحبش را مجروح میکرد).
مهمترین نتیجهی به کار گرفتن مرتدین در مناصب و مسئولیتهای شهر کوفه این بود که آنان ایمان مردم و میزان اطاعت و فرمانبرداری آنان نسبت به حکومت را تغییر دادند به نحویکه به خاطر عدم حمایت کوفیان از عبدالرحمان بن ربیعه در جنگ با ترکان، او در آن نبرد نابرابر، کشته شد حال آنکه این سردار بزرگ فتوحات، در عهد خلیفه به چنان پیروزیهای عظیمی دست یافته بود که ترکان در مورد او میگفتند: او را فرشتگان یاری میدهند [۱۲۸۴]. خود این آزادیهای فعالیت مرتدین، عامل مهمی شد برای گسترش آشوبها و فتنهها که سرانجام به شهادت عثمان ذی النورینسمنجر گردید. این تأثیر تا آنجا بود که در میان قاتلان عثمان، میتوان نام افرادی از قبایل مرتد چون سودان بن حمران سکونی، قتیره بن فلان سکونی و حکیم بن جبله عبدی را مشاهده کرد. [۱۲۸۵]
ه : یهودیان و مسیحیان
آنان پس از خروج از جزیرة العرب در مناطقی چون کوفه و بصره سکنی گزیدند. اینان و بالاخص، یهودیان، در طول سالهای فتوحات، اوضاع و احوال مسلمانان را زیر نظر داشتند و منتظر فرصتی بودند تا ضربه مهلکی را بر پیکره جامعه مسلمین وارد سازند [۱۲۸۶]در گفتارهای آینده، به تفصیل راجع به تحرکات یهودیان در زمینهچینی برای فتنه عظیمی سخن خواهیم گفت.
[۱۲۷۱] همان، ۳۸۰. [۱۲۷۲] همان، ۳۸۰. [۱۲۷۳] دراسات فی الأهواء و الفرق و البدع، ناصر العقل، ۱۶۱ [۱۲۷۴] دراسات فی الاهواء و الفرق و البدع، ۳۸۰. [۱۲۷۵] دراسات فی الاهواء و الفرق و البدع، ۱۶۱. [۱۲۷۶] همان، ۳۸۱. [۱۲۷۷] همان۱۶۳. [۱۲۷۸] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ۳۸۱. [۱۲۷۹] عبدالله بن سبأ و أثره فی أحداث الفتنة، ۱۵۵. [۱۲۸۰] البدایة و النهایة (۶/۳۴۷). [۱۲۸۱] التاریخ الإسلامی (۹/۵۹). [۱۲۸۲] تاریخ طبری (۴/۳۸۲). [۱۲۸۳] عبدالله بن سبأ و أثره فی أحداث الفتنة، ۱۵۷. [۱۲۸۴] تاریخ طبری (۵/۱۴۶). [۱۲۸۵] عبدالله بن سبأ و أثره فی أحداث الفتنة، ۱۵۷. [۱۲۸۶] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ۳۸۱.
عامل مهم دیگری که در تغییرات و تحولات اجتماعی عهد عثمان بسیار تأثیرگذار بود، ساختار فرهنگی جامعه آن روز است. با ورود خیل عظیم اقوام و ملل مختلف به درون جامعه مسلمان، جریان خروشانی از فرهنگها، افکار، عقاید و نظامها به درون این جامعه سرازیر شد.
وضعیت، آنگاه وخیمتر شد که اقلیت فاتح، با وجود پیوندها و روابط گستردهای که با ساکنان سرزمینهای جدید برقرار کردند و به سکونت در کنار آنان، ازدواج با ایشان، فراگیری زبان آن مردمان، پوشیدن لباسهای آن دیار و رعایت آداب و رسومشان مبادرت ورزیدند، باز نتوانستند در آن برهه از زمان، مردمان آن سرزمینها را کاملا تحت تاثیر فرهنگ اسلام قرار دهند و از چشمه جوشان اخلاق و تربیت والای این شریعت ناب، سیراب سازند [۱۲۸۷]. قبایل بادیهنشین عرب نیز به همین سرنوشت دچار شدند و اگر چه اسلام توانست برای مدت زمانی مشخص، این قبایل را تحت تأثیر تربیت و تزکیه خود قرار دهد اما با وجود تمام این تلاشها، به دلیل عدم توازن تعداد این مردمان و تعداد محدود بزرگان مهاجرین و انصار که پرچم نهضت تربیت و تزکیه را در دست داشتند امکان تحت پوشش قرار دادن همگان میسر نشد و به این ترتیب، موالیان نتوانستند از آن افکار و باورهای جاهلیت دست بکشند و بر همان بینشها و رفتارهای پیشین خود ماندند. امر مسلم آن است که همگام با حرکت جهاد و نبرد با دشمنان دین، نهضت تربیت و آموزش مفاهیم و معارف قرآن و سنت رسولخدا جنیز واجب است تا هیچگونه خلل و تزلزلی در میان صفوف و مسلمانان از یک طرف و از طرف دیگر شکافی میان فاتحان و مردمان آن سرزمینها پدید نیاید که در غیر این صورت صفوف مستحکم مسلمانان از هم میپاشد و آن وحدت سیاسی و فکری و عقیدتی از میان میرود و این وظیفه خطیر تعلیم و تربیت را باید مبلغان و معلمان آگاه و خردمند، دوشادوش مجاهدان و رزمندگان سپاه اسلام انجام دهند تا توازن میان پیشرویهای زمینی و نظامی و حرکت فکری و اخلاقی برقرار شود [۱۲۸۸]. اما همانطور که بیان شد با وجود تمام تلاشها و از خود گذشتگیها، به دلیل اینکه سرعت روند فتوحات در مشرق و مغرب جهان آن روز، بسیار سریع بود به نحویکه در عرض چند سال سر تا سر بلاد عراق و ایران و ماوراءالنهر و هند و شامات و شمال آفریقا به تصرف مسلمانان در آمد توان محدود مبلغان و صحابه قادر نبود در میدان تعلیم و تربیت پا به پای فتوحات جلو برود [۱۲۸۹]. مهمترین دلیل این عدم توازن این بود که بیشتر صحابه در میان کارزار کشته شده و تنها جماعتی اندک شمار از ایشان به جای مانده بودند که گرد ایشان را افرادی انگشت شمار را که علاقهمند به فراگیری و درک مفاهیم و معارف شریعت بودند فراگرفتند و به این ترتیب طبقه تابعین تشکیل شد. خود این تابعین نیز به دلیل خلوص نیت و شوق شدیدی که به جهاد در راه خدا داشتند در صف مقدم سپاهیان اسلام به نبرد با دشمنان میپرداختند و طبیعتاً بسیاری از ایشان نیز چونان صحابه به شهادت میرسیدند [۱۲۹۰]. علاوه بر این مسأله، نبود زمان کافی جهت نهادینه کردن مفاهیم و معارف شریعت اسلام در میان مردم، در کنار عوامل دیگر، موجب شد تا بحرانی فکری و عقیدتی در جامعه ظهور پیدا نماید که این، خود باعث گردید تا پایهها و ارکان نظام و دولت متزلزل شوند که نتایج آن را در آشوبها و فتنههای اواخر خلافت عثمان میتوان مشاهده نمود. [۱۲۹۱]
[۱۲۸۷] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ۳۸۱. [۱۲۸۸] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۵۸). [۱۲۸۹] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۵۸). [۱۲۹۰] الیمن فی صدر الإسلام، ۳۳۴. [۱۲۹۱] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۵۹).
پس از گسترش فتوحات و انضمام سرزمینهای جدیدی به قلمرو دولت اسلامی، نسل نوی در جامعه به وجود آمد که از نظر اعتقادات و اخلاق با نسل صحابه کاملاً متفاوت بودند. این نسل که آرام آرام قدرت سیاسی و اجتماعی را تصاحب مینمود در دنیایی غیر از دنیای صحابه میزیست و از خصوصیات و ویژگیهای متمایزی برخوردار بود [۱۲۹۲]. اگر مهمترین خصوصیات صحابه را، قدرت ایمان، فهم درست از معارف شریعت و تسلیم بودن در برابر نظام و دولت برخاسته از دستورات قرآن و سنت دانست این ویژگیها در نسل جدید بسیار کمرنگتر از نسل نخستین به چشم میآمد. این نسل جدید که در خود آرزوهای دور و دراز بسیاری را جهت به دست آوردن ثروت و مکنت میپروراند، به دلیل دور ماندن از تعلیم و تربیت صحیح اسلامی، همچنان گرفتار تعصبات نژادی و قومی و تأثیر فرهنگها و باورهای جاهلیت بود. شاید به دلیل زیاد بودن این نسل و نیز سرگرم بودن فاتحان به نبردها و فتوحات، سبب شد تا فرهنگ اصیل اسلام به آنان نرسد [۱۲۹۳]. در واقع جامعه مسلمانان، هر چه از عهد رسول جدورتر میشدند، عوامل و زمینههای تفرقه و اختلاف در میان ایشان، بیشتر و بیشتر میشد [۱۲۹۴]و احتمال هر نوع فتنه و آشوب، افزایش پیدا میکرد.
این نسل جدید از تفکرات و نگرشهایی برخوردار بود که تضاد بسیار با بینش و نگرش صحابه داشت. اینان، با دیدی دیگر به دنیا و لذائذ و نعمتهای آن مینگریستند که با نگرش صحابه که بر گرفته از قرآن و سنت بود تفاوت داشت. از طرف دیگر این نسل جدید، به دلیل همان دور ماندن از تعلیم و تربیت صحیح و ریشهدار اسلامی، قادر به هضم دیدگاه و تفکرات صحابه نبود و حاضر نمیشد آنها را بپذیرد [۱۲۹۵]و به همین دلیل افراد و گروههای منحرف و دنیا طلب این نسل جدید، به سرعت جذب فتنهانگیزان و غوغا سالاران شدند.
[۱۲۹۲] الدولة الأمویة، یوسف العش، ۱۳۲. [۱۲۹۳] تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنة (۱/۳۵۶). [۱۲۹۴] ذوالنورین عثمان بن عفان، مال الله، ۹۹. [۱۲۹۵] الدولة الأمویة، یوسف العش، ۱۳۳.
با شناخت این بافت ناهمگون و نامتوازن اجتماعی و فرهنگی، جای تعجبی نیست که به دلیل نبود یک هویت واحد و انسجام محکم در میان آحاد این جامعه، فتنهانگیزان و منافقان و دشمنان اسلام، بستر مناسبی را برای اشاعه افکار و نگرشهای باطل خویش و نیز شایعات و جعلیات گوناگون بیابند [۱۲۹۶]. شیخ الإسلام ابن تیمیه نیز با تاکید بر این مسأله، چنین میگوید: در دوران ابوبکر و عمر، به این دلیل که مردم هنوز عهد رسولخدا جرا به یاد داشتند و از ایمان و تقوای بیشتری برخوردار بودند و هنوز دستور رسولخدا جکه فرموده بودند: «اقتدوا باللذَین من بعدی أبی بكر وعمر»«از دو فرد (خلفای راشدین)؛ ابوبکر، عمر، که بعد از من میآیند اطاعت کنید» در گوششان طنینانداز بود و در عین حال خلفای مسلمین نیز در اجرای دستورات، قاطعانهتر عمل میکردند اوضاع آرام بود و با ثبات و امت از هر نوع اختلاف و فتنهای مصون ماند. این دوران، عهد غلبه انسانهای مؤمن و با اخلاص بر دنیاطلبان و افراد سست ایمان بود اما این تفوق و برتری در اواخر خلافت عثمان و سر تا سر دوران علی بن ابی طالب، عکس شد و شهوت و هوا و هوس و شبهات، ایمان و یقینِ هم والیان و امرا و هم مردم را بیالود و آن اخلاص ایشان را تحت الشعاع خود قرار داد. هر چند در این ایام، مردم و دولتمردان، خود را پایبند ایمان و اطاعت از اولوالامر میدانستند اما شائبه هوی و هوس و شک و شبهات، به تدریج از میزان این اعتقاد و اطاعت کاسته و ایشان را به راهی پر لغزشگاه سوق داد که پس هر بوتهای دهان باز کرده بود [۱۲۹۷]. این واقعیت تلخ را میتوان در این سخن امیرالمومنین علی بن ابی طالبس، دید که چون مردی از او پرسید چرا مردم علیه ابوبکر و عمر نشوریدند اما در مورد شما هر یک به راهی رفتهاند، ایشان به او چنین پاسخی داد: ابوبکر و عمر بر افرادی چون من حکومت میکردند اما من بر امثال شما حکم میرانم [۱۲۹۸]. عثمان نیز با شناخت دقیق از اوضاع و احوال جامعه آن روز، خطاب به والیان و امرای خویش چنین نوشت: هوشیار باشید که مردم دچار تفرقه شده و به سوی پرتگاه هوی و هوس گام برداشتهاند. بدانید که علت این تغییرات را نیز در سه چیز باید جستجو نمود. ثروت و رفاه، شهوات و امیالی که شیفته آن ثروتها و لذائذ شدهاند و کینهها و دشمنیهایی که هر لحظه ممکن است طغیان کنند. بهوش باشید که این عوامل هر آن، احتمال دارد که مردم را به عصیان کشاند و آنان را نسبت به حکومت خویش بشوراند. [۱۲۹۹]
[۱۲۹۶] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ۳۸۲. [۱۲۹۷] مجموع الفتاوی ابن تیمیه (۲۸/۱۴۸-۱۴۹). [۱۲۹۸] مقدمه ابن خلدون، ۱۸۹. [۱۲۹۹] التمهید و البیان، ۶۴.
با روی کار آمدن عثمان، او سیاست سختگیرانه و شدید عمر را تغییر و سیاستی ملایمتر و مهربانانهتر را در قبال مردم در پیش گرفت، او هرگز چون عمر که به شدت و دقت بسیار، نفس خود و نیز دیگر مردمان را زیر ذرهبین قرار میداد و آنان را محاسبه مینمود، رفتار نمیکرد بلکه تلاش مینمود آنجا که حلالی حرام و حرامی حلال نشود و حق هیچ کس ضایع نگردد. تا با روش ملایمتر، نسبت به محاسبه و باز خواست مردم رفتار نمود و با عطوفت و رحمت با ایشان برخورد میکرد. این تفاوت تا بدان حد بود که خود عثمان راجع به روش عمر چنین گفته است: «خداوند عمر را بیامرزد، هیچ کس نمیتواند چونان او رفتار نماید» [۱۳۰۰]. هر چند در سالهای نخستین خلافت عثمان، مردم از این شرایط جدید ابراز رضایت مینمودند تا آنجا که عثمان را مثل رأفت و محبت میدانستند، اما به تدریج از این اخلاق نیکو و والای او سوء استفاده نمودند به نحویکه جریان حوادث و پیشامدهای عصر عثمان با روند رویدادهای عهد عمر کاملاً متفاوت بود و میزان برش دستورات و اوامر دستگاه خلافت، کاهش یافت. این تفاوت اقتدار را میتوان در ماجرای باز داشت مردمانی دید که از فروش ما یملک و مستغلات خود به دولت که قصد داشت مسجد الحرام و مسجد النبی را توسعه دهد امتناع میکردند، مشاهده نمود، آنجا که عثمان خطاب به این افراد و در نکوهش مخالفت آنان با تصمیم خلیفه چنین گفت: تنها گذشت و آرامش من شما را چنین جسور و نافرمان کرده است. [۱۳۰۱]
چون شورشیان و باطلگرایان، نیات شوم خود را آشکار کردند و آن فتنه بزرگ را به راه انداختند عثمان با دلایل قاطع و دندان شکن آشکارا و نزد همگان، پاسخ افتراها و انتقادات تند و نادرست آنان داد اما این بد طینتان ناپاک، جز رسیدن به هدف خویش که همانا قتل خلیفه بود. به هیچ چیز دیگری نمیاندیشیدند و دراین شرایط است که خلیفه امت، درسی دیگر به مردم تاریخ میدهد که هرگز از یادها نمیرود. او در پاسخ درخواست اطرافیان برای سرکوب آن شورشیان کینهتوز در کمال گذشت و رأفت چنین گفت: آنان را مورد عفو قرار میدهیم و تا زمانیکه کار در خور مجازاتی را انجام نداده و کفر راعیان ننمودهاند در برابر اعتراضاتشان صبر پیشه میکنیم و به انتقادات ایشان پاسخ میدهیم. [۱۳۰۲]
[۱۳۰۰] تاریخ طبری (۵/۴۱۸). [۱۳۰۱] تاریخ طبری (۵/۲۵۰). [۱۳۰۲] تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنة (۱/۳۶۴).
عمر بن خطابستا زمان وفات، مانع آن میشد که بزرگان قریش و مهاجرین از حجاز خارج شوند مگر با اذن او آنهم به صورت محدود و مدتدار. چون اعتراض و گلایه ایشان به گوش عمرفاروقسرسید آنان را فراخواند و خطاب به ایشان چنین گفت: بدانید که من از سالهای نخستین اسلام با آن بودهام و میدانم چه مراحلی را گذرانده و به کجا رسیده است. امروز اسلام در مرحلهای خطرناک و حساس قرار دارد و خطر ضعف و احتمال و تفرقه و نزاع امت آن را تهدید میکند. آیا قریشیان انتظار دارند که عمر درهای بیتالمال را به روی ایشان بگشاید تا آنان آن را تصاحب نمایند و دیگر بندگان خد را از سهم خویش محروم سازند؟. اما قریشیان بدانند که عمر زنده است و تا زمانی که من خلیفه هستم نمیگذارم یک مثقال از بیتالمال، به ناحق از گلوی ایشان پایین برود. عمر اینجا است تا نگذارد قریشیان خود را در آتش غضب و انتقام خداوندﻷگرفتار سازند [۱۳۰۳]. عمر از آن بیم داشت که بزرگان صحابه، با خروج از حجاز، در بلاد مختلف پراکنده شوند و به جمع مال و ثروت و به دست آوردن املاک و زمین مشغول گردند. نقل میکنند که چون یکی از ایشان نزد عمر میآید و از او درخواست مینمود تا اذن حضور در جنگهای فتوحات را به او بدهد عمر به او چنین جواب میداد: تو در غزوات رسولالله جوظیفه خود را انجام دادهای اما امروز صلاح تو در آن است که تو و دنیا یکدیگر را نبینید [۱۳۰۴]. اما عثمان، سیاستی برخلاف عمر در پیش گرفت و به بزرگان صحابه اجازه داد تا به دیگر نقاط عزیمت کنند. شعبی در این رابطه چنین گفته است: با به خلافت رسیدن عثمانس، او به قریشیان و صحابه اذن داد تا به دیگر بلاد و سرزمینها عزیمت کنند. با ورود آنان بدان سرزمینها، مردمان بسیاری گرد ایشان جمع شدند. در واقع، مردم عثمان را به خاطر آن سیاستهای ملایم خویش، بیشتر از عمرسدوست میداشتند [۱۳۰۵]. نتیجه این سیاست آن شد که دستهای از قریشیان در بلاد مختلف، ما یملک فراوانی را به دست آورند و همین عامل، سبب گردید مردمان زیادی گرد آنان جمع شوند [۱۳۰۶]. روایت میکنند که چون عثمان اذن خروج از حجاز را به قریشیان و بزرگان داد، دستهای از آنان به سرزمینهای دور و نزدیک عزیمت نمودند. با حضور ایشان در آن سرزمینها مردمان بسیاری گرد ایشان را فرا گرفتند. در این میان آنانی که در اسلام از سابقه و اعتبار و منزلت بالایی برخوردار نبودند به این بزرگان ملحق شدند و آنان را به کسب املاک و زمینهای متعدد تشویق و ترغیب کردند. این قبیل افراد چنین اعتقاد داشتند که چون این مردان بزرگ و بنام، زمینها و مایملک بسیاری به دست آورند مردم آنان را بهتر خواهند شناخت و از همین رو گرد ایشان جمع میشوند تا از مزایای مال و ثروت آنان بهرهمند شوند و این نخستین خدشهای بود که بر پیکر اسلام وارد شد و نخستین فتنهای را که در میان مردمان ظهور کرد همین مسأله میدانند. [۱۳۰۷]
[۱۳۰۳] تاریخ طبری (۵/۴۱۳). [۱۳۰۴] تاریخ طبری (۵/۴۱۴). [۱۳۰۵] تاریخ طبری (۵/۴۱۴). [۱۳۰۶] تاریخ طبری (۵/۴۱۴). [۱۳۰۷] تاریخ طبری (۵/۴۱۴).
ابن خلدون در تاریخ خویش در مورد تأثیر تعصبات قبیلهای جاهلیت چنین گفته است:
چون حکومت اسلام توانست ارکان خویش را استوار نماید و سرزمینهای بسیاری را فتح کند، عربهای فاتح در مناطقی چون بصره، کوفه، شام و مصر که مرز شبه جزیره با دیگر سرزمینهای به تصرف در آمده محسوب میشدند سکنی گزیدند. در میان ایشان، تنها مهاجرین و انصار و دیگر صحابه و نیز قریش و مردمان حجاز بودند که پیامبر خدا جرا درک نموده و به راه و روش او اقتدا میکردند اما دیگر عربها چون قبایل بنی بکر بن وائل، عبدالقیس، ربیعه، ازد، کنده، تمیم، قضاعه و دیگران از این نعمت، بیبهره بودند. اینان که در جنگهای فتوحات، نقش فعال ایفا نمودند نتایج آنرا حق خود میدانستند. از طرف دیگر ایشان، چون از تعلیم و تربیت ژرف اسلامی و درستی برخوردار نبودند، همچنان نسبت به حقانیت رسالت حضرت محمد ج، قرآن و دیگر معارف شریعت، دچار تردید و حیرت بودند و چون حرکت خروشان فتوحات، متوقف شد و سلطه همه جانبه حکومت، جایگزین آن جنگها و لشکرکشیها گردید، این قبایل بادیهنشین، احساس کردند که ریاست و مدیریت حکومت، در انحصار مهاجرین و انصار و قریش قرار گرفته و آنان از مقامها و مناصب، بیبهره ماندهاند. این احساسات جاهلی، جانهای این مردمان را از اطاعت کارگزارن حکومت باز داشت و به این ترتیب، اولین گرایشات فتنهانگیز در میان مسلمانان بروز پیدا کرد. این رویدادها و حوادث که با دوران خلافت عثمان مصادف بود در ابتدا با انتقاد و ایراد از والیان و عدم اطاعت از آنان و درخواست عزل و برکناری ایشان آغاز شد اما به تدریج به اعتراض علیه خود عثمان و خلافت او انجامید تا آنجا که از عثمان خواستند تا از مقام خویش استعفا دهد و والیان و امرای خود را بر کنار سازد. اما چون عثمانس، هیأتهای تحقیق و تفحصی را به بلاد مختلف فرستاد تا از حقیقت این جریانات اطلاع حاصل نمایند روشن شد که تمام این انتقادات و اعتراضات، تنها هیاهو و جاروجنجال افراد و گروههای ستیزهجو و غوغا سالار میباشد. [۱۳۰۸]
[۱۳۰۸] تاریخ ابن خلدون (۲/۴۷۷).
در اواخر خلافت عثمانسبه دلیل وجود موانع انسانی و طبیعی متعدد، روند فتوحات در اقصی نقاط قلمرو خلافت، متوقف شد. این مسأله باعث بروز شایعات و اکاذیب بسیاری در میان مردم و بالأخص اعراب بادیهنشین گردید. آنان چنین شایع میکردند که عثمان بنا به میل و خواست خود، زمینهای فتوحات را در میان اطرافیان تقسیم نموده و دیگران را از آنها محروم ساخته است [۱۳۰۹]. این دروغها و افتراها، تأثیر شگرفی بر روحیه اعراب بادیهنشین گذاشت که به دلیل توقف جنگها و فتوحات، اوقات خود را به خوردن و خوابیدن میگذراندند و یا به گوش دادن به شایعات و حرف و حدیثهای مربوط به عثمان و والیان او سپری میکردند. عثمان، از بزرگان صحابه و والیان و امرای خود درخواست نمود که برای حل این مسایل، راهکارهایی ارائه دهند. در این میان عبدالله بن عامر که مردی دانا و از بزرگان و اهل رأی بود پیشنهاد داد جنگ نگه دارد تا دیگر دست از این هیاهو و جاروجنجالهای ناروا بکشند [۱۳۱۰]. در واقع، تنها راه حل نیز همین بود؛ زیرا از این قبیل افراد که شناخت درست و عمیقی از دین نداشتند و از تزکیه و تربیت دینی و اسلامی بیبهره بودند انتظار هر نوع رفتار نادرست و ناپسندی را میتوان داشت و تنها یک تلنگر کافی بود تا این اعراب، سر به شورش بر آورند و فتنهها و آشوبهای بسیاری را ایجاد نمایند و عملاً نیز چنین شد و فتنهانگیزان و منافقان، با ترفندهای زیرکانه، از این خصلت ناپسند اعراب نهایت بهرهبرداری را نموده و آنان را درگیر فتنهها و آشوبهای عظیمی ساختند. [۱۳۱۱]
[۱۳۰۹] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۴۴). [۱۳۱۰] تاریخ طبری (۲/۳۴۰). [۱۳۱۱] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۵۳).
ورع، در شریعت امری است خوب و پسندیده و آن عبارت است از امتناع از امور حلال و مباح تا از خطر هر نوع حرام و گناهی در امان ماند. در واقع، ورع عبارت میباشد از اینکه در راه خداوند و به خاطر او از امور جائز اجتناب ورزید. این مسأله، مربوط به خود افراد است و نمیتوان دیگران را بدان مجبور نمود. اما خود ورع، انواع و اقسامی دارد که خطرناکترین آنها ورع افراد نادان و جاهلی میباشد که امری حلال و واجب را حرام میکنند؛ و این همان ورعی است که دستهای از اصحاب فتنه در آن گرفتار آمدند [۱۳۱۲]. دشمنان دین نیز با سوء استفاده از این افراد آنان را در راستای اهداف خویش به کار بستند. این قبیل افراد که ورعی جاهلانه و خلاف شریعت را در پیش گرفته بودند اقدامات جائز و مطابق شریعت و یا مصلحتآمیز عثمان را خروج از دین و سنت رسولخدا جو خلفای پیشین میدانستند. آنان چنان در این تفکرات خود پیش رفتند که خون عثمان را مباح دانسته و در قتل او مشارکت نمودند. این ورع خطرناک و جاهلانه را امروز نیز میتوان در میان مسلمانی دید که احکام و قوانین شریعت را بر اساس امیال و تفکرات باطل خود و یا از دریچهی آداب و رسوم خویش میسنجند. [۱۳۱۳]
[۱۳۱۲] الأساس فی السنة (۴/۱۴۷۶). [۱۳۱۳] احداث و احادیث فتنة الهرج، ۵۱۷.
در نسل دوم مسلمانان که شامل فرزندان صحابه میشدند خود را لایق و درخور کسب مقامات و مناصب عالیه حکومتی میدانستند اما درهای ورود به این جایگاه را به روی خویش بسته میدیدند و به همین دلیل و برای به دست آوردن فرصتهای مناسب، در هر جریانی که احتمال تغییر آن وضعیت را امکانپذیر میکرد مشارکت مینمودند. بدون شک مطالعه و پژوهش در موضعگیریها و فعالیتهای این نسل در حوادث مختلف، در شناخت بهتر حقایق، بسیار حائز اهمیت است. [۱۳۱۴]
[۱۳۱۴] الأساس فی السنة (۴/۱۶۷۶).
از همان دوران رسولخدا ج، منافقانی به ظاهر، اسلام آوردند که همیشه و در هر موقعیتی در پی ضربه زدن به تنه این درخت مبارک بودند. اینان که از هوش و ذکاوت بالایی نیز برخوردار بودند تلاش میکردند با شناخت نقاط ضعف امت اسلام، آن را نقطه آغازین یک فتنه و آشوب سازند و در این راه نیز، همیشه بودند جاهلان و افراد سست ایمانی که گوش به یاوهگوییها و دروغهای آنان میدادند و سخنان ایشان را باور میکردند [۱۳۱۵]. در کنار این منافقان، به تدریج، جبههی خطرناک دیگری متشکل از یهودیان، مسیحیان و غیر عربهایی شکل گرفت که خصومت و کینه آنان نسبت به اسلام و حکومت آن، آشکار بود. این گروهها همیشه تلاش میکردند تا از هر فرصتی برای ضربه زدن به اسلام و مسلمین سوء استفاده نمایند و در این راه نیز از هیچ اقدامی فروگذار نبودند. بهترین این فرصتها، مواقعی بود که خلیفه، یکی از والیان خود در شهرها و مناطق مهمی چون بصره، کوفه، مصر و مدینه را به دلیل انجام رفتاری در خور حد و تعزیر، مجازات مینمود. در این هنگام این گروهها و دیگر دشمنان، در بوق و کرنا میزدند و تمام توان خود را به کار میبستند تا فتنهها و آشوبی به پا کنند و مشروعیت نظام خلافت را زیر سؤال برند. در میان این گروهها مردمانی چونان به غوغا سالاری و فتنهانگیزی شهرت یافتند که هر کس با ایشان برخوردی داشت آنان را غوغاسالار، جنگطلب، گرگان درندهخو [۱۳۱۶]، سفله و پست [۱۳۱۷]، جاهلان و نادانانی که از دین شناختی ندارند، اراذل و اوباش [۱۳۱۸]هرج و مرج، قلمداد مینمودند. [۱۳۱۹]
آنان بد طینتانی بودند که کاملاً در اختیار شیاطین روزگار قرار داشتند [۱۳۲۰]و در جهت تأمین منافع شوم آنان گام مینهادند. در اسناد و مدارک تاریخی به هنگام سخن گفتن راجع به این شورشیان و غوغاسالاران، بارها و بارها سخن از فردی بنام عبدالله بن سبأ به میان آمده است. این مرد از یهودیان یمن بود که بنا به دلایلی اسلام آورد. در آن زمان، هیچ کس خطر این مرد را احساس نمیکرد. او در بیشتر شهرهای مهم قلمرو اسلامی به سیاست میپرداخت و در صدد بود تا مقدمات نیات شوم خویش را فراهم آورد [۱۳۲۱]. ما در صفحات بعد، راجع به این شیطان مجسم، صحبت خواهیم نمود.
[۱۳۱۵] الأساس فی السنة (۴/۱۶۷۶). [۱۳۱۶] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۹۲. [۱۳۱۷] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۹۲. [۱۳۱۸] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۹۲. [۱۳۱۹] طبقات ابن سعد (۳/۷۱). [۱۳۲۰] تاریخ طبری (۵/۳۲۷). [۱۳۲۱] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۹۴.
همانطور که گفتیم، در اواخر عهد عثمان، اوضاع و احوال جامعه به گونهای بود که مردم پذیرای هر نوع افترا و دروغی بودند. فتنهانگیزان و غوغاسالاران نیز که در ابتدا به بهانهی امر به معروف و نهی از منکر، والیان و امرای دستگاه خلافت را مورد انتقادات شدید و گاه اتهامات ناروا قرار داده بودند به تدریج نوک پیکان حملات ناجوانمردانه خود را به سوی شخص خلیفه مسلمین گرفته و به او افترا و دروغ میبستند. مهمترین انتقادات و اتهاماتی که متوجه خلیفه بود میتوان در پنج حوزه زیر خلاصه و طبقهبندی نمود:
۱- اقداماتی که عثمان، پیش از به خلافت رسیدن انجام داده بود، مانند عدم حضور در تعدادی از غزوات و موقعیتهای حساسی چون حدیبیه.
۲- سیاستهای مالی عثمان، چون شیوه پرداخت دستمزدها.
۳- سیاستهای اداری او چون به کار گماشتن خویشان و نزدیکان و نیز شیوه او در انتصاب والیان و امرا.
۴- اجتهادات و فتاوای او در خصوص قصر نماز چهار رکعت، توسعه مسجد الحرام و مسجد النبی و تدوین مصحف واحد قرآن.
۵- نوع رفتار او با صحابهای چون عمار، ابوذر و ابن مسعود [۱۳۲۲]
در مورد هر یک از مسایل فوق، در جای خود سخنی گفتیم و تنها حقیقت رابطه عثمان و عمار میماند که آنرا در فرصتی مناسب تبین خواهیم نمود. با وجودی که موج اتهامات دروغین علیه عثمان و عملکرد او، چه در دوران حیات آن حضرت و چه در لابهلای روایات و اخبار، بسیار زیاد و همه جانبه بود اما هرگز تا بدان حد نرسید که مرگ او را توجیه نماید.
تمام روایات و اخباری که از افراد مجهول و با اسناد ضعیف نقل شدهاند و در منابع کتب تاریخی چون تاریخ طبری ثبت گردیدهاند حقایق و واقعیات تاریخ خلفا و پیشوایان دین، به خصوص جریان فتنهها و اختلافات را چنان در هالهای از ابهام فرو بردهاند که درک درست از آن تاریخ را بس دشوار مینمایاند. در واقع این جعل روایات، در راستای اهداف غالیان و منحرفان از دین قرار دارد که تلاش دارند چهره درخشان صحابه را مشوه و زشت نشان دهند. عثمان نیز با درک این فتنه و زمینههای بروز آن، در نامه خود خطاب به امرا و والیان، رفاه و وفور نعمت، رواج و تبعیت از هوی و هوس و وجود کینه و نفرت در میان مردم را مهمترین عوامل گرایش آنان به شر و فتنه میداند. ابن عربی نیز در مورد این نوع روایتها چنین میگوید: مؤرخان با استناد به روایت دروغپردازان بیان میکنند که عثمان در دوران خلافت خود، دچار ظلمها و کارهای زشت شد؛ اما باید دانست که سند و متن تمام این سخنان، باطل و نادرست میباشند.
شیخ الإسلام ابن تیمیه در تبیین این مسأله چنین میگوید: ما، بعد از نبی اکرم ج، هیچ کس را معصوم نمیدانیم؛ همهی خلفا و غیر ایشان، ممکن است مرتکب اشتباه و گناه شوند؛ اما باید دانست که آنان میتوانند از گناهان خود توبه کنند و یا با انجام کارهای نیک و پسند، اشتباهات گذشته خود را جبران کنند. از طرف دیگر، خداوند متعال با مصائب و دردهای متعدد و نیز موارد دیگری که بر سر مردمان نازل میکند، گناهان و بدیهای آنان را پاک میگرداند.
حال اگر در قضیه عثمان همهی این شایعات را نیز بپذیریم و او را ستمکار و گناهکار تصور کنیم، مگر نه این است که او از نخستین مسلمانان و پیشگامان اسلام بود که در بسیاری از میادین کارزار حضور یافت، مگر نه این است که رسولخدا جاو را به خاطر مصیبتی که بر او نازل خواهد شد به بهشت بشارت داد و مگر همو نبود که در ملأ عام از تمامی کارهایی که انجام نداده بود و یا به او نسبت میدادند اظهار توبه و استغفار نمود، همانا او در برابر آن فتنه بزرگ صبر پیشه نمود تا سرانجام مظلومانه جان به جان آفرین تسلیم نمود و این، خود، بزرگترین کفاره گناهان و اشتباهات اوست.
[۱۳۲۲] همان، ص۴۰۰.
مهمترین این شیوهها و ابزارها عبارت بودند از: اشاعه شایعات و رواج آن در میان مردم، مناظره و مجادله با خلیفه در مقابل دیدگان مردم، تهمت زدن به والیان و امرا، جعل نامه اعتراضآمیز علیه عثمان و انتساب آن به بزرگانی چون عائشهل، طلحهس، زبیرسو علیس، اعلام این مطلب که علی در امر خلافت، شایستهتر از عثمان است و اینکه او جانشین رسولخدا جبعد از وفات او میباشد، تشکیل و سازماندهی دسته و گروههای متعدد در سرزمینهای مهم کوفه، بصره و مصر و اعزام چهار کاروان از هر یک از مناطق مذکور به مدینه و رواج این شایعه که این کاروانها تنها بنا به دعوت صحابه به مدینه آمدهاند. در کنار این شیوه و ابزارها، غوغاسالاران شعارهایی چون گفتن تکبیر را وضع نمودند و در میان مردم چنین وانمود میکردند که آنان تنها به خاطر اقامه امر به معروف و نهی از معروف، مبارزه با ظلم و ستم، درخواست عزل و تغییر والیان به شهر مدینه آمدهاند. هر چند که این درخواست، بعدها به درخواست عزل خود عثمان از مقام خلافت منجر شد. شورشیان چنان پا را فراتر نهادند که خواهان مجازات و مرگ خلیفه شدند و چون خبر حرکت مردمان دیگر سرزمینهای بلاد اسلامی به آنان رسید که برای یاری و کمک خلیفه به جانب مدینه روانه شده بودند، تنها راه نجات خود را در ترور و قتل عثمان دیدند که توانستند به این نیت شوم خود دست یابند [۱۳۲۳].
[۱۳۲۳] عبدالله بن سبأ، ملقب به ابن السوداء، از یهودیان صنعاء بود که پس از مسلمان شدن در دوران خلافت عثمانس، به فعالیتهای وسیعی در شام و عراق مصر دست زد و توانست افکار مخربی را در میان مسلمانان اشاعه دهد و آنان را از دین راستین منحرف ساخته و میان ایشان تفرقه افکند. تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنة (۱/۲۸۴).
علمای قدیم بر این واقعیت اجماع نظر داشتهاند که شخصیتی بنام عبدالله بن سبأ وجود داشته است و در این میان تنها تعدادی از معاصرین در وجود او شک نمودهاند. دلیل این تعداد از افراد این است که شخصیت عبدالله بن سبأ، زاییده ذهن فردی بنام سیف بن عمر تمیمی میباشد که خود او از نظر علمای حدیث، چندان مورد اعتماد و اطمینان نمیباشد. اما باید دانست که در تاریخی چون آثار ابن عساکر، بارها و بارها از عبدالله بن سبأ نام برده شده است بدون اینکه در هیچ یک از این روایات و اخبار نامی از سیف بن عمر ذکر شود و خود شیخ ناصر الدین آلبانی نیز صحت سند تعدادی از روایات را تأیید نموده است. از طرف دیگر، در خود کتابهای رجال و حدیث شیعه، به کرّات، از عبدالله بن سبأ نام برده میشود بدون اینکه اثری از سیف بن عمر را در این روایات و اخبار دید.
همانطور که بیان شد تعدادی از محققان معاصر در وجود شخصیتی بنام عبدالله بن سبأ [۱۳۲۴]تشکیک ایجاد نموده و آن را بدون هیچ دلیل و برهانی محکم، زاییده توهمات مؤرخان دانستهاند. غالب این دسته از محققان یا شیعه هستند و یا خاورشناس میباشند که باید افراد غرب زده را نیز بدانان افزود. این در کمال پررویی و بیشرمی است، و در حالی وجود این شخصیت را انکار میکنند که زندگینامه و اقدامات او در کتب تاریخ به ثبت رسیده، راویان بسیاری کارها و اقدامات او را نقل کرده و مؤرخان، محدثان، نویسندگان کتابهای تاریخ، فرق، ملل و نحل، طبقات، انساب و ادبیات که در مورد سبئیت صحبت کردهاند بر وجود این شخصیت تأکید کردهاند. از طرف دیگر نام این شخصیت هم در کتب اهل سنت موجود است و هم در کتاب شیعه، بنابراین نمیتوان ماجرای فتنه قتل عثمان و نقش عبدالله بن سبأ در آن جریان را تنها به روایات تاریخ طبری و سیف بن عمر تمیمی محدود بدانیم، بلکه اخبار و روایاتی که در رابطه با این شخصیت هستند در لابهلای کتابهای تاریخ اسلام و تاریخ فرق و نحل وجود دارند و تاریخ طبری تنها به این دلیل از دیگر کتابها به این مساله شهرت یافته که بیشتر از دیگران به تفصیل و بسط آن پرداخته است. بنابراین، انکار بدون دلیل و برهان قاطع این حوادث و اتفاقات، در واقع زیر سؤال بردن همه رویدادهای آن برهه از زمان و تخریب شخصیت بدون دلیل راویان و مؤرخان و علما و نیز وارونه نشان دادن حقایق تاریخ است [۱۳۲۵]. در اینجا به ذکر چندی از کتابهای اهل سنت اشاره میکنیم که میتوان نام عبدالله بن سبأ را در آنها یافت:
- اعشی همدان [۱۳۲۶](متوفی ۸۳ ه ) در شعری که پس از فرار از کوفه به بصره در هجو مختار ثقفی و یاران او سروده است از سبئیت نام میبرد:
شهدت علیکم انکم سبئیة
و أنی بکم یا شرطة الکفر عارف
[۱۳۲۷]
(شهادت میدهم که شما از سبئیان هستید که ای گروه کافران من شما را خوب میشناسم).
همچنین ابن حبیب [۱۳۲۸](متوفی ۲۴۵ ه ) ابن سبأ را فرزند یک زن حبشی میداند [۱۳۲۹]و ابو عاصم خشیش بن اصدم (متوفی۲۵۳) در کتاب «الاستقامه» نقل میکند که علی بن ابیطالب دستهای از یاران ابن سبأ را سوزانید حافظ (متوفی ۲۵۵) نیز من جمله افرادیست که در مورد عبدالله بن سبأ صحبت کرده است [۱۳۳۰].
قضیه سوزاندن دستهای زنادقه در دوران خلافت علی بن ابی طالبسمسألهای است که روایات صحیحی در کتب صحاح، سنن و مسانید آن را تایید میکنند [۱۳۳۱]. خود لفظ زندقه، کلمهای است که با نام عبدالله بن سبأ پیوندی عمیق یافته است. شیه الإسلام ابن تیمیه در این رابطه میگوید: منشأ رفض (لعن و تکفیر صحابه) و بنیانگذار آن، زندیق مشهور، عبدالله بن سبأ میباشد [۱۳۳۲]. ذهبی نیز عبدالله بن سبأ را از غالیان زندقه و فردی گمراه و منحرف از دین میداند [۱۳۳۳]. ابن حجر نیز او را از غالیان زندقه میپندارد و بیان میدارد که ابن سبأ را یاران و پیروانی بود که به سبئیت شهرت داشتند. اینان بر این باور غلط بودند که علی بن ابی طالب از مقام الوهیت برخوردار است. علی نیز در دوران خلافت خود تعدادی از این گمراهان را سوزانید [۱۳۳۴]. همچنین نام عبدالله بن سبأ را میتوان در میان کتب جرح و تعدیل محدثان یافت. به عنوان مثال، ابن حبان (متوفی ۳۵۴ ه ) در مورد محمد بن سائب کلبی (متوفی ۱۴۶ ه ) چنین میگوید: او از سبئیان بود که اعتقاد داشتند علی بن ابی طالب نمرده است و پیش از فرا رسیدن روز قیامت به دنیا باز خواهد گشت [۱۳۳۵]. در میان کتب انساب نیز میتوان به وضوح انتساب سبئیت به خود عبدالله بن سبأ را یافت. به عنوان نمونه، عبدالکریم بن محمد سمعانی (متوفی ۵۶۲ ه ) در کتاب الأنساب [۱۳۳۶]خود به این قضیه اشاره نموده است. نیز ابن عساکر (متوفی ۵۷۱ ه ) در مورد عبدالله بن سبأ چنین میگوید: عبدالله بن سبأ از رافضیان غالی بود که سبئیت را بدو منتسب میسازند. او از یهودیان یمن بود که بعدها به دین اسلام گروید [۱۳۳۷]. نکته مهم در آثار ابن عساکر این است که سیف بن عمر تمیمی، تنها منابع ابن عساکر در مورد اخبار ابن سبأ نمیباشد و او روایات دیگری را از سایر راویان نقل میکند [۱۳۳۸]. ابن تیمیه (متوفی ۷۲۸ ه ) در این خصوص معتقد است که رافضیه را منافقان زندیق ایجاد نمودند و عبدالله بن سبأ نیز خود زندقه را بنیان نهاد. او در شأن علی بن ابی طالبسراه مبالغه را در پیش گرفت و چنین وانمود میکرد که علی بن ابی طالب براساس قرآن و سفارش نبی اکرم جامام و جانشین پس از اوست. همچنین ابن سبأ ادعا میکرد که علی از مقام عصمت برخوردار میباشد [۱۳۳۹]. شاطبی (متوفی ۷۹ ه) نیز در خصوص سبئیت چنین معتقد است: سبئیت، بدعتی است که باور دارد در کنار «الله» تبارک و تعالی، الهی دیگر موجود میباشد [۱۳۴۰]. در کتاب «خطط» مقریزی (متوفی ۸۴۵ ه) نیز آمده است که عبدالله بن سبأ در دوران خلافت علی بن ابی طالب چنین تبلیغ میکرد که پیامبر جپیش از وفات، علی را وصی و جانشین خود اعلام نمودند. همچنین ابن سبأ مسایل رجعت و بازگشت مجدد به دنیا و پیش از وقوع قیامت و نیز تناسخ را به علی بن ابی طالب نسبت میداد. [۱۳۴۱]
در مورد کتب شیعی که از ابن سبأ یاد کردهاند میتوان موارد زیر را ذکر نمود: کشی در کتاب رجال خود به نقل از محمد بن قولویه روایت میکند که سعد بن عبدالله از یعقوب بن یزید و او از محمد بن عیسی و او از علی بن مهزیار و او از فضاله بن ایوب و او نیز از أبان بن عثمان نقل میکند که أبو عبدالله گفت: خداوند عبدالله بن سبأ را لعن و نفرین کند که ادعای ربوبیت امیرالمؤمنین میکرد. امیر المؤمنین بندهای بود فرمانبردار حق تعالی. هر که بر ما دروغی بندد خداوند او را به آتش دوزخ گرفتار آورد. مردمانی هستند که در شأن ما سخنانی ناروا میگویند که ما خود را از ایشان و سخنان نادرست آنان مبرا میدانیم [۱۳۴۲]. لازم به ذکر است که سند این روایت صحیح و درست میباشد [۱۳۴۳]. قمی نیز در کتاب «الخصال» خود همین خبر را البته با ذکر سندی دیگری نقل میکند. مؤلف «روضات الجنات» نیز در این کتاب بیان میکند که عبدالله بن سبأ به خاطر دروغ و تزویری که در شأن علی بن ابی طالب به کار بست و نیز تأویلاتی که در رابطه با آن حضرت جعل نمود مورد لعن و نفرین امامان مذهب قرار دارد [۱۳۴۴]. دکتر سلیمان بن حمد عوده در کتاب خود «عبدالله بن سبأ و اثره فی احداث الفتنة فی صدر الاسلام» روایتهای بسیاری را در رابطه با عبدالله بن سبأ از کتب و منابع شیعی استخراج کرده است که در واقع هر کس را که بخواهد بدون دلیل و برهان و یا از روی منابع ضعیف، وجود این شخصیت را انکار نماید، محکوم میکند [۱۳۴۵]. در واقع، شخصیت عبدالله بن سبأ، هم در منابع سنی و هم در منابع شیعی، شخصیتی است حقیقی و واقعی، از طرف دیگر، خاورشناسانی چون یولیس فلهاوزن [۱۳۴۶]، فان فولتن [۱۳۴۷]، دیلاویدا [۱۳۴۸]، گولدزهر [۱۳۴۹]، رینولد نیکلسون [۱۳۵۰]و دوایت رونلدسن [۱۳۵۱]نیز بر وجود چنین شخصیتی در صدر اسلام تاکید نمودهاند، هر چند در این میان، معدودی از خاورشناسان مانند کیتانی، برنارد لوئیس [۱۳۵۲]و فرید لندر [۱۳۵۳]وجود عبدالله بن سبأ را مورد شک قرار دادهاند اما به دلیل تزلزل دلایل و شیوههای آنان در نگارش تاریخ اسلام، چندان به دیدگاه این قبیل افراد اعتنایی نمیتوان کرد.
هر کس در منابع و کتب شیعی و سنی، چه قدیم و چه متأخر، نظری بیافکند میبیند وجود عبدالله بن سبأ در سرتاسر این کتابها اعم از کتب عقاید، حدیث، رجال، أنساب و ادبیات، به عنوان شخصیتی حقیقی و واقعی به ثبت رسیده و محققان و پژوهشگران بسیاری در این مسأله هیچ گونه شکی به خود راه ندادهاند. واضح است که مستشرقین نخستین افرادی بودند که در وجود شخصیت عبدالله بن سبأ تشکیک ایجاد کردند که بعدها محققان شیعه و اعرابی که شیفته نظریات خاورشناسان بودند، دیدگاه آنان را در این زمینه پذیرفتند. اما هر پژوهشگری که در مورد دلایل این قبیل افراد تحقیق نماید میبیند که تنها دلیل ایشان در انکار شخصیت ابن سبأ ایجاد شک و سپس بیان حدس و گمان و فرضیات در این رابطه میباشد [۱۳۵۴]. پیشنهاد میشود جهت مطالعه بیشتر در زمینه منابع سنی، شیعی و نیز آثار خاورشناسان در مورد عبدالله بن سبأ به کتاب «تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنه فی صدر الاسلام» نوشته دکتر سلیمان بن حمد عوده مراجعه شود تا اطلاعات عمیقتر و مبسوطی در اختیار محققان قرار گیرد.
[۱۳۲۴] تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنة (۱/۷۰). [۱۳۲۵] عبدالرحمن بن عبدالله بن حارث از شعرا، فقها، قراء و فضلاتی بنام دوران خویش بود و چون شب کور بود و از قبیله همدان با اعشی همدان شهره شد. او در سال (۸۳ ه)به قتل رسید. [۱۳۲۶] دیوان اعشی همدان، ص۱۴۸. [۱۳۲۷] محمد بن حبیب بن امیه هاشمی از علمای انساب، اخبار، لغت و شعر بود. تاریخ بغداد (۲/۲۷۷). [۱۳۲۸] المحبر، ابن حبیب، ص۳۰۸. [۱۳۲۹] تذکرة الحفاظ، ذهبی (۲/۵۵۱)، شذرات الذهب (۲/۱۲۹). [۱۳۳۰] البیان والتبیین (۳/۸۱). [۱۳۳۱] تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنة (۱/۲۹۰). [۱۳۳۲] مجموع الفتاوی (۲۸/۴۸۳). [۱۳۳۳] میزان الإعتدال (۲/۴۲۶). [۱۳۳۴] لسان المیزان (۳/۲۹۰). [۱۳۳۵] المجروحین (۲/۲۵۳). [۱۳۳۶] الأنساب (۷/۲۴). [۱۳۳۷] تاریخ دمشق (۹/۳۲۸). [۱۳۳۸] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۲۹۸). [۱۳۳۹] مجموع الفتاوی (۴/۴۳۵). [۱۳۴۰] الاعتصام (۲/۱۹۷). [۱۳۴۱] المواعظ وا الاعتبار (۲/۲۵۶). [۱۳۴۲] رجال کشی (۱/۳۲۴). [۱۳۴۳] عبدالله بن سبأ الحقیقة المجهولة، محمد علی المعلم، ص۳۰. [۱۳۴۴] عبدالله بن سبأ، سلیمان العودة ص ۶۲. [۱۳۴۵] عبدالله بن سبأ، سلیمان العودة ص ۶۲. [۱۳۴۶] الخوارج و الشیعة، یولیوس فلهاوزن، ص۱۷۰. [۱۳۴۷] السیادة العربیة و الشیعة و الإسرائیلیات، فان فولتن، ص ۸۰. [۱۳۴۸] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۱۲). [۱۳۴۹] العقیدة و الشریعة الإسلامیة، گولدزیهر، ص۲۲۹. [۱۳۵۰] تاریخ الادب العربی فی الجاهلیة و صدرالإسلام، ص۲۳۵. [۱۳۵۱] عقیدة الشیعة، ص۵۸. [۱۳۵۲] أصول الإسماعیلیة، ص ۸۶. [۱۳۵۳] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۱۲). [۱۳۵۴] همان.
همانطور که در مباحث پیشین بیان شد در اواخر خلافت عثمانساوضاع و احوال بلاد اسلامی به سرعت در حال تغییر و دگرگونی بود. یهودیان نیز که زمزمههای فتنه و اختلاف را میشنیدند دست به کار شدند و با تظاهر به اسلام و سوء استفاده از عوامل و زمینههای این فتنه، منتظر فرصتی بودند تا زهر خود را به پیکره اسلام وارد کنند. از جملهی این یهودیان، عبدالله بن سبأ بود. نکتهای که در این میان باید در نظر داشت این است که از یک طرف، نباید نقش او را چنان برجسته نمود که همهی حوادث و رویدادهای فتنه را از او بدانیم و از دیگر سو نباید نقش او در جریانات فتنه را آنچنان کوچک شمرد که گاه در وجود او شک نمود. اما باید دانست که این مرد، جزو خطرناکترین و برجستهترین افرادی بود که توانست با سوء استفاده از فضای موجود آن روزگار و عواملی دیگر، تأثیری بس شگرف در روند اتفاقات آن ایام به جا گذارد. او توانست با نشر باورها و افکار باطلی که از ذهن بیمار خود جعل کرده بود بدان هدف شوم و منحوس خود که همانا ایجاد تفرقه و اختلاف میان امت اسلام بود نائل آید [۱۳۵۵]. در واقع، روش کار او بدین صورت بود که آن افکار و باورهای غلط و نادرست خود را براساس مسایلی درست بنیان میگذاشت و به این ترتیب توانست افراد نادان، افراطگرا و یا دنیاپرستان را گرد خود جمع کند. همچنین او در این روند، از روشی بغرنج و پیچیده سود میبرد و با تأویلات دور و باطل از حقایق دین، افکار نادرست خود را به دیگران عرضه میداشت. به عنوان مثال، او با استناد به این آیه:
﴿ إِنَّ ٱلَّذِي فَرَضَ عَلَيۡكَ ٱلۡقُرۡءَانَ لَرَآدُّكَ إِلَىٰ مَعَادٖ ﴾[القصص: ۸۵].
«همان کسی که (تبلیغ) قرآن را بر تو واجب گردانده است، تو را به محلّ بازگشت بزرگ (قیامت) برمیگرداند (و میان تو و تکذیبکنندگانت داوری مینماید و به مقام محمود و بهشت موعودت میرساند).
چنین استنباط کرد که طبق این آیه، امکان بازگشت محمد جبه دنیا بیشتر است تا امکان بازگشت عیسی÷به دنیا [۱۳۵۶]. یا او ادعای میکرد که علیسوصی و جانشین رسولخدا جاست. به اعتقاد ابن سبأ، هر پیامبری را وصی و جانشین بوده است و چون علیسهمیشه همراه و همگام نبی خدا جبوده، بنابراین باید او را جانشین نبیاکرم جدانست [۱۳۵۷]. چون این قضیه در میان پیروان او جا افتاد، او گام بعدی را برداشت و آن این بود که اعلام نماید صحابه در حق علیسستم روا داشته و او را از حق خلافت محروم کردهاند. سپس در گامهای بعدی ادعا کرد که عثمان خلافت را به ناحق غصب نموده، پس باید مسلمانان قیام کنند و با اقامه امر به معروف و نهی از منکر و بازخواست و محاسبه امر او و والیان عثمان، حقایق را به مردم نشان داده و آنان را در این قیام، با خود همراه ساخت [۱۳۵۸]. او در این مرحله، با تمام افرادی که از افکار فاسد و باطل او تأثیر پذیرفته بودند، به طور مخفیانه، مکاتبه میکرد و آنان نیز مردم را به آن عقاید باطل خویش فرا میخواندند. این افراد تا آنجا پیش رفتند که در طول مکاتباتی که با هم داشتند تلاش میکردند اشتباهات و عیوب والیان و امرای سرزمین خود را به هم بازگو کنند و به این ترتیب، بتوانند همهی مسلمانان را دچار شک و تردید نسبت به لیاقت دستگاه خلافت عثمان نمایند. اما اینان، بدون تردید در ورای این گفتهها و ادعاهای مهم، هدفی دیگر را در سر میپروراندند.
به این ترتیب، شیوه پلید اما زیرکانه ابن سبأ بر ما آشکار میشود؛ او از یک طرف، چنان وانمود میکند که گویا میان دو صحابی جلیل القدر، بر سر قدرت و حکومت، خصومت و اختلافی بزرگ وجود دارد که در این میان، علیسمظلوم است و عثمانسغاصب و ستمکار و از دیگر سو تلاش میکند تا مردمان، بالاخص مردم کوفه را تحریک نماید و علیه والیان و امرای عثمانسبشوراند. او در این برنامه شوم، از اعراب بادیهنشین، نهایت استفاده را میبرد. او نه تنها توانست اعراب زاهد و مؤمن اما نادان و کم خرد را به بهانه امر به معروف و نهی از منکر با خود همراه سازد، بلکه موفق شد تا اعراب دنیاپرست و جاه طلب را متقاعد سازد که عثمانسدر مسایل مختلفی نسبت به آنان ظلم روا میدارد. مثلاً چنین شایع میکرد که عثمان به شدت به خویشاوندان خود تمایل دارد به نحویکه اموال بیتالمال مسلمین را در اختیار آنان قرار داده است و چنین تبلیغ میکرد که عثمان منافع حاصل از زمینها و مایملک حکومت را حق خود میداند. در کنار اشاعه این دروغها و تهمتها، او به پیروان خود دستور داد تا با نوشتن نامههای اعتراضآمیز از وضعیت موجود و ارسال آنها برای هم، چنان فضا را مسموم کنند که مردم واقعاً در این مورد دچار شک و تردید شوند و باور کنند که اوضاع و احوال مملکت به شدت وخیم میباشد و در این میان، این سبئیان بودند که سود میبردند، زیرا اگر مردم اسیر این تبلیغات میشدند اولین گامهای فتنه و آشوب برداشته میشد و سبئیان میتوانستند به اهداف شوم خود که همانا کاشتن بذر نامبارک نفاق و تفرقه بود در میان امت اسلام بکارند [۱۳۵۹]. عثمانسنیز که زمزمه این فتنه ویرانگر را احساس مینمود، خطاب به امت چنین گفت: به خداوند سوگند که میبینیم چرخهای آسیاب فتنه و آشوب به گردش در آمدهاند. آرزو میکنم که بمیرم اما آب به این آسیاب منحوس نریزم. [۱۳۶۰]
اما ابن سبأ، برای انجام نقشههای پلید خود، بنا به دلایلی مختلف، مصر را برگزید. او در آنجا قیام خود را سازماندهی کرد و مردم را تشویق نمود تا به جانب مدینه حرکت کنند. او ادعای باطل ظلم عثمان به علی و غصب خلافت از جانب او را اساس این حرکت مخرب خود قرار داد [۱۳۶۱]. در کنار این تهمت ناروا، او به جعل نامههایی پرداخت که در آنها از زبان بزرگان صحابه، مردم تشویق میشوند تا به مدینه بیایند. اما چون مردم فریب خورده قدم به مدینه گذاشتند دیدند که هیچ یک از صحابه از آنان استقبال ننمود و خود را از حقیقت آن نامهها مبرا اعلام کردند [۱۳۶۲]. از طرف دیگر، عثمان به گفتگو و مناظره با آنان میپرداخت و حقایق را بر آنان آشکار مینمود. ذهبی بر این باور است که عبدالله بن سبأ عامل آشوب و بلوا در مصر بود و همو بود که بذر کینه و نفرت نسبت به والیان و امرای عثمان را در دل مردم کاشت و سپس مردم را علیه خود عثمانسبه عصیان و شورش واداشت [۱۳۶۳]. اما باید دانست که ابن سبأ این سلسله کارها و اقدامات را به کمک شبکهای از منافقان و توطئهگران انجام داد و با نیرنگها و دسیسههای بسیار توانست اعراب و مؤمنان متحجر و کم خرد را با خود همراه سازد و در راستای تحقق نقشههای خود به کار گیرد. ابن کثیر در این رابطه معتقد است که وجود شخصیتی بنام ابن سبأ و حضور او در مصر و عقاید باطلی که او در میان مردم رواج میداد از مهمترین عوامل شورش مردم علیه عثمانسبود تا آنجا که این مرد شرور و فتنهانگیز توانست مردمان بسیاری را در مصر فریب دهد و با خود همراه سازد. [۱۳۶۴]
تمامی علما و مؤرخان بنام امت بر این مسأله اتفاق نظر دارند که شخصیتی بنام عبدالله بن سبأ در میان مسلمانان ظهور کرد و توانست با نشر افکار و عقاید خود در بین آنان، ایشان را از دین راستین و اطاعت امام عصر خویش منحرف ساخته و بذر تفرقه و اختلاف را در میان آنان بکارد. در این میان، آشوب طلبان و افراد فرصت طلب نیز گرد او جمع آمدند و فرقه سبئیت را شکل دادند که خود، از مهمترین عوامل قتل امام عصر امت بود، به طور خلاصه، آنچه از مطالعه در مورد این فرقه گمراه میتوان فهیمد این است که آنان کاملاً منظم و سازمان یافته عمل میکردند و دلیل این ادعا مهارت و قدرت آنان در تفهیم و تبلیغ عقاید و افکار خود به دیگران است. همچنین آنان توانستند به طور وسیعی، دامنه فعالیت خود را به سرتاسر بلاد اسلامی و شهرهای مهمی چون بصره، کوفه و سرزمین مصر گسترش دهند و با سوء استفاده از تعصباب قبیلهای اعراب بادیهنشین و حس عدم تمکین آنان در برابر حکومت و نیز استفاده از احساسات و خواستههای بردگان و غیر عربهای نو مسلمان، توانستند آتش فتنه و آشوب و تفرقه و جنگ را در میان پیکر اسلام شعلهور سازند [۱۳۶۵].
[۱۳۵۵] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۱۲). [۱۳۵۶] تاریخ طبری (۵/۳۴۷). [۱۳۵۷] همان (۵/۳۴۷). [۱۳۵۸] تاریخ طبری (۵/۳۴۸). [۱۳۵۹] الدولة الأمویة، یوسف العش، ص ۶۸. [۱۳۶۰] تاریخ طبری (۵/۳۵۰). [۱۳۶۱] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنه (۱/۳۳۰)، تاریخ طبری (۵/۳۴۸). [۱۳۶۲] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۳۰)، تاریخ طبری (۵/۳۶۵). [۱۳۶۳] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۳۸). [۱۳۶۴] البدایة و النهایة (۷/۱۶۷-۱۶۸). [۱۳۶۵] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۳۳۹).
این فصل دارای چهار گفتار زیر میباشد:
گفتار اول: آغاز فتنه
گفتار دوم: روش عثمانسدر برخورد با فتنه
گفتار سوم: اشغال مدینه به دست شورشیان
گفتار چهارم: مواضع صحابهشدر قبال شهادت عثمانس
پس از موفقیت کینهتوزان دروغگو در عزل ولید بن عقبه از ولایت کوفه، عثمانس، سعید بن عاص را به ولایت این شهر منصوب نمود. چون سعید به کوفه رسید، بر منبر رفت و خطاب به مردم اعلام نمود که او علیرغم میل خود و فقط به خاطر اجرای دستور عثمان این منصب را پذیرفته است. او همچنین خطاب به آنان گفت: که زمزمه فتنه و تمرد را در این شهر میشنود اما مردم باید بدانند که او با شدت به مقابله با آن بر خواهد خواست و در این مبارزه یا من آنرا از میان خواهم برد و آن را در نطفه خفه میکنم و یا فتنهانگیزان خواهند توانست او را شکست دهند اما هرگز با ایشان مدارا و مصالحه نخواهد نمود [۱۳۶۶]. سعید پس از مدت زمانی کوتاه دانست که اوضاع کوفه بسیار نابسامان است و کینهتوزان و سفلگان و بد طینتان و اعراب بادیهنشین خشن و سنگدل بر اوضاع شهر مسلط هستند [۱۳۶۷].
از اینرو سعید نامهای به امیرالمؤمنین نگاشت و ضمن آن از اوضاع نابسامان کوفه اطلاع داد که اهل کوفه در وضعیتی ناهنجار بسر میبرند، چنان است که افراد شریف و سابقین مغلوب واقع شدهاند و پسینیان فرمان را به دست گرفتهاند و بر دیگران غالب آمدهاند و و وضعیت طوری شده که هیچگونه توجهی به تلاشگران و دعوتگران واقعی نمیشود و ... .
عثمانسنیز در جواب آن نامه، به او نوشت که باید تمام تلاش خود را در جهت سروسامان دادن به اوضاع آن شهر و باز گرداندن پیشگامان در اسلام و مجاهدان به صحنه قدرت و مقدم کردن آنان بر دیگران به کار برد. از جمله در این نامه آمده بود که: مردمانی دارای پیشینه پرافتخاری در اسلام هستند، آنان را بر دیگران مقدم بدار، زیرا که خداوند آن سرزمینها را به دست ایشان فتح نمود و آنانی را که پس از ایشان در آن سرزمینها سکنی گزیدهاند در مرتبه پس از آنان قرار بده و تنها در صورتیکه سابقین در اسلام از جهاد امتناع کردند و دیگران در میادین کارزار حضور یافتند، آنگاه این مجاهدین را بر آن سابقین در دین مقدم گردان. منزلت و جایگاه هر انسانی را بشناس و آن را رعایت کن و سهم هر یک را براساس حق و عدالت به ایشان واگذار کن؛ بدان که شناخت مردم امکان اجرای عدالت در مورد آنان را میسر میسازد [۱۳۶۸].سعید بن عاص مو به مو دستورات و سفارشات عثمانسرا اجرا میکرد و روند کار را به او اطلاع میداد. در مدینه نیز عثمانساهل حل و عقد را -که متشکل از بزرگان صحابه بود- گرد هم آورد و وخامت اوضاع کوفه و شرایط بغرنج و خطرناک آن سامان و نیز اقدامات پیشگیرانه سعید در آن دیار را به اطلاع ایشان رسانید؛ آنان نیز با تأیید اقدامات او و سعید، خواستار برخورد قاطع حکومت با فتنهانگیزان و طرد آنان از صحنه قدرت و کوتاه کردن دست ایشان از بیتالمال شدند و از عثمان خواستند تا آنان را از مناصب و مقامهایی که شایسته آنها نیستند، دور نگاه دارد، زیرا سپردن امور به افراد نالایق، موجب فساد و تباه شدن منافع و مصالح میگردد. همچنین عثمان خطاب به مردم مدینه اعلام نمود که: ای مردم مدینه! بدانید افرادی قصد فتنهانگیزی در میان امت را دارند، پس خود را برای مقابله با این قبیل افراد آماده سازید. بدانید که من اخبار و اقدامات آنان را جزء به جزء و به طور مبسوط به شما اطلاع خواهم داد [۱۳۶۹].
[۱۳۶۶] تاریخ طبری (۵/۳۸۰). [۱۳۶۷] الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص۱۲۲. [۱۳۶۸] تاریخ طبری (۵/۲۸۰). [۱۳۶۹] تاریخ طبری (۵/۲۸۱).
پس از انجام اصلاحاتی که سعید در نظر داشت و طی آن افراد پیشگام در اسلام و مجاهدین و فرزانگان و فرهیختگان جامعه کوفه، مسئولیتها و مدیریت مختلف را بر عهده گرفتند، افراد پست و اعراب بادیهنشین احساس کردند که در این مسایل، نسبت به آنان تبعیض و اجحافی صورت گرفته است و بنابراین شروع به ایراد گرفتن از والیان و امرا نمودند. کینهتوزان و دشمنان نیز فرصت را غنیمت شمرده و تلاش کردند با نشر اکاذیب و شایعات، بذر کینه و نفرت نسبت به خلیفه و دولت او را در دل مردم بکارند اما چون با مخالفت و مقابله عموم مردم روبهرو شدند، در ظاهر سکوت اختیار کردند اما در خفا همچنان به تحت تأثیر قرار دادن اعراب و غوغاسالاران و افرادی که بنا به دلایل متعدد از جانب حکومت مجازات شده بودند، ادامه دادند [۱۳۷۰]. یهودیان و مسیحیان و زردشتیان کینهتوز نیز که همیشه در پی توطئه چینی برای مسلمین بودند دست به کار شدند و به نشر شایعات بیپایه و اساس علیه خلیفه و اطرافیان او پرداختند. آنان کوچکترین اشتباه و لغزش والیان و امرا را غنیمت میشمردند و با دمیدن در بوق و کرنا و جعل دروغ و افترا علیه ایشان، تلاش میکردند مردم را بر ضد حکومت تحریک نمایند و به این ترتیب بذر آشوب و تفرقه را در میان ایشان بیافشانند. در واقع آنان کینه دینی را در دل داشتند که ادیان باطل ایشان را به چالش کشیده و حکومتهای فاسد و ستمکارشان را از میان برداشته بود، آنان در راه ضربه زدن به وحدت مسلمانان و متزلزل کردن پایههای حکومت اسلام، افراد پست و نادان را آلت دست خود ساختند و توانستند هر آنکه را که نسبت به خلیفه و حکومت او کینهای به دل داشت، گرد خود جمع کنند و جمعیتی پنهان را تشکیل دهند. آنان همچنین پا را فراتر گذاشتند و تلاش کردند تا امثال این جمعیت پلید را در دیگر سرزمینهای تحت سلطه خلافت تشکیل دهند [۱۳۷۱]. مهمترین شکبههای این جمعیت خبیث در کوفه و بصره و مصر قرار داشت که بعدها توانستند عناصری را نیز در مدینه و شام با خود همراه سازند. [۱۳۷۲]
[۱۳۷۰] الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص۱۲۴. [۱۳۷۱] الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص۱۴. [۱۳۷۲] همان، ص۱۲۴.
ابن سبأ به پیروان و همفکران خود توصیه میکرد که باید این فتنه را گسترش داد و برای این کار نخست باید امرا و والیان حکومت را مورد طعن و انتقاد شدید قرار داد. اما در ظاهر میبایست چنین وانمود کنید که قصد امر به معروف و نهی از منکر را دارید تا بتوانید مردم را با خود همراه سازید [۱۳۷۳]. عبدالله بن سبأ جهت اجرای این نقشه شوم، دعوتگران خود را به سرتاسر بلاد اسلامی گسیل داشت و به مکاتبه با پیروان خود در آن سرزمینها پرداخت و به آنان اعلام نمود که باید به پا خیزند و در جهت برانگیختن قیامی فراگیر علیه حکوت تمام تلاش خود را مبذول دارند. این مردمان ناپاک، به ظاهر ادعای اقامه امر به معروف و نهی از منکر داشتند اما در نهان، قصد داشتند مردم را فریب دهند و آنان را گرد خود جمع کنند. آنان در این راه به نشر اکاذیب و افترا علیه امرا و والیان حکومت دست میزدند و با مکاتبه با همفکران خود در سرزمینهای مختلف، این شایعات را در سرتاسر بلاد اسلامی میگستراندند تا بتوانند مردم دیگر بلاد را تحت تأثیر این دروغپردازیها و تبلیغات سوء خود قرار دهند. به این ترتیب این بد طینتان و این سبئیان ناپاک، وحدت مسلمانان را خدشهدار کردند و مردم را علیه والیان و امرای خود شوراندند و توانستند زمین خداوندﻷرا به فساد کشانند. آنان در این دعوت خود چنان مهارت استادانهای داشتند که کمتر کسی را توان آن بود تا باطن زشت و خطرناک این ظاهر فریبنده سخنان و اقدامات آنان را ببیند و هدف شوم آنان را که همانا عزل عثمان و نابود کردن حکومت اسلام بود، تشخیص دهد. [۱۳۷۴]
ابن سبأ جهت اجرای نقشه پلید خود، نخست قصد شام نمود اما امیرمعاویهس، بلافاصله پی به نیات او برد و او را از شام اخراج کرد [۱۳۷۵]. ابن سبأ پس از این ماجرا به بصره رفت و نزد حکیم بن جبله که فردی دزد و جنایتکار بود سکنی گزید [۱۳۷۶]. چون به عبدالله بن عامر خبر دادند که مردی ناشناس نزد حکیم بن جبله اقامت کرده است او را فرا خواند. گفتن این نکته لازم است که حکیم بن جبله، همراه سپاهیان اسلام به میادین فتوحات میرفت و چون سپاه به جانب بصره باز میگشت او خود را از سپاه جدا میکرد و به غارت و چپاول و اذیت و آزار اهل ذمه میپرداخت. اهل ذمه و مسلمانان قضیه را نزد عثمانسمطرح کردند و او نیز به عبدالله بن عامر دستور داد تا حکیم را در بصره نگاه دارد و نگذارد که از شهر خارج شود مگر اینکه اصلاح شود و دست از این اقدامات خود بر دارد. ابن سبأ نیز از این خوی زشت حکیم سود جست و او را در جهت منافع خود مهیا نمود. حکیم نیز توانست افرادی منحرف و هوسران را به ابن سبأ ملحق کند و به این ترتیب جمعیت پنهان در راستای اهداف شوم ابن سبأ تشکیل میگردد. همانطور که گفتیم ابن عامر، با شنیدن خبر ورود ابن سبأ به شهر و اقامت او در خانه حکیم، او را احضار نمود و در مورد هویت او و قصد او از سفر به بصره سؤال نمود. ابن سبأ نیز وانمود میکرد که او پیشتر از اهل کتاب بوده اما پس از شناخت اسلام، با رغبت به این دین گرویده است و قصد دارد در بصره سکنی گزیند. عبدالله بن عامر گفت: این چه حرفهایی است که در مورد شما میشنوم؟ هرچه زودتر از اینجا خارج شو و چیزی از خود باقی نگذار. ابن عامر وی را از بصره بیرون راند و نگذاشت که در آن شهر اقامت گزیند. اما ابن سبأ زمانی بصره را وداع میگفت که پیروانی را برای خود به وجود آورده بود و شاخهای از حزب سبئی یهودی را در آنجا کاشته بود.
ابن سبأ سپس عزم کوفه کرد و در آنجا بود که فضا را مناسب افکار و عقاید باطل خود دید اما به محض اینکه سعید بن عاص خبر ورود ابن سبأ به کوفه را شنید دستور داد تا او را از شهر بیرون کنند. پس از اخراج ابن سبأ از کوفه، او قصد سرزمین مصر کرد و در آنجا توانست نقشههای شوم خود را اجرا کند و افراد بسیاری را گرد خود جمع نماید. او در آنجا با پیروان خود در دیگر شهرها مکاتبات پنهانی داشت و دستورات لازم را به آنان ابلاغ میکرد [۱۳۷۷]. تلاشهای ابن سبأ و پیروان او شش سال به طول انجامید تا اینکه سرانجام در سال سی و پنج بعد از هجرت، غوغاسالاران و فتنهانگیزان شورش خود را از کوفه آغاز کردند و با قتل عثمانسآنرا به منتها الیه وقاحت رسانیدند و در دوران خلافت علی بن ابی طالبسنیز همچنان به شیطنت و خباثت خود ادامه دادند. [۱۳۷۸]
[۱۳۷۳] تاریخ طبری (۵/۳۴۸). [۱۳۷۴] الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص۱۲۶. [۱۳۷۵] الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص۱۲۶. [۱۳۷۶] همان، ص۱۲۸. [۱۳۷۷] الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص۱۲۹. [۱۳۷۸] همان، ص۱۳۰.
در یکی از روزهای سال سی و سوم بعد از هجرت که سعید در جلسهای میان عموم مردم حضور یافته و با آنان در زمینههای مختلف گفتگو و بحث میکرد عدهای از منحرفان و افراطگران وارد این جلسه شده و آنرا به آشوب کشاندند.
در واقع، ماجرا از این قرار بود که میان سعید و فردی بنام خنیس بن حبیش اسدی مجادلهای در گرفت؛ در مجلس نیز افراطگرایانی چون جندب ازدی که فرزندش به خاطر ارتکاب قتل، قصاص شده بود و نیز افرادی مانند مالک اشتر نخعی، ابن کواء و صعصعه بن صوحان حضور داشتند، آنان این فرصت را غنیمت شمردند و برای بر انگیختن آتش فتنه، به ظاهر و برای حمایت از سعید، به خنیس حملهور شدند. پدر خنیس نیز که برای دفاع از فرزندش وارد معرکه شده بود به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت به نحویکه پدر و پسر از شدت ضربات، بیهوش شدند، سعید نیز هر چه کوشید نتوانست مانع این اقدام وحشیانه جندب و مالک اشتر و دیگر همدستانشان شود. این اقدام باعث شد، کوفه در آستانه جنگی قبیلهای قرار گیرد که با درایت و عملکرد بموقع سعید، آتش آن فتنه در نطفه خفه شد. سعید طی نامهای خطاب به عثمانسواقعه را برای او بازگو نمود و عثمان نیز به او سفارش نمود که تا حد امکان سعی نماید مسأله را به صورتی آرام و بدور از هر نوع تشنج حل و فصل کند [۱۳۷۹]. پس از این ماجرا منحرفان از دین، اقدام به نشر شایعات و اکاذیب بر ضد سعید و عثمانسو مردم و بزرگان کوفه کردند و به همین دلیل، مردم از سعید خواستند تا آنان را مجازات نماید. سعید به آنان پاسخ داد که عثمان مرا از ایجاد تشنج و بحران در شهر منع کرده است اما اگر در تصمیم خود اصرار میورزید از خود امیر المؤمنین کسب تکلیف نمایید. مردم نیز عثمانسرا در جریان اوضاع و احوال شهر قرار دادند و از او خواستند تا به سعید فرمان دهد که این فتنهانگیزان و آشوب طلبان را از کوفه اخراج کند و عثمان نیز درخواست آنان را پذیرفت و به سعید دستور داد تا آن آشوب طلبان را از شهر تبعید نماید. سعید نیز این عده را که حدود ده تا پانزده نفر میشدند به شام و نزد معاویه فرستاد و طی نامهای به معاویه به او چنین نوشت: من عدهای را نزد تو میفرستم که اهل فتنه و آشوب هستند. آنان را از مجازات بترسان و تلاش کن تا اصلاح شوند و اگر احساس کردی به راه راست آمدهاند بار دیگر به ایشان فرصت جبران مافات را بده [۱۳۸۰]. از جمله افرادی که به شام تبعید شدند این عده بودند: مالک اشتر نخعی، جندب ازدی، صعصعه بن صوحان، کمیل بن زیاد، عمیر بن ضابیء و ابن کواء [۱۳۸۱].
[۱۳۷۹] تاریخ طبری (۵/۳۲۳). [۱۳۸۰] تاریخ طبری (۵/۳۲۴). [۱۳۸۱] الخلفاء الراشدون، ص۱۳۱.
با ورد این افراد به شام، معاویه آنان را در مکانی بنام کلیسای مریم سکنی داد و طبق دستور عثمان همان احکام را بر آنان اجرا مینمود که در عراق با آن مواجه بودند. او روز و شب با آنان غذا میخورد تا بتواند شناخت درستی از آنان به دست آورد. یک روز معاویه خطاب به این جماعت گفت: شما عرب هستید و شجاع و فصیح که خداوندﻷبا دین اسلام به شما عزت و شرف داد و با این دین توانستید بر دیگر ملتها غلبه نمایید و ثروتهای آنان را در دست گیرید، اما میبینم که نسبت به قریشیان احساس کینه و نفرت میکنید. آیا میدانید اگر قریشیان نباشند شما به همان دوران ذلت و ضعف پیش از اسلام باز خواهید گشت. [۱۳۸۲]
در واقع، عثمان میدانست معاویه با آن فصاحت و بلاغت، ذکاوت و هوش و گذشت و آرامش و صبر کم نظیر خود میتواند هر مشکلی را حل و فصل نماید و به همین خاطر، به محض وقوع هر نوع آشوب و فتنهای، آن را به پسر ابوسفیان محول میکرد تا گره آن را بگشاید. معاویهسنیز در رابطه با این مسأله، تمام توان خود را به کار میبست تا بتواند این افراد آشوب طلب را سر راه آورد. او نخست ورود آنان به شام را گرامی داشت، سپس تلاش نمود با مجالست و مصاحبت با ایشان از کنه اسرار و نیات آنان با خبر شود و پیش از محکوم کردن این افراد، شناختی درست و بدور از آنچه در مورد آنان شنیده بود را به دست آورد. به این ترتیب کوشید ترس و خوفی را که در دل آنان بود از میان برد و دیوار عدم اعتمادی را که میانشان بود از میان بردارد، او پس از این مدت، فهمیده بود که علت این اقدامات فتنهانگیز این قبیل افراد همانا تعصبات قبیله و حس جاه طلبی و قدرت طلبی است. بنابراین برای اصلاح کردن آنان دو مساله را مطرح نمود.
نخست: تأثیر اسلام در عزت و قدرت عرب.
دوم: نقش قریشیان در نظر اسلام و حل و فصل مشکلات و معضلات مسلمانان.
این آشوب طلبان با شنیدن این سخن و تأثیر بسزای اسلام در وضعیت عزتمندانه خود و مقایسه این وضعیت با آن شرایط نابسامان و قتل و غارت پیش از اسلام قاعدتاً باید از آن اقدامات مخرب خود دست بر میداشتند [۱۳۸۳].
معاویه در ادامه گفتگو با آنان چنین گفت: رهبران امروز شما بسان سپر شما هستند پس سپرهای خود را از خود نرانید. رهبران امروز شما در برابر عصیان و ظلم و ستم شما صبور هستند اما بدانید که خداوندﻷشما را مجازات خواهد کرد و حاکمانی را بر شما مسلط میگرداند که با وجود صبر شما در برابر ظلم و جورشان باز هم شما را سرکوب میکنند و آن وقت است که شما نیز با این صبر نابجا در ظلم و ستم آنان نسبت به مردم شریک هستید. یک نفر از آن جمع به معاویه گفت: اما قریش که جمعیت اندکی دارد و در دوران جاهلیت نیز چندان قدرتمند نبود. حال بر ما حاکم شده است؟ حال اگر ما این -به قول تو- سپر خود را از هم بدریم میتوانیم حکومت را به دست آوریم، معاویه به او پاسخ داد: حال میدانم که شما تنها از روی جهالت و نادانی دست به چنین کارهایی زدهاید، تو که سخنگوی قومت هستی این گونه میاندیشی چه برسد به دیگر افراد قبیلهات؛ دوران جاهلیت را به یاد آورید و ببینید اسلام شما را به کجا رسانیده است، من از عزت و مکنتی که اسلام به شما داده است صحبت میکنم، اما شما دوران جاهلیت را به روی من میکشید. فکر میکنید اگر سپر حکومت از هم دریده شود آنگاه شما میتوانید صاحب آن شوید اما سپری شکسته باشد دیگر به کار نمیآید. بدانید که خداوند مردمانی را که دنبالهرو شما باشند و علیه خلیفه خود قیام کنند خوار و ذلیل میگرداند [۱۳۸۴].
معاویه میدانست که این سخنان نمیتواند آن افراد را قانع کند پس در ادامه چنین فرمود: بفهمید که قریش در جاهلیت و اسلام تنها و تنها به خاطر الطاف خداوندﻷعزت یافت. قریش قویترین اعراب نبود اما با اصل و نسبترین، نجیبترین، مهمترین، جوانمردترین قبایل بود؛ تنها و تنها به خاطر عنایت خداوند توانست در دورانی که قبایل عرب، یکدیگر را قتل و غارت میکردند در امان بماند که خداوندﻷهر که را عزیز گرداند، او هرگز ذلتی نبیند و به هر که رفعت و منزلت والا دهد، هرگز حقیر نشود. تمامی ملل عرب و عجم، هر یک به بلا و مصیبتی بزرگ گرفتار آمدهاند و سرزمین و حکومتشان را از دست دادهاند اما به خاطر فضل خداوند، هر که چنین قصدی را در مورد قریش نماید خوار و ذلیل گردد و چون خداوند چنین اراده نمود که ایشان را از ذلت دنیا و عذاب آخرت برهاند محمد جرا که بهترین خلق اوست از میان ایشان برگزید و یارانی را گرد او جمع آورد که بهترین ایشان، از قریش بودند. این حکومت نیز به خاطر درایت ایشان استوار است و به همین خاطر، خلافت در میان قریشیان قرار دارد. خداوند آنان را در جاهلیت از شر سلاطینی که به دین شما بودند حفظ نمود و امروز نیز که بر دین حق هستند. مطمئناً از ایشان حمایت و حفاظت خواهد نمود. از شما و دار و دستتان بیزارم. تو ای صعصعه! قبیله تو بدترین قبیله عرب است. بدترین نوع گیاهان در سرزمینتان میروید، در دورترین نقطه ساکن هستید، شرورترین قبایلید، بدترین رفتار را با قبایل همجوارتان دارید، هر که را که نزدیک شما باشد خوار کنید و دشنام دهید، پستترین اصالت را دارید و چون در مرز مملکت فارس قرار دارید همیشه ذلیل و خوار ایشان بودهاید اما چون دعوت رسولالله جبه قبیلهات رسید، شما را رفیع گردانید و بر دیگر ملتها فضیلت داد. هر چند که تو ای صعصعه! بعد از قبیلهات و آن هم از روی ناچاری ایمان آوردهای حال قصد دارید این دین عزیز را منحرف سازید و خود را بار دیگر به ذلت افکنید. بدانید که هرگز نمیتوایند قریش را ذلیل گردانید و به او آسیبی رسانید. شیطان بر شما مسلط است و راه شر و فتنه را به شما نشان داده و توانسته است شما را بفریبد. اما او باعث مرگ و هلاکت شما خواهد شد. او نمیتواند شما را از خواست خداوند برهاند پس اگر شری ایجاد کردید بدانید که خداوند نیز در مقابل شری بدتر را نصیب شما خواهد نمود و شما را خوار میگرداند و آنگاه شیطان شما را رها میکند تا در ضعف و ذلت نتوانید کاری از پیش ببرید. [۱۳۸۵]
به این ترتیب، معاویه تمام تلاش خود را نمود تا این افراد آشوب طلب را سر عقل آورد:
- نخست در مورد وضعیت قریش در جاهلیت و اسلام سخن گفت.
- سپس در مورد وضعیت خفتبار قبایل آنان در دوران جاهلیت و نیز شرایط محل سکونت آن قبایل و ذلت و حقارت ایشان در برابر ایرانیان صحبت کرد و آن اوضاع را با عزت و کرامتی که اسلام به آنان عطا نمود، مقایسه کرد.
- او صعصعه بن صوحان را که سخنگوی دوستانش بود مورد خطاب قرار داد و به او یادآور شد که چون قبیلهاش ایمان آوردند، او امتناع کرد تا اینکه به میان قبیله خود بازگشت و به ناچار اسلام آورد.
- معاویه نقشههای شوم صعصعه و همدستانش را که قصد ایجاد آشوب در میان امت و منحرف کردن ایشان از دین داشتند بر ملا ساخت، به آنان گوشزد نمود که سر منشأ این فتنهها شیطان است که آنان را فریب داده و تحریک میکند همهی آنان را رسوا نمود که قصد دارند با این دروغها و افتراها مردم را از دین خدا منحرف ساخته و به همان عقاید و باورهای باطل جاهلیت باز گردانند. [۱۳۸۶]
[۱۳۸۲] تاریخ طبری (۵/۳۲۴). [۱۳۸۳] معاویة بن أبی سفیان، منیر غضبان، ص۱۰۱. [۱۳۸۴] تاریخ طبری (۵/۳۲۴). [۱۳۸۵] تاریخ طبری (۵/۳۲۶). [۱۳۸۶] معاویة بن ابی سفیان، منیر غضبان، ص۱۱۱.
بار دیگر معاویه نزد آن آشوب طلبان رفت و به آنان چنین گفت: یا پاسخی درست به من بدهید و یا ساکت باشید و بیشتر بیاندیشید. بنگرید که خیر و صلاح خود و خانواده و قبیلهتان و همه امت اسلام در چه چیزی است، پس به دبنال به دست آوردن آن باشید تا بتوانیم در صلح و صفا در کنار هم زندگی کنیم.
صعصعه جواب داد که: هرگز در عصیان و گناه از تو اطاعت نخواهیم کرد. معاویه پاسخ گفت: من که شما را به اطاعت از خدا و رسولش جو تقوای او و حفظ وحدت میان امت فرا میخوانم. اما صعصعه جواب داد که: تو بر خلاف ادعایت ما را به تفرقه و عدم اطاعت از خدا و رسولش جدعوت کردهای. معاویه در پاسخ به او گفت: بر فرض که ادعای تو درست باشد، حال من از آن حرفهایم توبه میکنم و شما را به اطاعت از خدا و رسولش جو تقوای او، حفظ وحدت و اجتناب از تفرقه، اطاعت و احترام نسبت به رهبران خویش، مساعدت ایشان و ارشاد آنان فرا میخوانم. صعصعه جواب داد: حال ما نیز از تو میخواهیم از مقام کنار رفته تا فردی لایقتر از تو به این منصب برسد. معاویه گفت: موافقم اما آن فرد لایق کیست؟ ایشان گفتند: او مردی است که سابقه هم خود و هم پدرش در اسلام از سابقه تو و پدرت بیشتر و درخشانتر است. معاویه گفت: سوگند به خداوند که من پیشینهای در اسلام دارم و دیگران نیز پیشنهای بهتر از من دارند، اما مطمئن هستم در این دوران، هیچ کس چون من نمیتواند بر این اوضاع مسلط شود. عمر بن خطابسنیز همین دیدگاه را نسبت به من داشت و اگر فردی تواناتر از مرا سراغ داشت او را بر من ترجیح میداد که عمر را در امر دین و حکومت با هیچ کس سرسازش و مسامحه نداشت. از طرف دیگر، من هیچ خطایی نکردهام که مستحق عزل و بر کناری باشم و اگر امیر المؤمنین و شورای امت چنین اشتباهی بزرگ را از من میدید بیقین مرا از این منصب عزل میکرد. از خداوند نیز میخواهم که اگر امیر المؤمنین روزی بخواهد مرا عزل نماید این کار کاملاً به صلاح اسلام و مسلمین باشد، اما میدانم که این سخنان، براساس وسوسههای شیطان و هوا و هوس خودتان است و اگر قرار بود امور حکومت و دین براساس امیال و خواهشهای نفس شما استوار باشد یک روز هم نمیتوانست دوام بیاورد، اما خداوندﻷامور دین و حکومت اسلام را براساس خواست خویش استوار گردانیده است؛ بنابراین شما نیز خود را به امور خیر و نیک عادت دهید و تنها سخنان شایسته و بایسته یک مسلمان را بر زبان آورید. ایشان گفتند: ما مطمئن هستیم که تو لیاقت این مقام را نداری. معاویهسنیز به آنان هشدار داد که مبادا از وسوسههای شیطان تبعیت کنند و به عصیان پروردگار بپردازند که عذاب و ذلت این کار در دنیا و آخرت، دامنگیر آنان خواهد بود. ایشان به معاویه حمله کردند و ریش و موی سر او را گرفتند اما او به آنان گفت: اینجا سرزمین کوفه نیست، به خداوند سوگند اگر مردم شام با خبر شوند که با من چه رفتاری داشتهاید شما را خواهند کشت و در آن صورت نیز من نخواهم توانست مانع آنان شوم. سپس بلند شد و گفت که هرگز نزد آنان نخواهد رفت [۱۳۸۷]. میبینیم که امیر معاویهستمام توان و نیروی خود را به کار بست تا بتواند این قوم آشوب طلب را از آن راه نادرست خود باز گرداند و به تقوا و اطاعت خداوند و حفظ وحدت امت اسلام فرا خواند اما آنان در مقابل پاسخ دادند که هرگز در عصیان و گناهان معاویه از او اطاعت نخواهیم کرد [۱۳۸۸]. معاویه با وجودی که میدانست ایشان تنها قصد سفسطه و مجادله دارند و نمیخواهند از راه باطل خویش باز گردند باز صبر پیشه کرد و با آرامش و متانت به آنان اعلام نمود که اگر ادعای آنان در مورد عصیان و تمرد او از دستورات خدا و رسول جدرست باشد که نیست، باز او توبه میکند و خود آنان را به تقوا و اطاعت خدا و رسول جو اجتناب از تفرقه و آشوب در میان امت بر حذر میدارد تا شاید بتواند به قلب چون سنگ آنان نفوذ کند و آنان را تحت تاثیر قرار دهد و اما آنان در مقابل روش نرم و ملایم معاویه و سخنان زیبا و خیرخواهانه او چنان جسور شدند که صراحتاً راز درون را هویدا کردند و اعلام کردند که از معاویه میخواهند تا از مقام خود کنار برود تا فردی لایقتر جای او را بگیرد. معاویه نیز که نیت و قصد آنان را شناخته بود اصرار داشت تا آنان این فرد لایق را به او نیز بشناسانند اما میبینیم که این فتنهانگیزان منافق، هرگز نام این فرد را آشکار نکردند و تنها به یک مشت شعار دهن پرکن اکتفا کردند. آنان ادعا میکردند که اگر معاویه کنار برود فردی جایگزین او خواهد شد که هم خود او و هم پدرش در اسلام از سوابق بیشتر و درخشانتری نسبت به معاویه و پدر او برخوردار است. معاویه با وجود جسارت و رفتارها و سخنان ناشایست ایشان باز در قبال آنان آرامش و صبر خود را حفظ نمود و با دلایل محکم به ادعاهای آنان پاسخ میگفت. پاسخهای معاویه به ادعاهای بیپایه و اساس آن آشوب طلبان را میتوان در چند مورد زیر خلاصه و جمعبندی نمود:
۱- معاویه به آن افراد بیان نمود که او را نیز سابقهای در خور توجه در اسلام است و هموست که از زمان وفات بردارش، یزید بن ابی سفیان، در برابر رومیان از مرزهای قلمرو اسلامی دفاع میکند.
۲- بدون شک هستند افرادی که در اسلام از سابقه بیشتر و درخشانتری نسبت به معاویه برخوردارند اما با این وجود معاویه معتقد بود او تواناترین فردی است که میتواند از مرزهای شام حفاظت به عمل آورد. او از بدو به قدرت رسیدن در شام، چنان اوضاع آن دیار را سروسامان بخشید که مردمان آن سرزمین را دوست و حامی خود ساخته بود.
۳- بیقین روش عمر بن خطابسدر تعیین والیان و کارگزاران دولت خویش بسیار سختگیرانه و دقیق بود. حال اگر او در معاویه انحراف و ضعفی میدید هرگز یک روز نیز او را به ولایت شام منصوب نمیکرد. اما با وجود آن سیاست موشکافانه و ریزبینانه عمر فاروق در امر حکومت، معاویه توانست در دوران خلافت او، والی شام بماند. هر چند پیشتر و در دوران رسولخدا جو ابوبکرسنیز مشاغل را بر عهده داشت و این بیانگر میزان اعتماد رسولخدا جو ابوبکر صدیقسبه او بود تا آنجا که رسولالله جاو را کاتب خویش نمود.
۴- عزل و برکناری از هر سمت و منصبی، باید بنا به عواملی صورت پذیرد که بر کناری یک نفر از مقام خود را عادلانه و درست جلوه دهد. حال عاملی که فتنهانگیزان را بر آن داشت تا خواستار استعفا و کنارهگیری معاویه شدند چه بود؟!
۵- تنها فردی که حق عزل و نصب والیان و امرای دولت را داشت امیر المؤمنین عثمانسبود و هیچ کس دیگر، از جمله آن آشوب طلبان، را حق دخالت در این مسأله نبود.
۶- در صورتیکه امیر المؤمنین عثمانستصمیم بگیرد که معاویه را عزل نماید، بدون شک باید پذیرفت که این تصمیم کاملاً به صلاح اسلام و مسلمین است و معاویه نیز به عنوان امیری فرمانبردار باید به این خواست خلیفه گردن نهد. [۱۳۸۹]
نتیجه این جلسات و گفتگوها میان معاویه و آشوب طلبان بسیار تأسف برانگیز بود. معاویه که بارها و بارها آنان را از خشم و عقاب پروردگار بیم داد و به آنان هشدار نمود تا مبادا از وسوسههای شیطان تبعیت کنند و موجبات تفرقه و آشوب میان صفوف مسلمانان را فراهم آورند، باز این قوم لجوج و خودسر، در مقابل این نصایح دلسوزانه به او حمله بردند و ریش و موی سر او را کشیدند و ازآن پس بود که معاویه آنان را از خود میراند و با خشونت و تهدید با این قبیل افرادی که جز زبان زور هیچ زبان دیگری را نمیفهمند برخورد میکند. معاویه پس از چند جلسه گفتگو و مجادله با این بد طینتان دانست که آنان را با حق کاری نیست و هرگز در راه حق گام نخواهد نهاد. پس برخود لازم دید تا حقیقت وجودی این نابکاران و خطری را که از جانب ایشان کیان وحدت مسلمانان را تهدید میکند به امیر المؤمنین عثمانساطلاع دهد. [۱۳۹۰]
[۱۳۸۷] تاریخ طبری (۵/۳۳۰). [۱۳۸۸] تاریخ طبری (۵/۳۳۰). [۱۳۸۹] معاویة بن ابی سفیان، صحابی کبیر وملک مجاهد، ص۱۱۴-۱۱۷. [۱۳۹۰] معاویة بن ابی سفیان، منیر غضبان، ص۱۱۷-۱۱۸.
بسم الله الرحمن الرحیم: از معاویه بن ابی سفیان به امیر المومنین عثمان بن عفان: ای امیر المومنین! شما قومی را نزد من فرستادید که با زبان شیطان سخن میگویند. آنان به زعم خود با زبان قرآن با مردم صحبت میکنند اما در واقع، مردم را دچار شبهات میسازند. متأسفانه همهی مردم نیز به کنه سخنان آنان پی نمیبرند و ادعاهای ایشان را باور میکنند. آنان تنها قصد دارند امت را دچار تفرقه کنند و میخواهند اسلام و مسلمین را به محاق ضعف و ذلت بفرستند. آنان بسیاری از مردم کوفه را چنان خود از راه بدر بردهاند و حال از آن بیم دارم که مردم شام را نیز بدان راه ضلالت بکشانند، پس از شما میخواهم که آنان را به سرزمینشان باز گردانید. [۱۳۹۱]
[۱۳۹۱] تاریخ طبری (۵/۳۳۱).
عثمان دستور داد تا آشوب طلبان را نزد سعید بن عاص باز گردانند. اما چون آنان به کوفه بازگشتند بار دیگر زبان علیه سعید و عثمان گشودند و به دروغ و افترا پرداختند. سعید بار دیگر از دست آنان به عثمان شکایت برد و عثمان این بار فرمان داد تا آنان را به حمص و نزد عبدالرحمن بن خالد بن ولید تبعید کنند [۱۳۹۲]. چون آنان به حضور عبدالرحمن رسیدند، او با ایشان با خشونت و پرخاش سخن گفت و از آنان چنین استقبال نمود: ای آلتهای دست شیطان! در اینجا هیچ کس از حضور شما خوشحال نیست. شما اصلاح نمیشوید و همچنان در باطل هستید. اگر عبدالرحمن نتواند شما را رام کند و به ذلت کشاند زیانکار خواهد بود. نمیدانم شما از چه قوم و ملتی هستند، عربید یا عجم که این چنین اصلاح ناپذیرید. مراقب باشید با من همچون سعید و معاویه برخورد نکنید. من فرزند خالد بن ولیدسهستم که رشادتهای بینظیری را از خود نشان داد و همو بود که مرتدین را قلع و قمع نمود. آنان یک ماه نزد عبدالرحمن ماندند و او در طول این مدت با درایت و قاطعیت با ایشان رفتار مینمود و هرگز چون سعید و معاویه در قبال آنان از خود نرمش نشان نداد. او هر جا که میرفت آنان را با خود میبرد و آنان را در جنگ و صلح نزد خود نگاه میداشت تا کاملاً مراقب رفتار و کردارشان باشد و در هر شرایطی که اقتضا مینمود آنان را خوار و ذلیل میگردانید و هر وقت که سر دستشان، صعصعه بن صوحان را میدید به او میگفت: ای فرزند گناه! بدان هر که را خیر و صلاح، به راه راست نیاورد، شر و بلا او را اصلاح میکند و هر که با نرمش و ملایمت اصلاح نگردد باید با خشونت و شدت او را سر عقل آورد. نیز به آنان میگفت: چرا همانگونه که با سعید و معاویه مجادله میکنید با من صحبت نمیکنید و جواب حرفهای مرا نمیدهید؟!
این شدت و برخورد قاطعانه عبدالرحمن مفید واقع شد و باعث گردید تا آشوب طلبان اظهار ندامت کنند و از عبدالرحمن بخواهند که آنان را ببخشاید و رفتاری ملایمتر با ایشان در پیش بگیرد. عبدالرحمن نیز از میان آنان مالک اشتر را نزد عثمانسفرستاد تا به او اطلاع دهد که آنان از کردار سابق خود توبه کرده و پشیمان شدهاند. عثمانسنیز آنان را بخشود و به آنان اجازه داد تا به شهر خویش باز گردند. اما مالک اشتر از عثمانسدرخواست کرد تا عثمان به آنان اجازه دهد در جزیره و نزد عبدالرحمن بمانند که او با این تقاضای آنان موافقت کرد [۱۳۹۳]. پس از این اتفاقات بود که شعله فتنه کوفه فروکش کرد. در واقع، در حوادث سال سی و سوم بعد از هجرت، منافقان و فتنهانگیزان که شاهد تبعید رؤسای خود بودند سکوت را بهترین راه حل نجات خود دانستند. [۱۳۹۴]
[۱۳۹۲] تاریخ طبری (۵/۳۳۱). [۱۳۹۳] تاریخ طبری (۵/۳۲۷). [۱۳۹۴] الخلفاء الراشدون، ص۱۳۴.
در بصره نیز فتنهانگیزان آن شهر به رهبری حکیم بن جبله بر ضد فضلا و صلحای شهر توطئه میچیدند و دروغها و تهمتهای بسیاری را به آنان نسبت میدادند. از جمله این فضلا، عامر بن عبدالقیس ملقب به اشجّ عبدالقیس بود که همراه هیأت نمایندگان قبیله خود نزد رسولخدا جرفته و مدتی را نزد ایشان معارف دین را فراگرفته بود. این فرد چنان مورد احترام رسولخدا جقرار داشت که ایشان در مورد او چنین فرمودند:
«إن فیك خصلتین یحبهما الله ورسوله: الحلم والأناة».
«تو را دو خصلت نیکوست که خدا و رسولش جآنها را میپسندند و آن دو خصلت عقل و صبر و آرامش و متانت توست» [۱۳۹۵]
عامر بن عبدالقیس از فرماندهان قادسیه و دیگر نبردهای فتوحات بود که در بصره جزو صلحا و پرهیزکاران آن دیار محسوب میشد. اما منحرفان از دین و منافقان در راستای تخریب شخصیت و اعتبار بزرگان و معتمدان شهر، اتهاماتی ناروا را بر او وارد کردند. عثمان نیز او را به شام و نزد معاویه فرستاد و چون معاویه با او به گفتگو نشست دانست که او از تمام آن اتهامات مبرا است. اما سر دسته افرادی که این تهمتها را به عامر بن قیس نسبت دادند حمران بن ابان بود که جزو افراد بیدین و شرور به حساب میآمد تا آنجا که زنی را در ایام عده او به عقد خود در آورد و چون عثمان از این ماجرا با خبر شد، آن زن را به او طلاق داد و امر نمود تا حمران را تازیانه زنند و به بصره تبعید کنند و در آنجا بود که با حکیم بن جبله، سر دسته سبئیان بصره آشنا شد و به جرگه آنان پیوست. [۱۳۹۶]
[۱۳۹۵] به روایت مسلم، کتاب الإیمان (حدیث۲۵). [۱۳۹۶] تاریخ طبری (۵/۳۳۳).
در این سال بود که ابن سبأ تصمیم گرفت اولین گامهای شورش و قیام علیه نظام خلافت را بر دارد. او از زمانی که در مصر مستقر شده بود به طور دائم با پیروان خود در کوفه و بصره و مدینه در ارتباط بود و با آنان مکاتبه میکرد تا اینکه سرانجام به یک نقشه واحد دست یافتند. پس از تبعید آن آشوب طلبان به شام و سپس به جزیره، سردسته سبئیان کوفه مردی به نام یزید بن قیس بود [۱۳۹۷]. در سال سی و چهارم، اوضاع کوفه کاملاً به نفع آشوب طلبان رقم میخورد، زیرا در این سال مؤمنان راستین و بزرگان شهر به قصد جهاد از کوفه خارج شده بودند و بیشتر افرادی که در شهر ماندند، انسانهای سست ایمان و آشوب طلب بودند که تحت تأثیر سبئیان و منافقان قرار داشتند و توانستند آنان را بر ضد سعید بن عاص تحریک کنند [۱۳۹۸].
[۱۳۹۷] الخلفاء الراشدون، ص۱۳۵. [۱۳۹۸] الخلفاء الراشدون، ص۱۳۵.
طبری در تاریخ خود راجع به حوادث سال سی و چهارم چنین مینویسد: در این سال سعید بن عاص به مدینه رفت. اما پیش از رفتن نزد عثمانسسرداران خود را به مناطق مختلف فرستاد. او اشعث بن قیس را به آذربایجان، سعید بن قیس را به ری، نسیر عجلی را به همدان، سائب بن اقرع را به اصفهان، مالک بن حبیب را به ماه، حکیم بن سلامه را به موصل، جریر بن عبدالله را به گرجستان، سلمان بن ربیعه را به باب الابواب (نخجوان)، عتیبه بن نهاس را به حلوان اعزام کرد. او قعقاع بن عمرو تمیمی را به عنوان امیر لشکر کوفه گماشت و عمیر بن حریث را جانشین خود در کوفه نمود. به این ترتیب، میبینیم که با خروج بزرگان و سرداران کوفه این شهر، عملاً بدون محافظ، در اختیار آشوب طلبان و فتنهانگیزان قرار میگیرد [۱۳۹۹]. در این شرایط یزید بن قیس، رهبر سبئیان این شهر، پس از توافق با عبدالله بن سبأ، به پیروان و همدستان خود دستور میدهد تا علیه حکومت قیام کنند. [۱۴۰۰]
[۱۳۹۹] تاریخ طبری (۵/۳۳۷). [۱۴۰۰] الخلفاء الراشدون، ص۱۳۶.
چون یزید بن قیس علیه حکومت اعلام خروج کرد، به مسجد رفت و در آنجا بود که دیگر سبئیان و شورشیان گرد او تجمع کردند. به محض اینکه قعقاع بن عمرو از این اقدام آنان با خبر شد، به مسجد رفت و آنان را باز داشت نمود. یزید چون قاطعیت و بصیرت قعقاع را در یافته بود، نیت پلید خویش را پنهان نمود و ادعا کرد تنها خواستار عزل سعید بن عاص است و قصد نداشته علیه حکومت و عثمانسطغیان کند. قعقاع نیز آنان را آزاد کرد اما بدیشان دستور داد به منازل خویش باز گردند و هیچ جا تجمع نکنند و اگر خواستار عزل سعید هستند آن را از خود خلیفه درخواست بکنند [۱۴۰۱].
[۱۴۰۱] تاریخ طبری (۵/۳۳۷).
چون قعقاع توانست اولین حرکت سبئیان در کوفه را سرکوب کند، یزید بن قیس تصمیم گرفت در تحرکات خود جانب اعتدال را رعایت کند. به همین دلیل، او فردی را مأمور کرد تا نامهای را به شورشیانی که در تبعید هستند برساند. او در آن نامه خطاب به آنان گفته بود که به محض دریافت این نامه، گریخته و خود را به کوفه رسانند، چرا که با دوستانمان در مصر به این توافق رسیدهام که قیام علیه عثمان را آغاز کنند. چون مالک اشتر این نامه را دریافت کرد، به سرعت خود را به کوفه رسانید و بار دیگر به یزید بن قیس پیوست، آنگاه همه با هم در مسجد تجمع کردند و در این میان، مالک اشتر توانست افراد سست ایمان و ساده لوح را بفریبد. او به آنان چنین وانمود کرد که او از مدینه به کوفه آمده است و اطلاع یافته که سعید و عثمان تصمیم گرفتهاند تا سرانه مردم کوفه از بیتالمال را از دویست درهم به یکصد درهم کاهش دهند. واقعیت این است که سعید و عثمان، هرگز در این زمینه با هم صحبت نکردند اما مالک اشتر توانست با جعل این دروغ، مردمان ساده لوح و سست ایمان و افراد آشوب طلب بسیاری را با خود همراه سازد. چون مسجد به آشوب کشیده شد، یزید بن قیس آنان را فراخواند تا راه ورود سعید به کوفه را بر او ببندند و خواستار عزل او شوند و به این ترتیب، توانست جمعیتی قریب به یک هزار نفر را به این کار تشویق کنند [۱۴۰۲]در این میان، هر چقدر بزرگان و صلحای شهر چون ابوموسی اشعری، عبدالله بن مسعود، قعقاع بن عمرو و دیگران کوشیدند تا آن مردمان را از این اقدام نادرست منصرف کنند نتوانستند توفیقی به دست آورند. [۱۴۰۳]
[۱۴۰۲] تاریخ طبری (۵/۳۳۸). [۱۴۰۳] تاریخ طبری (۵/۳۳۸).
پس از آغاز این آشوب و بلوا، عمیر بن حریث بر منبر رفت و از مردم خواست تا وحدت خود را حفظ کنند و از تفرقه و تبعیت فتنهانگیزان بپرهیزند [۱۴۰۴]. در این اثنا، قعقاع بن عمرو خطاب به او گفت: آیا میخواهید، در مسیر جریان سیل بایستید و جلوی آن را بگیرد. باید جلوی آن را از سرچشمه و سر منشأ آن گرفت. من اطمینان دارم که شمشیر، تنها راه حل خاموش کردن آتش این فتنه است، باید برق شمشیر را به آنان نشان داد تا دیگر دست به چنین کارهایی نزنند. حال اگر به حرف من گوش نمیدهید صبر کنید و ببینید که سرانجام این قصور ما به کجا میانجامد. [۱۴۰۵]
[۱۴۰۴] الخلفاء الراشدون، ص۱۳۹. [۱۴۰۵] تاریخ طبری (۵/۳۳۸).
یزید بن قیس و مالک اشتر همراه یک هزار نفر از کوفه خارج شده و در راه کوفه به مدینه در محلی بنام «جرعه» توقف کرده و منتظر بازگشت سعید از مدینه شدند، چون سعید از مدینه بازگشت راه را بر او بستند و به او گفتند: که به مدینه باز گردد، چرا که آنان مانع ورود او به کوفه خواهند شد و به او اعلام کردند که به عثمان اطلاع دهد تا ابوموسی اشعری را به جای او به ولایت کوفه منصوب کند. سعید به آنان گفت: که اگر میخواهید والیای دیگر به جای من انتخاب شود لزومی نداشت یک هزار مرد عاقل به اینجا بیایند تا این مطلب را به من اطلاع دهند کافی بود نامهای به عثمانسارسال میکردید و درخواست خود را در آن مطرح مینمودید و یک نفر نیز این مطلب را به من خبر میداد. [۱۴۰۶]
در واقع سعید چون آن وضعیت را مشاهده نمود، صلاح و خیر امت را در آن دید که دیگر با آنان وارد جروبحث نشود تا آتش آن فتنه بیشتر از قبل، شعلهور نگردد [۱۴۰۷]. پس از بازگشت سعید به مدینه، او عثمان را در جریان ما وقع قرار داد، عثمان از او پرسید که آیا قصد طغیان علیه خلافت را دارند؟ و سعید پاسخ داد که به ظاهر، تنها خواهان عزل من و تعیین والیای دیگر میباشند، عثمان از او سؤال کرد که چه کسی را مد نظر دارند و سعید بیان داشت که آنان گفتهاند خواهان ولایت ابوموسی اشعری هستند، عثمان نیز موافقت کرد تا ابوموسی اشعری را به جای سعید به ولایت کوفه انتخاب کند اما هشدار داد که ما در برابر این اقدام کوفیان صبر پیشه میکنیم اما از این به بعد دیگر هیچ بهانهای از آنان پذیرفته نمیشود. [۱۴۰۸]
پیش از اینکه نامه عثمان مبنی بر عزل سعید و تعیین ابوموسی اشعری به ولایت کوفه به این شهر برسد، صحابهای که در شهر بودند تلاش کردند تا اوضاع را آرام و سر و سامان دهند اما منافقان و فتنهانگیزان چنان بر شهر حاکم شده بودند که اصلاح اوضاع، چندان آسان نمینمود؛ در آن زمان دو نفر از صحابه رسولخدا جدر مسجد حضور داشتند؛ آن دو حذیفه بن یمان و ابو مسعود عقبه بن عمرو انصاری بودند. ابو مسعود که سخت از این اقدام شورشیان به خشم آمده بود معتقد بود که عثمان سپاهی را به جانب کوفه خواهد فرستاد و همهی شورشیان را سرکوب میکند؛ اما حذیفه بن یمان بر خلاف ابو مسعود میاندیشید و اطمینان داشت که عثمان چنین کاری را نخواهد کرد، در واقع، حذیفه سالها پیش و از زبان خود رسولالله جاحتمال وقوع چنین فتنهای را شنیده بود و حال میدید که سخنان رسولخدا جتحقق یافتهاند؛ او گفت: که رسولخدا جبه ما فرمودند:
«أن الرجل یصبح على الإسلام ثم یمسی ولیس معه من الإسلام شیء، ثم یقاتل المسلمین، فیرتد وینكص قلبه ویقتله الله غدا، وسیكون هذا فیما بعد».
«روزگاری فرا میرسد که فرد مسلمان چون شب کند بر اسلام باشد و چون روز بعد فرا رسد بر کفر باشد؛ آنگاه با دیگر مسلمانان به کارزار بپردازد. او قبلاً از دین برگشته است اما خداوند شر او را از سر مسلمانان کم میکند و او را به هلاکت میرساند» [۱۴۰۹]
حذیفه که کاملاً به جریانات فتنهها آشنا بود تلاش میکرد با مدارا، فتنه را آرام کند و با عنایت به سخنان رسولخدا جهرگز از وقوع چنین فتنهای متعجب نشد. [۱۴۱۰]
[۱۴۰۶] تاریخ طبری (۵/۳۳۸). [۱۴۰۷] الخلفاء الراشدون، ص۱۴۰. [۱۴۰۸] تاریخ طبری (۵/۳۳۹). [۱۴۰۹] تاریخ طبری (۵/۳۴۲). [۱۴۱۰] حذیفة بن الیمان، ابراهیم العلی، ص ۸۶ و الخلفاء الراشدون، ص۱۴۱.
پس از این ماجرا، ابوموسی اشعری بر منبر رفت و به مردم چنین گفت: ای مردم! دیگر اقدام به چنین کاری نکنید و از عصیان و تمرد بپرهیزید؛ وحدت خود را حفظ کنید و از رهبران خود اطاعت نمایید. از شتاب و تعجیل در مسایلتان اجتناب ورزید و بدانید که بزودی عثمان امیری را بر شما تعیین خواهد نمود. مردم از او خواستند که امام جماعت آنان را بر عهده گیرد اما او نپذیرفت و شرط گذاشت که مردم اعلام کنند از دستورات امیرالمؤمنین اطاعت خواهند کرد. مردم نیز چنین کردند و اعلام نمودند عثمان هر چه بگوید از او اطاعت کنند. [۱۴۱۱]
اما حقیقت چیز دیگری بود و فتنهانگیزان به دروغ و برای فریب مردم چنین عهدی بستند. به این ترتیب ابوموسی تا زمانی که عثمان او را به ولایت کوفه تعیین نمود امامت جماعت مردم شهر را بر عهده داشت و چون نامه عثمان مبنی بر انتصاب او به ولایت آن دیار به او رسید توانست اوضاع و احوال شهر را سر و سامان دهد. پس از آرامش اوضاع نیز حذیفه بن یمان به آذربایجان بازگشت تا روند فتوحات ادامه یابد. همچنین دیگر والیان و امرا نیز هر یک به مناطق تحت امر خود در ایران مراجعت نمودند. [۱۴۱۲]
[۱۴۱۱] تاریخ طبری (۵/۳۳۹). [۱۴۱۲] الخلفاء الراشدون، ص۱۴۲.
پس از شورش منافقان و فتنهانگیزان کوفه، عثمان نامهای خطاب به آنان نوشت که بیانگر میزان درک بالای او از مسایل و رویدادهای آن روزگار است. همچنین در این نامه میتوان به روش حکیمانه عثمانسدر مهار فتنهها و آشوبها را مشاهده نمود. هر چند او یقین داشت که طغیان فتنهها در راه است و او قادر نخواهد بود مانع شعلهور شدن آنها شود. او در این نامه چنین میگوید: «من فردی را که خود به جای سعید بر گزیدید، به امارت بر شما تعیین نمودم، بدانید که من آبرویم را به خطر میاندازم و در برابر شما صبر پیشه میکنم تا بتوانم شما را اصلاح کنم، شما هر چه را که دوست دارید از من بخواهید و من نیز آن را تا زمانی که مخالف دستورات خداوندﻷنباشد به شما خواهم داد و هر چه را که نمیپسندید به من بگویید تا آن را مادام که گناهی در آن نباشد از شما دور سازم. این را میگویم تا دیگر شما را بر من حجتی نباشد». عثمان، علاو بر کوفه، نامههایی با این مضمون را به دیگر مناطق ارسال نمود تا بر مردم قرائت شوند [۱۴۱۳]. خداوندﻷاز عثمانسخشنود باشد که این چنین نیکوکار بود و در برابر دروغها و افتراهای سبئیان به چه میزان سعه صدر داشت.
[۱۴۱۳] تاریخ طبری (۵/۳۴۳).
از مطالعه اسناد و مدارک تاریخی میتوان دریافت که عثمان برای مواجهه با این فتنه و آشوب، چندین روش را در پیش گرفت که عبارتند از:
با شیوع شایعات و اکاذیبی که سبئیان در اقصی نقاط بلاد اسلامی پراکنده بودند محمد بن مسلمه و طلحه بن عبیداللهسنزد عثمان آمدند و از او سؤال کردند که آیا آن شایعات را شنیده است؟ عثمان نیز که تا آن زمان آن شایعات به گوشش نرسیده بود از ایشان خواست تا آنها را برای او بازگو کنند. چون عثمان از آن مسایل باخبر شد با صحابه مشورت نمود تا راه حلی را برای مقابله با آنها بیابد. صحابه به او پیشنهاد کردند تا او هیأتهایی را برای تحقیق و تفحص و تشخیص صحت و سقم این اخبار و شایعات به مناطق مختلف اعزام نماید. عثمان نیز چنین کرد و صحابهای را که کاملاً مورد اعتماد و اطمینان او بود به آن سرزمینها فرستاد. او محمد بن مسلمهسرا که در عهد عمرسمسئول محاسبه و بازخواست از والیان و امرا بود به کوفه اعزام نمود. أسامه بن زید بن حارثه را که رسولخدا جهم خود او و هم پدرش را بسیار دوست میداشت و بدو اعتماد کامل داشت تا آنجا که پیش از وفات، او را امیر لشکری نمود که قصد داشت به جانب روم بفرستد و در هنگام وفات نیز، به صحابه سفارش فرمود که حتماً لشکر اسامه را اعزام کنند، به بصره فرستاد. عمار بن یاسر را که از سابقین در اسلام بود و جزو مجاهدین در راه خدا به حساب میآمد به مصر گسیل داشت و عبدالله بن عمر را که مردی صالح و با تقوا بود به شام اعزام نمود. تمامی این صحابه، کار مهم و طاقت فرسای خود را با موفقیت انجام دادند و همزمان با هم به مدینه بازگشتند و تنها عمار بود که پس از تأخیری کوتاه، بعد از آنان نزد عثمان برگشت. آنان پس از پرسوجو از ساکنان آن سرزمینها و تحقیق و تفحص از عملکرد والیان و امرا، اجماعاً به یک نتیجه واحد رسیده بودند. [۱۴۱۴]
آنان خطاب به مردم مدینه چنین گفتند: ای مردم! بدانید ما در آن سرزمینها هیچ مسألهای نیافتیم که خلاف دین و مصالح امت باشد. امرا و والیان، عدالت را در حق مردم رعایت کرده و به طور تمام و کمال حق و حقوقشان را پرداخت مینمایند و به طور شایسته امور ایشان را اداره میکنند هر چند در این میان، روایاتی وجود دارند که ادعا میکنند عمار بن یاسر علیه عثمانسقیام کرد، اما باید دانست که سند و متن این روایات ضعیف است و از اشکالات بسیاری برخوردار میباشند. [۱۴۱۵]
چون بازرسان نزد امیرالمؤمنین بازگشتند به او اطلاع دادند که هیچ مورد خاصی را در ارتباط با والیان مشاهده نکردند تا خلیفه آنان را عزل نمایند. آنان اعلام کردند که مردم در امنیت و رفاه و آرامش و عدالت بسر میبرند و بذر این شایعات و شبهات را تنها کینهتوزان و دشمنان اسلام و مسلمین در خفا و در میان مردم میافشانند تا نتوان آنان را شناخت و با ایشان برخورد کرد. اما عثمانسبه اعزام این بازرسان اکتفا ننمود و نامههایی را به سرزمینهای مختلف ارسال کرد. [۱۴۱۶]
[۱۴۱۴] تاریخ طبری (۵/۳۴۸). [۱۴۱۵] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۱۷). [۱۴۱۶] تاریخ طبری (۵/۳۴۹).
عثمان در این نامهها که به مثابه اعلامیهای خطاب به عموم مسلمانان بود چنین نوشت: «ای مردم! بدانید که هر وقت کارگزاران من به حج میآیند آنان را مورد بازخواست قرار دادهام و هرگز از عملکرد آنان بیخبر نبودهام. من از زمانی که خلیفه امت شدهام براساس امر به معروف و نهی از منکر حکومت کردهام و چون فردی از من یا کارگزاران حکومتم درخواستی نموده است به خواست خود دست یافته. من حق و حقوق مردم را بر حقوق خود و خانوادهام ترجیح دادهام و هرگز در خصوص حقوق آنان ظلمی ننمودهام. اما حال میبینم که افرادی به من تهمتهای ناروا میزنند و شایعاتی را در مورد من بر زبان میرانند. از همین جا اعلام میکنم که هر کس از من شکایتی دارد و گمان میکند که حق او را پایمان کردهام به حج امسال بیاید و آن را از من و یا کارگزاران دولتم بگیرد و اگر هم خواست آن را بر من ببخشد که خداوند نیکوکاران را پاداش نیک عطا فرماید». نقل است چون مردم از محتوای این نامهها با خبر شدند بسیار گریستند و عثمان را دعا نمودند. [۱۴۱۷]
حال باید نگریست که آیا دنیا چنین گذشت، صبر، درایت و شجاعتی را به خود دیده است که این پیرمرد هشتاد و دو ساله از خود به نمایش گذاشت؟! آیا میتوان حاکمی را یافت که چنین تلاش ورزد تا ریشه ظلم و ستم را بخشکاند؟! آیا مردم تا به حال، چنین عدالت والایی را به چشم خود دیدهاند؟! این عدالت تا بدان حد عظیم بود که خلیفه اعلام میدارد که در راه احقاق حقوق مردم، از حق و حقوق خود و خانوادهاش نیز میگذرد و تنها حد و مرز این عدالت را حدود شریعت پاک اسلام میداند که نباید پا را فراتر از آن گذاشت. عثمان به این مسأله اکتفا نکرد که بازرسانی امین و قابل اعتماد را به میان مردم بفرستد تا از اوضاع و احوال ایشان خبردار شود، بلکه رسماً به همهی مردم اعلام میدارد که هر کس را علیه او و کارگزارانش شکایتی است به حج آن سال بیاید و آن را در ملأعام مطرح نماید. نیز دستور داد تا همهی والیان و امرا در قلمرو خود همین رویه را در پیش گیرند و به شکایت مردم گوش فرا داده و آنگاه آن را به خود خلیفه اطلاع دهند و دیدگاههای راهگشای خود را در این مسایل بر خلیفه عرضه دارد [۱۴۱۸].
[۱۴۱۷] همان (۵/۳۴۹). [۱۴۱۸] عثمان بن عفان الخلیفة الشاکر الصابر، ۲۱۲.
همچنین عثمان در راستای اقدامات پیشگیرانه خود، والیان بصره، شام و مصر را که عبارت بودند از عبدالله بن عامر، معاویه بن ابی سفیان و عبدالله بن سعد بن ابی سرح و نیز سعید بن عاص و عمرو بن عاص، والیان پیشین، را فراخواند و در رابطه با مسایل مهم جامعه مسلمانان و خطراتی که وحدت ایشان را تهدید میکند با آنان به مشورت پرداخت تا بتوانند راهکاری اساسی برای حل آن بحران بیابند [۱۴۱۹]. عثمانسنخست خطاب به والیان اعلام نمود که نگران آن است که این اخبار و شایعات درست باشد و والیان او در حق مردم ظلم و ستمی روا داشته باشند. والیان نیز با استناد به گزارش بازرسان، بیان داشتند که بدون شک این شایعات دروغ محض است و کاملاً بیپایه و اساس میباشند و نباید بدانها اعتنایی نمود. پس از این گفتگو، عثمان نظر و پیشنهاد هر یک از آنان را خواست. سعید بن عاص به او چنین گفت: که این شایعات در خفا و پنهان جعل شده و در میان مردم پراکنده میشوند و آنگاه ایشان که از همه جا بیخبرند آنرا در مکانها و مجالس مختلف بازگو میکنند؛ او اعلام نمود که به اعتقاد او تنها راه حل این معضل این است که هر کس این شایعات را جعل میکنند دستگیر و سپس کشته شود تا دیگر مردم دست از این حرف و حدیثهای دروغین بردارند. عبدالله بن سعد نیز بیان نمود که باید در قبال حقوقی که به مردم اعطا میشود از آنان خواست تا به وظایف خویش نسبت به حکومت عمل کنند و نباید آنان را به حال خود رها نمود. معاویه هم در مقام سخنی بر آمد و گفت: که مردم شام مردمانی مطیع و فرمانبردار هستند و عثمان تنها اخبار نیک از ایشان دریافت میکند و علت آن را رفتار خوب و عملکرد پسندیده حکومت در قبال آنان میداند. عمرو بن عاص نیز چون به سخن آمد از عملکرد عثمانسانتقاد کرد و به او گفت: که او نسبت به مردم بسیار مهربانانه و با رأفت زیاده از حد برخورد میکند و باید به همان شیوه حکومت عمرسباز گردد که در هنگام لزوم، قاطعیت و شدت از خود نشان میداد و چون شرایط اقتضا میکرد با نرمی و ملایمت رفتار مینمود. باید با افراد شرور و بد ذات با خشونت و شدت بر خورد نمود و در مقابل مردمانی که خیر و صلاح امت را میخواهند با عطوفت و ملایمت برخورد شود؛ اما تو نسبت به همه به یک صورت رفتار نمودهای و هیچ فرقی میان ایشان قائل نشدهای. در این هنگام، عثمان شروع به سخن گفتن نمود و پس از حمد و ثنای پروردگار، خطاب به حاضرین چنین گفت: «تمام پیشنهادات شما را شنیدم. اما بدانید که هر مسألهای را راه حلی است و راه حل این معضلی که گریبانگیر امت شده است ملایمت و مدارا با ایشان میباشد اما نباید این مدارا و مسامحه از چارچوب حدود خداوند بزرگ فراتر روند و آن مرزها را زیر پا بگذارد، چرا که هیچ کس را چنین حقی نیست که در اجرای حدود پروردگار خللی ایجاد نماید. بدانید اگر مشاجره، درِ سعادت امت را بسته است، محبت و مدارا و مسامحه با خلق خدا این در را به روی ایشان میگشاید. یقین دارم که هیچ کس را بر من حقی نیست که آن را حجت و دلیل شورش خود گرداند، چرا که خداوندﻷ، خود، شاهد است که در راه خیر و صلاح خود و امت اسلام از هیچ کوششی فرو گذار نبودهام. اما بدانید اگر چرخهای آسیاب فتنه و آشوب به حرکت در آید، هیچ کس را توان آن نیست که آن را از حرکت باز ایستاند. من از خداوندﻷخواهانم که پیش از اینکه آتش این فتنه سر تا سر جهان اسلام را فراگیرد، جان مرا بستاند تا عثمان، هرگز به این بلا گرفتار نیاید که هیزمکش این آتش ویرانگر باشد. شما نیز با ملایمت و محبت، تلاش کنید که مردم از این فتنه دور بمانند، حق و حقوق ایشان را تمام و کمال به آنان پرداخت نمایید، از اشتباهات ایشان در گذرید اما به هوش باشد که در مورد حدود شریعت خداوند با هیچ کس مصالحه ننمایید». [۱۴۲۰]
هر چند عثمان پیشنهاد عمرو بن عاص را نپذیرفت اما در واقع، او همان روش ابوبکر و عمر را در پیش گرفت، چرا که در هنگام بروز فتنه و آشوب میان امت، میبایست از در محبت و مدارا و عفو و گذشت به مقابله با آن پرداخت و نباید با اعمال خشونت و شدت عمل، بر شدت آن فتنه افزود. عثمان آرزو داشت که بمیرد اما عامل شدت یافتن آن فتنه میان امت نباشد. اما در عین حال، تأکید داشت که نباید از چارچوب دستورات خداوندﻷخارج شد و آنها را زیر پا گذاشت. او معتقد بود که ملایمت و مدارا بهترین روش مقابله با فتنه میباشد و عفو و گذشت، بهترین پاسخ به آن است و در طول این بحرانها نباید مردم را از حق و حقوق خود محروم ساخت و آنان را تحت فشار قرار داد. [۱۴۲۱]
لازم به ذکر است که در این میان، باز دستان کینهتوزان و دروغگویان به کار افتاد و با جعل روایاتی ضعیف که راویان آنها یا غیر معتبر هستند و یا گمنام و نامعلوم، تلاش کردهاند تا روابط میان عثمانسو عمرو بن عاصسرا بد جلوه دهند تا آنجا که عمرو قصد داشته عثمانسرا به قتل رساند اما با ترور عثمانساو فرصت را غنیمت شمرده و در راه رسیدن به آمال و آرزوهای جاهطلبانه خود، ادعای خونخواهی خلیفه مقتول را میکند [۱۴۲۲]. این روایت را مؤرخان و محدثان رد کرده و آن را نادرست میدانند [۱۴۲۳]. همچنین در روایتی دیگر که راویان آن افرادی غیر معتبر و یا گمنام هستند آمده است که عمرو به عثمان گفت: تو از طریق خاندان بنی امیه بر مردم حکومت راندهای و در طول این سالها هرکاری که تو انجام دادهای از تو مبرا کردهاند و به هر بیراهه که گام نهادهای قدم گذاشتهاند. حال و در این شرایط، یا شیوه حکومت خود را اصلاح کن و یا از این مقام کنار رو، در غیر اینصورت تصمیمی قاطع بگیر و آن را اجرا کن [۱۴۲۴]. در همان روایت نیز آمده است که عبدالله بن عامر به عثمانسپیشنهاد کرد تا مردم را به میادین کارزار بفرستد تا به مسایل دیگر مشغول شوند و از این حرف و حدیثهایی که راجع به حکومت تو میگویند، دست بر دارند. [۱۴۲۵]
اما عثمان بر خلاف تمام این پیشنهادها، والیان و امرای خود را فرمان داد تا با ملایمت و مدارا با مردم رفتار کنند و از بازداشت یا قتل آشوب طلبان بپرهیزند [۱۴۲۶]. در واقع، در آن شرایط حساس، هر فرد با بصیرت و خردمندی میدانست که دیر یا زود آتش فتنهای بزرگ شعلهور خواهد شد و سر تا سر جهان اسلام را در بر میگیرد. [۱۴۲۷]
[۱۴۱۹] معاویة بن ابی سفیان، ۱۲۶. [۱۴۲۰] تاریخ الطبری (۵/۳۵۱). [۱۴۲۱] عمرو بن العاص الأمیر المجاهد، الغضبان، ص۴۴۷. [۱۴۲۲] عمرو بن العاص الأمیر المجاهد، ص۴۴۷. [۱۴۲۳] عمرو بن العاص الأمیر المجاهد، ص۴۴۷. [۱۴۲۴] تاریخ الطبری (۵/۳۴۰). [۱۴۲۵] تاریخ الطبری (۵/۳۴۰). [۱۴۲۶] خلافة عثمان، د. السلمی، ص ۷۷. [۱۴۲۷] الخلفاء الراشدون، ص۱۵۱.
معاویه پیش از اینکه مانند دیگر والیان به قلمرو خود باز گردد به عثمانسپیشنهاد کرد تا او را همراه خود به شام ببرد اما عثمان این پیشنهاد را رد نمود و بدو گفت: من هرگز سرزمین رسولخدا جرا ترک نخواهم کرد هرچند این کار به قیمت جانم تمام شود. چون معاویه چنین پاسخی را از عثمانسشنید از او خواست تا به او اجازه دهد لشکری را جهت دفاع از خلیفه و دیگر ساکنان مدینه بدان دیار گسیل دارد. اما عثمان بار دیگر این درخواست را نپذیرفت و به معاویه چنین فرمود: من هرگز ارزاق و نیازمندیهای مردمانی را که در سرزمین رسولالله جسکنی گزیدهاند کم نخواهم کرد و هرگز در پرداخت حقوق و سهم بیتالمال بر مهاجرین و انصار رسولالله جسخت نمیگیرم. معاویه که میدید تلاشهایش برای قانع کردن خلیفه به جایی نمیرسد، به عثمانسگفت که: ای امیر المومنین! میدانم با این اوضاع و احوال، این فتنهانگیزان سرانجام یا شما را ترور میکنند و یا به بر شما لشکر میکشند. عثمان این بار نیز با صلابت و قاطعیت چنین پاسخ داد: خداوندﻷمرا در برابر ایشان بس است که او بهترین کار ساز مشکل گشا است. [۱۴۲۸]
در واقع، معاویه نیز چون دیگر بزرگان صحابه مطمئن بود که در پشت تمام این شائعات و دروغها، دستان پلیدی نهفته است که قصد دارد وحدت امت اسلام و بنیان به حق خلافت را از میان بردارد. اما عثمان، این خلیفهی رهیافته، فکری دیگر در سر داشت؛ او میخواست تا آخر راه با آن آشوب طلبان و فتنهانگیزان به مدارا و مسامحه بپردازد تا دیگر ایشان را بر او هیچ حجت و بهانهای نباشد و به این ترتیب، این بد طینتان گمراه را در دنیا و آخرت و نزد خداوند و مردمان خوار و رسوا مینمود و این تصمیمی بود شجاعانه که تنها از چنین مرد دادگر و بزرگواری بر میآمد. [۱۴۲۹]
[۱۴۲۸] تاریخ الطبری (۵/۳۵۳). [۱۴۲۹] عثمان بن عفان الخلیفة الشاکر الصابر، ص۲۱۴.
عثمان میدانست که توطئهگران در مدینه حضور دارند و در حال تحریک مردم علیه او میباشند. به همین دلیل برای اینکه بتواند از جزئیات نقشههای آنان اطلاع یابد مردی مخزومی و مردی زهری را به میان منافقان توطئهگر فرستاد تا در بین ایشان نفوذ کنند. این دو مرد بر اثر تربیت خاصی که نزد عثمان یافته بودند هیچ کینه و نفرتی از خلیفه به دل نداشتند و کاملاً مورد اعتماد عثمان بودند. در واقع، عثمان آن دو مرد را سالها پیش، به خاطر ارتکاب گناه، مجازات و محاکمه نموده بود و میدانست همین سابقه میتواند در جلب اعتماد منافقان به آن دو مؤثر واقع شود. آن دو مرد نیز در این مأموریت خود سربلند بیرون آمدند و توانستند با جلب اعتماد منافقان، تعداد آنان و جزئیات نقشه ایشان را به عثمانسخبر دهند. منافقان به آن دو گفته بودند که قصد دارند نزد عثمان بروند و شایعاتی را که بر سر زبانهاست به او منتقل کنند، آنگاه به نزد مردم باز گردند و به ایشان بگویند آنان حقایق را به عثمان بازگو کردند اما عثمان قصد ندارد از اقدامات پیشین خود دست بر دارد و اشتباهاتش را جبران نماید. پس از اینکه توانستیم ذهن مردم را تحت تاثیر خود قرار دهیم، مرحلهی دوم نقشه را آغاز میکنیم. در این مرحله، در هیأت حجاج، خود را به عثمان میرسانیم و او را وادار میکنیم که علناً از مقام خلافت استعفا دهد و در صورت مقاومت او را خواهیم کشت، همچنین آنان نزد آن دو مرد اعتراف کردند که آنان در حال حاضر، تنها سه نفر هستند. چون عثمان از این نقشه با خبر شد لبخندی زد و آنگاه دست به دعا برداشت و از خداوندﻷتقاضا نمود تا آن منافقان را هدایت کند و از شقاوت دنیا و آخرت برهاند. سپس به مسجد رفت و کوفیان و بصریان را فراخواند، صحابه نیز گرداگرد آن جمعیت جمع شدند تا به سخنان عثمانسگوش فرا دهند. چون عثمان حقیقت ماجرا را به آن مردمان گفت، همه فریاد زنان از او خواستند تا آن چند نفر را به قتل برسانند. اما عثمان با این درخواست مخالفت نمود و به ایشان پاسخ داد که آن منافقان به ظاهر مسلمان هستند و نمیخواهم که دیگران در مورد این اقدام من بگویند که عثمان چند مسلمان را به خاطر مخالفت با او به قتل رسانید. ما آنان را نمیکشیم، بلکه از این اقدام آنان چشمپوشی میکنیم و آنان را میبخشانیم و تلاش خواهیم کرد تا آنان را به راه راست آوریم و چشمانش را به حقیقت ناب روشن سازیم. هیچ کس حق ندارد مسلمانی را به قتل برساند جز آنکه مرتکب قتل شود و یا ارتداد و کفر خویش راعیان نماید. [۱۴۳۰]
[۱۴۳۰] تاریخ الطبری (۵/۳۵۴-۳۵۵).
آنگاه عثمان، سبئیان را دعوت نمود تا در مسجد و جلوی دیدگان همهی صحابه و دیگر مسلمانان ادعاهای خود را اثبات کنند و گناهان و اشتباهات و ظلم و فساد او و دستگاه خلافتش را به همگان نشان دهند. چون آن منافقان چنین نمودند، عثمان نیز با ارائه دلایل و توضیحات روشنگرانه پاسخ آنان و اتهامات ایشان را داد. او تک تک اتهامات سبئیان علیه او را تبیین نمود و جوابهای محکمی را به آنها داد و تمامی صحابه و بزرگان اسلام را گواه و شاهد آن ادله و توضیحات خود گرفت که هیچ کدام از آنها دروغ نمیباشند. [۱۴۳۱]
۱- او گفت از من انتقاد میکنند که من نماز در سفر را برخلاف سنت رسولخدا جو ابوبکر و عمر کامل خواندهام. باید بگویم من نماز را هنگام مسافرت به مکه کامل خواندم و همانطور که همه میدانند اقوام و خویشان من در آنجا ساکن هستند و در واقع من در میان اقوام و نزدیکان خود اقامت داشتم و مسافر محسوب نمیشدم. صحابه نیز سخنان او را تأیید کردند.
۲- او بیان داشت که او را متهم میکنند که چراگاههای وسیعی را به شتران حکومت اختصاص داده و دیگر مردمان را در تنگنا قرار داده است. باید گفت: که چراگاه شتران در عهد رسولخدا جو ابوبکر و عمر نیز وجود داشتند و من تنها آنها را توسعه دادم؛ چرا که شتران زکات و جهاد به میزان بسیار زیادی افزایش یافته بودند. از طرف دیگر من هرگز فقرا و مساکین را منع نکردم که نباید از آن چراگاهها استفاده کنند. خود من هرگز حیواناتم را در آن چراگاهها به چرا نفرستادم و همانطور که میدانید قبل از به خلافت رسیدن بیشتر از همهی مسلمانان شتر و گوسفند داشتم اما حالا فقط گوسفند دارم و از آن همه شتر، تنها دو شتر برایم مانده که آنها را نیز برای رفتن به مکه و ادای مراسم حج نگهداشتهام. پس از گفتن این سخنان، صحابه کلام او را تصدیق نمودند.
۳- مرا متهم میکنند که همهی نسخههای قرآن را سوزاندهام و تنها یک نسخه از آنها را باقی گذاشتهام. مگر نه این است که قرآن، کلام خدا و از جانب او بر پیامبر خدا جنازل شد. این کتاب واحد است و چند چیز نمیباشد. تنها کاری که من کردم این بود که همهی مسلمانان را بر یک نسخه گرد آوردم و مانع تفرقه و اختلاف آنان شدم. پیش از من نیز ابوبکرسهمین کار را کرد و همهی قرآن را در یک مصحف جمع نمود.
۴- گویند که من حکم بن ابی العاص را که رسولخدا جاز مکه به طائف تبعید کرده بودند به مدینه آوردم. مگر نه این است که حکم اهل مکه است و از مردمان مدینه نیست. رسولخدا جاو را از مکه به طائف تبعید نمود اما بعد از اینکه مورد ستایش پیامبر جواقع شد، او را به مکه باز گردانید. صحابه نیز سخنان او را تصدیق کردند.
۵- ایراد میگیرند که من افراد جوان و کم و سن و سال را در مقامات و مناصب مختلف به کار گماشتهام. من تنها افراد خردمند، صبور و مقاوم و مورد اعتماد را به این مسئولیتها گماشتهام و میتوانید لیاقت آنان را از افرادی که زیر دست آنان بودهاند، سؤال کنید. از طرف دیگر خود رسولخدا جو ابوبکر و عمربنیز افراد جوان را در مسئولیتهای مختلفی به کار گرفتند، مثلاً خود حضرت رسول جاسامه بن زید را که از همهی جوانانی که من استخدام کردم کم سن و سالتر بود امیر لشکر نمود و انتقاداتی به مراتب شدیدتر از این انتقاداتی که از من میکنند در حق ایشان روا داشتند. صحابه نیز با تایید سخنان عثمانسگفتند که این مردمان هر آنچه را که نمیتوانند درک کنند به باد انتقاد میگیرند.
۶- گویند که من خمس غنایم فتح آفریقا را به عبدالله بن سعد بن ابی سرح بخشیدم. اما من تنها یک پنجم خمس را که یکصد هزار درهم میشد به او دادم و این مبلغ را به عنوان پاداش تلاش او در فتح آفریقا به او بخشدیم. پیش از من نیز ابوبکر و عمربچنین پاداشهایی را تعیین میکردند. هر چند هنگامی که سربازان از این پاداش با خبر شدند به این اقدام من اعتراض کردند و حال آنکه آنان را چنین حقی نبود. من نیز به خاطر گلایهها و اعتراضات آنان، آن پاداش را در میان خودشان تقسیم کردم و به ابن سعد چیزی نرسید.
۷- از من ایراد میگیرند که من خانوادهام را دوست دارم و به آنان پول پرداخت میکنم. بدانید که این محبت به خانوادهام هرگز باعث نشده که حق دیگران را ضایع کنم و به آنان ستم روا دارم و آن را به خانواده خود بدهم، بلکه بالعکس گاه حق و حقوق خانوادهام را به دیگر مسلمین دادهام. پولی را نیز که به خانوادهام میدهم از ثروت خود تأمین میکنم و هرگز از بیتالمال چیزی به خانواده خود ندادهام، چرا که اموال بیتالمال نه تنها بر من حرام است بلکه بر دیگر مسلمانان نیز حرام میباشد، من در دوران رسولخدا جو ابوبکر و عمرببخششهای بسیاری میکردم و امروز نسبت به آن دوران بسیار خسیس شدهام. امروز که پیر شدهام و قصد دارم اموالم را میان خانواده و نزدیکانم تقسیم کنم این مردمان از من ایراد میگیرند که چرا اموالت را به خانوادهات دادهای؟! سوگند به خدا جز خمس غنایم، همۀ اموالی را که از دیگر سرزمینها به مدینه میآمد به همانجا باز گردانم تا در همان دیار هزینه شود و خمس غنایم را نیز خود مسلمانان، تقسیم میکردند و به مستحقان آن پرداخت مینمودند. بدانید که من یک فلس بیارزش نیز از آن خمسها دریافت نکردهام. من و خانوادهام تنها و تنها از ثروت خود استفاده کردهایم و هیچگاه پولی از بیتالمال اخذ ننمودهایم.
۸- میگویند که من زمینها را به افرادی خاص بخشیدهام و دیگر مهاجرین و انصار و مهاجرینی را که در فتح آن سرزمینها شرکت داشتهاند محروم نمودهام. من آنگاه که آن زمینها را تقسیم کردم همه فاتحان را از آنها بهرهمند ساختم. اما در این میان دستهای از ایشان در همانجا ماندند و دستهای دیگر به شهرهای خود بازگشتند. همچنین از میان این دسته هم هستند افرادی که آن زمینها را فروختند. [۱۴۳۲]
این مسایل، مهمترین انتقاداتی بود که علیه عثمان بن عفانسمطرح میشود و عثمان با دلایلی محکم و توضیحاتی روشن به همهی آنها پاسخ گفت و همهی اراجیف و دروغهای سبئیان را برملا ساخت. اما چه سود که سبئیان انسانهای حق طلبی نبودند که با دیدن دلایل و شواهد روشن آن را بپذیرند و به راه راست آیند. آنان تنها و تنها قصد داشتند عثمانسرا از میان ببرند و در راستای این هدف، تمام تلاش خود را مبذول میداشتند تا مردم از او رویگردان شوند [۱۴۳۳]. حقا که هر کس را خداوند به راه ضلالت برد کس نتواند او را به راه راست هدایت کند.
همهی مردم اعم از صحابه و مسلمانان و رؤسای نفاق و سبئیت، سخنان عثمان بنعفانسرا شنیدند و همگی نیز صدق گفتار او را تایید کردند. سخنان عثمان چنان محکم و نافذ بود که همهی حضار در مسجد را تحت تاثیر خود قرار داد. اما سران نفاق و سبئیت که هرگز به دنبال حقایق نبودند و تنها قصد داشتند میان امت تفرقه ایجاد کنند و آنان را به دام مهلکه اختلاف و شکاف سوق دهند با این سخنان نیز دست از شرارت خود بر نداشتند. پس از افشا شدن دروغها و افتراهای آنان، مسلمانان از عثمانسخواهان آن شدند که او سران فتنهانگیز سبئیت را به قتل رساند تا امت اسلام از شر آنان در امان بماند و بلاد مسلمین بار دیگر، رنگ آرامش و امنیت به خود ببیند. عثمان مکررا با درخواست آنان مخالفت مینمود. او باور داشت که در صورت قتل آن افراد منافق و فتنهانگیز، فتنه آنان به سرعت سر تا سر جهان اسلام را در بر میگیرد و ایشان به اهداف خود دست خواهند یافت. او به آنان اجازه داد تا به سرزمینهای خود باز گردند حال آنکه میدانست که ایشان نقشههای خود را در راستای ضربه زدن به بدنه وحدت امت اسلام دنبال خواهند کرد. [۱۴۳۴]
[۱۴۳۱] الخلفاء الراشدون، ص۱۵۴-۱۵۵. [۱۴۳۲] العواصم من القواصم، ص ۶۱-۱۱۱ تاریخ الطبری (۵/۳۵۵) الخلفاء الراشدون، ص۱۵۸ الفتنة، احمد عرموش، ص۱۰-۱۴. [۱۴۳۳] تاریخ الجدل، محمد أبو زهرة، ص ۹۸-۹۹. [۱۴۳۴] الخلفاء الراشدون، ص۱۵۸-۱۵۹.
عثمان به تعدادی از درخواستهای معترضان چون تقاضای عزل والیان و انتصاب افرادی دیگر به جای آنان پاسخ مثبت داد. در واقع این اقدام، میتوانست در راه اقامه عدل و قسط و رعایت حقوق مردم مفید واقع شود اما متأسفانه در ورای این درخواستها اهدافی پلید وجود داشت که تنها ایجاد شکاف میان صفوف مسلمین و شعلهور کردن آتش فتنه و جنگ میان ایشان را مد نظر داشت و این همان فتنهای بود که رسولخدا جسالها قبل، خبر از وقوع آن و شهادت حضرت عثمانسدر جریان آن را داده بودند. [۱۴۳۵]
[۱۴۳۵] خلفاه عثمان، د. السلمی، ص ۷۸.
با دقت در عملکرد عثمانسدر جریان وقوع فتنه میتوان اصولی را استنباط نمود که او در نحوهی برخورد با آن فتنه، براساس آنها عمل میکرد. این اصول عبارتند از:
عثمان، هیأتهای تحقیق و تفحص متعددی را به سرزمینهای گوناگون فرستاد تا در مورد صحت و سقم این شایعات تحقیق نمایند. همچنین شخصاً با مردم آن سرزمینها به گفتگو پرداخت و توانست به شکلی زیرکانه پی به نقشههای شوم سبئیان ببرد و حقیقت وجودی آنان را بشناسد. اما هرگز در صدور حکم علیه آنان شتاب نکرد و منتظر اقدامات آنان ماند.
او در نامههای خود خطاب به مردمان سرزمینهای مختلف اعلام نمود که هر کس ادعا میکند عثمان یا والیان او در حق او ظلمی روا داشتهاند به حج آن سال بیاید و آن حق را از او و یا والیان او بگیرد. [۱۴۳۶]
[۱۴۳۶] تاریخ الطبری (۵/۳۴۹).
این اصل را میتوان به وضوح در نامه او به مردم کوفه که خواستار عزل سعید بن عاص و انتصاب ابوموسی اشعری به جای او بودند، مشاهده نمود. او در آن نامه چنین میگوید: «من آبرویم را به خطر میاندازم و در برابر شما صبر پیشه میکنم شاید بتوانم شما را اصلاح نمایم. من آنچه را که شما دوست دارید تا آن زمان که خلاف دستورات خداوند نباشد به شما خواهم داد و آنچه را که شما نمیپسندید تا آن هنگام که گناهی در آن نباشد از شما دریغ نخواهم نمود». [۱۴۳۷]
[۱۴۳۷] تاریخ الطبری (۵/۳۴۳).
عثمان به خاطر حفظ وحدت امت اسلامی بود که دستور داد یک مصحف واحد از قرآن تدوین و در اختیار مسلمانان قرار بگیرد و بقیه نسخههای قرآن از میان بروند. همچنین در جریان فتنه و خطاب به مردم چنین گفت: «بدانید من هیچ کاری که قتل ما را روا دارد انجام ندادهام. اگر مرا به قتل رسانید وحدت میانتان از بین میرود، همدیگر را دوست نخواهید داشت و نمیتوانید در یک صف واحد علیه دشمنانتان بجنگید». [۱۴۳۸]
[۱۴۳۸] البدایة و النهایة) ۷/۱۸۴).
عثمانسجز هنگام رد اتهامات و در مسایلی که موجب معرفت و هدایت مردم شود عادت داشت سکوت اختیار کند و از سخن گفتن بسیار بپرهیزد.
اوسدر مسایل مختلف با علمای صالح و پرهیزکاری چون علی بن ابی طالب، زبیر بنعوام، طلحه بن عبیدالله، محمد بن مسلمه، عبدالله بن عمر و عبدالله بن سلام شمشورت میکرد و نظر ایشان را جویا میشد. در واقع، علما به این دلیل که از علم و معرفت و بصیرت و شناخت بیشتری نسبت به امور و قضایا برخوردار هستند میتوانند هر که را که با آنان مشورت نماید به فهم و درک بهتر و درستتری از آن مسایل سوق دهند. [۱۴۳۹]
[۱۴۳۹] أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ص ۷۲۸.
روشی را که عثمان در مواجهه با فتنهها و آشوبهای فتنهانگیزان در پیش گرفت نه بر اساس روند حوادث و فشارهای اوضاع و احوال، بلکه براساس رهنمودهای رسولخدا جبود. عثمان طبق فرمایشات رسولخدا جصبر را پیشه خود نمود و رضوان الهی را در آن جستجو میکرد و هرگز حاضر نشد با آشوب طلبان به جنگ بپردازد و منتظر فرا رسیدن تقریر الهی ماند. به حقیقت که عثمان به پیمانی که با رسولخدا جبسته بود پایبند ماند تا اینکه سرانجام در همین راه در خون پاک و مطهر خویش غلتید. [۱۴۴۰]
محب الدین خطیب در همین رابطه چنین توضیح میدهد: از مجموع اخبار و روایات میتوان چنین برداشت نمود که او تلاش نمود از هر نوع فتنه و آشوبی میان مسلمین اجتناب ورزد، هر چند که در اواخر دوران خلافت خویش دوست داشت از چنان ابهت و اقتداری برخوردار میشد که فتنهانگیزان و آشوب طلبان را از آن اقدامات مخرب خود باز دارد. او با وجود تمام آن خطرات، هرگز حاضر نشد که از نیروی اسلحه علیه معترضان و آشوب طلبان استفاده کند و چون معاویه به او پیشنهاد داد تا لشکری را از شام به مدینه بفرستد، عثمان این پیشنهاد را نپذیرفت و حاضر نشد تا عرصه را بر ساکنان شهر رسولخدا جتنگ گرداند. اما او گمان نمیبرد جسارت و جهالت عدهای انگشت شمار از اهل هوی تا بدان حد برسد که خون اولین مهاجر الی الله را به ناحق بریزند.
چون باغیان بر ایشان هجوم بردند و به یقین دانست که اگر قصد دفاع از خویش را بنماید، جنگی خونین میان مدافعان او و شورشیان در خواهد گرفت و به همین دلیل به مدافعانی که کاملاً فرمانبردار او بودند دستور داد تا از هر نوع درگیری با معترضان بپرهیزند.
بدون شک اگر در آن روزگار، نیرویی قدرتمند و خوفناک در برابر عصیان و شورش آشوب طلبان وجود میداشت و میتوانست به طور مسالمتآمیز آنان را سر جایشان بنشاند عثمانساز آن استقبال مینمود هر چند که او مطمئن بود سرانجام او در این بحبوبه فتنه و آشوب، شهید خواهد شد. [۱۴۴۱]
[۱۴۴۰] استشهاد عثمان و وقعة الجمل، ص۱۱۶. [۱۴۴۱] العواصم من القواصم، ص۱۳۸.
پس از توافق فتنهانگیزان بر آغاز قیام علیه حکومت، بر این اصل متفق القول شدند که پس از ورود به مدینه، عثمانسرا به هر شکل ممکن وادار کنند که از مقام خود استعفا دهد و در صورت امتناع، او را به قتل رسانند. نقشه آنان به این صورت بود که حرکت آن به سوی مدینه از سه نقطه کوفه، بصره و مصر آغاز شود و خود را همراه دیگر حجاج به آن شهر برسانند و چون حجاج و اکثریت ساکنان مدینه به قصد ادای مناسک حج، عزم مکه نمودند میتوانند در نبود بیشتر مردان شهر، عثمانسرا به محاصره خود در آورند و او را مجبور کنند تا از مقام خلافت استعفا دهد [۱۴۴۲]. در شوال سال سی و پنجم بعد از هجرت، فتنهانگیزان توانستند خود را به مدینه برسانند [۱۴۴۳]. آشوبطلبان مصر در قالب چهار کاروان به جانب مدینه حرکت کردند که هر کاروان را امیری واحد بود. در میان این کاروانیان، خود عبدالله بن سبأ؛ شیطان بزرگ نیز حضور داشت. امرای این چهار کاروان عبارت بودند از عبدالرحمن بن عدیس بلوی، کنانه بن بشر نجیبی، سودان بن حرمان سکونی و قتیره بن فلان سکونی که تحت نظر غافقی بن حرب عکی عمل میکردند. آشوب طلبان کوفه نیز چونان مصریان در قالب چهار کاروان که هر یک زیر نظر امیری بود به جانب مدینه رهسپار شدند. این امرا عبارت بودند از زید بن صوحان عبدی، مالک اشتر نخعی، زیاد بن نضر حارثی و عبدالله بناصم که عمرو بن اصم، امارت همهی آن امرا را بر عهده داشت. بصریان نیز چونان دیگر همدستانشان در کوفه و بصره در قالب چهار کاروان حرکت نمودند، و حکیم بن جبله عبدی، ذریح بن عباد عبدی، بشر بن شریح قیسی و ابن محرش بن عبد حنفی تحت نظر حرقوص بن زهیر سعدی امارت چهار کاروان بصریان را به دست داشتند. مجموع نفرات آشوب طلبان هر یک از این سرزمینها قریب به هزار نفر میشده است که هر یک را نامزدی جهت جانشینی عثمانسمد نظر بود. مصریان از علی بن ابی طالبسحمایت میکردند و کوفیان و بصریان، هر یک به ترتیب، جانب زبیر بن عوامسو طلحه بن عبیداللهسرا گرفته بودند [۱۴۴۴]. در واقع، هدف گردانندگان ابن بلوا و آشوب از چنین موضعگیریهایی ایجاد اختلافات عمیق میان خود صحابه بزرگوارشبود. امام آجری در این رابطه چنین سخن میگوید: خداوندﻷ، صحابه بزرگواری چون علیس، زبیرسو طلحهسرا از تمامی آن شایعات مبرا نمود. آن منافقان تنها به این خاطر، آن نامهها را به صحابه نسبت میدادند تا مردم را فریب دهند و صحابه را با هم درگیر نمایند. اما خداوند کریم، صحابه رسولالله جرا از آن فتنه حفظ نمود. [۱۴۴۵]
پیش از ورود معترضان به مدینه، عثمان از حرکت آنان خبردار شده بود اما هیچ اقدامی برای مقابله با آنان انجام نداد. چون معترضان به مدینه رسیدند، عثمان در روستایی خارج از شهر حضور داشت و چون نزد او رفتند از آنان استقبال نمود. مؤرخان نام این روستا را ذکر نکرده و اولین گروه معترضان، مصریان بودند. آنان نزد عثمان رفتند و با او به مجادله پرداختند. نخست از او خواستند تا مصحفی بیاورند و چون مصحف را آوردند به عثمان گفتند: سابعه (یعنی سوره یونس) را بگشای. آنگاه این آیه را بر او خواندند:
﴿ قُلۡ أَرَءَيۡتُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ لَكُم مِّن رِّزۡقٖ فَجَعَلۡتُم مِّنۡهُ حَرَامٗا وَحَلَٰلٗا قُلۡ ءَآللَّهُ أَذِنَ لَكُمۡۖ أَمۡ عَلَى ٱللَّهِ تَفۡتَرُونَ ٥٩ ﴾[یونس: ۵۹].
«بگو: به من بگوئید: آیا چیزهائی را که خدا برای شما آفریده و روزی شما کرده است و (خودسرانه) بخشی از آنها را حرام و بخشی از آنها را حلال نمودهاید، بگو: آیا خدا به شما اجازه داده است (که از پیش خود چنین کنید) یا این که بر خدا دروغ میبندید (و از زبان خدا چیزهائی میگوئید و میکنید که خدا بدآنها دستور نداده است؟»
سپس از او پرسیدند بر چه اساس چراگاههایی را مختص شتران و اسبان حکومت قرار داده و دیگران را از آنها محروم نموده است؟ آیا خداوند چنین مجوزی را به تو داده و یا بر خداوند دروغ بستهای؟ عثمان در مقام پاسخ بر آمد و شأن نزول و مصادیق این آیه را برای ایشان تبیین نمود و به ایشان گفت: که پیش از او پیامبر گرامی جابوبکر و عمربنیز چنین چراگاههایی را ایجاد کرده بودند و چون در عهد او تعداد آن شتران و اسبان بسیار شدند ناچار شد که وسعت آن چراگاهها را افزایش دهد. چون قانع شدند عثمان با آنان میثاقی بست و از آنان قول گرفت تا هرگز علیه او شورش نکنند. پس از این ملاقات، همهی معترضان به منطقه ذیالمروه رسیدند.
[۱۴۴۲] الخلفاء الراشدون، ص۱۵۹. [۱۴۴۳] الخلفاء الراشدون، ص۱۵۹. [۱۴۴۴] تاریخ الطبری (۵/۳۵۷). [۱۴۴۵] استشهاد عثمان و وقعة الجمل، خالد الغیث، ص۱۱۸
گروهی از ذومره یک ماه و نیم قبل از شهادت عثمان آمدند عثمانس، علی÷را نزد آنان فرستاد تا با آنان مذاکره نماید. او همراه مردی دیگر که نام او بر ما معلوم نیست نزد معترضان رفت و آنان را به ارشادات قرآن فراخواند و آنان نیز پذیرفتند [۱۴۴۶]. در روایتی دیگر آمده است که او چندین بار با آنان بحث و گفتگو کرد تا توانست آنان را قانع کند که قرآن را معیار این رفتارهای خود قرار دهند. [۱۴۴۷]
آنان در پنج مسأله به توافق رسیدند: تبعید شدگان به دیار خود بازگرداند، سهم محروم شدگان پرداخت شود، فیء و خمس در بیتالمال ذخیره شود، در تقسیم ثروتها جانب عدالت رعایت شود و تنها افراد امین و توانمند به کار گماشته شوند. سپس این مواد را به روی کاغذ آوردند. همچنین آنان اعلام کردند که باید عبدالله بن عامر در امارت بصره و ابوموسی اشعری در امارت کوفه ابقا شوند [۱۴۴۸]. به این ترتیب، عثمانسبا هر یک از گروههای معترض مصالحه نمود و آنان نیز هر یک راه دیار خود را در پیش گرفتند. [۱۴۴۹]
[۱۴۴۶] تاریخ دمشق؛ ترجمة عثمان، ص۳۲۸. تاریخ خلیفه، ص۱۶۹. [۱۴۴۷] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۲۹). [۱۴۴۸] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۲۹). [۱۴۴۹] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۲۹).
پس از بازگشت معترضان به دیار خود، فتنهانگیزان نقشه دیگری را طرحریزی کردند تا آن صلحی را که میان معترضان و عثمانسبسته شده بود از میان ببرند. آنان نامهای را جعل کردند و به دست مردی سپردند تا آن را به جانب مصر ببرد. او در میانه راه از کنار کاروان مصریان عبور کرد و به گونهای رفتار میکرد که نظر آنان را به خود جلب نمود. او وانمود میکرد که از مصریان میترسد گویا که نزد او چیزی است که نباید مصریان آن را ببینند؛ چون مصریان او را دستگیر کردند نامهای را نزد او یافتند که در آن عثمان خطاب به عبدالله بن ابی سرح، حاکم مصر، دستور داده بود تا همه معترضان را که به مصر باز میگردند یا به قتل رساند و یا مثله نماید.
مصریان نیز خشمگین به مدینه بازگشتند و آنرا بر عثمانسعرضه داشتند [۱۴۵۰]. عثمان به آنان گفت: که او چنین نامهای را ننوشته است و به آنان پیشنهاد کرد که یا دو مرد مسلمان را که شاهد بودهاند او این نامه را نوشته نزد او بیاورند و علیه او شهادت دهند و یا به خداوند یکتا و بیهمتا سوگند یاد کند که او نه خود، نامه را نوشته و نه دستور نوشتن آن را داده است. او به آنان اعلام نمود که از وجود چنین نامهای خبر نداشته است و هیچ بعید نیست که دیگران این نامه نوشته و به عثمان نسبت دادهاند و سپس مهر خاتم او را جعل کردهاند. اما با وجود توضیحات عثمانسباز معترضان قانع نشدند و سخنان او را باور نکردند. [۱۴۵۱]
مهمترین دلایل مجعول بودن این نامه که عثمان در آن حکم مرگ معترضان مصری را امضا نموده و سپس آن را به غلام خود داده که آنرا به دست عبدالله بن ابن سرح برساند تا او نیز آن حکم را اجرا کند، عبارتند از:
۱- حامل نامه وانمود مینمود که عثمان بارفتارهای خود شک مصریان را بر انگیخته و به گونهای وانمود میکرد که گویا او از مصریان میهراسد. در واقع، این رفتار او این گمان را نزد مردم تقویت میکرده که نزد او چیزی است که نباید مصریان از آن اطلاع یابند. اگر واقعاً این نامه را عثمانسنوشته بود به حامل آن دستور میداد از راهی برود که به مصریان برخورد نکند و در اسرع وقت آن را دست عبدالله بن ابی سرح برساند تا آن را اجرا کند.
۲- باید این سؤال را مطرح کرد که عراقیان که فاصله بسیاری با مصریان داشتند چگونه از وجود آن نامه با خبر شدند. آنان که در شرق بودند چگونه اطلاع یافتند که مصریان چنین نامهای را یافتهاند؟ عجیبتر آنکه هر دو گروه همزمان و در آن واحد به مدینه رسیدند. تنها میتوان چنین جواب داد که آنانکه این نامه را جعل کرده و آنرا به دست فردی داده تا به مصر ببرد، مردی دیگر را اجیر نموده تا خبر این ماجرا را به عراقیان اطلاع دهد!! این همان سؤالی است که علی بن ابی طالبساز کوفیان و بصریان پرسید که شما با وجود آن فاصله بسیار با مصریان چگونه از وجود آن نامه با خبر شدید؟! [۱۴۵۲]. علیسخود، پاسخ این پرسش را چنین بیان داشت که این ماجرا در مدینه طرحریزی شده بود تا بار دیگر، مردم دچار فتنه و آشوب شوند. [۱۴۵۳]
۳- این سؤال مطرح است که عثمان چگونه به عبدالله بن ابی سرح دستور میدهد تا معترضان مصری را به قتل برساند حال آنکه خود عبدالله پس از عزیمت معترضان به مدینه و پس از شورش محمد بن ابی حذیفه، مصر را ترک گفته و قصد مدینه نموده بود. او در عقبه فلسطین منتظر بود تا عثمان به نامه او مبنی بر اذن ورود به مدینه پاسخ دهد.
۴- چگونه ممکن است که عثمانسدر نامه خود به عبدالله بن ابی سرح، فرمان قتل معترضان را داده باشد حال آنکه در طول مدتی که آنان، عثمان را به محاصره خود در آورده بودند، او همه صحابه و دیگر مسلمانان را از جنگ با معترضان و سرکوب آنان منع مینمود.
۵- سوال دیگری که اینجا مطرح میشود این است که حکیم بن جبله و مالک اشتر چرا و بدون هیچ دلیل روشنی در مدینه ماندند و با دیگر عراقیان به سرزمین خود برنگشتند. شاید بتوان چنین ادعا نمود که آنان با پیشنهاد ابن سبأ آن نامه دروغین را جعل کردند و سپس آن سناریوی ننگین را به راه انداختند. در واقع، این سبئیان بودند که از وجود این نامه، سود میبردند و میتوانستند از طریق آن به اهداف پلید خود دست یابند. [۱۴۵۴]
از طرف دیگر، آنان با انتساب آن به مروان بن حکم قصد داشتند تا عثمان را فردی بیخبر از حکومت خود و طبیعتاً نالایق جلوه دهند و چنین وانمود کنند که فساد، دستگاه حکومت عثمانسرا فراگرفته است. اگر مروان چنین نامهای را نوشته بود به حامل آن توصیه میکرد از راهی حرکت کند که به مصریان بر نخورد و در غیر این صورت، اگر او عمداً چنین شیوه رفتاری را به نامهرسان گفته باشد تا مصریا را به شک اندازد، باید گفت که خود مروان نیز همدست آشوب طلبان بوده است که این احتمال، براساس شواهد و قراین و اقدامات بعدی او، کاملاً غیر ممکن مینمایاند.
۶- این نامه، اولین نامه مجعولی نبود که مسلمانان را دچار فتنه میکرد بلکه فتنهانگیزان پیشتر از قولام المؤمنین عائشهلو صحابهای چون علیس، طلحهسو زبیرسچنین نامههای را جعل کرده بودند که در آنها آن بزرگواران، مردم را به شورش علیه عثمانستشویق میکردند. بعدها خود عائشهلدر رد این اتهام چنین گفت: سوگند به پروردگاری که مؤمنان به او ایمان دارند و کافران او را انکار میکنند من هرگز چنین نامهای را ننوشتهام [۱۴۵۵]. همچنین آنان نامههای دیگری را به سایر صحابهشمنتسب کرده بودند که آن بزرگواران در آن نامهها چنین گفتهاند که دین محمد در خطر است و باید همهی مردم به مدینه بیایند که در این شرایط، جهاد در مدینه واجبتر از جهاد در مرزهاست [۱۴۵۶]. حافظ ابن کثیر نیز در این رابطه چنین گفته است: فتنهانگیزان نامههایی را جعل و سپس به صحابهای چون علی، زبیر و طلحهشمنتسب میکردند و چنین وانمود میکردند که این نامهها را آن صحابه به آنان نوشتهاند، اما صحابه با انکار و رد این اتهام، خود را از این افترا مبرا نمودند. منافقان چنان گستاخ بودند که نامهای را از قول خلیفه جعل کردند که در آن حکم مجازات معترضان مصری به حاکم مصر ابلاغ شده بود، حال آنکه عثمانساز وجود چنین نامهای نیز خبر نداشت [۱۴۵۷]. در واقع، این گفتههای ابنکثیر تأکیدی است بر روایتی که طبری و خلیفه بن خیاط نقل کردهاند که طبق آن، علی، عائشهل، زبیر و طلحه خود را از آن نامهها مبرا اعلام نمودند [۱۴۵۸]. بیقین وجود این نامههای دروغین تاثیر بسیار مهمی در آغاز و انجام آن فتنه بزرگ داشت. منافقان از طریق جعل آن نامهها توانستند اذهان مردم را فریب دهند و افرادی ساده لوح و نادان را با خود همراه سازند. باید دانست که در این میان عثمانسشهید شد و فدای کج فهمیها و ندانمکارهای مسلمانان گردید، اما قربانیان حقیقی این نامهها و شایعات، خود اسلام، تاریخ آن و نسلهایی است که فریب این روایات نادرست و مجعول را خوردهاند، اما امروز دیگر نباید چنین اسیر و دربند این تاریخ مشکوک شد، باید دست به کار شد و تاریخ واقعی و بدور از کینهها و هوی و هوس دشمنان اسلام و مسلمین را یافت؛ باید با تحقیق و کاوش موشکافانه به مطالعه این تاریخ پرداخت تا بار دیگر چون پیشینیان، زبان و دست خود را به تهمتها و دروغهایی که به ناحق در مورد بزرگ مردان پاک سیرت تاریخ این امت جعل شدهاند نیالاییم و در پیشگاه پروردگارمان سربلند باشیم. [۱۴۵۹]
[۱۴۵۰] تاریخ الطبری (۵/۳۷۹). [۱۴۵۱] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۳۲). البدایة و النهایة (۷/۱۹۱). [۱۴۵۲] عثمان بن عفان الخلیفة الشاکر الصابر، ص۲۲۷. [۱۴۵۳] تحقیق مواقف الصحابة (۱/۳۳۴). [۱۴۵۴] تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۶۹. [۱۴۵۵] تحقیق مواقف الصحابه (۱/۳۳۵). [۱۴۵۶] تحقیق مواقف الصحابه (۱/۳۳۵). [۱۴۵۷] البدایة و النهایة (۷/۱۷۵). [۱۴۵۸] تحقیق مواقف الصحابة (۱/۳۳۵). [۱۴۵۹] عثمان بن عفان الخلیفة الشاکر الصابر، ص۲۲۸.
روایات معتبر کیفیت دقیق آغاز محاصره خانه خلیفهسرابیان نکردهاند اما شاید بتوان با مطالعه حوادثی که خواهیم دید، تا حدودی به این مطلب دست یافت. در روایت نقل کردهاند که پس از بازگشت شورشیان به شهر، روزی عثمانسدر مسجد، مشغول ایراد خطبه بود که ناگهان مردی بنام اعین بن ضبعیه تمیمی حنظلی سخنان او را قطع کرد و به او گفت: ای نعثل [۱۴۶۰]! تو تغییراتی به وجود آوردی، عثمان گفت: این چه کسی بود؟ عرض کردند: اعین بود، فرمود: بلکه خودت این هستی، سپس مردم به سمت او حملهور شدند اما در این میان مردی از بنی لیث او را از میان جمعیت نجات داد و به خانه خود برد [۱۴۶۱]. قبل از آغاز محاصره، عثمان میتوانست به مسجد برود و نماز گذارد و هر کس را که با او کاری میبود میتوانست نزد او برود اما با شروع ما جرای محاصره دیگر او نمیتوانست حتی برای ادای نمازهای پنجگانه نیز از خانه خود خارج شود [۱۴۶۲]. در طول این مدت، یکی از سران فتنه، امامت جماعت مردم را بر عهده داشت. نقل میکنند که مردی بنام عبیدالله بن عدی بن خیار نزد عثمان آمد و به او گفت: که حاضر نیست پشت سر آن مرد نماز گذارد اما عثمان او را از این کار منع نمود و به او گفت: که نماز بهترین کارهاست و چون مردم کار نیکی انجام دادند، تو نیز در انجام آن کار نیک با ایشان سهیم باش اما اگر دست به انجام کار ناشایستی زدند، تو از آن اجتناب کن [۱۴۶۳]. در روایاتی ضعیف چنین بیان شده است که غافقی بن حرب، امامت جماعت را عهدهدار بود [۱۴۶۴]. واقدی نیز در روایتی که سند آن ضعیف میباشد ادعا میکند در طول محاصره بیت خلیفه، علی بن ابی طالبس، ابو ایوب انصاری را مأمور نمود تا امامت جماعت را به عهده بگیرد و خود نیز امامت نماز عید را عهدهدار شد [۱۴۶۵]. اما این روایت علاوه بر ضعف سند روایت آن، با مشکلی دیگر نیز روبهروست و آن این است که اگر علیسو یا ابو ایوب انصاریسعهدهدار امر امامت جماعت مسجد بودند، عبیدالله بن عدی بن خیار، هرگز از حضور در نماز جماعت و اقامه نماز پشت سر آندو امتناع نمیکرد. [۱۴۶۶]
[۱۴۶۰] لقبی بود که آشوب گران کینه توز به ذی النورین این داماد و خلیفهی رسولخدا داده بودند. [۱۴۶۱] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۴۳) و تاریخ دمشق، ترجمة عثمان ص۲۴۷. [۱۴۶۲] تاریخ دمشق، ترجمة عثمان، ص۱۴۱. [۱۴۶۳] صحیح البخاری، کتاب الصلاة (حدیث۱۹۲). [۱۴۶۴] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۴۵). [۱۴۶۵] تاریخ طبری (۵/۴۴۴). [۱۴۶۶] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۴۵).
پس از اینکه معترضان، بیت عثمانسرا به محاصره خود در آوردند او را تهدید کردند که باید از مقام خود استعفا دهد و در صورت امتناع از این کار، آنان او را خواهند کشت [۱۴۶۷]. اما عثمان به آنان پاسخ داد که او هرگز لباسی را که خداوند بر تن او کرده است از تن بیرون نخواهد آورد [۱۴۶۸]. این کلام، یادآور همان سفارش رسولخدا جبه اوست که سالها پیش او را به صبر و مقاومت در برابر آن فتنه فراخوانده بود. در این میان، عدهای از صحابه چون مغیره بن اخنسسچنین دیدگاهی نداشتند و معتقد بودند که عثمان باید از مقام خود استعفا دهد تا جان او در امان بماند. [۱۴۶۹]
[۱۴۶۷] طبقات ابن سعد (۳/۶۶). [۱۴۶۸] التمهید، ص۴۶-۴۷. [۱۴۶۹] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۴۷).
در جریان محاصره خانهی عثمان، ابن عمر شنزد او رفت تا با او ملاقاتی داشته باشد. چون عثمان او را دید به او گفت: ببین این مردمان چقدر گستاخ و بیشرم هستند که خلیفه منتخب امت را تهدید میکنند که یا استعفا دهد و یا خود را برای مرگ آماده کند. ابن عمر به عثمان گفت: اگر تو به درخواست نامشروع آنان تن داده و استعفا بدهی، آیا این شورشیان در به بهشت رفتن و یا به جهنم رفتن تو نقش دارند؟ عثمان هم پاسخ داد: خیر، آنگاه ابن عمر به عثمان گفت: پس این خلعتی را که خداوند بر تو پوشانیده است از تنت بیرون نیاور و با استعفای خود، سنتی ناپسند را در میان مردم رواج مده که چون از امام و خلیفه خود بیزار شدند، به ناحق او را بکشند. [۱۴۷۰]
خداوند از عبدالله بن عمر خشنود باشد که این قدر دور اندیش بود. او نمیخواست که عثمانسپایهگذار سنتی شوم باشد. عثمان اگر در برابر خواست نامشروع شورشیان کوتاه میآمد که هرگز نیز چنین نمیکرد، در آن صورت، منزلت خلفا و برگزیدگان امت، پس از او چنان بیارزش میشد که در حد بازیچه و ملعبه دست دنیا طلبان و بد طینتان، تنزل مییافتند و دیگر ایشان را نزد امت هیچ اعتبار و منزلتی نمیبود. اما عثمان راهی نیک را در پیش گرفت و با صبر و استقامت در برابر تهدیدات شورشیان، از مقام خلافت کناره نگرفت و در عین حال نگذاشت خون مسلمانی نیز بر زمین ریزد. [۱۴۷۱]
در واقع، اجابت خواسته نامشروع آن شورشیان که نه از جانب همهی امت سخنی میگفتند و نه جزو شورای حل و عقد و از بزرگان و فرزانگان امت به حساب میآمدند، سرنوشت امت اسلام و خلافت برخاسته از خود آنان را با خطری بسیار بزرگ روبهرو میساخت و تنها راه مقابله با این خطر، ریخته شدن خون خلیفه بود و او نیز با علم به این سرنوشت محتوم، مصالح اسلام و مسلمین را بر خود ترجیح میدهد و خود را فدای سعادت امت میکند. بیقین این تصمیم جسورانه از افرادی بر میآید که از قدرت اراده و شجاعت کمنظیری برخوردار باشند و این، خود، بهترین پاسخی است برای همهی آن تهمتهایی که به آن راد مرد راه حقیقت میبستند و او را مردی ناتوان، ترسو وسست اراده میخواندند. بدون شک، او از چنان قدرتی برخوردار بود تا به یک اشاره، آن فتنه و گردانندگان آن را سرکوب نماید و اوضاع را تحت کنترل خویش در آورد، اما او خوب میدانست که اگر چنین کند ریشه آن فتنه در بطن جامعه مسلمانان رسوخ خواهد کرد و فتنههای دیگری از آن جوانه میزند و به همین دلیل از سرکوب آن اجتناب ورزید. با این توضیح، به برداشت نادرست عقّاد از موضعگیری عثمان در قبال آن فتنه پی میبریم، آنجا که در کتاب خود، در توصیف این فتنه چنین گفته است: ماجرای قتل عثمانسبیقین، فتنهای بود عظیم که هیچ کس را یارای مهار آن نبود [۱۴۷۲]. این تعبیر، خود، اهانتی است به ساحت پاک آن مرد راستین. هر چند آن ماجرا، فتنه عظیمی بود اما عدم سرکوب آن از افتخارات عثمان بن عفانساست. او با وجودی که میتوانست آن را مهار کند اما به خاطر حفظ مصالح امت و دور نگه داشتن آنان از اختلافات و آشوب و نیز عمل به سفارشات رسولخدا جدر این نوع مسایل از سرکوب آن بلوا اجتناب کرد. [۱۴۷۳]
[۱۴۷۰] فضائل الصحابه (۱/۴۷۳). سند این روایت صحیح میباشد. [۱۴۷۱] الخلفاء الراشدون، ص۱۷۹. [۱۴۷۲] ذوالنورین عثمان بن عفان، ص۱۲۲. [۱۴۷۳] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۴۹).
یک روز که عثمان وارد دالان خانه خود شده بود صدای تهدیدآمیز شورشیان را شنید که اورا تهدید به قتل میکردند، او با غم بسیار نزد ساکنان منزل رفت و ماجرا را برای ایشان تعریف نمود، آنان نیز به او گفتند: که خداوندﻷما را در برابر این ستمکاران کفایت است؛ عثمان به آنان گفت: آنان چرا میخواهند مرا بکشند؟! من از خود رسولخدا جشنیدم که فرمود:
«لا یحل دم امرئ مسلم إلا فی إحدى ثلاث: رجل كفر بعد إیمانه، أو زنى بعد إحصانه، أو قتل نفسا بغیر نفس».
«نخستین خون فرد مسلمان تنها در صورتی جائز است که یا بعد از ایمان آوردن کافر شود یا بعد از ازدواجش، مرتکب زنا گردد و یا فرد دیگری را به ناحق به قتل رساند».
سوگند به خداوند که من نه در دوران جاهلیت مرتکب زنا شدهام و نه در عهد اسلام، هرگز دینی به غیر از اسلام را آرزو نداشتهام و هیچگاه دستم را به خون فردی بیگناه آغشته نکردهام؛ پس به چه دلیل میخواهند مرا بکشند؟! [۱۴۷۴]
سپس عثمانسبه گفتگو با شورشیان پرداخت و تلاش نمود با مذکره با ایشان، آنان را آرام کند و حقایق را بر آن مردمان نادان روشن نماید، آنگاه از آنان خواست تا یک نفر از جانب ایشان نزد او بیاید تا با او گفتگو کند. آن مردمان نیز جوانی بنام صعصعه بن صوحان را نزد عثمان فرستادند. عثمانسنیز از آن جوان خواست تا علل شورش و اعتراض این مردمان را به او بازگو کند. [۱۴۷۵]
[۱۴۷۴] مسند احمد (۱/۶۳). [۱۴۷۵] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۵۰).
صعصعه به عثمان گفت: شما ما را تنها به این دلیل از سرزمین خود اخراج و تبعید کردهاید که سخن حق میگفتیم و خواستار اقامه شریعت ناب بودیم. آنگاه به این آیه استناد کرد:
﴿ أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَٰتَلُونَ بِأَنَّهُمۡ ظُلِمُواْۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ نَصۡرِهِمۡ لَقَدِيرٌ ٣٩ ﴾[الحج: ۳۹].
اما عثمانسدلیل او و همدستانش را رد نمود و اثبات کرد که مصداق این آیه او و دیگر مسلمانان راستین است که چنین به ناحق مورد افترا و ستم آن شورشیان قرار گرفته است، سپس به تبیین آیه پرداخت تا این دروغ صعصعه بر مردمان آشکار شود. او این آیه و آیات بعد از آن را که با هم در ارتباط بودند قرائت نمود:
﴿ أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَٰتَلُونَ بِأَنَّهُمۡ ظُلِمُواْۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ نَصۡرِهِمۡ لَقَدِيرٌ ٣٩ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِم بِغَيۡرِ حَقٍّ إِلَّآ أَن يَقُولُواْ رَبُّنَا ٱللَّهُۗ وَلَوۡلَا دَفۡعُ ٱللَّهِ ٱلنَّاسَ بَعۡضَهُم بِبَعۡضٖ لَّهُدِّمَتۡ صَوَٰمِعُ وَبِيَعٞ وَصَلَوَٰتٞ وَمَسَٰجِدُ يُذۡكَرُ فِيهَا ٱسۡمُ ٱللَّهِ كَثِيرٗاۗ وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ ٤٠ ﴾[الحج: ۳۹- ۴۱].
«اجازه (دفاع از خود) به کسانی داده میشود که به آنان جنگ (تحمیل) میگردد، چرا که بدیشان ستم رفته است (و آنان مدّتهای طولانی در برابر ظلم ظالمان شکیبائی ورزیدهاند و خون دل خوردهاند) و خداوند توانا است بر این که ایشان را پیروز کند. همان کسانی که به ناحق از خانه و کاشانه خود اخراج شدهاند (و از مکّه وادار به هجرت گشتهاند) و تنها گناهشان این بوده است که میگفتهاند پروردگار ما خدا است! اصلاً اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعضی دفع نکند (و با دست مصلحان از مفسدان جلوگیری ننماید، باطل همهجاگیر میگردد و صدای حق را در گلو خفه میکند، و آن وقت) دیرهای (راهبان و تارکان دنیا) و کلیساهای (مسیحیان) و کنشتهای (یهودیان)، و مسجدهای (مسلمانان) که در آنها خدا بسیار یاد میشود، تخریب و ویران میگردد. (امّا خداوند بندگان مصلح و مراکز پرستش خود را فراموش نمیکند) و به طور مسلم خدا یاری میدهد کسانی را که (با دفاع از آئین و معابد) او را یاری دهند. خداوند نیرومند و چیره است (و با قدرت نامحدودی که دارد یاران خود را پیروز میگرداند، و چیزی نمیتواند او را درمانده کند و از تحقّق وعدههایش جلوگیری نماید). (آن مؤمنانی که خدا بدیشان وعده یاری و پیروزی داده است) کسانی هستند که هرگاه در زمین ایشان را قدرت بخشیم، نماز را برپا میدارند و زکات را میپردازند، و امر به معروف، و نهی از منکر مینمایند، و سرانجام همه کارها به خدا برمیگردد (و بدآنها رسیدگی و درباره آنها داوری خواهد کرد، همان گونه که آغاز همه کارها از ناحیه خدا است)».
عثمان شأن نزول و مصادیق این آیات را به نحو شایستهای تبیین نمود تا مردم را از دروغهای فتنهانگیزان آگاه نماید که با استناد به آیات قرآن، برداشتهای باطل خویش را توجیه میکردند [۱۴۷۶]. او بیان نمود که صعصعه و دیگر همدستانش را براساس همین آیه و دیگر آیات قرآن و جهت حفظ دین خداوندﻷو نصرت آن و دور نگهداشتن امت از آشوب و بلوا، تبعید کرده است اگر صعصعه به این آیه استناد کرد این آیه صراحتاً حاکمان زمین را به اقامه امر به معروف و نهی از منکر فرا میخواند و عثمان نیز به عنوان خلیفه مسلمین، صعصعه و همفکرانش را به خاطر تجاوز به حقوق دیگر مسلمانان و تلاش در جهت ایجاد فتنه و آشوب در میان امت از سرزمین خود تبعید نموده است. [۱۴۷۷]
[۱۴۷۶] فتنه مقتل عثمان (۱/۱۵۱). [۱۴۷۷] همان (۱/۱۵۲).
چون عثمانسبه ادعاهای دروغین فتنهانگیزان پاسخ گفت، در برابر اهانتها و تهمتهای آنان، فضائل و سوابق خود در اسلام را به مردم یادآور شد. او گفت: که چون روزی همراه رسولخدا ج، ابوبکر، عمر، علی، طلحه و زبیرسبر کوه حراء رفتیم کوه به لرزه افتاد؛ پیامبر جبا پای مبارک خود بر کوه زد و بدو گفت:
«اسكن حراء، لیس علیك إلا نبی أو صدِّیق أو شهید».
«ای حراء! آرام گیر که بر تو پیامبر خدا جو صدیق او و شهید راه خدا ایستادهاند» [۱۴۷۸]
آنگاه [در برابر اتهاماتی چون حضور نیافتن در بیعة الرضوان] گفت: که چون روز بیعة الرضوان رسولخدا جمرا برای مذاکره با مشرکان مکه نزد ایشان فرستاده بود به جای دست من با دست مبارک خود بیعت نمودند و به صحابهشفرمودند: «که این دست من به جای دست عثمان بیعت میکند». سپس [در برابر تهمتهای فتنهانگیزان که او را به اختلاس از بیتالمال و بخیل بودن متهم میکردند] بیان داشت که چون رسولخدا جفرمود هر کس در توسعه مسجد کمکی نماید و خانه کنار آنرا بخرد و به مسجد اضافه کند خداوند نیز خانهای در بهشت برای او خواهد ساخت، من نیز آن خانه را خریدم و به مسجد بخشیدم. عثمان سپس ادامه داد که در یومالعسره (غزوهی تبوک)، چون رسولخدا جندا بر آورد که هر که امروز در راه خدا صدقهای پرداخت کند خداوند آنرا قبول نماید، من از مال خود، نصف هزینههای تجهیز سپاه را متقبل شدم. سپس اضافه نمود که من چاه رومه را بنا به سفارش رسولخدا جخریدم و آب آنرا در راه خدا در اختیار مسلمانان گذاشتم. [۱۴۷۹]
ابو ثور فهمی نقل میکند که چون از پیش عثمان باز میگشتم دیدم که معترضان مصری به مدینه باز گشتند. سریعاً نزد عثمان رفتم و ماجرا را برای او بازگو کردم. او به من گفت که آنان را چگونه یافتم؛ من نیز به او گفتم: که شر را در صورت آنان میتوانستم ببینم. رهبر ایشان ابن عدیس بلوی بود و چون روز جمعه فرا رسید، این مرد بر منبر رسولخدا جبرای مردم خطبه خواند، او در خطبه علیه عثمانسسخنان بسیاری گفت. من نیز آنها را برای عثمان بازگو نمودم؛ عثمانسنیز به من و دیگران بیان داشت که تمام ادعاهای ابن عدیس دروغ است و خداوند او را به خاطر این اکاذیب، عذاب دهد. آنگاه به ما گفت: که من چهارمین فردی بودم که اسلام آوردم؛ رسولخدا جدو دختر خویش را یکی پس از دیگری به نکاح من در آورد. چه در دوران جاهلیت و چه در عهد اسلام، هرگز در حقانیت آن شک ننمودم. از زمانیکه با دست راستم، با رسولخدا جبیعت نمودم، هرگز شرمگاهم را با آن لمس نکردهام. براساس نسخه معتبر دوران رسولخدا جقرآن را در یک مصحف جمع نمودم و از هنگامی که اسلام آوردم هر جمعه بردهای را در راه خدا آزاد نمودم و اگر نمیتوانستم در یک جمعه بردهای را آزاد نمایم در جمعه بعد دو برده را آزاد میکردم. این را میگویم چون ابن عدیس آن تهمتهای ناروا و دروغ را به من میبندد. [۱۴۸۰]
چون عثمانسمیدید که تمام این سخنان، سودی به حال آن شورشان ندارد خطاب به آن مردمان کج فهم و گمراه چنین گفت: «از کشتن من حذر کنید که به خداوند سوگند با قتل من دیگر نمیتوانید در کنار هم به جنگ با دشمنان روید و با هم به جهاد با کفار بپردازید. بدانید که پس از قتل من چنان با هم درگیر میشوید که این انگشتان من در هم فرو رفتهاند» [۱۴۸۱]. در روایتی دیگر این مطلب اینگونه نقل شده است: «ای مردم! مرا نکشید که من حاکم و برادر مسلمان شما هستم. به خداوند سوگند که در طول خلافتم، تا آنجا که توانستهام در راه خیر و صلاح اسلام و مسلمین تلاش نمودهاند. بدانید که اگر مرا به قتل رسانید دیگر نمیتوانید در یک صف، با هم نماز بخوانید و در کنار هم به جنگ با دشمنان بپردازید و غنایم حاصل از فتوحاتتان را میان هم تقسیم کنید». همچنین خطاب به آن مردمان ناسپاس و کجرو چنین گفت: «اگر مرا به قتل رسانید دیگر یکدیگر را دوست نخواهید داشت و نمیتوانید در کنار هم با دشمنانتان به نبرد بپردازید». همانا پس از قتل آن مرد بزرگ، تمام آن هشدارهای او به وقوع پیوست و امت اسلام دیگر نتوانست به آن وحدت یکپارچه و عظیم خویش دست یابد. حسن بصری نیز در همین رابطه چنین گفته است: به خداوند سوگند که اگر مردم با هم نماز گذارند باز هم قلبهایشان از هم دور است و هر یک به راه خود رود.
[۱۴۷۸] به روایت مسلم، کتاب فضائل الصحابة (حدیث۲۴۱۷). [۱۴۷۹] مسند احمد (۱/۵۹). [۱۴۸۰] المعرفة و التاریخ (۲/۴۸۸). خلافة عثمان بن عفان، ص ۹۱. [۱۴۸۱] طبقات ابن سعد (۳/۷۱). تاریخ ابن خیاط، ص۱۷۱.
عثمانسدر طول جریان محاصره خانه خود با صحابهشبه مشورت پرداخت و در این رابطه، نظر ایشان را جویا شد و هر یک از آنان نیز نظرات را به او اعلام نمودند که در زیر به تعدادی از آنان میپردازیم:
ابن عساکر از جابر بن عبداللهبروایت میکند که علیسبه عثمانساعلام نمود که او میتواند پانصد مرد جنگجو را نزد او بفرستد تا از او در برابر شورشیان دفاع کنند؛ چرا که عثمانسهیچ کار ناشایست و ظالمانهای انجام نداده تا مستحق مرگ باشد. عثمانسنیز از علیستشکر کرد و او را دعای خیر نمود اما پیشنهاد او را نپذیرفت تا خون هیچ مسلمانی به خاطر حفظ جان او ریخته نشود. [۱۴۸۲]
[۱۴۸۲] تاریخ دمشق، ص۴۰۳.
ابو حبیبه، مولای زبیر بن عوام، نقل میکند که زبیر مرا نزد عثمان فرستاد تا پیغامی را به او برسانم. چون نزد او رسیدم، دیدم که حسن بن علی، ابوهریره، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر کنار او نشستهاند. به عثمانسگفتم: که زبیر به شما سلام میرساند و اعلام میدارد که همچنان تحت فرمان شماست و اگر بخواهید نزد شما آید و از شما دفاع نماید. همچنین بنی عمرو بن عوف نیز به او قول دادهاند تا در دفاع از عثمانسدنبالهرو او خواهند بود؛ عثمان پس از شنیدن این پیغام گفت: الله اکبر سپاس خداوند را که برادرم زبیر را از این مهلکه محفوظ نگه داشته است. سلام مرا به او برسان که اگر خداوند چنین تقدیر نمود که صحابه از او دفاع کنند من دوست دارم که مدافع من زبیر باشد. آنگاه ابوهریره از جای خود برخاست و گفت: به خداوند سوگند که با گوشهای خود از رسولخدا جشنیدم که فرمود شما پس از من دچار فتنه و اختلافات بسیار میشوید. عرض میکردیم یا رسولالله جراه نجات از این فتنهها به ما نشان بدهید. ایشان در حالی که به عثمان اشاره میکردند. فرمودند که امین خدا و امت و یاران او را حمایت نمایید. چون ابو هریره این را بگفت، مردم حاضر در آن مجلس، از جای برخاستند و از عثمان خواستند به آنان اذن جهاد با شورشیان، را بدهد. اما عثمان به آنان گفت: من به هر آنکه از من فرمان میبرد میگویم که نباید با معترضان به جنگ بپردازد. [۱۴۸۳]
[۱۴۸۳] فضائل الصحابة (۱/۵۱۱) سند این روایت، صحیح میباشد.
در اخبار است که در جریان محاصره خانه، مغیره بن شعبه نزد عثمان آمد و به او پیشنهاد داد که یا با شورشیان وارد کارزار شود که او امام امت است و مردان بسیاری از او فرمان میبرند. و بطلان کار آن شورشیان بر همگان مسلم است یا مخفیانه به جانب مکه رود که شورشیان را یارای قتل او در آن شهر نیست و یا به شام و نزد معاویه بن ابی سفیان رود. اما عثمانسهیچ یک از پیشنهادات او را نپذیرفت و در پاسخ به مغیره چنین گفت: من با شورشیان نمیجنگم؛ چرا که نمیخواهم اولین حاکمی باشم که در میان امت رسولالله ججنگ و خونریزی به راه اندازد. به مکه نیز نخواهم رفت، چون از رسولخدا جشنیدم که میفرمود:
«یلحد رجل من قریش بمكة یكون علیه نصف عذاب العالم».
«در مکه و از میان قریشیان مردی حرمت حرم را خواهد شکست و او مستحق عذاب نصف مردمان عالم است». و من نمیخواهم که او من باشم. به شام هم نمیروم؛ چرا که دوست ندارم سرزمین رسولالله جرا ترک گویم و سعادت بودن در جوار مرقد او جرا از دست بدهم. [۱۴۸۴]
[۱۴۸۴] البدایة و النهایة (۷/۲۱۱).
همهی اصحاب بر این اتفاق نظر داشتند که باید از عثمانسدفاع نمود و به همین دلیل، عدهای از ایشان وارد منزل او شدند. اما عثمانسبا قاطعیت آنان را از هر نوع درگیری و جنگ با شورشیان باز میداشت. از جمله این صحابهای که اصرار داشت تا با شورشیان به نبرد بپردازد عبدالله بن زبیرسبود. او به عثمان میگفت که: خداوند آنان را لعنت کند. ای عثمان! خداوند جنگ با آنان و ریختن خون این فتنهانگیزان را بر تو روا داشته است. اما عثمانسباز هم او را از این کار منع مینمود و میگفت: به خداوند سوگند که هرگز با ایشان جنگ نخواهد کرد. [۱۴۸۵]
در جای دیگر است که عبدالله بن زبیرسبه عثمانسگفت: ای امیر المؤمنین، جمعیتی مؤمن و هوشیار نزد تو آمدهاند که بیقین خداوند آنان را در برابر آن فتنهانگیزان نصرت میدهد، پس به ما اذن نبرد با آنان را بده. اما عثمانسدر جواب او میگفت: خداوند آنکه را که به خاطر دفاع از من کشته میشود مورد رحمت و غفران خود قرار دهد [۱۴۸۶]. سپس ابن زبیر را مسئول نگهبانان منزل خویش نمود و به همه اعلام کرد که هر کس از او فرمان میبرد باید از دستورات ابن زبیر نیز اطاعت کند. [۱۴۸۷]
[۱۴۸۵] طبقات ابن سعد (۳/۷۰) سند این روایت، صحیح است. [۱۴۸۶] طبقات ابن سعد (۳/۷۰). [۱۴۸۷] طبقات ابن سعد (۳/۷۰) این روایت با سندی صحیح به عبدالله بن زبیر بر میگردد.
کعب بن مالک که از انصار بود، در جریان محاصره خانه، آنان را دعوت میکرد تا سلاح بردارند و به یاری عثمان بشتابند. او به آنان میگفت که: ای انصار! بار دیگر انصار و یار دین خداوند باشید. چون ایشان نزد عثمان آمدند، زید بن ثابتسرا که او نیز از انصار بود نزد آن حضرت فرستادند تا به آنان اذن جنگ با فتنهانگیزان را بدهد [۱۴۸۸]. اما عثمان ایشان را از جنگ منع مینمود و میگفت: مرا در برابر این آزمایش به کسی جز خداوند نیازی نیست [۱۴۸۹]
[۱۴۸۸] طبقات ابن سعد (۳/۷۰) فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۲). [۱۴۸۹] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۲).
در اخبار است که حسن بن علیبنزد عثمانسآمد که به او اعلام نمود حاضر است که با شورشیان بجنگد. اما عثمان پیشنهاد او را نپذیرفت و به او چنین گفت: هرگز حاضر نیستم که باعث ریخته شدن خون تو باشم، پس شمشیرت را غلاف کن و نزد پدرت بازگرد. [۱۴۹۰]
[۱۴۹۰] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۲) المصنف، ابن ابی شیبة (۱۵/۲۲۴).
با شدت یافتن وخامت اوضاع، عدهای از اصحابشمصلحت را در این دیدند که با وجود مخالفت عثمانسلباس رزم بپوشند و با شورشیان به نبرد بپردازند. به همین دلیل، این عده، خود را به داخل منزل عثمانسرسانده و خود را مهیای جنگ نمودند. از جمله این افراد، عبدالله بن عمرببود. عثمان با دیدن این صحنه او را از این اقدام منع نمود و از او خواست تا خانه او را ترک گوید مبادا که در جریان جنگ با شورشیان به قتل برسد. [۱۴۹۱]
[۱۴۹۱] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۳).
گویند که در ایام محاصره خانه، ابو هریرهسنزد عثمان آمد و از او اذن جنگ با شورشیان را خواست. عثمان به او گفت: آیا تو دوست داری که من و همهی مردمان را به قتل رسانی؟ ابو هریره گفت: هرگز، و عثمان گفت: بدان که با قتل یک نفر، گویا همهی مردم را کشتهای؛ پس از این سخنان، ابوهریره به منزل خود بازگشت و دست به شمشیر نبرد. [۱۴۹۲]
[۱۴۹۲] تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۶۴.
او روایت میکند که اصحابشتنها به خاطر مخالفت عثمانسبا نبرد بر ضد شورشیان، دست به شمشیر نبردند و اگر عثمان اذن این کار را به اصحابشمیداد بدون شک، تمامی آن یاغیان را از مدینه بیرون میراندند. [۱۴۹۳]
ابن سیرین بیان میدارد که در ایام محاصرهی خانه، در خانه عثمانسقریب به هفتصد مرد جنگجو چون عبدالله بن عمر، حسن بن علی و عبدالله بن زبیر حضور داشتند که به محض فرمان عثمان، تمامی شورشیان را از مدینه بیرون میراندند. او همچنین راویت میکند که در روز شهادت عثمانس، خانه او مملو از جنگجویانی چون ابن عمر و حسن بن علی بود اما عثمانسخود، خواهان جنگ و خونریزی نبود. [۱۴۹۴]
با این توضیحات، میتوان نادرست بودن تمامی تهمتهایی را که در مورد عدم حمایت اصحاب از عثمانسروایت شدهاند دانست. این روایات، بلا استثنا، هم در سند خود و هم در هستی و محتوا دچار اشکالات و ضعفهای بسیاری هستند که در واقع، از دروغ بودن و یا تحریف شدن آنها حکایت دارد. [۱۴۹۵]
[۱۴۹۳] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۵). [۱۴۹۴] تاریخ دمشق، ترجمة عثمان، ص۳۹۵. [۱۴۹۵] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۶).
چون اصحابشمیدیدند که با وجود اصرار شورشیان بر عزل یا کشتن عثمانس، او همچنان حاضر به جنگیدن با آنان نیست، صلاح کار را در این دیدند که او را متقاعد سازند که به مکه برود تا از شر شورشیان در امان بماند. نقل میکنند که صحابهای چون عبدالله بن زبیر، مغیره بن شعبه و اسماء بن زید، هر یک جداگانه، این پیشنهاد را مطرح کردند اما عثمانسهر بار با این پیشنهادها مخالفت مینمود و حاضر نبود مدینه، شهر رسولالله جرا ترک گوید. [۱۴۹۶]
[۱۴۹۶] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۶).
با مطالعه دقیق اخبار و روایات این فتنه عظیم، میتوان پی به این نکته مهم برد که چرا عثمانسحاضر به سرکوب شورشیان نشد:
۱- عمل به وصیتی که سالها قبل از وقوع آن رویداد، رسولخدا جآن را با عثمانسدر میان گذاشته بود و عثمان نیز آن را در روز فاجعه برای مردم بیان نمود و اعلام کرد که پیمانی است که او باید با صبر و ایثار، آنرا به فرجام رساند. [۱۴۹۷]
۲- او نمیخواست که اولین حاکمی باشد که بعد از رسولالله جدر میان امت او فتنه و جنگ و خونریزی به راه اندازد. [۱۴۹۸]
۳- او یقین داشت که طغیانگران تنها قصد جان او را دارند و به همین دلیل، هیچ مسلمان دیگری را سپر جان خویش قرار نداد. [۱۴۹۹]
۴- او میدانست که او در این فتنه کشته خواهد شد و مطمئن بود این همان آزمایش است که مدتها پیش، رسولخدا جاو را به خاطر صبر و استقامت در برابر آن و دفاع از حق در برابر بطلان این فتنه، بشارت به بهشت و جنتالمأوی دادند. او میدانست که دیر یا زود در این ماجرا به قتل خواهد رسید. به ویژه، پس از خوابی که در آن رسولخدا جبه او گفته بود که روز بعد نزد آن حضرت جافطار خواهد نمود، عثمان مطمئن شد که زمان شهادت او بسیار نزدیک است.
۵- عبدالله بن سلامسبه او پیشنهاد کرده بود که در برابر این فتنه، خویشتندار باشد؛ چرا که صبر و گذشت او در برابر شورشیان از هر اقدام دیگری مؤثرتر است. [۱۵۰۰]
به این ترتیب حدیثی را که عبدالله بن حوالهس [۱۵۰۱]از رسولخدا جنقل میکند که:
«من نجا من ثلاث فقد نجا -ثلاث مرات-: موتی، والدجال، وقتل خلیفة مصطبرا بالحق معطیه».
«هر کس از آزمایش مرگ من، فتنه دجال و مصیبت خلیفهای که در راه دفاع از حق به قتل میرسد، نجات یابد رستگار شده است».
تحقق یافت و عثمان در راه دفاع از حق و مقابله با فتنه و فتنهانگیزان به شهادت رسید. [۱۵۰۲]
در طول جریانات این فاجعه شوم، میبینیم که با وجود تمام غوغاها و آشوبها، عثمانسهمچنان آرامش و صبر خود را از دست نمیدهد و در کمال حلم و گذشت به یافتن بهترین راه مقابله با شعلهور شدن آتش این فتنه میاندیشد [۱۵۰۳]. شیخ الإسلام ابن تیمیه در توصیف این حلم و آرامش و صبر و مقاومت عثمان چنین میگوید: همهی مسلمانان بر این اتفاق نظر دارند که عثمان تا آنجا که میتوانست مانع جنگ و خونریزی میشد و در برابر آنانکه قصد تخریب شخصیت و آبروی او را داشته و آشکار میخواستند که او را به قتل رسانند به صورت کمنظیری صبر پیشه مینمود. او با وجود اعلام حمایت صحابه و مسلمانان از او در برابر شورشیان، هرگز اقدام به سرکوب آنان نمیکند و تلاش مینماید تا از هر نوع جنگ و خونریزی جلوگیری به عمل آورد. او در مقابل اصرار صحابه که معتقد بودند او باید به مکه برود، پاسخ میدهد که حاضر نیست باعث شکسته شدن حرمت حرم شود. چون به او پیشنهاد میکنند که به شام عزیمت کند، بیان میدارد که تحت هیچ شرایطی سرزمین هجرت را ترک نمیگوید و آنگاه که دیگران تنها راهحل را جنگ با شورشیان و بیرون راندن آنها از مدینه میدانند اعلام میکند که او هرگز نخستین حاکمی نخواهد بود که در میان امت محمد ججنگ و خونریزی به راه بیاندازد. و عثمان صبر در پیش میگیرد تا آن هنگام که مظلومانه و ناجوانمردانه به شهادت میرسد و این خود از بزرگترین فضائل کم نظیر اوست که قاطبه مسلمانان بدان اعتراف دارند. [۱۵۰۴]
[۱۴۹۷] فضائل الصحابة (۱/۶۰۵) سند آن صحیح است. [۱۴۹۸] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۷)، مسند احمد (۱/۳۹۶). [۱۴۹۹] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۷) در سند این روایت، ضعیف وجود دارد. [۱۵۰۰] طبقات ابن سعد (۳/۷۱) سند آن، حسن است. [۱۵۰۱] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۸) سند آن طبق یک قول، حسن است و طبق قولی دیگر صحیح. [۱۵۰۲] مسند احمد (۴/۴۱۹) (۵/۳۴۶). [۱۵۰۳] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۸). [۱۵۰۴] منهاج السنة (۳/۲۰۲).
چون شورشیان آب را بر منزل عثمان قطع کردند او پسر همسایه خود، عمرو بن حزم انصاری را نزد علی بن ابی طالب، طلحه، زبیر، عائشهلو دیگر همسران رسولخدا جمیفرستاد تا شاید آنان بتوانند به خانه او آب برسانند. در این میان علی و ام حبیبه زودتر از دیگران اقدام به آوردن آب به خانه عثمان میکنند. چون ام حبیبه قصد داشت آب را به داخل منزل عثمان برد بر اثر مخالفت و مقاومت شورشیان در برابر این اقدام، نزدیک بود که جان خود را نیز به خاطر این مسأله از دست بدهد. ماجرا از این قرار بود که چون ام حبیبه سوار بر استر خود به میان شورشیان رفت و توانست که خود را به خانه عثمان برساند، شورشیان جلوی او را گرفتند و پس از مجادلهای مختصر با او طناب پالان استر را با شمشیر قطع کردند و سپس استر را رم دادند؛ دیگر مردمان که این صحنه را دیدند به کمک ام حبیبه شتافتند و او را که نزدیک بود زیر سمهای استر خود بیافتد نجات دادند [۱۵۰۵]. او پس از مراجعت به منزل خود به مولایش ابن جراح دستور داد تا به خانه عثمان برود و او را تنها نگذارد و این فرد خود، از شاهدان ماجرای قتل عثمانسو حوادث ناگواری بود که پس از شهادت عثمانسدر منزل او روی داد. [۱۵۰۶]
[۱۵۰۵] دور المرأة السیاسی، أسماء محمد، ص۳۴۰. [۱۵۰۶] تاریخ المدینه (۲/۲۹۸).
صفیه نیز چون ام حبیبه تلاش نمود که خود را به خانه عثمان رساند اما شورشیان باز هم مانع او شدند. کنانه بن عدی بن ربیعه بن عبدالعزی بن عبد شمس بن عبد مناف نقل میکند که چون افسار مرکب صفیه را گرفتم تا او را به خانه عثمان برم مالک اشتر جلوی ما را گرفت [۱۵۰۷]و مانع نزدیک شدن صفیه به منزل عمثان شد. صفیه نیز که شرایط را این گونه دید به خانه خود برگشت و از طریق نصب نردبان چوبی غذا و آب را از منزل خود به خانه عثمان میفرستاد. [۱۵۰۸]
[۱۵۰۷] دور المرأة السیاسی، ص۳۴۰. [۱۵۰۸] سیر اعلام النبلاء (۲/۲۳۷).
پس از اتفاقی که برای بانو ام حبیبه رخ داد، عائشهلبا حالتی خشمگین از مدینه خارج شده و عزم مکه نمود، در میانه راه، مروان بن حکم از او خواست تا در مدینه بماند و از موضع عثمانسحمایت کند، اما عائشهلاین درخواست را نپذیرفت و پاسخ گفت: که حاضر نیست چونان ام حبیبه به او تعرض شود و هیچ کس نیز از او حفاظت نکند؛ چرا که هیچ کس نمیداند عاقبت کار این مردمان به کجا میانجامد و تا کجا پیش خواهند رفت [۱۵۰۹]. در واقع، عائشهلقصد داشت تا با این هجرت اعتراضآمیز، در صفوف معترضان شکاف ایجاد کند.
دیگر امهات المؤمنین نیز قصد عزیمت به جانب مکه را نمودند تا با ترک اعتراضآمیز مدینه دامن خویش را از این فتنه پاک نگه دارند. از طرف دیگر، این اقدام امهات المؤمنین راهی بود تا عثمانساز شر این فتنهانگیزان نجات یابد. به عنوان نمونه، عائشهلتلاش بسیار نمود تا برادرش، محمد بن ابیبکر را که از شورشیان حمایت میکرد متقاعد سازد تا با او به مکه آید اما محمد پیشنهاد او را نپذیرفت. حنظله کاتب که از کاتبان وحی نیز بود، با دیدن این صحنه، خطاب به محمد گفت: که آیا او دعوت خواهرش را نمیپذیرد اما به جار و جنجال آن فتنهانگیزان و گرگ صفتان لبیک میگوید [۱۵۱۰]. آنگاه عائشهلبه برادرش گفت: به خداوند سوگند اگر میتوانستم این حرکت شما را حرام گردانم بیقین آن را انجام میدادم [۱۵۱۱]. این سخن، خود بیانگر موضع عائشهلدر محکومیت این حرکت باطل شورشیان است. در واقع او و دیگر امهات المؤمنین به خاطر اعتباری که میان مردم داشتند میتوانستند صفوف معترضان را دچار شکاف نمایند. آن زنان بزرگوار با این هجرت اعتراضآمیز خود قصد داشتند مردمان را بار دیگر به جانب مادران خویش فرا خوانند و آنان را به رعایت حرمت نوامیس پیامبرشان دعوت کنند تا شاید با شنیدن سخنان ایشان و ارشادات و رهنمودهای لازم از طرف آنان، این مردمان حقایق را ببینند و دست از آن اقدامات جاهلانه بر دارند [۱۵۱۲]و این همان نکتهای است که امام ابن عربی نیز در کتاب خود بدان پرداخته است. [۱۵۱۳]
بدون شک آن بانوان بزرگوار از فرجام آن فتنه آگاه نبودند و هرگز نمیپنداشتند که آن مردمان دستان خود را به خون خلیفه بر حق خویش بیالایند. در حقیقت، همانطور که گفتیم آنان میخواستند تا آن مردمان چون گذشته که آرا و دیدگاه ایشان را جویا میشدند و از آنها تبعیت میکردند بار دیگر به جانب آنان رجوع کند و از دنبالهروی سران فتنه دست بردارند. [۱۵۱۴]
[۱۵۰۹] تاریخ الطبری (۵/۴۰۱). [۱۵۱۰] تاریخ الطبری (۵/۴۰۱). [۱۵۱۱] تاریخ الطبری (۵/۴۰۱). [۱۵۱۲] العواصم من القواصم، ص۱۵۶. [۱۵۱۳] دور المرأة السیاسی، ص۳۴۲. [۱۵۱۴] همان، ص۳۴۳.
الف: اسماء بنت عمیس نیز چون عائشهلتلاش نمود به مقابله با فتنه بپردازد و به همین دلیل، پسرانش؛ محمد بن ابی بکر و محمد بن جعفر بن ابی طالب را فرا خواند و به آنان چنین گفت: بدانید که چراغ، خود میسوزد تا به مردم نور برساند. شما نیز بر حذر باشید در حق مردی که به شما ستم روا نداشته مرتکب گناه و ظلمی نشوید؛ چرا که این اقدامات نادرست امروز شما، فردا به سود دیگران خواهد بود. پس مراقب باشید که این کارهای امروزتان، باعث حسرت و ندامت فردایتان نشود. اما آن دو، بر تصمیم خود اصرار میورزیدند و به همین دلیل، خشمگین از نزد اسماء رفتند. اما پیش از رفتن به مادر خود گفتند: که هرگز ستمی را که عثمان به آنان کرده است از یاد نمیبرند. اسماء به آنان پاسخ داد که عثمانستنها کاری که با شما انجام داد این بود که شما را در راه حق نگه داشت و از انحراف شما جلوگیری نمود [۱۵۱۵]. در روایتی دیگر آمده است که این لیلی دختر أسماء بود که با برادران خود به مجادله پرداخت. [۱۵۱۶]
در واقع پس از حضور معترضان در مدینه و گفتگو با خود عثمان و مجادله با او و عزیمت آنان به جانب شهر و دیار خود، جعل آن نامه دروغین و انتساب آن به عثمانسبار دیگر آنان را به مدینه باز گرداند. آنان ادعا میکردند که عثمان قصد داشته قاصدانی را که محمد بن ابی بکر نیز جزو آنها بوده است [۱۵۱۷]. به جانب امرا و والیان بفرستد تا هنگام بازگشت معترضان به سرزمین خود، دستگیر و مجازات شوند. شاید این همان مسألهای است که باعث کدورت روابط محمد بن ابی بکر و عثمانبشد و محمد نیز خطاب به مادر خود با این عبارت که ما هرگز ستمی را که عثمان به ما روا داشت فراموش نمیکنیم، بدان اشاره کرد. اما حقیقت چیز دیگری بود و همانطور که خود عثمانسنیز اعلام نمود او هرگز از جریان آن نامه خبر نداشته است و اگر مردم در اثبات ادعای خود، شاهدانی دارند آنان را بیاورند تا علیه او شهادت دهند، در غیر این صورت بدانند که او نه آن نامه را نوشته و نه دستور نوشتن آن را داده است. او به مردم اعلام کرد که میتوان از قول یک نفر و با دست خط او نامهای نوشت و مهر او را جعل نمود و سپس آن نامه را بدو منتسب کرد. [۱۵۱۸]
بانو أسماء با آن موضع هوشیارانه در قبال آن فتنه نشان داد که کاملاً از آن نقشه پنهانی که قصد دارد ارکان خلافت و وحدت امت اسلام را به لرزه در آورد، آگاه است و از آن خبر دارد و به همین دلیل، بدون در نظر گرفتن رابطه مادر و فرزندی، پسرانش را از افتادن در دام آن مهلکه بر حذر میدارد و در برابر آنان میایستد تا شاید آنان را بار دیگر به راه راست آورد. در واقع، نزد او تنها حق و حقیقت اهمیت داشت و این مسألهای کوچک و بیارزش نیست که بتوان راحت با آن برخورد نمود. در حقیقت، این نوع مواضع و برخوردهای صحابه بزرگوار، خود دلیلی دیگر است بر عدالت ایشان و گناهکار نبودن آن بزرگواران. [۱۵۱۹]
ب: صعبه دختر حضرمی، با شدت یافتن بحران و تنگ شدن محاصره خانه عثمانس، صعبه بنت حضرمی، فرزندش، طلحه بن عبیداللهسرا فراخواند و از او خواست تا نزد عثمانسرود و او را قانع نماید تا به صحابه و دیگر مسلمانان اذن دهد که از او و شهر مدینه در برابر آن شورشیان دفاع کنند [۱۵۲۰]. در واقع، این روایت، بیانگر میزان ترس و نگرانی صعبه برای عثمانساست که این چنین تلاش میکند تا از طریق فرزند خود عثمان را قانع کند تا نگهبانان و محافظانی را برای خود اختیار کند. همچنین این روایت نشان میدهد که ام عبدالله بن رافع که این خبر را نقل کرده است [۱۵۲۱]، خود، تا چه حدّ به اخبار و رویدادهای آن فتنه اهمیّت میداده است که با پرسوجو از افرادی چون صعبه بنت حضری از جزئیات آن رویداد با خبر شده است. [۱۵۲۲]
در حقیقت، این مواضعی که در صفحات قبل دیدیم، موضع تمام صحابه در قبال آن فتنه بود. آنان با وجود تمام ابرهای شایعات و اکاذیب، باز هم میتوانستند خورشید حقیقت را از ورای آنها ببینند و جانب آن را بگیرند. [۱۵۲۳]
[۱۵۱۵] تاریخ الطبری (۵/۲۰۲). [۱۵۱۶] تاریخ الطبری (۵/۲۰۲). [۱۵۱۷] دور المرأة السیاسی، ص۳۴۳. [۱۵۱۸] العواصم من القواصم، ص۱۲۰. [۱۵۱۹] دور المرأة السیاسی، ص۳۴۴. [۱۵۲۰] دور المرأة السیاسی، ص۳۴۵. [۱۵۲۱] دور المرأة السیاسی، ص۳۴۵. [۱۵۲۲] دور المرأة السیاسی، ص۳۴۵. [۱۵۲۳] همان، ص۳۴۵-۳۴۶.
عثمان از عبدالله بن عباسبخواست تا امیر حج آن سال باشد. هر چند در ابتدا ابن عباس از این کار سر باز میزد و از عثمان میخواست تا بگذارد او در کنارش بماند و از او در برابر آن شورشیان منحرف از دین دفاع نماید اما عثمان بدو گفت: که اصرار دارد که حتماً مراسم حج آن سال را بر مردم به جای آورد. ابن عباس نیز که اصرار عثمان را دید آن در خواست را پذیرفت و قصد مکه نمود، عثمان پیش از عزیمت ابن عباس، نامهای را به او داد تا آن را که بیانگر ما وقع آن ماجرا و مواضع عثمان در برابر معترضان و نیز خواستها و اقدامات آنان بود بر حجاج بخواند تا آنان از آن رویداد و حقایق آن آگاه باشند [۱۵۲۴]. مشروح نامه بدین قرار است:
بسم الله الرحمن الرحیم. حمد و سپاس پروردگاری را که جز او هیچ معبود و فرمانروای دیگری نیست. سلام و درود بر شما امت اسلام، من نعمت بزرگ خداوند را که همانا این شریعت پاک است به شما یادآور میشود که به یاد داشته باشیم که پروردگارمان ما را از آن ضلالت رهانید و از گرداب کفر و شرک نجات داد، آیات خویش را به شما تعلیم داد و قدرت خویش را به شما نمایاند. رزق شما را فزونی داد و شما را بر دشمنانتان پیروز گردانید. این آیات را به یاد بیاوریم که خداوند خطاب به ما بندگان خویش چنین میگوید:
﴿ وَءَاتَىٰكُم مِّن كُلِّ مَا سَأَلۡتُمُوهُۚ وَإِن تَعُدُّواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ لَا تُحۡصُوهَآۗ إِنَّ ٱلۡإِنسَٰنَ لَظَلُومٞ كَفَّارٞ ٣٤ ﴾[ابراهیم: ۳۴].
«و به شما داده است هر آنچه که خواسته باشید، و اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشمارید (از بس که زیادند) نمیتوانید آنها را شمارش کنید. واقعاً انسانْ ستمگرِ ناسپاسی است (اگر نعمتهای خدا را نادیده بگیرد و به جای پرستشِ دهنده نعمتها، چیز دیگری را پرستش بکند و سر از خطّ فرمان آفریدگار برتابد)».
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ ١٠٢ وَٱعۡتَصِمُواْ بِحَبۡلِ ٱللَّهِ جَمِيعٗا وَلَا تَفَرَّقُواْۚ وَٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ كُنتُمۡ أَعۡدَآءٗ فَأَلَّفَ بَيۡنَ قُلُوبِكُمۡ فَأَصۡبَحۡتُم بِنِعۡمَتِهِۦٓ إِخۡوَٰنٗا وَكُنتُمۡ عَلَىٰ شَفَا حُفۡرَةٖ مِّنَ ٱلنَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنۡهَاۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمۡ ءَايَٰتِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَهۡتَدُونَ ١٠٣ وَلۡتَكُن مِّنكُمۡ أُمَّةٞ يَدۡعُونَ إِلَى ٱلۡخَيۡرِ وَيَأۡمُرُونَ بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَيَنۡهَوۡنَ عَنِ ٱلۡمُنكَرِۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ ١٠٤ وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَٱخۡتَلَفُواْ مِنۢ بَعۡدِ مَا جَآءَهُمُ ٱلۡبَيِّنَٰتُۚ وَأُوْلَٰٓئِكَ لَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ ١٠٥ ﴾[آل عمران: ۱۰۲- ۱۰۵].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید آن چنان که باید از خدا ترسید از خدا بترسید (و با انجام واجبات و دوری از منهیّات گوهر تقوا را به دامان گیرید) و شما (سعی کنید غافل نباشید تا چون مرگتان به ناگاه در رسد) نمیرید مگر آن که مسلمان باشید. و همگی به رشته (ناگسستنی قرآن) خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت خدا را بر خود به یاد آورید که بدان گاه که (برای همدیگر) دشمنانی بودید و خدا میان دلهایتان (انس و الفت برقرار و آنها را به هم) پیوند داد، پس (در پرتو نعمت او برای هم) برادرانی شدید، و (همچنین شما با بتپرستی و شرکی که داشتید) بر لبه گودالی از آتش (دوزخ) بودید (و هر آن با فرا رسیدن مرگتان بیم فرو افتادنتان در آن میرفت) ولی شما را از آن رهانید (و به ساحل ایمان رسانید)، خداوند این چنین برایتان آیات خود را آشکار میسازد، شاید که هدایت شوید. باید از میان شما گروهی باشند که (تربیت لازم را ببینند و قرآن و سنّت و احکام شریعت را بیاموزند و مردمان را) دعوت به نیکی کنند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند، و آنان خود رستگارند. و مانند کسانی نشوید که (با ترک امر به معروف و نهی از منکر) پراکنده شدند و اختلاف ورزیدند (آن هم) پس از آن که نشانههای روشن (پروردگارشان) به آنان رسید، و ایشان را عذاب بزرگی است».
﴿ وَٱذۡكُرُواْ نِعۡمَةَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ وَمِيثَٰقَهُ ٱلَّذِي وَاثَقَكُم بِهِۦٓ إِذۡ قُلۡتُمۡ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَاۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمُۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ ٧ ﴾[المائدة: ۷].
«و (ای مؤمنان!) به یاد آورید نعمت (هدایت دین) خدای را بر خود، و به یاد آورید پیمانی را که (توسّط پیغمبر در عَقَبه دوم) با شما بست، بدان گاه که گفتید: شنیدیم و اطاعت کردیم (و در خوشی و ناخوشی و گنج و رنج، ای پیغمبر با تو همراهیم!). و از خدا بترسید که خدا از درون سینهها آگاه است».
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن جَآءَكُمۡ فَاسِقُۢ بِنَبَإٖ فَتَبَيَّنُوٓاْ أَن تُصِيبُواْ قَوۡمَۢا بِجَهَٰلَةٖ فَتُصۡبِحُواْ عَلَىٰ مَا فَعَلۡتُمۡ نَٰدِمِينَ ٦ وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّ فِيكُمۡ رَسُولَ ٱللَّهِۚ لَوۡ يُطِيعُكُمۡ فِي كَثِيرٖ مِّنَ ٱلۡأَمۡرِ لَعَنِتُّمۡ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ حَبَّبَ إِلَيۡكُمُ ٱلۡإِيمَٰنَ وَزَيَّنَهُۥ فِي قُلُوبِكُمۡ وَكَرَّهَ إِلَيۡكُمُ ٱلۡكُفۡرَ وَٱلۡفُسُوقَ وَٱلۡعِصۡيَانَۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلرَّٰشِدُونَ ٧ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَنِعۡمَةٗۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٞ ٨ ﴾[الحجرات: ۶- ۸].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر شخص فاسقی خبری را به شما رسانید درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی - بدون آگاهی (از حال و احوالشان و شناخت راستین ایشان -) آسیب برسانید، و از کرده خود پشیمان شوید. بدانید که پیغمبر خدا در میان شما است (قدر او را بدانید و بدو احترام بگذارید). هرگاه در بسیاری از کارها از شما اطاعت کند، به مشقت خواهید افتاد. اما خداوند ایمان را در نظرتان گرامی داشته است و آن را در دلهایتان آراسته است، و کفر و نافرمانی و گناه را در نظرتان زشت و ناپسند جلوه داده است، فقط آنان (که دارای این صفات هستند، یعنی ایمان در نظرشان محبوب و مزیّن، و کفر و فسق و عصیان در نظرشان منفور و مطرود است) راهیابند و بس. این، لطف و نعمتی از سوی خدا است (که بدانان ارزانی داشته است) و خداوند دارای آگاهی فراوان و فرزانگی بیشمار است (و میداند چه کسی شایسته هدایت، و بایسته مرحمت و نعمت است)».
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَشۡتَرُونَ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ وَأَيۡمَٰنِهِمۡ ثَمَنٗا قَلِيلًا أُوْلَٰٓئِكَ لَا خَلَٰقَ لَهُمۡ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ وَلَا يُكَلِّمُهُمُ ٱللَّهُ وَلَا يَنظُرُ إِلَيۡهِمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَلَا يُزَكِّيهِمۡ وَلَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ ٧٧ ﴾[آلعمران: ۷۷]
«کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خود را به بهای کمی (از مادیات و مقامات دنیوی هر اندازه هم در نظرشان بزرگ و سترگ جلوهگر شود) بفروشند، بهرهای در آخرت نخواهند داشت و خداوند با ایشان در آخرت (با مرحمت) سخن نمیگوید، و به آنان در قیامت (با محبّت) نمینگرد، و ایشان را (از کثافات گناه) پاک نمیسازد، و عذاب دردناکی دارند».
﴿ فَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ مَا ٱسۡتَطَعۡتُمۡ وَٱسۡمَعُواْ وَأَطِيعُواْ وَأَنفِقُواْ خَيۡرٗا لِّأَنفُسِكُمۡۗ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ ١٦ ﴾[التغابن: ۱۶].
«پس آن قدر که در توان دارید از خدا بهراسید و پرهیزگاری کنید، و (درسها و اندرزهای آسمانی را) بشنوید و بپذیرید، و (از قوانین و فرمآنهای خدا) اطاعت کنید. و (در راه خدا، صدقه و احسان و) بذل و بخشش کنید، (انجام این کارها) به سود شما خواهد بود. کسانی که از بخل و حرص نفس خویش، مصون داشته شوند، آنان قطعاً رستگارند».
﴿ وَأَوۡفُواْ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ إِذَا عَٰهَدتُّمۡ وَلَا تَنقُضُواْ ٱلۡأَيۡمَٰنَ بَعۡدَ تَوۡكِيدِهَا وَقَدۡ جَعَلۡتُمُ ٱللَّهَ عَلَيۡكُمۡ كَفِيلًاۚ إِنَّ ٱللَّهَ يَعۡلَمُ مَا تَفۡعَلُونَ ٩١ وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّتِي نَقَضَتۡ غَزۡلَهَا مِنۢ بَعۡدِ قُوَّةٍ أَنكَٰثٗا تَتَّخِذُونَ أَيۡمَٰنَكُمۡ دَخَلَۢا بَيۡنَكُمۡ أَن تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرۡبَىٰ مِنۡ أُمَّةٍۚ إِنَّمَا يَبۡلُوكُمُ ٱللَّهُ بِهِۦۚ وَلَيُبَيِّنَنَّ لَكُمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ مَا كُنتُمۡ فِيهِ تَخۡتَلِفُونَ ٩٢ وَلَوۡ شَآءَ ٱللَّهُ لَجَعَلَكُمۡ أُمَّةٗ وَٰحِدَةٗ وَلَٰكِن يُضِلُّ مَن يَشَآءُ وَيَهۡدِي مَن يَشَآءُۚ وَلَتُسَۡٔلُنَّ عَمَّا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ ٩٣ وَلَا تَتَّخِذُوٓاْ أَيۡمَٰنَكُمۡ دَخَلَۢا بَيۡنَكُمۡ فَتَزِلَّ قَدَمُۢ بَعۡدَ ثُبُوتِهَا وَتَذُوقُواْ ٱلسُّوٓءَ بِمَا صَدَدتُّمۡ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَكُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ ٩٤ وَلَا تَشۡتَرُواْ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ ثَمَنٗا قَلِيلًاۚ إِنَّمَا عِندَ ٱللَّهِ هُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡ إِن كُنتُمۡ تَعۡلَمُونَ ٩٥ مَا عِندَكُمۡ يَنفَدُ وَمَا عِندَ ٱللَّهِ بَاقٖۗ وَلَنَجۡزِيَنَّ ٱلَّذِينَ صَبَرُوٓاْ أَجۡرَهُم بِأَحۡسَنِ مَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ ٩٦ ﴾[النحل: ۹۱- ۹۶].
«به پیمان خدا (که با همدیگر میبندید) وفا کنید هرگاه که بستید، و سوگندها را پس از تأکید (آنها با قَسمِ به نام و ذات خدا) نشکنید، در حالی که خدای را آگاه و گواه (بر معامله و وفای به عهد) خود گرفتهاید. بیگمان خدا میداند آنچه را که میکنید (و پاداش و پادافره کردارتان را میدهد). شما (که با پیمان بستن به نام خدا تعهّدی را میپذیرید، به عهد خود وفا کنید و) همانند آن زنی نباشید که (به سبب دیوانگی، پشمهای) رشته خود را بعد از تابیدن، از هم وا میکرد. شما نباید به خاطر (ملاحظه این و آن و) این که گروهی، جمعیّتشان از گروه دیگری بیشتر است، (پیمآنها و) سوگندهای خود را (بشکنید و آن را) وسیله خیانت و تقلب و فساد قرار دهید. (آگاه باشید که) خداوند با امر به وفای به عهد، شما را مورد آزمایش قرار میدهد. و (خداوند نتیجه این آزمایش و) آنچه را در آن اختلاف میورزیدهاید در روز قیامت برای شما آشکار میسازد (و پرده از اسرار دلها برمیدارد). اگر خدا میخواست شما را ملّت واحدی میکرد (و در جنس و رنگ و استعداد و ایمان فرقی نمیداشتید و همچون فرشتگان راهی را به اجبار در پیش میگرفتید و از خود اختیاری نمیداشتید. امّا خدا خواست که شما را متفاوت بیافریند و آزاد بگذارد تا با اختیار خود کارهای نیک یا بد بکنید و مستوجب بهشت یا دوزخ بشوید). لیکن (بدانید که در هر حال از حیطه قدرت خدا خارج نیستید، و) هر که را بخواهد گمراه مینماید و هر که را بخواهد هدایت عطاء میفرماید، (امّا برابر قوانین و سنن الهی، لذا این هدایت و اضلال، هرگز سلب مسؤولیّت از شما نمیکند) و به طور قطع در برابر کارهائی که میکنید (مسؤولید و) از شما بازخواست میشود. سوگندهایتان را در میان خود وسیله نیرنگ و فساد نسازید (و مردمان را با قسمهای دروغ گول نزنید و از راه راست به در نکنید. اگر سوگند و قسم یاد کنید و بدان وفا نکنید، این امر) سبب میشود که گامهای ثابت (بر ایمان و گذارده در جاده مستقیم مردمان) از جای بلغزد، و به سبب جلوگیری از راه خدا (با رفتار ناهنجاری که میورزید، در دنیا) دچار بلا و بدی بشوید، و در آخرت عذاب بزرگی داشته باشید. پیمان یزدان را به بهای اندک (جهان) نفروشید (و به خاطر منافع ناچیز مادی، عهدشکنی نکنید). بیگمان آنچه نزد خدا برای شما (محافظین عهود) است، بهتر است (از آنچه برای آن پیمانشکنی میکنید)، اگر از حقیقت کار و واقعیّت روزگار آگاه باشید و خوب و بد خود را بدانید. آنچه نزد شما (مردمان از نعمت جهان) است ناپایدار و فانی است، و آنچه نزد خدا است ماندگار و باقی است. و ما پاداش زیباترین اعمال شکیبایان را میدهیم (که ایستادگی بر پیمان و وفای به عهد است)».
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡۖ فَإِن تَنَٰزَعۡتُمۡ فِي شَيۡءٖ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمۡ تُؤۡمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِۚ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ وَأَحۡسَنُ تَأۡوِيلًا ٥٩ ﴾[النساء: ۵۹].
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا (با پیروی از قرآن) و از پیغمبر (خدا محمّد مصطفی با تمسّک به سنّت او) اطاعت کنید، و از کارداران و فرماندهان مسلمان خود فرمانبرداری نمائید (مادام که دادگر و حقّگرا بوده و مجری احکام شریعت اسلام باشند) و اگر در چیزی اختلاف داشتید (و در امری از امور کشمکش پیدا کردید) آن را به خدا (با عرضه به قرآن) و پیغمبر او (با رجوع به سنّت نبوی) برگردانید (تا در پرتو قرآن و سنّت، حکم آن را بدانید. چرا که خدا قرآن را نازل، و پیغمبر آن را بیان و روشن داشته است. باید چنین عمل کنید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید. این کار (یعنی رجوع به قرآن و سنّت) برای شما بهتر و خوش فرجامتر است».
﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡٔٗاۚ وَمَن كَفَرَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ ٥٥ ﴾[النور: ۵۵].
«خداوند به کسانی از شما که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، وعده میدهد که آنان را قطعاً جایگزین (پیشینیان، و وارث فرماندهی و حکومت ایشان) در زمین خواهد کرد (تا آن را پس از ظلم ظالمان، در پرتو عدل و داد خود آبادان گردانند) همان گونه که پیشینیان (دادگر و مؤمن ملّتهای گذشته) را جایگزین (طاغیان و یاغیان ستمگر) قبل از خود (در ادوار و اعصار دور و دراز تاریخ) کرده است (و حکومت و قدرت را بدانان بخشیده است). همچنین آئین (اسلام نام) ایشان را که برای آنان میپسندد، حتماً (در زمین) پابرجا و برقرار خواهد ساخت، و نیز خوف و هراس آنان را به امنیّت و آرامش مبدّل میسازد، (آن چنان که بدون دغدغه و دلهره از دیگران، تنها) مرا میپرستند و چیزی را انبازم نمیگردانند. بعد از این (وعده راستین) کسانی که کافر شوند، آنان کاملاً بیرون شوندگان (از دائره ایمان و اسلام) بشمارند (و متمرّدان و مرتدّان حقیقی میباشند)».
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَيۡدِيهِمۡۚ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَىٰ نَفۡسِهِۦۖ وَمَنۡ أَوۡفَىٰ بِمَا عَٰهَدَ عَلَيۡهُ ٱللَّهَ فَسَيُؤۡتِيهِ أَجۡرًا عَظِيمٗا ١٠ ﴾[الفتح: ۱۰].
«بیگمان کسانی که (در بیعةالرضوانِ حدیبیّه) با تو پیمان (جان) میبندند، در حقیقت با خدا پیمان میبندند، و در اصل (دست خود را که در دست پیشوا و رهبرشان پیغمبر میگذارند، و دست رسول بالای دست ایشان قرار میگیرد، این دست به منزله دست خدا است و) دست خدا بالای دست آنان است! هر کس پیمانشکنی کند به زیان خود پیمانشکنی میکند، و آن کس که در برابر پیمانی که با خدا بسته است وفادار بماند و آن را رعایت بدارد، خدا پاداش بسیار بزرگی به او عطاء میکند».
بدانید که خداوندﻷ، شما را امر به طاعت و حفظ وحدت نموده و شما را از طغیان و تفرقه و اختلاف نهی کرده است. آن ذات اقدس، سرنوشت اقوام پیشین و سرانجام عصیان و نافرمانی آنان را به شما نشان داده است تا شاید شما را از نافرمانی و طغیان باز دارد. پس دستورات خداوند را با جان و دل بپذیرید و از خشم و عذاب او بترسید. بدانید امتها و اقوام، تنها آن هنگام از میان رفتهاند که دچار اختلاف شدند و تا آن زمان که دچار آن اختلافات و نزاعها هستند نمیتوانید در کنار هم نماز را به جماعت گذارید و در آن هنگام که چنین هستید، نمیتوانید دین راستین را بر پا دارید و همیشه فرقه فرقه و چند دسته خواهید بود. خداوند در نکوهش این امت در حال تفرقه و نزاع چنین میگوید:
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمۡ وَكَانُواْ شِيَعٗا لَّسۡتَ مِنۡهُمۡ فِي شَيۡءٍۚ إِنَّمَآ أَمۡرُهُمۡ إِلَى ٱللَّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَفۡعَلُونَ ١٥٩ ﴾[الأنعام: ۱۵۹].
«بیگمان کسانی که آئین (یکتاپرستی راستین) خود را پراکنده میدارند (و آن را با عقائد منحرف و معتقدات باطل به هم میآمیزند) و دسته دسته و گروه گروه میشوند (و هر دسته و گروهی از مکتبی و مذهبی پیروی میکنند) تو به هیچ وجه از آنان نیستی و (حساب تو از آنان جدا و) سروکارشان با خدا است و خدا ایشان را از آنچه میکنند باخبر میسازد (و سزای آنان را خواهد داد)».
من شما را به اجرای دستورات خداوند متعال فرا میخوانم و شما را از خشم و عذاب او بر حذر میدارم و شما را به این کلام حضرت شعیب÷که خطاب به قوم خود گفت دعوت میکنم:
﴿ وَيَٰقَوۡمِ لَا يَجۡرِمَنَّكُمۡ شِقَاقِيٓ أَن يُصِيبَكُم مِّثۡلُ مَآ أَصَابَ قَوۡمَ نُوحٍ أَوۡ قَوۡمَ هُودٍ أَوۡ قَوۡمَ صَٰلِحٖۚ وَمَا قَوۡمُ لُوطٖ مِّنكُم بِبَعِيدٖ ٨٩ وَٱسۡتَغۡفِرُواْ رَبَّكُمۡ ثُمَّ تُوبُوٓاْ إِلَيۡهِۚ إِنَّ رَبِّي رَحِيمٞ وَدُودٞ ٩٠ ﴾[هود: ۸۹- ۹۰].
«ای قوم من! مخالفت (موجود میان شما و) من، شما را بر آن ندارد که بر عناد با حق و اصرار بر کفر خود بیفزائید و سبب شود که همان بلائی به شما برسد که به قوم نوح یا قوم هود و یا قوم صالح رسید، و (مکان و زمان وقوع هلاک) قوم لوط از شما چندان دور نیست (و دستکم از ایشان عبرت بگیرید و خویشتن را بپائید)».
ای مردم! بدانید افرادی که مصداق این آیه هستند نزد من آمدهاند که خود را حق طلب و خیرخواه نشان دادهاند و ادعا میکنند که خواستار اجرای دستورات قرآن هستند و در این راه هیچ چشم داشتی به مال دنیا ندارند. اما چون حق را به آنان نشان میدهیم میبینیم که دو دسته میشوند؛ دستهای از ایشان آن را میپذیرند اما دستهای دیگر در مقابل آن جبهه میگیرد، گویا میخواهند حرف خود را به زور و به ناحق به اثبات رسانند. من اینان را خوب میشناسم، این افراد آرزوی رسیدن به قدرت را در سر میپرورانند و به همین دلیل تلاش میکنند تا به هر شکل ممکن به این هدف خود دست یابند. آنان مرا پیمانشکن میخوانند، حال آنکه به یاد ندارم که هیچ کدام از بندهای عهدنامه خود با ایشان را زیر پا گذاشته باشم. میگویند که خواستار اجرای حد و مجازات جرایم پیشه گان و ظالمان و ستمکاران هستند. من به آنان پاسخ دادم شما آزاد هستید که آن را در مورد هر آنکه از چارچوب شریعت خارج شده و ظلم و ستمی را در حق بندگان روا داشته است اجرا کنید. میگویند که میخواهد طبق آیات قرآن رفتار شود و من به آنان جواب داد آیات قرآن را خوب و بدون افراط و تفریط و مبالغه در آن بخوانید و فهم کنید آنگاه خواهان اجرای دستورات آن باشید. ادعا میکنند که در هزینه بیتالمال، جانب عدالت رعایت نشدهاند و باید از این به بعد به همگان سهمی از بیتالمال برسد و ثروت به نحو شایستهای در میان مردم تقسیم گردد، زکات و خمس غنایم نباید حیف و میل شود، تنها افراد توانا و امین باید به قدرت برسند و حق و حقوق ستمدیدگان احقاق شود. من نیز با وجودی که این ادعای آنان را قبول نداشتم اما باز به درخواست آنان تن دادم. اما بدانید که همین افراد به ظاهر حق طلب، مرا از رفتن به مسجد و حضور در نماز جماعت منع کردهاند، امور شهر مدینه را به زور در اختیار خود گرفتهاند. حال من این نامه را خطاب به شما امت اسلام مینویسم که بدانید این افراد سه راه پیش پای من گذاشتهاند و مرا مجبور میکنند تا یکی از آنها را انتخاب کنم؛ آنان به من گفتهاند یا باید در قبال مجازاتهای درست و یا به اشتباه خاطیان، قصاص پس بدهم و مرا بکشند، یا از مقام خلافت کناره گیرم و یا تمام همفکران خود را فرا میخوانند تا علیه من سر به طغیان بر دارند. اما من به آنان اعلام کردم که خلفای قبل از من نیز به اشتباه و یا درست خاطیان را مجازت کردهاند اما هیچ کس از آنان انتقام نگرفت و من میدانم که این افراد با این سخنان قصد جان مرا دارند، نیز به آنان گفتم که هرگز از مسئولیتی که بر عهده من است شانه خالی نخواهم نمود ولو مرا مورد آزار و اذیت قرار دهند و اگر میخواهند مرادم را به طغیان و شورش علیه من فرا خوانند بدانند که من هیچ کس را مجبور نکردم تا از من اطاعت کند. آنان خود، داوطلبانه با من بیعت کردند تا شاید در راه دین خدا و اصلاح امت حرکت کنند. بدانید که تمامی انسانها براساس تقدیر خداوند به سهم خود از دنیا میرسند و نمیتوانند بیش از نصیب خود چیزی به دست آورند. و هر کس بخواهد رضای خداوند و سعادت آخرت را به دست آورد و اصلاح امت و تبعیت از سنت رسولخدا جو ابوبکر و عمر را سرلوحه کار خویش قرار دهد بداند که پاداش او را تنها خداوند میداند و تنها او جزای این کار را به او میدهد، بدانید که تمام مال دنیا را به شما ببخشم باز هم این ثروتهای کلان در برابر این دین، ارزش ندارد و سعادت دنیا و آخرت شما را تضمین نمیکند. پس از خداوندﻷبترسید و به رحمت او نیز امیدوار باشید. اگر میخواهید که پیمان خود با من را بشکنید بدانید که این کار شما نزد خدا و خلق او ناپسند است و بدانید که من در دوران خلافتم دستورات خداوند را مد نظر داشتهام و از هر نوع رفتار ناپسند و ایجاد اختلاف و تفرقه و جنگ و خونریزی میان امت حذر نمودهام. شما را به رعایت دستورات خداوند و تبعیت از دستورات شریعت فرا میخوانم و از شما میخواهم که جانب حق را بگیرد و از ستم روا داشتن بپرهیزید، عدالت میان یکدیگر را از یاد نبریم و به عهد و پیمان میانمان پایبند باشیم که خداوند میفرماید:
﴿ وَلَا تَقۡرَبُواْ مَالَ ٱلۡيَتِيمِ إِلَّا بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ حَتَّىٰ يَبۡلُغَ أَشُدَّهُۥۚ وَأَوۡفُواْ بِٱلۡعَهۡدِۖ إِنَّ ٱلۡعَهۡدَ كَانَ مَسُۡٔولٗا ٣٤ ﴾[الإسراء: ۳۴].
«و در مال یتیم تصرّف نکنید مگر به شیوهای که (در حفظ و بهرهوری آن مفیدتر و) بهتر باشد. (بدین کار ادامه دهید) تا این که یتیم به سنّ بلوغ میرسد (و میتواند در دارائی خود تصرّف کند و به نحو احسن آن را مورد بهرهبرداری قرار دهد). و به عهد و پیمان (خود که با خدا یا مردم بستهاید) وفا کنید، چرا که از (شما روز رستاخیز درباره) عهد و پیمان پرسیده میشود».
من هرگز خود را از اشتباه و گناه معصوم و پاک ندانستهام همانطور که قرآن میفرماید:
﴿ ۞وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓۚ إِنَّ ٱلنَّفۡسَ لَأَمَّارَةُۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّيٓۚ إِنَّ رَبِّي غَفُورٞ رَّحِيمٞ ٥٣ ﴾[یوسف: ۵۳].
«من نفس خود را تبرئه نمیکنم (و خویشتن را بیگناه نمیدانم) چرا که نفس (سرکش طبیعةً به شهوات میگراید و زشتیها را تزیین مینماید و مردمان را) به بدیها و نابکاریها میخواند، مگر نفس کسی که پروردگارم بدو رحم نماید (و او را در کنف حمایت خود مصون و محفوظ فرماید). بیگمان پروردگارم دارای مغفرت و مرحمت فراوانی است».
در دوران خلافتم نیز اگر افرادی را مجازات کردهام تنها به این دلیل بوده است که دستورات خداوند را اجرا نموده باشم و تنها خیر و صلاح امت را در نظر داشتهام. حال و در این سن و سال از خداوند میخواهم که مرا مورد عفو و بخشایش خود قرار دهد و مرا از رحمت بیمنتهای خود محروم نسازد؛ تنها افراد گمراه هستند که از درگاه خداوند و عفو و رحمت او مأیوس و ناامید میشوند و تنها اوست که توبه بندگانش را میپذیرد و از گناهان و بدیهای آنان چشمپوشی میکند. او دانای به اعمال و گفتار ماست و از او میخواهم که گناهان من و شما را ببخشاید و ما را به راه راست هدایت فرماید و ما را از فسق و فجور و گناه وعصیان در امان دارد. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
ابن عباس نقل میکند که من این نامه را در مکه و قبل از مراسم(یک روز قبل از ترویه)، برای حجاج و دیگر مسلمانان حاضر در آنجا قرائت نمودم و آنان را از محتوای آن آگاه ساختم. [۱۵۲۵]
[۱۵۲۴] الخلفاء الراشدون، ص۱۶۷ و۱۶۸. [۱۵۲۵] تاریخ الطبری (۵/۴۲۵-۴۳۱).
طبری از سیف بن عمر روایت میکند که چون محاصره بیت عثمان آغاز شد او نامههایی را خطاب به والیان خود نوشت و در آن از ایشان خواست به او کمک کنند. معاویه نیز حبیب بن مسلمه فهری را با سپاهی به جانب مدینه اعزام نمود. همچنین عبدالله بن سعد، معاویه بن حدیج را با سپاهی به کمک عثمان فرستاد و قعقاع بن عمرو نیز در رأس سپاهی از کوفه عازم مدینه شد [۱۵۲۶]. باید دانست که این خبر به هیچ عنوان با روش و سیره عثمان که بر پایه صبر، گذشت، اجتناب از جنگ و حفظ جان و مال مسلمانان بود منطبق نمیباشد، عثمان یقین داشت که در این فتنه به قتل خواهد رسید و به همین دلیل تمامی صحابه و فرزندان ایشان و نیز غلامان و موالیان خود را از هر نوع درگیری و زد و خورد با شورشیان بر حذر میداشت. در واقع، در تبیین این خبر، تنها میتوان گفت که عدهای از صحابه با دیدن وخامت اوضاع، بدون درخواست و یا اذن عثمانسدست به کار شده و تلاش نمودند تا از خلیفه خویش دفاع کنند. نمیتوان تصور نمود معاویهسکه از خویشاوندان نزدیک عثمان بود با وجود درخواست کمک خلیفه از او در اعزام نیرو تعلل کند؛ آیا میتوان باور کرد که یاران و دوستداران، عثمان در مصر به ندای او لبیک نگویند و او را در برابر شورشیان تنها گذارند اما پس از شهادت او، دست به شمشیر برند و در این راه جان خویش را به خطر بیاندازند. همانطور که بیان شد تنها میتوان گفت که این مردمان، خودجوش و بدون درخواست عثمان به جانب مدینه حرکت کردند تا شاید بتوانند او را از چنگال یاغیان و شورشیان برهانند. [۱۵۲۷]
[۱۵۲۶] تاریخ الطبری (۵/۳۷۹). [۱۵۲۷] الدولة الإسلامیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ص۲۷۸.
پس از گذشت چند هفته از آغاز محاصره خانه، روزی عثمان مردم را فرا خواند تا با آنان سخنی بگوید. مردم اعم از شورشیان و ساکنان شهر گرد او جمع شدند تا سخنان او را بشنوند؛ در پیشاپیش آنان نیز بزرگانی چون علی، طلحه و زبیرسحضور داشتند، سپس عثمان خطاب به آنان چنین گفت: ای مردم! بدانید که خداوندﻷدنیا و نعمتهای آن را به شما عطا فرمود تا بدان، آخرتتان را آباد کنید، آگاه باشید تا به آن دل نبندید؛ چرا که دنیا فناپذیر است و آخرت جاودان، پس این دنیای فانی شما را به گناه نکشاند و شما را از آخرتتان غافل نکند، آخرت جاودان را بر این دنیای فناپذیر ارجحیت دهید که دنیا از میان میرود و همهی شما نزد پروردگارتان باز میگردید؛ از خداوند بترسید و بدانید که تقوای او سپری است در برابر خشم و عذاب او و اتحادتتان را حفظ کنید و از تفرقه بپرهیزید که خداوند میفرماید:
﴿ وَٱعۡتَصِمُواْ بِحَبۡلِ ٱللَّهِ جَمِيعٗا وَلَا تَفَرَّقُواْۚ وَٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتَ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ إِذۡ كُنتُمۡ أَعۡدَآءٗ فَأَلَّفَ بَيۡنَ قُلُوبِكُمۡ فَأَصۡبَحۡتُم بِنِعۡمَتِهِۦٓ إِخۡوَٰنٗا وَكُنتُمۡ عَلَىٰ شَفَا حُفۡرَةٖ مِّنَ ٱلنَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنۡهَاۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمۡ ءَايَٰتِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَهۡتَدُونَ ١٠٣ ﴾[آل عمران: ۱۰۳].
«و همگی به رشته (ناگسستنی قرآن) خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت خدا را بر خود به یاد آورید که بدان گاه که (برای همدیگر) دشمنانی بودید و خدا میان دلهایتان (انس و الفت برقرار و آنها را به هم) پیوند داد، پس (در پرتو نعمت او برای هم) برادرانی شدید، و (همچنین شما با بتپرستی و شرکی که داشتید) بر لبه گودالی از آتش (دوزخ) بودید (و هر آن با فرا رسیدن مرگتان بیم فرو افتادنتان در آن میرفت) ولی شما را از آن رهانید (و به ساحل ایمان رسانید)، خداوند این چنین برایتان آیات خود را آشکار میسازد، شاید که هدایت شوید».
آنگاه خطاب به مردم چنین ادامه داد: ای مردم مدینه! من شما را به خداوند میسپارم و از او مسألت میکنم که بعد از من خلیفه شایستهای را بر شما گمارد؛ من از امروز دیگر نزد هیچ یک از شما نخواهم آمد و منتظر فرا رسیدن تقدیر و سرنوشت خود خواهم ماند؛ بدانید که من این شورشیان را پشت در منزلم به حال خودشان رها میکنم و به هیچ یک از خواستههای نامشروعشان تن در نمیدهم تا آنها را در ضربه زدن به دین و دنیایتان اعانت کرده باشم و در انتظار سرنوشتی میمانم که خداوند برای من رقم زده است، آنگاه مردم به منازل خود بازگشتند و تنها جوانانی چون حسن بن علی، محمد بن طلحه، عبدالله بن زبیر، به امر پدرانشان بر در خانه او ماندند. سپس به تدریج مردمان بسیاری به منزل عثمان بازگشتند و بر در خانه او تجمع نمودند تا از او در برابر متجاوزان دفاع کنند. [۱۵۲۸]
[۱۵۲۸] تاریخ الطبری (۵/۴۰۰).
علاوه بر حرکت سپاهیان مختلف از اقصی نقاط بلاد اسلامی به سمت مدینه، با پایان یافتن مناسک حج، احتمال عزیمت حجاج به جانب مدینه نیز قوت گرفت؛ به ویژه آنکه بزرگانی چون ابن عباس و عائشهبو دیگر صحابه مردمان را از وخامت اوضاع مدینه آگاه کرده و آنان را به عزیمت به جانب مدینه تشویق مینمودند. در این شرایط شیاطین و رؤسای فتنه، تنها راه نجات خود را قتل خلیفه میدانستند، زیرا با مرگ خلیفه، مسلمانان به این قضیه سرگرم شده و از درگیر شدن با سران فتنه غافل میگشتند. [۱۵۲۹]
[۱۵۲۹] همان (۵/۴۰۲).
در شب آخرین روز محاصرهی خانه، عثمان در خواب رسولخدا جرا همراه ابوبکر و عمر میبیند که به او میفرماید تا نزد آنان افطار کند. چون عثمان قضیه را برای اطرافیان بازگو نمود به آنان گفت: او مطمئن است که مرگ او بسیار نزدیک میباشد [۱۵۳۰]و به همین دلیل، امروز را روزه گرفته تا پس از مرگ نزد رسولخدا جافطار نماید و همین طور نیز شد و او همان روز به شهادت رسید. [۱۵۳۱]
[۱۵۳۰] طبقات ابن سعد (۳/۷۵) فتنة مقتل عثمان (۱/۱۷۲). [۱۵۳۱] طبقات ابن سعد (۳/۷۵).
در روز آخر محاصره خانه، شورشیان تصمیم گرفتند به خانه عثمان هجوم برند و خلیفه را به شهادت رسانند اما جوانانی چون حسن بن علی، عبدالله بن زبیر، محمد بن طلحه، مروان بن حکم، سعید بن عاص و تنی چند از فرزندان صحابه در مقابل آنان مقاومت کردند. عثمان چون این صحنه نبرد را دید آنان را فرا خواند و به آنان گفت: که هیچ کس نباید خود را موظف به دفاع از من بداند و جان خود را به خطر اندازد. او حتی از مقاومت غلامان خود در برابر شورشیان جلوگیری به عمل آورد و آنان را از درگیر شدن با معترضان منع نمود [۱۵۳۲]. در واقع، عثمانسمیدانست که او در این ماجرا کشته خواهد شد و به همین دلیل نمیخواست که به خاطر دفاع از او کسی کشته شود و در این میان، فتنهای دیگر بر پا شود [۱۵۳۳]. در روزهای آخر محاصره خانه نیز مغیره بن اخنس همراه عدهای دیگر، پس از انجام مناسک حج، خود را به سرعت به مدینه رساندند تا از خلیفه دفاع کنند. پس از رسیدن به مدینه، خود را به خانه عثمان رسانید و با شورشیان درگیر شد و دیگر مسلمانان را به مقاومت در برابر یاغیان تشویق مینمود و به آنان میگفت: ما که امروز قدرت و توان دفاع از خلیفه مسلمین را داریم اگر در این حرکت، کوتاهی نماییم، فردا و در دادگاه عدل الهی، هیچ عذر و بهانهای از جانب ما پذیرفته نمیشود. چون شورشیان دیدند با وجود مقاومت مدافعان، قدرت نفوذ به داخل خانه را ندارند قصد آتش زدن در را کردند که باز هم با یورش مدافعان از این کار منصرف شدند. در آن روز همهی مدافعان، با شجاعت کامل و با ایمانی خالصانه به دفاع از خلیفه پرداختند و توانستند حملات جسته و گریخته شماری از شورشیان را دفع کنند. اما عثمانسبا دیدن این وضعیت خطرناک، به آنان دستور میدهد تا دست از جنگ بردارند و آنجا را ترک نمایند. آنگاه به نماز میایستد و سوره مبارکه طه را تا به آخر تلاوت میکند. سپس دعا نمود، نشست و این قول خداوند متعال را خواند: ﴿ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِكُمۡ سُنَنٞ فَسِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَٱنظُرُواْ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلۡمُكَذِّبِينَ ١٣٧ ﴾[آل عمران: ۱۳۷].
در آن روز سرنوشتساز چهار نفر از جوانان قریش که عبارت بودند از حسن بن علی، عبدالله بن زبیر، محمد بن حاطب و مروان بن حکم، در طول نبرد مجروح میشوند [۱۵۳۴]و دلیر مردانی نیز به شهادت رسیدند. اینان عبارت بودند از مغیره بن اخنس، نیار بن عبدالله اسلمی و زیاد فهری [۱۵۳۵]. چون عثمان توانست مدافعان خود را قانع کند که باید معرکه را ترک گویند و از خانه به بیرون روند، آنگاه در را به روی معترضان باز کرد و خود و اهل بیتش را بدون محافظ و نگهبان در معرض خطر شورشیان قرار داد [۱۵۳۶].
پس از رفتن مدافعان، عثمان به داخل خانه خود بازگشت، مصحف خود را گشود و به تلاوت آن پرداخت، در این هنگام مردی بر او داخل شد و چون عثمان او را بدید به او گفت: میان من و تو قرآن قرار دارد، آن مرد با شنیدن این سخن اتاق را ترک گفت، پس از او مردی از بنی سدوس که به «الموت الاسود» مشهور بود بر عثمان وارد شد و به او حمله کرد، او نخست تلاش نمود تا عثمان را خفه کند آنگاه شمشیرش را از نیام کشید و بر پیکر عثمان فرود آورد، عثمان ذی النورین با دست راستش سعی نمود تا جلوی ضربه شمشیر را بگیرد و همین دلیل، دستش قطع شد، او بدان مرد خطاب نمود که: به خداوند سوگند، این دست، اولین دستی بود که آیات قرآن را نزد رسولخدا جکتابت کرد [۱۵۳۷]. عثمان اولین کاتب رسولخدا جبود که به نوشتن آیات قرآن پرداخت و حال نیز در برابر مصحف قرآن به شهادت میرسد. چون خون آن دست بر صفحه مصحف پاشید قطرات آن بر این آیه شریفه نقش بست:
﴿ فَسَيَكۡفِيكَهُمُ ٱللَّهُۚ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ ١٣٧ ﴾[البقرة: ۱۳۷].
«و خدا تو را بسنده خواهد بود و او تو را از (اذیّت و آزار و نیرنگ و دسیسههای) ایشان نجات خواهد داد، و او شنوا و بینا است (و گفتار ایشان را میشنود و کردار آنان را میبیند)».
در روایت دیگری آمده است که نخست مردی بنام رومان یمانی او را با چوب زد و چون دسته قاتلان بر عثمان وارد شدند، این مرد این ابیات را میسرود:
أری الموت لا یبقی عزیزا ولم یدع
لعاد ملاذا فی البلاد ومرتقی
یبیت أهل الحصن والحصن مغلق
و یأتی الجبال فی شماریخها العلی
[۱۵۳۸]
(به یقین هیچ فرد مقتدری نمیتواند از چنگال مرگ رهایی یابد همانطور که مردمان عاد [با آن قدرت و هیبت] هیچ مفر و گریزگاهی را نیافتند تا در پناه آن از شر مرگ نجات یابند. اگر مردم خود را در دژهای بلند و مستحکم پنهان نمایند باز مرگ از آن دیوارهایی که بسان کوههای مرتفع هستند عبور میکند و به جان آن مردمان دست مییازد).
چون قاتلان پیکر نیمه جان عثمان را احاطه کردند، همسرش، نائله دختر فرافصه بر آنان فریاد زد که شما مردی را میکشید که نیمههای شب، تمام قرآن را در یک رکعت نماز تلاوت میکرد [۱۵۳۹]؛ آنگاه خود را بر جسم شوهر انداخت تا از او دفاع کند اما سودان بن حمران سکونی، شمشیر را بر آن زن بیدفاع فرود آورد و انگشتان دستش را قطع کرد. [۱۵۴۰]
نجیح، از غلامان عثمان، با دیدن این اوضاع، شتابان خود را به سودان رسانید و با ضربهای محکم آن ابلیس را به هلاک رسانید؛ قتیره بن فلان سکونی از قاتلان حاضر در آن صحنه، به دفاع از سودان شتافت و نجیح را به شهادت رساند، آنگاه صبیح، غلام دیگر عثمان، شمشیری برداشت و قتیره، آن ناپاک نابکار را از پای در آورد، چون عثمان به شهادت رسید، قاتلان فریاد میزدند: حال که خون او بر ما حلال است پس اموال او را نیز بر خود حلال میدانیم، به این ترتیب، آن ناجوانمردان دست به غارت و چپاول اموال منزل عثمان زدند و همه چیز حتی لباسها و زیورآلات زنان را نیز به یغما بردند. گویند مردی بنام کلثوم تجیبی به نائله، همسر عثمانسحمله کرد و چون او را از تن در آورد سخنان زشت و رکیکی را به او گفت که از آن نفس هوسران و لجام گسیخته او سرچشمه میگرفت، صبیح، غلام عثمان، با دیدن این صحنه، خود را به نائله رسانید و در دفاع از آن زن، کلثوم ناپاک را به قتل رساند [۱۵۴۱]. از آن طرف، یکی دیگر از سبئیان، -چون غارتگران اموال خانه عثمان را چپاول کردند-، فریاد زد: حال نوبت گرفتن سهم خود از بیت المال است، پس قبل از اینکه دیگران بدان دست یابند به آنجا روید و همه اموال آن را تصاحب کنید، نگهبانان بیتالمال نیز که داد و فریاد آن یاغیان را شنیدند گفتند که این مردمان جز مال دنیا به چیز دیگری نمیاندیشند پس جان خود را بردارید و خویشتن را از دست این خونخواران نجات دهید. سبئیان دنیاپرست چون به بیتالمال رسیدند دیدند که تنها دو جوال غذا در آنجا وجود دارد اما باز از آن نیز صرف نظر نکردند و هر آنچه را که در آنجا بود چپاول کردند. [۱۵۴۲]
و به این ترتیب سبئیان منحرف و گمراه به هدف شوم خود که همانا کشتن امیر مؤمنان عثمان ذی النورینسبود دست یافتند؛ دیگر همراهان آنان که چنین فرجامی را متصور نمیشدند و گمان نمیبردند که آلت دست آن یاغیان خونریز قرار بگیرند قتل عثمان را محکوم کردند و خود را از این ماجرا مبرا دانستند. قضیه این افراد دقیقاً ماجرای گوساله پرستان قوم موسی که نادانسته فریب گمراهان قوم خویش قرار گرفتند و چون حقیقت را دانستند اظهار توبه و ندامت میکردند:
﴿ وَٱتَّخَذَ قَوۡمُ مُوسَىٰ مِنۢ بَعۡدِهِۦ مِنۡ حُلِيِّهِمۡ عِجۡلٗا جَسَدٗا لَّهُۥ خُوَارٌۚ أَلَمۡ يَرَوۡاْ أَنَّهُۥ لَا يُكَلِّمُهُمۡ وَلَا يَهۡدِيهِمۡ سَبِيلًاۘ ٱتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَٰلِمِينَ ١٤٨ وَلَمَّا سُقِطَ فِيٓ أَيۡدِيهِمۡ وَرَأَوۡاْ أَنَّهُمۡ قَدۡ ضَلُّواْ قَالُواْ لَئِن لَّمۡ يَرۡحَمۡنَا رَبُّنَا وَيَغۡفِرۡ لَنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ ١٤٩ ﴾[الأعراف: ۱۴۸- ۱۴۹].
«بعد از (رفتن) موسی (به کوه طور برای مناجات رب غفور)، قوم او از زیورهایشان گوسالهای ساختند و آن را معبود خود گرفتند که پیکر (بیجانی) بود و (تنها با مهارتی که سامری در آن به کار گرفته بود) صدای گاو داشت. مگر نمیدیدند که چنین پیکر گوسالهگونهای با آنان سخن نمیگوید و به راهی ایشان را راهنمائی نمیکند. (به هر حال، اندیشه گاوپرستی پیشین و بتپرستی پسین ایشان گُل کرد و غیبت موسی را غنیمت شمردند و) گوساله را به خدائی گرفتند و (به خود) ستم کردند. هنگامی که پشیمان و سرگردان شدند و دانستند که گمراه گشتهاند، گفتند : اگر پروردگارمان بر ما رحم نکند و ما را نیامرزد، بیگمان از زیانکاران خواهیم بود».
مرگ عثمان، خلیفه مسلمین، فضای مدینه را آکنده از غم و اندوه نمود و هر فرد حق طلبی را ناگزیر کرد تا سر در گریبان خویش برد و بر حال این خلیفه مظلوم اشک بریزد. پس از مرگ خلیفه بر حق، گروهک منحرف سبئیان امور شهر را در دست گرفتند و یکی از شیاطین خود بنام «غافقی بن حرب عکی» را امیر شهر رسولخدا جکردند؛ در این میان عبدالله بن سبأ، رهبر و سر سلسله این حرکت ناپاک از این موفقیت بزرگ بسیار شادمان بود و خود را به اهداف شیطانی و اهریمنی خود نزدیکتر میدید [۱۵۴۳]. بزرگان صحابه نیز با شنیدن خبر شهادت عثمانساین اقدام را محکوم میکردند و عثمان را از تمامی آن اتهامات تبرئه میکردند ما در اینجا گفتههای چند نفر از بزرگان صحابه در این رابطه را بازگو میکنیم:
الف: زبیر بن عوامس: او با شنیدن خبر شهادت عثمانسناراحت شد و چنین گفت: إنا للّه و انا الیه راجعون خداوند عثمان را قرین رحمت خویش سازد. چون به او گفتند که معترضان از سرانجام این کار ناراحت هستند و پشیمان شدهاند، گفت: آنان در طول این مدت، همیشه مشغول نقشه کشیدن و توطئه علیه عثمان بودند اما سرانجام آنان همین آیه شد:
﴿ وَحِيلَ بَيۡنَهُمۡ وَبَيۡنَ مَا يَشۡتَهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشۡيَاعِهِم مِّن قَبۡلُۚ إِنَّهُمۡ كَانُواْ فِي شَكّٖ مُّرِيبِۢ ٥٤ ﴾[سبأ: ۵۴].
«میان ایشان و آنچه آرزو دارند (که پذیرش ایمان ایشان و نجات از عذاب است) جدائی افکنده میشود، همان گونه که با گروههای همسان و همکیش آنان قبلاً چنین عمل شده است. آخر ایشان (در جهان) سراپا در شکّ بودهاند (و زندگی را پیوسته با ظنّ و گمان به سر بردهاند و اینک چنین سرنوشتی باید داشته باشند)».
ب: طلحه بن عبیداللهس: او نیز با شنیدن خبر شهادت عثمانسناراحت شده و چنین گفت: انا للّه و انا الیه راجعون خداوند عثمان را قرین رحمت خویش قرار دهد. و چون به او گفتند که معترضان از کار خود پشیمان شدهاند، گفت: خداوند آنان را هلاک کند. سپس این آیه را تلاوت نمود:
﴿ مَا يَنظُرُونَ إِلَّا صَيۡحَةٗ وَٰحِدَةٗ تَأۡخُذُهُمۡ وَهُمۡ يَخِصِّمُونَ ٤٩ فَلَا يَسۡتَطِيعُونَ تَوۡصِيَةٗ وَلَآ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِمۡ يَرۡجِعُونَ ٥٠ ﴾[یس: ۴۹- ۵۰].
«(پاسخ استهزاء ایشان، این است که آنان، چندان) انتظار نمیکشند مگر صدائی را که (ناگهان طنینانداز میگردد و موج آن) ایشان را در بر میگیرد (و نابودشان میگرداند) در حالی که با یکدیگر (به معامله و کار و بار روزمرّه زندگی، سرگرم و) درگیرند».
ج: علی بن ابی طالبس: او نیز چون دیگران با شنیدن خبر شهادت عثمانساندوهگین شده و چنین گفت: انا للّه و انا الیه راجعون. خداوند عثمان را قرین رحمت خویش سازد. و چون شنید که معترضان از این حرکت خود پشیمان شدهاند، گفت: مثل آنان مثل این آیه قرآن است که:
﴿ كَمَثَلِ ٱلشَّيۡطَٰنِ إِذۡ قَالَ لِلۡإِنسَٰنِ ٱكۡفُرۡ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيٓءٞ مِّنكَ إِنِّيٓ أَخَافُ ٱللَّهَ رَبَّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ١٦ فَكَانَ عَٰقِبَتَهُمَآ أَنَّهُمَا فِي ٱلنَّارِ خَٰلِدَيۡنِ فِيهَاۚ وَذَٰلِكَ جَزَٰٓؤُاْ ٱلظَّٰلِمِينَ ١٧ ﴾[الحشر: ۱۶- ۱۷].
«(داستان منافقان با یهودیان) همچون داستان اهریمن است که به انسان میگوید : کافر شو (تا مشکلات تو حل شود). اما هنگامی که (بر اثر وسوسههای اهریمن) کافر میگردد، اهریمن میگوید : من از تو بیزار و گریزانم! چرا که من از خدا، یعنی پروردگار جهانیان میترسم. سرانجام کار (اهریمن و کسی که او گمراهش کرده است) بدانجا میانجامد که هر دو تا در آتش دوزخ جاودانه میمانند، و این سزای ستمگران است».
د: سعد بن ابی وقاصس: او نیز چون دیگر مسلمانان با شنیدن خبر شهادت عثمان اندوهگین شد و از خداوند خواست تا او را قرین رحمت خویش قرار دهد. آنگاه این آیه قرآن را تلاوت نمود:
﴿ قُلۡ هَلۡ نُنَبِّئُكُم بِٱلۡأَخۡسَرِينَ أَعۡمَٰلًا ١٠٣ ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا ١٠٤ أُوْلَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بَِٔايَٰتِ رَبِّهِمۡ وَلِقَآئِهِۦ فَحَبِطَتۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ فَلَا نُقِيمُ لَهُمۡ يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَزۡنٗا ١٠٥ ذَٰلِكَ جَزَآؤُهُمۡ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُواْ وَٱتَّخَذُوٓاْ ءَايَٰتِي وَرُسُلِي هُزُوًا ١٠٦ ﴾[الکهف: ۱۰۳- ۱۰۶].
«(ای پیغمبر! به کافران) بگو: آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه سازم؟ آنان کسانیند که تلاش و تکاپویشان (به سبب تباهی عقیده و باورشان) در زندگی دنیا هدر میرود (و بیسود میشود) و خود گمان میبرند که به بهترین وجه کار نیک میکنند (و طاعت و عبادت شرکآلودشان موجب رستگاریشان میشود). آنان کسانیند که به آیات (قرآنی و دلائل قدرت) پروردگارشان و ملاقات او (در جهان دیگر، برای حساب و کتاب) بیباور و کافرند، و در نتیجه اعمالشان باطل و هدر میرود، و در روز رستاخیز ارزشی برای ایشان قائل نمیشویم (و قدر و منزلتی در پیشگاه ما نخواهند داشت). (حال و احوال ایشان) همان گونه است (که بیان کردیم)، و به سبب کفر ورزیدنشان و به خاطر مسخره کردن آیاتم و پیغمبرانم توسّط ایشان، سزای آنان دوزخ است».
سپس دست به دعا برداشت و از خداوند درخواست نمود تا قاتلان عثمان را خوار و ذلیل کند و انتقام خون به ناحق ریخته شده عثمان را از آنان بگیرد [۱۵۴۴]. گویند سعد، مستجاب الدعوه بود و چون او دعا بنمود خداوند آن را اجابت میکرد. خداوند نیز به حق، انتقام خون آن خلیفه مظلوم را از قاتلان ستم پیشه او گرفت به نحویکه تا چند سال بعد از این واقعه، همهی قاتلان او به انحای مختلف به هلاکت رسیدند. به عنوان نمونه، عبدالله بن سبأ، غافقی بن حرب، مالک اشتر، حکیم بن جبله و کنانه تجیبی بعدها هر یک به طرق مختلف، به قتل رسیدند. [۱۵۴۵]
[۱۵۳۲] الدولة الإسلامیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ص۲۸۲ البدایة و النهایة (۷/۱۹۰). [۱۵۳۳] الدولة الاسلامیة فی عصر الخلفاء الراشدین، ص۲۸۳. [۱۵۳۴] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۶۹) تاریخ الطبری (۵/۴۰۴). [۱۵۳۵] الخلفاء الراشدون، ص۱۸۴ البدایة و النهایة (۷/۱۹۶). [۱۵۳۶] فتنة مقتل عثمان (۱/۱۸۸). [۱۵۳۷] تاریخ ابن خیاط، ص۱۷۴ سند این خبر، صحیح و بنا به قولی نیز حسن است. [۱۵۳۸] البدایة و النهایة (۷/۱۹۲). [۱۵۳۹] طبقات ابن سعد (۳/۷۶). فتنة مقتل عثمان (۱/۱۹۱). [۱۵۴۰] تاریخ الطبری (۵/۴۰۶). [۱۵۴۱] تاریخ الطبری (۵/۴۰۷). [۱۵۴۲] تاریخ الطبری (۵/۴۰۷). [۱۵۴۳] الخلفاء الراشدون، ص۱۹۰ البدایة و النهایة (۷/۱۹۷). [۱۵۴۴] تاریخ الطبری (۵/۴۰۷) البدایة و النهایة (۷/۱۸۹). [۱۵۴۵] الخلفاء الراشدون، ص۱۹۲.
اکثریت قریب به اتفاق مؤرخان براساس گفتههای بزرگانی چون عبدالله بن عمرو بن عثمان، عمار بن شر حبیل شعبی، نافع مولای ابن عمر، مخرمه بن سلیمان و دیگران بر این باورند که حضرت عثمانسدر سال سی و پنجم بعد از هجرت شهید شدند [۱۵۴۶]. تنها روایت شاذ و نادری از مصعب بن عبدالله نقل میشود که سال شهادت ایشان را سی و ششم بعد از هجرت میداند [۱۵۴۷]. نیز مؤرخان متفق القولند، و شهادت آن حضرت را ذی الحجه میدانند و تنها در روز و ساعت ایشان اختلاف نظر دارند. مؤلف با مطالعه آرای مختلف علما و مؤرخان، معتقد است که حضرت در هجدهم ماه ذی الحجه سال سی و پنجم بعد از هجرت شهید شدهاند [۱۵۴۸]. در مورد روزی که ایشان در آن شهید شدهاند، قول جمهور علما بر آن است که ایشان در روز جمعه شهید شدند. هر چند که در این رابطه دو قول دیگر نیز وجود دارد اما چندان محکم و مستند نمیباشند [۱۵۴۹]. در ارتباط با ساعت شهادت حضرت نیز، جمهور علما و مؤرخان بر این اتفاق نظر دارند که ایشان صبحدم به مقام شهادت دست یافتهاند. [۱۵۵۰]
[۱۵۴۶] فتنة مقتل عثمان (۱۱۹۳). [۱۵۴۷] الخلفاء الراشدون، ص۱۹۲. [۱۵۴۸] تاریخ الطبری (۵/۴۳۵). [۱۵۴۹] تاریخ الطبری (۵/۴۳۶). [۱۵۵۰] تاریخ الطبری (۵/۴۳۷).
از قدیم، مؤرخان و علما در سن حضرت هنگام شهادت دچار اختلاف شدهاند تا آنجا که خود طبری نیز اذعان میکند که علمای پیش از او نیز در این مسأله اختلاف نظر داشتهاند [۱۵۵۱]. اما قول جمهور بر آن است که سن ایشان هنگام شهادت، هشتاد و دو سال بوده است و بر این نظر نیز دو دلیل وجود دارد:
۱- با سال تولد و سال شهادت آن حضرت میتوان به این نتیجه رسید. ایشان شش سال پس از عام الفیل به دنیا آمدند و در سال سی و پنجم بعد از هجرت به شهادت رسیدند.
۲- این قول، نظر جمهور علماست و هیچ قول محکم و مستندتر از این رأی وجود ندارد. [۱۵۵۲]
[۱۵۵۱] تاریخ الطبری (۵/۴۳۸). [۱۵۵۲] فتنة مقتل عثمان (۱/۲۰۴).
چون عثمان ذی النورینسبه شهادت رسید عدهای از صحابه چون حکیم بن حزام، حویطب بن عبد العزی، ابو الجهم بن حذیفه، نیار بن مکرم اسلمی، جبیر بن مطعم، زبیر بن عوام، علی بن ابی طالب و زنان و فرزندان و یاران او چون نائله و ام البنین دختر عتبه بن حصین و دو پسر او اقدام به غسل و کفن و دفن او نمودند. در اینکه جبیربن مطعم یا زبیر بن عوام یا حکیم بن حزام یا مروان بن حکم و یا مسور بن مخرمه بر جنازۀ او نماز گذارد اختلاف نظر وجود دارد [۱۵۵۳]. اما به اعتقاد مؤلف و به استناد به روایت امام احمد حنبل، زبیر بن عوام نماز میت را بر جنازه آن حضرت به جای آورد. در این روایت بیان شده است که این زبیر بود که طبق وصیت خود عثمان هم بر او نماز گذارد و هم حضرت را دفن نمود [۱۵۵۴]. بنا به روایت ابن سعد و ذهبی حضرت را شامگاه و در فاصله بین مغرب و عشاء دفن کردند [۱۵۵۵]. در این جا لازم مینماید که به بیان روایتی بپردازیم که کاملاً نادرست و خلاف واقع است. طبرانی در معجم خود از طریق عبدالملک بن ماجشون از قول امام مالک نقل میکند که پس از شهادت حضرت عثمان، جسد ایشان به مدت سه شبانهروز در زبالهی بنی فلان رها شده بود [۱۵۵۶]. باید گفت که هم سند این روایت باطل است و هم متن آن. سند آن به دو دلیل غیر قابل قبول میباشد:
۱- اعتبار خود عبدالملک بن ماجشون از نظر علمای حدیث و رجالشناسان، ضعیف میباشد.
۲- این روایت مرسل میباشد، زیرا امام مالک متولد سال ۹۳ ه میباشد و بنابراین امکان ندارد که ماجرای قتل عثمانسرا دیده باشد. [۱۵۵۷]
متن آن نیز کاملاً نادرست و باطل است. ابن حزم در رد این ادعای غلط میگوید که هر کس ادعا نماید جسد عثمانسسه شبانه روز در میان زبالهها رها شده بود دروغی محض بر زبان رانده است. این سخنان را تنها افرادی میگویند که هیچ شرم و حیایی از خدا و امت ندارد و هر چه دلشان بخواهد میگویند. مگر نه این است که پس از جنگ بدر، رسولالله جبه صحابه دستور داد تا اجساد کفار را در چاه بیاندازند. نیز در جنگ با یهودیان بنی قریظه امر فرمودند تا زمین را حفر کنند و کشتههای آنان را در آنها دفن نمایند. اگر رسولخدا جاجساد بدترین و ناپاکترین مردمان را دفن میکرد بر مسلمانان نیز واجب است که اجساد مردگان کافر یا مسلمان را دفن نمایند. حال این سؤال مطرح میشود که چطور ممکن است علی بن ابی طالبسو دیگر صحابه حاضر در مدینه که خود را کاملاً پایبند به قرآن و سنت رسولالله جمیدانستند، جسد مردی را سه شبانهروز در میان زبالهها رها کرده و آن را دفن نکنند؟ [۱۵۵۸]
به هیچ عنوان نمیتوان تصور نمود که آن صحابهای که خداوندﻷدر توصیفشان میفرماید: «در راه دین پروردگارشان از ملامت و توهین هیچ کس ترسی به دل راه نمیدهند»، جسد رهبر و امام خود را سه شبانه روز در میان زبالهها رها کرده و برای کفن و دفن او هیچ اقدامی ننمایند. قدرت شورشیان و قاتلان نیز هر مقدار که باشد بدون شک، صحابه بزرگوار، در برابر آنان هیچ هراسی به خود راه ندادهاند. در واقع، رد پای این روایات باطل و متناقض را باید در میان رافضیان جست که خصومتشان با صحابه، شهره همگان است. [۱۵۵۹]
[۱۵۵۳] البدایة و النهایة (۷/۱۹۹). [۱۵۵۴] الموسوعة الحدیثیة مسند الإمام أحمد (۱/۵۵۵) این روایت هر چند منقطع میباشد اما راویان آن ثقه هستند. [۱۵۵۵] طبقات ابن سعد (۳/۷۷) تاریخ الإسلام (عهده الخلفاء)، ص۴۸۱. [۱۵۵۶] المعجم الکبیر (۱/۷۸). [۱۵۵۷] التهذیب ابن حجر (۶/۴۰۸). [۱۵۵۸] المفصل (۴/۲۰۴) [۱۵۵۹] عقیدة اهل السنة (۳/۱۰۹۱)
روایات به صراحت نام قاتل عثمان را ذکر نکردهاند اما بدون شک، او مردی مصری و از بنی سدوس بوده است که به خاطر سیاه پوست بودنش به «جبله» و «الموت الأسود» ملقب بود. محب الدین خطیب بر این باور است که قاتل عثمان خود عبدالله بن سبأ بود، او در اثبات سخنان خود بیان میدارد که بیقین عبدالله بن سبأ هنگام عزیمت کاروان معترضان مصر از فسطاط به مدینه، همراه آنها بوده است، او در طول فعالیتهای خود، همیشه تلاش مینمود که هیچ کس ماهیت او را نشناسد. شاید هم او لقب «الموت الاسود» را بر خود نهاد تا با این نام بتواند به صورتی ناشناس به اهداف پلید و دسیسههای ننگین خود دست یابد [۱۵۶۰]. از طرف دیگر، چون علی بن ابی طالبسنیز او را توصیف میکند این مرد را سیاه خبیث میخواند. [۱۵۶۱]
براساس روایات صحیح نیز محمد بن ابی بکر در قتل عثمان دست نداشتهاست و قاتل او مردی مصری تبار بود و روایاتی نیز که او را متهم به قتل عثمان میکنند ضعیف و باطل میباشند [۱۵۶۲]. دکتر یحیی الیحیی دلایل زیر را در اثبات این مدعا که محمد بن ابی بکر در قتل عثمان دست نداشته است بیان میکند:
الف: هدف عائشهلاز رفتن به بصره، این بود که تا قاتلان عثمان دستگیر و مجازات شود و اگر محمد بن ابی بکر، به هر نحوی از انحاء، در قتل عثمان دست داشته بود، عائشهلاز قتل او که در مصر روی داد ناراحت نمیشد.
ب: علی بن ابی طالبسقاتلان عثمانسرا نفرین گفت و از آنان بیزاری جست. حال اگر محمد بن ابی بکر جزو قاتلان عثمان بود علیسهرگز او را به ولایت مصر بر نمیگزید [۱۵۶۳].
ج: ابن عساکر از محمد بن طلحه بن مصرف نقل میکند که: از کنانه مولای صفیه بنت حیی شنیدم که گفت: من در ماجرای قتل عثمان شخصاً حضور داشتم. در آن هنگام نیز چهارده ساله بودم، یک بار صفیه از من پرسید که آیا محمد بن ابی بکر در قتل عثمان دست داشت، من گفتم: هرگز او در قتل عثمان دستی نداشت، تنها به یاد دارم چون بر عثمان وارد شد عثمان به او گفت: ای فرزند برادر! این تو نیستی که مرا میکشی. چون محمد این را بشنید از آنجا خارج شد و هنگام قتل عثمان در آنجا حضور نداشت. [۱۵۶۴]
نیز خلیفه بن خیاط و طبری در روایتی که رجال آن ثقه هستند از حسن بصری که خود محاصره بیت را دیده بود [۱۵۶۵]نقل میکنند که چون محمد بن ابی بکر ریش عثمان را میگیرد، عثمانسبه او میگوید: تو با من به گونهای رفتار میکنی که اگر پدرت جای تو بود هرگز چنین برخوردی با من نداشت. چون محمد این را بشنید خارج شد و منزل عثمان را ترک گفت. [۱۵۶۶]
در واقع باید گفت که اتهام محمد در قتل عثمان چونان اتهام گرگ در کشتن یوسف است که برادرانش به آن حیوان وارد کردند. تنها دلیل این تهمت نادرست، این است که محمد اندکی پیش از قتل عثمان بر او داخل شده بود [۱۵۶۷]. ابن کثیر بیان میکند چون عثمانسبا محمد سخن گفت او از کار خویش پشیمان و از خانۀ او خارج شد [۱۵۶۸].
[۱۵۶۰] فتنه مقتل عثمان (۱/۲۰۷). [۱۵۶۱] لسان المیزان (۳/۲۹۰). [۱۵۶۲] فتنة مقتل عثمان (۱/۲۰۹). [۱۵۶۳] این دلیل زیاد قوی نیست زیرا علیسمالک اشتر نخعی که از رؤوس فتنه گران و شورشیان بود و در قتل عثمان نقش داشت به ولایت مصر گماشت. (مصحح) [۱۵۶۴] مرویات ابی مخنف فی تاریخ الطبری، ص۲۴۳. [۱۵۶۵] مرویات ابی مخنف فی تاریخ الطبری، ص۲۴۴ تهذیب الکمال (۶/۹۷). [۱۵۶۶] مرویات ابی مخنف فی تاریخ الطبری، ص۲۴۴. [۱۵۶۷] فتنة مقتل عثمان (۱/۲۰۹). [۱۵۶۸] البدایة و النهایة (۷/۱۹۳).
تعدادی از کتب تاریخ، تصویری کاملاً نادرست از صحابهشرا در جریان قضیه قتل عثمانسنشان میدهند که علت آن را باید در روایاتی جستجو نمود که این کتابها به آنها استناد کردهاند. با استناد به تاریخ امام طبری و سایر کتابهای تاریخی از خلال مطالعه روایاتی که ابو مخنف، واقدی و ابن اعثم و دیگران گزارش دادهاند، چنین تصویری در ذهن نقش میبندد که اصحابشخود، علیه عثمانستوطئه نمودند و شورشیان را تشویق بدان طغیان کردند. اما باید دانست که امثال این راویان چون ابو مخنف از طعنه زدن و توهین به عثمان هیچ ابایی نداشتهاند و او را چنان ستمکار و گناهکار نشان دادهاند که گویا او را چنین سرنوشتی سزاوار بوده است. به عنوان نمونه، در روایات او، طلحهسمردی است که شورشیان را بر ضد عثمان تشویق و تحریک میکند. روایات واقدی نیز چندان با روایات ابو مخنف تفاوتی ندارد. مثلاً، در روایات او، عمرو بن عاص، چون به مدینه میآید به انتقاد شدید از سیاستهای عثمان میپردازد. در تمام این نوع روایات که از تفکر رافضیگری نشأت گرفتهاند صحابهشخود، علیه عثمانستوطئه میکنند و مردم را بر ضد او میشورانند. بدون شک، تمام این روایات، دروغ و باطل میباشند [۱۵۶۹]. اما بر خلاف این روایات، محدثان روایات صحیحی را ثبت کردهاند که در آنها تصویری دیگر از صحابه ارائه شده است. در این روایات، صحابه از حامیان و مدافعان عثمانسهستند و چون عثمان به شهادت میرسد از قاتلان او اعلام انزجار میکنند و خواهان مجازات و قصاص قاتلان اویند [۱۵۷۰].
در واقع، تمام صحابهشاز هر نوع دخالت در قتل عثمانسمبرا هستند و تمام سخنانی که خلاف این اصل را بازگو میکنند بر هیچ دلیل صحیح و مستندی استوار نمیباشند. خلیفه بن خیاط در همین رابطه از عبدالاعلی بن هیثم نقل میکند که چون پدر او از حسن سؤال کرد که آیا صحابه در قتل عثمان نقشی داشتهاند، حسن پاسخ میدهد که مهاجرین و انصار به هیچ عنوان در آن ماجرا نقش نداشتهاند، بلکه قاتلان عثمان از مردمان مصر بودند. امام نووی نیز میگوید که هیچ یک از صحابه در قتل عثمانسدخالت نداشتند، بلکه قاتلان او مشتی اراذل و اوباش بودند که در مصر گرد هم آمدند و از آنجا به جانب مدینه حرکت کردند. صحابه موجود در مدینه نیز نتوانستند جلوی خیل عظیم آنان را بگیرند تا اینکه سرانجام خلیفه مسلمین را به قتل رسانیدند [۱۵۷۱]. نقل است که زبیر بن عوامسآن شورشیان را غوغاگران شهرها میدانست و عائشهلآنها را ستیزهجویان قبایل میخواند [۱۵۷۲]. ابن سعد در توصیف آنان میگوید که آنان مردمان پستی بودند که در شرارت با هم اتفاق نظر داشتند [۱۵۷۳]. شیخ الإسلام ابن تیمیه نیز آنان را منحرفانی مفسد و گمراه میداند که به حریم امت تجاوز کردند [۱۵۷۴].
ذهبی نیز آنان را سران و رؤسای شرارت میخواند [۱۵۷۵]و ابن عماد در کتاب شذرات الذهب، ایشان را اراذل و اوباش میداند. [۱۵۷۶]
در واقع، رفتار و عملکرد این شورشیان در طول محاصره بیت عثمانس، خود، مؤید این سخنان است. آنان در طول دوران محاصره، از رسیدن آب و غذا به ساکنان خانه عثمانسممانعت به عمل میآورند. حال آنکه عثمانسهمیشه از مال خود، آب را به رایگان در اختیار مسلمانان قرار میداد [۱۵۷۷]و به مردمان در هنگام قحطی و سختی غذا میرساند و چون مصیبت و مشکلی بر مردم عارض میشد آنان را از بخششهای خود بهرهمند میساخت [۱۵۷۸]. این رفتار شورشیان تا بدانجا صحابه را ناخونش میآمد که علیسخطاب به آنان گفت: ای مردم! این کاری که شما با عثمان میکنید هیچ مسلمان و کافری آن را انجام نمیدهد، آب و غذا را از این مرد و اهل بیتش قطع نکنید. ایرانیان و رومیان نیز به اسرای خود آب و غذا میدهند و آنان را چنین زجر نمیدهند [۱۵۷۹]. با مطالعه دقیق و درست تاریخ، میتوان دید که حوادث و رویدادهای تاریخ، خود، بهترین گواه برائت صحابه از قتل عثمان و یا هر نوع مشارکت در آن میباشد. [۱۵۸۰]
[۱۵۶۹] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۱۴-۱۸). [۱۵۷۰] همان. [۱۵۷۱] شهید الدار عثمان بن عفان، ص۱۴۸. [۱۵۷۲] شرح النووی علی صحیح مسلم (کتاب فضائل الصحابه۱۵/۱۴۸). [۱۵۷۳] تحقیق مواقف الصحابه (۱/۴۸۱) طبقات ابن سعد (۳/۷۱). [۱۵۷۴] منهاج السنه (۳/۱۸۹-۲۰۶). [۱۵۷۵] دول الاسلام، ذهبی (۱/۱۲). [۱۵۷۶] نگا: تحقیق مواقف الصحابه (۱/۴۸۲) صحیح البخاری (کتاب مناقب عثمان۴/۲۰۲). شذرات الذهب (۱/۴۰). [۱۵۷۷] نگا: تحقیق مواقف الصحابه (۱/۴۸۲) صحیح البخاری (کتاب مناقب عثمان۴/۲۰۲). شذرات الذهب (۱/۴۰). [۱۵۷۸] التمهید و البیان، ص۲۴۲. [۱۵۷۹] تاریخ الطبری (۵/۴۰۰). [۱۵۸۰] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۱۸).
الف: فاطمه بنت عبدالرحمن یشکری نقل میکند که مادرش نزد عائشهلرفت و به او گفت: عمویش به ام المؤمنین سلام میرساند، او مرا نزد شما فرستاده تا از شما بپرسم نظر شما در مورد سخنان ناروایی که مردم در مورد عثمان میگویند چیست؟
ام المؤمنین عائشهلگفت: خداوند هرکه عثمان را نفرین کند از رحمت خویش محروم سازد.
سوگند به خداوند که به یاد دارم روزی را که رسولخدا جبه من تکیه داده و عثمان نیز کنار او نشسته بود که ناگاه جبرئیل بر رسولخدا جنازل شد. آنگاه رسولخدا جبه عثمان گفت: عثمان! بنویس، و بدان که خداوند لیاقت کتابت وحی را تنها به فردی میدهد که نزد او و رسولش عزیز و محترم باشد. [۱۵۸۱]
ب: از مسروق روایت شده آنگاه که عثمانسشهید شد عائشهلفرمود: او را مانند لباسی که کاملا پاک شده باشد رها کردید، و چون نزد او رفتید بیرحمانه و ظالمانه او را چون گوسفندی سر بریدید. عائشهلگفت: مسروق گوید من نیز به او گفتم: این همان خواست شما بود، مگر نه اینکه به مردم نامه نوشتید تا علیه عثمان دست به شورش بزنند، عائشهلپاسخ داد: به خداوند سوگند که یک کلمه را نیز در این رابطه ننوشتهام و چنین درخواستی از هیچ کس ننمودهام [۱۵۸۲]. در مباحث قبل، بیان نمودیم که سبئیان، نامههایی را از قول بزرگان صحابه جعل و به ایشان منتسب میکردند تا بدین طریق بتوانند مردم را با خود همراه سازند.
ج: چون عائشهلقصد بازگشت از مکه به مدینه را نمود در میانه راه خبر شهادت عثمانسرا دریافت نمود، به همین خاطر، به مکه بازگشت و خود را به حجرالأسود رسانید، چون مردم گرد او جمع شدند خطاب به آنان چنین گفت: ای مردم! مردمانی از دیگر سرزمینها و غلامان مدینه گرد خلیفه مسلمین جمع شدند و او را به باد انتقاد گرفتند، از او ایراد گرفتند که چرا جوانان را به امارت و ولایت انتخاب میکند و او را مورد بازخواست قرار دادند که چرا زمینهایی را چراگاه شتران و اسبان حکومت قرار داده است، حال آنکه تمام این مسایل، پیش از عهد او نیز وجود داشتند، اما او با این وجود به سخنان آنان گوش داد و به خواستهای آنان تن در داد تا شاید به راه راست آیند، آنان نیز که دیگر عذر و بهانهای را برای عصیان و شورش نیافتند راه خیانت و تجاوز را در پیش گرفتند، و دست خود را به خونی حرام آغشته کردند، آنان با این ستم و ظلم خود حرمت سرزمین وحی و ماه حرام را شکستند و اموال بیتالمال را به یغما بردند. به خداوند سوگند که یک انگشت عثمان از تمامی آنان بهتر بود؛ ای مردم بدانید که اگر بر فرض محال، ادعای آن یاغیان در مورد عثمان راست باشد و او مرتکب گناهانی شده بود، با این جنایتی که در حق او نمودند آن گناهان پاک شده و از میان رفته است. [۱۵۸۳]
در مقابل این روایات مستدل و درست که تصویری زیبا از روابط میان عثمان و عائشهلرا به نمایش میگذارند، در تاریخ طبری و دیگر کتب تاریخ به روایات دیگری بر میخوریم که تصویری کاملاً متضاد از روایات قبل را ارائه میدهند. این روایات، آن نقش درخشان و هوشیارانه ام المؤمنین عائشهلدر دفاع از شعائر دین و حرمت آنها و نیز حمایت از عثمانسرا به شدت مخدوش کردهاند. [۱۵۸۴]
در واقع، روایاتی که در کتابهای «العقد الفرید»، «الاغانی»، تاریخ الیعقوبی، تاریخ المسعودی و «انساب الاشراف» در مورد نقش ام المؤمنین عائشهلدر اوضاع و احوال آن دوران نقل شدهاند، این نقش را کاملاً مشوش و ضد و نقیض به تصویر کشیدهاند. اما باید دانست این روایات نادرست و غیر معتبر میباشند [۱۵۸۵]؛ نخست به این دلیل که این روایات یا بدون سند هستند و یا در سند آنها ایراد و ضعفی وجود دارد. دوم آنکه متن و محتوای این روایات در تضاد کامل با روایات صحیحی است که در کتب حدیث موجود میباشند. [۱۵۸۶]
خانم أسماء محمد أحمد زیاده، همه روایاتی را که در رابطه با مواضع و اقدامات امالمؤمنین عائشهلدر جریان حوادث فتنه نقل شدهاند گردآوری نموده و سند و متن روایاتی را که ادعا میکنند میان عثمانسو عائشهلاختلافات بسیار عمیقی وجود داشته مورد نقد قرار داده و ضعف و بطلان این روایات را تبیین نمودهاست، او در این کتاب بیان میدارد که شایسته آن است که هرگز به این روایات که راویان آن به دلایل مختلف چون گرایش به تشیع و یا شهرت داشتن به رافضی بودن غیر قابل اعتماد میباشند توجهی ننماییم، اما متأسفانه میبینیم که این روایات در بیشتر مطالعات معاصر مورد استناد محققان قرار گرفتهاند. در واقع، این نوع روایات باطل تلاش دارند با ایجاد این تصور غلط که میان صحابهشاختلافات شدیدی وجود داشته است تاریخی مجعول را به ما تحمیل کنند که به هیچ عنوان با حقایق منطبق نمیباشند [۱۵۸۷]. حال اگر فرض را بر این بگیریم که عائشهلهمدست شورشیان بود و آنان را علیه عثمان تحریک میکرد بنابراین لازم میآمد به انحاء مختلف تلاش نماید تا قتل عثمان را موجه جلوه دهد. اما بر خلاف این فرضیه، تاریخ درست و صحیح، چنین موضعی را از ام المؤمنین عائشهلبه یاد ندارد. حقیقت امر آن است که این روایات مجعول میکوشند تا عائشهلو دیگر صحابه بزرگوارشناپرهیزکار و غیر قابل اعتماد نشان دهند حال آنکه خود قرآن و رسول جآنان را عادل اعلام داشتهاند و همین ما را در رد این روایات باطل و نادرست کفایت است. از طرف دیگر، اگر ما تمام حقایق و دلایل دینی، علمی و تاریخی را در این نوع مسایل، کنار هم قرار دهیم، این حقایق و دلایل محکم و مستدل هیچ نوع تضاد و تناقضی با هم ندارند و این خود، دلیلی است بر بطلان آن روایات ضد و نقیض و طبیعتاً نادرست بودند تحقیقات و استدلالهایی که براساس این روایات شکل گرفتهاند. [۱۵۸۸]
[۱۵۸۱] تحقیق مواقف الصحابة (۱/۳۷۸)، المسند (۶/۲۵۰-۲۶۱)، البدایة و النهایة (۷/۲۱۹) [۱۵۸۲] فتنة مقتل عثمان (۱/۳۹۱)، تاریخ خلیفه، ص۱۷۶. [۱۵۸۳] تاریخ الطبری (۵/۴۷۳). [۱۵۸۴] دور المرأة السیاسی فی عهد النبی و الخلفاء الراشدین، ۳۵۲. [۱۵۸۵] نگا: الصدیقة بنت الصدیق، العقاد، ص۱۱۶-۱۲۴. [۱۵۸۶] دور المرأة السیاسی، ص۳۷۰. [۱۵۸۷] دور المرأة السیاسی، ص۳۷۰. [۱۵۸۸] دور المرأة السیاسی، ص۳۷۱.
هم خود علی و هم اهل بیت او احترام بسیاری برای عثمانسقائل بودند و او را خلیفه بر حق مسلمین میدانستند.
الف: علی بن ابی طالبسبعد از عبدالرحمن بن عوفسنخستین فردی بود که با عثمانسبیعت نمود [۱۵۸۹]. از قیس بن عباد نقل میکنند که چون در مجلس صحبت از عثمان شد علی گفت: عثمان مردی است که رسولالله جدر شأن او فرمود که:
«الا استحیی ممن تستحی منه الملائکة» [۱۵۹۰]
«آیا نباید در برابر مردی شرم داشت. که فرشتگان از او حیا میکنند».
ب: علیس، عثمانسرا از اهل بهشت میدانست. از نزال بن سبره نقل است که چون در مورد عثمان از علی پرسیدند او پاسخ داد: او مردی است که فرشتگان او را «ذوالنورین» خوانند. همین که رسولخدا جدو دختر خویش را به عقد او در آورد ثابت میکند که عثمان از اهل بهشت است. [۱۵۹۱]
ج: علیسدر دوران خلافت عثمانسکاملاً مطیع و فرمانبردار او بود. ابن ابی شیبه از طریق محمد بن حنفیه نقل میکند که علیساعلام نمود: اگر عثمان مرا به طناب کشد باز هم از او اطاعت خواهم نمود و فرمانبردار او خواهم بود. [۱۵۹۲]و این خود، دلیلی است بر میزان اطاعت و فرمانبرداری علیسنسبت به عثمانس. [۱۵۹۳]
د: پس از اینکه عثمانسبا مشورت بزرگان صحابهشاقدام به تدوین مصحف واحدی از قرآن نمود علی در ستایش این عمل چنین گفت: اگر من به جای عثمان خلیفه بودم، همین کار را انجام میدادم. [۱۵۹۴]
ه: بر خلاف ادعای رافضیان [۱۵۹۵]، علی بارها و بارها قتل عثمان را محکوم نمود. صراحتاً بیان داشت که به هیچ شکلی در قتل او دخالت نداشته است [۱۵۹۶]. حاکم در کتاب خود، پس از ذکر حوادث فتنه بیان میدارد که بر خلاف ادعای اهل بدعت که میگویند علی در قتل عثمان دخالت داشت براساس روایات معتبر، او هیچ نقشی در این ماجرا نداشته است [۱۵۹۷]. شیخ الإسلام ابن تیمیه نیز در این رابطه میگوید: علی به هیچ عنوان در جریان قتل عثمان دخالتی نداشت و به شدت با این قضیه مخالف بود و هر کس خلاف این را ادعا نماید سخن او دروغ محض میباشد [۱۵۹۸]. از خود علیسروایت میکنند که گفت: خداوندا! دستان مرا از آغشته شدن به خون عثمان پاک نگهدار [۱۵۹۹]. حاکم از طریق قیس بن عباد روایت میکند که علیسدر روز جنگ خطاب به مردم چنین گفت: خداوندا! دستان مرا از متهم شدن به ریختن خون عثمان پاک نگهدار. در روز شهادت عثمان، این مردمان نزد من آمدند و درخواست کردند تا با من بیعت کنند. و من به آنان گفتم من از خداوند شرم میکنم که با مردمانی بیعت نمانم که خون مردی را بر زمین ریختهاند که رسولخدا جدر مورد او فرمود: باید از مردی که فرشتگان از او شرم میکنند حیا نمود. آنگاه به آنان گفتم: تا زمانی که جسد عثمان بر زمین است و او را دفن نکردهاند با هیچ کس بیعت نخواهم نمود. و چون او را دفن نمودیم مردم نزد من بازگشتند و خواهان بیعت با من شدند. من دست به دعا برداشتم و گفتم که خداوندا! تو خوب میدانی که من از عاقبت این بیعت، بیمناکم. اما پس از اصرار مردم با ایشان بیعت نمود [۱۶۰۰]. امام احمد نیز از طریق محمد بن حنیفه روایت میکند که چون خبر رسید عائشهلدر منطقه «مربد» قاتلان عثمان را لعن و نفرین کرده است او نیز دست به دعا برداشت و دو یا سه بار چنین گفت: خداوندا! قاتلان عثمان را هر جا که هستند مورد لعن و نفرین خود قرار بده [۱۶۰۱]. ابن سعد از طریق ابن عباسبنیز نقل میکند که علی اعلام نمود که او هرگز در قتل عثمان دست نداشته و دیگران را نیز بدان کار امر نکرده است، بلکه همه را از دست زدن به چنین کاری منع نمودم اما با این وجود نتوانستم جلوی آن مردمان را بگیرم [۱۶۰۲]. در اخبار است که او به مردم اعلام کرد که هر کس از عثمان و راه و روش او بیزاری جوید، بداند که از ایمان راستین دور گشته است. به خداوند سوگند که هرگز در قتل او نقشی نداشتم و مردمان را از اقدام به چنین کاری بر حذر میداشتم. [۱۶۰۳]
و: از علی نقل میکنند که در شأن عثمانسچنین گفت: او بیشتر از همه ما به صلهرحم اهتمام میورزید و بیشتر از همه ما از خداوند بزرگ و عذاب او بیم داشت. [۱۶۰۴]
ز: ابو عون روایت میکند که از محمد بن حاطب شنیدم که چون او در مورد عثمان از علی سؤال کرد او پاسخ گفت: عثمان از آن مردمانی بود که چون ایمان آوردند تقوا و ترس از خداوند را پیشه خود ساختند. [۱۶۰۵]
ح: از عمیره بن سعد نقل میکنند که او روزی با علیسبر ساحل رود فرات قدم میزد که ناگاه چشمشان به کشتیای افتاد بادبان بر افراشته، آنگاه علی به همراهان گفت: خداوند میفرماید:
﴿ وَلَهُ ٱلۡجَوَارِ ٱلۡمُنشََٔاتُ فِي ٱلۡبَحۡرِ كَٱلۡأَعۡلَٰمِ ٢٤ ﴾[الرحمن: ۲۴].
«خدا کشتیهائی ساخته و پرداخته (آفریدگان خود به نام انسآنها) در دریاها دارد که همسان کوهها هستند».
سپس چنین ادامه داد: به خداوندی که دریاها را مسخر نموده تا کشتیها بر آنها روان باشند سوگند میخورم که هرگز دستم را به خون عثمان نیالودم و بدان کار خشنود نبودم. [۱۶۰۶]
ط: امام احمد از محمد بن حاطب نقل میکند که او از علیسشنید که گفت:
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ سَبَقَتۡ لَهُم مِّنَّا ٱلۡحُسۡنَىٰٓ أُوْلَٰٓئِكَ عَنۡهَا مُبۡعَدُونَ ١٠١ ﴾[الأنبیاء: ۱۰۱].
«آنان که (به خاطر ایمان درست و انجام کارهای خوب و پسندیده) قبلاً بدیشان وعده نیک دادهایم، چنین کسانی از دوزخ (و عذاب آن) دور نگاه داشته میشوند».
آنگاه فرمود که عثمان از جمله این افراد بود. [۱۶۰۷]
نیز نقل است که علی در مورد قتل عثمان چنین گفته است: آن روز که عثمان به قتل رسید کمر من نیز شکست [۱۶۰۸]. حافظ ابن عساکر در رابطه با مبرا بودن علیساز قتل عثمانسسخنان خود او را تدوین نموده است تا این قضیه را از زبان خود علی بن ابی طالبسبه اثبات رسانیده باشد. علمای حدیث نیز در این زمینه کوششهای بسیاری از خود به یادگار گذاشتهاند تا آنان نیز به نوبهی خود این اتهام نادرست را از ساحت پاک علی بن ابی طالبسبزدانید. [۱۶۰۹]
[۱۵۸۹] صحیح البخاری (کتاب فضائل الصحابة، حدیث۳۷۰۰). [۱۵۹۰] صحیح مسلم (کتاب فضائل الصحابه، حدیث: ۲۴۰۱). [۱۵۹۱] العقیدة فی اهل البیت بین الإفراط و التفریط، ص۲۲۷. [۱۵۹۲] السنة، الخلال (۱/۳۲۵). [۱۵۹۳] العقیدة فی اهل البیت بین الإفراط و التفریط، ۲۲۷. [۱۵۹۴] سنن البیهقی (۲/۴۲). [۱۵۹۵] العقیدة فی اهل البیت بین الإفراط و التفریط، ص۲۲۹، حق الیقین، عبدالله شبر، ص۱۸۹. [۱۵۹۶] البدایة و النهایة (۷/۲۰۲) [۱۵۹۷] المستدرک (۳/۱۰۳). [۱۵۹۸] منهاج السنة (۴/۴۰۶). [۱۵۹۹] العقیدة فی اهل البیت، ص۲۳۰، طبقات ابن سعد (۳/۳). [۱۶۰۰] المستدرک (۳/۹۵). [۱۶۰۱] فضائل الصحابه (۱/۵۵۵). [۱۶۰۲] طبقات ابن سعد (۳/۸۲)، البدایة و النهایة (۷/۲۰۲). [۱۶۰۳] الریاض النضرة، ص۵۴۳. [۱۶۰۴] صفة الصفوة (۱/۳۰۶) [۱۶۰۵] فضائل الصحابة (۱/۵۸۰) سند این روایت، صحیح میباشد. [۱۶۰۶] فضائل الصحابة (۱/۵۰۶). [۱۶۰۷] فضائل الصحابة (۱/۵۸۰). [۱۶۰۸] المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم (۵/۶۱). [۱۶۰۹] نگا: البدایة و النهایة (۷/۱۹۳).
امام احمد از ابن عباس روایت میکند که او گفته است اگر همه امت در قتل عثمانسبا هم متحد میشدند خداوند، فرشتگان عذاب را بر ایشان نازل میفرمود تا آنان را چون قوم لوط÷سنگباران کنند [۱۶۱۰]. نیز از اوست که در مدح عثمان و ذم قاتلان او چنین گفت: خداوند، ابو عمرو (عثمان) را بیامرزد که از بزرگوارترین و نیکوکارترین مردمان بود، بسیار شب زندهداری میکرد، چون به یاد آتش دوزخ میافتاد بسیار میگریست و از سخاوتمندترین مسلمانان به حساب آمد، بسیار وفادار بود. مناعت طبع والایی داشت و نزد مسلمانان، بسیار مورد احترام بود. او همان مردی بود که سپاه تبوک را بیاراست و رسولخدا جاو را داماد خویش نمود. خداوند هر آن کس را که لعن عثمان کند تا روز قیامت از رحمت خویش بدور دارد. [۱۶۱۱]
[۱۶۱۰] فضائل الصحابة (۱/۵۶۳). [۱۶۱۱] العقیدة فی أهل البیت، ص۲۳۴، مروج الذهب (۳/۶۴).
ابن عساکر با سند خویش از سدی روایت نموده و میگوید: نزد زید آمدم و او در «بارق» [۱۶۱۲]بود، به ایشان گفتم: شما از بزرگان و اولیای امور ما هستید، در مورد ابوبکر و عمر چه میگویید؟ فرمود: آنان را به عنوان ولی و سرپرست خود بپذیرید، همچنین میگفت: هرکس از ابوبکر، عمر و عثمان شتبری جوید در واقع او از علیستبری جسته است [۱۶۱۳]
[۱۶۱۲] یکی از باغهای کوفه است. [۱۶۱۳] العقیدة فی اهل البیت. ص ۳۳۵ و تهذیب تأریخ دمشق ۶/۱۲.
نقل است که علی بن حسین اعلام نمود که او با سخنان رافضیان در مورد ابوبکر و عمر و عثمانشکاملاً مخالف است. ابو نعیم از طریق محمد بن علی روایت میکند که روزی جماعتی از مردمان عراق نزد پدرم، علی بن حسین آمدند، آنان در حضور پدرم آشکارا به ابوبکر و عمر اهانت میکردند؛ آنگاه با پدرم به گفتگو پرداختند و نظر او را در مورد صحابه، به ویژه عثمان، جویا شدند؛ پدرم به آنان گفت: به من بگویید آیا شما از نخستین مهاجرین در راه اسلام هستید که خداوند در شأن آنان میگوید:
﴿ لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ ٨ ﴾[الحشر: ۸].
«همچنین غنائم از آنِ فقرای مهاجرینی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شدهاند. آن کسانی که فضل خدا و خوشنودی او را میخواهند، و خدا و پیغمبرش را یاری میدهند. اینان راستانند».
آن مردمان گفتند که خیر، آنان جزو آن مهاجرین نیستند. سپس از آنان سؤال کرد آیا جزو انصاری هستید که این آیه در مورد آنان است:
﴿ وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡ هَاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ ٩ ﴾[الحشر: ۹].
«آنانی که پیش از آمدن مهاجران خانه و کاشانه (آئین اسلام) را آماده کردند و ایمان را (در دل خود استوار داشتند) کسانی را دوست میدارند که به پیش ایشان مهاجرت کردهاند، و در درون احساس و رغبت نیازی نمیکنند به چیزهائی که به مهاجران داده شده است، و ایشان را بر خود ترجیح میدهند، هرچند که خود سخت نیازمند باشند. کسانی که از بخل نفس خود، نگاهداری و مصون و محفوظ گردند، ایشان قطعاً رستگارند».
آن مردمان بار دیگر به پدرم گفتند که جزو انصار نیز نمیباشند. چون پدرم این را بشنید خطاب به آنان گفت: که شما خود اذعان میکنید که نه از مهاجرین میباشید و نه از انصار، حال من نیز به شما میگویم که شما جزو آن مؤمنانی نیز نیستند که خداوند در توصیف آنان چنین میگوید:
﴿ وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ ١٠ ﴾[الحشر: ۱۰].
«کسانی که پس از مهاجرین و انصار به دنیا میآیند، میگویند : پروردگارا! ما را و برادران ما را که در ایمان آوردن بر ما پیشی گرفتهاند بیامرز. و کینهای نسبت به مؤمنان در دلهایمان جای مده، پروردگارا! تو دارای رأفت و رحمت فراوانی هستی».
حال از نزد من بروید که شما تنها میخواهید اسلام را بیارزش کنید و به استهزاء کشید.
در مورد روابط فیمابین این صحابی جلیل القدر و عثمان بن عفان نیز چون دیگر صحابهشروایات باطل و ضعیفی به دست ما رسیده است که گاه جاعلان آنها سندی را بر این روایت ثبت کردهاند و گاه چنان ضعیف هستند که از هیچ سندی برخوردار نمیباشند و به همین دلیل و وضوح بطلان این روایات، تنها نگاهی گذرا به اهم این اتهامات خواهیم داشت. در واقع، هر فرد منصفی میداند که نمیتوان چنین روایاتی را که ایمان و شخصیت بهترین افراد امت و محبوبترین آنان نزد خدا و رسول جمورد حمله و اتهام قرار میدهد باور نمود و به آنها اعتماد کرد. [۱۶۱۴]
[۱۶۱۴] العقیدة فی اهل البیت بین الإفراط و التفریط، ص۲۳۶، البدایة و النهایة (۹/۱۱۲)، الجامع لأحکام القرآن (۱۸/۳۱).
از جمله مشهورترین و جنجال برانگیزترین این روایات مجعول، ماجرای دروغین تازیانه زدن عمار بن یاسر است. جالب آنجاست که در هر یک از این روایات روش و شیوه تازیانهزدن عمار متفاوت است و همهی آنها بلا استثناء، علاوه بر بطلان محتوا و مفهوم خویش، از سند بسیار متزلزل و ضعیفی برخوردار میباشند [۱۶۱۵]. ابوبکر بن عربی در کتاب خود، ضمن رد این اتهامات نادرست، بیان میکند که باید دانست و مطمئن بود که براساس قراین و شواهد، عثمان بن عفانس، هیچگاه فرمان تازیانه زدن عبدالله بنمسعودسو عمار بن یاسرسرا صادر نکرده است و این سخنان کذب محض میباشند. اگر طبق این روایات، ضربات تازیانه چنان سهمگین بوده است که شکم عمار شکافته و امعا و احشای او بیرون ریختهاند باید مطمئن بود که عمار بعد از آن ماجرا زنده نمیماند. علما، دلایل بسیاری را در رد این اتهامات و اکاذیب ذکر کردهاند و به همین دلیل، چندان لزومی ندارد که ما نیز خود را درگیر این جعلیات بیپایه و اساس کنیم. [۱۶۱۶]
به واقع، چطور ممکن است عثمان در آن سن و سال بالا و با آن درجه از ایمان و شرم و حیا و سابقه درخشان در اسلام چنین رفتار زشت و ناپسندی با بزرگان صحابه رسولالله جانجام دهد آیا ممکن است او که در نرمش و ملایمت و آرامش و متانت شهره خاص و عام بود مردی را تازیانه و تحقیر نماید که خود، به سابقه درخشان و زحمات کمنظیر او در راه دین خدا آگاه بود. مگر نه اینکه عثمان مانع از آن شد که معترضان را سرکوب کنند تا آتش فتنهها شعلهور نگردد و خون مسلمین بر زمین ریخته نشود، حال چگونه است که همان مرد، یکی از بزرگان صحابه را تنها و تنها به دلیل اختلاف نظر و دیدگاه با او مورد آزار و اذیت قرار میدهد و بنا به قول آن روایات دروغین او به غلامش دستور میدهد که عمار را تازیانه بزند که او نیز بر اثر شدت ضربات از هوش میرود، آنگاه خود بر روی شکم عمار رود و او را تحقیر میکند. آیا میتوان باور کرد که عثمان چنین کاری را که یادآور شکنجههای دوران جاهلیت است مرتکب شود سپس بدان اکتفا ننموده و عمار را به خاطر داشتن مادری چون سمیهلتحقیر و تمسخر کند. حال آنکه هم عثمان و هم دیگر صحابهشخوب میدانستند که داشتن مادری چون سمیهلکه اولین زن شهید در اسلام است تا چه میزان باعث شرف و افتخار بود.
تمام روایات و اخبار مستند و صحیح، هرگز چنین اقدام نادرستی را به شخصیت والا و بلند مرتبهای چون عثمان که از نظر اخلاق و طبع ملایم و صبر و گذشت زبانزد همگان بود منتسب نکردهاند. در حقیقت، با مقایسه اخلاق و طبیعت کم نظیر آن صحابه کرامسبه راحتی میتوان نادرست بودن و بطلان اینگونه روایات مجعول و بیپایه و اساس را تشخیص داد و به دروغ و اکاذت جاعلان آنها پی برد. [۱۶۱۷]
[۱۶۱۵] عمار بن یاسر، اسامة احمد سلطان، ص۱۲۲. [۱۶۱۶] العواصم من القواصم، ص ۸۲-۸۴. [۱۶۱۷] الخلیفة المفتری علیه عثمان بن عفان، ص۱۴-۴۱، عمار بن یاسر، ص۱۳۷.
دومین مسألهای که کاملاً باطل و نادرست است متهم نمودن عمار به تحریک و تداوم روند فتنه میباشد. تمام روایاتی که چنین مسألهای را بیان میکنند هم از نظر سند دچار تزلزل و ضعف میباشند و هم متن و محتوای آن نادرست است. از طرف دیگر، این روایات در نوع و کیفیت دخالت عمار در جریان فتنه با هم اختلاف دارند و هر یک، داستانی مجزا از دیگران را ساخته و پرداخته است. از جمله آنها روایتی است که طبری نقل میکند. او میگوید که عمار چون از جانب عثمان جهت تحقیق و تفحص اوضاع و احوال مصر به آنجا رفت با سبئیان آشنا میشود و جذب افکار و دیدگاههای آنان میگردد. [۱۶۱۸]لازم به ذکر است که در میان سلسله راویان این خبر، شعیب بن ابراهیم تمیمی کوفی وجود دارد که رجال شناسان او را گمنام میدانند که به ضدیت با صحابه و سلف مشهور است [۱۶۱۹]. همین روایت را عمر بن شبه در «تاریخ المدینه» خود آورده است که در میان راویان آن استاد عمر، علی بن عاصم وجود دارد که بنا به قول ابن مدینی، او در روایات خود اشتباهات بسیاری داشته و چون از او انتقاد میکردند به این انتقادات پاسخ نمیگفته است و هر چند او در روایت حدیث مشهور بود اما او را احادیث و روایات زشت و نادرستی نیز میباشد [۱۶۲۰]. یحیی بن معین او را غیر قابل اعتماد میداند. [۱۶۲۱]
و مره او را دروغگو و غیر قابل اطمینان میخواند [۱۶۲۲]. نسائی نیز معتقد است که نباید به روایات او اطمینان نمود [۱۶۲۳]. بخاری هم راجع به علی بن عاصم میگوید که او نزد محدثان چندان مورد اعتماد نمیباشد و در مورد او حرف و حدیثهای بسیاری است [۱۶۲۴]. ابن حجر او را در روایت فرد راستگو و صادقی دانسته است اما در مورد او چنین ادامه میدهد: چون در روایاتش دچار اشتباه میشد بر آن اشتباهات اصرار میورزید و آنها را اصلاح نمیکرد و از طرفی او را به تشیّع نیز متهم کردهاند [۱۶۲۵]. غیر از ضعف و تزلزل سند و راویان این روایت، از نظر متن نیز نمیتوان قبول کرد که عمار با آن ورع و تقوای کم نظیری که داشت خود را درگیر چونان گرداب مهلکی نماید که ریشه در کینه و نفرت دشمنان از دین اسلام داشت. خالد غیث در این رابطه میگوید که این نوع روایات نه تنها با اصل عدالت و تقوای صحابه منافات دارد بلکه از ضعف و تزلزل در سند خویش رنج میبرند. [۱۶۲۶]
از دیگر روایات از این دست، روایتی است منسوب به سعید بن مسیب، از تابعین جلیل القدر، که در آن از سعید نقل میکنند که همه صحابه به دلایل مختلف از دست عثمان خشمگین و ناراحت بودند که در میان آنان خشم و اعتراضات ابن مسعود، ابوذر و عمار تبلور بیشتری یافتند [۱۶۲۷]. بزرگترین ایراد این روایت آن است که با حذف نام یکی از راویان آن تلاش شده است ضعف آن پنهان بماند. این راوی که جمهور علما او را جاعل حدیث و دروغگو میدانند اسماعیل بن یحیی بن عبیدالله است و محدثان به همین دلیل، این روایت را ضعیف میدانند. آنان در هنگام بیان زندگینامه محمد بن عیسی بن سمیع که این خبر را از ابن ابی ذئب نقل کرده است دلایل مجعول بودن این روایت را توضیح دادهاند. به عنوان مثال، بخاری چنین میگوید: گویند که ابن سمیع این روایت را نه از ابن ابی ذئب که از اسماعیل بن یحیی روایت کرده است اما با حذف نام اسماعیل بن یحیی سعی نموده که ضعف این روایت را پنهان دارد. حاکم نیز بیان میدارد که ابن سمیع، روایت عجیبی را در مورد ماجرای قتل عثمان از ابن ابی ذئب نقل کرده است که علما بر این باورند که او آن را از اسماعیل بن یحیی روایت نموده اما نام او را که به اعتقاد جمهور علما روایاتش نادرست و غیر قابل اعتماد است. از سلسله راویان حذف کرده است [۱۶۲۸]. دکتر یوسف العش در همین رابطه چنین میگوید: باید دانست این روایتی که به سعید بن مسیب منسوب کردهاند مجعول است و نباید هیچگاه بدان اعتماد نمود. حاکم نیشابوری صراحتاً بیان کرده است که یکی از راویان این خبر که به جعل روایات نادرست و موهن مشهور میباشد حذف شده است. واقعیت این است که این روایت با باورهای شخصیت بزرگی چون سعید بن مسیب و نیز احترام و تکریم خاصی که نسبت به ساحت صحابه رسولخدا جقائل بود و در سخنان و اخبار او عیان است در تضاد کامل میباشد. [۱۶۲۹]
[۱۶۱۸] تاریخ الطبری (۵/۳۴۸). [۱۶۱۹] استشهاد عثمان ووقعة الجمل، ص۳۰ [۱۶۲۰] سیر اعلام النبلاء (۹/۲۵۳). [۱۶۲۱] سیر اعلام النبلاء (۹/۲۵۵). [۱۶۲۲] همان (۹/۲۵۷). [۱۶۲۳] همان (۹/۲۵۵). [۱۶۲۴] همان (۹/۲۵۵). [۱۶۲۵] تقریب التهذیب، ص۴۰۳. [۱۶۲۶] استشهاد عثمان و وقعة الجمل، ص ۸۶. [۱۶۲۷] تاریخ دمشق (۳۹/۴۱۵)، عمار بن یاسر، ص۱۴۴. [۱۶۲۸] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۱۶-۱۸)، التاریخ الکبیر (۱/۲۰۳)، التهذیب (۹/۳۹۱)، تهذیب التهذیب (۹/۳۹۲). [۱۶۲۹] الدولة الأمویة، ص۳۹.
از دیگر روایات مجعولی که به تخریب روابط میان عمار و عثمان پرداخته است روایتی است که به بزرگانی چون مسروق و ابو موسیسمنسوب شده و طبق آن عمار هنگامی که برای بسیج مردم به کوفه آمده بود متهم میشود که در قتل عثمان دست داشته است. همانند چند روایت پیشین این روایت نیز از حیث سند ضعیف میباشد و علت آن نقل روایت از جانب شعیب بن ابراهیم گمنام و ناشناس است. همچنین در صحیح بخاری نیز این قسمت از روایات وجود ندارد. از طرف دیگر، همانطور که در سطرهای بالا نیز تکرار شد نمیتوان این اتهامات بیپایه و اساس را در مورد صحابی جلیل القدری چون عمار یاسر که رسولخدا جاز خداوند خواسته بود که او را از شر شیطان حفظ نماید [۱۶۳۰]و در وصف این مرد بزرگ فرموده بود که عمار سر تا سر پر از ایمان راستین است باور کرد. [۱۶۳۱]
علما دلایل بسیاری را در رد این نوع روایاتی که ساحت پاک صحابه را مورد حملات ناجوانمردانه خویش قرار دادهاند ذکر نمودهاند. ابن کثیر بیان میدارد که به هیچ عنوان، هیچ یک از صحابه رسولالله جدر قتل عثمانسدخالت نداشته و از آن حمایت نکردهاند و هر آنکه را که در چنین جنایت فجیعی مشارکت داشته محکوم نموده و مورد لعن و نفرین خود قرار دادهاند [۱۶۳۲]. ابوبکر بن عربی نیز میگوید که هیچ یک از صحابه در قتل عثمانسدخالت نداشته و در دفاع از او قصور نکردهاند و اگر هم عثمان از آنان کمک میخواستند بدون شک در دفاع از او شمشیر بر میداشتند و آن هزار یا چهار هزار معترض را سرکوب میکردند اما عثمان خود خواست تا به آن سرنوشت دچار شود [۱۶۳۳]. افراد منحرف و نادان تا بدان حد گستاخانه سخن گفتهاند که ادعا میکنند همهی اصحاب از او خشمگین و ناراحت بودند و از سرنوشتی که او دچار آن شد خشنود گشتند. آنان همچنین نامههایی را جعل و منسوب صحابهای چون علیسکردهاند تا اثبات کنند که علی و دیگر صحابه به این نامههای طلب کمک و یاری عثمان پاسخ نگفته و او را به حال خود رها کردهاند. باید دانست که تمام این روایات مجعول و دروغین است و هدف از آنها تنها این میباشد که شخصیت آن صحابه بزرگوار را نزد مسلمانان تخریب کنند. تنها یک اصل وجود دارد و آن این است که عثمان مظلومانه و بدون هیچ دلیلی به شهادت رسید و هیچ یک از صحابه نیز در قتل او دخالت نداشتند و تنها به این خاطر، در دفاع از او دست به سلاح نبردند که عثمان، خود، چنین میخواست تا مبادا فتنههای دیگری در میان امت پدید آید. [۱۶۳۴]
[۱۶۳۰] صحیح البخاری (حدیث۳۷۴۳). [۱۶۳۱] عمار بن یاسر، ص۱۴۷. [۱۶۳۲] البدایة و النهایة (۷/۲۰۷). [۱۶۳۳] العواصم من القواصم، ص۱۲۹. [۱۶۳۴] همان، ص۱۳۲.
با آغاز محاصره بیت عثمان، عمرو بن عاص همراه دو فرزند خود، عبدالله و محمد، به جانب شام عزیمت کرد. نقل میکنند که او پیش از رفتن به صحابه چنین گفت: بدانید هر کس شاهد قتل این مرد (عثمان) باشد خداوندﻷاو را به ذلت خواهد کشاند و هر کس نیز قدرت دفاع از او را ندارد، از شهر خارج شود تا از شاهدان این فاجعه نباشد. حسان بن ثابت نیز به دنبال او از مدینه خارج و رهسپار شام شد [۱۶۳۵]. نقل است چون در میانه راه، خبر شهادت عثمانسو ماجرای بیعت مردم با علیسرا به او رسانیدند به همراهان چنین گفت: من از همین حالا میگویم که چون این زخم چرکین را قبل از آنکه بهبودی یابد باز کردند باید منتظر جنگی بزرگ در میان امت بود. سلامه بن زنباغ جذامی که از همراهان او بود خطاب به حاضرین در آن مجلس گفت: ای مردم عرب! بپاخیزید و پل اتحاد و مودت خود با دیگر اعراب را که با قتل عثمان ویران شد بار دیگر مرمت کنید. عمرو به او گفت: این همان چیزی است که ما نیز خواهان آنیم اما تنها راه آن قدرتی است که حق را بار دیگر در میان مردمان بر پا داشته و عدالت را در میانشان گسترانده شود. آن گاه این ابیات را بر زبان راند:
فیا لهف نفسی علی مالك
وهل یصرف مالك حفظ القدر
انزع من الحر اودی بهم
فاعذرهم أم بقومی سکر
(باید بر مرگ مالک آه و ناله سر داد. اما مگر مالک میتوانست سر نوشت خویش را تغییر دهد. [از همراهان او میپرسم] آیا تاریکیها چشم شما را در بر گرفت تا او را [در صحنه نبرد] نبینید [و از او دفاع نکنید] یا در آن هنگام مست بودید. [به من بگویید] عذر و بهانهتان چیست).
سپس به راه خویش ادامه داد و با اندوه و حسرت میگفت: باید برای دین و شرم و حیا گریست تا به دمشق رسید. [۱۶۳۶]
این حقیقت حال این مرد بزرگ و سردار دلیر اسلام است. اما آن روایاتی که شخصیت او را به اینگونه ترسیم کردهاند که گویا او مردی بود فرصت طلب، آزمند و جاه طلب که تنها به دنیا و کسب قدرت و ثروت میاندیشید که در این میان میتوان به روایت واقدی از موسی بن یعقوب اشاره نمود [۱۶۳۷]. دیگر مؤرخان نیز از این دست روایات ضعیف و نادرست را در آثار خود نقل کرده و شخصیت این مرد را تا حضیض ذلت به زیر کشیدهاند. نویسندگان معاصری نیز چون محمود شیث خطاب [۱۶۳۸]، عبدالخالق سید ابو رابیه [۱۶۳۹]و عباس محمود عقاد، بدون تحقیق در ضعف سند این نوع روایات، تصویری زشت و کریه از معاویه و عمرو را به نمایش گذاشتهاند که مخاطب با مطالعه کتابهای این افراد، گمان میبرد که معاویه و عمرو افراد جاه طلب و فرصت طلبی بودند که چنان مواضعی را اتخاذ نمودند. هر چند در این میان هستند نویسندگانی چون عقاد که به قول خود اگر تمام مورخان و محققان جمع شوند و اثبات کنند که این روایاتی که او در کتاب خود در مورد عمرو بن عاص و معاویه ذکر کردهاند هم از نظر سند و هم از نظر متن ضعیف و غیر قابل اعتماد هستند باز هم بر این اعتقاد است که این دو مرد تنها و تنها براساس پیمانی که بر سر به خلافت رسیدن معاویه به امارت رسیدن عمرو با هم بسته بودن آن چنان متحد در کنار هم ایستادند و در غیر این صورت چرا باید معاویه و عمرو دوشادوش هم چنان مواضعی را اتخاذ نمایند. [۱۶۴۰]
واقعیت این است که عمرو همان مرد پاک طینتی بود که چون دانست نمیتواند از عثمان دفاع کند مدینه را ترک گفت و چون خبر قتل او را شنید برای او اشک ریخت. او همان مردی است که از نزدیکترین افراد به عثمان و از مشاوران او محسوب میشد و با وجودی که ولایت هیچ کجا را بر عهده نداشت. به خاطر اعتبار و تجارب و هوش بالا، در جلسات مهم عثمان با والیان و بزرگان صحابه شرکت میجست. او تنها به این دلیل به شام رفت تا بتواند با کمک معاویهسانتقام خون به ناحق ریخته شده عثمانسرا از قاتلان بیرحم او بگیرد [۱۶۴۱]. او میدانست که در مدینه قادر به چنین کاری نخواهد بود و نمیتواند در آنجا قاتلان سفاک و جنایتکار را که حرمت شهر رسولالله را شکستند و خون خلیفهای مظلوم را به ناحق و جلوی دیدگان مردم بر زمین ریختند، مجازات کند. هر کس نیز در این واقعیت شک کند و تصویری دیگر از این شخصیت را نشان دهد باید دانست که پایه و اساس سخنان او همان روایات مجعول و ضعیف است که از عمرو مردی را ساختهاند جاهطلب، دنیاپرست و فرصتطلب [۱۶۴۲].
[۱۶۳۵] عمرو بن العاص، الغضبان، ص۴۶۴. [۱۶۳۶] عمرو بن العاص، الغضیان، ص۴۸۱. [۱۶۳۷] همان. [۱۶۳۸] سفراء النبی، ص۵۰۸. [۱۶۳۹] عمرو بن العاص، عبدالخالق سید أبورابیه، ص۳۱۶. [۱۶۴۰] عمرو بن العاص، عقاد، ص۲۳۱-۲۳۲. [۱۶۴۱] عمرو بن العاص، الغضبان، ص۴۸۹-۴۹۰. [۱۶۴۲] عمرو بن العاص، الغضبان، ص۴۹۲.
نقل است چون به او گفتند که نمیتوان هم علی را دوست داشت و هم عثمان را، او در پاسخ گفت که این دروغ است که ما صحابه هم علی را دوست داریم و هم عثمان را. [۱۶۴۳]
[۱۶۴۳] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۲۵)، تهذیب ابن حجر (۷/۱۴۱).
از خالد بن ربیع نقل میکنند که چون حذیفه در بستر مرگ افتاد، ابو مسعود انصاری همراه تنی چند از تابعین به مدائن، نزد او رفتند و چون در آن ملاقات، صحبت از ماجرای قتل عثمان شد، حذیفه به آن جماعت اعلام نمود که او نه در قتل عثمان دخالت داشته، نه در طول جریان، در مدینه حضور داشته و نه از آن حمایت کرده است [۱۶۴۴]. احمد بن حنبل از طریق ابن سیرین نقل میکند که حذیفه گفته بود: خداوندا! تو خوب میدانی که من در قتل عثمان نقش نداشتم، اگر قاتلان او، این مرد را به حق کشتند من جزو آنان نبودم و اگر او را به ناحق به قتل رساندند من در کشتن او دخالت نداشتم. مردمان، در آینده خواهند دید که اگر قتل او درست بوده باشد منافع آن را میبینند و اگر قتل او ناحق بوده باشد ضرر و زیان این کار را میبینند و به خاطر آن، همیشه در جنگ با یکدیگر خواهند بود [۱۶۴۵]. ابن عساکر نیز از جندب بن عبدالله نقل میکند که چون در مورد سرنوشت عثمان از حذیفه سؤال نمود او در پاسخ گفت: آن مردمان او را خواهند کشت اما بیقین او به بهشت میرود و قاتلان او به دوزخ. [۱۶۴۶]
[۱۶۴۴] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۲۷). [۱۶۴۵] همان (۲/۲۸). [۱۶۴۶] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۲۸)، تاریخ دمشق: عثمان بن عفان، ص۳۸۸.
نقل است چون خبر شهادت عثمان را به او دادند، بسی ناراحت شد و گفت: این امت پس از شهادت این مرد به جان هم میافتند و خون یکدیگر را بر زمین خواهند ریخت [۱۶۴۷].
[۱۶۴۷] البدایة و النهایة (۷/۱۹۵).
از ابو مریم نقل است که او در روز قتل عثمان، ابو هریره را دید که ناراحت و خشمگین چنین میگفت: به خداوند سوگند که این مردمان عثمان را به ناحق کشتند. [۱۶۴۸]
[۱۶۴۸] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۳۱)، تاریخ دمشق: عثمان بن عفان، ص۴۹۳.
ابن کثیر در «البدایه و النهایه» از ابوبکره نقل میکند که در جریان فتنه قتل عثمان چنین میگفت: اگر از آسمان بر زمین میافتادم و میمردم بهتر از آن است که در قتل عثمان دخالت داشته باشم. [۱۶۴۹]
[۱۶۴۹] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۳۱)، تاریخ دمشق: عثمان بن عفان، ص۴۹۳.
از ابو عثمان نهدی روایت میکنند که ابوموسی اشعریسپس از شهادت عثمان چنین گفت: اگر این مردمان، عثمان را به حق کشته باشند منافع آن را خواهند دید اما اگر او را به ناحق به قتل رسانده باشند ضرر آن را میبینند که جز جنگ و خونریزی میان آنها نیست. [۱۶۵۰]
[۱۶۵۰] تاریخ المدینه (۴/۱۲۴۵).
ابن عساکر نقل میکند که گویند سمره بن جندب پس از قتل عثمان این چنین لب به سخن گشود: اسلام در دژی مستحکم قرار داشت اما این مردمان با قتل عثمان، در دیوار این دژ شکافی عظیم ایجاد کردند که تا روز قیامت نیز نمیتوان آن را ترمیم نمود. مردمان مدینه نیز که تا این زمان، سکان خلافت را در دست داشتند از این به بعد در آن هیچ نقشی نخواهند داشت. [۱۶۵۱]
[۱۶۵۱] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۳۱)، تاریخ دمشق: عثمان بن عفان، ص۳۸۸.
ابو نعیم در کتاب «معرفة الصحابه» از عبدالله بن عمرو بن عاصسروایت میکند که او گفت: آن مردمان، عثمان را مظلومانه و به ناحق کشتند و او را به همین دلیل، دو چندان پاداش شهادت است. [۱۶۵۲]
[۱۶۵۲] معرفة الصحابه (۱/۲۴۵).
از او نقل میکنند که خطاب به مردمان گفت: عثمان را نکشید که پس از قتل او دیگر نمیتوانید در کنار هم و در یک صف، نماز گذارید [۱۶۵۳]. در روایت دیگری نیز آمده است که او گفت: بدانید که با ریختن خون عثمان از دین راستین خداوند دورتر میشوید [۱۶۵۴].
[۱۶۵۳] تحقیق مواقف الصحابة (۲/۳۴). [۱۶۵۴] طبقات ابن سعد (۳/۸۱).
از طلق بن خشاف نقل است که چون او همراه قرط بن خیثمه به جانب مدینه رهسپار شد؛ به حسن برخورد کردند و هنگامی که قرط در مورد عثمان از او سؤال کرد، او پاسخ داد که عثمان مظلومانه به شهادت رسید. [۱۶۵۵]
[۱۶۵۵] تاریخ المدینة (۴/۱۲۴).
از یزید بن ابی عبیده نقل است که چون عثمان به شهادت رسید، سلمه بن اکوع، به نشانه اعتراض از مدینه خارج شد و در منطقه نزدیک «ربذ»ساکن شد و تا مدتی پیش از مرگش در آنجا ماند. [۱۶۵۶]
[۱۶۵۶] همان (۴/۱۲۴).
از ابو حازم نقل میکنند که چون از عبدالله بن عمر در مورد عثمان سؤال شد، او فضایل و خوبیهای او را بر شمرد و چون از او در مورد علی پرسیدند، باز به بیان فضایل و خوبیهای او پرداخت، آنگاه گفت: هر کس میخواهد در مورد این دو تن سخنی بگوید تنها فضایل و مناقب آنها را ذکر کند و در غیر این صورت، در مورد آنان چیزی بر زبان نیاورد [۱۶۵۷]. در جای دیگر است که ابن عمربگفت: عثمان را دشنام و ناسزا ندهید که ما صحابه او را از بهترین افراد میدانستیم. [۱۶۵۸]
[۱۶۵۷] تحقیق مواقف الصحابة (۱/۳۹۷). [۱۶۵۸] همان (۲/۳۹۷). در کتاب «فضائل الصحابه» سند این روایت، صحیح است.
بدون شک قتل عثمانستأثیر زیادی بر فتنهها و جنگهای پس از آن داشت. این رویداد باعث تضعیف ایمان مردمان و رواج دروغ و نفاق در میان ایشان شد [۱۶۵۹]. به واقع، گزاف نگفتهایم اگر بگوییم با مرگ عثمانساختلاف و شکافی در میان امت پدید آمد که تا امروز نیز ادامه دارد [۱۶۶۰]. پس از این فاجعه دلخراش، مصائب بسیاری گریبانگیر این امت شد و به طبع بد طینتان و مردمان پست فطرت توانستند ذات ناپاک خویش را به همگان بنمایانند و زهر خود را بر دین و دنیای امت بریزند. پس از این واقعه، اگر چه مردمان با امیر المؤمنین علی بن ابی طالبس-که در آن شرایط، بهترین گزینه خلافت و امامت امت بود- بیعت نمودند اما اوضاع و احوال آنچنان نابسامان بود که هیچ کس نمیتوانست آن شعلههای سوزان فتنه و آشوب را که از میان شکافهای موجود در صفوف وحدت امت اسلام زبانه میکشید خاموش کند و امت را بار دیگر به همان شاه راه ایمان و اتحاد باز گرداند. [۱۶۶۱]
[۱۶۵۹] احداث و احادیث فتنة الهرج، ص۵۹۰. [۱۶۶۰] مجموعة الفتاوی (۲۵/۱۶۲). [۱۶۶۱] مجموعة الفتاوی (۲۵/۱۶۲).
بیقین، ظلم و تجاوز به حقوق دیگران باعث هلاک در دنیا و آخرت میشود، کما اینکه قرآن نیز صراحتاً بیان میدارد که هر قوم و ملتی که به ستم و تجاوز رو آورند فرجامشان هلاک و نابودی است:
﴿ وَتِلۡكَ ٱلۡقُرَىٰٓ أَهۡلَكۡنَٰهُمۡ لَمَّا ظَلَمُواْ وَجَعَلۡنَا لِمَهۡلِكِهِم مَّوۡعِدٗا ٥٩ ﴾[الکهف: ۵۹].
«و اینها شهرها و آبادیهائی است (از عاد و ثمود و قوم لوط و امثال ایشان) که ما (در رساندن عذابشان شتاب ننمودهایم و بلکه) موعدی برای هلاکشان تعیین کردهایم و زمانی آنها را نابود ساختهایم که ایشان ظلم و ستم پیشه کردهاند».
آنان هم که ظالمانه و به ناحق، آن ظلم و ستم را بر عثمان، آن خلیفه مظلوم، روا داشتند و سرانجام، دستان خویش را به خون او آلودند نتوانستند از این سنت الهی، خود را نجات دهند و به خاطر آن جنایت هولناک، به ذلت و خواری در دنیا گرفتار آمدند و هر یک به طریقی قصاص آن کار را پس دادند. [۱۶۶۲]
خلیفه بن خیاط در روایتی که سند آن صحیح است از عمران بن حدیر نقل میکند که عبدالله بن شقیق به او گفته است که چون اولین ضربه بر پیکر عثمان وارد آمد، اولین قطرات خون او بر مصحف و آیه:
﴿ فَسَيَكۡفِيكَهُمُ ٱللَّهُ ﴾[البقرة: ۱۳۷].
«و خدا تو را بسنده خواهد بود».
چکیده؛ گویند این قطرات خون تا امروز نیز بر آن مصحف است و آن را پاک نکردهاند. ابن عساکر نیز از محمد بن سیرین روایت میکند: هنگامی که من مشغول طواف بیت بودم ناگاه صدای مردی را شنیدم که دعا میکرد و از خدا طلب آمرزش میخواست اما پس از لحظاتی میگفت: گمان نمیبرم که او مرا عفو کند؛ این سخن مرا شگفت آمد، پس به او نزدیک شدم و علت این گفتار نادرست را از او جویا شدم، او گفت: من با خدایم پیمان بسته بودم که سیلیای بر صورت عثمان بزنم و چون او به قتل رسید جنازهاش را در منزلش بر تختی گذاشتند تا مردم بر او نماز میت گذارند، من نیز به دنبال فرصتی میگشتم تا به عهد خود وفا کنم و چون این فرصت فراهم آمد بر جنازه عثمان رفتم و ملحفه را از روی صورت او برداشتم و آنگاه سیلیای بر صورت او زدم، اما خداوند به مجازات این کار دست مرا فلج کرد. ابن سیرین نقل میکند: چون به دست او نگاه کردم، دیدم مثل چوب خشک شده بود [۱۶۶۳]. به واقع، اگر آن جنگها و اختلافاتی را که تا امروز نیز ادامه داشتهاند تنها آثار و تبعات این فتنه عظیم باشد، این، خود، بهترین دلیل در محکومیت قتل عثمانساست.
قاسم بن محمد روایت میکند که چند روز پس از شهادت عثمان، علیسبه دو مرد برخورد میکند که به همدیگر میگفتند با قتل عثمان، تا دنیا دنیاست، امت اسلام به جنگ و اختلاف با هم دچار خواهند شد؛ علی نیز رو به آنان میکند و میگوید: همین طور است. به خداوند سوگند این امت تا ظهور مسیح نسل اندر نسل به روی هم شمشیر میکشند و به جنگ و نزاع با یکدیگر مشغول خواهند بود [۱۶۶۴].
[۱۶۶۲] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۴۸۳). [۱۶۶۳] سیر الشهداء دروس و عبر، ص ۶۷ تحقیق مواقف الصحابه فی الفتنة (۱/۴۸۵). [۱۶۶۴] تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة (۱/۴۸۵).
فاجعه شهادت امیر المؤمنین عثمانسهمهی اصحاب و مؤمنان راستین و بیدار دل را در غمی جانکاه فرو برد و دلهای ایشان را مالامال از اندوه و حسرت نمود. در این میان، آنانکه چون حسان بن ثابتسو کعب بن مالکسدستی در شعر و ادبیات داشتند به ذکر مناقب و فضایل این راد مرد تاریخ اسلام پرداخته و در ملامت و سرزنش قاتلان ناجوانمرد او شعرها سرودند [۱۶۶۵].
• از حسان بن ثابتساست که میگوید [۱۶۶۶]:
أ ترکتم غزو الدروب وراءکم
وغزوتمونا عند قبر محمد
فلبئس هدی المسلمین هدیتم
ولبئس امر الفاجر المتعمد
ان تقدموا نجعل قری سرواتکم
حول المدینة کل لین مذود
او تدبروا فلبئس ماسافرتم
و لمثل امر امیر کم لم یرشد
وکان اصحاب النبی عشیة
بدن تذبح عند باب المسجد
ابکی ابا عمرو لحسن بلائه
امسی مقیما فی بقیع الغرقد
([ای ناکسان روزگار] آیا نبرد با دشمنان اسلام را رها کردید و در کنار قبر محمد [رسولالله ج]بر ما میتازید. حقا که ارمغانی بس زشت را به مسلمین دادید؛ چرا که از رهبران فاسد و منحرفی اطاعت کردید. [اما بدانید] اگر به مدینه باز آیید با شمشیرهایی تیز و بران از شما استقبال خواهیم نمود و اگر پا به فرار بگذارید خواهید فهمید که این [ذلت فرار] به خاطر اطاعت از رهبران گمراهتان بود. [خداوندا]! یاران [با وفای] رسولخدا جرا در جلوی در مسجدش، چونان شتران، میکشند. [خداوندا]! بر أبا عمرو (کنیه عثمان) باید گریست. آن مرد [بزرگی] بود که در آن آزمایش سربلند بیرون آمد و سرانجام در قبرستان بقیع، آرام گرفت).
• نیز از اوست که گفت:
ماذا اردتم من اخی الدین بارکت
یدُالله فی ذلك الادیم المقدد
قتلتم ولی الله فی جوف داره
و جئتم بأمر جابر غیر مهتد
فهلا رعیتم ذمة الله بینکم
و اوفیتم بالعهد عهد محمد
ألم یك فیکم ذا بلاء و مصدق
و اوفاکم عهداً لدی کل مشهد
فلا ظفرت أیمان قوم تبایعوا
علی قتل عثمان الرشید المسدد
(چرا [عثمان] این مرد دین را کشتید که به حقیقت، برکت خداوند بر زمین بود، چرا آن مرد مؤمن و خدا ترس را تنها به خاطر امیال مردمانی ستمکار و گمراه، در خانهاش به قتل رساندید. بدانید که با این جنایت پیمان خود با خدا و رسولش را شکستید و به آن پشت نمودید. شما خون مردی را بر زمین ریختید که از آزمایشات بسیاری سربلند بیرون آمده بود و در هر شرایطی به عهده و پیمان خود [با خدا و رسولش] پایبند بود. خداوند نابود کند آن مردمان [ستم کاری] را که بر سر کشتن عثمان، آن خلیفه رهیافته و با ایمان، با هم پیمانی [شوم] بستند).
• باز حسان در رثای عثمانسچنین گفته است [۱۶۶۷]:
من سره الموت صرفا لا مزاج له
فلیأت مأسدة فی دار عثمانا
مستشعری حلق الماذی قد شفعت
قبل المغاطم بیض زان ابدانا
صبرا فدی لکم امی و ما ولدت
قد ینفع الصبر فی المکروه احیانا
فقد رضینا بأهل الشام نافرة
و بالامیر و بالاخوان اخوانا
إنی لمنهم و إن غابوا و ان شهدوا
مادمت حیا و ما سمیت حسانا
لتسمعی وشیکا فی دیارهم
الله اکبر یاثارات عثمانا
(هر آن کس را که دوست دارد [شجاعانه] و یا مرگی افتخارآمیز بمیرد به خانه عثمان آید که [با وجود مدافعان] چون بیشه شیران بیباک شده است. این [مدافعان] شمشیرها به دست گرفتهاند و تن خویش را به سلاح رزم بیاراستهاند. مدافعان عثمان صبور باشید و استقامت کنید که صبر در بلایا و مصائب، به کار آید. امیدمان [پس از خدا] سپاهیان و امیر [شجاع] شام است که برادروار به جانب ما در حرکتند. چه شامیان به موقع برسند و چه نتوانند خود را سر وقت به اینجا رسانند، در هر حال تا زمانی که زندهام خود را عضو این مردمان [دلیر] میدانم. بدانید که به زودی صدای «الله اکبر» ایشان را که به خونخواهی عثمان میآیند، در مدینه طنینانداز خواهد شد).
• همچنین از اوست که چنین گفته است:
إن تمسدار ابن اروی منه خاویة
باب صریع و باب محرق خرب
فقد یصادف باغی الخیر حاجته
فیها و یهوی إلیها الذکر و الحسب
یا أیها الناس أبدوا ذات أنفسکم
لا یستوی الصدق عندالله و الکذب
قوموا بحق ملیك الناس تعترفوا
بغرة عُصب من خلفها عصب
فیهم حبیب شها بالموت یقدمهم
مستلئما قدبدا فی وجهه الغضب
(خانه پسر اروی (نام مادر عثمان) را ویران و بدون سکنه میبینم، یک دروازهی آن افتاده است و دیگری سوخته و خراب شده. این خانه، جایی بود که در آنجا هر نیازمندی به خواسته خود میرسید. خانهای بود که ایمان سرتاسر آن را فراگرفته و اصالت و افتخار از سر روی آن میبارید. ای مردمان [عصیانگر] درون [ناپاک] خود را به همگان بنامیید، هر چند که خداوند حق و باطل را ولو پنهان باشند، خوب میداند. [ای مردمان با ایمان] بپاخیزید و همگام با سپاهیان [حق] که پیشاپیش آنان، [دلیر مردی] چون حبیب [بن مسلمه] است، انتقام آن امیرالمؤمنین مظلوم را [از ناکسان] بگیرید).
• همچنین از کعب بن مالکساست که میگوید [۱۶۶۸]:
ویح لأمر قد أتانی رائع
هد الجبال فانغضت برجوف
قتل الإمام له النجوم خواضع
والشمس بازغة له بکسوف
یالهف نفسی إذ تولوا غدوة
بالنعش فوق عواتق و کتوف
و لوا و دلوا فی الضریح اخاهم
ماذا اجن ضریحه المستوف
من نائل او سؤدد و حمالة
سبقت له فی الناس او معروف
کم من یتیم کان یجبر عظمه
امسی بمنزله الضیاع یطوف
فرجتها عنه برحمك بعد ما
کادت و ایقن بعدها بحتوف
مازال یقبلهم و یراب ظلمهم
حتی سمعت برنة التلهیف
أمسی مقیما بالبقیع و أصبحوا
متفرقین قد اجمعوا بحفوف
النار موعدهم بقتل إمامهم
عثمان صهر فی البلاد عفیف
جمع الحمالة بعد حلم راجح
و الخیر فیه مبین معروف
یا کعب لا تنفك تبکی هالکاً
مادمت حیا فی البلاد تطوف
([خداوندا!] قتل امام و پیشوایی که ستارگان و خورشید درخشان در برابر [نور ایمان و علو درجه] او هیچ بودند مصیبتی بس عظیم بود تا بدان حد که [از شدت غم] گویا کوهها نیز به رعشه افتادند. [خداوندا!] آن روز را هرگز از یاد نمیبرم که آن مرد و برادر خویش را بر شانههای خود به آرامگاهش بردند و این انسان بزرگ را در آن آرامگاه سکنی دادند. او همان مردی بود که در کمک و احسان به مردم و کرم و بزرگی، از همگان پیشتر بود. چه بسیار یتیمان را که نوازش نمود و آنان را از میان خرابهها نزد خود پناه داد و به دردها و رنجهایشان گوش داد و آنگاه دست ایشان را میگرفت و دست نوازش بر سرشان میکشید. اما همین مرد، آنگاه که به دست مردمان [گمراهی] شهید شد، خود در بقیع، تنها، آرمید. آن مردمان بدانند که به خاطر این جنایت و کشتن پیشوا و رهبر امت، سرانجامی جز دوزخ در انتظارشان نخواهد بود. صبر و استقامت و آرامش و گذشت را با هم در خود یکجا داشت و هیچ کس نیز نمیتواند فضایل و خوبیهای او را انکار کند. ای کعب! تا آن زمانی که زندهای بر مرگ این [خلیفه] مظلوم گریه کن و اشک بریز).
• نیز از او است که گفته [۱۶۶۹]:
فکفّ یدیه ثم اغلق بابه
و ایقن ان الله لیس بغافل
و قال لأهل الدار لا تقتلوهم
عفا الله عن کل امرئ لم یقاتل
فکیف رأیت الله صب علیهم
العداوة و البغضاء بعد التواصل
و کیف رأیت الخیر أدبر بعده
عن الناس ادبار النعام الجوافل
([عثمان] در برابر آنان دست به شمشیر نبرد، چرا که یقین داشت خداوند از حال او و حقانیت او آگاه است. نیز به یارانش امر کرد که با شورشیان پیکار نکنند. که چون به امر او عمل کنند، خداوند ایشان را مورد عفو و رحمت خویش قرار خواهد داد. حال میبینم که پس از کشتن او خداوند یگانه، بذر عداوت و کینه را در میان امت کاشته است و خیر و برکت را پس از آن دوران خوش، از ایشان باز گرفته است).
• همچنین شاعری ملقب به «راعی الابل» در رثای عثمانسچنین گفته است: [۱۶۷۰]
عشیة یدخلون بغیر إذن
علی متوکل اوفی و طابا
خلیل محمد وزیر صدق
و رابع خیر من وطیء الترابا
(در شبانگاه، ناگهان و بدون اذن بر مردی هجوم میبرند که تنها بر خدا توکل داشت و تا زنده بود به عهد و پیمانش با خدا و رسولش پایبند ماند و خود را از گناه پاک نگه داشت. آنان مردی را کشتند که دوست محمد بود و وزیر و مشاور ابوبکر صدیق و پس از رسولخدا جو ابوبکر و عمر، بهترین انسان روی زمین بود).
[۱۶۶۵] سر الشهداء دروس و عبر، ص ۶۲. [۱۶۶۶] تاریخ الطبری (۵/۴۴۵). [۱۶۶۷] تاریخ الطبری (۵/۴۴۶). [۱۶۶۸] التمهید و البیان، ص۲۱۱. [۱۶۶۹] البدایة و النهایة (۷/۲۰۵). [۱۶۷۰] البدایة و النهایة (۷/۲۰۶).
۱- عثمانسدر عهد جاهلیت نیز از بزرگان قریش بود و به دلیل منزلت والا، ثروت، شرم و حیای بسیار و گفتار نیک و رفتار شایسته، بسیار مورد محبت و احترام مردمان قرار داشت؛ خود او گفته است که در جاهلیت، نه در برابر هیچ بتی سر بر خاک نهاد، نه مرتکب فحشایی شد و نه لب به شراب زد.
۲- سی و چهار سال از عمرش میگذشت که با دعوت ابوبکر صدیقسو بدون تأمل و درنگی به اسلام ایمان آورد و به این ترتیب، افتخار آن را یافت که جزو «سابقین اولین» باشد.
۳- با اسلام آوردن عثمان، پیوندی محکم و ناگسستنی میان او و دیگر برادران و خواهران مسلمانش به وجود آمد تا آنجا که رسولخدا جرقیه، دختر بزرگوار خویش، را به عقد او درآورد.
۴- همه اقوام و ملل باید سنت آزمایش الهی را بگذرانند و صحابه بزرگوارشنیز از این قانون مستثنی نبودند. آنان در راه اقامه دین حق، رنجها و سختیهایی را به جان خریدند که کوههای سر به فلک کشیده نیز توان تحمل آنها را ندارند. این مردان و زنان با ایمان و مخلص در این راه طاقت فرسا از جان و مال خویش دست شستند و برای اعتلای لوای اسلام از هیچ کوششی فروگذار نبودند. در این راه هیچ یک از آنان از آن رنجها و مصائب مستثنی نبودند و همه اعم از فقرا و ثروتمندانی چون عثمان بن عفان که عمویش، حکم بن ابیالعاص، او را به خاطر دین جدیدش شکنجه میداد، رنجهای بسیار بردند.
۵- عثمان از همان زمانی که به اسلام ایمان آورد در کنار رسولخدا جو همراه و همگام او بود و جز هنگام هجرت و یا زمانی که دستور مییافت مأموریتی را به انجام رساند، هرگز حضرت رسول جرا تنها نگذاشت.
۶- عثمان از همان روزهای نخستین ظهور اسلام، ارتباط دائم و تنگاتنگی با رسولخدا جو دیگر بزرگان صحابه داشت و این باعث شد که او در جریان روند رو به رشد تأسیس و تحکیم پایهها و ارکان شریعت اسلام قرار داشته باشد.
۷- عثمان همچون دیگر صحابه بزرگوارشاز همان چشمه نبوت پرورش و تزکیه و سیراب شد و در مکتب رسولخدا جو در محضر خود ایشان تربیت یافت.
۸- همانطور که بیان شد عثمان از همان بدو اسلام آوردن، همراه و همگام پیامبرخدا جبود و در همهی شرایط و لحظات حساس، چه در مکه و چه در مدینه، در کنار رسولخدا جحضوری فعال داشت و این باعث آن شد که در مدرسه رسولخدا جپرورش یابد که خود، مهمترین عامل در شکوفا شدن استعدادها و توانمندیهای او و پرورش و تزکیه کم نظیر شخصیت او بود.
۹- بر خلاف اتهامات منحرفان و گمراهان، عثمان تنها به این دلیل در جنگ بدر حضور نیافت که به امر خود رسولخدا جوظیفه داشت از رقیه، دختر بزرگوار رسولخدا ج، که در بستر بیماری بود مراقبت به عمل آورد. در واقع، او چون دیگر صحابه میدانست فضل و اجر حضور در این جنگ، نزد خدا و رسولش جتا چه میزان است و به همین دلیل، او نیز همراه سپاه اسلام به راه افتاد اما بنا به دستور رسولخدا جبه مدینه بازگشت تا از دختر رسولخدا جمراقبت کند. مهمترین دلیل این ادعا آن است که چون رسولخدا جبه مدینه بازگشت عثمان را در ثواب و غنایم آن جنگ سرنوشت ساز سهیم نمود.
۱۰- در جریان صلح حدیبیه، عثمان از چند جنبه نسبت به دیگر صحابه فضیلت یافت: نخست آنکه چون از طرف رسولخدا جبه مکه رفت رسولخدا جهنگام بیعت با صحابه، به جای دست عثمان با دست خویش بیعت نمود. دوم آنکه او مأموریت یافت تا پیغام رسولخدا را به مسلمانان حاضر در مکه برساند. از طرف دیگر، نبی اکرم جاعلام نمودند که عثمان هرگز بدون رضایت رسولخدا جطواف نخواهد کرد و تنها آن هنگام که رسولخدا جحج را بجای آورد عثمان نیز آن فریضه را انجام میدهد.
۱۱- رسول خدا ج، شفاعت عثمان در مورد عبدالله بن سعد بن ابی سرح را پذیرفت و او را مورد بخشایش خود قرار دادند.
۱۲- بعد از وفات رقیه، دختر رسولخدا ج، آن حضرت ام کلثوم، دختر دیگرشان را به عقد عثمان در آوردند.
۱۳- از مهمترین اقدامات اقتصادی عثمان میتوان خرید چاه «رومه» به قیمت بیست هزار درهم و وقف آن برای استفاده همگان، توسعه مسجد النبی و پرداخت هزینههای تجهیز سپاه تبوک را نام برد.
۱۴- احادیث معتبر بسیاری در بیان فضیلت عثمان به دست ما رسیده است که از مقام و منزلت او نزد خدا و رسولش جخبر میدهد. نیز مسلم است که رسولخدا جوقوع آن فتنه بزرگ را به او خبر داده و او را از حوادث آن مطلع نموده بود.
۱۵- عثمان جزو صحابهای بود که هم در دوران رسولخدا جو هم در دوران خلافت ابوبکر و عمر از رجال مهم و صاحب نظر به حساب میآمد تا آنجا که در بیشتر مسایل مهم، رأی و نظر او را جویا میشدند. نقل است که او در عهد ابوبکر به دلیل عطوفت و ملایمت بسیار پس از عمر که به سختگیر و قاطع بودن شهرت داشت، از اعتبار و نفوذ بسیاری برخوردار بود به نحوی که اگر عمر را وزیر ابوبکر میگفتند، عثمان را معتمد و صاحب سرّ ابوبکر و کاتب اول او میدانستند.
۱۶- عثمان همچنین در دوران خلافت عمر نیز از اعتبار خاصی نزد خلیفه برخوردار بود به نحوی که مردمان چون میخواستند مسأله مهمی را نزد عمر مطرح کنند. نخست عثمان یا عبدالرحمن بن عوف را پیشقدم مینمودند. این اعتبار تا بدانجا بود که دیگر مسلمانان، عثمان را «ردیف» میخواندند. در لغت، ردیف به فردی گفته میشود که پشت سر سوارکار بر مرکب مینشیند و عرب، هر آنکه را که بعد از رؤسا از اعتبار و نفوذ بسیاری برخوردار بود و به تعبیر امروز، مرد شماره دوم محسوب میشد، ردیف میگفتند. آنگاه چون از طریق آن دو به هدفشان نمیرسیدند عباس، عموی پیامبر خدا ج، را نزد عمر میفرستادند.
۱۷- در جریان مذاکرات شورای خلافت، از مهمترین اقدامات عبدالرحمن بن عوف این بود که خود را از رقابت بر سر منصب خلافت کنار کشید و سپس با مشورت و نظر دیگر اعضای شورا، عثمان را به این مقام برگزید و توانست به بهترین شکل ممکن، اجماع امت را در این ارتباط فراهم آورد.
۱۸- در ارتباط با مذاکرات شورای خلافت، روایات جعلیای وجود دارند که بدون شک، ساخته و پرداخته توهمات رافضیان کینهتوز هستند. متأسفانه هم خاورشناسان و هم نویسندگان و تاریخنویسان معاصر نیز، این روایات باطل و دروغین را که هم از نظر سند و هم از نظر متن ضعیف و متزلزل میباشند، پایه و اساس مطالعات و پژوهشهای خود قرار دادهاند.
۱۹- بنا به دلایل متعدد، بعد از شهادت عمرس، عثمانسلایقترین افراد برای امر خلافت بود. تمام صحابه و آنانکه از راه و روش ایشان تبعیت میکنند بر این نکته، اتفاق نظر دارند.
۲۰- چون عثمان، به خلافت رسید، خطیبی از جانب او برخاست و به مردم اعلام نمود که عثمان در حکومت خویش، براساس قرآن، سنت و راه و روش ابوبکر و عمر حکم میراند. جز در موارد اجرای حدود، صبر و گذشت و عطوفت و حکمت را اساس رفتار و کردار خویش قرار میداد؛ سپس خود او برخاست و در لابهلای سخنانش، مردم را از گرایش به دنیا و شیفته آن شدن بر حذر داشت تا مبادا بر سر جیفه آن، دچار رقابت ناسالم و بغض و حسد و نفرت نسبت به یکدیگر شوند که آنگاه اتحاد خویش را از دست میدهند و قدرت و هیبتشان از میان میرود.
۲۱- داشتن صفات و خصوصیاتی چون، ایمان، علم، قدرت هدایت و مدیریت، صبر و آرامش، گذشت، ملایمت، سخاوت، تواضع، شرم و حیا، عفت، کرم و مروت، شجاعت، خردمندی و دوراندیش بودن، عدالت، عابد و زاهد و شاکر بودن، خوف خدا را در دل داشتن، نظارت دائم بر اوضاع و احوال مردم و انتصاب افراد لایق و توانا در مناصب مختلف، این امتیاز را به عثمان میداد که رهبر و پیشوایی توانا و کارآمد باشد.
۲۲- شناخت ویژگیها و خصوصیات منحصر به فرد هر یک از خلفای راشدین، این امکان را به مسلمانان میدهد تا در میان خود، بهترین و شایستهترین رهبران را انتخاب کنند.
۲۳- سیاستهای مالی و اقتصادی عثمان بر این اصول استوار بود: اجرا نمودن سیاستهای کلی اسلام در زمینه پول و اقتصاد، تعیین آن مقدار از مالیات و خراجی که لطمهای بر مردم نزند، گرفتن حق و حقوق بیتالمال از مردم، گرفتن خراج و جزیهای که بر اهل ذمه واجب است، اعطای حق وحقوق مردم از بیتالمال، کارگزاران امور مالیاتی باید امانتدار و وفادار باشند و ریشهکن کردن هر نوع انحرافی که بر اثر رفاه و ثروت در میان مردم پدید میآید.
۲۴- هزینههای دولت عثمان نیز عبارت بودند از: پرداخت حقوق و پاداش والیان و سربازان، تأمین بودجه حج، بازسازی و گسترش مسجد النبی و مسجد الحرام، تأسیس اولین ناوگان دریایی سپاه اسلام، انتقال بندر حجاز از شعیبه به جده، حفر چاههای متعدد برای ساکنان شهرها و روستاها و مسافران، تعیین حقوقی برای مؤذنان و بسیاری موارد دیگر.
۲۵- در جریان شورش معترضان، آنان براساس شایعات و اکاذیب سبئیان، عثمان را متهم نمودند که او دست به اسراف و تبذیر اموال بیتالمال میزند و آنها را در اختیار خویشان و نزدیکان خود قرار میدهد. بعدها رافضیان این دروغها را در قالب روایات بیپایه و اساس به نسلهای بعد منتقل کردند و امروز میبینیم که محققان و نویسندگان آنها را به چشم حقایق نگریسته و پژوهشهای خود را براساس آنها تدوین میکنند.
۲۶- دوران خلافت عثمان در امتداد عصر خلفای راشدین از ابوبکر تا علیباست که به دلیل نزدیک بودن به دوران رسولخدا جو ارتباط تنگاتنگ با آن عهد و اجرای کامل و دقیق سنت رسولالله، از اهمیت خاصی نزد مسلمانان برخوردار است.
۲۷- مهمترین برنامههای نظامی عهد عثمانسرا میتوان این موارد دانست: سرکوب شورش ایرانیان و رومیان بر ضد حکومت اسلامی و بازگرداندن آرامش و امنیت به آن سرزمینها، ادامه روند فتوحات تا از این طریق بتوان حملات مکرر دشمنان اسلام را خنثی نمود، تأسیس پایگاهها و مراکز نظامی مهم و ثابتی که مسلمانان از طریق آنها بتوانند از مرزهای حکومت اسلامی محافظت و پاسداری نمایند و تشکیل نیروی دریایی تا بتواند نیازهای نظامی سپاه اسلام را تأمین کند.
۲۸- پادگانها و مراکز نظامی در این عهد، همان مراکز ولایات بودند که مسئولیت محافظت از مرزها را برعهده داشتند. این مراکز عبارت بودند از کوفه و بصره در عراق، دمشق در شام و فسطاط در مصر که همهی این شهر، موظف بودند شرایط و امکانات دفاع از قلمرو اسلامی و استمرار روند فتوحات و نشر و گسترش اسلام به دیگر مناطق را تأمین نمایند.
۲۹- از مشهورترین سرداران جنگهای فتوحات عهد عثمان، میتوان، حبیب بن مسلمه، احنف بن قیس، سلمان بن ربیعه و عبدالرحمن بن ربیعه را نام برد.
۳۰- نبرد بزرگ و سرنوشت ساز «ذات الصواری» از بزرگترین مظاهر و جلوههای پیروزی حق بر باطل و برتری ایمان راستین و خلل ناپذیر بر قرنها تجربه و انبوه امکانات و نفرات، مجرب و ورزیده سپاه روم بود که چندین قرن، تجربه جنگهای عظیم دریایی را پشت سر داشتند و در مقابل ایشان، مسلمانانی قرار داشتند که تنها چند سالی بیش نبود که با این نوع جنگ آشنا شده بودند.
۳۱- مهمترین درسها و عبرتهایی که مسلمانان در جریان فتوحات عهد عثمان به دست آوردند عبارت بودند از: تحقق وعده خداوند به مؤمنان بر نصرت ایشان در برابر کفار و مشرکان قدرتمند، پیشرفت در فنون و تاکتیکهای جنگ و سیاست، قدم گذاشتن بر پهنه دریاها، لزوم به دست آوردن اطلاعات اوضاع و شرایط سپاهیان دشمن و شناخت اهمیت و نقش حفظ وحدت کلمه در مواجهه با دشمنان.
۳۲- از جریان تدوین مصحف واحد در عهد عثمانسمیتوان میزان فهم و درک صحابهشرا از آیاتی که مؤمنان را از تفرقه و اختلاف بر حذر میدارد، دریافت. به خاطر فهم درست و عمیق صحابیای چون حذیفه بن یمان بود که چون اختلافات به وجود آمده بر سر نحوه قرائت قرآن را در میان عراقیان و شامیان دید، بلافاصله خود را به مدینه و نزد عثمان رسانید و خطر این جریان را به او گوشزد نمود و عثمان نیز بنابر همان شناخت عمیق از قرآن، با تدوین مصحفی واحد، در این فتنه را برای همیشه بست.
۳۳- فراهم نمودن مقدمات وحدت میان امت اسلام از بزرگترین جهادهاست و این مسأله، گامی بسیار مهم در احیای عزت و کرامت مسلمانان و حاکم گردانیدن شریعت خداوند میباشد. این مهم را میتوان به وضوح در رفتار و کردار خلفای راشدین، به خصوص، آن هنگام که عثمان، جهت حفظ وحدت میان مسلمانان، اقدام به تدوین مصحفی واحد نمود، مشاهده کرد.
۳۴- مهمترین سرزمینهای عهد عثمانسعبارت بودند از: مکه، مدینه، بحرین، یمامه، یمن، حضرموت، شام، ارمنستان، مصر، بصره و کوفه.
۳۵- از مهمترین روشهای عثمانسبرای مطلع شدن از شیوه حکومت و عملکرد والیان و کارگزاران خود میتوان این موارد را نام برد: گفتگو با حجاجی که در موسم حج، از مناطق مختلف به حجاز میآمدند، گفتگو با مسافران و بازرگانانی که از دیگر ولایات و سرزمینها به مدینه وارد میشدند، اعزام بازرسانی معتمد به ولایات، احضار خود والیان و کارگزاران و صحبت با خود ایشان و ... .
۳۶- حقوقی که مردم و خلفا در عهد خلفای راشدین در قبال والیان، موظف به رعایت آنها بودند، عبارتند از: اطاعت از والیان تا آن هنگام که ایشان در چارچوب شریعت حکم رانند، انجام امر به معروف و نهی از منکر نسبت به ایشان، رساندن اطلاعات درست و مهم در مورد دشمنان به والیان، حفظ احترام و کرامت ایشان در همهی احوال ولو از مقام خود عزل شوند و پرداخت بموقع حقوق و تأمین نیازهای ایشان.
۳۷- وظایفی که والیان در این عهد در قبال خلفا و امت، موظف به رعایت آنها بودند عبارتند از: اقامه و اجرای دستورات شریعت، حفظ امنیت و جان و مال و نوامیس مردم، جهاد در راه خدا، تلاش در جهت تأمین مایحتاج مردم، تعیین و انتصاب کارگزاران و کارمندان امین و درستکار، حفظ حقوق اهل ذمه، مشورت با بزرگان و فرزانگان جامعه، اهتمام در جهت عمران و آبادانی قلمرو خویش و عنایت داشتن به مسایل اجتماعی و فرهنگی مردم.
۳۸- عثمان، خلیفهای است رهیافته که چون دیگر صحابه، لیاقت اقتدا نمودن به او را دارد. بنابراین اقدامات او، سنتی است حسنه که میتوان از آنها تبعیت نمود و بدانها اقتدا کرد همانطور که عمر، بنا به دلایلی خاص، خویشان و نزدیکان خود را از حکومت دور نگه داشت، بر خلاف او، عثمان، آن خویشان و نزدیکان خود را که توان و لیاقت منصبی را داشتند به کار میگماشت تا بتواند بهترین نتایج را از این اقدام، به نفع اسلام و مسلمین به دست آورد. بنابراین اوصاف، تمام حرف و حدیثهایی که به ناحق در مورد او و روابطش با خویشان و نزدیکان خود داشت نادرست و ناعادلانه است و باید دانست تمام اقدامات او در چارچوب شریعت و قابل پذیرفتن میباشند.
۳۹- تمام خویشان و نزدیکان عثمان که او آنان را در مناصب مختلف به کار گماشت، همه از توان و لیاقت لازم جهت انجام وظایف خود برخوردار بودند و براساس همین تواناییها و شایستگیها بود که توانستند قلمروهای تحت امر خویش را به نحو احسن اداره کنند، سرزمینهای بسیاری را فتح و به قلمرو اسلامی ضمیمه نمایند، عدل و احساس را در میان مردمان تحت حکومت خویش بگسترانند. از طرف دیگر، برخی از آنان در عهد ابوبکر و عمربنیز مقامات و مناصب مهمی داشته و مأموریتهای متعددی به ایشان محول شده بود.
۴۰- هر آنکه بدون هیچ نوع غرض یا کینهای، به مطالعه عمیق و ژرف تاریخ اسلام و سیره بزرگان این امت که در طول دوران خلفای راشدین و بالاخص عهد عثمان بن عفان، خدمات بسیاری را در راستای توسعه قلمرو اسلامی، نشر و گسترش و مدیریت کم نظیری که در آن شرایط، از خود به نمایش گذاشتند، بدون شک، دچار فخر و مباهات نسبت به این تاریخ و این مردان بزرگ میشود.
۴۱- متأسفانه، شخصیتی چونان عثمان، هیچگاه از شر اتهامات و اکاذیبی که محققان و نویسندگان، ناعادلانه و غیر منصفانه، آنها را براساس روایات ضعیف رافضیان در آثار خویش به این شخصیت منتسب کرده در امان نبوده است. نویسندگانی چون طه حسین در کتاب «الفتنة الکبری»، راضی عبدالرحیم در کتاب «النظم الاسلامیه»، محمد الریس در کتاب «النظریات السیاسیه»، علی حسین خربوطلی در کتاب «الاسلام و الخلافه»، ابو الاعلی المودودی در کتاب «الملک و الخلافه» و سید قطب در کتاب «العدالة الاجتماعیه» چنین رفتار کردهاند و احکامی غیر مسئولانه و ناعادلانه را در مورد این شخصیت بواقع مظلوم صادر کردهاند و او را به باد افترا و انتقادات شدید گرفتهاند.
۴۲- براساس اسناد و مدارک معتبر تاریخی و حدیثی، عثمان هرگز اقدام به تبعید ابوذر ننمود بلکه این خود ابوذر بود که در آن شرایط حساس، مصلحت را در این دید که از مدینه خارج شود و در اطراف آن سکنی گزیند و به همین دلیل، از عثمان اذن خواست تا چنین کند و عثمان نیز در همین راستا چنین اجازهای به او داد. اما باز در این مورد نیز، دشمنان عثمان، دست به شیطنت زدند و چنان وانمود کردهاند که این عثمان بود که ابوذر را تبعید نمود.
۴۳- بدون شک، ابوذر به هیچ عنوان، تحت تأثیر افکار و عقاید عبدالله بن سبأ قرار نگرفت و به هیچ نحوی از انحاء در جریانات فتنه نقش نداشت تا سرانجام در منطقه ربذه دار فانی را وداع گفت و به جانب دوست شتافت.
۴۴- مهمترین دلایل و علل بروز فتنه را میتوان در موارد ذیل گفت: رفاه و ثروت موجود در جامعه آن روز، تغییر وتحول اجتماعی درعهد عثمان، به خلافت رسیدن عثمان با آن خصوصیات منحصر به فرد بعد از خلافت بینظیر عمر بن خطاب، خارج شدن بزرگان صحابه از مدینه و متفرق شدن ایشان در بلاد مختلف [که طبیعتاً این مجال را به دیگران میداد تا در پایتخت دولت، جولان دهند]، گسترش مجدد تعصبات عصر جاهلیت، توقف روند فتوحات [که قاعدتاً بیکار شدن آن خیل عظیم سربازان و کاهش غنایم را در پی داشت]، رواج فهم نادرستی از ورع و زهد در جامعه، جاه طلبیها و آزمندیهای جاهطلبان و آزمندان، توطئه دشمنان و کینهتوزان اسلام، نقشههای دقیق و حساب شده دشمنان و منافقان جهت تضعیف پایههای حکومت و به کار گرفتن شیوهها و تاکتیکهای متعدد که بتوان از طریق آنها مردم را بر ضد حکومت تهییج و تحریک نمود و وجود مرد مکار و شیطان صفتی چون عبدالله بن سبأ در بطن حوادث فتنه.
۴۵- اولین جرقههای فتنه در کوفه زده شد اما پس از تبعید سران این فتنه به شام و سپس به منطقه جزیره و نزد مردی قاطع چون عبدالرحمن بن خالد بن ولید، اوضاع، به طور موقت، آرام شد اما با مکاتبه یزید بن قیس، از سران فتنه، با تبعیدیان، آنان به کوفه گریخته و علناً فتنه را آغاز کردند.
۴۶- سیاست عثمان در مواجهه با جریان فتنه براساس صبر و آرامش و گذشت استوار بود، او بر همین اساس، این شیوهها را در جهت حل و فصل این ماجرا در پیش گرفت: اعزام هیأتهای تحقیق و تفحص به ولایت مختلف، ارسال نامههایی متعدد به همهی ولایات، که به مثابه بیانیه از جانب خلیفه به امت بود، مشورت با والیان، گفتگو با معترضان و پاسخ به انتقادات آنان و نیز تأمین تعدادی از خواستهها و مطالبات ایشان.
۴۷- با دقت در نحوه برخورد عثمان با آن فتنه، میتوان درسهایی از آن آموخت تا در مواقع بروز چنین جریاناتی، آنها را به کار بست. مهترین این نکات، عبارتند از: استقامت، رعایت عدالت، حفظ آرامش و متانت، تلاش در جهت حفظ وحدت کلمه، اجتناب از تبلیغات و به راه انداختن جار و جنجال، مشورت با بزرگان و فرزانگان خدا ترس و با ایمان، رجوع به احادیثی که در مورد فتنهها هستند.
۴۸- مهمترین دلایلی که عثمان را واداشت تا مانع شود صحابه و مردم مدینه و دیگر بلاد به جنگ و نبرد با معترضان بشتابند، عبارتند از: عمل به وصیتی که رسولخدا جاو را به رعایت آن سفارش فرموده بود که نزد عثمان، چون پیمانی بود میان او و رسولخدا جکه میبایست تا پای جان نیز به آن پایبند باشد، عثمان نمیخواست اولین حاکمی باشد که در میان امت رسولالله ججنگ و خونریزی به راه میاندازد، او خوب میدانست که معترضان، تنها او را میخواهند و قصد دارند او را از میان ببرند و به همین دلیل، جائز نمیدید که جان دیگر مسلمانان را فدای جان خویش گرداند، عثمان یقین داشت که براساس حدیث رسولخدا جکه او را به خاطر صبر و استقامت در برابر مصیبتی که به آن دچار میشود، به بهشت بشارت داده بود، او در آن ماجرا کشته خواهد شد و او همان خلیفهای است که به خاطر دفاع از حق، جان خویش را از دست میدهد، و عمل به نظر و نصیحت عبدالله بن سلام که به او گفته بود که با معترضان درگیر مشو که صبر و استقامت تو بهترین حجت و برهان در رد ادعاهای دروغین ایشان است.
هر چند روایات، نام قاتل عثمان را ذکر نکردهاند اما میدانیم که او مردی بود که از مصری آمده بود. نکته مهم دیگر این است که محمد بن ابیبکر صدیق، به هیچ عنوان، در قتل عثمان، نقش نداشت و همهی روایاتی که چنین مطلبی را بیان میکنند، ضعیف و مخالف با روایات صحیح و مستندی هستند که بر تبرئه او در این جریان تأکید میکنند.
۴۹- طبق روایات معتبر و مستند، هیچ یک از صحابه در قتل عثمان، نقشی نداشتند و همهی ایشان از این جنایت مبرا میباشند و به هیچ عنوان، مردم را علیه او تحریک ننمودند.
۵۰- عثمانسمردی هوشیار و روشن ضمیر بود و به همین دلیل، توانست با شجاعتی کمنظیر و اتخاذ سیاستی مناسب، توطئههای شورشیان را نقش بر آب و خود آنان را نزد مسلمانان رسوا کند. او چون نمیخواست اولین فردی باشد که آتش جنگ را میان امت شعلهور سازد، تصمیم گرفت با ایثار جان خود، کیان امت را از چنان مهلکهای نجات بخشد.
۵۱- فتنه قتل عثمانس، حادثهای بود که تأثیرات بزرگ و دامنهداری را در میان امت به جای گذاشت، پس از این فاجعه، فتنهها و جنگهای متعدد دیگری روی دادند که حاصل تمامی آنها، تضعیف ایمان مردم و شیوع وسیع دروغ و نفاق و خیانت در میان ایشان و انحراف از شریعت راستین بود.
۵۲- همانطور که خداوند در قرآن میفرماید:
﴿ وَتِلۡكَ ٱلۡقُرَىٰٓ أَهۡلَكۡنَٰهُمۡ لَمَّا ظَلَمُواْ وَجَعَلۡنَا لِمَهۡلِكِهِم مَّوۡعِدٗا ٥٩ ﴾[الکهف: ۵۹].
«و اینها شهرها و آبادیهائی است (از عاد و ثمود و قوم لوط و امثال ایشان) که ما (در رساندن عذابشان شتاب ننمودهایم و بلکه) موعدی برای هلاکشان تعیین کردهایم و زمانی آنها را نابود ساختهایم که ایشان ظلم و ستم پیشه کردهاند».
هر آن کس را که به دیگری ظلم و ستم روا دارد و به ناحق به حقوق او تجاوز کند هم در دنیا و هم در آخرت، عذابی دردناک خواهد بود و چون به سرنوشت رؤسا و رهبران شورشیان و آنکه مستقیماً در قتل عثمان دخالت داشتند مینگریم میبینیم که خداوند آنان را در دنیایشان ذلیل گردانید و انتقام خون به ناحق ریخته عثمان را از یکا یک آنان گرفت.
۵۳- فاجعه قتل عثمانسهمهی صحابه و دیگر مسلمانان را چنان متاثر و اندوهگین نمود که مدتها نتوانستند آن را از یاد ببرند شده این تأثر و اندوه عمیق خویش را به هر نحوی که شده بازگو میکردند. شاعر رسولخدا جحسان بن ثابت، از این قاعده مستثنی نبود و با سرودن قطعات سوزناکی در رثای عثمان و هجو قاتلان او در این ماتم و حزن شرکت جست تا همچنان عمق این فاجعه از ورای گذشت قرنهای بسیار در گوشها طنینانداز باشد.
۵۴- در آخر، خداوند را سپاس میگویم که این توان و فرصت را به من داده تا کتابی در مورد عثمان ذی النورینسبه رشته تحریر در آوردم. اعتراف میکنم آنچه را که از مطالب آن، درست است به فضل خداوند نوشتهام، و در مورد هر آنچه از مطالب آن به راه اشتباه رفتهام از خداوند طلب آمرزش میکنم. تنها مرا این کفایت است که در نیت و قصد خود، هدفم این بوده است که برادران و خواهران مسلمانم از آن بهرهمند شوند. از خوانندگان عزیز خواهشمندم که مرا هنگام دعا و عبادت خویش از یاد نبرند، و از خداوند متعال برای این برادر خود، طلب آمرزش و رحمت کنند که رسولخدا جفرمود: هر کس برادر مسلمان خویش را در نهان و بدور از چشم خود او دعا کند، دعایش مستجاب شود. کتاب را با این آیه از قرآن و چند بیت شعر حکمتآمیز به پایان میرسانم:
﴿ وَٱلَّذِينَ جَآءُو مِنۢ بَعۡدِهِمۡ يَقُولُونَ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ ١٠ ﴾[الحشر: ۱۰].
«کسانی که پس از مهاجرین و انصار به دنیا میآیند، میگویند : پروردگارا! ما را و برادران ما را که در ایمان آوردن بر ما پیشی گرفتهاند بیامرز. و کینهای نسبت به مؤمنان در دلهایمان جای مده، پروردگارا! تو دارای رأفت و رحمت فراوانی هستی».
إن تجد عیبا فسد الخللا
جل من لا عیب فیه وعلا
اطلب العلم و لا تکسل، فما
أبعد الخیر علی أهل الکسل
احتفل للفقه فی الدین و لا
تشتغل عنه بمال و حَوَل
و اهجر النوم و حصله فمن
یعرف المطلوب یحقر ما بذل
لا تقل قد ذهبت أربابه
کل من سار علی الدرب وصل
(اگر [در این کتاب] عیبی را میبینی آن را برطرف کن؛ چرا که هیچ کس و هیچ چیزی را نمیتوان کامل و بدون عیب یافت.
به کسب علم و معرفت بپرداز و بدان که خیر و برکت به افراد تنبل نمیرسد. در راه فرا گرفتن علوم دین و معارف آن تلاش کن و عمر خویش را صرف جمع کردن مال و به دست آوردن قدرت مگذران، از خواب [غفلت و آرزو] بپرهیز و بدان هر آن کس که ارزش هدف خویش را بداند، به آنچه در این راه صرف میکند بها نمیدهد. مگوی که بزرگان دین رفتهاند، چرا که هر کس در شاهراه هدایت و دین راستین گام بردارد به سعادت [دنیا و آخرت] میرسد).
۱- طبرستان: منطقهای بوده در جنوب دریای خزر و با مرکزیت شهر همدان. نام این منطقه از دو کلمه «طبر» به معنای تبر و «زنان» تشکیل شده است.
۲- آذربایجان: این کلمه به معنای سرزمین آتش است و نام منطقهای است در غرب دریای خزر و با مرکزیت اردبیل.
۳- ارمنستان: منطقهای بود در شرق آسیای صغیر و جنوب دریای سیاه، این سرزمین را از آن جهت ارمنستان نام نهادند که بیشتر ساکنان آن را ارامنه تشکیل میدادند، این قوم، نژادی هندی و اروپایی بود که در قرن اول بعد از میلاد به دین مسیحیت گروید اما بعدها تفکر منوفیست (گروهیکه عیسی÷را دارای یک طبیعت میدانستند) بر اعتقادات آنان غلبه یافت. در دوران فتوحات، ساکنان این منطقه به شدت در برابر سپاهیان اسلام مقاومت میکردند و بر مسیحیت خویش اصرار فراوان میورزیدند.
۴- طخارستان: سرزمینی بود واقع در جنوب غرب منطقه ماوراءالنهر و با مرکزیت شهر بلخ. هم اکنون این منطقه جزو خاک افغانستان است و مهمترین مراکز آن شهرهای قندوز و خوست میباشند.
۵- خراسان: به معنای محل طلوع خورشید است، و آن سرزمینی بود در شرق فلات ایران و با مرکزیت شهر مرو.
۶- سجستان یا سیستان: منطقهای بود در جنوب خراسان و با مرکزیت شهر بست. این کلمه از دو بخش «سگ» و «آستان» به معنای منطقه تشکیل شده است اما ظاهراً این سرزمین را به این خاطر سجستان مینامیدند چرا که ساکنان آن دیار را «ساکا» میخواندند.
۷- ماوراءالنهر: منطقهای است ما بین دو رود بزرگ جیحون (آمو دریا) و سیحون (سر دریا). مهمترین شهرهای آن بخارا، سمرقند و تاشکند میباشد. این سرزمین، هم اکنون جزو قلمرو کشورهای ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان است.
۸- جرجان یا گرگان: منطقهای است در شرق دریای خزر، ظاهراً نام آن سرزمین در عهد باستان، «باکتریا» بوده است و بنا به قولی، زردشت، دعوت خویش را از این سرزمین آغاز نمود.
۹- خوزستان: سرزمینی است در جنوب غرب فلات ایران و هم مرز با کشور عراق مرکز آن شهر اهواز میباشد و به داشتن ذخایر عظیم نفت مشهور است. اعراب، آن را عربستان مینامند و بر این باورند که رضاشاه با اشغال آن در سال۱۹۲۵م و بر کنار کردن شیخ خزعل کعبی از حکومت آنجا، آن سرزمین را به سرزمین ایران ضمیمه کرد.
۱- أباطیل یجب أن تمحى من التاریخ، إبراهیم شعوط، بیروت، المکتب الإسلامی.
۲- أثر التشیع على الروایات التاریخیة، د. عبد العزیز نور ولی، دار الخضیری، المدینه.
۳- أحداث وأحادیث الفتن الأولى، عبد العزیز صغیر دخان، زیر چاپ.
۴- الأحکام السلطانیة، أبو الحسن على بن محمد بن حبیب ماوردی، دار الفکر، بیروت، بی تا.
۵- أدب صدر الإسلام، واضح صمد.
۶- الأدب فی الإسلام فی عهد النبوة وخلافة الراشدین، د. نایف معروف، دار النفائس، چاپ اول، ۱۴۱۰هـ- ۱۹۹۰م.
۷- الأساس فی السنة وفقهها السیرة النبویة، سعید حوى، دار السلام، ۱۴۰۹ – ۱۹۸۹م.
۸- أسد الغابة فی معرفة الصحابة، عز الدین ابن الأثیر، أبی الحسن بن علی بن محمد جزری، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ- ۱۹۹۶م.
۹- أشهر مشاهیر الإسلام، رفیق عظم، دار الرائد العربی، بیروت، لبنان، ۱۴۰۳هـ- ۱۹۸۳م.
۱۰- أصول الإسماعیلیة، لویس بارنارد، ترجمه به عربی، خلیل أحمد جلو، جاسم محمد الرجب، بغداد، کتابفروشی: المثنى، ۱۳۶۷هـ - ۱۹۴۷م.
۱۱- أصول مذهب الشیعة الإمامیة، ناصر بن عبد الله غفاری، دار الرضا للنشر والتوزیع.
۱۲- أضواء البیان فی تاریخ القرآن، صابر حسن محمد أبو سلیمان، دار عالم الکتب.
۱۳- أعلام المسلمین، خالد بیطار.
۱۴- الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسولالله جوالثلاثة الخلفاء، أبی ربیع سلیمان بن موسى کلاعی أندلسی، عالم الکتب، بیروت، لبنان، ۱۴۱۷هـ- ۱۹۹۷م.
۱۵- الأموال : أبی عبید قاسم بن سلام.
۱۶- أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب من المیلاد إلى الاستشهاد، د. أحمد سید یعقوب یوسف رفاعی، دار الفضیلة، قاهرة.
۱۷- الأمین ذو النورین، محمود شاکر، المکتب الإسلامی، چاپ اول ۱۴۱۸هـ.
۱۸- الأنساب، أبو سعید عبد الکریم بن محمد بن منصور تمیمی، تحقیق عبد الرحمن بن یحیى معلمی یمانی، بیروت، ناشر: محمد أمین دمج.
۱۹- أولیات الفاروق، د. غالب عبد الکافی قریشی، المکتب الإسلامی، بیروت، کتابفروشی: الحرمین، ریاض، چاپ اول، ۱۴۰۳هـ - ۱۹۸۳م.
۲۰- الإبانة فی أصول الدیانة، أبی الحسن أشعری، چاپخانهی: الجامعة الإسلامیة.
۲۱- الإتقان، سیوطی، دار ابن کثیر، دمشق، بیروت، ۱۴۰۷هـ- ۱۹۸۷م.
۲۲- إتمام الوفاء فی سیرة الخفاء، محمد خضری، دار المعرفة، بیروت، ۱۹۹۶م.
۲۳- الإدارة العسکریة فی الدولة الإسلامیة، نشأتها وتطورها، دکتر سلیمان بن صالح بن سلیمان آل کمال، دانشگاه أم القرى، مؤسسهی تحقیق و احیاء میراث اسلامی.
۲۴- إرشاد العباد للاستعداد لیوم المعاد، عبد العزیز محمد سلمان، چاپخانهی: خالد، ریاض، چاپ اول ۱۴۰۶هـ.
۲۵- الإصابة فی تمییز الصحابة، أحمد بن علی بن حجر، دار الکتب العلمیة، بیروت.
۲۶- الانشراح ورفع الضیق بسیرة أبی بکر الصدیق، د. علی محمد صلابی، کتابفروشی: الصحابة، الشارقة، چاپ اول، ۱۴۲۱هـ- ۲۰۰۰م.
۲۷- الاجتهاد فی الفقه الإسلامی، عبد السلام السلیمانی، وزارت أوقاف وشئونات إسلامی در کشور مغرب، چاپ ۱۴۱۷هـ- ۱۹۹۶م.
۲۸- استشهاد عثمان ووقعة الجمل فی مرویات سیف بن عمر فی تاریخ الطبری.. دراسة نقدیة، د. خالد بن محمد غیث، دار الأندلس الخضراء، جدة، ۱۴۱۸هـ.
۲۹- الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، أبی عمر یوسف بن عبد الله بن عبد البر، دار الجیل، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۲هـ - ۱۹۹۲م.
۳۰- الاعتصام، أبو إسحاق إبراهیم بن موسى لخمی.
۳۱- اقتضاء الصراط المستقیم مخالفة أصحاب الجحیم، تقی الدین ابن تیمیة، تحقیق د. ناصر العقل، طبع مطابع العبیکان، الریاض، چاپ اول، ۱۴۰۴هـ.
۳۲- البحرین فی صدر الإسلام وأثرها فی حرکة الخوارج، عبد الرحمن عبد الکریم نجم، دار الحریة، بغداد، ۱۹۷۳م.
۳۳- البدایة والنهایة، أبو الفداء الحافظ ابن کثیر الدمشقی، دار الریان.
۳۴- البیان والتبیین، جاحظ، أبو عثمان عمرو بن بحر، دار الخانجی در کشور مصر.
۳۵- تاریخ الدعوة الإسلامیة فی زمن الرسول والخلفاء الراشدین، د. جمیل عبد الله مصری، چاپ اول، ۱۴۰۷هـ - ۱۹۸۷م.
۳۶- تاریخ ابن خلدون، دار النفائس، ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۹هـ- ۱۹۹۹م.
۳۷- تاریخ الأمم والملوک: أبو جعفر طبری، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۷هـ- ۱۹۸۷م.
۳۸- تاریخ الإسلام، عهد الخلفاء الراشدین، محمد بن أحمد بن عثمان ذهبی، دار الکتاب العربی، چاپ اول، ۱۴۰۷هـ- ۱۹۸۷م.
۳۹- التاریخ الإسلامی مواقف وعبر، د. عبد العزیز عبد الله حمیدی، دار الدعوة، الإسکندریة، دار الأندلس الخضراء، جدة، چاپ اول ۱۴۱۸هـ- ۱۹۹۸م.
۴۰- تاریخ التشریع الإسلامی، محمد خضری، کتابفروشی: التجاریة الکبرى، چاپخانهی: السعادة، چاپ ششم، ۱۳۷۳هـ- ۱۹۵۴م.
۴۱- تاریخ الجدل، محمد أبو زهرة، دار الفکر العربی، چاپ اول، ۱۹۳۴م.
۴۲- تاریخ العرب الأدبی فی الجاهلیة وصدر الإسلام، نکلسن رینولد، ترجمه از: صفاء خلوصی، بغداد، چاپخانهی: المعارف ۱۳۸۸هـ- ۱۹۶۹م.
۴۳- تاریخ القضاء فی الإسلام، د. محمد زحیلی، دار الفکر، دمشق، دار الفکر المعاصر، لبنان، چاپ اول، ۱۴۱۵هـ- ۱۹۹۵م.
۴۴- تاریخ القضاعی، کتاب عیون المعارف وفنون أخبار الخلائف: إمام القاضی محمد بن سلامة بن جعفر شافعی، چاپخانهی دانشگاه أم القرى.
۴۵- تاریخ المدینة، أبو زید بن شبه نمیری بصری، تحقیق محمود شلتوت، نشر سید حبیب محمود أحمد، مدینة، ۱۳۹۳هـ.
۴۶- تاریخ الیعقوبی، دار بیروت للطباعة والنشر، چاپ ۱۴۰۰هـ- ۱۹۸۰م.
۴۷- تاریخ الیمن السیاسی فی العصر الإسلامی، حسن سلیمان محمود، بغداد ۱۹۶۹م.
۴۸- تاریخ خلیفة بن خیاط، أبو عمر خلیفة بن خیاط بن أبی هبیرة لیثی، تحقیق أکرم ضیاء عمری، مؤسسة الرسالة، ودار القلم، بیروت، ۱۳۹۷م.
۴۹- تاریخ دمشق، ابن عساکر، ترجمه از: عثمانس، تحقیق، سکینه شهابی، نشر المجلس العلمی در دمشق، ۱۹۸۴م.
۵۰- تبصیر المؤمنین بفقه النصر والتمکین فی القرآن الکریم، على صلابی، دار الصحابة، چاپ اول، ۱۴۲۱هـ.
۵۱- التبیین فی أنساب القرشیین، موفق الدین أبی محمد عبد الله بن أحمد بن محمد بن قدامة مقدسی، تحقیق: محمد نایف دلیمی، عالم الکتب.
۵۲- تجرید أسماء الصحابة، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان ذهبی، تصحیح صالحه عبد الحکیم شرف الدین، چاپخانهی: شرف الدین کتبی وأولاده، بمبئی، الهند، ۱۳۸۹هـ.
۵۳- تحفة الأحوذی بشرح سنن الترمذی، محمد عبد الرحمن مبارکپوری، تصحیح عبد الرحمن محمد عثمان، چاپخانهی: الاعتماد، نشر محمد عبد المحسن کتبی.
۵۴- تحقیق مواقف الصحابة فی الفتنة من روایات الطبری والمحدثین، تألیف د. محمد أمحزون، دار طیبة، کتابفروشی: الکوثر، الریاض ۱۴۱۵هـ- ۱۹۹۴م.
۵۵- تذکرة الحفاظ، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان ذهبی، دار إحیاء التراث، بیروت.
۵۶- التربیة القیادیة، منیر غضبان، دار الوفاء، المنصورة، مصر ۱۴۱۸هـ - ۱۹۹۸م.
۵۷- تفسیر القرطبی، أبی عبد الله محمد بن أحمد أنصار، قرطبی، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان ۱۹۶۵م.
۵۸- التفوق والنجابة على نهج الصحابة، حمد بن بیله بن مرهان عجمی، کتابفروشی: العبیکان، ریاض، چاپ اول.
۵۹- تقریب التهذیب، ابن حجر.
۶۰- التمهید والبیان فی مقتل الشهید عثمان، محمد بن یحیى بن أبی بکر مالقی أندلسی، تحقیق د. محمود یوسف زاید، دار الثقافة، الدوحة، چاپ اول، ۱۴۰۵هـ- ۱۹۸۵م.
۶۱- التنظیمات الاجتماعیة والاقتصادیة فی البصرة فی القرن الأول الهجری، صالح علی، چاپ دوم، دار الطلیعة، بیروت ۱۹۶۹م.
۶۲- تهذیب ابن عساکر، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، ۱۴۰۷هـ- ۱۹۸۷م.
۶۳- تهذیب التهذیب، أحمد بن علی بن حجر، دار صادر، بیروت.
۶۴- جامع العلوم والحکم: ابن رجب حنبلی، کتابفروشی: طیبة، مدینة منورة، مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت، چاپ دوم، ۱۴۱۰هـ- ۱۹۹۰م.
۶۵- الجرح والتعدیل، أبو محمد عبد الرحمن بن أبی حاتم رازی، چاپخانهی: مجلس دائرة المعارف العثمانیة در حیدر آباد، الدکن، الهند، ۱۳۷۲هـ.
۶۶- جمهرة أنساب العرب، علی بن أحمد بن حزم أندلسی، تحقیق عبد السلام هارون، قاهرة، ۱۳۸۲هـ.
۶۷- جولة تاریخیة فی عصر الخلفاء الراشدین، د. محمد سید وکیل، دار المجتمع، چاپ پنجم، ۱۴۱۶هـ- ۱۹۹۵م.
۶۸- حذیفة بن الیمان، إبراهیم علی، دار القلم، دمشق، ۱۴۱۷هـ- ۱۹۹۶م.
۶۹- حروب الإسلام فی الشام فی عهود الخلفاء الراشدین، محمد أحمد باشمیل، چاپ اول، ۱۴۰۰هـ- ۱۹۸۰م.
۷۰- حروب الردة وبناء الدولة الإسلامیة، أحمد سعید بن سالم، دار المنار.
۷۱- الحضارة العربیة فی الإسلام، د. واضح صمد، المؤسسة الحدیثة للکتاب، طرابلس، لبنان.
۷۲- حقبة من التاریخ، عثمان الخمیس، دار الإیمان، اسکندریه.
۷۳- الحکمة فی الدعوة إلى الله، سعید قحطانی، مؤسسة جریسی، ریاض.
۷۴- حلیة الأولیاء وطبقات الأصفیاء، أبی نعیم أحمد بن عبد الله أصفهانی، دار الکتب العلمیة، بیروت.
۷۵- الخراج: قاضی أبی یوسف، منشورات کتابفروشی: الریاض الحدیثة، بی تا.
۷۶- الخراج وصناعة الکتابة، أبو الفتوح قدامه بن جعفر بن قدامه بن زیاد بغدادی، شرح وتحقیق د. محمد حسین زبیدی، دار الرشید، بغداد، ۱۹۸۱م.
۷۷- الخلافة الراشدة والدولة الأمویة من فتح الباری، یحیى بن إبراهیم یحیى، دار الهجرة.
۷۸- الخلافة بین التنظیر والتطبیق، محمود مرداوی، ۱۴۰۳هـ- ۱۹۸۳م.
۷۹- خلافة عثمان بن عفان، د. محمد بن صامل سلمی، کتابفروشی: سالم، عزیزیه، دانشگاه: أم القرى، چاپ اول، ۱۴۱۹هـ.
۸۰- الخلافة والخلفاء الراشدون بین الشورى والدیمقراطیة، مستشار سالم بهنساوی، کتابفروشی: المنار الإسلامیة، چاپ دوم، ۱۴۱۸هـ- ۱۹۹۷م.
۸۱- الخلفاء الراشدون أعمال وأحداث، د. أمین قضاة، دار الفرقان، أردن.
۸۲- الخلفاء الراشدون بین الاستخلاف والاستشهاد، صلاح عبد الفتاح خالدی، دار القلم، دمشق، الدار الشامیة، بیروت، چاپ اول ۱۴۱۶هـ- ۱۹۹۵م.
۸۳- الخلفاء الراشدون، حسن أیوب، دار التوزیع والنشر الإسلامیة، ۱۴۱۸هـ- ۱۹۹۷م.
۸۴- الخلفاء الراشدون، عبد الوهاب نجار، دار القلم، بیروت، لبنان. ۱۴۰۶هـ- ۱۹۸۶م.
۸۵- الخلیفة الفاروق عمر بن الخطاب، عبد الرحمن عبد الکریم عانی، د. حسن فاضل زغین، دار الشئون الثقافیة العامة، بغداد، چاپ ۱۹۸۹م.
۸۶- الخوارج والشیعة، یولیوس فلهاوزن.
۸۷- دراسات فی الأهواء والفرق والبدع، وموقف السلف منها، د. ناصر بن عبد الکریم، مرکز دار إشبلیا، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ- ۱۹۹۷م.
۸۸- دراسات فی عهد النبوة والخلافة الراشدة، د. عبد الرحمن شجاع، چاپ اول، ۱۴۱۹هـ- ۱۹۹۹م، دار الفکر المعاصر، صنعاء.
۸۹- الدراهم المضروبة على الطراز الساسانی للخلفاء الراشدین فی المتحف العراقی، مجله مسکوکات، مدیریة الآثار العامة بغداد، ۱۹۶۹م، وداد على قزاز.
۹۰- دماء على قمیص عثمان بن عفان، دار البشیر، ۱۴۲۱هـ- ۲۰۰۱م.
۹۱- الدوحة النبویة، د. فاروق حمادة، دار القلم، دمشق، ۱۴۲۰هـ- ۲۰۰۰م.
۹۲- دور المرأة السیاسی فی عهد النبی جوالخلفاء الراشدین، تألیف أسماء محمد أحمد زیادة، دار السلام در مصر، چاپ اول، ۱۴۲۱هـ- ۲۰۰۱م.
۹۳- الدولة الأمویة المفترى علیها. دراسة الشبهات ورد المفتریات، د. حمدی شاهین، دار القاهرة للکتاب، ۲۰۰۱م.
۹۴- الدولة الأمویة، یوسف العش، دار الفکر، چاپ دوم ۱۴۰۶هـ- ۱۹۸۵م.
۹۵- الدولة الإسلامیة فی عصر الخلفاء الراشدین، د. حمدی شاهین، دار القاهرة.
۹۶- الدولة والسیادة، د. فتحی عبد الکریم، کتابفروشی: وهبة، مصر، ۱۴۰۴هـ- ۱۹۸۴م.
۹۷- الدین الخالص، محمد صدیق حسن قنوجی بخاری، تحقیق محمد زهری بخار، کتابفروشی: الفرقان.
۹۸- دیوان أعشى همدان، عبد الرحمن بن عبد الله بن الحارث، تحقیق د. حسن عیسى أبو یاسین، ریاض، دار العلوم، ۱۴۰۳هـ- ۱۹۸۳م.
۹۹- ذات الصواری، شوقی أبو خلیل، دار الفکر، ۱۴۰۰هـ- ۱۹۸۰م.
۱۰۰- ذو النورین عثمان بن عفان، محمد رشید رضا، دار الکتب العلمیة، چاپ دوم، ۱۴۰۲هـ- ۱۹۸۲م، بیروت، لبنان.
۱۰۱- ذو النورین عثمان بن عفان، محمد مال الله، کتابفروشی: ابن تیمیة، ۱۴۱۰هـ- ۱۹۸۹م.
۱۰۲- الرد على الرافضة، أبی حامد محمد مقدسی، تحقیق عبد الوهاب خلیل الرحمن، الدار السلفیة، بمبئی، هند، چاپ اول ۱۴۰۳هـ.
۱۰۳- الرقة والبکاء، موفق الدین عبد الله بن أحمد بن قدامة، دار القلم، دمشق، الدار الشامیة، بیروت، چاپ دوم، ۱۴۲۲هـ- ۲۰۰۱م.
۱۰۴- الروض الأنف فی شرح السیرة النبویة لابن هشام، أبو قاسم سهیلی، تحقیق عبد الرحمن وکیل، دار الکتب الحدیثة، ط۱۳۸۷هـ.
۱۰۵- الریاض النضرة فی مناقب العشرة، أبو جعفر أحمد مشهور به محب طبری، الکتابفروشی: القیمة، قاهره.
۱۰۶- زاد المعاد فی هدی خیر العباد، أبو عبد الله محمد بن أبی بکر ابن قیم، تحقیق شعیب أرناؤوط، مؤسسه: الرسالة، بیروت، ط۱۳، ۱۴۰۶هـ.
۱۰۷- الزهد، إمام أحمد بن حنبل، تحقیق محمد سعید بسیونی زغلول، دار الکتاب العربی، بیروت، ۱۴۰۹هـ- ۱۹۸۸م.
۱۰۸- سفراء النبی ج، محمود شیت خطاب، مؤسسة الریان، ودار الأندلس الخضراء در جدة، چاپ أول، ۱۴۰۷هـ- ۱۹۹۶م.
۱۰۹- سنن أبی داود، إمام أبو داود، تحقیق وتعلیق عزت دعاس، سوریا.
۱۱۰- سنن ابن ماجه، حافظ أبو عبد الله محمد بن یزید قزوینی، دار الفکر.
۱۱۱- سنن الترمذی، أبو عیسى محمد بن عیسى ترمذی، دار الفکر، ۱۳۹۸هـ.
۱۱۲- السنن الکبرى، حافظ أحمد بن الحسین بیهقی، چاپخانهی دار المعارف، بیروت، لبنان، توزیع کتابفروشی: المعارف، الریاض.
۱۱۳- السنة والبدعة، عبد الله باعلوی حضرمی، دار القلم، دمشق، الدار الشامیة، بیروت، چاپخانهی دار القلم، چاپ اول، ۱۴۱۳هـ- ۱۹۹۲م.
۱۱۴- السنة، أبو بکر أحمد بن محمد خلال، تحقیق د. عطیة زهرانی، دار الرایة، الریاض، ط۱، ۱۴۱۰هـ.
۱۱۵- السیادة العربیة والشیعة والإسرائیلیات، فان فولتن، ترجمه از حسن إبراهیم حسن، ومحمد زکی إبراهیم، قاهرة، کتابفروشی: النهضة المصریة، ط۲، ۱۹۶۵م.
۱۱۶- السیاسة الشرعیة فی إصلاح الراعی والرعیة، تقی الدین أحمد بن تیمیة، دار المعرفة، بیروت، چاپ چهارم، ۱۹۶۹م.
۱۱۷- السیاسة المالیة لعثمان بن عفان، قطب إبراهیم محمد، الهیئة المصریة العامة للکتاب، ۱۹۸۶م.
۱۱۸- سیر أعلام النبلاء، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان ذهبی، چاپ دوم، مؤسسة الرسالة، بیروت، ۱۴۰۲هـ.
۱۱۹- سیر الشهداء دروس وعبر، عبد الحمید بن عبد الرحمن سحیبانی، دار الوطن.
۱۲۰- السیرة النبویة فی ضوء القرآن والسنة، د. محمد أبو شهبة، دار القلم، دمشق.
۱۲۱- السیرة النبویة فی ضوء المصادر الأصلیة، د. مهدی رزق الله أحمد، مرکز ملک فیصل برای تحقیق و پژوهشهای اسلامی، ریاض، ط۱، ۱۴۱۲هـ- ۱۹۹۹م.
۱۲۲- السیرة النبویة: ابن هشام، دار إحیاء التراث، ۱۴۱۷هـ- ۱۹۹۷م.
۱۲۳- السیرة النبویة دروس وعبر، مصطفى سباعی، المکتب الإسلامی، بیروت لبنان، چاپ نهم، ۱۴۰۶هـ- ۱۹۸۶م.
۱۲۴- السیرة النبویة عرض وقائع وتحلیل أحداث، د. علی محمد صلابی، دار الصحابة، الشارقة، چاپ اول، ۲۰۰۱م.
۱۲۵- شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، أبو فلاح عبد الحی بن أحمد بن حمد حنبلی، بیروت، المکتب التجاری للطباعة والنشر.
۱۲۶- شرح صحیح مسلم، إمام نووی، بیروت، دار الفکر، ط ۱۹۸۱م.
۱۲۷- الشرف والتسامی بحرکة الفتح الإسلامی، د. علی محمد صلابی، کتابفروشی: الصحابة، الشارقة، چاپ اول، ۱۴۲۲هـ- ۲۰۰۱م.
۱۲۸- شعراء الخلفاء، نبال تیسیر خماش.
۱۲۹- شهید الدار.. عثمان بن عفان، أحمد خروف، دار البیارق، دار عمار.
۱۳۰- الصارم المسلول على شاتم الرسول، تقی الدین ابن تیمیة.
۱۳۱- صبح الأعشى فی صناعة الإنشا، أبو العباس أحمد بن علی قلقشندی، وزارت فرهنگ و ارشاد ملی، قاهرة، بی تا، نسخهای تصویری از چاپخانهی: الأمیریة.
۱۳۲- صحیح بخاری، أبی عبد الله محمد بن إسماعیل بخاری، دار الفکر.
۱۳۳- صحیح التوثیق فی سیرة وحیاة ذی النورین، مجدی فتحی سید، دار الصحابة در طنطا، مصر.
۱۳۴- صحیح السیرة النبویة، إبراهیم علی، دار النفائس، ط۳، ۱۴۰۸هـ- ۱۹۹۸م.
۱۳۵- صحیح النسائی: ألبانی، مکتب التربیة العربی لدول الخلیج، ریاض.
۱۳۶- صحیح سنن ابن ماجه، ألبانی، مکتب التربیة العربی لدول الخلیج، ریاض.
۱۳۷- صحیح سنن الترمذی، محمد ناصر الدین ألبانی، کتابفروشی: التربیة العربی لدول الخلیج، ریاض، ط۱، ۱۴۰۸هـ.
۱۳۸- صحیح مسلم، تحقیق محمد فؤاد عبد الباقی، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ دوم، ۱۹۷۲م.
۱۳۹- الصدیقة بنت الصدیق، عقاد، چاپخانهی: المعارف، مصر، ۱۹۴۳م.
۱۴۰- صفة الصفوة: إمام أبی الفرج ابن جوزی، دار المعرفة، بیروت.
۱۴۱- صلاح الأمة فی علو الهمة، د. سید بن حسین عفانی، دار الرسالة.
۱۴۲- الصواعق المحرقة فی الرد على أهل البدع والزندقة، شهاب الدین أبو عباس أحمد بن حجر هیثمی، دار الکتب العلمیة، بیروت.
۱۴۳- الطبقات الکبرى، محمد سعید بن منیع هاشمی، دار صادر، بیروت.
۱۴۴- عائشة والسیاسة، سعید أفغانی، دار الفکر، بیروت، ۱۳۹۱هـ- ۱۹۷۱م.
۱۴۵- عبد الله بن سبأ وأثره فی أحداث الفتنة فی صدر الإسلام، سلیمان بن حمد العودة، دار طیبة، ریاض، چاپ دوم، ۱۴۱۲هـ.
۱۴۶- عبد الله بن مسعود، عبد الستار شیخ، دار القلم، دمشق، ۱۴۱۰هـ- ۱۹۹۰م.
۱۴۷- عبد الملک بن مروان والدولة الأمویة، ضیاء الدین ریس، مطابع سجل العرب، چاپ دوم، سال۱۹۶۹م.
۱۴۸- عثمان بن عفان.. الخلیفة الشاکر الصابر، عبد الستار شیخ، ۱۴۱۲هـ- ۱۹۹۱م.
۱۴۹- عثمان بن عفان، صادق عرجون، الدار السعودیة، ۱۴۱۰هـ- ۱۹۹۰م.
۱۵۰- عثمان بن عفان، محمد حسنین هیکل.
۱۵۱- العشرة المبشرون بالجنة، محمد صالح عوض، مؤسسة المختار، القاهرة.
۱۵۲- عصر الخلافة الراشدة، الدکتور أکرم ضیاء عمری، کتابفروشی: العلوم والحکم.
۱۵۳- عصر الخلفاء الراشدین، د. عبد الحمید بخیت، دار المعارف در مصر.
۱۵۴- عقائد الشیعة، رونلدسن دوایت، تعریب (ع.م) قاهرة، کتابفروشی: خانجی، ۱۳۶۵هـ- ۱۹۴۶م.
۱۵۵- العقد الفرید، أبو عمر أحمد بن محمد بن عبد ربه بن حبیب، دار الفکر، بیروت.
۱۵۶- عقیدة السلف وأصحاب الحدیث ضمن الرسائل المنبریة، شیخ إسماعیل صابونی، نشر محمد أمین دمج، بیروت ۱۹۷۰م.
۱۵۷- عقیدة أهل السنة والجماعة فی الصحابة الکرام، دکتر ناصر بن علی عایض حسن شیخ، کتابفروشی: الرشد، ریاض.
۱۵۸- العقیدة فی أهل البیت بین الإفراط والتفریط، د. سلیمان بن سالم بن رجاء سحیمی، کتابفروشی: إمام بخاری، چاپ اول ۱۴۲۰هـ- ۲۰۰۰م.
۱۵۹- العقیدة والشریعة الإسلامیة، جولد تسیهر، أجناس ترجمه از، د. محمد یوسف موسى و...، قاهرة، دار الکتب الحدیثة.
۱۶۰- عمار بن یاسر.. رجل المحنة ومیزان الفتنة، أسامة محمد سلطان، کتابفروشی: المکیة، مکة المکرمة، چاپ اول، ۱۴۲۰هـ- ۱۹۹۹م.
۱۶۱- عمدة القاری شرح صحیح البخاری.
۱۶۲- عمرو بن العاص.. الأمیر المجاهد، د. منیر محمد غضبان، چاپخانهی: أم القرى.
۱۶۳- عمرو بن العاص، عبد الخالق سید أبو رابیه، ۱۴۰۸هـ- ۱۹۸۸م.
۱۶۴- عمرو بن العاص، محمود عقاد، ناشر: دار الکتاب العربی، بیروت، لبنان.
۱۶۵- العواصم من القواصم، أبوبکر بن العربی، تحقیق: محب الدین خطیب، آماده سازی از: محمد سعید مبیض، دار الثقافة، قطر، دوحه، چاپ دوم، ۱۹۸۹م.
۱۶۶- غزوة الحدیبیة: أبی فارس، دار الفرقان، عمان، أردن.
۱۶۷- فتح الباری بشرح صحیح البخاری، تحقیق: استاد محب الدین خطیب، دار الریان، قاهرة، ط۱، ۱۴۰۷هـ.
۱۶۸- فتح القدیر الجامع بین فنی الروایة والدرایة من علم التفسیر، محمد علی شوکانی، دار الفکر للطباعة والنشر، ۱۴۰۳هـ- ۱۹۸۳م.
۱۶۹- الفتنة الکبرى، عثمان، طه حسین، دار المعارف در مصر، ۱۹۴۷م.
۱۷۰- الفتنة الکبرى، علس وبنوه، طه حسین، دار المعارف در مصر، ۱۹۶۶م.
۱۷۱- فتنة مقتل عثمان، د. محمد عبد الله غبان، کتابفروشی: العبیکان، ۱۴۱۹هـ- ۱۹۹۹م.
۱۷۲- الفتنة، أحمد عرموش.
۱۷۳- فتوح البلدان، أبو عباس، أحمد بن یحیى بلاذری، مؤسسة المعارف بیروت، لبنان، ۱۴۰۷هـ- ۱۹۸۷م.
۱۷۴- فتوح مصر وأخبارها، ابن عبد الحکم، أبو القاسم عبد الرحمن بن عبد الله بن عبد الحکم، نسخهای از چاپخانهی لندن، ۱۳۳۹هـ- ۱۹۲۰م، ناشر کتابفروشی: المثنى بغداد.
۱۷۵- فرائد الکلام للخلفاء الکرام، قاسم عاشور، چاپ اول ۱۴۱۹هـ- ۱۹۹۸م.
۱۷۶- فصل الخطاب فی مواقف الأصحاب، محمد صالح غرسی، دار السلام، مصر.
۱۷۷- الفصل فی الملل والأهواء والنحل، أبی محمد بن حزم ظاهری، کتابفروشی: الخانجی، مصر.
۱۷۸- فضائل الصحابة، أبی عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل، دار ابن الجوزی، سعودیة، چاپ دوم، ۱۴۲۰هـ- ۱۹۹۹م.
۱۷۹- فقه الأولویات، محمد وکیلی، المعهد العالمی للفکر الإسلامی، هیرندن، فیرجینیا، ۱۴۱۶هـ- ۱۹۹۷م، چاپ اول.
۱۸۰- فقه الخلافة وتطورها لتصبح عصبة أمم شرقیة، د. عبد الرزاق أحمد سنهوری، مؤسسه: الرسالة، چاپ اول، ۱۴۲۲هـ- ۲۰۰۱م.
۱۸۱- الفکر الإسلامی بین المثالیة والتطبیق، کامل شریف.
۱۸۲- فیض القدیر: مناوی.
۱۸۳- قادة الفتح الإسلامی فی أرمینیة، محمود شیت خطاب، دار الأندلس الخضراء، دار ابن حزم، چاپ اول: ۱۴۱۹هـ- ۱۹۹۸م.
۱۸۴- قادة فتح السند وأفغانستان، محمود شیت خطاب، دار الأندلس الخضراء، دار ابن حزم، چاپ اول، ۱۴۱۹هـ- ۱۹۸۸م.
۱۸۵- قادة فتح بلاد المغرب، محمود شیت خطاب، دار الفکر، ۱۴۰۴هـ- ۱۹۸۴م.
۱۸۶- القاموس المحیط، فیروز آبادی، مؤسسه: الرسالة، بیروت، لبنان.
۱۸۷- القواعد الفقهیة.. مفهومها تطورها، دراسة مؤلفاتها، أدلتها، تطبیقها، على محمد ندوی، بیروت، دار القلم، ط۱، ۱۴۰۶هـ- ۱۹۸۶م.
۱۸۸- القیود الواردة على سلطة الدولة، عبد الله گیلانی، دار البشیر، عمان، مؤسسه: الرسالة.
۱۸۹- الکامل فی التاریخ، أبو الحسن علی بن أبی مکارم شیبانی معروف به ابن الأثیر، تحقیق علی شیری، دار إحیاء التراث العربی، بیروت ۱۴۰۸هـ- ۱۹۸۹م.
۱۹۰- الکامل فی اللغة والآداب، أبی العباس محمد بن یزید، ناشر: البابی الحلبی، مصر، ط ۱۳۵۶هـ- ۱۹۳۷م، مؤسسه: الرسالة.
۱۹۱- کتاب الإمامة والرد على الرافضة لأبی نعیم الأصبهانی، کتابفروشی: العلوم والحکم، مدینه منوره، چاپ دوم، ۱۴۲۲ هـ- ۲۰۰۱م.
۱۹۲- الکفاءة الإداریة فی السیاسة الشرعیة، د. عبد الله قادری، دار المجتمع، جدة.
۱۹۳- کیف نکتب التاریخ الإسلامی؟ محمد قطب، دار الوطن السعودیة.
۱۹۴- لسان العرب، محمد بن مکرم بن منظور، دار صادر، بیروت.
۱۹۵- لسان المیزان، أحمد بن علی بن حجر، حیدر آباد دکن، چاپخانهی: دائرة المعارف العثمانیة، ۱۳۳۱هـ- ۱۹۱۲م.
۱۹۶- لیبیا من الفتح العربی حتى انتقال الخلافة الفاطمیة إلى مصر، د. صالح مصطفى مفتاح مزینی، منشورات جامعة قاریونس، ببغازی، چاپ دوم، ۱۹۹۴م.
۱۹۷- مبادئ الاقتصاد الإسلامی، سعاد إبراهیم صالح، دار عالم الکتب، ریاض.
۱۹۸- المجروحون من المحدثین، أبو حاتم محمد بن حبان بن أحمد تمیمی، تحقیق إبراهیم محمود زاید، حلب دار الوعی.
۱۹۹- مجله: البحوث الإسلامیة، ش ۱۰.
۲۰۰- مجله: المؤرخ العربی، ش ۲۱.
۲۰۱- مجمع الأمثال: میدانی، تحقیق محمد محیی الدین عبد الحمید، دار المعرفة، بیروت، ۱۳۷۴هـ- ۱۹۵۵م.
۲۰۲- مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدین علی بن أبی بکر هیثمی، بتحریر الحافظین العراقی وابن حجر، دار الکتاب العربی، بیروت، ط۳, ۱۴۰۲هـ.
۲۰۳- مجموعة الفتاوى، تقی الدین أحمد بن تیمیة حرانی، دار الوفاء، ۱۴۱۸هـ.
۲۰۴- مجموعة الوثائق السیاسیة فی العهد النبوی والخلافة الراشدة، محمد حمیدالله، دار النفائس، چاپ پنجم، ۱۴۰۵هـ- ۱۹۸۵م.
۲۰۵- المدینة المنورة.. فجر الإسلام والعصر الراشدی، محمد محمد حسن شراب، دار القلم، دمشق، الدار الشامیة، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۵هـ- ۱۹۹۴م.
۲۰۶- مرویات أبی مخنف فی تاریخ الطبری، یحیى إبراهیم یحیى، دار العاصمة، ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۰هـ.
۲۰۷- مرویات العهد المکی، عادل عبد الغفور.
۲۰۸- مرویات خلافة معاویة فی تاریخ الطبری، خالد غیث، دار الأندلس الخضراء، جدة.
۲۰۹- المستدرک على الصحیحین، أبی عبد الله محمد بن عبد الله نیسابوری، دار الکتب العلمیة، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۱۱هـ- ۱۹۹۰م.
۲۱۰- مسند الإمام أحمد، المکتب الإسلامی، بیروت، لبنان.
۲۱۱- المعارف : ابن قتیبه.
۲۱۲- معاویة بن أبی سفیان صحابی کبیر وملک مجاهد، منیر محمد غضبان، دار القلم، دمشق، چاپ سوم، ۱۴۱۷هـ- ۱۹۹۶م.
۲۱۳- معجم البلدان، یاقوت حموی، دار صادر، بیروت، ۱۳۹۷هـ- ۱۹۷۷م.
۲۱۴- معجم الطبرانی الکبیر، أبی القاسم سلیمان بن أحمد الطبرانی، کتابفروشی: العلوم والحکم، چاپ دوم، ۱۴۰۶هـ- ۱۹۸۵م.
۲۱۵- معرفة الصحابة: أبی نعیم متوفی سال: ۴۳۰هـ، تحقیق محمد راضی ابن حاج عثمان، کتابفروشی: الدار فی المدینة النبویة، وکتابفروشی: الحرمین فی الریاض، ۱۴۰۸هـ.
۲۱۶- المعرفة والتاریخ للفسوی، أبی یوسف فسوی، تحقیق: أکرم ضیاء العمری، چاپخانهی: الإرشاد، بغداد، ۱۳۹۴هـ.
۲۱۷- المغازی، محمد عمر واقدی، د. مارسدن جونس، عالم الکتب، بیروت، ط۳، ۱۴۰۴هـ- ۱۹۸۴م.
۲۱۸- المغنی، موفق الدین أبو محمد عبد الله بن أحمد بن قدامة، تحقیق د. عبد الله الترکی، د. عبد الفتاح الحلو، دار هجر، القاهرة، ط۱، ۱۴۱۲هـ.
۲۱۹- المنار المنیف فی الصحیح والضعیف، القاهرة، چاپخانهی: السنة المحمدیة.
۲۲۰- مناقب الشافعی: بیهقی، تحقیق: أحمد صقر، کتابفروشی: دار التراث، ۱۳۹۱هـ.
۲۲۱- المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، أبی الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد بن جوزی، دار الکتب العلمیة، بیروت.
۲۲۲- منهج السنة النبویة، ابن تیمیة، تحقیق محمد رشاد سالم، مؤسسه: قرطبة.
۲۲۳- منهج التربیة الإسلامیة، محمد قطب، دار الشروق، ط۵، ۱۴۰۳هـ- ۱۹۸۳م.
۲۲۴- منهج الرسول فی غرس الروح الجهادیة فی نفوس أصحابه، د. سید محمد نوح، انتشارات: الإمارات العربیة المتحدة، ط۱، ۱۴۱۱هـ- ۱۹۹۰م.
۲۲۵- موارد الظمآن إلى زوائد ابن حبان، تحقیق حسین دارانی، عبده کوشک، دار الثقافة العربیة، دمشق، ط۱، ۱۴۱۱هـ.
۲۲۶- المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والآثار، المعروف بالخطط مقریزی، أحمد بن علی بن عبد القادر تقی الدین أبو العباس مقریزی.
۲۲۷- موسوعة التاریخ الإسلامی، أحمد شلبی، کتابفروشی: النهضة المصریة، ۱۹۹۶م.
۲۲۸- الموسوعة الحدیثیة، مسند الإمام أحمد، وزارت شئون إسلامی وأوقاف و دعوت و ارشاد در سعودیه، چاپ دوم، ۱۴۲۰هـ- ۱۹۹۹م.
۲۲۹- موسوعة فقه عثمان بن عفان، دکتر محمد رواس قلعجی، دار النفائس، طبعة ۱۴۰۴هـ- ۱۹۸۳م.
۲۳۰- میزان الاعتدال فی نقد الرجال، محمد بن عثمان الذهبی، تحقیق: علی البجاوی، دار إحیاء الکتب العربیة، قاهره، چاپ اول، ۱۳۸۲هـ.
۲۳۱- النجوم الزاهرة فی ملوک مصر والقاهرة، جمال الدین أبی المحاسن یوسف بن تغری بردی، وزارت فرهنگ و ارشاد ملی، قاهرة، بی تا.
۲۳۲- نساء أهل البیت، أحمد خلیل جمعه، دار ابن کثیر، دمشق، سوریا.
۲۳۳- نشأة الفقه الاجتهادی وأطواره، محمد سایس، چاپخانهی: الأزهر، ۱۳۸۷هـ- ۱۹۶۷م، مجمع البحوث بالأزهر، مجلس چهارم.
۲۳۴- نظام الأراضی فی صدر الدولة الإسلامیة، محمد حسن أبو یحیى، دار عمار، عمان.
۲۳۵- نظام الحکم فی الإسلام، عارف أبو عبید، دار النفائس، اردن، ۱۴۱۶هـ- ۱۹۹۶م.
۲۳۶- نظام الحکم فی الشریعة والتاریخ الإسلامی، ظافر قاسمی، دار النفائس، بیروت، چاپ دوم، ۱۴۰۷هـ- ۱۹۸۷م.
۲۳۷- نظام الحکم فی عهد الخلفاء الراشدین، حمد محمد صمد، المؤسسه: الجماعیة للدراسات والنشر والتوزیع، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۴هـ.
۲۳۸- نظام الخلافة فی الفکر الإسلامی، دکتر مصطفى حلمی، دار الدعوة، اسکندریه.
۲۳۹- النظم الإسلامیة، صبحی صالح، دار العلم للملایین، بیروت، لبنان.
۲۴۰- النظم الإسلامیة، وقائع ندوة أبوظبی، مکتب التراث العربی لدول الخلیج.
۲۴۱- نهایة الأرب فی فنون الأدب، شهاب الدین أحمد بن عبد الوهاب نویری، الهیئة المصریة العامة للکتاب، تحقیق محمد أبو الفضل إبراهیم، قاهره ۱۳۹۵هـ.
۲۴۲- الهجرة فی القرآن الکریم، أحزمی سامعون جزولی، کتابفروشی: الرشد، الریاض، ط۱، ۱۴۱۷هـ- ۱۹۹۶م.
۲۴۳- وجوب التعاون بین المسلمین: سعدی، دار المعارف، ریاض، ط ۱۴۰۲هـ.
۲۴۴- الوحدة الإسلامیة، محمد أبو زهرة.
۲۴۵- وفیات الأعیان وأنباء الزمان، ابن خلکان أبو العباس شمس الدین أحمد، تحقیق: إحسان عباس، دار صادر، بیروت.
۲۴۶- ولاة مصر، أبو یوسف محمد یوسف کندی، تحقیق د. حسن نصار، دار صادر، بیروت، بی تا.
۲۴۷- ولایة الشرطة فی الإسلام، د. نمر حمیدانی، دار عالم الکتب، ریاض.
۲۴۸- الولایة على البلدان، فی عصر الخلفاء الراشدین، د. عبد العزیز إبراهیم عمری.
۲۴۹- الیمن فی صدر الإسلام، د. عبد الرحمن شجاع، دار الفکر، دمشق.
* * *