535

مشخصات کتاب

ابو بکر صدیق س

(بررسی و تحلیل زندگانی خلیفه اول)




مؤلف:

دکتر علی صلابی

یادداشت مترجم

الحمد لله رب العالـمین والصلاة والسلام على رسول الله محمد وعلى آله وصحبه أجمعین.

در جهان امروز که پاره‌ای از تفکرات و اندیشه‌های فریبنده‌ی غرب به نام آزادی‌خواهی و برابرطلبی، ابزار ستم‌ قرار گرفته و توسعه‌ی آزادی و حقوق بشر، توجیه‌گر تمام وحشی‌گری‌ها بر ضد مسلمانان گشته، جای تأمل و پژوهش است که کدامین اندیشه و عمل، عدالت راستین اسلام را در پهنه‌ی گیتی، حاکم می‌کند و انسانیت را از تنگناهای کنونی به فراخنای دنیای حقیقت و عدالت اسلامی، رهنمون می‌گردد. قصد بنده از این دیباچه، شرح اوضاع و احوال جاهلیت قرن بیستم نیست؛ بلکه قصد آن دارم که گذشته‌ی آکنده از عزت و شوکت این امت را یادآوری کرده و به طرح این سؤال بپردازم که چرایی آن همه عزت و سرافرازی و این‌همه خفت و زبونی را در چه و کجا باید جستجو کرد؟ آیا اینکه چشم از واقعیت‌ها ببندیم و خود را به بوق تبلیغاتی غرب در مورد برابری حقوق انسان بسپاریم و هر دم و روز، اسلام خود را به رنگ و روی گرایش‌های غربی و طرح‌های تازه‌ی سیاسی و اجتماعی، درآوریم، گرهی از مشکلات کنونی مسلمانان، گشوده می‌شود؟ قطعاً چنین نیست. خدای متعال می‌فرماید: ﴿ وَلَن تَرۡضَىٰ عَنكَ ٱلۡيَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمۡۗ [البقرة: ۱۲۰] یعنی: «یهودیان و میسحیان، هرگز از تو خشنود نخواهند شد، مگر آنکه از آیین(تحریف‌شده و خواست‌‌های نادرست) ایشان، پیروی کنی…».

پس راه نجات چیست و چگونه می‌توان از این خفت و خواری رهایی یافت؟ خداوند متعال، در همین آیه، راه را نشان داده و فرموده است: ﴿ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ هُوَ ٱلۡهُدَىٰۗ یعنی: «تنها رهنمود الهی، هدایت است».

این آیه، گرچه رسول‌خدا جرا مخاطب قرار می‌دهد، اما در حقیقت وظیفه‌ای همیشگی، فراروی مسلمانان در تمام زمان‌ها می‌نهد که نباید دنباله‌روی یهودی‌ها و مسیحیان باشند. اسلام، آنقدر کامل است که مسلمانِ پایبند به داده‌ها و احکامش را به سرمنزل هدایت و رستگاری رهنمون گردد. آنچه مایه‌ی عزت و قدرت نخستین مسلمانان شد، اجرای بی‌چون و چرا و بدور از فلسفه‌بافی در مورد آموزه‌های آیین راستین اسلام بود. اما متأسفانه اینک ما، چنان به خود و دنیای بی‌خود خویش مشغول شده‌ایم که نه تنها از آن اصول، دور افتاده‌ایم، بلکه آن‌گونه که باید و شاید، از گذشته‌ی پرافتخار خود، چیزی نمی‌دانیم تا چه رسد به اینکه خواسته باشیم، داشته‌های گذشته را به دارایی‌هایی کنونی تبدیل کنیم! دیرزمانی است که مسلمانان به جای کاربست اصول و زیرساخت‌های فکری و عملی صحابهشبه پاره‌ای از اندیشه‌ها و قیل و قال‌های بیهوده پرداخته‌ و از ارائه‌ی الگوهای راستین ایمانی غافل شده‌اند. بی‌گمان خلأ علمی و عملی در ارائه‌ی سیمای الگوسازان گذشته و سلف صالح این امت، زمینه‌ی مهمی در الگوگزینی مسلمانان و به‌ویژه جوانان، از داده‌های فکری غرب شده است. از این‌رو این وظیفه، فراروی دعوت‌گران و عالمان مسلمان قرار می‌گیرد که از نو به بازنگری و بازنگاری سیرت صحابهشبپردازند تا به خواست خدای متعال، دیگربار جان‌فشانی و ازخودگذشتگی در راه حق، نمودار گردد و نسیم ایمان و یکتاپرستی، بوزد و پرتو ایمان، دل‌های مرده را زنده بگرداند.

نویسنده‌ی کتاب در مقدمه‌اش از چند و چون مطالب این نوشتار و ضرورت بازنگاری تاریخ و سیرت صحابهشبه اندازه‌ی کافی، نگاشته است. از این‌رو سخن، کوتاه می‌کنم و ضمن سپاس‌گزاری از خدای متعال که مرا به ترجمه‌ی این کتاب، موفق نمود، از او می‌خواهم که مؤلف، مترجم، ناشر و تمام کسانی را که در به انجام رساندن این کار، نقش داشته‌اند، در دنیا و آخرت موفق بدارد و این تلاش و خدمت را بپذیرد و برای همگان، مفید بگرداند. از استاد و برادر گرامی، دکتر حبیب اللّه ضیائی نیز کمال تشکر و امتنان را دارم که یاور بنده در برگردان این کتاب بوده است.

محمد ابراهیم کیانی

بیرجند ـ ۲۰/۶/۱۳۸۴

مقدمه‌ی مؤلف

إِنَّ الحَمْدَلِله نَحْمَدُه، ونَسْتَعِینُه، ونَسْتَغْفِرهُ، ونَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُرُورٍ أَنْفُسِنا، وَمِنْ سَیِّئَاتِ أَعْمالِنا، مَنْ یَهْدِهِ اللهُ فَلامُضِلَّ لَه، وَمَن یُضْلِلْ فَلاهادِیَ لَه. وأَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إلاَّ اللهُ وَحْدَه لا شَرِیكَ له، وأَشْهَدُ أَنْ مُحَمَّدًا عَبْدُه ورَسُولُه.

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ١٠٢ [آل عمران: ۱۰۲]

ترجمه: «ای اهل ایمان! آن‌چنان که باید و شاید، از خدا بترسید و شما (همواره سعی کنید، غفلت نکنید تا اگر مرگتان بناگاه فرا‌‌رسد،) نمیرید مگر که مسلمان باشید».

﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا وَبَثَّ مِنۡهُمَا رِجَالٗا كَثِيرٗا وَنِسَآءٗۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِي تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلۡأَرۡحَامَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيۡكُمۡ رَقِيبٗا١ [النساء: ۱]

ترجمه: «ای مردم! از(خشم و عذاب) پروردگارتان بترسید؛ پروردگاری که شما را از یک انسان آفرید و همسرش را از نوع او خلق کرد و از آن دو، مردان و زنان زیادی (بر‌روی زمین) منتشر ساخت. و از (خشم و عذاب) خدایی بترسید که همدیگر را به او سوگند می‌دهید و بپرهیزید از اینکه پیوند خویشاوندی را نادیده بگیرید. همانا خداوند، مراقب شما است».

﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلٗا سَدِيدٗا٧٠ يُصۡلِحۡ لَكُمۡ أَعۡمَٰلَكُمۡ وَيَغۡفِرۡ لَكُمۡ ذُنُوبَكُمۡۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ فَازَ فَوۡزًا عَظِيمًا٧١ [الأحزاب: ۷۰-۷۱]

یعنی: «ای مؤمنان! از خدا بترسید و سخن حق و درست بگویید(که در نتیجه) خداوند، اعمالتان را شایسته می‌گرداند و گناهانتان را می‌آمرزد و هر کس که از خدا و پیامبرش، اطاعت کند، قطعاً به کامیابی بزرگی می‌رسد».

«فَیَا رَبِّ لكَ الحَمْدُ كَمَا یَنْبَغِی لِجَلاَلِ وَجهِكَ وَ عَظِیمِ سُلطَانِكَ، لَكَ الحَمْدُ حَتّى تَرْضَى وَ لَكَ الحمد إذَا رَضِیتَ».

از دوران کودکی، اشتیاق وافری به سیرت ابوبکر صدیقسداشتم؛ به‌گونه‌ا‌‌‌‌ی که شیفته و دل‌باخته‌ی مطالعه‌ یا شنیدن سیرت آن بزرگوار بودم. روزها گذشت و سال‌ها سپری شد و خدای متعال، به من توفیق تحصیل در دانشگاه اسلامی مدینه‌ی منوره را عنایت فرمود. یکی از مواد درسی تاریخ اسلامی در دانشگاه، تاریخ خلفای راشدین بود. استاد این درس، به کتاب تاریخ اسلامی شیخ محمود شاکر، بسنده نکرد واز ما خواست که البدایه و النهایه از ابن‌کثیر و همچنین الکامل از ابن‌اثیر را نیز مطالعه کنیم و در آموزه‌های درس تاریخ به‌کار گیریم. این رهنمود استاد و توفیق الهی، ما را بیش از پیش با شخصیت و دوران ابوبکر صدیقس، آشنا کرد. همین‌طور، هنگامی که پایان‌نامه دکترای خود را در دانشگاه اسلامی ام‌درمان تحت عنوان «فقه التمکین فی القرآن الکریم وأثره فی تاریخ الامة» ارائه کردم وبا توجه به اینکه این بحث، در سه بخش قرآن، سیرت نبوی وسیرت خلفا، بیش از ۱۲۰۰ صفحه شده بود، استاد راهنما پیشنهاد کرد که به همان بخش نخست، یعنی «فقه التمکین فی القرآن الکریم» بسنده کنم. این پیشنهاد و برنامه‌بندی استاد‌ ناظر به تأیید شورای دانشکده و کمیته‌ی بررسی رسید و قرار بر آن شد که پس از بررسی کمیته، دو بخش دیگر را نیزدر بحث (فقه التمکین فی السیرة النبویة وفقه التمکین عند الخلفاء الراشدین) آغاز کنم و به انجام برسانم.

نگارش کتاب پیش روی شما، به توفیق الهی و با عنایت و توجه استاد ناظر بر پایان‌نامه‌ی دکترای بنده و همچنین تشویق و راهنمایی عده‌ای از عالمان، دعوت‌گران و اندیشمندان، به انجام رسیده است که مایه‌ی دل‌گرمی و قوت قلب اینجانب بوده‌اند. به گفته‌ی یکی از همین بزرگواران، شکاف و فاصله‌ی زیادی میان مسلمانان امروزی و آن دوران شکوفا ایجاد شده و کار به جایی رسیده که اولویت‌بندی درستی در این زمینه صورت نگرفته و همین، موجب آمیختگی برنامه‌ریزی و ردیف‌بندی علمی و اصولی در پهنه‌ی سیره‌نگاری و سیرت‌پژوهی شده است. نمونه‌ی بارز آن، اینکه بسیاری از جوانان، بیش از آنکه به مطالعه و بررسی زندگی و سیرت خلفای راشدین، بپردازند، به سیرت دعوت‌گران، علما و اصلاح‌گران روی آورده‌اند. این، در حالی است که سیرت خلفا، از غنا و پرباری قابل توجهی در زمینه‌های سیاسی، اخلاقی، اقتصادی، فکری، جهادی و فقهی برخوردار است و ما نیز در حال حاضر، نیاز شدیدی به بررسی نظری و کاربردی زمینه‌های مذکور داریم و باید هم‌سو با حرکت رو به جلوی زمان، در پی ایجاد مؤسساتی اسلامی در راستای سامان‌دهی امور قضایی، مالی و اقتصادی، حکومتی و نظامی و لشکری خود بر مبنا و الگوی نظام عصر خلفا باشیم که در آن زمان توانست رویاروی دو تمدن روم و ایران بایستد و حرکت فتوحات اسلامی را به‌ پیش ببرد.

آغاز کار و قلم‌فرسایی در این زمینه، فقط یک فکر و اراده بود که به‌ خواست و توفیق خداوند، تحقق یافت؛ خدای متعال، کمکم کرد و سختی‌های فرارویم را آسان نمود که توانستم به‌راحتی، به مراجع و منابع مورد نیاز دست یابم. انجام این کار که همواره فکر و حواس مرا به خود مشغول نموده و بر حواس و احساسات من غالب شده بود، مرا بر آن داشت که این کار مهم را در رأس کارها و اهداف خویش قرار دهم و در همین راستا نیز، بی‌پروا از سختی‌ها و گرفتاری‌ها، شب‌بیداری کشیدم و خدا را سپاس‌گزارم که به من، توفیقی این‌چنینی عنایت فرمود.

تاریخ خلفای راشدین، مملو و آکنده از درس‌ها، پند‌ها و آموزه‌های گران‌بهایی است که در کتاب‌های مختلف و منابع و مراجع تاریخ، حدیث، فقه، ادبیات و تفسیر، پخش و پراکنده می‌باشد. این پراکندگی آموزه‌های تاریخ خلفا، نیازی شدید و کاری جدی، فراروی ما قرار می‌دهد که برای جمع‌آوری، ترتیب و نظم‌بخشی به آن و تحلیل و بررسی درست و اصولی سیرت خلفا، دست به‌کار شویم. چرا که عرضه‌ی درست و اصولی تاریخ خلافت، مایه‌ی تغذیه‌ی درونی انسان و تهذیب روح و روان است و اندیشه‌ها را روشن و اراده‌ها را قوی می‌گرداند و آن را به‌گونه‌ای پخته و پربار می‌کند که می‌توان در ایجاد و پرورش نسل‌های مسلمان بر مبنا‌ی روش و منهج پیامبر اکرم جاز آن بهره جست. مطالعه و وارسی تاریخ خلافت، ما را در شناخت زندگانی و دوران صحابه کمک می‌کند. خدای متعال درباره‌ی اصحاب چنین فرموده است: ﴿ وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ١٠٠ [التوبة: ۱۰۰]

ترجمه: «خداوند، از سبقت‌گیرندگان و پیشگامان مهاجران و انصار (که در ایمان، مهاجرت و نصرت، بر دیگران پیشی گرفتند) و از کسانی که به‌نیکی، روش آن‌ها را پیمودند، خشنود است و ایشان نیز از خدا خشنودند؛ و خداوند برای آنان، بهشت را آماده ساخته که در زیر (کاخ‌ها و درختان) آن، رود‌خانه‌ها جاری است و (آنان) جاودانه در آنجا می‌مانند: این است رستگاری بزرگ».

﴿ مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا [الفتح: ۲۹]

ترجمه: «محمد، فرستاده‌ی خداست و کسانی که با او هستند، در برابر کافران، شدید و سرسخت و نسبت به یکدیگر مهربان و دل‌سوز می‌باشند و تو، ایشان را (همواره) در رکوع و سجود می‌بینی…».

رسول‌خدا جدرباره‌ی صحابه فرموده‌ است: «خَیْرُ أُمَّتِی الْقَرْنُ الَّذِی بُعِثْتُ فِیهِمْ...» [۱]یعنی: «بهترین امت من، کسانی هستند که درمیان آنان مبعوث و برانگیخته شدم.»

عبدالله بن مسعودسمی‌گوید: هرکه می‌خواهد از شخص دیگری الگو پذیرد و به او اقتدا کند، پس راه و روش کسانی را در پیش بگیرد که درگذشته‌اند؛ چرا که شخص زنده، همواره ممکن است به فتنه مبتلا گردد. پیشینیانی که درگذشته‌اند و باید به آنان اقتدا نمود، یاران محمد مصطفی جهستند که برترین افراد این امت می‌باشند. آنان، نیک‌ترین قلب‌ها را دارند و دانش آن‌ها از همه بیش‌تر است؛ آنان، کسانی هستند که خداوند، آن‌ها را برای هم‌راهی و هم‌صحبتی با پیامبرش و برپاداشتن دینش برگزید؛ پس فضل و بر‌تری آنان را بشناسید و راه آنان را دنبال کنید و تا می‌توانید خود را به اخلاق و دین آن‌ها، آراسته سازید که آنان بر هدایت و راه درست و مستقیم بودند.» [۲]صحابهش، ضمن به‌کارگیری احکام اسلام، آن را در دنیا گستراندند. دوران صحابه، بهترین دوران امت است؛ آنان، قرآن و سنت را به امت رساندند. آری، تاریخ صحابهشگنجینه‌ی گران‌بهایی است که ذخیره‌ها و اندوخته‌های فکری، علمی، فرهنگی، جهادی و خیزش و حرکت فتوحات اسلامی و تعامل و پیوند با دیگر اقوام و ملت‌ها را در خود جای داده است. نسل‌ها و اقشار مختلف امت، می‌توانند در این تاریخ باشکوه، نشانه‌ها و نمونه‌هایی بیابند که آنان را در دست‌یابی به یک زندگانی پربار بر اساس روش‌های درست و رهنمودهای استوار و هدفمند، یاری می‌رساند و در بازشناسی رسالت امت و نقش آن در جهان، به قشرهای مختلف امت اسلامی، کمک می‌کند‌. دشمنان اسلام اعم از یهودیان، مسحیان، ماده‌باوران و… به تأثیر عمیق و وافر تاریخ اسلامی در ایجاد و پرورش شخصیت‌های قوی فکری و عملی و همچنین خیزش و فوران نیروهای درونی امت، پی برده‌ و از این‌رو همواره کوشیده‌اند تا با ایجاد تغییر و دگرگونی در تاریخ اسلام و زشت جلوه دادن گذشته‌ی پرافتخار امت، در آن، شک وشبهه ایجاد کنند؛ دست‌های ناپاک دشمنان ‌گذشته‌ی امت و همچنین دست‌های خاورشناسان عصر حاضر، در پسِ این تلاش شوم، هویدا است. دشمنان اسلام، همواره کوشیده‌اند تا تاریخ اسلام را به سمت و سویی بکشند که بتوانند آن را تحریف کرده و از آن، سیمایی زشت نشان دهند. دشمنان اسلام که چاره‌ی شکست اسلام و مسلمانان را در تحریف تاریخ پرافتخار امت دیدند، همواره سعی کردند تا بر ضد مسلمانان، برای نابودی اسلام و فروپاشی حکومت اسلامی و پایه‌های عقیدتی و دینی مسلمانان و پراکندگی و تفرقه‌ی آنان، دسیسه بچینند و برای رسیدن به این هدف شوم، اخبار و داستان‌هایی دروغین سر هم کردند. از جمله دسیسه‌گری‌های دشمن، می‌توان به شایعه‌پراکنی و توطئه‌چینی بر ضد خلیفه‌ی سوم عثمان بن عفانساشاره کرد؛ در آتش‌افروزی این فتنه‌ی بزرگ که به شهادت حضرت عثمانسمنجر شد، عبدالله ابن سبای یهودی و پیروانش، نقشی فعال و اساسی داشته‌اند. تاریخ، دست پنهان این دشمنان را در برافروختن آتش فتنه در جنگ جمل (پس از گفتگوی صلح درمیان دو طرف)، برملا ساخته است. از این‌رو دست دسیسه‌گر و توطئه‌چین این گروه، در تمام جریان‌هایی که به قصد نابودی اسلام و مسلمانان شکل گرفت، مشهود می‌باشد. از دیگر سو، روایات ضعیف و موضوعی که در برخی گزارش‌های تاریخی آمده، سیمای صحابه را بد وانمود کرده است. مانند ماجرای حکمیت که با دروغ‌پردازی و متهم نمودن برخی از صحابه به فریب‌کاری و یا جاه‌طلبی، چهره‌ای زشت از آنان ترسیم می‌کند. قطعاً جریان شکل‌گیری چنین روایاتی، سمت و سویی توطئه‌آمیز دارد که می‌خواهد، غیرمستقیم، اسلام را بدنام و زشت بنماید. این جریان هدفمند از آن جهت شکل گرفته که اگر در مقام والای صحابه، شک و تردیدی ایجاد شود، اسلام نیز زیر سؤال می‌رود؛ چرا که کسی جز آنان، اسلام را به نسل‌های بعدی نرسانده است و ایجاد شک و شبهه در عدالت صحابه و عدم اعتماد به آنان، یعنی ایجاد تردید و شبهه درباره‌ی صحت و سلامت اسلام.

خاورشناسان و دنباله‌روان کور آن‌ها، همواره به بزرگ‌نمایی روایات ساختگی و دروغین پرداخته‌ و با محور قرار دادن چنین مباحثی، گستراندن روایات دروغین را غنیمت دانسته‌اند تا از آن به عنوان ابزاری در جهت نکوهش و بد نمایاندن اسلام و ریختن آبرو و حرمت صحابه‌ی کرام، بهره گیرند.

دشمنان، همواره کوشیده‌اند تا شکل و ساختار تاریخ اسلام را مطابق اهداف شوم خود، ترسیم نمایند و متأسفانه، برخی از مورخان و تاریخ‌نگاران مسلمان نیز از روش‌ها و برنامه‌های هدفمند و جهت‌دار دشمنان اسلام، اثر پذیرفته‌اند و بدین ترتیب نوشتارهای آنان در موضوع تاریخ در دهه‌های گذشته، برگردانی ازنوشته‌های دشمنان اسلام شده است. شاید دلیل این غفلت و اشتباه بزرگ، این باشد که تاریخ‌نگاران ما از حقیقت، روح و سرشت اسلام، تصور درستی ندارند. چرا که تاریخ‌نگاری اسلامی نیازمند شناخت حقیقت اندیشه‌ی اسلامی و درک نگرش دین بر زندگی، رخدادها و راست‌اندیشی باورهای اسلامی درباره‌ی ارزش‌ها و پایه‌های فکری و اخلاقی انسان‌ها می‌باشد؛ بنابراین تاریخ‌نگار باید از تأثیر اندیشه‌ی اسلامی بر روان و فکر آدمی آگاه باشد و بداند که چگونه حقیقت اسلام، شخصیت و هویت درونی و برونی انسان‌ها را شکل می‌دهد. البته وارسی و مطالعه‌‌ی شخصیت‌های اسلامی، پختگی ودانش زیادی می‌طلبد تا بر مبنای داده‌ها و باور‌های اسلامی، بتوان از آنان رفع اتهام نمودکه این مسأله ‌در شکل‌گیری و جهت‌گیری منش‌ها درزندگی و برخورد با رویدادهای متفاوت،از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است: در پهنه‌ی شناسایی خمیره وسرشت باورهای اسلامی و زدودن اتهامات واردشده برشخصیت‌ها و الگو‌ها‌ی چهره و نمونه‌ی دینی، تنها نویسنده‌ای موفق است که با تمام وجود، باور‌های اسلامی را پذیرفته و بر اساس داشته‌های درونی و باورهای ژرف و باطنی خویش، در تاریخ و شخصیت‌های اسلامی، سیر و پژوهش نماید نه بر پایه‌ی آنچه با ذهن سرد و خالی خویش، از بیرون دریافت کرده است. [۳]البته به علت نبود این اسلوب درست، بسیاری ازنویسندگان، ادیبان و تاریخ‌نگاران معاصر، به زشت‌نمایی سیمای سلف این امت مبتلا گشته‌ و صحابه را افرادی دنیاپرست و چپاول‌گر معرفی نموده‌اند که برای دست‌یابی به خواسته‌ها و اهدافشان و چیرگی بر دشمنان، از هیچ کاری و از جمله کشت و کشتار و خون‌ریزی، کوتاهی نکرده‌اند. آری کسانی که به چنین باورها و نمایه‌های زشتی درباره‌ی صحابه رسیده‌اند، از فهم و شناخت حقیقت آن نسل تربیت‌یافته در مدرسه‌ی محمد مصطفی جدور بوده‌ و رنگ و روی اسلامی، عقیده‌‌ی اسلامی و اصول اسلامی نداشته‌اند. چنین نوشتارهایی، زمینه‌ی پیدایش نسلی بوده که از تاریخ گذشته‌اش، چیزی جز جنگ، خون‌ریزی و فریب و حیله‌گری، نمی‌شناسد و سیمای عموم صحابه را زشت و کریه، نشان می‌دهد. متأسفانه برخی از مسلمانان نیز بدون آنکه حقیقت چنین دروغ‌هایی را بدانند، این دروغ‌ها و اراجیف را تکرار می‌کنند؛ در صورتی که این دروغ‌ها، بی‌آنکه از صحت تاریخی برخوردار باشد، فقط در برخی از کتاب‌ها آمده و جای تأمل و بررسی دارد. [۴]

بازنگری تاریخ اسلامی به روشی درست و اصولی، برای امت اسلامی یک ضرورت گریزناپذیر است. از آنجا که خداوند، حامی و پشتیبان دین اسلام است، چنین خواسته تا برخی از پژوهش‌گران و نویسندگان، در جهت ریشه‌یابی مسایل تاریخی، دست به قلم ببرند و در پهنه‌ی تاریخ صحابه، به تحقیق و بررسی رخدادها و تصحیح اخبار و روایات تاریخی، همت گمارند و ساخته‌ها و پرداخته‌های دروغین اراجیف‌پردازان و دروغ‌گویان را برملا سازند. آری، این، از فضل خدای متعال است که امامان فقه و حدیث، به‌کثرت در نوشتارهای خود، به روایت‌های صحیح پرداخته و دروغ‌ها و تهمت‌های ساختگی دروغ‌پردازان را نقد و نفی نموده‌اند. [۵]بنده در نگارش این کتاب، شیوه‌ی آن بزرگان را در پیش گرفته و به همه‌ی منابع و مراجع قدیمی و جدید در موضوع تاریخ، سرکشیده‌ام؛ البته تلاش من بر این بوده که در بررسی دوران خلفای راشدین، صرفاً به کتاب‌های مشهور تاریخ و از جمله طبری، ابن‌اثیر و ذهبی بسنده نکنم و کوشیده‌ام به کتاب‌های تفسیر، حدیث و شروح آن و همچنین به کتاب‌هایی که درباره‌ی بررسی اوضاع و احوال راویان، به نگارش درآمده، مراجعه کنم؛ بنده با بررسی و مطالعه‌ی این کتاب‌ها، موارد تاریخی ارزشمند و پرباری یافتم که دسترسی به آن، در کتاب‌های مشهور و متداول تاریخی مشکل می‌باشد. دلیل اینکه سیرت نگاری خلفا را از ابوبکر صدیقسآغاز کردم، این است که او، سرور و بزرگ خلفا است. رسول اکرم جما را به پیروی روش و سنت خلفا و ره‌یابی به وسیله‌ی رهنمودهای آنان دستور داده‌ و فرموده‌اند: «عَلَیْكُمْ بِسنّتی وَسُنّةُ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِیْنَ المهْدِیین مِنْ بَعْدِی» [۶]«بر شما باد (که از) سنت من و سنت خلفای راشدین پس از من (اطاعت و پیروی کنید.)» ابوبکرسپس از پیامبران، در والاترین و برترین مقام صدق و نیکی قرار دارد؛ وی، برترین صحابی رسو‌ل‌خدا جو عالم‌ترین و داناترین آن‌ها می‌باشد. رسول‌خدا جدرباره‌ی ابوبکرسفرموده‌اند: «لَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا خَلِیلًا لَاتَّخَذْتُ أَبَا بَكْرٍ خَلِیلًا وَلَكِنْ أَخِی وَصَاحِبِی» [۷]«اگر کسی را به عنوان دوست صمیمی انتخاب می‌کردم، قطعاً ابوبکر را به دوستی می‌گرفتم و اما او، برادر و یار من است.» همچنین فرموده‌اند: «اقْتَدُوا بالذینَ مِنْ بَعْدِی: أبی بَكر وَعُمَر» [۸]«به دو نفری که پس از من هستند، اقتدا کنید: ابوبکر و عمر» عمر بن‌ خطابسدرباره‌ی ابوبکر صدیقسچنین گواهی داده است که: «تو، آقا و بهترین ما هستی و از همه در نزد رسول خدا جمحبوب‌تر و دوست‌داشتنی‌تری» [۹]باری محمد‌ بن‌ حنیفه از علی‌ بن‌ ابی‌طالبسپرسید: «بهترین مردم، پس از رسول‌خدا جچه کسی است؟» علیسفرمود: «ابوبکرس» [۱۰]

زندگانی ابوبکرس، صفحه‌ی درخشانی از تاریخ اسلامی است که پرتو آن، سراسر تاریخ را در برگرفته و همه را خیره و مبهوت نموده است. آن دوران بی‌نظیری که تاریخ جوامع، هرگز چنان شوکت، عظمت، اخلاص، جهاد و دعوتی را به خود ندیده که تا این حد، بر پایه‌های ارزشمند فکری و عقیدتی استوار باشد. بنده در نگارش روایات واردشده درباره‌ی ابوبکر و زندگانی و عصر وی، مراجع و منابع مختلف را مورد بررسی قرار دادم و مطالبی را که پیرامون عصر و شخصیت صدیقسدر کتاب‌ها آمده بود، تخریج کرده و پس از مرتب نمودن مطالب، به تحلیل و بررسی آن پرداختم تا آنچه پیش رو دارید، برای دعوت‌گران، سخنوران، علما، سیاست‌مداران، روشن‌فکران و دانش‌پژوهان و دولت‌مردان، مفید واقع شود و آنان بتوانند در زندگی و کارهای‌خویش، از نمونه‌ها و داده‌ها‌ی ارزشمند این دوران، به‌خوبی الگوبرداری نمایند و بر همین اساس، راهی را در پیش بگیرند که مایه‌ی موفقیت و رستگاری دنیا و آخرتشان می‌باشد.

در این کتاب، به بررسی ویژگی‌ها و فضایل ابوبکر صدیقسپرداخته‌ام و ضمن اشاره به همراهی ابوبکرسبا رسول‌خدا جو حضور وی در میادین جهاد، زندگانی آن بزرگوار را در جامعه‌ی مدنی و همچنین مواضع و نظرات روشن و استوارش را در جریان وفات رسول‌خدا جکه منجر به ثبات امت شد، به قلم کشیده‌ و جریان سقیفه‌ی‌ بنی‌ساعده و رایزنی و گفتگوی مهاجرین و انصار را در آنجا، بررسی کرده‌ام و شبهات و دروغ‌هایی را که به صورتی جهت‌دار درباره‌ی سقیفه‌ی بنی‌ساعده، ساخته و پرداخته شده، روشن و برملا نموده‌ام. در این کتاب، نظر روشن و قاطع ابوبکرسدرباره‌ی ارسال لشکر اسامهسو درس‌هایی که در این موضع مشخص از قبیل شورا، دعوت، سامان‌دهی امور، پیروی بی‌چون و چرا از رسول‌خدا ج، بازگشت به کتاب و سنت درمواقع اختلاف نظر و همچنین آداب جهاد و دیگرآموزه‌ها‌یی که در فرستادن لشکر اسامه، وجود دارد، بیان شده است. ماجرای ارتداد و اسباب شکل‌گیری آن و گونه‌های مختلف ارتداد و آغاز پیدایش آن در روز‌های پایانی حیات پیامبر ج، از دیگر مطالب این کتاب است که به بیان موضع صدیقسدر برابر مرتدین و شیوه‌های آن بزرگوار برای رویارویی با مرتد‌ها و سرکوب فتنه‌ی آنان می‌پردازد. در این مبحث شایستگی‌های ابوبکرسکه به توفیق الهی جریان ارتداد را نابود کرد، بیان شده است. در کتاب پیش رویتان، دوران ابوبکر صدیقسو شاخص‌های حکومت اسلامی و همچنین ویژگی‌های نسلی که به قیادت و پیشوایی ابوبکر، خلافت و حکومت اسلامی را شکل دادند، پردازش می‌شود و سیاست صدیقسدر جریان رویارویی با دخالت بیگانگان در قلمرو خلافت اسلامی، مورد بررسی قرار می‌گیرد. البته بنده در این کتاب به مهم‌ترین پیامدهای جریان ارتداد و برتری و تمایز اسلام بر دیگر باور‌ها و منش‌ها پرداخته‌ام؛ در این مبحث، ضرورت وجود مرکزیت و پایگاهی استوار در قالب رهبری و قیادت جنبش‌ها و حرکت‌ها‌ی فاتحانه و نیز ضرورت برخورداری پیشوا از دانشی عمیق و کاربردی، بیان شده است تا این سنت الهی که «حیله‌گری، دامن‌گیر حیله‌گران می‌شود»، روشن گردد. استقرار نظامی سازمان‌یافته‌ به عنوان دستاورد ابوبکر صدیقسپس از یک دوره آشفتگی، نشان‌دهنده‌ی شایستگی‌های او است. بنده، ضمن پرداختن به همه‌ی این موارد، از فتوحات ابوبکر و برنامه‌ها و اقدامات بزرگش در فتح عراق نوشته‌ و قلم خود را با فرمانده‌ی بزرگ لشکر اسلام خالد بن ‌ولیدسهمراه کرده‌ام که شمال و جنوب عراق را در مجموعه‌ای از نبردها و جبهه‌ها، به سرزمین اسلام ضمیمه کرد. همان نبرد‌هایی که در آن، قهرمانی‌های کم‌نظیر مثنی‌ بن‌ حارثه، قعقاع‌ بن ‌عمرو و خالد بن ‌ولید و دیگر لشکریان‌ پیروزمند، پدیدار گشت و نخستین گام برای تداوم فتوحات پس‌ از ابوبکر صدیقس(در دوران خلافت عمرسو دیگر خلفا)، قرار گرفت تا تاریخ این امت را در پیام ارزنده و والایش برای نشر دین خدا و جهاد در راه او، درخشنده و افتخارآمیز بگرداند. در این کتاب، نامه‌های رد و بدل‌شده درمیان ابوبکر، خالد‌ بن ‌ولید و عیاض بن‌ غنمشرا درباره‌ی جنگ‌ها و فتوحات عراق، آورده‌ و به اقدامات ابوبکر صدیقسدر جریان فتوحات شام پرداخته‌ام که چگونه (با عزم و اراده‌ای استوار، مشورت و رایزنی با بزرگان صحابه و فراخوان اهل یمن برای همراهی با لشکر اسلام به قصد فتح شام و رویارویی با روم)، دست به‌کار شد؛ رهنمو‌دهای ابوبکرسبه لشکریان و فرماندهان، بدرقه‌‌ی آنان به‌هنگام حرکت لشکر و گسیل قوای پشتیبانی و نیروهای انسانی به میادین نبرد و کمک‌رسانی به مجاهدان از طریق ارسال جنگ‌افزار‌ و خواربار و مواد غذایی مورد نیاز رزمندگان، انتقال خالد بن ‌ولیدساز عراق به شام و جنگ‌های اجنادین و یرموک، از دیگر مسایل مورد بحث ما، در این کتاب می‌باشد. بنده از خلال پرداختن به فتوحات اسلامی دوران ابوبکر صدیقس، برخی از سیاست‌های خارجی وی را مورد بررسی قرار داده‌ام که از آن جمله می‌توان اشاره کرد به: ارائه‌ی نمایی باشکوه و قدرتمند از اسلام به سایر ملت‌ها و تداوم جهادی که رسول‌خدا جبه آن فرمان داده‌اند، عدالت‌گستری و مهرورزی درمیان مردم مناطق فتح‌شده، برداشتن فشارها و تمام گونه‌های زور و اجبار از مردم، برچیدن عوامل فاصله‌انداز درمیان دعوت‌گران و عموم مردم تا با رفع چنین عواملی،پیوند و رابطه‌ای محکم و استوار درمیان تمام اقشار جامعه، برقرار گردد. در این کتاب، پاره‌ای از برنامه‌ها و شیوه‌های جنگی و جهادی ابوبکرصدیقسرا به نگارش درآورده‌ام؛ از جمله: پرهیز از شتاب‌زدگی در ورود به قلمرو دشمن، توان بالای ابوبکر در فراخوان و بسیج نیرو‌های رزمنده، عملات منظم و پیوسته‌ی کمک‌رسانی به مجاهدان، هدفمند نمودن جنگ‌ها و افضل دانستن و برتر معرفی کردن حضور در صحنه‌ی ‌جنگ و جهاد، عزل و نصب امیران و فرماندهان، ایجاد تحول و دگرگونی در شیوه‌ها و استراتژی‌های جنگی، و توجه وافر به اینکه ارتباط او با فرماندهان لشکرها همواره برقرار و در عین حال سالم و بدور از نفوذ جاسوس‌های دشمن باشد. بنده از خلال وصایا و سفارش‌های ابوبکر صدیقسبه فرماندهان لشکرها به تبیین حقوق الهی پرداخته‌ و از آخرین روزهای زندگی آن بزرگوار سخن گفته‌ام که چه اقداماتی برای تعیین خلیفه‌ی پس از خود انجام داد و آخرین دعا و گفته‌ی ابوبکر را آورده‌ام که در واپسین لحظات حیاتش فرمود: ﴿ تَوَفَّنِي مُسۡلِمٗا وَأَلۡحِقۡنِي بِٱلصَّٰلِحِينَ [یوسف: ۱۰۱] یعنی: «مرا در حال مسلمانی بمیران و به صالحان و نیکوکاران ملحق فرما».

در این کتاب کوشیده‌ام، چگونگی شناخت صدیق اکبرسنسبت به اسلام را تبیین کنم و از کیفیت زندگی او در دنیا و چگونگی اثرگذاری وی بر جریان‌های دورانش، بنگارم. در این کتاب جنبه‌های مختلف شخصیت ابوبکر صدیقسرا در زمینه‌های سیاسی، نظامی و اداری بررسی کرده‌ و از زندگیش در جامعه‌ی اسلامی به عنوان یکی از افراد آن و پس از آنکه خلیفه‌ی رسول‌خدا جشد، نوشته‌ام و بر نقش ابوبکرسبه عنوان دولت‌مرد بی‌نظیری در دستگاه حکومت اسلامی تأکید کرده‌ام.. در این کتاب به مباحثی از قیبل سیاست‌های داخلی، خارجی و شیوه‌های اداری ابوبکرسدر اداره‌ی خلافت اسلامی و تشکیل دستگاه‌های قضایی در دوران او اشاره شده تا به‌خوبی بتوانیم از تحولات و پیشرفت‌های دوران خلافت راشده و تاریخ اسلامی، بهره ببریم.

این کتاب، عظمت و جایگاه والای ابوبکرصدیقسرا روشن می‌سازد و برای خواننده، ثابت می‌کند که او، در ایمان، علم، اندیشه، بیان، خلق‌وخوی و همین‌طور آثار و نتایجی که به بار آورده، بزرگ و بی‌نظیر است و گویا تمام خوبی‌ها را در خود جمع کرده و با فهم و شناخت عمیقش از اسلام و پیوند با آن و رابطه‌ی بزرگش با خدای متعال و پیروی بی‌چون‌ و‌ چرا از رسول اکرم ج، شخصیت بزرگ و والایی از خود ایجاد نموده است.

ابوبکرساز آن دسته پیشوایانی است که سیرت و راه آنان به نگارش در می‌آید تا مردم، به اقوال و کرده‌هایشان در زندگی دنیا درآمیزند و آن را پیشه‌ی خود سازند. چرا که سیرت ابوبکرس، از قوی‌ترین مصادر ایمانی است که عاطفه و احساس درست اسلامی به همراه فهم و شناخت صحیح از دین را به ارمغان می‌آورد. همین نکته، مرا بر آن داشت تا به‌قدر توان و گستره‌ی دانش خود، پیرامون شخصیت و دوران ابوبکرصدیقسقلم فرسایم که قطعاً در این پهنه، بی‌نقص و بدون خطا و لغزش نخواهم بود. این عمل را به قصد رضای خدا و بدون هیچ چشم‌داشت دیگری انجام داده‌ام و امید آن دارم که مشمول ثواب و بخشش خداوند قرار گیرم. از الله متعال می‌خواهم که مرا در این مهم یاری رساند و این اثر را، مفید گرداند. خداوند، بهترین اسم‌ها را دارد و شنوای نیاز‌های ما است. ترتیب و بخش‌بندی کتاب حاضر به صورت زیر است:

مقدمه

فصل اول: ابوبکر صدیقسدر مکه

این فصل، شامل پنج مبحث می‌باشد:

۱- اسم، نسب، خاندان، کنیه و القاب ابوبکر(زندگانی ابوبکر در دوره‌ی جاهلیت)

۲- زندگانی ابوبکر پس از ظهور اسلام

۳- هجرت ابوبکر به همراه رسول خدا جبه مدینه

۴- حضور و نقش ابوبکر صدیقسدر میادین جهاد

۵- ابوبکر صدیقسدر جامعه مدنی و برخی از ویژگی‌ها و فضایلش

فصل دوم: وفات رسول اکرم ج، سقیفه‌ی بنی‌ساعده و اعزام لشکر اسامهس

این فصل شامل دو مبحث است:

۱- وفات رسول اکرم جو ماجرای سقیفه‌ی بنی‌ساعده

۲- بیعت عمومی با ابوبکرسو اداره‌ی امور داخلی جامعه‌ی اسلامی

فصل سوم: لشکر اسامهسو جهاد ابوبکر صدیقسبا مرتدان.

این فصل، شامل پنج مبحث است:

۱- لشکر اسامهس

۲- جهاد ابوبکر صدیقسبا مرتدان

۳- حمله‌ی همه‌جانبه به مرتدان

۴- مسلمیه‌ی کذاب (مدعی دروغین نبوت) و قبیله‌ی بنی‌حنیفه.

۵- تحلیلی بر جنگ‌های دوره‌ی ابوبکر صدیقسدر رویارویی با مرتدها

فصل چهارم: فتوحات ابوبکر صدیقس، وفات وی و به خلافت رسیدن عمر فاروقس

این فصل، شامل چهار مبحث می‌باشد:

۱- فتوحات ابوبکر صدیقسدر عراق

۲- فتوحات ابوبکر صدیقسدر شام

۳- تحلیلی بر فتوحات دوران ابوبکر صدیقس

۴- وفات ابوبکر صدیقسو چگونگی به خلافت رسیدن عمر فاروقس

این کتاب را پس از نماز عشای جمعه، ۵ ماه محرم ۱۴۲۲ هـ‌‌ برابر با۳۰ مارس۲۰۰۱م، به پایان رساندم. به‌هر حال فضل و دهش الهی همواره، بنده‌نوازی کرده است. از خدای متعال می‌خواهم که این عمل را بپذیرد و ما را به رفاقت و همراهی پیامبران، صدیقین، شهدا و صالحان مکرم بفرماید.

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ مَّا يَفۡتَحِ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحۡمَةٖ فَلَا مُمۡسِكَ لَهَاۖ وَمَا يُمۡسِكۡ فَلَا مُرۡسِلَ لَهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ٢ [فاطر: ۲]

ترجمه: «خداوند، هر رحمتی را برای مردم بگشاید، کسی نمی‌تواند از آن جلوگیری کند و از هر چیزی که خداوند، جلوگیری کند، کسی جز او نمی‌تواند آن را روانه سازد و خداوند، توانا و حکیم است (که توانایی هر کاری را دارد و هر کاری را با حکمت انجام می‌دهد)».

در پایان این مقدمه، با قلبی خاشع و توبه‌کار به در‌گاه الله متعال، می‌ایستم و به فضل و بخشش او بر خود اعتراف می‌کنم که او، همواره فضل و کرم فرموده و مرا یاری رسانده است. به خاطر آن همه منتی که همواره بر من نهاده، او را می‌ستایم و با توسل به صفات والا و اسمای نیکش،از او می‌خواهم که این عمل را خالص به رضای خویش بگرداند و برای بندگانش، سودمند قرار دهد؛ از او می‌خواهم که به هر حرفی که در این موضوع نوشته‌ام، مرا مستحق ثواب گرداند و آن را بر ترازوی نیکی‌هایم بیفزاید. از همه‌ی مسلمانانی که این کتاب را می‌خوانند، می‌خواهم که این بنده‌ی نیازمند به عفو و غفران الهی را از یاد نبرند و در دعاهایشان، رحمت و رضوان خداوند را برای این بنده مسألت کنند.

﴿ رَبِّ أَوۡزِعۡنِيٓ أَنۡ أَشۡكُرَ نِعۡمَتَكَ ٱلَّتِيٓ أَنۡعَمۡتَ عَلَيَّ وَعَلَىٰ وَٰلِدَيَّ وَأَنۡ أَعۡمَلَ صَٰلِحٗا تَرۡضَىٰهُ وَأَدۡخِلۡنِي بِرَحۡمَتِكَ فِي عِبَادِكَ ٱلصَّٰلِحِينَ [النمل: ۱۹]

«پروردگارا! چنان کن که پیوسته سپاس‌گزار نعمت‌هایی باشم که به من و پدر و مادرم ارزانی داشتی و توفیقم ده تا کارهای نیکی انجام دهم که تو، از آن‌ها راضی باشی و مرا در پرتو مرحمت خود، از زمره‌ی بندگان نیک و شایسته‌ات بگردان».

سبحانك اللّهم وبحمدك، أشهد أن لا إله إلا أنت، أستغفرك وأتوب إلیك، وآخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین.

فقیر عفو و بخشش و رضایت پرودگارش

علی محمد محمد الصلابی

۵/۱/۱۴۲۲هـ.ق

[۱] روایت مسلم (۴/۱۹۶۴و۱۹۶۴) [۲] شرح‌السنة از بغوی (۱/۲۱۴و۲۱۵) [۳] نگاه کنید به: مقدمه‌ی استاد سید قطب/بر کتاب خالد بن ولید، نوشته‌ی شیخ صادق عرجون، ص۵. [۴] نگاه کنید به: ابوبکر الصدیق، نوشته‌ی محمد مال‌الله، ص۱۵ [۵] المنهج الإسلامی لکتابة التاریخ، دکتر محمد محزون، ص۴ [۶] سنن ابی‌داود (۴/۲۰۱)؛ ترمذی (۵/۴۴) [۷] بخاری، شماره‌ی۳۶۵۶ [۸] صحیح سنن الترمذی از آلبانی/(۳/۲۰۰) [۹] روایت بخاری، شماره‌ی۳۶۶۸ [۱۰] بخاری، شماره‌ی۳۶۷۱

فصل اول: ابوبکر صدیقسدر مکه

۱- اسم، نسب، خاندان، کنیه و القاب ابوبکرس(زندگانی ابوبکرسدر دوره‌ی جاهلیت)

۲- زندگانی ابوبکرسپس از ظهور اسلام

۳- هجرت ابوبکرسبه همراه رسول خدا جبه مدینه

۴- حضور و نقش ابوبکر صدیقسدر میادین جهاد

۵- ابوبکر صدیقسدر جامعه‌ی مدنی و برخی از ویژگی‌ها و فضایلش

مبحث اول: اسم، نسب، خاندان، کنیه و القاب ابوبکر (زندگانی ابوبکرسدر دوره‌ی جاهلیت)

او، عبدالله پسر عثمان‌ بن‌ عامر‌ بن‌ عمرو بن کعب‌ بن‌ سعد‌ بن‌ تیم‌ بن‌ مره‌ بن‌ کعب‌ بن‌ لؤی‌ بن‌ غالب‌ قریشی تیمی است [۱۱]. نسب او در پشت ششم یعنی مره‌ بن کعب با نسب رسول‌خدا جیکی می‌شود [۱۲]و کنیه‌اش ابوبکر است. بکر، به معنای شتر جوان است که به رییس و سرآمد قبیله بزرگ نیز اطلاق می‌گردد [۱۳]. ابوبکرس، القاب زیادی دارد که هر کدام به منزلت والا و عظمت و شأن و گوهرش، دلالت می‌کند:

[۱۱] الإصابة از ابن‌حجر (۴/۱۴۴و۱۴۵) [۱۲] سیرة و حیاة الصدیق از مجدی فتحی السید، ص۲۷ [۱۳] ابوبکر الصدیق از علی طنطاوی، ص۴۶

۱- عتیق

رسول اکرم ج، او را به این لقب نامیده‌اند و فرموده‌اند: «أَنْتَ عَتِیقُ اللهِ مِنَ النَّارِ»یعنی: «تو، عتیق الله (بنده‌ی آزاده شده‌ی‌ خدا) از آتش هستی.» ابوبکر، پس از آن عتیق نامیده شد. [۱۴]درروایت عایشهلآمده است: ابوبکرسبه حضور پیامبر خدا جرسید؛ رسول اکرم ج، به او فرمودند: «تو را خوش خبری بادکه تو، عتیق خدا از آتش هستی.» [۱۵]و از آن روز، ابوبکر به عتیق نام‌گذاری و ملقب شد. [۱۶]البته مورخان و تاریخ‌نگاران، دلایل زیادی در مورد علت این لقب نگاشته‌اند. برخی گفته‌اند: او، به‌خاطر زیبایی چهره‌اش، عتیق نامیده ‌شده‌است [۱۷]. عده‌ای نیز گفته‌اند: نام‌گذاری او به عتیق، به خاطر این بوده که وی، دارای دیرینه و پیشینه‌ی زیادی در خیر و نیکی بوده‌است [۱۸]. همچنین گفته شده که نجابت و جمال سیمایش، سبب این لقب‌گذاری می‌باشد. [۱۹]البته دلیل دیگری برای نام‌گذاری ابوبکر به لقب عتیق آورده‌اند و آن، اینکه: هیچ یک از فرزندان مادر حضرت ابوبکر، زنده نمی‌ماند. زمانی که مادرش، او را به دنیا آورد، رو به کعبه دعا کرد: «خداوندا! این بچه، عتیق و رهایی یافته‌ی تو از مرگ است؛ پس او را به من ببخش و برایم زنده‌اش بدار.» [۲۰]به هر حال هیچ مانعی برای جمع بین همه‌ی این دلایل، وجود ندارد؛ چرا که ابوبکر، زیباچهره و نیک‌نژاد بود و دیرینگی و پیشیینه‌ی زیادی هم درخیر و نیکی داشت و بنا به اشاره و فرموده‌ی رسول‌خدا ج، عتیق الله و رهایی‌یافته از آتش جهنم نیز می‌باشد. [۲۱]

[۱۴] الإحسان فی تقریب صحیح ابن‌حبان (۱۵/۲۸۰) اسناد این حدیث، صحیح است. [۱۵] روایت ترمذی به شماره‌ی۳۶۷۹ درالمناقب- السلسلة الصحیحة از آلبانی (۱۵۷۴) [۱۶] اصحاب الرسول، ازمحمود المصری(۱/۵۹) [۱۷] المعجم الکبیر از طبرانی، (۱/۵۲) [۱۸] الإصابة (۱/۱۴۶) [۱۹] المعجم الکبیر (۱/۵۳) و الإصابة (۱/۱۴۶) [۲۰] الکنی و السماء از دولابی (۱/۶) [۲۱] تاریخ الدعوة الی الإسلام فی عهد الخلفاء الراشدین، از دکتر یسری‌ محمد هانی، ص۳۶

۲- صدیق

رسول‌‌خدا ج، این لقب را بر ابوبکرسنهادند. در حدیث انسسآمده‌است: رسول‌خدا ج، به همراه ابوبکر، عمر و عثمانشبالای کوه احد رفتند. (بر فراز کوه که بودند، کوه لرزید) و آنان را تکان داد؛ رسول اکرم جفرمودند: «اثْبُتْ أُحُدُ فَإِنَّمَا عَلَیْكَ نَبِیٌّ، وَصِدِّیقٌ، وَشَهِیدَانِ»یعنی: «ای احد! آرام و بی‌حرکت باش که بر فراز تو یک پیامبر، یک صدیق ودو شهید هستند.» [۲۲]

یکی از دلایل ملقب شدن ابوبکرسبه صدیق، این است که او، همواره رسول‌اکرم جرا تصدیق می‌نمود. در‌ این‌باره ام‌المؤمنین عایشهلمی‌گوید: زمانی که رسول‌خدا ج، به مسجد الاقصی برده شد، با مردم از اسراء و معراجش سخن گفت؛ (این گفته، آن‌چنان عجیب بود که) عده‌ای از کسانی که قبلاً به او ایمان آورده‌ بودند، مرتد شدند و از دین برگشتند. گروهی به نزد ابوبکرسرفتند و گفتند: «آیا می‌دانی که دوست و یارت (یعنی پیامبر) چه گفته و او را چه شده‌است؟ او، گمان می‌کند که او را به یک شب، به مسجدالاقصی برده‌‌اند!» ابوبکرسگفت: «آیا واقعاً ایشان چنین گفته‌اند؟» گفتند: آری، ابوبکرسفرمود: «اگر رسول‌خدا جچنین فرموده‌اند، بی‌گمان راست گفته‌اند.» آن‌ها، به ابوبکرسگفتند: «تو واقعاً او را تصدیق می‌کنی که به یک شب به بیت المقدس رفته و پیش از سپیده‌دم باز‌گشته‌است؟!» فرمود: «بله؛ من، او را در آنچه بعیدتر و عجیب‌تر است، تصدیق می‌کنم؛ من، او را به اینکه به صبحی یا شامی خبر از آسمان می‌آورد تصدیق کرده‌ام.» به همین خاطر، ابوبکرس، ملقب به صدیق، شد. [۲۳]

امت، بر این اجماع کرده‌اند که ابوبکرس، از آن جهت صدیق لقب گرفت که همواره در تصدیق رسول‌خدا ج، شتاب نمود و هرگز از او، هیچ بدی و بزهی دیده نشد. [۲۴]

شعرا نیر در مدح ابوبکرس، شعر سروده و او را به صدیق، لقب داده‌اند؛ ابومحجن‌ ثقفی می‌گوید:

و سمیت صدیقاً وكل مـهاجر
سواك یســمی باسمه غیر منكر
سبقت الی الاسلام والله شاهد
وكنت جلیساً فی العریش المشهر [۲۵]|

ترجمه: تو (ای ابوبکر)، صدیق نامیده شده‌ای و هر مهاجر دیگری غیر از تو، بدون انکار باسم خود، نامیده می‌شود. بی‌گمان تو، در پذیرش اسلام، از همگان سبقت گرفتی و خدای متعال، خودش شاهد و گواه است. تو همچنین در سایه‌بان [۲۶]با رسول‌خدا ج، هم‌نشین بودی.

اصعمی (عبدالملک بن قریب باهلی) نیز چنین سروده است:

و لكنی أحب بكل قلبـی
وأعلم أن ذاك من الصواب
رسول‌الله والصدیق حباً
به أرجو غـداً حسن الثواب [۲۷]

«من، با تمام وجودم، رسول‌خدا جو ابوبکرسرا دوست دارم و محبت آنان را از ته قلبم، درست و سزاوار می‌دانم و امید‌وارم که فردای قیامت، به خاطر این محبت، پاداش نیکی بیابم».

[۲۲] بخاری، کتاب فضائل اصحاب النبی، باب فضل ابی‌بکر (۵/۱۱) [۲۳] این حدیث را حاکم (۳/۶۲)، روایت کرده و صحیحش دانسته است. ذهبی نیز با موافق است. [۲۴] الطبقات الکبری (۲/۱۷۲) [۲۵] أسدالغابة (۳/۳۱۰) [۲۶] منظور شاعر از سایه‌بان، اشاره به جنگ بدر است که ابوبکر در سایه‌بانی که برای رسول‌خدا جدرست کردند، همراه ایشان بود تا از آن حضرت، در برابر حملات احتمالی دشمن، دفاع کند.(مترجم) [۲۷] ابوبکر الصدیق، علی طنطاوی، ص۴۹

۳- صاحب

لقب صاحب (یار و رفیق‌ هم‌دل) را خداوند متعال در قرآن کریم، بر ابوبکرس، نهاده‌است: ﴿ إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدۡ نَصَرَهُ ٱللَّهُ إِذۡ أَخۡرَجَهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ إِذۡ يَقُولُ لِصَٰحِبِهِۦ لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَيۡهِ وَأَيَّدَهُۥ بِجُنُودٖ لَّمۡ تَرَوۡهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ٱلسُّفۡلَىٰۗ وَكَلِمَةُ ٱللَّهِ هِيَ ٱلۡعُلۡيَاۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ٤٠ [التوبة: ۴۰]

یعنی: «اگر پیامبر را یاری نکنید، خدواند، (او را یاری می‌کند، همان‌گونه که قبلاً) او را یاری کرد؛ آن‌گاه که کافران، او را (از مکه) بیرون کردند، در حالی که او،نفر دوم از دو تن بود. هنگامی که آن دو (پیامبر و ابوبکر) در غار (ثور) بودند، (ابوبکر، ناراحت بود که مبادا به پیامبر گزندی، از سوی مشرکان برسد.) در این هنگام پیامبر، خطاب به رفیقش گفت: غم مخور که خدا با ما است. پس خداوند، آرامش خود را بر او نازل کرد (و ابوبکر در پرتو الطاف الهی، آرام گرفت.) و خداوند، پیامبرش را با سپاهیانی یاری فرمود که شما، آنان را ندیدید و سخن کافران (و شرک و توطئه‌شان درباره‌ی قتل پیامبر) را پایین کشید (و ناکام نمود) و در هر حال کلمه‌ی اللهـو سخن (و شریعت) الهی، بالا و برتر است و خداوند، باعزت و حکیم می‌باشد».

علما بر این اجماع کرده‌اند که رفیق و همراه دل‌سوز پیامبر جدر سفر هجرت، ابوبکرصدیقسبوده‌است. انسسمی‌گوید که ابوبکرسچنین‌ گفته‌است: هنگامی که در غار ثور بودیم، به پیامبر جگفتم: «اگر یکی از این مشرکان به پایین پاهایش بنگرد، حتماً ما را می‌بیند!» پیامبر جفرمودند: «مَا ظَنُّكَ یَا أَبَا بَكْرٍ بِاثْنَیْنِ اللَّهُ ثَالِثُهُمَا» [۲۸]یعنی: «ای ابوبکر! گمان تو درباره‌ی دو نفر که سومین آن‌ها، خداست، چه می‌باشد؟»

حافظ‌ ابن‌حجر/می‌گوید: یکی از بزرگ‌ترین مناقب و فضایل ابوبکرس، این است که خداوند در آیه ۴۰ سوره‌ی توبه، او را به صاحب و یار دل‌سوز پیامبر جیاد فرموده که بدون هیچ تردید و اختلافی، منظور از از صاحب در این آیه، ابوبکرسمی‌باشد. احادیثی که به همراهی ابوبکرسبا رسول‌خدا جدر غار دلالت می‌کند، مشهور و بسیار است و کس دیگری به این فضیلت، دست نیافته‌است. [۲۹]

[۲۸] بخاری، شماره‌ی۳۶۵۳؛ مسلم، شماره‌ی۵۳۸۱ [۲۹] الإصابة فی تمییز الصحابة (۴/۱۴۸)

۴- اتقی

خداوند متعال، ابوبکرسرا در قرآن، اتقی نامیده‌است: ﴿ وَسَيُجَنَّبُهَا ٱلۡأَتۡقَى١٧ [اللیل: ۱۷] یعنی: «و پرهیزکارترین انسان‌ها، ازآن آتش هولناک، بدور داشته خواهد‌شد».

البته توضیح بیش‌تر این مطلب که خداوند، ابوبکرسرا پرهیزکارترین انسان‌ها خوانده است، در بحث فعالیت‌های ابوبکرسبرای آزادی بردگان مسلمانی که به‌دست مشرکان شکنجه می‌شدند، خواهد‌آمد.

۵- اوّاه (نرم دل و کسی که خدا را با تضرع و زاری بخواند)

ابوبکرسبه لقب اوّاه (نرم‌دل و زاری‌کننده)، نامیده‌شده که همین عنوان، دلیل خداترسی ابوبکر و فروهشتگی او در مقابل خدای متعال است. ابراهیم نخعی/می‌گوید: «ابوبکر از آن جهت به لقب اوّاه، نامیده ‌شده که بسیار نرم‌دل بوده است.» [۳۰]

[۳۰] الطبقات‌الکبری (۳/۱۷۱)

زادگاه ابوبکرسو ویژگی‌های ظاهری او

علما در اینکه ابوبکرسپس از عام‌الفیل به دنیا آمده، اختلافی ندارند؛ اما بر سر اینکه تولد ابوبکرسچند وقت، پس از عام‌الفیل بوده، اختلاف نظر وجود دارد. برخی گفته‌اند: ابوبکرس، سه سال پس‌از عام‌الفیل به دنیا آمده و عده‌ای، دو سال ‌‌و نیم پس‌از عام‌الفیل را زمان تولد ابوبکرسمی‌دانند. برخی هم دوسال و چند ماه را بدون تعیین عدد ماه، موقع تولد ابوبکر دانسته‌اند. [۳۱]به هر حال ابوبکرسدر آغوش پدر و مادری که درمیان قومشان دارای حرمت و عزت بودند، به‌خوبی پرورش یافت و همین، باعث شد تا ابوبکرسنیز درمیان قومش، محترم و سرآمد باشد. [۳۲]

شکل ظاهری ابوبکرسرا چنین بیان کرده‌اند: چهره‌ای سفید و جسمی نحیف و لاغر داشت؛ قیس‌ بن‌ ابی‌حازم می‌گوید: ابوبکرس، شخصی لاغر اندام و سفید بود که گوشت کمی بر بدن داشت. [۳۳]سیرت‌نگاران، ویژگی‌های ظاهری ابوبکرسرا از زبان راویان، چنین‌گفته‌اند: وی، سفید آمیخته به زردی بود؛ قد ‌و ‌قامتی نیک و لاغر و چهره‌ای استخوانی با گونه‌های پرنشاط داشت؛ شلوارش، به کمر، بند نمی‌شد و پشتش، اندکی خمیده و گونه‌اش، شاداب و کم‌گوشت بود؛ چشمان فرورفته‌ای داشت و بینی‌اش، از وسط، برآمده و دارای سوراخ‌های کوچکی بود؛ ساق‌های باریکی داشت و با وجودی که ران‌هایش،کم‌گوشت بود، اما محکم و چابک به نظر می‌رسید؛ پیشانیش، بلند و کشیده بود و انگشتانش، استخوانی و یکنواخت؛ او، ریشش را با حنا و کتم [۳۴]، رنگ مى کرد. [۳۵]

[۳۱] سیرة و حیاة الصدیق، مجدی فتحی السید ص۲۹ و تاریخ الخلفاء، ص۵۶ [۳۲] تاریخ الدعوة الی الإسلام فی عهد الخلفاء الراشدین ص۳۰ [۳۳] الطبقات از ابن‌سعد (۳/۱۸۸) [۳۴] نوعی گیاه [۳۵] بخاری، شماره‌ی۵۸۹۵ و مسلم، شماره‌ی۲۳۴۱- ابوبکر الصدیق، نوشته‌ی مجدی السید، ص۳۲

خانواده‌ی ابوبکر

پدرش، عثمان ‌بن عامر ‌بن عمرو با کنیه‌ی ‌ابوقحافه بود که در فتح مکه، مسلمان شد؛ ابوبکرس، پدرش را در فتح مکه به نزد پیامبر جبرد. رسول‌خدا فرمودند: «ای ابوبکر! چرا پیرمرد را نگذاشتی که ما به نزدش برویم؟» ابوبکرسگفت: «سزاوار بود که او، به حضور شما بیاید.» ابوقحافهسدر آن روز، مسلمان شد و با رسول‌خدا جبیعت کرد. [۳۶]روایت شده که رسول‌خدا ج، مسلمان شدن ابوقحافهسرا به ابوبکرستبریک گفتند [۳۷]و به ابوبکرسدستور دادند: «سفیدى موهایش را تغییر دهید (وخضاب کنید) که سر ابوقحافه، مانند گیاه درمنه سفید شده‌است.» [۳۸]در این فرموده‌ی رسول‌خدا ج، یک سنت و درس بزرگ درباره‌ی احترام گذاشتن به بزرگسالان، وجود دارد که خود پیامبر اکرم جنیز تصریح کرده‌اند که: «لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُوَقِّرْ كَبِیرَنَا، وَیَرْحَمْ صَغِیرَنَا»یعنی: «کسی که به بزرگان ما احترام نگذارد و به کوچک‌ها مهر و شفقت نورزد، از ما نیست.» [۳۹]

مادر ابوبکر، سلمی دختر صخر بن‌ عمرو‌ بن‌ کعب‌ بن‌ سعد‌ بن‌ تیم باکنیه‌ی ام‌الخیر است که از مسلمانان نخستین، به‌شمار می‌رود و ماجرای مسلمان شدنش در صفحات بعدی خواهد بود.

ابوبکرس، چهار همسر داشته که از آنان، دارای سه پسر و سه دختر شده است؛ همسران ابوبکر، عبارتند‌از:

[۳۶] الإصابة (۴/۳۷۵) [۳۷] السیرة النبویة فی ضوء المصادر الأصلیة، ص۵۷۷ [۳۸] الإصابة (۴/۳۷۵) [۳۹] روایت ترمذی،کتاب‌ البر، باب۱۵

۱- قتیله دختر عبدالعزی‌ بن ‌اسعد‌ بن جابر ‌بن ‌مالک

درباره‌ی مسلمان شدن قتیله، اختلاف نظر وجود دارد. [۴۰]او، مادر عبدالله‌ و اسماء است. ابوبکرس، پیش از ظهور اسلام، قتیله را طلاق داد. یک بار قتیله، به مدینه رفت و برای دخترش اسماء بنت‌ ابی‌‌بکرببا هدایایی از قبیل کشک و روغن برد؛ اما اسماءل، هدیه‌ی مادرش را نپذیرفت و حتی به او اجازه‌ی ورود به خانه‌اش را هم نداد و شخصی را به نزد خواهرش ام‌المؤمنین عایشهلفرستاد تا از رسول‌خدا جبپرسد که آیا می‌تواند هدیه‌ی مادر نامسلمانش را بپذیرد و به او اجازه‌ی ورود به خانه‌اش را بدهد؟ پیامبراکرم جفرمودند: «او را به خانه‌اش ببرد و هدیه‌اش را بپذیرد.» خداوند متعال نیز این آیه را نازل فرمود: ﴿ لَّا يَنۡهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمۡ يُقَٰتِلُوكُمۡ فِي ٱلدِّينِ وَلَمۡ يُخۡرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمۡ أَن تَبَرُّوهُمۡ وَتُقۡسِطُوٓاْ إِلَيۡهِمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُقۡسِطِينَ٨ [الممتحنة: ۸]

یعنی: «خدا، شما را منع نمی‌کند از اینکه نیکی و بخشش کنید به کسانی که به سبب دین، با شما نجنگیده‌ و شما را از شهر و دیارتان، بیرون نکرده‌اند؛ خداوند، نیکوکاران را دوست دارد.» این آیه در تفسیر المنیر، چنین معنا شده است که: «خداوند، شما را از نیکی و احسان، به کفاری از قبیل زنان و ضعیفان که با شما نجنگیده‌اند، باز نمی‌دارد و از پیوند خویشاوندی، پناه‌دادن پناهنده وپذیرایی از کسانی که شما را از دیارتان بیرون نکرده‌اند، منع نمی‌کند. همین‌طور، خدای متعال، شما را منع نمی‌کند از اینکه در روابط خود با چنین کافرانی، عدالت را رعایت نمایید و حقوق و امانت‌هایشان را به آنان دهید یا به قراردادهای میان خود و آن‌ها، وفا کنید و بدون کم وکاست، قیمت آنچه را از آنان می‌خرید، بپردازید». [۴۱]

[۴۰] الطبقات از ابن‌سعد (۳/۱۶۹) (۸/۲۴۹) [۴۱] تفسیر المنیر از زحیلی (۲۸/۱۳۵)

۲- ام رومان دختر عامر‌ بن ‌عویمر

او، از قبیله‌ی بنی‌کنانه ‌بن ‌خزیمه است که شوهرش، حارث ‌بن ‌سخبره [۴۲]را در مکه از دست داد و پس از آن، به ازدواج ابوبکرسدرآمد. او، در مسلمان شدن، پیشینه‌ی زیادی دارد؛ با رسول‌خدا جبیعت کرد و به مدینه، هجرت نمود. ام‌رومان، مادر عبدالرحمن و عایشهبمی‌باشد و در سال ششم هجری در مدینه‌‌ی منوره درگذشت. [۴۳]

[۴۲] نویری، نام عبدالله بن حارث را به عنوان شوهر پیشین ام‌رومان ثبت کرده که از او، دارای فرزندی به نام طفیل بوده است. بنابراین، طفیل، برادر مادری عبدالرحمن و عایشه می‌باشد.(مترجم) [۴۳] الإصابة (۸/۳۹۱)؛ برخی، وفات ام‌رومان را در ذی‌حجه‌ی سال چهارم یا پنجم هجرت گفته‌اند.(مترجم)

۳- اسماء دختر عمیس‌ بن‌ معبد‌ بن‌ حارث

او، از نخستین زنان مهاجر است و دیرینه‌ی زیادی در مسلمان شدن دارد و پیش‌از پناه بردن مسلمانان، به دارالاقم، مسلمان شد و با رسول‌خدا جبیعت نمود. وی، مادر عبدالله‌ بن‌ جعفرساست و به همراه شوهر قبلی‌اش، یعنی جعفر‌ بن ‌ابی‌طالبسبه حبشه هجرت کرد. سپس همراه جعفرسبه مدینه هجرت نمود. شوهرش جعفرس، در جنگ مؤته به شهادت رسید. پس‌ از آن، ابوبکرس، با او ازدواج کرد که دارای پسری به نام محمد شدند. صحابه‌ای چون: عمر، ابوموسی، عبدالله ‌بن ‌عباس و ام‌فضلشاز او روایت کرده‌اند؛ او، خویشاوندان خویش را بسیار اکرام و پذیرایی می‌نمود که از آن دسته می‌توان اشاره‌کرد به: رسول‌الله ج، حمزه و عباسب. [۴۴]

[۴۴] سیرأعلام النبلاء (۲/۲۸۲)؛ اسماء بنت عمیس، خواهر مادری ام‌المؤمنین میمونهلمی‌باشد.(مترجم)

۴- حبیبه دختر خارجه بن ‌زید ‌بن ‌ابی‌زهیر

حبیبهلاز انصار است و خزرجی؛ او، از ابوبکرس، باردارشد که پس از وفات ابوبکر، دختری به نام ام‌کلثوم، به دنیا آورد. ابوبکرسدرسنح(خانه‌های بنی‌حارث‌ در اطراف مدینه) با او سکونت کرده‌ بود.

فرزندان ابوبکرس

۱- عبدالرحمن بن ابی‌بکر

عبدالرحمن، بزرگ‌ترین پسر ابوبکرسمی‌باشد که در روز حدیبیه، مسلمان شد و در اسلام، سابقه‌ی نیکی از خود به‌جای گذاشت و با رسول‌خدا ج، همراهی نمود. وی، به دلیری و شجاعت، مشهور بوده و پس از مسلمان شدن، وضعیت خوب و نمونه‌ای در جنگ‌ها از خود نشان داده‌است. [۴۵]

[۴۵] البدایة و النهایة (۶/۳۴۶)

۲- عبدالله‌ بن‌ ابی‌بکر

وی، در جریان هجرت پیامبر جو ابوبکرس، نقش فعالی ایفا نمود. او، روزها درمیان اهل مکه می‌ماند و با شنیدن سخنان اهل مکه و کسب اطلاعات، پنهانی به غار می‌رفت و شنیده‌ها و دیده‌هایش را به پیامبر جو پدرش، گزارش‌می‌داد و سپیده‌دم برای کسب خبر و انتقال آن به پیامبر جبه مکه باز می‌گشت. او، در جنگ طائف، تیری خورد که جراحتش همواره او را همراهی کرد تا اینکه در مدینه‌‌ی منوره و در زمان خلافت پدرش، بر اثر جراحت همان تیر، شهید شد. [۴۶]

[۴۶] نسب قریش، ص۲۷۵

۳- محمد بن ابی‌بکر

مادرش، اسماء بنت عمیس است؛ محمد، در سال حجه‌الوداع به دنیا آمد و از جوان‌مردان قریش بود؛ در دامان علی‌ بن ابی‌طالبسزندگی کرد [۴۷]که توسط علیسبه سمت والی مصر گماشته شد و در همان‌جا به قتل رسید. [۴۸]

[۴۷] علی بن ابی‌طالبسپس از وفات ابوبکرسبا مادر محمد بن ابوبکرسیعنی: اسماء بنت عمیس ازدواج کرد و بدین ترتیب محمد، در دامان علیسپرورش یافت.(مترجم) [۴۸] نسب قریش ص۲۷۷ و الإستیعاب(۳/۱۳۶۶)

۴- اسماء‌ بنت ابی‌بکر

اسماءل، از عایشه‌لبزرگ‌تر بود؛ رسول‌خدا ج، او را ذات‌النطاقین نامیدند. ذات‌النطاقین یعنی: صاحب دو دامن؛ جریانش از این قرار است که اسماءل، توشه‌ی سفر پیامبر جرا در هجرت فراهم کرد و چون چیزی برای بستن توشه‌ی سفر نیافت، دامنش را دو قسمت کرد که از یک بخش‌ آن، به عنوان دامن استفاده‌نمود و با دیگری دهانه‌ی کیسه را بست؛ رسول‌خدا ج، همان‌جا، او را ذات‌النطاقین نامیدند. اسماءلبا زبیر ‌بن‌ عوامسازدواج کرد و در حالی که عبدالله ‌بن ‌زبیربرا در شکم داشت، به مدینه هجرت نمود و اولین نوزادی که پس از هجرت در مدینه، زاده‌شد، عبدالله پسر زبیر و اسماء بود. اسماءل، صد سال عمر کرد و دچار حواس‌پرتی و عارضه‌ی فراموشی پیر‌سالی هم نشد. پنجاه وشش حدیث از رسول‌خدا جروایت کرده که عبدالله‌ بن عباسبو پسران آن بانوی بزرگوار عبدالله و عروه و همچنین عبدالله‌ بن‌ ابی‌ملیکه و غیره از او روایت نموده‌اند. اسماءل، اهل جود و بخشش بود و در سال ۷۳ هجری در مکه و پس از شهادت پسرش عبدالله بن زبیرسدرگذشت. [۴۹]

[۴۹] سیر أعلام النبلاء (۲/۲۸۷)

۵- ام‌المؤمنین عایشهل

ام‌المؤمنین عایشه‌لکه ملقب به صدیقه است، در شش سالگی به نکاح رسول‌خدا جدرآمد و در نه‌سالگی به خانه‌ی آن حضرت رفت. عروسی‌اش در ماه‌ شوال بود. او، عالم‌ترین و دانا‌ترین زنان بود و پیامبر ج، کنیه‌ی ام‌عبدالله را بر او نهادند. عایشهل، آن‌چنان نیک و شایسته بود که محبت پیامبر جبا او، نمونه‌ی دوست داشتن همسر نیک و شایسته بود. [۵۰]

شعبی، می‌گوید: هرگاه مسروق، از ام‌المؤمنین، عایشه‌لحدیث می‌گفت، چنین کلماتی را بر زبان می‌آورد که: «صدیقه دختر صدیقب، آنکه در کتاب‌خدا از تهمت و گناه، بری دانسته شد، حبیبه‌ی حبیب‌الله ج، مرا این‌چنین حدیث گفته‌است.» از عایشهل، ۲۲۱۰ حدیث روایت شده که ۱۷۴ حدیث، متفق‌علیه می‌باشد. ۵۴ حدیث او را بخاری/، به تنهایی روایت کرده و۶۹ حدیث او را هم، امام مسلم/نقل نموده است. [۵۱]حضرت عایشهل، شصت و سه سال و چند ماه، زندگی فرمود و درسال ۵۷ هجری بی‌آن که فرزندی داشته باشد، درگذشت [۵۲]

[۵۰] تاریخ الدعوة فی عهد الخلفاء الراشدین ص۳۴ [۵۱] سیر أعلام النبلاء (۲/۱۳۵و۱۳۹) [۵۲] طبقات‌ ابن‌سعد (…)؛ المنذر (۴/۵)

۶- ام‌کلثوم بنت ابی‌بکر

مادر ام‌کلثوم، حبیبه بنت خارجهلاست. ابوبکرسبه ام‌المؤمنین عایشه‌لدر بستر وفاتش درباره‌ی دو برادر و دو خواهر عایشه سفارش کرد و فرمود: «آن‌ها، خواهران و برادران تو هستند.» عایشه‌لدرآن ‌هنگام پرسید: «من، یک خواهر دارم که اسماء است؛ آن یکی، کیست؟» ابوبکرسفرمود: «همسرم حبیبه دختر خارجه، باردار است و من، احساس می‌کنم که آن‌بچه، دختر خواهد بود.» و همین‌طور هم شد و ام‌کلثوم بعد از وفات ابو بکرسبه دنیا آمد [۵۳]؛ طلحه‌ بن‌ عبیداللهسبا ام‌کلثوم بنت ابی‌بکرسازدواج کرد؛ طلحهسشوهر ام‌کلثوم در جریان جنگ جمل شهید شد. عایشه‌ل، خواهرش را به همراه خود در حالی که عده‌اش را می‌گذراند، برای زیارت خانه‌ی خدا به مکه برد. [۵۴]

آری، این، افراد خانواده‌ی مبارک و پرخیر ابوبکر صدیقسبودند که خداوند، همه‌ی آنان را به اسلام مشرف فرمود. ابوبکرسدرمیان صحابه به این فضل الهی مختص گردیده که تمام خانواده‌اش مسلمان شوند. علما گفته‌اند: از یاران رسول‌خدا ج، هیچ خانواده‌ای نیست که چهار نسل آن، اسلام آورده و به شرافت هم‌صحبتی با رسول‌اکرم جنایل شده باشند، مگر خانواده‌ی ابوبکر که عبارتند از عبدالله‌ بن زبیر (نوه‌ی ابوبکر)، مادر عبدالله‌ بن‌ زبیر یعنی اسماء بنت ابی‌بکر و خود ابوبکر و پدرش ابوقحافهش. این چهار نسل و همچنین محمد بن عبدالرحمن ‌بن ‌ابی‌بکر ‌بن ‌ابی‌قحافهش، همگی از یاران و اصحاب رسول‌خدا جهستند. [۵۵]

درمیان صحابه، کسی جز ابوبکرسنیست که پدر و مادر و تمام فرزندانش، مسلمان شده و دوران رسول‌خدا جرا دریافته باشند. محمد‌ بن‌ عبدالرحمن، نوه‌ی ابوبکر، دوره‌ی رسول‌خدا جرا به خود دیده و ابوبکرستنها کسی است که تمام نسلش، هم از طرف زنان و هم از جانب مرد‌ها، به پیامبر ج، ایمان آوردند و به افتخار هم‌صحبتی آن حضرت جنایل شدند. بله، این، خانه‌ی صدیق است که تمام خانواده‌اش، ایمان آورده و هیچ منافقی، درمیان آن‌ها نبوده است؛ این، افتخاری است که از میان صحابه، فقط نصیب ابوبکرسگردید.

در آن زمان، همواره بر سر زبان‌ها بود که: ایمان، خانه‌هایی دارد و نفاق نیز خانه‌هایی؛ خانه‌‌ی ابوبکر از مهاجران، یکی از خانه‌های ایمان است؛ همان‌گونه که خانه‌های بنی‌نجار از انصار، جزو خانه‌های ایمان می‌باشد. [۵۶]

[۵۳] طبقات (۳/۱۹۵) [۵۴] نسب قریش، ص۲۷۸؛ الإصابة (۸/۴۶۶)؛تاریخ‌ الدعوة فی عهد الخلفاء الراشدین، ص۳۵ [۵۵] ابوبکر الصدیق، از محمد رشید رضا، ص۷ [۵۶] ابوبکر الصدیق (۱/۲۸۰) از محمد مال ‌الله برگرفته از منهاج‌السنة از ابن‌تیمیه/

جایگاه اجتماعی ابوبکرسو ویژگی‌های اخلاقی او در جامعه‌ی جاهلی پیش از اسلام

ابوبکر صدیقس، در دوره‌ی پیش از اسلام، یکی از افراد برجسته و بلکه از اشراف و بزرگان قریش بود؛ درمیان قریشیان پیش از ظهور اسلام، ده نفر از طوایف خاص، دارای وجاهت و شرافت ویژه‌ای بودند: *عباس‌ بن عبد‌المطلب از بنی‌هاشم، سقایت (آب رساندن) حج‌گزاران آن دوره را بر عهده داشت که این منصب، پس از اسلام نیز برایش ماندگار ماند. *ابوسفیان‌ بن‌ حرب از بنی‌امیه، پرچم‌دار قریش بود. *حارث‌ بن‌ عامر‌ بن‌ بنی‌نوفل، مسؤول اموالی بود که قریشیان در زمان جاهلیت جمع می‌کردند و به نیازمندان و درراه‌ماندگان، می‌دادند. *عثمان‌ بن‌ طلحه‌ بن‌ زمعه ‌بن‌ اسود از بنی‌اسد، مسؤول شورای قریش بود که اگر قریش، در مورد مسأله‌ای اتفاق نمی‌کردند، رأی و نظر او را اجرا می‌نمودند. *ابوبکر صدیقساز بنی‌تیم، مسؤولیت پرداخت دیه‌ها و بدهی‌های قریش را بر عهده داشت؛ او، همواره در این مورد، به‌قدری امین و مورد اعتماد قریشیان بود که در پرداخت خون‌بها یا تاوان و غرامت، با او همراهی می‌کردند و اگر شخصی غیر از ابوبکر، برای کسی خون‌بها و یا غرامتی تعیین می‌کرد، مورد قبول قریش واقع نمی‌شد. *خالد بن ‌ولیدساز بنی‌مخزوم، مسؤولیت پشتیبانی مالی و عملیاتی لشکر‌ها را عهده‌دار بود؛ قریش، پولی را جمع می‌کرد و مسؤل پشتیبانی، آن را برای تجهیز لشکر قریش، هزینه می‌نمود؛ پشتیبانی عملیاتی جنگ‌های قریش نیز با خالدسبود که در دنباله‌ی لشکر به همراه دسته‌ای از سوارن حرکت می‌کرد. *عمر بن خطاب از بنی‌عدی، سفیر قریش در دوره‌ی جاهلی بود. *صفوان‌‌‌ بن‌ امیه از بنی‌جمح، مسؤول بخت‌آزمایی و چوبه‌های تیری بود که عرب‌ها، پیش از اسلام با آن، فال می‌گرفتند. *حارث‌ بن قیس از بنی‌سهم، مسؤولیت امور اداری و مالی خدایان قریش را بر عهده داشت. [۵۷]

ابوبکرصدیقسپیش از ظهور اسلام، یکی از بزرگان قریش و از سرآمدان آنان بود که برای رسیدگی به بسیاری از مسایل و یا مشکلاتشان از او کمک می‌خواستند. ابوبکرس، آنقدر مهمان‌نواز بود که در مکه، مهمانی‌های بی‌نظیری می‌گرفت [۵۸]

[۵۷] أشهر مشاهیر الإسلام (۱/۱۰) [۵۸] نهایة الأرب (۱۹/۱۰)؛ نگاه کنید به: تاریخ الدعوة از یسری‌ محمد، ص۴۶

عوامل برجستگی شخصیت ابوبکرس

عوامل و زمینه‌های شهرت و برتری ابوبکرسعبارتنداز:

۱- نسب‌شناسی و آگاهی از نسب و تبار افراد

ابوبکرس، یکی از نسب‌شناسان و تاریخ‌دانان عرب بود؛ وی، در این زمینه توانایی و دانش چشم‌گیری داشت که او را در رتبه‌ی استادی نسب‌شناسانی چون عقیل‌ بن‌ ابی‌طالب قرار داده‌ بود. او، در این پهنه، از مزیت و امتیازی برخوردار بود که او را در دل عرب‌ها، محبوب و دوست‌داشتنی می‌کرد؛ آن امتیاز، این بود که وی، هرگز بر نسب و تبار کسی خرده نمی‌گرفت و بر خلاف دیگران، از نسب و تبار مردم عیب‌جویی و عیب‌گویی نمی‌کرد. [۵۹]ابوبکرسبیش از سایر قریشیان، از اصل و نسب آن‌ها آگاه بود و خوب و بد هر تباری را می‌دانست. [۶۰]در این‌باره عایشهلمی‌گوید: رسول‌خدا جفرموده‌اند: «إنَّ أبَابَكْر أعْلَم قُرَیْشٍ بِأَنْسَابِهَا»یعنی: «ابوبکرس، داناترین فرد قریش در برشماری و توصیف اصل‌ و ‌نسب قریش می‌باشد.» [۶۱]

[۵۹] التهذیب(۲/۱۸۳) [۶۰] الإصابة(۴/۱۴۶) [۶۱] مسلم(۲۴۱۰)- طبرانی در الکبیر به شماره‌ی (۳۵۸۲)

۲- تجارت و بازرگانی

ابوبکرس، پیش از ظهور اسلام تاجر بود؛ وی، به قصد تجارت به بصری در سرزمین شام و سرزمین‌های دیگری سفر کرده‌است. سرمایه‌ی تجاری او، چهل هزار درهم بود؛ او، چنان سخاوتمندانه از ثروتش بذل و بخشش می‌کرد که در دوره‌‌ی جاهلیت نیز به سخاوت و بخشندگی معروف و مشهور شده بود. [۶۲]

[۶۲] ابوبکر الصدیق از علی طنطاوی ص۶۶؛ التاریخ الإسلامی، الخلفاء الراشدون، ص۳۰

۳- عزت و احترام ابوبکر در نزد دیگران

ابن‌اسحاق در سیرتش چنین نگاشته که خویشاوندان ابوبکرس، دوستش داشتند و همواره به فضیلت و جایگاه والای او و همچنین اخلاق سترگش اعتراف می‌کردند. [۶۳]هنگامی که ابوبکرسبه قصد هجرت، از مکه بیرون شد، با شخصی به نام ابن‌دغنه ملاقات کرد؛ او، که ابوبکرسرا می‌شناخت، چنین گفت: «تو، به خوبی پیوند خویشاوندی را بر قرار داری و در سختی‌های ناگوار، دیگران را یازی می‌ر‌سانی؛ به آسیب‌دیدگان و بلازده‌ها کمک می‌کنی و همواره، کارهای نیک و شایسته انجام می‌دهی.» [۶۴]ابن‌حجر/پیرامون گفته‌های ابن‌دغنه درباره‌ی ابوبکرس، چنین می‌گوید: «این از مناقب، فضایل و افتخارات ابوبکرسمی‌باشد که ابن‌دغنه، سردار قبیله‌ی قاره، ابوبکرسرا به همان ویژگی‌هایی توصیف کرده که خدیجه‌ی کبریل، درباره‌ی رسول‌خدا جبه هنگام بعثت آن حضرت، گفته‌ است؛ سخنان ابن‌دغنه درباره‌ی ابوبکرسو گقته‌های خدیجهلدرباره‌ی رسول‌خدا ج، بی‌آنکه با هماهنگی و یا هم‌دستی قبلی باشد، هم‌سان و یک‌نواخت شد. همین، بیان‌گرنهایت آراستگی و فضیلت ابوبکر می‌باشد؛ چرا که ویژگی‌های رسول‌اکرم ج، همیشه برترین و کامل‌ترین صفات بوده‌است. [۶۵]

[۶۳] السیرة النبویه از ابن‌هشام (۱/۳۷۱) [۶۴] بخاری، شماره‌ی۳۹۰۵ [۶۵] الإصابة (۴/۱۴۷)

۴- ابوبکرس، پیش‌از اسلام نیز شراب ننوشید

ابوبکرس، در دوره‌ی جاهلیت پیش‌ از اسلام، فرهیخته‌ترین و پاکدامن‌ترین مردم بود. [۶۶]پرهیز ابوبکرساز شهوات و پستی‌ها به حدی بود که پیش‌از اسلام نیز، شراب را بر خود حرام کرده‌ بود. عایشهلمی‌گوید: «ابوبکرس، شراب را خود حرام کرده بود؛ او، نه در دوره‌ی جاهلیت و نه در زمان ظهور اسلام، شراب ننوشید. دلیل‌این‌که، ابوبکرسشراب را بر خود حرام کرد، این است که یک بار مرد مستی را دید که دستش را در کثافت فرو می‌بُرد و به دهانش نزدیک می‌کرد، آن را می‌بویید و باز می‌گرداند؛ ابوبکرسبا دیدن آن صحنه، گفت: او نمی‌داند که چه می‌کند؟ و بدین ترتیب شراب را بر خود حرام نمود.» [۶۷]در روایت دیگری از عایشه‌لآمده‌است: ابوبکر و عثمانب، در دوره‌ی جاهلیت شراب‌نوشی را بر خود حرام کرده بودند. [۶۸]شخصی از ابوبکرسپرسید: «آیا پیش‌از اسلام، شراب نوشیده‌ای؟» فرمود: «پناه بر خدا» گفت: چرا؟ ابوبکرسفرمود: «من همواره به فکر حفظ آبرو و حیثیت خود بوده‌ام؛ چرا که هر کس، شراب بنوشد، آبرو و حیثیتش را در معرض نابودی قرار می‌دهد.» این گفتگو، به گوش رسول‌خدا جرسید؛ آن حضرت جدوبار فرمود: «ابوبکر راست گفته است.» [۶۹]

[۶۶] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۴۸ [۶۷] سیرة و حیاة الصدیق، مجدی‌ فتحی، ص۳۴ [۶۸] تاریخ‌الخلفاء از سیوطی، ص۴۹ [۶۹] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۲۹

۵- ابوبکرس، در دوره‌ی جاهلیت، برای بت سجده نکرد

ابوبکرسهرگز برای بتی سجده نکرده‌است. خود ابوبکرسدرمیان جمعی از صحابه فرمود: «هرگز برای بتی سجده نکردم؛ وقتی که اندکی بزرگ شدم، پدرم، دستم را گرفت و به اتاقکی برد که در آن تعدادی بت بود و رو به من کرد و گفت: این‌ها، خدایان تو هستند و مرا تنها گذاشت و رفت. من نزدیک بت رفتم و گفتم: من، گرسنه‌ام؛ به من غذا بده و پاسخم را نداد. گفتم: برهنه‌ام، پس به من لباس بده و باز هم پاسخی نشنیدم؛ سنگی روی بت انداختم که بت به جلو افتاد.»

آری! این‌چنین فکر روشن، خوی پسندیده و سرشت سالم و آگاه، ابوبکرسرا فراتر از هر عمل و منش جاهلانه‌ای قرار داد که کرامت و مقام والای انسانی را خدشه‌دار می‌کند و با فطرت سالم، سازگاری ندارد و با عقل درست و کمال راستین و حقیقی، در تناقض است. [۷۰]بنابراین از چنین کسی، جای شگفت و تعجب نیست که با این منش و اخلاق سترگش به قافله‌ی دعوت حق بپیوندد و بلکه در رأس آن قرار گیرد و با مسلمان شدن، برترین شخص پس از رسول‌خدا جگردد. رسول‌اکرم جفرموده‌اند: «خِیَارُكُمْ فِی الْجَاهِلِیَّةِ خِیَارُكُمْ فِی الْإِسْلَامِ، إِذَا فَقِهُوا»یعنی: «بهترین شما در دوره‌ی جاهلیت، بهترین شما در دوره‌ی اسلام هستند بدان‌گاه که دانشمند و فقیه گردند.» [۷۱]

استاد رفیق‌العظم درباره‌ی زندگانی ابوبکرصدیقسچنین گفته‌است: واقعاً جای تعجب است که شخصی درمیان بت‌ها پرورش یابد و بدون وجود رهنما و رهبری، این‌چنین با اراده‌ی قلبی و وجدان خویش، بدون پروا، پرهیخته و جوان‌مرد باشد و به چنین جایگاه پرفضیلتی دست یابد؛… به شایستگی و با تمام وجود و از ته قلب، از اسلام استقبال نماید و نخستین مؤمن به پروردگار هدایت‌گر، شود و خیلی زود، اسلام را بپذیرد و بینی متکبران و سرکشان را به خاک بمالد و زمینه‌های ره‌یابی و هدایت‌یافتگی به دین استوار الهی را فراهم کند؛ آری، او، راهِ ره‌یابی به دین استوار الهی را نشان داد و چنان، الگویی است که اگرکسی، راه او را بپیماید و به رشته‌ی محکم و استوار او درآویزد، ریشه‌های رذالت و پستی از وجودش، کنده و ریشه‌کن می‌گردد. [۷۲]

آفرین و مرحبا بر ابوبکرصدیقسکه پیش‌از ظهور اسلام و در دوره‌ی جاهلی و در جامعه‌ی قریش، دارای ارزش‌های والا و اخلاق ستوده و نهاد و سرشتی نیکو بود که اهل مکه را بر آن داشت تا به تهور وتقدم وی در عالم اخلاق، ارزش‌ها و نمونه‌ها و الگو‌های اخلاقی و رفتاری، گواهی دهند.ابوبکرسآن‌چنان بزرگ و نیکو‌نهاد، بود که هیچ یک از قریشیان بر او خرده نگرفت و آن‌گونه که بر مؤمنان ضعیف، عیب‌جویی می‌کردند، بر او عیبی نگرفته و خوارش نداشته‌اند. قریشیان، تنها عیب و خرده‌ای که به گمان خودشان بر ابوبکرس، گرفتند، این بود که او، به خدا و رسولش ایمان آورد. [۷۳]

[۷۰] أصحاب الرسول از محمود المصری (۱/۵۸)؛ الخلفاء از محمود شاکر، ص۳۱ [۷۱] تاریخ الدعوة فی عهد‌ الخلفاء الراشدین، ص۴۳ [۷۲] أشهر مشاهیر الإسلام (۱/۱۲) [۷۳] منهاج السنة از ابن‌تیمیه (۴/۲۸۸و۲۸۹). نقل از کتاب (ابوبکر الصدیق أفضل الصحابة و أحقهم بالخلافه) از محمد عبدالرحمن قاسم، ص۱۸و۱۹؛ عادت کفار قریش بر این بود که چنان‌چه شخصی، مسلمان می‌شد، اشتباهات دوره‌ی جاهلیتش را نُقل مجالس خود می‌کردند و به بدگویی از او می‌پرداختند. اما ابوبکرس، چنان پیشینه‌ی خوبی داشت که قریشیان، هیچ نقطه‌ی ضعفی از گذشته‌اش سراغ نداشتند که به بدگویی از او بپردازند.(مترجم)

مبحث دوم: زندگانی ابوبکر پس از ظهور اسلام

مسلمان شدن ابوبکرس

مسلمان شدن ابوبکرس، زاده‌ی یک برنامه‌ی ایمانی در پهنه‌ی جستجوی دین حقیقی و راستینی بود که با فطرت و نهاد سالم، سازگاری می‌یابد و انگیزه‌ها و نیاز‌های انسانی را پاسخ می‌دهد. دین حق و راستینی که با اندیشه‌های کامل و بینش‌های، درست تطابق و هماهنگی دارد. ابوبکرس، به ضرورت فعالیت تجاری‌خویش، بسیار سفر می‌کرد و به صحراها و روستاها و شهرهای عربستان و شبه‌جزیره‌ی عرب، رفت و آمد داشت و همین مسأله، زمینه‌ی دیدار و بلکه رابطه‌ی او با صاحبان ادیان دیگر و به‌ویژه مسیحیت را فراهم می‌نمود. او، در قبال سخنان موحدان و کسانی که پرچم توحید را برافراشته و در جستجوی دینی راستین و بدور از خرافه بودند، سکوت اختیار می‌کرد. [۷۴]خودش می‌گوید: در کنار کعبه و در صحن مسجدالحرام نشسته بودم؛ زید بن عمرو بن نفیل نیز آنجا بود که امیه بن‌ ابی‌الصلت به نزدش آمد و گفت: «چگونه‌ای ای طالب خیر و حقیقت؟» زید بن ‌عمرو گفت: «خوبم.» امیه، ادامه داد: «به نتیجه‌ای هم دست یافته‌ای؟» و چون زید، پاسخ منفی داد، چنین سرود:

كل دین یوم القیامة إلا
ما قـضی الله فی الحقیقة بور [۷۵]

و سپس افزود: «پیامبری که انتظارش می‌رود، یا از میان ما برانگیخته خواهد شد و یا از میان شما.» ابوبکرسمی‌گوید: پیش از آن، هرگز نشنیده بودم که شخصی، به پیامبری برانگیخته خواهد شد و یا کسی انتظار بعثتش را داشته باشد؛ برخاستم و به نزد ورقه بن نوفل رفتم. او، به آسمان زیاد می‌نگریست و ناله‌ای در سینه‌اش، موج می‌زد. (اشاره‌ای‌ است به عبادت گزار بودن نوفل.) ماجرا را به او گفتم. به من گفت: «بله، ای پسر برادرم! ما، اهل کتاب و دارای علم و دانش هستیم؛ آن پیامبر که انتظار بعثتش می‌رود، از میان عرب‌های پاک‌نژاد و شریف، مبعوث می‌شود. من، نسب‌شناس نیز هستم و می‌دانم که قوم تو، نسب برجسته‌ای دارند.» گفتم: ای عمو! آن پیامبر، چه می‌گوید؟ گفت: «همان چیزی را می‌گوید که به او وحی می‌شود؛ او، چنان شخصیتی دارد که ستم نمی‌کند و بر کسی ستم روا نمی‌دارد.» ابوبکرسمی‌افزاید: زمانی که رسول‌خدا ج، مبعوث شدند، به آن حضرت ایمان آوردم و تصدیقش کردم. [۷۶]

ابوبکر صدیقس، دوره‌ی جاهلی را با بصیرت، عقل و اندیشه‌ای روشن‌ و با استعدادی درخشان، تیزهوشی، ذکاوت و اندیشه‌ی استواری که تمام وجودش را در بر گرفته‌ بود، سپری کرد. تیزهوشی و فراست ابوبکرس، این امکان را برایش فراهم آورد که بتواند اشعار و اخبار زیادی را درمورد بعثت پیامبری جدید، به خاطر بسپارد. یک بار رسول اکرم ج، از گروهی از صحابه که ابوبکرسنیز درمیان آن‌ها بود، پرسیدند: «چه کسی از شما سخنان قس‌ بن‌ ساعده را در بازار عکاظ، حفظ است؟» صحابه ساکت بودند که ابوبکرسگفت: «من، کلام قس را حفظ هستم؛ آن روز من، در بازار عکاظ بودم که قُس، بر شتر خاکستریش، ایستاد و گفت: ای مردم! گوش کنید و آگاه باشید تا فایده ببرید؛ همانا همه، روزگاری زندگی می‌کنند و روزی هم مرگشان، فرامی‌رسد؛ آن کس که بمیرد، فرصتش پایان می‌یابد. بی‌گمان در آسمان، خبر‌هایی است که ما از آن بی‌خبریم و در زمین اتفاقات قابل پندی در جریان است؛ زمین، به‌سان فرش گسترده و آسمان، همانند سقفی برافراشته است؛ ستارگان، در گردش هستند و دریاها، هرگز نمی‌خشکند؛ شب‌ها، تار و تاریک است و آسمان، دارای برج‌ها، باروها و ستارگان بی‌شمار!

قُس، خطاب به مردم سوگند یاد نمود که خداوند، دینی دارد که از دین شما بهتر و دوست‌داشتنی‌تر است و سپس چنین سرود:

فی الذاهبین الأولیــ
ـن من القرون لنا بصائر
لـما رأیـت مـوارداً
للمـوت لیس لها مصادر
ورأیت قومی نحوها
یسعی الأكابر والأصاغر
أیقنت أنی لامحـــا
لة حیث صارالقوم صائر [۷۷]

یعنی: «در مردمانی که پیش از این رفته‌اند، پندها و عبرت‌های زیادی برای ما وجود دارد.

آ‌نگاه که مرگ‌های زیادی دیدم، دانستم که مرگ، وقت و زمان مشخصی ندارد.

من، خویشان نزدیک و دور خود را از کوچک و بزرگشان دیدم که به سوی مرگ می‌روند و بدین ترتیب یقین کردم که من نیز به همان‌جا می‌روم که آنان رفتند».

ابوبکرصدیقسبا حافظه‌ای استوار و بلندمدت، توانست گفته‌های قس‌ بن ‌ساعده را برای رسول‌خدا جو یارانش، بازگو کند. [۷۸]

باری، ابوبکرصدیقسدر سفر شام، خوابی دید؛ آن خواب را برای بحیرای راهب، تعریف کرد. بحیرا، پرسید: «تو از کجایی؟» ابوبکرسفرمود: «از مکه؛» بحیرا پرسید: «از کدامین طایفه؟» ابوبکر، پاسخ داد: «از قریش.» بحیرا دوباره سؤال کرد: «چه کاره هستی؟» ابوبکر جواب داد: «تاجرم.» بحیرا گفت: «اگر خداوند، خوابت را به حقیقت تبدیل کند، پیامبری از قوم تو برمی‌انگیزد که تو در حیات آن پیامبر، وزیر و معاون او خواهی بود و پس از او خلیفه و جانشینش خواهی شد.» ابوبکرس، این گفته‌های بحیرا را همواره پیش خود نگه داشت و فاش نکرد. [۷۹]

ابوبکرس، پس از جستجو و انتظاری طولانی که پیامبر‌خدا جاز قریشیان مبعوث شد، اسلام آورد. شناخت عمیق ابوبکر از محمد جو رابطه‌ی استوارش با ایشان در زمان جاهلیت مردم مکه، او را بیش از هر چیز دیگری برای لبیک گفتن به دعوت حق، یاری رساند. آن هنگام که بر پیامبر جوحی شد، ایشان، شروع به دعوت مردم به سوی خداوند یکتا نمود و نخستین انتخاب و گزینش آن حضرت جبرای دعوت به اسلام، یار و رفیق دل‌سوزش ابوبکر بود که او را پیش از بعثت، به نرم‌خویی و پاک‌نهادی می‌شناخت؛ همان‌طور که ابوبکرسنیز پیامبر جرا به صداقت، امانت و اخلاق سترگش شناخته بود و می‌دانست، چنین شخصی که نمی‌تواند، بر مردم دروغ ببافد، هرگز بر خداوند نیز دروغ نمی‌بندد. [۸۰]

رسول‌خدا ج، دعوتشان را به ابوبکر عرضه کردند و ابوبکرسنیز بدون درنگ و دودلی، قدم پیش نهاد و مسلمان شد و با رسول‌خدا ج، پیمان یاری بست و به پیمانش عمل کرد. به همین خاطر، رسول‌اکرم ج، درباره‌ی ابوبکر، فرموده‌اند: «إِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِی إِلَیْكُمْ فَقُلْتُمْ كَذَبْتَ، وَقَالَ أَبُو بَكْرٍ صَدَقَ، وَوَاسَانِی بِنَفْسِهِ وَمَالِهِ، فَهَلْ أَنْتُمْ تَارِكُوا لِی صَاحِبِی»یعنی: «خداوند، مرا به‌سوی شما برانگیخت؛ شما (تکذیبم کردید و) گفتید: دروغ می‌گویی؛ اما ابوبکر (تصدیق نمود و) گفت: راست می‌گوید؛ او، مرا با جان و مالش یاری نمود.» و دوبار فرمودند: «پس آیا شما، یار و رفیق دل‌سوزم را (محض خاطر من) برایم می‌گذارید؟» [۸۱]

ابوبکرساولین مرد آزادی بود که اسلام را پذیرفت. ابراهیم نخعی، حسان‌ بن‌ ثابت، ابن‌عباس و اسماء بنت ابی‌بکرشگفته‌اند: اولین کسی که اسلام آورد، ابوبکربود. یوسف‌ بن ‌یعقوب می‌گوید: پدرم و مشایخ و اساتید ما اعم از: محمد‌ بن منکدر، ربیعه ‌بن ‌عبدالرحمن، صالح ‌بن ‌کیسان، سعد ‌بن ‌ابراهیم و عثمان ‌بن محمد،در این شک و تردیدی نداشتند که نخستین فردی که مسلمان شده، ابوبکر صدیقسبوده است. [۸۲]

ابن‌‌عباس‌بگفته‌است: نخستین کسی که نماز خواند، ابوبکر بود و سپس، اشعاری از حسانسرا در این‌باره آورد که:

إذا تذكرت شجوًا من أخی ثقـة
فاذكر أخاك أبابكر بما فعــلا
خیر البریة أتقـاهـا وأعــدلـها
بعد النبی وأوفـاها بما حمـلا
الثانی التـالی المحمـود مشـهده
وأول الناس منهم صدق الرسلا
والثانی‌اثنین فی‌الغارالمنیف وقد
طاف العدو به إذ صعد الجبـلا
عـاش حمیـداً لأمـر اللّه متبعًـا
هدی صاحبه الماضی وما انتقلا
وكان حب رسول‌اللّه قد علمـوا
من البریة لم یعـدل به رجــلا [۸۳]

ترجمه: «هرگاه خواستی از روی محبت، از یاران و دوستان، یادکنی و خاطره‌ی خوشی را به‌ یاد آوری، برادرت ابوبکر را با کارهایی که (در راه اسلام و برای اسلام) کرده است، به‌ یاد آور.

او، پس از رسول‌خدا ج، بهترین، پرهیزکارترین و عادل‌ترین نیکوکاران می‌باشد و دیه‌ها را خوب پرداخته (و هر مسؤولیتی را که پذیرفته، به نیکی انجامش داده است.)

کسی که در هجرت، همراه پیامبر بود و همراهی‌اش با پیامبر در غار، در قرآن آمده و ستوده شده است؛ او، نخستین شخص این امت است که پیامبران را تصدیق نمود.

ابوبکر، در غار کوه بلند، ستبر و استوار به همراه پیامبر بود؛ در حالی‌که دشمنان، از کوه بالا رفته‌ بودند و دور و بر غار می‌گشتند. ابوبکر، چه نیک، زندگی کرد؛ او، در زندگی همواره پیرو دستورهای خداوند بود و بر راه یار و دوستش رسول‌خدا جگام می‌نهاد و هیچ‌گاه در عرصه‌ی اطاعت از خدا و پیامبر، فروگذازی نکرد و منحرف نشد.

همه‌ی نیکان و نیکو‌کاران، می‌دانند که هیچکس به اندازه‌ی ابوبکر، رسول‌خدا جرا دوست نمی‌دارد و محبت ابوبکر با رسول‌خدا جاز محبت همه‌ی محبان پیامبر، بیش‌تر است».

علما، مسأله‌ی مسلمان شدن ابوبکرشرا مورد بررسی قرار داده‌اند که آیا ابوبکر، نخستین کسی است که اسلام آورد؟ عده‌ای در این‌باره نظر قطعی داده‌ و ابوبکر را نخستین مسلمان این امت، دانسته‌اند؛ برخی نیز با نظریه‌ای قطعی، علیسرا نخستین مسلمان شناخته‌اند. عده‌ای گفته‌اند: زید‌ بن‌ حارثهس، پیش از همه مسلمان شد. اما ابن‌کثیر/می‌گوید: «نخستین مسلمان از میان زنان و همچنین مردان، خدیجهلاست؛ از غلامان آزادشده، زید بن ‌حارثهسو از افراد نابالغ، علیس، پیش‌از دیگران مسلمان شدند. این‌ها، در آن موقع اعضای خانواده‌ی پیامبر جبودند. و اولین مرد آزادی که مسلمان شد، ابوبکر صدیقسبود که فواید و پیامدهای نیک مسلمان شدنش، بیش از افراد مذکور بود. چرا که او، به عنوان یکی از رؤسای قریش، جایگاه والا و ثروت زیادی داشت و از آنجا که مورد احترام و محبت همه بود، دعوتش در دیگران اثر می‌کرد؛ وی، دعوت‌گری بود که در راه خدا و رسولش، مال و ثروت خود را هزینه و صرف نمود.

ابن‌کثیر اضافه بر این می‌گوید: «ابوحنیفهس، این اقوال را به‌خوبی جمع‌بندی نموده و گفته است: اولین مرد آزادی که مسلمان شد، ابوبکرسمی‌باشد و نخستین زنی که اسلام آورد، خدیجهلاست؛ از میان غلامان، زید بن ‌حارثهسو از پسران نابالغ، علیس، پیش از دیگران مسلمان شدند.» [۸۴]

هنگامی که ابوبکرسمسلمان شد، سرور و شادی تمام قلب پیامبر جرا در برگرفت؛ عایشه‌ی صدیقلدر این‌باره‌ می‌گوید: «زمانی که سخنان پیامبر ج، پایان یافت، ابوبکرس، اسلام آورد و پیامبر‌اکرم ج، در حالی از نزد ابوبکر رفتند که از شادی و سرور مسلمان شدن ابوبکرس، کسی در مکه، از ایشان، شادمان‌تر نبود.» [۸۵]

ابوبکرسگنجینه‌ای بود که خداوند، او را برای پیامبرش، از پیش آفریده و ذخیره‌ کرده‌ بود تا در خدمت آن حضرت جقرار بگیرد؛ او، در نزد قریش محبوبیت زیادی داشت؛ خلق و خوی والایش که موهبت و ارزانی الهی بود، او را در نزد همه به‌گونه‌ای محبوب کرده‌ بود که همگان، دوستش داشتند. چرا که اخلاق ومنش نیک، عامل و عنصری مؤثر در برقراری پیوند و الفت می‌باشد. او، همان است که رسول‌خدا ج، درباره‌اش فرموده‌اند: «أَرْحَمُ أُمَّتِی بِأُمَّتِی أَبُو بَكْرٍ»یعنی: «مهربان‌ترین فرد امتم نسبت به امت من (و در قیاس با دیگران)، ابوبکر است.» [۸۶]

ابوبکرسدر تاریخ و نسب‌شناسی که در نزد عرب‌ها، مهم‌ترین علوم و دانش‌ها محسوب می‌شد، بیش‌ترین بهره را داشت و قریشیان نیز همواره به برتری علمی ابوبکرسدر پهنه‌ی این علوم اذعان می‌کردند و باور داشتند که ابوبکرساز گذشته‌ی خوب و بد قریش و قریشیان، آگاهی و دانش وافری دارد. فرهیختگان قریش همواره در پی مجالس ابوبکر بودند تا با دانش وافر و گسترده‌ی او، عطش پژوهش و جویندگی خود را فرو خوابانند. جوانان بیدار و تیزهوش، مجالس علمی ابوبکرسرا دنبال می‌کردند تا از داشته‌های علمی او، استفاده کنند که این خود‌، نشان دیگری از مقام والای ابوبکرساست. فعالان مالی و تجاری مکه نیز همواره به مجالس ابوبکر، رفت‌ و ‌آمد داشتند؛ چرا که گرچه ابوبکرس، بزرگ‌ترین بازرگان مکه نبود، اما از مشهورترین تجار و بازرگانان مکه محسوب می‌شد. سایر اقشار و عموم مردم نیز همواره به‌خاطر برتری‌های اخلاقی و رفتاری ابوبکرس، در مجالسش شرکت می‌کردند و این‌چنین ابوبکرسبه سبب اخلاق سترگش، مهمان‌دار بزرگی بود که با دیدن مهمانانش شادمان می‌شد و با آنان، انس و الفت می‌گرفت. طبقات و اقشار مختلف جامعه‌ی مکی، هر کدام به‌ سهم خود از ابوبکرساستفاده می‌کردند. جایگاه والای ادبی، علمی و اجتماعی ابوبکر در مکه، باعث شد که با مسلمان شدن ابوبکرسو آغاز حرکت دعوتی او، جمعی از برگزیدگان مکه، مسلمان شوند و در جرگه‌ی بهترین بندگان خدا قرار بگیرند. [۸۷]

[۷۴] مواقب الصدیق مع النبی بمکة، از دکتر عاطف لماضه، ص۶ [۷۵] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۳۱؛ ترجمه: هر دینی، در روز قیامت، تباه و بی‌نتیجه خواهد بود مگر آن دینی که خداوند، به آن حکم کرده و بنایش را بر حق و حقیقت، نهاده است. [۷۶] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۵۲ [۷۷] مواقف الصدیق مع‌ النبی ‌بمکۀ، ص۸ [۷۸] مواقف‌ الصدیق مع‌ النبی بمکۀ ص۹ [۷۹] الخلفاء الراشدون از محمود شاکر، ص۳۴ [۸۰] تاریخ الدعوة فی عهد الخلفاء الراشدین، ص۴۴ [۸۱] بخاری کتاب فضائل اصحاب‌النبی شماره‌ی۳۶۶۱ [۸۲] صفة‌ الصفوة(۱/۲۳۷)؛ روایت احمد، فضائل ‌الصحابة (۳/۱۲۰۶) [۸۳] دیوان حسان‌ بن‌ ثابت به تحقیق ولید عرفات، (۱/۱۷) [۸۴] البدایة و النهایة (۳/۲۶و۲۸) [۸۵] البدایة و النهایة (۳/۲۹) [۸۶] صحیح‌ الجامع‌ الصغیر، از آلبانی (۲/۸) [۸۷] التربیة القیادیة (۱/۱۱۶)

دعوت دادن ابوبکرسبه سوی اسلام

ابوبکرسمسلمان شد و به همراه رسول‌خدا ج، مسؤولیت دعوت را بر عهده گرفت؛ او از رسول‌اکرم ج، به خوبی یاد گرفت که اسلام، دین عمل، دعوت و جهاد است و ایمان مسلمان، زمانی کامل می‌شودکه جان و بلکه تمام داشته‌های خود را برای پروردگار جهانیان نثار کند. [۸۸]خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ١٦٢ لَا شَرِيكَ لَهُۥۖ وَبِذَٰلِكَ أُمِرۡتُ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلۡمُسۡلِمِينَ١٦٣ [الأنعام: ۱۶۲-۱۶۳]

یعنی: «بگو: نماز و عبادت و زیستن و مردن من، از آنِ خداست که پروردگار جهانیان است؛ پروردگاری که شریک ندارد و به همین دستور داده‌ شده‌ام و من نخستین مسلمان (امت خود) هستم».

ابوبکرسبرای دعوت جدید، جنب و جوش و فعالیت زیاد و در عین حال خجسته و پر‌برکتی داشت، هر کجا که قدم می‌گذاشت و حرکت می‌کرد، پیامدهای زیادی بجای‌ می‌نهاد و دستاورد‌های بزرگی نصیب اسلام می‌کرد. او، واقعاً نمونه‌ی زنده و مصداق حقیقی فرموده‌ی الهی بود که: ﴿ ٱدۡعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلۡحِكۡمَةِ وَٱلۡمَوۡعِظَةِ ٱلۡحَسَنَةِۖ وَجَٰدِلۡهُم بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُۚ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعۡلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِۦ وَهُوَ أَعۡلَمُ بِٱلۡمُهۡتَدِينَ١٢٥ [النحل: ۱۲۵]

یعنی: «مردمان را با سخنان استوار و بجا و اندرزهای نیکو و زیبا، به راه پروردگارت دعوت بده و با ایشان به بهترین شیوه، گفتگو کن. همانا پروردگارت، بهتر می‌داند که چه کسانی ره‌یافته و هدایت‌شده می‌باشند».

تلاش و فعالیت ابوبکرسدر عرصه‌ی دعوت به الله، تصویر روشنی از ایمان، ترسیم می‌کند و این حقیقت را روشن می‌سازد که پذیرش دین‌خدا، قرار و آرام مؤمن را می‌گیرد و او را آسوده‌خاطر نمی‌گذارد تا این که در دنیای مردم، آنچه را که به آن ایمان آورده، محقق نماید. البته این خیزش و حرکت ابوبکر، یک حرکت صرفاً عاطفی و گذرا نبود که زود، فرو کشد و سرد و زایل شود. بلکه نشاط، هیجان و دلیری ابوبکرسدر پهنه‌ی دعوت تا هنگام وفاتش، ماندگار ماند و هرگز در مسیر دعوت، دچار خستگی، ضعف و سستی نشد. [۸۹]

اولین و مهم‌ترین نتیجه‌ی فعالیت‌های دعوتی ابوبکرس، مسلمان شدن کسانی بود که در جرگه‌ی بهترین بندگان خدا قرار گرفتند؛ افرادی از قبیل: زبیر‌ بن‌ عوام، عثمان‌ بن‌ عفان، طلحه بن‌ عبیدالله، سعد‌ بن‌ ابی‌وقاص، عثمان‌ بن‌ مظعون، ابوعبیده بن ‌جراح، عبدالرحمن ‌بن ‌عوف، ابوسلمه ‌بن ‌عبدالاسد و ارقم‌ بن‌ ابی‌الارقمش. ابوبکرس، هریک از این بزرگواران را جداگانه به ‌حضور پیامبر‌اکرم جبُرد؛ آن‌ها به دعوت ابوبکرس، اسلام آوردند و هر یک از آنان، به‌سان ستونی برای ساختمان عظیم دعوت شد؛ رسول‌اکرم جبا مسلمان شدن این‌ها، قوت و توان بیش‌تری برای دعوت یافتند. خدواند متعال، با مسلمان شدن این افراد، رسول‌اکرم ج، را قوت و توانی افزون عنایت کرد و به دنبال مسلمان شدن این افراد نام‌دار، عموم مردم اعم از از زنان و مردان، دسته دسته به اسلام گرویدند. یکایک افرادی که به دعوت ابوبکرس، مسلمان شدند، طلایه‌دار و پیشاهنگ دعوت اسلامی گردیدند و سبب شدند‌ تا گرو‌های دیگری به شمار پیشگامان دعوت اسلامی بپیوندند و با وجود شمار اندکشان، گردان دعوت و دژ رسالت شکل بگیرد؛ آنان، به مقامی دست یافتند که هرگز هیچ‌کس، نتوانست و نخواهد توانست به چنان مقامی دست یابد. [۹۰]

ابوبکرس، در مسیر دعوت، خانواده‌اش را از یاد نبرد؛ بلکه با توجه و غم‌خوارگی ویژه برای آنان، باعث شد تا اسماء، عایشه، عبدالله، ام رومان و خدمت‌کارش عامر بن‌فهمیرهسمسلمان شوند. صفات پسندیده، اخلاق کریمانه و ویژگی‌های والای ابوبکرسعامل مهمی در پذیرش دعوتش از سوی مردم بود؛ اخلاق سترگش، به‌سان دامی گسترده درمیان قوم و عشیره‌اش، آن‌ها را شکار و مجذوب خود می‌کرد و همن باعث می‌شد که دعوتش را بپذیرند و یا حداقل در مقابل او، شدت نشان ندهند. او یگانه‌ی نسب‌شناسی درمیان قوم خودش بود؛ ابوبکر، فردی سرامد، محترم و سخاوتمند که از مال و ثروتش، بذل و بخشش می‌نمود و در مکه، جلسات و مهمانی‌های بی‌نظیری داشت؛ او، سخنوری توانمند بود. [۹۱]

آراستگی به چنین ویژگی‌هایی، نیاز و ضرورت گریز‌ناپذیر داعیان و دعوت‌گران است؛ چرا که بی‌بهرگی از این ویژگی‌ها و نداشتن چنین صفاتی، دعوت دعوتگران را مانند فریادی در یک دره و دمی در خاکستر، می‌گرداند. سیرت ابوبکرصدیقس، روشن‌گر فهم و شناخت درست او از اسلام است و چگونگی زندگی او، نمونه و الگوی مناسبی برای دعوت‌گران می‌باشد تا در دعوت مردم به‌سوی خدا از او الگوگزینی نمایند.

[۸۸] تاریخ الدعوة فی عهد الخلفاء الراشدین، ص۸۷ [۸۹] الوحی و تبلیغ الرسالة، دکتر: یحیی یحیی،ص۶۲ [۹۰] محمد‌ رسول‌الله، از عرجون (۱/۵۳۳) [۹۱] السیرة الحلبیة (۱/۴۲۲)

سختی‌هایی که ابوبکرسدر مسیر دعوت متحمل شد

ابتلای انسان به پاره‌ای از سختی‌ها، یک سنت و تقدیر الهی است که درمیان افراد، گروه‌ها، امت‌ها، ملت‌ها و دولت‌های مختلف جریان می‌یابد. این سنت‌ الهی، آن‌چنان درمیان صحابه‌ی کرامشجریان یافت که آنان را متحمل سختی‌های زیادی کرد و آنان را به مصائبی آزمود که کوه‌های بزرگ و استوار را هم به زیر می‌کشد. اما صحابه، شکیبایی ورزیدند و جان‌ها و مال‌هایشان را در راه خدا نثار کردند. سختی‌هایی که آنان در راه اسلام کشیدند، به حدی بود که تنها خداوند، اندازه‌اش را می‌داند. مسلمانان اشراف‌زاده هم که درمیان قریش دارای وجاهت و شرافت بودند، از این مشکلات و سختی‌ها در امان نماندند. ابوبکرسبه شدت مورد اذیت و آزار کفار قرار گرفت؛ بر سرش خاک و خاکستر ریختند و در مسجدالحرام او را طوری کتک زدند که بینی و صورتش، زخمی و خونین ‌شد و او را در حالی که درمیان مرگ و زندگی بود، بر روی پارچه‌ای نهاده و به ‌خانه‌اش بردند. [۹۲]عایشه‌لمی‌گوید: زمانی که اصحاب رسول‌اکرم جبه سی‌ و‌ هشت نفر رسیدند، ابوبکرسبا اصرار، از رسول‌خدا جدرخواست کرد تا دعوتشان را آشکارا و علنی کنند. رسول‌خدا جفرمودند: «ای ابوبکر! ما اندکیم.» ابوبکرسبه‌قدری اصرار کرد که رسول‌خدا جخواسته‌اش را پذیرفتند. مسلمانان، در قسمت‌های مختلف مسجد پراکنده‌ شدند و هر کدامشان، طوری جا گرفت که درمیان خویشاوندانش باشد. ابوبکرس، برخاست و شروع به دعوت کرد؛ در آن هنگام رسول‌اکرم ج، نشسته بودند؛ ابوبکر، نخستین خطیبی بود که به راه خدا و رسولش دعوت داد. مشرکان، بر ابوبکرسو سایر مسلمانان شوریدند و ابوبکرسرا به شدت زدند و زیر لگد گرفتند. عتبه‌ بن‌ ربیعه‌، به ابوبکرسنزدیک شد و شروع به زدن ابوبکر با دو کفش پاشنه‌دار کرد؛ عتبه، تیزی و لبه‌ی ‌محکم کفش‌ها را به صورت ابوبکرسمی‌زد و خودش را روی شکم آن حضرتسمی‌انداخت. ابوبکرسطوری زخمی و خونین شد که صورت و بینی‌اش، معلوم‌ نمی‌شد. بنی‌تیم (خویشاوندان ابوبکر) برای دفاع از ابوبکر، به ستیز و دعوای مشرکان برخاستند که در نتیجه مشرکان، دست از زدن ابوبکرسکشیدند؛ بنی‌تیم، ابوبکرسرا در پارچه‌ای گذاشتند و او را در حالی به خانه‌اش بردند که در مردنش، شکی نداشتند. بنی‌تیم دوباره به مسجد برگشتند و گفتند: «به خدا سوگند اگر ابوبکر بمیرد، حتماً عتبه ‌بن‌ ربیعه را می‌کشیم.» این را گفته، به خانه‌ی ابوبکرسرفتند. ابوقحافه (پدر ابوبکر) و بنی‌تیم، با ابوبکرسصحبت می‌کردند تا بلکه از او چیزی بشنوند؛ سرانجام ابوبکر پاسخ داد و در واپسین لحظات آن روز، دهان به سخن گشود و گفت: «حال رسول‌الله جچطور است؟» بنی‌تیم تعجب کردند و او را سرزنش نمودند که با این حال، چه جای این پرسش است؟ آنان، به مادر ابوبکر (ام‌خیر) گفتند: «حتماً به ابوبکر چیزی بدهی که بخورد.» زمانی که مادر ابوبکر با او تنها شد، با اصرار از او خواست که چیزی بخورد؛ اما ابوبکرسگفت: «حال رسول‌الله‌ جچطور است؟» ام‌خیر گفت: «به خدا سوگند که من، از حال دوستت، خبری ندارم.» ابوبکرسفرمود: «به نزد ام‌جمیل ‌بنت‌ خطاب برو و حال پیامبر را از او بپرس.» ام‌خیر به نزد ام‌جمیل رفت و گفت: «ابوبکر از تو جویای حال محمد‌بن‌عبدالله است.» ام‌جمیل گفت: «من، نه ابوبکر را می‌شناسم و نه محمد‌بن عبدالله را؛ اما اگر دوست داری با تو به نزد پسرت می‌آیم.» ام‌خیر گفت: باشد. و با هم به خانه‌ی ابوبکر رفتند؛ هنگامی که ام‌جمیل، ابوبکرسرا افتاده و زخمی دید، جلو رفت و گفت: «به خدا سوگند کسانی که با تو‌ چنین کرده‌اند، فاسق و کافر‌ند و من، امیدوارم که خداوند، انتقام تو را از آنان بگیرد.» ابوبکرسفرمود: «حال رسول‌الله جچطور است؟» ام‌جمیللگفت: «مادرت، اینجاست؛ می‌شنود.» ابوبکرسگفت: «از او به تو آسیبی نمی‌‌رسد.» ام‌جمیل‌لگفت: «پیامبر جصحیح و سالم هستند.» ابوبکرسپرسید: «ایشان، کجا هستند؟‌ ام‌جمیللپاسخ داد: «در خانه‌ی ابن‌ارقم.» ابوبکر فرمود: «به خدا سوگند که تا زمانی که به نزد رسول‌خدا جنروم، چیزی نمی‌خورم و نمی‌نوشم.

ام‌خیر و ام‌جمیلب، صبر کردند تا مردم، به خانه‌هایشان بروند و رفت و آمدشان، قطع شود و سپس او را در حالی که به آن‌ها تکیه داده بود، به نزد رسول‌خدا جبردند. رسول‌اکرم ج، با دیدن ابوبکرس، با شتاب برخاستند و به سوی او رفتند و او را بوسیدند. مسلمانان نیز با دیدن حال زار ابوبکرس، به سوی او شتافتند. دل رسول‌اکرم ج، به‌شدت، برای ابوبکر سوخت. ابوبکرسفرمود: «ای رسول‌خدا! پدر و مادرم فدایت؛ طوری نیست. فقط آن فاسق، با صورتم چنین کرده‌است. ای رسول‌خدا! این زن، مادر من است؛ به فرزندش نیکی زیادی کرده و شما هم خجسته و بزرگوارید؛ پس او را به‌ سوی خدا دعوت دهید و از خدا برایش طلب هدایت کنید تا بلکه خداوند، او را به وسیله‌ی‌ دعوت شما، از آتش جهنم برهاند.» راوی می‌گوید: رسول‌خدا جبرایش دعا کردند و او را به اسلام فرا خواندند و بدین ترتیب ام‌خیر‌(مادر ابوبکر) همان‌جا مسلمان شد. [۹۳]

در این ماجرا، درس‌ها و آموزه‌های زیادی برای هر مسلمانی که مشتاق پیروی از صحابه‌ی کرام است، وجود دارد. به برخی از این آموزه‌ها اشاره می‌کنیم:

۱- حرص و اشتیاق وافر ابوبکرسبر اینکه اسلام را در برابر کفار، علنی و آشکار کند؛ این مسأله، نشان‌دهنده‌ی عمق ایمان و شجاعت صدیقسمی‌باشد. او، در راه دعوت، آنقدر مورد آزار و شکنجه قرار گرفت که خویشانش، مرگش را قطعی پنداشتند. محبت خدا و رسولش، آن‌چنان در قلب ابوبکرسجای گرفته بود که پس از اسلام، چیزی جز برافراشتن رایت و پرچم توحید، برایش مهم نبود؛ او، به قیمت جانش هم که شده، خواهان این بود که بانگ «لا اله الا الله محمد رسول الله» بر کرانه‌های مکه، طنین‌انداز شود. آری ابوبکرسکاری کرد که نزدیک بود جانش را به خاطر عقیده و اسلامش، از دست بدهد.

۲- پافشاری ابوبکرس، بر علنی کردن دعوت اسلام در فضای تنگ و سرکش جاهلیت، به خاطر آگاهی دادن به مردم درباره‌ی اسلام و اطلاع‌رسانی به آنان درمورد دینی بود که تازگی و طراوتش، دل‌ها را تسخیر می‌کند. ابوبکرساین هدف را در حالی دنبال کرد که به یقین می‌دانست که او و دوستانش، مورد اذیت و شکنجه واقع می‌شوند.بنابراین چرایی و دلیل این پافشاری را باید در وارستگی ابوبکرسجستجونمود.

۳- محبت خدا و رسول، آن‌چنان در دل ابوبکرسنفوذ کرده‌ بود که آنان را از خودش بیش‌تر دوست می‌داشت. برای درک درستی این نکته، همین دلیل بس‌که با وجود آن همه سختی و رنج و در حالی که امیدی به زندگیش نیست، حال پیامبر جرا جویا شد و پرسید: حال پیامبرخدا جچطور است؟! او، چیزی ‌نخورد و سوگند‌ یاد ‌کرد که تا به نزد پیامبر ج، نرود از خورد و نوش، امتناع می‌کند.

آری، هر مسلمانی،‌ باید این‌چنین باشد و خدا و رسولش را بیش‌از هر چیزی دوست بدارد؛ حتی اگر در این مسیر، مجبور شود از جان و مالش مایه بگذارد. [۹۴]

۴- عصبیت قومی و جانب‌داری خویشاوندی در آن زمان، نقش مهمی در شکل‌گیری و یا ایجاد دگرگونی و تحول در رخدادها و رفتارهای اجتماعی افراد داشت. این جانب‌داری، به حدی‌ بود که حتی در صورت وجود اختلاف عقیده هم پدیدار می‌شد. چنان‌که بنی‌تیم (خویشاوندان ابوبکر) با وجودی که مسلمان نشده‌ بودند، از ابوبکر جانب‌داری کرده و تهدید نمودند که اگر ابوبکر بر اثر جراحت، جان بازد، حتماً عتبه را می‌کشند. [۹۵]

۵- در این ماجرا، واکنش‌های جالب و شکوهمندی از ام‌جمیل بنت خطاب‌لبروز می‌کند و او را به خیزش و حرکت به خاطر دین وامی‌دارد و میزان اشتیاق وی بر پاسداری از دین را نمایان می‌سازد. به‌طور مثال ام‌جمیللدر پاسخ مادر ابوبکرسکه حال رسول‌خدا جرا پرسید، آگاهانه و باتدبیر گفت: «من، نه ابوبکر را می‌شناسم و نه محمد‌بن عبدالله را» این واکنش ام‌جمیلل، یک منش و استراتژی هشیارانه و احتیاط‌آمیز بود؛ چرا که تا آن هنگام ام‌خیر، مسلمان نشده بود و ام‌جمیل نیز اسلامش را از ام‌خیر پنهان نمود و جای رسول‌خدا جرا به او نشان نداد که مبادا ام‌خیر جاسوس قریشیان باشد. [۹۶]ام‌جمیل با آنکه خودش را نسبت به ابوبکرسو رسول‌خدا ج، بی‌خیال و ناآشنا جلوه داد، موفق شد با فراست تمام به مادر ابوبکر بقبولاند که به دیدن ابوبکرسبرود و پس از آنکه با ابوبکرسملاقات نمود، باز هم جوانب احتیاط را رعایت کرد و در کمال هشیاری کوشید تا محل اختفای رسول‌خدا جرا فاش نکند و در عین حال به ابوبکرس، اطمینان خاطر بدهد که رسول‌خدا ج، صحیح و سالم هستند. [۹۷]جلوه‌ی دیگر احتیاط و هشیاری این‌ها برای حفظ اسرار مسلمانان، شگرد ام‌جمیل، ام‌خیر و ابوبکر به‌هنگام رفتن به خانه‌ی ابن‌ارقم است که صبر می‌کنند تا رفت و آمد‌ها، تمام شود و مردم، به خانه‌هایشان بروند. [۹۸]

۶- در این ماجرا میزان خیرخواهی ابوبکر صدیقسبرای مادرش نمایان می‌شود که مشتاق مسلمان شدن مادرش بود و به رسول‌خدا جگفت: «این، مادر من است که نسبت به فرزندش نیکی زیادی روا داشته و می‌دارد؛ شما نیز بزرگوار و پرخیر هستید؛ پس او را به سوی خدا دعوت دهید و از خدای متعال، برایش هدایت بخواهید تا او را به وسیله‌ی دعوت شما، هدایت کند و از آتش جهنم برهاند.» این، از ترس عذاب الهی و رغبت و اشتیاق به رضوان و بهشت پروردگار بود که ابوبکر صدیقسرا بر آن داشت تا از رسول‌خدا جبخواهد که مادرش را دعوت دهند و برایش دعای هدایت کنند. رسول اکرم جنیز برای هدایت مادر ابوبکرسدعا کردند و دعایشان پذیرفته شد و بدین ترتیب مادر ابوبکر، اسلام آورد و در جرگه‌ی مسلمانانی قرار گرفت که برای نشر و گسترش دین خدای متعال، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی‌کردند. از این ماجرا درمی‌یابیم که خدای متعال، بر بندگانش، مهر و رحمت بی‌کرانی فرو می‌فرستد و به درستی قانون و سنت «پاداشِ پس از رنج و مشقت» پی می‌بریم و مشاهده می‌کنیم که هر مشقتی، پیامد و نتیجه‌ی درخور و شایسته‌اش را به دنبال دارد.

۷- ابوبکر صدیقساز آنجا که هم‌راه و هم‌نشین خاص و همیشگی رسول‌خدا جبود، بیش از سایر صحابه در معرض اذیت و آزمایش قرار می‌گرفت؛ چرا که او همواره در جاهایی که به رسول‌خدا جتعرض می‌شد، همراه آن حضرت جبود و همین رابطه و همراهی همیشگی ابوبکرسبا پیامبر اکرم ج، او را فدایی و جان‌نثار آن حضرت جکرده بود که برای دفاع از ایشان بپا می‌خاست و در حالی که خودش، از بزرگان قریش و چهره‌های معروف و نام‌دار بود، مورد اذیت و سفاهت کفار قرار می‌گرفت. [۹۹]

[۹۲] التمکین للأمة الإسلامیة، ص۲۴۳ [۹۳] السیرة النبویة، از ابن‌کثیر (۱/۴۳۹و۴۴۱)؛ البدایة و النهایة (۳/۳۰) [۹۴] استخلاف ابوبکر الصدیق، از دکتر جمال عبدالهادی، ص۱۳۱و۱۳۲ [۹۵] محنة المسلمین فی‌ العهد‌ المکی، دکتر سلیمان سویکت، ص۷۹ [۹۶] السیرة النبویة، قراءة لجوانب الحذر و الحمایة، ص۵۰ [۹۷] مرجع سابق، ص۵۱ [۹۸] استخلاف الصدیق، نوشته‌ی جمال عبدالهادی، ص۱۳۲ [۹۹] محنة المسلمین فی العهد المکی، ص۷۵

حمایت و پشتیبانی ابوبکرساز پیامبر اکرم ج

جرأت و شجاعت، از دیگر ویژگی‌های ابوبکرسبود که او را از دیگران، متمایز و متفاوت می‌ساخت. او، در راه حق از هیچ چیزی نمی‌هراسید و در مسیر نصرت دین خدا، فعالیت دینی و همچنین حمایت و پشتیبانی از رسول‌خدا ج، از هیچ سرزنش و توبیخی متأثر نمی‌شد. عروه بن زبیر می‌گوید: از عبدالله بن عمرو بن عاص خواستم که برایم از شدیدترین رفتارهای مشرکان با رسول‌خدا ج، بگوید؛ او، گفت: پیامبر اکرم جدر کنار کعبه نماز می‌خواندند که عقبه بن ابی‌معیط آمد و لباس را در گردن آن حضرت جآویخت و به‌قدری کشید که نزدیک بود رسول‌خدا جخفه شوند. ابوبکرسبه سوی عقبه شتافت، شانه‌هایش را گرفت و او را از پیامبر اکرم جدور کرد [۱۰۰]و گفت: ﴿ أَتَقۡتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبِّيَ ٱللَّهُ [غافر: ۲۸]

یعنی: «آیا می‌خواهید مردی را بکشید به این خاطر که می‌گوید: پروردگار من، الله است؟»

در روایت انسسآمده است: باری مشرکان، رسول اکرم جرا چنان زدند که آن حضرت جتا سرحد بیهوشی پیش رفتند. ابوبکرسبپا خاست و گفت: «وای بر شما؛ (آیا کسی را به این خاطر می‌زنید و می‌خواهید بکشید که می‌گوید: پروردگار من، الله است؟)» [۱۰۱]در روایت اسماءلآمده است: شخصی، فریادزنان، به نزد ابوبکرسآمد و گفت: «دوستت را دریاب و به کمکش بشتاب.» اسماءلمی‌گوید: ابوبکرسدر حالی که چهار گیسو داشت، از میان ما برخاست و با شتاب به سوی پیامبر جرفت و فریاد برآورد که: ﴿ أَتَقۡتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبِّيَ ٱللَّهُ [غافر: ۲۸].. مشرکان با شنیدن فریاد ابوبکرس، دست از آزار رسول‌خدا جکشیدند و به سوی ابوبکرسشتافتند و او را زدند. ابوبکرسدر حالی به خانه بازگشت که از شدت کتکی که به او زده بودند، هر یک از گیسوانش را که دست می‌زد، کنده می‌شد و در دستانش قرار می‌گرفت. [۱۰۲]

یک بار علی بن ابی‌طالبسدر حال سخنرانی پرسید: «ای مردم! چه کسی شجاع‌تر و دلیرتر است؟» مردم گفتند: «شما، ای امیر مؤمنان!» فرمود: «من، با هر کس که جنگیده‌ام، شکستش داده‌ام؛ اما شجاع‌ترین مردم، ابوبکرساست. ما برای رسول‌خدا جسایه‌بانی درست کردیم و گفتیم: چه کسی حاضر است با رسول‌خدا جبماند تا مشرکی، به آن حضرت جحمله نکند؟ به خدا سوگند تنها ابوبکرسبرای این کار قدم پیش نهاد و شمشیرش را از نیام بیرون کشید و بالای سر پیامبر جایستاد و هر مشرکی را که به پیامبر جنزدیک می‌شد، دور می‌کرد؛ پس ابوبکرس، شجاع‌ترین مردم است.» علیسافزود: «من، دیدم که قریشیان، رسول‌خدا جرا درمیان گرفته بودند و این ابوبکرسبود که به شدت از آن حضرت جدفاع می‌کرد و آنان را از ایشان دور می‌راند. قریشیان به پیامبر جمی‌گفتند: تویی که خدایان را منکر شده‌ای و به جای این همه معبود، به خدای واحدی معتقدی؟! در آن هنگام تنها ابوبکرسبود که به آن حضرت جنزدیک شد و در حالی که گفته‌ی مؤمن آل فرعون را بر زبان داشت، رویاروی مشرکان ایستاد و آنان را از پیامبر جدور کرد. حال، شما را به خدا سوگند می‌دهم که مؤمن آل فرعون، بهتر است یا ابوبکر؟» مردم، ساکت بودند و چیزی نگفتند. علیسفرمود: «قسم به خدا، اگر تمام زمین از امثال مؤمن آل فرعون پر شود، یک لحظه‌ی ابوبکرساز همه‌ی آن‌ها بهتر است. زیرا مؤمن آل فرعون، ایمانش را پنهان کرده بود؛ اما این مرد (ابوبکر)، ایمانش را آشکارا بیان کرد.» [۱۰۳]

این، وصف و جلوه‌ی روشنی از ابوبکرسبه زبان علی مرتضیسمی‌باشد که کشاکش میان حق و باطل، هدایت و گمراهی و ایمان و کفر را به تصویر می‌کشد و به‌خوبی روشن می‌سازد که ابوبکرسدر راه خدای متعال، چه‌قدر سختی و مشقت متحمل شد. بنابراین شخصیت و سیمای واقعی ابوبکر صدیقساز لابلای نشانه‌ها و ویژگی‌های بی‌نظیرش، به گواهی و زبان امام علیسشناحته می‌شود. علیسپس از گذشت چندین سال در دوران خلافتش به ویژگی‌های ابوبکر اشاره می‌کند و به رادمردی و شجاعتش گواهی می‌دهد و آن‌چنان به‌هنگام گفتن صفات ابوبکرسمتأثر و دگرگون می‌شود که هم خودش، می‌گرید و هم دیگران را به گریه می‌اندازد.

ابوبکر صدیقسپس از رسول‌خدا جنخستین مسلمانی است که در راه خدا مورد شکنجه و آزار قرار گرفت. او، نخستین پشتیبان رسول‌خدا جو اولین دعوت‌گری بود که به سوی خدا فرا خواند. [۱۰۴]او، بازوی راست رسول‌خدا جبود که برای حمایت از دعوت و یاری پیامبر، تمام تلاشش را به‌کار بست تا آن حضرت جرا در گرامیداشت و تعلیم و تربیت تازه‌مسلمانان، یاری برساند. ابوذرسضمن بیان داستان مسلمان شدنش می‌گوید: …ابوبکرسبه رسول‌خدا جگفت: «به من اجازه دهید تا من، او را برای شام پیش خود ببرم.» ابوبکرسبا کشمش طائف، از ابوذرسپذیرایی کرد. [۱۰۵]ابوبکرس، بی‌پروا و بدون هیچ ترس و هراسی در کنار رسول‌خدا جمی‌ایستاد و همواره هر خطر بزرگ و کوچکی را که متوجه پیامبر می‌شد، دور می‌کرد و تا آنجا که می‌توانست از پیامبر اکرم جدر برابر دشمنان، دفاع و پشتیبانی می‌نمود. او، مشرکان را دید که یقه و گریبان رسول‌خدا جرا گرفته‌اند؛ خودش را به میان آنان افکند و بانگ برآورد: «وای بر شما؛ آیا می‌خواهید او را به این خاطر که می‌گوید: پروردگارم، الله است، بکشید؟» مشرکان، دست از رسول‌خدا جکشیدند و شروع به زدن ابوبکرسو کشیدن و کندن موهایش نمودند و او را به‌قدری کتک زدند که خونین و بی‌هوش شد. [۱۰۶]

[۱۰۰] بخاری، شماره‌ی۳۵۸۶ [۱۰۱] الصحیح المسند فی فضائل الصحابة از عدوی، ص۳۷ [۱۰۲] منهاج السنة (۳/۴)؛ فتح‌الباری (۷/۱۶۹) [۱۰۳] البدایة و النهایة (۳/۲۷۱و۲۷۲) [۱۰۴] ابوبکر الصدیق، از محمد عبدالرحمن قاسم، ص۲۹ [۱۰۵] فتح‌الباری (۷/۲۱۳)؛ الخلافة الراشدة از یحیی یحی، ص۱۵۶ [۱۰۶] عبقریة الصدیق از عقاد، ص۸۷

آزاد کردن غلامان

اذیت و آزار قریش بر رسول‌خدا جو یارانش، موازی با گسترش دعوت اسلام در مکه، افزایش یافت و به نهایت خشونت بر ضد مسلمانان و به‌ویژه مسلمانان ضعیف و بی‌کس رسید. قریشیان، آزار و شکنجه‌ی مسلمانان را شدید و سخت کردند تا بلکه اهل اسلام را از عقیده و ایمانشان برگردانند و آنان را مایه‌ی عبرت دیگران قرار دهند و در عین حال بتوانند آتش خشم و کینه‌ای را که از اسلام و مسلمانان، به دل داشتند و آزارشان می‌داد، فروخوابانند.

بلالس، یکی از همین مستضعفان بود که به شدت شکنجه می‌شد. او، هیچ پشتیبان و عشیره‌ای نداشت که از او حمایت کند و به دفاع از وی شمشیر بکشد. افرادی چون بلالس، در جامعه‌ی جاهلی مکه، هیچ عددی محسوب نمی‌شدند و تنها حق و بهره‌ای که از زندگی داشتند، این بود که بیگاری کنند، اطاعت نمایند و مانند کالا و شتر، خرید و فروش شوند. بنابراین در چنان جامعه‌ای داشتن نظر، اندیشه، دعوت و یا پیوستگی به یک مکتب و جریان، برای بردگان بینوا، جرم بزرگی بود. آن هم پیوستگی و ارتباط با دعوتی که جامعه‌ی مکه را تکان داده و زیرساخت‌های فکری و باورهای کهن مردمش را زیر سؤال برده بود. دعوت جدید، جوانان زیادی را جذب خود کرده و آنان را رویاروی باورها و آداب و رسوم میراثی پدرانشان قرار داده بود. دعوت جدید، قلب این غلام به ظاهر بی‌چیز و ناچیز را تسخیر نمود و او را در پهنه‌ی زندگی، انسانی چون سایر افراد به شمار آورد. [۱۰۷]مفاهیم ایمان، در اعماق وجود بلالسنفوذ کرد و پس از مسلمان شدن وی و گرایش به دین جدید و پذیرش دعوت محمد مصطفی جو پیوستن به سایر برادران دینی‌اش در قافله‌ی بزرگ دعوت، سر برآورد. امیه بن خلف که مالک بلالسبود، گاهی با تطمیع و گاهی با تهدید، در صدد آن برآمد که بلالسرا از راهی که در پیش گرفته بود، منحرف کند؛ اما وقتی که دید بلالسبیش از تصورش سمج و استوار است و به کفر و جاهلیت باز نمی‌گردد، بر او خشم گرفت و او را بی‌آنکه یک شبانه‌روز، آب و غذا بدهد، به صحرا برد و در زیر تابش سوزان آفتاب نیم‌روزی، به پشت بر روی ریگ‌های داغ انداخت و به دیگر غلامانش دستور داد که سنگ بزرگی، روی سینه‌ی بلالسبگذارند. دست‌های بلال را بستند و سنگ بزرگی، رویش نهادند. امیه بن خلف به بلالسگفت: «یا همین‌طور می‌میری و یا به محمد (ج)، کافر می‌شوی و لات و عزی را می‌پرستی.» اما بلالس، ثابت و استوار، احد احد می‌گفت. او، از عمق وجودش می‌گفت: «خدا، یکی است؛ خدا، یکی است.» امیه بن خلف، مدتی بلالسرا به همین طرز وحشتناک، شکنجه داد [۱۰۸]تا اینکه ابوبکر صدیقس، به محل شکنجه‌ی بلالسرفت و به امیه گفت: «از خدا نمی‌ترسی که این بینوا را این‌چنین شکنجه می‌کنی؟! تا کی می‌خواهی به این کار ادامه دهی؟» امیه گفت: «تو، خودت او را خراب کردی و به این روز انداختی؛ اگر راست می‌گویی نجاتش بده.» ابوبکرسفرمود: «باشد؛ این کار را می‌کنم. غلام سیاهی دارم که بر دین توست و از بلالس، قوی‌تر است. او را به جای بلالسبه تو می‌دهم.» امیه نیز پذیرفت و ابوبکرس، غلامش را به امیه داد و بلالسرا از او گرفت و آزاد کرد. [۱۰۹]به روایت دیگری ابوبکر صدیقس، بلالسرا به چهل اوقیه طلا خرید. [۱۱۰]به‌راستی بلالسچقدر استوار و شکیبا بود! او، با صدق و اخلاص مسلمان شد و قلب پاکی داشت؛ صبر و شکیبایی بلالس، او را در برابر آزار و شکنجه‌ی کفار، تسلیم‌ناپذیر کرد و خشم و عصبانیت کافران را برانگیخت. بلالس، در برابر کفار پایداری کرد و هرگز با آنان کنار نیامد و دست از توحید و اسلام برنداشت؛ بلکه همواره با تمام تاب و توانش، بانگ توحید بر زبان داشت و در راه خدا چنان استقامتی کرد که به سرشکستگی کافران انجامید. [۱۱۱]قطعاً در پسِ هر سختی و مشقتی، راحتی و گشایشی هست؛ بلالس، از آزار و شکنجه‌ی کفار و از بند بردگی رهایی یافت و مانده‌ی عمرش را در کنار رسول‌خدا ج، سپری کرد.

ابوبکر صدیقس، استراتژی آزاد کردن بردگان مسلمان و تحت شکنجه را دنبال کرد و این رویه را به عنوان یک برنامه‌ی منظم و هدفمند اسلامی به منظور مقاومت در برابر شکنجه‌گری‌ها و خشونت‌های کفار، ادامه داد و بدین‌سان، دعوت اسلامی، مورد حمایت و پشتیبانی مالی و انسانی قرار گرفت. ابوبکرس، بردگان مسلمان اعم از زن و مرد را خریداری و آزاد می‌کرد. از آن دست مسلمانانی که توسط ابوبکرس، آزاد شدند، می‌توان به این افراد اشاره کرد: *عامر بن فهیره که در جنگ‌های بدر و احد نیز حضور یافت و در بئرمعونه به شهادت رسید. *ام‌عبیس. *زنیره که هنگام آزادیش نابینا شد و کفار مکه گفتند: او، به گرفت و عذاب لات و عزی، گرفتار شده که بینایی‌اش را از دست داده است. زنیرهلگفت: «به خدا سوگند، آنان دروغ می‌گویند؛ چرا که لات و عزی نه می‌توانند به کسی ضرری برسانند و نه نفعی.» خدای متعال، بینایی زنیرهلرا دوباره به او بازگردانید. [۱۱۲]*نهدیه و دخترش که کنیزان زنی از بنی‌عبدالدار بودند؛ آن زن، نهدیه و دخترش را به آرد کردن گندم و گرداندن آسیاب دستی واداشته بود و می‌گفت: «به خدا که هرگز شما را آزاد نمی‌کنم.» ابوبکر صدیقسبا دیدن این صحنه و شنیدن قسم آن زن، فرمود: «تو، آخرش سوگندت را می‌شکنی.» زن گفت: «اگر راست می‌گویی، خودت این کار را بکن و این دو را آزاد نما که خودِ تو، آنان را خراب کرده‌ای.» ابوبکرسفرمود: «هر دو را به چند می‌فروشی؟» آن زن، قیمتی تعیین کرد. ابوبکرصدیقسنیز پذیرفت و فرمود: «آن دو را گرفتم و آن‌ها، پس از این آزاد هستند.» و سپس رو به نهدیه و دخترش کرد و گفت: «آرد و گندم این زن را به خودش بدهید.» نهدیه و دخترش پرسیدند: «آیا پس از اتمام کار، چنین کنیم؟» ابوبکرسفرمود: «هر طور که می‌خواهید.» [۱۱۳]

اندکی تأمل در این ماجرا، به ما نشان می‌دهد که اسلام، چگونه میان ابوبکرسو آن دو کنیز، برابری ایجاد می‌کند تا آن‌ها، به‌گونه‌ای با ابوبکرسصحبت کنند که شریکی، با شریکش سخن می‌گوید و اصلاً در گفتگوی میان آن‌ها، رابطه و مسایل آقایی و نوکری معنا ندارد. ابوبکر صدیقسنیز با وجود آن همه بزرگی و مقام و با آنکه نسبت به آنان خوبی کرده و آزادشان نموده، بی‌هیچ منتی به سخنانشان گوش سپرد. همین‌طور اسلام، نهدیه و دخترش را به چنان اخلاقی آراسته کرد که با وجودی که می‌توانستند گندم‌های آن زن را بگذارند و دست از کار بکشند، باز هم کارشان را نه به عنوان یک وظیفه که از روی لطف و احسان، ادامه دادند تا گندم‌ها و آردهای آن زن، خوراک حیوانات و پرندگان نشود و یا باد، آن را نبرد. [۱۱۴]

یک بار ابوبکر صدیقس، کنیزی از بنی‌مؤمل از قبیله‌ی عدی بن کعب را دید که توسط عمر بن خطاب شکنجه می‌شد تا از اسلام برگردد. در آن زمان که عمرس، هنوز مسلمان نشده بود، آن کنیز را به حدی زد که خودش خسته شد و گفت: «پوزش می‌خواهم که خسته شدم و دیگر نمی‌توانم ادبت کنم!» آن کنیز مسلمان گفت: «خداوند، با تو نیز چنین کند.» ابوبکرس، این صحنه را دید، کنیز مسلمان را خرید و آزادش نمود. [۱۱۵]

ابوبکرس، غلامان و کنیزان زیادی در راه اسلام آزاد کرد. او، شیخ اسلام و بزرگ‌مرد امت بود و درمیان قومش چنین شناخته شده بود که: «به نداران و بینوایان کمک می‌کند؛ با خویشاوندان، رابطه‌ی خویشی دارد؛ ناتوانان و یتیتمان را سرپرستی می‌کند؛ مهمان‌نواز است و در سختی‌ها، یاور بلازدگان.» بله، ابوبکر صدیقسدر دوران جاهلیت نیز در گناه آشکاری غوطه‌ور نشد. او، آن‌چنان مهربان بود که همه، دوستش داشتند. از قلب ابوبکرسبر ضعیفان و بردگان، مهر و محبت می‌بارید؛ وی، بخش زیادی از ثروتش را برای آزادی بردگان، هزینه کرد و آنان را در راه خدا و به خاطر خدا، آزاد نمود. البته زمانی که ابوبکرس، چنین کارهای بزرگ و سترگی می‌کرد، هنوز حکم و یا ترغیبی اسلامی در مورد آزاد کردن بردگان نازل نشده بود که به آزاد کردن برده‌ها، فرابخواند و به پاداش زیادی برای انجام چنین کاری نوید بدهد. [۱۱۶]

در مکه، کسی همانند ابوبکرسکه مالش را برای مستضعفان هزینه کند، به ندرت پیدا می‌شد و یا اصلاً یافت نمی‌شد. مستضعفان، در نگاه و باور ابوبکرس، برادران دینی او بودند و ابوبکرسکاملاً باور داشت که مؤمنان مستضعف، از تمام مشرکان و سرکشان زمین، بهترند. ابوبکرسمی‌دانست که وجود همین عناصر مؤمن و ظاهراً ضعیف است که دولت توحید را شکل می‌دهد و تمدن باشکوه اسلام را به‌وجود می‌آورد. [۱۱۷]ابوبکر صدیقس، این رویه را خالصانه در پیش گرفت و هرگز به دنبال جاه و دنیا نبود و نمی‌خواست که مورد تعریف و تمجید دیگران قرار بگیرد؛ او، تنها خواهان رضایت و خشنودی خدای متعال بود. یک بار پدر ابوبکر، به او گفت: «من، تو را می‌بینم که با پولت برده‌های ضعیف را آزاد می‌کنی؛ تو که قصد آزاد کردن برده‌ها را داری، برده‌های قوی و نیرومند را آزاد کن تا به وقت نیاز، از تو دفاع کنند و به دردت بخورند.» ابوبکرسفرمود: «پدر! من، هرچه می‌کنم، فقط برای رضای خدای متعال است و بس.» بنابراین جای شگفت و تعجب نیست که خدای متعال، در قرآن، آیاتی درباره‌ی ابوبکر صدیقسفرو فرستاد که تا قیامت، تلاوت می‌شود: ﴿ فَأَمَّا مَنۡ أَعۡطَىٰ وَٱتَّقَىٰ٥ وَصَدَّقَ بِٱلۡحُسۡنَىٰ٦ فَسَنُيَسِّرُهُۥ لِلۡيُسۡرَىٰ٧ وَأَمَّا مَنۢ بَخِلَ وَٱسۡتَغۡنَىٰ٨ وَكَذَّبَ بِٱلۡحُسۡنَىٰ٩ فَسَنُيَسِّرُهُۥ لِلۡعُسۡرَىٰ١٠ وَمَا يُغۡنِي عَنۡهُ مَالُهُۥٓ إِذَا تَرَدَّىٰٓ١١ إِنَّ عَلَيۡنَا لَلۡهُدَىٰ١٢ وَإِنَّ لَنَا لَلۡأٓخِرَةَ وَٱلۡأُولَىٰ١٣ فَأَنذَرۡتُكُمۡ نَارٗا تَلَظَّىٰ١٤ لَا يَصۡلَىٰهَآ إِلَّا ٱلۡأَشۡقَى١٥ ٱلَّذِي كَذَّبَ وَتَوَلَّىٰ١٦ وَسَيُجَنَّبُهَا ٱلۡأَتۡقَى١٧ ٱلَّذِي يُؤۡتِي مَالَهُۥ يَتَزَكَّىٰ١٨ وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُۥ مِن نِّعۡمَةٖ تُجۡزَىٰٓ١٩ إِلَّا ٱبۡتِغَآءَ وَجۡهِ رَبِّهِ ٱلۡأَعۡلَىٰ٢٠ وَلَسَوۡفَ يَرۡضَىٰ٢١ [اللیل: ۵-۲۱]

یعنی: «کسی که (در راه خدا، دارایی خود را) بذل و بخشش کند و پرهیزکاری پیشه نماید و خوب و خوبی را تصدیق کند، پس او را (به انجام نیکی‌ها، موفق می‌کنیم و) آماده‌ و مهیای رفاه و آسایش می‌گردانیم و اما کسی که بخل ورزد و خود را (از توفیق خدا و پاداش الهی در دنیا و آخرت) بی‌نیاز بپندارد و پاداش خوب و خوبی را قبول نداشته باشد، او را مهیای سختی و مشقت می‌کنیم (و در زندگی دنیا یا آخرت، به سختی و عذاب دچار می‌نماییم.) آن هنگام که (به قبر یا دوزخ) سقوط کند، ثروتش، هیچ سودی به حالش ندارد. قطعاً نشان دادن (راه هدایت و ضلالت) بر عهده‌ی ما است و همین‌طور آخرت و دنیا، از آنِ ما می‌باشد. من، شما را از آتشی بیم می‌دهم که زبانه می‌کشد و تنها بدبخت‌ترین انسان‌ها به آن داخل می‌شود و می‌سوزد؛ همان کسی که (حقیقت را) تکذیب می‌کند و (به آیات و دین خدا) پشت می‌نماید. و اما پرهیزکاترین انسان‌ها از آن آتش شعله‌ور، دور داشته می‌شود؛ همان کسی که ثروتش را (در راه خدا) در حالی می‌دهد که خود را تزکیه و پاک می‌دارد. او، کسی است که هیچ کس، بر او نعمت و حقی ندارد (که این شخص پرهیزکار را بر آن دارد تا به او بذل و بخشش کند و بدین‌وسیله) سپاس گفته (و پاسخ حق او داده) شود. بلکه هدف او فقط جلب رضای پروردگار بلندمرتبه‌اش می‌باشد که قطعاً (خداوند نیز با کارهای نیکی که چنین بنده‌ای کرده،) راضی خواهد شد».

ابوبکر صدیقسبیش از همه، اموالش را در راه‌هایی صرف می‌کرد که خشنودی خدا و رسولش را در پی داشت. این مسؤولیت‌پذیری همه‌جانبه درمیان مسلمانان صدر اسلام، مایه‌ی تمام نیکی‌ها بود. بردگان و غلامان که پیش از ظهور و پذیرش اسلام، از معمولی‌ترین حقوق انسانی محروم بودند، با پذیرش اسلام و به برکت اسلام، از حق داشتن عقیده و اندیشه، برخوردار شدند و به خاطر دفاع از افکار و عقایدشان، رویاروی دیگران قرار گرفته و بلکه در راه عقیده، جهاد و مبارزه نمودند. اقدام ابوبکر صدیقسبرای خریداری و آزاد کردن برده‌ها، دلیل و نشانه‌ی عظمت این دین و جایگاه آن در وجود آن بزرگوار می‌باشد که او را بر آن داشت تا بدین اندازه از وجود و دارایی خود برای دین، مایه بگذارد. اینک مسلمانان، به‌شدت نیازمند احیای این ارزش‌ها و احساسات ارزشمند هستند تا هم‌زیستی و پیوند اجتماعی آنان بهبود یابد و شعور غم‌خوارگی و پشتیبانی از یکدیگر درمیان آن‌ها به جایی برسد که ایشان را برای رویارویی همه‌جانبه با دسیسه‌های گسترده‌ی دشمنان که به منظور براندازی عقیده و دین مسلمانان، می‌کوشند، بیش از پیش آماده سازد.

[۱۰۷] التربیة القیادیة (۱/۱۳۶) [۱۰۸] عتیق العتقاء (ابوبکر الصدیق)، نوشته‌ی محمود بغدادی، ص۳۹ [۱۰۹] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۱/۳۹۴) [۱۱۰] التربیة القیادیة (۱/۱۴۰) [۱۱۱] محنة المسلمین فی العهد المکی، ص۹۲ [۱۱۲] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۱/۳۹۳) [۱۱۳] مرجع سابق. [۱۱۴] السیرة النبویة از ابی‌شهبه (۱/۳۴۶) [۱۱۵] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۱/۳۹۳) [۱۱۶] السیرة النبویة از ابی‌شهبه (۱/۳۴۵) [۱۱۷] التربیة القیادیة (۱/۳۴۲)

ماجرای نخستین هجرت ابوبکرس(هجرت به حبشه)

عایشهلمی‌گوید: از آن وقت که به سن تشخیص رسیده و پدر و مادرم را به یاد می‌آورم، آن‌ها را مسلمان و بر دین اسلام، به خاطر دارم؛ هیچ روزی بر ما نمی‌گذشت مگر آنکه رسول‌خدا ج، صبح و شام به خانه‌ی ما می‌آمدند. زمانی که اذیت و آزار کفار بر ضد مسلمانان، شدت گرفت، ابوبکرسبه قصد هجرت به حبشه از مکه بیرون شد، در محل (برک الغماد) با رییس قبیله‌ی (قاره) از بنی‌هون بن خزیمه یعنی ابن‌دغنه [۱۱۸]ملاقات کرد. ابن‌دغنه که ابوبکرسرا خوب می‌شناخت، پرسید: «کجا می‌روی؟» ابوبکرسفرمود: «قوم من، مرا بیرون کرده‌اند و می‌خواهم در زمین، گشت و گذار نموده، در جایی سکونت کنم که بتوانم پروردگارم را عبادت نمایم.» ابن‌دغنه گفت: «ای ابوبکر! برای امثال تو، نه شایسته است که خودشان بیرون شوند و نه زیبنده است که کسی، آن‌ها را بیرون کند؛ چرا که تو، دستِ ندار را می‌گیری؛ صله‌ی رحم می‌کنی؛ یتیم و ضعیف را سرپرستی می‌نمایی؛ مهمان‌نواز هستی و در سختی‌ها، یاور مصیبت‌زدگانی؛ من، تو را پناه می‌دهم و تحت امان و حمایت خود، اعلام می‌کنم. پس بازگرد و خدایت را در شهر خودت عبادت کن.» ابوبکرسبه همراه ابن‌دغنه به مکه بازگشت. ابن‌دغنه، شبانگاه به ملاقات سران قریش رفت و گفت: «ابوبکر، کسی نیست که امثال او، وطنشان را ترک کنند و یا آن‌ها را از شهرشان بیرون برانند. مگر می‌خواهید کسی را از شهرش اخراج کنید که به بینوایان و مستمندان، یاری می‌رساند و پیوند خویشاوندی را پاس می‌دارد؛ سرپرستی یتیمان را عهده‌دار می‌شود و بار زندگیشان را بر دوش می‌کشد و به بلازدگان کمک می‌نماید؟»

سران قریش، پناه‌دهی ابن‌دغنه را پذیرفتند و گفتند: «به ابوبکر بگو: خدایش را در خانه‌اش عبادت کند، همان‌جا نماز بگزارد و هرچه می‌خواهد، قرآن بخواند؛ اما ما را با نماز و عبادتش نیازارد و این کارها را آشکارا انجام ندهد. ما، از این می‌ترسیم که نماز و عبادت ابوبکر، زنان و فرزندانمان را در فتنه بیندازد و باعث شود که آن‌ها، از دین جدید متأثر شوند.» ابن‌دغنه، خواسته‌ی قریش را با ابوبکر صدیقس، درمیان گذاشت. ابوبکر صدیقس، مدتی را به همین منوال، سپری نمود و فقط در خانه‌اش عبادت می‌کرد و آشکارا و بیرون از خانه‌اش نماز نمی‌خواند تا اینکه به این پنهان‌کاری، تاب نیاورد و به قصد دعوت و جلب دیگران به اسلام، در صحن ورودی خانه‌اش، جایی برای سجده و نماز و تلاوت قرآن درست کرد. زمانی که ابوبکرسدر پیشگاه خانه‌اش، به عبادت می‌پرداخت، زنان و فرزندان مشرکان، اطرافش جمع می‌شدند و با شگفت و تعجب به او نگاه می‌کردند. ابوبکرس، شخص نرم‌دل و گریانی بود که هنگان تلاوت قرآن، نمی‌توانست جلویش را بگیرد و به‌قدری می‌گریست که دل‌های زنان و کودکان نظاره‌گر را نرم و متأثر می‌کرد. از این‌رو کفار قریش، در هراس افتادند و برای ابن‌دغنه پیام فرستادند که : «ما، پناه‌دهی تو درباره‌ی ابوبکر را پذیرفتیم مشروط به اینکه فقط در خانه‌اش عبادت کند؛ اما ابوبکر، این شرط را رعایت نکرده و در صحن خانه‌اش، جایی برای سجده و عبادت، ساخته و آشکارا در آنجا به خواندن نماز و تلاوت قرآن می‌پردازد. ما می‌ترسیم که زنان و فرزندانمان، به فتنه افتند و از او متأثر شوند. بنابراین ابوبکر را از ادامه‌ی این کار باز دار؛ اگر بخواهد، می‌تواند در خانه‌اش، خدایش را عبادت کند و اگر حاضر به پذیرش این شرط نشد، از او بخواه که عهد و امان تو را بازپس دهد که ما، نه دوست داریم عهد و پیمان تو را بشکنیم و نه حاضریم که ابوبکر، آشکارا، خدایش را عبادت کند.»

ابن‌دغنه، نزد ابوبکرسرفت و گفت: «تو، از پیمانی که به خاطرت با قریش بسته‌ام، آگاهی؛ اگر حاضری به شروط آن پیمان عمل کنی، پس خدایت را در خانه‌ات عبادت کن و گرنه آن پیمان را فسخ نما و از امان من بیرون بیا که من، پس از این هیچ تعهدی نسبت به تو نمی‌دهم. زیرا دوست ندارم، قریش به تو تعرضی کنند و درمیان عرب‌ها، شایع شود که ابن‌دغنه، در مورد کسی قرار پناهندگی بسته و پیمانش، شکسته شده است.» ابوبکرسفرمود: «امان و پیمانت را به تو برمی‌گردانم و به امان و پناه خدا، راضی و خرسندم.» [۱۱۹]

هنگامی که ابوبکرس، از امان ابن‌دغنه درآمد، یکی از سفیهان و سبک‌سران قریش، ابوبکرسرا دید که به سوی کعبه می‌رود. آن شخص جاهل و سبک‌سر، بر روی ابوبکر صدیقس، خاک ریخت. ولید بن مغیره یا عاص بن وائل از آنجا می‌گذشت که ابوبکر صدیقسبه او فرمود: «این احمق را می‌بینی که با من چه می‌کند؟» ولید یا عاص گفت: «تو، خودت با خود، چنین کرده و این بلا را بر سر خود آورده‌ای.» ابوبکر صدیقسفرمود: «خداوندا، چقدر صبرت زیاد است! خداوندا، چه‌قدر بردبار و حلیم هستی!» [۱۲۰]

[۱۱۸] گفته شده که نام ابن‌دغنه، حارث بن یزید یا ربیعه بن رفیع بوده است. [۱۱۹] فتح‌الباری (۷/۲۷۴) [۱۲۰] البدایة و النهایة (۳/۹۵)

درس‌ها و آموزه‌های این ماجرا

۱- ابوبکرس، پیش از بعثت رسول اکرم ج، از چنان عزت و جایگاهی درمیان قومش برخوردار بود که ابن‌دغنه به او می‌گوید: «امثال تو، نه شایسته است که خودشان بیرون شوند و نه زیبنده است که کسی، آن‌ها را بیرون کند؛ چرا که تو، دستِ ندار را می‌گیری؛ صله‌ی رحم می‌کنی؛ یتیم و ضعیف را سرپرستی می‌نمایی؛ مهمان‌نواز هستی و در سختی‌ها، یاور مصیبت‌زدگانی…» بنابراین ابوبکرس، درمیان قومش از چنان جایگاهی برخوردار بوده که هیچ دلیلی به‌جا نمی‌ماند که او، به خاطر جاه‌طلبی و یا سلطه‌جویی، مسلمان شده باشد. قطعاً مسلمان شدن ابوبکرس، فقط به خاطر خدا و رسولش بوده که در پی آن، به سختی‌های زیادی، آزموده شده است. به عبارت دیگر ابوبکر صدیقس، از مسلمان شدن، هیچ قصد و چشم‌داشتی جز رضای خداوند، نداشته است؛ چرا که پس از مسلمان شدن، ناگزیر شد تا برای عبادت پروردگارش، خانواده و زادگاه و خویشانش را ترک کند. [۱۲۱]

۲- توشه‌ی ابوبکرسبرای دعوت، قرآن کریم بود. از این‌رو برای حفظ، فهمیدن و عمل کردن به قرآن، کوشش زیادی نمود و همین توجه بسیار به قرآن و آموزه‌های قرآنی، از ابوبکرس، دعوت‌گری ساخت که نه به زبان، بلکه با تلاوت قرآن، به‌طرز شگفت‌آوری دعوت داد تا بُنِ افکار و ژرفای اندیشه‌ها را هدف دعوتش قرار بدهد و ضمن در نظر داشتن اوضاع و احوال شنوندگان و ارائه‌ی دلایل محکم و علمی، موضوع دعوتش را عمیق و زنجیروار، عرضه نماید. [۱۲۲]

ابوبکر صدیقس، هنگام تلاوت قرآن، دگرگون و گریان می‌شد که این، دلیل یقین کامل و حضور قلبش با خدا و آیاتی است که تلاوت می‌نمود. بستر و انگیزه‌ی گریه، اندوه شدید و یا شادی بسیار است. مؤمن واقعی نیز همواره از هدایت و رهنمود الهی، شادمان و خرسند می‌باشد و در عین حال از این می‌ترسد که مبادا ذره‌ای از راه راست منحرف شود. تلاوت قرآن، هر مؤمنی را که همانند ابوبکرس، دارای احساس زنده و فکر بیدار باشد، به یاد آخرت و حساب و کتاب آن جهان و همچنین عذاب و پاداش آنجا می‌اندازد و نشانه‌اش، در خشوع و فروهشتگی بدن و سرازیر شدن اشک، پدیدار می‌گردد و در بینندگان و نظاره‌گران، اثر می‌کند. مشرکان مکه، از این ترسیدند که مبادا گریه‌های ابوبکرس، در زنان و بچه‌هایشان اثر بگذارد و باعث گرایش آنان به اسلام شود. [۱۲۳]

ابوبکرس، دست‌پرورده‌ی رسول اکرم جبود؛ او، کتاب خدا را حفظ کرد، آن را در زندگیش به‌کار بست و در آن تأمل و اندیشه‌ی بسیاری نمود. او، هیچ گاه بدون دانش سخن نمی‌گفت؛ یک بار که از او درباره‌ی یکی از آیات قرآن، سؤالی کردند و او، پاسخش را نمی‌دانست، فرمود: «کدامین زمین، مرا در خود جای می‌دهد و کدامین آسمان، بر من سایه می‌افکند و مرا در زیر چترش، جا می‌دهد که من، درباره‌ی کتاب خدا، چیزی بگویم که منظور و خواست خدا از آن، چیز دیگری بوده است؟» [۱۲۴]

سخنان زیادی از ابوبکرسنقل شده که نشان‌گر تدبر و تفکر او در آیات قرآن است؛ از جمله: «خداوند متعال، در قرآن سخن از کسانی به میان آورده که آن‌ها را به بهترین اعمالشان، پاداش می‌دهد و بدی‌هایشان را می‌آمرزد؛ شخصی می‌گوید: من، کجا و این‌ها کجا؟ و دیگری می‌گوید: من، از این‌ها نیستم. در حالی که او از جرگه‌ی آنان می‌باشد.» [۱۲۵]ابوبکر صدیقس، هرگاه در فهم آیه‌ای با مشکل روبرو می‌شد، با کمال ادب و احترام از رسول‌خدا جدرباره‌اش پرس و جو می‌کرد. آیه‌ی۱۲۳ سوره‌ی نساء نازل شد و خداوند متعال فرمود: ﴿ لَّيۡسَ بِأَمَانِيِّكُمۡ وَلَآ أَمَانِيِّ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِۗ مَن يَعۡمَلۡ سُوٓءٗا يُجۡزَ بِهِۦ وَلَا يَجِدۡ لَهُۥ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَلِيّٗا وَلَا نَصِيرٗا١٢٣ را یار و یاور نخواهد یافت». [النساء: ۱۲۳]

یعنی: «(فضیلت و برتری و بهشت و نعمت‌های آن،) نه به آرزوهای شما است و نه به آرزوهای اهل کتاب؛ هر کس که کار بدی کند، در برابر آن کیفر داده می‌شود و کسی جز خدا را یار و یاور نخواهد یافت».

ابوبکر صدیقسعرض کرد: «ای رسول‌خدا! اینکه مصیبت و کمر‌شکن است؛ مگر کسی از ما هست که گناهی نکرده باشد؟» رسول‌خدا جفرمودند: «یَا أَبَا بَكْرٍ «أَلَسْتَ تَنْصَبُ؟ أَلَسْتَ تَحْزَنُ؟ أَلَسْتَ تُصِیبُكَ اللَّأْوَاءُ؟ فَهَذَا مَا تُجْزَوْنَ بِهِ» [۱۲۶]یعنی: «ای ابوبکر! آیا رنجور و آزرده نمی‌شوی؟ آیا تو را حزن و اندوه نمی‌گیرد؟ آیا به تو سختی و ناراحتی نمی‌رسد؟ همین‌ها، کیفر اعمال شما است.»

ابوبکرسمفسر قرآن نیز بود و برخی از آیات قرآن را تفسیر کرده است: ﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ قَالُواْ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسۡتَقَٰمُواْ تَتَنَزَّلُ عَلَيۡهِمُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ أَلَّا تَخَافُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَبۡشِرُواْ بِٱلۡجَنَّةِ ٱلَّتِي كُنتُمۡ تُوعَدُونَ٣٠ [فصلت: ۳۰]

یعنی: «همانا کسانی که می‌گویند: پروردگار ما، خدا است و سپس استوار و پابرجا (بر این عقیده) می‌مانند، (در واپسین لحظات زندگیشان،) فرشتگان به پیش ایشان می‌آیند (و به آن‌ها مژده می‌دهند) که نترسید و غمگین نباشید و شما را مژده باد به بهشتی که (در دنیا به آن) وعده داده می‌شدید».

ابوبکرس، درباره‌ی این آیه فرموده است: «آنان، کسانی هستند که هیچ‌گاه توجهشان، از جانب خدا به چپ و راست نمی‌گردد و دل‌هایشان، هرگز متوجه غیر او نمی‌شود؛ آن‌ها، تنها بر خدا توکل می‌کنند و بر غیر او توکل و اعتماد نمی‌نمایند؛ فقط خدا را دوست دارند و کسان دیگری را در محبت با خدا، شریک نمی‌کنند؛ آنان، کسانی هستند که نه از روی منفعت‌طلبی و یا دفع مضرت، بلکه خالصانه، دل‌داده‌ی خداوند متعال شده و تنها به او دل بسته‌اند و از غیر او نمی‌هراسند و نگاه و توجه قلوبشان، به سوی غیر خدا نمی‌رود.» [۱۲۷]

دعوت‌گران و داعیان الی الله همواره باید با قرآن، انس داشته باشند، تلاوتش کنند، در آن بیندیشند و گنج‌ها و معارف آن را برای مردم بیرون کشند و جنبه‌های مختلف اعجاز قرآن اعم از بلاغت و اعجاز علمی و تشریعی آن را برای مردم تشریح کنند و راه‌کارهای ارائه‌شده در قرآن را برای رهایی انسان‌های معذب در جنگ‌ها و گرفتار در انواع غم و غصه، با شیوه‌‌ای درست و مناسب و موازی و همگام با پیشرفت در ابزار دعوت و ارتباطات، بیان کنند. ابوبکر صدیقس، چه خوب و بجا دریافته بود که تلاوت و قرائت قرآن درمیان قریشیان و به‌طور علنی، یکی از مؤثرترین راه‌ها و ابزارهای دعوت الی الله می‌باشد. [۱۲۸]

[۱۲۱] استخلاف ابی‌بکر الصدیق، ص۱۳۴ [۱۲۲] تاریخ الدعوة إلی الإسلام فی عهد الخلفاء الراشدین، ص۸۸ [۱۲۳] التاریخ الإسلامی از حمیدی (۱۹/۲۰۹) [۱۲۴] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۱۱۷؛ این روایت، منقطع می‌باشد. [۱۲۵] الفتاوی از ابن‌تیمیة (۶/۲۱۲) [۱۲۶] روایت احمد (۱/۱۱)؛ شیخ شاکر، سند این روایت را ضعیف دانسته که البته صحت آن، بنا بر طرق و شواهد دیگر، محرز می‌گردد. نگاه کنید به: مسند امام احمد، شماره‌ی۶۸ [۱۲۷] الفتاوی (۲۸/۲۲) [۱۲۸] تاریخ الدعوة الإسلامیة فی عهد الخلفاء، ص۹۵

گشت و گذار ابوبکرسدرمیان قبایل عرب و عرضه‌ی دعوت

پیش از این دانستیم که ابوبکرس، نسب‌شناس بود و در پهنه‌ی نسب‌شناسی، دانش زیادی داشت. سیوطی/می‌گوید: من، در نوشتارهای حافظ ذهبی/دیده‌ام که از جمله کسانی که در فن و دانش زمان خود، یگانه‌ی دوران بوده‌اند، ابوبکرسمی‌باشد که در نسب‌شناسی، یگانه‌ی زمان خویش بوده است. [۱۲۹]ابوبکرساز این دانش خود در راه دعوت استفاده کرد و بدین‌سان اسوه‌ی همگان قرار گرفت تا به همه‌ی کارداران و کارشناسان بفهماند که باید از دانش، تخصص و شغل خود، در هر رشته و پایه‌ای که باشد -چه در پهنه‌ی علوم نظری و چه در عرصه‌ی علوم تجربی و یا مشاغل مهم در سطح جامعه و ساختار اجتماعی- در راه خدا استفاده کنند و برای گسترش دعوت اسلامی به‌کار گیرند. [۱۳۰]در سطور بعدی خواهید خواند که ابوبکر صدیقسهمراه رسول‌خدا جبه میان قبایل می‌رفت و دانش نسب‌شناسی خود را در دعوت آنان به سوی خدا، به‌کار می‌گرفت. ابوبکرس، سخنور نام‌دار و توانمندی بود که کلمات و معانی را به‌خوبی به هم پیوند می‌داد و در بود و نبود رسول اکرم ج، در مورد آن حضرت و بعثتشان، سخن می‌گفت. رسول‌خدا جدر موسم حج، برای دعوت مردم به سوی اسلام، به میان قبایل می‌رفتند. در این گشت و گذارها، ابوبکر صدیقس، بی‌آنکه قصد پیش‌دستی و گستاخی در حضور پیامبر اکرم جرا داشته باشد، پیش از ایشان دهان به سخن می‌گشود و مقدمه‌چینی می‌کرد تا کار آن حضرت جرا در ارائه‌ی دعوتش، آسان‌تر نماید. [۱۳۱]توانایی و دانش ابوبکرسدر شناخت نسب و ریشه‌ی قبایل، زمینه‌ی مناسبی برای برقراری ارتباط با آنان و معرفی رسول‌خدا جو دعوت ایشان بود. علی بن ابی‌طالبسمی‌گوید: زمانی که خدای متعال، به پیامبرش دستور داد تا خودش را به قبایل عرب، معرفی کند، من و ابوبکرسبه همراه آن حضرت جبه سوی قبایل عرب حرکت کردیم تا اینکه به جمعی از عرب‌ها رسیدیم که با متانت و وقار نشسته بودند. ابوبکرسجلو رفت و سلام کرد و گفت: «شما از کدام قبیله هستید؟» گفتند: «ما، از قبیله‌ی بنی‌شیبان بن ثعلبه هستیم.» ابوبکرس، رو به رسول‌خدا جکرد و گفت: «پدرم و مادرم، فدایت شوند؛ این‌ها، بزرگان این قوم هستند.» در آن جمع، شخصی به نام مفروق حضور داشت که از لحاظ جمال و سخنوری، برتر از دیگران بود و دو گیسوی بافته‌اش را بر روی سینه‌ انداخته و از همه به ابوبکرسنزدیک‌تر بود. ابوبکرساز او پرسید: «تعداد افراد قبیله‌ی شما، چقدر است؟» مفروق پاسخ داد: «بیش از هزار نفر و جمعی هزار نفره، هرگز به خاطر کم‌بودنشان، شکست نمی‌خورند.» ابوبکرسدوباره سؤال کرد: «وضعیت جنگی و دفاعی شما چگونه است؟» مفروق گفت: «شدیدترین خشم ما، زمانی است که با دشمن روبرو می‌شویم و شدیدترین نبرد ما، هنگامی است که خشمگین می‌گردیم. ما، اسب‌های تیزرو را بر فرزندان خود ارجح می‌دانیم و اسلحه و ابزار جنگی را بر شتران شیرده، ترجیح می‌دهیم. پیروزی در جنگ را خدا رقم می‌زند؛ گاهی ما، بر دشمن پیروز می‌شویم و گاهی نیز دشمن، بر ما پیروز می‌گردد. شاید شما، قریشی هستید.» ابوبکر صدیقس، فرمود: «اگر شما از بعثت پیامبری درمیان قریش اطلاع یافته‌اید، آن پیامبر، همین است.» مفروق گفت: «به ما خبر رسیده که شخصی، درمیان قریش ادعای پیغمبری کرده است.» و سپس رو به پیامبر اکرم جکرد و ادامه داد: «ای برادر قریشی! به چه دعوت می‌دهی؟» رسول اکرم جفرمودند: «شما را به این دعوت می‌دهم که گواهی دهید که خدایی، جز الله نیست؛ او، یگانه و یکتا است و شریکی ندارد و به اینکه من، بنده و فرستاده‌ی خدا هستم، اقرار کنید، مرا درمیان خود جا دهید و از من پشتیبانی نمایید؛ زیرا قریشیان، در مخالفت با دین خدا از یکدیگر حمایت می‌کنند و پیامبر خدا را تکذیب می‌نمایند. آنان، در باطل فرو رفته و خود را از حق بی‌نیاز می‌دانند؛ در صورتی که تنها خدا، بی‌نیاز و قابل ستایش است.» مفروق پرسید: «دیگر به چه دعوت می‌دهی؟» رسول‌خدا ج، این آیه را تلاوت فرمود: ﴿ ۞قُلۡ تَعَالَوۡاْ أَتۡلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمۡ عَلَيۡكُمۡۖ أَلَّا تُشۡرِكُواْ بِهِۦ شَيۡ‍ٔٗاۖ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنٗاۖ وَلَا تَقۡتُلُوٓاْ أَوۡلَٰدَكُم مِّنۡ إِمۡلَٰقٖ نَّحۡنُ نَرۡزُقُكُمۡ وَإِيَّاهُمۡۖ وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَۖ وَلَا تَقۡتُلُواْ ٱلنَّفۡسَ ٱلَّتِي حَرَّمَ ٱللَّهُ إِلَّا بِٱلۡحَقِّۚ ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ١٥١ [الأنعام: ۱۵۱]

یعنی: «بگو: بیایید چیزهایی را برایتان بیان کنم که پروردگارتان، بر شما حرام نموده است؛ اینکه هیچ چیزی را شریک خدا نکنید و به پدر و مادر، نیکی نمایید و فرزندانتان را از ترس فقر و تنگ‌دستی، نکشید که ما، شما و ایشان را روزی می‌دهیم و به گناهان بزرگ نزدیک نشوید؛ خواه آشکار باشد و خواه پنهان و کسی را به‌ناحق نکشید که خداوند، آن را حرام کرده است. این‌ها، اموری است که خداوند، شما را به آن توصیه می‌کند تا باشد که شما بفهمید و عاقلانه عمل کنید».

مفروق با شنیدن دعوت رسول‌خدا ج، گفت: «ای برادر قریشی! دیگر به سوی چه دعوت می‌دهی؟ به خدا سوگند که این‌ها، سخنان زمینیان نیست؛ چرا که اگر این‌ها، کلام زمینیان بود، ما حتماً زمینی بودن آن را درک می‌کردیم.» رسول اکرم جدر پاسخ مفروق، این آیه را تلاوت کرد:

﴿ ۞إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُ بِٱلۡعَدۡلِ وَٱلۡإِحۡسَٰنِ وَإِيتَآيِٕ ذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَيَنۡهَىٰ عَنِ ٱلۡفَحۡشَآءِ وَٱلۡمُنكَرِ وَٱلۡبَغۡيِۚ يَعِظُكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَذَكَّرُونَ٩٠ [النحل: ۹۰]

یعنی: «خداوند متعال، به عدل و نیکوکاری و همچنین بخشش به نزدیکان دستور می‌دهد و از ارتکاب گناهان بزرگ و انجام کارهای زشت و ناشایست و نیز سرکشی و ستم‌گری باز می‌دارد؛ خداوند، شما را اندرز می‌دهد تا باشد که پند بگیرید».

مفروق به پیامبر اکرم جگفت: «ای برادر قریشی! به خدا سوگند که شما، به اخلاق کریمانه و اعمال نیک دعوت می‌دهید؛ قومی که تو را تکذیب کرده و بر ضد تو متحد شده‌اند، سبک‌سر و بدور از حق هستند.» مفروق در آن هنگام مناسب دید که هانی بن قبیصه نیز در این گفتمان، شرکت کند و افزود: «این شخص، هانی بن قبیصه یکی از بزرگان قبیله و پیشوای دینی ما است.» هانی به رسول‌خدا جگفت: «ای برادر قریشی! سخنانت را شنیدم و آن را تأیید می‌کنم؛ اما چنین می‌پندارم که اگر به همین یک جلسه و دیدار، دین خود را رها کنیم و به دین تو درآییم، کار عاقلانه‌ای نباشد؛ چرا که هنوز درباره‌ی دعوتت و عواقب آن نیندیشیده‌ایم و همین، سبک‌سری و بی‌تدبیری است و قطعاً عجله و شتاب‌زدگی، پیامدی جز خطا و انحراف ندارد. گذشته از این قبیله‌ای داریم که مناسب نمی‌دانیم بدون نظر آن‌ها، پیمانی ببندیم. البته پیشنهاد می‌کنم که فعلاً شما برگردید و ما هم برمی‌گردیم تا بیش از این بیندیشیم.» هانی، مثنی بن حارثه را نیز در این گفتگو شریک کرد و گفت: «مثنی، یکی از بزرگان قبیله و مسؤول امور جنگی است.» مثنی، رو به پیامبر جکرد و گفت: «سخنانت را شنیدم که چه نیک، سخن گفتی و مرا به شگفت و تعجب انداختی؛ اما جواب من نیز، همان جواب هانی بن قبیصه است؛ ما، درمیان دو سرزمین ساحلی قرار گرفته‌ایم؛ یکی (یمامه) و دیگری (سماوه).» رسول‌خدا جدرباره‌ی این دو سرزمین پرس و جو کردند. مثنی گفت: «یکی، قسمت‌های ساحلی سرزمین عرب و اطراف آن است ودیگری، سرزمین فارس و نهرهای کسری؛ ما، با کسری (حکومت فارس) پیمان بسته‌ایم که نه خودمان، در این منطقه، جریانی را به راه بیندازیم و نه مجرمی را در این منطقه پناه دهیم. بنابراین شاید دعوت شما، از همان مواردی باشد که پادشاهان نمی‌پسندند. عرب‌ها عادت دارند که عذر خطاکار را بپذیرند؛ اما عادت مردم فارس و مناطق اطراف آن، این است که عذر خطاکار را نمی‌پذیرند. لذا اگر بخواهید شما را در برابر عرب‌ها یاری می‌کنیم؛ اما در برابر اهل فارس، هیچ تعهدی به شما نمی‌هیم.» رسول اکرم جفرمودند: «شما، پاسخ بدی ندادید و حقیقت را به‌صراحت بیان کردید. اما تنها کسی، به حمایت و جانب‌داری از دین خدا می‌پردازد که همه‌‌سویه و از تمام جوانب به این کار اقدام کند.» آن حضرت جافزودند: «مدت زمان زیادی بر شما نخواهد گذشت که خداوند، سرزمین‌ها و دارایی‌های اهل فارس را به شما خواهد داد و دخترانشان را کنیزان و هم‌بستران شما خواهد نمود. پس آیا خدا را به پاکی یاد نمی‌کنید؟» نعمان بن شریک که از همان قبیله بود و آنجا حضور داشت، گفت: «ای برادر قریشی! خدا کند که برای تو نیز چنین شود.»

[۱۲۹] تاریخ الخلفاء، ص۱۰۰؛ نگاه کنید به: تاریخ الدعوة، ص۹۵ [۱۳۰] تاریخ الدعوة الإسلامیة فی عهد الخلفاء، ص۹۶ [۱۳۱] ابوبکر الصدیق، نوشته‌ی محمد عبدالرحمن قاسم، ص۹۲

آموزه‌ها و نکات قابل توجه در این ماجرا

۱- همراهی همیشگی ابوبکرسبا رسول‌خدا جسبب شد تا ابوبکر، تمام ابعاد و جوانب اسلام را بشناسد و خدای متعال، او را چنان پرورش دهد که عالم‌ترین و داناترین صحابی رسول‌خدا جنسبت به دین خدا شود. وی، حقیقت اسلام را از رسول‌خدا جفراگرفت و در حضور آن حضرت جو به دست ایشان، معانی و مفاهیم دینی را به‌خوبی آموخت و از منهج الهی سرشار گشت و بدین‌سان خدایش را، راز وجودش را، حقیقت هستی را و نهاد و درون‌مایه‌ی زندگی را شناخت و درک کرد که مفهوم قضا و قدر چیست و پس از مرگ چه‌ها خواهد دید. او، به کنه قصه‌ی شیطان و آدم پی برد و حقیقت کشاکش حق و باطل، هدایت و گمراهی و ایمان و کفر را دریافت. همراهی و ارتباط همیشگی ابوبکرسبا رسول‌خدا ج، باعث شد تا محبت عبادت، در او جای بگیرد و او را دوست‌دار نماز شب، ذکر خدا و تلاوت قرآن، بار بیاورد و اخلاقش را به اوج نیکی برساند و وجود و روحش را پاک و پاکیزه بگرداند.

۲- ابوبکر صدیقساز طریق همراهی همیشگی‌اش با رسول‌خدا جبه هنگام عرضه‌ی دعوت، بهره‌های زیادی برد و آموخت که یاری و نصرتی که پیامبر ج، از سران قبایل برای دعوت اسلام درخواست نمود، یاری و نصرتی فراگیرنده و همه‌جانبه بود که یاری‌گران را ملزم به شکستن تمام قراردادهایی می‌کرد که قبلاً با دیگر قبایل و حکومت‌ها بسته بودند؛ قراردادها و پیمان‌هایی که با نهاد و سرشت دعوت اسلامی، مغایر و ناسازگار بود و رییسان قبایل را از آزادی عمل در پهنه‌ی دعوت، بازمی‌داشت. پناه‌دهی رؤسا و سرکردگان چنین قبایلی به اهل دعوت و یا حمایت و پشتیبانی آنان از دعوت و دعوت‌گران، نه تنها مفید نبود که خطر بزرگی برای دعوت اسلامی و منافع آن به شمار می‌رفت؛ چرا که قراردادهای میان قبایل و حکومت ایران، به‌گونه‌ای تنظیم شده بود که هر آن امکان داشت سرکردگان قبایل را به رویارویی با اهل دعوت ملزم نماید. [۱۳۲]

حمایت و پشتیبانی مشروط و جزئی بنی‌شیبان از اسلام و مسلمانان، هدف و غایت دعوت را محقق نمی‌ساخت؛ چرا که بر اساس قرارداد بنی‌شیبان و اهل فارس، اگر حکومت فارس، خواهان تسلیم و تحویل رسول‌خدا جمی‌شد، قبیله‌ی بنی‌شیبان بدون هیچ واکنشی، خواسته‌ی هم‌پیمانش را می‌پذیرفت. زیرا بنی‌شیبان، خود را ملزم به رعایت قراردادهایی می‌دانست که قبلاً با اهل فارس بسته بود و وجود همین پیش‌شرط، باعث شد تا مذاکرات و گفتگوهای رسول‌خدا جبا سران بنی‌شیبان، بدون نتیجه پایان یابد و به توافقی نهایی دست نیابند. [۱۳۳]

۳- هنگامی که مثنی بن حارثه‌ به رسول‌خدا ج، پیشنهاد کرد که در مقابل عرب‌ها از آن حضرت پشتیبانی می‌کند و هیچ تعهدی به ایشان در مورد ایرانیان نمی‌دهد، رسول اکرم ج، پیشنهادش را رد کردند و فرمودند: «تنها کسی، به حمایت و جانب‌داری از دین خدا می‌پردازد که همه‌‌سویه و از تمام جوانب به این کار اقدام کند.» دورنگری سیاسی رسول‌خدا جدر این ماجرا برای کارشناسان سیاسی کاملاً مشهود است و نشان می‌دهد که آن حضرت جآن‌چنان آینده‌ی دوری از اسلام و مسلمانان را می‌دیدند که به‌راحتی قابل سنجش و پیش‌بینی نیست. [۱۳۴]

۴- موضع بنی‌شیبان در برخورد احترام‌آمیزشان با پیامبر اکرم ج، نشان‌دهنده‌ی گشاده‌‌خویی، بزرگ‌منشی و رادمردی آنان است که خیلی صریح و آشکار، میزان جانب‌داری و حمایتشان را بیان کردند و به این نکته نیز اذعان نمودند که پادشاهان هم‌پیمانشان، از جریان دعوت اسلام، ناخرسند هستند. به‌هر حال خداوند متعال، پس از ده سال و یا بیش‌تر، مقدر فرمود که نور ایمان در قلوب بنی‌شیبان بتابد و آنان را در لشکر اسلام برای نخستین بار، رویاروی ایرانیان قرار دهد و مثنی بن حارثه‌ی شیبانیس، پهلوان جنگاورشان، یکی از فرماندهان لشکر اسلام در فتوحات دوران ابوبکر صدیقسشود. مثنی بن حارثه و قبیله‌اش که روزگاری در دوره‌ی جاهلیت از ایرانیان می‌ترسیدند و هرگز به جنگ با آنان نمی‌اندیشیدند، پس از پذیرش اسلام، از دلیرترین مجاهدان مسلمان در مقابل اهل فارس شدند. آری بالاخره این‌ها که روزگاری دعوت پیامبر جرا بدین بهانه که پذیرش اسلام، ممکن است آنان را رویاروی اهل فارس قرار دهد، اسلام را پذیرفتند و در برابر ایرانیان جهاد کردند تا بر همگان معلوم شود که آیین راستین اسلام، آنقدر بزرگ است که مسلمانان را در همین دنیا، به‌گونه‌ای رفیع و والا می‌گرداند که حکم‌رانان زمین می‌شوند و از این فراتر، اینکه در آخرت نیز آنان را از نعمت‌های همیشگی در بهشت‌های پرنعمت و جاوید، بهره‌مند می‌سازد. [۱۳۵]

[۱۳۲] الجهاد و القتال فی السیاسة الشرعیة، محمد هیکل (۱/۴۱۲) [۱۳۳] التحالف السیاسی فی الإسلام، منیر غضبان، ص۵۳ [۱۳۴] مرجع سابق، ص۶۴ [۱۳۵] التاریخ الإسلامی (۳/۶۹)؛ التربیة القیادیة (۲/۲۰)

مبحث سوم: هجرت ابوبکرسبه همراه رسول‌خدا جبه مدینه

اذیت و آزار کفار قریش بر ضد مسلمانان به اندازه‌ای شدت گرفت که برخی از مسلمان‌ها را بر آن داشت تا به حبشه هجرت کنند. پس از آن، هجرت به مدینه آغاز شد. تاریخ به وضوح گزارش داده است که ابوبکرساز رسول‌خدا جاجازه‌ی هجرت خواست؛ پیامبر اکرم جبه او فرمودند: «لَا تَعْجَلْ؛ لَعَلَّ اللهَ یَجْعَلُ لَكَ صَاحِبًا» [۱۳۶]یعنی: «عجله نکن؛ شاید خداوند، برای تو یار و همراهی (در این سفر) مقدر فرماید.» خود ابوبکر صدیقسامیدوار بود که سفر هجرت را در کنار رسول‌خدا جو همراه ایشان، آغاز کند. عایشه‌ی صدیقهلدرباره‌ی هجرت پیامبر اکرم جو پدرش، می‌گوید: رسول‌خدا جهر روز صبح و شام به خانه‌ی ابوبکر تشریف می‌آوردند. روزی که خداوند، به پیامبرش ج، اجازه‌ی هجرت و ترک مکه و رفتن از میان قومش را داد، رسول‌خدا ج، بر خلاف گذشته، هنگام ظهر به خانه‌ی ما آمدند. زمانی که ابوبکرسآن حضرت جرا دید، گفت: حتماً اتفاق تازه و کار مهمی پیش آمده که رسول‌خدا ج، الآن تشریف آورده‌اند. زمانی که پیامبر جوارد خانه شدند، ابوبکرساز روی تختش عقب‌تر رفت و رسول‌خدا ج، کنار او نشستند. در آن هنگام من و خواهرم اسماء در خانه بودیم. رسول‌خدا جفرمودند: «کسانی را که این‌جا هستند، از خانه بیرون بفرست (که می‌خواهم مسأله‌ی مهمی را با تو درمیان بگذارم.)» ابوبکرسعرض کرد: «پدرم و مادرم، فدایت؛ این‌ها، دختران من هستند.» رسول‌خدا جفرمودند: «خداوند متعال، به من اجازه‌ی هجرت و خروج از مکه را داده است.» ابوبکرسگفت: «ای رسول‌خدا! می‌خواهم (در سفر هجرت) با شما همراه شوم.» رسول اکرم ج، فرمودند: «تو، در این سفر همراه من، هستی.» عایشهلمی‌گوید: «تا آن روز ندیده بودم که کسی، از شادی گریه کند تا اینکه ابوبکرسرا دیدم که (از فرط شادی به خاطر همراهی با آن حضرت جدر سفر هجرت) گریست.» ابوبکرسپس از آن گفت: «ای رسول‌خدا! این دو شتر را از پیش، برای چنین روزی آماده کرده‌ام.» پیامبر خدا ج، عبدالله بن اریقط را که مشرک بود و از قبیله‌ی بنی‌الدیل بن بکر، به عنوان راهنما استخدام کردند. مادر عبدالله بن اریقط، از قبیله‌ی بنی‌سهم بن عمرو بود. پیامبر اکرم جو ابوبکرس، شترها را در اختیار عبدالله بن اریقط گذاشتند؛ او، شترها را می‌چرانید تا آنکه زمان هجرت و خروج از مکه فرارسید. [۱۳۷]

در روایت امام بخاری/به نقل از حضرت عایشهل، حدیث بلندی آمده که به تفصیل، جریان هجرت را بیان می‌کند.. در بخشی از این حدیث آمده است: در حالی که ما، سرِ ظهر در خانه(ی ابوبکر) نشسته بودیم، شخصی به ابوبکرسگفت: «رسول‌خدا ج، در حالی که سرشان را پوشانده‌اند، به این‌جا می‌آیند.» آمدن آن حضرت ج، (به وقت نیم‌روز و) زمانی بود که پیش از آن عادت نداشتند، در چنان موقعی به خانه‌ی ابوبکرسبیایند. ابوبکرسگفت: «پدر و مادرم، فدای او باد؛ به خدا سوگند که اتفاق مهمی، پیامبر جرا (در این وقت) به این‌جا کشانده است.» رسول‌خدا جتشریف آوردند و اجازه‌ی ورود خواستند. به داخل خانه دعوت شدند؛ وارد شده، به ابوبکرسفرمودند: «کسانی را که این‌جا حضور دارند، بیرون کن.» ابوبکرسگفت: «پدر ومادرم، فدایت؛ این‌ها، خانواده‌ی من هستند.» فرمودند: «به من اجازه‌ی خروج داده شده است.» ابوبکرسگفت: «پدرم، فدایت؛ یکی از این شترها را برای سفر قبول کنید.» رسول‌خدا جفرمودند: «(باشد؛ البته)در قبال پرداخت قیمتش.» عایشه می‌افزاید: با عجله، مقداری توشه و خوراکی برایشان آماده کردیم و در کیسه‌ای چرمی گذاشتیم؛ اسماءلبخشی از دامنش را برید و دهانه‌ی کیسه را بست و از همان‌جا، (ذات‌النطاقین) یعنی: صاحب دو دامن، نامیده شد. پس از آن رسول‌خدا جو ابوبکرس، به غار ثور رفتند و سه روز در آنجا پنهان شدند. عبدالله بن ابی‌بکربکه جوانی زرنگ و فهمیده بود، شب‌ها را نزد آنان در غار می‌گذراند و صبح زود یا هنگام سحر به میان اهل مکه می‌رفت و به هر حیله و توطئه‌ای که بر ضد پیامبر جو ابوبکرسمی‌چیدند، گوش داده و آن را پس از تاریک شدن هوا، به پیامبر جو ابوبکرس، منتقل می‌کرد. عامر بن فهیرهس، که غلام (خدمت‌کار) ابوبکرسبود، گوسفندان شیرده را پس از گذشت پاسی از شب به سمت غار می‌برد و بدین ترتیب، آن‌ها، شب را درمیان گله می‌گذراندند و در شیر گوسفندان، سنگ داغ انداخته و آن را جوشانده و می‌نوشیدند؛ عامرسهنگام سپیده‌دم گوسفندان را هَی می‌کرد و از آنجا می‌بُرد. خدمت‌کار ابوبکرسدر هر سه شب، این کار را کرد. رسول‌خدا جو ابوبکرس، راهنمای ماهری از بنی‌دیل که از طایفه‌ی بنی‌عبد بن عدی بود، استخدام کردند و به او که بر دین کفار قریش و هم‌پیمان بنی‌سهم (خاندان عاص بن وائل سهمی) بود، اعتماد نمودند. رسول‌خدا جو ابوبکرس، شترهای سفرشان را به راهنما دادند و با او قرار گذاشتند که پس از سه شب، خود را هنگام پگاه، در غار ثور به آنان برساند. عامر بن فهیرهسو راهنما به همراه پیامبر جو ابوبکرس، از ساحل و کناره‌های دریا، راه هجرت را در پیش گرفتند. [۱۳۸]

کسی جز علی بن ابی‌طالب، ابوبکر و خانواده‌اش ش، از زمان حرکت رسول‌خدا جبه سوی مدینه خبر نداشت. موعد مقرر، فرارسید و رسول‌خدا جو ابوبکرساز پنجره‌ی کوچکی که در پشت خانه‌ی ابوبکرسبود، بیرون شدند تا قریشیان، متوجه آن‌ها نشوند و آنان را از این سفر خجسته و مبارک باز ندارند. آنان، با راهنمایشان عبدالله بن اریقط قرار گذاشتند که پس از سه شب، در غار ثور به آن‌ها بپیوندد. [۱۳۹]رسول اکرم جهنگام خروجشان از مکه، دعا کرده و سپس فرمودند: «وَاللَّهِ إِنَّكِ لَخَیْرُ أَرْضِ اللَّهِ، وَأَحَبُّ الْأَرْضِ إِلَى اللَّهِ، وَلَوْلَا أَنِّی أُخْرِجْتُ مِنْكِ مَا خَرَجْتُ» [۱۴۰]یعنی: «به خدا سوگند که تو، بهترین زمین خدایی و خداوند، تو را از تمام سرزمین‌ها، بیش‌تر دوست دارد؛ اگر من، مجبور به ترک تو نبودم، از این جا نمی‌رفتم.»

رسول‌خدا جو ابوبکرساز مکه، خارج شدند؛ کفار قریش در جستجوی آنان و به دنبال رد پایشان، به کوه ثور رسیدند، از آن بالا رفتند و خود را به غار رساندند و چون بر دهانه‌ی غار، تارهای عنکبوت را دیدند، گفتند: «اگر کسی داخل غار می‌رفت، تارهای عنکبوت، این‌طور سالم نمی‌ماند و پاره می‌شد.»

بدون شک تارهای عنکبوت، از سربازان و مأموران الهی بود تا مهاجران را یاری دهد: ﴿ وَمَا يَعۡلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَۚ [المدثر: ۳۱]

یعنی: «لشکریان پروردگارت را جز او، کسی نمی‌داند».

رسول اکرم جبه‌رغم استفاده از اسباب و به‌کارگیری آن‌ها، هرگز به اسباب ظاهری تکیه و اعتماد نفرمود. بلکه تنها به خدای متعال، امید بست؛ چرا که آن حضرت ج، اطمینان کاملی به خدا داشت و به یقین می‌دانست که خداوند، او را نصرت و یاری می‌فرماید. از این‌رو همواره با امید به نصرت الهی، به همان شکلی که خدایش، به او آموزش داده بود، دعا می‌کرد که: ﴿ رَّبِّ أَدۡخِلۡنِی مُدۡخَلَ صِدۡقٖ وَأَخۡرِجۡنِی مُخۡرَجَ صِدۡقٖ وَٱجۡعَل لِّی مِن لَّدُنكَ سُلۡطَٰنٗا نَّصِیرٗا [الإسراء: ۸۰]

یعنی: «پرودگارا! مرا صادقانه (به هر کاری) وارد کن و صادقانه (از آن) بیرون بیاور (و آغاز و پایان کارم را نیکو و صادقانه بفرما) و از جانب خود، قدرتی به من عطا کن که مددکار من باشد».

خدای متعال، در این آیه‌ی کریمه، دعایی به پیامبرش آموزش داد تا با آن خدایش را بخواند و امتش نیز، چگونگی دعا و توجه به سوی خدا را یاد بگیرند. دعایی که در آن، آغاز و پایان نیک و صادقانه‌ی کارها، طلب می‌شود و به صداقت و راستی در اول و آخر هر کار و در حین انجام هر عملی، اشاره می‌گردد. طلب صدق و راستی در سفر هجرت از آن جهت بود که مشرکان در تلاش بودند تا پیامبر خدا جرا به کنار گذاشتن دعوت و دروغ بستن بر خدا و شرک ورزیدن به پروردگار متعال، وادار کنند. ثبات و پایداری بر حق، اطمینان و آرامش و همین‌طور یقین کامل و باور درونی، اخلاص و پاک‌داشت نیت از هرگونه شائبه، در مفهوم صدق و صداقت می‌گنجد؛ و اما اینکه رسول‌خدا جدعا کرد و گفت: ﴿ وَٱجۡعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلۡطَٰنٗا نَّصِيرٗا ، به این مفهوم می‌باشد که به من، توان و قدرتی عنایت کن که در راه حق مددکار من باشد و بتوانم بر توان زمینی و فناپذیر مشرکان، غلبه کنم. اینکه در دعا فرمود: ﴿ مِن لَّدُنكَ میزان عمق پیوند و نزدیکی با حضرت و جلال الهی را به تصویر می‌کشد و بیان می‌کند که باید مستقیماً و بدون واسطه، از خدا، مدد خواست و تنها به پناه و حمایت او، دل بست.

هر دعوت‌گری باید تنها از خداوند، مدد و قوت بخواهد و جز از قدرت خدا نترسد. داعی و دعوت‌گر، باید بی‌آنکه به حاکم و صاحب قدرتی، پناه ببرد، به خدایش روی بیاورد و تمام توجهش را به سوی پروردگار قادر و متعال، بگرداند. این از فضل الهی است که گاهی دعوت، قلوب قدرتمندان و صاحب‌منصبان را به‌گونه‌ای تسخیر می‌کند که سرباز و خدمت‌گزار دعوت می‌شوند و به رستگاری می‌رسند. اما اگر دعوت و یا حرکت و جنبشی، در خدمت قدرتمندان و دولت‌مردان قرار بگیرد، هرگز فرجام نیکی در انتظارش نیست؛ چرا که دعوت، امری است دینی و خدایی که بالاتر و فراتر از هر صاحب قدرت و منصبی می‌باشد. [۱۴۱]

هنگامی که مشرکان، پیرامون غار می‌گشتند و نزدیک بود که مهاجران را ببینند، پیامبر اکرم جبه ابوبکرساطمینان خاطر دادند که: «خدا، با ما است.» ابوبکرسمی‌گوید: در غار، به رسول‌خدا جگفتم: «اگر یکی از آن‌ها به پایین پایش نگاه کند، حتماً ما را می‌بیند.» رسول اکرم جفرمودند: «مَا ظَنُّكَ یَا أَبَابَكَر بِاثْنَیْنِ اَللّه ثَالِثُهُمَا» [۱۴۲]یعنی: «ای ابوبکر! گمان تو درباره‌ی دو نفر که سومینشان، خدا است، چه می‌باشد؟»

خدای متعال، در قرآن کریم ماجرای غار را چنین ثبت فرموده است: ﴿ إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدۡ نَصَرَهُ ٱللَّهُ إِذۡ أَخۡرَجَهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ إِذۡ يَقُولُ لِصَٰحِبِهِۦ لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَيۡهِ وَأَيَّدَهُۥ بِجُنُودٖ لَّمۡ تَرَوۡهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ٱلسُّفۡلَىٰۗ وَكَلِمَةُ ٱللَّهِ هِيَ ٱلۡعُلۡيَاۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ٤٠ [التوبة: ۴۰]

یعنی: «اگر پیامبر را یاری نکنید، خدواند، (او را یاری می‌کند، همان‌گونه که قبلاً) او را یاری کرد؛ آن‌گاه که کافران، او را (از مکه) بیرون کردند، در حالی که او، نفر دوم از دو تن بود. هنگامی که آن دو (پیامبر و ابوبکر) در غار (ثور) بودند، (ابوبکر، ناراحت بود که مبادا به پیامبر گزندی، از سوی مشرکان برسد.) در این هنگام پیامبر خطاب به رفیقش گفت: غم مخور که خدا با ما است. پس خداوند، آرامش خود را بر او نازل کرد (و ابوبکر در پرتو الطاف الهی، آرام گرفت.) و خداوند، پیامبرش را با سپاهیانی یاری فرمود که شما، آنان را ندیدید و سخن کافران (و شرک و توطئه‌شان درباره‌ی قتل پیامبر) را پایین کشید (و ناکام نمود) و در هر حال کلمه‌ی اللهـو سخن (و شریعت) الهی، بالا و برتر است و خداوند، باعزت و حکیم می‌باشد».

پیامبر اکرم و رفیق دل‌سوزش، پس از گذشت سه شبانه‌روز و بعد از آنکه مشرکان از یافتن آن‌ها، ناامید شده و دست از گشت‌های جستجوگرانه‌ برداشته بودند، از غار بیرون شدند و به سوی مدینه حرکت کردند. پیش از این گفتیم که پیامبر و ابوبکر، به عبدالله بن اریقط اعتماد کرده و شترهایشان را به او سپردند و با او قرار گذاشتند پس از گذشت سه شب، در غار ثور به آن‌ها بپیوندد. عبدالله نیز به وعده‌اش عمل کرد و در موعد مقرر، سرِ قرارش حاضر شد و بی‌راهه را برای سفر انتخاب کرد تا کفار قریش، ردی از آنان نیابند. [۱۴۳]رسول‌خدا جدر مسیر راه و در وادی (قدید)، جایی که خانه‌های خزاعه قرار داشت، با ام‌معبد (عاتکه بنت کعب خزاعی) [۱۴۴]ملاقات کردند. او، خواهر حبیش بن خالد خزاعی است که درباره‌اش، قصه‌ی مشهوری روایت شده و راویان و سیرت‌نگاران، آن را نقل کرده‌اند. ابن‌کثیر/می‌گوید: «قصه‌ی این زن، مشهور می‌باشد و به طرق مختلف که برخی از آن‌ها، بعضی دیگر را قوت می‌بخشد، روایت شده است.» [۱۴۵]

قریشیان، در اطراف مکه، جار زده بودند که هر کس، زنده یا مرده‌ی محمد (ج) را بیاورد، صد شتر، پاداش می‌یابد. این خبر، درمیان قبایل عرب اطراف مکه، پخش شد. سراقه بن مالک بن جعشم، به طمع دست‌یابی به جایزه‌ای که قریش برای دستگیری پیامبر ج، تعیین نموده بود، به جستجو پرداخت تا آن حضرت جرا دستگیر کند و تحویل قریشیان دهد. اما خداوند متعال، با قدرت همیشه غالبش، چنان نمود که سراقه پس از تلاش بسیار به قصد دستگیری رسول‌خدا ج، به مدافع و پشتیبان آن حضرت تبدیل شود.

مسلمانان مدینه که از حرکت رسول‌خدا جبه سوی شهرشان باخبر شده بودند، هر روز صبح، به محلی به نام (حره) می‌رفتند و تا ظهر به انتظار آن حضرت جو استقبال از ایشان، می‌نشستند. روزی مسلمانان مدینه پس از انتظاری طولانی، به خانه‌هایشان بازگشته بودند. در آن روز یکی از یهودیان، برای انجام کاری، بالای قلعه‌ای رفته بود که چشمش، به رسول‌خدا جافتاد؛ همراهان آن حضرت جکه لباس سفید بر تن داشتند، در سراب و بازتاب نور خورشید، دیده نمی‌شدند. آن یهودی، نتوانست خودش را کنترل کند و با صدای بلند بانگ برآورد: «ای عرب‌ها! رییس و سرداری که انتظارش را می‌کشیدید، آمد.» مسلمانان، فوراً سلاح‌هایشان را برداشتند و به استقبال رسول‌خدا جشتافتند و در حره، با ایشان ملاقات کردند. رسول‌خدا جتغییر مسیر داده و همراه مسلمانان، به محله‌ی بنی‌عمرو بن عوف رفتند. ورود پیامبر جبه مدینه و استقبال مسلمانان از ایشان، در روز دوشنبه [۱۴۶]و در ماه ربیع‌الاول به وقوع پیوست. [۱۴۷]ابوبکرسبرای مردم برخاست و رسول اکرم جنشسته بودند. انصار، گروه گروه به ملاقات ایشان می‌آمدند؛ اما کسانی که پیامبر جرا پیش از آن ندیده بودند، به ابوبکرسخوشامد می‌گفتند تا اینکه نور آفتاب، بر رسول‌خدا جافتاد و ابوبکرسبرای آنکه آن حضرت ج، زیر سایه قرار بگیرند، عبایش را بالای سر ایشان گرفت و بدین ترتیب مردم، پیامبر جرا شناختند. [۱۴۸]

روزی که رسول‌خدا جو ابوبکرسبه مدینه رسیدند، روز شادی بود؛ روز هیجان و روز سرور؛ روزی که مدینه هرگز مانند آن را به خود ندیده بود. مردم، بهترین لباس‌هایشان را پوشیده بودند و گویی، روز عید بود و واقعاً هم عید بود. چرا که در آن روز اسلام از فضای تنگ و بسته‌ی مکه به مدینه‌ی فراخ و باز، انتقال یافت تا آن سرزمین مبارک، مرکز نشر و گسترش اسلام شود و آیین محمد مصطفی جبه دیگر بلاد و سرزمین‌ها انتشار یابد. مردم مدینه، آن فضل و احسانی را که خداوند، بر آنان نموده بود، دریافتند و احساس کردند که خداوند، واقعاً آنان را دوست داشته که ایشان را به چنین افتخاری، مفتخر و مخصوص گردانیده است. آنان، به این می‌بالیدند که شهرشان، پذیرای رسول‌خدا جو یاران مهاجرش و مرکز نصرت و یاری اسلام شده تا زودزمانی پایگاه و پایتخت نظام اسلامی همه‌جانبه‌ای گردد که بنیادی بس محکم دارد و از ارزش‌هایی بس والا برخوردار است. به همین خاطر بود که مردم مدینه در کمال شادی و هیجان و با ندای لا اله الا الله به استقبال پیامبر اکرم جرفتند و به اشکال گوناگون، به آن حضرت جخوشامد گفتند و سلام کردند. [۱۴۹]پس از این استقبال باشکوه و بزرگی که مانند آن، در تاریخ انسانیت یافت نمی‌شود، رسول‌خدا جبه راه افتادند و در خانه‌ی ابوایوب انصاریس، منزل گزیدند. ابوبکر صدیقسنیز مهمان خارجه بن زید انصاریسشد.

با وجودی که سفر رسول‌خدا جبا مشکلات و سختی‌های زیادی همراه بود، اما ایشان بر تمام سختی‌های فراروی خود در جریان هجرت، پیروز شدند تا هجرتشان، طلیعه‌ی آینده‌ای درخشان برای امت و حکومتی باشد که توانست تمدن انسانی شکوهمندی را بر پایه‌ی ایمان، تقوا، نیکی و عدالت و دادگستری، به‌وجود آورد و بر دو قدرت جهانی آن زمان، یعنی فارس و روم غلبه کند [۱۵۰]. صدیقساز هنگام طلوع دعوت تا وفات رسول اکرم ج، بازوی آن حضرت و دستیار ایشان بود. وی، به‌خوبی از منابع و چشمه‌های نبوت، سیراب گشت و از آن‌ها حکمت و ایمان، یقین و اراده و اخلاص و تقوا نوشید. هم‌نشینی و هم‌راهی ابوبکرسبا رسول‌خدا ج، ثمرات و پیامدهای زیادی برای ابوبکر، به دنبال داشت؛ از جمله: شایستگی و راستی، آگاهی و بیداری، صفا و صمیمیت، عزم و اراده‌ی آهنین، اخلاص و فهم درست از دین و…. واکنش‌های درست و بجای ابوبکرسدر جریان وقایع پس از رسول‌خدا ج(در سقیفه‌ی بنی‌ساعده، گسیل لشکر اسامهسو جنگ با مرتدها)، نمادِ تمام توانمندی‌ها و شایستگی‌هایی است که ابوبکرسرا قادر ساخت تا فسادها را قلع و قمع نماید، ویرانی‌ها و خرابی‌ها را از نو بنا کند و تفرقه و پراکندگی را به اتحاد و هم‌بستگی تبدیل نماید و انحرافات و کجی‌ها را بهبود بخشد و اصلاح کند. هجرت ابوبکرسبه همراه رسول‌خدا ج، آموزه‌ها و نکات قابل پندی دارد؛ از جمله:

الف) خدواند متعال، می‌فرماید: ﴿ إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدۡ نَصَرَهُ ٱللَّهُ إِذۡ أَخۡرَجَهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ إِذۡ يَقُولُ لِصَٰحِبِهِۦ لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَيۡهِ وَأَيَّدَهُۥ بِجُنُودٖ لَّمۡ تَرَوۡهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ٱلسُّفۡلَىٰۗ وَكَلِمَةُ ٱللَّهِ هِيَ ٱلۡعُلۡيَاۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ٤٠ [التوبة: ۴۰]

یعنی: «اگر پیامبر را یاری نکنید، خدواند، (او را یاری می‌کند، همان‌گونه که قبلاً) او را یاری کرد؛ آن‌گاه که کافران، او را (از مکه) بیرون کردند، در حالی که او، دومین نفر بود (و تنها یک نفر به همراه داشت). هنگامی که آن دو (پیامبر و ابوبکر) در غار (ثور) بودند، (ابوبکر، ناراحت بود که مبادا به پیامبر گزندی، از سوی مشرکان برسد.) در این هنگام پیامبر خطاب به رفیقش گفت: غم مخور که خدا با ما است. پس خداوند، آرامش خود را بر او نازل کرد (و ابوبکر در پرتو الطاف الهی، آرام گرفت.) و خداوند، پیامبرش را با سپاهیانی یاری فرمود که شما، آنان را ندیدید و سخن کافران (و شرک و توطئه‌شان درباره‌ی قتل پیامبر) را پایین کشید (و ناکام نمود) و در هر حال کلمه‌ی اللهـو سخن (و شریعت) الهی، بالا و برتر است و خداوند، باعزت و حکیم می‌باشد»...

در این آیه، دلایلی در مورد فضیلت و جایگاه والای ابوبکرسوجود دارد که می‌توان موارد زیر را نام برد:

۱- خدای متعال، در این آیه به صراحت بیان می‌کند که کافران و مشرکان، رسول‌خدا جرا از مکه بیرون راندند. بنابراین خروج و بیرون شدن ابوبکرسبه همراه پیامبر اکرم جنیز واقعیتی است تاریخی که نشان می‌دهد، فشار مشرکان بر مؤمنان و از جمله ابوبکرسسبب شده که ناگزیر به ترک مکه شوند.

۲- ابوبکرسدر این آیه، صاحب یعنی یار دل‌سوز پیامبر نامیده می‌شود. او، تنها یار رسول‌خدا جو یکی از آن دو نفری است که سومینشان، خدای متعال بود و در آن هنگام که نصرت و یاری الهی، بر پیامبر جنازل شد، همراه ایشان بود. ابوبکر صدیقس، از میان صحابهش، تنها کسی است که به همراهی پیامبر جدر مواقع خاص مفتخر گردیده است. مواقعی از قبیل: *سفر هجرت. *همراهی با پیامبر جو نگهانی از ایشان در سایه‌بانی که در جنگ بدر برای آن‌حضرت جدرست کردند. *همراهی با رسول‌خدا جبه هنگام عرضه‌ی دعوت به قبایل عرب در موسم حج و…. تمام سیرت‌شناسان به این اذعان کرده‌اند که تنها ابوبکرسدر مواقع خاص و البته پرافتخار به همراهی پیامبر اکرم جمفتخر شده است.

۳- بنا بر نص قرآن، ابوبکرستنها یار و همراه رسول‌خدا جدر غار بود و از این‌رو «یار غار» نامیده می‌شود. بخاری و مسلم رحمهما الله از انسسروایت کرده‌اند که ابوبکر صدیقسفرموده است: هنگامی که در غار بودیم، به پاهای مشرکان نگریستم که بالای سرمان بودند؛ گفتم: «ای رسول‌خدا! اگر یکی از آن‌ها به پایین پایش نگاه کند، حتماً ما را می‌بیند.» رسول‌خدا جفرمودند: «یَا أَبَا بَكْرٍ، مَا ظَنُّكَ بِاثْنَیْنِ اللهُ ثَالِثُهُمَا» [۱۵۱]یعنی: «ای ابوبکر! گمان تو درباره‌ی دو نفر که سومینشان، خدا است، چه می‌باشد؟» تمام اهل حدیث (حدیث‌شناسان)، این حدیث را صحیح دانسته‌اند و حتی دو نفر از آنان هم در مورد صحت و درستی این حدیث، با یکدیگر اختلاف ندارند. نص قرآن نیز، درستی این حدیث را تأیید می‌کند. [۱۵۲]

۴- ابوبکرس، یار همیشگی رسول‌خدا جبوده است. آن چه در آیه، از ابوبکر به یار غار تعبیر می‌کند، بدین معنا نیست که ابوبکرس، فقط یار غار پیامبر بوده و بس. بلکه ابوبکر صدیقس، یار مطلق و همیشگی رسول‌خدا جبوده و از چنان سابقه‌ای در هم‌صحبتی با رسول اکرم جبرخوردار است که به اتفاق نظر سیرت‌شناسان، شخص دیگری چنان سابقه‌ای در هم‌صحبتی با پیامبر جندارد. برخی از علما به این نکته تصریح کرده‌اند که: «فضایل و مناقب ابوبکرس، ویژگی‌های خاص خود او و منحصر به فرد بوده و ابوبکرس، در برخورداری از آن همه فضایل و ویژگی‌ها، شریک و همانندی ندارد.» [۱۵۳]

۵- ابوبکرس، یار دل‌سوز رسول‌خدا جبوده است. لفظ ﴿ لَا تَحۡزَنۡ که در این آیه به نقل از رسول اکرم جخطاب به ابوبکرسآمده، نشان می‌دهد که ابوبکر، دوست‌‌دار و یاور شفیق و دل‌سوز آن حضرت جبوده است. ابوبکرساز این ناراحت و دل‌نگران بود که مبادا رسول‌خدا جکشته شوند و اسلام، از میان برود. به همین خاطر در سفر هجرت، گاهی پیشاپیش پیامبر جحرکت می‌کرد و گاهی پشت سر آن حضرت؛ پیامبر اکرم جدلیل این کارش را پرسیدند. ابوبکرسگفت: «وقتی به فکر می‌افتم که ممکن است کفار، پیشاپیش ما کمین کرده باشند، جلو حرکت می‌کنم و هنگامی که به یاد تعقیب و جستجوی آن‌ها می‌افتم و این مسأله به خاطرم می‌رسد که ممکن است دشمن از پشت سر برسد، عقب حرکت می‌کنم (تا خطری متوجه شما نباشد و به شما آسیبی نرسد.)» [۱۵۴]امام احمد/چنین روایت کرده است: ابوبکرسگاهی پشت سر پیامبر جراه می‌رفت و گاهی جلو و پیشاپیش آن حضرت؛ رسول‌خدا جبه او فرمودند: «تو را چه شده که چنین می‌کنی؟» ابوبکرسگفت: «ای رسول‌خدا! (وقتی) از این می‌ترسم که کفار، از جلوی شما درآیند، پیشاپیش شما حرکت می‌کنم (و همین‌طور بر عکس.)» زمانی که به غار رسیدند، ابوبکرسگفت: «ای رسول‌خدا! همین‌جا بمانید تا من، داخل غار را تمیز کنم.» ابوبکرسوارد غار شد و در آن سوراخی دید و پایش را آنجا نهاد و سوراخ را بست و گفت: «ای رسول‌خدا! چنین کردم تا اگر گزنده‌ای در سوراخ باشد، پای مرا نیش بزند (و شما در امان باشید.)» [۱۵۵]

آری، برای ابوبکرساینکه او زنده بماند و رسول‌خدا ج، کشته شوند، قابل تحمل نبود؛ به همین خاطر ابوبکرستمام داشته‌ها و جان و مالش را فدای آن حضرت جکرد تا به همه‌ی مؤمنان، این درس بزرگ را آموزش دهد که هر مؤمنی، موظف به انجام چنین کار سترگی است و بدون تردید که ابوبکرسشایسته‌ترین مؤمنی بود که جان و مالش و بلکه تمام داشته‌هایش را در راه دعوت و دفاع از رسول‌خدا جنثار کرد. [۱۵۶]

۶- پیامد همراهی ابوبکرسبا رسول‌خدا ج، این شد که به معیت و همراهی خدای متعال، مشرف و مفتخر گردد. وی، یگانه شخصیتی است که در قرآن کریم به معیت و همراهی خدا با او، تصریح شده است: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ . این کلمات، خیلی صریح به مشارکت ابوبکر صدیقسبا رسول‌خدا جدر سفر هجرت و در معیت و یاری خدا، اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که ابوبکرس، تنها کسی است که به افتخاری این‌چنینی، مفتخر گردیده است. این آیه، بیان می‌دارد که خداوند متعال، رسول‌خدا جو ابوبکرسرا در برابر دشمنانشان یاری رسانده و آنان را همراهی می‌فرماید. رسول اکرم جدر غار، به ابوبکر صدیقساطمینان خاطر دادند که خداوند، من و تو را نصرت می‌کند و در مقابل دشمنان، به ما محبت کرده و عزیزمان می‌دارد. خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَيَوۡمَ يَقُومُ ٱلۡأَشۡهَٰدُ٥١ [غافر: ۵۱]

یعنی: «ما، حتماً پیامبران خود و (هم‌چنین) مؤمنان را در زندگی دنیا و در روزی که گواهان، بپا خیزند، یاری می‌کنیم».

آری! این، انتهای ستودگی ابوبکر صدیق است. چرا که رسول‌خدا جبه او می‌گویند: «خدا، با ما است». و گویی درباره‌اش گواهی می‌دهند که او، در کنار آن حضرت جاز چنان ایمانی برخوردار است که نصرت و معیت الهی را در پی دارد؛ آن هم در موقعیتی که تنها مؤمنان راستین، از سوی خدا یاری می‌شوند و سایر مخلوقات خدا، مشمول نصرت و یاری پروردگار نمی‌گردند. [۱۵۷]

دکتر عبدالکریم زیدان، ضمن اشاره به معیتی که در این آیه آمده، می‌گوید: این معیت که در ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ به آن اشاره شده، والاتر و ارزشمندتر از آن معیتی است که خدواند، در مورد پرهیزکاران و نیکوکاران، فرموده است: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَواْ وَّٱلَّذِينَ هُم مُّحۡسِنُونَ١٢٨ [النحل: ۱۲۸] یعنی: «بی‌گمان خداوند، همراه تقواپیشگان و نیکوکاران است»... معیتی که در ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ به آن اشاره شده، عبارت است از نصرت، رحمت و مدد الهی که تنها رسول‌خدا جو یارش ابوبکر صدیقس، به آن مختص گردیده‌اند. معیتی که در آیه‌‌ی ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَواْ وَّٱلَّذِينَ هُم مُّحۡسِنُونَ١٢٨ [النحل: ۱۲۸] به آن اشاره شده، مقید به شرایطی چون تقواپیشگی و نیکوکاری می‌باشد؛ اما معیتی که خدای متعال، بهره‌ی پیامبر اکرم جو یارش نمود، نوعی از همراهی الهی بود که صرفاً مخصوص این دو بزرگوار بود و در قالب نشانه‌های خارق‌العاده و فراتر از حد تصور نمودار گشت. [۱۵۸]

۷- بر اساس این آیه، کاملاً روشن می‌شود که ابوبکرس، به هنگام نزول سکینه و آرامش و نصرت الهی، همراه پیامبر اکرم جبوده است. آنجا که خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَيۡهِ وَأَيَّدَهُۥ بِجُنُودٖ لَّمۡ تَرَوۡهَا [التوبة: ۴۰]

اگر به دو نفر که همراه یکدیگرند و یکی از آنان را هراس برداشته، نصرت و آرامشی برسد، بی‌گمان شخص هراسان، با حضور در آنجا بهره‌ی وافری از نصرت و آرامش نازل‌شده، می‌برد. آنچه در آیه به بیان حزن و هراس ابوبکرسمی‌پردازد، فقط به خاطر بیان وضع و حال وی نمی‌باشد. چرا که وقتی رسول‌خدا جکاملاً آرام و آسوده‌خاطر بودند، دیگر ضرورتی برای نزول سکینه بر ایشان وجود نداشت. از این‌رو این آیه، ضمن اینکه به وضع و حال ابوبکرساشاره می‌کند، به بیان نزول آرامش و تأیید و نصرت پیامبر اکرم جنیز می‌پردازد تا روشن شود که ابوبکر صدیقسنیز از این آرامش و نصرت نازل‌شده بهره‌مند بوده است. بنابراین نزول سکینه و آرامش و همچنین نصرت و امداد غیبی برای یار و همراه پیامبر ج، بسی بزرگ‌تر و فراتر از کمک‌های غیبی برای دیگران می‌باشد. چنین طرز بیانی، از بلاغت قرآن و ساختار فصیح و رسای کلام خدا و شیوه‌ی تأمل برانگیز آن است. [۱۵۹]

ب) برنامه‌ریزی و مقدمه‌چینی رسول‌خدا جو ابوبکر صدیقس، در جریان هجرت، نکته‌ی قابل توجه و نمایانی است. هر کس در ماجرای هجرت پیامبر و یارش، بیندیشد، به وجود یک برنامه‌ریزی منظم و دقیق در جریان هجرت و همچنین تدارک مقدمات سفر از آغاز تا پایان آن، پی می‌برد. بازبینی جریان هجرت، نشان می‌دهد که هدفمندی و برنامه‌ریزی، یکی از مسایل مهم و مورد توجه رسول‌خدا جدر تمام فعالیت‌هایش بوده که از طریق وحی، قوت می‌گرفته و سامان‌دهی می‌شده تا دست‌یابی به اهداف خجسته‌ی فراروی پیامبر جعملی و ممکن گردد. برنامه‌ریزی در کارها و فعالیت‌ها، بخشی از سنت رسول اکرم جاست و این وظیفه را فراروی هر مسلمانی می‌نهد که در انجام مسؤولیت‌هایش، به آن توجه نماید. کسانی که می‌پندارند برنامه‌ریزی، ردیف‌بندی و مقدمه‌چینی و سنجش‌گری در انجام کارها، سنت نیست، و یا گمان می‌کنند که باید هر کاری را بی‌پروا و بدون برنامه، انجام داد و گذاشت تا هر کاری، روالش را طی کند، قطعاً به اشتباه رفته و نسبت به خود و دیگران، بد روا داشته‌اند. [۱۶۰]

هنگامی که وقت هجرت، فرارسید و به پیامبر جاجازه داده شد تا این سفر خجسته را آغاز کند، آن حضرت جاقداماتی در این زمینه انجام دادند که نشان‌گر برنامه‌ریزی دقیق و منظمی می‌باشد تا این سفر مهم، با وجود سختی‌ها و پسامدهای سخت و شدید، با موفقیت کامل به انجام برسد. هر یک از مسایل مربوط به هجرت، با دقت تمام، مورد بررسی قرار گرفت که برای مثال، نمونه‌های زیر را می‌توان نام برد:

۱- رسول‌خدا ج، بر خلاف عادت گذشته‌اش، سرِ ظهر و هنگام نیم‌روز به خانه‌ی ابوبکرسرفت که هوا، بسیار گرم بود و کسی هم در کوچه‌های مکه رفت و آمد نمی‌کرد تا کسی، ایشان را نبیند و قصد آن حضرت در مورد هجرت، به‌سان یک راز، پوشیده بماند.

۲- رسول‌خدا جمطابق رسم آن زمان، چهره‌شان را پوشاندند تا شناخته نشوند. پوشیدن سر و صورت در آن زمان، شیوه‌ای کاربردی و مناسب بود که افراد برای عدم شناحته شدن، در پیش می‌گرفتند.

۳- رسول‌خدا جبه ابوبکر فرمودند: «کسانی را که این‌جا حضور دارند، بیرون کن.» ابوبکرسعرض کرد که این‌ها فرزندان من هستند. رسول‌خدا جدر حضور خانواده‌ی ابوبکر، صرفاً از فرمان و اجازه‌ی خدا درباره‌ی هجرت سخن گفتند و جزئیات هجرت را در حضور همه، بیان نکردند.

۴- خروجشان از خانه‌ی ابوبکرس، شبانه و از درب یا پنجره‌ی پشت منزل بود.

۵- رسول‌خدا ج، در سفر هجرت و در تمام جنبه‌ها، کاملاً محتاط و هشیار عمل کردند؛ از بی‌راهه رفتند و راهنمایی خبره و کارآزموده به‌کار گرفتند که راه‌ها و گذرگاه‌های مختلف بیابان را یاد داشت. از آنجا که آن راهنما مشرک بود، این نکته روشن می‌شود که رسول‌خدا ج، از دانش و توانمندی‌های غیرمسلمانان تا زمانی که مصلحتی در آن بود، استفاده می‌کرده‌اند. آقای عبدالکریم زیدان، به ضابطه‌ی مهمی درباره‌ی کمک خواستن از مشرک یا به خدمت گرفتن وی اشاره کرده و گفته که در این مورد، اصل بر عدم جواز است ولی این اصل، استثنا نیز دارد که کمک گرفتن از غیرمسلمان را با شرایط مشخصی، روا می‌کند. این شرایط، عبارتند از: *مصلحتی در کمک گرفتن از غیرمسلمان وجود داشته باشد؛ به عبارتی مصالح کمک‌خواهی از غیرمسلمان، بر خطرات احتمالی آن غالب باشد. *کمک گرفتن از غیرمسلمان، هیچ آسیب و یا خطری برای دعوت و ارزش‌های آن نداشته باشد. *غیرمسلمانی که از او کمک خواسته می‌شود، کاملاً قابل اعتماد باشد. *ضرورتی شدید وجود داشته باشد که کمک گرفتن از غیرمسلمان را ناگزیر گرداند. باید دانست که در صورت نبود هر یک از شرایط مذکور، کمک گرفتن از غیرمسلمان، جایز نیست. [۱۶۱]

ابوبکر صدیقسفرزندانش را به اسلام دعوت داد و به فضل الهی از این کار بزرگ، موفق و سربلند درآمد. او، خانواده‌اش را در خدمت اسلام گماشت و از هر یک از آنان برای به انجام رسیدن هجرت پیامبر جکار گرفت. وی، در برنامه‌ی هجرت با شرح مسؤولیت هر یک از فرزندانش، آنان را در اجرای نقشی فعال و مهم و حضوری عملی در این جریان مبارک و فرخنده‌ی تاریخی، سهیم کرد:

[۱۳۶] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۱۰۷ [۱۳۷] السیرة النبویة از ابن‌کثیر (۲/۲۳۳) [۱۳۸] بخاری، کتاب مناقب الأنصار، باب هجرة النبی ج، شماره‌ی۳۹۵ [۱۳۹] خاتم‌النبیین از ابوزهره (۱/۶۵۹)؛ السیرة النبویة از ابن‌کثیر (۲۳۴) [۱۴۰] روایت ترمذی (۵/۷۲۲) [۱۴۱] فی ظلال القرآن (۴/۲۴۷) [۱۴۲] بخاری، شماره‌ی۳۶۵۳؛ مسلم، شماره‌ی۵۳۸۱ [۱۴۳] المستفاد من قصص القرآن، زیدان (۲/۱۰۱) [۱۴۴] ابن‌کثیر، نام ام‌معبد را عاتکه بنت کعب ثبت کرده و به نقل از ابن‌اسحاق آورده که نامش، عاتکه بنت خلف بن ربیعة بن اصرم بوده است. اموی نیز نام ام‌معبد را عاتکه بنت تبیع گفته و سهیلی، نام این بانو را عاتکه بنت خلد (خالد) از طایفه‌ی بنی‌کعب (قبیله‌ی خزاعه)، دانسته است. [مترجم] [۱۴۵] البدایة و النهایة (۳/۱۸۸)؛ ماجرای ام‌‌معبد از این قرار است که چون رسول‌خدا جدر مسیر هجرت با او ملاقات کردند، ام‌معبد گفت: «به خدا سوگند که ما، هیچ غذا و حیوان شیردهی نداریم؛ گوسفندان ما، شیرده نیستند.» رسول‌خدا جاز او خواستند تا گوسفندانش را بیاورد و سپس دست مبارک را بر پستان گوسفندان کشیده و دعا کردند که در پی آن پستان‌ها،پر از شیر شد؛ آن‌گاه به ام‌معبد فرمودند: «از این شیر بنوش.» شرح داستان ام‌معبد را نگاه کنید در: دلائل النبوة (۲/۴۹۱)، طبقات ابن‌سعد (۱/۲۳۰) و البدایة و النهایة (۳/۱۵۲) چاپ دار احیاء التراث بیروت. [مترجم] [۱۴۶] حافظ ابن‌حجر می‌گوید: گفته‌ی صحیح درباره‌ی روز ورود رسول‌خدا جبه مدینه، دوشنبه می‌باشد و این‌که عده‌ی اندکی، روز جمعه گفته‌اند، نادرست به نظر می‌رسد. (الفتح،۴/۵۴۴) [۱۴۷] الهجرة فی القرآن الکریم، ص۳۵۱ [۱۴۸] مرجع سابق، ص۳۵۲ [۱۴۹] الهجرة فی القرآن، ص۳۵۳ [۱۵۰] الهجرة فی القرآن، ص۳۵۵ [۱۵۱] بخاری، شماره‌ی۳۶۵۳؛ مسلم، شماره‌ی۵۳۸۱ [۱۵۲] منهاج السنة (۴/۲۵۲،۲۴۱) [۱۵۳] منهاج السنة (۴/۲۵۲،۲۴۵ [۱۵۴] ابوبکر الصدیق افضل الصحابة و احقهم بالخلافة، ص۴۳ [۱۵۵] منهاج السنة (۴/۲۶۲) [۱۵۶] منهاج السنة (۴/۲۶۳) [۱۵۷] منهاج السنة (۴/۲۴۲) [۱۵۸] المستفاد من قصص القرآن (۲/۱۰۰) [۱۵۹] منهاج السنة (۴/۲۷۲) [۱۶۰] الأساس فی السنة، نوشته‌ی سعید حوی… [۱۶۱] المستفاد من قصص القرآن (۲/۱۴۴،۱۴۵)

۱- نقش عبدالله بن ابوبکربدر سفر هجرت

عبداللهسنقش خبررسانی به پیامبر جو ابوبکر صدیقسرا ایفا کرد. وی، روزها برای کسب اطلاعات از تحرکات و اقدامات قریش، به میان آن‌ها می‌رفت و اطلاعات به دست آمده را به پیامبر جگزارش می‌داد. عبدالله بر محبت دین و تلاش برای یاری دین، پرورش یافته و در پهنه‌ی فعالیت دعوتی، دارای بصیرت، هوش و ذکاوت بالایی بود. این‌ها، نشان‌دهنده‌ی توجه و غم‌خوارگی ابوبکرسنسبت به تربیت عبداللهسمی‌باشد. ابوبکر، نقش پسرش را در هجرت مشخص نمود و او نیز به‌خوبی از عهده‌ی مسؤولیتش برآمد. عبداللهسبه میان قریشیان می‌رفت و پس از کسب اطلاعات از گفته‌ها و تحرکات آن‌ها، شبانگاه به غار رفته و پیامبر جو پدرش را از دسیسه‌ها و برنامه‌های اهل مکه باخبر می‌کرد. عبداللهسبه‌خوبی از پسِ این مسؤولیت برآمد و چنان هوشمندانه، این کار را انجام داد که هیچ یک از کفار مکه به او شک نکرد. وی، شب‌ها را در کنار غار به پاسبانی می‌پرداخت و سپیده‌دم به مکه بازمی‌گشت تا کسی به خاطر نبودش در مکه، شک نکند. [۱۶۲]

[۱۶۲] السیرة الحلبیة (۲/۲۱۳)؛ البدایة و النهایة (۳/۱۸۲)

۲- نقش عایشه و اسماءبدر سفر هجرت

حضور فعال و مؤثر اسماء و عایشهبدر سفر هجرت پیامبر جو ابوبکرس، ناشی از تربیتی بود که بر اساس آن، به دست پدر بزرگوارشان پرورش یافته بودند. آنان، هنگام رفتن رسول‌خدا جبه خانه‌ی ابوبکرساز فرمان هجرت، اطلاع یافتند و بلافاصله برای رسول‌خدا جو پدرشان، زاد و توشه‌ی سفر و غذا آماده کردند. عایشهلمی‌گوید: «من و اسماء، فوراً برای رسول‌خدا جو پدرمان، بار و بُنه‌ی سفر (و غذا) آماده کردیم و آن را در یک کیسه‌ی چرمی گذاشتیم؛ اسماء، تکه‌ای از دامنش را جدا کرد تا دهانه‌ی کیسه را ببندد و از آنجا به (ذات‌النطاقین= صاحب دو دامن) نامیده شد.» [۱۶۳]

[۱۶۳] البدایة و النهایة (۳/۱۸۴)

۳- رازداری اسماءل

اسماءلدر جریان هجرت‌، نقش مسلمان فهیمی را ایفا کرد که حقیقت و طبیعت دینش را شناخته است. او، اسرار دعوت را فاش نکرد و به همین خاطر متحمل اذیت و آزار فراوانی شد. خودِ اسماءلمی‌گوید: «هنگامی که پیامبر جو ابوبکرساز مکه بیرون شدند، عده‌ای از قریشیان و از جمله ابوجهل بن هشام، به خانه‌ی ما آمدند و درِ خانه ایستادند. من، بیرون خانه رفتم؛ آنان، از من پرسیدند: ای دختر ابوبکر! پدرت کجا است؟ گفتم: به خدا نمی‌دانم، اینک پدرم کجاست؟ ابوجهل که آدم پلید و بدی بود، چنان بر صورتم نواخت که از شدت سیلی‌اش، گوشواره‌ام افتاد…. [۱۶۴]

اسماءلبه تمام زنان مسلمان در همه‌ی زمان‌ها، این درس بزرگ را آموخت که باید اسرار مسلمانان را از دشمنان پنهان بدارند. او، در مقابل سرکش تبه‌کاری چون ابوجهل، استوار و پابرجا ایستاد و اسرار هجرت و دعوت را فاش نکرد.

[۱۶۴] الهجرة النبویة المبارکة، ص۱۲۶

۴- نقش اسماءلدر برقراری آرامش در خانه

ابوبکرسبا تمام دارایی‌اش که مانده‌ی ثروت پیشینش بود_معادل پنج یا شش‌هزار درهم_ به همراه رسول‌خدا جهجرت کرد. ابوقحافه، به خانه‌ی پسرش رفت تا به نوه‌هایش سر بزند و احوال آنان را بپرسد. او که بینایی‌اش را از دست داده بود، گفت: «به خدا سوگند، گمان من، این است که ابوبکر، گذشته از جفایی که در حق خود کرده، تمام ثروتش را با خود برده و شما را هم در مشقت انداخته است.» اسماءلگفت: «نه، پدربزرگ؛ بلکه پدر، برای ما خیر [۱۶۵]زیادی گذاشته است.» ماجرا را از زبان خود اسماءلدنبال می‌کنیم؛ وی می‌گوید: «مقداری سنگریزه در طاقچه‌ای گذاشتم که پدرم‌، پول‌هایش را آنجا می‌گذاشت و پارچه‌ای رویش انداخته و دست پدربزرگم را گرفتم و گفتم: دستتان را روی این پول‌ها بگذارید. او، دستش را روی پارچه گذاشت و گفت: «حالا که ابوبکر، برای شما پولی گذاشته، مشکلی نیست؛ با این پول‌ها، گذران شما می‌شود.» اسماءلمی‌افزاید: «به خدا قسم که پدر، چیزی برایمان نگذاشته بود و من، فقط می‌خواستم پدربزرگ پیرم را آرام کنم.» [۱۶۶]

آری، اسماءل، با هوشِ سرشارش، حرمت پدرش را در نزد پدربزرگش حفظ کرد و به او نگفت که ابوبکر، تمام مالش را با خود برده است؛ بلکه پیرمرد را آرام کرد و به او اطمینان خاطر داد که در نبود پدرشان، مشکلی ندارند. اسماءلدروغ نگفته بود؛ چرا که ابوبکرسواقعاً برای آن‌ها خیر فراوانی گذاشته بود؛ او، برایشان ایمانی چون کوه گذاشته بود که هرگز نلرزید و در برابر طوفان سختی‌ها، تکان نخورد؛ ایمانی که دارایی و نداری، در آن تأثیری نمی‌گذاشت. آری ابوبکر صدیقسبرای خانواده‌اش، یقین و باوری استوار به جای نهاد که قابل وصف و اندازه نیست. ابوبکرسدر وجود فرزندانش، آن‌چنان همت و اراده‌ی بزرگی ایجاد نمود که تنها به ارزش‌های والا می‌اندیشیدند و به امور معمولی و پیش ‌پاافتاده و بی‌ارزشی چون دنیا، هیچ توجهی نداشتند. ابوبکرسخانه و خانواده‌ای نمونه ایجاد کرد که پیدایش دوباره‌ی چنان خانواده‌ای، دور از امکان به نظر می‌رسد و یافتن خانواده‌ای، هم‌سان و همانند خانواده‌ی ابوبکرسمقدور و میسر نیست.

اسماءلبا این مواضع و نشانه‌های روشن و پرافتخاری که در جریان دعوت و حرکت اسلامی از خود نشان داده، الگویی مناسب برای زنان و دختران مسلمانی قرار گرفته که اینک بیش از هر زمانی، نیازمند الگوگزینی از این بزرگ‌بانوی مسلمان هستند و باید راه و منش او را در پیش بگیرند. اسماءلدر مکه ماند و هیچ‌گاه از سختی‌ها و تنگناهای زندگی شکایت نکرد و به مخلوقی، عرض نیاز ننمود. رسول‌خدا ج، زید بن حارثه و ابورافعبرا با دو شتر و پانصد درهم به مکه فرستادند تا این‌ها، دختران آن حضرت ج(فاطمه و ام‌کلثوم) و همسر ایشان سوده بنت زمعه و همچنین اسامه بن زید و برکه ملقب به ام‌ایمن را با خود از مکه به مدینه ببرند. عبدالله بن ابوبکرسنیز خانواده‌اش را برداشت و بدین ترتیب خانواده‌ی ابوبکرس، در مصاحبت و همراهی این‌ها، از مکه به مدینه هجرت کردند. [۱۶۷]

[۱۶۵] کلمه‌ی خیر به معنای مال و ثروت (پول) نیز می‌باشد و ابوقحافه، از این سخن نوه‌اش پنداشت که منظور اسماء، پول است. [۱۶۶] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۲/۱۰۲) [۱۶۷] تاریخ طبری (۲/۱۰۰)؛ الهجرة النبویة المبارکة، ص۱۲۸

۵- نقش عامر بن فهیره، خدمت‌گزار و آزادشده‌ی ابوبکر در هجرت

معمولاً خیلی از مردم، نسبت به خدمت‌کارانشان، کوتاهی می‌کنند و به آنان اهمیتی نمی‌دهند. اما دعوت‌گران و مردمان نیک، چنین رویه‌ای ندارند؛ آن‌ها، تمام تلاششان را برای هدایت و راهنمایی دیگران به‌کار می‌برند. ابوبکرسنیز خادمش عامر بن فهیرهسرا تربیت دینی نمود و نسبت به آموزش او، توجه خاصی داشت. همین کوشش ابوبکرسبرای آموزش و پرورش عامرس، او را جان‌فشانی بار آورد که حاضر بود برای اسلام و خدمت دین، از جانش بگذرد. ابوبکر صدیقسدر جریان هجرت، نقش مهمی به عامرسداد؛ عامرس، گوسفندان ابوبکر را در اطراف مکه می‌چراند و هشیارانه و بی‌آنکه بی‌تدبیری نماید، گوسفندان را به سوی غار ثور می‌برد تا پیامبر جو ابوبکرساز گوشت و شیر گوسفندان بخورند. کار دیگری که عامرسمی‌کرد، این بود که گوسفندان را به دنبال عبدالله بن ابوبکرسبه راه می‌انداخت تا رد پایی از عبدالله به‌جا نماند. این‌ها، نشانه‌ی فراست و ذکاوت عامرسدر انجام اموری است که موفقیت سفر هجرت را به دنبال داشت. [۱۶۸]

ابوبکر صدیقسبه همه آموخت که مسلمانان راستین، توجه خاصی به خدمت‌کارانشان می‌کنند و برایشان فرقی نمی‌کند که آن‌ها کجایی و چه رنگی باشند. ابوبکرسبه همه یاد داد که مسلمان، حقوق انسانی خدمت‌کارش را محترم می‌شمارد و او را آموزش اسلامی می‌دهد تا به خواست خدای متعال، خدمت‌گزار دین گردد و آن‌گونه که باید و شاید، عهده‌دار خدمت به دین و دعوت شود.

ابوبکر صدیقس، خانواده‌اش را در جریان هجرت به‌سان سربازانی در خدمت رسول‌خدا جقرار داد. این نکته، بیان‌گر توجه ویژه‌ی ابوبکرسبه مسایل هجرت و دعوت و دوراندیشی وی در این زمینه می‌باشد که شیوه‌های درست و ظرفیت‌های مختلف را در مسیر خدمت به اسلام قرار داد. ابوبکرسدر جریان دعوت به هر یک از افراد، مسؤولیت مناسب و بجایی داد و تمام شکاف‌هایی را که موجب آسیب‌پذیری دعوت می‌شد، بست و با پوششی مناسب، تمام نیازهای دعوت را برآورده کرد و بدون زیاده‌روی، به نیروهای مشخص و معدودی بسنده نمود. رسول‌خدا جتا آنجا که توانستند، اسباب و ابزار را به خدمت دعوت گرفتند تا عنایت الهی نیز همان‌گونه که انتظارش می‌رفت، با اقدامات آن حضرت جهمراه شود و هجرت را به سرمنزل مقصود برساند. [۱۶۹]

بهره‌گیری از اسباب، به عنوان امری کاملاً عادی و بلکه واجب، بدین معنا نمی‌باشد که انسان، همیشه به نتیجه‌ی مورد دل‌خواه خود دست خواهد یافت؛ چرا که بازدهی هر کاری به خواست و اراده‌ی خداوند، بستگی دارد و بی‌گمان توکل به خدا، به عنوان یکی از ابزار دست‌یابی به نتیجه، خیلی مهم و ضروری می‌باشد. رسول اکرم جنیز تمام اسباب و ابزار لازم را برای به نتیجه رساندن هجرت، در نظر گرفتند و در عین حال به خدای متعال توکل کردند و از او خواستند تا تلاششان را به نتیجه برساند. دعای آن حضرت جپذیرفته شد و تلاش و حرکت ایشان، به ثمر نشست. [۱۷۰]

[۱۶۸] تاریخ الدعوة فی عهد الخلفاء الراشدین، ص۱۱۵ [۱۶۹] أضواء علی الهجرة، نوشته‌ی توفیق محمد، ص۳۹۳-۳۹۷ [۱۷۰] من معین السیرة، ص۱۴۸

۶) گریه‌ی شادمانی ابوبکرس، نشان افتخار این سرباز نمونه

نشانه‌ها و آثار تربیت نبوی بر ابوبکر صدیقسدر برهه‌های مختلف پدیدار گشت و او را سربازی نمونه در خدمت پیامبر جو اسلام قرار داد. زمانی که ابوبکر صدیقسآهنگ هجرت نمود، پیامبر اکرم جبه او فرمودند: «عجله نکن؛ شاید خداوند، برای تو یار و همراهی (در این سفر) مقدر فرماید.» ابوبکرسپس از شنیدن این فرموده‌ی رسول‌خدا ج، برای هجرت مقدمه‌چینی و برنامه‌ریزی کرد و اسباب لازم را فراهم نمود. او، دو شتر خرید و در خانه‌اش نگه داشت تا هنگام هجرت، آمادگی کافی داشته باشد. در صحیح بخاری/تصریح شده است که ابوبکرس، دو شتر را به مدت چهار ماه، علوفه می‌داد. ابوبکر صدیقسبرای رهواری و پیشوایی امت پرورش یافته بود و با هوش و فراست وافرش می‌دانست که لحظه‌ی هجرت، بنا بر مسایل و ضرورت‌هایش، آنی و ناگهانی خواهد بود و از این‌رو باید پیشاپیش، اسباب و وسایل مورد نیاز را فراهم آورد. به همین خاطر شترهای سواری را آماده کرد و به آن‌ها علوفه داد، توشه‌ی سفر را فراهم کرد و خانواده‌اش را برای خدمت به پیامبر جمهیا نمود. زمانی که رسول‌خدا جبه ابوبکر خبر دادند که اذن و فرمان هجرت، نازل شده، ابوبکر از فرط شادی گریست. عایشهلمی‌گوید: «تا آن روز ندیده بودم که کسی، از شادی گریه کند تا اینکه ابوبکرسرا دیدم که (از فرط شادی به خاطر همراهی با آن حضرت جدر سفر هجرت) گریست.» گاهی شادی، در قالب گریه نمودار می‌شود:

ورد الكتـاب من الحبیب بأنّه
سیزورنی فاستعبرت أجفانی
غلب السـرور علیّ حتی إننـی
من فرط ما قد سرنی أبكانی
یا عین صار الدمع عندك عادة
تبكین من فرح ومن أحزانی

ترجمه: «نامه‌ای از دوستم رسیده که به زودی به ملاقاتم می‌آید؛ به خاطر شنیدن این خبر، پلک‌هایم، اشک‌آلود شده و شادی، چنان مرا در برگرفته که از این خبر مسرت‌بخش، به گریه افتاده‌ام. ای چشم! اشک ریختن و گریستن، برای تو عادت شده و تو، از شادی و اندوه، می‌گریی».

ابوبکرسبا شنیدن فرموده‌ی رسول‌خدا جدریافت که در سفر هجرت، به همراهی آن حضرت ج، مفتخر خواهد شد و خواهد توانست در آن سفر ده روزه، هر آنچه دارد، به آقا و حبیبش، محمد مصطفی جتقدیم کند؛ چه سعادتی، بالاتر از این سعادت که ابوبکرساز میان تمام زمینیان و از بین صحابه‌ی کرامش، در سفر خجسته‌ی هجرت به همراهی آقای مخلوقات، مفتخر گردید؟ [۱۷۱]

یکی دیگر از نشانه‌های محبت خالصانه‌ی ابوبکرسبا رسول‌خدا ج، آنجا جلوه نمود که با رسیدن مشرکان به اطراف غار، او را هراس برداشت که مبادا به پیامبر اکرم جتعرضی کنند. ابوبکرسبه عنوان سرباز نمونه و راستین پیشوای امینش، سزاوار نشان افتخاری است که با بروز خطر، فقط برای رسول‌خدا جنگران شد و اصلاً خود را از یاد برد و به خود نیندیشید. دلیل اینکه ابوبکرسدر آن لحظات حساس و پرخطر، فقط نگران رسول‌خدا جبوده، اینکه چنان‌چه او، بر خود بیمناک بود، در این هجرت سرنوشت‌ساز و پرخطر، با پیامبر اکرم ج، همراه نمی‌شد؛ زیرا او، به‌خوبی می‌دانست که اگر دستگیر شود، کم‌ترین مجازاتش اعدام است. [۱۷۲]قطعاً ابوبکرسنگران رسول‌خدا جو آینده‌ی اسلام بود و فقط از این ترسید که مبادا پیامبر اکرم جبه دست مشرکان گرفتار شوند و آینده‌ی اسلام، به خطر بیفتد. [۱۷۳]ابوبکر صدیقسدر سفر هجرت، تمام جنبه‌های امنیتی را در نظر گرفت. چنان‌چه شخصی در مسیر راه، از ابوبکرسپرسید: «این مرد، کیست؟» ابوبکرسپاسخ داد: «ره‌نمایی است که راه را به من نشان می‌دهد.» بدین‌سان پرسش‌گر، گمان کرد که منظور ابوبکرس، این است که شخص همراهش (رسول‌خدا ج) راهنمای راه‌ها و گذرگاه‌ها است. در صورتی که منظور ابوبکرس، این بود که همراهش محمد مصطفی ج، به راه‌های خیر و سعادت راهنمایی می‌کند. ابوبکرسبی‌آنکه دروغ بگوید، خود را از تنگنای دروغ رهانید و راز رسول‌خدا جرا برملا نکرد. وی، در پاسخ پرشس‌گر، توریه نمود و دوپهلو سخن گفت تا آموخته‌ی امنیتی خود را به اجرا درآورد و جریان سری هجرت را فاش نکند؛ چرا که رسول‌خدا ج، از پیش، سری بودن جریان هجرت را برایش تبیین نموده بودند. [۱۷۴]

[۱۷۱] التربیة القیادیة (۲/۱۹۱،۱۹۲) [۱۷۲] در قرآن کریم، به حزن و اندوه یار غار اشاره شده است، نه به خوف و هراس. برای درک بهتر و بیش‌تر این موضوع، به تفاوت واژه‌های (حزن) و خوف) توجه کنید.(مترجم) [۱۷۳] السیرة النبویة دروس و عبر، نوشته‌ی سباعی، ص۷۱ [۱۷۴] السیرة النبویة از سباعی، ص۶۸

زیرکی و با هوشی ابوبکر صدیقسدر برقراری پیوند عمیق و روحی با دیگران

ژرفای محبت سیطره‌یافته بر قلب ابوبکرسبا رسول‌خدا ج، در سفر هجرت نمایان می‌گردد. البته نگاهی به سیرت رسول‌خدا جنمایان‌گر محبت و دل‌دادگی تمام صحابهشبه آن حضرت جمی‌باشد. این محبت خدایی، محبتی است خالصانه که از دل سرچشمه می‌گیرد و محبتی منافقانه نیست که ریشه‌اش دنیوی باشد و منفعتی گیتیانه یا ترس از چیزی در خود نهفته داشته باشد. یکی از زمینه‌های این محبت و دل‌باختگی نسبت به رسول‌خدا جویژگی‌های شایسته‌ی آن حضرت در پهنه‌ی رهبری امت است. او، آن چنان بزرگوار بود که بیداری می‌کشید تا دیگران راحت بخوابند؛ سختی‌ها را به جان می‌خرید تا دیگران راحت باشند و گرسنگی می‌کشید تا دیگران سیر شوند؛ از شادی آنان شاد می‌گشت و از غم و اندوهشان غمگین. پس هر کس که به رضای خدا راه پیامبر جو صحابهشرا درتمام امور زندگیش در پیش بگیرد و خودش را در غم‌ها و شادی‌های دیگران سهیم بداند،‌ محبوب و مورد احترام دیگران واقع می‌شود. این واقعیت، درباره‌ی مسؤولان و صاحب‌منصبان نیز صادق است. [۱۷۵]

پیشوایی و قیادت درست و صحیح، می‌تواند قبل از هر چیز بر روح و روان انسان‌ها حکم براند و با ضمیر و درون آن‌ها رابطه برقرار کند. هر چه‌قدر پیشوا، نیک و شایسته باشد، به همان نسبت رعیت و زیردستانش نیز نیک و شایسته می‌شوند و هر اندازه پیشوا، اهل بذل و بخشش باشد، بیش‌تر در نزد دیگران محبوب می‌گردد. رسول‌خدا جبه قدری نسبت به پیروان و یارانشان دل‌سوز و مهربان بودند که پس از آن رهسپار مدینه شدند که بیش‌تر صحابه هجرت کرده بودند و تنها مستضعفان، بینوایان و کسانی که در تدارک سفر هجرت بودند و کار مهمی داشتند، در مکه ماندند. [۱۷۶]

قابل یادآوری است که محبت ابوبکرسبا رسول‌خداص به خاطر رضای خدا بود؛ چرا که مهم‌ترین شناسه‌ی تشخیص محبت و دوستی برای خدا که همان اخلاص و راستی است، در دوستی ابوبکرسبا پیامبر جنمودار می‌باشد. از آنجا که محبت ابوبکرسبا رسول‌خدا جمبنایی خدایی داشت، مورد قبول واقع شد و آیات سوره‌ی اللیل درباره‌اش نازل گشت. ابوبکرساز غیر خدا – نه از پیامبر جو نه از دیگران – پاداش نخواست؛ بلکه ضمن ایمان آوردن به رسول‌خدا جنصرت و یاریش نمود تا به خداوند نزدیکی جوید، از او پاداش بگیرد و با عمل به اوامر و نواهی پروردگار و با امید و ترس از وعده و وعیدش از رسول‌خدا جحمایت نماید. [۱۷۷]

ابوطالب عموی پیامبر هم رسول خدا جرا دوست می‌داشت اما ایشان را به خاطر خویشاوندی و هوای نفس یاری و نصرت می‌دادند بخاطر همین خداوند عزوجل دوستی و یاری ابوبکر را قبول کرده و یاری و دوستی ابوطالب را قبول نکردند بلکه ایشان را وارد جهنم کردند برای اینکه مشرک شدند و عملشان بخاطر غیر الله بود این در حالی بود که ابوبکر هیچگاه اجر و پاداشی از رسول الله نخواستند و نه از غیر ایشان بلکه به پیامبر ایمان آوردند و ایشان را دوست داشتند و ایشان را در راه دعوت یاری دادند در حالی که ایشان اجرشان را فقط از الله می‌خواستند.

[۱۷۵] الهجرة النبویة از ابوفارس، ص۵۴ [۱۷۶] الهجرة النبویة المبارکة، ص۲۰۵ [۱۷۷] الفتاوی از ابن‌تیمیة (۱۱/۲۸۶ )

بیماری ابوبکر صدیقسبه هنگام رسیدن به مدینه

هجرت پیامبر جو یارانششاز مکه به مدینه قربانی بزرگی بود؛ چرا که شخص رسول‌خدا جدرباره‌ی مکه چنین فرموده‌اند: ‎‏«به خدا سوگند که تو بهترین و محبوب‌ترین سرزمین خدا در نزد خدا هستی؛ اگر من مجبور به بیرون شدن از تو نبودم، هرگز تو را ترک نمی‌کردم. [۱۷۸]عایشه می‌گوید: «زهاب [۱۷۹]مدینه، خوب نبود و آبی نامرغوب داشت و به همین خاطر در مدینه بیماری، شایع بود؛ بنابراین هنگامی که رسول‌خدا جبه مدینه رسیدند، یارانشان بیمار گشتند و خدای متعال آن حضرت را از بیماری مصون داشت. ابوبکر، عامر بن فهیره و بلالشکه در یک خانه سکونت داشتند نیز به شدت تب کردند؛ از رسول‌خدا جاجازه خواستم به عیادتشان بروم که اجازه فرمودند. به قصد عیادت به خانه‌ای رفتم که آن‌ها در آن اقامت داشتند؛ در آن زمان حکم حجاب بر ما نازل نشده بود. آنان، چنان بیمار شده بودند که تنها خداوند از شدت بیماریشان آگاه است. به ابوبکر نزدیک شدم و گفتم: پدر! حال شما چطور است؟ فرمود:

كلّ امریء مصبح فی أهله
والموت أدنی من شراك نعله

یعنی: «مرگ، به هر شخصی که درمیان خانواده‌اش، قرار دارد، از بند کفش هم به او نزدیک‌تر است و هر شخصی، در آستانه مرگ می‌باشد».

با خود گفتم: به خدا سوگند (حال پدرم چنان خراب است) که نمی‌داند چه می‌گوید. سپس به عامر بن فهیرهسنزدیک شدم و گفتم: حالت چطور است؟ گفت:

لقد وجدت الموت قبل ذوقه
إن الجبان حتفه من فوقه
كـلّ امریء مجـاهد بطوقـه
كالثور یحمی جلده بروقه

یعنی: «مرگ را پیش از آنکه آن را بچشم و بمیرم، یافتم؛ مرگِ ترسو همواره بالای اوست و او از مرگ می‌هراسد. هر شخص تنومندی تمام توان و تلاشش را برای مقابله و رویارویی با مرگ به کار می‌گیرد و چون حیوانی که با شاخ‌هایش از خود دفاع می‌کند، برای رهایی از مرگ دست و پا می‌نماید.»

گفتم: به خدا قسم عامرسنمی‌داند، چه می‌گوید. هر گاه تب بلالسقطع می‌شد، به کنار خانه تکیه می‌داد و صدایش را بلند می‌کرد:

ألا لیت شعری هل أبیتن لیلة
بـواد وحولی إذخر وجلیـل
وهل أردن یوماً میاه مجنـة
وهل یبدون لی‌شامة وطفیل

یعنی: «ای کاش می‌دانستم که آیا شبی دگر در وادی مکه در حالی بسر خواهم کرد که پیرامون من اذخر و جلیل باشد و آیا روزی دگر گذرم بر چشمه‌سار مجنه می‌افتد و آیا دوباره مکه را درمیان دو کوه شامه و طفیل خواهم دید»؟

رسول‌خدا جرا از این ماجرا باخبر کردم؛ ایشان دعا فرمودند: «اللهُمَّ حَبِّبْ إِلَیْنَا الْمَدِینَةَ كَحُبِّنَا مَكَّةَ، أَوْ أَشَدَّ وَصَحِّحْهَا، وَبَارِكْ لَنَا فِی مُدِّهَا، وَصَاعِهَا، وَانْقُلْ حُمَّاهَا، فَاجْعَلْهَا فِی الْجُحْفَةِ» [۱۸۰]

یعنی: «خدایا مدینه را برایمان محبوب گردان؛ آن‌چنان‌که مکه را محبوبمان کرده‌ای و بلکه بیش‌تر؛ خدایا مدینه را آکنده از صحت و سلامتی فرما و در صاع و مدّ مدینه [۱۸۱](محصولات و فرآورده‌هایش) برکت و فزونی عنایت کن و بیماری و مرض را از این‌جا بردار و در جحفه بیفکن.»

خداوند متعال، دعای پیامبرش را پذیرفت و پس از آن مسلمانان از این بیماری رهایی یافتند و خدا چنین خواست تا مدینه، وطن ممتاز و ویژه‌ی مهاجرانی گردد که از جاهای گوناگون رهسپار مدینه شده بودند. [۱۸۲]

رسول‌‌خدا جپس از آنکه در مدینه مستقر شد، شروع به پایه‌ریزی و تثبیت ارکان حکومت اسلامی نمود؛ درمیان مهاجرین و انصار پیمان برادری برقرار فرمود، مسجد ساخت، به قصد اتمام حجت و محکم‌کاری، با یهودیان پیمان‌هایی‌ منعقد کرد، سپاهیانی برای سرایا و گسیل به جنگ‌ها فراهم نمود و به زیرساخت‌های اقتصادی، آموزشی و تربیتی توجه و اهتمام خاصی ورزید. ابوبکرسبه عنوان وزیر باصداقت رسول‌خدا جدر همه‌ی حالات، آن حضرت را همراهی نمود و در هیچ یک از صحنه‌ها غایب نبود؛ وی همواره در کنار پیامبر بود و از بذل مالش و یا مشورت و پیشنهاد دریغ نورزید. [۱۸۳]

[۱۷۸] روایت ترمذی، کتاب المناقب باب فضل مکة (۵/۷۲۲) شماره‌ی۳۹۲۵ [۱۷۹] زهاب به آبی می‌گویند که از چشمه، دره و یا شکاف زمین بیرون می‌شود. [۱۸۰] بخاری، کتاب الدعوات، باب الدعاء یرفع الوبا و الوجع شماره‌ی۶۳۷۲؛ جحفه: نام مکانی است. [۱۸۱] در حدیث انس بن مالکسبه روایت بخاری (شماره‌ی۶۷۱۴) آمده است که رسو‌ل‌خدا جفرمودند: «خدایا! در پیمانه، صاع و مدّ مردم مدینه، برکت عنایت کن.» (مترجم) [۱۸۲] التربیة القیادیة، (۲/۳۱۰) [۱۸۳] تاریخ الدعوة إلی الإسلام فی عهد الخلفاء الراشدین، ص۱۲۱

مبحث چهارم: حضور و نقش ابوبکر صدیقسدر میادین جهاد

تاریخ نگاران و سیرت‌شناسان چنین نگاشته‌اند که ابوبکرسدر بدر و تمامی جنگ‌ها حضور داشته و هیچ نبردی را از دست نداده است. او در جنگ احد، هنگام عقب‌نشینی سپاهیان مسلمان، در کنار رسول‌خدا جاستقامت ورزید. وی، پرچم‌دار لشکر اسلام در جنگ تبوک بود. [۱۸۴]

ابن‌کثیر می‌گوید: سیرت‌شناسان در این هیچ اختلافی ندارند که ابوبکرسدر تمام صحنه‌های جهاد و در همه‌ی غزوات با رسول‌خدا جهمراه بوده است. [۱۸۵]

زمخشری می‌گوید: نام ابوبکرسبرای همیشه در کنار نام رسول‌خدا جیاد می‌شود؛ او از کوچکی رفیق و هم‌صحبت پیامبر جبود و در بزرگسالی، اموالش را در راه خدا و رسول بذل و بخشش نمود؛ وی توشه و سواری رسول‌خدا جرا در سفر هجرت فراهم کرد و ثروتش را در طول زندگیش برای آن حضرت صرف نمود؛ دخترش – عایشه – را به ازدواج پیامبر جدرآورد در سفر و حضر، ندیم و همراه ایشان بود و چون رسول‌خدا جدرگذشت، ایشان را در خانه‌ی دخترش عایشه که محبوب‌ترین همسر پیامبر اکرم جبود، به خاک سپرد [۱۸۶].

سلمه بن اکوعسمی‌گوید: به همراه پیامبر جدر هفت غزوه شرکت کردم؛ در نُه سریه نیز شرکت نمودم که یک بار ابوبکرسامیرمان بود و یک بار دیگر اسامهس. [۱۸۷]

در این مبحث به بررسی زندگی جهادی ابوبکرسمی‌پردازیم که چگونه به همراه پیامبر جبا جان و مالش وپیشنهادهای بی‌نظیرش جهاد نمود تا دین خدا را یاری کرده باشد.

[۱۸۴] الطبقات الکبری (۱/۱۲۴)؛ صفوة الصفوة (۱/۲۴۲) [۱۸۵] أسد الغابة (۳/۳۱۸) [۱۸۶] خصائص العشرة الکرام البررة، ص ۴۱. [۱۸۷] بخاری، کتاب المغازی، باب بعث النبی أسامة، شماره‌ی۴۲۷۰

نقش ابوبکرسدر جنگ بدر

جنگ بدر در سال دوم هجری روی داد که ابوبکرسدر آن به اشکال مختلف نقش فعالی داشت؛ مهم‌ترین نقش‌آفرینی‌های ابوبکرسدر این غزوه عبارتند از:

۱- پیشنهاد جنگیدن با کفار

هنگامی که خبر گریز کاروان تجارتی قریش و پافشاری اشراف و رؤسای مکه برای جنگیدن با پیامبر جبه آن حضرت رسید، با صحابه وارد رایزنی و مشورت شدند [۱۸۸]که آیا با قریشیان بجنگند یا نه؟ ابوبکرسبرخاست و گفت: «خوبست که با آنان بجنگیم.» عمرسنیز همین نظر را داشت [۱۸۹].

[۱۸۸] صحیح بخاری، شماره‌ی۳۹۵۲ [۱۸۹] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۲/۴۴۷)

۲- نقش ابوبکرسدر کسب اطلاعات از لشکر قریش

رسول‌خدا جبه همراه ابوبکرسبرای کسب اطلاعاتی درباره‌ی لشکر قریش، در اطراف به گشت‌زنی پرداختند؛ در این میان با پیرمردی روبرو شدند واز وی درباره‌ی لشکر قریش جست و جو نمودند و (برای آنکه شک پیرمرد برانگیخته نشود،) از او درباره‌ی لشکر محمد جو یارانش نیز پرس و جو کردند. پیرمرد گفت: «تا به من نگویید که شما کیستید، هیچ گزارشی به شما نمی‌دهم.» رسول‌خدا جفرمودند: «تو آنچه می‌دانی به ما بگو تا ما نیز خود را به تومعرفی کنیم.» پیرمرد گفت: «به من چنین خبر رسیده که محمد جو یارانش، در فلان روز حرکت کرده‌اند که اگر این خبر درست باشد، آنان اینک باید در فلان مکان باشند. همچنین به من خبر رسیده که قریشیان، در فلان روز به راه افتاده‌اند که در صورت صحت این خبر، آن‌ها اکنون باید به فلان مکان رسیده باشند.» پیرمرد پس از آن افزود: «من، شما را از آن چه می‌خواستید، باخبر کردم؛ پس اینک به من بگویید که شما کیستید؟» رسول‌خدا جفرمودند: «ما از آب هستیم.» وسپس به همراه ابوبکرسآنجا را ترک کردند و رفتند. پیرمرد، که به فکر فرو رفته بود، با خود می‌گفت: «منظورش از آب چه بود؟! شاید منظورش از آب، آب عراق بود.» [۱۹۰]

از این ماجرا به خوبی نزدیکی ابوبکر صدیقسبا رسول‌خدا جنمایان می‌گردد و واضح می‌شود که ابوبکرسچگونه از آموزه‌های آن حضرت جبهره‌مند می‌شود.

[۱۹۰] سیرة ابن‌هشام (۲/۲۲۸)

۳- پاسداری از رسول‌خدا جدر سایه‌بان

هنگامی که رسول‌خدا جاز دسته‌بندی و مرتب‌نمودن صفوف مجاهدان فارغ شدند، به مقر فرماندهی بازگشتند؛ مقر فرماندهی، سایه‌بانی بود که بر فراز تپه‌ای مشرف به میدان نبرد ایجاد کرده بودند و ابوبکرسنیز درآن‌جا درکنارپیامبر جحضور داشت و عده‌ای از جوانان انصار به فرماندهی سعد بن معاذ از آن حراست می‌کردند [۱۹۱]. باری حضرت علیسدراین‌باره درمیان مردم سخنرانی کرد و گفت: «ای مردم! شجاع‌ترین مردم کیست؟» آن‌ها گفتند: «شما ای امیر مؤمنان! علیسفرمود: «هیچ کس، با من مبارزه نکرده مگر آنکه او را شکست داده‌ام؛ اما شجاع‌ترین مردم، ابوبکرساست. ما برای رسول‌خدا جسایه‌بانی درست کردیم و گفتیم: چه کسی حاضر است با رسول‌خدا جدر سایه‌بان بماند تا کسی از مشرکان به پیامبر جحمله نکند؟ به خدا سوگند کسی جز ابوبکرسبرای این منظور قدم پیش نگذاشت؛ وی برای پاسداری از رسول‌خدا جدر حالی که شمشیر از نیام بیرون کشیده بود، بالای سر ایشان ایستاد و به هر کافری که قصد حمله به پیامبر جرا می‌نمود، حمله‌ور می‌شد. پس ابوبکرسشجاع‌ترین مردم است.» [۱۹۲]

[۱۹۱] مرجع سابق (۲/۲۳۳) [۱۹۲] البدایة و النهایة (۳/۲۷۱-۲۷۲)

۴- حضور ابوبکر در کنار رسول‌خدا ج، هنگام نزول بشارت نصرت و پیروزی اهل بدر

پس از آنکه اسباب ومقدمات جنگ فراهم شد، رسول‌خدا جدست به دعا برداشتند و از خدا پیروزی و نصرتی را طلبیدند که پیش از آن وعده داده بود؛ ایشان چنین دعا فرمودند: «اللهُمَّ أَنْجِزْ مَا وَعَدْتَنِی، اللهُمَّ إِنْ تُهْلِكْ هَذِهِ الْعِصَابَةَ مِنْ أَهْلِ الْإِسْلامِ فَلا تُعْبَدْ فِی الْأَرْضِ أَبَدًا»«خدایا! آن چه را به من وعده فرمودی به انجام رسان؛ خداوندا! اگر همین گروه اندک از مسلمانان نابود شوند، پس از این هرگز در زمین پرستش نخواهی شد.» رسول‌خدا جآن چنان دعا می‌کردند و خدا را به نصرت می‌طلبیدند که ردای ایشان افتاد. ابوبکرسآن را بر شانه‌های پیامبر جگذاشت و گفت: «ای رسول‌خدا! دیگر بس است که قطعاً خداوند، آنچه را به شما وعده فرموده، عملی می‌سازد [۱۹۳]. خدای متعال، همان دم آیه فرو فرستاد که: ﴿ إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ [۱۹۴]

در روایت ابن‌عباسبچنین آمده است که رسول‌خدا، روز بدر دعا کردند: «بارخدایا! از تو می‌خواهم که وعده و پیمانت را به انجام برسانی؛ خداوندا! اگر چنین بخواهی که این جمع اندک از مسلمانان نابود شوند، دیگر پرستش نخواهی شد.» ابوبکرسدست رسول‌خدا جرا گرفت وگفت: «خداوند، شما را کفایت می‌کند.»

رسول‌خدا جدر حالی از سایه‌بان بیرون شدند که این آیه بر زبانشان جاری بود: ﴿ سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَیُوَلُّونَ الدُّبُرَ٤٥ [۱۹۵]رسول‌خدا جمدتی را با التهاب و نگرانی در سایه‌بان به‌سر بردند و سپس برخاستند و فرمودند: «ای ابوبکر! تو را بشارت باد که نصرت الهی برای تو فرا رسید؛ این جبرئیل÷است که افسار اسبش را گرفته واو را چنان برای نصرت مسلمانان می‌تازاند که گرد و غبار به هوا برخاسته است.» سپس رسول‌خدا جبه نزد مسلمانان رفتند وآنان را به جنگ و جهاد برانگیختند. [۱۹۶]

ابوبکر صدیقساز این ماجرا، این درس بزرگ را فرا گرفت که برای نزول نصرت ویاری الهی به خلوت و تنهایی خویش فرو رود وبا تمام وجود خدایش را فراخواند و با صدق و اخلاص پیشانی به پیشگاه پروردگارش بساید و دو زانو به آستان کبریای الهی بنشیند و عرض نیاز نماید. این صحنه در حافظه، قلب و درون ابوبکرسماندگار شد تا در چنان لحظاتی و در چنان موقعیت‌هایی به آقایش محمد مصطفی جاقتدا کند. بدون تردید در فریاد‌خواهی رسول خدا جبه پیشگاه پروردگار متعال، آموزه‌ای بس بزرگ برای حاکمان، زمام‌داران و مسؤولان وتمام کسانی که می‌خواهند از پیامبر جو صحابه‌ی بزرگوارش الگو بردارند، وجود دارد.

زمانی که تابش خورشید شدت گرفت و گرد و غبار میدان نبرد به فضا برخاست وچکاچک شمشیرها بلند شد، رسول‌خدا جمردم را به جنگی شجاعانه فراخواندند؛ مجاهدان با یاد و ذکر خدا رویاروی کافران ایستادند؛ خود پیامبر اکرم جنیز گام در میدان نبرد نهادند و مبارزه‌ی سخت و سنگینی نمودند. ابوبکر صدیقسنیز در کنار رسول‌خدا جبود [۱۹۷]واز خود شجاعت بی‌نظیری به نمایش گذاشت. صدیق اکبرسآن‌چنان برای مبارزه با کفار آماده بود که تنها به سرفرازی اسلام می‌اندیشید و راضی بود برای این منظور با فرزندش نیز بجنگد؛ عبدالرحمن پسر ابوبکربدر جنگ بدر در جرگه و لشکر مشرکان قرار داشت و از جنگاورترین مردان قریش بود و در تیراندازی سرامد و مشهور. عبدالرحمنسپس از آنکه مسلمان شد، به پدرش ابوبکرسگفت: «در جنگ بدر شما در مقابل من قرار گرفتید و در تیررس من بودید، اما من جای دیگری رفتم و شما را نکشتم.» ابوبکر فرمود: «اگر تو درتیررس من قرار می‌گرفتی، حتماً تو را هدف قرار می‌دادم.» [۱۹۸]

[۱۹۳] مسلم، کتاب الجهاد، باب الإمداد بالملائکة ببدر، شماره‌ی ۱۷۶۳ (۳/۱۳۸۴) [۱۹۴] سوره‌ی انفال، آیه‌ی۹: «زمانی را که ( در جنگ بدر ) از پروردگار خود نصرت و یاری طلب می‌کردید، (به یاد آورید که) درخواست شما را پذیرفت….» [۱۹۵] نگاه کنید به صحیح بخاری، کتاب المغازی، باب قصة بدر (۵/۶) شماره‌ی۳۹۵۳ [۱۹۶] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۲/۴۵۷)، تاریخ الدعوة، ص۱۲۵ [۱۹۷] البدایة و النهایة (۳/۲۸۷) [۱۹۸] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۹۴

۵- موضع ابوبکرسدر قبال اسیران بدر

ابن‌عباسبمی‌گوید: زمانی که عده‌ای از کافران، در جنگ بدر اسیر شدند، رسول‌خدا جبه ابوبکر و عمر فرمودند: «مَا تَرَوْنَ فِی هَؤُلَاءِ الْأُسَارَى؟»یعنی: «نظر شما درباره‌ی این اسیران چیست؟» ابوبکرسگفت: «ای پیامبر خدا! این‌ها، با مسلمان‌ها خویشاوند و پسرعمو هستند؛ بنابراین پیشنهاد من این است که از آنان فدیه بگیریم و با آن، توان خود را در مقابل کفار بالا ببریم؛ علاوه بر این شاید خدا خواست که این‌ها نیز مسلمان شوند.» رسول‌خدا جفرمودند: «عمر! نظر تو چیست؟» عمرسگفت: «نه ای رسول‌خدا، به خدا سوگند که با ابوبکرسدر این‌باره موافق نیستم؛ بلکه پیشنهاد می‌کنم به ما اجازه دهید تا گردن‌هایشان را بزنیم؛ به علیساجازه دهید تا گردن عقیل را بزند؛ به من اجازه دهید تا گردن نزدیکان خود را بزنم؛ چرا که هر یک از این‌ها رهبران و لشکریان کفر هستند.» رسول اکرم جنظر ابوبکرسرا پذیرفتند. روز بعد رسول‌خدا جو ابوبکرسرا دیدم که نشسته‌اند و می‌گریند؛ علت را جویا شدم و گفتم: ای رسول‌خدا! چرا شما و یارِتان گریه می‌کنید؟ به من بگویید تا اگر بتوانم با شما همدردی کنم و بگریم و اگر نتوانستم برای ابراز همدردی با شما به خود ظاهر گریستن بگیرم. رسول‌خدا جفرمودند: «به خاطر پیشنهادی که دوستانت به من کردند تا از اسیران فدیه بگیرم، عذاب خداوند، نزدیک‌تر از این درخت (درختی که نزدیک پیامبر جقرار داشت) برایم نمایان شد». خداوند متعال این آیات را فرو فرستاد: ﴿ مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُۥٓ أَسۡرَىٰ حَتَّىٰ يُثۡخِنَ فِي ٱلۡأَرۡضِۚ تُرِيدُونَ عَرَضَ ٱلدُّنۡيَا وَٱللَّهُ يُرِيدُ ٱلۡأٓخِرَةَۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٞ٦٧ لَّوۡلَا كِتَٰبٞ مِّنَ ٱللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمۡ فِيمَآ أَخَذۡتُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ٦٨ فَكُلُواْ مِمَّا غَنِمۡتُمۡ حَلَٰلٗا طَيِّبٗاۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ٦٩ [الأنفال: ۶۷-۶۹]

یعنی: «هیچ پیغمبری حق ندارد که اسیران جنگی داشته باشد مگر آنکه خوب دشمن را ضعیف گرداند و بر او غالب آید. شما، کالای ناپایدار دنیا را می‌خواهید و خداوند، سرای آخرت (و سعادت همیشگی) را (برای شما) می‌خواهد و خداوند، عزیز و حکیم است. اگر حکم سابق خدا نبود (که بدون ابلاغ، امتی را کیفر ندهد،) عذاب بزرگی به شما در مقابل آنچه (به عنوان فدیه از اسیران) گرفتید، می‌رسید. اکنون از آنچه به عنوان فدیه گرفته‌اید، (‌بدون دغدغه) حلال و پاکیزه بخورید و (همیشه) از خدا بترسید. بی‌گمان خداوند، بسیار آمرزنده و مهربان است».

خداوند، پس از نزول این آیات، استفاده از غنیمت جنگی را برای مسلمانان حلال فرمود. [۱۹۹]

در روایتی از عبدالله بن مسعودسچنین آمده است: روز بدر رسول‌خدا جبه صحابه فرمودند: «‌درباره‌ی این اسیران چه نظری دارید؟» ابوبکرسگفت: «ای رسول‌خدا! این‌ها اقوام و خویشان شما هستند؛ پس این‌ها را بگذارید و مهلتشان دهید تا شاید توبه کنند و خداوند، توبه‌شان را بپذیرد.» عمرسگفت: «ای رسول‌خدا! این‌ها، شما را بیرون کردند و به قرابت و خویشاوندی شما با خود نیز توجه نکردند؛ پس آنان را گردن بزنید.» عبدالله بن رواحهسگفت: «ای رسول‌خدا! آنان را در شیله‌ای پر از هیزم ببرید و آن‌ها را به آتش کشید.» عباس که در میان آن جمع بود، گفت: «قرابت و خویشاوندیت را نادیده می‌گیری که این چنین نظر می‌دهی». رسول‌خدا جنسبت به این پیشنهادها هیچ واکنشی نشان ندادند. برخی از مردم معتقد بودند که رسول‌خدا جبه پیشنهاد ابوبکرسعمل می‌کنند و عده‌ای می‌گفتند که آن حضرت به رأی عمرسعمل خواهند نمود؛ بعضی هم بر این باور بودند که پیامبر جنظر عبدالله بن رواحهسرا اجرا می‌کنند. رسول‌خدا جکه قبلاً آنجا را ترک کرده بودند، بازگشتند و فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ لَیُلِینَ قُلُوبَ رِجَالٍ فِیهِ حَتَّى تَكُونَ أَلْیَنُ مِنَ اللَّبَنِ، وَإِنَّ اللَّهَ لَیُشَدِّدُ قُلُوبَ رِجَالٍ فِیهِ حَتَّى تَكُونَ أَشَدَّ مِنَ الْحِجَارَةِ، وَإِنَّ مَثَلَكَ یَا أَبَا بَكْرٍ كَمَثَلِ إِبْرَاهِیمَ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَالَ: ﴿ فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُۥ مِنِّيۖ وَمَنۡ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٞ رَّحِيمٞ [إبراهیم: ۳۶]. وَإِنَّ مَثَلَكَ یَا أَبَا بَكْرٍ كَمَثَلِ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ عَلَیْهِ السَّلَامُ، قَالَ: ﴿ إِن تُعَذِّبۡهُمۡ فَإِنَّهُمۡ عِبَادُكَۖ وَإِن تَغۡفِرۡ لَهُمۡ فَإِنَّكَ أَنتَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ١١٨ [المائدة: ۱۱۸]. وَإِنَّ مَثَلَكَ یَا عُمَرُ كَمَثَلِ مُوسَى قَالَ: ﴿ رَبَّنَا ٱطۡمِسۡ عَلَىٰٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ وَٱشۡدُدۡ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ فَلَا يُؤۡمِنُواْ حَتَّىٰ يَرَوُاْ ٱلۡعَذَابَ ٱلۡأَلِيمَ [یونس: ۸۸]. وَإِنَّ مَثَلَكَ یَا عُمَرُ كَمَثَلِ نُوحٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ، قَالَ: ﴿ رَّبِّ لَا تَذَرۡ عَلَى ٱلۡأَرۡضِ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ دَيَّارًا [نوح: ۲۶]»

﴿ رَبَّنَآ إِنَّكَ ءَاتَيۡتَ فِرۡعَوۡنَ وَمَلَأَهُۥ زِينَةٗ وَأَمۡوَٰلٗا فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا رَبَّنَا لِيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِكَۖ رَبَّنَا ٱطۡمِسۡ عَلَىٰٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ وَٱشۡدُدۡ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ فَلَا يُؤۡمِنُواْ حَتَّىٰ يَرَوُاْ ٱلۡعَذَابَ ٱلۡأَلِيمَ

یعنی: «خداوند، قلب برخی را چنان نرم می‌کند که از شیر نیز نرم‌تر و رقیق‌تر می‌گردد و دل بعضی را چنان سفت و سخت می‌گرداند که از سنگ نیز سخت‌تر می‌شود. ای ابوبکر! تو مانند عیسی هستی که گفت: ﴿ إِن تُعَذِّبۡهُمۡ فَإِنَّهُمۡ عِبَادُكَۖ وَإِن تَغۡفِرۡ لَهُمۡ فَإِنَّكَ أَنتَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ١١٨ [۲۰۰]و تو ای عمر! همانند نوح هستی که دعا کرد: ﴿ رَّبِّ لَا تَذَرۡ عَلَى ٱلۡأَرۡضِ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ دَيَّارًا [۲۰۱]و همانا مثال تو همانند موسی÷می‌باشد که گفت: ﴿ رَبَّنَآ إِنَّكَ ءَاتَيۡتَ فِرۡعَوۡنَ وَمَلَأَهُۥ زِينَةٗ وَأَمۡوَٰلٗا فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا رَبَّنَا لِيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِكَۖ رَبَّنَا ٱطۡمِسۡ عَلَىٰٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ وَٱشۡدُدۡ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ فَلَا يُؤۡمِنُواْ حَتَّىٰ يَرَوُاْ ٱلۡعَذَابَ ٱلۡأَلِيمَ [۲۰۲][مسند احمد (۱/۳۷۳)؛ تفسیر ابن‌کثیر (۲/۳۲۵)]

رسول‌خدا جهمواره هنگام مشورت و رایزنی با یارانش، ابتدا با ابوبکرسگمانه‌زنی و مشورت می‌فرمود؛ گاهی به مشورت با ابوبکرسبسنده می‌کرد و گاهی با یاران دیگرش نیز مشورت می‌فرمود. البته عادت پیامبر خدا جبر این بود که معمولاً در صورت وجود اختلاف نظر میان مشورت ابوبکرسو پیشنهادهای دیگران، به مشورت ابوبکرسعمل می‌کرد. [۲۰۳]

[۱۹۹] مسلم، کتاب الجهاد و السیر،شماره‌ی۱۷۶۳ (۳/۱۳۸۵) [۲۰۰] سوره‌ی مائده، آیه‌ی۱۱۸: «اگر آنان را مجازات کنی، بندگان تو هستند (و هرگونه بخواهی درباره‌شان حکم می‌کنی؛) و اگر از ایشان گذشت کنی (باز هم خود دانی که تو دانا و توانایی.)» [۲۰۱] سوره‌ی نوح، آیه‌ی۲۶: «پرودگارا! هیچ کسی از کافران را بر روی زمین زنده مگذار.» [۲۰۲] سوره‌ی یونس، آیه‌ی۸۸: «و موسی گفت: پروردگارا! تو به فرعون و فرعونیان در دنیا زینت و ثروت داده‌ای که عاقبتش این شده تا (بندگانت را) از راه بدر کنند و گمراهشان نمایند. پروردگارا! اموالشان را نابود گردان و دل‌هایشان را سخت و محکم کن تا ایمان نیاورند مگر آن گاه که به عذاب دردناک گرفتار شوند (و آن هنگام بدانند که پشیمانی سودی ندارد.)» [۲۰۳] ابوبکر الصدیق، از محمد مال الله، ص ۳۳۵

نقش ابوبکرسدر جنگ‌های احد و حمراء الاسد

مسلمانان، در جنگ احد با سختی‌های شدیدی روبرو شدند و به خاطر غفلتی که از برخی از آنان سرزد، نظم و توانشان در میدان نبرد از هم پاشید و کار به جایی انجامید که از اطراف پیامبر جپراکنده شدند؛ در میان لشکر شایع شد که رسول‌خدا جشهید شده‌اند؛ این شایعه، اثری منفی بر صحابه گذارد و با واکنش و پیامد بدی همراه گشت؛ میدان نبرد وسیع بود و به سبب هیاهو و هرج و مرج حاکم بر میدان، دسترسی به یک خبر درست درباره‌ی شهادت پیامبر جممکن نبود. ابوبکر صدیقسنخستین کسی بود که خود را از میان صف‌ها به رسول‌خدا جرساند و پس از او ابوعبیده بن جراح، علی، طلحه، زبیر، عمر بن خطاب، حارث بن صمه، ابودجانه و سعد بن ابی‌وقاصشو عده‌ای دیگر از صحابهشخود را به پیامبر جرساندند و به همراه آن حضرت به قصد بازیابی و جمع و جورکردن توان مادی و معنویشان به سوی کوه احد شتافتند. [۲۰۴]

هرگاه سخن از جنگ احد به میان می‌آمد، ابوبکر صدیقسمی‌فرمود: «آن روز همه‌اش از آنِ طلحهساست؛ من در روز احد، نخستین کسی بودم که پس از بروز هرج و مرج در میان مسلمانان و پراکندگی آن‌ها دوباره به جنگ و کارزار با کافران روی آوردم؛ در این اثنا مردی را دیدم که مشغول نبرد با کفار بود؛ با خود گفتم: گویا او، طلحهساست. درمیان من و مشرکان، کافری قرار داشت که او را نمی‌شناختم. من، به رسول‌خدا جنزدیک بودم که ناگهان چشمم به ابوعبیدهسافتاد؛ خود را به رسول اکرم جرساندیم. دندان پیشین آن حضرت شکسته و چهره‌ی مبارکش زخمی و خونین شده و دو حلقه از خود (کلاه آهنی) درصورتشان فرو رفته بود. رسول‌خدا جبه ما فرمودند: «به یاری دوستتان بشتابید.» منظورشان طلحهسبود که از شدت خونریزی ناتوان و بی‌رمق شده بود. ما، به قصد کمک و رسیدگی به رسول‌خدا جبه گفته‌شان توجهی نکردیم. جلو رفتم تا حلقه‌های آهنین را از صورت آن حضرت بیرون بکشم؛ ابوعبیدهسمرا سوگند داد که بگذار من این کار را بکنم. من گذاشتم تا او حلقه‌ها را از صورت پیامبر جبیرون بکشد؛ وی، برای آنکه رسول‌خدا جاذیت نشوند، حلقه‌ها را با دستش نگرفت؛ بلکه حلقه‌ها را به دندان گرفت و به هنگام بیرون کشیدن یکی از حلقه‌ها، آخرین دندان پیشینش با حلقه بیرون آمد. پس از رسیدگی به رسول‌خدا جبه سراغ طلحهسرفتیم و او را در حالی در چاله‌ای دیدیم که بیش از هفتاد جراحت بر اثر شمشیر، نیزه و ضربات وارد آمده، برداشته و یکی از انگشتانش نیز قطع شده بود.» [۲۰۵]منزلت و جایگاه والای ابوبکرساز آن جا هویدا می‌گردد که پس از پایان این جنگ ابوسفیان بانگ برآورد که: «آیا محمد (ج) در میان شما است؟» رسول‌خدا جدستور دادند که کسی جوابش را ندهد. ابوسفیان سه بار همین پرسش را نمود و چون پاسخی نشنید، سؤال کرد: «آیا پسر ابوقحافهسدرمیان شما است؟» سه بار این سؤال را تکرار کرد و پاسخی نشنید؛ بنابراین سراغ عمرسرا گرفت و پرسید: «آیا پسر خطاب درمیان شما است؟» ابوسفیان پاسخی نشنید؛ به میان قریشیان بازگشت و گفت: «این‌ها (محمد ج، ابوبکر و عمر) کشته شده‌اند. [۲۰۶]

این ماجرا، بیان‌گر این است که ابوسفیان، رسول‌خدا ج، ابوبکر و عمر را پایه‌ها و رجال اصلی اسلام می‌دانست و به همین خاطر نیز برای آنکه خیالش در مورد نابودی اسلام راحت شود، سراغ این سه نفر را گرفت تا مطمئن شود که آن‌ها کشته شده‌اند. [۲۰۷]

زمانی که مشرکان اراده کردند، مسلمانان را نابود کنند وآن‌ها را ریشه‌کن نمایند، پیامبر گرامی اسلام جبا یک استراتژی و برنامه‌ی منظم و حساب‌شده، دسیسه‌شان را خنثی نمودند و به مسلمانان دستور دادند به تعقیب مشرکان بپردازند؛ مسلمانان، با وجود جراحات و تلفات شدیدی که در احد متحمل شده بودند، فرمان خدا و رسول را لبیک گفتند. عایشهلبه عروه بن زبیر چنین فرمود: «ای خواهرزاده‌ام! خداوند متعال، در قرآن عده‌ای را ستوده و فرموده است: ﴿ ٱلَّذِينَ ٱسۡتَجَابُواْ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِ مِنۢ بَعۡدِ مَآ أَصَابَهُمُ ٱلۡقَرۡحُۚ لِلَّذِينَ أَحۡسَنُواْ مِنۡهُمۡ وَٱتَّقَوۡاْ أَجۡرٌ عَظِيمٌ١٧٢ [آل عمران: ۱۷۲] یعنی: «کسانی که پس از آن همه زخم‌ها و جراحت‌هایی که برداشتند، فرمان خدا و پیامبر را اجابت کردند (و هنوز زخم‌های جنگ احد التیام نیافته بود که در تعقیب مشرکان به سوی حمراءالاسد شتافتند، کار بس بزرگی نمودند که قابل ستایش است و)آن عده از ایشان که (چنین کار سترگ و) نیکی کردند و تقوا پیشه نمودند، اجر و پاداش بزرگی می‌یابند».ای خواهرزاده‌ام! پدرت زبیرسو همچنین ابوبکرساز همین جرگه بودند؛ رسول‌خدا جروز احد و پس از آنکه مشرکان رفتند، بدین خیال افتادند که مبادا مشرکان، برای ریشه‌کن کردن مسلمانان بازآیند؛ بنابراین فرمودند: «چه کسی به تعقیبشان می‌رود؟» هفتاد نفر برای این کار آماده شدند که ابوبکر و زبیر از آن جمله بودند. [۲۰۸]

[۲۰۴] مواقف الصدیق مع النبی جفی المدینة، از دکتر عاطف لماضة، ص ۲۷ [۲۰۵] منحة المعبود (۲/۱۹)؛ نگاه کنید به تاریخ الدعوة الإسلامیة ص۱۳۰ [۲۰۶] الفتح(۶/۱۸۸)، الفتح(۷/۴۰۵) [۲۰۷] مواقف الصدیق مع النبی جفی المدینة، ص۲۸ [۲۰۸] مسلم، شماره‌ی۲۴۱۸

حضور ابوبکرسدر جنگ با بنی نضیر

رسول‌خدا جبه محله‌ی بنی‌نضیر رفتند تا ازآنان در پرداخت خون‌بهای دو تن از کسانی که عمرو بن امیه از بنی عامر، آن‌ها را به اشتباه کشته بود، کمک بگیرند. زمانی که رسول‌خدا جبه نزد بنی‌نضیر رفتند و خواسته‌شان را مطرح نمودند، بنی‌نضیر گفتند: «ای ابوالقاسم! هر آنچه بخواهی و دوست داشته باشی، کمکت می‌کنیم.» دراین میان عده‌ای از آنان با برخی دیگر در خلوت بر ضد آن حضرت جتوطئه چیدند و گفتند: «هرگز این مرد را در چنین حالتی نمی‌یابید که در کنار خانه‌ای از شما نشسته باشد؛ بنابراین چه کسی بالای بام می‌رود و سنگی بر او می‌افکند تا ما را از دستش راحت کند؟» عمرو بن جحاش بن کعب برای این کار اظهار آمادگی کرد و گفت: «من، بالای بام می‌روم و سنگی رویش می‌اندازم.» سپس برای اجرای این نقشه بالای بام رفت. رسول اکرم جدر میان جمعی از یارانشان و از جمله ابوبکر، عمر وعلیشنشسته بودند که توسط وحی از توطئه‌ی یهودیان باخبر شدند و از جا برخاستند و آهنگ مدینه کردند. یاران رسول‌خدا جپس از مدت زمانی که آن حضرت تأخیر نمودند، در پی آن حضرت برخاستند و در راه مدینه شخصی را دیدند و از او درباره‌ی رسول‌خدا جپرسیدند؛ او گفت: «ایشان، در مدینه بودند.» صحابه به نزد آن حضرت جرفتند. رسول‌خدا جآنان را از خیانت یهود آگاه ساختند. آن‌گاه محمد بن مسلمه را پیش یهودیان فرستادند و پیام دادند از شهر من بیرون شوید. منافقان، در پی این ماجرا به یهودیان وعده‌ی یاری دادند و گفتند: «شما از سرزمین خود بیرون نشوید ودر قلعه‌های خود بمانید.» حیی بن اخطب به این وعده‌ی منافقان فریفته گشت و برای رسول‌خدا جپیام فرستاد که ما، مدینه را ترک نمی‌کنیم. رسول‌الله جبر ضد بنی‌نضیر فرمان جنگ صادر کردند وآنان را محاصره نمودند. رسول‌خدا جابن‌ام‌مکتومسرا به نیابت از خویش در مدینه گذاشتند. این ماجرا، در ماه ربیع الاول بود. شراب نیز همان‌جا حرام شد. بنی‌نضیر در قلعه‌هایشان پناه گرفتند؛ رسول‌خدا جآنان را در محاصره گرفتند و دستور دادند نخل‌هایشان را قطع کنند یا بسوزانند. بنی‌نضیر پس از دیدن زور و قوت مسلمانان پذیرفتند که از شهر وسرزمین رسول‌خدا جبروند. رسول‌خدا جبه آنان اجازه دادند هر کدامشان یک بار شتر به جز اسلحه با خود ببرد.سوره‌ی حشر نیز همان‌جا نازل شد. [۲۰۹]

[۲۰۹] بخاری، کتاب المغازی، باب حدیث بنی‌النضیر (۵/۲۱۷)؛ مغازی الواقدی (۱/۳۶۳)؛ البدایة والنهایة (۴/۸۶)

حضور ابوبکرسدر جنگ بنی مصطلق

بنی‌مصطلق، آهنگ حمله به مدینه را نمودند. رسول‌خدا جدو شب گذشته از ماه شعبان سال ششم هجری به همراه هفتصد تن از یارانشان رهسپار دیار بنی‌مصطلق شدند؛ هنگامی که به آنان رسیدند، بیرق مهاجران را به ابوبکرسیا عمار بن یاسربدادند و بیرق انصار را به سعد بن عبادهس؛ سپس به عمر فاروقسدستور دادند تا درمیان بنی‌مصطلق ندا دهد که: «لا اله الا الله بگویید و خود و اموالتان را نجات دهید.» آنان نپذیرفتند و شروع به تیراندازی کردند. رسول‌خدا جبه مجاهدان فرمان حمله دادند و آنان نیز یک‌تن به بنی‌مصطلق یورش بردند و ده نفر از آنان را به هلاکت رساندند و بقیه‌شان را اسیر کردند. در این جنگ تنها یک مسلمان شهید شد. [۲۱۰]

[۲۱۰] البدایة و النهایة(۴/۱۵۷)

نقش ابوبکرسدر خندق و بنی قریظه

ابوبکر صدیقسدر دو جنگ خندق و بنی‌قریظه در رکاب رسول‌خدا جشرکت نمود. او در روز خندق با لباسش خاک جابجا می‌کرد و به همراه دیگر یاران پیامبر جمی‌کوشید تا در کم‌ترین زمان ممکن کار حفر خندق به پایان رسد. چرا که در جنگ احزاب، حفر خندق مهم‌ترین راهکار و استراتژی رویاریی با احزاب و دسته‌های کفر بود که متفق و یک‌پارچه به جنگ اسلام آمده بودند. [۲۱۱]

[۲۱۱] مواقف الصدیق مع النبی فی المدینة، ص۳۲

حضور ابوبکرسدر حدیبیه

رسول‌خدا جدر ذی‌قعده‌ی سال ششم هجری به قصد زیارت خانه‌ی خدا به همراه عده‌ای از یارانشان عازم مکه شدند و ضمن بستن احرام با خود شتران قربانی نیز برداشتند تا اهل مکه گمان نکنند که ایشان به جنگ با آنان می‌روند و دریابند که خروج ایشان به سوی مکه فقط به قصد زیارت خانه‌ی خدا می‌باشد و بس؛ رسول‌خدا ججاسوسی از خُزاعه برای تجسس از احوال مکه گسیل فرمودند؛ او (که بسر بن سفیان خزاعی بود) پس از بررسی‌های لازم نزد رسول‌خدا جبازگشت و خبر داد که اهل مکه برآن شده‌اند تا آن حضرت و یارانش را از زیارت خانه‌ی خدا بازدارند. رسول اکرم جخطاب به یارانشان فرمودند: «ای مردم! نظر و پیشنهاد خود را بگویید.» ابوبکرسگفت: «ای رسول‌خدا! ما به قصد خانه‌ی خدا بیرون شده‌ایم و اصلاً قصد جنگ و کشتار نداریم. بنابراین به راهی که در پیش گرفته‌ایم، ادامه دهیم و اگر کسی مانع ما از این سفر شد، با او بجنگیم.» رسول‌خدا جفرمودند: «با نام خدا برای ادای عمره آماده شوید.»

قریش نیز مصمم شده بود که به هیچ عنوان به رسول‌خدا جاجازه‌ی ورود به مکه را ندهد. میان اهل مکه و رسول‌خدا جگفتگوهایی رد و بدل شد و آن حضرت جتصمیم گرفتند چنان‌چه در گفتگوهایشان با اهل مکه نشانه‌هایی مبنی بر برقراری دوباره‌ی پیوند خویشاوندی ببینند، پاسخشان را بدهند و با آن‌ها به یک نتیجه‌ی نهایی برسند. [۲۱۲]

[۲۱۲] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۱۳۶

نقش ابوبکرسدر مذاکرات اهل مکه و پیامبر ج

عده‌ای از قریشیان برای مذاکره با پیامبر جبه حضور آن حضرت رفتند. نخستین پیک قریش برای مذاکره با پیامبر شخصی از خزاعه به نام بدیل بن ورقاء بود؛ اما پس از آنکه برایش تصمیم قطعی پیامبر جو یارانش برای زیارت خانه‌ی خدا محرز شد، به مکه بازگشت. پس از او مکرز بن حفص، حلیس بن علقمه و عروه بن مسعود ثقفی یکی پس از دیگری حاملان پیام قریشیان بودند. گفتگو میان عروه بن مسعود و پیامبر اکرم جآغاز شد؛ در این مذاکرات، ابوبکرسو برخی دیگر از یاران پیامبر اکرم جحضور داشتند. [۲۱۳]عروه گفت: «ای محمد! تو ناکسان و فرومایگان را پیرامون خود جمع کرده‌ و به آنان دل بسته‌ای و گمان می‌کنی می‌توانی به همراهشان وارد مکه شوی؛ بدان که قریشیان سوار برشترانی جوان به همراه زن و مرد و کوچک و بزرگشان بیرون شده و تصمیم گرفته‌اند تا تو را به هیچ عنوان به مکه راه ندهند؛ من سوگند یاد می‌کنم که این‌ها، به تو پشت می‌کنند و تنهایت می‌گذارند!!» ابوبکر فرمود: «بظر (چیزِ) لات [۲۱۴]را بمَک و چنین مگو؛ ما رسول‌خدا جرا تنها می‌گذاریم و از او می‌گریزیم؟!» [۲۱۵]عروه گفت: «به خدا سوگند اگر به خاطر خوبی‌هایی که قبلاً در حقم نموده‌ای، ممنونت نبودم، حتماً جوابت را می‌دادم.» ابوبکر صدیقسقبلاً به عروه، نیکی‌های زیادی کرده بود و به همین خاطر نیز عروه، جواب ابوبکرسرا نداد. برخی از علما بر مبنای این ماجرا جایز دانسته‌اند که به ضرورت یا مصلحتی شرعی می‌توان به طور صریح و رک، نام اندام تناسلی را بر زبان آورد و این عمل در فحش و دشنام غیر شرعی نمی‌گنجد. [۲۱۶]عروه بن مسعود خواست تا جنگی روانی بر ضد مسلمانان به راه اندازد و آنان را دچار ضعف و شکست روحی کند؛ به همین خاطر سعی نمود توان نظامی قریش را بزرگ جلوه دهد و چنان وانمود کند که پیروزی نهایی، از آنِ قریش است. او کوشید تا با فتنه‌گری، در صفوف مسلمانان رخنه افکند و با توصیف یاران و اطرافیان پیامبر جبه فرومایگی، فضای حاکم بر روابط پیامبر جو یارانش را غیرقابل اعتماد نشان دهد و چنین وانمود کند که روزی یاران محمد ج، او را تنها می‌گذارند. واکنش ابوبکرسبه‌گونه‌ای بُرنده و جدی بود که جنگ روانی عروه را در هم شکست. واکنش و موضع ابوبکرسدر مقابل عروه در نهایت عزت و سرافرازی ایمانی بود؛ چرا که خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ وَلَا تَهِنُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَنتُمُ ٱلۡأَعۡلَوۡنَ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ١٣٩ [آل عمران: ۱۳۹] یعنی: «سست وزبون نشوید که شما غالب و برترید اگر به راستی مؤمن باشید».

[۲۱۳] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۱۳۷ [۲۱۴] بظر، پاره‌گوشت میان فرج زن را گویند و لات، نام بت ثقیف بوده است. [۲۱۵] بخاری، کتاب الشروط فی الجهاد(۳/۲۷۳) شماره‌ی۲۷۳۲ [۲۱۶] ابوبکر الصدیق از محمد مال الله، ص۳۵۰

موضع ابوبکرسدر قبال صلح با کفار در حدیبیه

هنگامی‌که نتیجه‌ی مذاکرات مشرکان به سرکردگی سهیل بن عمرو با رسول‌خدا جبر این شد که با هم صلح کنند، ابوبکرسبه طور کامل و بدون هیچ قیل و قالی توافق رسول‌خدا جرا با مشرکان پذیرفت؛ با آنکه شرایط صلح‌نامه به گونه‌ای بود که به ظاهر در حق مسلمانان ظلم و اجحاف شده بود، اما ابوبکرسبه یقین می‌دانست که رسول‌خدا جخودسرانه و از روی هوا و هوس سخن نمی‌گوید و یقیناً خداوند، او را از فرجام کاری که می‌کند، آگاه کرده است. [۲۱۷]تاریخ‌نگاران چنین نگاشته‌اند که عمر بن خطابسبه‌قدری با شرایط و مفاد صلح حدیبیه مخالف بود که به رسول‌خدا جگفت: «مگر شما رسول خدا نیستید (که این چنین اجازه می‌دهید عنوان رسول الله را از بندهای قرارداد، حذف کنند؟)» رسول‌خدا جفرمودند: «بله»؛ عمرسگفت: «مگر ما مسلمان نیستیم؟» فرمودند: «چرا؛» عمرسدوباره گفت: «مگر آن‌ها مشرک نیستند؟» رسول‌خدا جفرمودند: «بله، (آنان مشرکند.)‌» عمرسگفت: «پس چرا با وجودی که خدا به خاطر این دین به ما عزت داده، خفت و خواری را بپذیریم؟» رسول‌خدا جفرمودند: «إِنِّی رَسُولُ اللهِ، وَلَسْتُ أَعْصِیهِ»یعنی: «من، پیامبر خدا هستم و خدایم را نافرمانی نمی‌کنم.» و به روایت دیگری فرمودند: «أَنَا عَبْدُ اللهِ وَرَسُولُهُ، لَنْ أُخَالِفَ أَمْرَهُ، وَلَنْ یُضَیِّعَنِی»یعنی: «من، بنده و فرستاده‌ی خدا هستم و با فرمان او مخالفت نمی‌ورزم و قطعاً او نیز مرا ضایع نمی‌کند.» [۲۱۸]عمرسگفت: «مگر شما پیش از این به ما نمی‌گفتید که به طواف خانه‌ی خدا می‌رویم؟» رسول‌خدا جفرمودند: «بله (من به شما گفتم که به طواف خانه‌ی خدا مشرف می‌شویم؛) اما آیا گفتم، همین امسال؟» عمرسگفت: «‌نه» و سپس به نزد ابوبکرسرفت و همان گفته‌ها را تکرار کرد؛ ابوبکر صدیقسفاروق را نصیحت کرد و از او خواست تا از این قیل و قال دست بردارد و بدون چون و چرا به خواست خدا و رسول راضی شود. ابوبکر به عمر گفت: «بی‌چون و چرا این عمل رسول‌خدا جرا بپذیر؛ چرا که او پیامبر خدا است و با حکم خدا مخالفت نمی‌ورزد و قطعاً خداوند نیز ضایعش نمی‌کند.» [۲۱۹]با آنکه ابوبکرساز پاسخ رسول‌خدا جبه عمرسبی‌اطلاع بود، همانند گفته‌های رسول اکرم جرا برای عمرستکرار نمود که این، نشان‌گر کمال وفاق و هم‌بستگی ابوبکرسبا رسول‌خدا جمی‌باشد. قطعاً ابوبکرسدر این فضیلت، بر عمرسسبقت گرفته است؛ چرا که بر خلاف عمرسدر مورد بندهای پیمان سازش، بی‌چون و چرا پیامبر معصوم را تأیید نمود وتنها به ظاهر مفاد قرارداد نگاه نکرد. [۲۲۰]

صلح حدیبیه، مقدمه‌ی ظفر و پیروزی مسلمانان و بلکه پیروزی بزرگی بود که ابوبکر صدیقسدرباره‌اش فرموده است: «در اسلام هیچ پیروزی و فتحی بزرگ‌تر از حدیبیه وجود ندارد؛ در آن روز ذهن و خرد مردم از درک آنچه میان محمد جو خدایش می‌گذشت، بازماند و مردم، بر اساس عادت بشری خود، در این‌باره نیز زود قضاوت کردند؛ اما خدای متعال، همانند بندگانش عجله نمی‌کند و هر کاری را به‌موقع به سرمنزل مقصود می‌رساند. من، در حجه الوداع به سهیل بن عمرو نگریستم که در قربانگاه به بهانه‌ی نزدیک کردن شتر قربانی به رسول‌خدا جخودش را به آن حضرت نزدیک می‌کرد؛ رسول‌خدا جکه به دست مبارک خویش شتر قربانی نمودند، به حلّاق (موی‌تراش) امر فرمودند که موهایشان را بتراشد. سهیلسموهای آن حضرت را برمی‌داشت و بر دیده‌هایش می‌نهاد. در آن هنگام به یاد روز حدیبیه افتادم که او از طرف اهل مکه برای بستن پیمان صلح آمده بود و از نوشتن بسم الله الرحمن الرحیم و محمد رسول الله در متن صلح‌نامه امتناع می‌ورزید؛ لذا خدا را شکر گفتم که او را به اسلام هدایت فرمود» [۲۲۱]و از دوستداران و شیفتگان رسول‌خدا جقرار داد.

ابوبکر صدیقسدرمیان صحابه از خرد، فهم و هوش بیش‌تری برخوردار بود [۲۲۲]و مسایل را بهتر درک می‌کرد.

[۲۱۷] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۱۳۸ [۲۱۸] مرجع سابق؛ تاریخ طبری (۲/۳۶۴) [۲۱۹] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۳/۳۴۶) [۲۲۰] الفتاوی از ابن‌تیمیه (۱۱/۱۱۷) [۲۲۱] نگاه کنید به خطب ابی‌بکر از محمد احمد عاشور، ص۱۱۷ [۲۲۲] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۶۱

نقش ابوبکرسدر جنگ خیبر

رسول‌خدا جبرای جنگ با یهودیان خیبر آماده شدند و قلعه‌هایشان را به محاصره درآوردند. نخستین فرماندهی که برای فتح دژهای خیبر گسیل شد، ابوبکر صدیقسبود. اما قلعه‌ها فتح نشد و ابوبکرسبازگشت. سپس عمرسگسیل شد و بی‌آنکه قلعه‌ها فتح شوند، بازگشت. رسول‌خدا جفرمودند: «لاعْطِیَنَّ الرَّایَةَ رَجُلًا یُحِبُّ اللهَ وَرَسُولَهُ»یعنی: «فردا پرچم را به شخصی می‌دهم که خدا و رسول را دوست دارد….» آن شخص علی بن ابی‌طالبسبود. [۲۲۳]برخی از یاران پیامبر جپیشنهاد کردند، نخل‌های یهودیان را قطع کنند تا در میانشان سستی بیفکنند؛ رسول‌خدا جنیز این پیشنهاد را پذیرفتند. مسلمانان، به قصد بریدن نخل‌های خیبر حرکت کردند؛ اما ابوبکرسبه حضور پیامبر اکرم جرفت و پیشنهاد کرد که درختان خرما را قطع نکنند؛ چرا که معتقد بود چه با یهودیان صلح کنند و چه بر آنان ظفر یابند، این کار به ضرر خود مسلمانان است. رسول اکرم جپیشنهاد ابوبکرسرا پذیرفتند و درمیان مسلمانان بانگ برآوردند که درختان خرما را قطع نکنید. [۲۲۴]

[۲۲۳] فتوح البلدان (۱/۲۶) [۲۲۴] المغازی از واقدی (۲/۶۴۴)

فرماندهی ابوبکرسدر سریه‌ی نجد

ایاس بن سلمه به نقل از پدرش می‌گوید: رسول‌خدا جابوبکرسرا به سریه‌ی نجد گسیل فرمودند و او را امیر ما تعیین نمودند. شبانه به گروهی از هوازن شبیخون زدیم. من به دست خود هفت تن از مشرکان را کشتم. در آن سریه شعارمان این بود: «بمیران، بمیران.» [۲۲۵]

[۲۲۵] الطبقات الکبری (۱/۱۲۴)؛ ابوداود(۳/۴۳)

فرماندهی ابوبکرسدر جنگ با بنی‌فزاره

ایاس بن سلمهساز پدرش چنین روایت کرده است: به همراه ابوبکرسبرای جنگ با بنی‌فزاره حرکت کردیم؛ رسول‌خدا جدر این جنگ ابوبکرسرا به فرماندهی لشکر گماشتند. هنگامی که به آب آنان نزدیک شدیم، فرمان داد به قصد استراحت اندکی اردو بزنیم. چنین کردیم و پس از نماز صبح به ما فرمان حرکت و حمله داد؛ ما به کنار آب آمدیم و با بنی‌فزاره جنگیدیم. در این گیر و دار عده‌ای را دیدم که می‌خواهند با زن و بچه به کوه پناه ببرند؛ ترسیدم پیش از من به کوه برسند و فرار کنند؛ تیری به میانشان انداختم و با دیدن تیر ایستادند. آنان را به نزد ابوبکرسبردم. درمیانشان زنی، پوستینی چرمی به تن داشت و دختری از زیباترین عرب‌ها به همراهش بود. ابوبکرسآن دختر را به من بخشید؛ من جامه از او برنداشتم وبا او نزدیکی نکردم تا اینکه به مدینه بازگشتیم. رسول‌خدا جمرا در بازار دیدند و فرمودند: «ای سلمه! این زن را به من بده.‌» گفتم: «ای رسول‌خدا! خیلی شیفته‌اش شده‌ام و هنوز جامه از او کنار نزده‌ام.» رسول‌خدا جدیگر، چیزی نگفتند و رفتند. روز بعد نیز مرا دیدند و فرمودند: «ای سلمه! این زن را به من ببخش.» گفتم: «ای رسول خدا! هنوز به او دست نزده‌ام؛ اما این دختر را به شما بخشیدم.» رسول‌خدا جآن دختر را به عنوان فدیه برای آزادی مسلمانانی که در اسارت کفار مکه بودند، به مکه فرستادند. [۲۲۶]

[۲۲۶] احمد (۴/۴۳۰)؛ طبقات(۴/۱۶۴)

همراهی ابوبکرسبا رسول خدا جدر عمره‌ی قضا

ابوبکرساز آن دسته مسلمانانی بود که به همراه پیامبر جدر عمره‌ی قضا حضور داشت. این عمره را از آن جهت عمره‌ی قضا می‌نامند که به جای آن عمره انجام شد که مشرکان، به پیامبر جو یارانش اجازه‌ی ورود به مکه را ندادند. [۲۲۷]

[۲۲۷] تاریخ الدعوة الإسلامیة، ص۱۴۲

حضور ابوبکرسدر سریه‌ی ذات السلاسل

رافع بن عمرو طائیسمی‌گوید: رسول‌خدا جعمرو بن عاصسرا بر لشکر ذات‌السلاسل گماشتند و ابوبکر و عمربرا نیز با این لشکر گسیل فرمودند. آنان، حرکت کردند و در کوه طیء اردو زدند. عمروسگفت: «نگاه کنید، شخصی در راه است و می‌آید.» گفتند: «گویا رافع بن عمرو است. او پیش از اسلام چنان دزد تنومندی بود که به تنهایی با دیگران درگیر می‌شد.» رافع می‌افزاید: پس از پایان جنگ و بازگشت به اردوگاه، ابوبکرسرا دیدم و در او آثار و نشانه‌هایی یافتم که حاکی از شخصیت والایش بود؛ وی، در آن وقت عبایی بر تن داشت که به هنگام سوارشدن بر مرکب جمعش می‌نمود. به حضورش رفتم و گفتم: من، شما را درمیان این افراد شاخص‌تر می‌بینم؛ به من چیزی یاد بده که در صورت فراگیری آن، همانند تو شوم و طولانی هم نباشد که بتوانم آن را یاد بگیرم. به من گفت: «پنج انگشتت را که می‌توانی بشماری؟» گفتم: آری؛ فرمود: «۱- بگو: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ»؛ ۲- پنج وقت نماز بخوان؛ ۳- اگر ثروتمندی، زکات مالت را بده؛ ۴- به حج خانه‌ی خدا برو؛ ۵- ماه رمضان را روزه بگیر؛» و سپس پرسید: «‌این‌ها را حفظ کردی؟» گفتم: آری؛ فرمود: «یک چیز دیگر (هم به تو می‌گویم) و‌آن، اینکه امارت گروه دو نفره را هم قبول نکن.» گفتم: غیر از این است که فرمانروایی درمیان شما مرسوم است که در خانه‌های خشتی (و در شهر) زندگی می‌کنید؟ فرمود: «‌بعید نیست که روزی امارت و فرماندهی، به تو و یا افرادی برسد که در سطحی پایین‌تر از تو قرار دارند؛ خدای متعال، پیامبرش را مبعوث فرمود و مردم به اسلام گرویدند؛ عده‌ای به میل خود و رضای خدا مسلمان شدند و برخی هم به زور شمشیر؛ در هر حال همه‌ی این مسلمانان به سوی خدایشان بازگشته‌اند و در حمایت و پناه او هستند. امیری که زیردستانش به ظلم و جور روی آورند و او دادخواهی مظلومان را ننماید، مورد خشم و انتقام خدا قرار می‌گیرد. ممکن است شخصی از شما از روی حمیت و به خاطر گوسفندی چنان برای همسایه‌اش خشم بگیرد که رگ‌ها و ماهیچه‌هایش از عصبانیت برآمده و برجسته گردد و نداند که حق، چیز دیگری است و تنها خداوند، از پس پرده و حقیقت ماجرا آگاه می‌باشد.» [۲۲۸]

در این نصیحت ابوبکرسدرس‌ها و آموزه‌های زیادی برای مسلمانان وجود دارد؛ چرا که ابوبکرسپرورش‌یافته‌ی اسلام و مکتب رسول خدا جاست. مهم‌ترین آموزه‌های نصیحت ابوبکرسعبارتند از:

۱- اهمیت و جایگاه والای عبادات در اسلام: نماز، ستون دین است و زکات، روزه و حج از مهم‌ترین پایه‌های عبادی دین می‌باشد.

۲- عدم ذوق و اشتیاق برای رسیدن به امارت یا پست فرماندهی: رسول‌خدا جابوذر غفاریسرا این چنین نصیحت نموده‌اند که: «وَإِنَّهَا أَمَانَةُ، وَإِنَّهَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ خِزْیٌ وَنَدَامَةٌ، إِلَّا مَنْ أَخَذَهَا بِحَقِّهَا» [۲۲۹]یعنی: «امارت، امانتی است. و روز قیامت سبب رسوایی و ندامت می‌گردد (و تنها امیری رسوا و پشیمان نمی‌گردد که) امرات به بحق بگیرد و حق امارت را ادا نماید.» در روایت دیگری آمده است: «و إنّه مَن یك أمیرًا فإنّه أطول النّاسِ حساباً وأغلظهم عذابًا ومَن لا یكنْ أمیرًا فإنّه مِنْ أیسر النّاسِ حساباً وأهونهم عذابًا»یعنی: «هر کس امیر باشد، روز قیامت حسابش بیش از دیگران طول می‌کشد و بیش‌تر و شدیدتر از آنان عذاب می‌گردد و هر کس امیر نباشد، آسان‌تر از دیگران از او حساب گرفته می‌شود و عذابش نیز سبک‌تر است.» [۲۳۰]

فهم و شناخت ابوبکرساز مقام امارت و پست فرماندهی چقدر دقیق است که عمرو طائیسرا از پذیرش امارت یک گروه دو نفره برحذر می‌دارد.

۳- خداوند، خودش ذره‌ای ظلم نمی‌کند و بندگانش را از ظلم و ستم باز می‌دارد و روا نمی‌داند نسبت به یکدیگر ظلم و جور پیشه نمایند. چرا که ظلم، تاریکی‌های روز قیامت را به دنبال دارد. در حدیثی قدسی چنین آمده است: «مَنْ عَادَى لِی وَلِیًّا فَقَدْ آذَنْتُهُ بِالحَرْبِ»یعنی: «کسی که دوستی از من را بیازارد، با او اعلام جنگ می‌کنم.» [۲۳۱]چرا که دوستان خدا، در پناه خدایند و به‌سان همسایگانش؛ بنابراین خداوند، از اینکه به دوستانش تعرض و ستمی گردد، خشم و غضب می‌گیرد. [۲۳۲]

۴- امیران و زمام‌داران امت اسلامی، روزگاری از بهترین و برگزیده‌ترین مسلمانان بودند؛ اما زمانی فرارسید که امت، به ضعف و سستی گرایید و کسانی بر مسند حکومت و زمام‌داری نشستند که لایق و شایسته‌ی آن جایگاه نبودند. [۲۳۳]

۵- در جنگ ذات‌السلاسل موضع ممتاز و متمایز ابوبکرسدر قبال احترام و نکوداشت امیران و فرماندهان نمایان می‌گردد و به خوبی واضح و ثابت می‌شود که ابوبکرسازتوان روحی و درونی وافری برای تعامل با دیگران و حفظ حرمت و مقام آنان برخوردار بود. [۲۳۴]عبد الله بن بریده می‌گوید: رسول‌خدا جعمرو بن عاصسرا به جنگ ذات‌السلاسل گسیل نمود و ابوبکر و عمربرا نیز تحت فرماندهی عمروسبه این جنگ فرستاد؛ زمانی که لشکر، به میدان نبرد نزدیک شد، عمرو (فرمانده‌ی لشکر) دستور داد، هیچ آتشی روشن نکنند. عمرسخشم گرفت و خواست به فرمانده اعتراض نماید؛ اما ابوبکرساو را از این کار باز داشت و توجیهش نمود که رسول‌خدا جاز آن جهت عمرو بن عاصسرا امیر تعیین کرده‌اند که به مسایل جنگی، دانش و اشراف بیشتری دارد. عمرسنیز توجیه شد و آرام گرفت.

[۲۲۸] مجمع الزوائد (۵/۲۰۲) [۲۲۹] مسلم، کتاب الإمارة، شماره‌ی۱۸۲۵ [۲۳۰] استخلاف ابی‌بکر، نوشته‌ی جمال عبدالهادی، ص۱۳۹ [۲۳۱] مسند احمد (۶/۲۵۶) [۲۳۲] استخلاف ابی بکر از جمال عبدالهادی، ص۱۴۰ [۲۳۳] همان منبع. [۲۳۴] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۳۸۲

جلوه‌هایی از حضور ابوبکرسدر فتح مکه

چرایی حرکت لشکر اسلام برای فتح مکه در سال ۸ هجری

ابن‌اسحاق دلیل خیزش لشکر اسلام را پس از صلح حدیبیه برای فتح مکه چنین آورده است: در صلح حدیبیه قرار بر این شد که هر کس به محمد (ج) بپیوندد و در عقد و پیمانش درآید یا به قریش بپیوندد و در عقد و پیمان قریش داخل گردد، مختار است. خزاعه، با هم رایزنی نمودند و گفتند: ما در عهد و پیمان محمد جداخل می‌شویم؛ بنی‌بکر نیز به عهد و پیمان قریش در آمدند. هفده یا هجده ماه بر همین منوال گذشت. افرادی از بنی‌بکر که تحت پیمان قریش بودند با همکاری عده‌ای از سران قریش، شبانگاه و در محلی به نام وتیر در نزدیکی مکه بر خزاعه (هم‌پیمانان پیامبر) شبیخون زدند؛ قریشیان گفتند: شب است و بی‌آنکه محمد بفهمد، این کار را می‌کنیم و کسی هم ما را نمی‌بیند. بنابراین ضمن کمک تسلیحاتی و دادن اسلحه، اسب و ابزار جنگی به بنی‌بکر، خود نیز همراهشان شدند و به خاطر دشمنی و کینه‌توزیشان با رسول‌خدا جبه هم‌پیمانان آن حضرت یورش بردند. عمرو بن سالم خزاعی خود را به مدینه رساند و ماجرا را باز گفت. رسول خدا جبه عمرو بن سالم فرمودند: «‌تو ای عمرو، از جانب ما نصرت و یاری می‌شوی.» [۲۳۵]

رسول‌خدا جو صحابه برای حرکت به سوی مکه آماده شدند و ضمن پوشاندن خبر حرکت به سوی مکه، از خدای متعال نیز خواستند حرکتشان را بر قریشیان پوشیده دارد تا آن‌ها ناگهانی و بدون آمادگی و اقدام قبلی با لشکر اسلام روبرو شوند. خود قریش می‌دانست که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است؛ بنابراین ابوسفیان را به نزد پیامبر جفرستاد تا علاوه بر تحکیم پیمان حدیبیه، مدت آن را نیز افزایش دهد. رسول‌خدا جبه ابوسفیان فرمودند: «چرا به این‌جا آمده‌ای؟ حتماً آنچه رخ داد، (ماجرای شبیخون بر هم‌پیمانان پیامبر) از سوی شما بوده است؟» ابوسفیان گفت: «پناه بر خدا، ما بر پیمان و صلح خویش پایبندیم و نمی‌خواهیم آن را زیر پا بگذاریم…». سپس به سوی صحابه رفت تا بلکه آنان، برای تمدید پیمان صلح میان او و رسول‌خدا جمیانجی‌گری کنند. [۲۳۶]

[۲۳۵] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۴/۴۴) [۲۳۶] التاریخ السیاسی و العسکری از دکتر علی معطی، ص۳۶۵؛ طبری (۳/۴۳)

ملاقات ابوسفیان با ابوبکرسبه قصد تمدید پیمان حدیبیه

ابوسفیان از ابوبکرسخواست تا براساس صلح حدیبیه تجدید پیمان نماید و مدت قرارداد را افزایش دهد. ابوبکر صدیقسفرمود: «حرف من، همان حرف رسول‌خدا جاست؛ به خدا سوگند که اگر مورچه‌ای را ببینم با شما می‌جنگد، حتماً او را در مقابل شما یاری می‌کنم.» این چنین فراست و دانش سیاسی ابوبکرسنمایان می‌گردد که بدون هیچ واهمه‌ای اعلام می‌کند، آماده است با تمام توانش با قریش بجنگد؛ آری، ایمان قوی ابوبکرسهویدا می‌شود و با صراحت تمام به ابوسفیان می‌گوید که اگر مورچه‌ای را رویارو و در کارزار با قریش ببیند، حتماً یاریش می‌نماید. [۲۳۷]

[۲۳۷] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۱۴۵

آن‌چه میان ابوبکر و ام‌المؤمنین عایشه پیش از حمله به مکه گذشت...

ابوبکر صدیقسبه خانه‌ی رسول‌خدا جرفت. عایشهلمشغول غربال کردن گندم بود؛ البته رسول‌خدا جبه عایشه دستور داده بودند، تمیز کردن گندم‌ها و آماده نمودن غذا را به نحوی انجام دهد که کسی متوجه نشود. ابوبکرسبه عایشهلگفت: «دخترم! چرا این همه خوراکی آماده می‌کنی؟» عایشه سکوت نمود و چیزی نگفت. ابوبکرسادامه داد: «حتماً رسول‌خدا جآهنگ غزوه‌ای نموده‌اند؟» عایشهلچیزی نگفت. ابوبکرسافزود: «شاید قصد جنگ با رومیان را دارند؟» باز هم عایشه‌ی صدیقه پاسخی نداد. ابوبکر صدیقسفرمود: «شاید هم قصد جنگ با اهل نجد را دارند؟» و چون از عایشه جوابی نشنید، دوباره پرسید: «حتماً رسول‌خدا جمی‌خواهند به مکه حمله کنند؟» عایشهلچیزی نگفت. در همین بحبوحه رسول‌خدا جآمدند؛ ابوبکرسپرسید: «ای رسول‌خدا! آیا می‌خواهید به قصد جهاد، بیرون شوید؟» فرمودند: «بله» پرسید: «آیا قصد حمله به رومیان را دارید؟» فرمودند: «خیر» دوباره سؤال کرد: «حتماً هدف شما نجد است؟» فرمودند: «نه» بار دیگر پرسید: «‌شاید می‌خواهید به قریش حمله کنید؟» فرمودند: «آری» ابوبکر عرض کرد: «ای رسول‌خدا! مگر میان شما و آنان پیمان صلح نیست؟» رسول‌خدا جفرمودند: «مگر نمی‌دانی که آن‌ها با بنی‌کعب (از قبیله‌ی خزاعه) چه کرده‌اند؟»

ابوبکرسسراپا تسلیم امر رسول‌خدا جشد و خودش را آماده نمود تا در انجام این وظیفه‌ی مهم در خدمت پیشوایش محمد مصطفی جباشد. وی، به همراه تمام مهاجران و انصار به انجام این مهم پرداخت و هیچ یک از آنان از غزوه‌ی فتح تخلف نورزید. [۲۳۸]

[۲۳۸] مغازی واقدی (۲/۷۹۶)

ابوبکر صدیقسهنگام ورود به مکه

رسول‌خدا جبه هنگام فتح مکه در حالی وارد آنجا شدند که ابوبکرسدر کنارشان بود و زنان، با پارچه و روسری‌هایشان اسب‌ها را زده و هَی می‌کردند؛ رسول‌خدا جبا لبی خندان به ابوبکرسفرمودند: «‌ای ابوبکر! حسان چه شعری سروده؟» ابوبکرسشعر حسانسرا شروع به خواندن نمود که:

عدِمنا خَیلنا إن لم تروْها
تُثیر النَّقع مَوْعـدُها كـداءُ
یبارین‌ الأسنَّة مُصغیات
علی أكتافِها الأسلُ الظباءُ
تظلُّ جیادُنـا متمـطّرات
تلطمهنَّ بالخُمرِالنســــاءُ [۲۳۹]

یعنی: «ما، هیچ اسب و خیلی نداشته باشیم اگر شما شاهد به هوا برخاستن گرد و غبار تاخت و تاز اسب‌هایمان در مسیر کداء- نام یکی از دروازه‌های مکه- نباشید. اسب‌های ما در حالی به سوی شما می‌تازند که گویی با نیزه‌ها(یی که بالای سرشان قرار دارد،) در مسابقه هستند و بر پشت خود، نیزه‌های تیز و تشنه به خون دشمن را حمل می‌کنند. آن‌ها، پشت سر هم و باشتاب در حالی به سوی شما می‌تازند که زن‌ها با روسری‌هایشان، آن‌ها را می‌نوازند و غبارشان را پاک می‌کنند». [۲۴۰]

پس از آنکه ابوبکرسشعر حسانسرا خواند، رسول‌خدا جفرمودند: «از همان‌جا که حسان گفت، به مکه وارد شوید.» [۲۴۱]با مسلمان شدن ابوقحافه ـ پدر ابوبکر ـ در آن شرایط، نعمت‌های الهی بر ابوبکرسبه تمام و کمال رسید. [۲۴۲]

[۲۳۹] حاکم، در المستدرک روایت کرده و سندش را صحیح دانسته و ذهبی نیز با او موافقت کرده است.(۳/۷۲) [۲۴۰] این شعر با اندکی اختلاف الفاظ در صحیح مسلم، شماره‌ی۲۴۹۰ آمده است. در این شعر، تصویر زیبا و بلیغی از چگونگی تاخت و تاز اسب‌ها بیان شده و نووی/، غبارروبی زنان از اسب‌ها را، نشانه‌ی قدر و ارزش اسب‌ها دانسته است.(مترجم) [۲۴۱] مستدرک حاکم (۳/۷۲)؛ تاریخ طبری (۳/۴۲) [۲۴۲] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۱۴۷

نقش ابوبکرسدر حنین

مسلمانان، در حنین تجربه‌ی سختی را پشت سر گذاشتند؛ زیرا در همان آغاز جنگ به گونه‌ای غافل‌گیر شدند که هر کدام به سمتی گریختند و به تعبیر امام طبری: چنان سریع از معرکه بِدَر شدند که پشت سرشان را هم نگاه نکردند و هیچ کسی متوجه دیگری نبود. [۲۴۳]رسول‌خدا جبانگ برآوردند: «ای مردم! کجا می‌روید؟ به سوی من بیایید؛ من رسول خدا هستم؛ من محمد بن عبدالله هستم. ای گروه انصار! منم، بنده و رسول خدا.» سپس به عمویش عباس که صدای بلندی داشت، فرمود: «ای عباس! بانگ بر آور: ای گروه انصار! ای اصحاب سمره!» [۲۴۴]حالت مسلمانان در ابتدای جنگ چنان بود که همه جز اندکی گریختند و پیامبر خدا را تنها گذاردند. ابوبکر صدیقسپیشاپیش آن گروه اندکی قرار داشت که در آن حالت سخت در کنار پیامبر جماندند و استقامت ورزیدند و پس از آن تجربه‌ی تلخ خداوند متعال، مسلمانان را نصرت و یاری فرمود. [۲۴۵]

مهم‌ترین نقش آفرینی‌های ابوبکرسدر جنگ حنین عبارت است از:

[۲۴۳] تاریخ الطبری (۳/۷۴) [۲۴۴] مسلم،کتاب الجهاد و السیر، باب فی غزوة حنین (۳/۱۳۹۸) شماره‌ی۱۷۷۵؛ سمره، نام درختی است که صحابه، زیر آن با حضرت رسول جبیعت نمودند. این بیعت، به بیعة الرضوان نیز مشهور می‌باشد.(مترجم) [۲۴۵] مواقف الصدیق مع النبی فی المدینة، ص۴۳

۱- اظهار نظر ابوبکر صدیقسدر حضور رسول‌خدا جدر مورد یک مسأله

ابوقتادهسمی‌گوید: روز حنین مسلمانی را دیدم که با مشرکی درگیر بود؛ مشرکی دیگر آن مسلمان را از پشت سرش گرفته بود تا هم‌رزمش او را بکشد؛ به سرعت خود را به مشرکی رساندم که آن مسلمان را گرفته بود؛ شمشیرش را به قصد من بالا برد و من هم بلافاصله دستش را زدم و قطع کردم؛ سپس مرا گرفت وخود را محکم به من چسباند که مرا ترس برداشت؛ اما سست شد ومن نیز بلافاصله او را پس زدم و کشتم تا آنکه مسلمانان عقب‌نشینی کردند و من هم به همراهشان گریختم. در همین گیر و دار عمر بن خطابسرا دیدم؛ به او گفتم: مردم را چه شده؟ گفت: «امر و خواست الهی است که چنین شده‌اند.» مردم دوباره پیرامون پیامبر ججمع و جور شدند. رسول‌خدا جپس از پایان جنگ فرمودند: «هر کس دلیلی بیاورد که کسی را کشته، کالاها (لباس و اسلحه‌ی)آن کشته از آنِ او است.» من به جستجوی دلیلی برای اثبات کشتن شخصی که پیش از آن، او را کشته بودم، پرداختم؛ اما هیچ کس و چیزی نیافتم که گواه ادعایم باشد. دوباره در حضور رسول خدا جنشستم و ماجرا را بازگفتم. یکی از حاضران در آن جلسه، گفت: «اسلحه‌ی کشته‌ای که ابوقتاده می‌گوید، پیش من است. پس ای رسول‌خدا! او را از طرف من راضی کنید تا این اسلحه را به من بدهد.» ابوبکرسکه آنجا حضور داشت، فرمود: «هرگز رسول‌خدا جاین اسلحه را به او نمی‌دهند؛ زیرا او قریشی ضعیفی است که شیری از شیران خدا را که برای خدا و رسول می‌جنگد، رها می‌کند وتنها می‌گذارد.» ابوقتاده می‌افزاید: رسول‌خدا جرفتند و آن شخص نیز اسلحه را به من داد که از پول فروش آن، باغی خریدم و این، نخستین ثروتی بود که در اسلام فراهم نمودم. [۲۴۶]

ابوبکر صدیقساز این دست اظهارنظرها در حضور رسول‌خدا جبسیار دارد؛ بلکه گاهی در صدور فتوا، اظهارنظر و پاسخ‌دهی به دیگران با توجه به فضای ایمانی حاکم بر زندگی صحابه از کلمات توبیخی و سرزنش‌آمیز نیز استفاده می‌کرد که با تأیید رسول اکرم جنیز همراه می‌شد. ابوبکرستنها شخصیتی بود که از این امتیاز برخوردار بود. [۲۴۷]اگر در روایت پیشین دقت کنیم، کامل واضح است که ابوقتاده‌ی انصاریسبرای نجات برادر مسلمانش و کشتن کافری که در صدد قتل برادرش بود، سرعت عمل و تلاش زیادی به خرج داد. ابوبکر صدیقسنیز پس از پایان جنگ برای احقاق حق ابوقتادهسو دفاع از او، موضعی واضح و روشن اتخاذ نمود. این موضع‌گیری ابوبکرسبرای دفاع از ابوقتادهسنشانه‌ی ایمان راسخ و یقین ژرف و عمیق وی برای برقراری و حفظ اخوت اسلامی است و جایگاه رفیع و والای ابوبکرسرا در پهنه‌ی روابط اسلامی نمایان می‌کند. [۲۴۸]

[۲۴۶] بخاری، کتاب المغازی (۵/۱۱۹) شماره‌ی۴۳۲۲ [۲۴۷] الریاض النضرة فی مناقب العشرة از ابوجعفر محب الدین، ص۱۸۵ [۲۴۸] التاریخ الإسلامی از حمیدی (۸/۲۶)

۲- ابوبکر صدیقسو شعر عباس بن مرداس

پس از آنکه غنایم جنگ حنین تقسیم شد، عباس بن مرداس سهم خودش را از غنایم اندک و ناچیز پنداشت و در قالب شعری رسول‌خدا جرا سرزنش و نکوهش نمود. او در شعرش چنین سروده بود که:

كانــت نهـــــابًا تلافیتُــــها
بكرِّی علی المُهرِفی الأجـْـــرَع
وَإیقاضی القوم أن یرقــــدوا
إذا هجـــع النـاس لم أهجــــع
فَأصْبحَ نَهْبی ونهبُ العبیــــدِ
بیـن عیینةَ والأقــــــــــــرعِ
وقد كنتُ فی الحربِ ذا تُدْرء
فَلـمْ أُعـطَ شیئًا ولــــم أُمنَـعِ
إلا أفــــائل أعطیتهــــــــا
عدید قوائمــها الأربــــــــع
وما كان حصـــنٌ ولا حابسٌ
یفوقــانِ شیـــخی فی المجمعِ
وما كنــتُ دون امریءٍ منهما
ومن تضــع الیــــومَ لا یُرفَعِ [۲۴۹]

خداوند متعال، درباره‌ی ابوبکرسو خشمی که در راه خدا گرفت، آیه فرو فرستاد [۲۵۰]که: ﴿ ۞لَتُبۡلَوُنَّ فِيٓ أَمۡوَٰلِكُمۡ وَأَنفُسِكُمۡ وَلَتَسۡمَعُنَّ مِنَ ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ مِن قَبۡلِكُمۡ وَمِنَ ٱلَّذِينَ أَشۡرَكُوٓاْ أَذٗى كَثِيرٗاۚ وَإِن تَصۡبِرُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَٰلِكَ مِنۡ عَزۡمِ ٱلۡأُمُورِ١٨٦ [آل‌عمران: ۱۸۶]

یعنی: «حتماً شما از لحاظ جان و مال خود مورد آزمایش قرار می‌گیرید و از سوی کسانی که پیش از شما کتاب داده شده‌اند و همچنین از سوی مشرکان، سخنان آزاردهنده‌ای می‌شنوید؛ و اگر بردباری و تقوا پیشه کنید، (کار شایسته‌ای کرده‌اید که) این‌ها، امور مهمی است که باید برای دستیابی و بکارگیری آن‌ها کوشید».

[۲۴۹] السیرة النبویة از ابن‌هشام (۴/۱۴۷) [۲۵۰] تفسیر قرطبی (۴/۲۹۵)

حفظ راز رسول خدا ج

عمر بن خطابسمی‌گوید: دخترم حفصهلپس از وفات شوهرش خنیس بن حذافهسکه از بدریان بود، بیوه شد؛ عثمان بن عفانسرا دیدم و به او پیشنهاد کردم: اگر بخواهی حفصه را در نکاح تو در می‌آورم. عثمانسگفت: «تا ببینم و فکر کنم» و پس از مدتی مرا دید و گفت: «فعلاً قصد ازدواج ندارم.» به دیدن ابوبکرسرفتم و همین پیشنهاد را به او گفتم. او سکوت کرد و چیزی نگفت؛ از او بیش‌تر از عثمانسدل‌گیر شدم. مدتی گذشت و رسول‌خدا جاز حفصهلخواستگاری نمود و من نیز حفصه را به نکاح آن حضرت جدرآوردم. ابوبکرسمرا دید و به من گفت: «شاید موقعی که به تو پاسخی ندادم، از من دل‌گیر شدی.» گفتم: بله، همین طور است. فرمود: «هیچ چیز مانع من از پذیرش پیشنهادت نشد جز این که من از رسول‌خدا جشنیده بودم که قصد ازدواج با حفصه را دارد و من نخواستم راز رسول‌خدا جرا فاش کنم؛ بنابراین به تو چیزی نگفتم تا اگر رسول‌خدا جقصد دیگری نمود و با حفصهلازدواج نکرد،من از حفصه خواستگاری کنم.» [۲۵۱]

[۲۵۱] الفتح (۹/۸۱)؛ الطبقات الکبری (۸/۸۲)

ابوبکر صدیقسو آیه‌ی ۱۱ سوره‌ی جمعه

جابر بن عبداللهبمی‌گوید: رسول‌خدا جدر روز جمعه مشغول خطابه و سخنرانی بودند که کاروان حامل مواد غذایی به مدینه آمد. اصحاب برای تأمین نیازهایشان به سوی کاروان شتافتند و کسی جز دوازده نفر با رسول‌خدا جنماند. خداوند متعال، این آیه را فرو فرستاد: ﴿ وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗاۚ قُلۡ مَا عِندَ ٱللَّهِ خَيۡرٞ مِّنَ ٱللَّهۡوِ وَمِنَ ٱلتِّجَٰرَةِۚ وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلرَّٰزِقِينَ١١ [الجمعة: ۱۱] و ابوبکر و عمربجزو آن دوازده نفر بودند. [۲۵۲]ترجمه‌ی آیه از این قرار است: «(‌برخی از یارانت، در یکی از جمعه‌ها که مشغول سخنرانی بودی،) هنگامی که تجارت یا لهوی [۲۵۳]دیدند، از اطرافت پراکنده شدند و تو را ایستاده رها کردند؛ بگو: آن‌چه، پیش خدا است، بهتر از سرگرمی و تجارت است و خداوند، بهترین روزی‌رسان می‌باشد».

[۲۵۲] الإحسان فی تقریب صحیح ابن‌حبان (۱۵/۳۰۰)؛ مسلم، شماره‌ی۸۶۳ [۲۵۳] برخی از مفسران، لهو را سرگرمی‌ها و بازیچه‌های دنیا معنا کرده‌اند و بعضی هم گفته‌اند منظور از لهو در این آیه، طبلی است که هنگام ورود کاروان‌های تجارتی به شهرها به صدا درمی‌آوردند.(مترجم)

رسول‌خدا جکبر و غرور را از ابوبکرسبدور دانست...

عبدالله‌ بن عمربمی‌گوید: رسول‌خدا جفرمودند: «مَنْ جَرَّ ثَوْبَهُ خُیَلَاءَ لَمْ یَنْظُرِ اللهُ إِلَیْهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ»یعنی: «خداوند، در روز قیامت به کسی که شلوارش را از روی تکبر بلند بگیرد (که برآمدگی پایش را بپوشاند)، نگاهِ (رحمت) نمی‌کند.» ابوبکرسعرض نمود: «‌یکی از نیمه‌ها (‌پاچه‌ها)ی شلوارم، فرو می‌افتد؛ مگر آنکه آن را محکم بگیرم.» رسول‌خدا جفرمودند: «تو که این کار را از روی تکبر نمی‌کنی.» [۲۵۴]

[۲۵۴] بخاری، شماره‌ی۳۶۶۵

دقت نظر ابوبکرسدر خوردن حلال

قیس بن ابی‌حازم می‌گوید: ابوبکرسغلامی داشت که هرگاه خوراکی یا غذایی می‌آورد، ابوبکرساز او پرس و جو می‌کرد؛ اگر دوست داشت و سزاوار می‌دید، از آن غذا می‌خورد و در صورت ناخوشایند بودن آن غذا برایش از لحاظ راهی که به دست آمده بود، آن را نمی‌خورد. یک شب فراموش کرد و از غلام نپرسید که آن غذا را چگونه به دست آورده است؛ اما پس از آنکه میلش نمود، در این‌باره از غلامش پرس و جو کرد و چون راه کسبش را ناخوشایند دید، دستش را به دهان برد و آنقدر استفراغ کرد که چیزی از آن غذا در معده‌اش نماند. [۲۵۵]

بله این نشانه‌ی دقت نظر ابوبکرسدر خورد و نوشش می‌باشد تا آنچه می‌خورد، کاملاً حلال باشد و هیچ شک و شبهه‌ای در آن نباشد. قطعاً این باریک‌بینی و دقت نظر ابوبکرس، نمایان‌گر کمال تقوا و پرهیختگی او است. بر هیچ کس پوشیده نیست که بر اساس آموزه‌های دینی، پاکی و حلال بودن خوراک، پوشاک و نوشیدنی‌ها رابطه‌ای مستقیم با اجابت دعا دارد. [۲۵۶]در حدیثی به شخص مسافری اشاره شده که با سری ژولیده و تنی غبارآلود، دست به دعا برمی‌دارد و خدا را فرا می‌خواند؛ اما چون خوراک، پوشاک و نوشیدنیش حرام است و با حرام تغذیه کرده، دعایش پذیرفته نمی‌شود. [۲۵۷]

[۲۵۵] الزهد از امام احمد، ص۱۱۰ نگاه کنید به التاریخ الإسلامی از حمیدی (۱۹/۱۳) [۲۵۶] التاریخ الإسلامی از حمیدی (۱۹/۱۳) [۲۵۷] حدیث از این قرار است: «ثُمَّ ذَكَرَ الرَّجُلُ یُطِیلُ السَّفَرَ یَمُدُّ یَدَیْهِ إِلَى السَّمَاءِ، یَا رَبِّ یَا رَبِّ أَشْعَثَ أَغْبَرَ، مَطْعَمُهُ حَرَامٌ، وَمَشْرَبُهُ حَرَامٌ، وَمَلْبَسُهُ حَرَامٌ، وَغُذِّیَ بِالْحَرَامِ، فَأَنَّى یُسْتَجَابُ لِذَلِكَ» روایت مسلم، شماره‌ی۱۰۱۵ (۲/۷۰۳)

مرا در دعوایتان شرک کردید، پس...

باری ابوبکرسبه دیدن رسول‌خدا جرفت و آن حضرت جو عایشهلرا دید که مانند هر زن و مرد دیگری که ممکن است دعوا کنند، دعوایشان شده و عایشه، صدایش را در مقابل رسول‌خدا جبلند کرده است؛ ابوبکرسکه از صدابلندی عایشهلدر مقابل رسول‌خدا جناراحت شد، به دخترش نزدیک شد تا او را بزند و به او گفت: «تو را می‌بینم که صدایت را بر رسول‌خدا جبلند کرده‌ای!»‌ اما رسول‌خدا ججلوی ابوبکرسرا گرفتند و نگذاشتند، عایشهلرا بزند. ابوبکر با ناراحتی خانه را ترک کرد. رسول‌خدا جبه همسرشان عایشهلفرمودند: «دیدی که چگونه تو را از کتک خوردن رهانیدم؟» مدتی گذشت و ابوبکرساز رسول‌خدا جاجازه‌ی شرف‌یابی خواست. وقتی ابوبکرسدید که آنان با هم آشتی کرده‌اند، گفت: «‌مرا آن‌گونه که در دعوایتان شریک کردید، در آشتی خود نیز داخل کنید.» رسول‌خدا جفرمودند: «باشد، چنین کردیم.» [۲۵۸]

[۲۵۸] ابوداود شماره‌ی۴۹۹۹؛ آلبانی، این حدیث را ضعیف دانسته است؛ سیرة الصدیق از مجدی سید، ص۱۳۶

توجه ابوبکرسبه امر به معروف و نهی از منکر

ابوبکرسدر یکی از عیدها به خانه‌ی پیامبر جرفت؛ دو دختربچه‌ی انصاری دید که در حضور عایشهلآواز می‌خواندند؛ فرمود: «آیا در خانه‌ی رسول‌خدا جبانگ شیطان بپا است؟!» رسول‌خدا جکه رویشان را از جانب آن دو دختربچه‌ی آوازخوان به سوی دیوار برگردانده بودند، خطاب به ابوبکرسفرمودند: «دَعْهَا یَا أَبَا بَكْرٍ فَإِنَّ لِكُلِّ قَوْمٍ عِیدًا، وَهَذَا عِیدُنَا» [۲۵۹]یعنی: «ای ابوبکر! کاری به آن دو نگیر؛ هر قومی عید و سروری دارند و این، عید ما مسلمانان است.» در این حدیث، به روشنی بیان شده که گوش دادن به آوازها و سرودها عادت رسول‌خدا جو صحابه نبوده است و این، از خصلت نیکان و صالحان است که به سرگرمی‌های مباح نیز مشغول نمی‌شوند؛ ابوبکر صدیقسبر همین اساس سرود‌خوانی آن دو دختربچه یا کنیزکان انصاری را بانگ شیطان نامید. رسول اکرم جنیز ضمن حذرداشت ابوبکرساز ایجاد ممنوعیت برای آن خواننده‌های کوچک، روز عید را که روز شادی و سرور است، دلیل این امر خواندند. البته باید دانست که در آوازخوانی بچه‌ها در اعیاد و شادی‌ها رخصت وجود دارد و در حدیث نیز آمده است: «لَتَعْلَمُ یَهُودُ أَنَّ فِی دِینِنَا فُسْحَةً» [۲۶۰]یعنی: «تا مشرکان بدانند که در دین ما فراخی است.» عایشهلدوستان کم‌سن و سالی داشت که به نزد او می‌رفتند و با هم بازی می‌کردند. در حدیث چنین نیامده که پیامبر جبه آوازخوانی آن‌ها گوش می‌دادند؛ بلکه تنها آنجا حضور داشتند و صدای آواز به گوش آن حضرت می‌رسید. از این روایت، چنین برداشت می‌کنیم که پرداختن به برخی سرگرمی‌ها از قبیل آوازخوانی با شرایط مشهورش روا است. [۲۶۱]

[۲۵۹] روایت مسلم در صلاة العیدین، شماره‌ی۸۹۲ [۲۶۰] الفتاوی (۱۱/۳۰۸)؛ مسند احمد (۶/۱۱۶،۲۳۳) به نقل از عایشه‌ی صدیقهل [۲۶۱] مرجع سابق (۳۰/۱۱۸)؛ در این روایت و روایاتی این‌چنین، جواز سرودخوانی برداشت می‌شود و نه پرداختن به ترانه‌ها و سرودهایی که همراه آن، آهنگ و موسیقی نیز نواحته می‌گردد.(مترجم)

مهمان‌نوازی ابوبکرس

عبدالرحمن بن ابوبکربمی‌گوید: اصحاب صفه، مردمانی فقیر بودند. یک بار رسول‌خدا جفرمودند: «کسی که غذای دو نفر را دارد، سه نفر را مهمان کند و کسی که غذای چهار نفر را دارد، پنج نفر را با خود ببرد». ابوبکرسسه نفر را با خود به خانه آورد…. ابوبکرسبه خاطر محبت وافرش با رسول‌خدا جشب را با آن حضرت گذراند و چون پاسی از شب گذشته بود، به خانه آمد. همسر ابوبکرسگفت: «چه چیزی مانع آمدن تو به نزد مهمانانت شد؟» ابوبکرسفرمود: «مگر به آنان شام نداده‌ای؟» همسرش گفت: «برایشان غذا بردند، اماآن‌ها شام نخوردند و منتظر ماندند تا تو بیایی.» عبدالرحمنسمی‌گوید: پنهان شدم که مبادا ابوبکرسدعوایم کند؛ اما دعوایم کرد و مرا تنبل و نادان خواند که غذای مهمانان را نداده بودم. ابوبکرسبه مهمانان گفت: «بخورید، نوش جانتان؛ ببخشید که از حلاوت افتادید.» بعد سوگند یاد کرد که خودش از آن غذا نخورد. اما مهمان‌ها نیز قسم خوردند تنها در صورتی که ابوبکرسشام بخورد، آنان نیز شام خواهند خورد. ابوبکرسگفت: «این قسم از جانب شیطان بود» و سپس از اهل خانه خواست تا غذا را بیاورند و با مهمان‌ها شروع به خوردن کرد. به خدا سوگند، هیچ لقمه‌ای برنمی‌داشتیم مگر آنکه از پایین بیش‌تر می‌شد؛ به هر حال همه، سیر شدند و غذا از اولش هم بیش‌تر شده بود. ابوبکرسنگاهی به غذا انداخت و چون دید که از اولش بیش‌تر است، خطاب به همسرش گفت: «‌ای ام‌رومان! این چیست؟!‌» ام رومان با شادی و مسرت زیاد گفت: «‌قطعاً این غذاها از اولش نیز بیش‌تر است.» ابوبکرسلقمه‌ای دیگر خورد و غذا را نزد رسول‌خدا جبرد. ما، دوازده دسته شدیم و با هر کدامشان تعداد دیگری نیز بودند که تنها خداوند، تعدادشان را می‌داند و همه از آن غذا سیر خوردند. [۲۶۲]

[۲۶۲] مسلم، کتاب الأشربة، شماره‌ی۲۰۵۷

آموزه‌ها و درس‌های این ماجرا

۱- اشتیاق وافر ابوبکر صدیقسبه مهمان‌نوازی و عمل کردن به آیات و احادیثی که به اکرام مهمان، تشویق می‌کنند: ﴿ فَقَرَّبَهُۥٓ إِلَيۡهِمۡ قَالَ أَلَا تَأۡكُلُونَ٢٧ [الذاریات: ۲۷]

یعنی: «پس غذا را نزدیک ایشان گذاشت و گفت: آیا غذا نمی‌خورید؟»

رسول اکرم جنیز فرموده‌اند: «مَنْ كَانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَلْیُكْرِمْ ضَیْفَهُ»یعنی: «هر کس به خدا و روز آخرت ایمان دارد، مهمانش را گرامی بدارد.» [۲۶۳]

۲- در این داستان، کرامتی برای ابوبکر صدیقسنمایان می‌گردد که در غذا آن‌چنان فزونی و برکتی می‌افتد که تعداد زیادی از آن سیر می‌خورند و حتی غذا از اولش هم بیش‌تر می‌شود. این کرامت، به برکت پیروی و اتباع همیشگی ابوبکرساز رسول‌خدا جنصیب وی می‌گردد و همین نکته، نشان می‌دهد که ابوبکرساز اولیای خدا است؛ همان دوستان و اولیایی که همیشه به رسول‌خدا جاقتدا می‌کنند و همواره به اوامر و نواهیش توجه می‌نمایند؛ خداوند متعال، نیز دوستانش را با فرشتگان یاری می‌رساند و در قلوبشان، نور و روشنی می‌افکند و به آنان کراماتی می‌بخشد که با آن، ایشان را گرامی می‌دارد. [۲۶۴]

۳- عایشه‌ی صدیقهلمی‌گوید: ابوبکرسهرگز سوگند خود را نشکسته بود، تا آنکه خدای متعال، حکم کفاره‌ی قسم را نازل فرمود؛ خود ابوبکرسچنین گفته است که: «اگر درباره‌ی چیزی سوگند یاد کنم و بهتر را در غیر آن قسم ببینم، همان بهتر را اختیار می‌کنم و کفاره‌ی سوگندم را می‌دهم.» [۲۶۵]بنابراین عادت ابوبکرسبر این بود که هرگاه سوگند یاد می‌کرد و بعد به این نتیجه می‌رسید که باید قسمش را بشکند،همین کار را می‌کرد و کفاره می‌داد. [۲۶۶]در این قصه چنین آمده بود که ابوبکرسابتدا سوگند یاد کرد که از شام آن شب نخورد؛ اما به خاطر مهمانانش، قسمش را شکست تا به خاطر اکرام آنان، به همراهشان شام بخورد. [۲۶۷]و در روایات دیگر آمده است که ابوبکر کفاره‌ی قسمش را ادا نمود.

[۲۶۳] مسلم (۳/۱۳۵۳) [۲۶۴] الفتاوی (۱۱/۱۵۲) [۲۶۵] سنن بیهقی (۱۰/۳۴)؛ نگاه کنید به موسوعة فقه ابی‌بکر، ص۲۴۰ [۲۶۶] مصنف ابن‌ابی‌شیبه (۱/۱۵۸) [۲۶۷] موسوعة فقه ابی‌بکر، ص۲۴۱

گواهی اسید بن حضیر درباره‌ی خاندان ابوبکرس

عایشهلمی‌گوید: همراه رسول‌خدا جدر یکی از سفرها رفته بودیم که گردن‌بندم در بیابان، گم شد؛ رسول‌خدا جو یارانششبرای پیدا کردن گردن‌بند به جستجو پرداختند؛ آنجا آب نبود و همراه خود نیز آب نداشتیم. مردم، به ابوبکرسگلایه کردند که می‌بینی، عایشه چه کرد و ما را در چه مشقتی انداخت؟ رسول‌خدا جسر بر پایم نهاده و خوابیده بودند که ابوبکرسآمد و به من گفت: «تو رسول‌خدا جو مردم را گرفتار کردی؛ با خود آب نداریم و این‌جا هم آب نیست.» عایشه می‌افزاید: او، مرا سرزنش می‌کرد و به پهلویم می‌زد که در اثرش تکان می‌خوردم؛ اما در عین حال سعی می‌نمود که پایم تکان نخورد تا مبادا مزاحم استراحت آن حضرت جشود. به هر حال به همین منوال گذشت و خداوند، آیه‌ی تیمم را فرو فرستاد: ﴿ فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدٗا طَيِّبٗا [النساء: ۴۳] یعنی: «…با خاک پاک تیمم کنید».

اسید بن حضیرسپس از نزول این آیه گفت: «ای خانواده‌ی ابوبکر! این، نخستین بار نیست که شما مایه‌ی خیر و برکت می‌شوید.» عایشه می‌گوید: «هنگامی که حرکت کردیم، گردن‌بند را زیر همان شتری دیدیم که من، بر آن سوار بودم.» [۲۶۸]

این داستان، ادب و رفتار مؤدبانه‌ی ابوبکرسرا نسبت به رسول‌خدا جنشان می‌دهد و به خوبی روشن می‌سازد که ابوبکرسچه‌قدر نسبت به هر چیزی که مایه‌ی گرفتاری و درد سر آن حضرت جمی‌شد، حساس بود. برای ابوبکرسفرق نمی‌کرد که چه چیزی یا چه کسی مایه‌ی درد سر آن حضرت جشود؛ هرچند کسی چون عایشهلباشد که از همه به رسول‌خدا جنزدیک‌تر بود و برای آن حضرت، بسیار محبوب و دوست‌داشتنی. آری ابوبکرسبرای همه‌ی دعوت‌گران، الگویی است که کمال ادب را نسبت به خود، رسول‌خدا جو همه‌ی مسلمانان به تصویر می‌کشد. [۲۶۹]

[۲۶۸] بخاری، شماره‌ی۳۶۷۲ [۲۶۹] تاریخ الدعوة الإسلامیة، ص۴۰۲،۴۰۳

جانب‌داری رسول‌خدا جاز ابوبکرس

بسیاری از احادیث صحیح نشان می‌دهدکه رسول‌خدا جبارها از ابوبکرسدفاع کرده و مردم را از مخالفت و ستیز با ابوبکرسبرحذر داشته‌اند. ابودرداءسمی‌گوید: با رسول‌خدا جنشسته بودم که ابوبکرسدر حالی آمد که یک طرف لباسش را گرفته و زانویش نمایان شده بود. رسول‌خدا جبا دیدن ظاهر ابوبکرسفرمودند: «‌گویا دوستتان دعوا کرده است.» ابوبکرسسلام کرد و گفت: «میان من و عمر مسأله‌ای پیش آمد؛ من با او تندی کردم و بعد پشیمان شدم. به همین خاطر از او عذرخواهی کردم، اما او نپذیرفت. اینک پیش شما آمده‌ام تا ماجرا را به شما بگویم.» رسول‌خدا جسه بار به ابوبکرسفرمودند: «خدا، تو را ببخشد.» پس از این عمرسنیز نادم و پشیمان به خانه‌ی ابوبکرسرفت و پرسید: «‌آیا ابوبکر این‌جا است؟» و چون ابوبکرسرا آنجا نیافت، به نزد رسول‌خدا جآمد و سلام کرد. چهره‌ی رسول‌خدا جبا دیدن عمرسدگرگون شد؛ ابوبکرسکه ترسید رسول‌خدا جواکنش شدیدی از خود در مقابل عمرسنشان دهند، گفت: «ای رسول‌خدا! به خدا سوگند (تقصیر من است و) من، زیاده‌روی و بی‌حقی نموده (و اول دعوا را شروع کردم.)» رسول‌خدا جفرمودند: «إِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِی إِلَیْكُمْ فَقُلْتُمْ كَذَبْتَ، وَقَالَ أَبُو بَكْرٍ صَدَقَ، وَوَاسَانِی بِنَفْسِهِ وَمَالِهِ، فَهَلْ أَنْتُمْ تَارِكُوا لِی صَاحِبِی»یعنی: «خداوند، مرا به سوی شما مبعوث کرد؛ شما (ابتدا تکذیبم کردید و) گفتید: دروغ می‌گویی؛ اما ابوبکر (همان اول تصدیقم کرد و) گفت: راست می‌گوید و مرا با جان و مالش یاری نمود (و دستم را در مالش باز گذاشت و مرا در مالش هم‌سان خود قرار داد.) پس آیا شما، دوستم را (محض خاطر من) برایم می‌گذارید؟» رسول‌خدا جاین گفته را دو بار تکرار نمودند. پس از آن ابوبکرسهرگز مورد بی‌حرمتی یا اذیت قرار نگرفت. [۲۷۰]در این ماجرا، درس‌های قابل پندی وجود دارد؛ از جمله: * سرشت و نهاد بشری در صحابه نیز سبب می‌شد که گاهی چون دیگر انسان‌ها با هم درگیر شوند. اما لَجوج و لج‌باز نبودند؛ بلکه خیلی زود به اشتباه خود پی برده و از برادرشان عذرخواهی می‌کردند. *‌ این ماجرا، نشان‌گر دوستی و یک‌رنگی صحابه با هم‌دیگر است. * از این ماجرا جایگاه والای ابوبکرسدر نزد رسول‌خدا جو صحابهشنمایان می‌شود. و….

[۲۷۰] بخاری شماره‌ی۳۶۶۱

ماجرای ربیعه‌ی اسلمیسو ابوبکر صدیقس

ربیعه‌ی اسلمیسمی‌گوید: من به رسول‌خدا جخدمت می‌کردم؛ آن حضرت جبه من زمینی دادند. همین طور به ابوبکرسنیز زمینی بخشیدند تا اینکه میان من و ابوبکرسبر سر درخت خرمایی اختلاف پیدا شد؛ من مدعی بودم این درخت در محدوده‌ی زمین من است و ابوبکرسمی‌گفت: در زمین من است و این بگو مگو ادامه یافت و ابوبکرسبه من سخنی گفت که خودش، آن را ناپسند دانست و پشیمان شد و به من گفت: «ای ربیعه! مانند آنچه به تو گفتم، تو نیز به من بگو تا قصاص کرده باشی.» گفتم : من، هرگز چنین جسارتی نمی‌کنم. ابوبکرسفرمود: «اگر قصاص نکنی، به رسول‌خدا جشکایت می‌کنم.‌» اما من باز هم از قصاصش سر باز زدم؛ ابوبکرسآنجا را به قصد عرض شکایت به رسول‌خدا جترک کرد. عده‌ای از خویشانم گفتند: «‌تعجب است؛ خودش، به تو ناسزا گفته و باز می‌خواهد از تو، به رسول‌خدا جشکایت کند!» گفتم: می‌دانید او کیست؟ او، ابوبکر صدیقساست؛ یارغار پیامبر جو شیخ و بزرگ مسلمانان که عمرش را در خدمت اسلام سپری کرده است. نبینم کسی از شما بخواهد به خاطر من بر او گستاخی کند و مایه‌ی ناراحتیش شود؛ چرا که رسول‌خدا جبه ناراحت کردن ابوبکرسناراحت می‌شوند و ناراحتی پیامبر، خشم خدا را به دنبال دارد. آنان گفتند: «می‌گویی چه کار کنیم؟» گفتم: هیچ کار، بازگردید. من، به دنبال ابوبکرسبه نزد رسول‌خدا جرفتم. ابوبکرسماجرایی را که میان من و او گذشت، بازگو کرد. رسول‌خدا جسرشان را به سوی من بلند کردند و فرمودند: «‌ای ربیعه! میان تو و صدیق چه گذشت؟» من، ماجرا را بازگو کردم و گفتم که در خلال بگو مگویی که میان من و ابوبکر رخ داد، او، به من ناسزا گفت و پشیمان شد و از من خواست تا قصاص کنم. اما من قصاص نکردم. رسول‌خدا جفرمودند: «‌بله، این‌طور جوابش را نده؛ بلکه بگو: ای ابوبکر! خدا تو را ببخشد.» من نیز مطابق امر رسول‌خدا جبه ابوبکر گفتم: خدا تو را ببخشد. حسن بصری می‌گوید: «ابوبکرسدر حال گریه آنجا را ترک کرد.» [۲۷۱]

واقعاً جای شگفت و تعجب است که ابوبکرس، چه وجدان بیدار و درون پاکی داشت که او را وادار کرد تا بلافاصله از برادر مسلمانش بخواهد که در مقابل گفته‌اش، او را قصاص کند و یا او را ببخشد! ابوبکرسبه حدی از فضیلت، بزرگ‌منشی، ادب و شعور رسیده بود که به خاطر خطای زبانی کوچکی، سراسر وجودش آکنده از غم و اندوه می‌شود و تنها به قصاص و یا بخشش آرامش می‌یابد! [۲۷۲]

قطعاً حرف ابوبکرسبه ربیعهسسخنی معمولی بوده است؛ اما ابوبکرساز این ترسید که شاید ربیعهسبه سبب همان سخن معمولی آزرده‌خاطر شده باشد؛ بنابراین ضمن عذرخواهی از ربیعه، از او تقاضا کرد تا قصاص نماید. ربیعهسکه ابوبکرسرا خوب می‌شناخت و مقام او را در اسلام پس از رسول‌خدا جمی‌دانست، از قصاص امتناع ورزید. بدون تردید امکان ندارد سخن ابوبکرسبه ربیعهسفحش ویا دشنام بوده باشد؛ چرا که اخلاق سترگ ابوبکرسبه او چنین اجازه‌ای نمی‌داد. ابوبکرسکسی بود که پیش از اسلام و در دوره‌ی جاهلیت نیز فحش و ناسزا بر زبانش نمی‌آمد. [۲۷۳]

ابوبکرساز این ترسید که به گفتن آن سخن، گنهکار شده باشد؛ بنابراین به نزد رسول‌خدا جرفت وشگفت این‌جا است که او، ماجرای زمین و اختلافش با ربیعهسرا فراموش کرد وتنها به این اندیشید که چرا چنان سخنی به ربیعه گفت؟! او به خوبی می‌دانست که باید در آنچه به حقوق بندگان مرتبط است، از حق‌دار (صاحب حق)، پوزش بخواهد. [۲۷۴]در این عمل‌کرد ابوبکرسپند و آموزه‌ی بزرگی برای علما، دعوت‌گران، حاکمان و همه‌ی مردم وجود دارد و آن، اینکه چگونه خطاهایشان را جبران نمایند و یا به حقوق دیگران احترام بگذارند و پایمالش نکنند.

خویشاوندان ربیعهساین عمل ابوبکرسرا که به قصد شکایت به نزد رسول‌خدا جرفت از آن جهت ناپسند می‌پنداشتند که همانند ابوبکر نمی‌دانستند که باید اختلافات را با یک قضاوت درست ودست‌یابی به نتیجه‌ی مورد قبول طرفین درگیر، پایان داد تا در همین دنیا کدورت‌هاو آزردگی‌ها برطرف گردد و انسان را در روز قیامت در معرض حساب و بازخواست الهی قرار ندهد.

نکته‌ی قابل توجه دیگر، اینکه به رغم راضی شدن ربیعهسدر پی توجیه رسول‌خدا جباز هم ابوبکرساز ترس و خشیت الهی گریست و این، نشان‌دهنده‌ی ایمان قوی ویقین راسخ ابوبکرسمی‌باشد.

موضع ربیعه بن کعب اسلمیسدر تجلیل و بزرگ‌داشت ابوبکر صدیقسنیز در خور توجه است؛ چرا که او، در مقابل ابوبکرسهیچ واکنشی نشان نداد واین، برگرفته از شناخت او نسبت به فضیلت و برتری ابوبکرسو احترام به وی وبلکه نشانه‌ی خردمندی و دین‌داری شخص ربیعهسمی‌باشد. [۲۷۵]

[۲۷۱] مسند احمد (۴/۵۸ ،۵۹) [۲۷۲] أشهر مشاهیر الإسلام (۱/۸۸) [۲۷۳] خلفاء الرسول، از خالد محمد خالد، ص۱۰۳ [۲۷۴] التاریخ الإسلامی (۱۹/۱۶) [۲۷۵] التاریخ الإسلامی (۱۹/۱۶)

تلاش و تکاپوی ابوبکرسدر انجام نیکی‌ها

ابوبکر صدیقسبه صفات والا، اخلاق پسندیده و شتاب و تلاش برای انجام نیکی‌ها به گونه‌ای شناخته شده است که در مکارم اخلاق و نیکی‌ها الگو و نمونه می‌باشد؛ او، در پرداختن به نیکی‌ها از خود اشتیاق وافری نشان می‌داد ومی‌دانست که دنیا، جای عمل است وهر لحظه از آن فرصتی برای انجام نیکی‌ها؛ اما آخرت هنگام حساب است و دیگر جای عمل نمی‌باشد. وی، این اصل مهم را به خوبی می‌دانست که امروز، روز عمل است و نه حساب؛ و فردا، هنگام حساب است و نه عمل. بنابراین در انجام نیکی‌ها درنگ نمی‌کرد. از ابوهریرهسروایت شده که یک روز رسول‌خدا جفرمودند: «مَنْ أَصْبَحَ مِنْكُمْ صَائِمًا؟»یعنی: «چه کسی از شما امروز،‌ روزه است؟» ابوبکرسگفت: من. رسول‌خدا جفرمودند: «فَمَنْ تَبِعَ مِنْكُمُ الْیَوْمَ جَنَازَةً؟»یعنی: «چه کسی از شما امروز در تشییع جنازه‌ای شرکت کرده است؟» ابوبکرسگفت: من. رسول‌خدا جدوباره سؤال کردند: «فَمَنْ أَطْعَمَ مِنْكُمُ الْیَوْمَ مِسْكِینًا؟»یعنی: «چه کسی از شما امروز به مسکینی غذا داده است؟» ابوبکرسگفت: من. رسول اکرم جپرسیدند: «فَمَنْ عَادَ مِنْكُمُ الْیَوْمَ مَرِیضًا؟»یعنی: «چه کسی امروز به عیادت مریضی رفته است؟» ابوبکر جگفت: من. رسول‌خدا جفرمودند: «مَا اجْتَمَعْنَ فِی امْرِئٍ، إِلَّا دَخَلَ الْجَنَّةَ»یعنی: «این اعمال، در شخصی جمع نمی‌شوند، مگر اینکه آن شخص، به بهشت داخل می‌شود.» [۲۷۶]

[۲۷۶] صحیح مسلم شماره‌ی۱۰۲۸

خویشتن‌داری و کنترل عصبانیت

ابوهریرهسمی‌گوید: ابوبکرسبا رسول‌خدا جنشسته بود؛ شخصی، به ابوبکرسناسزا گفت و ابوبکرسهیچ پاسخی نداد؛ رسول اکرم جشگفت‌زده، لبخند می‌زدند. آن شخص، به‌قدری به ابوبکرسناسزا گفت که ابوبکرسرا به واکنش واداشت و باعث شد تا ابوبکرسبرخی از گفته‌های دشنام‌دهنده را پاسخ دهد. رسول‌خدا جناراحت شدند و آنجا را ترک کردند. ابوبکرسخود را به آن حضرت جرساند و گفت: «‌ای رسول‌خدا! تا وقتی او به من ناسزا می‌گفت (و من، ساکت بودم)، شما نشسته بودید؛ اما وقتی از حد گذراند و من، برخی از گفته‌هایش را پاسخ گفتم، ناراحت شدید و برخاستید!» رسول‌خدا جفرمودند: «إِنَّهُ كَانَ مَعَكَ مَلَكٌ یَرُدُّ عَنْكَ، فَلَمَّا رَدَدْتَ عَلَیْهِ بَعْضَ قَوْلِهِ، وَقَعَ الشَّیْطَانُ، فَلَمْ أَكُنْ لِأَقْعُدَ مَعَ الشَّیْطَانِ»یعنی: «فرشته‌ای با تو بود که از طرف تو پاسخ می‌داد؛ اما وقتی تو برخی از گفته‌هایش را پاسخ گفتی، شیطان به میان آمد و برای من سزاوار نیست که با شیطان در یک‌جا بنشینم.» و سپس افزودند: «یَا أَبَا بَكْرٍ ثَلَاثٌ كُلُّهُنَّ حَقٌّ: مَا مِنْ عَبْدٍ ظُلِمَ بِمَظْلَمَةٍ فَیُغْضِی عَنْهَا لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، إِلَّا أَعَزَّ اللهُ بِهَا نَصْرَهُ، وَمَا فَتَحَ رَجُلٌ بَابَ عَطِیَّةٍ، یُرِیدُ بِهَا صِلَةً، إِلَّا زَادَهُ اللهُ بِهَا كَثْرَةً، وَمَا فَتَحَ رَجُلٌ بَابَ مَسْأَلَةٍ، یُرِیدُ بِهَا كَثْرَةً، إِلَّا زَادَهُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهَا قِلَّةً»یعنی: «ای ابوبکر! سه چیز حق است: *هر بنده‌ای که مورد ستم قرار بگیرد و بر آن، صبر و خویشتن‌داری پیشه سازد، خدای متعال، به خاطر خویشتن‌داری و صبرش، او را یاری کرده و گرامی می‌دارد؛ *هیچ شخصی درِ بذل و بخشش را به قصد پیوند خویشاوندی نمی‌گشاید مگر اینکه خدای متعال، به جای آن در مالش، کثرت و فزونی می‌نهد؛ *و هیچ شخصی، از روی زیاده‌خواهی و افزون‌طلبی، درِ گدایی را نمی‌گشاید مگر که خدای متعال، به جای آن (در مالش) نقص و کمی می‌افکند. [۲۷۷]

ابوبکر صدیقسهمواره خشمش را فرو می‌برد و خویشتن‌دار بود. اما به گمان اینکه اگر پاسخ آن دشنام‌گو را بدهد، ساکتش می‌کند، برخی از گفته‌هایش را پاسخ گفت. رسول‌خدا جابوبکرسرا به صبر و بردباری ترغیب دادند و او را راهنمایی کردند تا به وقت عصبانیت، شکیبایی پیشه کند. چرا که شکیبایی و خویشتن‌داری، انسان را در چشم مردم عزیز می‌کند و قدر و منزلتش را در نزد خدا بالا می‌برد.

از این داستان، واضح می‌شود که ابوبکرسرا هراس برداشت که مبادا رسول خدا جناراحت شده باشند؛ بنابراین به سوی رسول خدا جشتافت تا ایشان را از ناراحتی درآورد و خشنودشان گرداند. آموزه‌های دیگر فرموده‌ی پیامبر جبه ابوبکرسدر حدیث گذشته ازاین قرار است: * نکوهش عصبانیت و برحذر داشتن از آن؛ * دوری انبیا از مجالسی که شیطان در آن حضور دارد؛ * بیان فضیلت مظلومی که با هدف خشنودی خدا و کسب اجر و پاداش از او، شکیبایی می‌ورزد؛ * تشویق به بخشندگی و برقراری پیوند خویشاوندی؛ * و نکوهش تکدی‌گری و گدایان.

ابوبکرسبه‌قدری شکیبا و خویشتن‌دار بود که به نرم‌خویی و حلم شناخته شده بود و این، بدین معنا نیست که ابوبکرساصلاً ناراحت نمی‌شد؛ بلکه به خاطر خدا خشم می‌گرفت و وقتی می‌دید،‌ محارم و دستورهای الهی می‌شکند، به شدت عصبانی می‌شد. [۲۷۸]

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ ۞وَسَارِعُوٓاْ إِلَىٰ مَغۡفِرَةٖ مِّن رَّبِّكُمۡ وَجَنَّةٍ عَرۡضُهَا ٱلسَّمَٰوَٰتُ وَٱلۡأَرۡضُ أُعِدَّتۡ لِلۡمُتَّقِينَ١٣٣ ٱلَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي ٱلسَّرَّآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَٱلۡكَٰظِمِينَ ٱلۡغَيۡظَ وَٱلۡعَافِينَ عَنِ ٱلنَّاسِۗ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُحۡسِنِينَ١٣٤ [آل عمران: ۱۳۳-۱۳۴]

یعنی: «و (با انجام اعمال شایسته) به سوی آمرزش پروردگارتان و بهشتی بشتابید که پهنای آن، (مانند) آسمان‌ها و زمین است (و) برای پرهیزگاران آماده شده است؛ آن کسانی که در خوشی و ناخوشی (و در توان‌گری و نداری)، بذل و بخشش می‌کنند و آنان که خشمشان را فرو می‌خورند و از مردم گذشت می‌نمایند و خداوند، نیکوکاران را دوست دارد».

ابوبکرسزندگیش را با تأمل و تدبر در این فرمایش الهی و نیز در عمل به آن سپری می‌کرد.

[۲۷۷] الدر المنثور از سیوطی (۲/۷۴)؛ مجمع الزوائد (۸/۱۹۰) [۲۷۸] سیرة و حیاة صدیق از مجدی فتحی سید، ص۱۴۵

ابوبکرسخواهان مغفرت و آمرزش الهی بود...

ابوبکرسخرجی مسطح بن اثاثه را می‌داد؛ اما وقتی مسطحسناخواسته و همانند برخی از مؤمنان دیگر در فتنه‌ی افک و تهمت شاخ‌داری که در اثر دسیسه‌ی منافقان، بر ام‌المؤمنین عایشه‌ی صدیقهلبسته شد، سخنان ناشایستی بر زبان آورد و به آن ماجرا دامن زد، ابوبکرسرا بر آن داشت تا سوگند یاد کند که دیگر به او خرجی ندهد؛ خداوند متعال، این آیه را فرو فرستاد: ﴿ وَلَا يَأۡتَلِ أُوْلُواْ ٱلۡفَضۡلِ مِنكُمۡ وَٱلسَّعَةِ أَن يُؤۡتُوٓاْ أُوْلِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَٱلۡمَسَٰكِينَ وَٱلۡمُهَٰجِرِينَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِۖ وَلۡيَعۡفُواْ وَلۡيَصۡفَحُوٓاْۗ أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغۡفِرَ ٱللَّهُ لَكُمۡۚ وَٱللَّهُ غَفُورٞ رَّحِيمٌ٢٢ [النور: ۲۲]

یعنی: «کسانی از شما که اهل فضیلتند و توان‌گر، نباید سوگند بخورند که بذل و بخشش خود را از نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا باز می‌گیرند و باید عفو و گذشت پیشه نمایند. آیا مگر دوست ندارید که خداوند، شما را بیامرزد؟ (پس، از لغزش‌های دیگران درگذرید و به بذل و بخشش ادامه دهید تا مورد غفران خداوند واقع شوید.) خداوند، آمرزنده و مهربان است».

ابوبکرسپس از نزول این آیه فرمود: «به خدا سوگند که من دوست دارم خدا مرا بیامرزد.» و دوباره بذل و بخشش بر مسطح را شروع کرد و سوگند یاد نمود که هرگز خرجیش را قطع نکند. [۲۷۹]ابوبکرساز این آیه چنین برداشت کرد که مسلمان باید همواره به اخلاق اسلامی آراسته باشد و از لغزش‌ها و خطاهای دیگران درگذرد تا مورد عفو و آمرزش خداوند قرار گیرد و بر دیگران پرده پوشی نماید تا به نسبت خیر و نیکی به دیگران مشمول لطف و توجه واقع شود. این آیه، واضح و صریح بیان نمود که همان‌طور که دوست دارید، خداوند متعال از گناهانتان درگذر فرماید، از زیردستانتان درگذرید. درآیه‌ی مذکور به روشنی بیان شده که هر کس بر انجام ندادن عملی سوگند یاد کند و سپس انجام آن را بهتر ببیند، سوگندش را بشکند و کفاره دهد. برخی از علما گفته‌اند: این آیه از آن جهت که بندگان خدا را با این گفتار به تدبر وا می‌دارد که «آیا دوست ندارید، خداوند شما را ببخشد؟»، امیدبخش‌ترین آیه‌ی قرآن می‌باشد. [۲۸۰]

این آیه، ابوبکرسرا در مقامی قرار می‌دهد که پس از رسول‌خدا ججای می‌گیرد؛ چرا که خداوند متعال در این آیه صفات شگفت‌آوری از ابوبکرسبیان می‌کند که نشان‌دهنده‌ی شأن برجسته‌ی ابوبکرسمی‌باشد. امام فخر رازی در تفسیرش، از این آیه چهارده ویژگی برای ابوبکرساستنباط نموده که به پاره‌ای از آن اشاره می‌کنیم؛ وی می‌گوید: «خداوند متعال، در این آیه، به طور مطلق و بدون هیچ قیدی ابوبکرسرا اهل فضیلت می‌خواند؛ در این توصیف، فضیلت و برتری بر دیگران نیز می‌گنجد. به عبارت دیگر ابوبکرسبه طور مطلق شخص فاضلی بود که با این آیه برتر از دیگران خوانده شد.» فخر رازی در تفسیر همین آیه افزوده است: «از آنجا که خدای متعال، ابوبکرسرا در این آیه با صیغه‌ی جمع و ساختاری عمومی و فراگیرنده ستوده است، بنابراین بایسته است که بگوییم: او، انسان وارسته‌ای بود که معصیت در او راه نداشت؛ لذا امکان ندارد کسی که تا این حد به برازندگی و نیکویی مورد مدح واقع شود، جهنمی باشد.» [۲۸۱]

[۲۷۹] بخاری شماره‌ی۴۷۵۰ [۲۸۰] تفسر المنیر (۱۸/۱۹۰) [۲۸۱] تفسیر رازی (۱۸/۳۵۱)

سفر تجارتی ابوبکرسبه شام

ابوبکر صدیقسدر زمان رسول‌خدا جبه قصد تجارت، به بُصری در سرزمین شام رفت. او با وجودی که دوست داشت، همواره درکنار رسول اکرم جباشد، از این سفر تجارتی منصرف نشد و خودِ رسول‌خدا جنیز با وجود محبت زیادشان نسبت به ابوبکرساو را از این سفر باز نداشتند [۲۸۲]تا اهمیت کسب و کار برای مسلمان، مشخص شود و دریابد که باید منبع درآمدی داشته باشد تا مجبور نشود دست گدایی پیش خلق دراز کند و بدین‌سان هر مسلمانی بداند که باید با انجام کاری درآمدزا، نیازمندان را یاری رساند و گره از مشکلات دیگران بگشاید و در باب انفاق در راه خدا که مورد پسند خدا است، شتاب کند.

[۲۸۲] فتح الباری (۴/۳۵۷)؛ نگاه کنید به الخلافة الراشدة و الدولة الأمویة، ص۱۶۳

غیرت ابوبکر صدیقس

عبدالله بن عمرو بن‌عاصبمی‌گوید: عده‌ای از بنی‌هاشم، از اسماء بنت عمیسلکه همسر ابوبکرسبود، دیدن کردند؛ ابوبکرسبه خانه آمد و آنان را آنجا دید و ناراحت شد (که در نبود او به خانه‌اش آمده‌اند). این ماجرا را به رسول‌خدا جگفت. آن حضرت جفرمودند: «‌خدای متعال همسرت را از بدی پاک داشته است.» و در عین حال، آن حضرت جبرمنبر رفته و چنین فرمودند: «لَا یَدْخُلْ رَجُلٌ بَعْدَ یَوْمِی هَذَا عَلَى مُغِیبَةٍ إِلَّا وَمَعَهُ رَجُلٌ أَوِ اثْنَانِ»یعنی: «‌هیچ مردی از امروز به بعد بر زن تنهایی که شویش نیست، وارد نشود مگر آنکه یک یا دو نفر با خود داشته باشد.» [۲۸۳]

[۲۸۳] الریاض النضرة فی مناقب العشرة از ابوجعفر احمد طبری، ص۲۳۷

خوف و خشیت ابوبکرساز خداوند متعال

خوف و هراس از خدای متعال، نعمت باارزشی است که انسان را از مصیت بدور می‌دارد و سبب می‌شود تا آدمی، در نهان و آشکار همواره خدا را به یاد داشته باشد. قطعاً چنین حالتی، زمینه‌ی رشد، زیبایی و باروری اعمال انسان می‌گردد. خداوندمتعال، می‌فرماید: ﴿ يَٰبَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ ٱذۡكُرُواْ نِعۡمَتِيَ ٱلَّتِيٓ أَنۡعَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ وَأَوۡفُواْ بِعَهۡدِيٓ أُوفِ بِعَهۡدِكُمۡ وَإِيَّٰيَ فَٱرۡهَبُونِ٤٠ [البقرة: ۴۰]

یعنی: «ای بنی‌اسرائیل! به یاد آورید نعمتی را که بر شما ارزانی داشته‌ام و به عهد من (که همان ایمان و کردار نیک است،) وفا کنید تا به پیمان شما (یعنی پاداش نیک و بهشت برین) وفا کنم و تنها از من بترسید»

خدای متعال، می‌فرماید: ﴿ فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطۡغَوۡاْۚ إِنَّهُۥ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٞ١١٢ [هود: ۱۱۲]

یعنی: «پس همان‌گونه که فرمان یافته‌ای(در راه دعوت) استقامت کن به همراه کسانی که با تو، به سوی خدا برگشته‌اند و (از حدود خدا) تجاوز نکنید که قطعاً خدا به آنچه انجام می‌دهید، بصیر و آگاه است».

بنده‌ای که از خدای متعال بترسد، پاداش بزرگی می‌یابد: ﴿ وَلِمَنۡ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِۦ جَنَّتَانِ٤٦ [الرحمن: ۴۶]

یعنی: «و هر کس از مقام (عظمت و کبریایی) پروردگارش بترسد، باغ‌هایی (در بهشت) دارد».

انسسمی‌گوید: روزی رسول‌خدا جبرای ما چنان سخنرانی و موعظه‌ای کردند که هرگز مانند آن را نشنیدم؛ آن حضرت جفرمودند: «لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ لَضَحِكْتُمْ قَلِیلًا وَلَبَكَیْتُمْ كَثِیرًا»یعنی: «اگر آنچه من می‌دانم، شما می‌دانستید، قطعًا کم می‌خندیدید و بسیار می‌گریستید.» اصحاب رسول‌خدا ج(با شنیدن سخنان آن حضرت، به قدری دگرگون شدند که سر در گریبان نهادند و) چهره‌هایشان را پوشانده و (چنان گریستند که هق هق می‌کردند و) صدای گریه‌شان شنیده می‌شد. [۲۸۴]

ابوبکر صدیقسکه میان خوف و رجاء (ترس و امید) جمع کرده بود، نمونه‌ی عملی هر مسلمانی اعم از حاکم و رعیت و امیر و مأمور است که خواهان سعادت و رستگاری در آخرت می‌باشد. [۲۸۵]محمد بن سیرین/می‌گوید: «پس از رسول‌خدا جهیچ کسی ترساتر از ابوبکرسنیست.» قیس می‌گوید: «ابوبکرسرا در حالی دیدم که کناره‌ی زبانش را گرفته بود و می‌گفت: «این، همان چیزی است که مرا به گناه و عذاب گرفتار می‌سازد.» [۲۸۶]ابوبکر صدیقسفرموده است: «بگریید و اگر شما را گریه نمی‌آید، به خود حالت گریه بگیرید.» [۲۸۷]میمون بن مهران می‌گوید: «زاغی بزرگ‌بال به نزد ابوبکرسآوردند؛ او، آن را وارونه کرد و گفت: «هیچ شکاری به دام نمی‌افتد و هیچ درختی بریده نمی‌شود، مگر به خاطر آنکه تسبیح و یاد خدا را باید و شاید نکرده است.» [۲۸۸]از ابوبکرسچنین نیز روایت شده است که: «به خدا سوگند دوست داشتم، درختی می‌بودم که از میوه‌ام می‌خوردند و یا مرا قطع می‌کردند [۲۸۹](و بر من حساب و کتابی نبود.)» همچنین فرموده است: «کاش مویی از تن مؤمن بودم.» [۲۹۰]

[۲۸۴] بخاری، کتاب التفسیر، باب لاتسألوا عن أشیاء (۶/۶۸)؛ در حدیث، به نوعی گریه اشاره شده که با صدای بینی همراه است. [۲۸۵] تاریخ الدعوة إلی الإسلام از یسری محمد، ص۳۹۶ [۲۸۶] صفة الصفوة (۲/۲۵۳) [۲۸۷] الزهد از امام احمد، باب زهد ابی‌بکر، ص۱۰۸ [۲۸۸] الزهد از امام احمد، باب زهد‌ ابی‌بکر، ص۱۱۰ [۲۸۹] الزهد از امام احمد، باب زهد ابی‌بکر، ص۱۱۲ [۲۹۰] الزهد از امام احمد، باب زهد ابی‌بکر، ص۱۰۸

مهم‌ترین صفات و فضایل ابوبکر صدیقس

ابوبکرصدیقسشخصیت برجسته و متمایزی دارد که در قالب صفاتی بزرگ و خدایی نمودار شده است. برخی از این صفات را به طور اجمالی و بعضی را هم به تفصیل بررسی می‌کنیم. صفات و ویژگی‌های مهمی از قبیل: اعتقاد پاک و راستین به باورهای دینی، برخورداری وافر از دانش شرعی، اطمینان و اعتماد به خدای متعال، برخورداری از صفات والا و نیک، صدق و اخلاص، لیاقت و شایستگی در تمام جنبه‌های زندگی و دینی، شجاعت و رادمردی، زهد و تقوا، جان‌فشانی و قربانی در راه خدا، گزینش درست و مناسب همکاران و مشاوران و کارگزاران حکومتی، صبر و شکیبایی، بلند همتی و اراده‌ی قوی و آهنین، توانمندی در رویارویی با مشکلات و حل آنان، توانایی در انتقال داشته‌های علمی و دینی به دیگران و پرورش شخصیت‌های برجسته و ایجاد زمینه‌ی مناسب برای رشد و بالندگی نخبگانی که به وقتش زمام امور را به دست گیرند و بسیاری از صفات برجسته‌ی دیگر، بخشی از خصوصیات ابوبکرسمی‌باشد که در دوران مکی و در هم‌صحبتی و همراهی با رسول‌خدا جو در جامعه‌ی مدنی از طریق همیاری با آن حضرت جو حضور در میادین جنگ به دست آورده بود. البته بسیاری از ویژگی‌ها و توانمندی‌های ابوبکرسدر دوره‌ی خلافتش نمودارگشت و او توانست با توفیق الهی و توانایی‌هایی که خدای متعال به او ارزانی داشته بود، پایه‌های حکومت اسلامی را در شرایط بحرانی زمان خودش قوت بخشد و ضمن رویارویی با مرتدان، به فضل و توفیق خداوند گام‌های استواری در راهبری امت بردارد. در این پهنه برخی از صفات بارز ابوبکرسرا مورد بررسی قرار می‌دهیم:

عظمت و استواری ایمان ابوبکرس

باور و ایمان ابوبکرسبه خداوند متعال، بس بزرگ و محکم بود. او، حقیقت ایمان را شناخت وکلمه‌ی توحید، به گونه‌ای سراسر قلب و وجودش را دربرگرفت که نشانه‌هایش، در عملکرد وی، پدیدار گشت و تمام زندگیش را آکنده از نشانه‌ها و فرآیندهای عمق ایمان و ژرفای توحیدش نمود. اخلاق ابوبکرسبس والا و رفیع بود و ذره‌ای از کنش پست و فرومایه در او یافت نمی‌شد. ابوبکرسهمواره به دین خدا و رهنمودهای پیامبر جتمسک می‌ورزید و در حقیقت، ایمانش سبب حرکت و خیزش، همت و اراده، تلاش و تکاپو، نشاط و بالندگی، جهاد و مجاهده و عزت و سرفرازی بود. او، از یقین وایمان بی‌مانندی برخوردار بود که هیچ یک از صحابهشرا نمی‌توان در ایمان و یقین در حد و پایه‌ی او دانست. ابوبکر بن عیاش می‌گوید: «ابوبکرسبه کثرت نماز و روزه از صحابهشپیش نیفتاد و بلکه او به خاطر ایمان و یقینی بر صحابه سبقت گرفت که در قلبش رسوخ کرده بود.» [۲۹۱]به همین خاطر گفته‌اند: «اگر ایمان ابوبکرسدر مقابل ایمان تمام مؤمنان مورد سنجش و ارزیابی قرار گیرد، ایمان ابوبکرسبرتری می‌یابد.» باری رسول‌خدا جاز صحابهشپرسیدند: «آیا کسی از شما خوابی دیده است؟» شخصی گفت: «من خواب دیدم ترازویی از آسمان فرو آمد و شما وابوبکرسدر آن ترازو وزن شدید و کفه‌ی شما برتر از ابوبکرسگردید؛ سپس ابوبکر و عمربسنجیده شدند و ابوبکرسسنگین‌تر شد؛ بعد از آن عمر و عثمانبوزن شدند و کفه‌ی عمرسسنگین‌تر شد و سپس ترازو به آسمان رفت.» رسول‌خدا جاین خواب را بدین‌گونه تعبیر فرمودند: «(این خواب، نشانه‌ی) خلافت نبوت است (که نوع حکومت پس از پیامبر، خلافتی بر منهج او می‌باشد) و سپس خداوند، ملک و پادشاهی را به هر کس که بخواهد، می‌دهد.» [۲۹۲]

ابوهریرهسمی‌گوید: یک بار رسول‌خدا جپس از نماز صبح رو به مردم کرده و فرمودند: «بَیْنَمَا رَجُلٌ یَسُوقُ بَقَرَةً لَهُ، قَدْ حَمَلَ عَلَیْهَا، الْتَفَتَتْ إِلَیْهِ الْبَقَرَةُ فَقَالَتْ: إِنِّی لَمْ أُخْلَقْ لِهَذَا، وَلَكِنِّی إِنَّمَا خُلِقْتُ لِلْحَرْثِ»یعنی: «شخصی بر پشت گاوش بار نهاده بود و او را به جلو می‌راند؛ گاو رو به صاحبش کرد و گفت: من، برای این خلق نشده‌ام؛ بلکه برای شخم‌زدن آفریده شده‌ام.» مردم از روی شگفت و تعجب گفتند: سبحان‌الله! آیا می‌شود گاوی سخن بگوید؟ رسول‌خدا جفرمودند: «فَإِنِّی أُومِنُ بِهِ وَأَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ بَیْنَا رَاعٍ فِی غَنَمِهِ، عَدَا عَلَیْهِ الذِّئْبُ فَأَخَذَ مِنْهَا شَاةً، فَطَلَبَهُ الرَّاعِی حَتَّى اسْتَنْقَذَهَا مِنْهُ، فَالْتَفَتَ إِلَیْهِ الذِّئْبُ فَقَالَ لَهُ: مَنْ لَهَا یَوْمَ السَّبُعِ، یَوْمَ لَیْسَ لَهَا رَاعٍ غَیْرِی؟»یعنی: «این، برای من و ابوبکر و عمر قابل باور است.» و باز فرمودند: «چوپانی درمیان گوسفندانش بود که گرگی به میان گوسفندان جست و گوسفندی گرفت؛ چوپان در پی گرگ رفت و گوسفند را (از چنگالش) رهانید. گرگ، به چوپان گفت: چه کسی روز سبع [۲۹۳]را در پیش دارد؟ همان روزی که چوپانی جز من نیست.» مردم گفتند: «سبحان‌الله! گرگی سخن بگوید؟!»رسول‌خدا جفرمودند: «فَإِنِّی أُومِنُ بِهِ وَأَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ، وَمَا ثَمَّ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ»یعنی: «من و ابوبکر و عمر به این باور داریم.در حالیکه در آنجا حضور نداشتند» [۲۹۴]

رسول‌خدا جابوبکرسرا خیلی دوست داشتند؛ چرا که ابوبکرسایمان محکمی داشت و با صدق و اخلاص پایبند اسلام و شریعت خدا بود. محبت رسول‌خدا جبا ابوبکرسبیش از محبت آن حضرت با یاران دیگرش بود. عمرو بن عاصسمی‌گوید: رسول‌خدا جمرا در جنگ ذات‌السلاسل امیر تعیین فرمودند؛ به نزد آن حضرت جرفتم و از ایشان پرسیدم: چه کسی در نزد شما از همه محبوب‌تر و دوست‌داشنی‌تر است؟ فرمودند: «عایشه». عرض کردم: از مردها چه کسی را بیش‌تر دوست دارید؟ فرمودند: «پدر عایشه را» گفتم: سپس چه کسی را؟ فرمودند: «عمر بن خطاب را» و همین طور عده‌ای را نام بردند. [۲۹۵]ابوبکر صدیقسبه خاطر همین اخلاص و پایبندی به دین خدا و کوششی که برای نصرت اسلام به‌کار بست، از جانب رسول‌خدا جبه بهشت بشارت داده شدکه تمام دروازه‌های بهشت، او را به سوی خود فرامی‌خوانند. ابوموسی اشعریسمی‌گوید: روزی در خانه وضو گرفتم و با خود گفتم: امروز را در ملازمت و همراهی رسول‌خدا جسپری می‌کنم. به مسجد رفتم و سراغ آن حضرت را گرفتم. به من گفتند که به فلان طرف رفته‌اند. به دنبال آن حضرت جبه راه افتادم و خودم را در محلی به نام چاه اریس به ایشان رساندم. صبرکردم تا آن حضرت قضای حاجت نمایند و وضو بگیرند. سپس به نزد ایشان رفتم. آن حضرت جدر دهانه‌ی چاه نشسته و پاهایشان را در حالی از چاه آویزان کرده بودند که شلوارشان را بالا کشیده بودند و ساق‌های ایشان نمایان شده بود. به ایشان سلام کردم و به سمت در باغ به راه افتادم و با خود قصد کردم که آن روز دربان رسول‌خدا جباشم. شخصی در زد؛ پرسیدم: کیستی؟ گفت: ابوبکر هستم. گفتم: اندکی صبر کن و سپس به رسول‌خدا جعرض کردم: ابوبکرساجازه‌ی حضور می‌خواهد. فرمودند: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ»«به او اجازه‌ بده وارد شود و او را به بهشت، خوش‌خبری و بشارت بده.» در را باز کردم و به ابوبکرسگفتم: بیا داخل که رسول‌خدا جتو را به بهشت بشارت می‌دهند. ابوبکرسوارد شد و سمت راست رسول‌خدا جنشست و مانند آن حضرت شلوارش را بالا زد و پایش را از چاه آویزان کرد…. [۲۹۶]

ابوهریرهسمی‌گوید: رسول‌خدا جفرمودند: «مَنْ أَنْفَقَ زَوْجَیْنِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، نُودِیَ مِنْ أَبْوَابِ الجَنَّةِ: یَا عَبْدَ اللَّهِ هَذَا خَیْرٌ، فَمَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الصَّلاَةِ دُعِیَ مِنْ بَابِ الصَّلاَةِ، وَمَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الجِهَادِ دُعِیَ مِنْ بَابِ الجِهَادِ، وَمَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الصِّیَامِ دُعِیَ مِنْ بَابِ الرَّیَّانِ، وَمَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الصَّدَقَةِ دُعِیَ مِنْ بَابِ الصَّدَقَةِ»یعنی: «کسی که دو چیز [۲۹۷]در راه خدا انفاق کند، از دروازه‌های بهشت فراخوانده می‌شود که ای بنده‌ی خدا! این، خجسته و نیکو است. (از این در وارد شو)؛ کسی که اهل نماز باشد، از در نماز به بهشت فراخوانده می‌شود و هر کس اهل جهاد باشد، از در جهاد. هر کس اهل روزه باشد، از دروازه‌ی ریان به بهشت فراخوانده می‌شود و هرکه اهل صدقه باشد، از در صدقه.» ابوبکرسعرض کرد: «… آیا کسی هست که از تمام دروازه‌های بهشت به بهشت فراخوانده شود؟» رسول‌خدا جفرمودند: «نَعَمْ، وَأَرْجُو أَنْ تَكُونَ مِنْهُمْ یَا أَبَا بَكْرٍ» [۲۹۸]یعنی: «بله و من امیدوارم تو ای ابوبکر، یکی از آنان باشی (که از تمام درهای بهشت به بهشت فراخوانده می‌شوند.)»

[۲۹۱] فضائل الصحابة از امام احمد (۱/۱۷۳) [۲۹۲] ابوداود، شماره‌ی ۴۶۳۴؛ ترمذی، شماره‌ی۲۲۸۸ [۲۹۳] اهل لغت و شارحان حدیث در مورد کلمه‌ی سبع نظرات متفاوتی داده‌اند. برخی گفته‌اند: سبع، به معنای رستاخیز و روز قیامت است؛ البته بکاربردن این معنا در این حدیث صحیح به نظر نمی‌رسد؛ چراکه در روز قیامت گرگی وجود ندارد. البته سبع به روزی اطلاق می‌گردد که ترس و هراس شدیدی در آن وجود دارد؛ اما به هر حال هر یک از این معانی در مورد این حدیث دور از ذهن و نادرست به نظر می‌رسد و بهتر آن است که گفتار آن عده از شارحان حدیث را ترجیح دهیم که گفته‌اند: سبع، یکی از اعیاد دوره‌ی جاهلی است که مردم در آن به جشن و شادی، سرگرم می‌شدند و از گوسفندانشان غافل می‌گشتند و به همین خاطر نیز گوسفندانشان طعمه‌ی گرگ می‌شد. شرح این حدیث را در صحیح مسلم بشرح النووی ج۸ ص۱۳۲ چاپ دار الفکر به سال ۱۴۱۵ هجری بنگرید.(مترجم) [۲۹۴] روایت مسلم، شماره‌ی۲۳۸۸ [۲۹۵] بخاری، شماره‌ی۳۶۶۲ [۲۹۶] بخاری، شماره‌ی۳۶۷۴ [۲۹۷] در روایت دیگری تصریح شده که منظور از دو چیز (زوجین)، دو اسب یا دو ناقه یا آزاد کردن دو غلام می‌باشد.(مترجم) [۲۹۸] بخاری، شماره‌ی۳۶۶۶

گستره‌ی علم و دانش ابوبکرس

ابوبکرساز عالم‌ترین و داناترین مردم نسبت به دین خدا و بلکه ترساترین آن‌ها بود و بیش از همه از خدا می‌ترسید. [۲۹۹]اهل سنت بر این اتفاق نظر و بلکه اجماع دارند که ابوبکرسعالم‌ترین شخص امت است. دلیل این امر، این است که ابوبکرسهمواره ملازم و همراه رسول‌خدا جبوده است. او، بیش از دیگران در سفر و حضر، شب و روزش را با رسول‌خدا جمی‌گذراند و شبانگاهان و پس از نماز عشاء با آن حضرت جمجلس می‌کرد و با ایشان به قدری درباره‌ی مسایل مسلمانان سخن می‌گفت که کم‌تر کسی به این افتخار مشرف می‌شد. خود رسول‌خدا جنیز هرگاه می‌خواستند با صحابه در مورد مسأله‌ای مشورت و رایزنی کنند، ابتدا با ابوبکرسمشورت ورایزنی می‌فرمودند؛ گاهی به مشورت با ابوبکرسبسنده می‌کردند و مشورت او را به اجرا می‌گذاشتند و گاهی پس از مشورت با ابوبکرسبا یاران دیگرشان نیز مشورت می‌نمودند و معمولاً در صورت وجود اختلاف نظر در مشورت ابوبکرسو دیگران، به مشورت ابوبکر عمل می‌کردند. [۳۰۰]رسول‌خدا جابوبکرسرا به سرپرستی نخستین حج گماشتند و به او مسایل حج را که حاوی باریک‌ترین و حساس‌ترین احکام می‌باشد، آموزش دادند؛ قطعاً اگر ابوبکرساز علم وافر و گسترده‌ای برخوردار نبود، به سرپرستی آن حج حساس ومهم گماشته نمی‌شد. ابوبکرسبه جای رسول‌خدا جنیز در محراب نماز قرار گرفته که همین، بیان‌گر جایگاه علمی ابوبکرسمی‌باشد؛ چرا که تنها ابوبکرسدر حیات رسول‌خدا جبه چنین افتخاری نایل شده است. در باب احکام زکات نیز فقها به احکامی در این مورد اعتماد کرده‌اند که انسساز ابوبکرسفرا گرفته است. چرا که ابوبکر بیش ازدیگران به آموزه‌های پیامبر جو ناسخ و منسوخ در این باب تسلط و آگاهی داشته و همین، طریق فراگیری انسساز ابوبکرسرا در مورد مسایل زکات قوت بخشیده است. [۳۰۱]دانش ابوبکرسدر نهایت پختگی و وسعت بوده است؛ زیرا نمی‌توان از ابوبکرسحتی یک اشتباه هم در مورد مسایل شرعی سراغ گرفت و یک گفته‌اش را مخالف نصوص و تصریحات شرعی یافت. این، در حالی است که دیگران در این پهنه دچار لغزش و خطا شده‌اند. [۳۰۲]ابوبکرسدر حضور رسول‌خدا جفتوا می‌داد و قضاوت می‌نمود که عمدتاً مورد تأیید رسول‌خدا جنیز قرار می‌گرفت. ابوبکرستنها کسی است که در حضور پیامبر جحکم و فتوا صادر می‌کرد. در صفحات پیشین به اظهار نظر یا حکم ابوبکرسدرباره‌ی غنیمت جنگی ابوقتادهسدر جنگ حنین و در حضور رسول‌خدا جاشاره کردیم. پختگی علمی و دانش وافر ابوبکرسپس از وفات رسول‌خدا جنیز پدیدار و هویدا گشت؛ امت در دوران خلافت ابوبکرسدر هر مسأله‌ای که دچار اختلاف شد، با حل و فصل خلیفه‌ی مسلمانان پس از تبیین و تشریح مسأله‌ی مورد اختلاف بر مبنای کتاب و سنت به هماهنگی و یکنواختی رسید. این رویکرد ابوبکرسدر تبیین و توضیح مسایل مورد اختلاف، نشانه‌ی کمال علمی وی و شناختش به دلایلی است که نزاع و قیل و قال را برطرف می‌سازد. مردم نیز در پی دلایل ابوبکرسقانع می‌شدند؛ چرا که او را درست‌کار و راست‌گفتار می‌شناختند. ابوبکرسدر زمان بحرانی رحلت رسول‌خدا جبا موضعی استوار صحابهشرا به درک این حقیقت دردناک قانع نمود و ایمانشان را در آن غم جان‌سوز از آفت بی‌صبری مصون داشت. علاوه بر این جای دفن رسول‌خدا جرا بر اساس آنچه از خود آن حضرت شنیده بود، مشخص کرد و بر مبنای آموخته‌هایش از رسول‌خدا جو به تأیید تعداد زیادی از صحابه، حکم مشخصی درباره‌ی میراث آن حضرت جصادر نمود. او با وجود برخی مخالفت‌ها، بی‌درنگ با مرتدان و مانعان زکات جنگید و بر اعزام لشکر اسامهستأکید کرد. ابوبکرسبر اساس فرموده‌ی رسول‌خدا جبرای صجابه تبیین نمودکه خلیفه باید از قریشیان باشد. زمانی که رسول‌خدا جبه بنده‌ای از بندگان خدا اشاره کردند که در مورد دنیا و آخرت به او اختیار انتخاب داده شده، ابوبکرسدانست که منظور پیامبر جاز آن بنده‌ی خدا، خودشان می‌باشد. در صفحات بعد به این موضوع خواهیم پرداخت.

رسول‌خدا جدر مورد ابوبکرسخوابی دیدند که از آن به علم ابوبکر تعبیر شد؛ از عبدالله بن عمربروایت شده که رسول‌خدا جفرمودند: «رأیت كأنّی أعطیت عسًّا، فشربت منه حتّی تملأت فرأیتها تجری فی عروقی بین الجلد و اللحم، ففضلت منها فضلة فأعطیتها أبابكرٍ»یعنی: «(در خواب) دیدم که کاسه‌ای پر از شیر به من داده شد و از آن به‌گونه‌ای سیر نوشیدم که گویا آن را می‌دیدم که در رگ‌هایم و درمیان پوست و گوشتم جریان یافته است؛ مقداری از آن شیر زیاد آمد؛ آن مقدار اضافه را به ابوبکرسدادم.» صحابه عرض کردند: «ای رسول‌خدا! این، همان علمی است که خدای متعال به شما داده و شما از آن سرشار گشته‌ و مقداری را نیز به ابوبکرسداده‌اید.» رسول‌خدا جفرمودند: «درست تعبیر کردید.» [۳۰۳]

ابوبکر صدیق چنین باور داشت که خواب، حق است و در تعبیر خواب نیز توانمند بود. او معمولاً پس از نماز صبح از مردم می‌خواست تا هر کس خواب خوبی دیده، تعریف کند؛ او همواره می‌گفت: «خواب خوب مسلمانی که با وضو خوابیده، در نزد من از خیلی چیزها بهتر است.» [۳۰۴]ابن‌عباسبمی‌گوید: شخصی نزد رسول‌خدا جآمد و گفت: «شب در خواب، سایبانی را دیدم که از آن روغن و عسل برمی‌دارند؛ برخی مقدار زیادی از روغن و عسل جمع می‌کردند و برخی هم مقدار کمی؛ در این میان ریسمانی دیدم که از آسمان به زمین آویخته بود؛ شما را دیدم که از آن بالا رفتید؛ سپس شخص دیگری ریسمان را گرفت و از آن بالا رفت؛ آنگاه شخص دیگری آن را گرفت و بالا رفت. سرانجام شخص دیگری ریسمان را گرفت تا بالا برود، اما ریسمان پاره شد؛ پس از آن دوباره ریسمان به حالت اولش درآمد. ابوبکرسگفت: «ای رسول‌خدا! پدرم فدایت شود؛ شما را به خدا بگذارید تا من این خواب را تعبیر کنم.» رسول‌خدا جبه ابوبکرساجازه دادند تا آن خواب را تعبیر کند. ابوبکرسگفت: «آن سایبان، اسلام است و روغن و عسلی که از آن چکیده، به معنای قرآن می‌باشد که برخی (با تلاوت قرآن)از شیرینی و حلاوت آن زیاد بهره می‌برند و برخی هم کم و اندک. اما ریسمان آویخته از آسمان به زمین، همان حق و حقیقتی است که شما بر آن هستید و به وسیله‌ی آن خدا، شما را بالا می‌برد و سپس شخصی پس از شما نیز آن ریسمان (دین حق و آموزه‌های کتاب و سنت) را می‌گیرد و بالا می‌رود. سپس شخص دیگری به همین منوال و وسیله بالا می‌رود. سپس شخص دیگری آن را می‌گیرد، اما ریسمان پاره می‌شود و دوباره وصل می‌گردد و او هم به وسیله آن بالا می‌رود». ابوبکرسپس از تعبیر خواب به رسول‌خدا جگفت: «پدرم فدای شما ای رسول‌خدا، بفرمایید که آیا درست تعبیر کردم یا اشتباه؟» رسول‌خدا جفرمودند: «قسمتی را درست گفتی و مقداری هم اشتباه کردی.» ابوبکرسگفت: «به خدا سوگند به من بگویید کجا اشتباه گفتم.» رسول‌خدا جفرمودند: «سوگند نخور». [۳۰۵]

یک بار عایشهلدر خواب دید که سه ماه تابان در خانه‌اش قرار گرفتند. خوابش را برای ابوبکرستعریف کرد. ابوبکرسخواب عایشهلرا چنین تعبیر فرمود: «اگر خوابت به حقیقت بپیوندد، در خانه‌ات سه نفر از بهترین بندگان خدا دفن خواهند شد.» پس از آنکه رسول‌خدا جرحلت فرمودند، ابوبکرسبه عایشهلفرمود: «ای عایشه! این بهترین ماه تابانی است که در خانه‌ات قرار گرفت.» [۳۰۶]ابوبکرسپس از رسول‌خدا جدر تعبیر خواب، علم و دانش بیش‌تری از دیگران داشت. [۳۰۷]البته ابوبکرسبا وجودی که درمیان صحابه از همه عالم‌تر بود، در عین حال بیهوده سعی نمی‌کرد درباره‌ی چیزی که نمی‌داند، اظهار نظر کند. روایت شده که یک بار ابوبکرسآیه‌ی ۳۱ سوره‌ی عبس را خواند؛ آنجا این سؤال مطرح شد که منظور از «أب» در این آیه چیست؟ هر کس به‌گونه‌ای اظهار نظر کرد. ابوبکرسفرمود: «این، تکلف و اظهار نظر نابجا است که ندانسته چیزی گفته شود؛ کدامین زمین مرا در خود جای می‌دهد و کدامین آسمان مرا در زیر سقفش می‌گنجاند که درباره‌ی کتاب خدا چیزی بگویم که می‌دانم؟» [۳۰۸]

[۲۹۹] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۵۸ [۳۰۰] ابوبکر الصدیق، از محمد مال الله، ص۳۳۴ و ۳۳۵ [۳۰۱] نگاه کنید به: صحیح بخاری، شماره‌ی۱۴۴۸ [۳۰۲] ابوبکر الصدیق أفضل الصحابة و أحقهم بالخلافة، ص۶۰ [۳۰۳] الإحسان فی تقریب صحیح ابن‌حبان (۱۵/۲۶۹) [۳۰۴] خطب ابی‌بکر ص ۱۵۵ [۳۰۵] بخاری، کتاب التعبیر، شماره‌ی۷۰۴۶ [۳۰۶] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۱۲۹ [۳۰۷] مرجع سابق، ص۱۳۰ [۳۰۸] فتح الباری (۱۳/۲۵۸)؛ در سند روایت، میان ابراهیم نخعی و ابوبکر صدیق، انقطاع وجود دارد.

دعا و زاری ابوبکرسبه پیشگاه الهی

دعا، دروازه‌ی بزرگی است رو به غفران و رحمت الهی که هرگاه بر بنده‌ای گشوده شود، خیر و برکت زیادی به سوی آن بنده سرازیر می‌گردد. همچنین دعا، یکی از بزرگ‌ترین و قوی‌ترین عوامل پیروزی بر دشمن است. ابوبکرسپیوند و رابطه‌ی خوبی با خدا داشت و به کثرت دست به پیشگاه الهی دراز می‌کرد.

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ وَقَالَ رَبُّكُمُ ٱدۡعُونِيٓ أَسۡتَجِبۡ لَكُمۡۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَسۡتَكۡبِرُونَ عَنۡ عِبَادَتِي سَيَدۡخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ٦٠ [غافر: ۶۰]

یعنی: «پروردگارشما می‌گوید: مرا (برای رفع نیازها و مشکلاتتان) به فریاد بخوانید تا (خواسته‌تان را) بپذیرم (و نیازتان را برآورده سازم). همانا کسانی که از عبادت (دعای)من سرباز می‌زنند (و خود را از کمک من بی‌نیاز می‌پندارند)، با خفت و خواری در جهنم داخل خواهند شد».

هم‌چین خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌۖ أُجِيبُ دَعۡوَةَ ٱلدَّاعِ إِذَا دَعَانِۖ فَلۡيَسۡتَجِيبُواْ لِي وَلۡيُؤۡمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمۡ يَرۡشُدُونَ١٨٦ [البقرة: ۱۸۶]

یعنی: «و هنگامی که بندگانم از تو درباره‌ی من بپرسند (که من دورم یا نزدیک، بگو:) من نزدیکم و دعای دعاکنننده را هرگاه که مرا بخواند، اجابت می‌کنم. پس آنان هم باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا هدایت یابند».

ابوبکرسپیوسته همراه رسول‌خدا جبود و می‌دید که آن حضرت چگونه خداوند را به فریادرسی و کمک می‌طلبد و از او درخواست یاری می‌کند. ابوبکرسکیفیت دعا و عبادت را از رسول‌خدا جفرا گرفت و همواره می‌کوشید تا دعا و تسبیحش به همان شکل و ساختاری باشد که آن حضرت به او آموزش می‌دادند. همین‌جا این نکته را یادآوری می‌کنیم که سزاوار نیست هیچ مسلمانی صرفاً به خاطر جمله‌بندی‌های زیبا، دعاها و اذکار وارد شده در سنت صحیح را ترک کند یا به سلیقه‌ی خود صیغه و ساختاری در ذکر خدا یا درود بر پیامبر جبکار گیرد که در سنت نیامده است؛ چرا که رسول‌خدا جمعلم و آموزگار خوبی‌ها است و با آموزش خوبی‌ها به دیگران، راه درست و مستقیم را تبیین فرموده است و از همگان، بیش‌تر می‌دانسته که چه بهتر و کامل‌تر می‌باشد. [۳۰۹]

در صحیحین آمده است: ابوبکرسبه رسول‌خدا جعرض کرد: «به من دعایی آموزش دهید که در نمازم با آن دعا کنم.» رسول‌خدا جفرمودند: بگو: «اللَّهُمَّ إِنِّی ظلمت نَفسِی ظلما كثیرا وَأَنه لَا یغْفر الذُّنُوب إِلَّا أَنْت فَاغْفِر لی مغْفرَة من عنْدك وارحمنی إِنَّك أَنْت الغفور الرَّحِیم» [۳۱۰]یعنی: «خداوندا! من به خودم ظلم زیادی کردم و کسی جز تو گناهان را نمی‌بخشد؛ پس مرا به آمرزشی از نزد خود بیامرز و مرا مورد رحمتت قرار بده که تو آمرزنده و مهربان هستی.»

در این دعا بنده با اظهار گنهکاری خویش و اذعان به قدرت خداوند برای آمرزش و بخشایش و همچنین اعتراف به اینکه مغفرت گناهان فقط در قدرت خدا است، به درگاهش عرض نیاز و تقاضای آمرزش و مغفرت می‌کند و صریح و بی‌واسطه خواسته‌اش را مطرح می‌نماید تا پذیرفته گردد. ثنا و ستایش خداوند به وقت دعا، از کامل‌ترین انواع طلب و عرض نیاز به درگاه الهی است [۳۱۱]و در این دعا خداوند نیز به صفاتی چون آمرزندگی و بخشندگی ستوده می‌گردد.

در روایتی آمده است که ابوبکر صدیقسبه رسول‌خدا جعرض کرد: «ای رسول‌خدا! به من دعایی یاد بدهید که صبح و شام آن را پیشه‌ی خود سازم.» رسول‌خدا جفرمودند: «بگو: «اللهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ، عَالِمَ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ، رَبَّ كُلِّ شَیْءٍ وَمَلِیكَهُ، أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ نَفْسِی، وَمِنْ شَرِّ (۲) الشَّیْطَانِ وَشِرْكِهِ، وَأَنْ أَقْتَرِفَ عَلَى نَفْسِی سُوءًا، أَوْ أَجُرَّهُ إِلَى مُسْلِمٍ»این را هنگام صبح و شام و وقتی که (خواستی بخوابی و) پهلو بر بستر نهادی، بگو.» [۳۱۲]معنی دعا چنین است: «ای آفریننده‌ی آسمان‌ها و زمین! ای دانای هر نهان و آشکار! ای پروردگار و ای مالک همه چیز! گواهی می‌دهم که خدای برحقی جز تو نیست و به تو پناه می‌برم از شر نفس خود و از شر شیطان و از دامش و به تو پناه می‌جویم از اینکه در حق خود بدی نمایم و گناه کنم یا آن را به مسلمان دیگری روا دارم».

ابوبکرساز رسول‌خدا جیاد گرفت که هیچکس نباید خودش را از توبه و انابت به خداوند متعال و از استغفار و طلب آمرزش بی‌نیاز بپندارد؛ بلکه هر شخصی همیشه به توبه و استغفار نیاز دارد. خداوند متعال، می‌فرماید: ﴿ إِنَّا عَرَضۡنَا ٱلۡأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱلۡجِبَالِ فَأَبَيۡنَ أَن يَحۡمِلۡنَهَا وَأَشۡفَقۡنَ مِنۡهَا وَحَمَلَهَا ٱلۡإِنسَٰنُۖ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومٗا جَهُولٗا٧٢ لِّيُعَذِّبَ ٱللَّهُ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ وَٱلۡمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلۡمُشۡرِكِينَ وَٱلۡمُشۡرِكَٰتِ وَيَتُوبَ ٱللَّهُ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِۗ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورٗا رَّحِيمَۢا٧٣ [الأحزاب: ۷۲-۷۳]

یعنی: «ما، امانت را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه کردیم و این‌ها از پذیرش امانت خودداری کردند و از آن ترسیدند و انسان، این امانت را به دوش گرفت (و مقامی بس بزرگ یافت؛ اما برخی از) انسان‌ها (قدر این مقام رانمی‌دانند و) واقعاً ستم‌گر و نادانند. خداوند (این امانت را بر دوش انسان نهاد تا افراد بشر را بیازماید و) با این هدف که مردان و زنان منافق و مشرک را عذاب دهد و بر مردان و زنان مؤمن ببخشاید و خداوند، آمرزنده و مهربان است».

اگر انسان، ارزش و مقامش را نشناسد، جهالت کرده و نسبت به خود ستم نموده است. البته فرجام مؤمنان، بخشش و رضای الهی است. خداوند متعال، در قرآن مجید تصریح می‌فرماید که توبه‌ی بندگان نیکش را می‌پذیرد و آنان را مورد رحمت خویش قرار می‌دهد. در صحیحین حدیثی روایت شده که رسول‌خدا جفرموده اند: «لَنْ یُدْخِلَ الْجَنَّةَ أَحَدٌ بِعَمَلِهِ»یعنی: «هرگز کسی در قبال عملش به بهشت نمی‌رود و (فقط به رحمت الهی بهشتی می‌گردد.)» صحابه عرض کردند: شما هم ای رسول‌خدا؟ آن حضرت فرمودند: «وَلَا أَنَا، إِلَّا أَنْ یَتَغَمَّدَنِی اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ مِنْهُ بِرَحْمَةٍ»«و من هم (به ازای عملم به بهشت نمی‌روم و) تنها به فضل خدا که مرا در برگیرد، وارد بهشت می‌شوم.» [۳۱۳]در این حدیث به این نکته تصریح شده که دخول به بهشت در ازای اعمال نیک بنده نیست و تنها به فضل و رحمت خدا است که بنده‌ای در بهشت داخل می‌شود. این حدیث، هیچ تعارضی با آیه‌ی ۲۴ سوره‌ی حاقه ندارد که خدای متعال در آن سبب بهره‌مندی بهشتیان را از بهشت، اعمال نیکی بیان می‌فرماید که بهشتیان، در دنیا کرده‌اند؛ خداوند متعال، در این آیه می‌فرماید: ﴿ كُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ هَنِيٓ‍َٔۢا بِمَآ أَسۡلَفۡتُمۡ فِي ٱلۡأَيَّامِ ٱلۡخَالِيَةِ٢٤ [الحاقة: ۲۴] یعنی: «به سبب کارهای نیکی که در ایام گذشته(دنیا) انجام داده‌اید، گوارا بخورید و بیاشامید».میان حدیث رسول‌خدا جو این آیه، هیچ تعارضی نیست؛ چرا که در حدیث، میزان اعمال نیک در قیاس با نعمت‌های بهشت ناچیز تلقی گردیده و بیان شده که هیچکس در مقابل عمل یا هم‌سان کرده‌ی نیکش وارد بهشت نمی‌شود و اصلاً نیکی‌هایش در آن حد و جایگاه نیست که با نعمت دخول در بهشت برابری کند و تنها فضل و رحمت خداست که بنده را دستگیری می‌نماید و به بهشت می‌برد؛ آیه‌ی ۲۴ سوره‌ی حاقه که سبب بهره‌مندی بهشتیان از نعمت‌های بهشت را اعمال نیک گذشته بیان می‌کند، مفسران قرآن و شارحان حدیث را بر آن داشته تا بدین نکته تصریح کنند که هرگاه خداوند متعال، بنده‌ای را دوست بدارد، به او توفیق توبه و استغفار می‌دهد و اصرار و تداوم بر گناه را از او سلب می‌فرماید. قطعاً این پندار که تداوم و اصرار بر گناه به گنهکار ضرری نمی‌رساند، پنداری است خام و بلکه منحرف و مخالف با کتاب و سنت و اجماع سلف و ائمه؛ زیرا هر کس، ذره‌ای نیکی داشته باشد، نتیجه‌اش را می‌بیند و هر کس، ذره‌ای بدی داشته باشد، سزایش را می‌چشد. [۳۱۴]

ابوبکرسهمواره در یاد خدا و توجه به سوی او بود و بسیار تضرع و زاری می‌نمود و اوقاتش را در دعا و راز و نیاز با خداوند متعال سپری می‌کرد. این‌جا به پاره‌ای از دعاهایی که از ابوبکرسروایت شده، اشاره می‌کنیم:

الف) «أَسأَلك تَمام النِّعْمَة فِی الْأَشْیَاء كلهَا وَالشُّكْر لَك عَلَیْهَا حَتَّى ترْضى وَبعد الرِّضَا وَالخیرةَ فَی جَمیعِ ما تكونُ إلیهِ الخیَرةُ بجمیعِ میسورِ الأمورِ كُلِّها لا بِمَعسورِها یا كریمُ» [۳۱۵]

یعنی: «خداوندا! من از تو می‌خواهم که نعمتت را در همه چیز بر من تکمیل بفرمایی و توفیقم دهی که براین نعمت‌ها شکرگزارت باشم تا راضی شوی، و پس از آنکه راضی و خرسند شدی نیز به من توفیق سپاس‌گزاری عنایت کن؛ ای خدای کریم! از تو می‌خواهم که به من توفیق انتخاب و انجام برگزیده‌ترین و بهترین اعمال عنایت فرمایی تا بتوانم راه‌ها و کارهای ممکن و آسان را در انجام نیکی‌ها در پیش بگیرم، نه آنکه راه‌های سخت و مشکل فرارویم قرار گیرد.»

ب) «اللهمَّ إنّی أَسأَلُكَ الَّذی هو خَیْرٌ لِی فِی عاقِبَةِ الْخَیْرِ؛ اللهمَّ اجْعَلْ آخِرَ ما تُعْطینی مِنَ الْخیرِ رِضوانَكَ وَالدَرَجاتِ الْعُلى مِنْ جَنّاتِ النَّعیمِ» [۳۱۶]

یعنی: «خداوندا! من از تو همان چیزی را می‌خواهم که در عاقبت و فرجام نیک، برایم خیر و نیکی باشد؛ خداوندا! از تو می‌خواهم که آخرین نعمت و داده‌ی نیکت را به من، رضوان و رضایتت و درجات والا در بهشت‌های پرنعمت قرار دهی.»

ج) «اللّهم اجْعَلْ خَیْرَ عُمری آخِرَه وخیرَ عملی خواتمَه وخیرَ أیامی یومَ ألقاكَ» [۳۱۷]

یعنی: «خداوندا! بهترین دوران زندگانیم را واپسین لحظات آن قرار بده و بهترین کرده‌ام را پایانی‌ترین عملم بِنِه؛ و بهترین روزم را آن روزی مقرر بفرما که تو را در آن روز ملاقات می‌کنم.»

د) ابوبکرسهرگاه می‌دید یا می‌شنید که دیگران، از او تعریف می‌کنند، چنین دعایی بر زبان می‌آورد: «اللّهم أنتَ أعلمُ بی مِنّی وأنَا أعْلمُ بنفسی مِنهم؛ اللهم اجْعلْنی خیرًا ممّا یَظُنّونَ وَاغْفِرْ لی ما لا یَعْلَمونَ ولا تؤاخِذْنی بِمَا یَقُولوْنَ» [۳۱۸]

یعنی: «بارخدایا! تو نسبت به من از خودم آگاه‌تری و من نیز نسبت به خود از این‌ها، بیش‌تر خبر دارم؛ خداوندا! مرا بهتر از گمان نیکشان نسبت به من قرار بده و گناهانم را که آنان از آن بی‌خبرند، بیامرز و مرا به آنچه ایشان درباره‌ام می‌گویند (و مرا نیک می‌پندارند)، بازخواست نفرما.»

گذری کوتاه و مختصر بر پاره‌ای از صفات و فضایل ابوبکرسنمودیم؛ در صفحات بعد به بررسی آثار و پیامدهای تربیت نبوی بر ابوبکرسخواهیم پرداخت که چگونه به فضل و توفیق الهی، توانست مقام و جایگاهی بی‌نظیر بیابد و بتواند بر مبنای ایمان راسخ، پختگی علمی و شاگردی در مکتب پیامبر جسربازی نمونه در خدمت آن حضرت گردد و مراحل و درجات مختلف آن سربازی مقدس را در رکاب رهبرش سپری کند و پس از آنکه در مقام خلیفه و جانشین پیامبر جقرار بگیرد، به خوبی از عهده‌ی راهبری امت برآید و به‌رغم طوفان‌های شدید و امواج متلاطم، کشتی اسلام را به پیش ببرد و آن را از فتنه‌های مواج و تارِ دوره‌ی بحرانی پس از وفات رسول‌خدا جبرهاند و به کرانه‌های امن و سلامت برساند.

[۳۰۹] ابوبکر صدیق، نوشته‌ی علی طنطاوی، ص۲۰۷ [۳۱۰] مسلم، شماره‌ی ۲۷۰۵؛ بخاری، شماره‌ی ۸۴۳ [۳۱۱] الفتاوی (۹/۱۴۶) [۳۱۲] روایت ابوداود در الأدب، شماره‌ی ۵۰۶۷؛ ترمذی در الدعوات، شماره‌ی ۳۵۲۹ [۳۱۳] بخاری، شماره‌ی ۶۴۶۳ [۳۱۴] الفتاوی (۱۱/۱۴۲) [۳۱۵] الشکر از ابن‌ابی‌الدنیا، شماره‌ی۱۰۹؛ نگاه کنید به خطب ابی‌بکر، ص۳۹ [۳۱۶] خطب ابی‌بکر، ص۱۳۹ [۳۱۷] کنزالعمال، شماره‌ی۵۰۳۰ [۳۱۸] أسد الغابة (۳/۳۲۴)

فصل دوم: وفات رسول اکرم ج، سقیفه‌ی بنی‌ساعده و اعزام لشکر اسامهس

۱- وفات رسول اکرم جو ماجرای سقیفه‌ی بنی ساعده

۲- بیعت عمومی با ابوبکرسو اداره‌ی امور داخلی جامعه‌ی اسلامی

مبحث اول: وفات رسول اکرم جو ماجرای سقیفه‌ی بنی ساعده

وفات رسول اکرم ج

ارواح پاک ودرون‌مایه‌های بی‌آلایش، می‌توانند برخی از امور پنهان وپشت پرده را به خواست و قدرت الهی درک‌کنند؛ دل‌های پاک و سرشار از ایمان نیز گاهی صاحبانشان را از رخدادهای آینده خبر‌دار می‌سازند؛ عقل‌های بافراست و اذهان تیزهوش و آکنده از نور ایمان، می‌توانند حقایقی را که در پسِ الفاظ و رویدادها نهفته می‌باشد، به اندک اشاره‌ای دریابند. پیامبر بزرگوار ما محمد مصطفی جبیش‌ترین بهره را از این ویژگی‌ها داشته‌ و در حد و پایه‌ی بی‌مثالی در این پهنه بوده‌اند. البته یادآوری این نکته نیز ضروری است که آیات قرآنی بر این حقیقت تأکید دارد که رسول‌خدا جاز لحاظ ویژگی‌های بشری همانند دیگر انسان‌ها هستند و مانند دیگر انسان‌ها و بلکه مثل انبیای گذشته، طعم مرگ را می‌چشند و از این دنیا می‌روند. رسول اکرم جپس از نزول برخی از آیات فهمیدند که زمان رحلتشان نزدیک شده و بر همین مبنا در بعضی از فرموده‌هایشان به نزدیک شدن اجل خویش اشاره کردند؛ برخی از گفته‌های آن حضرت جدر مورد نزدیک شدن اجلشان، صریح بود و برخی هم غیرصریح که تنها بعضی از بزرگان صحابه از جمله ابوبکر، عباس و معاذشنزدیک شدن رحلت آن حضرت جرا درک کردند.

آغاز بیماری رسول‌خدا ج

رسول‌خدا جپس از بازگشت از حج وداع در ماه ذی‌الحجه، مانده‌ی آن ماه و ماه‌های محرم و صفر سال یازدهم [۳۱۹]هجری را در مدینه گذراندند و در این مدت لشکری از عموم مسلمانان و از جمله مهاجرین و انصار به قصد بلقاء و فلسطین به فرماندهی اسامه بن زیدسکه هجده ساله بود، فراهم آوردند. برخی فرماندهی اسامهسرا بر لشکری که در آن مهاجران و انصار حضور داشتند، از آن جهت که اسامهسغلام‌زاده و کم‌سن و سال بود، نادرست می‌پنداشتند که اعتراضشان مورد قبول رسول‌خدا جقرار نگرفت. [۳۲۰]رسول اکرم جدر پاسخ این اعتراض فرمودند: «إِنْ تَطْعَنُوا فِی إِمَارَتِهِ فَقَدْ طَعَنْتُمْ فِی إِمَارَةِ أَبِیهِ مِنْ قَبْلِهِ، وَایْمُ اللَّهِ لَقَدْ كَانَ خَلِیقًا لِلْإِمَارَةِ، وَإِنْ كَانَ مِنْ أَحَبِّ النَّاسِ إِلَیَّ، وَإِنَّ هَذَا لَمِنْ أَحَبِّ النَّاسِ إِلَیَّ بَعْدَهُ» [۳۲۱]یعنی: «تنها در مورد امارت اسامهساعتراض نمی‌کنند، بلکه در مورد امارت پدرش نیز خرده می‌گرفتند؛ به خدا سوگند که پدر اسامهسشایسته‌ی فرماندهی بود [۳۲۲]و از محبوب‌ترین مردم در نزد من؛ این فرزندش نیز پس از او در نزد من از محبوب‌ترین مردم است.» زمانی که مردم در حال آماده شدن برای جهاد در لشکر اسامهسبودند، بیماری رسول‌خدا جآغاز شد. در فاصله‌ی بیماری آن حضرت جو وفاتشان هر یک از این مسایل روی داد: * رفتن پیامبر جبه احد واستغفار برای شهدای آن و نماز بر آنان. [۳۲۳]* اجازه خواستن آن حضرت جاز همسرانش که دوره‌ی بیماریش را در خانه‌ی عایشهلسپری کند و شدت‌گرفتن بیماری ایشان. [۳۲۴]* وصیت رسول‌خدا جمبنی بر بیرون کردن مشرکان از جزیرة العرب. [۳۲۵]* زنهار و برحذرداشتن از اینکه بر قبر آن حضرت جسجده شود یا آن را مسجد کنند. [۳۲۶]* وصیت رسول‌خدا جمبنی بر داشتن حُسن ظن به خدای متعال [۳۲۷]* سفارش رسول‌خدا جدر مورد پایبندی بر نماز و رعایت حقوق غلامان و زیردستان [۳۲۸]* بیان این نکته که مژده‌های نبوت (بشارت‌هایی که از طریق وحی به پیامبر و پس از آن توسط پیامبر به مردم ابلاغ می‌شود)، پایان می‌یابد و تنها خواب‌های نیک و صادق به جا می‌ماند. [۳۲۹]* سفارش رسول‌خدا جدر مورد احترام و نکوداشت انصارش [۳۳۰]* رسول اکرم جدر دوران بیماری خویش خطبه‌ای بدین مضمون ایراد فرمودندکه: «إِنَّ اللَّهَ خَیَّرَ عَبْدًا بَیْنَ الدُّنْیَا وَبَیْنَ مَا عِنْدَهُ فَاخْتَارَ مَا عِنْدَ اللَّهِ»یعنی: «خداوند متعال، بنده‌ای را در میان دنیا و آنچه نزد خداست، مخیر فرموده وآن بنده نیز آنچه را که در نزد خداست، انتخاب نموده است.» ابوبکرسبا شنیدن این سخنان رسول‌خدا جگریست؛ ابوسعید خدریسمی‌گوید: ما از این تعجب کردیم که چرا ابوبکرسبا شنیدن فرموده‌ی رسول‌خدا جگریست؟! اما ابوبکرساز همه‌ی ما داناتر بود و (منظور رسول‌خدا جرا درک کرد و دانست که آن بنده‌ی مخیر، خودِ آن حضرت جمی‌باشند.)؛ رسول اکرم جفرمودند: «إِنَّ أَمَنَّ النَّاسِ عَلَیَّ فِی صُحْبَتِهِ وَمَالِهِ أَبُو بَكْرٍ، وَلَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا مِنَ النَّاسِ خَلِیلًا غَیْرَ رَبِّی لَاتَّخَذْتُ أَبَا بَكْرٍ، وَلَكِنْ أُخُوَّةُ الإِسْلاَمِ وَمَوَدَّتُهُ، لاَ یَبْقَیَنَّ فِی المَسْجِدِ بَابٌ إِلَّا سُدَّ، إِلَّا بَابُ أَبِی بَكْرٍ» [۳۳۱]یعنی: «آن‌که بیش از همه‌ی مردم مرا با جان و مالش همراهی نمود، ابوبکرساست و اگر می‌خواستم کسی غیر از خدایم را به دوستی برگزینم، ابوبکرسرا به دوستی برمی‌گزیدم؛ ولی دوستی و برادری اسلامی کافی است. همه‌ی درهایی را که به مسجد باز می‌شود، ببندید مگر درِ خانه‌ی ابوبکرسرا.»

حافظ ابن‌حجر/می‌گوید: گویا ابوبکرسبنا بر این دلیل و قرینه که رسول‌خدا جدر حالت بیماری خود بیان کردند که بنده‌ای در میان دنیا و آخرت مخیر شده، به راز و کنه فرموده‌ی آن حضرت جپی‌برد و دانست که منظور رسول‌خدا ج، خود ایشان می‌باشد و به همین‌خاطر هم گریست. [۳۳۲]بیماری رسول‌خدا جشدید شد؛ وقت نماز فرا رسید و بلالساذان داد؛ رسول اکرم جفرمودند: «مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْیُصَلِّ»یعنی: «به ابوبکرسبگویید: (جلو شود و) نماز بگزارد.» اهل خانه (عایشه) به آن حضرت جگفتند: ابوبکرسشخصی رقیق‌القلب است و هنگامی که به جای شما در محل نماز (محراب) قرار بگیرد، تاب نمی‌آورد و نمی‌تواند برای مردم امامت دهد. رسول‌خدا جدوباره تأکید کردند که ابوبکرسپیش‌نماز شود و همان گفته‌ی قبلی تکرار شد و در نهایت رسول‌خدا جفرمودند: «إِنَّكُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَكْرٍ فَلْیُصَلِّ بِالنَّاسِ»یعنی: «شما مانند زنانِ دور و برِ یوسف÷هستید. [۳۳۳]به ابوبکرسبگویید که برای مردم امامت دهد.» پس از آنکه ابوبکرسبه قصد امامت به مسجد رفت، رسول‌خدا جاحساس کردند که حالشان اندکی بهتر است؛ بنابراین در حالی که دو نفر زیر بغلشان را گرفته بودند و پاهای آن حضرت جاز شدت بیماری به زمین کشیده می‌شد، به مسجد تشریف بردند؛ ابوبکر پس از آنکه متوجه حضور رسول‌خدا جشد، از محراب عقب آمد تا آن حضرت جدر محراب نماز قرار گیرند. اما رسول‌خدا جبا دستشان به ابوبکرساشاره کردند تا در جایش بماند و خود ایشان نیز در کنار ابوبکرسنشستند. باری در حضور اعمش گفته شد که ابوبکرسدر آن نماز به رسول‌خدا جاقتدا کرد و مردم به ابوبکرس! اعمش سرش را به نشانه‌ی تأیید این گفته پایین انداخت. [۳۳۴]امامت ابوبکرسدر روزهای بعدی نیز ادامه یافت تا اینکه روز دوشنبه فرا رسید. در نماز صبح روز دوشنبه، مردم در حال ادای نماز به امامت ابوبکرسبودند که رسول‌خدا جاز اتاق عایشهلبا کنار زدن پرده به مسلمانان نگریستند که در پیشگاه خدایشان ایستاده بودند؛ آن حضرت جدیدند که درخت دعوت و جهادشان به ثمر نشسته و امتی پرورش یافته‌اند که در بود و نبود ایشان بر نماز پایبندی می‌کنند. رسول‌خدا جبا دیدن آن منظره‌ی زیبا و موفقیتی که برای هیچ پیامبر و دعوت‌گر دیگری به دست نیامده بود، به قدری شادمان شدند که برق شادی در چشمانشان نمایان شد. رسول‌خدا جمطمئن شدند که پیوند این امت با دین و عبادت خدای متعال، پیوندی است همیشگی که با وفات پیامبرش گسسته نمی‌گردد؛ به همین سبب به اندازه‌ای وجودش آکنده از سرور و شادی گشت و شادمانی در چهره‌ی نورانی و تابناکش نمایان شد که تنها خداوند از حد و اندازه‌اش خبر دارد. [۳۳۵]برخی از صحابهشگفته‌اند: رسول‌خدا جپرده‌ی خانه‌ی عایشه را کنار زدند و در حال ایستاده به ما نگاه‌کردند و بر چهره‌ی ایشان تبسم و لبخند شادی نقش بسته و چیزی نمانده بود که ما با دیدن آن حضرت جدر آن حالت، از شدت خوشحالی از خود بی‌خود شویم؛ ما گمان‌کردیم که رسول‌خدا جبرای نماز از اتاق بیرون می‌شوند و به مسجد می‌آیند؛ اما به ما اشاره فرمودند که نمازتان را تمام کنید و به داخل حجره رفتند و پرده را پایین انداختند. [۳۳۶]صحابه که تا آن روز نگران حال پیامبر جبودند، احساس کردند که حال آن حضرت بهتر شده و برخی از آنان، به سراغ کارهایشان رفتند. ابوبکرسنزد دخترش عایشهلرفت و گفت: «گویا حال رسول‌خدا جخوب شده؛ امروز نوبت حبیبه بنت خارجه است.» خانه‌ی حبیبه که یکی از همسران ابوبکر بود، در منطقه‌ای بیرون از مدینه (حومه‌ی مدینه) به نام سُنح قرار داشت؛ ابوبکرسسوار اسب شد و به خانه‌اش در سنح رفت. [۳۳۷]

رسول‌خدا جبه حال احتضار در آمدند؛ اسامهسنزد آن حضرت رفت؛ رسول اکرم جدیگر توان سخن گفتن نداشتند و تنها دستشان را به سوی آسمان بلند می‌کردند و سپس آن را بر اسامهسمی‌نهادند؛ اسامهسفهمید که رسول خدا جبرای او دعا می‌کنند؛ عایشهلسر آن حضرت جرا بالای سینه‌اش نهاده بود؛ در آن هنگام عبدالرحمن بن ابی‌بکربدر حالی که مسواکی به دست داشت، وارد شد؛ نگاه رسول‌خدا جبه مسواک خیره شده بود؛ عایشهلاز رسول‌خدا جپرسید: «آیا می‌خواهید مسواک را برای شما بگیرم؟» رسول‌خدا جبا اشاره‌ی سر فرمودند: بله. عایشهلمسواک را از برادرش گرفت و آن را با دندانش جوید و نرم کرد و سپس آن را به رسول‌خدا جداد؛ رسول‌خدا جبا آن مسواک به بهترین نحو مسواک زدند و همواره بر زبانشان این کلمات جاری بود: «فِی الرَّفِیقِ الْأَعَلَى» [۳۳۸]در کنار رسول‌خدا جظرف یا تشت آبی بود که آن حضرت دستشان را در آب فرو برده و سپس به صورتشان می‌کشیدند و می‌گفتند: «لَا إِلَه إِلَّا الله... إِن للْمَوْت سَكَرَات»یعنی: «مرگ، سختی‌ها(ی زیادی) دارد.» و سپس دستشان را بلند کردند و فرمودند: «فِی الرَّفِیقِ الْأَعَلَى»یعنی: «(مرا در بهشت) در جوار رفیق بزرگ و بلندمرتبه قرار بده.» و سرانجام روح از تن جدا شد و دست مبارک افتاد. [۳۳۹]در روایتی آمده است که رسول‌خدا جدر واپسین لحظات حیاتشان چنین دعا فرمودند: «اللَّهُمَّ أَعنِی على سَكَرَات الْمَوْت» [۳۴۰]یعنی: «بارخدایا! مرا بر سختی‌های مرگ یاری فرما.»

در روایت ام‌المؤمنین عایشهلآمده است: رسول‌خدا جپیش از وفات به پشت تکیه داده بودند (و چیزی می‌گفتند)؛ خوب گوش کردم؛ می‌فرمودند: «اللهُمَّ اغْفِرْ لِی وَارْحَمْنِی، وَأَلْحِقْنِی بِالرَّفِیقِ الْأَعْلَى» [۳۴۱]یعنی: «خداوندا! مرا بیامرز و مرا مورد رحمت خویش قرار بده و مرا به رفیق اعلی و بلندمرتبه ملحق فرما.»

فاطمه‌ی زهرالپس از وفات رسول‌خدا جچنین گفت: «ای وای که پدرم، دعوت پروردگارش را اجابت کرد؛ وای پدرم (وفات کرد؛) بهشت برین، جایگاه اوست؛ پدر جان، (وای بر ما که وفات کردی) و به جبرئیل خبر مرگ تو را می‌دهیم.» پس از آنکه رسول‌خدا جرا به خاک سپردند، فاطمهلبه انسسفرمود: «چگونه حاضر شدید (و توانستید) بر رسول‌خدا جخاک بریزید؟» [۳۴۲]

رسول‌خدا جاز دنیا در حالی رحلت کردند که شبه‌جزیره‌ی‌عربستان تحت سیطره‌ی آن حضرت در آمده بود و پادشاهان آن دوران، از گسترش اسلام می‌هراسیدند؛ یاران رسول‌خدا جآن‌چنان شیفته‌ی وی بودند که از فدای جان‌ها، مال‌ها و فرزندانشان برای آن حضرت جدریغ نمی‌ورزیدند. رسول‌خدا جبی‌آنکه درهم و دیناری بر جای گذارند یا غلام و کنیزی از ایشان بماند، از دنیا رفتند و تنها استری سفید از ایشان ماند و سلاح و زمینی که آن را برای درراه‌ماندگان قرار دادند. [۳۴۳]زره ایشان نیز هنگام وفاتشان در قبال سی صاع گندم در رهن یک یهودی بود. [۳۴۴]رسول‌خدا جدر سن ۶۳ سالگی [۳۴۵]در روز دوشنبه ۱۲ ربیع‌الاول سال ۱۱ هجری به وقت نیمروز دار فانی را وداع گفتند؛ [۳۴۶]آن روز، تاریک‌ترین، اندوه‌بارترین و پرمصیبت‌ترین روز مسلمانان و بلکه مصیبتی بزرگ بر تمام بشریت بود؛ همان‌طور که در مقابل، روز ولادتش، خجسته‌ترین روزی بود که خورشید در آن طلوع کرد. [۳۴۷]انسسمی‌گوید: «روزی که رسول‌خدا جوارد مدینه شدند، از فرخندگی و خجستگی آن روز، همه جا آکنده از روشنی و پرتو روشنایی گشت؛ اما روز وفاتش، همه جا را ظلمت و تاریکی فرا گرفت.» [۳۴۸]ام‌ایمنلپس از وفات رسول‌خدا جمی‌گریست؛ به او گفته شد که چرا برای رسول‌خدا جمی‌گریی؟! وی، پاسخ داد: «من می‌دانستم که رسول‌خدا جروزی از دنیا می‌روند و اینک بدین خاطر می‌گریم که رشته‌ی وحی گسست و وحی از ما برداشته شد.» [۳۴۹]

[۳۱۹] مؤلف، به اشتباه سال دهم هجری نگاشته است؛ در صورتی که سال یازدهم هجری صحیح می‌باشد. نگاه کنید به: طبقات ابن‌سعد، مبحث سریه‌ی زید بن حارثهسو وفات رسول اکرم ج. (مترجم) [۳۲۰] نگاه کنید به: السیرة النبویة الصحیحة (۲/۵۵۲) [۳۲۱] بخاری، کتاب فضائل أصحاب النبی ج(۴/۲۱۳) شماره‌ی۴۴۶۹ [۳۲۲] شایستگی زید پدر اسامهببه حدی بوده که رسول اکرم جدر چند سریه او را به فرماندهی لشکر گماشتند؛ از جمله: سریه‌ی زیدسبه بنی‌سلیم در ربیع‌الثانی سال ششم هجری، سریه‌ی زیدسبه منطقه‌ی عیص به قصد شبیخون بر کاروان تجارتی قریش در جمادی‌الاولی سال ۶ هجری، گسیل وی به منطقه‌ی طَرَف برای حمله به مشرکان بنی‌ثعلبه در جمادی‌الثانی سال ۶ هجری، سریه‌ی زیدسبه حسمی در جمادی‌الثانی سال۶ هجری، سریه‌ی وادی القری در ماه رجب سال ۶ هجری و سریه‌ی دیگری به وادی القری در رمضان سال ۶ هجری؛ نگاه کنید به: مغازی واقدی، طبقات ابن‌سعد و سیره‌ی ابن‌هشام.(مترجم) [۳۲۳] بخاری، کتاب الجنائز، باب الصلاة علی الشهید، شماره‌ی۱۳۴۴ [۳۲۴] صحیح السیرة النبویة، ص۶۹۵ [۳۲۵] بخاری، کتاب الجهاد و السیر، شماره‌ی۳۰۳۵ [۳۲۶] صحیح السیرة النبویة، ص۷۱۲؛ بخاری، کتاب الصلاة، شماره‌ی۴۳۵ [۳۲۷] مسلم، کتاب الجنة؛ منظور از حُسن ظن به خداوند متعال این است که بنده‌ی مؤمن از رحمت خداوند ناامید نگردد و همواره به عفو و بخشش الهی امید داشته باشد و در عین حال از سوء خاتمه و عذاب پروردگار بلند مرتبه بترسد.(مترجم) [۳۲۸] سنن ابن‌ماجه، کتاب الوصایا (۲/۹۰۰و۹۰۱) شماره‌ی۲۶۹۷ [۳۲۹] مسلم، کتاب الصلاة (۱/۳۴۸) [۳۳۰] بخاری، کتاب مناقب الأنصار، شماره‌ی۳۷۹۹ [۳۳۱] بخاری، کتاب فضائل الصحابة، شماره‌ی۳۶۵۴ [۳۳۲] فتح الباری (۷/۱۶) [۳۳۳] رسول‌خدا جاز آن جهت اطرافیان خود و از جمله ام‌المؤمنین عایشهلرا به زنان دور و برِ یوسف÷تشبیه کردند که بر خلاف آنچه به ظاهر گفتند که ابوبکرسنمی‌تواند در جای نماز رسول‌خدا جبایستد، در دل و درون خود خیلی دوست داشتند که ابوبکرسبه چنین افتخار بزرگی نایل شود. [۳۳۴] بخاری، کتاب الأذان، شماره‌ی۷۱۲ [۳۳۵] السیرة النبویة از ندوی، ص۴۰۱ [۳۳۶] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۴۸ [۳۳۷] نگاه کنید به: السیرة النبویة از ابی‌شهبه (۲/۵۹۳) [۳۳۸] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۳۷ [۳۳۹] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۴۹ [۳۴۰] ترمذی، کتاب الجنائز، شماره‌ی۹۷۸ [۳۴۱] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۴۰ [۳۴۲] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۶۲ [۳۴۳] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۶۱ [۳۴۴] السیرة النبویة از ندوی، ص۴۰۳ [۳۴۵] مسلم، کتاب فضائل (۴/۸۲۵) [۳۴۶] البدایة و النهایة (۴/۲۲۳) [۳۴۷] السیرة النبویة از ندوی، ص۴۰۴ [۳۴۸] ترمذی (۵/۵۴۹) شماره‌ی۳۶۱۸ [۳۴۹] مسلم (۴/۱۹۰۷)

موضع ابوبکرسدر قبال فاجعه‌ی وفات رسول‌خدا ج

ابن‌رجب می‌گوید: زمانی که رسول‌خدا جاز دنیا رفتند، مسلمانان را اضطراب و آشفتگی شدیدی دربرگرفت؛ عده‌ای از آنان به حدی حیران و سرگشته شدند که توان روحی و فکریشان از هم پاشید؛ فشار مصیبت بر بعضی هم به اندازه‌ای بود که توان ایستادن نداشتند و زیر بار اندوه خمیده گشتند؛ زبان برخی نیز چنان از این فاجعه‌ی بزرگ بند آمد که اصلاً نمی‌توانستند سخن بگویند؛ باور این مصیبت برای برخی به قدری شدید بود که به طور کلی منکر وفات رسول‌خدا جشدند!» [۳۵۰]

قرطبی، ضمن بیان عظمت این مصیبت می‌گوید: «بزر گ‌ترین مصیبت، مصیبتی است که در دین برمسلمانان وارد می‌گردد…. رسول اکرم جفرموده‌اند: «إِذَا أَصَابَ أَحَدَكُمْ مُصِیبَةٌ، فَلْیَذْكُرْ مُصِیبَتَهُ بِی، فَإِنَّهَا مِنْ أَعْظَمِ الْمَصَائِبِ» [۳۵۱]یعنی: «هرگاه به یکی از شما مصیبتی رسید، پیشامد ناگوار (موت) مرا به یاد آورد که آن، بزرگ‌ترین مصیبت است.» رسول‌خدا جراست و درست فرموده‌اند؛ چرا که مصیبت از دست دادن آن حضرت جاز تمام مصایبی که به هر مسلمانی تا روز قیامت می‌رسد، بزرگ‌تر است؛ با وفات آن حضرت جوحی منقطع گردید و نبوت خاتمه یافت؛ وفات ایشان، سرآغاز ظهور فتنه و ارتداد برخی از عرب‌ها و غیر‌عرب‌ها بود و بلکه با رحلت ایشان، خیر و نیکی گسسته شد و نخستین کمبود و کاستی دامن‌گیر امت اسلام گشت.» [۳۵۲]

ابن‌اسحاق می‌گوید: «با وفات رسول‌خدا جمصیبت بزرگی بر مسلمانان وارد شد؛ فرموده‌ی ام‌المؤمنین عایشهلدرباره‌ی مصیبت رحلت پیامبر اکرم جچنین به من رسیده که: (با وفات رسول‌خدا جبرخی از عرب‌ها از دین برگشتند؛ یهودیان و نصاری گردن‌کشی کردند و نفاق و تزویر پدیدار شد؛ مسلمانان، با از دست دادن پیامبرشان چون گوسفندانی شده بودند که در شبی تار و بارانی چوپانی نداشتند.)» [۳۵۳]

قاضی ابوبکر بن العربی [۳۵۴]می‌گوید: «… با مرگ رسول‌خدا جوضعیتی آشفته و پریشان به وجود آمد؛ کمر مسلمانان شکست و بزرگ‌ترین مصیبت بر آنان وارد شد؛ علیسدر خانه‌ی فاطمهلسر به زانوی غم نهاد؛ زبان عثمانسبه خاطر این مصیبت بند آمد و عمرسچنان بهم ریخته بود که این کلمات بر زبانش جاری شد که: (رسول‌خدا جنمرده است؛ بلکه چون موسی÷به میعاد پروردگارش رفته و قطعاً باز می‌گردد و دست و پای کسانی را که می‌گویند ایشان وفات کرده‌اند، می‌بُرد.)» [۳۵۵]زمانی که خبر وفات رسول‌خدا جبه ابوبکر صدیقسرسید، بلافاصله خودش را از سنح به مدینه رساند، به مسجد رفت و بی‌آنکه با کسی سخن بگوید، وارد حجره‌ی عایشهلشد و به سراغ رسول‌خدا جرفت و دید که بُردی یمنی (پاچه‌ای کتانی) به روی آن حضرت جکشیده‌اند؛ ابوبکرسپارچه را از صورت رسول‌خدا جکنار زد، ایشان را بوسید و گریست و رو به جسد مبارک فرمود: «پدر و مادرم، فدایت؛ به خدا سوگند که خداوند، تو را دو بار نمی‌میراند؛ موتی که برایت مقدر بود، فرا رسید.» [۳۵۶]ابوبکرسبه مسجد رفت؛ عمرسایستاده بود و می‌گفت که رسول‌خدا جنمرده‌اند…. ابوبکرسگفت: «ای عمر! بنشین.» اما عمرسهم‌چنان با فریاد و اضطراب سخن می‌گفت. ابوبکرسبرخاست و پس از حمد و ثنای خداوند، چنین فرمود: «کسی که محمد جرا عبادت می‌کرده، بداند که محمد جوفات کرده و هر کس، خدای متعال را می‌پرستیده، بداند که خداوند، زنده است و هرگز نمی‌میرد.» و سپس آیه‌ی ۱۴۴ سوره‌ی آل‌عمران را تلاوت نمود که: ﴿ وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡ‍ٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤ [آل عمران: ۱۴۴]

یعنی: «محمد، تنها پیامبر است و پیش از او پیامبرانی آمده‌اند و رفته‌اند؛ پس آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، به عقب برمی‌گردید (و اسلام را رها می‌کنید)؟ و هر کس به عقب بازگردد (و کافر شود)، کوچک‌ترین زیانی به خداوند نمی‌رساند؛ و خداوند به سپاس‌گزاران پاداش خواهد داد».

پس از سخنرانی ابوبکرسمردم باورشان شد که واقعاً رسول‌خدا جوفات کرده‌اند و پس از آن زار گریستند. [۳۵۷]

عمرسمی‌گوید: «به خدا سوگند زمانی که ابوبکرسآن آیه را تلاوت کرد، فهمیدم که رسول‌خدا جواقعاً وفات کرده‌اند؛ دیگر پاهایم، تاب مرا نیاورد و به زمین افتادم.» [۳۵۸]قرطبی می‌گوید: «این آیه و موضعی که ابوبکرسبه هنگام وفات رسول‌خدا جاتخاذ نمود، نشان شجاعت و دلیرمردی ابوبکرسمی‌باشد؛ چرا که شاخص شجاعت و دلیری، این است که انسان به وقت بروز مشکلات و سختی‌ها ثبات و استقامت ورزد و شجاعت و دانش ابوبکرسدر بحرانی‌ترین مشکل، یعنی در مصیبت وفات رسول‌خدا جهویدا گشت. در آن مصیبت بزرگ برخی چون عمرسخود را چنان باختند که به طور کلی وفات پیامبر جرا انکار کردند؛ زبان عثمانسبند آمد و علیسنیز سر به زانوی غم نهاد و اصلاً یارای سخن گفتن و نشستن با دیگران را نداشت. اضطراب و پریشانی، همه را در بر گرفت؛ اما ابوبکرسبا تلاوت آیه‌ی قرآن، حقیقت وفات رسول‌خدا جرا تبیین نمود و به آن وضع بحرانی پایان داد.» [۳۵۹]

ابوبکرسبه استناد آیات قرآن، در جملاتی کوتاه مردم را از گیجی و سرگشتگی بیرون آورد و به زیبایی، فهم و شناخت درستی از پیامبر جو وفات آن حضرت به مردم ارائه داد و برایشان تشریح نمود که تنها خدای یگانه و همیشه‌زنده، سزاوار عبادت است و بس؛ ابوبکرسبه مردم فهمانید که اسلام پس از وفات محمد مصطفی جنیز هم‌چنان پابرجا و ماندگار است. [۳۶۰]ابوبکرسماندگاری اسلام را چنین بیان نمود که: «همانا دین خداوند، پابرجا است و کلمه و شریعت الهی والا و کامل؛ خدای متعال، ناصران دینش را یاری می‌رساند و دینش را عزت و سرافرازی می‌بخشد؛ اینک کتاب خدا در میان ما است؛ همان کتابی که نور است و مایه‌ی هدایت و بهبودی دل‌ها از گمراهی‌ها؛ کتابی که حلال و حرام را بیان نموده و هدایت‌گر محمد مصطفی جبوده است. به خدا سوگند ما از این نمی‌هراسیم که خلق خدا از هر سو برای جنگ با ما جمع شوند؛ چرا که شمشیرهای الهی(شمشیرهای مؤمنان مجاهد)، از غلاف بیرون است و ما هرگز آن را به زمین نمی‌گذاریم؛ بلکه همان‌طور که همراه پیامبر ججهاد کردیم، پس از این نیز با مخالفان دین خدا خواهیم جنگید؛ پس هر کس سر بتابد و سرکشی کند، به خود ستم کرده است.» [۳۶۱]

وفات رسول‌خدا جمصیبتی بزرگ و آزمایشی سخت بود که در خلال آن مصبیت دردناک و پس از آن، شخصیت ابوبکر صدیقسبه عنوان راهبری بی‌نظیر و پیشوایی بی‌مثال جلوه نمود. [۳۶۲]انوار یقین چنان در دل ابوبکرستابید که حقایق ایمانی در سراسر وجودش جای گرفت و حقیقت بندگی، حقیقت نبوت و حقیقت مرگ را برایش نمایان کرد تا حکمت و فرزانگیش در آن وضع بحرانی پدیدار گردد و بتواند مردم را به سوی توحید سوق دهد و بگوید: «هر کس خدا را پرستش می‌کرده، پس بداند که خدا، همیشه زنده است و هرگز نمی‌میرد.» و توحید که هنوز در دل‌ یاران پیامبر جتازه و راسخ بود، به اندک اشاره و یادآوری ابوبکر صدیقسبرانگیخته شد و آنان را به حقیقتی بازگردانید که به خاطر مصیبت وفات پیامبر جاز یاد برده بودند. [۳۶۳]عایشه‌ی صدیقهلمی‌فرماید: «به خدا سوگند که مردم این آیه را فراموش کرده بودند تا اینکه ابوبکرساین آیه را تلاوت کرد و گویا مردم، آیه را از ابوبکر شنیدند… .» [۳۶۴]

[۳۵۰] لطائف المعارف، ص۱۱۴ [۳۵۱] السلسلة الصحیحة از آلبانی رحمه الله، شماره‌ی۱۱۰۶ [۳۵۲] تفسیر قرطبی (۲/۱۷۶) [۳۵۳] ابن‌هشام (۴/۳۲۳) [۳۵۴] ابن‌عربی، نام دوشخص نام‌دار در دو قطب مخالف است: یکی از آن‌ها، همین قاضی ابوبکر محمد بن عبدالله، معروف به ابن‌العربی (با الف و لام) می‌باشد که در سال ۵۴۳هـ وفات نمود؛ وی، محدث و فقیهی نام‌دار است که شرحی بر سنن ترمذی به نام (عارضۀ الأحوذی فی شرح سنن الترمذی) دارد و (العواصم من القواصم) و هم‌چنین (قانون التأویل فی تفسیر القرآن)، از آثار اوست. شخص دیگری نیز به ابن‌عربی (بدون الف و لام)، معروف بوده است. وی، محیی‌الدین محمد بن علی معروف به ابن‌عربی صوفی است که در سال ۶۳۸هـ وفات کرده است. صوفیان، محیی‌الدین ابن عربی صوفی را با نام شیخ اکبر می‌شناسند.(مترجم). [۳۵۵] العواصم من القواصم، ص۳۸ [۳۵۶] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۵۲ [۳۵۷] بخاری، کتاب فضائل الصحابة، شماره‌ی۳۶۶۸ [۳۵۸] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۵۴ [۳۵۹] تفسیر قرطبی (۴/۲۲۲) [۳۶۰] إستخلاف أبی‌بکر الصدیق، نوشته‌ی جمال عبدالهادی، ص۱۶۰ [۳۶۱] دلائل النبوة از بیهقی (۷/۲۱۸) [۳۶۲] أبوبکر رجل الدولة، نوشته‌ی مجدی حمدی، ص۲۵ [۳۶۳] إستخلاف أبی‌بکر الصدیق، ص۱۶۰ [۳۶۴] بخاری، کتاب الجنائز، شماره‌ی۱۲۴۱

ماجرای سقیفه‌ی بنی‌ساعده

پس از آنکه صحابه واقعیت وفات رسول‌خدا جرا باور نمودند، انصار در سقیفه‌ی بنی‌ساعده در روز دوشنبه ۱۲ ربیع‌الاول سال ۱۱ هجری گرد آمدند تا از میان خود کسی را به جانشینی رسول‌خدا جبرگزینند. [۳۶۵]

انصارشپیرامون رییس خزرجیان سعد بن عبادهسجمع شدند؛ خبر اجتماع انصار در سقیفه‌ی بنی‌ساعده به مهاجرین رسید که با ابوبکرسبرای انتخاب جانشین پیامبر جگرد آمده بودند. [۳۶۶]برخی از مهاجران گفتند: با هم به نزد برادران انصار برویم که آنان نیز در این امر، حق و سهمی دارند. [۳۶۷]عمرسمی‌گوید: «ما به قصد پیوستن به انصارشرهسپار محل اجتماع آن‌ها شدیم؛ به نزدیکی آنان رسیده بودیم که عویمر بن‌ساعده و معن بن عدیبکه مردانی نیک و از انصار بودند، ما را دیدند و ما را از آنچه انصار بر آن اتفاق کرده بودند، باخبر ساختند. آنان از ما پرسیدند: قصد کجا دارید؟ گفتیم: می‌خواهیم به نزد آن دسته از انصار برویم که (در سقیفه‌ی بنی‌ساعده) جمع شده‌اند. آن دو گفتند: شما به نزد آنان نروید؛ بلکه خود شما مهاجران، درباره‌ی تعیین امیر تصمیم بگیرید. من در پاسخ پیشنهاد آن دو انصاری گفتم: به خدا سوگند که ما به نزد برادران انصار می‌رویم. سپس به راه افتادیم و در سقیفه‌ی بنی‌ساعده به جمع انصار پیوستیم؛ آنان در آن جا گرد آمده بودند و شخصی جامه به‌خودپیچیده، درمیانشان بود (که به خاطر پوششی که داشت، شناخته نمی‌شد.) پرسیدم: او کیست؟ گفتند: سعد بن عبادهساست. گفتم: او را چه شده (که چنین خودش را در لباس پیچیده)؟ گفتند: به شدت بیمار است. ما نیز در میان انصار نشستیم؛ پس از اندکی شخصی از آنان برخاست و پس از حمد و ثنای الهی چنین گفت: «ما ناصران دین خداییم و دسته‌ای بزرگ از اسلام؛ و شما نیز ای گروه مهاجرین! جماعتی از ما مسلمانان هستید؛ اما عده‌ای از قوم و قبیله‌ی شما آمده‌اند تا ما را از اساس حذف کنند (ما را در این امر دخالتی ندهند) و حق ما را از خلافت نادیده بگیرند.» زمانی که آن شخص سکوت کرد، من آهنگ آن کردم تا در حضور ابوبکرسسخنی بگویم که در پاسخ آن شخص آماده کرده بودم؛ اما تا حدودی در حضور ابوبکرسمدارا می‌کردم. هنگامی که خواستم سخن بگویم، ابوبکرسکه صبر و حوصله‌ی بیش‌تری از من داشت، مرا به صبر و خودداری واداشت و سپس خود شروع به سخن نمود؛ به خدا سوگند ابوبکرسهیچ سخنی بر زبان نیاورد مگرکه سنجیده‌تر و آراسته‌تر از سخنانی بود که من قصد گفتنش را داشتم؛ او (در بخشی از سخنانش) چنین گفت: «آن‌چه، از فضایل و خوبی‌هایتان بیان کردید، قطعاً سزاوار و شایسته‌ی آن هستید. اما امر خلافت جز برای قریشیان مقرر نشده که قریش از لحاظ نسب و جایگاه قبیله‌ای از همه برتر است؛ من برای شما یکی از این دو نفر را می‌پسندم؛ با هر کدامشان که می‌خواهید، بیعت کنید.» و سپس دست من و ابوعبیده بن جراحسرا گرفت؛ ابوبکرسدر آن وقت بین من و ابوعبیدهسنشسته بود. من هیچ یک از سخنان ابوبکرسرا ناپسند نپنداشتم جز همین سخن را که عهده‌داری خلافت را برای من پیشنهاد نمود؛ زیرا به خدا سوگند که من، این را بیش‌تر دوست داشتم که گردنم زده شود و به من پیشنهاد امارت بر قومی که ابوبکرسدر‌میانشان بود، داده نشود. چرا که اگر گردنم زده شود، در معرض معصیت قرار نمی‌گیرم…».

شخصی از انصار گفت: «من، چون خرمابنی [۳۶۸]هستم که سرد و گرم روزگار چشیده (و بنا بر تجربه و جایگاه خود پیشنهادی دارم که قابل تصویب و اجرا است)؛ یک نفر از ما (انصار) به عنوان امیر تعیین شود و یک نفر هم از شما ای قریشیان!» (عمرس) می‌گوید: «همهمه بالا گرفت و سر و صدا به راه افتاد؛ من از آن ترسیدم که اختلاف در میان مردم گسترش یابد؛ بنابراین گفتم: ای ابوبکر، دستت را دراز کن و او نیز دستش را دراز کرد و با او بیعت کردم و مهاجرین و انصار نیز با او بیعت نمودند.» [۳۶۹]

در روایت احمد/چنین آمده است: …ابوبکرسسخن گفت و تمام آیات و احادیثی را که در فضیلت انصار آمده، بیان نمود و گفت: «می دانید که رسول‌خدا جفرمودند: «لَوْ سَلَكَ النَّاسُ وَادِیًا، وَسَلَكَتِ الْأَنْصَارُ وَادِیًا، سَلَكْتُ وَادِیَ الْأَنْصَارِ»یعنی: «اگر همه‌ی مردم، راهی را در پیش بگیرند و انصار، راه دیگری را؛ من به راه انصار می‌روم.» تو ای سعد بن عباده! نشسته بودی که رسول‌خدا جفرمودند: «قُرَیْشٌ وُلاةُ هَذَا الْأَمْرِ، فَبَرُّ النَّاسِ تَبَعٌ لِبَرِّهِمْ، وَفَاجِرُهُمْ تَبَعٌ لِفَاجِرِهِمْ»یعنی: «قریش، والیان و صاحبان این امر (زمامداری امور مسلمانان) هستند؛ بنابراین بهترین مردم، از شایسته‌ترین آن‌ها به نیکی پیروی می‌کند و بدترین و تبهکارترینشان نیز پیرو تبهکار و فاجر ایشان می‌باشد». [۳۷۰]سعد بن عبادهسگفت: «راست می‌گویی؛ ما وزیر هستیم و شما امیر.» [۳۷۱]

[۳۶۵] التاریخ الإسلامی (۹/۲۱) [۳۶۶] عصر الخلافة الراشدة از عمری، ص۴۰ [۳۶۷] مرجع سابق، همان صفحه [۳۶۸] در متن، چنین آمده است: (أنا جذیلها المحکک و عذیقها المرجب)؛ جذیل و عذیق، به چوب ضخیمی گفته می‌شود که در میانه‌ی پشت شتر نصب می‌کنند تا بر آن تکیه دهند و مرجب، کنایه از برجستگی و سرآمد بودن، دارد.‍[مترجم] [۳۶۹] بخاری، کتاب الحدود، شماره‌ی۶۸۳۰ [۳۷۰] در احادیثی که امام مسلم/در باب الناس تبع لقریش روایت کرده، مفهوم این حدیث به خوبی روشن می‌شود؛ یکی از احادیثی که امام مسلم در این باب آورده، این است که: «مردم، در خیر و شر، پیرو قریش هستند.» نووی در شرح این حدیث با استناد به حدیث دیگری که به تبعیت مردم از قریش در اسلام و کفر، دلالت می‌کند، گفته است: معنای حدیث از این قرار است که مردم در اسلام و جاهلیت، تابع قریش هستند. چراکه قریش پیش از اسلام نیز در جایگاه ریاست بر قبایل عرب قرار داشت و زمامدار امور حج و هم‌جوار حرم بود و به همین سبب قبایل عرب به موضع قریشیان در قبال اسلام می‌نگریستند و با مسلمان شدن قریش، قبایل عرب نیز به اسلام گرویدند…. پس از اسلام نیز این رویه ادامه یافت و قریشیان، زمامدار امر خلافت بودند و مردم در گستره‌ی حاکمیت دینی، تابع و پیرو قریشیان. در صفحات بعد مباحثی پیرامون این دسته از احادیث مطرح شده است.(مترجم) [۳۷۱] مسند أحمد (۱/۵)؛ الخلافة و الخلفاء از بهنساوی، ص۵۰

نکات درخورِ توجه در ماجرای سقیفه‌ی بنی‌ساعده

چگونگی برخورد ابوبکرسبا مردم و توانایی وی در قانع‌کردن آن‌ها

از روایت امام احمد/چنین برمی‌آید که ابوبکرستوانست در درون و روان انصارشنفوذ کند و بی‌آنکه مسلمانان را در معرض فتنه قرار دهد، آنان را به حق قانع سازد؛ ابوبکر صدیقسبه بیان فضایل انصار در کتاب و سنت پرداخت. البته باید دانست که تعریف از مخالف، راه‌کاری شرعی برای رعایت انصاف و دادگری در حق مخالف است تا بدین طریق خشمش فرو کشد و زمینه‌های خودخواهی و خودپسندی وی از میان برود و برای پذیرش حق آماده گردد. در رهمنودهای رسول‌خدا جنیز نمونه‌های زیادی از این دست وجود دارد که نشان‌دهنده‌ی تعریف از مخالف می‌باشد. ابوبکرس، با فراست تمام به بیان فضیلت انصار پرداخت تا از خلال آن، این حقیقت را روشن سازد که فضیت و جایگاه والای انصار بدین معنا نیست که آنان، سزاوار امر خلافت می‌باشند. [۳۷۲]ابن‌العربی مالکی می‌گوید: ابوبکرسبا روشی منطقی ضمن بیان سفارش رسول خدا جدرباره‌ی انصار مبنی بر انتخاب و انجام کنش نیک نسبت به آنان، این نکته را ثابت کرد که خلافت، باید به قریش واگذار شود. ابوبکرسدر بخشی از سخنانش به این نکته اشاره کرد که: «خداوند، ما (مهاجرین) را ﴿ ٱلصَّٰدِقُونَ نامیده و شما (انصار) را ﴿ ٱلۡمُفۡلِحُونَ ». اشاره‌ی ابوبکرسبه آیات ۸ و۹ سوره‌ی حشر بود که خدای متعال می‌فرماید: ﴿ لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ٨ وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡ هَاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفۡسِهِۦ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ٩ [الحشر: ۸-۹]

یعنی: «غنایم، از آنِ فقرای مهاجرین است که از کاشانه و اموال خویش بیرون رانده شدند؛ آن کسانی که فضل و رضای خدا را می‌خواهند و خدا و پیامبرش را یاری می‌رسانند؛ این‌ها، صادقان (و مؤمنان راستین) هستند. و آنانی که پیش از (رسیدنِ) مهاجران، خانه و کاشانه (برای ایشان) آماده کردند و (سرای) ایمان را، (از این صفات برخوردارند که) دوست‌ می‌دارندکسانی را که به نزد ایشان مهاجرت کرده‌اند و در درون به آنچه مهاجران داده شده‌اند، احساس نیاز و رغبت نمی‌کنند و مهاجران را بر خود ترجیح می‌دهند؛ هرچند که خودشان سخت نیازمند باشند و کسانی که از بخل نفس و آزِ درون، رهایی (و وارستگی) یابند، رستگارند (و همین نیز، خوی انصار است).»

ابوبکرسپس از آنکه بر اساس آیات قرآن، مهاجران را ﴿ ٱلصَّٰدِقُونَ (و مؤمنان راستین) نامید، به استناد آیه‌ی ۱۱۹ سوره‌ی توبه که اهل ایمان را به همراهی و همگامی با صادقان و راستان فرا می‌خواند، چنین گفت: «(از آنجا که خداوند، ما مهاجران را صادق نامیده،) شما را به همراهی و همگامی با ما فرا خوانده است؛ چرا که خدای متعال می‌فرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَكُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ١١٩ [التوبة: ۱۱۹] یعنی: «ای مؤمنان! تقوای الهی پیشه کنید و با صادقان همراه باشید».

ابوبکرسعلاوه بر این سخنان بجا، دلایل دیگری ایراد نمود که انصار را بر آن داشت تا نصوص شرعی را در این‌باره به یاد آورند و در برابر دلایل ابوبکرسگردن نهند و آن را بپذیرند. [۳۷۳]ابوبکرسدر خطابه‌ای که ایراد نمود، این نکته را به خوبی روشن کرد که یکی از صلاحیت‌ها و شایستگی‌های ضروری در عهده‌دار شدن خلافت، این است که نامزد یا داوطلب این منصب باید از قوم و قبیله‌ای باشد که سایر قبایل عرب به فرمان‌پذیری از آن قبیله، تن دهند تا در پی آن، ساختار حکومتی شایسته‌ای استقرار یابد و کسی بر مسند خلافت ننشیند که سایر قبایل به حکومتش راضی نشوند و در نتیجه فتنه و آشوب، دامن‌گیر مسلمانان گردد. ابوبکرساین قضیه را نیز به خوبی توضیح داد که اقوام عرب، تنها حکومت مسلمانان قریشی را می‌پذیرند؛ چرا که رسول‌خدا جقریشی بوده‌اند و علاوه بر این، قریش از جایگاه والا و قابل احترامی در نزد قبایل عرب برخوردار بود.

سخنان روشن‌گر ابوبکرسانصارشرا قانع کرد تا همانند دوره‌ی رسول‌خدا جبه‌سان وزیران و سربازانی مخلص در خدمت اسلام باشند و برادران مهاجر خویش را در پهنه‌ی حاکمیت دینی یاری رسانند و بدین‌گونه یک‌پارچگی مسلمانان از گزند تفرقه مصون ماند. [۳۷۴]

[۳۷۲] التاریخ الإسلامی (۹/۲۴) [۳۷۳] العواصم من القواصم، ص۱۰ [۳۷۴] التاریخ الإسلامی (۹/۲۴)

بی‌رغبتی عمر و ابوبکر به نشستن بر مسند خلافت و اشتیاق همگانی مسلمانان برای حفظ وحدت و یک‌پارچگی

ابوبکرسپس از سخنرانی در سقیفه، عمر و ابوعبیدهبرا برای خلافت پیشنهاد کرد. اما این پیشنهاد به قدری برای عمرسناخوشایند بود که خودش به آن تصریح نموده و گفته است: «اگر گردنم را می‌زدند، برایم خوشایندتر بود از اینکه با وجود ابوبکرسبه مسند امارت گماشته شوم.» [۳۷۵]

از آنجا که عمرسمیل و رغبتی به خلافت نداشت و ابوبکرسرا بیش از خود شایسته‌ی خلافت می‌دانست، از ابوبکرسخواست تا دستش را برای اخذ بیعت دراز کند؛ ابوبکرسدستش را دراز کرد. عمر فاروقسمی‌گوید: «من، با ابوبکرسبیعت کردم و سپس مهاجرین و انصار نیز با او دست بیعت دادند.» در روایتی چنین آمده که عمرسبه انصار فرمود: «ای گروه انصار! مگر نمی‌دانید که رسول‌خدا جبه ابوبکرسدستور دادند تا برای مردم امامت دهد؟ پس کدام یک از شما به این راضی می‌گردد که بر ابوبکرستقدم بجوید و خود را جلوتر از او بپندارد؟!» انصارشگفتند: «پناه بر خدا از اینکه خواسته باشیم نسبت به ابوبکرسجسارت کنیم و خود را جلوتر از او بدانیم.» [۳۷۶]

عمرسبا نگاهی تیزبینانه به جریان امامت ابوبکرسدر روزهای پایانی حیات رسول اکرم ج، فرمان آن حضرت جرا در مورد امامت ابوبکرسنوعی اشاره بدین نکته دانست که ابوبکرسبیش از همه شایسته‌ی خلافت است. شیوه‌ی سخن گفتن عمرسدرباره‌ی این موضوع، در کمال ادب و تواضع و خالی از هرگونه منفعت‌خواهی یا جاه‌طلبی بود. بی‌رغبتی ابوبکرسنیز برای پذیرش مسؤولیت خلافت، از سخنرانیش نمایان می‌گردد که در مورد قبول این مسؤولیت فرموده است: «به خدا سوگند که هیچ شب و روزی، آزمند امارت نبودم و هیچ‌گاه به آن رغبت نداشتم و هرگز ـ نه در نهان و نه آشکارا ـ از خدا نخواستم که مرا بر مسند امارت بنشاند؛ بلکه همواره از این می‌ترسیدم که به این آزمایش مبتلا شوم؛ من در امارت (و فرمانروایی) هیچ آرامشی نمی‌بینم وآن را مسؤولیت بزرگی می‌دانم که بر گردنم نهاده شده و خود را در قبال آن ناتوان می‌دانم مگرکه خدای متعال یاریم رساند و توانم بخشد تا از عهده‌ی این مسؤولیت برآیم؛ اما باز هم دوست دارم که افرادی قوی‌تر از من به جایم بر این جایگاه می‌نشستند.» [۳۷۷]

در روایت دیگری چنین آمده که ابوبکر صدیقسفرموده است: «در سقیفه‌ی بنی‌ساعده دوست داشتم، مسؤولیت خلافت را بر گردن ابوعبیده یا عمرببیندازم و خودم به عنوان وزیری در خدمت آنان باشم.» [۳۷۸]ابوبکر صدیقسدر بسیاری از خطابه‌ها و سخنرانی‌هایش نسبت به پذیرش خلافت، ابراز اندوه و بی‌میلی نموده و خواهان کناره‌گیری از این پُست پرمسؤولیت شده است. از آن جمله اینکه یک بار ابوبکر صدیقسفرمود: «ای مردم! امر خلافت را به شما واگذار می‌کنم تا هر کس را که بخواهید، بر این مسؤولیت بگمارید و من هم چون یکی از شما (تحت فرمان و در خدمت خلیفه‌ی اسلامی) باشم.» اما مردم این‌گونه به ابوبکرسپاسخ گفتند که: «ما، به امارت و خلافت تو راضی هستیم؛ تو کسی هستی که با رسول‌خدا جدر غار و در سفر هجرت همراه بودی.» [۳۷۹]

ابوبکرسبارها در دوران خلافتش خواست تا در صورت وجود هرگونه مخالفتی از سوی مسلمانان نسبت به خلافتش، از این مسؤولیت کناره‌گیری نماید و بلکه بارها مردم را به این خاطر قسم داد تا در صورت وجود نارضایتی، از کارش استعفا دهد؛ باری خطاب به مردم فرمود: «ای مردم! شما را به خدا سوگند که اگر کسی از شما پشیمان است که با من بیعت نموده، برخیزد (و بیعتش را پس بگیرد). علی بن ابی‌طالبسدر حالی که با خود شمشیری داشت، برخاست و به ابوبکرسنزدیک شد؛ یک پایش را بر پله‌ی منبر نهاد و گفت: «به خدا سوگند که ما بر تو نمی‌شوریم و تو را کنار نمی‌زنیم؛ تو کسی هستی که رسول‌خدا جتو را (برای نماز) جلو کردند. پس چه کسی به خود جسارت می‌دهد که تو را پس بزند؟!» [۳۸۰]ابوبکرستنها کسی نبود که به خلافت و عهده‌داری مسؤولیت‌های سنگین رغبتی نداشت؛ بلکه بی‌رغبتی به پُست‌ها و مسؤولیت‌ها، ویژگی مسلمانان آن دوره و آمیخته با روح و روانشان بود. بنابراین اندکی دقت نظر در گفتگویی که در سقیفه‌ی بنی‌ساعده جریان یافت، این نکته را روشن می‌سازد که گفتمان سقیفه، از چارچوب بی‌رغبتی صحابهشنسبت به دنیا، بیرون نبوده است. علاوه بر این گفتمان سقیفه، بیان‌گر اشتیاق وافر انصارشبه تداوم و ماندگاری دعوت اسلامی در آینده و رایزنی در این‌باره می‌باشد؛ سقیفه، آمادگی انصار و بلکه تمام صحابه را برای ادامه‌ی جان‌فشانی در راه خدا نمایان می‌کند. انصار آن هنگام که اطمینان یافتند با سر کار آمدن ابوبکرسدعوت اسلامی تداوم می‌یابد، در بیعت و بستن پیمان با ابوبکرسدرنگ نکردند. با وجودی که ماجرای سقیفه، نمادی از وحدت و یک‌پارچگی صحابهشمی‌باشد، برخی بدون بررسی دقیق و علمی گفتمان سقیفه، چنین می‌پندارند و می‌نگارند که صحابهشدر سقیفه با هم اختلاف پیدا کردند. بدون تردید چنین پنداری، با روح آن دوره و امید و آرزوهایی که صحابه برای تداوم اسلام داشتند، هیچ‌گونه سازگاری و تطابقی نمی‌یابد. اگر این پندار را بپذیریم که گردهمایی اصحاب در سقیفه، به دودستگی مهاجرین و انصار انجامیده است، این پرسش ایجاد می‌شود که انصار با آنکه اهل مدینه بودند و از لحاظ توانایی و آمادگی برای رویارویی با مخالفشان در سطح بالایی قرار داشتند، چگونه به نتیجه‌ی سقیفه‌ی بنی‌ساعده تن دادند و با ابوبکرسبیعت کردند؟! و چگونه امکان دارد انصار، آن‌گونه که برخی پنداشته‌اند با مهاجرین اختلاف پیدا کنند و در عین حال به خلافت ابوبکرستن دهند و حاضر شوند در لشکرش به شرق و غرب گسیل شوند و برای تثبیت ارکان و پایه‌های خلافتی که ابوبکرسدر رأس آن قرار داشت، مجاهده و جان‌فشانی نمایند؟! [۳۸۱]

بازخوانی تاریخ آن دوران، بیان‌گر اشتیاق و تلاش وافر انصارشبرای اجرا و انجام سیاست‌های خلیفه و از جمله جهاد با مرتدان (ازدین برگشتگان) می‌باشد. هیچ یک از انصار و بلکه هیچ یک از مسلمانان از بیعت با ابوبکرسامتناع نکرد. پیمان برادری مهاجرین و انصار، بسی بزرگ‌تر و فراتر از تخیلات و گمان‌های کسانی است که با نگارش و پردازش روایاتی دروغین و مغرضانه می‌کوشند تا چنین وانمود کنند که مهاجرین و انصار با هم اختلاف پیدا کردند. [۳۸۲]

[۳۷۵] نگاه کنید به: صحیح بخاری، کتاب المحاربین، شماره‌ی۶۸۳۰ [۳۷۶] مسند أحمد (۱/۲۱) [۳۷۷] المستدرک (۳/۶۶)؛ حاکم/این روایت را صحیح دانسته و ذهبی/نیز در صحت روایت با او موافق است.. [۳۷۸] الأنصار فی العصر الراشدی، نوشته‌ی حامد محمد الخلیفه، ص۱۰۸؛ تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۹۱ [۳۷۹] الخلافة الراشدة از عمری، ص۱۳ [۳۸۰] الأنصار فی العصر الراشدی، ص۱۰۸ [۳۸۱] مرجع سابق، ص۱۰۹ [۳۸۲] مرجع سابق، همان صفحه

موضع رییس خزرجیان (سعد بن عبادهس) در قبال خلافت ابوبکرس

سعد بن عبادهسپس از پایان گفتگوهایی که در سقیفه‌ی بنی‌ساعده جریان یافت، با ابوبکرسبیعت کرد و از موضع نخستش که مدعی خلافت بود، عقب نشست. بشیر بن سعد انصاریس(پسرعموی سعد بن عبادهس) نخستین کسی بود که با ابوبکر صدیقسبیعت نمود. هیچ روایت صحیحی وجود ندارد که مطابق پندار برخی از تاریخ‌نگاران، بیان‌گر بروز بحران یا اختلاف کوچک و بزرگی درمیان صحابه در سقیفه‌ی بنی‌ساعده باشد و نشان دهد که حتی یک نفر از صحابه در امر خلافت طمع ورزیده است. آن‌گونه که روایات صحیح نشان می‌دهد، اخوت اسلامی، همانند گذشته و بلکه بیش از آن تداوم یافت. گستاخی در دروغ‌بافی بر صحابه به حدی رسیده که برخی می‌گویند: آنچه در میان ابوبکر، عمر و ابوعبیده در سقیفه‌ی بنی‌ساعده گذشت، با هماهنگی، زد و بند و برنامه‌ی قبلی آنان بوده است تا خلافت را پس از وفات رسول‌خدا جدر چنگ خویش آورند!! [۳۸۳]قطعاً ابوبکر، عمر و ابوعبیدهشآنقدر خداترس و تقواپیشه بوده‌اند که امکان ندارد از آنان چنین چیزی سر زده باشد.

برخی از تاریخ نگاران کوشیده‌اند تا از سعد بن عبادهسچنان تصویری ارائه دهند که گویا برای رسیدن به مسند خلافت، با حرص و آزِ تمام با مهاجرین رقابت می‌کرده و به قصد دست‌یابی به هدفش از هیچ نقشه و راهی برای تفرقه‌افکنی درمیان مسلمانان فروگذار نبوده است! اگر به پیشینه و گذشته‌ی سعد بن عبادهسبازگردیم و آن را مورد مطالعه و کنکاش قرار دهیم، او را در چنان صحنه‌هایی به همراه رسول خدا جمی‌بینیم که به طور قطع اعتراف می‌کنیم: او، از آن دسته بندگان برگزیده‌ی خدا است که با علم و عملشان در پی دنیا نبودند. سعدسپیشاهنگ و بزرگ جماعتی بود که در پیمان دوم عقبه با رسول‌خدا جبیعت نمودند؛ کفار قریش، او را در نزدیکی مکه دستگیر کردند، دستانش را به گردنش بستند و او را اسیر و دربند به مکه بردند؛ اما جبیر بن مطعم بن عدی، سعدسرا از بند اسارت رهانید. سعد بن عبادهسدر غزوه‌ی بدر حضور یافت [۳۸۴]و به مقام و منزلت بدریان در پیشگاه خداوند متعال مشرف گردید. وی، زاده‌ی خانه‌ای بود که رسول‌خدا جدرباره‌اش به سخاوت و بخشندگی گواهی دادند. سعد بن عباده و سعد بن معاذباز افراد قابل اعتماد در نزد رسول‌خدا جبودند؛ رسول‌خدا جدر جنگ خندق، با سعد بن عباده و سعد بن معاذبمشورت کردند که آیا ثلث (یک‌سوم) محصول خرمای مدینه را به عیینه بن حصن بدهند تا از همراهی با احزابی که برای جنگ با مسلمانان گرد آمده بودند، سر باز زند؟ واکنش سعد بن عباده و سعد بن معاذ در قبال این نظرخواهی رسول‌خدا جبرگرفته از ایمانی عمیق و جان‌فشانی بزرگی بود. [۳۸۵]نقش سعد بن عبادهسدر صحنه‌های مختلف دوران رسول‌خدا جکاملاً مشهود و هویدا است. پیشینه‌ی درخشان وی در خدمت به اسلام و همراهی صادقانه با رسول‌خدا جبه حدی است که گذشته از عدم وجود روایت صحیحی مبنی بر موضع نادرست وی در سقیفه‌ی بنی‌ساعده، اصلاً امکان ندارد که کسی چون سعد بن عبادهسبا چنین گذشته‌ای بخواهد در گردهمایی سقیفه، عصبیت جاهلی را احیا کند تا از طریق تفرقه‌افکنی درمیان مسلمانان، به پست خلافت دست یابد. متأسفانه برخی روایات دروغین، به این شایعه دامن زده که سعدسپس از آنکه ابوبکرسبه خلافت رسید، با جماعت مسلمانان نماز نمی‌خواند، حج نمی‌گزارد و بکلی از جماعت مسلمانان بُرید و جدا شد! [۳۸۶]بدون تردید این‌ها، روایت‌های دروغینی است که پذیرفتنی نمی‌باشد؛ چرا که از روایات صحیح ثابت می‌شود که سعد بن عبادهسبا ابوبکر صدیقسبیعت نموده است؛ ابوبکرسدر سقیفه‌ی بنی‌ساعده، فضایل انصار را برشمرد و فرموده‌ی رسول‌خدا جرا یادآوری کرد که (اگر همه‌ی مردم، راهی را در پیش بگیرند و انصار، راه دیگری را، من آن راهی را می‌پیمایم که انصار در پیش گرفته‌اند). ابوبکر جپس از بیان فضایل انصارشدر گفتاری صریح و مستدل، فرموده‌ی رسول‌خدا جرا به یاد سعد بن عبادهسانداخت و به او رو کرد و گفت: «ای سعد! تو خود می‌دانی و نشسته بودی که رسول‌خدا جفرمودند: «قریش، والیان و زمام‌داران امر خلافت هستند؛ بهترین مردم از بهترینشان تبعیت می‌کند و بدترین و تبهکارترین مردم نیز پیرو تبهکاران قریشی می‌باشد.» سعدسضمن تأیید گفته‌های ابوبکرسگفت: «راست می‌گویی؛ شما امیر هستید و ما وزیر.» لذا تمام مردم و از جمله سعدسبا ابوبکرسبیعت کردند. [۳۸۷]کاملاً ثابت و معلوم است که تمام انصار در مورد بیعت با ابوبکرساجماع نمودند و همگی با وی بیعت کردند؛ بنابراین معنا ندارد که همواره به روایاتی دروغین درآویزیم؛ چرا که چنین چیزی، اصلاً واقعیت ندارد که بزرگ انصار (سعد بن عبادهس) خواسته باشد درمیان مسلمانان تفرقه بیفکند و قطعاً پذیرش چنین دروغی به معنای انکار پیشینه‌ای است که سعدسدر مورد جهاد و نصرت و یاری مهاجرین دارد. فراتر و بزرگ‌تر از این، دروغ شاخ‌داری است که بر اسلام و مسلمانی سعدسخدشه وارد می‌کند که وی، در جریان سقیفه‌ی بنی‌ساعده گفته است: «با شما بیعت نمی‌کنم و تا تیر در تیردان دارم با شما می‌جنگم و سرنیزه‌ام را به خونتان آغشته می‌کنم و در مقابل شما شمشیر می‌زنم!» چه دروغی بزرگ‌تر از اینکه سعدسچنین گفته باشد یا از جماعت مسلمین جدا شده باشد؟! گرچه این روایت، در تاریخ طبری آمده، اما باید دانست که این روایت، باطل و بی‌ریشه است؛ چرا که راویش (لوط بن یحیی ابومخنف) شخص گمراهی بوده که ذهبی/درباره‌اش گفته: «راوی دروغ‌پرداز و غیرقابل اعتمادی است.» [۳۸۸]ذهبی/درباره‌ی این روایت چنین گفته است: «اسنادش، آن‌گونه است که می‌بینید.» [۳۸۹]گذشته از آنکه اسناد این روایت در نهایت ضعف قرار دارد، با سیره و پیشینه‌ی سعد بن عبادهسو فضایل وی و همچنین روایات صحیحی که بیان‌گر بیعت او با ابوبکرسمی‌باشد، هیچ سازگاری و تطابقی نمی‌یابد. [۳۹۰]

[۳۸۳] إستخلاف أبی‌بکر، ص۵۰ [۳۸۴] الإستیعاب فی معرفة الأصحاب (۲/۵۹۴) [۳۸۵] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ص ۴۸ – عیینه بن حصن، سرکرده‌ی جمعی از قبیله‌ی فزاره بود که با هزار شتر برای جنگ با مسلمانان در جنگ خندق با دیگر احزاب کفر، هماهنگ شده بود. رسول‌خدا جبا سعد بن معاذ و سعد بن عباده رضی الله عنهما مشورت کردند تا با دادن ثلث خرمای مدینه به عیینه بن حصن، او را از همراهی با احزاب، منصرف کنند. هر دو سعد در پاسخ نظرخواهی رسول‌خدا جگفتند: اگر این، فرمان خدا است که اجرایش کنید و اگر رأی خودتان می‌باشد، ما پیشنهاد می‌کنیم که چیزی به ایشان ندهیم. نگاه کنید به: طبقات ابن‌سعد، ترجمه‌ی محمود مهدوی دامغانی، ج۲/ص۹۰، نشر نو(۱۳۶۹)[مترجم] [۳۸۶] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ص۴۹ [۳۸۷] الأنصار فی العصر الراشدی،ص۱۰۲ [۳۸۸] میزان الإعتدال فی نقد الرجال (۳/۲۹۹۲)؛ نگاه کنید به: مرویات أبی‌مخنف فی تاریخ الطبری، نوشته‌ی دکتریحیی یحیی، ص۴۵و۴۶ [۳۸۹] سیر أعلام النبلاء (۱/۲۷۷) [۳۹۰] الأنصار فی العصر الراشدی، ص۱۰۲و۱۰۳

تحلیلی بر اختلاف عمر و حباب بن منذرب

آن‌چه، در مورد کشاکش و بگومگوی عمر و حباب بن منذربدر سقیفه‌ی بنی‌ساعده روایت شده، بنا بر قول راجح صحیح نمی‌باشد؛ چرا که عمرساز دوران رسول‌خدا جبا حباب بن منذرسدرگیر نشد. دلیل این مطلب این است که عمر فاروقسمی‌فرماید: «…از آنجا که در دوران رسول‌خدا جمیان من و حباب بن منذرسدعوایی به وجود آمد و رسول‌خدا جمرا از بگومگو با حبابسنهی فرمودند، سوگند یاد کردم که هرگز به حبابسسخنی نگویم که او را ناراحت کند.» [۳۹۱]همین‌طور این روایت که در سقیفه میان عمر و حباببکشمکش و ستیزی به وجود آمده، بر خلاف واقعیت است؛ چرا که حبابسدر برخورد با مسایل رویه‌ی درستی داشت و طوری به خردمندی و صاحب‌نظری در امور شناخته شده بود که لقبش را در زمان رسول‌خدا ج، ذی‌رأی (یعنی خردمند و صاحب‌نظر) گذاشته بودند؛ [۳۹۲]حبابسکسی بود که پیشنهادهایش در بدر و خیبر پذیرفته شده بود. [۳۹۳]حتی پیشنهاد حبابسدر سقیفه‌ی بنی‌ساعده که گفت: (یک نفر از انصار امیر باشد و یکی هم از مهاجرین)، به خوبی روشن می‌سازد که حبابساصلاً قصد آن نداشته که خودش، به خلافت برسد. بلکه وی می‌گوید: «به خدا سوگند که ما هرگز نمی‌خواهیم به خلافت شما رشک ببریم یا آن را از شما بگیریم؛ بلکه ما از این می‌ترسیم که کسانی به خلافت برسند که ما، پدران و برادرانشان را (پیش از این در میدان نبرد کفر و ایمان) کشته‌ایم.» قطعاً عذر حبابسدر نزد مهاجرین پذیرفته بود؛ به خصوص که مهاجرین نیز در کشتن مشرکان با انصار شریک بوده‌اند. [۳۹۴]

[۳۹۱] مرجع سابق، ص۱۰۰ [۳۹۲] الإستیعاب (۱/۳۱۶) [۳۹۳] الأنصار فی العصر الراشدی، ص۱۰۰ [۳۹۴] مرجع سابق، همان صفحه

موضع انصار در قبال حدیث الأئمّةُ مِن قریش

این حدیث که (امامان و زمام‌داران امور مسلمانان، قریشی هستند)، در بخاری و مسلم و دیگر کتاب‌های حدیث به الفاظ مختلف روایت شده است. در صحیح بخاری چنین آمده است: «إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ فِی قُرَیْشٍ، لَا یُعَادِیهِمْ أَحَدٌ إِلَّا كَبَّهُ اللَّهُ عَلَى وَجْهِهِ، مَا أَقَامُوا الدِّینَ» [۳۹۵]یعنی: «این امر (خلافت)، در قریش است و هیچ کسی با آنان تا زمانی که دین را بپا می‌دارند، دشمنی نمی‌ورزد مگرکه خدای متعال، او را سرنگون می‌کند (و یا به چهره‌اش در آتش می‌افکند.)» در صحیح مسلم نیز روایت شده که رسول‌خدا جفرموده‌اند: «لَا یَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِیزًا بِخُلَفَاءِ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ» [۳۹۶]یعنی: «اسلام، همواره به خلفایی که همه‌ی آن‌ها از قریش هستند، غالب و عزیز خواهد بود.» عبدالله بن عمر می‌گوید که رسول‌خدا جفرموده‌اند: «لَا یَزَالُ هَذَا الْأَمْرُ فِی قُرَیْشٍ مَا بَقِیَ اثْنَانِ» [۳۹۷]یعنی: «امر خلافت، تا زمانی که دو قریشی وجود داشته باشند، در قریش است (و به قریش اختصاص دارد).» همچنین فرموده‌اند: «النَّاسُ تَبَعٌ لِقُرَیْشٍ فِی هَذَا الشَّأْنِ، مُسْلِمُهُمْ لِمُسْلِمِهِمْ، وَكَافِرُهُمْ لِكَافِرِهِمْ» [۳۹۸]یعنی: «مردم، در این‌باره پیرو قریش هستند؛ مسلمانشان، پیرو مسلمان قریشی است و کافرشان، تابع کافر قریشی.» بکیر بن وهب جزری می‌گوید: انس بن مالک انصاریسبه من گفت: «آیا می‌خواهی به تو حدیثی بگویم که آن را به هر کسی نمی‌گویم؟ ما، در خانه‌ای از انصار نشسته بودیم که رسول‌خدا جتشریف آوردند ؛کنار در ایستادند و دو طرف چارچوب را گرفتند [۳۹۹]و فرمودند: «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَیْشٍ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْكُمْ حَقًّا، وَلَكُمْ عَلَیْهِمْ حَقًّا مِثْلَ ذَلِكَ، مَا إِنْ اسْتُرْحِمُوا فَرَحِمُوا، وَإِنْ عَاهَدُوا وَفَوْا، وَإِنْ حَكَمُوا عَدَلُوا»یعنی: «امامان (و زمام‌داران امور مسلمین) قریشی هستند؛ آنان بر شما حقوقی دارند و شما نیز هم‌سان ایشان بر آنان حقوقی دارید؛ (بر شما اطاعت ایشان واجب است تا آن‌گاه که) اگر از ایشان بخشش طلبند، ببخشایند و چون قول و قراری بندند، به آن وفا کنند و هرگاه حکمی نمایند، عدالت را بپا دارند.» [۴۰۰]

ابن‌حجر/در فتح‌الباری احادیث زیادی در این‌باره از کتاب‌های مختلف حدیث آورده است. احادیثی که درباره‌ی موضوع امارت قریش، روایت شده به حدی است که تقریباً در همه‌ی کتاب‌های حدیث آمده و با وجود اختلاف الفاظ بر این نکته تأکید دارد که خلافت شرعی، از آن قریش است و در سایر موارد همه‌ی مسلمانان برابرند. [۴۰۱]البته یادآوری این نکته نیز ضروری به نظر می‌رسد که گرچه احادیث نبوی، بر این تأکید دارد که خلافت، از آن قریش است، در مقابل از پیروی کورکورانه نیز برحذر می‌دارد؛ چنان‌چه در حدیث نخست، وجوب فرمان‌برداری از حاکمان قریشی، مشروط به این بود که آنان، دین‌دار و در خدمت دین باشند. در حدیثی که از انس بن مالکسروایت شده، به برخی از این شرایط اشاره شده است: «(بر شما اطاعت ایشان لازم است، تا زمانی که) هرگاه از ایشان بخشش طلبند، ببخشایند و پایبند پیمان‌ها و قرارهای خویش باشند و در حکومت و قضاوت، عدالت پیشه کنند و هر کس چنین نکند، مورد لعنت خدا، فرشتگان و همه‌ی مردم قرار می‌گیرد.» [۴۰۲]احادیث پیامبر اکرم جبر این دلالت می‌کند که نباید از قریش در صورت عدم هماهنگی با شرایطی که در حدیث پیشین آمد، اطاعت نمود؛ چرا که عدم اجرای احکام الهی، خطر بزرگی برای امت به دنبال دارد و به همین خاطر نیز در احادیث، به دوری از حاکمانی که بپادارنده‌ی دین نیستند، امر شده است. زیرا همراهی با چنین حاکمانی، خطرهای زیادی فراروی امت قرار می‌دهد. رسول اکرم جفرموده‌اند: «إِنَّ هَلَاكَ أُمَّتِی أَوْ فَسَادَ أُمَّتِی أُغَیْلِمَةٌ سُفَهَاءُ مِنْ قُرَیْشٍ»یعنی: «همانا (سبب) هلاکت و تباهی امتم، (سرکردگان) بچه‌مانند و سبک‌سری از قریش هستند.» [۴۰۳]از آن حضرت جپرسیدند: وظیفه‌ی ما در آن هنگام چیست؟ رسول‌خدا جفرمودند: «مردم باید ازآنان دوری کنند.» [۴۰۴]

بررسی این روایات، شرایط امارت قریش را روشن می‌سازد و بدون تردید انصارشبا حفظ این اصول و شرایط، خلافت قریش را پذیرفتند. انصار با رسول‌خدا جعهد کرده بودند که: همواره از آن حضرت جاطاعت و حرف‌شنوی نمایند و بر سختی‌ها، شکیبایی ورزند و بر سر زمام‌داری امور مسلمانان با اهل آن کشاکش نداشته باشند مگر آنکه از والیان امور، کفر آشکاری ببینند که درباره‌اش دلیل محکمی از سوی خدای متعال داشته باشند. [۴۰۵]انصارشتصور درست و کاملی از مسأله‌ی خلافت داشتند و آنچه در پندار خود درباره‌ی خلافت مجسم کرده بودند، مجهول و مبهم نبود؛ بلکه بسیاری از آنان، این حدیث را از رسول‌خدا جشنیده بودند و روایت می‌کردند که: (خلیفه از قریش است.) آن عده که این حدیث را نشنیده بودند، به روایت ابوبکرسقانع شدند و بر اساس دلایلی که ابوبکرسارائه داد، بگومگو درباره‌ی مسأله‌ی خلافت را پایان دادند و بدین‌گونه به خواست و مشورت همگان و بر پایه‌ی عقل و نصوص شرعی، خلیفه، از میان قریشیان تعیین شد و انصار به طور کامل نتایج رایزنی‌های سقیفه را پذیرفتند. [۴۰۶]بنابراین بی‌اساسی این گفتار روشن شد که: قریش، به قصد به خلافت رساندن ابوبکرسحدیثِ (خلفا از قریش هستند) را شعار خویش قرار دادند تا خلافت را از دست انصار بیرون کشند و ابوبکرسرا به خلافت برسانند. همین‌طور این گفتار نیز باطل است که: (حدیث مذکور، ساخته و پرداخته‌ی ابوبکرسمی‌باشد و اصلاً چنین حدیثی از رسول‌خدا جروایت نشده است.) برخی ضمن رد این حدیث، آن را ساخته و پرداخته و استراتژی قریش برای رسیدن به خلافت می‌دانند که بازتاب جایگاه قریش در جامعه‌ی عربی آن روز بوده است! بدون تردید چنین پردازشی از ماجرای سقیفه و حدیث صحیح و مشهور «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَیْشٍ»شکلی از زشت‌نمایی و دروغ‌بافی است که تاریخ دوران خلفای راشدین و صدر اسلام، خلاف آن را نشان می‌دهد و ثابت می‌کند که شکل‌گیری نظام اسلامی به خاطر تلاش و مجاهدت اصحاب رسول‌خدا جبوده و بر اساس اخوت و برادری ژرف و استوار مهاجرین و انصار قوت گرفته است.

[۳۹۵] بخاری، کتاب الأحکام، شماره‌ی۷۱۳۹ [۳۹۶] مسلم، کتاب الإمارة، شماره‌ی۱۸۲۱ [۳۹۷] بخاری، کتاب الأحکام، شماره‌ی۷۱۴۰ [۳۹۸] مسلم، کتاب الإمارة، شماره‌ی۱۸۱۸ [۳۹۹] الفتح الربانی از ساعاتی، باب الخلافة ج۵؛ ابن‌ابی‌شیبه (۵/۵۴۴) [۴۰۰] المصنف از ابن‌ابی‌شیبه (۵/۵۴۴) [۴۰۱] مرجع سابق [۴۰۲] مرجع پیشین [۴۰۳] بخاری، کتاب الفتن، شماره‌ی۷۰۸۵ – در صحیح مسلم حدیثی بدین مضمون آمده است که: «هلاکت و نابودی امت من توسط طایفه‌ای از قریش است.»(مترجم) [۴۰۴] دلائل النبوة از بیهقی (۶/۴۶۴)؛ الإحسان فی تقریب صحیح ابن‌حبان، شماره‌ی۶۷۱۳ [۴۰۵] بخاری، کتاب الفتن، شماره‌ی۷۰۵۶ [۴۰۶] الأنصار فی العصر الراشدی، ص۱۱۶

اشاره‌ی آیات قرآن به خلافت ابوبکر صدیقس

در برخی از آیات قرآن به این نکته اشاره شده که ابوبکر صدیقسسزاوارترین و شایسته‌ترین فرد این امت برای خلافت و جانشینی رسول‌خدا جاست. آیات زیر از این دست می‌باشد:

۱- ﴿ ٱهۡدِنَا ٱلصِّرَٰطَ ٱلۡمُسۡتَقِيمَ٦ صِرَٰطَ ٱلَّذِينَ أَنۡعَمۡتَ عَلَيۡهِمۡ غَيۡرِ ٱلۡمَغۡضُوبِ عَلَيۡهِمۡ وَلَا ٱلضَّآلِّينَ٧ [الفاتحة: ۶-۷]

یعنی: «ما را به راه راست راهنمایی فرما؛ راه کسانی که به ایشان نعمت داده‌ای، نه راه آنان که بر ایشان خشم گرفته‌ای و نه راه گمراهان».

توضیح: در این آیه خداوند متعال، به بندگانش آموزش می‌دهد که از او بخواهند تا آنان را به راه راست، یعنی راه کسانی که به آنان نعمت داده، راهنمایی کند؛ خداوند متعال، در آیه‌ی ۶۹ سوره‌ی نساء، چهار دسته را نام می‌برد که به ایشان نعمت داده است؛ یکی از این گروه‌ها، صدیقین می‌باشند. رسول‌خدا جنیز ابوبکر صدیقسرا از جرگه‌ی صدیقین معرفی کرده‌ و بلکه بر او لقب صدیق نهاده‌اند. بنابراین ابوبکرسیکی از صدیقین است و البته جلودارتر از همه؛ وقتی ابوبکر صدیقسیکی از کسانی باشد که راهشان، همان راه راست و مستقیم است، کدامین عاقل در اینکه ابوبکرسسزاوارترین شخص امت برای جانشینی رسول‌خدا جمی‌باشد، شک می‌کند؟ [۴۰۷]محمد بن عمر رازی/می‌گوید: «این آیات سوره‌ی فاتحه، بر خلافت ابوبکرسدلالت می‌کند؛ چرا که راه راست در این آیات، راه کسانی تعریف می‌شود که خداوند، به آنان نعمت داده است و خداوند متعال، در آیات دیگر (۶۹ سوره‌ی نساء) بیان می‌کند که آنان، عبارتند از: انبیاء، صدیقین، شهدا و صالحین. بدون شک ابوبکرسدر رأس صدیقین قرار دارد و به عبارتی مفهوم آیات سوره‌ی فاتحه از این قرار است که خدای متعال به ما دستور می‌دهد از او هدایتی را درخواست کنیم که ابوبکر صدیقسو سایر صدیقین بر آن بوده‌اند. اگر ابوبکرسشخص گمراهی بود، اصلاً اقتدا به او درست نبود؛ بنا بر آنچه آوردیم، این آیه، دلیلی بر خلافت ابوبکر صدیقسمی‌باشد. [۴۰۸]

محمد امین شنقیطی می‌گوید: «از این آیه، درستی خلافت ابوبکر صدیقسبرداشت می‌شود؛ چرا که ابوبکرسدر جرگه‌ی کسانی قرار دارد که خداوند متعال، در سوره‌ی فاتحه به ما یاد می‌دهد که از او هدایت و ره‌یابی به راه کسانی را بخواهیم که راهشان، راست و مستقیم است. خداوند، این نعمت‌یافتگان را معرفی نموده و صدیقین را از جمله‌ی آنان برشمرده است. قطعاً ابوبکرساز جرگه‌ی صدیقین است و از این‌رو در جمع کسانی می‌گنجد که خداوند متعال، به آنان نعمت داده و به ما امر فرموده تا از خدای مهربان بخواهیم که ما را به راه چنین کسانی راهنمایی کند. لذا هیچ تردیدی به‌جا نمی‌ماند که ابوبکر صدیقسبر راه راست بوده و خلافتش نیز حق می‌باشد.» [۴۰۹]

۲- ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرۡتَدَّ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلۡكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَآئِمٖۚ ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ٥٤ [المائدة: ۵۴]

یعنی: «ای اهل ایمان! هر کس از شما از دین خود برگردد (و مرتد شود)، خداوند (به جای ایشان و برای جنگ با این‌ها) کسانی را خواهد آورد که ایشان را دوست دارد و آن‌ها هم خدا را دوست دارند؛ (این‌ها) نسبت به مؤمنان نرم و فروتن هستند و در برابر کافران سخت و نیرومند؛ در راه خدا جهاد می‌کنند و از سرزنش هیچ سرزنش‌کننده‌ای نمی‌هراسند. این فضل خدا است (که به کسی، چنین ویژگی‌هایی بدهد و) خداوند، آن را به هر کس که بخواهد، عطا می‌کند و خداوند، آگاه است و دارای فضل فراوان».

ویژگی‌هایی که در این آیه بیان شد، بر ابوبکر صدیقسو کسانی که او را در جنگ با مرتدان و از دین‌برگشته‌ها همراهی نمودند، منطبق می‌گردد. خداوند متعال، در این آیه، ابوبکرسو لشکریان مسلمانی را که رویاروی مرتدین ایستادند، به کامل‌ترین و برترین ویژگی‌ها ستوده است. این آیه از آن جهت دلیلی بر خلافت ابوبکر صدیقساست که: «خداوند علیم می‌دانست که عده‌ای، پس از وفات رسول‌خدا جاز دین بر می‌گردند؛ خداوند متعال نیز وعده داد که در چنان زمانی، کسانی را رویاروی مرتدین قرار می‌دهد که در مقابل مؤمنان، فروتن و در برابر کافران، سخت و نیرومند هستند؛ در راه خدا جهاد می‌کنند و از هیچ سرزنشی باک ندارند. پس از وفات رسول اکرم جاین حادثه به وقوع پیوست و عده‌ای از دین برگشتند؛ خداوند متعال، نیز وعده‌اش را تحقق بخشید و ابوبکر صدیقسرا برای جهاد با مرتدین بلند کرد و به صحابهشتوفیق داد تا ابوبکرسرا در انجام این مهم همراهی نمایند. ابوبکرسدر انجام این وظیفه از هیچ سرزنشی نهراسید و بدین‌گونه حق، پیروز شد و وعده‌ی الهی درباره‌ی جهاد بندگان برگزیده‌اش با مرتدین به حقیقت پیوست و دلیل و حجتی برای جهانیان در مورد درستی خلافت ابوبکر صدیقسشد.» [۴۱۰]

۳- ﴿ إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدۡ نَصَرَهُ ٱللَّهُ إِذۡ أَخۡرَجَهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ إِذۡ يَقُولُ لِصَٰحِبِهِۦ لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَاۖ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَيۡهِ وَأَيَّدَهُۥ بِجُنُودٖ لَّمۡ تَرَوۡهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ ٱلسُّفۡلَىٰۗ وَكَلِمَةُ ٱللَّهِ هِيَ ٱلۡعُلۡيَاۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ٤٠ [التوبة: ۴۰]

یعنی: «اگر پیامبر را یاری نکنید، (بدانید که) خدا (یاریش می‌کند، آن‌گونه که پیش از این) او را یاری کرد؛ آن هنگام که کافران، او را (از مکه) بیرون کردند در حالی که یکی از دو نفر بود (و ابوبکر را به همراهش داشت. هنگامی که آن دو (پیامبر و ابوبکر) در غار بودند، (ابوبکر از این نگران بود که گزندی از سوی کفار به پیامبر برسد؛ به همین سبب) پیامبر، (او را اطمینان خاطر داد و) در آن هنگام خطاب به رفیق دل‌سوزش گفت: غم مخور که خدا با ما است. خداوند، آرامش خود را بر او فرو فرستاد (و ابوبکر در پرتو الطاف الهی، آرام گرفت و خداوند) پیامبر را با سپاهیانی یاری داد که شما آنان را نمی‌دیدید و سخن کافران (و توطئه‌ی آنان را درباره‌ی قتل پیامبر) فرو کشید و کلمه‌ی الله پیوسته بالا است (و نور توحید، همیشه بر کفر چیره می‌باشد) و خداوند، با عزت و حکیم است».

ابوعبدالله قرطبی می‌گوید: ﴿ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ در این آیه، بر این دلالت دارد که ابوبکرسجانشین رسول‌خدا جاست؛ چرا که خلیفه و جانشین به کسی اطلاق می‌شود که در جایگاه دوم و پس از زمام‌دار پیشین قرار می‌گیرد. از ابوالعباس احمد بن عمر چنین شنیده‌ام که: «ابوبکرساز آن جهت که پس از رسول‌خدا جدر جایگاه زمام‌داری امت قرار گرفته، سزاوار این است که ﴿ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ نامیده شود؛ زیرا رسول‌خدا جنخستین کسی بودند که راهبری امت را بر دوش کشیدند و ابوبکرسدومین نفر پس از آن حضرت در عهده‌داری این مسؤولیت محسوب می‌گردد. هنگامی که برخی از قبایل عرب، مرتد شدند، ابوبکرسمردم را به اسلام فراخواند و با کسانی که به اسلام پشت کردند، جنگید و در واقع رویه‌ی رسول‌خدا جرا در دعوت به اسلام و جهاد با کافران در پیش گرفت و به همین خاطر نیز شایسته و سزاوار این شد که درباره‌اش گفته شود: ثانی اثنین». [۴۱۱]

۴- ﴿ وَٱلسَّٰبِقُونَ ٱلۡأَوَّلُونَ مِنَ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ وَٱلۡأَنصَارِ وَٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُم بِإِحۡسَٰنٖ رَّضِيَ ٱللَّهُ عَنۡهُمۡ وَرَضُواْ عَنۡهُ وَأَعَدَّ لَهُمۡ جَنَّٰتٖ تَجۡرِي تَحۡتَهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدٗاۚ ذَٰلِكَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ١٠٠ [التوبة: ۱۰۰]

یعنی: «پیشگامان نخستین مهاجران و انصار و کسانی که به نیکی روش آنان را در پیش گرفتند و راه ایشان را به خوبی پیمودند، خداوند از آنان راضی است و این‌ها نیز از خدا خشنودند و خداوند برای آنان بهشت را آماده کرده که در زیر (درختان و کاخ‌های) آن، نهرها جاری است و ایشان در آن جاودان می‌مانند؛ این، رستگاری بزرگی است».

این آیه نیز بر شایستگی ابوبکرسو حقانیت خلافت وی دلالت می‌کند؛ چرا که هجرت، عملی است که بر نفس سنگین تمام می‌شود و بر خلاف میل انسان می‌باشد. لذا هر کس که برای انجام چنین تکلیف مهمی پیش‌قدم شود، الگوی دیگران قرار می‌گیرد. پیش‌دستی در هجرت، سبب دل‌گرمی رسول‌خدا جو از میان رفتن پریشانی آن حضرت بود. همین‌طور پیشگامی در نصرت و یاری نیز مایه‌ی غمگساری رسول خدا جبود. بدون تردید کسانی که کمر به یاری و خدمت رسول‌خدا جبستند، به افتخار بزرگی نایل شدند. ابوبکر صدیقساز آن دست مردمانی است که برای هجرت پیشگام شدند و در هر جا و مکانی آستین همت به خدمت رسول اکرم جبالا زدند؛ بنابراین پیشگامی ابوبکرسدر هجرت و همراهی وی با رسول‌خدا جاو را در رتبه‌ای از این افتخار قرار داد که نصیب هیچ کس دیگری نشد. بر همین اساس ابوبکرساز خدا خشنود گشت و خداوند متعال نیز از او اعلان رضایت نمود و قطعاً خشنودی خداوند، برترین و بالاترین فضل و دهشی است که نصیب بنده می‌گردد. بی‌گمان این آیه از مهم‌ترین دلایل فضیلت ابوبکر و عمربو درستی خلافت آن دو بزرگوار می‌باشد. [۴۱۲]

۵- ﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡ‍ٔٗاۚ وَمَن كَفَرَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ٥٥ [النور: ۵۵]

یعنی: «خداوند، به کسانی از شما که ایمان آورده‌ و کارهای شایسته انجام داده‌اند، وعده می‌دهد که آنان را حتماً در زمین خلیفه و جانشین سازد (و به ریاست برساند) آن‌گونه که پیشینیان ایشان را به مقام خلافت رسانید؛ همچنین دینشان را که برایشان می‌پسندد، قطعاً (در زمین) پابرجا و قدرتمند می‌سازد و ترس و هراس این‌ها را به امنیت و آرامش تبدیل می‌کند (تا بدون دلهره و دغدغه) مرا پرستش کنند و کسی را شریک و انبازم قرار ندهند. پس از این، کسانی که کافر شوند، آنان، فاسقانِ (حقیقی) هستند (و از دایره‌ی اسلام، بیرون می‌باشند)».

این آیه، بر خلافت ابوبکر صدیقسو سه خلیفه‌ی دیگر منطبق می‌گردد. پذیرش این نکته که ویژگی‌های بیان شده در این آیه با خلافت خلفای راشدین (ابوبکر، عمر، عثمان و علیش) منطبق و برابر می‌گردد، دلیل حقانیت و شایستگی خلافت هر یک از این بزرگواران است. [۴۱۳]یکی از بزرگان سلف، ضمن تلاوت این آیه گفته است: «حقانیت خلافت ابوبکر و عمربدر کتاب خدا بیان شده است.» [۴۱۴]

۶- ﴿ قُل لِّلۡمُخَلَّفِينَ مِنَ ٱلۡأَعۡرَابِ سَتُدۡعَوۡنَ إِلَىٰ قَوۡمٍ أُوْلِي بَأۡسٖ شَدِيدٖ تُقَٰتِلُونَهُمۡ أَوۡ يُسۡلِمُونَۖ فَإِن تُطِيعُواْ يُؤۡتِكُمُ ٱللَّهُ أَجۡرًا حَسَنٗاۖ وَإِن تَتَوَلَّوۡاْ كَمَا تَوَلَّيۡتُم مِّن قَبۡلُ يُعَذِّبۡكُمۡ عَذَابًا أَلِيمٗا١٦ [الفتح: ۱۶]

یعنی: «به عرب‌های بادیه‌نشینِ بازپس‌مانده (از جهاد) بگو: به زودی (برای نبرد) به سوی قومی جنگجو و پرقدرت فراخوانده خواهید شد؛ با آنان پیکار می‌کنید (و دو راه پیش رویشان می‌نهید: یا با شما می‌جنگند و) یا مسلمان می‌شوند.. اگر فرمان‌برداری کنید (و به جنگ این قوم بروید)، خداوند پاداش خوبی به شما خواهد داد و اگر مانند گذشته سربتابید، خداوند به شما عذاب دردناکی می‌رساند».

ابوالحسن اشعری می‌گوید: این آیه بر درستی خلافت ابوبکرسدلالت می‌کند.

خداوند متعال، در سوره‌ی توبه در مورد کسانی که از همراهی رسول‌خدا جدر جنگ تبوک سر باز زدند، می‌فرماید: ﴿ فَإِن رَّجَعَكَ ٱللَّهُ إِلَىٰ طَآئِفَةٖ مِّنۡهُمۡ فَٱسۡتَ‍ٔۡذَنُوكَ لِلۡخُرُوجِ فَقُل لَّن تَخۡرُجُواْ مَعِيَ أَبَدٗا وَلَن تُقَٰتِلُواْ مَعِيَ عَدُوًّاۖ إِنَّكُمۡ رَضِيتُم بِٱلۡقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٖ فَٱقۡعُدُواْ مَعَ ٱلۡخَٰلِفِينَ٨٣ [التوبة: ۸۳]

یعنی: «هرگاه خداوند، تو را (از جنگ تبوک) به نزد گروهی از آنان بازگرداند (که تو را در این جنگ، همراهی نکردند) و آنان از تو اجازه خواستند که در رکاب تو (در نبرد دیگری) خروج کنند، بگو: هرگز با من (برای جهاد) حرکت نخواهید کرد و همراه من با هیچ دشمنی نخواهید جنگید؛ (چراکه من به شما اجازه‌ی همراهی با خودم را نخواهم داد). زیرا شما نخستین بار (که به همراهی من در جنگ تبوک امر شدید،) به کناره‌گیری و خانه‌نشینی راضی و خشنود گشتید؛ پس با خانه‌نشینان (پیرمردها، زنان، کودکان و ناتوانان) بنشینید».

خداوند متعال، در آیه‌ی ۱۵ سوره‌ی فتح به پیشینه‌ی کسانی اشاره می‌فرماید که قبلاً در جهاد شرکت نکرده‌اند و با تغییر شرایط می‌خواهند به قصد دست‌یابی به غنایم، در جنگ شرکت کنند؛ فرمان و قانون الهی در آیه‌ی ۸۳ سوره‌ی توبه بیان شده که چنین کسانی نمی‌توانند با مؤمنان در میدان نبرد همراه شوند. به عبارتی در آیه‌ی ۱۵ سوره‌ی فتح، مفهوم ﴿ لَّن تَخۡرُجُواْ مَعِيَ أَبَدٗا تفسیر و پردازش شده است. خداوند متعال، در آیه‌ی ۱۶ سوره‌ی فتح ضمن اشاره به رویارویی قریب‌الوقوع مسلمانان با لشکری قوی و نیرومند، بیان می‌فرماید که اگر هنگام فراخوان عمومی برای جهاد با کفار در آن برهه‌ی زمانی همانند گذشته از حضور در میدان نبرد سربتابید، به عذاب الهی گرفتار می‌شوید. مقایسه‌ی آیات سوره‌ی فتح و توبه، این موضوع را روشن می‌سازد که بنا بر آنچه در آیه‌ی ۱۶ سوره‌ی فتح بیان شده، شخصی که در زمان رویارویی مسلمانان با کفار قوی و نیرومند، مردم را به بسیج عمومی بر ضد کافران فرا می‌خواند، کسی غیر از رسول اکرم جاست؛ چرا که خداوند در آیه‌ی ۸۳ سوره‌ی توبه و همچنین در آیه‌ی ۱۵ سوره‌ی فتح، قانونی تعیین می‌فرماید که بر اساس آن کسانی که در گذشته از همراهی رسول‌خدا جدر جهاد سرتافته‌اند، هیچ‌گاه نمی‌توانند در رکاب پیامبر جو همراه وی به جهاد بروند. لذا فراخوانی که در آیه‌ی ۱۶ سوره‌ی فتح بیان شده، از سوی کسی غیر از رسول‌خدا جمی‌باشد و او، کسی جز ابوبکرسنیست که پس از رسول‌خدا جهمگان را به بسیجی عمومی بر ضد مسیلمه‌ی کذاب یا فارس و روم فرا خواند. [۴۱۵]مجاهد و حسن بصری رحمهما الله بر این باورند که منظور از کفار قوی و نیرومند در آیه‌ی ۱۶ سوره‌ی فتح، فارس و روم می‌باشند؛ بنا به روایتی ابن‌عباسبنیز همین نظر را داشته و به روایت دیگر، ابن‌عباسسبر این باور بوده که منظور، بنوحنیفه (قوم مسیلمه‌ی کذاب) و رویارویی مسلمانان با آن‌ها در روز یمامه می‌باشد. در هر صورت این آیه، بر حقانیت خلافت ابوبکر صدیقسدلالت می‌کند؛ چرا که ابوبکرسدر دوران خلافتش مسلمانان را بر ضد مسیلمه و بنوحنیفه (اهل یمامه) بسیج نمود و از دیگر سو مسلمانان را به جنگ با فارس و روم نیز فراخواند. البته جنگ مسلمانان با فارس و روم در دوران عمر فاروقسبا پیروزی اسلام به نتیجه رسید و از آنجا که آغاز نبرد با فارس و روم در زمان ابوبکرسبوده، این آیه، بیان‌گر خلافت ابوبکرساست؛ اگر برداشت ما از این آیه، خلافت عمرسباشد، باز هم حقانیت خلافت ابوبکرساز این آیه ثابت می‌شود؛ زیرا ابوبکرس، عمرسرا به صلاح‌دید خود به عنوان خلیفه پیشنهاد کرد و پیشنهادش، مورد قبول شورا و اجماع صحابه واقع شد. این آیه، بر درستی خلافت ابوبکر و عمربدلالت می‌کند. بدون تردید از آنجا که درستی خلافت ابوبکرسپس از رسول‌خدا جثابت شد، این نکته نیز روشن می‌گردد که ابوبکرساز همه‌ی مسلمانان افضل و برتر می‌باشد. [۴۱۶]

۷- ﴿ لِلۡفُقَرَآءِ ٱلۡمُهَٰجِرِينَ ٱلَّذِينَ أُخۡرِجُواْ مِن دِيَٰرِهِمۡ وَأَمۡوَٰلِهِمۡ يَبۡتَغُونَ فَضۡلٗا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضۡوَٰنٗا وَيَنصُرُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓۚ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصَّٰدِقُونَ٨ [الحشر: ۸]

یعنی: «غنایم، از آنِ مهاجرینی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شده‌اند؛ آن کسانی که فضل و رضای خدا را می‌جویند و (دین) خدا و پیامبرش را یاری می‌رسانند. آنان، راستان (و مؤمنان راستین) هستند».

خداوند متعال، در این آیه، مهاجرین را صادقان و مؤمنان راستین نامیده است؛ قطعاً کسی که از سوی خداوند، صادق نامیده شود، در ورطه‌ی دروغ نمی‌افتد و کنش و رویه‌ی صادقانه‌اش، تداوم می‌یابد. چرا که خداوند از آینده‌ی هر کسی آگاه است و به صداقت کسی گواهی می‌دهد که بر راستی و صدقش، دوام می‌ورزد. ابوبکرساز جرگه‌ی مهاجران است؛ بنابراین جانشین رسول‌خدا ج، به گواهی قرآن، مؤمنی صادق و راستین است. [۴۱۷]لذا این آیه، بیان‌گر صداقت و راستی ابوبکرسو درستی خلافت وی می‌باشد. [۴۱۸]

[۴۰۷] عقیدة اهل السنة و الجماعة فی الصحابة از ناصر حسن الشیخ (۲/۵۳۲) [۴۰۸] تفسیر رازی (۱/۲۶۰) [۴۰۹] أضواء البیان (۱/۳۶) [۴۱۰] الإعتقاد از بیهقی، ص۱۷۳و۱۷۴ [۴۱۱] تفسیر قرطبی (۸/۱۴۷و۱۴۸) [۴۱۲] تفسر رازی (۱۶/۱۶۸و۱۶۹) [۴۱۳] تفسیر ابن‌کثیر (۵/۱۲۱) [۴۱۴] مرجع سابق [۴۱۵] تفصیل این بحث را نگاه کنید در: الإبانة عن أصول الدیانة، ص۶۷؛ مقالات الإسلامیین (۲/۱۴۴) [۴۱۶] الإبانة عن أصول الدیانة، ص۶۷ [۴۱۷] منهاج السنة (۱/۱۳۵)؛ الفصل فی الملل و الأهواء و النحل (۴/۱۰۷) [۴۱۸] عقیدة اهل السنة و الجماعة فی الصحابة (۲/۵۳۸)

نشانه‌های خلافت ابوبکرسدر احادیث

آن دسته از احادیث رسول اکرم جکه آشکارا یا به اشاره، به مسأله‌ی خلافت ابوبکرسمی‌پردازند، مشهور و فراوان بوده و شهرت و تواتر این احادیث به حدی است که جایی برای انکار آن نمانده است. [۴۱۹]در این بخش به برخی از احادیث رسول اکرم جدر موضوع خلافت ابوبکرسمی‌پردازیم:

۱- جبیر بن مطعمسمی‌گوید: زنی نزد رسول اکرم جآمد؛ رسول اکرم جبه او امر فرمودند که دوباره نزد ایشان بیاید. آن زن گفت: اگر آمدم و شما را نیافتم (و شما از دنیا رفته بودید)، چه کنم؟ رسول‌خدا جفرمودند: «إِنْ لَمْ تَجِدِینِی فَأْتِی أَبَا بَكْرٍ»یعنی: «اگر مرا نیافتی، نزد ابوبکر برو.» [۴۲۰]

ابن‌حجر/می‌گوید: «در حدیث، بدین نکته اشاره شده که انجام وعده‌ها و قرارهای رسول اکرم جبر عهده‌ی جانشین آن حضرت جمی‌باشد…». [۴۲۱]

۲- حذیفهسمی‌گوید: در حضور رسول‌خدا جنشسته بودیم که آن حضرت جفرمودند: «إِنِّی لَا أَدْرِی مَا قَدْرُ بَقَائِی فِیكُمْ، فَاقْتَدُوا بِاللَّذَیْنِ مِنْ بَعْدِی» [۴۲۲]یعنی: «من، نمی‌دانم چه‌قدر درمیان شما می‌مانم؛ پس از دو نفری که پس از من هستند، پیروی کنید» و به ابوبکر و عمر اشاره کردند.

رسول اکرم جدر این حدیث به صراحت بیان می‌کنند که به دو خلیفه‌ی پس از من (ابوبکر وعمر) اقتدا کنید و از آنان پیروی نمایید؛ رسول اکرم جاز آن جهت به پیروی از ابوبکر و عمربدستور دادند که آنان، سیرتی نیک و باطنی درست داشتند؛ این حدیث، به مسأله‌ی خلافت نیز اشاره می‌کند. [۴۲۳]

۳- رسول اکرم جفرموده‌اند: «بَیْنَا أَنَا نَائِمٌ أُرِیتُ أَنِّی أَنْزِعُ عَلَى حَوْضِی أَسْقِی النَّاسَ، فَجَاءَنِی أَبُو بَكْرٍ فَأَخَذَ الدَّلْوَ مِنْ یَدِی لِیُرَوِّحَنِی، فَنَزَعَ دَلْوَیْنِ، وَفِی نَزْعِهِ ضَعْفٌ، وَاللهُ یَغْفِرُ لَهُ، فَجَاءَ ابْنُ الْخَطَّابِ فَأَخَذَ مِنْهُ، فَلَمْ أَرَ نَزْعَ رَجُلٍ قَطُّ أَقْوَى مِنْهُ، حَتَّى تَوَلَّى النَّاسُ، وَالْحَوْضُ مَلْآنُ یَتَفَجَّرُ»یعنی: «در خواب دیدم که از حوض خود آب می‌کشم و به مردم می‌دهم؛ (در این بحبوحه) ابوبکر آمد و دلو را از دستم گرفت تا مرا آسوده کند (و به من کمک نماید). ابوبکر دو دلو آب کشید و در کشیدن آب ضعیف بود؛ خداوند، او را مورد مغفرت قرار می‌دهد. سپس عمر آمد و دلو را از ابوبکر گرفت؛ من هرگز ندیدم که کسی قوی‌تر از عمر، آب بکشد؛ مردم (پس از آن که سیراب شدند) رفتند و آب هم‌چنان می‌جوشید.» [۴۲۴]

امام شافعی/می‌گوید: «خواب انبیا، نوعی وحی است؛ در اینکه رسول‌خدا جفرمودند: (ابوبکرسدر کشیدن آب ضعیف بود)، اشاره‌ای است به دوران اندک خلافت ابوبکرسو مشغولیت وی به جنگ با مرتدان و در نتیجه عدم دست‌یابی به فتوحات گسترده‌ای که در دوران دراز مدت خلافت عمرسنصیب مسلمانان و خلافت اسلامی گردید.» [۴۲۵]

۴- عایشه‌ی صدیقهلمی‌گوید: رسول اکرم جدر بیماری ارتحال خود به من فرمودند: «ادْعِی لِی أَبَا بَكْرٍ، أَبَاكِ، وَأَخَاكِ، حَتَّى أَكْتُبَ كِتَابًا، فَإِنِّی أَخَافُ أَنْ یَتَمَنَّى مُتَمَنٍّ وَیَقُولُ قَائِلٌ: أَنَا أَوْلَى، وَیَأْبَى اللهُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلَّا أَبَا بَكْرٍ»یعنی: «پدرت ابوبکر و برادرت را به نزد من بخوان تا وصیتی بنویسم؛ چرا که من از این می‌ترسم که کسی آرزوی خلافت در سر بپروراند و به آن طمع ورزد و کسی ادعا کند که (برای خلافت) سزاوارتر است؛ در حالی که خداوند متعال و مؤمنان، جز ابوبکر را (برای خلافت) نمی‌پسندند.» [۴۲۶]

این حدیث، فضیلت ابوبکر صدیقسرا کاملاً روشن می‌سازد و به مسایلی اشاره می‌کند که امکان وقوع آن پس از وفات رسول‌خدا جبر سر جانشینی آن حضرت جوجود داشت و از این خبر می‌دهد که مسلمانان، به خلافت کسی جز ابوبکرسراضی نمی‌شوند. بنا بر اشاره‌ی حدیث، این امکان وجود داشت که در مورد جانشینی رسول‌خدا جاختلاف نظر به وجود آید که البته چنین نیز شد. اما پس از رایزنی، همه‌ی صحابه در مورد خلافت ابوبکرسبه اتفاق نظر و اجماع رسیدند. [۴۲۷]

۵- عبیدالله بن عبدالله می‌گوید: به نزد عایشه رفتم و گفتم: آیا از بیماری رسول‌خدا جبرایم می‌گویی؟ عایشهلفرمود: «بله؛ رسول‌خدا جبی‌حال شدند و پرسیدند: «أَصَلَّى النَّاسُ»یعنی: «آیا مردم نماز گزارده‌اند؟» گفتم: نه؛ منتظر شما هستند. فرمودند: «ضَعُوا لِی مَاءً فِی الْمِخْضَبِ»یعنی: «برایم ظرفی را آب کنید.» چنان کردیم و آن حضرت جوضو گرفتند و خواستند برخیزند که ضعف، بر ایشان چیره شد و بیهوش شدند؛ زمانی که به خود آمدند، پرسیدند: «آیا مردم نماز گزاردند؟» گفتم: نه؛ منتظر شما هستند. فرمودند: «برایم ظرف را آب کنید.» چنان کردیم و ایشان وضو گرفتند و خواستند برخیزند که دوباره سست و بیهوش شدند؛ وقتی به هوش آمدند، پرسیدند: «آیا مردم نماز گزارده‌اند؟» گفتم: نه؛ در انتظار شما هستند.. مردم در مسجد منتظر رسول‌خدا جبودند تا با ایشان نماز عشا را ادا کنند. رسول اکرم جبه ابوبکرسپیام فرستادند که برای مردم امامت دهد؛ پیک نزد ابوبکرسرفت و گفت: رسول‌خدا جدستور داده‌اند که با مردم نماز بگزاری. ابوبکرسکه مرد نازک‌دلی بود، به عمرسگفت: «تو جلو شو و با مردم نماز بگزار». عمرسگفت: «تو، به این کار سزاوارتری.» در آن روزها ابوبکرسامامت می‌داد تا اینکه روزی رسول‌خدا جاحساس سبکی و بهبود کردند و بر دو نفر که یکی از آنان عباسسبود، تکیه دادند و برای ادای نماز ظهر به مسجد رفتند؛ در آن حال ابوبکرسبرای مردم نماز ظهر را امامت می‌داد؛ ابوبکرسبا دیدن رسول‌خدا جخواست عقب برود که رسول اکرم جبه او اشاره کردند عقب نرود و به آن دو نفر فرمودند تا ایشان را کنار ابوبکرسبنشانند؛ آن‌ها چنان کردند و ابوبکرسدر حال ایستاده، به رسول اکرم جکه نشسته بودند، اقتدا کرده بود و مردم نیز به امامت ابوبکرسنماز می‌گزاردند.» عبیدالله می‌گوید: نزد ابن‌عباسبرفتم و گفتم: آیا آنچه را که عایشهلدر مورد وفات رسول‌خدا جبه من گفته، برایت بازگو کنم؟ ابن‌عباسبگفت: بگو. من نیز گفته‌های عایشه را درباره‌ی وفات پیامبر جبرای ابن‌عباسببازگو کردم؛ ابن‌عباسبچیزی از آن را انکار نکرد و گفت: «آیا عایشهلمردی را که با عباسببود، نام برد؟» گفتم: نه. ابن‌عباسبگفت: «آن شخص، علیسبود.» [۴۲۸]

نکاتی از این روایت برداشت می‌شود که می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:

الف) فضیلت ابوبکر صدیقسو برتری او بر تمام صحابهش.

ب) شایستگی ابوبکرسوحقانیت خلافت وی.

ج) هرگاه امام جماعت، بنا بر عذری از حضور در مسجد باز بماند، شخصی که شرایط برتر و بهتری دارد، به جایش امامت می‌دهد.

د) فضیلت عمر فاروقسنیز از این روایت معلوم می‌شود و واضح می‌گردد که او، در مقام پس از ابوبکر صدیقسمی‌باشد؛ چرا که ابوبکرستنها به عمرسپیشنهاد کرد جلو شود و برای امامت به شخص دیگری روی نیاورد. [۴۲۹]

۶- عبدالله بن مسعودسمی‌گوید: زمانی که رسول‌خدا جوفات نمودند، انصار پیشنهاد کردند یک امیر از ما تعیین شود و یک امیر هم از مهاجران؛ عمرسدر پاسخ پیشنهاد انصار چنین گفت: «ای گروه انصار! مگر نمی‌دانید رسول‌خدا جبه ابوبکرسدستور دادند تا برای مردم امامت دهد؟ پس کدامین شما این را می‌پسندد که خودش را جلوتر از ابوبکرسبداند؟» انصار گفتند: «پناه بر خدا از اینکه خواسته باشیم بر ابوبکرسبرتری بجوییم و یا خود را برتر از او بدانیم.» [۴۳۰]

۷- علیسمی‌گوید: «زمانی که رسول‌خدا جوفات نمودند، جوانب تعیین امیر را بررسی کردیم ودیدیم که رسول‌خدا جابوبکرسرا برای نماز جلو کردند؛ لذا به این نتیجه رسیدیم که کسی را برای دنیایمان برگزینیم که رسول‌خدا ج، او را برای دینمان برگزیدند؛ بنابراین ابوبکرسرا جلودار و امیر کردیم.» [۴۳۱]

ابوالحسن اشعری/می‌گوید: «پیش‌نمازی ابوبکرسبه دستور رسول‌خدا جدلیلی است بر این که ابوبکرسدر میان صحابهشاز همه عالم‌تر بوده و بیش از دیگران به دانش قرائت، آگاهی داشته است؛ چرا که در حدیث صحیح آمده است: «یَؤُمُّ الْقَوْمَ أَقْرَؤُهُمْ لِكِتَابِ اللَّهِ فَإِنْ كَانُوا فِی الْقِرَاءَةِ سَوَاءً، فَأَعْلَمُهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنْ كَانُوا فِی السُّنَّةِ سَوَاءً فَأَكْبَرُهُمْ سِنًّا، فَإِنْ كَانُوا فِی الْسِّنِّ سَوَاءً، فَأَقْدَمُهُمْ إِسْلَامًا»یعنی: «داناترین هر قوم به کتاب خدا، آنان را امامت می‌دهد و اگر همگی، در دانش قرائت یکسان بودند، کسی امامت می‌دهد که به سنت آگاه‌تر باشد و چنان‌چه در سنت‌شناسی نیز برابر بودند، کسی جلو می‌شود که سن بیشتری دارد و اگر هم‌سن و سال بودند، کسی امامت می‌دهد که جلوتر مسلمان شده است.» ابن‌کثیر/می‌گوید: «این سخن ابوالحسن اشعری است که باید آن را با آب طلا نوشت؛ چرا که تمام این ویژگی‌ها در ابوبکر صدیقسجمع شده بود.» [۴۳۲]

اهل‌سنت در مورد اینکه آنچه در احادیث در مورد خلافت ابوبکرسآمده، صریح است و یا پوشیده و از باب اشاره، دو گفتار و باور متفاوت دارند:

الف) برخی از جمله حسن بصری، احمد بن حنبل و عده‌ای از اهل حدیث [۴۳۳]بر این باورند که احادیث وارد شده در موضوع خلافت ابوبکرساز نوع پوشیده و از باب اشاره است. دلیل این دسته، این است که رسول‌خدا جابوبکرسرا برای نماز جلو کردند و دستور دادند تمام درهایی را که به مسجد باز می‌شود، ببندند جز در خانه‌ی ابوبکر را.

ب) باور عده‌ای از جمله ابو محمد بن حزم و برخی از اهل حدیث بر این است که احادیث وارد شده در مورد خلافت ابوبکرسصریح می‌باشد و به احادیث ۱،۲،۳و۴ استناد می‌کنند که پیش از این آورده‌ایم.

بنده، در جمع‌بندی این موضوع به این نتیجه رسیده‌ام که رسول‌خدا جمسلمانان را به این دستور نداده‌اند که ابوبکرسباید در جایگاه خلافت و جانشینی ایشان قرار بگیرد؛ بلکه آنچه رسول‌خدا جدر این‌باره فرموده‌اند، ساختاری خبری دارد که ایشان، از سوی خدای متعال، مسلمانان را از این خبردار می‌کنند که آن‌ها، ابوبکرسرا به خاطر صفات و ویژگی‌های بی‌نظیرش که در قرآن و سنت به آن اشاره شده و او را بر تمام امت محمد مصطفی جبرتری داده است، به عنوان خلیفه برمی‌گزینند. [۴۳۴]

ابن‌تیمیه/می‌گوید: «آن‌چه از بررسی روایات برمی‌آید، این است که پیامبر اکرم جدر قالب اقوال و افعال متعددی، مسلمانان را به این رهنمون شدند که آن‌ها، ابوبکرسرا به خلافت می‌رسانند؛ اسلوب روایات، نشان می‌دهد که اشاره‌ی رسول‌خدا جدر مورد خلافت ابوبکرسبه‌گونه‌ای است که ایشان به خلافت ابوبکرسخرسند هستند و خلافت وی را می‌ستایند؛ حتی خواسته‌ی رسول‌خدا جبر این بود که به طور صریح ابوبکرسرا به جانشینی خود بگمارند؛ اما بدان سبب که دانستند، مسلمانان بر خلافت ابوبکرساجماع می‌کنند، از نوشتن حکم خلافت ابوبکرسمنصرف شدند… دلایل زیادی وجود داشت که بر خلافت ابوبکرستأکید می‌کرد و همین، صحابهشرا بر آن داشت تا با درک و شناخت دلایل موجود در مورد خلافت ابوبکرس، به جانشینی وی اتفاق کنند. عمر بن خطابسدر حضور مهاجرین و انصار سخن گفت و چنین فرمود: «درمیان شما کسی نیست که به حد و پایه‌ی ابوبکرسبرسد یا از او پیش افتاده باشد.» نصوص بسیاری، درستی خلافت ابوبکرسرا به اثبات می‌رساند و نشان می‌دهد که خداوند متعال و رسول اکرم جابوبکرسرا شایسته‌ی خلافت دانسته‌اند؛ مسلمانان، با ابوبکرسبیعت کردند و بر پایه‌ی فضایلی که از ابوبکرسدر کتاب و سنت سراغ داشتند، وی را به خلافت برگزیدند و بدین‌گونه ابوبکرسبنا بر نص و به اجماع تمام صحابهشبه خلافت رسید. البته نصوص وارد شده در مورد خلافت ابوبکرسبیان‌گر این است که خدا و رسول، ابوبکر را شایسته‌ی خلافت دانستند و به حقانیت آن اشاره کردند؛ نصوص، صحابه را بر این ره نمود که خداوند متعال، خلافت ابوبکر را مقدر نموده و همین طور نیز شد. باید دانست که اشاره‌ی نصوص به خلافت ابوبکرساز صدور حکم وی به عنوان خلیفه، رساتر و سرآمدتر بود و جلوه‌ی بهتری داشت؛ چرا که با صدور حکم در مورد خلافت ابوبکرس، وی تنها بر پایه‌ی عهد و پیمان صحابه با خدا به خلافت می‌رسید؛ اما مسلمانان، ابوبکرسرا بدون حکم یا قرار قبلی بر اساس نصوصی که این کار را درست و سزاوار می‌دانست، به عنوان خلیفه برگزیدند و این، بیان‌گر این است که ابوبکرسدر حد و اندازه‌ای از فضیلت قرار داشت که او را از دیگران متمایز ساخت و باعث شد تا مسلمانان، او را بیش از دیگران شایسته و سزاوار خلافت بدانند… . [۴۳۵]

[۴۱۹] همان مرجع (۲/۵۳۹) [۴۲۰] مسلم (۴/۱۸۵۶و۱۸۵۷)؛ بخاری، شماره‌ی۳۶۵۹ [۴۲۱] فتح الباری (۷/۲۴) [۴۲۲] سلسلة الأحادیث الصحیحة از آلبانی (۳/۲۳۳و۲۳۶) [۴۲۳] تحفة الأحوذی بشرح الترمذی (۱۰/۱۴۷) [۴۲۴] روایت مسلم از ابوهریره (۴/۱۸۶۱و۱۸۶۲) [۴۲۵] الإعتقاد از بیهقی، ص۱۷۱ [۴۲۶] مسلم (۴/۱۸۵۷) [۴۲۷] عقیدة اهل السنة و الجماعة فی الصحابة (۲/۵۴۲) [۴۲۸] مسلم، شماره‌ی۴۱۸؛ بخاری، شماره‌ی۶۸۷ [۴۲۹] شرح النووی (۴/۱۳۷) [۴۳۰] المستدرک (۳/۶۷) [۴۳۱] طبقات ابن سعد (۳/۱۸۳) [۴۳۲] البدایة و النهایة (۵/۲۶۵) [۴۳۳] منهاج السنة از ابن‌تیمیة (۱/۱۳۴و۱۳۵) [۴۳۴] نگاه کنید به: عقیدة اهل السنة و الجماعة (۲/۵۴۸) [۴۳۵] منهاج السنة (۱/۱۳۹- ۱۴۱)؛ مجموع الفتاوی (۳۵/۴۷)

اجماع امت در مورد خلافت ابوبکر صدیقس

اهل‌سنت بر این اجماع کرده‌اند که ابوبکرسبیش از همه سزاوار جانشینی رسول‌خدا جبود؛ چرا که فضیلت و پیشینه‌ی وی بر کسی پوشیده نیست و رسول اکرم جدر دوران حیات خویش، او را بر تمام صحابه مقدم قرار دادند و امام جماعت نمودند؛ صحابهشکنه این قضیه را دریافتند و بر خلافت ابوبکرساجماع کردند و هیچ یک از آنان، با خلافت ابوبکرسمخالفت نورزید. عقیده‌ی ما، این است که امکان ندارد صحابهشبر گمراهی و ضلالتی، به اجماع و اتفاق نظر برسند. همه‌ی صحابه با ابوبکرسبیعت کردند و همواره از وی اطاعت و حرف‌شنوی داشتند و هیچ یک از آنان در مورد خلافت ابوبکرسمخالفت نکرد. [۴۳۶]از سعید بن زید سوال شد: «کی با ابوبکرسبیعت شد؟» سعید پاسخ داد: «همان روزی که رسول‌خدا جوفات نمودند؛ چرا که صحابه دوست نداشتند، مانده‌ی آن روز را در حالی سپری کنند که در جماعت نباشند.» [۴۳۷]صحابهشو همچنین اهل سنت بر این اجماع کرده‌اند که ابوبکرسسزاوارترین شخص صحابه برای خلافت بوده است. [۴۳۸]اینک به برخی از اقوال علما در این زمینه می‌پردازیم:

الف) خطیب بغدادی/می‌گوید: «مهاجرین و انصار بر خلافت ابوبکر صدیقساجماع کردند و او را خلیفه‌ی رسول‌خدا جنامیدند و هیچ کس دیگری را بدین نام، صدا نزدند؛ گفته شده که رسول‌خدا جدرمیان سی‌هزار مسلمان وفات نمودند؛ تمام این عده، به ابوبکرس، خلیفه‌ی رسول‌خدا می‌گفتند و پس از رسول اکرم جابوبکر را به خلافت برگزیدند. [۴۳۹]

ب) ابوالحسن اشعری/می‌گوید: «خداوند متعال، مهاجران و انصار و پیشگامان مسلمان را ستوده و در موارد مختلف از آنان تعریف کرده است؛ خداوند متعال، درباره‌ی کسانی که در زیر درخت با رسول‌خدا جبیعت کردند، چنین فرموده است:

﴿ ۞لَّقَدۡ رَضِيَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ يُبَايِعُونَكَ تَحۡتَ ٱلشَّجَرَةِ [الفتح: ۱۸]

یعنی: «به تحقیق که خداوند، از مؤمنان راضی گشت بدان‌گاه که زیر درخت با تو بیعت کردند…».

همین کسانی که خداوند آنان را ستوده است، بر خلافت ابوبکرساجماع کردند، با او بیعت نمودند و او را خلیفه‌ی رسول‌خدا جنامیدند؛ این‌ها، به فضیلت ابوبکرسبه خوبی آگاه بودند و او را در برخورداری از تمام ویژگی‌های نیک از قبیل علم، تقوا، درست‌اندیشی و راهبری امت، برتر از دیگران می‌شناختند.» [۴۴۰]

ج) عبدالملک جوینی/می‌گوید: «خلافت ابوبکر صدیقسبه اجماع صحابه تحقق یافت؛ صحابه‌ی کرامشتمام تلاششان را در حرف‌شنوی و اطاعت از خلیفه‌ی پیامبر جبکار بستند… آنچه در مورد بیعت نکردن علیسدر ابتدای امر گفته شده، دروغی بیش نیست؛ بله، علیسدر سقیفه حضور نداشت و از غم وفات رسول اکرم جخلوت گزیده بود؛ اما در حضور دیدگان مردم و درمیان جمع زیادی با ابوبکرسبیعت کرد.» [۴۴۱]

د) ابوبکر باقلانی/در بحث اجماع صحابه بر خلافت ابوبکر صدیقسمی‌گوید: «مسلمانان، در مورد خلافت ابوبکرسو اطاعت از وی اجماع کردند و از این جهت اطاعت از ابوبکر صدیقسبر همگان لازم و واجب شد. باری ابوبکرسدر خلال خطبه‌ای گفت: «مرا می‌توانید برکنار کنید؛ چرا که من، خودم را بهترین شما نمی‌دانم.» علیساین گفته‌ی ابوبکرسرا چنین پاسخ داد: «ما، تو را عزل نمی‌کنیم و اصلاً چنین نمی‌خواهیم؛ چرا که رسول‌خدا جتو را برای دینمان جلو کردند؛ پس ما چگونه به تو در امر دنیایمان راضی نشویم؟» اشاره‌ی علیسبه ماجرای امامت ابوبکرسبود که رسول‌خدا جبه او دستور دادند با مردم نماز بگزارد. علیسبه امارت و سرپرستی ابوبکرسدر حج اشاره کرد و آن را دلیل دیگر شایستگی ابوبکرسبرای خلافت برشمرد: «و تو را بر ما امیر فرمود…» ابوبکر صدیقسبرترین، مؤمن‌ترین، آگاه‌ترین و داناترین شخص امت بود.» [۴۴۲]

[۴۳۶] عقیدة اهل السنة فی الصحابة (۲/۵۵۰) [۴۳۷] أباطیل یجب أن تمحی من التاریخ از ابراهیم شعوط، ص۱۰۱ [۴۳۸] عقیدة اهل السنة و الجماعة فی الصحابة (۲/۵۵۰) [۴۳۹] تاریخ بغداد (۱۰/۱۳۰) [۴۴۰] الإبانة عن أصول الدیانة، ص۶۶ [۴۴۱] نگاه کنید به: کتاب الإرشاد، ص ۳۶۱ – روایات صحیح، بیان‌گر این است که علیسیک روز پس از وفات رسول‌خدا ج(روز سه‌شنبه ۱۳ ربیع‌الاول) با ابوبکرسبیعت نموده است.(مترجم) [۴۴۲] الإنصاف فیما یجب إعتقاده ولا یجوز الجهل به، ص۶۵

مباحثی پیرامون خلافت اسلامی و خلیفه

خلافت اسلامی، شیوه‌ای است که امت اسلامی آن را برای زمام‌داری امور مسلمانان برگزیده و بر آن اجماع نموده تا از طریق آن، امور جامعه‌ی اسلامی را سامان بخشد و مصالح امت را تأمین نماید. پیدایش و شکل‌گیری خلافت اسلامی، ضرورت گریزناپذیر و ناگسستنی امت اسلامی است؛ همین نیاز شدید امت به تشکیل خلافت، دلیل شتاب صحابه برای تعیین جانشین رسول‌خدا جبود. امام ابوالحسن ماوردی می‌گوید: «خداوند، قدرتش را نمایان کرد و برای امت، کسی را به ریاست رسانید و جانشین پیامبر جنمود که امت را گرد آورد و راهبری آن‌ها را عهده‌دار شد تا مصالح جامعه، توسط آموزه‌ها و قوانین دینی تأمین گردد و یک‌پارچگی و وحدت کلمه بر اساس پیروی از خلیفه حفظ شود. بنابراین خلافت اسلامی شکل گرفت تا با پی‌ریزی پایه‌های حکومت اسلامی، مصالح عمومی مسلمانان سامان‌دهی شود و حقوق و خواسته‌های آحاد جامعه تحقق یابد و زمام‌داران و والیان مناطق مختلف قلمرو حکومت اسلامی، از سوی خیلفه مشخص شوند.» [۴۴۳]

امت اسلامی، پس از وفات رسول‌خدا جبا مشکلات زیادی روبرو شد؛ وضعیت آن برهه‌ی زمانی چنین ایجاب می‌کرد تا مسلمانان، زود و حکیمانه برای سامان‌دهی امور خویش اقدام کنند و هیچ عرصه و زمینه‌ای نگذارند که امت، دچار پراکندگی شود؛ چرا که با وفات رسول اکرم جبیم آن می‌رفت که سستی و دودلی در برخی رخنه کند و گستره‌ی آن، به ارکان و پایه‌هایی که رسول‌خدا جبنا نمودند، آسیب برساند. [۴۴۴]

شالوده‌ی قوانین خلافت که نماد نظام حکومت اسلامی است، قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم جمی‌باشد. فقها، پایه‌های حکومت اسلامی را شورا و بیعت دانسته‌اند که در قرآن کریم نیز به این دو اصل مهم اشاره شده است. [۴۴۵]گاهی عناوینی چون امامت و امارت، مترادف خلافت بکار می‌رود. مسلمانان بر این اجماع دارند که تشکیل خلافت، واجب است تا با تعیین خلیفه به امور مسلمانان رسیدگی شود، حدود و قوانین شرعی اجرا گردد و خلیفه، توانمندی‌های حکومت و مردم را برای گسترش دعوت اسلامی بکار بندد؛ برای حمایت دین و امت، جهاد را بپا دارد؛ حقوق مردم را تأمین کند و با عدالت و دادگستری، بیداد و ستم را ریشه‌کن کند و نیازهای ضروری آحاد جامعه را به خوبی برآورده سازد.. تشکیل خلافت به عنوان یک وظیفه و فریضه‌ی دینی، از قرآن، سنت و اجماع ثابت می‌شود. [۴۴۶]

خداوند متعال می‌فرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَطِيعُواْ ٱللَّهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡۖ [النساء: ۵۹]

یعنی: «ای اهل ایمان! از خدا و پیامبر اطاعت کنید و از از کارداران و فرمانروایان مسلمان خود فرمان‌برداری نمایید».

همچنین می‌فرماید: ﴿ يَٰدَاوُۥدُ إِنَّا جَعَلۡنَٰكَ خَلِيفَةٗ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَٱحۡكُم بَيۡنَ ٱلنَّاسِ بِٱلۡحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ ٱلۡهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ لَهُمۡ عَذَابٞ شَدِيدُۢ بِمَا نَسُواْ يَوۡمَ ٱلۡحِسَابِ٢٦ [ص: ۲۶]

یعنی: «(خداوند به داوود، فرمود) ای داوود! ما تو را در زمین خلیفه‌ی خود ساختیم؛ پس درمیان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی نکن که تو را از راه حق منحرف می‌سازد. کسانی که از راه حق منحرف می‌شوند، به خاطر آنکه روز حساب (قیامت) را فراموش می‌کنند، عذاب سختی (در پیش) دارند».

رسول اکرم جفرموده‌اند: «مَنْ خَلَعَ یَدًا مِنْ طَاعَةٍ، لَقِیَ اللهَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ لَا حُجَّةَ لَهُ، وَمَنْ مَاتَ وَلَیْسَ فِی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ، مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً» [۴۴۷]یعنی: «کسی که دست از اطاعت (حاکم عدل‌گستری که شرایع دینی را اجرا می‌کند) بکشد، روز قیامت هیچ دلیل (و عذر موجهی) ندارد و هر کس در حالی بمیرد که در گردن (و بر عهده‌اش) بیعتی نیست، بر مرگ جاهلی مرده است.» [۴۴۸]

در مورد اجماع صحابه بر خلافت ابوبکرساین نکته در خور توجه است که صحابهشپیش از خاک‌سپاری رسول‌خدا جگرد آمدند تا به اتفاق هم خلیفه‌ای تعیین کنند؛ ابوبکرسنیز دلیل پذیرش مسؤولیت خلافت را ترس از بروز فتنه به سبب عدم تعیین خلیفه بیان نمود. [۴۴۹]

شهرستانی در این‌باره می‌گوید: «نه در قلب ابوبکرسو نه در قلب هیچکس دیگری، این نیامد که نبودِ حاکم برای مسلمانان درست باشد. همه‌ی دلایل، حاکی از آن است که صحابه‌ی کرام به عنوان مسلمانان صدر اسلام و کسانی که ایمان و باورهای دینیشان دست‌خوش دگرگونی نشده بود، بر ضرورت وجود خلیفه اتفاق نظر داشتند و بر پایه‌ی همین ضرورت، بر تعیین خلیفه اجماع کردند که خود، دلیل قاطعی بر وجوب تعیین خلیفه می‌باشد.» [۴۵۰]بررسی دقیق و منصفانه‌ی جریان تعیین خلیفه، نادرستی این مسأله را روشن می‌سازد که شتاب صحابه برای تعیین خلیفه بلافاصله پس از وفات رسول‌خدا جبه خاطر جاه‌طلبی بوده است! [۴۵۱]

ابن خلدون، خلافت را این چنین تعریف کرده است: «خلافت، عبارت است از زمام‌داری اموری که به خلیفه ارجاع می‌شود تا با نظرداشت مصالح دنیوی و اخروی همگان و بر مبنای دیدگاه‌ها و داده‌های شرعی به انجام رسد؛ با توجه به اینکه از دید شارع، اعتبار و حیثیت مسایل دنیوی بر اساس مصالح اخروی است، لذا خلافت، در حقیقت عبارت است از نمایندگی شارع برای حراست و پاسداری از دین و کاربرد راهبردهای دنیوی در این جهت.» [۴۵۲]

علامه ابوالحسن ندوی/شرایط خلافت و مواردی را که در پس این منصب لازم است، بررسی نموده و با کنکاش دوره‌ی خلافت ابوبکر صدیقسبر پایه‌ی دلایل و شواهد موجود در آن برهه از تاریخ اسلام، ثابت کرده که تمام شرایط خلافت در شخصیت ابوبکر و دوران وی تحقق یافته است. با وجودی که برخی از این شرایط در کتاب پیش روی شما به صورت پراکنده بیان شده، برای جمع‌بندی کلی این شرایط به طور مختصر شرایط خلافت را از نگاه ندوی بازگو می‌کنیم:

الف) یکی از مواردی که ابوبکرسرا ممتاز و برجسته می‌نماید، این است که ابوبکرسپس از پذیرش اسلام در تمام مدت زندگانیش، مورد اعتماد رسول‌خدا جبود و بارها خود آن حضرت جبدین نکته گواهی دادند و ابوبکرسرا به نیابت خود در ارکان اساسی دین گماشتند و در موارد زیادی در حیات خود بسیاری از امور مهم را به ابوبکرسواگذار کردند؛ ابوبکرسآن‌چنان مورد اعتماد رسول‌خدا جبود که به مناسبت‌های مختلف و بلکه در برهه‌های حساس زندگانی پیامبر اکرم جبا ایشان همراه گشت و در مواردی از سوی رسول‌خدا جبه افتخار همراهی با ایشان مفتخر گشت که تنها از افراد قابل اعتماد و مورد اطمینان درخواست همراهی می‌شود.

ب) دلیل دیگر تمایز و برجستگی ابوبکرساین است که او در مقابل جریان‌ها و طوفان‌های شدیدی که به قصد نابودی و ریشه‌کنی دین و از میان‌بردن زحمت‌ها و ثمرات دعوت رسول‌خدا جشکل گرفت، چون کوهی استوار، پایداری ورزید؛ ابوبکرسدر شرایطی رویاروی این جریان‌ها ایستاد که قلوب بسیاری از مؤمنان راستین لرزید؛ ابوبکرسدر آن وضع آشفته و بحرانی، با صداقت و پایداری بی‌نظیرش، از عهده‌ی مسؤولیتش برآمد، پرده از چشم‌ها کنار زد و غبار از گوهر دین و عقیده‌ی صحیح زدود.

ج) چهرگی و تمایز ابوبکرسرا می‌توان در فهم و شناخت درستش از اسلام جستجو کرد؛ آری می‌توان ابوبکرسرا در دوره‌ی زندگانی پیامبر اکرم جبرتر و برجسته‌تر از همه یافت که در حالات و موارد مختلف از دیگران متمایز می‌گردد.

د) یکی دیگر از ویژگی‌های ممتازابوبکرساین بود که بر حفظ و ماندگاری اصالت دین به همان شکل و ساختار زمان رسول‌خدا جبه گونه‌ای غیرت می‌ورزید که هیچ کسی بر آبرو، همسر، مادر و فرزندانش چنان غیرتی ندارد؛ ابوبکرسبه اندازه‌ای برای حفظ و ماندگاری دین، همت و غیرت نشان می‌داد که هیچ چیزی او را از این مسیر باز نمی‌داشت و بی‌آنکه از چیزی بترسد یا در چیزی طمع ورزد، تمام تلاشش را برای بقای دین به کار می‌برد و اگر یاران و نزدیکانش بنا به دلایلی که برای خود داشتند، او را همراهی نمی‌کردند، باز هم از هیچ تلاشی برای صیانت از آیین محمدی دریغ نمی‌کرد.

هـ) ابوبکر صدیقسخیلی باریک‌بین بود تا خواسته‌ها و سفارش‌های رسول‌خدا جرا اجرا کند؛ وی برای انجام خواسته‌های رسول اکرم جبه اندازه‌ی مویی منحرف نشد و در این مسیر چانه‌زنی هیچ کسی را نپذیرفت و از هیچ سرزنشی نیز نهراسید.

و) امتیاز دیگر ابوبکرساین است که او نسبت به دنیا به قدری بی‌رغبت بود که تنها رسول‌خدا جرا می‌توان در بی‌رغبتی به دنیا، برتر و والاتر از او دانست و بس؛ چه دلیلی در مورد زهد ابوبکرسبالاتر از اینکه وی، هرگز نخواست سلسله‌ی زمام‌داری امت را همانند حکومت‌های فارس و روم در خانواده‌اش موروثی کند و شالوده‌ی حکومت را در قالب خانواده‌ای سلطنتی بنا نماید. [۴۵۳]

تمام این ویژگی‌ها و شرایط در ابوبکرسوجود داشت و در شخصیت وی چه در زمان رسول‌خدا جو چه پس از آنکه به خلافت رسید، به‌گونه‌ای پدیدار گشت که تردیدناپذیر و غیرقابل انکار می‌باشد…. [۴۵۴]علاوه بر این باید دانست که بزرگان و سرآمدان صحابه در سقیفه‌ی بنی‌ساعده با ابوبکرسبیعت کردند و روز بعد او را به عنوان خلیفه معرفی نمودند و بدین‌سان تمام امت، به طور عمومی با ابوبکرسبیعت کردند. [۴۵۵]آنچه در سقیفه گذشت، مجموعه‌ای از مبادی و قواعد حکومت دینی را تبیین نمود که می‌توان از آن دست، به این موارد اشاره کرد:

۱- تعیین خلیفه و کاردار از طریق انتخاب صورت می‌گیرد.

۲- بیعت، یکی از پایه‌ها و شیوه‌های انتخاب است که به حکومت، مشروعیت می‌بخشد.

۳- باید کسی را به عنوان خلیفه برگزید که دیانت و کفایتش در اداره‌ی امور، بیش از دیگران باشد؛ لذا سنجه‌ی صلاحیت در گزینش خلیفه، بر اساس ارزش‌های اسلامی، فردی و اخلاقی می‌باشد.

۴- خلافت، نباید موروثی باشد. به عبارت دیگر نباید مبنای انتخاب خلیفه را وراثت نسبی یا قبیله‌ای قرار داد.

۵- آنچه در سقیفه‌ی بنی‌ساعده در مورد شرافت قریش به میان آمد، مبتنی بر واقع‌نگری و دلایلی بود که باید به آن توجه می‌شد و اصلاً در انتخاب خلیفه هر شرافت و مسأله‌ای که با اصول اسلام تعارضی نداشته باشد، معتبر است و مورد توجه قرار می‌گیرد. [۴۵۶]

۶- فضای حاکم بر گفتمان سقیفه، بدور از هرج و مرج، دروغ، عهدشکنی و دسیسه‌گری بود و چنان سلامت و امنیتی در خود داشت که می‌توان آن را فرایند گردن نهادن صحابه در برابر نصوص شرعی دانست؛ چرا که نصوص شرعی، به عنوان اصول مذاکره بر گفتمان سقیفه حاکم شده بود.

دکتر توفیق شاوی ضمن بررسی شورای صحابه در دوران خلفای راشدین، گفتمان سقیفه را مورد کنکاش قرار داده و چنین نتیجه‌گیری نموده که:

الف) نشست سقیفه، نشان داد که مشورت آزادانه و رایزنی در فضای باز به عنوان یکی از آموزه‌های صریح قرآن، مبنا و پایه‌ی تشکیل حکومت می‌باشد. پایبندی صحابهشبه آموزه‌های دین، آنان را به اجماع و اتفاق نظر در مورد تعیین خلیفه رسانید؛ به عبارت دیگر محور اصلی اجماع صحابه در سقیفه، آیاتی از قرآن بود که به اصل شورا و مشورت دستور می‌دهد. اجماع صحابه در سقیفه، بیان‌گر و مؤکد این است که شورا، اصل و پایه‌ی تشکیل دولت اسلامی می‌باشد و نخستین اصل قانون اساسی مورد اجماع در حاکمیت دینی است که برگرفته از نصوص کتاب و سنت می‌باشد.

ب) سقیفه‌ی بنی‌ساعده، نشان می‌دهد که انتخاب رییس دولت یا حکومت اسلامی و تعیین اختیاراتش، بر اساس شورا و بیعت است؛ انتخاب و بیعت آزادانه و یا به تعبیر امروزی قانون اساسی، در قبال اختیاراتی که به رییس حکومت می‌دهد، شرایط و وظایفی نیز پیش رویش می‌نهد و می‌توان تفویض اختیارات و شرح وظایف حاکم اسلامی را اصل دیگری از قانون اساسی حکومت اسلامی دانست که در سقیفه مورد اجماع صحابه واقع شد.

ج) در سقیفه‌ی بنی‌ساعده بر مبنای دو اصل پیشین، ابوبکرسبه اجماع صحابه به جانشینی رسول‌خدا جانتخاب شد تا به عنوان نخستین خلیفه‌ی دولت اسلامی، انجام وظیفه نماید. [۴۵۷]البته انتخاب ابوبکرسدر سقیفه‌ی بنی‌ساعده، جنبه‌ی معرفی داشت و تفویض نهایی خلافت به وی در روز بعد و پس از بیعت عمومی مردم با او در مسجدالنبی جتحقق یافت. [۴۵۸]در صفحات بعد، به بررسی بیعت عمومی مردم با ابوبکرسخواهیم پرداخت.

[۴۴۳] الأحکام السلطانیة، ص۳ [۴۴۴] عصر الخلفاء الراشدین، نوشته‌ی دکتر فتحیه نبراوی، ص۲۲ [۴۴۵] مرجع سابق، ص۲۳ [۴۴۶] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ص۵۸ [۴۴۷] مسلم (۳/۱۴۷۸) [۴۴۸] منظور از مرگ جاهلی، این است که مرگش بر صفت و ویژگی دوره‌ی پرهرج و مرج جاهلیت و بر ضلالت و گمراهی است.(مترجم) [۴۴۹] الخلفاء و الخلفاء الراشدون، ص۵۹ [۴۵۰] الملل و النحل (۷/۸۳)؛ نگاه کنید به: نظام الحکم از محمود خالدی، ص ۲۳۷ تا ۲۴۸ [۴۵۱] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ص۴۹ [۴۵۲] المقدمة، ص۱۹۱ [۴۵۳] المرتضی، سیرة أبی‌الحسن علی بن أبی‌طالب، ص۶۵ [۴۵۴] سیرة أبی‌الحسن علی بن أبی‌طالب، ص۶۷ [۴۵۵] الخلافة و الخلفاء الراشدون، ص۶۶ [۴۵۶] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۲۵۶ [۴۵۷] فقه الشوری و الإستشارة از دکتر توفیق شاوی، ص۱۴۰ [۴۵۸] مرجع سابق، ص۱۴۲

مبحث دوم: بیعت عمومی با ابوبکرسو اداره‌ی امور داخلی جامعه‌ی اسلامی

بیعت عمومی با ابوبکر صدیقس

روز پس از گردهمایی سقیفه و بیعتی که با ابوبکرسصورت گرفت، مسلمانان برای بیعت عمومی با ابوبکرسجمع شدند؛ عمر فاروقسدر آن روز نقش مهمی در بیعت عموم مسلمانان با ابوبکرسداشت. [۴۵۹]انس بن مالکسمی‌گوید: ابوبکرسیک روز پس از آنکه با وی در سقیفه بیعت شد، برمنبر نشست؛ عمرسبرخاست و پیش از ابوبکرسسخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی، چنین گفت: «ای مردم! من دیروز به فکر و اندیشه‌ی خود به شما سخنانی گفتم که نه از آنچه در کتاب خدا یافته‌ام، بود و نه از آنچه رسول‌خدا جبه آن سفارش فرموده‌اند؛ چرا که من چنین می‌پنداشتم که رسول‌خدا جتا آخر درمیان ما می‌مانند و ما را راهبری می‌کنند. [۴۶۰]خداوند متعال، در میان شما کتابی باقی نهاده که مایه‌ی هدایت و ره‌یابی است؛ پس اگر به این کتاب تمسک ورزید، خداوند بلند مرتبه، شما را به راه راست ره می‌نماید؛ همان‌طور که رسول‌خدا جرا هدایت کرده است. خدای متعال، اراده‌ی شما را بر این هماهنگ فرموده تا زمام‌داری امور خویش را به بهترین خود یعنی یار دل‌سوز رسول‌خدا جو کسی که در سفر هجرت با پیامبر جهمراه بود، واگذار کنید؛ پس برخیزید و با ابوبکرسبیعت کنید.» مردم برخاستند و به طور عمومی و همگانی با ابوبکر صدیقسبیعت کردند. ابوبکرسپس از حمد و ثنای الهی چنین فرمود: «ای مردم! مرا در حالی به امارت خویش گماشتید که (گمان نمی‌کنم) بهترین شما باشم؛ پس اگر نیک و درست عمل کردم، یاریم دهید و اگر بد و نادرست رفتار کردم، اصلاحم کنید. صداقت و راستی، (چون) امانت است (که خوب و کامل ادا شده) و دروغ، کمال خیانت؛ کسی که در بین شما ضعیف (و حق‌باخته) است، در نزد من قوی خواهد بود تا به خواست خدا، حقش را به او بازگردانم و هر کس که در میان شما قوی است (و حق دیگران خورده)، در نزد من ضعیف خواهد بود تا به خواست خدا حق را از او بستانم (و به ذی‌حق بازپس دهم.) هیچ قومی، جهاد در راه خدا را ترک نمی‌کنند مگر آنکه خدای متعال، آن‌ها را خوار و ذلیل می‌گرداند و فحشا و بدکاری در هیچ قومی گسترش نمی‌یابد مگرکه خدای متعال، همه‌ی آن‌ها را به بلا و عذابی عمومی گرفتار می‌سازد. از من تا زمانی که از خدا و رسولش اطاعت می‌کنم، فرمان پذیرید و هرگاه از اطاعت خدا و رسول، سرتافتم، نباید از من اطاعت کنید. خداوند، شما را مورد رحمت خود قرار دهد؛ برای نماز برخیزید.» [۴۶۱]

در صحیح امام بخاری/نیز به بیعت عمومی صحابهشبا ابوبکر صدیقساشاره شده است. [۴۶۲]

این خطبه‌ی شکوهمند با آنکه مختصر و کوتاه می‌باشد، از باارزش‌ترین خطبه‌های اسلامی به شمار می‌آید؛ چرا که ابوبکر صدیقسدر آن، به بیان اصول عدالت‌گستری و مهرورزی در تعامل میان حکومت و مردم می‌پردازد و بر این تأکید می‌کند که اطاعت از ولی‌امر و کاردار مسلمانان، منوط به این است که او، فرمان‌بردار خدا و رسول باشد؛ ابوبکر صدیقسدر این خطبه به صراحت، نقش جهاد را در سرافرازی امت بیان می‌فرماید و از فحشا و بدکاری برحذر می‌دارد که مایه‌ی فساد، فروپاشی و ازهم‌گسیختگی جامعه می‌باشد. [۴۶۳]بررسی سخنرانی‌ها و رخدادهای پس از وفات رسول اکرم ج، این زمینه را برای پژوهش‌گر فراهم می‌آورد تا سیمای حکومت اسلامی دوره‌ی خلافت راشده را بهتر بشناسد. آنچه در این پهنه، بیش‌تر جلوه می‌نماید، موارد ذیل است:

[۴۵۹] عصر الخلفاء الراشدین، ص۳۰ [۴۶۰] عمر فاروقسبا این سخنان، به اشتباه خود در روز وفات رسول اکرم جاذعان می‌کند که گفته بود: رسول‌خدا جنمرده‌اند و…. نگاه کنید به: نهایة الارب نویری.(مترجم) [۴۶۱] البدایة و النهایة (۶/۳۰۵) – آن‌گونه که برخی از سیرت‌نگاران، نگاشته‌اند، منظور از نماز در این گفتار ابوبکرس، نماز بر جنازه‌ی رسول‌خدا جاست.(مترجم) [۴۶۲] نگاه کنید به: صحیح بخاری، کتاب الأحکام، شماره‌ی۷۲۱۹ [۴۶۳] التاریخ الإسلامی (۹/۲۸)

۱- مفهوم بیعت

علما، تعریف‌های گوناگونی از بیعت ارائه داده‌اند. ابن‌خلدون، بیعت را این چنین تعریف کرده است: «بیعت، پیمانی است که بر اطاعت ولی‌امر و کاردار مسلمان بسته می‌شود.» [۴۶۴]برخی هم بیعت را هم‌پیمانی بر مبنای اسلام دانسته‌اند [۴۶۵]و عده‌ای بیعت را عهد و میثاق استوار برای حفظ و اقامه‌ی کتاب و سنت، تعریف کرده‌اند. [۴۶۶]مسلمانان، به هنگام بیعت با امیر و کاردار خود، به نشانِ بستن پیمانی استوار، دست در دستش می‌نهند. کلمه‌ی بیعت، آن‌گونه که معلوم است از ریشه‌ی بیع به معنای داد وستد گرفته شده و به جهت همانندی و تشابه با دست دادن فروشنده و خریدار، بدین اسم نامیده شده است. [۴۶۷]

آن‌چه از بیعت مسلمانان با ابوبکر صدیقسمشخص می‌شود، این است که هر گاه سرامدان امت با کسی که تمام شرایط زمام‌داری را دارد، بیعت کردند، بر دیگران نیز بیعت با وی لازم می‌گردد و بر آنان واجب می‌شود تا کاردار مسلمان را در مقابل سرکشان و آشوب‌گران یاری رسانند و برای حفظ یک‌پارچگی و پایداری امت در برابر دشمنان داخلی و خارجی خلیفه را همراهی کنند. [۴۶۸]

رسول اکرم جفرموده‌اند: «مَنْ مَاتَ وَلَیْسَ فِی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ، مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً» [۴۶۹]یعنی: «هر کس در حالی بمیرد که در گردنش بیعتی نیست، مرگش (بر صفتِ دوره‌ی) جاهلیت است.»

این حدیث، وجوب بیعت با کاردار مسلمان را روشن می‌کند و به بیان وعید سختی درباره‌ی ترک بیعت می‌پردازد که هر کس، در آن حال بمیرد، زندگی و مرگش بر ضلالت و گمراهی است. [۴۷۰]

رسول اکرم جفرموده‌اند: «وَمَنْ بَایَعَ إِمَامًا، فَأَعْطَاهُ صَفْقَةَ یَدِهِ، وَثَمَرَةَ قَلْبِهِ، فَلْیُطِعْهُ مَا اسْتَطَاعَ، فَإِنْ جَاءَ آخَرُ یُنَازِعُهُ، فَاضْرِبُوا عُنُقَ الْآخَرِ» [۴۷۱]یعنی: «هر کس، با خلیفه‌ای پیمان اطاعت و یاری بست، پس تا می‌تواند از او اطاعت کند و اگر شخص دیگری با خلیفه درگیر شد (و بر سر خلافت با خلیفه تنازع نمود)، پس گردن آن شخص را بزنید.» از آنجا که این حدیث به کشتن فرد یا افراد درگیر با خلیفه دستور می‌دهد، بیان‌گر حرام بودن سرکشی از خلیفه و نزاع با وی می‌باشد؛ چرا که با وجود خلیفه‌ی اسلامی، بستن پیمان با شخص دیگری به معنای شوریدن بر خلیفه‌ای می‌باشد که اطاعت او بر مسلمانان واجب است. [۴۷۲]

در مرکز حکومت، شخص خلیفه از مردم بیعت می‌گیرد و در سایر مناطق، نمایندگان وی از مردم بیعت می‌گیرند؛ چنان‌چه مردم مکه و طائف با نمایندگان ابوبکر صدیقسبیعت کردند.

بیعت با خلیفه‌ی واجد شرایط بر سرآمدان قومی و علمی و امیران منطقه‌ای و اهل شورا واجب است و بیعت عمومی مردم با شخص خلیفه ضروری نیست؛ بلکه بیعت توده‌ی مردم با خلیفه، این است که تحت بیعت سرآمدان و اهل شورا در بیعت خلیفه داخل شوند. [۴۷۳]البته برخی از علما بر این باورند که بیعت عمومی با خلیفه ضروری است؛ چرا که ابوبکر صدیقسپس از بیعت همگانی مسلمانان، عهده‌دار خلافت اسلامی شد. [۴۷۴]

بیعت به آن معنا که برای ابوبکر صدیقسشکل گرفت، تنها به خلیفه‌ی اسلامی اختصاص دارد و با هیچ کس دیگری در بود و نبود حکومت اسلامی چنین پیمانی بسته نمی‌شود؛ چرا که این گونه‌ی بیعت، شرایط و احکام خاص خودش را دارد. [۴۷۵]خلاصه این‌که: بیعت به معنای خاص آن، پیمانی است که با خلیفه در مورد اطاعت و حرف‌شنوی از او بسته می‌شود و در مقابل، او را ملزم به این می‌کند که در پهنه‌ی حکومت، مطابق شریعت الهی عمل کند. به عبارت دیگر، بیعت، پیمانی است دوطرفه که خلیفه در یک طرف آن قرار دارد و مسلمانان، در سوی دیگر آن هستند؛ بیعت، خلیفه را از یک سو به این ملزم می‌سازد که بر اساس کتاب و سنت حکومت کند و به طور کامل در برابر احکام و باورهای دینی گردن نهد و از دیگر سو مسلمانان را موظف می‌کند به اینکه در حدود شریعت، کاملاً تابع و فرمان‌بردار خلیفه باشند.

بیعت، از ویژگی‌های منحصر به فرد سیستم حکومتی اسلام درمیان نظام‌های حکومتی قدیم و جدید است و خلیفه و شهروندان را ملزم به پایبندی احکام و آموزه‌های شریعت می‌سازد و سزاوار و روا نمی‌داند که در قالب حکومت اسلامی، خلیفه یا شهروند از احکام و دستورات دینی پا فراتر بگذارند و یا قوانینی به تصویب برسانند که مخالف کتاب و سنت و اصول کلی شریعت می‌باشد و بلکه چنین رویکردی را خروج از دایره‌ی اسلام و ستیزه‌گری با نظام حکومت اسلام می‌شناسد. خداوند متعال، کسانی را که چنین رویه‌ای در پیش می‌گیرند، بی‌ایمان و نامسلمان معرفی می‌کند. [۴۷۶]

[۴۶۴] المقدمة، ص۲۰۹ [۴۶۵] نگاه کنید به: جامع الأصول من أحادیث الرسول (۱/۲۵۲) [۴۶۶] نظام الحکم فی الإسلام، ص۲۴۸ [۴۶۷] مرجع سابق، ص۲۵۰ [۴۶۸] مرجع سابق، همان صفحه [۴۶۹] مسلم، کتاب الإمارة، شماره‌ی۱۸۵۱ [۴۷۰] نظام الحکم فی الإسلام، ص۲۵۰ [۴۷۱] مسلم، کتاب الإمارة، شماره‌ی۱۸۵۲ [۴۷۲] نگاه کنید به: نظام الحکم فی الإسلام، ص۲۵۳ [۴۷۳] مرجع سابق [۴۷۴] فقه الشوری، ص۴۳۹؛ عصر الخلفاء الراشدین، ص۳۰ [۴۷۵] نظام الحکم فی الإسلام، ص۲۵۴ [۴۷۶] مرجع سابق، ص۱۵۲

۲- مصادر قانون‌گذاری در حکومت ابوبکر صدیق

ابوبکر صدیقسدر بخشی از خطبه‌ای که ایراد فرمود، چنین گفت: «تا زمانی که از خدا و رسول اطاعت کردم، از من اطاعت کنید و هر گاه از اطاعت خدا و رسول سرتافتم، پس نباید از من فرمان پذیرید.» از این فرموده‌ی ابوبکر صدیقسمی‌توان چنین نتیجه گرفت که مصادر قانون‌گذاری در حکومت ابوبکرساز این قرار بوده است:

الف) قرآن کریم

خداوند متعال، می‌فرماید: ﴿ إِنَّآ أَنزَلۡنَآ إِلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ بِٱلۡحَقِّ لِتَحۡكُمَ بَيۡنَ ٱلنَّاسِ بِمَآ أَرَىٰكَ ٱللَّهُۚ وَلَا تَكُن لِّلۡخَآئِنِينَ خَصِيمٗا١٠٥ [النساء: ۱۰۵]

یعنی: «ما، قرآن را به‌حق بر تو نازل کرده‌ایم تا در میان مردم طبق آنچه خدا به تو نشان داده، حکم کنی و مدافع خائنان نباش».

قرآن کریم که حاوی احکام شرعی مربوط به امور زندگی است، نخستین منبع و مصدر تشریع و قانون‌گذاری می‌باشد. قرآن، دربردارنده‌ی اصول و پایه‌های مورد نیاز در اصلاح و بِه‌کرد تمام شاخه‌های زندگانی است و پایه‌های اساسی تشکیل حکومت را برای مسلمانان تبیین می‌کند.

ب) سنت نبوی

سنت رسول اکرم ج، دومین منبعی است که قانون اساسی حکومت اسلامی بر پایه‌ی آن تدوین می‌شود و از خلال آن این امکان فراهم می‌شود تا شیوه‌های اجرایی لازم برای پیاده‌کردن احکام قرآن، ارزیابی و تبیین گردد. [۴۷۷]ساختار حکومت ابوبکر صدیقسنمونه‌ی کاملی از حکومت اسلامی بود که شریعت اسلامی و آموزه‌های ناب دینی، در آن فراتر و والاتر از هر قانونی به شمار می‌آمد. خلافت ابوبکرساین حقیقت را روشن ساخت که حکومت اسلامی، بهترین گونه‌ی حکومت است که تمام ساز و کارهای آن در خدمت اسلام می‌باشد؛ کسی که در این نوع حاکمیت در رأس قرار دارد، ملزم به اجرای دستورات دینی در عرصه‌ی حکومت است و حق ندارد ذره‌ای از آن را پس و پیش نماید. [۴۷۸]در حکومتی که ابوبکر صدیقسحاکم بود و شهروندانش، صحابه‌ی کرامشبودند، شریعت فراتر از همه بود و همگان ـ حاکم و شهروندان ـ در برابر دستورات دینی گردن می‌نهادند و بر همین اساس بود که ابوبکر صدیقساز مردم خواست تا تنها در محدوده‌ی اطاعت از خدا و رسول از او فرمان‌برداری کنند؛ آنان، این را به خوبی می‌دانستند که: «در معصیت خدا، هیچ اطاعتی نیست (و نباید در آنچه مایه‌ی نارضایتی خدا است، از امیر و هر کس دیگری اطاعت نمود) و تنها در نیکی‌ها باید اطاعت کرد.» [۴۷۹]

[۴۷۷] فقه التمکین فی القرآن الکریم، ص۴۳۲ [۴۷۸] نظام الحکم فی الإسلام، ص۲۲۷ [۴۷۹] بخاری، شماره‌ی۷۱۴۵

۳- نظارت همگانی بر حاکم، حق شهروندی مردم در حکومت اسلامی

ابوبکر صدیقسدر خطابه‌اش به مردم چنین فرمود: «اگر نیک و درست عمل کردم، مرا یاری رسانید و اگر عملکردم نادرست بود، مرا اصلاح کنید.» این ابوبکر صدیقساست که نظارت بر خلیفه و پرسش‌گری وارزیابی عملکردش را حق تک‌تک افراد می‌شناسد و از مردم می‌خواهد تا در برابر اشتباهاتش بایستند و او را به انتخاب و انجام رویه‌ی درست ملزم کنند. [۴۸۰]ابوبکرسدر نخستین خطابه‌اش، این مسأله را روشن کرد که حاکم نیز ممکن است رویه‌ی اشتباه و نادرستی در پیش بگیرد؛ بنابراین حق شهروندان است که در برابر اشتباهات وی بی‌تفاوت نباشند و او را همواره مورد ارزیابی قرار دهند. ابوبکرسخلافت را برای خود امتیازی نمی‌دانست که به آن بهانه، خود را برتر از دیگران بپندارد؛ چرا که او می‌دانست با وفات رسول‌خدا جنبوت خاتمه یافته و دیگر پیامبر معصوم در رأس حکومت نیست که به طور مستقیم و از طریق وحی، راهنمایی شود و هرگز به خطا نرود؛ ابوبکرسمی‌دانست که با وفات رسول‌خدا جدوره‌ی عصمت پایان یافته و حکومت وی، بر مبنای انتخاب و بیعت مردم شکل گرفته است. [۴۸۱]در فقه سیاسی ابوبکرسمردم حق داشتند با نظارت بر عملکرد حاکمیت در اداره‌ی حکومت مشارکت کنند و بتوانند در جنبه‌های مختلف اداره‌ی امور از پرسش‌گری و نظارت گرفته تا خیرخواهی و حمایت از حاکمیت، نقش فعال و زنده‌ای داشته باشند. در حاکمیت دینی، مردم می‌توانند و بلکه باید حاکم را یاری رسانند تا شریعت الهی را به اجرا درآورد و در امور دین و جهاد، بازوی خلیفه باشند تا خلیفه احساس سرخوردگی و ناتوانی نکند و حقوقش محترم شمرده شود؛ چرا که جایگاه خلیفه از آن جهت که وظایف بزرگ و سنگینی چون اعلای شریعت الهی بر دوش اوست، بس والا ومحترم می‌باشد و این وظیفه را فراروی مردم قرار می‌دهد که در تکریم و احترام خلیفه کوتاهی نکنند. رسول اکرم جفرموده‌اند: «إِنَّ مِنْ إِجْلَالِ اللَّهِ إِكْرَامَ ذِی الشَّیْبَةِ الْمُسْلِمِ، وَحَامِلِ الْقُرْآنِ غَیْرِ الْغَالِی فِیهِ وَالْجَافِی عَنْهُ، وَإِكْرَامَ ذِی السُّلْطَانِ الْمُقْسِطِ»یعنی: «همانا از بزرگ‌داشت خدای متعال است که: پیرمرد مسلمان مورد احترام قرار گیرد؛ حافظ قرآن که از حقوق قرآن تجاوز و غفلت نکرده، تکریم گردد و حاکم دادگستر و عادل، گرامی و محترم شمرده شود.» [۴۸۲]مردم وظیفه دارند خیرخواه زمام‌داران خود باشند. رسول اکرم جسه بار فرمودند: «الدِّینُ النَّصِیحَةُ»یعنی: «دین، عبارت است از نصیحت و خیرخواهی.» صحابه عرض کردند: «خیرخواهی برای چه کسی؟» رسول اکرم جفرمودند: «لِلَّهِ وَلِكِتَابِهِ وَلِرَسُولِهِ وَلِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِینَ وَعَامَّتِهِمْ»یعنی: «برای خدا، برای کتاب خدا، برای پیامبرش و برای زمام‌داران مسلمانان و عموم مردم.» [۴۸۳]صحابهشاین را به خوبی دریافته بودند که بقا و ماندگاری این امت در گرو پایداری حاکمان و زمام‌داران می‌باشد؛ از همین‌رو نیز این را از وظایف شهروندی می‌دانستند که همواره برای اصلاح و اندرز زمام‌داران کوشا باشند؛ واقعاً جای افتخار است که در آن زمان، وظایف و حقوق شهروندی از سیاست‌های راهبردی ابوبکرسدر خلافت اسلامی قرار گرفت و این سیاست وی، در قالب کمیته‌های ویژه و تخصصی و مجالس مشورتی نمودار گشت. در عین حال جای بسی اندوه و افسوس است که اینک کشورهای اسلامی، آن الگوی حکومتی را نادیده می‌گیرند و به سبب همین جاه‌طلبی حکام اسلامی، مصایب امت گسترش یافته است؛ بلکه عقب‌ماندگی کنونی مسلمانان، زاییده‌ی خودسری و دیکتاتورگری حاکمانی است که روح شجاعت و مشارکت خیرخواهانه‌ی امت را از بین برده‌ و در عوض تخم بزدلی را کاشته‌اند تا نارضایتی، راه به جایی نبرد. نهادینه شدن نظارت همگانی بر حاکم در میان جامعه‌ی اسلامی، مایه‌ی گسترش دین به تمام دنیا و در نتیجه بازیابی قدرت وشوکت از دست‌رفته‌ی پیشین خواهد بود. [۴۸۴]

[۴۸۰] فقه الشوری و الإستشارة، ص۴۴۱ [۴۸۱] فقه الشوری و الإستشارة، ص۴۴۱ [۴۸۲] صحیح سنن أبی داود، شماره‌ی۳۵۰۴ [۴۸۳] مسلم، کتاب الإیمان، باب أن الدین النصیحة، شماره‌ی۵۵ – جایگاه این حدیث در نزد حدیث‌شناسان چنان والا است که برخی از شارحان حدیث، آن را حدیثی محوری دانسته‌اند که تمام امور دینی در آن نهفته است؛ مفهوم نصیحت آن چنان گسترده می‌باشد که برخی گفته‌اند: در زبان عربی، هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند مفهوم این واژه را دقیق بیان کند…. *نصیحت و خیرخواهی برای خدا، یعنی: ایمان به خدای یگانه و شرک نورزیدن به او، پاس‌داشت حرمت صفات الهی و دوری از الحاد در صفات، پاک دانستن خداوند متعال از تمام نقایص و کاستی‌ها، اطاعت و فرمانبرداری از خدای متعال و اجتناب از معصیتش، دوستی و دشمنی به خاطر خدا، دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا، جهاد با کافران، اذعان به نعمت‌های الهی و شکر و سپاس‌گزاری از خداوند متعال، و…. علاوه بر این باید دانست که فرآیند این نصیحت و خیرخواهی، متوجه خود انسان می‌شود؛ چراکه خداوند متعال از خیرخواهی این و آن بی‌نیاز است.. خیرخواهی برای کتاب خدا یعنی: ایمان به این‌که قرآن، کلام خدا است که به سوی بندگان فرو فرستاده شده، تلاوت قرآن با خضوع و خشوع، رعایت حرمت قرآن، فهمیدن آموزه‌های قرآن و تلاش برای نشر علوم قرآنی و…. خیرخواهی برای رسول خدا جیعنی: ایمان آوردن به رسالتش و پذیرش بی‌چون‌ و چرای آنچه آورده (و از طرق صحیح – نه ساختگی و دروغین – به ما رسیده) است، اطاعت از آن بزرگوار و عمل به سنت صحیحش، تلاش و کوشش برای نشر دعوتی که به خاطر آن مبعوث شد، آراستگی به اخلاقش، محبت با خاندان و یارانش و…. خیرخواهی برای زمامداران مسلمانان یعنی: همکاری با آنان در راه حق و اطاعت و فرمانبرداری از ایشان در محدوده‌ی شریعت الهی، پند و اندرز دلسوزانه‌ی حاکمان و کارداران؛ البته برخی از شارحان حدیث، ائمه‌ی مسلمین را علمای دین معنا کرده‌اند …. خیرخواهی برای عموم مسلمانان یعنی: ارشاد و راهنمایی آنان به آنچه مصالح دنیا و آخرتشان، در آن است، تعلیم آموزه‌های دینی به آنان، فراخوانشان به نیکی‌ها و بازداشتن آن‌ها از بدی‌ها، از مال و آبروی آن‌ها چون مال و آبروی خود پاسبانی کردن و….(مترجم) [۴۸۴] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۴۹

۴- عدالت و برابری در میان مردم

ابوبکر صدیقسدر جمع مردم چنین فرمود: «کسی که درمیان شما ضعیف (و حق‌باخته) است، در نزد من قوی خواهد بود تا به خواست خدا حقش را به او بازگردانم و هر کس که درمیان شما قوی است (و حق دیگران خورده) در نزد من ضعیف خواهد بود تا به خواست خدا حق را از او بستانم (و به صاحب حق بازپس دهم).»

یکی از اهداف حکومت اسلامی، ایجاد سیستم و نظامی اسلامی است که شکل‌گیری جامعه‌ی اسلامی را به دنبال داشته باشد؛ شورا، عدالت، برابری و آزادی از مهم‌ترین ابزار تشکیل نظام اسلامی مطلوب در جهت ایجاد جامعه‌ی اسلامی است که در نخستین سخنرانی ابوبکر صدیقسدر دوران خلافتش، کاملاً هویدا است. نقش شورا در چگونگی گزینش ابوبکرسو بیعت با وی مشهود است؛ به مسأله‌ی عدالت نیز در سخنرانی وی تصریح می‌شود. بدون تردید عدالتی که در اندیشه‌ی ابوبکرسبود و از آن سخن گفت، مهم‌ترین رکن جامعه و حکومت اسلامی است؛ زیرا در جامعه‌ای که جور و ستم حاکم است و عدالت را نمی‌شناسد، اسلام معنا ندارد.

عدل و دادگری، امری معمولی و داوطلبانه نیست که به میل و خواسته‌ی حاکم یا فرمانروا باشد و هرگاه بخواهد، ترکش کند؛ بلکه عدالت و دادگستری در‌میان مردم از نگاه دین، یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین وظایف دینی به شمار می‌آید و امت بر وجوب آن اجماع کرده‌اند. [۴۸۵]این حکم، برگرفته از قرآن و سنت است. یکی از اهدافی که حکومت اسلامی دنبال می‌کند، تشکیل جامعه‌ای اسلامی است که عدالت و برابری بر آن حاکم باشد تا گونه‌های مختلف جور و ستم را ریشه‌کن سازد؛ جامعه‌ای که در فضایی باز، این امکان را برای همه فراهم آورد تا حقوق و خواسته‌های خود را به آسان‌ترین شکل ممکن و بدون هیچ هزینه‌ای مطالبه نمایند؛ جامعه‌ای اسلامی که تمام عوامل بازدارنده از دست‌یابی به حقوق و خواسته‌های شهروندی را از سر راه صاحبان حق بردارد تا همه بتوانند بدون هیچ نگرانی و دغدغه‌ای به خواسته‌های شرعی خود دست یابند.

اسلام، این وظیفه را فراروی حکام قرار داده تا درمیان مردم به عدل و داد رفتار کنند و بدون توجه به زبان، وطن و جایگاه اجتماعی افراد، رویکرد عادلانه‌ای با ایشان داشته باشند. اسلام، به حاکمان و قاضیان دستور داده تا عدالت را رعایت کنند و درمیان مردم به عدل و داد حکم نمایند و اصلاً به این توجه نکنند که دادخواه، دوست آنان است یا دشمنشان؛ فقیر است یا ثروتمند؛ کارگر است یا کارفرما. [۴۸۶]خداوندمی‌فرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُونُواْ قَوَّٰمِينَ لِلَّهِ شُهَدَآءَ بِٱلۡقِسۡطِۖ وَلَا يَجۡرِمَنَّكُمۡ شَنَ‍َٔانُ قَوۡمٍ عَلَىٰٓ أَلَّا تَعۡدِلُواْۚ ٱعۡدِلُواْ هُوَ أَقۡرَبُ لِلتَّقۡوَىٰۖ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۚ إِنَّ ٱللَّهَ خَبِيرُۢ بِمَا تَعۡمَلُونَ٨ [المائدة: ۸]

یعنی: «ای اهل ایمان! از کسانی باشید که در انجام واجبات الهی می‌کوشند و به عدالت و دادگری گواهی می‌دهند؛ و بغض و دشمنی قومی، شما را بر آن ندارد که عدالت را رعایت نکنید؛ (بلکه با دشمنان نیز) عدالت کنید که این عمل به تقوا نزدیک‌تر است و از خدا بترسید که همانا خداوند، از آنچه انجام می‌دهید، آگاه است».

ابوبکرسچنان عادل و دادگر بود که در عدالت، الگوی بی‌نظیر و نمونه‌ای است که دل‌ها را می‌رباید و خردها را به شگفت وامی‌دارد. عدالت از نگاه ابوبکرسدعوت عملی اسلام بود که دل‌ها را برای پذیرش ایمان فتح می‌کرد؛ ابوبکرسدر بخشش و دهش به مردم، عدالت و برابری را رعایت می‌کرد و از مردم می‌خواست تا او را در عدالت و دادگستری یاری دهند؛ ابوبکرسبه حدی منصف و دادگر بود که خودش را از ترس الهی در معرض قصاص قرار داد [۴۸۷]: عبدالله بن عمروسمی‌گوید: ابوبکر صدیقسدر روز جمعه‌ای گفت: «فردا برای تقسیم شترهای زکات جمع شوید و (هنگام تقسیم شترها) کسی بدون اجازه نزد ما نیاید.» زنی، افساری به شوهرش داد و گفت: «این افسار را با خودت ببر؛ شاید به خواست خدا، شتری نصیبمان شود.» شوهر آن زن به مکانی رفت که شترها را تقسیم می‌کردند؛ آنجا ابوبکر وعمربرا دید که به میان شترها رفته‌اند؛ او نیز به نزد ابوبکر وعمر رفت. ابوبکرسبه آن مرد رو کرد و گفت: «چرا (بدون اجازه) نزد ما آمدی؟» و سپس افسار را از دستش گرفت و با آن، او را زد. ابوبکرسپس از تقسیم شترها، آن مرد را صدا زد و افسار را به او داد و از او خواست تا قصاص کند. عمرسکه نظاره‌گر ماجرا بود، گفت: «به خدا که او قصاص نمی‌کند؛ تو هم این روش را پیاده نکن (که خلیفه مورد قصاص قرار گیرد.)» ابوبکرسفرمود: «چه کسی مرا از بازخواست الهی در روز قیامت می‌رهاند؟» عمرسپیشنهاد کرد تا ابوبکرسآن مرد را راضی کند. بنابراین ابوبکرسبه غلامش دستور داد تا برای راضی کردن آن مرد، به او شتری با پالان و همچنین بالاپوشی مخملی و پنج دینار بدهد. [۴۸۸]

اصل برابری و مساواتی که ابوبکرسدر خطبه‌اش به آن اشاره کرد، یکی از اصول و زیرساخت‌های مورد تأکید در اسلام برای ایجاد جامعه‌ی اسلامی است؛ اسلام، به حدی بر مساوات و برابری تأکید کرده که در این پهنه بر قوانین جدید عصر حاضر پیشی گرفته است. چنانچه اللهأمی‌فرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّا خَلَقۡنَٰكُم مِّن ذَكَرٖ وَأُنثَىٰ وَجَعَلۡنَٰكُمۡ شُعُوبٗا وَقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوٓاْۚ إِنَّ أَكۡرَمَكُمۡ عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقَىٰكُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٞ١٣ [الحجرات: ۱۳]

یعنی: «ای مردم! ما، شما را از مرد و زنی آفریده‌ایم و شما را تیره تیره و قبیله قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. همانا گرامی‌ترین شما در نزد خدا با تقوا‌ترین شما است. بی‌گمان خداوند (از کردار و پندار شما) آگاه و باخبر است».

همه‌ی مردم اعم از حاکم و شهروند، زن و مرد، عرب و غیرعرب وسفید و سیاه، از نگاه اسلام برابرند؛ اسلام، تمام تفاوت‌های جنسی، نژادی، نسبی و طبقه‌ای را بی‌اعتبار می‌داند و همگان را هم‌سان و برابر می‌شناسد. [۴۸۹]بازنگاهی به گفتاری که پیش از این از ابوبکر صدیقسآوردیم و کنکاشی در عمل‌کرد وی، اصل برابری را در خلافت اسلامی روشن می‌سازد.

ابوبکر صدیقسدر تقسیم اموال عمومی، مساوات و برابری را رعایت می‌فرمود؛ ابن‌سعد و دیگر سیرت‌نگاران، آورده‌اند: ابوبکرسدر سُنح ـ محلی در حومه‌ی مدینه ـ جایی داشت که بیت المال در آن بدون هیچ نگهبانی نگهداری می‌شد. به ابوبکرسپیشنهاد کردند تا نگهبانی بر بیت المال بگمارد. ابوبکرسگفت: «بر بیت المال بیم سرقت نمی‌رود.» و دلیلش را قفلی که بر خزانه بود، دانست. به همین منوال ادامه یافت و ابوبکرسموجودی بیت المال را در میان مسلمانان تقسیم کرد؛ ابوبکرساز سنح که در حومه‌ی مدینه بود، نقل مکان کرد و در مرکز مدینه سکونت گزید و بیت‌المال را نیز به محل اقامتش منتقل نمود. مال زیادی از معادن جهینه به بیت‌المال سرازیر گشت و در دوران خلافتش، معدن بنی‌سلیم نیز راه‌اندازی شد…. ابوبکرسموجودی بیت‌المال را به‌طور مساوی درمیان مردم تقسیم می‌کرد و به همه ـ آزاد و غلام، زن و مرد، بزرگ و کوچک ـ سهم یک‌سانی می‌داد. عایشهلمی‌گوید: ابوبکرسدر سال اول به همه ـ مردان و زنان آزاد و همچنین غلامان و کنیزان ـ ده سهم داد و در سال دوم بیست سهم؛ عده‌ای به نزد ابوبکرسآمدند و گفتند: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! شما بیت‌المال را به طور مساوی در میان مردم تقسیم کردید و خود می‌دانید که از همین مردم، کسانی هستند که پیشینه‌ی بهتر و بیش‌تری در اسلام دارند؛ لذا پیشنهاد می‌کنیم به چنین کسانی سهم بیش‌تری بدهید!» ابوبکرسچنین پاسخ داد: «کسی منکر فضیلت و پیشینه‌ی این افراد نیست؛ اما پاداش آن‌ها با خدا است و این، مال عمومی و اسباب زندگانی است و باید همه را در آن برابر دانست.» [۴۹۰]دهش یک‌سان از بیت‌المال، رویه‌ی ابوبکر صدیقسدر دوران خلافتش بود. باری عمر فاروقسبه ابوبکر صدیقسگفت: «آیا در سهم بیت‌المال کسانی را که دو بار هجرت کردند و به سوی دو قبله نماز گزادند، با کسانی که در فتح مکه مسلمان شدند، برابر می‌دانی؟» ابوبکرسپاسخ داد: «آنان، برای خدا عمل کردند و پاداششان نیز با خدا است؛ اما در نیازهای دنیوی، همه برابرند.»

عمر فاروقسدر دوران خلافتش، رویه‌ی دیگری در تقسیم یبت‌المال در پیش گرفت و برای کسانی که پیشینه‌ی بیش‌تری در اسلام و جهاد داشتند، سهم بیش‌تری تعیین کرد. اما ایشان در واپسین روزهای خلافتش چنین فرمود: «اگر فرصت می‌داشتم، دیگر این رویه را دنبال نمی‌کردم و همان روش ابوبکرسرا در پیش می‌گرفتم و سهم همه را برابر قرار می‌دادم.» [۴۹۱]

ابوبکرسهمواره اسب و شتر و سلاح جنگی می‌خرید و به مجاهدان می‌داد تا در راه خدا بکار گیرند. یک سال لباس‌های مخملی و گرم خرید و در زمستان میان فقرای مدینه تقسیم کرد؛ ابوبکرستمام اموالی را که در دوران خلافتش به خزانه رسید و دویست هزار برآورد کرده‌اند، در راه‌های خیر صرف کرد. [۴۹۲]

ابوبکرسبرای برقراری عدالت و برابری اجتماعی، شیوه‌ای خدایی در پیش گرفت و برای این منظور در برآورده ساختن حقوق ضعیفان و ناتوانان کوشش زیادی نمود. او، سطح زندگانیش را در تراز طبقه‌ی مستضعف قرار داد تا بتواند به خوبی درد ناتوانان را از نزدیک ببیند و بشنود. ابوبکرسخودش را در‌میان مستضعفان و بلکه فردی از آنان قرار داد تا از ایشان غافل نشود…. آری این اسلام بود که در دولتِ نامور این مردِ دردآشنا حکومت می‌کرد و او را بر آن می‌داشت تا ستم و بی‌عدالتی را به زیر کشد و درمیان مردمش عدل و داد، بگستراند و بدین‌گونه پایه‌های حکومتش را قوی گرداند و نقش حکومت را در رعایت حقوق ملت و امت پاس بدارد. [۴۹۳]

ابوبکرساز نخستین لحظه‌های خلافتش کوشید تا حکومتش را بر پایه‌ی زیرساخت‌های برابر‌خواهانه و دادگسترانه پی‌ریزی نماید و باید هم این‌گونه می‌بود که او، به خوبی می‌دانست عدالت، مایه‌ی سرافرازی و عزت حکومت و مردم است. همین امر، او را بر آن داشت تا استراتژی برابرخواهی را به اجرا درآورد و همواره فرمان الهی را به یاد داشته باشد که: ﴿ ۞إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُ بِٱلۡعَدۡلِ وَٱلۡإِحۡسَٰنِ وَإِيتَآيِٕ ذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ وَيَنۡهَىٰ عَنِ ٱلۡفَحۡشَآءِ وَٱلۡمُنكَرِ وَٱلۡبَغۡيِۚ يَعِظُكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَذَكَّرُونَ٩٠ [النحل: ۹۰]

یعنی: «همانا خداوند به دادگری و نیکوکاری و بخشش به نزدیکان دستور می‌دهد و از ارتکاب گناهان بزرگ (چون شرک و زنا) و انجام کارهای ناشایست و ستم‌گری (و تجاوز به حقوق دیگران) نهی می‌کند. خداوند شما را اندرز می‌دهد تا پند بگیرید».

ابوبکرسهمواره می‌خواست تا مسلمانان بر حکومت اسلام و دعوت اسلامی اطمینان یابند؛ او خوب می‌دانست که این مهم تنها بر پایه‌ی عدالت و دوری حاکم از خودسری میسر می‌گردد. حکومت عدل اسلامی چنین می‌طلبد که حاکم فراتر از عناوین فردی یا باورهای شخصی عمل کند و عدالت و رحمت را در حکومتش رعایت نماید. زیرساخت حکومت ابوبکرسانکار خویشتن بود و دوری از خودخواهی و خودسری تا بتواند به رضای خدا و رابطه‌ای عمیق و محکم با او، نیاز جامعه و درد ضعیفان را دریابد و بدور از خودخواهی، عدل و داد بپا دارد و عدالت را قربانی خود و خانواده‌اش نکند و با کمال آگاهی و بیداری به انجام امور بزرگ و کوچک حکومت، بپردازد. [۴۹۴]

آنجا که پرچم عدالت برافراشته گردد، مستضعفان، دست‌یابی به حقوقشان را ناممکن نمی‌دانند و باور می‌کنند که در سایه‌ی حکومت عدل، ضعف و بیچارگی پایان می‌یابد و در جامعه، ضعیفی نمی‌ماند که به حقش نرسد یا حقش پایمال گردد؛ در جامعه‌ای که عدالت، نهادینه شود، ستم ریشه‌کن می‌گردد و هیچ ظالمی نمی‌تواند با پشتوانه‌ی منصب، قدرت و نزدیکی به رأس حکومت یا مسؤولان حکومتی بر کسی ستم کند؛ و قطعاً عزت واقعی و قدرت راستین همین است. [۴۹۵]

ابن‌تیمیه/چه زیبا فرموده که: «خداوند متعال، حکومت عادل و دادگستر را هرچند که کافر باشد، یاری می‌دهد؛ همان‌طور که حکومت ظالم را هرچند که مسلمان باشد، نصرت نمی‌کند… بر پایه‌ی عدالت است که مردم راه درست و شایسته در پیش می‌گیرند و ثروت‌ها فزونی می‌یابد.» [۴۹۶]

[۴۸۵] نگاه کنید به: تفسیر رازی (۱۰/۱۴۱) و فقه التمکین فی القرآن الکریم ص۴۴۵ [۴۸۶] فقه التمکین فی القرآن الکریم، ص۴۵۹ [۴۸۷] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۴۱۰ [۴۸۸] مرجع سابق، ص۴۱۱ [۴۸۹] فقه التمکین فی القرآن الکریم، ص۴۶۰ [۴۹۰] ابوبکر الصدیق، نوشته‌ی طنطاوی، ص۱۸۷؛ طبقات ابن‌سعد (۳/۱۹۳) [۴۹۱] الأحکام السلطانیة از ماوردی، ص۲۰۱ [۴۹۲] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۵۸ [۴۹۳] ابوبکر رجل الدولة، ص۴۶ [۴۹۴] الصدیق، نوشته‌ی هیکل پاشا، ص۲۲۴ [۴۹۵] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۴۶ [۴۹۶] السیاسة الشرعیة، ص۱۰

۵- صداقت و راستی، اساس تعامل حکومت و مردم

ابوبکر صدیقسدر سخنرانیش تصریح کرد که : «صدق و راستی، کمال امانت است؛ و دروغ، کمال خیانت.» این فرموده، بیان یک برنامه و استراتژی مهم از سوی ابوبکرسبود که بر پایه‌ی آن، صدق و راستی، اساس تعامل حکومت و مردم قرار می‌گرفت و بر ایجاد فضای مورد اطمینان درمیان حاکمیت و مردم تأثیر مهمی می‌نهاد ومنجر به این می‌شد که پل‌های ارتباطی مردم و حاکمیت، استوار و قابل اعتماد گردد. این گفتار ابوبکرسیک منش سیاسی برگرفته از فراخوان اسلام به صداقت و راستی بود: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَكُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ١١٩ [التوبة: ۱۱۹]

یعنی: «ای مؤمنان! از (خشم و عذاب) خدا بترسید و با صادقان و راستان (همگام) باشید».

رسول اکرم جفرموده‌اند: «ثَلَاثَةٌ لَا یُكَلِّمُهُمُ اللهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، وَلَا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ، وَلَا یُزَكِّیهِمْ، وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ: شَیْخٌ زَانٍ، وَمَلِكٌ كَذَّابٌ، وَعَائِلٌ مُسْتَكْبِرٌ» [۴۹۷]یعنی: «خداوند، در روز قیامت با سه گروه سخن نمی‌گوید (و از آنان رو‌می‌گرداند)؛ آنان را (به عفو خویش) پاک نمی‌فرماید (و نمی‌آمرزد) و به آنان نگاه (رحمت‌آمیز) نمی‌کند و بلکه عذاب دردناکی در انتظار این سه گروه می‌باشد: پیرمرد زناکار، پادشاه (حاکم) دروغ‌گو و فقیری که تکبر ورزد.»

این گفته‌ی ابوبکر صدیقسکه صداقت و راستی را به‌سان امانتی دانست، معانی و مفاهیم زیادی در خود دارد و گویا از چنان درون‌مایه‌ای برخوردار است که به مردم، شهامت و نشاط می‌بخشد و آنان را به آینده‌ای درخشان نوید می‌دهد. ابوبکرسدروغ را خیانت برمی‌شمارد و معانی دقیقی از صداقت و دروغ ارائه می‌دهد تا همگان بدانند که حاکم درو‌غ‌گو، نماینده‌ی خیانت‌کاری است که نان ملت می‌خورد و آنان را می‌فریبد؛ چقدر بدبخت و نگونسار است آن حاکمی که دروغ به خورد مردم می‌دهد و نامش را چیز دیگری می‌نهد! ابوبکر صدیقسخیانت را صفت حاکمانی بیان می‌کند که به ملت دروغ می‌گویند تا همه دریابند که حاکم دروغ‌پرداز، نخستین دشمن ملت است.. آیا خیانتی بزرگ‌تر از این وجود دارد که حاکمی دشمن ملتش باشد؟ این موضع و تعبیر ابوبکر صدیقساز آن خبر می‌دهد که وی، اِشراف عجیبی بر دنیا داشته و این، از مهم‌ترین ویژگی‌هایی است که در شمار توانمندی‌های حکومت‌گران قرار می‌گیرد و شگردی اساسی در پهنه‌ی حاکمیت به حساب می‌آید؛ اندک تأملی در نخستین سخنرانی ابوبکرسو عمل‌کرد وی در خلافت اسلامی، این حقیقت را روشن می‌سازد که ابوبکرسدر عرصه‌ی سیاست و حکومت، جلو و پیشگام بود و همواره نهج و روش رسول اکرم جرا مد نظر داشت. [۴۹۸]اینک ملت‌های جهان، نیازمند چنین شیوه‌ای از نوع حکومت الهی هستند که تعامل حاکمیت و مردم را بر اساس راستی و اعتماد دوطرفه شکل دهد و چنان فضایی بر جوامع، حاکم کند که تقلب و دست‌اندازی در انتخابات را از میان ببرد و باعث شود تا رسانه‌های گروهی، ابزار شایعه‌پراکنی و دروغ‌پردازی بر ضد مخالفان و منتقدان حکومت‌ها نباشند. دست‌یابی به چنین فضای باز و سالمی، نظارت همگانی بر حاکمیت را می‌طلبد تا حاکمان و مسؤولان حکومتی ناگزیر شوند در برابر مطالبات عمومی، صداقت و امانت پیشه نمایند و این امکان، برای شهروندان فراهم گردد که بتوانند با نهادینه شدن پرسش‌گری از حاکمان، مانع کجروی‌های کارداران خود شوند. [۴۹۹]

[۴۹۷] مسلم، کتاب الإیمان، شماره‌ی۱۷۲ [۴۹۸] أبوبکر رجل الدولة، ص۳۶ [۴۹۹] فقه الشوری و الإستشارة، ص۴۴۲

۶- جهاد در راه خدا، اولویت حکومت ابوبکرس

ابوبکر صدیقسدر بخشی از سخنرانی تاریخی خود در نخستین روز خلافتش چنین فرمود: «هیچ قومی، جهاد در راه خدا را ترک نکردند، مگرکه خدای متعال، آنان را به خفت و خواری کشاند.» [۵۰۰]ابوبکرسخلق و خوی مجاهدانه‌اش را در میادین نبرد کفر و ایمان، به طور مستقیم از رسول‌خدا جفراگرفته و حقیقت فرموده‌ی رسول‌خدا جرا دریافته بود که فرموده‌اند: «إِذَا تَبَایَعْتُمْ بِالْعِینَةِ وَأَخَذْتُمْ أَذْنَابَ الْبَقَرِ وَرَضِیتُمْ بِالزَّرْعِ وَتَرَكْتُمُ الْجِهَادَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْكُمْ ذُلًّا لَا یَنْزِعُهُ حَتَّى تَرْجِعُوا إِلَى دِینِكُمْ» [۵۰۱]یعنی: «هرگاه به عینه داد و ستد کنید و دُم گاوها را بگیرید [۵۰۲]و به کشت وزراعت خرسند و راضی گردید و جهاد در راه خدا را رها کنید، خداوند، بر شما خواری و خفتی مسلط می‌کند که آن را از شما برنمی‌دارد تا آن که به دینتان بازگردید.» از آنجا که ابوبکرسبه خوبی می‌دانست که پیامد ترک جهاد، خفت و خواری است، لذا یکی از اولویت‌های حکومتش را پرداختن به جهاد قرار داد. [۵۰۳]جهاد از آن جهت فرض شده که توان امت را برای ظلم‌ستیزی گرد آورد؛ مظلومان را از چنگال جور و ستم رهایی بخشد و غبار بیچارگی از آنان بزداید؛ برای محرومان، آزادی به ارمغان آورد؛ دعوت اسلام را به سراسر جهان گسترش دهد و تمام عواملی را که بر سر راه دعوت قرار دارد، از میان ببرد.

[۵۰۰] البدایة و النهایة (۶/۳۰۵) [۵۰۱] سنن أبی‌داود، شماره‌ی۳۴۶۲؛ آلبانی این حدیث را صحیح دانسته است. [۵۰۲] عینه، نوعی معامله‌ی ربوی است؛ بدین صورت که شخصی، کالایی را به کسی بفروشد و سپس همان کالا را با قیمت کمتری از او بخرد و منظور از گرفتن دم گاوها، چسبیدن به دنیا و کارهای دنیوی می‌باشد. (مترجم) [۵۰۳] أبوبکر رجل الدولة، ص۷۳

۷- مبارزه با مفاسد اجتماعی، اولویت دیگر خلافت ابوبکرس

ابوبکرسبا بیان اینکه پیامد گسترش فساد و بی‌بندوباری در جامعه، عذابی عمومی از سوی خدای متعال است، فرموده‌ی رسول اکرم جرا یادآوری کرد که فرموده‌اند: «لَمْ تَظْهَرِ الْفَاحِشَةُ فِی قَوْمٍ حَتَّى یُعْلِنُوا بِهَا إِلَّا ظَهَرَ فِیهِمُ الطَّاعُونُ وَالْأَوْجَاعُ الَّتِی [لَمْ تَكُنْ] مَضَتْ فِی أَسْلَافِهِمُ الَّذِینَ مَضَوْا» [۵۰۴]یعنی: «هرگز فحشا و بدکاری در قومی به طور علنی نمایان نمی‌شود مگر آنکه طاعون و بیماری‌هایی در‌میانشان شیوع می‌یابد که در گذشتگانشان نبوده و سابقه نداشته است…». فحشا و بدکاری، بیماری مهلکی است که جوامع را به نابودی می‌کشد و آن‌ها را چنان نسبت به ارزش‌ها بی‌تفاوت می‌گرداند که دیگر پاکی و قداستی نمی‌شناسند و آن‌گونه رو به پستی می‌نهند که غیرتشان می‌رود و به هر رذالتی تن می‌دهند.ابوبکرسدر جایگاه خلافت از ارزش‌های اخلاقی پاسداری کرد [۵۰۵]و در پهنه‌ی خلافت کوشید تا امت را هم‌چنان پاک بدارد و از بدی‌های اخلاقی و ضد ارزش‌ها، حفظ کند؛ ابوبکرسامت توانایی می‌خواست که تسلیم شیطان نشوند و توانشان در شهوت و هواپرستی نفرساید؛ او، خواهان امتی بود که خیر و نیکی به بارآورد و فضیلت و کرامت را به جامعه‌ی بشری تقدیم کند.

جایگاه و نقش اخلاق در شکل‌گیری حکومت نمونه و پیدایش تمدن، بر کسی پوشیده نیست. چرا که تباهی اخلاق و منش، مقدمه‌ی بربادی امت‌ها است و نتیجه‌ای جز تباهی و نابودی نخواهد داشت. بررسی آگاهانه‌ی تاریخ، چرایی و چگونگی پیدایش تمدن‌هایی را که در زمان داوود، سلیمان، ذوالقرنین و … بر پایه‌ی اخلاق و دین درست به وجود آمد، پاسخ می‌دهد و این حقیقت را روشن می‌سازد که هرگاه کرم فساد و بدکاری به جان جامعه یا تمدنی افتاد، آن را در مقابل شیطان به زیر کشید و باعث شد تا مردمانش در برابر نعمت‌های الهی ناسپاسی کنند و در ورطه‌ی بلا و نابودی بیفتند و تمدنشان فروپاشد. [۵۰۶]ابوبکرساز این قانون الهی آگاه بود و خوب می‌دانست که فرجام عیاشی، فساد و بدکاری چیزی جز هلاکت و نابودی نیست: ﴿ وَإِذَآ أَرَدۡنَآ أَن نُّهۡلِكَ قَرۡيَةً أَمَرۡنَا مُتۡرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيۡهَا ٱلۡقَوۡلُ فَدَمَّرۡنَٰهَا تَدۡمِيرٗا١٦ [الإسراء: ۱۶]

یعنی: «و هرگاه بخواهیم شهر و دیاری را نابود گردانیم، افراد دارای آن را به اطاعت خدا و ترک معاصی فرمان می‌دهیم و چون آنان، فسق و معصیت ورزند، پس فرمان نزول عذاب بر آنجا قطعی می‌گردد وآن‌گاه آن مکان را درهم‌می‌کوبیم (و ساکنانش را نابود می‌کنیم)».

در قرائت دیگری ﴿ أَمَرۡنَا آمده که در این صورت، معنای آیه این چنین می‌باشد: «و هرگاه بخواهیم شهر و دیاری را نابود کنیم، افراد دارا و شهوت‌ران آنجا را سردار و چیره می‌گردانیم…».

خوش‌گذرانی و شهوت‌رانی، حالتی نفسانی است که تاب و استقامت انسان را در شریعت الهی از بین می‌برد. البته باید دانست که توان‌گری و بهره‌مندی از نعمت‌های الهی، در مفهوم ناز و نعمتی که در این آیه آمده، نمی‌گنجد [۵۰۷]و منظور آیه، عیاشی، شهوت‌رانی و غفلت از یاد خدا می‌باشد.

اینک شایسته و زیبنده‌ی حاکمان و کارداران مسلمان است که سیاستی همچون سیاست ابوبکر صدیقسبرای مبارزه با مفاسد اجتماعی در پیش‌بگیرند. چرا که حاکم متقی، مدبر و عادل، حاکمی است که برای نهادینه کردن ارزش‌های اخلاقی درمیان امت می‌کوشد؛ پیامد چنین تلاشی این خواهد بود که بر ملتی حکم خواهد راند که طعم آدمیت را چشیده و خون انسانیت در رگ‌هایش جریان یافته است.. اما حاکم و کاردار بی‌تدبیر و بی‌خرد، به ارزش‌های اخلاقی بهایی نمی‌دهد و بلکه قدرت و توانش، ابزاری برای گسترش بی‌بندوباری و تصویب قوانینی می‌شود که هرزگی و فساد را وجاهت قانونی می‌بخشد. فرایند حکمرانی حاکمان فاسد و هرزه‌گر این است که ارزش‌های اخلاقی از میان می‌رود و مردم به سوی رذالت، پستی وحیوان‌صفتی سرازیر می‌شوند و سرگشتگانی می‌گردند که تنها به لذایذ و زیبایی‌های فریبنده می‌اندیشند؛ این‌ها، تازه‌به‌دوران‌رسیده‌هایی هستند که ذره‌ای مردانگی و شهامت در آنان یافت نمی‌شود و مصداق فرموده‌ی الهی می‌باشند که:

﴿ وَضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلٗا قَرۡيَةٗ كَانَتۡ ءَامِنَةٗ مُّطۡمَئِنَّةٗ يَأۡتِيهَا رِزۡقُهَا رَغَدٗا مِّن كُلِّ مَكَانٖ فَكَفَرَتۡ بِأَنۡعُمِ ٱللَّهِ فَأَذَٰقَهَا ٱللَّهُ لِبَاسَ ٱلۡجُوعِ وَٱلۡخَوۡفِ بِمَا كَانُواْ يَصۡنَعُونَ١١٢ [النحل: ۱۱۲]

یعنی: «خداوند، (برای آنان که عیاشی و کفران نعمت می‌کنند، داستان) مردمان شهری را مثال می‌زند که در امن و امان به سر می‌بردند و روزیشان به وفور از هر طرف به سویشان سرازیر می‌شد؛ اما آنان کفران و ناسپاسی نعمت خدا نمودند و خداوند هم به خاطر کاری که کردند، (آن نعمت‌ها را از ایشان گرفت و در عوض) به آنان لباس گرسنگی و هراس چشانید».

آن‌چه بررسی کردیم، شرحی بود بر سخنرانی ابوبکر صدیقسکه در نخستین روز خلافتش ایراد کرد و سیاست‌های حکومتش را ترسیم و تبیین نمود؛ ابوبکرسحدود مسؤولیت‌های حاکم را توضیح داد و به تبیین میزان رابطه‌ی حاکمیت و مردم پرداخت. در سخنرانی ابوبکرسمهم‌ترین ارکان تشکیل حکومت و ساز و کارهای اساسی، برای فرهنگ‌سازی در جامعه بیان شده است. آنچه در تشکیل خلافت اسلامی به ریاست ابوبکر صدیقسو اتفاق نظر صحابهشدرباره‌ی خلافت در خور توجه می‌باشد، این است که صحابهشخواهان ماندگاری سیستم و نظامی بودند که رسول‌خدا جآن را بنیان نهادند. رسول اکرم جاز دنیا رفتند و مسلمانان، بر اساس رهنمودهای دین و قرآن که از رسول‌خدا جبه آنان رسیده بود، به تکلیف خود عمل کردند و با همبستگی و اتفاق نظری که از ایشان در روز وفات پیامبر جپدیدار گشت، مشخص شد که آنان، هم‌چنان خواستار تداوم نظامی هستند که رسول اکرم جبنا نمودند. [۵۰۸]با آنکه بهره‌مندی مسلمانان از حکومت ابوبکرسزمان زیادی نبود، اما تعیین و تبیین میزان اختیارات حاکمیت از سوی ابوبکرسدر سخنرانی تاریخیش، نشان رشد و بالندگی اندیشه‌های سیاسی وی از آن زمان تا عصر حاضر می‌باشد. آزادی‌خواهان و عدالت‌طلبان برهه‌های مختلف تاریخ، کم‌تر سیاست و حکومتی چون حکومت شورایی ابوبکرسدر گستره‌ی تاریخ بشریت می‌یابند. [۵۰۹]خلافت اسلامی را بهترین، داناترین، مؤمن‌ترین و زرنگ‌ترین شاگرد محمد مصطفی جراهبری نمود و نشان داد که خلافت اسلامی، بهترین شیوه‌ی حکومت است.امام مالک/مضامین و شرایط ارزشمندی را که در سخنرانی ابوبکر صدیقسشرح دادیم، شرایط امام و حاکم اسلامی دانسته و گفته است: «تنها کسی، شایسته‌ی خلافت است که از این شرایط برخوردار باشد.» [۵۱۰]

[۵۰۴] صحیح آلبانی (۲/۳۷۰)؛ ابن‌ماجة، شماره‌ی۴۰۱۹ [۵۰۵] أبوبکر رجل الدولة، ص۶۶ [۵۰۶] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۵۲ [۵۰۷] منهج کتابة التاریخ الإسلامی، نوشته‌ی محمد صامل، ص۶۵ [۵۰۸] دراسات فی الحضارة الإسلامیة، ص۲۱۰و۲۱۹ [۵۰۹] أشهر مشاهیر الإسلام فی الحرب و السیاسة، ص۱۲۰ [۵۱۰] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۹۲

اداره‌ی امور داخلی جامعه‌ی اسلامی

ابوبکر صدیقسپس از ترسیم و تبیین سیاست‌های دولتش، از صحابه‌ی کرامشبرای اجرای برنامه‌هایش، کمک گرفت؛ ابوبکرسامین این امت (ابوعبیده بن‌جراحس) را مسؤول امور مالی (وزیر دارایی) قرار داد؛ مسؤولیت قضاوت (وزارت دادگستری) را به عمر بن خطابسسپرد و خود نیز قضاوت می‌کرد [۵۱۱]؛ زید بن ثابتسنیز عهده‌دار پست و ارتباطات شد؛ [۵۱۲]برخی دیگر از صحابه نظیر علی بن ابی‌طالب و عثمان بن عفانبنامه‌ها و دستورات حکومتی را می‌نگاشتند. مسلمانان، لقب خلیفة النبی جرا بر ابوبکرسنهادند و چنین صلاح دیدند که ابوبکرستمام‌وقت، به اداره‌ی امور بپردازد و کار دیگری نکند. می‌دانیم که ابوبکرستاجر بود و هر روز به بازار می‌رفت. عمر و ابوعبیدهب، ابوبکرسرا پس از آنکه به خلافت رسید، دیدند که مقداری پارچه بر دوش دارد و برای تجارت به بازار می‌رود…. به او گفتند: «این چه کاری است که می‌کنی؟! تو، کاردار و خلیفه‌ی مسلمانان هستی.» ابوبکرسفرمود: «از کجا خرجی خانواده‌ام را تأمین کنم؟» عمر و ابوعبیدهببه ابوبکرسپیشنهاد کردند: «بیا با هم به نزد برادران مسلمان برویم و برایت حقوقی تعیین کنیم….» در ریاض النضره آمده است: حقوقی که برای خلیفه تعیین کردند، ۲۵۰ دینار در سال و گوسفندی ـ بدون شکمبه و کله‌پاچه ـ بود. این مقدار، ابوبکرسو خانواده‌اش را کفاف نمی‌کرد. بنابراین ابوبکرسآنچه را از حقوقش مانده بود، در بیت‌المال گذاشت و به قصد تجارت به بازار رفت؛ عمرسعده‌ای از زنان را دید که نشسته‌اند؛ علت را جویا شد؛ آنان گفتند: «آمده‌ایم تا خلیفه‌ی رسول‌خدا جدر میان ما قضاوت کند.» عمرسدنبال ابوبکرسرفت و او را در بازار دید؛ دستش را گرفت و گفت: «برو و به امور مردم رسیدگی کن.» ابوبکرسفرمود: «دیگر نیازی به امارت شما ندارم؛ حقوقی برایم تعیین کردید که من و خانواده ام را کفاف نمی‌کند.» عمرسگفت: «حقوقت را زیاد می‌کنیم.» ابوبکر گفت: «۳۰۰ دینار و گوسفند کاملی.» عمر گفت: «این‌قدر که نمی‌شود.» در همین گیر و دار علیسرسید و پیشنهاد کرد که خواسته‌ی ابوبکرسبرآورده شود. عمرسرو به علیسکرد و گفت: «باشد؛ همان‌طور که تو می‌گویی، حقوقش را زیاد می‌کنیم.» ابوبکرسپس از آن ماجرا در جمع مردم سخنرانی کرد و چنین فرمود: «ای مردم! حقوق من پیش از این، ۲۵۰ دینار و گوسفندی ـ بدون سیرابی و کله‌پاچه ـ بود؛ عمر و علی، حقوقم را به ۳۰۰ دینار و گوسفند کاملی افزایش دادند؛ آیا شما هم به این راضی هستید؟» مردم نیز از افزایش حقوق خلیفه اعلان رضایت کردند. [۵۱۳]این از آگاهی بالا و واقع‌نگری صحابه بود که برای خلیفه حقوقی تعیین کردند تا مجبور نشود برای تأمین نیازهای خود و خانواده‌اش کار کند و وقت و فکرش به جای رسیدگی به امور مسلمانان، صرف کار و تأمین نیازهایش نگردد. این عمل‌کرد صحابه در تعیین حقوق برای حاکم، حرکت نو و بجایی بود که غرب، تا سده‌های اخیر از آن بیگانه بود؛ چرا که در غرب قوانین مالی به‌گونه‌ای بود که همه چیز را از آن پادشاه می‌دانست و به همین خاطر هم درفش چپاول حاکمان غربی همیشه برافراشته بود. بهترین و روشن‌ترین دلیل در مورد چپاول‌گری و انحصارخواهی شاهان غربی در زمینه‌ی مالی، ادعای مسخره‌ی لویس پانزدهم است که دولت و دارایی را در خود منحصر دانسته است. لویس، ثروتی انبوه از تاراج مردم بیچاره‌ی کشورش گرد آورد و آنان را به بدبختی و گرسنگی افکند؛ با این حال کسی به تاریخ پرننگ غرب در این زمینه توجهی نمی‌کند که شاهانی چون لویس چگونه قدرت و ثروت را در خود منحصر می‌دانستند و به بهانه‌ی برتری و چیرگی بر مردم، خونشان را می‌مکیدند؟! [۵۱۴]

اینک بشریت چه ادعایی در قبال آن همه شعور و فرزانگی صحابهشدارد و در چه حدی از آگاهی و بزرگ‌منشی آن بزرگواران است؟ از صحابهشکه بگذریم، می‌بینیم که خزانه‌ی ملت‌ها و ثروت‌های ملل مختلف، به دست نااهلانی افتاده که هر طور بخواهند اموال عمومی را در خدمت خود و پذرفتاری‌هایشان، بی‌حد و حصر خرج می‌کنند! اینک بسیاری از حاکمان ملت‌های مستضعف، به قدری از ثروت‌های عمومی و ملی در خارج از کشورشان برای خود سرمایه‌گذاری می‌کنند که مایه‌ی اشتغال‌زایی و رشد اقتصادی کشورهای سرمایه‌پذیر شده است؛ برای مثال به فرجام شاه ایران بنگرید که با چپاول ثروت ملت، کاخ‌ها و ثروت‌ها برای خود در دیگر کشورها فراهم آورد و کارش به جایی کشید که با وجود آن همه دل‌باختگی به غرب و سرمایه‌گذاری در آن، هیچ کشوری پذیرایش نشد و به خواری و خفتی این‌چنینی دچار گشت و قطعاً گرفت الهی و حساب و بازخواست اخروی شدیدتر است. [۵۱۵]آری، حکام اسلامی باید از ابوبکر صدیقسدرس بگیرند که پس از وفات رسول‌خدا جاداره‌ی حکومت اسلامی را به دست گرفت و وارسته و زیبا چنین فرمود: «همه می‌دانند که شغل من، نیازهای خانواده‌ام را تأمین می‌کرد؛ اما اینک به اداره‌ی امور مسلمین مشغول شده‌ام و پس از این خانواده‌ام در ازای کاری که من برای مسلمانان می‌کنم، از بیت‌المال خواهند خورد.» [۵۱۶]ابوبکر صدیقساین مضمون و آموزه‌ی پرارزش را ارائه می‌دهد که ولایت و ریاست، مال مفت و شخصی کسی نسیت که هر طور بخواهد، از آن بهره جوید و حقوقی هم که از بیت‌المال می‌گیرد، به سبب مشغولیت وی در کارداری امت است که او را از کسب و کار بازمی‌دارد. [۵۱۷]قرن‌ها پیش ابوبکر و صحابهش، صفحات تاریخ را به چنان اعمال واندیشه‌هایی آراستند که بشر ترقی‌خواه امروز، در سایه‌ی اندیشه‌های پیشرفت‌باوری آن را جستجو می‌کند و با وجود تلاش و تکاپوی زیاد در این زمینه هم‌چنان به گرد پای آن بزرگواران هم نرسیده و نتوانسته به چنان ارزش‌هایی دست یابد. [۵۱۸]ابوبکر صدیقسپس از تشکیل خلافت اسلامی، تمام تلاشش را برای اداره‌ی امور داخلی به‌کاربست و کوشید تا هرگونه شکاف یا زمینه‌ای را که ممکن بود به ساختار به‌جامانده از رسول‌خدا جآسیب برساند، از بین ببرد و برای این منظور توجه خاصی به امور مسلمین مبذول کرد؛ ساختار قضایی جامعه را سامان‌دهی نمود؛ نظارت دقیقی بر مسؤولان و کارداران منطقه‌ای، اِعمال کرد و در تمام اقداماتی که انجام داد، منهج و روش رسول اکرم جرا مد نظر قرار داد.

[۵۱۱] در صفحات بعد خواهید خواند که در دوران ابوبکرصدیقسبنا به دلایلی که بیان شده، نهاد مستقلی برای قضاوت وجود نداشت و قضاوت توسط شخص خلیفه، انجام می‌شد و عمرسمشاور قضایی ابوبکرسبود.(مترجم) [۵۱۲] فی التاریخ الإسلامی، ص۲۱۸ [۵۱۳] الریاض النضرة فی مناقب العشرة، ص۲۹۱ [۵۱۴] أبوبکر رجل الدولة، ص۳۵ [۵۱۵] التاریخ الإسلامی، از محمود شاکر،ص۱۱ [۵۱۶] نگاه کنید به: صحیح بخاری، کتاب البیوع، باب کسب الرجل و علمه، شماره‌ی۲۰۷۰ [۵۱۷] أبوبکر رجل الدولة، ص۳۵ [۵۱۸] مرجع سابق، ص۳۶

مردمی بودن ابوبکرسو حضور وی در جامعه

ابوبکرسپس از آنکه به مقام خلافت رسید، چون گذشته‌ی درخشانش درمیان مردم بود و هر فرصت ممکن را غنیمت می‌دانست تا تعالیم و آموزه‌های دینی را به مردم انتقال دهد؛ مردم را به نیکی‌ها فراخواند و از بدی‌ها باز دارد. انوار خوبی‌های ابوبکرسبر مردم پرتو هدایت، ایمان و اخلاق می‌افکند. برای نمونه به موارد زیر اشاره می‌کنیم:

۱- شیردوشی ابوبکرسدر محله‌ی سُنح

ابوبکرسپیش از خلافت، در دوشیدن گوسفندان با مردم همکاری می‌کرد؛ پس از خلافت به گوشش رسیدکه یکی از همسایگان گفته: حالا ابوبکرسگوسفندانمان را نمی‌دوشد. لذا فرمود: «سوگند می‌خورم که گوسفندانتان را می‌دوشم و امیدوارم به خاطر مسؤولیتی که بر عهده‌ام نهاده شده، در خلق و خوی گذشته‌ام تغییری ایجاد نشود.» ابوبکرسهمواره گوسفندان را می‌دوشید و هرگاه گوسفندان را برای دوشیدن به نزدش می‌بردند، سؤال می‌کرد: «ظرف را نزدیک بگیرم که شیر کف کند یا دور که کف نکند؟» و مطابق خواست همسایگان، شیر می‌دوشید. ابوبکرسشش ماه را در سنح به همین منوال گذراند و سپس به مدینه نقل مکان کرد. [۵۱۹]

این داستان، تواضع و فروتنی بزرگ‌مردی چون ابوبکرسرا نشان می‌دهد که با وجود سن و سال زیادش و منزلت والایش که خلیفه‌ی مسلمانان می‌باشد، در دوشیدن گوسفندان همسایه، همکاری می‌کند! ابوبکرساین را نمی‌پسندید که خلافت، دگرگونی و تغییری در اخلاقش ایجاد نماید. آموزه‌ی دیگر این داستان، رغبت و اشتیاق وافر صحابهشبه اعمال نیک است که می‌کوشیدند وقت و تلاش زیادی را صرف نیکی و احسان به دیگران کنند. [۵۲۰]این، همان ابوبکری است که با اراده‌ی راستین و پایداری شگفت‌انگیزش، شبه‌جزیره‌ی عرب را زیر سیطره‌ی اسلام درآورد و مبارزان و مجاهدانی به سوی دو حکومت بزرگ آن روز گسیل نمود و بر آنان پیروز شد؛ آری ابوبکرسبا آن مقام و جایگاه والایش، گوسفندان همسایگان را می‌دوشد و می‌گوید: «امیدوارم به خاطر مقامی که یافته‌ام، در خلق و خویم تغییری ایجاد نشود.» مقامی که ابوبکرسبه آن رسید، مقامی کوچک و معمولی نبود؛ او به جای رسول‌خدا جدر جایگاه سیادت و حکم‌رانی بر مسلمانان قرار گرفته بود و لشکریانی را فرمان‌دهی می‌کرد که برای درهم‌شکستن شوکت ایران و روم رفته بودند تا عدالت و برابری را به جای آن دو ابرقدرت حکم‌فرما کنند و علم و تمدن را به بشریت عرضه نمایند. ابوبکرسچه‌قدر بزرگ و فروتن بوده که با وجود چنین مقامی آرزو می‌کند در خلق و خویش دگرگونی نیاید و در عین حال گوسفندان مردم را می‌دوشد! [۵۲۱]

[۵۱۹] نگاه کنید به: طبقات ابن‌سعد (۳/۱۸۶) [۵۲۰] التاریخ الإسلامی (۱۹/۸) [۵۲۱] أبوبکر الصدیق، نوشته‌ی طنطاوی، ص۱۸۶

۲- تواضع و فروتنی ابوبکرس

تواضع و فروتنی، پیامد ایمان به خدا و اخلاق نیک و سترگی است که در وجود ابوبکرسجای گرفته بود. ابوبکرسبه قدری متواضع بود که هرگاه افسار اسبش می‌افتاد، خودش پایین می‌شد و آن را برمی‌داشت؛ به او می‌گفتند: «اجازه می‌دادید تا ما افسار را به شما می‌دادیم.» و او می‌فرمود: «رسول‌خدا جبه ما دستور داده‌اند از مردم چیزی نخواهیم (و کارمان را بر دوش دیگران نیندازیم.)» [۵۲۲]ابوبکرسحقیقت تواضع و فروتنی را دریافته بود و خوب می‌دانست مفهوم این فرموده‌ی خداوند متعال چیست که فرموده است: ﴿ فَأَخَذۡنَٰهُ وَجُنُودَهُۥ فَنَبَذۡنَٰهُمۡ فِي ٱلۡيَمِّۖ فَٱنظُرۡ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلظَّٰلِمِينَ٤٠ [القصص: ۴۰]

یعنی: «پس ما، فرعونِ(متکبر) و سپاهیانِ(گردن‌کشِ) او را (به عذاب حود) گرفتیم و آنان را در دریا افکندیم؛ پس بنگر که فرجام ستم‌گران چگونه بود».

ابوبکرسنمونه‌ و مصداق زنده‌ی فرموده‌ی رسول‌خدا جاست که: «مَا نَقَصَتْ صَدَقَةٌ مِنْ مَالٍ، وَمَا زَادَ اللَّهُ عَبْدًا بِعَفْوٍ إِلَّا عِزًّا، وَمَا تَوَاضَعَ أَحَدٌ لِلَّهِ إِلَّا رَفَعَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ» [۵۲۳]یعنی: «صدقه، مال و ثروت را نمی‌کاهد؛ خداوند، در ازای عفو و گذشت بنده، به عزتش می‌افزاید؛ و هیچکس به رضای خدا تواضع و فروتنی پیشه نمی‌کند مگر آنکه خداوند، او را رفعت و برتری می‌بخشد.» اخلاق سترگ و تواضع ابوبکرساو را بر آن می‌داشت تا همواره در خدمت مسلمانان و بویژه نیازمندان و مستضعفان باشد. ابوصالح غفاری می‌گوید: عمر فاروقسعادت داشت شبانگاه به خانه‌ی پیرزن نابینایی که در اطراف مدینه زندگی می‌کرد، برود تا کارهایش را انجام دهد و برایش آب ببرد؛ بسیار اتفاق می‌افتاد که می‌دید شخص دیگری کارهای آن پیرزن را انجام داده است؛ بنابراین عمرسبرای آنکه بفهمد چه کسی پیش از او به پیرزن رسیدگی می‌کند، زودتر از همیشه به خانه‌ی پیرزن رفت. آن شخص، کسی جز خلیفه (ابوبکرس) نبود که پیش از عمرسبه خانه‌ی پیرزن می‌رفت تا کارهایش را انجام دهد.

[۵۲۲] التاریخ الإسلامی از محمود شاکر، ص۸ [۵۲۳] مسلم، کتاب البر و الصلة و الآداب، شماره‌ی۲۵۸۸

۳- ملاقات ابوبکر و عمرببا ام‌ایمنل

انس بن مالکسمی‌گوید: ابوبکرسپس از وفات رسول اکرم جبه عمرسگفت: «بیا با هم به دیدن ام‌ایمن برویم؛ رسول‌خدا جهمواره به دیدن ام‌ایمنلمی‌رفتند.» هنگامی که ابوبکر و عمرببه نزد ام‌ایمنلرفتند، او گریست. ابوبکر و عمرببه ام‌ایمنلگفتند: «چرا می‌گریی؟ آنچه رسول‌خدا جدر نزد خدا دارند، بهتر است.» ام‌ایمنلگفت: «من می‌دانم که آنچه رسول‌خدا جدر نزد خدا دارند، بهتر است؛ گریه‌ام از این جهت می‌باشد که (با وفات رسول‌خدا ج) نزول وحی از آسمان منقطع شده است.» ام‌ایمن باعث شد تا ابوبکر و عمر نیز بگریند…. [۵۲۴]

[۵۲۴] مسلم، کتاب فضائل الصحابة، شماره‌ی۲۴۵۴

۴- نصیحت ابوبکرسبه زنی که نذر کرده بود، سخن نگوید

ابوبکرسهمواره از اعمال دوره‌ی جاهلیت و همچنین بدعت و نوآوری در دین نهی می‌کرد و به اسلام و پایبندی به سنت حضرت رسول اکرم جفرا می‌خواند. [۵۲۵]قیس بن ابی‌حازم می‌گوید: ابوبکرسزنی به نام زینب از قبیله‌ی احمس دید که سخن نمی‌گفت؛ ابوبکرسعلت سکوتش را پرسید. گفتند: او نیت کرده در حال سکوت، حج گزارد. ابوبکرسبه آن زن گفت: «صحبت کن که ترک سخن، درست نیست و مربوط به دوره‌ی جاهلیت است.» [۵۲۶]آن زن، سخن گفت و پرسید: «تو کیستی؟» ابوبکرسپاسخ داد: «یکی از مهاجرین هستم.» آن زن دوباره سؤال کرد: «از کدامین مهاجرین؟» ابوبکرسفرمود: «از قریش.» آن بانو بار دیگر پرسید: «از کدامین قریشیان هستی؟» ابوبکرسگفت: «تو چقدر سؤال می‌کنی! من، ابوبکر هستم.» آن زن عرض کرد: «ای خلیفه‌ی رسول خدا! چه چیزی ما را بر این امر شایسته که خداوند، پس از جاهلیت، نصیبمان کرد، ماندگار می‌کند؟» ابوبکر فرمود: «ماندگاری شما بر این وضع شایسته تا زمانی است که کارگزاران و زمام‌داران شما بر آن استقامت و تداوم ورزند.» آن بانو سؤال کرد: «منظور از کارداران چیست؟» ابوبکر چنین پاسخ داد: «آیا درمیان قوم و قبیله‌ات رییسان و بزرگانی نیستند که فرمان دهند و قبیله‌ات از آنان فرمان پذیرند؟» آن زن گفت: «چرا، چنین است.» ابوبکر فرمود: «همین‌ها زمام‌داران و فرمانروایان مردم هستند.» [۵۲۷]

خطابی/می‌گوید: «یکی از اعمال دوره‌ی جاهلیت این بودکه سکوت می‌کردند و شب و روزی را در حال سکوت می‌گذراندند؛ اما با آمدن اسلام از این عمل منع شدند و دستور یافتند به جای سکوت، سخنان نیک بگویند. از این گفتار ابوبکرسچنبن برمی‌آید که هرگاه شخصی سوگند بخورد که سخن نگوید، مستحب آن است که بر خلاف سوگندش سخن بگوید و البته کفاره بر او لازم نمی‌گردد. چرا که ابوبکر آن زن را به ادای کفاره دستور نداد. نکته‌ی دیگری که از این ماجرا برداشت می‌شود، این است که هر کس نذر کند سخن نگوید، نذرش از اساس باطل می‌باشد. چرا که بنا بر فرموده‌ی ابوبکرسچنین عملی ناروا و از اعمال دوره‌ی جاهلیت است که در اسلام هیچ جایگاهی ندارد. این گفته‌ی ابوبکرسبرگرفته از آموخته‌های وی از رسول اکرم جو در حکم مرفوع می‌باشد.» [۵۲۸]

ابن‌حجر/می‌گوید: «احادیثی که در فضیلت سکوت و کم‌گویی آمده، هیچ تعارضی با این روایت ندارد؛ چرا که منظور و مقصود هر دسته از این احادیث، متفاوت است. احادیثی که در فضیلت سکوت و کم‌گویی آمده، به ترک سخنان بیهوده و اجتناب از زیاده‌گویی فرا می‌خواند که پیامدی جز بیهوده‌گویی ندارد. سکوتی که در روایات، از آن منع شده، این است که انسان از گفتن سخن حق در صورت توانایی سکوت کند یا به طور کلی از گفتن سخنان مباح اجتناب نماید» [۵۲۹]

[۵۲۵] صحیح التوثیق فی سیرة حیاة الصدیق، ص۱۴۰ [۵۲۶] ممنوعیت نذر سکوت، در صحیح بخاری (حدیث شماره‌ی۶۷۰۴) آمده است؛ ابن‌عباسبمی‌گوید: روزی رسول‌خدا جدر حال سخنرانی، مردی را دیدند که ایستاده است. علتش را پرسیدند. به آن حضرت جگفتند: او، ابواسرائیل است؛ نذر کرده که همواره بایستد و ننشیند، زیر سایه نرود، حرف نزند و همواره روزه‌دار باشد.رسول اکرم جفرمودند: «به او بگویید: حرف بزند، از سایه استفاده کند و بنشیند؛ اما روزه‌اش را (امروز) کامل کند (و از روزه‌ی دائمی خودداری نماید و فقط گاهی روزه بگیرد.)»(مترجم) [۵۲۷] نگاه کنید به: صحیح بخاری، شماره‌ی۳۸۳۴ [۵۲۸] فتح الباری (۷/۱۵۰) [۵۲۹] فتح الباری (۷/۱۵۱)

۵-‌ توجه ویژه‌ی ابوبکرسبه امر به معروف و نهی از منکر

ابوبکر صدیقستوجه ویژه‌ای به امر به معروف و نهی از منکر داشت و همواره می‌کوشید تا قرائت‌ها و برداشت‌های نادرست مردم را از آموزه‌های دینی اصلاح کند. قیس بن ابی‌حازم می‌گوید: باری ابوبکرسصدیق این آیه را تلاوت کرد: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ عَلَيۡكُمۡ أَنفُسَكُمۡۖ لَا يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا ٱهۡتَدَيۡتُمۡۚ إِلَى ٱللَّهِ مَرۡجِعُكُمۡ جَمِيعٗا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ١٠٥ [المائدة: ۱۰۵]

یعنی: «ای اهل ایمان! خویشتن را بپایید (و با دوری از گناهان مواظب باشید تا آلودگی‌های جامعه شما را نیالاید و بدانید که هرگاه شما به وظایف دینی خود عمل کردید) و بر هدایت بودید، گمراهی گمراهان، به شما زیانی نمی‌رساند».

ابوبکرساین آیه را تلاوت کرد و سپس فرمود: «من، از رسول‌خدا جشنیدم که فرمودند: «وَإِنَّ الْقَوْمَ إِذَا رَأَوَا الْمُنْكَرَ فَلَمْ یُغَیِّرُوهُ عَمَّهُمُ اللَّهُ بِعِقَابٍ» یعنی: «خداوند، قومی را که منکری ببینند و تغییرش ندهند و از آن باز ندارند، به‌طور عمومی عذاب می‌کند.» به روایت دیگری ابوبکرسچنین فرمود: «ای مردم! شما این آیه را می‌خوانید و از آن برداشت نادرستی دارید؛ ما، از رسول‌خدا جشنیدیم که فرمود: «إِنَّ النَّاسَ إِذَا رَأَوْا الظَّالِمَ فَلَمْ یَأْخُذُوا عَلَى یَدَیْهِ أَوْشَكَ أَنْ یَعُمَّهُمُ اللهُ بِعِقَابِهِ»یعنی: «هر‌گاه مردم، ظالمی را ببینند و او را از ظلم باز ندارند، انتظار می‌رود که به‌طور عمومی به عذاب الهی گرفتار شوند.» [۵۳۰]نووی/می‌گوید: این آیه، هیچ تعارضی با وظیفه‌ی امر به معروف و نهی از منکر ندارد؛ چرا که مفهوم آیه از این قرار است: تا زمانی که شما بر هدایت بودید و وظایف شرعی خود (و از جمله امر به معروف و نهی از منکر) را انجام دادید، گمراهی دیگران به شما هیچ ضرری نمی‌رساند؛ مفهوم این آیه، همان است که خداوند در آیه‌ی دیگری بیان فرموده که هیچ کس، گناه دیگری را به دوش نمی‌کشد: ﴿ وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٞ وِزۡرَ أُخۡرَىٰۚ ؛ امر به معروف و نهی از منکر، یکی از وظایف شرعی مسلمان است که در صورت انجام دادنش هیچ گناهی بر او نیست و بدی و گمراهی دیگران به او آسیبی نمی‌رساند…. [۵۳۱]

میمون بن مهران می‌گوید: شخصی بر ابوبکرسسلام کرد و گفت: «سلام بر تو ای خلیفه‌ی رسول خدا.» ابوبکرسگفت: «آیا از بین این همه تنها به من سلام کردی؟» [۵۳۲]ابوبکرسگاهی سنت را بدین قصد که مردم آن را فرض یا واجب نپندارند، ترک می‌کرد. [۵۳۳]ابوبکرسبه‌قدری احترام پدرش را نگه می‌داشت که در این باره چنین روایت شده است: ابوبکرسدر رجب سال ۱۲ هجری برای ادای عمره رهسپار مکه شد؛ به خانه‌اش رفت و پدرش را دید که به همراه چند جوان، درِ خانه نشسته است. ابوقحافهسبرای پسرش برخاست؛ ابوبکرسپیش از آنکه شترش را بخواباند، به احترام پدرش، خود را از شتر پایین انداخت تا به پیش پدر برود. مردم برای عرض سلام و خوشامدگویی به نزد ابوبکرسآمدند. ابوقحافهسگفت: «ای عتیق! این‌ها، مردمان بزرگواری هستند؛ پس با آن‌ها به نیکی رفتار کن.» ابوبکر فرمود: «پدرجان، هیچ قدرت وتوانی جز به خواست خدا نیست؛ مسؤولیت بزرگی بر گردن من نهاده شده که از توان من خارج است و تنها به خواست و قدرت خدا است که انسان، عزت و احترام می‌یابد.» [۵۳۴]ابوبکر به نماز خاشعانه اهمیت ویژه‌ای می‌داد و می‌کوشید تا عبادتش را به بهترین شکل ممکن انجام دهد؛ او، در نماز به چیز دیگری متوجه نمی‌شد. [۵۳۵]درمیان اهل مکه مشهور است که ابن‌جریج، کیفیت نماز را از عطاء فراگرفته و عطاء از ابن‌زبیر؛ ابن‌زبیر نیز نماز را از ابوبکر یاد گرفته است و ابوبکر از رسول‌خدا ج. عبدالرزاق می‌گوید: «کسی ندیده‌ام که بهتر از ابن‌جریج نماز بخواند.» [۵۳۶]

انس می‌گوید: یک بار ابوبکرسدر دو رکعت صبح، سوره‌ی بقره را به طور کامل خواند. عمرسپس از پایان نماز گفت: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! آن قدر نماز را طولانی کردی که ما گمان کردیم خورشید طلوع کرده است.» ابوبکرسفرمود: «اگر خورشید طلوع هم می‌کرد، ما را در حال غفلت نمی‌یافت.» [۵۳۷]

ابوبکر همواره مردم را بر این تشویق می‌کرد که به هنگام مصیبت و سختی، صبر و شکیبایی پیشه‌کنند و به افراد مصیبت‌دیده‌ای که کسی از آنان می‌مرد، می‌فرمود: «با صبر و شکیبایی، مصیبتی نمی‌ماند و بی‌صبری و بی‌تابی فایده‌ای ندارد؛ مرگ، از آنچه پیش از آن است، آسان‌تر و از آنچه پس از آن است، سخت‌تر می‌باشد؛ غم وفات رسول‌خدا جرا به یاد آورید که مصیبت را کوچک می‌نماید؛ خداوند، اجر و پادش شما را بزرگ گرداند.» [۵۳۸]باری فرزند خردسالی از عمرسوفات کرد؛ ابوبکرساین چنین به عمرستسلیت گفت: «خداوند در مقابل فرزندی که از تو گرفت، به تو عوض دهد.» [۵۳۹]ابوبکرساز بدی‌هایی چون ستم، بدعهدی و فریب‌کاری برحذر می‌داشت و می‌فرمود: «هر کس سه ویژگی ستم‌گری، بدعهدی و فریب‌کاری در او باشد، به زیان خود او است.» [۵۴۰]ابوبکرسپیوسته مردم را اندرز می‌داد و یاد خدا را برایشان زنده می‌کرد. برخی از سخنان ابوبکرسدر پند و اندرز مردم از این قرار است: «پنج چیز ظلمت و تاریکی است و پنج چراغ و روشنایی نیز وجود دارد: تاریکی دنیا که چراغش تقوا است؛ تاریکی گناه که چراغش توبه می‌باشد؛ تاریکی قبر که چراغش لاإله إلا الله محمد رسول الله است؛ تاریکی آخرت که چراغش عمل صالح می‌باشد؛ و تاریکی پل صراط که چراغش یقین است.» [۵۴۱]ابوبکر صدیقساز منبر جمعه نیز مردم را به صداقت، حیا و آزرم، و آمادگی حضور در پیشگاه الهی فرا‌می‌خواند و از فریفتگی به عوامل فریبنده‌ برحذر می‌داشت. اوسط بن اسماعیل می‌گوید: یک سال پس از وفات رسول‌خدا جاز ابوبکر صدیقسشنیدم که در حال خطبه چنین می‌فرمود: «رسول‌خدا جدر نخستین سالی که به مدینه تشریف آوردند، در همین جایی که من هستم، ایستادند…». راوی می‌گوید: ابوبکرساز یاد و خاطره‌ی آن روز به قدری گریست که نتوانست سخن بگوید؛ سپس فرموده‌ی رسول خدا جرا چنین نقل نمود که: «ای مردم! از خداوند درخواست عافیت کنید که هیچ کس، پس از یقین، نعمتی بهتر از عافیت نیافته است؛ بر خود صداقت و راستی را لازم بگیرید که صداقت و راستی، همراه (و جزوی از) نیکی است و پیامدش بهشت می‌باشد و از دروغ برحذر باشید که دروغ، همراه (و بخشی از) فسق و گناه است و نتیجه‌اش، آتش جهنم می‌باشد؛ از هم نبرید و با هم اختلاف نکنید؛ به یکدیگر کینه و حسد نورزید و با هم برادر باشید و بندگان نیک خدا.» [۵۴۲]ابوبکرسدر خطبه‌ای مردم را به شرم و آزرم از خدای متعال فراخواند. [۵۴۳]عبدالله بن حکیم می‌گوید: ابوبکرسبرایمان سخنرانی کرد و چنین فرمود: «شما را به این سفارش می‌کنم که تقوای الهی پیشه کنید و همواره خدا را به آنچه شایسته‌ی او است، بستایید و بیم و امید را با هم درآمیزید و با زاری و نیاز دعا‌کنید؛ چرا که خداوند متعال از زکریا÷و خانواده‌اش چنین تعریف فرموده که: ﴿ إِنَّهُمۡ كَانُواْ يُسَٰرِعُونَ فِي ٱلۡخَيۡرَٰتِ وَيَدۡعُونَنَا رَغَبٗا وَرَهَبٗاۖ وَكَانُواْ لَنَا خَٰشِعِينَ [الأنبیاء: ۹۰]

یعنی: «آنان، در انجام کارهای نیک بر یکدیگر سرعت می‌گرفتند و در حالی به پیشگاه ما دعا می‌کردند که رغبت و بیم داشتند و همواره فرمان‌بردار ما بودند (و تنها برای ما کرنش می‌کردند)».

ابوبکرسپس از تلاوت این آیه افزود: «ای بندگان خدا! بدانید که خداوند، از شما پیمان محکمی گرفته که حقوقش را پاس بدارید؛ خدای متعال، داشته‌های اندک و فناپذیر شما را در قبال نعمت‌های زیاد و جاودانه خریداری می‌کند. کتاب خدا در میان شما است، کتابی که شگفتی‌های پایان‌ناپذیری دارد و نورش، هرگز بی‌فروغ نمی‌گردد؛ پس فرموده‌های خدا را تصدیق کنید و از کتاب خدا پند پذیرید و از انوارش برای روز تاریکی بهره‌بگیرید. خدای متعال، شما را برای عبادت و بندگی خویش آفریده و بر شما فرشتگانی گمارده که اعمالتان را می‌دانند و می‌نویسند. ای بندگان خدا! بدانید که شما در حالی روزگار می‌‌گذرانید که از لحظه‌ی مرگ خود خبر ندارید؛ پس تا می‌توانید اعمال نیک و مورد پسند خدا را پیشه‌سازید تا مرگتان در حال انجام نیکی فرارسد و بدانید که تنها به داد و توفیق خدا است که می‌توانید چنین کنید؛ اینک که فرصت دارید، به سوی نیکی‌ها بشتابید تا مرگتان در حین ارتکاب گناه فرا نرسد. برخی خود را به گونه‌ای از یاد برده‌اند که گویا تنها دیگران می‌میرند؛ شما بکوشید تا این چنین نباشید. پس تلاش کنید و برای رهایی از مرگ بد بشتابید که آمدنی است و خیلی زود فرا می‌رسد.» به روایت دیگری فرمود: «کجایند برادرانی که می‌شناختید؟ کجایند دوستانتان؟ آنان، نتیجه‌ی اعمالشان را یافته‌ و به فرجام آنچه در دنیا کرده‌اند، رسیده‌اند؛ برخی سزاوار سعادت و بعضی سزاوار بدبختی شده‌اند. کجایند ستم‌گرانی که شهرها بنا نهادند و دور و برش دیوار کشیدند؟ آنان به گودال قبر و زیر سنگ و خاک رفته‌اند. کجایند کسانی که به زیبایی و جوانی خود شگفت‌زده شدند؟ کجایند پادشاهان و پیروزمندان میادین جنگ؟ آری، روزگار، خوارشان کرد و آنان را به تاریکی قبرها فروانداخت. در سخنی که رضای خدا نباشد، خیری نیست؛ مالی که در راه خدا خرج نشود، خیری ندارد؛ کسی که حلم و عقلش بر ناآگاهی و جهلش غالب نباشد، هیچ خیری ندارد؛ در شخصی که در راه خدا و اطاعت از او، از سرزنش می‌هراسد نیز هیچ خوبی و خیری وجود ندارد. خداوند با کسی خویشاوندی ندارد که بدین سبب به او خیر برساند و یا بدی و شری را از او دور کند؛ بلکه تنها اطاعت از خدا و پیروی دستوراتش، مایه‌‌ی جلب نیکی و دفع بدی است؛ آنچه به ظاهر خیر است و در پسش آتش، خیر نیست و آنچه به ظاهر بد است و بهشت را به دنبال دارد، شر نیست. بدانید از جمله اعمالی که می‌توانید خالصانه در راه خدا انجام دهید، طاعتی است که (از خلیفه در چارچوب دین و شریعت) می‌کنید و بدین‌سان پروردگارتان را اطاعت کرده‌ و حق خود را مصون داشته‌اید. به شما سفارش می‌کنم که در فقر و فاقه از خدا بترسید و همواره خدا را به آنچه او را سزد، بستایید و از او آمرزش طلبید که او، آمرزنده است. سخن من با شما این بود که گفتم؛ در پایان برای خود و شما از خدای متعال عفو و بخشش می‌طلبم.» [۵۴۴]

ابوبکرستوجه و غم‌خوارگی ویژه‌ای به جامعه‌ی اسلامی داشت و در همین جهت نیز همواره مسلمانان را پندو اندرز می‌داد، به انجام نیکی تشویقشان می‌کرد و امر به معروف و نهی از منکر می‌نمود. آنچه در سطور گذشته به آن اشاره کردیم، نمونه‌ی اندکی از توجه و غم‌خوارگی وافر ابوبکرسبه جامعه و تلاش وی در جهت نهادینه کردن ارزش‌ها درمیان توده‌ی مردم بود.

[۵۳۰] این حدیث صحیح در سنن أبی‌داود به شماره‌ی۴۳۳۸ آمده است. [۵۳۱] عون المعبود شرح سنن أبی‌داود (۱۱/۳۲۹) [۵۳۲] الجامع لأخلاق الراوی و آداب السامع (۱/۱۷۲)، شماره‌ی۲۵۵ [۵۳۳] نگاه کنید به روایتی که طبرانی در این زمینه در الکبیر آورده است: الکبیر، شماره‌ی‌۳۰۵۷ [۵۳۴] صفة الصفوة (۱/۲۵۸) [۵۳۵] فضائل الصحابة از امام احمد (۱/۲۵۴) [۵۳۶] مرجع سابق (۱/۲۵۵) [۵۳۷] الریاض النضرة فی مناقب العشرة، ص۲۴۴ [۵۳۸] عیون الأخبار (۳/۶۹) [۵۳۹] عیون الأخبار (۳/۶۲) [۵۴۰] مجمع الأمثال از میدانی (۲.۴۵۰) [۵۴۱] فرائد الکلام للخلفاء الکرام از قاسم عاشور، ص۲۹ [۵۴۲] صحیح التوثیق فی سیرة و حیاة الصدیق، ص۱۷۹ [۵۴۳] نگاه کنبد به: مرجع سابق، ص۱۸۲ [۵۴۴] مصنف ابن أبی شیبة (۷/۱۴۴)؛ صحیح التوثیق فی سیرة و حیاة الصدیق، ص۱۸۱

ساختار قضایی دوره‌ی ابوبکر صدیقس

دوره‌ی خلافت ابوبکر صدیقساز آن جهت که آغاز دوره‌ی خلافت راشده و متصل به دوران رسول اکرم جمی‌باشد، از اهمیت و جایگاه والایی در تاریخ اسلام برخوردار است. دوره‌ی خلافت راشده به‌طور عمومی و ساختار قضایی آن به‌طور خاص، تداوم دوران رسول‌خدا جو ساختار قضایی آن زمان است؛ در دوران خلافت، تمام جوانب قضایی عهد نبوی به طور کامل تداوم یافت و نصوص و مصادیق قضایی دوران رسول‌خدا جدر پهنه‌ی قضاوت و دادگستری خلافت راشده به اجرا درآمد. ساختار قضایی خلافت، دارای دو ویژگی اساسی بود:

الف) پایبندی کامل به دستورات و قوانین قضایی عهد نبوی.

ب) تنظیم دستورات و برنامه‌های قضایی جدید بر مبنای زیرساخت‌های قضایی دوره‌ی نبوی به قصد پاسخ‌گویی به مسایل نوینی که در زمان خلافت به وجود آمد تا ارکان حکومت پهناور اسلامی محکم و استوار گردد. [۵۴۵]

در زمان ابوبکرسساختار قضایی، به صورت نهاد مستقلی درنیامده‌بود و سازمان قضایی ویژه‌ای وجود نداشت؛ چرا که شالوده‌ی زندگی مردم به خاطر نزدیکی به دوران رسول‌خدا جهم‌چنان بر اساس رهنمودهای اسلام و کاربست عملی دین در عرصه‌ی زندگانی بود و از همین جهت نیز حجم اختلافات به آن حد نبود که موجب تشکیل نهاد یا سازمان قضایی خاصی گردد. ابوبکرصدیقسخودش درمیان مردم قضاوت می‌کرد و از عمر فاروقسنیز در پهنه‌ی قضاوت کار می‌گرفت؛ البته عمرسدر قضاوت دارای استقلال نبود و همکاری او با خلیفه در قضاوت جنبه‌ی مشاوره‌ای داشت. [۵۴۶]ابوبکر صدیقسقاضیان و کارگزاران زمان رسول‌خدا جرا هم‌چنان بر کارشان ابقا نمود؛ برخی از آنان فقط مسؤولیت قضایی داشتند و برخی هم به عنوان والی و کاردار، قضاوت نیز می‌کردند [۵۴۷]که در صفحات بعد، ضمن معرفی کارگزاران و والیان دوره‌ی خلافت ابوبکرسعمل‌کردشان را بررسی خواهیم کرد. مصادر قضایی دوران خلافت ابوبکرساز این قرار بود:

۱- قرآن کریم.

۲- سنت نبوی.

۳- اجماع از طریق مشورت و رایزنی با اهل علم و فتوا.

۴- اجتهاد و ارائه‌ی نظر شخصی در صورت عدم وجود حکمی صریح در قرآن و سنت یا اجماع صحابه. [۵۴۸]

عادت ابوبکرسبر این بود که هنگام قضاوت ابتدا به کتاب خدا مراجعه می‌کرد و در صورت نیافتن حکمی درباره‌ی مسأله‌ی مورد نظرش، در سنت رسول‌خدا جمی‌نگریست تا حکم مورد نظر را بیابد و چنان‌چه در سنت، حکمی درباره‌ی موضوع مورد قضاوت نمی‌یافت، از مردم جست و جو می‌کرد که آیا از رسول‌خدا جحکمی در آن‌باره سراغ دارند یا نه؟ گاهی پاسخش را از مردم می‌شنید که رسول‌خدا جدرباره‌ی این مسأله چنین قضاوت فرمودند و بر همان اساس نیز قضاوت می‌کرد و می‌فرمود: «الحمد لله که درمیان ما کسی بود که از حکم رسول‌خدا جخبر داشته باشد.» البته در صورتی که پس از پرس و جو از مردم نیز به حکمی از سنت دست نمی‌یافت، با علما مشورت و رایزنی می‌کرد و در صورت دست‌یابی به اجماع و اتفاق نظر درباره‌ی مسأله‌ی مورد بحث، حکم قضایی صادر می‌نمود. [۵۴۹]نکته‌ی دیگری که از رایزنی ابوبکرسبا اهل شورا مشخص می‌شود، این است که ابوبکرسنظر مورد اجماع شورا را بر خود لازم می‌دانست؛ چرا که مخالفت با اجماع شورا برای خلیفه و کاردار، درست نیست و این، همان چیزی است که درباره‌ی ابوبکر صدیقسروایت شده و نشان می‌دهد که او، نظر مورد اجماع شورا را بر خود و تمام مسلمانان لازم‌الاجرا می‌دانسته و مطابق مشورت اهل شورا قضاوت می‌کرده است. به طور مثال هنگامی که خالد بن ولیدسرا به عنوان نیروی کمکی به سوی عمرو بن عاصسفرستاد، برایش پیام ‌داد که: «با آنان مشورت نما و با مشورتشان مخالفت نکن.» [۵۵۰]ابوبکرسهر سخنی را نمی‌پذیرفت و همواره برای پذیرش روایات شتاب نمی‌کرد و دلیل می‌خواست تا صحت روایت، برایش روشن گردد؛ قبیصه بن ذؤیب می‌گوید: پیرزنی به نزد ابوبکرسآمد و خواهان سهم ارثش از میراث نوه‌اش بود. ابوبکرسفرمود: «من، در کتاب خدا سهمی برای تو نمی‌بینم و نمی‌دانم که‌ آیا رسول‌خدا جسهمی برای تو معین کرده‌اند یا نه.» ابوبکرسدرباره‌ی این موضوع که مادربزرگ از نوه‌اش ارث می‌برد یا نه، از مردم جست‌و‌جو کرد. مغیرهسگفت: «من دیدم که رسول‌خدا جبه مادربزرگ، یک ششم را دادند.» ابوبکرسپرسید: «کسی با تو هست که گواهی دهد؟» ابن‌مسلمه، گفته‌ی مغیره را تأیید کرد و ابوبکر صدیقسنیز بر همین اساس، سهم یک‌ششم برای مادربزرگ تعیین نمود. [۵۵۱]ابوبکرسبر این باور بود که قاضی نباید تنها بر پایه‌ی دانش خود قضاوت کند مگر در صورتی که گواه دیگری نظرش را تأیید نماید. ابوبکر صدیقسفرموده است: «اگر شخصی را مستوجب اجرای حد شرعی ببینم، او را تنها پس از اقامه‌ی دلیل یا وجود شاهد و گواهی که مرا تأیید کند، مجازات می‌کنم.» [۵۵۲]

[۵۴۵] تاریخ القضاء فی الإسلام از زحیلی، ص ۸۳و۸۴ [۵۴۶] وقائع ندوة النظم الإسلامیة (۱/۳۶۶) [۵۴۷] تاریخ القضاء فی الإسلام، ص۱۳۴ [۵۴۸] وقائع ندوة النظم الإسلامیة (۱/۳۹۰) [۵۴۹] موسوعة فقه أبی‌بکر، ص۱۵۵ [۵۵۰] مرجع سابق، ص۱۵۶ [۵۵۱] تذکرة الحفاظ از ذهبی (۱/۲) [۵۵۲] تراث الخلفاء الراشدین از دکتر صبحی محمصانی، ص۱۸۶

برخی از احکام قضایی دوره‌ی ابوبکر صدیقس

۱- قصاص

علی بن ماجده‌ی سهمی می‌گوید: با شخصی درگیر شدم که در اثنای دعوا قسمتی از گوشش قطع شد. ابوبکرسبرای حج آمده‌ بود که آن شخص شکایت به نزدش برد؛ ابوبکرسبه عمرسفرمود: «نگاه کن که آیا بریدگی گوشش به حدی رسیده که حکم قصاص بدهیم؟» عمرسگفت: «باشد؛ باید حجامی (رگ‌زنی) بیاورم که اندازه بگیرد.» ابوبکرسگفت: از رسول‌خدا جشنیدم که فرمودند: «من، غلامی به خاله‌ام دادم که امیدوارم برایش مایه‌ی خیر باشد؛ از خاله‌ام خواستم که او را حجام(رگ‌زن)، قصاب و یا آهنگر بار نیاورد.» [۵۵۳]

[۵۵۳] اخبار القضاة (۲/۱۰۲)؛ نگاه کنید به: تاریخ القضاء از زحیلی، ص۱۳۶

۲- نفقه‌ی پدر

قیس بن حازم می‌گوید: در حضور ابوبکر صدیقسبودم که شخصی آمد و گفت: «پدرم، تمام مالم را از من می‌خواهد و نابودش خواهد کرد.» ابوبکرسبه پدر آن شخص فرمود: «حق تو، از مال فرزندت همان اندازه است که تو را کفاف کند.» پیرمرد گفت: «ای خلیفه‌ی رسول خدا! مگر رسول‌خدا جبه شخصی نفرمودند که: «أَنْتَ وَمَالُكَ لِأَبِیكَ»یعنی: «تو، با مال و دارایی‌ات، از پدرت هستی»؟ ابوبکرسفرمود: «به رضای خدا راضی باش.» که بنا بر روایت منذر بن زیاد منظورش این بود که به نفقه‌ای که خدا به حد کفاف برایت مقرر نموده، راضی باش. [۵۵۴]

[۵۵۴] السنن الکبری (۷/۴۸۱): نگاه کنید به: تاریخ القضاء از زحیلی، ص۱۳۶ – این روایت، ضعیف و بلکه موضوع است.(إرواء الغلیل، ۳/۳۲۹) از آلبانی/

۳- دفاع مشروع

روایت شده که فردی، دست کسی را دندان گرفت؛ آن شخص، نیز در دفاع از خود باعث شد تا دندان آن فرد بشکند؛ ابوبکر صدیقسشکستگی دندان آن فرد را بی‌اعتبار و مباح دانست و حکم قصاص صادر نکرد. [۵۵۵]

[۵۵۵] تاریخ القضاء، ص۱۳۷؛ چنین ماجرایی در زمان رسول‌خدا جنیز روی داد. یعلی بن امیهسمی‌گوید: شخصی را به عنوان کارگر، به‌کار گرفتم؛ او، با شخص دیگری درگیر شد و آن شخص، دستش را گاز گرفت. کارگر من، دستش را از دهان او بیرون کشید و دندان‌های پیشین آن مرد را هم بیرون آورد. شخصی که دندانش شکسته بود، (برای شکایت) نزد نبی اکرم جرفت. رسول‌خدا جشکسته شدن دندان‌هایش را مهدور دانستند و فرمودند: «آیا انتظار داری دستش را در اختیارت قرار دهد تا تو، آن را همانند شتر مست، بجوی.» نگاه کنید به صحیح بخاری، شماره‌ی۲۹۷۳(مترجم)

۴- حکم شلاق

شخصی را به نزد ابوبکر صدیقسبردند که با دختری زنا کرده و باردارش نموده بود. خود آن شخص که مجرد بود نیز به زنا اعتراف کرد؛ ابوبکرسدستور داد تا برای اجرای حد شرعی به او تازیانه بزنند و سپس او را به فدک تبعید کرد. [۵۵۶]در روایت دیگری آمده که ابوبکرسبرای دختر حکم تازیانه (شلاق) صادر نکرد؛ چرا که او به رضایت و خواسته‌ی خود زنا نکرده‌ و به زور با او زنا شده بود. ابوبکرسآن دو را به ازدواج یکدیگر درآورد. [۵۵۷]باری از ابوبکرسدرباره‌ی مردی پرسیدند که با زنی زنا کرده و در عین حال قصد دارد با او ازدواج کند؛ ابوبکرسفرمود: «هیچ توبه‌ای بهتر از این نیست که با او ازدواج کند تا از زنا و هم‌خوابی نامشروع به نکاح و هم‌خوابی مشروع روی آورده باشد.» [۵۵۸]

[۵۵۶] الموطأ از امام مالک رحمه الله، کتاب الحدود، شماره‌ی۸۴۷ [۵۵۷] مصنف عبدالرزاق، شماره‌ی۱۲۷۹۶ [۵۵۸] مرجع سابق

۵- حضانت (حق سرپرستی) فرزند

عمر بن خطابسهمسرش را که از او فرزندی به نام عاصم داشت، طلاق داد. عمرسمدتی بعد عاصم را به همراه مادرش دید که از شیر باز شده بود و راه می‌رفت؛ دو دست عاصم را گرفت تا او را از مادرش جدا کند؛ در آن حال که هر کدام از پدر و مادر عاصم، او را به سوی خود می‌کشیدند، عاصم به سبب آزردگی ناشی از کشاکش پدر و مادرش گریست. عمرسکه مدعی بود به سرپرستی و نگهداری عاصم سزاوارتر است، به نزد ابوبکرسرفت و خواهان حضانت عاصم شد. اما ابوبکرسحضانت عاصم را به مادرش سپرد و به عمرسفرمود: «برای عاصم بهتر آن است که در مهر و دامان مادرش باشد تا بزرگ شود و خودش تصمیم بگیرد که با تو باشد یا با مادرش.» [۵۵۹]به روایت دیگری فرمود: «مادر، باعاطفه‌تر، مهربان‌تر، نرم‌خوتر و دل‌سوزتر است و تا زمانی که ازدواج مجدد نکند، به حضانت و نگهداری فرزندش سزاوارتر می‌باشد.» [۵۶۰]

در سطور گذشته برخی از احکام قضایی دوره‌ی ابوبکر صدیقسرا بررسی کردیم و اینک به ویژگی‌ها و شاخص‌های اصلی احکام قضایی آن زمان، می‌پردازیم:

الف) زیرساخت قضایی دوره‌ی ابوبکر صدیقسهمان ساختار و احکام قضایی زمان رسول‌خدا جبود؛ شیوه‌ای که با توجه به پایه‌های پرورش دینی و پیوند با ایمان و باورهای اسلامی و همچنین تکیه بر داده‌های دینی و احکام قضایی دوره‌ی نبوی، سبب شده بود تا هم سیر رسیدگی به دعاوی، گسترده و دقیق باشد و هم زمان رسیدگی به دادخواست‌ها، کوتاه؛ البته وضع ایمانی و ریشه‌ای بودن ارزش‌های اسلامی در مردم آن زمان، تأثیر زیادی در کاهش دعاوی داشت.

ب) احکام قضایی دوره‌ی ابوبکرسدر حدی از سلامت و عدالت قرار دارد که همواره مورد توجه حقوق‌دانان و فقها بوده و در شمار مهم‌ترین مصادر قوانین حقوقی و قضایی در ادوار مختلف قرار داشته است.

ج) ابوبکرسو کارگزاران وی، توجه ویژه‌ای برای حل و فصل عادلانه‌ی ستیزها و اختلافات داشتند و در دوره‌ی ابوبکرسقضاوت و دادگستری زیر نظر مستقیم خلیفه قرار داشت.

د) نقش دوره‌ی ابوبکر صدیقسدر پیدایش مصادر و منابع قضایی جدید درخور توجه و بررسی است؛ چرا که مصادر قضایی به سبب وفات رسول‌خدا جاز کتاب و سنت به مواردی چون اجماع، قیاس، پیشینه‌های قضایی و احکام قضایی گذشته و همچنین اجتهاد مبتنی بر شورا گسترش یافت.

هـ) چارچوب قضایی دوره‌ی ابوبکرسبر پایه‌ی حمایت از ضعیف، یاری مظلوم، برابری طرفین در‌گیر، اقامه‌ی حق و اجرای احکام شرعی بود و جایگاه اجتماعی افراد، هیچ تأثیری در چگونگی حکم نداشت و همگان ـ خلیفه و مردم ـ در برابر حق و احکام شرعی برابر بودند. در آن زمان معمولاً شخص قاضی، مجری احکام نیز بود و حکم صادر شده، بلافاصله اجرا می‌شد.

[۵۵۹] مرجع سابق (۷/۵۴)؛ شماره‌ی۱۲۶۰۱ [۵۶۰] مرجع سابق، شماره‌ی۱۲۶۰۰

تعیین حکام و گارگزاران منطقه‌ای

ابوبکر صدیقسبرای مناطق مختلف، کارگزارانی تعیین کرد و اداره‌ی عمومی هر منطقه‌ای را به والی و کاردار آن منطقه سپرد. ابوبکرسدر گزینش کارداران و والیان، شیوه‌ی رسول‌خدا جرا ادامه داد و به همین جهت نیز والیانی را که رسول اکرم جپیش از وفاتشان بر مناطق مختلف گماشته بودند، هم‌چنان بر کارشان ابقا نمود و هیچ یک را برکنار نکرد مگر که او را به امارت منطقه‌ای گمارد که از موقعیت مهم‌تری برخوردار بود. [۵۶۱]استراتژی ابوبکرسدر تعیین و نصب والیان و کارگزاران، در درجه‌ی اول، ادامه‌ی مسؤولیت‌های کارداران زمان رسول‌خدا جبر پایه‌ی توانمندی‌های آنان بود؛ ابوبکرسدر راستای اجرای این سیاست، شرح وظایف کارداران را بر اساس وظایف و مسؤولیت‌های کاردارانی قرار داد که شخص رسول‌خدا جآنان را تعیین و نصب نموده بودند. اختیارات و وظایف کارداران در دوره‌ی خلافت ابوبکر صدیقساز این قرار بود:

۱- اقامه‌ی نماز و امامت مردم، وظیفه‌ی اساسی کارداران و والیان بود؛ چرا که نماز، دارای معانی دینی و دنیوی گسترده‌ای است که اهداف سیاسی و اجتماعی مهمی در خود دارد و بدین سبب نیز مسؤولیت امامت مردم و به ویژه نماز جمعه بر عهده‌ی والیان و کارداران بود؛ به عبارت دیگر والیان منطقه‌ای یا فرماندهان جنگی، مسؤول اقامه‌ی نماز نیز بودند.

۲- فرماندهان لشکرها، برای جهاد و گسترش قلمرو اسلام، به سرزمین‌های مختلف اعزام می‌شدند و در عین حال مسؤول اداره‌ی امور مناطق فتح‌شده نیز بودند؛ گاهی خود فرماندهان جهادی، اداره‌ی اموری از قبیل تقسیم غنایم و نگهداری اسیران جنگی را عهده‌دار می‌شدند و گاهی نیز افراد دیگری را به نمایندگی خود برای انجام این امور یا مسایل دیگری نظیر مذاکره و صلح با دشمن، تعیین می‌کردند. اختیارات و وظایف فرماندهان جهادی شام و عراق، هم‌سان و برابر بود و تفاوت چندانی با حدود اختیارات و وظایف فرماندهانی که به جنگ مرتدین یمن، بحرین و عمان گسیل شده بودند، نداشت؛ چرا که با وجود تفاوت در دلایل و انگیزه‌های جبهه‌های آن روز، عملیات جهادی، ساختار و چارچوبی هم‌سان داشت.

۳- اداره‌ی امور سرزمین‌های فتح‌شده و تعیین قاضیان و کارگزاران آن‌ها، معمولاً توسط فرماندهان لشکرها صورت می‌گرفت و به تأیید خلیفه می‌رسید و گاهی نیز ابوبکرساز طریق مشورت و رایزنی، والیان مناطق فتح‌شده را تعیین می‌فرمود. [۵۶۲]

۴- کارگزاران مناطقی از قبیل یمن، مکه و طائف و دیگر بلاد اسلامی، از مردم قلمرو حاکمیت خود برای خلیفه بیعت گرفتند.

۵- کارداران منطقه‌ای، در پهنه‌ی امور مالی و اقتصادی نیز عهده‌دار جمع‌آوری زکات از ثروتمندان و توزیع آن درمیان فقرا یا گرفتن جزیه از غیرمسلمانان منطقه‌ی خود بودند؛ البته گاهی نمایندگان خلیفه یا کاردار منطقه، این مسؤولیت را در ادامه‌ی شیوه‌ی جمع‌آوری زکات و جزیه در زمان رسول‌خدا جانجام می‌دادند.

۶- تجدید قراردادهایی که در زمان رسول‌خدا جبسته شده بود، از کارهای انجام شده توسط کارگزاران ابوبکرسمی‌باشد که از آن جمله می‌توان به تجدید قراردادی اشاره کرد که در زمان رسول‌خدا جو مسیحیان نجران بسته شده بود و والی نجران، بنا به درخواست مسیحیان آن‌جا، آن را تمدید کرد. [۵۶۳]

۷- اقامه‌ی حدود و مجازات‌های شرعی و همچنین برقراری امنیت در مناطق مختلف بر عهده‌ی والی و کاردار بود. کارداران برای اجرای احکام و قوانین در صورت نبود نص، به اجتهاد خود عمل می‌کردند که از آن دست می‌توان به عمل‌کرد والی صنعاء (مهاجر بن ابی‌امیه) در مورد دو زن اشاره کرد که در نکوهش رسول‌خدا جو ابراز شادمانی بر وفات آن حضرت، ترانه‌سرایی کرده بودند. [۵۶۴]

۸- کارگزاران، نقش مهمی در آموزش مسایل دینی به مردم و گسترش آموزه‌های اسلامی در مناطق تحت حاکمیت خود داشتند. بسیاری از کارداران دوره‌ی خلافت ابوبکرسبر اساس سنت رسول‌خدا جدر مساجد کلاس‌های آموزش قرآن و احکام برپا می‌کردند. چرا که گسترش تعالیم و آموزه‌های دینی در اولویت حرکت رسول‌خدا جو خلافت ابوبکر صدیقسقرار داشت. برای نمونه می‌توان به کلاس آموزشی کارگزار ابوبکرسدر حضرموت اشاره کرد. [۵۶۵]

فعالیت‌های دینی کارگزاران ابوبکرسنقش مهمی در گسترش اسلام داشت؛ برپایی کلاس‌های آموزشی، موجب شد تا ارزش‌های اسلامی و پایه‌های دینی، در سرزمین‌های فتح‌شده یا مناطقی که مرتد شده و با جهاد ابوبکرسدوباره مسلمان شده بودند، محکم و استوار گردد؛ چرا که نومسلمانی برخی از مردم و عدم شناخت درست و بنیادین از آموزه‌های دینی، یکی از مهم‌ترین علل ارتداد بود. علاوه بر این باید دانست که فعالیت‌های دینی به مناطق تازه فتح‌شده یا نوبنیاد منحصر نبود و این فعالیت‌ها، در مناطقی چون مدینه، مکه و طائف که پیشینه‌ی مسلمانی بیش‌تری داشتند نیز وجود داشت و افرادی به دستور مستقیم خلیفه یا کارگزار وی، به مسؤولیت آموزش مناطق، گماشته می‌شدند. [۵۶۶]

والی و کارگزار هر منطقه، به طور مستقیم، محدوده‌ی خود را اداره می‌کرد؛ البته در نبود وی جانشینش عهده‌دار اداره‌ی امور آن منطقه می‌شد. چنان‌چه مهاجر بن ابی‌امیه که از سوی رسول‌خدا جبه امارت کنده گماشته شده بود و در زمان ابوبکرسنیز مأموریت یافت که در همان پست، انجام وظیفه کند، پیش از رفتن به یمن، بیمار شد و نتوانست بلافاصله پس از دریافت حکمش به یمن برود؛ به همین سبب پیکی به نزد زیاد بن ولید فرستاد که تا بهبود حالش، اداره‌ی کنده را عهد‌ه‌دار شود؛ این کار مهاجر بن ابی‌امیه مورد تأیید ابوبکر صدیقسقرار گرفت. [۵۶۷]

ابوبکرسپیش از آنکه کسی را به فرماندهی لشکر یا منطقه‌ای بگمارد، با دیگران مشورت و رایزنی می‌نمود. مشاوران اصلی ابوبکرسعمر بن خطاب و علی بن ابی طالب و برخی دیگر از صحابه‌ی بزرگوارشبودند. [۵۶۸]البته ابوبکر صدیقسبا شخصی که قصد داشت او را به امارت بگمارد، مشورت می‌فرمود و هر‌گاه می‌خواست کاردار یا فرماندهی را به جای دیگری منتقل نماید، از خود آن فرد نیز نظر می‌خواست؛ چنان‌چه پیش از آنکه عمرو بن عاصسرا به فرماندهی لشکر فلسطین منتقل کند، از او نظر خواست و موافقتش را بدین منظور جلب نمود. ابوبکر صدیقسانتخاب ولایت حضرموت و یمن را بر عهده‌ی مهاجر بن ابی‌امیه نهاد و چون مهاجر، یمن را برگزید، ابوبکرسنیز او را والی یمن کرد. [۵۶۹]

ابوبکرسهمانند رسول‌خدا جعادت داشت که شایستگان قبایل و اقوام را والی و کاردار امورشان کند. چنان‌چه در مورد طائف، شخصی از خود طائفیان را به امارت گماشت. ابوبکرسهنگام انتصاب امیران و کارگزاران، در حکمی که به کارگزارش می‌نوشت، حدود ولایتش را تعیین می‌کرد و حتی در بسیاری از موارد مسیر حرکت کارگزار به منطقه‌ی مأموریتش را مشخص می‌نمود. خلیفه‌ی اولسدر پاره‌ای از موارد، برخی از ولایت‌ها و مناطق حکومتی را ضمیمه‌ی استان‌ها و مناطق دیگر کرد؛ به عنوان مثال ولایت کنده را به زیاد بن لبید بیاضی سپرد که والی حضرموت نیز بود و بدین ترتیب زیاد بن لبید هم‌زمان کاردار کنده و حضرموت بود. [۵۷۰]

برخورد و تعامل ابوبکر صدیقسبا والیان و کارگزاران، رابطه و تعاملی احترام‌آمیز و در عین حال شفاف و روشن بود. کمیت و کیفیت ارتباط کاری و حکومتی کارگزاران و خلیفه، خوب و پیوسته بود. چنان‌چه والیان و کارداران به خلیفه نامه می‌نوشتند و از وی برای اداره‌ی امور راهنمایی می‌گرفتند؛ ابوبکر صدیقسنیز همواره کارگزاران را در اداره‌ی امور راهنمایی می‌کرد و درخواست‌هایشان را پاسخ می‌داد. فرماندهان و کارگزاران از طریق نامه و پیک به خلیفه گزارش کاری می‌دادند و خلیفه را از کم و کیف فعالیت‌های جهادی یا اداری خود آگاه می‌ساختند. [۵۷۱]امیران و کارداران جهادی و منطقه‌ای هم از طریق پیک یا ملاقات، با یکدیگر رابطه داشتند که می‌توان به روابط والیان یمن و حضرموت با هم و یا ارتباط تنگاتنگ فرماندهان جنگی در شام اشاره کرد که در نشست‌های زیادی، مسایل جنگی و نظامی را با هم بررسی کردند. باید توجه داشت که بیش‌تر نامه‌های ابوبکر صدیقسبه والیان و فرماندهان، حاوی مطالبی بود که آنان را به زهد و بی‌رغبتی به دنیا و رغبت به آخرت فرامی‌خواند. گاهی ابوبکرسنامه‌ای مشترک به تمام فرماندهان و والیان می‌نوشت و آنان را پند و اندرز می‌داد. [۵۷۲]

در دوره‌ی ابوبکر صدیقسحکومت اسلامی به چندین ولایت و حوزه‌ی حکومتی تقسیم شده و برای هر ولایت، والی و کارگزاری از سوی خلیفه تعیین شده بود؛ مهم‌ترین حوزه‌های حکومتی دوره‌ی ابوبکرسعبارتند از:

۱- مدینه: پایتخت حکومت اسلامی بود.

۲- مکه: امیرش عتاب بن اسید بود که در زمان رسول‌خدا جبدین سِمت گمارده شد و در دوره‌ی ابوبکرسبر پُستش باقی ماند.

۳- طائف: عثمان بن ابی‌العاص در زمان رسول‌خدا جبه امارت طائف منصوب شد و ابوبکر صدیقساو را بر این منصب باقی گذاشت.

۴- صنعاء: مهاجر ابی امیه، آن را فتح کرد و پس از پایان جنگ با مرتدین به عنوان والی آنجا منصوب شد.

۵- حضرموت: فرماندارش، زیاد بن لبید بود.

۶- زبید: فرماندارش، ابوموسی اشعریسبود.

۷- خولان: یعلی بن ابی‌امیه به امارت آن گماشته شد.

۸- جند: معاذ بن جبلسوالی آن بود.

۹- نجران: امیر آن، جریر بن عبداللهسبود.

۱۰- بحرین: علاء بن حضرمیسوالی آن بود.

۱۱- جرش: عبدالله بن نور حاکم آن بود.

۱۲- عراق و شام: فرماندهان لشکرهایی که بدین مناطق گسیل می‌شدند، زمام‌داری این مناطق را نیز عهده‌دار بودند.

۱۳- عمان: حذیفه بن محصنسوالی آن بود.

۱۴- یمامه: سلیط بن قیس به فرمانداری آن منصوب شد. [۵۷۳]

[۵۶۱] الولایة علی البلدان، از عبدالعزیز إبراهیم العمری (۱/۵۵) [۵۶۲] الولایة علی البلدان (۱/۵۹) [۵۶۳] نگاه کنید به: تاریخ طبری (۳/۱۶۵) [۵۶۴] شرح این ماجرا در فصل سوم (مبحث جهاد ابوبکر صدیقس با مرتدان) آمده است. [۵۶۵] الولایة علی البلدان (۱/۶۰) [۵۶۶] الولایة علی البلدان (۱/۶۱) [۵۶۷] الولایة علی البلدان (۱/۵۵) [۵۶۸] الولایة علی البلدان (۱/۵۵) [۵۶۹] مرجع سابق [۵۷۰] الولایة علی البلدان (۱/۵۶) [۵۷۱] الولایة علی البلدان (۱/۵۷) [۵۷۲] مرجع سابق، همان صفحه [۵۷۳] الدول العربیة الإسلامیة از منصور حرابی، ص۹۶و۹۷

موضع علی و زبیربدر قبال خلافت ابوبکرس

روایاتی درباره‌ی تأخیر بیعت علی بن ابی‌طالب و زبیر بن عوامبنقل شده که صحیح نیست؛ البته در این میان روایت صحیحی از ابن‌عباسبنقل شده که: «علی و زبیر و کسانی که با آنان در خانه‌ی فاطمه دخت رسول اکرم جبودند، از بیعت با ابوبکرسعقب ماندند.» [۵۷۴]جمع شدن علی و زبیر و عده‌ی دیگری از صحابهشدر آن شرایط مصیبت‌بار وفات رسول‌خدا جدر خانه‌ی دختر آن حضرت جامری کاملاً عادی بود که بر پایه‌ی روایت‌های صحیح دیگر، روشن و واضح می‌گردد که عده‌ای از مهاجرین و در رأسشان علی بن ابی‌طالبسدر تدارک غسل و خاک‌سپاری رسول اکرم جبودند؛ از روایت سالم بن عبیدسنیز همین نکته روشن می‌شود که ابوبکرساز خانواده‌ی رسول‌خدا جو از جمله علیسخواست تا آن حضرت جرا غسل دهند و برای خاک‌سپاری آماده کنند. [۵۷۵]

زبیر بن عوام و علی بن ابی‌طالببروز پس از وفات رسول‌خدا جیعنی در روز سه‌شنبه با ابوبکرسبیعت کردند. ابوسعید خدریسمی‌گوید: آن روز که ابوبکرسبر منبر نشست و به میان جمع نگریست، زبیر بن عوامسرا در میانشان ندید؛ لذا زبیرسرا به حضور خواست و به او فرمود: «ای پسرعمه‌ی رسول‌خدا جکه از خواص و نزدیکان آن حضرت جبودی! آیا می‌خواهی اتحاد مسلمانان را درهم شکنی؟» زبیرسگفت: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! تو را ملامتی نیست.» و سپس برخاست و با ابوبکرسبیعت کرد. ابوبکرسکه علیسرا درمیان جمع نیافته بود، به حضور خواست و فرمود: «ای پسرعمو و ای داماد‌ رسول‌خدا! آیا می‌خواهی همبستگی مسلمانان را از بین ببری؟» علیسفرمود: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! تو را ملامتی نیست.» و برخاست و با ابوبکرسبیعت کرد. [۵۷۶]اهمیت این حدیث از آنجا معلوم می‌شود که امام مسلم/به نزد استادش امام محمد بن اسحاق بن خزیمه/رفت و درباره‌ی این حدیث پرسید؛ ابن‌خزیمه/این حدیث را برای مسلم/بازگفت و آن را به او آموزش داد. مسلم/به استادش گفت: «این حدیث با شتر و یا گاو قربانی، برابری می‌کند.» ابن‌خزیمه فرمود: «ارزش این حدیث، فراتر از شتر یا گاوی است که به قربان‌گاه می‌برند؛ این حدیث، با ده‌هزار دینار برابری می‌کند و گنج گران‌بهایی است.» ابن‌کثیر/در شرح این حدیث گفته است: سند این حدیث، صحیح است و از آن، این نکته‌ی باارزش، روشن و ثابت می‌شود که علی بن ابی‌طالبسدر همان روز وفات رسول‌خدا جیا روز بعد با ابوبکرسبیعت نموده است؛ قطعاً علی بن ابی‌طالبسهیچ‌گاه با ابوبکر صدیقسمشکلی نداشته که با او قطع رابطه کند و یا از او دوری گزیند؛ علیسهرگز از اقتدا به ابوبکرسدر نماز جماعت امتناع نکرده است. [۵۷۷]در روایت حبیب بن ابی‌ثابت چنین آمده است: علی بن ابی‌طالبسدر، خانه‌اش بود که به او خبر رسید ابوبکرسبرای اخذ بیعت بر منبر نشسته است؛ علیسبا شنیدن این خبر با پیراهنی که به تن داشت و بی‌آنکه ازار و ردایی بپوشد، با شتاب به سوی مسجد رفت تا در بیعت با ابوبکرستأخیر نکرده باشد…. [۵۷۸]باری عمرو بن حریث از سعید بن زیدسپرسید: آیا تو در وفات رسول اکرم جحضور داشتی؟

ـ گفت: آری.

ـ پرسید: کی با ابوبکرسبیعت شد؟ سعیدسگفت: همان روزی که رسول‌خدا جرحلت فرمودند، مسلمانان با ابوبکرسبیعت کردند تا مانده‌ی آن روز را در جماعتی یک‌پارچه سپری کنند و از جماعت جدا نباشند.

عمرو بن حریث دوباره پرسید: آیا کسی از بیعت با ابوبکرسامتناع کرد؟

سعیدسگفت: جز مرتدین و از دین‌برگشته‌ها، همه با او بیعت کردند؛ برخی هم که با ارتداد فاصله‌ای نداشتند، در ابتدای امر از بیعت با ابوبکرسسرتافتند. خدای متعال، در آن روز انصارشرا از خطر ارتداد رهانید و همه‌ی آن‌ها را بر بیعت با ابوبکرسگرد‌آورد.

عمرو سؤال کرد: آیا از مهاجرین کسی بود که با ابوبکرسبیعت نکند؟

سعید بن زیدسفرمود: نه؛ بلکه تمام مهاجرین با او بیعت کردند. [۵۷۹]

علیسنه تنها هیچ‌گاه از ابوبکرسجدا نشد و از جماعت وی نبرید که همواره مشاور ابوبکرسبود و با او در تدبیر امور مسلمانان مشارکت می‌کرد. [۵۸۰]ابن‌کثیر و برخی دیگر بر این باورند که علی بن ابی‌طالبسشش ماه پس از نخستین بیعتش با ابوبکرس، یعنی پس از وفات فاطمه‌ی زهرال، با ابوبکرستجدید بیعت نمود که در این‌باره روایات صحیحی آمده است. [۵۸۱]

علیسدر خلافت ابوبکرسمشاور و رازدار وی بود و مسایل مسلمین را ارزیابی می‌کرد و آنچه را به مصلحت مسلمانان بود، بر هر چیز دیگری ترجیح می‌داد. یکی از مهم‌ترین دلایل ارادت و خیرخواهی علیسنسبت به ابوبکرسو صیانت از خلافت و حفظ یک‌پارچگی امت، این است که وقتی ابوبکرسخواست تا شخصاً به ذی‌القصه [۵۸۲]برود و فرماندهی لشکر اسلام را در جنگ با مرتدین بر عهده بگیرد، ابوبکرسرا از این کار بازداشت؛ چرا که خطرهای این راه زیاد بود و با هرگونه آسیبی که به ابوبکرسمی‌رسید، کیان اسلامی در خطر می‌افتاد. [۵۸۳]ماجرا بنا به روایت ابن‌عمرباز این قرار است: زمانی که ابوبکرسرو به ذی‌القصه نهاد و بر اسبش سوار شد، علیسافسار اسب ابوبکرسرا گرفت و فرمود: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! هیچ معلوم است کجا می‌روی؟ اینک همان چیزی را به تو می‌گویم که رسول‌خدا جروز احد فرمودند: شمشیرت را در غلاف کن و ما را در غم و مصیبت از دست دادنت منشان و به مدینه بازگرد که به خدا سوگند اگر تو را از دست بدهیم، هرگز برای اسلام نظام و سامانی نخواهد ماند.» و این چنین ابوبکرسبه پیشنهاد علیسبه مدینه بازگشت. [۵۸۴]

اینک جای سؤال است که اگر علیساز دل، به خلافت ابوبکرسراضی نبود و بر خلاف میل درونی خود به بیعت با وی تن داده بود، پس چرا به ابوبکرسچنین سخنانی گفت و او را به مدینه بازگردانید و این فرصت طلایی را از دست داد تا شاید برای ابوبکرساتفاقی می‌افتاد و فضا برای خلافت خودش مناسب می‌شد؟! یا حتی فراتر از این اگر علیسبا ابوبکرسمشکلی داشت و می‌‌خواست برای همیشه از او راحت شود، می‌توانست آن‌گونه که رقیبان سیاسی بر ضد هم دسیسه می‌کنند، کسی را بفریبد تا ابوبکرسرا از پای درآورد و…. اما قطعاً علیسبزرگ‌تر از این حرف‌ها بود و علاوه بر این هیچ مشکلی هم با ابوبکرسنداشت. [۵۸۵]

[۵۷۴] صحیح التوثیق فی سیرة و حیاة الصدیق، ص۹۸ [۵۷۵] صحیح التوثیق فی سیرة و حیاة الصدیق، ص۹۸ [۵۷۶] نگاه کنید به: البدایة و النهایة (۵/۲۴۹)؛ ابن‌کثیر این روایت را صحیح دانسته است. [۵۷۷] البدایة و النهایة (۵/۲۴۹) [۵۷۸] الخلفاء الراشدون از خالدی، ص۵۶ [۵۷۹] الخلفاء الراشدون، ص۵۶ [۵۸۰] همان مرجع [۵۸۱] البدایة و النهایة (۵/۴۹) [۵۸۲] نام مکانی است. [۵۸۳] المرتضی نوشته‌ی ندوی، ص۹۷ [۵۸۴] البدایة و النهایة (۶/۳۱۴و۳۱۵) [۵۸۵] نگاه کنید به: المرتضی، نوشته‌ی ندوی، ص۹۷

حکم میراث رسول‌خدا ج

عایشه‌ی صدیقهلمی‌گوید: فاطمه و عباسببه نزد ابوبکرسرفتند و سهم خود را از ارثیه‌ی رسول‌خدا جخواستند؛ آنان، خواهان زمین آن حضرت از فدک و سهم ایشان از خیبر بودند. ابوبکرسدر پاسخ فاطمه و عباسبفرمود: من از رسول خدا جشنیدم که فرمودند: «لَا نُورَثُ، مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ، إِنَّمَا یَأْكُلُ آلُ مُحَمَّدٍ فِی هَذَا الْمَالِ»یعنی: «ما پیامبران، چیزی به ارث نمی‌گذاریم؛ آنچه از خود می‌گذاریم، صدقه است؛ خانواده‌ی محمد (ج) فقط از این مال می‌خورند.» [۵۸۶]به روایتی ابوبکر صدیقسفرمود: «من، عملی را که رسول‌خدا جانجام می‌داده‌اند، ترک نمی‌کنم و آن را انجام می‌دهم؛ چرا که من از این می‌ترسم که اگر چیزی از رویه‌ی آن حضرت جرا رهاکنم، گمراه شوم.» [۵۸۷]

در روایتی آمده است که: زنان رسول‌خدا جپس از وفات آن حضرت جقصد کردند تا عثمان بن عفانسرا به نزد ابوبکرسبفرستند و سهم خود را از میراث پیامبر اکرم جدرخواست کنند؛ عایشه‌ی صدیقهلبه آنان فرمود: مگر رسول خدا جنفرموده‌اند: «لَا نُورَثُ، مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ»یعنی: «کسی از ما ارث نمی‌برد؛ آنچه ما پیامبران از خود می‌گذاریم، صدقه است.» [۵۸۸]احادیث صحیحی در این باب روایت شده و همه، این مضمون را دربردارد که کسی، از پیامبر ارث نمی‌برد. به همین خاطر ابوبکر صدیقسمیراث رسول خدا جرا صدقه به حساب آورد تا از فرموده‌ی آن حضرت پیروی کرده باشد. او چنین فرموده است: «من، همان کاری را می‌کنم که رسول‌خدا جکرده‌اند و چیزی از آن را ترک نمی‌کنم.» [۵۸۹]یا فرمود: «به خدا سوگند، کاری را که رسول‌خدا جانجامش دادند، وانمی‌گذارم و انجامش می‌دهم.» [۵۹۰]آنچه از روایت معلوم می‌شود، این است که فاطمه‌ی زهرالبا شنیدن فرموده‌ی پدرش، قانع شد. ابن‌قتیبه/می‌گوید: «کسی منکر این نسیت که فاطمه‌ی زهرالبر سر میراث رسول‌خدا جبا ابوبکرساختلاف پیدا کرده است؛ چرا که آن بانوی بزرگوار از فرموده‌ی پدرش بی‌خبر بود که کسی از پیامبران ارث نمی‌برد و به همین سبب نیز گمان می‌کرد که همانند هر فرزندی که در میراث پدرش سهمی دارد، او نیز از پدرش (رسول گرامی ج) ارث می‌برد؛ اما با شنیدن فرموده‌ی رسول‌خدا جقانع شد و دیگر سمهی از میراث رسول‌خدا جنخواست. [۵۹۱]قاضی عیاض/می‌گوید: «همین‌که فاطمهلدلیل ابوبکرسرا درباره‌ی میراث رسول‌خدا جپذیرفت، نشان می‌دهد که در مورد ارث رسول‌خدا جاین اجماع صورت گرفته که میراث آن حضرت، حکم صدقه را دارد؛ فاطمهلپس از شنیدن حدیث رسول‌خدا جاز خواسته‌اش برگشت و اصلاً ثابت نشده که او و یا کسی از فرزندانش، پس از آن خواهان میراث رسول‌خدا جشده باشند؛ علی مرتضیسدر دوران خلافتش، عمل‌کرد ابوبکر و عمربرا در پیش گرفت و میراث رسول‌خدا جرا تقسیم نکرد. [۵۹۲]

حماد بن اسحاق می‌گوید: «آن‌چه از روایات صحیح معلوم می‌شود، این است که عباس، فاطمه، علی و زنان رسول‌خدا جخواهان سهم خود از میراث آن حضرت جبودند؛ اما پس از آنکه ابوبکرسو عده‌ای از صحابهشگواهی دادند که بنا به فرموده‌ی رسول‌خدا جکسی از ایشان ارث نمی‌برد، قانع شدند. علاوه بر این اگر رسول‌خدا جچنین نمی‌فرمودند که کسی، از ما ارث نمی‌برد، ابوبکر و عمربحتماً میراث رسول‌خدا جرا تقسیم می‌کردند؛ چرا که سهم زیادی نصیب دخترانشان عایشه و حفصهبمی‌شد. اما آنان، بنا به فرموده‌ی خود رسول‌خدا جمیراث آن حضرت را درمیان خانواده‌ی پیامبر و از جمله عایشه و حفصهبتقسیم نکردند. اگر بنا، بر آن بود که کسی از رسول‌خدا جارث ببرد، این افتخار بیش از همه از آنِ ابوبکر و عمرببود که دخترانشان، از وارثان آن حضرت جبودند. [۵۹۳]

این‌که برخی روایت کرده‌اند که فاطمهلپس از درخواست ارثش، بر ابوبکرسخشم گرفت و تا پایان حیاتش با او سخن نگفت، به دلایل زیر، غیرممکن است:

۱- بیهقی از طریق شعبی چنین روایت کرده است: ابوبکرسبه عیادت فاطمه رفت؛ علیسبه فاطمهلگفت: «ابوبکرساجازه می‌خواهد که برای احوال‌پرسی به نزدت بیاید.» فاطمهلگفت: «تو دوست داری به او اجازه بدهم؟» علیسفرمود: «آری.» فاطمهلابوبکرسرا به حضور پذیرفت؛ ابوبکرسبه حضور فاطمهلرفت و کوشید تا رضایت فاطمه را جلب کند (و قانعش نماید که درباره‌ی ارث رسول‌خدا جبه حق عمل کرده است) و چنین نیز شد. [۵۹۴]چگونه امکان دارد که فاطمهلتا پایان عمرش با ابوبکرسسخن نگفته باشد؟! مگر نه این است که ابوبکر صدیقسفرموده است: «به خدا سوگند که من، نزدیکان رسول‌خدا جرا از پیوند با نزدیکان خود بیش‌تر دوست دارم!» [۵۹۵]آنچه ابوبکرسدر مورد میراث رسول‌خدا جانجام داد، پیروی و اتباع از فرموده‌ی رسول‌خدا جبود. [۵۹۶]

۲- فاطمه‌ی زهرالدر غم جان‌سوز وفات پدر بزرگوارش بود؛ مصیبتی که با رحلت برگزیده‌ترین بنده‌ی خدا، تمام مصایب را کوچک و ناچیز می‌نمود. در چنان موقعیتی که غم و اندوه، فاطمهلرا دربرگرفته بود و به خاطر بیماری، توان برخاستن از بستر را نداشت، کاملاً عادی بود که نتواند چون گذشته بانشاط و فعال باشد؛ علاوه بر این خلیفه‌ی بزرگوار نیز مشغول سامان‌دهی به امور مسلمین و جنگ با مرتدین بود؛ فاطمه‌ی زهرالمی‌دانست که به زودی به پدرش می‌پیوندد؛ او بنا بر فرموده‌ی رسول‌خدا جخبر داشت که نخستین فرد خانواده خواهد بود که رخت سفر از دنیا می‌بندد و به دیار باقی می‌رود. قطعاً در چنین شرایطی، کسی به دنیا نمی‌اندیشد تا چه رسد به فاطمه‌ی زهرا که بخواهد به خاطر دنیا با کسی قهر کند! هیچ روایتی دال بر این نیست که ابوبکر و فاطمهبهم‌دیگر را دیده و به هم سلام نکرده باشند. آری بنا به دلایلی که گفتیم، فاطمهلناگزیر شد خانه‌نشین شود که به همین سبب برخی، آن را به اختلاف وی با ابوبکرسدر مورد فدک مرتبط دانسته‌ و از آن چنین تعبیر کرده‌اند که فاطمه با ابوبکرسقهر نموده و بر او خشم گرفته است. [۵۹۷]

علاوه بر این تاریخ، نشان می‌دهد که ابوبکر صدیقسدر دوران خلافتش، بی‌آنکه بنا به فرموده‌ی رسول‌خدا جاحکام میراث را در اموال فدک یا باقی‌مانده‌‌ی خمس خیبر اجرا کند، حق خانواده‌ی پیامبر ج(اهل بیت) را از این اموال می‌داده است. از محمد بن علی بن حسین(امام محمد باقر) و همچنین از زید بن علی چنین روایت شده که آن‌ها گفته‌اند: «از سوی ابوبکرسهیچ ستمی به پدرانمان نشده و هیچ حقی از ایشان پایمال نگردیده است.» [۵۹۸]

فاطمه‌ی زهرالشش ماه پس از رحلت رسول اکرم جوفات نمود؛ رسول‌خدا جبه او خبر داده بودند که او، نخستین فردی است که از اهل بیت به ایشان می‌پیوندد و به او فرموده بودند که: «أَمَا تَرْضَیْنَ أَنْ تَكُونِی سَیِّدَةَ نِسَاءِ أَهْلِ الجَنَّةِ» [۵۹۹]یعنی: «آیا دوست نداری بزرگ و خانم زنان بهشت باشی؟» فاطمهلدر شب سوم رمضان سال ۱۱ هجری وفات نمود؛ از علی بن حسینبچنین روایت شده که: «فاطمهلبین نماز مغرب و عشاء وفات نمود؛ ابوبکر، عمر، عثمان، زبیر و عبدالرحمن بن عوفشدر آنجا حضور داشتند. هنگامی که جنازه‌اش را برای نماز گذاشتند، علیساز ابوبکرسخواست تا برای نماز جنازه جلو شود. ابوبکرسفرمود: «ابوالحسن! تو خود حضور داری.» علیسگفت: «آری؛ ولی به خدا سوگند که کسی جز تو بر فاطمهلنماز نمی‌گزارد.» ابوبکرسنماز جنازه‌ی فاطمهلرا امامت داد و فاطمهلشبانگاه به خاک سپرده شد. در روایتی آمده است: ابوبکرسبر جنازه‌ی فاطمهلنماز گزارد و چهار تکبیر گفت. [۶۰۰]البته روایت ارجح همان است که امام مسلم/روایت کرده که علی بن ابی‌طالبسبر جنازه‌ی فاطمهلنماز گزارده است. [۶۰۱]

رابطه‌ی ابوبکر صدیقسبا اهل بیت و خاندان رسول‌خدا ج، چنان رابطه‌ی دوستانه و احترام‌آمیزی بوده که هم زیبنده‌ی ابوبکرسمی‌باشد و هم شایسته‌ی اهل بیت. رابطه‌ی دوستانه‌ی علی و ابوبکربدوطرفه بوده و برپایه‌ی همین دوستی نیز علیسیکی از فرزندانش را ابوبکر نامیده است. [۶۰۲]علاوه بر این علی مرتضیسپس از وفات ابوبکر صدیقس، سرپرستی محمد بن ابی‌بکر را بر عهده گرفت و او را همانند فرزندش سرپرستی کرد…. [۶۰۳]

[۵۸۶] بخاری، شماره‌ی۶۷۲۶ [۵۸۷] مسلم، حدیثی به همین مضمون (شماره‌ی ۱۷۵۹) آورده است. [۵۸۸] بخاری، شماره‌ی ۶۷۳۰؛ مسلم، شماره‌ی۱۷۵۸ [۵۸۹] مسلم، شماره‌ی۱۷۵۸ [۵۹۰] بخاری، شماره‌ی۶۷۲۶ [۵۹۱] تأویل مختلف الحدیث، ص۱۸۹ [۵۹۲] نگاه کنبد به: شرح صحیح مسلم از نووی (۱۲.۳۱۸) [۵۹۳] البدایة و النهایة (۵/۲۵۲و۲۵۳) [۵۹۴] أباطیل یجب أن تمحی من التاریخ، ص۱۰۹ [۵۹۵] بخاری، شماره‌ی۴۰۳۶ [۵۹۶] العقیدة فی اهل البیت بین الإفراط و التفریط، از دکتر سالم سحیمی، ص۲۹۱ [۵۹۷] أباطیل یجب أن تمحی من التاریخ، ص۱۰۸ [۵۹۸] شرح ابن ابی‌الحدید بر نهج‌البلاغة؛ نگاه کنید به: المرتضی از ابوالحسن ندوی، ص۹۰و۹۱ [۵۹۹] المرتضی از ندوی، ص۹۴ [۶۰۰] المرتضی، نوشته‌ی ندوی، ص۹۴؛ الطبقات الکبری (۷/۲۹) [۶۰۱] مسلم، شماره‌ی۱۷۵۹ [۶۰۲] المرتضی از ندوی، ص۹۸ [۶۰۳] نگاه کنید به: المرتضی از ندوی، ص۹۸

فصل سوم: اعزام لشکر اسامهسو جهاد ابوبکرصدیقسبا مرتدان

۱- اعزام لشکر اسامهس

۲- جهاد ابوبکر صدیقسبا مرتدان

۳- حمله‌ی همه‌جانبه به مرتدان

۴- مسلمیه‌ی کذاب (مدعی دروغین نبوت) و قبیله‌ی بنی‌حنیفه

مبحث اول: اعزام لشکر اسامهس

امپراطوری روم، یکی از دو قدرتی بود که در زمان رسول‌خدا جقلمروش تا شبه‌جزیره‌ی عربستان پیش رفته بود و بخش زیادی از شمال شبه‌جزیره را در اشغال خود داشت؛ امیران مناطق شمالی شبه‌جزیره از سوی حکومت روم تعیین می‌شدند و دست‌نشانده و تابع آن بودند.

رسول اکرم جدر حیات خود عده‌ای را برای دعوت به این مناطق فرستادند؛ از آن جمله می‌توان به دحیه‌ی کلبیساشاره کرد که حامل نامه‌ی رسول‌خدا جبه هرقل (هرکول) پادشاه روم بود که او را به اسلام فراخوانده بودند. [۶۰۴]اما هرقل، عناد ورزید و نخوت و جاه‌طلبی، او را از پذیرش اسلام بازداشت. این اقدام رسول‌خدا جبرای قبایل عرب، نشانه‌ی درهم‌شکستن شکوه و اقتدار حکومت روم بود؛ رسول‌خدا جدر سال ۷ هجری، لشکری به مناطق تحت اشغال رومیان گسیل فرمودند؛ در این جنگ که به جنگ مؤته مشهور است، مسلمانان با مسیحیان عرب و رومی درگیر شدند و فرماندهان لشکر اسلام (زید بن حارثه، جعفر بن ابی‌طالب و عبدالله بن رواحهش) یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند؛ پس از شهادت این بزرگوران، خالد بن ولیدسفرماندهی لشکر را عهده‌دار شد و با لشکر اسلام به مدینه بازگشت. [۶۰۵]رسول‌خدا جدر سال ۹ هجری با لشکر بزرگی به سوی شام حرکت کردند و به تبوک رسیدند؛ [۶۰۶]اما در تبوک، سپاه مسلمانان با رومیان و قبایل عرب درگیر نشدند و کفار به دادن جزیه تن دادند؛ این لشکر پس از بیست روز اقامت در تبوک به مدینه بازگشت. [۶۰۷]در سال ۱۱ هجری لشکری به فرماندهی اسامهسبه قصد بلقاء و فلسطین فراهم آوردند که بزرگان مهاجرین و انصار نیز در آن حضور داشتند. [۶۰۸]حافظ ابن‌حجر/می‌گوید: لشکر اسامهسدو روز پیش از وفات رسول‌خدا جآماده شده بود؛ البته رسول‌خدا جدر اواخر ماه صفر و پیش از آنکه بیمار شوند، دستور تشکیل این لشکر را برای جنگ با روم صادر کرده بودند؛ آن حضرت جاسامه بن زیدسرا به حضور خواستند وبه او فرمودند: (سر إلی موضع مقتل أبیك فأوطئهم الخیل فقد ولیتك هذا الجیش) [۶۰۹]یعنی: «به محل شهادت پدرت برو و آنان را زیر سُم اسب‌ها بگیر که من، تو را فرمانده‌ی این لشکر ساخته‌ام.» برخی از مردم درباره‌ی فرماندهی اسامهساعتراض کردند؛ اما رسول‌خدا جچنین پاسخ دادند که: «إن تطعنوا فی إمارته فقد طعنتم فی إمارةِ أبیهِ مِن قبل وایم اللّهِ إن كان لخلیقًا للإمارةِ وإن كان لمِن أحبِّ النَّاسِ إلیَّ وإنَّ ابنَهُ هذا لمِنْ أحبِّ النّاسِ إلیَّ بعدهُ» [۶۱۰]یعنی: «تنها در مورد فرماندهی اسامهسخرده نمی‌گیرید؛ قبلاً بر فرماندهی پدرش نیز اعتراض کردید؛ در حالی که به خدا سوگند که او، لایق و شایسته‌ی فرماندهی بود و در نزد من از همه محبوب‌تر؛ پس از او پسرش نیز برای من از همه محبوب‌تر است.» به هر حال دو روز پس از آمادگی کامل لشکر اسامهسبیماری رسول‌خدا جشدید شد و این لشکر نتوانست حرکت کند و هم‌چنان در «جُرف» اردو زده بود. رسول‌خدا جوفات نمودند و لشکریان اسامهساز اردوگاه به مدینه آمدند. [۶۱۱]با وفات رسول اکرم جاوضاع دگرگون شد و به تعبیر و فرموده‌ی ام‌المؤمنین عایشه‌ی صدیقهل: «با وفات رسول‌خدا جبسیاری از قبایل عرب از دین برگشتند و نفاق و تزویر فزونی یافت؛ به خدا سوگند اگر مصیبتی که با وفات آن حضرت جبر من ـ‌ به روایت دیگری بر پدرم‌ ـ فرود آمد، بر کوه‌ها نازل می‌شد، آن‌ها را تکه‌پاره می‌کرد؛ یاران محمد جدر آن روز چون گوسفندانی بودند که در جایی پر از گرگ و درنده‌، در شبی تار و بارانی دچار طوفان‌زدگی شده باشند.» [۶۱۲]ابوبکر صدیقسسه روز پس از وفات رسول‌خدا جفرمان داد تا درمیان مردم جار بزنند که لشکر اسامهسزودتر باید آماده‌ی حرکت گردد؛ هیچکس از لشکر اسامه نباید در مدینه بماند و باید به اردوگاه لشکر در جرف بپیوندد. [۶۱۳]

ابوبکر صدیقسبرای مردم خطبه‌ای بدین مضمون ایراد فرمود: «ای مردم! من نیز همانند شمایم؛ نمی‌دانم، شاید شما از من همان انتظاری را داشته باشید که رسول‌خدا جیارای انجامش را داشتند؛ بدانید که خدای متعال، محمد جرا از میان جهانیان برگزید و او را از آفات و گناهان مصون داشت؛ من تابع و پیرو رسول‌خدا جهستم و از خود بدعت و نوآوری نخواهم کرد؛ پس اگر راه راست پیمودم، از من اطاعت کنید و اگر از راه راست لغزیدم و خطا کردم، مرا به راه راست آورید و اصلاحم کنید؛ رسول‌خدا جدر حالی از دنیا رفتند که هیچ کس از این امت بر آن حضرت جشکایتی حتی به اندازه‌ی ضربه‌ی یک تازیانه و کم‌تر از آن هم نداشت؛ مرا شیطانی است که گاهی مرا می‌لغزاند؛ پس هرگاه آن شیطان پیشم بود (و شما از حالتم دانستید که ناراحتم)، از من دوری کنید که در کارتان دخالتی نکنم و مایه‌ی ناراحتی شما نشوم. شما در حالی شب و روز را سپری می‌کنید که از زمان مرگتان خبر ندارید؛ پس تا می‌توانید عمر خود را در اعمال نیک بسر کنید و بدانید تنها با کمک و توفیق خدا است که می‌توانید چنین کنید؛ اینک که مهلت دارید و پیش از آنکه مرگتان فرا رسد و کار از دستتان بیرون شود، به سوی اعمال نیک بشتابید؛ برخی مرگ خود را از یاد برده‌اند و پرداختن به نیکی‌ها را طوری به تأخیر می‌اندازند که فرصت انجامش را نخواهند یافت؛ شما از این افراد نباشید؛ بلکه برای رهایی از مرگ بد تلاش کنید، شتاب نمایید و به فکر نجات خود باشید؛ برای مرگ آماده باشید که شتابان در پی شما می‌آید؛ از مرگ پدران، برادران و فرزندان عبرت بگیرید.» همچنین ابوبکرسبرخاست و ضمن سپاس و ستایش خداوند چنین فرمود: «خداوند از اعمال، تنها عملی را می‌پذیرد که به رضای او انجام شود؛ پس در کارهای خود تنها خدا را در نظر داشته باشید و بدانید که عمل خالصانه، به هنگام فقر و نیازتان در آخرت به‌کار می‌آید. ای بندگان خدا! از مرگ درگذشتگان خود پند بگیرید و درباره‌ی کسانی که پیش از شما بودند، بیندیشید؛ آنان دیروز کجا بودند و امروز کجایند؟ ستم‌گران و جبارانی که همواره از کشتن و پیروزی در میادین جنگ سخن می‌گفتند، کجایند؟ روزگار، ایشان را خوار کرد و اینک استخوان‌های پوسیده و خاک شده‌اند؛ جاه و مقامشان فنا یافت و عبرت روزگار شدند. زنان ناپاک، برای مردان ناپاک و مردان ناپاک برای زنان ناپاکند. شاهانی که زمین را گرفتند و آباد کردند، کجا رفتند؟ مردند و از یاد رفتند و ناچیز گشتند؛ خدای متعال، عواقب اعمالشان را بارشان کرد و آنان را از شهوات و داشته‌های دل‌پذیرشان جدا کرد؛ آنان از دنیا رفتند و تنها اعمال خود را بردند و دنیایشان، دنیای دیگران شد؛ ما از پس ایشان آمدیم و اگر از آنان عبرت بگیریم، رستگار می‌شویم و اگر راه ایشان را بپیماییم، همانند آنان می‌گردیم. کجایند خوب‌رویانی که به جمال و جوانی خود فریفته و شگفت‌زده گشتند؟ آنان مردند، خاک شدند و کوتاهی‌هایشان، مایه‌ی حسرت و افسوسشان شد. کجایند پادشاهانی که شهرها بناکردند، پیرامونش دیوار کشیدند و در آن شگفتی‌ها نهادند؟ همه را برای دیگران گذاشتند و رفتند؛ خانه‌هایشان هم اکنون خالی است و خودشان، اینک اسیر ظلمت گورند. ﴿ وَكَمۡ أَهۡلَكۡنَا قَبۡلَهُم مِّن قَرۡنٍ هَلۡ تُحِسُّ مِنۡهُم مِّنۡ أَحَدٍ أَوۡ تَسۡمَعُ لَهُمۡ رِكۡزَۢا٩٨ [۶۱۴]کجا رفتند پدران و فرزندانتان؟ عمرشان بسر رسید و نتیجه‌ی اعمالشان را دیدند و بر پایه‌ی اعمالشان سزاوار شقاوت و بدبختی یا سعادت و رستگاری شدند. بدانید که خدای متعال را شریک و همانندی نیست و میان او و بنده‌اش، رابطه و سببی جز اطاعت و فرمان‌برداری بنده از خدایش وجود ندارد که باعث شود خدا به بنده‌اش خیری لطف کند و یا بدی و شری را از او دور نماید. بدانید که شما بندگان خدایید و باید حق بندگی ادا کنید؛ آنچه در پیش خدا است، تنها با اطاعت و فرمان‌برداری از او دست‌یافتنی است. آیا برای هر یک از شما وقت آن نیست که از آتش جهنم دوری گزیند و از بهشت، دور نگردد؟» [۶۱۵]در این سخنرانی ابوبکرسپندها و آموزه‌هایی است که برخی از آن‌ها عبارتند از:

۱- خلیفه‌ی رسول‌خدا جدر مقام جانشینی آن حضرت جاست و نه در عین آن جایگاه که چون پیغمبر، معصوم باشد؛ بلکه خلیفه، بشری است غیرمعصوم که یارای آنچه را پیامبر داشته‌اند، ندارد؛ به همین سبب ابوبکرسبه این اشاره نمود که در سیاستش راه رسول‌خدا جرا در پیش خواهد گرفت و از خود بدعت و نوآوری نخواهد کرد و به عبارت دیگر در برپایی عدل و احسان، منهج و شیوه‌ی پیامبر اکرم جرا به اجرا خواهد گذاشت. [۶۱۶]

۲- بیان مسؤولیت و وظیفه‌ی امت در مورد نظارت بر حاکم اسلامی تا مجری احکام دین باشد و با خودسری و خودرأیی از راه رسول‌خدا جبیرون نشود. وظیفه‌ای که سبب می‌شود تا هر شهروندی، بازوی حاکم در راستی و شایستگی او گردد و از طریق نظارت و پرسش‌گری، مایه‌ی اصلاح عملکرد حاکم (و مسؤولان) شود.

۳- از سخنرانی ابوبکر صدیقساین نکته روشن می‌گردد که رسول‌خدا جعدالت و برابری را درمیان امت برپاداشته‌اند و بدین سبب نیز کسی هیچ حق و شکایتی بر آن حضرت جندارد. معنای این گفتار، این است که ابوبکرسبا بیان این نکته آهنگ آن نمود تا در ادامه‌ی راه رسول‌خدا جعدالت و برابری را پیشه نماید و از جور و ستم دوری گزیند؛ او، خواهان همکاری امت برای رسیدن به چنین مهمی بود و به همین خاطر نیز از مردم درخواست کرد که هر کس، او را خشمگین و ناراحت دید، از او دوری کند تا مایه‌ی ناراحتی کسی نشود و بر خلاف منهج رسول‌خدا جکه به کسی ناراحتی و ستمی روانمی‌داشتند، عمل نکند. [۶۱۷]

شیطانی که ابوبکر صدیقساز آن سخن گفت، با هر انسانی هست؛ چرا که رسول‌خدا جفرموده‌اند: «مَا مِنْ أَحَدٍ إِلَّا وَقَدْ، وُكِّلَ بِهِ قَرِینُهُ وَمِنَ الْملاَئِكَةِ وَقَرینه وَمِنَ الْجِنِّ»یعنی: «هیچ کسی نیست مگر که همدمی از فرشتگان و همراهی از جن‌ها (از سوی خدای متعال) با او شده‌است. (فرشته‌ی همراه انسان به نیکی فرامی‌خواند و شیطان همراه بشر، به بدی وسوسه ‌می‌کند.)» از آن حضرت جپرسیدند: «آیا این جن با شما نیز همراه است؟» رسول‌خدا جفرمودند: «وَلَا أَنا إِلَّا أَن الله أعاننی عَلَیْهِ فَأسلم فَلَا یَأْمُرنِی الا بِخَیر»یعنی: «و من هم (چنین همراهی دارم و البته) خدای متعال، مرا بر آن جن، یاری داده و آن جن، اسلام آورده است و مرا تنها به خیر و نیکی فرامی‌خواند.» [۶۱۸]در روایتی‌ آمده است: رسول خدا جدر حال صحبت کردن با همسرشان صفیهلبودند که دو نفر انصاری از آنجا گذشتند؛ رسول‌خدا جبه آنان فرمودند: «عَلَى رِسْلِكُمَا إِنَّهَا صَفِیَّةُ بِنْتُ حُیَیٍّ»و سپس افزودند: «وَإِنِّی خَشِیتُ أَنْ یَقْذِفَ الشَّیْطَان فِی قُلُوبِكُمَا شَیْئًا، إِنَّ الشَّیْطَانَ یَجْرِی مِنَ ابْنِ آدَمَ مَجْرَى الدَّمِ» [۶۱۹]یعنی: «آرام باشید (و زود و بد قضاوت نکنید). آن زن، همسرم صفیه دخت حیی بن اخطب بود.. من، از این ترسیدم که شیطان، در دل شما چیزی بیفکند (و شما را به بدگمانی وادارد)؛ همانا شیطان در آدمی همانند خون جریان می‌یابد.» ابوبکر صدیقسنیز ضمن اشاره به شیطانی که آدمی را وسوسه می‌کند، این حقیقت را تبیین فرمود که او مانند رسول‌خدا جمعصوم نیست. [۶۲۰]

۴- سخنرانی ابوبکر صدیقسبیا‌ن‌گر آن است که وی به پند و اندرز مردم توجه خاصی داشت؛ آنان را به یاد مرگ می‌انداخت؛ احوال گذشتگان را برای مردم یادآوری می‌کرد و آنان را به انجام اعمال نیک تشویق می‌نمود تا پیش از مرگ برای دیدار خدای متعال و سفر آخرت آماده شوند و در زندگی خود به شریعت و دین خدا عمل کنند. [۶۲۱]ابوبکر صدیقساز قدرت بیان بالایی برخوردار بود و با کلماتی کوتاه، مطالب مهمی را بیان می‌نمود و همین ویژگی، او را پس از رسول‌خدا جاز برجسته‌ترین سخنوران کرده بود. استاد عقاد درباره‌‌ی توانایی ادبی ابوبکر صدیقسمی‌گوید: سخنان ابوبکرسدر بالاترین تراز از لحاظ ترکیب جمله‌بندی و ساختار ادبی قرار دارد؛ در سخنان ایشان نمونه‌های بی‌نظیری وجود دارد که دربردارنده‌ی کلماتی است که در کوتاه‌ترین عبارات، مفاهیم بزرگ و ژرفی بیان می‌گردد و همین بلاغت کلامی وی، نمایان‌گر توان و دانش ادبی او است؛ سخنانش، همانند خوشه‌ای است که دانه‌های زیادی در خود نهفته دارد. برای درک بلاغت سخنان ابوبکرسو دانش ادبی آن بزرگوار کافی است در این فرموده‌اش بیندیشید که: «آرزومند موت باش تا زندگانی به تو ارزانی گردد.» یا این فرموده‌اش که: «صبر، نصف ایمان است.» و «یقین، تمام و کمال ایمانمی‌باشد.» سخنان ابوبکرسدارای این ویژگی است که در کمال اختصار، مفاهیم بزرگی را بیان می‌کند، بلیغ و رسا می‌باشد و حسن تعبیر و دیگر آرایه‌های ادبی را در خود دارد و از اصل و کانی خبر می‌دهد که از آن نشأت گرفته است؛ خلاصه اینکه ابوبکرسسخنوری بلیغ بود و بی‌آنکه سخنانش را با مفاهیم ادبی و صنایع بلاغی، مشکل نماید، در کمال بلاغت و چیرگی، منظورش را به دیگران می‌رساند و همین نیز، مقصود و محتوای اصلی بلاغت و آرایه‌های ادبی است. [۶۲۲]

[۶۰۴] بخاری، کتاب الوحی، شماره‌ی۷ [۶۰۵] السیرة النبویة الصحیحة (۲/۴۶۷تا۴۷۰) [۶۰۶] مسلم، کتاب الفضائل (۴/۴۷۸۴) [۶۰۷] السیرة النبویة الصحیحة (۲/۵۳۵) [۶۰۸] قصة بعث جیش أسامة، از دکتر فضل إلهی، ص۸ [۶۰۹] فتح‌الباری (۸/۱۵۲) [۶۱۰] بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی۴۴۶۹ [۶۱۱] السیرة النبویة الصحیحة (۲/۵۵۲)؛ السیرة النبویة فی ضوء المصادر الأصلیة، ص۶۸۵ [۶۱۲] البدایة و النهایة (۶/۳۰۹) [۶۱۳] البدایة و النهایة (۶/۳۰۷) [۶۱۴] سوره‌ی مریم، آیه‌ی ۹۸: «پیش از این‌ها نسل‌های فراوانی (را بر اثر کفر و گناه) نابود کرده‌ایم؛ آیا کسی از ایشان را حس می‌کنی یا کوچک‌ترین صدایی از ایشان می‌شنوی؟» [۶۱۵] البدایة و النهایة (۶/۳۰۷و۳۰۸) [۶۱۶] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۴۲۳ [۶۱۷] مرجع سابق [۶۱۸] مسلم (۴/۲۱۶۷و۲۱۶۸) [۶۱۹] بخاری، کتاب بدء الخلق (۴/۱۲۴) [۶۲۰] أبوبکر الصدیق، ص۱۹۷ [۶۲۱] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۴۲۳ [۶۲۲] عبقریة الصدیق، ص۱۳۹

تأکید ابوبکر صدیقسبر گسیل لشکر اسامهس

برخی از صحابهشبه ابوبکر صدیقسپیشنهاد کردند که لشکر اسامهساعزام نشود و در مدینه بماند؛ آن دسته از صحابه که چنین پیشنهادی کردند، به ابوبکر صدیقسگفتند: «تعداد زیادی از مسلمانان در لشکر اسامهسهستند؛ آن‌گونه که خودت می‌بینی، عرب‌ها پیمان خود را با تو شکسته‌اند؛ بنابراین درست نیست که این گروه بزرگ از مسلمانان را از دور و برت پراکنده کنی.» [۶۲۳]

اسامهس، عمر بن خطابسرا از اردوگاه لشکر در جرف، نزد ابوبکرسفرستاد تا از او برای بازگشت لشکریان به مدینه اجازه بگیرد و به ایشان پیام اسامهسرا برساند که: «بیشتر مسلمانان و بزرگانشان همراه من هستند و من، بیم آن دارم که مشرکان به خلیفه، حرم رسول‌خدا جو مسلمانان حمله‌ور شوند.» [۶۲۴]اما ابوبکرسضمن مخالفت با این پیشنهاد، تأکید کرد که لشکر باید با وجود اوضاع و شرایط کنونی، اعزام شود؛ ابوبکر صدیقساز یک‌سو تأکید می‌کرد تا هرچه زودتر لشکر اسامهسحرکت کند و از سوی دیگر صحابهشسعی می‌کردند تا ابوبکرسرا قانع کنند که پیشنهادشان را بپذیرد. ابوبکر صدیقسعموم مهاجرین و انصارشرا برای بررسی موضوع گردآورد. در نشست ابوبکرسو صحابه موضوع اعزام لشکر اسامهسبررسی شد؛ عمر بن خطابسدر آن نشست، تلاش زیادی کرد تا خلیفه را راضی کند که لشکر اسامهسرا به خاطر شرایط بحرانی آن وقت، گسیل نکند؛ هراس عمرساز این بود که مبادا خلیفه، حرم رسول‌خدا جو مدینه، مورد تهاجم اعراب مرتد و مشرک قرار بگیرند. فراخوان ابوبکر صدیقسبرای گردهمایی مهاجرین و انصارشپس از آن بود که بسیاری از صحابه بر عدم گسیل لشکر اسامهسپافشاری می‌کردند و پیامد اعزام لشکر را خطر بزرگی برای مدینه می‌پنداشتند. [۶۲۵]ابوبکرسبه پیشنهادهای صحابه گوش سپرد و به آنان فرصت داد تا دیدگاه خود را در مورد لشکر اسامهسبیان کنند. [۶۲۶]ابوبکرسمردم را به اجتماع عمومی دیگری در مسجد فراخواند؛ او در این گردهمایی از صحابهشخواست تا این فکر را از سرشان بیرون کنند که او فرمان رسول‌خدا جرا که به گسیل هرچه سریع‌تر لشکر اسامهستأکید کرده بودند، لغو خواهد کرد. تأکید ابوبکرسبر اجرای فرمان رسول‌خدا جبه حدی بود که با صراحت تمام، این نکته را به صحابه گفت که او لشکر اسامهسرا اعزام می‌کند، هرچند که اعزام لشکر به اشغال مدینه از سوی اعراب مرتد بینجامد. [۶۲۷]ابوبکرسبا عزم و اراده‌ای آهنین چنین فرمود: «اگر بدانم که کسی جز من در مدینه نمی‌ماند و سگ‌ها و گرگ‌ها، مرا می‌درند، باز هم لشکر اسامهسرا آن‌گونه که رسول‌خدا جفرمان داده‌اند، گسیل می‌کنم.» [۶۲۸]

باید دانست که ابوبکرسبا وجود مخالفت عموم مسلمانان، رویه‌ی درستی در مورد اعزام لشکر اسامهسدر پیش گرفت؛ چرا که فرمان رسول‌خدا جدر این مورد، صریح بود؛ علاوه بر این، گذشت روزگار و رخ‌دادهای بعدی، درستی تصمیم ابوبکرسرا ثابت کرد. [۶۲۹]

انصارشعمر بن خطابسرا به نزد ابوبکرسفرستادند تا از او بخواهد که شخص مسن‌تری را به فرماندهی لشکر بگمارد. عمرسبه ابوبکر صدیقسگفت: «انصارشخواهان این هستند که مرد سال‌خورده‌تری را فرمانده‌ی ایشان کنی.» ابوبکرسکه پیش از این نشسته بود، از جا برجست و ریش عمرسرا گرفت و فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند؛ رسول‌خدا ج، اسامهسرا به فرماندهی لشکر منصوب کرده‌اند و تو از من می‌خواهی که او را عزل کنم؟!» عمرسپیش مردم رفت؛ گفتند: چه کردی؟ عمرسفرمود: «بروید؛ مادرانتان به عزایتان بنشینند که به خاطر شما از خلیفه‌ی رسول خدا جچه‌ها دیدم.» ابوبکر صدیقسبه نزد لشکریان رفت تا آنان را بدرقه کند؛ ابوبکر صدیقسپیاده راه می‌رفت و اسامهسسوار بود. سواری ابوبکرسرا عبدالرحمن بن عوفسبا خود می‌کشید. اسامهسگفت: «ای خلیفه‌ی رسول خدا! یا شما باید سوار شوید و یا من پیاده می‌شوم.» ابوبکر صدیقسفرمود: «نه تو باید پیاده شوی و نه من سوار می‌شوم. مگر چه می‌شود که پاهایم را در راه خدا غبارآلود کنم؟» ابوبکر صدیقسدر پایان بدرقه‌ به اسامهسفرمود: «اگر صلاح می‌دانی اجاز بده تا عمرسبماند و مرا (در اداره‌ی امور) یاری کند.» اسامهسنیز درخواست ابوبکرسرا پذیرفت. [۶۳۰]ابوبکرسرو به لشکریان نمود و فرمود: «بایستید تا شما را ده نصیحت کنم و از من به خاطر بسپارید که: خیانت نکنید. در مال غنیمت دست‌اندازی ننمایید. مکر و فریب نکنید. هیچ کشته‌ای را مُثله نکنید. هیچ درخت میوه‌داری را قطع نکنید. گوسفند و گاو و شتری را جز برای خوردن نکشید. گذرتان، به کسانی می‌افتد که در صومعه‌ها عزلت و گوشه گرفته‌اند؛ کاری به آن‌ها و کارشان نداشته باشید. بر کسانی می‌گذرید که برایتان غذاهای گوناگون می‌آورند؛ هرچه از آن خوردید، نام خدا را بر زبان آورید. همچنین با افرادی برخورد خواهید کرد که وسط سرهاییشان را تراشیده‌ و اطراف آن را مانند عمامه باقی گذاشته‌اند؛ آنان را با شمشیر بزنید. با نام خدا حرکت کنید.» [۶۳۱]ابوبکرسبه اسامهسوصیت کرد اوامر و فرمان‌های رسول‌خدا جرا اجرا کند و به او چنین فرمود: «آن‌چه را که رسول‌خدا جبه تو دستور داده‌اند، انجام بده؛ از قضاعه شروع کن و سپس به آبل [۶۳۲]برو. نسبت به هیچ یک از اوامر رسول‌خدا جکوتاهی نکن….» [۶۳۳]اسامهسبا لشکرش حرکت کرد و مطابق فرمان رسول‌خدا جبه قبایل قضاعه و آبل حمله کرد. او اسیران و غنایم زیادی گرفت. [۶۳۴]رفت و برگشت لشکر اسامهسچهل روز طول کشید. [۶۳۵]

گسیل لشکر اسامهسبه قلمرو حکومت هرقل، این پیامد مهم را به دنبال داشت که رومیان گفتند: «این‌ها دیگر چه هستند؟! با وجودی که سرورشان مرده، باز هم یک‌پارچه‌اند و به سرزمین ما حمله می‌کنند!» اعراب نیز از اعزام لشکر اسامهسشگفت‌زده شدند و گفتند: «اگر این‌ها، توان و نیرو نداشتند، این لشکر را نمی‌فرستادند.» [۶۳۶]پیامد دلهره‌ای که از گسیل لشکر اسامهسدر دل اعراب افتاد، این بود که از بسیاری از اهداف و تصمیم‌های خود بر ضد مسلمانان منصرف شدند. [۶۳۷]

[۶۲۳] البدایة و النهایة (۶/۳۰۸) [۶۲۴] الکامل از ابن‌اثیر (۲/۲۲۶) [۶۲۵] الشوری بین الإصالة و المعاصرة از عزالدین تمیمی، ص۸۲و۸۳ [۶۲۶] ملامح الشوری فی الدعوة الإسلامیة، ص۲۵۷ [۶۲۷] الشوری بین الإصالة و المعاصرة، ص۸۳ [۶۲۸] تاریخ طبری (۴/۴۵) [۶۲۹] الشوری بین الإصالة و المعاصرة، ص۸۳ [۶۳۰] تاریخ طبری (۴/۴۶) [۶۳۱] تاریخ طبری (۴/۴۶) [۶۳۲] آبل، منطقه‌ای در جنوب اردن است. [۶۳۳] تاریخ طبری (۴/۴۷) [۶۳۴] همان مرجع [۶۳۵] مرجع سابق؛ تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۰۱ [۶۳۶] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۱۴ [۶۳۷] الکامل (۲/۲۲۷)

نکات آموزنده در گسیل لشکر اسامهساز سوی ابوبکر صدیقس

الف) دگرگونی اوضاع و شرایط سخت و بحرانی، مؤمنان را از انجام مسؤولیت‌های دینی باز نمی‌دارد. شرایط سخت و بحرانی پس از وفات رسول‌خدا ج، بر کسی پوشیده نیست؛ شرایط سختی که کاملاً متفاوت با چندی پیش از آن بود. قبایل عرب، در سال نهم هجری به شکلی چنان گسترده، نمایندگان و دسته‌هایی برای پذیرش اسلام به مدینه گسیل کردند که آن سال را عام الوفود نامیده‌اند. اما این شرایط دگرگون و برعکس شد و کار به جایی کشید که پس از وفات رسول‌خدا جبیم آن می‌رفت که قبایل عرب، به مدینه‌ی منوره حمله‌ور شوند و مرکز اسلام را اشغال کنند و به گمان باطل خود، اسلام و مسلمانان را برای همیشه از بین ببرند. [۶۳۸]نباید از این همه تحول و دگرگونی تعجب کرد؛ چرا که خدای پاک و بلندمرتبه هر آنچه بخواهد، می‌کند و این، از سنت‌های الهی است که گردش روزگار ثابت نیست و همواره در تحول و دگرگونی می‌باشد. اللهأمی‌فرماید: ﴿ وَتِلۡكَ ٱلۡأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيۡنَ ٱلنَّاسِ [آل عمران: ۱۴۰]

یعنی: «و ما، این روزها را درمیان مردم دست به دست می‌گردانیم (که روزی، ظفر است و به کام و روزی نیز شکست و سختی)».

رازی در تفسیرش در ذیل این آیه می‌گوید: مفهوم آیه، این است که روزگار دنیا، در بین مردم می‌چرخد و خوشی و ناخوشی آن، دوامی ندارد. روزی، شادی و پیروزی نصیب انسان است و در مقابل شکست و اندوه، دامن‌گیر دشمن می‌گردد و روزگاری دگر قضیه، عکس می‌شود. اوضاع و احوال دنیا همیشه یک‌سان و یک‌نواخت نیست. [۶۳۹]

فعل ﴿ نُدَاوِلُهَا که به معنای «می‌گردانیم» می‌باشد و در این آیه آمده، فعل مضارع است و از آنجا که بر دوام و تکرار دلالت می‌کند، این نکته را روشن می‌نماید که گردش روزگار، سنت و قانونی الهی، در مورد تمام امت‌ها و زمان‌ها می‌باشد. [۶۴۰]این‌جا است که گفته‌اند: گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.

ابوبکر صدیقساین درس بزرگ را به امت می‌دهد که در مصایب و سختی‌ها، صبر و شکیبایی پیشه نمایند و از لطف و رحمت الهی ناامید نباشند که: «رحمت پروردگار به نیکوکاران نزدیک است.» [۶۴۱]عمل‌کرد ابوبکرسدر شرایط سخت و بحرانی پس از وفات رسول‌خدا جاین نکته را به مسلمان یادآوری می‌کند که مصایب و سختی‌ها هرچند بزرگ و شدید باشند، باز هم این سنت و قانون الهی است که: «با هر سختی، آسایش و گشایشی هست.» [۶۴۲]رسول‌خدا جفرموده‌اند: «عَجَبًا لِأَمْرِ الْمُؤْمِنِ، إِنَّ أَمْرَ الْمُؤْمِنِ كُلَّهُ خَیْرٌ، وَلَیْسَ ذَلِكَ لِأَحَدٍ إِلَّا لِلْمُؤْمِنِ إِنْ أَصَابَتْهُ سَرَّاءُ فَشَكَرَ فَكَانَ خَیْرًا، وَإِنْ أَصَابَتْهُ ضَرَّاءُ فَصَبَرَ، كَانَ خَیْرًا» [۶۴۳]یعنی: «شأن مؤمن، شگفت‌انگیز است؛ چرا که تمام امورش، به خیر اوست و این وضعیت را کسی جز مؤمن ندارد. مؤمن، هنگام سرور و شادمانی، سپاس‌گزار است و این، به نفع او می‌باشد؛ اگر مصیبتی هم به او برسد، شکیبایی می‌ورزد که این نیز به خیر او است.»

آموزه‌ی دیگر اعزام لشکر اسامهستوسط ابوبکر صدیقساین است که مصایب و سختی‌ها هرچند بزرگ و شدید باشند، اهل ایمان و مؤمنان راستین را از انجام امور دینی بازنمی‌دارند. رحلت رسول‌خدا جابوبکر صدیقسرا از انجام وظایف و مسؤولیت‌های دینی بازنداشت؛ مصیبتی به آن بزرگی، مانع از این نشد که ابوبکرسدر آن شرایط سخت، لشکر اسامهسرا اعزام نکند. چرا که ابوبکرساز رسول‌خدا جیاد گرفته بود که پرداختن به امور دینی و غم‌خوارگی بر آن، بر هر چیزی مقدم است و به همین سبب نیز ابوبکرسدر تمام دوران حیاتش، امور دینی را بر هر چیزی مقدم می‌داشت. [۶۴۴]

ب) تداوم دعوت اسلامی، قایم به افراد نیست و پیروی از رسول‌خدا جدر هر شرایطی واجب است. بازنگاهی در ماجرای گسیل لشکر اسامهسنشان می‌دهد که حرکت دعوت، هیچ‌گاه دچار توقف و ایستایی نمی‌گردد. ابوبکر صدیقسبا گفتار و کردارش، این حقیقت را روشن ساخت که دعوت اسلامی، قایم به افراد نیست و به همین خاطر نیز حرکت اسلام، با وفات بهترین بنده‌ی خدا ـ رسول اکرم جـ تداوم یافت. این، همان چیزی است که ابوبکر صدیقسبا اعزام لشکر اسامهسثابت کرد؛ ابوبکرسدر سومین روز درگذشت رسول‌خدا جفرمان داد تا لشکریان اسامهسبه ادوگاه خود در جرف بروند و هرچه سریع‌تر حرکت کنند. ابوبکر صدیقسپیش از صدور این فرمان، در نخستین خطبه‌اش بر این تأکید کرده بود که تمام تلاشش را برای خدمت به اسلام بکار خواهد گرفت. [۶۴۵]در روایتی آمده است که ابوبکر صدیقسدر بخشی از آن سخنرانی چنین فرمود: «ای مردم! تقوای الهی پیشه کنید؛ به دینتان پایبند باشید و بر پروردگارتان توکل کنید. همانا دین خداوند، پابرجا است و کلمه و شریعت الهی والا و کامل؛ خدای متعال، ناصران دینش را یاری می‌رساند و دینش را عزت و سرافرازی می‌بخشد؛ به خدا سوگند ما از این نمی‌هراسیم که خلق خدا از هر سو برای جنگ با ما جمع شوند؛ چرا که شمشیرهای الهی(شمشیرهای مؤمنان مجاهد)، از غلاف بیرون است و ما، هرگز آن را به زمین نمی‌گذاریم؛ بلکه همان‌طور که همراه پیامبر ججهاد کردیم، پس از این نیز با مخالفان دین خدا خواهیم جنگید؛ پس هر کس، سر بتابد و سرکشی کند، به خود ستم کرده است.» [۶۴۶]

نکته‌ی آموزنده‌ی دیگری که از اعزام لشکر اسامهسبرداشت می‌شود، این است که مسلمانان در تمام شرایط باید پیرو و فرمان‌بردار رسول‌خدا جباشند. ابوبکر صدیقساین نکته را به خوبی نشان داد که او، محکم واستوار در شرایط سخت و بحرانی، پایبند دستورات رسول‌خدا جماند و اوامر آن حضرت جرا کاملاً اجرا کرد.

[۶۳۸] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۱۸ [۶۳۹] تفسیر رازی (۹/۱۵)؛ تفسیر قرطبی (۴/۲۱۸) [۶۴۰] نگاه کنید به: تفسیر أبی‌السعود (۲/۸۹)؛ روح المعانی (۴/۶۸) [۶۴۱] سوره‌ی اعراف، آیه‌ی۵۶ [۶۴۲] شرح، آیه‌ی۵ [۶۴۳] مسلم (۴/۲۲۹۵) [۶۴۴] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۲۴ [۶۴۵] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۲۹ [۶۴۶] البدایة و النهایة (۵/۲۱۳و۲۱۴)

جلوه‌هایی از پایبندی ابوبکرسبه رهنمودها و اوامر رسول‌خدا جدر اعزام لشکر اسامهس

۱- مسلمانان با توجه به شرایط سخت آن برهه، از ابوبکرسخواستند تا لشکر اسامهسرا گسیل ندارد. اما ابوبکر صدیقسآن گفته‌ی تاریخی و ماندگارش را فرمود که: «اگر بدانم که کسی جز من در مدینه نمی‌ماند و سگ‌ها و گرگ‌ها مرا می‌درند، باز هم لشکر اسامهسرا آن‌گونه که رسول‌خدا جفرمان داده‌اند، اعزام می‌کنم.» [۶۴۷]

۲- اسامهسبا نظرداشت شرایط آن موقع و هراس از اینکه قبایل مرتد، به مدینه حمله‌ور شوند، از ابوبکر صدیقساجازه خواست تا به همراه لشکر از اردوگاهش به مدینه بازگردد. اما ابوبکر صدیقساعلام کرد که برای اعزام لشکر تصمیم قطعی گرفته و چنین فرمود: «اگر سگ‌ها و گرگ‌ها، بخواهند مرا بدرند، کاری را که رسول‌خدا جمقرر کرده‌اند،‌ تغییر نخواهم داد.» [۶۴۸]موضع ابوبکر صدیقسشرح عملی این آیه بود که: ﴿ وَمَا كَانَ لِمُؤۡمِنٖ وَلَا مُؤۡمِنَةٍ إِذَا قَضَى ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَمۡرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ ٱلۡخِيَرَةُ مِنۡ أَمۡرِهِمۡۗ وَمَن يَعۡصِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ فَقَدۡ ضَلَّ ضَلَٰلٗا مُّبِينٗا٣٦ [الأحزاب: ۳۶]

یعنی: «هیچ زن و مرد مؤمنی در کاری که خدا و رسولش، مقرر کرده باشند، اختیاری از خود ندارند (و باید تابع حکم خدا و رسول باشند). هر کس، از دستور خدا و پیامبرش سرپیچی کند، قطعاً به گمراهی آشکاری گرفتار می‌گردد».

۳- عمر فاروقسبنا به درخواست انصارشاز ابوبکر صدیقسدرخواست کرد تا فردی مسن‌تر از اسامهسرا فرمانده‌ی لشکر کند؛ اما ابوبکر صدیقساز اینکه عمرسبه خود جرأت داده تا حامل چنین پیامی باشد، به شدت ناراحت شد و فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند؛ رسول‌خدا جاسامهسرا به فرماندهی لشکر منصوب کرده‌اند و تو از من می‌خواهی که او را عزل کنم؟!»

۴- ابوبکر صدیقسبه هنگام بدرقه‌ی اسامهسو لشکر، به پیامبر بزرگوار جاقتدا کرد. رسول‌خدا جهنگامی که معاذ بن جبلسرا به یمن فرستادند، در حالی او را بدرقه کردند که معاذسسوار اسب بود و رسول‌خدا جپیاده؛ ابوبکر صدیقسنیز اسامهسرا پیاده و در حالی بدرقه کرد که اسامهسسوار اسب بود. [۶۴۹]امام احمد/چنین روایت کرده است: رسول‌خدا جمعاذ بن جبلسرا به یمن فرستادند؛ معاذسهنگام حرکت به سوی یمن، سوار اسب بود و رسول‌خدا جاو را پیاده، بدرقه و نصیحت می‌کردند. شیخ احمد البنا در شرح این روایت می‌گوید: ابوبکر صدیقسبا پای پیاده، اسامهسرا که جوان و کم‌سن بود، بدرقه کرد. رسول‌خدا جپیش از وفاتشان، اسامهسرا به فرماندهی لشکر منصوب کردند؛ رسول‌خدا جوفات نمودند و لشکر اسامهسپس از وفات آن حضرت جحرکت کرد؛ ابوبکر صدیقسبا اقتدا به رسول‌خدا جکه معاذ بن جبلسرا پیاده بدرقه کردند، اسامهسرا پیاده بدرقه نمود و اسامهس، در آن وقت بر اسب سوار بود. [۶۵۰]

۵- جلوه‌ی دیگر اقتدای ابوبکر صدیقسبه رسول خدا ج، این است که او هنگام بدرقه‌ی لشکر اسلام، برابر سنت و عمل رسول‌خدا جلشکریان را نصیحت نمود. رسول‌خدا جمعمولاً هنگام خداحافظی با مجاهدان، آن‌ها را به برخی از امور سفارش می‌کردند. بیش‌تر سفارش‌های ابوبکر صدیقسبه مجاهدان، برگرفته از فرموده‌های رسول‌خدا جبه لشکریان بود. [۶۵۱]علاوه بر این ابوبکر صدیقسفرمانده‌ی لشکر (اسامهس) را نیز به انجام اوامر رسول‌خدا جسفارش کرد و به او تأکید نمود که در انجام دستورات رسول‌خدا جکوتاهی نکند. [۶۵۲]ابوبکر صدیقسدر این‌باره به اسامهسچنین فرمود: «آن‌چه را رسول‌خدا جبه تو دستور داده‌اند، انجام بده؛ از قضاعه شروع کن و سپس به آبل برو. نسبت به هیچ یک از اوامر رسول‌خدا جکوتاهی نکن….» [۶۵۳]صحابهشنیز دستور ابوبکر صدیقسرا پذیرفتند و بدین‌گونه فرمان رسول‌خدا جانجام شد. خدای متعال، سینه‌هایشان را برای پذیرش حق گشود و توفیقشان داد تا برای اجرای فرمان رسول‌خدا جتمام تلاش و توان خود را بکار گیرند. پیامد اجرای فرمان رسول اکرم جاین شد که خدای متعال، لشکر اسلام را نصرت نمود؛ غنایم زیادی نصیبشان کرد؛ ترس و هیبتشان را در دل کفار افکند و آنان را از کید و شر دشمنان، مصون و محفوظ داشت. [۶۵۴]

توماس آرنولد، درباره‌ی گسیل لشکر اسامهسچنین گفته است: ابوبکر(س) لشکری را که محمد (ج) به قصد اعزام به سوی شام آماده کرده بود، پس از وفات پیامبر گسیل کرد؛ در آن موقعیت برخی از مسلمانان به سبب وضع بغرنج و خطرناک آن زمان، مخالف اعزام لشکر اسامه بودند. ابوبکر، آنان را با این سخن ساکت کرد که: «اگر بدانم که کسی جز من در مدینه نمی‌ماند و سگ‌ها و گرگ‌ها مرا می‌درند، باز هم لشکر اسامهسرا آن‌گونه که رسول‌خدا جفرمان داده‌اند، گسیل می‌کنم.» [۶۵۵]اعزام آن لشکر، نخستین حرکت از مجموعه حملاتی بود که عرب‌ها، سوریه، فارس و شمال آفریقا را فتح کردند و حکومت قدرتمند آن روز ایران را از بین بردند و بسیاری از بهترین مناطق زیر سلطه‌ی امپراطوری روم را فتح کردند. [۶۵۶]

خلاصه‌ اینکه خدای متعال، نصرت و پیروزی این امت را مشروط به اتباع و پیروی کامل از رسول‌خدا جقرار داده است؛ هر کس، از رسول‌خدا جپیروی نماید، نصرت و قدرت می‌یابد و هر کس، از رسول‌خدا جنافرمانی کند، خوار و ذلیل می‌گردد. بنابراین چگونگی حیات و زندگانی این امت، در میزان فرمان‌پذیریش از خدای متعال و پیروی از رسول‌خدا جتفسیر می‌شود. [۶۵۷]

ج) مرجع حل اختلاف درمیان مؤمنان، کتاب و سنت است. بروز اختلاف در پاره‌ای از موارد درمیان مؤمنان، امری عادی و گریزناپذیر است. در مورد گسیل لشکر اسامهساین اختلاف نظر درمیان صحابهشبه وجود آمد که آیا در آن شرایط بغرنج و بحرانی، لشکر اسامهساعزام شود یا نه؟ در مورد فرماندهی شخص اسامهسبگومگوهایی صورت گرفت؛ اما این اختلاف نظرها به کشاکش و درگیری یا بغض و کینه‌توزی نسبت به یکدیگر نینجامید و هیچ کس، پس از روشن شدن نظر اشتباهش، خودسری نکرد. [۶۵۸]ابوبکر صدیقسدر آن موقع، برای حل و فصل اختلاف به فرمان رسول‌خدا جدر مورد اعزام لشکر اسامهسمراجعه کرد و این نکته را روشن نمود که با دگرگونی اوضاع و احوال، باز هم از اجرای فرمان رسول‌خدا جغفلت و کوتاهی نمی‌کند. صحابهشنیز پس از توضیح و روشن‌گری ابوبکرسپذیرفتند تا مطابق فرمان صریح رسول‌خدا جلشکر اسامهساعزام شود؛ باید دانست که در صورت وجود نص و حکم صریح، اکثریت قول و نظر، هیچ اعتباری ندارد و بدین سبب نیز صحابه در برابر فرمان صریح رسول‌خدا جدرباره‌ی لشکر اسامهسپس از روشن‌گری ابوبکر صدیقسگردن نهادند. آنان، پیش از روشن‌گری ابوبکرسدلیل می‌آوردند که قبایل عرب، شوریده‌اند و اعزام لشکر اسامهسباعث پراکندگی توان و قدرت مسلمانان می‌شود. [۶۵۹]نظر افرادی چون صحابه که برگزیده‌ترین بندگان خدا پس از انبیا بودند، مورد قبول ابوبکر صدیقسقرار نگرفت. بلکه ابوبکرسبرایشان روشن کرد که فرمان رسول‌خدا جاز تمام نظرات و پیشنهادها، مهم‌تر و البته انجامش، واجب‌تر است. لزوم مراجعه به نصوص کتاب و سنت برای حل و فصل موارد اختلافی، در جریان وفات رسول‌خدا جنیز کاملاً هویدا است؛ عده‌ی زیادی از صحابه و از جمله عمرسمی‌پنداشتند که رسول‌خدا جوفات نکرده‌اند و اندکی نیز از جمله ابوبکر صدیقسباور داشتند که رسول‌خدا جوفات نموده‌اند. می‌دانیم که در آن موقیت ابوبکر صدیقسبا مراجعه به نص قرآن، این فهم نادرست را که رسول‌خدا جنمرده‌اند، روشن و برطرف کرد. [۶۶۰]حافظ ابن‌حجر/ضمن بررسی ماجرای وفات رسول‌خدا جمی‌گوید: «از آنچه پس از وفات رسول اکرم جروی داد، چنین معلوم می‌شود که در مباحث اجتهادی و مشورتی، این طور نیست که اکثریت، حتماً به نظریه‌ی راست و درستی دست می‌یابند و یا نظری که موافقان کم‌تری دارد، نادرست است؛ بر همین مبنا، اکثریت آرا، شرط اساسی در نتیجه‌گیری و ترجیح یک نظر نیست.» [۶۶۱]خلاصه اینکه بر اساس ماجرای گسیل لشکر اسامهسکثرت یک نظریه، نشانه‌ی درستی آن نمی‌باشد. [۶۶۲]البته از این داستان، این نکته هم معلوم می‌شود که صحابهشدر برابر حق، تسلیم بودند و به همین سبب نیز در برابر روشن‌گری ابوبکرسکه اصل اعزام لشکر و فرماندهی اسامهسرا بر مبنای فرموده‌های رسول‌خدا جتبیین نمود،گردن‌نهادند. [۶۶۳]

د) به‌هم‌پیوستگی دعوت و عمل و جایگاه جوانان در پهنه‌ی فعالیت‌های دینی، نکته‌ی آموزنده‌ی دیگری است که از ماجرای اعزام لشکر اسامهسدر زمان خلافت ابوبکر صدیقسروشن می‌شود. بازخوانی این ماجرا، نشان می‌دهد که ابوبکر صدیقستنها به اجرای فرمان رسول‌خدا جو ابقای اسامهسدر پست فرماندهی بسنده نکرد و بلکه به دلایل زیر، به طور عملی نیز حکم فرماندهی اسامهسرا برابر فرمان رسول‌خدا جرسمیت بخشید:

۱- ابوبکرسکه بیش از شصت سال از عمرش را پشت سر گذاشته بود، اسامه‌ی هجده یا بیست‌ساله را با پای پیاده، در حالی بدرقه کرد که اسامهسسوار اسب بود. گرچه اسامهساز ابوبکر خواست تا سوار اسب شود و یا حداقل به او اجازه دهد تا پیاده شود، اما ابوبکر صدیقسهم‌چنان با پای پیاده، اسامهسو لشکر تحت فرماندهیش را بدرقه نمود تا به طور عملی، به فرماندهی اسامهسبر لشکر رسمیت ببخشد و با عمل خود به لشکریان بفهماند که: به منِ ابوبکر نگاه کنید که خلیفه‌ی رسول‌خدا جهستم و باز هم به نشان احترام اسامهسو تأیید فرماندهیش با پای پیاده، او را بدرقه می‌کنم تا شما به خود آیید که چگونه جرأت کردید، بر امارت کسی خرده بگیرید که از سوی رسول‌خدا جبدین منصب گماشته شده است؟! [۶۶۴]

۲- با آنکه ابوبکرسدر آن شرایط به کسی چون عمرسنیازمند بود تا در اداره‌ی امور، دست‌یارش باشد، باز هم به اسامهسدستور نمی‌دهد که عمرسرا در مدینه بگذارد و به همراه لشکر نبرد؛ بلکه از اسامهساجازه می‌خواهد که به صلاح‌دید خود، عمرسرا در مدینه بگذارد تا در اداره‌ی امور، به خلیفه کمک کند. بی‌گمان این درخواست ابوبکرساز اسامهس، رسمیت بخشیدن عملی به فرماندهی اسامهسبود و درسی برای لشکریان که تابع و فرمان‌بردار امیر لشکر باشند.

ابوبکر صدیقسدعوت و عمل را با هم درآمیخت و این، همان چیزی است که اسلام به آن دستور داده است. خدای متعال در قرآن کریم، کسانی را که به نیکوکاری فرامی‌خوانند و خود را از یاد می‌برند، توبیخ نموده و فرموده است: ﴿ ۞أَتَأۡمُرُونَ ٱلنَّاسَ بِٱلۡبِرِّ وَتَنسَوۡنَ أَنفُسَكُمۡ وَأَنتُمۡ تَتۡلُونَ ٱلۡكِتَٰبَۚ أَفَلَا تَعۡقِلُونَ٤٤ [البقرة: ۴۴]

یعنی: «آیا مردم را به نیکوکاری فرمان می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید؟ در حالی که شما کتاب می‌خوانید (و در آن تهدید و وعید الهی را در مورد آنکه گفتار و کردارش مخالف باشد، می‌بینید.) پس آیا نمی‌اندیشید (و از این رویه‌ی زشت دست برنمی‌دارید)؟».

از این ماجرا، جایگاه والای جوانان در خدمت به اسلام و فعالیت‌های دینی نمایان می‌گردد. رسول‌خدا جاسامه‌ی جوان را به فرماندهی لشکری گماشتند که برای رویارویی با ابرقدرت آن روز عازم شام بود و ابوبکر صدیقسنیز به‌رغم انتقاد و مخالفت عده‌ی زیادی، فرماندهی اسامهسرا بر لشکر، رسمی دانست. به هر حال لشکر اسلام، تحت فرماندهی امیر جوان (اسامه بن زیدس) عازم شد و پس از مدتی با پیروزی و غنایم زیادی بازگشت. بازنگری این ماجرا، جایگاه والا و ارزشمند جوانان را در عرصه‌های دینی روشن‌می‌سازد و بلکه بازبینی تاریخ دعوت اسلامی، بیان‌گر این نکته می‌باشد که در دو دوران مکی و مدنی، دلایل و شواهد زیادی وجود دارد که بر نقش مهم جوانان در خدمت به قرآن و سنت، اداره‌ی امور حکومتی، مشارکت در جهاد و دعوت الی الله دلالت می‌کند. [۶۶۵]

هـ) جلوه‌های زیبا و تابنده‌ی آداب جهاد اسلامی، در نصیحت ابوبکر صدیقسبه مجاهدان کاملاً نمودار است. ابوبکر صدیقسبه هنگام بدرقه‌ی سپاه اسلام، همانند رسول‌خدا جفرمانده‌ی لشکر و سپاهیان را به پاره‌ای از امور سفارش نمود. با بررسی نکاتی که ابوبکرسبه سپاهیان سفارش کرد، می‌توان به اهداف جنگ‌های مسلمانان پی‌برد که چیزی جز دعوت به اسلام نیست. وقتی که مردم، لشکری این‌‌چنینی را بینند، با میل و رغبت خود مسلمان می‌شوند؛ چراکه:

۱- لشکر اسلام، بر خلاف جنگ‌جویان چپاول‌گر، ثروت و دارایی مردم را به یغما نمی‌برد؛ پایبند پیمان‌ها است و عهدشکن نیست.

۲- لشکر اسلام، حقوق انسان را رعایت می‌کند و حتی اجساد کشته‌های دشمن را محترم‌می‌شمارد و جایز نمی‌داند که اجساد، مثله شوند. سپاهیان اسلام، وظیفه دارند کاری به کودکان دشمن نداشته باشند و بلکه نسبت به‌ آنان مهر ورزند؛ با پیران و ناتوانان دشمن، محترمانه برخورد بکنند و حرمت و آبروی زنان دشمن را پاس بدارند.

۳- وقتی مردم ببینند که لشکر اسلام، ثروت‌ها و زیرساخت‌های اقتصادی سرزمین‌های زیر سلطه‌اش را نابود نمی‌کند و درختان، مزارع و کشتزارها را به‌ آتش نمی‌کشد، درمی‌یابند که جهاد اسلامی، خواهان قلدرگری نیست و بلکه منادی عزت و پیام‌آور عدالت و حفظ ارزش‌های انسانی است و به همین خاطر نیز در برابر خوبی‌های اسلام و جهاد اسلامی تسلیم می‌شوند.

۴- لشکر اسلام، گذشته از آنکه حقوق انسان‌ها را ارج می‌نهد و به مزارع و کشتزارها آسیبی نمی‌رساند، از نابود کردن حیوانات نیز در جریان جنگ برحذر می‌دارد و از کشتن آن‌ها جز برای خوردن منع می‌کند. اینک این پرسش مطرح می‌شود که آیا جنگ‌افروزان کافر، به چنین ارزش‌هایی پایبند هستند؟ و آیا غیر از این است که پیامد جنگ‌هایی که از سوی کفار ایجاد شده، چیزی جز تباهی و نابودی ملت‌ها نبوده‌ است؟ به عنوان مثال به پیامد اشغال‌گری شوروی در افغانستان بنگرید یا به جنایاتی که صرب‌ها در بوسنی مرتکب شدند، توجه کنید؛ جنایت‌های هندوها بر ضد مسلمانان کشمیر نیز بر کسی پوشیده نیست؛ وضع کنونی چچن، افغانستان و عراق نیز مشخص است؛ تروریسم دولتی اسرائیل را هم که در مورد فلسطین بررسی کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که فرق بزرگ و زیادی میان جنگ‌افروزی ملحدان بی‌دین و جهاد مبارزان مسلمان وجود دارد.

۵- لشکر اسلام به عقاید و باورهای ادیان گذشته نگاهی احترام‌آمیز دارد و به همین سبب است که به راهبانی که در صومعه‌ها عزلت گرفته‌اند، کاری ندارد.. آری، این، دعوت عملی اسلام است که نشان عدالت و آزادی در اسلام می‌باشد؛ اسلام، رویاروی کسانی قرار می‌گیرد که در زمین، فساد و تباهی راه می‌اندازند و سزای آنان را که به جنگ حق می‌روند، مرگ و نابودی می‌داند تا مایه‌ی عبرت دیگران شوند.

آن‌چه ابوبکر صدیقسبه مجاهدان لشکر اسامهسگفت، بیان و سفارشی معمولی نبود که توسط خلیفه‌ ایراد شود و بس؛ بلکه سخنان ابوبکرس، اصولی کاربردی بود که در دوران خلافت آن بزرگوار و بلکه پس از آن نیز دارای کاربست بوده و همواره مورد توجه مجاهدان راستین در تمام زمان‌ها قرار گرفته است.

و) آثار و پیامدهای اعزام لشکر اسامهساز دیگر مواردی است که در بحث گسیل آن لشکر از سوی ابوبکر صدیقسدرخور توجه و بررسی می‌باشد. لشکر اسامهسپس از آنکه ترس و دلهره‌ی زیادی درمیان رومیان انداخت، پیروزمندانه و باغنایم زیادی به مدینه بازگشت. هرقل، فرماندهان نظامی خود را در حمص جمع کرد و به آنان گفت: «این، همان چیزی است که قبلاً به شما هشدار دادم و شما قبول نکردید! نتیجه‌اش این شد که عرب‌ها، مسیری یک‌ماهه را پیمودند و وضع شما را دگرگون کردند.» برادر هرقل پیشنهاد کرد تا سپاهیانی را برای مرزبانی به بلقاء بفرستند. این پیشنهاد، پذیرفته شد و مرزبانان در بلقاء مستقر شدند تا اینکه سپاهیان اسلام، در زمان خلافت ابوبکر و عمرببه سوی شام روان شدند. رومیان، مبهوت و شگفت‌زده گفتند: «این‌ها دیگر چه هستند؟! با وجودی که سرورشان مرده، باز هم یک‌پارچه‌اند و به سرزمن ما حمله می‌کنند!» [۶۶۶]قبایل عرب نیز از قدرت مسلمانان متحیر و مبهوت شده و در هراس افتادند. [۶۶۷]زمانی که لشکر اسامهسبه مدینه بازگشت، ابوبکر صدیقسبه همراه بزرگان مهاجرین و انصار و مردم مدینه، شادمان و مسرور از پیروزی لشکر اسلام، به استقبال مجاهدان رفتند. اسامهسوارد مدینه شد، به مسجدالنبی جرفت و برای شکر و سپاس از خدای متعال نماز گزارد. پیامد پیروزی لشکر اسامهسبر زندگانی مسلمانان و حتی عرب‌هایی که در فکر شورش بر ضد مسلمانان بودند و همچنین رومیان هم‌مرز با شبه‌جزیره‌ی عربستان، بسی گسترده و بلکه حیاتی بود. آثار و پیامدهایی که پیروزی لشکر اسامهسبه دنبال داشت، فراتر و بیش‌تر از مانور قدرتی آنان بود و باعث شد تا مرتدینی که در فکر ستیز با مسلمانان بودند، دست از خیزش و آشوب بر ضد اسلام بردارند و توان و قدرتشان، از هیبت اسلام درهم‌بشکند و مجبور شوند با مسلمانان، کنار آیند و صلح کنند. به هر حال، اعزام لشکر اسامهسکار خودش را کرد و اثرش را پیش از آنکه مجاهدان از جنگ بازگشته، سلاح‌هایشان را به زمین بگذارند، نشان داد و در دل مرتدین و کفار هراس انداخت. [۶۶۸]آری بدون تردید اعزام لشکر اسامهسپیامدهای زیادی برای مسلمانان به دنبال داشت؛ جبهه‌ی مرتدان در شمال شبه‌جزیره‌ی عرب، ضعیف‌ترین جبهه‌ی پیش روی مسلمانان به شمار می‌رفت و این، از نتایج و آثار لشکر اسامهسبود که باعث شد تا شکست جبهه‌ی شمال برای مسلمانان، آسان‌تر از شکست دشمنان در عراق باشد. اعزام لشکر اسامهسو پیامدهای مثبت آن، نشان می‌دهد که ابوبکر صدیقسآگاهی و توانایی بیش‌تری از دیگران برای حل و فصل بحران‌ها داشته است. [۶۶۹]

[۶۴۷] تاریخ طبری (۴/۴۵) [۶۴۸] تاریخ طبری (۴/۴۶) [۶۴۹] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۳۰و۳۱ [۶۵۰] بلوغ الأمانی (۲۱/۲۱۵) [۶۵۱] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۳۲ [۶۵۲] همان مرجع [۶۵۳] تاریخ طبری (۴/۴۷) [۶۵۴] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۳۶ [۶۵۵] الدعوة إلی الإسلام، ص۶۳ [۶۵۶] مرجع سابق [۶۵۷] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۳۹ [۶۵۸] همان مرجع، ص۴۷و۴۸ [۶۵۹] تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۰۰ [۶۶۰] مرجع سابق، ص۴۴ [۶۶۱] فتح الباری (۸/۱۴۶) [۶۶۲] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۴۶ [۶۶۳] مرجع سابق، ص۵۲ [۶۶۴] قصة بعث أبی‌بکر جیش أسامة، ص۶۶ [۶۶۵] مرجع سابق، ص۷۰ [۶۶۶] تهذیب ابن‌عساکر (۱/۱۲۵)؛ تاریخ ابن‌عساکر (۱/۴۳۹) [۶۶۷] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۷۰ [۶۶۸] عبقریة الصدیق، ص۹۵ [۶۶۹] حرکة الردة، نوشته‌ی دکتر علی عتوم، ص۱۶۸

مبحث دوم: جهاد ابوبکر صدیقسبا مرتدان

مفهوم ارتداد

نووی/، ارتداد را چنین تعریف کرده است: «گسستن از اسلام به قصد و یا گفتار و کردار کفر‌آمیز؛ فرقی نمی‌کند که گفتار و کردار کفرآمیز، به قصد استهزاء باشد یا از روی عناد و انکار آگاهانه‌ی اصل و حقیقتی دینی یا از روی اعتقاد و باور به آن گفتار و کردار کافرانه. انکار خدا یا پیامبران، تکذیب یک پیامبر، حلال دانستن حرامی که بر آن اجماع شده، حرام دانستن حلالی که به اجماع، حلال است، آهنگ و قصد کفر نمودن و شک و تردید درباره‌ی درستی اسلام، همه کفر است و خروج از دایره‌ی اسلام.» [۶۷۰]

علیش مالکی ارتداد را چنین تعریف کرده که عبارت است از: «کافر شدن مسلمان به گفتار صریح کفر‌آمیز یا بر زبان آوردن الفاظ کافرانه و یا انجام کرداری که متضمن کفر می‌باشد.» [۶۷۱]ابن‌حزم می‌گوید: «مرتد، به کسی اطلاق می‌شود که پس از آنکه اسلام را پذیرفته، از اسلام برگردد و به دین اهل کتاب یا دینی غیرآسمانی روی‌آورد و یا به طور کلی منکر دین شود.» [۶۷۲]عثمان حنبلی می‌گوید: «ارتداد، از نظر لغوی به معنای بازگشت است و از لحاظ دینی به کسی مرتد گفته می‌شود که پس از پذیرش اسلام، از او کاری سربزند که موجب کفر است.» [۶۷۳]به طور کلی مرتد، کسی است که اصل و حقیقتی دینی از قبیل نماز، زکات، نبوت و دوستی با مؤمنان را انکار کند یا چیزی بگوید و کاری بکند که جز کفر، قابل تأویل به چیز دیگری نباشد. [۶۷۴]

[۶۷۰] شرح محمد الزهری الغمراوی بر متن منهاج شرف‌الدین نووی، ص۵۱۹ [۶۷۱] أحکام المرتد از سامرائی، ص۴۴ [۶۷۲] المحلی (۱۱/۱۸۸) [۶۷۳] أحکام المرتد، ص۴۴ [۶۷۴] حرکة الردة از دکتر علی عتوم، ص۱۸

ارتداد، از نگاه قرآن

خداوند متعال در قرآن، تعابیر زیادی از ارتداد و مرتدین فرموده که از آن جمله می‌توان اشاره کرد به: بازگشت به عقب، بازگشت به خسران و زیان‌باری، دگرگونی و محوشدن چهره‌ها، دست بر دهان نهادن (مسخره‌کردن دعوت انبیا و عدم پذیرش نصایح و رهنمودهای پیامبران)، شک و دودلی، سیاه‌شدن چهره‌ها و… [۶۷۵]

خدای متعال می‌فرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن تُطِيعُواْ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ يَرُدُّوكُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡ فَتَنقَلِبُواْ خَٰسِرِينَ١٤٩ [آل عمران: ۱۴۹]

یعنی: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر از کافران فرمان‌برداری کنید، شما را به کفر برمی‌گردانند و زیان‌دیده (از سوی ایمان به کفر و خسران) برمی‌گردید».

هم‌چنین می‌فرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ أُوتُواْ ٱلۡكِتَٰبَ ءَامِنُواْ بِمَا نَزَّلۡنَا مُصَدِّقٗا لِّمَا مَعَكُم مِّن قَبۡلِ أَن نَّطۡمِسَ وُجُوهٗا فَنَرُدَّهَا عَلَىٰٓ أَدۡبَارِهَآ أَوۡ نَلۡعَنَهُمۡ كَمَا لَعَنَّآ أَصۡحَٰبَ ٱلسَّبۡتِۚ وَكَانَ أَمۡرُ ٱللَّهِ مَفۡعُولًا٤٧ [النساء: ۴۷]

یعنی: «ای کسانی که کتاب (آسمانی) به ایشان داده شده، ایمان بیاورید به آنچه (بر محمد)‌نازل کرده‌ایم و تصدیق‌کننده‌ی چیزی است که (از کتاب آسمانی) با خود دارید، پیش از آنکه چهره‌هایی را محو و دگرگون کنیم (و بر صورت‌هایتان، چشم، گوش، بینی و ابرویی نگذاریم) و آن‌ها را برگردانیم یا پیش از آنکه ایشان را از رحمت خود بی‌بهره سازیم همان‌گونه که یاران شنبه را (یعنی کسانی که روز شنبه ماهی می‌گرفتند) نفرین و نابود کردیم. و فرمان خدا، انجام‌شدنی است».

در تفسیر ابن‌کثیر آمده است: «منظور از دگرگونی یا محوشدن چهره‌ها، نابینا شدن می‌باشد. برگرداندن چهره‌ها نیز یعنی چشمان آن بندگان را پشت سرشان قرار می‌دهیم که این نوع مسخ‌شدن، بسی بدتر از هر گرفت و عقوبتی است. خدای متعال در این آیه مثال روگردانی از حق و بازگشت به باطل را بیان می‌کند و حال بندگانی را شرح می‌دهد که راه راست و روشن را رها می‌کنند و راه ضلالت و گمراهی را در پیش می‌گیرند و شتابان و پریشان رو به عقب می‌نهند.» [۶۷۶]

خدای متعال می‌فرماید: ﴿ يَوۡمَ تَبۡيَضُّ وُجُوهٞ وَتَسۡوَدُّ وُجُوهٞۚ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ ٱسۡوَدَّتۡ وُجُوهُهُمۡ أَكَفَرۡتُم بَعۡدَ إِيمَٰنِكُمۡ فَذُوقُواْ ٱلۡعَذَابَ بِمَا كُنتُمۡ تَكۡفُرُونَ١٠٦ [آل عمران: ۱۰۶]

یعنی: «روزی که برخی چهره‌ها، سفید و بعضی هم سیاه می‌شوند؛ و اما (به) آنان که روهایشان سیاه می‌شود، (می‌گویند) آیا پس از آنکه ایمان آوردید، کافر شدید؟ پس به سبب کفری که مرتکب شده‌اید، عذاب را بچشید».

قرطبی، آرای مفسران و علما را در این باره آورده و این آیه را از نگاه قتاده، درباره‌ی مرتدان دانسته است. وی به استناد حدیثی از ابوهریرهسمی‌گوید: «این آیه، موضوع ارتداد را مطرح می‌کند.» حدیث ابوهریرهساز این قرار است که رسول خدا جفرموده‌اند: «یَرِدُ عَلَیَّ الْحَوْضَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ رَهْطٌ مِنْ أَصْحَابِی، فَیُحَلَّئُونَ عَنِ الحَوْضِ، فَأَقُولُ: یَا رَبِّ أَصْحَابِی، فَیَقُولُ: إِنَّكَ لاَ عِلْمَ لَكَ بِمَا أَحْدَثُوا بَعْدَكَ، إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِمْ القَهْقَرَى»یعنی: «در روز قیامت عده‌ای از امت من به (نزدم در کنار) حوض می‌آیند؛ اما از آنجا رانده می‌شوند. من می‌گویم که خدایا! این‌ها، یاران من هستند. خدای متعال (در پاسخم) می‌فرماید: تو نمی‌دانی که آن‌ها پس از تو چه کردند؟ آن‌ها، پس از تو به گذشته‌(ی جاهلی خود) بازگشتند.» [۶۷۷]

[۶۷۵] مرجع سابق [۶۷۶] تفسیر ابن‌کثیر (۱/۵۰۷و۵۰۸) [۶۷۷] تفسیر قرطبی (۴/۱۶۶)

زمینه‌های پیدایش ارتداد

چرایی و اسباب ارتداد قبایل عرب را می‌توان چنین برشمرد: یکه‌خوردن افراد به مصیبت ناگهانی وفات رسول‌خدا ج؛ عدم شناخت درست و اصولی از اسلام؛ وجود زمینه‌های جاهلیت، در قبایل و عدم گسیختگی کامل از آداب و باورهای دوره‌ی جاهلی؛ خروج و برون‌رفت از پذیرش حکومت اسلامی و شورش و خیزش بر ضد آن؛ تعصب قومی و قبیله‌ای؛ جاه‌طلبی و حرص و آز شدید به حکومت‌داری؛ دنیاطلبی و ثروت‌اندوزی از طریق دین؛ دشمنی و حسدورزی نسبت به یکدیگر و دسیسه‌گری دشمنان اسلام اعم از یهودیان، مسیحیان و مجوسیان. [۶۷۸]

ارتداد، چند نوع و گونه‌ی متفاوت داشت: برخی، اسلام را کاملاً رها کردند و به بت‌پرستی پرداختند. بعضی، ادعای نبوت و پیغمبری نمودند. عده‌ای نیز نماز را فروگذاشتند. بعضی از مرتدان، اسلام را قبول داشتند و نماز هم می‌گزاردند؛ اما از ادای زکات امتناع می‌کردند. دسته‌ای دیگر با وفات رسول‌خدا جبه عادات و باورهای جاهلی خود بازگشتند. با وفات رسول اکرم جعده‌ای، سرگشته و دودل شدند و خود را به گذشت ایام سپردند تا ببینند عاقبت چه می‌شود. [۶۷۹]

خطابی/مرتدان را دو گونه دانسته است:

۱- گروهی که از اسلام و مسلمانی برگشتند و کافر شدند. وی، این گروه را نیز دو دسته دانسته: * پیروان مسیلمه‌ی کذاب و اسود عنسی. * کسانی که از دین برگشتند و شرایع دینی را منکر شدند؛ نماز و زکات را واگذاشتند و به جاهلیت بازگشتند.

۲- گروهی از مرتدان، میان زکات و نماز از لحاظ تکلیف شرعی تفاوت گذاشتند و ضمن پذیرش فرض بودن نماز، زکات را انکار کردند و منکر وجوب ادای آن به خلیفه شدند. [۶۸۰]

البته در آن میان کسانی بودند که زکات را قبول داشتند و تنها بدین سبب از دادن زکات امتناع می‌کردند که سران و اشراف قبیله‌، آنان را از پرداخت زکات باز می‌داشتند. [۶۸۱]

قاضی عیاض/مرتدها را به سه دسته تقسیم کرده است:

۱- دسته‌ای که به بت‌پرستی پرداختند.

۲- گروهی که از مدعیان دروغین نبوت (مسیلمه‌ی کذاب و اسود عنسی) پیروی کردند.

۳- کسانی که اسلام را قبول داشتند؛ اما زکات را انکار نمودند و آن را مخصوص زمان رسول‌خدا جدانستند. [۶۸۲]

دکتر عبدالرحمن بن صالح، مرتدان را چهار دسته دانسته است:

*کسانی که چون گذشته‌ی خود به بت‌پرستی پرداختند.

*پیروان پیامبران دروغین (مسیلمه‌ی کذاب، اسود عنسی و سجاح)

*‌کسانی که زکات را به‌طور کلی انکار کردند.

*عده‌ای که زکات را منکر نشدند، اما از پرداخت زکات به خلیفه‌ی رسول‌خدا جامتناع ورزیدند. [۶۸۳]

[۶۷۸] نگاه کنید به: حرکة الردة، ص۱۱۰ تا ۱۳۷ [۶۷۹] حرکة الردة، ص۲۰ [۶۸۰] شرح صحیح مسلم از نووی (۱/۲۰۲) [۶۸۱] مرجع سابق (۱/۲۰۳) [۶۸۲] فتح الباری (۱۲/۲۷۶) [۶۸۳] الحکم بغیر ما أنزل الله، ص۲۳۹

پیدایش ارتداد، در زمان پیامبر اکرم ج

سال نهم هجری با آنکه عام‌الوفود بود و قبایل عرب، دسته‌ها و نمایندگان خود را به مدینه فرستادند تا ابراز مسلمانی کنند، آغاز پیدایش ارتداد نیز می‌باشد. جریان ارتداد گرچه در آن موقع گسترده و هویدا نبود، اما با وفات رسول‌خدا جپدیدار گشت و چون آتش زیر خاکستر، سر برآورد. افعی‌های به کمین‌نشسته، سر از لانه‌هایشان بیرون آوردند و به خود جرأت خیزش و قیام دادند. اسود عنسی، در یمن شورش کرد و مسیلمه‌ی کذاب در یمامه؛ طلیحه‌ی اسدی نیز در سرزمین خود بر ضد مسلمانان شورید. [۶۸۴]در آن زمان بیش‌ترین خطر، از سوی اسود عنسی و مسیلمه‌ی کذاب متوجه اسلام بود؛ چرا که آنان، تصمیم قاطع گرفته بودند تا راه انتخابی خود را در مسیر ارتداد با تمام توان و امکانات وافری که در اختیار داشتند، بپیمایند و به هیچ قیمتی از آن برنگردند. البته خدای متعال، پیام‌آورش محمد مصطفی جرا از فرجام آن دو دروغ‌گوی کافر باخبر ساخت تا چشمان آن حضرت جو امتش را روشن کند و آنان را با نوید ظفر و پیروزی شادمان گرداند. باری رسول‌خدا جاز روی منبر چنین فرمودند: «...رَأَیْتُ فِی ذِرَاعِی سِوَارَیْنِ مِنْ ذَهَبٍ، فَكَرِهْتُهُمَا فَنَفَخْتُهُمَا فَطَارَا، فَأَوَّلْتُهُمَا هَذَیْنِ الْكَذَّابَیْنِ، صَاحِبَ الْیَمَنِ، وَصَاحِبَ الْیَمَامَةِ» [۶۸۵]«…من، در خواب دیدم که دو دستبند طلا به دست دارم؛ از آن دو دستبند بدم آمد، به آن‌ها فوت کردم و دستبندها به پرواز درآمدند (و نابود شدند). تعبیر من از دو دستبند، دو دروغ‌گو است: یکی در یمن و دیگری در یمامه (که همانند دو دستبند نابود می‌شوند.)»

علما، در تعبیر و توضیح خواب رسول‌خدا جچنین گفته‌اند که: «فوت کردن آن حضرت ج، نشان‌دهنده‌ی این بود که خود ایشان با اسود یمنی و مسیلمه‌ی کذاب نمی‌جنگند و بلکه این دو کذاب، به فوتى از بین می‌روند. طلایی بودن دستبندها نیز بیان‌گر تزویر و دروغ اسود و مسیلمه بود؛ زیرا طلا، در اصل آراینده است و چیزی را بر خلاف ظاهر، زیبا جلوه می‌دهد و البته از آنجا که پادشاهان آن روز طلا به دست می‌کردند، در خواب رسول‌خدا جضمن تصریح خودشان، به این نکته نیز اشاره شده که آن دو دستبند، دو حکم‌ران هستند که ادعای دروغینی می‌کنند. اینکه دو دستبند به دستان رسول‌خدا جبود، چنین تعبیر می‌شود که ظهور اسود یمنی و مسیلمه، در برهه‌ای از زمان، مسلمانان را در سختی می‌افکند؛ چرا که دستبند، معمولاً مایه‌ی آزار دست است و بر مچ انسان تنگی می‌کند. پریدن دو دستبند با فوت رسول‌خدا جنشانه‌ی ضعف و ناتوانی پیامبران دروغین بود. دسیسه‌ی‌ آن دروغ‌گویان با تمام بزرگیش، همانند کف و خاشاک روی آب بود که از سوی شیطان حمایت می‌شد و قطعاً راه شیطان، به جایی جز خفت و خواری نمی‌رسد. همین‌طور هم شد و حرکت اسود عنسی و مسیلمه‌ی کذاب با کم‌ترین حمله‌ی سامان‌دهی شده‌ی مجاهدان راه خدا، به‌طرفه‌ای در هم کوبیده شد. زرین بودن دستبندها نیز نشانه‌ی هدف دنیاطلبانه‌ی اسود و مسیلمه می‌باشد. چرا که طلا، به‌سان افساری است که انسان‌های دنیاطلب و فریب‌خورده را به دنبال خود می‌کشد. البته در خواب رسول‌خدا ج، اشاره‌ای بود به هدف شوم این دو پیامبر دروغین که خواهان نابودی اسلام از طریق سیطره‌ی همه‌جانبه بر آن بودند؛ زیرا خاصیت دستبند است که مچ انسان را از هر طرف احاطه می‌کند و همین نیز وجه تشابه مسیلمه و اسود با دستبند بود که می‌خواستند از هر طرف بر اسلام احاطه کنند و بر مسلمانان به طور کامل سیطره یابند.» [۶۸۶]

[۶۸۴] حرکة الردة، ص۶۵ [۶۸۵] بخاری، شماره‌ی۳۶۲۱؛ مسلم، شماره‌ی۲۲۷۳ [۶۸۶] حرکة الردة، ص۶۶

موضع ابوبکر صدیقسبرای رویارویی با مرتدان

با ظهور ارتداد و مرتد شدن برخی از قبایل عرب، ابوبکر صدیقسدرمیان مردم برخاست و پس از حمد و ستایش پروردگار چنین فرمود: «تمام ستایش‌ها، مخصوص خدایی است که هدایتمان کرد و همواره ما را کفایت نمود؛ همان خدا که نعمت‌هایش را بر ما ارزانی داشت و بی‌نیازمان کرد. خداوند متعال، محمد جرا در زمانی مبعوث کرد که مردم، از علم بیگانه بودند؛ اسلام، درمیانشان ناآشنا و متروک بود و پایه‌های دین، ضعیف؛ مردم، از دین دورشده بودند و دوران دین‌داری سپری شده بود. خدای متعال، از اهل کتاب ناخشنود بود و خوبی و خیری که به آن‌ها می‌رساند، از روی خوبیشان نبود؛ خدای متعال، به خاطر کردار بد اهل کتاب، بدی را از ایشان دور نمی‌کرد. آن‌ها، کتاب خدا را تغییر دادند و چیزهای دیگری به آن افزودند. در زمان بعثت رسول‌خدا جعرب‌های جاهل نیز از خدا بی‌خبر بودند و خود را با دست خالی در امان خدا می‌پنداشتند؛ نه او را عبادت می‌کردند و نه دست نیاز به درگاهش برمی‌داشتند! زندگیشان، سخت بود و گمراه‌ترین دین را داشتند؛ در سرزمینی سخت و بی‌حاصل، زندگی می‌کردند تا اینکه خدای متعال، صحابهشرا پیرامون آن حضرت جگردآورد و آنان را بهترین امت قرار داد و ایشان را نصرت و یاری نمود. اینک خدای متعال، پیام‌آورش را به سوی خود خوانده و شیطان نیز بر عرب‌ها سوار شده و دستشان را گرفته و آنان را به سوی نابودی می‌برد. ﴿ وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡ‍ٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤ [آل عمران: ۱۴۴]

یعنی: «محمد، تنها پیامبر است و پیش از او پیامبرانی آمده‌اند و رفته‌اند؛ پس آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، به عقب برمی‌گردید (و اسلام را رها می‌کنید)؟ و هر کس، به عقب بازگردد (و کافر شود)، کوچک‌ترین زیانی به خداوند نمی‌رساند؛ و خداوند به سپاس‌گزاران پاداش خواهد داد».

ابوبکر صدیقسپس از تلاوت آیه افزود: «برخی از عرب‌های پیرامون شما از دادن زکات گوسفندان و شترهایشان امتناع کرده‌اند؛ آنان که اینک به دین گذشته‌ی خود برگشته‌اند، در گذشته هم با آنکه مسلمان شدند، به دین آبا و اجدادشان تمایل بیش‌تری داشتند. امروز که شما از برکت پیامبرتان، محروم شده‌اید، چون گذشته بر دین اسلام، محکم و پایبند هستید؛ رسول‌خدا جاز میان شما رفتند و شما را به خدایی سپردند که از هر لحاظ برای شما کافی است؛ همان خدایی که پیامبر را هدایت کرد و فقرش را به توان‌گری تبدیل فرمود؛ همان خدا که شما را از لبه‌ی پرتگاه دوزخ رهانید. به خدا سوگند، لحظه‌ای جهاد در راه خدا را فرونمی‌گذارم تا اینکه خدای متعال، وعده‌اش را تحقق بخشد و به عهدی که در حق ما کرده، وفا نماید. هر کس که کشته شود، بهشتی می‌گردد و هرکه زنده بماند، خلیفه و وارث خدا در روی زمین می‌شود؛ حکم الهی، همیشه حق است و خداوند، هرگز خلاف وعده نمی‌کند: ﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡ‍ٔٗاۚ وَمَن كَفَرَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ٥٥ [النور: ۵۵]

یعنی: «خداوند، به کسانی از شما که ایمان آورده‌ و کارهای شایسته انجام داده‌اند، وعده‌ می‌دهد که آنان را در زمین خلیفه سازد؛ همان‌گونه که پیشینیان (نیکوکار و دادگر) ایشان را جایگزین (ستم‌گران) پیش از آن‌ها کرد. خدای متعال، حتماً دینی را که برای ایشان می‌پسندد، برایشان پابرجا و قدرتمند می‌کند و خوف و هراسشان را به امنیت و آرامش تبدیل می‌فرماید (تا بدون ترس و دلهره) مرا پرستش کنند و کسی را با من شریک ندانند؛ کسانی که بعد از این وعده‌ی راستین کافر شوند، فاسق‌ (و مرتد) هستند (و از دایره‌ی اسلام خارج می‌باشند)».

برخی از صحابه و از جمله عمر فاروقساز ابوبکرسخواستند تا کاری با مانعین زکات نداشته باشد و از آن‌ها دل‌جویی کند و صبر نماید تا ایمان، در دل‌هایشان جای بگیرد و خودشان، زکات بدهند. اما ابوبکر صدیقساین پیشنهاد را رد کرد و نپذیرفت. [۶۸۷]ابوهریرهسمی‌گوید: زمانی که رسول‌خدا جوفات کردند و ابوبکر صدیقسجانشین آن حضرت جشد، برخی از عرب‌ها مرتد شدند. عمر بن خطابسبه ابوبکرسگفت: «چگونه با مردم می‌جنگی که رسول‌خدا جفرموده‌اند: «أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا: لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، فَمَنْ قَالَهَا: فَقَدْ عَصَمَ مِنِّی مَالَهُ وَنَفْسَه إلَّا بِحَقِّهِ»یعنی: «من، مأموریت یافته‌ام با مردم بجنگم تا لا اله الا الله بگویند. پس هر کس لا اله الا الله بگوید، مال و جانش از طرف من در امان است مگر به حق و حقوق اسلام.» ابوبکرسفرمود: «به خدا سوگند با کسی که میان نماز و زکات فرق بگذارد، می‌جنگم؛ چرا که زکات، حق مال است. به خدا قسم اگر افساری را که (به عنوان زکات) به رسول‌خدا جمی‌دادند، از من بازدارند، به خاطر آن، با آن‌ها می‌جنگم.» عمرسمی‌گوید: «به خدا سوگند بلافاصله یقین کردم که خدای متعال، سینه‌ی ابوبکرسرا برای جهاد گشوده (و او را برای این کار مصمم فرموده) و دانستم که درست و سزاوار نیز همین است.» [۶۸۸]عمر فاروقسعلاوه بر این فرموده است: «به خدا سوگند که ایمان ابوبکرسبر ایمان تمام این امت در جنگ با مرتدان، برتری یافت.» [۶۸۹]ابوبکر صدیقسیک مسأله‌ی مهم را برای عمر فاروقسروشن کرد؛ عمرسآهنگ آن نمود که به استناد فرموده‌ی رسول‌خدا ج، ابوبکرسرا قانع کند که فعلاً از جهاد با مرتدان دست بردارد؛ اما ابوبکر صدیقسبه استناد همان حدیث، برای عمرسثابت کرد که حدیث مورد استنادش، دلیل وجوب جهاد با مانعین زکاتی می‌باشد که به زبان، وحدانیت خدا و رسالت رسول‌خدا جاقرار می‌کنند. چرا که در حدیث، تصریح شده است که: «پس هرگاه لا اله الا الله بگویند، جان‌ها و مال‌هایشان از طرف من در امان است مگر در برابر حقوق و تکالیف اسلام.» دیدگاه ابوبکرسدر مورد جهاد با مرتدان، نگاه درست و بجایی بود و همین موضع و دیدگاه، مایه‌ی خیر و مصلحت اسلام و مسلمانان شد و قطعاً هر موضع دیگری در آن موقعیت، به شکست اسلام می‌انجامید و باعث شکل‌گیری دوباره‌ی جاهلیت می‌شد. اگر ابوبکر صدیقسبه خواست و توفیق خدای متعال چنان تصمیمی نمی‌گرفت، مسیر تاریخ، دگرگون می‌شد و شکل دیگری می‌یافت؛ گذر زمان بر عکس می‌شد و بار دیگر جاهلیت فساد‌انگیز سر برمی‌آورد. [۶۹۰]

شناخت دقیق ابوبکرساز اسلام و غیرت و غم‌خوارگیش برای ماندگاری دین، در سخنان آن بزرگوار تجلی یافت که از ژرفای وجودش نشأت گرفت و بر زبانش جاری شد و بر این تأکیدکرد که باید برای پاس‌داشت و صیانت از کیان و ساختار اسلام کوشید تا اسلام به همان شکل زمان رسول‌خدا جحفظ گردد. جملات کوتاهی که ابوبکرسبه هنگام امتناع برخی از قبایل عرب از پرداخت زکات به بیت‌المال بر زبان آورد، با کتابی پرحجم و خطابه‌ای بلیغ و طولانی برابری می‌کند؛ وی فرمود: «دین، کامل شد و نزول وحی از آسمان منقطع گردید؛ پس آیا در دین کاستی بیاید و من زنده باشم؟!» عمر فاروقسمی‌گوید: «من به ابوبکرسگفتم: ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! با مردم به الفت و نرمی رفتار کن.» ابوبکرسبه من فرمود: «تو، در زمان جاهلیت خیلی دلیر بودی و اینک در اسلام بزدل شده‌ای؟! دین، کامل شد و وحی منقطع گشت؛ پس آیا در دین کمی بیاید و من زنده باشم؟!» [۶۹۱]

ابوبکرسدیدگاه‌های صحابه را درباره‌ی جهاد با مرتدان، مورد ارزیابی قرار داد و پس از گوش‌سپاری به نظرات صحابهسبر آن شد که با مرتدان بجنگد. ابوبکر صدیقسشخصیتی بود که همواره درست و به‌موقع تصمیم می‌گرفت و در آن موقعیت بحرانی نیز تصمیم بجایی گرفت و لحظه‌ای هم متردد و دودل نشد. باید دانست که تردید و دودلی هیچ‌گاه دامن‌گیر ابوبکرسنشد و این، از ویژگی‌های بارز وی، در تمام مدت زندگانیش بود که در تصمیم‌گیر‌ی‌ها شک و دودلی به خود راه نمی‌داد. سایر مسلمانان نیز نظر ابوبکرسرا برای جهاد با مرتدان پذیرفتند و آن را درست و بجا دانستند.

دوراندیشی ابوبکر صدیقساز همه‌ی صحابهشبیشتر بود؛ وی، مسایل را بیش از دیگران درک می‌کرد و به همین سبب نیز در مورد جهاد با مرتدان، دلاور و استوار بود. [۶۹۲]این‌جا است که گفته‌ی سعید بن مسیب/را درباره‌ی ابوبکرسیادآوری می‌کنیم که فرموده است: «ابوبکرسدر میان صحابه از همه داناتر و درست‌اندیش‌تر بود.» [۶۹۳]

آری، ابوبکرساز تمام اطرافیانش بصیرت و آگاهی بیش‌تری داشت و باید هم این‌گونه می‌بود که ایمانش، فراتر از ایمان همه بود؛ ایمانی که ادای زکات را از اقرار به وحدانیت خدای متعال و رسالت رسول اکرم ججدا نمی‌دانست. ایمان ابوبکرسبه او آموخته بود که هر کس لا اله الا الله بگوید، باید حقی را که خدا در مالش قرار داده، بپذیرد و زکات مالش را که در واقع، دادِ خدا است، بپردازد. ابوبکرسمی‌دانست که لا اله الا الله بدون زکات اعتباری ندارد و باید برای دفاع از فریضه‌ی زکات شمشیر زد؛ آن‌گونه که برای دفاع از لا اله الا الله جهاد می‌شود و همین، اسلام است و اسلام، چیزی جز این نمی‌گوید. [۶۹۴]خدای متعال می‌فرماید: ﴿ أَفَتُؤۡمِنُونَ بِبَعۡضِ ٱلۡكِتَٰبِ وَتَكۡفُرُونَ بِبَعۡضٖۚ فَمَا جَزَآءُ مَن يَفۡعَلُ ذَٰلِكَ مِنكُمۡ إِلَّا خِزۡيٞ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۖ وَيَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰٓ أَشَدِّ ٱلۡعَذَابِۗ وَمَا ٱللَّهُ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعۡمَلُونَ [البقرة: ۸۵]

یعنی: «آیا به بخشی از کتاب ایمان می‌آورید و به بخش دیگر آن کفر می‌ورزید؟ مجازات هر کس از شما که چنین کند، چیزی جز خفت و رسوایی در این جهان نیست و (چنین کسانی) در روز قیامت به سخت‌ترین شکنجه‌ها برگشت داده می‌شوند و خداوند، از آنچه می‌کنید، بی‌خبر نیست».

موضع ابوبکر صدیقسدر قبال جهاد با مرتدان، چیزی بود که از سوی خدای متعال در دلش افتاد و به خواست خدا، موفقیت و پیروزی چشم‌گیری نیز به دنبال داشت. ابوبکرساز موضعش در قبال جهاد با مرتدان عقب ننشست و بدین‌سان سبب شد تا تا به خواست و توفیق خدای متعال، دین اسلام از گزند کاستی و دگرگونی در امان بماند و ناب و خالص، ماندگار گردد. همگان، اذعان دارند و تاریخ نیز گواه است که ابوبکرسدر رویارویی با مرتدان، از پیامبران الگو گرفت و همانند آنان اجازه نداد که در دین خدا کاستی و نقصی راه بیابد. ابوبکرسدر رویارویی با مرتدان، دسیسه‌ی نابودی اسلام را خنثی کرد؛ دسیسه‌ای که در پی آن بود تا ریسمان محکم دین را رشته رشته باز کند و از بین ببرد. راهی که ابوبکرسدر پیش گرفت، راه انبیا بود؛ چرا که او، در مقام جانشینی پیامبر قرار گرفته بود. خدا، از ابوبکر راضی باد که حق خلافت را ادا کرد و شایسته‌ی تعریف و دعای مسلمانان شد….

[۶۸۷] البدایة و النهایة (۶/۳۱۵) [۶۸۸] بخاری، شماره‌ی۶۹۲۴؛ مسلم، شماره‌ی۲۰؛ البدایة و النهایة (۶/۳۱۵) [۶۸۹] حروب الردة، نوشته‌ی محمد احمد باشمیل، ص۲۴ [۶۹۰] الشوری بین الإصالة و المعاصرة، ص۸۶ [۶۹۱] مشکاة المصابیح، کتاب المناقب، شماره‌ی۶۰۳۴ – این فرموده‌ی ابوبکر صدیق بدین معنا است که هرگز اجازه نمی‌دهم در حیات من در دین کاستی بیاید؛ بلکه برای پاسداری از دین تا آخرین رمق می‌جنگم. [۶۹۲] حرکة الردة، ص۱۶۵ [۶۹۳] البدء و التاریخ از مقدسی (۵/۱۵۳) [۶۹۴] حیاة أبی‌بکر، نوشته‌‌ی محمود شلبی، ص۱۲۳

اقدامات ابوبکر صدیقسبرای دفاع از مدینه

برخی از قبایل عرب، نمایندگانی را به مدینه فرستادند تا ابوبکرسرا قانع کنند که از آن‌ها زکات نگیرد. اما ابوبکر صدیقسذره‌ای از موضعش که همان حکم اسلام بود، عقب ننشست. نمایندگان قبایل که دیدند ابوبکرسعزم و اراده‌ی آن دارد که به هر قیمتی از آنان زکات بگیرد، مدینه را ترک کردند و به میان قبایل خود رفتند. ابوبکر صدیقسجایی برای چانه‌زنی درباره‌ی عدم گرفتن زکات نگذاشت؛ چرا که حکم اسلام، درباره‌ی زکات روشن و واضح بود. بدین‌سان نمایندگان قبایل نیز دانستند که ابوبکرسبر گرفتن زکات مصمم است و اندکی هم از این موضع عقب نمی‌نشیند. البته نمایندگان قبایل، مسلمانان را در مدینه اندک و کم‌تعداد دیدند و به همین خاطر گمان کردند که بهترین فرصت است تا با حمله‌ای همه‌جانبه به مدینه، کار اسلام و احکامش را یک‌سره کنند و به گمان خود از بار قوانین اسلامی خلاص شوند. ابوبکر صدیقسبا واقع‌نگری و بی‌آنکه بر وضع بحرانی آن موقع سرپوشی نهد، به یارانش چنین فرمود: «اینک کفر، همه جا را فراگرفته و نمایندگان قبایل نیز، شما را کم و اندک دیدند؛ اکنون نمی‌دانید که‌ آنان، روز به شما حمله می‌کنند یا شبانگاه بر شما شبیخون می‌زنند؟! قاصدانشان، به نزد ما آمدند و فکر می‌کردند که ما خواسته‌شان را می‌پذیریم و با آن‌ها صلح و سازش می‌کنیم. اما خواسته‌شان را نپذیرفتیم و پیمانی نبستیم. پس کاملاً آماده باشید (که هر آن، امکان دارد بر ما شبیخون بزنند.)» [۶۹۵]ابوبکر صدیقسبرای رویارویی با حملات احتمالی مرتدان به مدینه، اقدامات زیر را انجام داد:

۱- به مردم مدینه دستور داد که تمام‌وقت در مسجد باشند تا نیروی دفاعی و بازدارنده‌ی مسلمانان در کمال آمادگی قرار بگیرد و همه، جمع و یک‌پارچه باشند.

۲- عده‌ای را به گشت‌زنی و پاس‌بانی در راه‌های ورودی مدینه گماشت تا با هر حمله‌ی احتمالی مقابله کنند.

۳- امیرانی بر گاردهای حفاظتی و دسته‌های گشت‌زنی گماشت که عبارتند از: علی بن ابی‌طالب، زبیر بن عوام، طلحه بن عبیدالله، سعد بن ابی‌وقاص، عبدالرحمن بن عوف و عبدالله بن مسعودش.

۴- ابوبکر صدیقسپیک‌هایی به نزد آن دسته از قبایل (اسلم، غفار، مزینه، اشجع، جهینه و کعب) فرستاد که بر اسلام پایبند مانده بودند و به آن‌ها دستور داد تا برای جهاد با مرتدان آماده باشند؛ ایشان نیز فرمان ابوبکرسرا پاسخ گفتند و مدینه، از مجاهدان آن قبایل پر شد. مردانی از قبایل مسلمان با اسب‌ها و شترهای زیادی رهسپار مدینه شدند تا تحت فرمان ابوبکر صدیقسبا از دین‌برگشتگان بجنگند. به طور مثال فقط چهارصد نفر از قبیله‌ی جهینه به همراه اسب و ستوران بارکش به مدینه رفتند یا عمرو بن مره‌ی جهنی یک‌صد شتر را به لشکر اسلام تقدیم کرد که ابوبکر صدیقسآن‌ها را درمیان مجاهدان تقسیم نمود. [۶۹۶]

۵- ابوبکرصدیقسبرای مقابله با آن دسته از مرتدانی که از مدینه دور بودند، نامه‌هایی به والیان مسلمان نوشت و به آنان دستور داد تا با مرتدان بجنگند. ابوبکرسدر نامه‌هایش، عموم مردم را به جنگ با مرتدان فراخواند. به طور مثال به اهل یمن نامه نوشت که با سپاهیان اسود عنسی که در یمن سر برآورده بود، بجنگند. ابوبکرسدر نامه‌اش به مردم یمن چنین نوشته بود: «…ابناء [۶۹۷]را در مقابل دشمنانشان، یاری رسانید و پیرامون‌ آن‌ها گرد آیید و از فیروز، فرمان‌برداری کنید و به همراهش برای مبارزه با دشمنان بکوشید که من، او را فرمانده‌‌ی شما کرده‌ام.» [۶۹۸]نامه‌ی ابوبکرسپیامد مثبتی به دنبال داشت و مسلمانان ایرانی مهاجر در یمن (ابناء) به فرماندهی فیروز، برادران عرب و مسلمانشان را در برابر شورشیان از دین‌برگشته یاری رساندند که در نتیجه، یمن به تدریج به آغوش اسلام بازگشت.

۶- ابوبکر صدیقسبرای مبارزه با مرتدینی از قبیل بنی‌عبس و ذبیان که در نزدیکی مدینه بودند، درنگ نکرد. مدینه، در آن هنگام شرایط بحرانی و سختی داشت؛ به همین خاطر ابوبکر صدیقسزنان و کودکان را به دژها و مناطق امن انتقال داد تا از حمله‌ی مرتدان در امان باشند [۶۹۹]و خودش به همراه دیگر مسلمانان، آماده‌ی جنگ با این دسته از مرتدان شد.

[۶۹۵] تاریخ طبری (۴/۶۴) [۶۹۶] الثابتون علی الإسلام فی أیام فتنة الردة، نوشته‌ی دکتر مهدی رزق‌الله، ص۲۱ [۶۹۷] ابناء، عنوانی است که به اخلاف مهاجران ایرانی در یمن اطلاق شده است. [۶۹۸] البدء و التاریخ از مقدسی (۵/۱۵۷) [۶۹۹] حرکة الردة، ص۱۷۴

شکست و ناکامی مرتدان، در لشکرکشی به مدینه

سه روز پس از بازگشت نمایندگان مرتدان، برخی از افراد قبایل اسد، غطفان، عبس، ذبیان و بکر، شبانه به سوی مدینه حرکت کردند و عده‌ای هم در ذی‌حسی به آنان پیوستند. گارد حفاظتی مسلمانان، از تحرکات دشمن باخبر شدند و ابوبکر صدیقسرا از ماجرا خبردار کردند. ابوبکرسبه دسته‌های حفاظتی اطراف مدینه پیام فرستاد که در جای خود هم‌چنان بمانند و آنان نیز مطابق دستور ابوبکرسعمل کردند. ابوبکرسبه همراه مجاهدانی که از پیش در مسجد جمع شده بودند، برای پشتیبانی گارد حفاظتی مدینه حرکت کردند تا دشمن را غافل‌گیر کنند؛ مسلمانان، رد پای دشمن را که شبانه حرکت می‌کرد، گرفتند و در محل ذی‌حُسی به آنان رسیدند. کافران، در تعداد زیادی کوزه، سنگریزه ریخته بودند؛ آن‌ها با پاهیشان، کوزه‌های مملو از سنگریزه را در مقابل شترهای مسلمانان غلتاندند که از صدای آن، شترها رم کردند؛ مجاهدان، با آنکه بر شترهایشان سوار بودند، نتوانستند آن‌ها را کنترل کنند. هیچ مسلمانی، هنگام رم کردن شترها نیفتاد و به هیچکس، آسیبی نرسید. دشمن که گمان کرده بود مسلمانان شکست خورده‌اند، به هم‌پیمانان خود در ذی‌قصه پیام داد که ما پیروز شده‌ و مسلمانان را به هزیمت رانده‌ایم. اهل ذی‌قصه، خود را به مرتدانی رساندند که می‌پنداشتند مسلمانان را در ذی‌حسی شکست داده‌اند. خواست خدا نیز همین بود که مرتدان به خیال فرار مسلمانان، گرد هم بیایند و بیاسایند تا با حمله‌ی دوباره‌ی مسلمانان روبرو شوند؛ ابوبکر صدیقسشبانگاه، لشکر را سامان‌دهی کرد و پس از آمادگی دوباره‌ی سپاهیان، در همان شب بی‌سر و صدا به سوی مرتدان حرکت کرد و پیش از سپیده‌دم به میان دشمن زد. دشمن، به گمان این که مسلمانان گریخته‌اند، سلاحش را زمین گذاشته بود؛ اما مسلمانان، مرتدان را غافل‌گیر کردند و بر آنان شبیخون زدند و پیش از برآمدن خورشید، شکستشان دادند و بیش‌تر بار و توشه‌ی آن‌ها را به غنیمت گرفتند. آنان گریختند و ابوبکرسبه دنبالشان رفت و در محل ذی‌قصه اردو زد و پس از چشاندن شکست و خواری به مشرکان، به مدینه بازگشت و نعمان بن مقرن را به همراه عده‌ای در ذی‌قصه گذاشت و این، نخستین فتح و پیروزی بود. بنی‌عبس و ذبیان، به مسلمانانی که میان ایشان بودند، حمله کردند و آن‌ها را کشتند. ابوبکر صدیقسپس از قتل‌عام مسلمانان، توسط بنی‌عبس و ذبیان سوگند خورد که از مشرکان به تعداد مسلمانانی که کشته‌اند و بلکه بیش‌تر، خواهد کشت. [۷۰۰]ابوبکرستصمیم قاطع گرفت که انتقام مسلمانان شهید را بگیرد و همین طور هم کرد. مسلمانانی که درمیان سایر قبایل بودند، بیش از پیش بر دینشان ثبات و استقامت ورزیدند و بدین ترتیب مشرکان را خفت و ذلت در برگرفت. اموال زکات از سوی قبایل به مدینه فرستاده شد و افرادی چون صفوان، زبرقان و عدی با اموال زکات قبایل خود رهسپار مدینه شدند؛ مأموران جمع‌آوری زکات نیز با اموال زکات به مدینه برگشتند و در یک شب،‌ زکات شش قبیله به مدینه رسید. آن موقع طوری شده بود که هرگاه یکی از مأموران جمع‌آوری زکات از دور نمایان می‌شد، مردم می‌گفتند که معلوم نیست با خبر خوش می‌آید یا نه؟ و ابوبکر صدیقسمی‌فرمود: «قطعاً با خبرهای خوبی آمده است.» زمانی که اموال زکات به مدینه می‌رسید، مردم به ابوبکر صدیقسمی‌گفتند: مثل همیشه به ما مژده‌ی خوبی دادی. [۷۰۱]در همین بحبوحه لشکر اسامهسنیز با پیروزی و غنیمت به مدینه بازگشت؛ او، مأموریتش را برابر دستور رسول‌خدا جو سفارش ابوبکر صدیقسبه خوبی انجام داده بود. [۷۰۲]ابوبکرس، اسامهسرا در مدینه جانشین خود کرد و خودش به سوی ذی‌قصه حرکت کرد. مسلمانان به او گفتند: «شما را به خدا، خودتان را در معرض خطر نیندازید که اگر شما از بین بروید، برای اسلام و مردم، نظام و سامانی نخواهد ماند؛ بنابراین کس دیگری را به جای خود بفرستید و اگر جانشین شما کشته شود، کس دیگری را به نمایندگی از خود به میدان خواهید فرستاد.» ابوبکر صدیقسپاسخ داد: «نه، به خدا که چنین نمی‌کنم؛ بلکه خودم نیز با شما می‌آیم.» [۷۰۳]کان و گوهرِ وجودی ابوبکر صدیقسدر جهاد با مرتدان، باشکوه‌ترین و زیباترین شکل پیشوای مؤمنی را به تصویر می‌کشد که برای قومش، جان‌فشانی می‌کند. پیشوا، در نگاه اسلام و مسلمانان، باید الگوی عملی مردم باشد. همراهی ابوبکرسبا سپاهیان اسلام، مَنشی بود که سبب دل‌گرمی و قوت قلب مجاهدان برای جنگ با دشمنان اسلام شد و باعث گردید تا دستورات فرمانده و پیشوای خود را به طور کامل انجام دهند. [۷۰۴]

ابوبکر صدیقسبه سوی ذی‌حسی و ذی‌قصه حرکت کرد و فرزندان مقرن (نعمان، عبدالله و سوید) با تنی چند از سپاهیان اسلام، او را همراهی می‌کردند تا اینکه به ربذه در ابرق [۷۰۵]رسید؛ خدای متعال، شکست سختی به حارث و عوف چشاند و حطیئه نیز اسیر شد و بنی‌بکر و عبس، تار و مار شدند. ابوبکرسپس از پیروزی بر بنی‌ذبیان، چند روزی در ابرق توقف نمود و فرمود: «پس از این بنی‌ذبیان حق ندارند در این سرزمین، تصرفی داشته باشند….»

سیرت ابوبکر صدیقسبیان‌گر آن است که او، هرگز خودش را در هیچ امری جدا از پیروانش نمی‌دانست و در انجام تمام امور مهم، همراه و همگامشان بود. آشفتگی و پریشانی این امت، از آن زمان آغاز شد که برخی از مسلمانان، ریاست و فرمانروایی را ابزار سیطره‌طلبی و برتری‌جویی دانستند و آن را وسیله‌ی خودخواهی‌ها و منفعت‌طلبی‌های شخصی قرار دادند؛ پست و جاه خود را دلیل برتری بر دیگران پنداشتند و از ملت و مردم بریدند؛ تنها پیوندشان با مردم، سخنانی شد که برای ملت از طریق ابزار رسانه‌ای ایراد کردند و از حضور عملی در جمع مردم دوری گزیدند و در متن قضایا و مسایل مردم قرار نگرفتند که حضوری مؤثر و مشارکتی حقیقی در حل و فصل نیازها و مشکلات جامعه داشته باشند. [۷۰۶]سه بار خروج پیاپی ابوبکر صدیقسبرای جهاد، نشان‌دهنده‌ی قربانی و جان‌فشانی آن بزرگوار است؛ مسلمانان، او را سوگند می‌دهند که در مدینه بماند و شخص دیگری را به جای خود، برای فرماندهی لشکر اعزام کند؛ اما نمی‌پذیرد و می‌فرماید: «به خدا سوگند که چنین نمی‌کنم و خودم با شما می‌آیم.» فروتنی و جان‌فشانی ابوبکرسچقدر زیاد بود که از تمام خوشی‌های شخصی برید تا به مصالح امت، توجه و غم‌خوارگی داشته باشد. او سه بار پیاپی در حالی برای جهاد خروج کرد که عمرش، از شصت هم گذشته بود و همین تلاش و جهاد خستگی‌ناپذیرش، سبب نشاط و سرزندگی صحابه شد و او را الگویی نیک و نمونه برای همگان قرار داد.

طلیحه‌ی اسدی سر به طغیان نهاد و عده‌ای را دور خود جمع کرد؛ این خبر به ابوبکر صدیقسرسید. ضرار بن ازورسمی‌گوید: «هیچ کسی را پس از رسول‌خدا جندیدم که چون ابوبکرسدر جنگ‌های پراکنده و پیاپی، پرتوان و خستگی‌ناپذیر باشد؛ ما به او از آشوب دشمنان خبر می‌دادیم و او، چنان بی‌هراس و پرتوان معلوم می‌شد که گویا به او نوید پیروزی داده‌ایم.» این، بیان‌گر یقین و باور راسخ ابوبکرساست که به نصرت و یاری الهی اعتماد کاملی داشت و خوب می‌دانست که خدای متعال، دوستانش را بر دشمنان پیروز می‌کند و آنان را در زمین، خلیفه می‌سازد. برتری ابوبکرسبر سایر صحابهشبدان خاطر نبود که شب‌زنده‌داری‌ها و برخی از اعمال نیک این‌چنینی آن بزرگوار، از آنان بیش‌تر باشد! بلکه ابوبکرسبدان سبب بر دیگران برتری یافت که یقین و باور راستینش بسی بیش‌تر و فراتر از سایر صحابهشبود. [۷۰۷]باری به ابوبکر صدیقسگفته شد: «اگر آن سختی و مصیبتی که بر شما فرود آمد، بر کوه‌ها نازل می‌شد، کوه‌ها را تکه‌پاره می‌کرد یا اگر بر دریاها فرود می‌آمد،‌ آبشان را می‌خشکاند. اما با این حال ما، در شما ناتوانی و ضعفی نمی‌بینیم.» ابوبکر صدیقسفرمود: «بعد از آنکه در سفر هجرت با رسول‌خدا جدر غار بودم، هیچ ترسی، به دلم راه نیافته است؛ رسول‌خدا جوقتی که مرا در غار، اندوهگین و دل‌نگران دیدند، به من فرمودند: «ای ابوبکر! نگران و اندوهگین نباش که خدای متعال، خودش عهده‌دار آن شده که این دعوت را به نتیجه برساند.» [۷۰۸]ابوبکر صدیقسگذشته از شجاعت فطری و طبیعی خود، شجاعتی دینی نیز داشت که زاده‌ی یقین و ایمان راسخ او به خدای متعال بود؛ او، یقین داشت که خدای متعال، مؤمنان را یاری می‌کند و بر دشمنان پیروز می‌گرداند. چنین شجاعتی تنها نصیب کسی می‌شود که قلبی قوی و باایمان داشته باشد؛ چرا که هرچه ایمان، قوی‌تر گردد، شجاعت و بی‌باکی مسلمان برای رویارویی با دشمن بیش‌تر می‌شود و اگر در ایمان، کمی و کاستی بیاید، شجاعت انسان نیز می‌کاهد. ابوبکر صدیقسدلیرترین فرد صحابه بود و هیچکس در شجاعت و بی‌باکی با او برابری نمی‌کرد. [۷۰۹]

[۷۰۰] تاریخ طبری (۴/۶۴) [۷۰۱] تاریخ طبری (۴/۶۷) [۷۰۲] الصدیق أول الخلفاء، نوشته‌ی شرقاوی، ص۷۵ [۷۰۳] تاریخ طبری (۴/۶۷) [۷۰۴] حرکة الردة، ص۳۱۹ [۷۰۵] ربذه، نام یکی از روستاهای مدینه در راه مکه می‌باشد و ابرق، منطقه‌ای گسترده در حجاز است که ربذه، بخشی از آن می‌باشد. نگاه کنید به: معجم البلدان یاقوت حموی.(مترجم) [۷۰۶] حرکة الردة، ص۳۲۱ [۷۰۷] التاریخ الإسلامی از حمیدی (۹/۴۸) [۷۰۸] أبوبکر الصدیق أفضل الصحابة و أحقهم بالخلافة، ص۶۹ [۷۰۹] مرجع سابق، ص۷۰

مبحث سوم: هجوم همه‌جانبه به مرتدان

ابزار و راه‌های رویارویی با مرتدان، گوناگون بود. کسانی که بر اسلامشان استقامت ورزیدند، در مقابل نزدیکان و اقوام از دین برگشته‌ی خود، از درِ سخن و نصیحت وارد شدند. گام نخست برای رویارویی با مرتدان، گفتمانی بود که از سوی مسلمانان، برای از دین برگشته‌ها مطرح شد و آنان را از عواقب راهی که در پیش گرفته بودند، برحذر داشت. درمیان قبایلی که مرتد شده بودند، افرادی وجود داشتند که بر اسلامشان ثبات ورزیدند و در هر فرصتی، اقوام خود را به فرجام بدی که در انتظارشان بود، هشدار دادند تا بلکه دوباره به آغوش اسلام بازگردند. بسیاری از دعوت‌گران مسلمان، مورد تحقیر و استهزای اقوام خود قرار گرفتند و برخی هم از قوم و قبیله‌ی خود رانده شدند؛ حتی بعضی به شهادت رسیدند. البته دعوت عده‌ای چون عدی بن حاتم و جارود، مؤثر واقع شد که در مباحث بعدی بررسی خواهیم کرد. آن دسته از مسلمانانی که در دعوت اقوامشان ناکام شدند، به سایر برادران مسلمانشان پیوستند تا راه‌کاری مناسب برای رویارویی با مرتدان، انتخاب کنند. دعوت و هشدار مسلمانان به مرتدان در چارچوب گفتمان به نتیجه رسید و باعث شد تا بسیاری از قبایل، به دو دسته‌ی مسلمان و مرتد تقسیم شوند؛ در این میان می‌توان به آنچه در بنی‌سلیم روی داد، اشاره کرد که در پی دعوت مسلمانان، بنی‌سلیم دو دسته شدند: *کسانی که پایبند اسلام ماندند *و کسانی که هم‌چنان بر کفر و ارتداد، سرسختی کردند. به هر حال طوری شد که مسلمانان و مرتدان قبایل، رویاروی هم قرار گرفتند و بر ضد هم شمشیر کشیدند. ابناء در یمن، در پی قتل اسود عنسی برآمدند که در صفحات بعد شرح ماجرا آمده است. مسعود یا مسروق قیسی، با اشعث بن قیس از در نصیحت وارد شد و او را از ارتداد برحذر داشت که بحث و گفتگویی طولانی درمیان آن‌ها جریان یافت. موضع مسلمانان برای ارشاد اقوام مرتدشان، سبب شد تا بسیاری از مرتدها بار دیگر به اسلام بازگردند و بار سنگینی که بر دوش مجاهدان برای رویارویی با مرتدان بود، سبک‌تر شود. [۷۱۰]ابوبکر صدیقسبرای فروخواباندن فتنه‌ی ارتداد، با توکل بر خدای متعال، استراتژی خود را بر این مبنا قرار داد که قبایل مسلمانی را که در مناطق مختلف شبه‌جزیره‌ی عرب پراکنده بودند، به میدان دعوت مرتدان یا معرکه‌ی جهاد با آنان بکشاند. این سیاست ابوبکر صدیقسسبب شد تا افراد و قبایلی که بر اسلام پایداری کرده بودند، نقشی مهم و اساسی در ریشه‌کن کردن فتنه‌ی مرتدان داشته باشند…. [۷۱۱]

باید دانست که فتنه‌ی ارتداد با وجود گستردگی جغرافیایی، همه‌گیر نبود؛ بلکه بسیاری از افراد و قبایل مناطقی که فتنه‌ی ارتداد در آن شکل گرفت، هم‌چنان بر اسلام ماندگار ماندند. [۷۱۲]دکتر مهدی رزق‌الله این موضوع را به خوبی مورد بررسی قرار داده و به پاسخ‌گویی این پرسش برآمده که آیا فتنه‌ی ارتداد در زمان ابوبکر صدیقستمام قبایل عرب و سرکردگانشان را در برگرفت یا فقط دارای پراکندگی جغرافیایی بود و شامل تمام قبایل و سران آن‌ها نمی‌شد؟ آقای مهدی رزق‌الله می‌گوید: «در منابع و مراجع مختلف، هیچ دلیلی نیافتم که نشان دهد فتنه‌ی ارتداد در زمان ابوبکر صدیقسهمه‌ی قبایل و رییسان طوایف را در بر گرفته باشد. بلکه حکومت اسلامی، با تکیه بر آن دسته از جماعت‌ها و قبایل عرب که در مناطق مختلف شبه‌جزیره‌ی عرب پراکنده بودند و بر اسلام پایداری کردند، به ریشه‌کنی جریان ارتداد پرداخت.» [۷۱۳]

[۷۱۰] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۱۴ [۷۱۱] الثابتون علی الإسلام أیام فتنة الردة، ص۴ [۷۱۲] مرجع سابق، ص۱۹ [۷۱۳] مرجع سابق.

چگونگی رویارویی حکومت اسلامی با جریان ارتداد

پیش از این گفتیم که گام نخست برای مبارزه با جریان ارتداد، نفوذ به قبایل از دین برگشته از طریق مسلمانان همان قبایل بود. رسول‌خدا جدر نخستین اقدام برای رویارویی با جریان ارتداد که آغازش در زمان خود ایشان بود، نامه‌ها و پیک‌هایی به آن دسته از قبایل فرستادند که مدعیان دروغین نبوت در آن‌ها ظهور کرده بودند تا کسانی را که بر اسلام ثبات ورزیده‌اند، گرد هم آورند و آن‌ها را برای مبارزه با جریان ارتداد، آماده کنند. ابوبکر صدیقسنیز برای ریشه‌کن کردن جریان ارتداد، همین شیوه را در پیش گرفت و کوشید تا با آگاهی‌ دادن به مردم و روشن کردن هویت این جریان، عموم مسلمانان را بر ضد مرتدان بسیج کند؛ وی موفق شد با مسلمانانی که بر اسلام ایستادگی کردند، ارتباط برقرار کند و از طریق آنان، مقدمه‌ی لشکرکشی به سوی مرتدان را فراهم نماید. ابوبکر صدیقسدر راستای همین استراتژی با سرکردگان مرتدان و همچنین سرآمدان مسلمان، نامه‌نگاری کرد تا از خلال مکاتبات و وقت‌کشی، برخی از اهداف از قبیل فراهم شدن وقت مورد نیاز، برای بازگشت لشکر اسامهس، تحقق یابد. وی، همانند رسول‌خدا جنامه‌هایی به اهل یمن و دیگران فرستاد و از آنان خواست تا تمام تلاش خود را برای رویارویی با مرتدان بکارگیرند. ابوبکرسبرای مسلمانان، مناطقی را تعیین کرد و به آنان دستور داد در محل‌های تعیین‌شده، گرد هم آیند تا فرمان نهایی او برای رویارویی با مرتدان به آنان برسد. این کار، مقدمه‌ی گسیل لشکرهای سامان‌دهی شده و منظم بود. [۷۱۴]در این میان، همراهی مسلمانان ثابت‌قدم بر توفیق حکومت برای مبارزه با مرتدان افزود. برخی از مسلمانان ثابت‌قدم مانند عدی بن حاتم طائی و زبرقان بن بدر تمیمی، زکات قبایل خود را به مدینه آوردند. [۷۱۵]مسلمانان ثابت‌قدم، توانستند حرکت قیس بن مکشوح مرادی را ناکام کنند و برخی از تجمعات مرتدها را در تهامه، سراة و نجران پراکنده سازند. نامه‌نگاری ابوبکرسو نفوذ به قبایل مرتد، پیامدهای زیر را دربرداشت:

۱- ابوبکر صدیقستوانست از این طریق، استراتژیش را در فراخوان عمومی بر ضد مرتدان و تقویت بنیه‌ی دفاعی و تهاجمی لشکر اسلام تحقق بخشد و وقت مورد نیاز برای این منظور را به دست‌ آورد تا با امکانات و توانایی بیش‌تری به جنگ با مرتدها برود و به لشکر اسلامی، نظم و سامان کافی ببخشد.

۲- ابوبکر صدیقساز طریق نامه‌نگاری، به بازپروری ایمانی مسلمانان ثابت‌قدم پرداخت و آنان را برای رویارویی با مرتدها به گونه‌ای آماده کرد که برخی از ایشان (مانند عدی بن حاتمسدر فتح عراق) در مقام فرماندهی فتوحات اسلامی قرار گرفتند.

۳- ابوبکر صدیقساز طریق ارتباط با مسلمانان ثابت‌قدم درمیان قبایل مرتد، موفق شد در برخی از مناطق، لشکرگا‌ه‌هایی از نیروهای مسلمان ایجاد کند که با رسیدن سپاهیان اسلام، به آنجا مایه‌ی قوت لشکر اسلام شدند.

۴- در فرصتی که ابوبکر صدیقسبا قبایل مختلف ارتباط داشت، موفق شد در پاره‌ای از محدوده‌های جغرافیایی مانند جنوب شبه‌جزیره‌ی عرب، جریان ارتداد را متوقف کند.

گام بعدی برای مبارزه با مرتدها، گسیل لشکرهای منظم به مناطق از دین برگشته بود. لشکر اسامهسپس از چهل روز یا دو ماه از جهاد بازگشت و پس از رسیدن این لشکر، ابوبکر صدیقسبرای رویارویی با مرتدان، رو به ذی‌قصه نهاد. صحابهشبه ابوبکر صدیقسپیشنهاد کردند که فرد دیگری را به فرماندهی لشکر بگمارد و خودش به مدینه بازگردد و به اداره‌ی امور مسلمانان بپردازد. عایشه‌ی صدیقهلمی‌گوید: ابوبکرسشمشیر به دست گرفت و سوار بر اسب، روی به ذی‌قصه نهاد. علی بن ابی‌طالبسافسار اسب ابوبکرسرا گرفت و گفت: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! هیچ معلوم است کجا می‌روی؟ اینک همان چیزی را به تو می‌گویم که رسول‌خدا جروز احد فرمودند: [۷۱۶]: شمشیرت را در غلاف کن و ما را در غم و مصیبت از دست دادنت، منشان و به مدینه بازگرد که به خدا سوگند اگر تو را از دست بدهیم، هرگز برای اسلام، نظام و سامانی نخواهد ماند.» و این چنین ابوبکرسبه پیشنهاد علیسبه مدینه بازگشت. [۷۱۷]ابوبکر صدیقسیازده پرچم برای قشون اسلامی بست و برای هر لشکری، یک فرمانده تعیین کرد. [۷۱۸]وی به فرماندهان لشکرها دستور داد تا در مسیر حرکت خود، دیگر مسلمانان را نیز به خروج در راه خدا فرا خوانند. این لشکرها عبارتند از:

۱- لشکر خالد بن ولیدسکه به سوی بنی‌اسد، بنی‌تمیم و سپس به یمامه اعزام شد.

۲- لشکر عکرمهسپسر ابوجهل، به سوی مسیلمه‌ی کذاب (بنی‌حنیفه) و پس از آن عمان، مهره، حضرموت و یمن گسیل شد.

۳- لشکر شرحبیل بن حسنهسبه دنبال عکرمهسبه یمامه گسیل شد و مأموریت یافت تا به حضرموت نیز برود.

۴- لشکر طریفه بن حاجزسبه سوی بنی‌سلیم از هوازن فرستاده شد.

۵- لشکر عمرو بن عاصسبه قضاعه گسیل شد.

۶- جیش خالد بن سعید بن عاصسبه اطراف شام اعزام شد.

۷- لشکر علاء بن حضرمیسرهسپار بحرین شد.

۸- لشکر حذیفه بن محصن غلفانیسبه سوی عمان گسیل شد.

۹- لشکر عرفجه بن هرثمهسبه مهره اعزام شد.

۱۰- لشکر مهاجر بن ابی‌امیهسبه یمن (صنعاء و سپس حضرموت) فرستاده شد.

۱۱- لشکر سوید بن مقرنسبه تهامه‌ی یمن اعزام شد.

روستای ذی‌قصه، پایگاه گسیل لشکرها به سوی مناطق عملیاتی قرار گرفت. چگونگی برنامه‌ریزی ابوبکرسدر دسته‌بندی و گسیل لشکرها، بیان‌گر دانش جغرافیایی و خبرگی دقیق و بی‌نظیر وی می‌باشد. بازنگاهی به عمل‌کرد ابوبکر صدیقسدر جریان گسیل لشکرها، این نکته را روشن می‌کند که ابوبکرسشناخت جغرافیایی زیادی به شبه‌جزیره‌ی عرب داشته و پستی‌ و بلندی‌ها، پراکندگی جمعیت و راه‌های ارتباطی آن را طوری می‌شناخته است که گویا نقشه‌ی آن سرزمین را پیش روی خود داشته و بر همان مبنا نیز عملیات سرکوبی مرتدها را سامان‌دهی می‌کرده است. بررسی مسیر حرکت لشکرهای اعزامی ابوبکرسو چگونگی ارتباط و پیوست لشکرها با یکدیگر یا جدایی و پراکندگی آن‌ها از هم، نشان می‌دهد که لشکر اسلام دارای پوشش و آرایش نظامی شگفت‌انگیز و بی‌نظیری در تمام نواحی و مناطق شبه‌جزیره بوده و توانایی و قابلیت زیادی برای برقراری ارتباط و ایجاد هماهنگی میان لشکرهای مختلف داشته است. ابوبکرسهمواره از موقعیت لشکرها باخبر بود و گزارش تحرکات و اقدامات لشکرها، دقیق و زود به او می‌رسید و بدین‌‌سان می‌توانست با دریافت اخبار جبهه‌های مختلف، دستورات لازم را صادر کند. ابوبکر صدیقسهمواره از طریق پیک‌های نظامی، از اوضاع و احوال جبهه‌ها باخبر بود. برخی از افرادی که به عنوان پیک نظامی، درمیان لشکرها و مقر فرماندهی در آمد و شد بودند، عبارتند از: ابوخیثمه‌ی نجاری انصاری، سلمه بن سلامه، ابوبرزه‌ی اسلمی و سلمه بن وقش. [۷۱۹]

لشکریان ابوبکر صدیقسجنگاور بودند و به همین سبب نیز برخورد نظامی با مرتدان، یکی از مؤثرترین اقدامات حکومت اسلامی برای رویارویی با مرتدها بود. خبرگی فرمانده‌ی کل و سامان‌دهی درست و شایسته‌ی لشکرها از سوی وی، بر توانایی نظامی لشکریان افزود و لشکر ابوبکر صدیقسرا قوی‌ترین نیروی نظامی شبه‌جزیره‌ی عرب کرد. جنگاوری و توان بالای سربازان اسلام در میدان نبرد و جهاد، پیامد حضورشان در جنگ‌ها و غزوه‌های زمان رسول‌خدا جبود که در مناطق مختلف شبه‌جزیره روی داد. [۷۲۰]خالد بن ولیدسکه توانایی و خبرگی جنگی بالایی داشت، در جنگ با مرتدها و در فتوحات اسلامی سرآمدترین فرمانده‌ی لشکریان اسلام بود.

دسته‌بندی و تقسیم لشکر اسلام، استراتژی نظامی مهمی بود که بلافاصله پس از ظهور جریان ارتداد و به سبب پراکندگی مناطق از دین برگشته، انجام شد تا هرگونه فرصتی را از قبایل مرتد بگیرد و مانع از آن شود که مرتدها با هم متحد و یک‌جا شوند. به همین خاطر هم، جریان ارتداد در مدت زمان اندکی (چیزی حدود سه ماه) سرکوب شد. ابوبکر صدیقسدر حملاتی پیاپی، مرتدها را غافل‌گیر کرد تا هیچ فرصتی برای یک‌پارچگی و اتحاد با هم، بر ضد مسلمانان نیابند. ابوبکر صدیقسبرای سرکوب مرتدها درنگ نکرد تا آن‌ها، گرد هم نیایند و فتنه و آشوبشان بر ضد مسلمانان، خطرناک و دشوار نگردد؛ ابوبکرسهرگونه فرصتی را از مرتدها سلب کرد تا نتوانند سر بر آورند و گزندی به کیان اسلامی برسانند.

ابوبکر صدیقسحجم جریان ارتداد و بزرگی ابعاد پرخطرش را دریافت و دانست که اندکی درنگ در رویارویی با مرتدها، به زبانه‌کشیدن آتش زیر خاکستر می‌انجامد و هر تر و خشکی را می‌‌سوزاند و کیان اسلامی را نابود می‌کند. بدون تردید ابوبکر صدیقسسیاست‌دان خبره و نظامی کار‌آزموده‌ای بود که توانست از عهده‌ی امور برآید و با برنامه‌ریزی درست و شایسته‌اش، مشکلاتی آن‌چنانی را حل و فصل کند. ابوبکرسبا برافراشتن پرچم جهاد، بیرق توحید را به اهتزاز در آورد تا بانگ توحید و خداپرستی از ژرفای دل‌های آکنده از ایمان و عظمت پروردگار، بر زبان‌هایی جاری گردد که همواره به ذکر و نام خدا جنبیده است. خدای متعال، دعاهای خالصانه‌ی ابوبکر و سربازان اسلامشرا لبیک گفت و نصرت و یاریش را بر آنان فرو فرستاد و دین و شریعتش را غالب و پیروز کرد تا در زمانی اندک و کم‌تر از چند ماه، تمام شبه‌جزیره‌ی عرب در برابر اسلام گردن نهند. [۷۲۱]

ابوبکر صدیقسپیش از آنکه با مرتدها بجنگد، نامه‌ای به تمام قبایل مرتد فرستاد و آنان را به اسلام فرا خواند تا دوباره به اسلام بازگردند و آن را ناب و بی‌آلایش، در زندگی خود بکار گیرند. وی، مرتدان را از عاقبت و فرجام بد ارتداد در دنیا و آخرت برحذر داشت و آنان را از پایان راهی که در پیش گرفته بودند، به شدت ترساند. چرا که مرتدها، بر رویه‌ی باطل خود سرسختی‌ می‌کردند و انحراف و کج‌رویشان به حدی شدید بود که بیم و تهدید شدیدی را می‌طلبید تا شاید سرکردگان قبایل مرتد را به خود آورد و پیروی کورکورانه‌‌ را از اذهان توده‌ی مردم بزداید و آنان را متوجه و آگاه کند که نباید کورکورانه از رییسان خود فرمان پذیرند. [۷۲۲]

[۷۱۴] دراسات فی عهد النبوة، ۳۱۹ [۷۱۵] دراسات فی عهد النبوة، ۳۱۹؛ نگاه کنید به: تاریخ الردة، ص۱۰ [۷۱۶] منظور علیس، فرموده‌ی رسول‌خدا جبه ابوبکرسدر جنگ احد است که می‌خواست با پسرش عبدالرحمن که در آن جنگ در صف مشرکان بود، بجنگد؛ اما رسول‌خدا جبه ابوبکرسدستور دادند تا شمشیر در غلاف کند و به جای خود بازگردد. [۷۱۷] البدایة و النهایة(۶/۳۱۹) [۷۱۸] التاریخ الإسلامی (۹/۴۹) [۷۱۹] فی التاریخ الإسلامی از شوقی ابوخلیل، ص۲۲۶ [۷۲۰] من دولة عمر إلی دولة عبدالملک، نوشته‌ی ابراهیم بیضون، ص۲۸ [۷۲۱] التاریخ الإسلامی (۹/۵۱) [۷۲۲] التاریخ الإسلامی (۹/۵۵)

متن نامه‌ی ابوبکر صدیقسبه مرتدها

ابوبکر صدیقسپس از برنامه‌ریزی دقیق و آمادگی کامل لشکریان اسلام، برای اتمام حجت و فراخوان دوباره‌ی مرتدها به اسلام، نامه‌ای به عموم مردم اعم از کسانی که هم‌چنان بر اسلام مانده بودند و مرتدان و از دین برگشته‌ها نوشت و پیش از گسیل لشکرها، افرادی را به میان قبایل مختلف فرستاد تا نامه‌اش را در میان عموم مردم بخوانند؛ او، از مردم خواست تا مضمون نامه‌اش را به اطلاع دیگران نیز برسانند. ابوبکر صدیقسدر نامه‌اش روی سخن را به همه کرد و همگان را اعم از آنان که بر اسلامشان ماندگار ماندند و کسانی که از اسلام برگشتند، مخاطب قرار داد. متن نامه‌ی ابوبکر صدیقساز این قرار است:

بسم الله الرحمن الرحیم

- از ابوبکر، خلیفه‌ی رسول‌خدا جبه همه‌ی کسانی که این نامه، به آن‌ها می‌رسد؛ چه آنان که بر اسلام پایداری کرده‌اند و چه‌ آنان که از دین برگشته‌اند.

سلام بر کسی که راه هدایت را در پیش گرفت و پس از هدایت و ره‌یابی، به گمراهی و کوردلی بازنگشت. من، در برابر شما ضمن ستایش پروردگاری که خدایی غیر از او نیست، گواهی می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه و بی‌شریک نیست و محمد جبنده و پیام‌آور او است و به آنچه آورده، اقرار می‌کنم و منکرانش را سزاوار تکفیر و جهاد می‌دانم. اما بعد: خدای متعال، محمد جرا به‌حق و به عنوان مژده‌رسان و بیم‌دهنده و دعوت‌گری به سوی آفریده‌هایش فرستاد تا چون چراغی تابان به فرمان خدا، راه سعادت را به آنان بنمایاند و افراد عاقل و زنده‌دل را بیم دهد و حجت، بر کافران تمام شود و عذاب الهی بر آنان، قطعی گردد. خدای متعال، کسانی را که دعوتش را پذیرفتند، به راه راست هدایت کرد و رسول‌ جبه فرمان پروردگار، با کسانی که از او روی گرداندند، پیکار کرد تا آنکه خواه و ناخواه اسلام را پذیرفتند. خدای متعال، پیامبرش را در حالی از ما گرفت که فرمان خدا را اجرا نمود، برای امتش خیرخواهی کرد و مسؤولیتش را به انجام رساند. خدای متعال، در کتابی که فرو فرستاده، رحلت محمد جرا برای خود ایشان و تمام مسلمانان، بیان کرده و فرموده است: ﴿ إِنَّكَ مَيِّتٞ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ٣٠ [۷۲۳]همچنین فرموده است: ﴿ وَمَا جَعَلۡنَا لِبَشَرٖ مِّن قَبۡلِكَ ٱلۡخُلۡدَۖ أَفَإِيْن مِّتَّ فَهُمُ ٱلۡخَٰلِدُونَ٣٤ [۷۲۴]خدای متعال فرموده است: ﴿ وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ قَدۡ خَلَتۡ مِن قَبۡلِهِ ٱلرُّسُلُۚ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوۡ قُتِلَ ٱنقَلَبۡتُمۡ عَلَىٰٓ أَعۡقَٰبِكُمۡۚ وَمَن يَنقَلِبۡ عَلَىٰ عَقِبَيۡهِ فَلَن يَضُرَّ ٱللَّهَ شَيۡ‍ٔٗاۗ وَسَيَجۡزِي ٱللَّهُ ٱلشَّٰكِرِينَ١٤٤ [۷۲۵]بنابراین کسی که محمد جرا عبادت می‌کرده، بداند که محمد جوفات کرده و هر کس، خدای یگانه و بی‌همتا را می‌پرستیده، بداند که خدای متعال، مراقب او است؛ او، زنده‌ی پاینده است و هرگز نمی‌میرد؛ چرت و خواب، او را نمی‌گیرد و او، حافظ و نگهبان دین خود می‌باشد و دشمنش را جزا و کیفر می‌دهد. من، شما را به ترس از خدا و تقواپیشگی سفارش می‌کنم؛ شما را وصیت می‌کنم به اینکه نصیب و بهره‌ی خود را از خدا و آنچه پیامبران آورده‌اند، بگیرید و هدایت و رهنمودهای الهی را پیشه سازید و به دین خدا چنگ بزنید و بدانید که هر کس را که خدا، راه ننماید، گمراه است و هر آن کس را که خدای متعال، عافیت ندهد، در بلا افتاده و کسی را که خدا یاری نرساند، خوار و زبون است؛ هرکه را خدا هدایت کند، ره‌یافته و هدایت‌شده است و کسی را که خدا گمراه کند، ره‌گم‌کرده‌ای است که خدای متعال می‌فرماید: ﴿ مَن يَهۡدِ ٱللَّهُ فَهُوَ ٱلۡمُهۡتَدِۖ وَمَن يُضۡلِلۡ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ وَلِيّٗا مُّرۡشِدٗا [۷۲۶]هیچ یک از اعمال شخص گمراه در دنیا تا زمانی که به یگانگی خدا اقرار نکند، ‌پذیرفته نمی‌شود و در آخرت نیز هیچ عذر و بهانه‌ای از او قبول نمی‌گردد. به من خبر رسیده که برخی از شما پس از پذیرش اسلام و عمل به تکالیف آن، از روی غرور و غفلت و ندانستن حکم خدا، دعوت شیطان را پاسخ گفته‌ و از این دین روی گردانده‌اند. خدای متعال می‌فرماید:

﴿ وَإِذۡ قُلۡنَا لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ ٱسۡجُدُواْ لِأٓدَمَ فَسَجَدُوٓاْ إِلَّآ إِبۡلِيسَ كَانَ مِنَ ٱلۡجِنِّ فَفَسَقَ عَنۡ أَمۡرِ رَبِّهِۦٓۗ أَفَتَتَّخِذُونَهُۥ وَذُرِّيَّتَهُۥٓ أَوۡلِيَآءَ مِن دُونِي وَهُمۡ لَكُمۡ عَدُوُّۢۚ بِئۡسَ لِلظَّٰلِمِينَ بَدَلٗا٥٠ [۷۲۷]

همچنین می‌فرماید: ﴿ إِنَّ ٱلشَّيۡطَٰنَ لَكُمۡ عَدُوّٞ فَٱتَّخِذُوهُ عَدُوًّاۚ إِنَّمَا يَدۡعُواْ حِزۡبَهُۥ لِيَكُونُواْ مِنۡ أَصۡحَٰبِ ٱلسَّعِيرِ٦ [۷۲۸]

من، فلانی را به همراه لشکری از مهاجرین و انصار و کسانی که به خوبی از ایشان پیروی می‌کنند، به سوی شما فرستاده‌ و دستورش داده‌ام که با کسی پیکار نکند و کسی را نکشد مگر اینکه نخست او را به سوی خدا فرا بخواند؛ هر کس که دعوتش را بپذیرد و به یگانگی خدا اقرار کند و از کفر دست بردارد و عمل صالح و شایسته انجام دهد، از او بپذیرد و دستور داده‌ام با هر کس که سر بتابد و سرپیچی کند، جنگ نماید و بر چنین کسانی که دست یابد، کسی را نگذارد و او را بکشد و در آتش بسوزاند. دستور داده‌ام زنان و کودکان را اسیر کند و از هیچ کس جز اسلام نپذیرد. بنابراین هر کس از او پیروی کند، برای خودش خوب است و هر آن کس که دعوتش را نپذیرد، نمی‌تواند از سرزمین خدا بگریزد یا رشته‌ی کار از دست خدا بِدَر کند و به او ضرری برساند. من، به فرستاده‌ام فرمان داده‌ام نامه‌ی مرا در تمام مجامع شما بخواند؛ نشانه‌ی مسلمانی، اذان است؛ لذا اگر کسانی اذان گفتند، دست از ایشان بدارید و اگر اذان نگفتند، در حمله به آن‌ها شتاب کنید و اگر اذان گفتند، از وظایف و تکالیف شرعیشان بپرسید که آیا عمل می‌کنند یا نه؟ اگر از انجام وظایف شرعی امتناع کردند، بدون درنگ بر آنان بتازید و اگر پذیرفتند، از آنان پذیرفته گردد». [۷۲۹]

نامه‌ی ابوبکر صدیقسبر دو محور استوار بود:

۱- دعوت و فراخوان مرتدان به رجوع دوباره به اسلام.

۲- بیان عاقبت ارتداد و فرجام کسانی که بر آن سرسختی کنند. [۷۳۰]

در نامه‌ی ابوبکر صدیقسبر موارد زیر تأکید شده است:

الف) نامه، متوجه همگان است تا همه، دعوت حق را بشنوند.

ب) خدای متعال، محمد مصطفی جرا به حق مبعوث نموده است؛ بنابراین کسی که به پیامبری محمد جاقرار کند، مؤمن است و منکرش، کافر می‌باشد و با او پیکار می‌شود.

ج) محمد مصطفی جچون دیگر افراد بشر از این دنیا می‌رود و تقدیر الهی در مورد وفات آن حضرت جحق است؛ لذا مؤمن، عبادت‌گزار محمد جنیست و تنها خدای یگانه و پاینده‌ای را می‌پرستد که هرگز نمی‌میرد. این روشن‌گری ابوبکر صدیقسهیچ عذر و بهانه‌ای برای مرتدها، به‌جا نگذاشت. [۷۳۱]

د) ارتداد، زاده‌ی عدم شناخت درست و اصولی اسلام و پذیرش دعوت شیطان است. پذیرش دعوت شیطان، به معنای دوستی با کسی است که دشمن انسان می‌باشد و این، ستمی است بزرگ در حق خود که انسان با پیروی از شیطان راه حهنم را در پیش بگیرد.

هـ) در جنگ با مرتدان، برگزیده‌ترین مسلمانان اعم از مهاجرین و انصار و تابعین حضور داشته‌اند تا دین اسلام را در برابر خفت‌گری از دین برگشته‌ها حفاظت کنند.

و) کسی که دست از ضلالت و گمراهی و جنگ با مسلمانان بکشد و دوباره به اسلام بازگردد و به تکالیف و وظایف دینیش عمل نماید، فردی از جامعه‌ی اسلامی است که تمام حقوق و وظایف مسلمانان متوجهش می‌گردد.

ی) هر آن کس که بر ضلالت و ارتداد، سرسختی ورزد و از پیوستن به صف مسلمانان امتناع کند، راه ستیزه‌گری با اسلام را در پیش گرفته و باید کشته و سوزانده شود و زنان و فرزندانش اسیر گردند؛ چنین شخصی، نمی‌تواند از عذاب الهی بگریزد که به هر جا فرار کند، در ملک و سرزمین خدا است.

ث) اذان، نشان مسلمانی است و وجه تمایز مرتدان از مسلمانان؛ لذا ابوبکر صدیقسدستور می‌دهد تا مجاهدان، دست از آنان‌که اذان می‌گویند، بدارند و بی‌درنگ بر آنان بتازند که اذان نمی‌گویند. [۷۳۲]ابوبکر صدیقسدر نامه‌ی یک‌سانی که به فرماندهان لشکری و سربازان فرستاد، بر رعایت قوانین و ضوابط نامه‌ی پیشین تأکید کرد. متن نامه‌ی ایشان چنین بود: «...این، فرمان ابوبکر، خلیفه‌ی رسول‌خدا جبرای فلانی است که او را همراه دیگران به جنگ مرتدین می‌فرستد و دستورش می‌دهد تا آنجا که می‌تواند نهان و آشکارا از خدا بترسد و در دین خدا تلاش و جدیت داشته باشد و با آنان که دعوت حق را نپذیرفته‌ و با روی‌گردانی از دین خدا به فریب شیطان فریفته گشته‌اند، جهاد و پیکار نماید و پیش از جنگ، آنان را به دین خدا فرابخواند؛ پس اگر پذیرفتند، دست از ایشان بدارد و اگر سرتافتند، از هر سو بر آنان بتازد تا تسلیم شوند و حق را بپذیرند؛ وانگهی آنان را از حقوق و وظایفشان آگاه سازد و آنچه را بر عهده‌ی آن‌ها است، از آنان بگیرد و آنچه را حق آنان است، به آنان بپردازد. البته به آنان فرصت بیهوده ندهد و مسلمانان را از جنگ با آن‌ها باز ندارد؛ هر کس فرمان خدا را بپذیرد و بر آن اقرار نماید، از او قبول کند و او را در انجام کارهای نیک و پسندیده یاری رساند؛ با کسانی باید جنگ کند که پس از اقرار به آنچه از سوی خدا آمده، کفر ورزیده‌اند و هر کس، دعوت را پذیرفت، دیگر در پی او نباشید (که آیا از دل ایمان آورده است یا نه؟) چرا که تنها خدای متعال از درون او آگاه است و او را بدان محاسبه می‌کند. با هر کس که دعوت حق را نپذیرد، پیکار نماید و او را بکشد؛ از کسی چیزی جز اسلام را نپذیرد و از کسی که دعوتش را پاسخ گوید، قبول کند و احکام دین را به او آموزش دهد؛ با سرکشان بجنگد و چون خدای متعال، او را بر آنان پیروز گرداند، آن‌ها را به سلاح یا آتش بکشد و غنایم را تقسیم کند مگر خمس آن را که باید به نزد ما بفرستد. یاران و هم‌رزمانش را از شتاب‌زدگی و تبه‌کاری باز دارد و درمیان سپاهیان، افراد ناشناس را وارد نکند که مبادا جاسوس باشند و خطری از سوی آن‌ها متوجه مسلمانان شود. پیوسته جویای حال مسلمانان باشد و در حرکت و توقف با آنان مدارا نماید و برخی را جلوتر از دیگران نفرستد و با مسلمانان، منش و گفتار نیک در پیش بگیرد.» [۷۳۳]

ابوبکر صدیقسدر نامه‌ی یک‌سانی که به تمام امرا و فرماندهان نوشت، آنان را در جنگ با مرتدان به رعایت پاره‌ای از امور فرمان داد و صریح و بدون هیچ ابهامی دستور داد تا پیش از پیکار، مرتدها را به اسلام دعوت دهند و از جنگ با آنان که دعوت حق را می‌پذیرند، خودداری کنند و بر اصلاح بندگان از دین برگشته، حرص و اشتیاق وافر داشته باشند. ابوبکر صدیقسفرماندهان لشکری را دستور داد تا پس از پذیرش دعوت حق از سوی مرتدها، با رویکرد دیگری غیر از جنگ با آنان برخورد کنند و به جای پیکار با آن‌ها، آموزه‌های دینی را به آنان آموزش دهند و حقوق و وظایف دینیشان را برای آن‌ها روشن کنند. البته فرمان ابوبکرسدرباره‌ی عدم درنگ مجاهدان صریح بود و به آنان دستور داد تا در پیکار با مرتدها تأخیر نکنند و پیش از پیروزی و غلبه بر آنان، دست از جنگ نکشند.

ابوبکر صدیقسبه سپاهیان اسلام دستور داد تا دعوت را سرلوحه‌ی جهاد و پیکار خود قرار دهند و به محض پذیرش دعوت از سوی دشمن، دست از پیکار بکشند؛ چرا که هدف نهایی از جنگ با مرتدان، فراخوان آن‌ها به دینی است که از آن بیرون شده‌اند. ابوبکر صدیقساین فرمان را برای امیران لشکری صادر کرد و از لشکریان خواست تا اساس پیکارشان را بر مبنای دعوتی قرار دهند که هدفی واحد و یک‌سان با جهاد دارد که همان دفاع و پشتیبانی از اسلام می‌باشد. [۷۳۴]

ابوبکر صدیقسهنر فرماندهی را از رسول‌خدا جفراگرفت و در راهبری امت به آن حضرت جاقتدا کرد. پیروزی هر پیشوا و فرماندهی، به میزان موفقیتش درمیان سربازانش بستگی دارد و ابوبکر صدیقسبهترین سرباز رسول‌خدا جبود؛ دوستیش با آن حضرت جبر اساس اخلاص قرار داشت و همواره می‌کوشید تا فرموده‌هایش را کاملاً اجرا کند و به همین خاطر نیز در تمام جنگ‌ها با رسول‌خدا جشرکت کرد و از هیچ جان‌فشانی و مجاهدتی دریغ نکرد. می‌توان باریک‌بینی و دوراندیشی ابوبکر صدیقسرا در سفارش‌هایش به امیران لشکری و بلکه برنامه‌ریزیش در رویارویی با دشمنان اسلام به وضوح دید. [۷۳۵]نکات زیر در نخستین سفارش ابوبکر صدیقسبه امیران و فرماندهان لشکری قابل لحاظ است:

۱- تأکید بر لزوم تقواپیشگی و ترس از خدا در نهان و آشکار. قطعاً تأکید بر تقوا، سیاست پخته و بجایی بود که سبب می‌شد تا مدد و نصرت الهی، به یاری و همراهی مجاهدان بیاید. چراکه: ﴿ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَواْ وَّٱلَّذِينَ هُم مُّحۡسِنُونَ١٢٨ [النحل: ۱۲۸]

یعنی: «همانا خدا، با کسانی است که تقوا پیشه کرده‌اند و با آنان که نیکوکارند».

۲- تأکید بر جدیت و تلاش مخلصانه در راه خدا که از صفات و ویژگی‌های بارز بندگانی است که مورد نصرت و یاری خدای متعال قرار می‌گیرند [۷۳۶]: ﴿ وَٱلَّذِينَ جَٰهَدُواْ فِينَا لَنَهۡدِيَنَّهُمۡ سُبُلَنَاۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَمَعَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ٦٩ [العنكبوت: ۶۹]

یعنی: «کسانی که در راه ما مجاهده و جهاد می‌کنند، آنان را به راه‌های خود راهنمایی می‌کنیم و قطعاً خداوند، با نیکوکاران است».

۳- تنها چیزی که از مرتدها پذیرفته می‌شود، این است که دوباره به اسلام بازگردند و چون در مسایل عقیدتی، جای تساهل و آسان‌گیری نیست، عدم پذیرش دعوت، با مرگ برابر است.

۴- تقسیم غنایم جنگی با رعایت حقوق بیت‌المال که همان خمس می‌باشد.

۵- برحذرداشتن سپاهیان از شتاب‌زدگی در رویارویی با دشمنان تا در معرض شکست و نابودی قرار نگیرند.

۶- برحذرداشتن فرماندهان از اینکه هیچ بیگانه‌ و ناشناخته‌ای را در سپاه اسلام راه ندهند که مبادا جاسوس باشد.

۷- دستور دادن فرماندهان به اینکه در حرکت و توقف، جویای حال سپاهیان باشند و برخی را جلوتر از بعضی دیگر نفرستند.

۸ - دستور دادن امیران به اینکه منش و گفتار خوبی با سپاهیانشان در پیش بگیرند. [۷۳۷]

استراتژی عمومی ابوبکر صدیقسبرای فرماندهی لشکرها در موارد زیر خلاصه می‌شود:

۱- همکاری و رابطه‌ی تنگاتنگ لشکرهای مختلف به گونه‌ای بود که با وجود استقلال فرماندهی لشکرها و دوری مناطق عملیاتی هر یک از لشکرها از یکدیگر، فعالیت تمام آن‌ها تحت یک فرماندهی کل قرار گرفته بود و خلیفه در مدینه، جریان پیکار و نبرد مسلمانان را فرماندهی می‌کرد؛ علاوه بر این، چگونگی ارتباط و پیوست لشکرها با هم و یا جدایی و پراکندگی آن‌ها از هم به عنوان یک استراتژی نظامی و عملیاتی، بیان‌گر پیوستگی و رابطه‌ی تنگاتنگ لشکرها با یکدیگر می‌باشد.

۲- ابوبکر صدیقسبرای حفظ مدینه‌ی منوره ـ مرکز خلافت ـ نیروی ویژه‌ای را بکار گرفت و در این‌باره با بزرگان صحابه نیز مشورت و رایزنی کرد و از آنان خواست تا او را در سیاست‌های راهبردی خلیفه در جریان جنگ و اداره‌ی امور راهنمایی کنند.

۳- ابوبکر صدیقساز مسلمانانی که درمیان قبایل مرتد بودند، کار گرفت. او، برای بکارگیری مسلمانان تمام قبایل در رویارویی با جریان ارتداد از یک‌سو به فرماندهان لشکری دستور داد تا در مسیر حرکتشان به سوی مناطق عملیاتی، مسلمانان قبایل مختلف را همراه خود کنند و از دیگر سو فرمان داد که برخی از این مسلمانان، به عنوان نیروهای پشتیبانی، در مناطق خود بمانند و از مناطق تحت کنترل خود، در برابر حملات احتمالی مرتدها، دفاع کنند.

۴- ابوبکر صدیقسبرای عملیاتی کردن برنامه‌های جهادی خود بر ضد مرتدها، حیله‌های جنگی و غافل‌گیرانه‌ای در پیش گرفت؛ ابوبکر صدیقسدر گسیل لشکرها با حفظ اسرار و برنامه‌های نظامی خود به‌گونه‌ای هشیارانه و محتاط عمل می‌کرد که مقصد لشکرها، همواره پوشیده بود و سبب می‌شد تا دشمن غافل‌گیر شود. [۷۳۸]چگونگی فرماندهی ابوبکر صدیقسدر جریان جنگ‌های ارتداد، بیان‌گر دانش و پختگی سیاسی ابوبکرسو تجربه‌ی عملی و کارآزمودگی آن بزرگوار می‌باشد که نصرت و یاری خداوند متعال را به همراه داشت.

[۷۲۳] زمر: آیه‌ی۳۰؛ یعنی: «(ای محمد! هیچ کسی ازواقعه‌ی مرگ، مستثنی نیست و) تو هم می‌میری و آنان نیز می‌میرند.» [۷۲۴] انبیاء: آیه‌ی۳۴؛ یعنی: «ما برای هیچ انسانی پیش از تو زندگی جاوید و همیشگی نگذاشتیم؛ (بلکه هر کسی می‌میرد) پس اگر تو بمیری، آیا ایشان (یعنی کسانی که مرگت را پایان کار اسلام می‌دانند) جاودانه می‌مانند؟!» [۷۲۵] آل‌عمران: آیه‌ی۱۴۴؛ یعنی: «محمد، تنها پیامبر است و پیش از او نیز پیامبرانی بوده و رفته‌اند؛ پس آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، به عقب برمی‌گردید (و اسلام را رها می‌کنید)؟ و هر کس به عقب برگردد (و کافر شود) هرگز کوچک‌ترین زیانی به خدا نمی‌رساند و خداوند، به سپاس‌گزاران پادش خواهد داد.» [۷۲۶] کهف: آیه‌ی۱۷؛ یعنی: «…هر کس را که خداوند، راهنمایی کند، ره‌یاب واقعی او است و هر که را گمراه نماید، هرگز دوست و رهنمایی برایش نخواهی یافت.» [۷۲۷] کهف: آیه‌ی۵۰؛ یعنی: «(آغاز آفرینش انسان را به یاد آورید) آن گاه که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. همه‌ی آن‌ها به جز ابلیس سجده کردند که او، از جنیان بود و از فرمان پروردگارش تمرد کرد. آیا او و فرزندانش را با وجودی که دشمن شما هستند، به جای من دوست خود می‌گیرید؟! چه عوض و جایگزین بدی برای ستم‌کاران است!» [۷۲۸] فاطر: آیه‌ی۶؛ یعنی: «بی‌گمان شیطان، دشمن شما است؛ پس شما هم او را دشمن بدانید (و از وسوسه‌هایش پیروی نکنید.) او، پیروان خود را به این فرا می‌خواند که از اهل آتش سوزان جهنم شوند.» [۷۲۹] تاریخ طبری (۴/۶۹تا۷۱) [۷۳۰] الدور السیاسی للصفوة فی صدر الإسلام، ص۲۶۲ [۷۳۱] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۹۰ [۷۳۲] حرکة الردة، ص۱۷۶ [۷۳۳] تاریخ طبری (۴/۷۱و۷۲) [۷۳۴] الدور السیاسی للصفوة، ص۲۶۳ [۷۳۵] حرکة الردة، ص۱۷۹ [۷۳۶] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۹۱ [۷۳۷] حرکة الردة، ص۱۷۹ [۷۳۸] الأبعاد لمفهوم الأمن فی الإسلام، از مصطفی محمود منجود، ص۱۶۹

ماجرای اسود عنسی و فرجام کار او

نام اسود عنسی، عبهله بن کعب بن غوث است و کنیه‌اش، ذی‌خمار. [۷۳۹]اسود عنسی، کاهن بود و مدعی دانستن غیب؛ وی در سخنوری نیز توان زیادی داشت و همین، باعث شده بود تا کاهنی حیله‌گر و تردست گردد و با حقه‌گری و شعبده‌بازی، مردم را بفریبد و قلوبشان را دربند و شکار کند. او برای اثرگذاری در مردم از مال و ثروت نیز به عنوان ابزار فریب‌دهنده، استفاده می‌کرد. [۷۴۰]اسود عنسی هم‌زمان با بازگشت رسول‌خدا جاز سفر حج و انتشار خبر بیماری آن حضرت جمرتد و مدعی پیامبری شد. او، مانند مسیلمه‌ی کذاب که خودش را (رحمان یمامه) نامیده بود، نام (رحمان یمن) را بر خود نهاد. [۷۴۱]اسود عنسی، بی‌آنکه پیامبری محمد مصطفی جرا انکار کند، مدعی پیامبری شد و ادعا کرد دو فرشته به نام‌های سحیق و شقیق یا شریق بر او وحی می‌آورند. [۷۴۲]اسود، پیش از آنکه ادعای پیامبری کند، کسانی را که مناسب پذیرش چنین ادعایی می‌دانست، دور و برش جمع کرد تا پس از زمینه‌سازی، ناگهانی و آشکارا در میان مردم مدعی پیغمبری شود. [۷۴۳]نخستین کسانی که از اسود عنسی پیروی کردند، افراد طایفه‌اش (عنس) بودند؛ [۷۴۴]مکاتباتی میان او و سران قبیله‌ی (مذحج) صورت گرفت که در پی آن، برخی از مردمان و بزرگان این قبیله به سبب ریاست‌طلبی و زیاده‌خواهی، دعوت و بلکه ادعای دروغین اسود را پذیرفتند. تعصب‌های قومی و قبیله‌ای نیز در پیشرفت اهداف اسود نقش زیادی داشت؛ چرا که اسود از طایفه‌ی (عنس) بود و عنس نیز شاخه‌ای از قبیله‌ی (مذحج) به شمار می‌رفت. بنی‌حارث بن کعب که نجرانی بودند و از روی میل و رغبت مسلمان نشده بودند، از اسود دعوت کردند تا به میان آن‌ها برود؛ اسود، دعوت بنی‌حارث را پذیرفت و در پی آن بنی‌حارث مرتد شدند. مردمان دیگری نیز،او را همراهی کردند. وی مدتی در نجران ماند و پس از آنکه عمرو بن معدیکرب زبیدی و قیس بن مکشوح مرادی به او پیوستند، قوت گرفت و توانست فروه بن مسیک مرادی و عمرو بن حزم نجرانی را وادار به عقب‌نشینی کند. وی، پس از تسلط کامل بر نجران، قصد سیطره بر صنعاء را نمود و با ششصد یا هفتصد سوارکار که بیشترشان از بنی‌حارث بن کعب و عنس بودند، به سوی صنعاء حرکت کرد. [۷۴۵]در آن زمان امیر و والی صنعاء، شهر بن باذان فارسی بودکه به همراه پدرش مسلمان شده بود. اسود در منطقه‌ای بیرون از صنعاء به نام (شعوب) با اهل صنعاء درگیر شد که در جریان جنگ شدیدی که در آن منطقه درگرفت، شهر بن باذان کشته شد و مردم صنعاء در برابر اسود شکست خوردند. اسود، وارد صنعاء شد و با گذشت بیست و پنج روز از آغاز ظهورش، به کاخ (غمدان) رفت. [۷۴۶]اسود، مسلمانان را شدیداً شکنجه می‌کرد. به طور مثال مسلمانی به نام نعمان را گرفت و اعضای بدنش را یکی‌یکی برید. [۷۴۷]به همین سبب نیز بسیاری از مسلمانان مناطق تحت اشغالش، به ظاهر، او را پذیرفتند. [۷۴۸]مسلمانانی که در محدوده‌ی حکومتی اسود قرار نداشتند، برای رویارویی با اسود عنسی گرد هم آمدند. فروه بن مسیک مرادی پس از شکست از اسود به مکانی به نام (احسیه) [۷۴۹]رفته بود و برخی از مسلمانان به او پیوستند. فروه، ماجرای اسود عنسی را برای رسول‌خدا جمکاتبه کرد. ابوموسی اشعری و معاذ بن جبلبنیز به حضرموت رفتند تا در کنار (سکاسک و سکون) از اسود در امان بمانند. [۷۵۰]رسول‌خدا جنامه‌ای به مسلمانان ثابت‌قدم نوشتند و آنان را به فروخواباندن فتنه‌ی اسود فراخواندند و به آنان دستور دادند تا از طریق جنگ یا کشتن اسود، کارش را یک‌سره کنند. رسول‌خدا جپیک‌ها و نامه‌های خود را به سوی بزرگان (حمیر) و (همدان) فرستادند و به آنان فرمان دادند تا با یک‌پارچگی و هم‌یاری یکدیگر، (ابناء) را بر ضد اسود عنسی یاری رسانند. [۷۵۱]ایشان، (وبر بن یخنس) را به سوی (فیروز دیلمی، جشیمش دیلمی و داذویه‌ی اصطخری) فرستادند و (جریر بجلی) را به سوی (ذی‌کلاع و ذی‌ظلیم) که حمیری بودند. (اقرع بن عبدالله حمیری) نیز به سوی (ذی‌زود و ذی‌مران) که همدانی بودند، گسیل شد. رسول‌خدا جبا اعراب نجران و دیگر کسانی که در آنجا اقامت داشتند، مکاتبه نمودند. [۷۵۲](حارث بن عبدالله جهنیس) نیز پیش از وفات رسول‌خدا جبه یمن اعزام شد که پس از رسیدن به یمن، آن حضرت جرحلت نمودند. [۷۵۳]در منابع و مراجع تاریخی نیامده است که مقصد حارث بن عبداللهسکجا بوده است؛ اما از آنجا که معاذ بن جبلسنامه‌ای از رسول‌خدا جدریافت کرده که برای سرکوبی جریان اسود عنسی مردانی را بسیج کند، چنین برمی‌آید که حارثسبه نزد معاذ بن جبلسفرستاده شده است. [۷۵۴]ابوموسی اشعریسو طاهر بن ابی‌هاله نیز نامه‌ای از رسول‌خدا جدریافت کردند که به جنگ و کشتن اسود، مأموریت یافته بودند. [۷۵۵]بزرگان (حمیر) و (همدان) با (ابناء) مکاتبه کردند و وعده دادند که با آنان برای رویارویی و جنگ با اسود همکاری می‌کنند. در همان زمان اهل نجران نیز در مکانی جمع شدند تا راه‌کار رویارویی و جنگ با اسود را بررسی کنند. [۷۵۶]نامه‌هایی، به‌طور متوالی و پیاپی میان (حمیری‌ها) و (همدانی‌ها) و بین معاذ بن جبلسو برخی از بزرگان یمن رد و بدل شد. البته احتمالاً مکاتباتی میان (ابناء) و (فروه بن مسیک) نیز صورت گرفته است؛ چرا که فروه بن مسیک نیز نقش مهمی در قتل اسود عنسی داشته است. [۷۵۷]به هر حال باید دانست که (عامر بن شهر همدانی) نخستین کسی بوده که به اسود عنسی حمله کرده است.

بدین‌سان نیروهای اسلامی در یمن برای از بین بردن اسود عنسی، قوت گرفتند؛ البته از مجموع روایات چنین معلوم می‌شود که مسلمانان به این نتیجه رسیدند که برای از بین بردن این جریان، بهترین راه، آن است که شخص اسود را بکشند؛ زیرا آن‌ها، می‌دانستند که با کشته شدن اسود، نظم و سیستم پیروانش به هم می‌پاشد و غلبه بر آنان آسان می‌شود. به همین سبب نیز مسلمانان توافق کردند تا بنا بر پیشنهاد (ابناء) هیچ اقدامی نکنند و بگذارند تا خود ابناء از درون، دست به کار شوند و زمینه‌ی نابودی اسود را فراهم آورند.

فیروز و داذویه، توانستند قیس بن مکشوح مرادی را که از فرماندهان لشکری اسود عنسی بود، با خود همراه کنند تا کار اسود را یک‌سره نمایند. قیس بن مکشوح، همواره در هراس بود که از اسود عنسی به او آسیبی برسد و همین، سبب شد تا با فیروز و داذویه، برای کشتن اسود همکاری کند. [۷۵۸]آنان، برای اجرای نقشه‌ی خود، همسر اسود عنسی را که نامش آزاد بود، با خود همراه کردند. آزاد، دخترعموی فیروز بود و همسر شهر بن باذان؛ اما اسود عنسی، شهر بن باذان را کشت و همسرش آزاد را به زور در ازدواج خود درآورد. آزاد که زنی مسلمان بود، همواره در این اندیشه به سر می‌برد که خودش را از چنگال دروغ‌گوی یمن برهاند و بدین‌سان به فیروز و داذویه وعده داد که در کشتن اسود با آنان همکاری می‌کند تا دین و ایمانش را از چنگال آن وحشی برهاند و مقدمات کشتن اسود را در بستر خوابش فراهم آورد. [۷۵۹]این نقشه، به ثمر رسید و اسود کشته شد؛ سرش را بریدند و درمیان سپاهیانش انداختند؛ ترس و هراس، بر پیروان اسود، چیره شد و آنان را فراری داد. [۷۶۰]

همان شب رسول‌خدا جاز طریق وحی از کشته شدن اسود عنسی خبردار شدند و مژده دادند که: «قتل العنسی البارحة، قتله رجل مبارك مِن أهل بیت مباركین»یعنی: «اسود، کشته شد؛ مردی خجسته از خاندانی فرخنده، او را کشت.» از ایشان پرسیدند که چه کسی اسود را کشت؟ فرمودند: «فیروز، فیروز موفق شد.» [۷۶۱]

عملیات کشتن اسود عنسی، عملیات جهادی ویژه‌ای بود که توسط جمعی از صحابه به انجام رسید [۷۶۲]و فیروز و داذویه و قیس بن مکشوح، به طور مشترک اداره‌ی امور صنعاء را عهده‌دار شدند تا اینکه معاذ بن جبلسبه صنعاء رفت و این‌ها توافق کردند که معاذسامیرشان باشد. معاذ بن جبلستنها سه روز با آن‌ها نماز گزارد که خبر وفات رسول‌خدا جبه آنان رسید. [۷۶۳]خبر کشته شدن اسود عنسی پس از گسیل لشکر اسامهسبه ابوبکر صدیقسرسید و این خبر، نخستین پیروزی برای ابوبکر صدیقسبوده است. [۷۶۴]

ابوبکر صدیقسفیروز دیلمی را در نامه‌ای به سمت والی یمن گماشت و از قیس بن مکشوح در ادراه‌ی یمن کار نگرفت؛ چرا که قیس، از روی تعصب قومی یا ریاست‌طلبی به عنوان یکی از فرماندهان لشکری اسود، مرتد شده بود و عدم بکارگیری کسانی که پیشینه‌ی ارتداد داشتند، یکی از اصول مهم در نگاه ابوبکر صدیقسبود. [۷۶۵]بار دیگر اوضاع و احوال قیس، دگرگون شد و تصمیم گرفت بزرگان و سران ابناء را بکشد. داذویه به فرمان یا توسط شخص قیس بن مکشوح به قتل رسید. فیروز، از تصمیم قیس آگاه شد و به خویشانش در (خولان) پیوست. [۷۶۶]غالباً تعصب نژادی، انگیزه‌ی خیزش قیس، بر ضد ابناء بود و بر اساس همین تعصب نژادی کوشید تا رؤسا و بزرگان قبایل عرب را بر ضد ابناء بشوراند و حکم‌رانی ابناء را ننگی بر قبایل عرب برشمارد. قیس، بر این باور بود که باید بزرگان ابناء را کشت و عموم آنان را از یمن بیرون کرد. اما بزرگان قبایل، اعلام بی‌طرفی کردند. قیس که با واکنش منفی رییسان و بزرگان قبایل برای نابودی ابناء مواجه شد، بار دیگر به بازماندگان اسود عنسی روی‌آورد و با پیروان شکست‌خورده‌ی اسود که میان صنعاء و نجران پراکنده شده یا به منطقه‌ی (لحج) گریخته بودند، مکاتبه کرد و از آنان خواست تا برای نابودی ابناء دوباره با هم متحد شوند. به هر حال قیس، پیروان پراکنده‌ی اسود را سامان‌دهی کرد و اهل صنعاء، زمانی متوجه عمق مسأله شدند که توسط پیروان اسود محاصره شده بودند. [۷۶۷]فیروز دیلمی پس از رسیدن به خولان، نامه‌ای به ابوبکر صدیقسنوشت و او را از جریان قیس بن مکشوح باخبر کرد. ابوبکر صدیقسنیز همانند رسول‌خدا جبا بزرگان و سرآمدان قبایل مختلف مکاتبه کرد و در نامه‌هایش به صراحت، اعراب را به یاری ابناء فراخواند: «…ابناء را در مقابل دشمنانشان، یاری رسانید و پیرامون‌ آن‌ها گرد آیید و از فیروز فرمان‌برداری کنید و همراهش برای مبارزه با دشمنان بکوشید که من، او را فرمانده‌‌ی شما کرده‌ام.» [۷۶۸]

ابوبکر صدیقسدو هدف اساسی را در این شیوه‌ی رویارویی با مرتدها دنبال کرد:

۱- این، شیوه‌ی ابوبکرسدر براندازی جریان ارتداد و آشوب یمن، استراتژی جنگی شایسته‌ای بود؛ لشکر اسامهسبرای انجام مأموریتش به شام گسیل شده و خلیفه منتظر بود تا این لشکر بازگردد و در جبهه‌ی سخت و سنگینی که در اثر ارتداد در یمامه، بحرین، عمان و تمیم شکل گرفته بود، وارد عمل شود. ابوبکرسخوب می‌دانست که نباید لشکر اسلام را در جبهه‌ی مبارزه با مرتدان یمن بکار گیرد؛ چرا که موج ارتداد در یمن خیلی ضعیف‌تر بود و این، امکان برای خلیفه وجود داشت که بتواند از طریق پیک و نامه، جریان ارتداد یمن را با بکارگیری نیروهای مسلمان و بومی آنجا کنترل و نابود نماید.

۲- هدف دیگر ابوبکرساز اینکه لشکر اسلام را در یمن وارد عمل نکرد، این بود که مسلمانان ثابت‌قدم را در عرصه‌ی عمل وارد کند و صدق و راستی ایمانشان را محک بزند و بدین‌سان آنان را در برابر این مسؤولیت قرار دهد که بدانند باید برای حفظ و ماندگاری اسلام و گسترش آن در سرزمین خود، عهده‌دار جهاد و جنبش باشند. ابوبکر صدیقسدر این شیوه، راه رسول‌خدا جرا پیمود و با آن دسته از مسلمانان و بزرگان قبایل مکاتبه کرد که رسول‌خدا جپیش از وفاتشان با آن‌ها تماس گرفته بودند. مسلمانان ثابت‌قدم و بزرگان قبایلی که با آنان مکاتبه شد، خواسته‌ها و دستورات رسول‌خدا جو ابوبکر صدیقسرا اجرا کردند. [۷۶۹]فیروز دیلمی با برخی از قبایل و در رأس آنان با بنی‌عقیل بن ربیعه بن عامر بن صعصعه تماس گرفت و آنان را به کمک ابناء فراخواند. سپس از قبیله‌ی (عک) نیز کمک خواست که البته پیش از او ابوبکر صدیقسطاهر بن ابی‌هاله و مسروق عکی را که میان عک و اشعری‌ها بودند، به همکاری با ابناء فراخوانده بود. هر یک از این‌ها برابر دستوری که یافته بود، حرکت کرد تا پیش از عملیاتی شدن نقشه‌ی قیس که نابودی و اخراج ابناء از یمن بود، وارد عمل شود. آنان، رو به صنعاء نهادند و موفق شدند ابناء را از خطر قیس که پیروان شکست‌خورده‌ی اسود را پیرامونش جمع کرده بود، نجات دهند؛ در جنگی که میان آن‌ها و قیس درگرفت، قیس مجبور به ترک صنعاء شد و به سوی یاران شکست‌خورده‌ی اسود عنسی که درمیان نجران و صنعاء و لحج پراکنده و سرگردان بودند، گریخت و بار دیگر صنعاء، امن و آرام شد. [۷۷۰]

ابوبکر صدیقسسیاست سرکوبی جریان ارتداد را از طریق نیروهای داخلی و بومی هر سرزمین دنبال کرد. این سیاست و استراتژی راهبردی ابوبکرسرا تاریخ‌نگارن چنین تعبیر کرده‌اند: سرکوبی مرتدها توسط کسانی که مرتد نشدند و بر اسلام پایداری کردند. [۷۷۱]

ارتداد تهامه‌ی یمن، بدون مداخله و حضور مستقیم ابوبکر صدیقسو البته بر اساس سیاست‌ها و راهنمایی‌های وی، توسط مسلمانانی از خود تهامه از قبیل مسروق عکی که با مرتدهای قبیله‌اش جنگید، سرکوب شد. طاهر بن ابی‌هاله که از سوی رسول‌خدا جوالی بخشی از تهامه بود، در رأس کسانی قرار داشت که جریان ارتداد را در تهامه متوقف کردند. ابوبکر صدیقسبه عکاشه بن ثور دستور داد تا در تهامه مستقر شود و مردمان آنجا را گرد‌آورد و پس از دریافت فرمان خلیفه، به انجام مأموریتش بپردازد. [۷۷۲]ابوبکر صدیقسجریر بن عبدالله بجلیسرا به (بجیله) بازگرداند و به او دستور داد تا مسلمانان بجیله را به مبارزه‌ی آن عده از بجلی‌ها فرابخواند که مرتد شده‌اند و البته به او فرمان داد تا با مرتدهای خشعم نیز بجنگد. جریرسمطابق فرمان ابوبکر صدیقسمردم را به مبارزه با مرتدها فراخواند و جز اندکی او را همراهی نکردند. جریرسنیز با آنان پیکار کرد. [۷۷۳]

برخی از (بنی‌حارث بن کعب) در نجران از اسود عنسی پیروی کرده و پس از وفات رسول‌خدا جنیز هم‌چنان متردد و دودل بودند. مسروق عکی آهنگ آن کرد که با آنان بجنگد. وی، آن‌ها را به اسلام فراخواند و آنان نیز بدون جنگ و درگیری، مسلمان شدند. مسروق، برای سامان‌دهی امور در نجران ماند و پس از برقراری امنیت و آرامش بود که مهاجر بن ابی‌امیهسبه او پیوست. [۷۷۴]

به هر حال سیاست ابوبکر صدیقسدر استفاده از نیروهای بومی هر منطقه برای پیکار با مرتدها نتیجه داد و ابوبکرسپس از بازگشت لشکر اسامهسلشکرها را به مناطق از دین برگشته اعزام کرد.

[۷۳۹] الکامل فی التاریخ (۲/۱۷)؛ خمار، به معنای عمامه است و اسود را از آن جهت ذی‌خمار نامیده‌اند که همیشه عمامه‌ای بر سر داشته است. در صفحه‌ی ۳۶۴ کتاب عصر الخلافة الراشدة، دو دلیل در مورد سبب معروف شدن عبهله بن کعب به اسود آمده است: *اسود به معنای سیاه می‌باشد و از آن‌جا که عبهله (اسود عنسی)، سیه‌چهره بوده، به اسود نام‌گذاری شده است. *اسود به معنای شیر است و چون عبهله، تنومند و قوی بوده، به این اسم نامیده شده است. [۷۴۰] عصر الخلافة الراشدة از عمری، ص۳۶۴ [۷۴۱] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۵۶ [۷۴۲] البدء و التاریخ (۵/۱۵۴) [۷۴۳] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۵۷ [۷۴۴] فتوح البلدان از بلاذری (۱/۱۲۵) [۷۴۵] نگاه کنید به: تاریخ الردة، ص۱۵۱و۱۵۲ [۷۴۶] البدء و التاریخ (۵/۲۲۹) [۷۴۷] طبقات ابن‌سعد (۵/۵۳۵) [۷۴۸] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۵۸ [۷۴۹] احسیه، نام مکانی در یمن است. نگاه کنید به: معجم البلدان (۱/۱۱۲) [۷۵۰] تاریخ طبری (۴/۴۹) [۷۵۱] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۱ [۷۵۲] تاریخ طبری (۴/۵۲) [۷۵۳] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۱ [۷۵۴] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۲ [۷۵۵] تاریخ طبری (۴/۵۱) [۷۵۶] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۲ [۷۵۷] مرجع سابق. [۷۵۸] نگاه کنید به: الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۲و۲۷۳ [۷۵۹] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۳ [۷۶۰] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۳ [۷۶۱] تاریخ طبری (۴/۵۵) [۷۶۲] نگاه کنید به: صور من جهاد الصحابة از دکتر صلاح خالدی، ص۲۱۱ تا ۲۲۸ [۷۶۳] تاریخ طبری (۴/۵۶) [۷۶۴] فتوح البلدان (۱/۱۲۷)؛ قبلاً خواندید که رسول‌خدا جاز طریق وحی، از کشته شدن اسود عنسی خبر دادند؛ تعارضی میان این روایت و رسیدن خبر کشته شدن اسود در زمان ابوبکرسو پس از گسیل لشکر اسامهسوجود ندارد. چراکه رسول‌خدا جاز طریق وحی به صحابه مژده دادند که اسود کشته شده و پس از وفات ایشان نیز، پیک‌هایی از یمن به مدینه رسیدند که حامل خبر کشته شدن اسود عنسی بودند.(مترجم) [۷۶۵] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۵ [۷۶۶] تاریخ طبری (۴/۱۴۰) [۷۶۷] تاریخ طبری (۴/۱۴۰)؛ الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۶۴ [۷۶۸] تاریخ طبری (۴/۱۴۱) [۷۶۹] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۵ [۷۷۰] نگاه کنید به: تاریخ طبری (۴/۱۴۲و۱۴۴) [۷۷۱] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۷۷ [۷۷۲] همان مرجع. [۷۷۳] الثابتون علی الإسلام فی أیام فتنة الردة، ص۴۲ [۷۷۴] تاریخ الردة، ص۱۵۶

لشکر عکرمهس

عکرمهسپس از مشارکت در سرکوبی مرتدهای عمان، به فرمان ابوبکر صدیقسبه همراه هفتصد سوارکار رو به (مهره) نهاد [۷۷۵]و البته تعدادی از قبایل عمان را پیرامون خود جمع کرده بود. زمانی که به منطقه‌ی مهره رسید، دید که منطقه‌ی مهره، میان دو تن از سران آنجا پس از جنگ و درگیری شدیدی تقسیم شده است؛ یکی از آن‌ها که شخریت نام داشت، شنزار ساحلی منطقه را به دست گرفته بود و از توان و تعداد کم‌تری نسبت به بخش دیگر از قلمرو حکومتی مهره برخوردار بود. سرکرده‌ی دیگر به نام مصبح، بر ارتفاعات منطقه سیطره یافته بود و قدرت و تعداد بیش‌تری داشت. عکرمهسآن دو را به اسلام فراخواند و تنها حکم‌ران بخش ساحلی، دعوت عکرمهسرا پذیرفت. دیگری که به تعداد و قدرت نیروهایش فریفته گشت، از پذیرش اسلام سرتافت که در پی آن با جنگ و پیکار عکرمهسبه همکاری شخریت ـ حکم‌ران بخش دیگر مهره ـ روبرو شد. مصبح و تعداد زیادی از سپاهیانش کشته شدند. عکرمهسبرای سرو سامان دادن به امور در آنجا ماند که در پی آن تمام اهل مهره، اسلام را پذیرفتند و امنیت و آرامش در مهره برقرار شد. [۷۷۶]

عکرمهسنامه‌ای از ابوبکر صدیقسدریافت کرد و به موجب آن فرمان یافت منتظر مهاجر بن ابی‌امیهسکه از صنعاء حرکت کرده بود، بماند تا به همراه یکدیگر به (کنده) بروند. عکرمهسبه (ابین) رفت و آنجا به گردآوری (نخع) و (حمیر) پرداخت تا آنان را بر اسلام، استوار و راسخ گرداند و مهاجرسنیز به او بپیوندد. [۷۷۷]رفتن عکرمهسبه (ابین) تأثیر زیادی بر پیروان شکست‌خورده‌ی اسود و در رأس آنان قیس بن مکشوح و عمرو بن معدیکرب داشت؛ قیس پس از شکست صنعاء و فرار از آن‌جا، میان نخع و حمیر و نجران سرگردان بود. عمرو بن معدیکرب [۷۷۸]نیز چنین داستانی داشت و به بازماندگان لشکر شکست‌خورده‌ی اسود در لحج پیوسته بود. با آمدن عکرمهسقیس به عمرو پیوست تا با همکاری یکدیگر در برابر لشکر عکرمهسبایستند؛ دیرزمانی نگذشت که قیس و عمرو، با هم اختلاف پیدا کردند و از هم جدا شدند. با رسیدن مهاجر بن ابی‌امیهس، عمرو و قیس جداگانه، خود را تسلیم کردند. مهاجرسدست و پاهایشان را بست و آنان را به مدینه فرستاد. ابوبکر صدیقسقیس و عمرو را به شدت سرزنش فرمود. آن‌ها، پوزش خواستند و از کرده‌ی خود ابراز پشیمانی کردند؛ ابوبکر صدیقسآنان را آزاد کرد. خلاصه اینکه آن دو، توبه کردند و راه درست را در پیش گرفتند. [۷۷۹]

آری،‌ این حرکت عکرمهس [۷۸۰]از سوی شرق، نقش مهمی در سرکوبی بازماندگان لشکرهای مرتدها در (لحج) چه از طریق جنگ و چه به خاطر ایجاد هراس و وحشت درمیان مرتدها و در پی آن تسلیم شدن آن‌ها داشته است. البته نباید جبهه‌ی شمال را به فرماندهی مهاجرساز یاد برد که سبب سرکوبی کامل مرتدها در این مناطق شد. [۷۸۱]

[۷۷۵] تاریخ الردة، ص۱۷۷ [۷۷۶] تاریخ الردة، ص۱۵۵ [۷۷۷] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۸۱ [۷۷۸] قیس بن مکشوح یکی از فرماندهان جنگی لشکر اسود بود و عمرو بن معدیکرب، عامل و جانشین اسود در مذحج.(مترجم) [۷۷۹] طبقات ابن‌سعد (۵/۵۳۴و۵۳۵) [۷۸۰] خواننده‌ی گرامی، به این نکته توجه دارد که در چنین مواردی که سخن از فرماندهان لشکری به میان می‌آید، عملکرد تمام لشکر مورد نظر می‌باشد. [۷۸۱] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۸۲

لشکر مهاجر بن ابی‌امیهس

آخرین لشکری که برای سرکوب مرتدها از مدینه بیرون شد، لشکر مهاجرسبود که تعدادی از مهاجرین و انصار را با خود به همراه داشت؛ خالد بن سعید که برادر امیر مکه (عتاب بن سعید) بود، هنگام عبور این لشکر از مکه به سپاهیان پیوست. این لشکر، از طائف نیز گذشت و عبدالرحمن بن ابی‌العاص به همراه عده‌ای، به لشکر مهاجرسملحق شد. علاوه بر این لشکر مهاجرسدر نجران نیز جریر بن عبدالله بجلیسرا با خود همراه کرد. عکاشه بن ثور که تعدادی از اهل تهامه را با خود همراه کرده بود، به لشکر مهاجرسهمراه پیوست. لشکر مهاجر، در اطراف مذحج نیز فروه بن مسیک مرادی را به جمع خود افزود و هنگام گذر بر بنی‌حارث بن کعب در نجران، مسروق عکی را هم با خود کرد. [۷۸۲]

مهاجرسدر نجران، لشکرش را دو دسته کرد: گروهی به فرماندهی شخص مهاجر آهنگ آن کردند که بازماندگان لشکر اسود عنسی را که درمیان نجران و صنعاء پراکنده بودند، سرکوب نمایند. گروه دیگر که تحت فرمان برادر مهاجر (عبدالله) قرار گرفتند، مأموریت یافتند تا تهامه‌ی یمن را از مانده‌ی‌ مرتدها پاک‌سازی کنند. [۷۸۳]مهاجرسپس از آنکه در صنعاء مستقر شد، نامه‌ای به ابوبکر صدیقسنوشت تا به او گزارش کار دهد و منتظر جواب ماند. در همان زمان معاذ بن جبلسو دیگر کارگزاران یمن که در زمان رسول‌خدا جبه سمت کارداری آنجا منصوب شده بودند ـ به استثنای زیاد بن لبید ـ در نامه‌ای که به ابوبکرسنوشتند، اجازه خواستند تا به مدینه بازگردند. ابوبکر صدیقسدر پاسخ درخواست معاذ و همکارانش، به آنان اختیار داد که اگر بخواهند در یمن بمانند و یا در صورت تمایل به مدینه بازگردند و کسانی را به جای خود تعیین کنند. این‌ها نیز برابر موافقت ابوبکر صدیقسبه مدینه بازگشتند. [۷۸۴]مهاجرسدر پاسخ نامه‌اش مأموریت یافت تا به عکرمهسبپیوندد و به همراه وی برای پشتیبانی زیاد بن لبیدسبه حضرموت برود. ابوبکرسدر نامه‌اش به مهاجرسدستور داد تا به رزمندگانی که بین مکه و یمن جنگیده‌اند، اجازه‌ی بازگشت دهد و تنها کسانی را با خود ببرد که خودشان خواسته باشند جهاد را بر بازگشت به خانه‌هایشان ترجیح دهند. [۷۸۵]

زیاد بن لبید انصاریساز سوی رسول‌خدا جبه عنوان کارگزار کنده در حضرموت تعیین شد و ابوبکر صدیقسنیز او را بر این پست، ابقا کرد. زیادسشخصی قُد و سخت‌گیر بود و همین باعث شد تا حارثه بن سراقه براو بشورد. ماجرا از این قرار بود که زیادسبه اشتباه شتری نر را که مال جوانی از کنده بود، هنگام تقسیم اموال صدقه، جزو اموال صدقه (زکات) حساب کرده و آن را به کسی داده بود. صاحب شتر، خواهان آن شد که به جای شتر از دست رفته‌اش، به او شتری بدهند؛ اما زیاد نپذیرفت. جوان به یکی از بزرگان قومش به نام حارثه بن سراقه پناه برد و از او کمک خواست. ابن‌سراقه از زیادسخواست تا به جای آن شتر، شتر دیگری به جوان بدهد. اما زیادسبر موضع خود پافشاری کرد؛ حارثه، خشمگین و عصبانی شد و به زور افسار شتری را گرفت که در نتیجه یاران حارثه و سپاهیان زیادسبا هم درگیر شدند و جنگ درگرفت. ابن‌سراقه شکست خورد و زیاد بن لبید، تعداد زیادی از افراد حارثه بن سراقه را به اسارت درآورد. اسیران که در حال انتقال به مدینه بودند، از اشعث بن قیس کمک خواستند و او نیز از روی تعصب قومی با جمع انبوهی، مسلمانان را محاصره کرد. [۷۸۶]زیادسپیکی به مهاجر و عکرمهبفرستاد و از آنان خواست که خیلی زود به کمکش بشتابند. مهاجر و عکرمه در (مأرب) به هم پیوسته بودند. مهاجرسعکرمهسرا به همراه لشکر در همان‌جا گذاشت و خودش به همراه سوارکاران به سوی زیادسحرکت کرد. او، محاصره را شکست و در پی آن کنده، به دژی به نام (نجیر) گریختند که سه گذرگاه داشت. زیادسیک گذرگاه را بست و مهاجرسنیز گذرگاه دیگری را؛ گذرگاه سوم در تصرف کنده باقی ماند تا اینکه عکرمهساز راه رسید و بدین‌سان کنده، از هر سو در محاصره قرار گرفتند. مهاجرسعده‌ای را به سوی قبایل کنده و کسانی فرستاد که در سرزمین‌های پست و هموار و یا در ارتفاعات، پراکنده شده بودند تا آنان را به اسلام فرابخوانند و هر آن کس را که از پذیرش اسلام سرتافت، کشتند و کسی جز آنان که در قلعه محاصره شده بودند،‌ نماند. [۷۸۷]

لشکر زیاد و لشکر مهاجر در مجموع بیش از پنج‌هزار نفر بودند که در میانشان برخی از مهاجرین و انصارشنیز حضور داشتند. دو لشکر، به قدری محاصره‌ی قلعه را ادامه دادند که عده‌ای از افراد محاصره شده در دژ،‌ دهان به شکوه و اعتراض بر رؤسای خود گشودند و از گرسنگی به قدری بی‌تاب شدند که مرگ را بر آن ترجیح دادند. بنابراین بزرگانشان توافق کردند تا اشعث بن قیس را به نزد مسلمانان بفرستند و از آنان امان بگیرند. [۷۸۸]البته اشعث نتوانست از مسلمانان برای قومش امان بگیرد و آن‌گونه که از مجموع روایات برمی‌آید، این است که اشعث برای تمام افرادی که در دژ بودند، امان نخواست و یا برای امان دادن به تمام افراد، پافشاری نکرد. بلکه بنا بر روایات، تنها برای هفت تا ده نفر امان خواست. یکی از شرایط پذیرش امان‌خواهی، این بود که دروازهای قلعه‌ی نجیر باز شود. در جریان فتح قلعه‌ی نجیر، هفتصد نفر از کنده کشته شدند و به فرجامی چون یهود بنی‌قریظه گرفتار گشتند. [۷۸۹]

مرتدان کنده، سرکوب شدند و عکرمهسبه همراه خمس غنایم و اسیران و از جمله اشعث بن قیس به مدینه رفت. اشعث در میان قومش و به ویژه زنان مورد تنفر واقع شد؛ چرا که همگان، او را سبب خفت و خواری خود می‌دانستند و پس از آنکه با مسلمانان سازش کرد، او را خیانت‌کار نامیدند. [۷۹۰]ابوبکر صدیقسبا دیدن اشعث در میان اسیران، فرمود: «به نظر خودت با تو چه کنم؟ تو خود می‌دانی چه‌ها کرده‌ای؟!» اشعث گفت: «انتظار دارم بر من منت نهی و مرا از زنجیر برهانی و خواهرت را در ازدواجم در‌آوری که من، اینک مسلمان شده‌ و از گذشته‌ام پشیمانم.» ابوبکر صدیقسعذرش را پذیرفت و خواهرش (ام‌فروه) را به ازدواج او درآورد؛ اشعث، تا زمان فتح عراق در مدینه بود. در روایتی آمده است: اشعث که از حکم شدیدی درباره‌ی خود می‌ترسید، گفت: به خاطر خدا به من خوبی کن؛ مرا آزاد نما و از جنایتی که کردم، درگذر و مسلمان شدنم را بپذیر و با من همان‌گونه رفتار کن که با امثال من رفتار می‌شود و همسرم را به من برگردان که پس از این، مرا بهترین بنده‌ درمیان اقوامم در پایبندی بر دین خدای متعال خواهی یافت.. اشعث، پیش از وفات رسول‌خدا جو هنگام شرف‌یابی به حضور آن حضرت جاز ام‌فروه بنت ابی‌قحافه ـ خواهر ابوبکرسـ خواستگاری کرد. قرار بر آن شد تا بار دیگر که اشعث به مدینه آمد، زنش را به خانه ببرد تا اینکه رسول‌خدا جرحلت کردند و اشعث، مرتکب اعمالی شد که پیش از این بیان کردیم. وی، به سبب ارتکاب چنان اعمالی از این می‌ترسید که ام‌فروه، او را جواب کند. اما ابوبکر صدیقساسلامش را پذیرفت و از خونش درگذشت و خانمش را به او داد و فرمود: «برو و پس از این، تنها خبر خوب درباره‌ات به من برسد.» ابوبکر صدیقستمام اسیران را آزاد کرد و سپس غنایم را تقسیم فرمود. [۷۹۱]

[۷۸۲] تاریخ الردة، ص۱۵۴- ۱۵۸ [۷۸۳] طبقات فقاء الیمن، ص۳۶ [۷۸۴] مرجع سابق. [۷۸۵] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۸۳ [۷۸۶] الکامل فی التاریخ (۲/۴۹)؛ الثابتون علی الإسلام، ص۶۶ [۷۸۷] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۸۴؛ تاریخ طبری (۴/۱۵۲) [۷۸۸] تاریخ طبری (۳/۱۵۲) [۷۸۹] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۸۶؛ تاریخ الردة، ص۱۶۷ [۷۹۰] حرکة الردة، ص۱۰۷ [۷۹۱] تاریخ طبری (۴/۱۵۵)

نکات و آموزه‌های قابل لحاظ در جهاد با مرتدان یمن

۱- نقش مثبت یا منفی زن در جریان‌های اجتماعی

در جریان جهاد با مرتدهای یمن، دو تصویر متفاوت از زن نمایان می‌گردد. یکی از تصویرهایی که از زن در جریان جهاد با مرتدان یمن پدیدار می‌شود، تصویر زن پاکی است که بر اسلام پایداری می‌کند و در کنار اسلام، به جنگ رذالت و پستی می‌رود و همراه مسلمانان قرار می‌گیرد تا آتش کینه و دشمنی شیاطین جنی و انسی با اسلام را فرو کشد. آری، این بانوی پاک و پاک‌دامن، آزاد (همسر شهر بن باذان و دخترعموی فیروز) است که با عزم و اراده‌ای آهنین در جبهه‌ی اسلام قرار می‌گیرد و با مسلمانان، نقشه‌ی قتل دروغ‌گوی یمن (اسود عنسی) را برنامه‌ریزی می‌کند و چنان راهی در پیش می‌گیرد که مسلمانان تمام ادوار، از غیرت دینی آن بانوی بزرگوار یاد می‌کنند. هر مسلمانی نوشت‌آورد آقای دکتر محمد حسین هیکل را زشت می‌داند که با شیوه‌ای نادرست، به‌‌‌‌‌گونه‌ای از نقش آزاد، در کشتن اسود عنسی سخن می‌گوید که گویا آزاد ایرانی به عنوان بانویی مسلمان، نه از روی غیرت دینی که به سبب تعصبی شهوانی و نفسانی در کشتن اسود مشارکت کرده است! وی می‌گوید: «…رگ قومی آزاد جنبید و تمام وجودش را کینه‌ی کاهن زشت (اسود عنسی) فراگرفت؛ چرا که اسود بدچهره، شوهر جوانش را کشته بود؛ همسر جوانی که آزاد، او را از ژرفای وجودش دوست می‌داشت، به دست اسود به قتل رسید. اما آزاد، با خلق و خوی فریبنده‌ و زنانه‌اش، کینه‌ی خود نسبت به اسود را پنهان نمود و از زن بودن خود، چنان کرم و سخاوتی به اسود ورزید که او را به خود و وفایش مطمئن ساخت!» [۷۹۲]

بدون تردید این شیوه‌ی نوشتاری، نوعی کوته‌نگری و بدبینی نسبت به بانوی مسلمان ایرانی ایجاد می‌کند و چنین می‌نمایاند که آزاد، نه از روی غیرت دینی که از روی تعصب قومی و نژادی، در کشتن اسود عرب مشارکت کرده است و این، نوشتاری نادرست و نابجا درباره‌ی چنان بانوی بزرگواری می‌باشد. اسود عنسی، شوهر مسلمان این بانوی مسلمان و شایسته را کشت و این بانوی محترم را به زور در ازدواج خود درآورد. آزاد، اسود را کذاب و درو‎غ‌گو می‌دانست. وی درباره‌ی اسود چنین گفته است: «به خدا سوگند که خدای متعال، کسی را نیافریده که از اسود در نزد من منفورتر باشد؛ او به حق پایبند نیست و از ارتکاب هیچ حرامی خودداری نمی‌کند.» [۷۹۳]خدای متعال، این بانو را سبب هلاکت اسود قرار داد و اگر به خواست خدای متعال، تلاش و همکاری فرخنده‌ی این زن نبود، فیروز و همراهانش نمی‌توانستند اسود را بکشند. [۷۹۴]چیزی که سبب خیزش آن بانو برای انجام چنین عمل بزرگی شد که در صورت ناکامی، پیامدی جز مرگ نداشت، دین‌داری آن زن و محبتش به اسلام و عقیده‌ی پاک و ناب توحیدی بود که کینه‌ی اسود را در دلش پروراند. چرا که اسود، آهنگ آن کرده بود که اسلام را در یمن نابود کند. بله، این تصویر درخشان و پرافتخاری از زن مسلمان است که در یمن برای جهاد برمی‌خیزد. اما شکل کریه و ظلمت‌بار زن در یمن، توسط زنانی یهودی یا کسانی که از جنس و دسته‌ی آن‌ها بودند، به تصویر کشیده شد. این تصویر از سوی زنانی نمایان شد که بر وفات رسول‌خدا جاظهار شادمانی کردند؛ آن‌ها، خود را آراستند و با بدکاران، مراسم شادی و پایکوبی برپا نمودند و بی‌شرمانه، به فساد و بدی تشویق کردند و به نکوهش فضایل و مکارم پرداختند. شیطان و شیطان‌صفتان، همراه با زنان بدکار، محفل رقص و شادی برپا کردند تا بر اینکه برخی از مردم، از اسلام دست کشیده‌اند، ابراز سرور و شادمانی کنند و به طغیان و سرکشی بر ضد اسلام و مسلمانان فرابخوانند. آن روسپی‌های زناکار، به‌سان مگس، به کثافت دوره‌ی جاهلیت برگشتند تا به گمان خود، آزادانه بتوانند فساد و بدکاری نمایند. پیش از ظهور اسلام نیز بدکاری و خودفروشی، پیشه‌ی این زنان بدکار بود و به همین خاطر نیز با ظهور اسلام، خود را دربند و زندانی می‌دانستند؛ چرا که اسلام، آن‌ها را از ارتکاب بدکاری و زنا برحذر داشت. بنابراین با وفات رسول‌خدا جاحساس کردند که دوباره از قفس آزاد شده‌اند و از این‌رو در اظهار شادی بر رحلت آن حضرت جدستانشان را حنا بستند و به رقص و ترانه‌سرایی پرداختند. آنان، گمان می‌کردند که به آرزوی خود رسیده‌ و از نو آزاد شده‌اند. بیش‌تر این زن‌ها از اقوام و مردمان صاحب‌نام یمن و برخی هم یهودی بودند. از آنجا که پیدایش چنین جریانی، هستی و کیان اسلامی را تهدید می‌کرد، نباید منفعت‌طلبی و فرصت‌جویی اعراب و یهود را در پس این بدکاری‌ها نادیده گرفت. این جریان که توسط بیش از بیست زن زناکار و روسپی در مناطق مختلف حضرموت به راه افتاد، در تاریخ، به حرکت زناکاران شهرت یافته است. مشهورترین این زن‌ها، زنی یهودی به نام (هر بنت یامن) می‌باشد که از کثرت زنا، به قدری درمیان عرب‌ها، مشهور و ضرب‌المثل شده که می‌گویند: زناکارتر از هر!! پیشینه‌ی زناکاری این زن، به حدی است که بررسی تاریخ جاهلیت نشان می‌دهد که زناکاران برای تخلیه‌ی جنسی خود بر این زن، در نوبت قرار می‌گرفته‌اند…. [۷۹۵]یکی از مسلمانان یمن، ابوبکر صدیقسرا از این جریان مطلع ساخت. ابوبکرسنامه‌ای به کارگزار خود در یمن (مهاجر بن ابی‌امیهس) فرستاد و به او چنین دستور داد: «وقتی نامه‌ام به تو رسید، با مردان سواره‌نظام به سوی آن زن‌ها حرکت کن و دستانشان را ببر و اگر کسی برای دفاع از آن‌ها رویارویت ایستاد، حجت بر او تمام نما و او را از بزرگی گناه و ستیزش (در دفاع از بدکاران)، آگاه ساز؛ پس اگر پذیرفت و بازگشت، تو نیز بپذیر (و کاری به او نداشته باش) و اگر از حمایت بدکاران دست برنداشت، او را بکش و بدان که خدای متعال، نیرنگ خیانت‌کاران را به سرمنزل مقصود نمی‌رساند…».

مهاجر بن ابی‌امیهسپس از دریافت فرمان ابوبکر صدیقسبه همراه رزمندگان و مجاهدان سواره‌نظام برای اجرای مأموریتش حرکت کرد. مردانی از کنده و حضرموت به دفاع از زنان بدکار برخاستند. مهاجرسمطابق دستور ابوبکر صدیقسبا آنان اتمام حجت کرد که جمع انبوهی از آنان دست از پشتیبانی کشیدند و دیگران، هم‌چنان بر دفاع از روسپی‌ها و زنان بدکار پافشاری کردند. مهاجرسبا آنان جنگید و شکستشان داد و زنان بدکار را گرفت و دستانشان را برید که در نتیجه بیش‌تر آن‌ها مردند و برخی هم به کوفه کوچ نمودند. [۷۹۶]زنان بدکار در دادگاه عدالت اسلام، به سزای عمل زشتشان رسیدند؛ کارگزار ابوبکرسآن‌ها را گرفت و بر آنان، حکم ستیزه‌گری بر ضد اسلام را اجرا کرد. [۷۹۷]

به ابوبکر صدیقسگزارش دادند که دو زن حضرموتی در قالب اشعاری، رسول‌خدا جرا دشنام داده‌ و درباره‌ی مسلمانان نیز اشعار توهین‌آمیزی سروده‌اند. مهاجر بن ابی‌امیهسکه در آن هنگام، والی حضرموت بود، در سزای این کردار، دستانشان را قطع کرد و دندان‌های پیشینشان را کشید. ابوبکر صدیقساین مجازات را کافی ندانست و آن را در برابر بزرگی جرمشان، کوچک شمرد. وی نامه‌ای در این‌باره به مهاجر بن ابی‌امیهسفرستاد که: «به من خبر رسیده که تو، با زنی که درباره‌ی رسول‌خدا جاشعار توهین‌‌آمیزی سروده، چه کرده‌ای؟ اگر تو، پیش از فرمان من چنین نمی‌کردی، به تو دستور می‌دادم که او را بکشی؛ چرا که دشنام‌گویی به انبیا چنان سزای بزرگی دارد که به هیچ یک از حدود و مجازات‌های شرعی نمی‌ماند. اگر کسی با پیشینه‌ی مسلمانی به هجو و توهین به پیامبران بپردازد، مرتد و از دین برگشته می‌باشد و اگر کافری ذمی و هم‌پیمان با مسلمانان چنین کند، راه خیانت و جنگ با مسلمانان را در پیش گرفته است.» [۷۹۸]ابوبکر صدیقسدرباره‌ی زنی که در شأن عموم مسلمانان اشعار توهین‌آمیزی سروده بود، چنین نوشت: «به من گزارش داده‌اند که تو دست زنی را که در نکوهش و دشنام مسلمانان، شعر سروده، قطع کرده‌ و دندان‌های پیشینش را کشیده‌ای. اگر آن زن، از مدعیان مسلمانی بوده، بی‌آنکه مثله‌اش کنی، تنبیهش کن و اگر از کافران ذمی و هم‌پیمان بوده، فقط به حسابش برس که از گناه بزگ‌ترش که شرک باشد، گذشت شده (و جرم هجو و نکوهش مسلمانان، نسبت به شرک، کم‌تر است). اگر کسی را برای حساب‌رسی به جرم نکوهش مسلمانان، نزدت آوردند، (ضمن حساب‌رسی و بررسی موضوع،) ادعاها را مورد توجه قرار بده و از مثله و قطع اعضا درمیان مردم جز به خاطر قصاص برحذر باش که گناه دارد و نفرت‌انگیز است.» [۷۹۹]

[۷۹۲] الصدیق أبوبکر، ص۷۹ [۷۹۳] الکامل فی التاریخ (۲/۳۱۰) [۷۹۴]حرکة الردة، ص۳۰۸ [۷۹۵] نگاه کنید به: حرکة الردة، ص۱۱۹ [۷۹۶] حروب الردة، ص۱۸۴ [۷۹۷] حروب الردة، ص۱۱۹ [۷۹۸] تاریخ طبری (۴/۱۵۷) [۷۹۹] مرجع سابق.

۲- نقش دعوت‌گران در فروخواباندن قتنه‌ی ارتداد در یمن

برخی از یمنی‌ها، در دعوت به اسلام و پایداری بر حق، نقش بزرگی ایفا کردند و نزدیکان و افراد هم‌قبیله‌ای خود را از خطر ارتداد برحذر داشتند. مران بن ذی‌عمیر همدانی که یکی از سران و حکم‌رانان یمن بود و قبلاً به همراه بسیاری از اهل یمن مسلمان شده بود، از آن دست دعوت‌گرانی می‌باشد که نقش بزرگی در دعوت به اسلام و پایداری بر آن داشته‌ است. زمانی که عده‌ای از یمنی‌ها از دین برگشتند و بعضی از سبک‌سران و نادانان آنجا سخنان ناشایستی بر زبان آوردند، مران بن ذی‌عمیر درمیانشان سخنرانی کرد و فرمود:‌ «ای همدانی‌ها! بخت و اقبال شما چنین بود که نه شما با رسول‌خدا ججنگیدید و نه ایشان، با شما پیکار کردند و بدین‌گونه از گناه و فرجام جنگ با پیامبر جدر امان ماندید و مورد لعنت و نفرین آن حضرت جقرار نگرفتید که گذشتگانتان، رسوا و بی‌آبرو شوند و آیندگانتان، نابود و برباد. برخی از مسلمانان، در پذیرش اسلام از شما سبقت گرفتند و شما هم از بعضی دیگر در مسلمان‌شدن، جلو افتادید؛ بنابراین اگر بر اسلام پایداری کنید، به مسلمانانی می‌رسید که پیش از شما اسلام آوردند و اگر از اسلام دست بکشید، کسانی که از شما در پذیرش اسلام عقب ماندند، به شما می‌رسند.» دعوت مران به ثمر نشست و مورد اجابت و پذیرش همدانی‌ها قرار گرفت…. [۸۰۰]

یکی دیگر از دعوت‌گران، عبدالله بن مالک ارحبیسبود. وی، از اصحاب و یاران رسول‌خدا جاست که همدانی‌ها را این چنین از خطر ارتداد نجات داد: «ای همدانی‌ها! شما که محمد جرا پرستش نمی‌کردید؛ بلکه شما خدای محمد جرا می‌پرستیدید که زنده است و هرگز نمی‌میرد و از رسول‌خدا جتنها به خاطر اطاعت از خدای متعال، حرف‌شنوی داشتید. بدانید که او، شما را از آتش جهنم رهانید و خدای متعال، یاران محمد مصطفی جرا بر ضلالت و گمراهی گرد هم نمی‌آورد….» [۸۰۱]

تمام قبیله‌ی بنی‌معاویه (از کنده) از دادن زکات اموالشان امتناع کردند. شرحبیل بن سمط و پسرش در دعوت و فراخوان بنی‌معاویه به اسلام چنین گفتند: «شایسته‌ی آزادمنشان نیست که زود از حالی به حال دیگر شوند؛ بلکه بزرگان و بزرگ‌مردان، از ننگ و عار هم که شده بر اشتباه خود، سرسختی و کله‌شقی‌ می‌کنند و راحت هر چیزی را نمی‌پذیرند! بنابراین ترک امری درست و زیبا و پیوستن به چیزی باطل و و زشت چگونه است؟ بارخدایا! ما اصلاً این کار قوم خود را که حق را واگذاشتند و به باطل پیوستند، نمی‌پسندیم و از آن بیزاریم.» شخصی به نام قیس بن عابس نیز با آنان بود. آن‌ها به او گفتند: «شبانگاه بر این‌ها حمله‌ور شو که عده‌ای‌ از (سکاسک) و (سکون) و تعدادی از (حضرموت) به این‌ها پیوسته‌اند. اگر چنین نکنی، ترس ما از این است که مردم، از ما جدا شوند و به این‌ها بپیوندند.» قیس بن عابس پذیرفت و بدین‌سان به اتفاق هم بر بنی‌عمرو و بنی‌معاویه شبیخون زدند. آنان، در آن شب در باغ‌هایشان آتش برافروخته و گرداگرد آن جمع شده بودند و تعداد و توان زیادی داشتند…. [۸۰۲]

[۸۰۰] نگاه کنید به: الإصابة فی تمییز الصحابة (۶/۲۲۳) شماره‌ی۸۴۰۰ [۸۰۱] نگاه کنید به: دیوان الردة، ص۸۱ [۸۰۲] نگاه کنید به: الکامل فی التاریخ (۲/۴۸)

۳- کرامات اولیا و دوستان خدا

اسود عنسی پس از آنکه بر یمن دست یافت و ادعای پیغمبری کرد، ابومسلم خولانی را احضار نمود و به او گفت: «آیا گواهی می‌دهی که من، پیامبر خدا هستم؟» ابومسلم گفت: «نمی‌شنوم چه می‌گویی؟» اسود پرسید: «آیا شهادت می‌دهی که محمد جرسول خدا است؟» ابومسلم گفت: آری. هرچند که اسود درباره‌ی پیامبری خود سؤال می‌کرد، ابومسلم خود را به کری می‌زد و جوابش همان بود که بار اول گفت. اسود، دستور داد آتش بزرگی برافروزند و ابومسلم را در آن بیندازند. اما آتش، هیچ آسیبی به ابومسلم نرساند. به اسود گفتند: «او را از خودت دور کن و به جای دیگری تبعیدش نما که پیروانت را بر ضد تو خراب می‌کند.» اسود به ابومسلم دستور داد که یمن را ترک کند؛ ابومسلم/نیز رهسپار مدینه شد و زمانی به مدینه رسید که رسول‌خدا جوفات کرده بودند و ابوبکر صدیقسجانشین آن حضرت شده بود. ابومسلم، شترش را در مسجد خواباند و وارد مسجد شد و کنار ستونی به نماز ایستاد. عمر بن خطابساو را دید و پرسید: «از کدام قبیله‌ای؟» ابومسلم گفت: «از یمن هستم.» عمر فاروقسسؤال کرد: «آن مردی که توسط دروغ‌گوی یمن به آتش افتاد، چه شد؟» ابومسلم عبدالله خولانی گفت: «او، همین بنده‌ی خدایی است که در لباسش پیش تو ایستاده.» عمرسفرمود: «تو را به خدا سوگند که تو، همان مردی؟» عبدالله خولانی گفت: «آری، خدا می‌داند که من، همان شخصی هستم که اسود او را در آتش انداخت.» عمر فاروقساو را در آغوش گرفت و گریست و سپس او را به نزد ابوبکر صدیقسبرد و او را میان خود و ابوبکرسنشاند و فرمود: «خدا را شکر که مرا آنقدر زنده نگه‌داشت که در امت محمد جکسی را ببینم که چون ابراهیم خلیل‌الله÷در آتش افتاده و نسوخته است.» [۸۰۳]

آری! این کرامت بزرگ‌مرد نیکی است که بر حدود و شریعت الهی استقامت ورزید و دوستی و دشمنیش را به رضای خدای متعال قرار داد و در هر حال و هر کاری بر او توکل نمود و بدین‌سان خدای متعال، او را در گفتار و کردارش درست و شایسته گردانید و در شرایطی سخت، به او آرامش و اطمینان بخشید و چنین کرامتی به او ارزانی داشت. خدای متعال می‌فرماید: ﴿ أَلَآ إِنَّ أَوۡلِيَآءَ ٱللَّهِ لَا خَوۡفٌ عَلَيۡهِمۡ وَلَا هُمۡ يَحۡزَنُونَ٦٢ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ٦٣ لَهُمُ ٱلۡبُشۡرَىٰ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَفِي ٱلۡأٓخِرَةِۚ لَا تَبۡدِيلَ لِكَلِمَٰتِ ٱللَّهِۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِيمُ٦٤ [یونس: ۶۲-۶۴]

یعنی: «بدانید که بر دوستان خدا، ترسی نیست و غمگین نیز نمی‌شوند. آنان که ایمان آورده و تقوا پیشه کرده‌اند. برای آنان در زندگی دنیا و در آخرت، مژده‌(ی رستگاری) است. سخنان خدا (و وعده‌هایی که از زبان پیامبران به مردم داده،) تخلف‌ناپذیر است. این (که بنده‌ای به وعده‌های الهی دست یابد،) رستگاری بزرگی است».

[۸۰۳] أسد الغابة (۶/۳۰۴) شماره‌ی۶۲۴۷؛ الاستیعاب (۴/۱۷۵۸)

۴- عفو و گذشت ابوبکر صدیقس

ابوبکر صدیقسدور‌اندیش بود و همواره عاقبت امور را مد نظر داشت و به همین خاطر نیز همواره تصمیم‌های درست و بجایی می‌گرفت و درست و به‌موقع، عفو و گذشت پیشه می‌کرد. وی، خیلی مشتاق بود تا تمام افراد و قبایل، زیر پرچم اسلام جمع شوند و از این‌رو از روی حکمت و فرزانگی، از جرم رؤسا و سرکردگان قبایلی که دوباره حق را پذیرفتند، درگذشت. ابوبکر صدیقسپس از آنکه قبایل از دین برگشته‌ی عرب را با عزم و اراده‌ای تسلیم‌ناپذیر، سرکوب کرد و توان و قدرت حکومت اسلامی را به رخ آن‌ها کشید، سزاوار دانست تا برخوردی نرم و آرام با رییسان و سرکردگان آشوب‌گر و از دین برگشته داشته باشد تا از نفوذشان درمیان قبایل برای مصلحت اسلام و مسلمانان استفاده کند و به همین خاطر نیز مجازات‌های سنگینی درباره‌ی آن‌ها اِعمال نکرد [۸۰۴]و بلکه از اشتباهاتشان درگذشت و برخورد نیکی با آنان نمود. از آن جمله می‌توان اشاره کرد به قیس بن یغوث مرادی و عمرو بن معدیکرب که هر دو از بزرگان و سران عرب بودند و در شجاعت و سوارکاری زبان‌زد و نام‌آور. بر ابوبکر صدیقسسخت و دشوار بود که به آن‌ها آسیبی برساند و یا آن‌ها را از بین ببرد؛ چرا که آن حضرتسخیلی مشتاق بود که آنان، اسلام بیاورند و به برکت اسلام، از تباهی و نابودی رها شوند و از شک و دودلی در انتخاب اسلام و یا ارتداد، نجات یابند. ابوبکر صدیقسبه عمرو بن معدیکرب چنین فرمود: «تو از این خفت و خواری شرم نداری که هر روز دربند یا شکست‌خورده هستی؟! تو اگر یاری‌گر دین خدا بودی، خدای متعال نیز تو را بلند می‌کرد و جایگاه والایی به تو ارزانی می‌داشت.» عمرو گفت: «پس از این، حتماً دین خدا را یاری می‌کنم و هرگز از دین برنمی‌گردم.» ابوبکر صدیقسعمرو بن معدیکرب را آزاد کرد؛ عمرو نیز هرگز از دین برنگشت و بلکه مسلمان خوبی شد که بعدها نقش زیادی در فتوحات اسلامی داشت. قیس هم از گذشته‌اش پشیمان شد و ابوبکر صدیقسعفوش نمود. گذشت ابوبکر صدیقساز این دو پهلوان نام‌دار یمن، پیامدهای نیکی به دنبال داشت که از آن جمله تسخیر دل‌های اقوام و نزدیکانشان بود که منجر به بازگشت دوباره‌ی آنان به اسلام شد. ابوبکر صدیقساشعث بن قیس را نیز بخشید [۸۰۵]و این‌چنین توانست دل‌ها را شکار کند و آن‌ها را به تصرف خویش درآورد. پیامد گذشت ابوبکر صدیقساین شد که همین افراد، بعدها یاری‌گر اسلام و مسلمانان شوند و در پهنه‌ی قدرت اسلام و مسلمانان، تأثیر بسیاری داشته باشند. [۸۰۶]

[۸۰۴] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۵۶ [۸۰۵] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۱۵و۱۱۶ [۸۰۶] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۵۶

سفارش ابوبکر صدیقسبه عکرمهسو بازخواستش از معاذس

ابوبکر صدیقسعکرمه بن ابوجهل را برای جنگ با مسیلمه اعزام کرد و در پی او شرحبیل بن حسنهسرا نیز گسیل فرمود. عکرمهسشتاب کرد و نتیجه‌ا‌ش، این شد که از بنی‌حنیفه شکست بخورد. عکرمهسنامه‌ای به ابوبکر صدیقسفرستاد و او را از ماجرا باخبر کرد. ابوبکرسدر پاسخ عکرمهسچنین نوشت: «ای پسر مادر عکرمه! نه من، تو را بر این حال ببینم و نه تو مرا این چنین ببینی. اینک نیز برنگرد که مردم را سست و خوار می‌کنی؛ بلکه به راهت ادامه بده تا به قبایل (حذیفه) و (عرفجه) برسی و با اهل عمان و مهره بجنگی و چون به آن‌ها پرداختی، همراه لشکرت به راه خود ادامه بده و به هر قبیله‌ای که گذشتید، آن را (به جنگ یا اندرز) سرو سامان دهید تا شما و مهاجر بن ابی‌امیه در یمن و حضرموت به هم بپیوندید.» [۸۰۷]

آن‌چه در این‌جا قابل لحاظ است، اینکه ابوبکر صدیقسبرای نبرد با مسیلمه‌ی کذاب، دو لشکر را اعزام کرد؛ یکی به فرماندهی عکرمهسو دیگری به فرماندهی شرحبیل بن حسنهسکه این، بیان‌گر خبرگی جنگی ابوبکر صدیقسو شناخت وی از میزان قدرت جنگی دشمن می‌باشد. هنگامی که ابوبکر صدیقساز شتاب‌زدگی عکرمهسباخبر شد، او را از بازگشت، منع کرد که مبادا مسلمانان، به سستی و هراس دچار شوند و این نیز نشان‌دهنده‌ی دانش و توان جنگی ابوبکر صدیقساست. برخورداری از روحیه‌ی قوی، تأثیر بزرگی در نتایج جنگ دارد و ابوبکر صدیقسمی‌دانست که بازگشت لشکر عکرمهس، سبب شکست روحی و تضعیف قوای درونی افرادی می‌شود که همراه شرحبیلسدر پی عکرمهسبه همان مأموریت اعزام شده‌اند. چرا که سربازان لشکر عکرمهسپس از دیدن توان جنگی دشمن، دچار ضعف و هراس شده بودند و بازگشت لشکر عکرمهس، شکست روحی لشکر دیگر را به دنبال داشت. [۸۰۸]ابوبکر صدیقسبرای جلوگیری از چنین پیامدی، عکرمهسو لشکرش را به مناطق دیگری اعزام کرد تا هم روحیه‌ی لشکر عکرمهسسر جایش برگردد و هم روحیه‌ی لشکر شرحبیلسضعیف و شکسته نشود. این عمل‌کرد ابوبکر صدیقسدورنگری جنگی او را روشن‌تر می‌سازد.

یکی از عادت‌های ابوبکر صدیقساین بود که پس از پایان مأموریت هر یک از کارگزارانش، از آنان گزارش می‌خواست و آنان را مورد حساب‌رسی قرار می‌داد. زمانی که معاذساز یمن بازگشت، همین رویه را با او در پیش گرفت و به او فرمود: «حساب پس بده که چه کرده‌ای؟» معاذسگفت: «آیا باید هم به شما حساب پس بدهم و هم به خدا؟ به خدا سوگند که هرگز در هیچ کار و فرمان شما کوتاهی نمی‌کنم.» [۸۰۹]

[۸۰۷] الکامل فی التاریخ (۲/۳۴)؛ البدایة و النهایة (۶/۳۳۴) [۸۰۸] التاریخ الإسلامی از حمیدی (۹/۸۳) [۸۰۹] عیون الأخبار (۱/۱۲۵)

گردن نهادن یمنی‌ها در برابر شریعت و حکومت اسلام

پس از پایان جنگ‌های خلافت اسلامی با جریان ارتداد، تمام یمن در برابر حکومت اسلام به مرکزیت مدینه‌ی منوره تسلیم شد و یمن به سه بخش اداری تقسیم گردید: صنعاء، جند و حضرموت. سنجه و تراز تقسیم ادری یمن، تنها، معیارهای ایمانی (تقوا، اخلاص و عمل صالح) بود و در تعیین کارگزاران و رؤسای مناطق، مسایل قبیله‌ای کنار زده شد و مورد توجه قرار نگرفت. یمن، از انواع شرک اعم از شرک اعتقادی و شرک گفتاری و کرداری پاک شد و اهل یمن دانستند که جایگاه نبوت، بسی والاتر و فراتر از آن است که کسی، آن را ابزار رسیدن به اهداف و اغراض شخصی خود قرار دهد. [۸۱۰]اهل یمن باورشان شد که ایمان، هیچ‌گونه پیوستگی و ارتباطی با اغراض و طمع‌ورزی‌های فردی ندارد و اصلاً اسلام، با جاهلیت، سازگار نیست. این شناخت برای مرتدها، پس از آن حاصل شد که خون‌ زیادی به زمین ریخت و بسیاری از دو طرف (مسلمانان و مرتدها) کشته شدند. [۸۱۱]خیلی از مرتدها، دوباره به آغوش اسلام بازگشتند و در زمان خلافت عمر فاروقسدر صف جهاد و مجاهدان قرار گرفتند. در جریان جنگ با مرتدها، برخی از آنان که بر اسلام ثبات ورزیدند، فرماندهان جهادی فرخنده و کار‌آزموده‌ای بار آمدند که بعدها در فتوحات اسلامی و عمران و آبادی شهرهای جدید، نقشی مهم و اساسی ایفا کردند. از آن دست فرماندهان می‌توان به کسانی چون: جریر بن عبدالله بجلی، ذی‌کلاع حمیری، مسعود عکی و جریر بن عبدالله حمیری و… اشاره کرد. نقش هر یک از این‌ها در فتوحات اسلامی و عمران و آبادی شهرهایی مانند کوفه و بصره در عراق و فسطاط در مصر، مهم و اساسی بوده است. البته نبرد با مرتدها، پرورش قاضیان و کارگزاران شایسته‌ای چون حشک عبدالحمید، سعید بن عبدالله اعرج و شرحبیل بن سمط کندی و… را در یمن و جاهای دیگر به دنبال داشت. [۸۱۲]

اهل یمن در برابر اسلام و خلافت اسلامی گردن نهادند و بعدها هنگامی که از سوی خلیفه به جهاد فراخوانده شدند، با میل و رغبت تمام فرمان خلیفه را پذیرفتند و به میادین جهاد شتافتند. آنان در جریان ارتداد، آنقدر پرورش یافتند که به خلیفه و حکومت اسلامی اطمینان یابند و در نتیجه بهترین سربازان و ناصران اسلام و مسلمانان شوند و یمن، امن و آرام گردد. [۸۱۳]

[۸۱۰] الخلافة الراشدة و الخلفاء الراشدون از یوسف علی، ص۳۹ [۸۱۱] ظاهرة الردة، ص۱۵۹ [۸۱۲] الیمن فی صدر الإسلام، ص ۲۸۹و۲۹۱ [۸۱۳] الیمن فی صدر الإسلام، ص۲۹۱

طلیحه‌ی اسدی و فرجام کارش

طلیحه‌ی اسدی، سومین شخصی بود که در اواخر زندگانی رسول‌خدا جادعای پیغمبری کرد. طلیحه بن خویلد بن نوفل بن نضله‌ی اسدی، یکی از ده نفری بود که از قبیله‌ی اسد در عام الوفود در سال نهم هجری به حضور رسول‌خدا جرفتند و پس از سلام بر آن حضرت جبا منت گفتند: «ما به حضور تو آمده‌ایم که گواهی دهیم خدایی جز خدای یگانه نیست و تو، بنده و فرستاده‌ی او هستی. تو کسی را به جانب ما نفرستادی و خود ما آمدیم تا اسلام بیاوریم و از جانب قوم خود اظهار مسلمانی کنیم.» خدای متعال، درباره‌ی سخنان منت‌بار نمایندگان قبیله‌ی اسد که طلیحه نیز در زمره‌ی آنان بود، آیه فروفرستاد که:

﴿ قُلۡ أَتُعَلِّمُونَ ٱللَّهَ بِدِينِكُمۡ وَٱللَّهُ يَعۡلَمُ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِۚ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ١٦ يَمُنُّونَ عَلَيۡكَ أَنۡ أَسۡلَمُواْۖ قُل لَّا تَمُنُّواْ عَلَيَّ إِسۡلَٰمَكُمۖ بَلِ ٱللَّهُ يَمُنُّ عَلَيۡكُمۡ أَنۡ هَدَىٰكُمۡ لِلۡإِيمَٰنِ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ١٧ [الحجرات: ۱۶-۱۷] [۸۱۴]

پس از آنکه نمایندگان اسد از مدینه بازگشتند، طلیحه مرتد شد و ادعای پیغمبری کرد. [۸۱۵]وی در مکانی به نام (سمیراء) لشکری گرد آورد و عده‌ی زیادی از توده‌ی مردم، از او پیروی کردند و کارش بالا گرفت. نخستین عاملی که سبب شد مردم به او فریفته شوند، این بود که او به همراه عده‌ای در بیابان بود؛ آن‌ها بی‌آب و تشنه شدند. طلیحه، در قالب کلماتی مسجع به آنان سخنانی گفت که معنایش، از این قرار است: «سوار بر اسب شوید و مقداری که جلوتر بروید، آب می‌یابید.» همراهانش چنین کردند و اتفاقاً آب هم دیدند و همین، سبب شد اعراب در فتنه بیفتند و چنین بپندارند که طلیحه، غیب می‌داند. [۸۱۶]یکی دیگر از یاوه‌کاری‌هایش، این بود که سجده را از نماز برداشت و مدعی شد که از آسمان بر او وحی می‌شود. به عنوان مثال او ادعا کرد که بر من این کلمات نازل شده است: «سوگند به کبوتر خانگی و کبوتر چاهی و سوگند به باز شکاری که سال‌ها پیش از شما، ضمانت شده که پادشاهی ما، به عراق و شام خواهد رسید.» [۸۱۷]طلیحه، به خود فریفته گشت و کارش نیز بالا گرفت. رسول‌خدا جبا شنیدن خبر طلیحه، ضرار بن ازور اسدیسرا به جنگ با طلیحه‌ی اسدی فرستاد. اما از آنجا که قبایل اسد و غطفان به طلیحه پیوسته بودند، ضرار نتوانست با طلیحه روبرو شود. [۸۱۸]در دائرة المعارف اسلامی درباره‌ی طلیحه چنین آمده که او، در شعرسرایی و سخنوری به قدری توانمند بوده که ساعت‌ها و بدون آمادگی قبلی، راحت و بدون هیچ، گیری، شعر می‌سروده و سخنرانی می‌کرده است. او که مدعی پیش‌گویی بوده، صفات و ویژگی‌هایی چون فن شعر، خطابت و جنگاوری نیز داشته و در رهبری قبیله‌ای بر اساس باورها و عادت‌های دوره‌ی جاهلیت، سرآمد و توانا بوده است. [۸۱۹]از این نوشتار دائرةالمعارف، بوی آن می‌آید که در پی تعریف و تمجید از طلیحه می‌باشد و با تکیه بر توانایی شعرسرایی و سخنوری وی به عنوان دو هنر باارزش درمیان اعراب آن روز می‌کوشد تا طلیحه را شخصیتی بنام و سرآمد معرفی نماید که البته چنین شیوه‌ای، از این دانشنامه بعید نیست؛ چرا که با اندک توجهی در آن می‌توان دریافت که این دانشنامه، اسلوب و روش خاصی در جهت خرده‌گیری بر اسلام دارد….

رسول‌خدا جپیش از آنکه غایله‌ی طلیحه را از بین ببرند، وفات نمودند. ابوبکر صدیقسبه خلافت رسید و پس از بستن درفش‌ها و پرچم‌های جنگی و تعیین فرماندهان، لشکری را به فرماندهی خالد بن ولیدسبرای سرکوبی طلیحه اعزام نمود. امام احمد/روایت کرده است: …زمانی که ابوبکر صدیقسدرفش خالدسرا برای جنگ با مرتدها بست، گفت: من از رسول‌خدا جشنیدم که فرمودند: «نِعْمَ عَبْدُ اللهِ وَأَخُو الْعَشِیرَةِ خَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ، وَسَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللهِ سَلَّهُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَى الْكُفَّارِ وَالْمُنَافِقِین» یعنی: «خالد بن ولید، چه بنده‌ی نیکی برای خدا و چه آدم خوبی است. او، شمشیری از شمشیرهای خدا است که خداوند متعال، آن را بر ضد کفار و منافقان از نیام بیرون کشیده است.» [۸۲۰]هنگام حرکت خالدساز ذی‌قصه به سوی مقصدش، ابوبکر صدیقسضمن خداحافظی با او، برای ایجاد ترس و دلهره درمیان اعراب، چنان وانمود کرد که آهنگ خیبر دارد و به او خواهد پیوست. ابوبکر صدیقسبه خالدسدستور داد تا ابتدا به سراغ طلیحه برود و سپس به سوی بنی‌تمیم روان شود. طلیحه در میان بنی‌اسد و غطفان بود و بنی‌عبس و ذبیان نیز به آنان پیوستند. وی، کسانی را به پیش جدیله و غوث که دو طایفه از طی‌ بودند، فرستاد و از آن‌ها خواست تا به او بپیوندند. آنان دعوت طلیحه را پذیرفتند و عده‌ای از این دو طایفه، شتابان به طلیحه پیوستند. ابوبکر صدیقسپیش از آنکه خالدسرا اعزام کند، به عدی بن حاتم طائیسفرمود: «سریع خودت را به قبیله‌ات برسان و آنان را از پیوستن به طلیحه برحذر دار ‌که پیوستن به طلیحه، سبب نابودی و هلاکتشان خواهد بود.» عدیسبه سراغ قبیله‌اش (طی) رفت و از آنان خواست تا با ابوبکر صدیقسبیعت کنند [۸۲۱]و دوباره به دین خدا بازگردند. اما آنان از پذیرش بیعت با ابوبکر صدیقسامتناع کردند. عدیسآنان را از فرارسیدن لشکریان ابوبکرسو فرجام بدِ راهی که در پیش گرفته بودند، به قدری ترسانید که نرم شدند. خالدساز راه رسید و ثابت بن قیس بن شماسسزیردست خالدسو فرمانده‌ی آن دسته از انصار بود که در لشکر خالدسبودند. خالدسعکاشه بن محصن و ثابت بن اقرم را به عنوان پیش‌رو و جلودار لشکر فرستاد. طلیحه و برادرش، سلمه به همراه عده‌ای برای بررسی اوضاع و احوال بیرون آمده بودند که عکاشه و ثابت را دیدند و با آن‌ها درگیر شدند. عکاشه، حبال بن طلیحه را کشت؛ طلیحه بر عکاشه حمله‌ور شد و او را از پای درآورد. سلمه نیز ثابت بن اقرم را کشت. خالد بن ولیدسو سپاهیانش رسیدند و دیدند که عکاشه و ثابت شهید شده‌اند. این موضوع بر مسلمانان سخت و سنگین تمام شد. هنگامی که خالدسآهنگ بنی‌طی را کرد، عدی بن حاتمسپیش خالدسرفت و گفت: «به من سه روز مهلت بده. آنان از من خواسته‌اند که دست نگه‌داریم تا خویشاوندانشان را که قبلاً به طلیحه پیوسته‌اند، فرابخوانند و آنان را برگردانند؛ آن‌ها، از این می‌ترسند که چون به تو بپیودند، طلیحه خویشاوندانشان را در اردوگاهش بکشد. بنابراین دست نگه‌دار که این، بهتر از آن است که در سرکوبی و کشتنشان شتاب کنی و آنان را به دوزخ افکنی.» عدیسپس از گذشت سه روز به همراه پانصد تن از افرادی که به حق بازگشته بودند، به خالد ملحق شد و لشکر اسلام افزایش یافت. خالدسبه قصد طایفه‌ی بنی‌جدیله حرکت کرد. عدیسگفت: «به من مهلت بده تا پیش آن‌ها بروم؛ شاید خدای متعال،آنان را نیز همانند طایفه‌ی غوث نجات دهد.» [۸۲۲]عدیسبه نزد طایفه‌ی غوث رفت و آنقدر با آنان گفتگو کرد که دعوتش را پذیرفتند. عدیسخبر مسلمان شدن غوث را برای خالدسآورد و هزار سوار از ایشان به لشکر اسلام پیوستند. عدیسبهترین و خجسته‌ترین کسی بود که در قبیله‌ی طی زاده شد و برای آنان مایه‌ی خیر و نیکی بود. [۸۲۳]

[۸۱۴] سوره‌ی حجرات- آیه‌ی۱۷: «آنان، بر تو منت می‌گذارند که مسلمان شده‌اند! بگو: با مسلمان شدن خود، بر من منت مگذارید؛ بلکه خدا، بر شما منت می‌گذارد که شما را به سوی ایمان آوردن، رهنمود گردیده است، اگر (در ادعای ایمان) راست و درست هستید.» [۸۱۵] أسد الغابة (۳/۹۵) [۸۱۶] حروب الردة، ص۷۹ [۸۱۷] البدایة و النهایة (۶/۳۲۳) [۸۱۸] أسد الغابة (۳/۹۵) [۸۱۹] دائرة المعارف الإسلامیة زیر کلمه‌ی طلیحه [۸۲۰] مسند أحمد‌ (۱/۱۷۳)؛ شیخ احمد شاکر، سند این حدیث را صحیح دانسته است. [۸۲۱] ترتیب و تهذیب کتاب البدایة و النهایة، خلافة أبی‌بکر، از دکتر محمد بن صامل سلمی، ص۱۰۱ [۸۲۲] البدایة و النهایة، ترتیب و تهذیب محمد سلمی، ص۱۰۲ [۸۲۳] البدایة و النهایة (۶/۳۲۲)

جنگ بزاخه و پایان کار طلیحه‌ی اسدی

خالدسلشکرش را در (اجأ) و (سلمی) برای نبرد، بسیج کرد و در (بزاخه) با طلیحه و همراهانش برخورد نمود. بسیاری از طوایف و قبایل عرب بی‌طرف ماندند تا ببینند نتیجه‌ی جنگ چه می‌شود. طلیحه، خود را در عبا پیچیده بود و به گمان باطلش برای مردم پیش‌گویی می‌کرد و از وحیی سخن می‌گفت که مدعی آن بود. عیینه بن حصن به همراه هفتصد نفر از بنی‌فزاره در لشکر طلیحه بود و به شدت می‌جنگید و هر از چند گاهی که جنگ شدت می‌یافت، پیش طلیحه می‌رفت و می‌پرسید: «آیا جبرئیل به نزدت آمد؟» و چون با پاسخ منفی طلیحه روبرو می‌شد، بازمی‌گشت و به جنگش ادامه می‌داد. بار دیگر که جنگ شدید شد، به نزد طلیحه رفت و گفت: «هنوز جبرئیل پیشت نیامده است؟» طلیحه پاسخ منفی داد و چون عیینه برای سومین بار نزد طلیحه رفت و همان پرسش را تکرار کرد، طلیحه از نزول جبرئیل به او خبر داد. عیینه پرسید: «جبرئیل به تو چه گفت؟» طلیحه‌ی دروغ‌گو چنین پاسخ داد که جبرئیل به من گفت: «تو را آسیاسنگی چون اوست و خبری که آن را از یاد نمی‌بری!» عیینه با شنیدن یاوه‌گویی‌های طلیحه برآشفت و گفت: «ای بنی‌فزاره! برگردید که این مرد، دروغ‌گو است.» مردم، از اطراف طلیحه پراکنده شدند و گریختند. با فرارسیدن مسلمانان، طلیحه نیز بر اسب سوار شد و همسرش نوّار را بر شتری نشاند و به سوی شام فرار کرد و بدین‌سان، عده‌ای از پیروانش کشته شدند و دیگران پراکنده گشتند و گریختند. [۸۲۴]

خالدسدر نامه‌ای خبر شکست طلیحه را به ابوبکر صدیقسگزارش داد. ابوبکر صدیقسدر جواب خالدسچنین نوشت: «خداوند، علاوه بر نعمتی که به تو ارزانی داشته، به تو خیر بیش‌تری عنایت کند. در کار خود تقوای الهی پیشه کن و بدان که رحمت و نصرت خدا، با پرهیزکاران و نیکوکاران است. در مسؤولیتت کوشا باش و سستی نکن. بر هر کس که از دشمنان خدا دست یافتی، او را بکش.» خالدسیک ماه در بزاخه ماند و به سامان‌دهی امور پرداخت و در عین حال به تعقیب و پی‌گرد کسانی پرداخت که از سوی ابوبکر صدیقسفرمان یافته بود تا آنان را در برابر جنایتی که در حق مسلمانان کرده بودند، بکشد. خالدسنیز برابر فرمان ابوبکر صدیقسانتقام خون مسلمانان را گرفت و برخی را به آتش سوزانید و بعضی را با سنگ کشت و عده‌ای را نیز از کوه پرت کرد تا فرجام این افراد، مایه‌ی عبرت اعراب ازدین‌برگشته گردد. [۸۲۵]

[۸۲۴] نگاه کنید به: البدایة و النهایة (۶/۳۲۲) [۸۲۵] مرجع سابق.

درخواست بنی‌اسد و غطفان از ابوبکر صدیقسبرای برقراری صلح

نمایندگانی از بزاخه (بنی‌اسد و غطفان) به حضور ابوبکر صدیقسرفتند و از ایشان درخواست صلح کردند. ابوبکر صدیقسدو راه فرارویشان نهاد: یا جنگ و یا پذیرش شرایطی ‌خفت‌بار. آنان به ابوبکر صدیقسگفتند: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! جنگ را که تجربه کردیم و از عاقبت آن خوب خبر داریم. شرایط خفت‌بار چیست؟» ابوبکر صدیقسفرمود: «خلع سلاح می‌شوید و اسبانتان مصادره می‌شود و تنها به شما اجازه‌ی شترچرانی می‌‌دهیم تا اینکه خلیفه و عموم مسلمانان، روزی عذر شما را بپذیرند. آنچه را که از ما به غنیمت گرفته‌اید، برمی‌گردانید و ما، چیزی از غنایمی را که از شما به دست آورده‌ایم، برنمی‌گردانیم. همچنین اعتراف می‌کنید که کشته‌های ما، بهشتی هستند و کشته‌های شما جهنمی. البته شما باید دیه‌ی کشته‌های ما را بپردازید و ما، دیه‌ی کشته‌های شما را نمی‌دهیم.» عمر فاروقسابتدا گرفتن دیه‌ی شهدا را نادرست دانست و گفت: «این‌که گفتی باید دیه‌ی کشته‌های ما بدهند، دست نیست؛ چرا که آن‌ها به خاطر خدا کشته شده‌اند و دیه ندارند.»‌ البته عمر فاروقساز این موضعش عقب نشست و به ابوبکر صدیقسعرض کرد: «بله، نظر شما درست است.» [۸۲۶]ابوبکر صدیقسپیشنهاد عمر فاروقسرا پذیرفت و بنی‌اسد و غطفان نیز به شرایط ابوبکرستن دادند.

[۸۲۶] مرجع سابق.

ماجرای ام‌زِمل

پس از شکست طلیحه، عده‌ی زیادی از پیروان وی که از بنی‌غطفان بودند، پیرامون زنی به نام ام‌زمل ـ سلمی بنت مالک بن حذیفه ـ در منطقه‌‌ی (ظفر) [۸۲۷]جمع شدند. ام‌زمل، همانند مادرش ام‌قرفه از زنان مشهور و سرآمد عرب بود. مادر سلمی، به سبب داشتن فزرندان بسیار درمیان عرب‌ها زبان‌زد بود و خانواده و قبیله‌اش، به شرف و بزرگی شناخته می‌شدند. پس از آنکه عده‌ای از بنی‌غطفان به ام‌زمل پیوستند، او آن‌ها را به جنگ با خالدستشویق کرد. آنان نیز برای جنگ دوباره با خالدسبپا خاستند و جمع دیگری از بنی‌سلیم، طیء، هوازن و اسد به آن‌ها پیوستند و لشکر بزرگی فراهم‌آوردند و بدین‌سان کار این زن بالا گرفت. خالدسبه سوی این‌ها حرکت کرد و جنگ شدیدی درگرفت. در آن هنگام ام‌زمل بر شتر مادرش سوار بود. خالدسشترش را پی‌کرد و ام‌زمل را کشت و خبر پیروزی را برای ابوبکر صدیقسفرستاد. [۸۲۸]

[۸۲۷] ظفر، نام مکانی در راه بصره به مدینه می‌باشد. [۸۲۸] البدایة و النهایة (۶/۳۲۳)

باور و اطمینان کامل ابوبکرسبه نصرت الهی و تجربه‌ی جنگی وی

ابوبکر صدیقسبه عدی بن حاتم طائیسفرمود: «سریع خودت را به قبیله‌ات برسان و آنان را از پیوستن به طلیحه برحذر دار ‌که پیوستن به طلیحه، سبب نابودی و هلاکتشان خواهد بود.» از این گفته‌ی ابوبکرسبه عدیسچنین برمی‌آید که ابوبکر صدیقسبه نصرت و یاری الهی اطمینان کامل داشته و از همین جهت نیز از نتیجه‌ی جنگ که نابودی مرتدها می‌باشد، خبر داده است. ابوبکر صدیقسبه خالدسدستور داد که از قبیله‌ی طیء شروع کند؛ این نکته نیز بیان‌گر استراتژی درست و بجای ابوبکرسدر جهاد با مرتدان می‌باشد. چرا که این برنامه‌ی جنگی ابوبکرسباعث می‌شد تا به خاطر دوری طیء از اردوگاه طلیحه، هم از پیوستن طائی‌ها به طلیحه جلوگیری شود و هم آن دسته از افراد قبیله‌ی طیء که به طلیحه ملحق شده بودند، برای دفاع از قبیله‌ی خود از لشکر طلیحه جدا شوند. ابوبکر صدیقسهنگام گسیل خالدسچنان وانمود کرد که آهنگ خیبر دارد و به خالدسخواهد پیوست. این کار ابوبکر صدیقسنیز طرح نظامی درست و ورزیده‌ای بود که به قصد ایجاد رعب و وحشت، درمیان قبایل عرب مطرح شد. انتخاب ابوسلیمان خالد بن ولیدسبه عنوان فرمانده‌، نشان دیگری از ورزیدگی و کار‌آزمودگی جنگی ابوبکر صدیقسمی‌باشد. چرا که خالدسدر هیچ جنگی شکست نخورد و همواره پیروز میدان بود. [۸۲۹]بازنگاهی به نامه‌ی ابوبکر صدیقسنشان می‌دهد که ایشان، از فعالیت خالدستقدیر می‌کند و او را به تقوای الهی وصیت می‌فرماید. ترس خدا، انسان را از لغزش و پیروی هوا و هوس مصون می‌دارد. ابوبکر صدیقسبه خالدسدستور داد که در کارش کوشا باشد و در برابر دشمنان، شدت نشان دهد. چرا که هنوز سرکشی و طغیانشان فوران می‌کرد. البته شدت عمل در برابر دشمنان، پیامد دیگری نیز داشت و باعث شد که هراس و وحشت، قبایل عرب را فرابگیرد؛ زیرا در آن زمان برخی از قبایل در انتخاب حق و باطل دودل و متردد بودند و نمی‌دانستند راه هدایت و ایمان را در پیش بگیرند یا راه ضلالت و کفر را. بنابراین شدت عمل خالدسبا دشمنان، سبب فروکش کردن طغیان و سرکشی قبایل گردید و باعث شد تا اقوام و طوایف متردد، از فرجام بد ارتداد آگاه شوند. به هر حال این موضع ابوبکر صدیقسبیان‌گر قدرت تصمیم‌گیری وی می‌باشد که همواره محکم و درست تصمیم می‌گرفت و به وقت شدت، شدت عمل نشان می‌داد و هنگامی که بایسته و شایسته بود،‌ با نرمی و ملاطفت برخورد می‌کرد.

ابوبکر صدیقسپیشنهاد صلح بنی‌اسد و غطفان را نپذیرفت تا قدرت و شوکت اسلام را به رُخشان بکشد و به همین خاطر نیز شرایط خفت‌باری پیش رویشان نهاد و سخت‌ترین این شرایط، مصادره‌ی سلاح‌ها و اسبانشان بود. البته ابوبکر صدیقساز آن جهت این شرایط موقتی را پیش روی بنی‌اسد و غطفان قرار داد که کاملاً در برابر حکومت اسلامی گردن نهند و ثابت کنند که به راستی به آغوش اسلام بازگشته‌اند. به عبارت دیگر شرایطی که ابوبکر صدیقسپیش روی بنی‌اسد و غطفان نهاد، ضمانتی بود بر اینکه دوباره مرتد نشوند و سر به آشوب برندارند. [۸۳۰]

[۸۲۹] التاریخ الإسلامی از حمیدی (۹/۶۰،۶۳) [۸۳۰] التاریخ الإسلامی (۹/۶۶)

جنگ روانی عدی بن حاتمسبر ضد قبیله‌اش

عدی بن حاتمسبه دستور ابوبکر صدیقسخودش را به قبیله‌ی طیء رسانید و آنان را به رجوع به اسلام فراخواند. آنان قبول نکردند و از پذیرش بیعت با ابوبکرسسر تافتند. عدیسآنان را از رسیدن لشکر خالدسترسانید که در پی آن، قبیله‌ی طیء، دعوت عدیسرا پذیرفتند و به او گفتند: «تو پیش لشکر برو و آنان را از حمله به ما بازدار تا کسانی را که از ما در بزاخه به طلیحه پیوسته‌اند، فرابخوانیم و آنان را از لشکرگاهش بیرون بیاوریم. چرا که اگر ما اینک که خویشاوندانمان در اردوگاه طلحه هستند، به مخالفت با وی برخیزیم، او، آنان را می‌کشد و یا آن‌ها را گروگان می‌گیرد. عدیسخودش را در سنح به خالدسرسانید و به او گفت: «سه روز به من مهلت بده تا برایت پانصد جنگجو بیاورم که به وسیله‌ی آن‌ها، دشمن را سرکوب کنی و این، بهتر از آن است که به این‌ها بپردازی و در جهنمی‌ کردنشان شتاب نمایی.» خالدسپذیرفت و عدیسبا خبر مسلمان شدن طیء و به همراه پانصد نفر از آنان، برگشت. [۸۳۱]به هر حال عدیسموفق شد بنی‌غوث و بنی‌جدیله را که دو طایفه‌ از قبیله‌ی طیء بودند، به آغوش اسلام بازگرداند و آنان را از اردوگاه طلیحه جداکند و به لشکر خالد بن ولیدسملحق نماید. نباید آثار و پیامدهای این موفقیت را در نتایج جنگ بزاخه نادیده گرفت. مسلمان شدن عدی بن حاتمساز همان روز نخست، آگاهانه و از روی انتخاب بود. موفقیت عدیسدر بازگشت دوباره‌ی طیء به اسلام و افزایش توان نظامی لشکر خالدسبر پیشینه‌ی درخشان عدی در آوردن اموال زکات به نزد ابوبکر صدیقسدر زمانی که مسلمانان شدیداً نیازمند کمک‌های مالی بودند، اضافه می‌گردد. عدیسکاملاً مطمئن بود که پیروزی نهایی، از آنِ اسلام و مسلمانان است؛ چرا که رسول‌خدا جهمان روز که عدی مسلمان شد، به او چنین بشارتی دادند. ایمان محکم و راستین عدیسسبب شد تا خویشانش، دست از یاری دشمنان اسلام بکشند. عدیسقبیله‌اش را نسبت به جنگ مسلمانان و مرتدها، بی‌طرف نکرد که صبر کنند و به نتیجه‌ی جنگ بنگرند. بلکه او هزار و پانصد مبارز را از دو طایفه‌ی بنی‌غوث و بنی‌جدیله با لشکر اسلام همراه نمود و این، نشان‌دهنده‌ی نفوذ و اثرگذاری عدیسدرمیان قبیله‌اش می‌باشد. [۸۳۲]در روایتی آمده که اقوام عدیسکه با بنی‌اسد هم‌پیمان بودند، از خالدسدرخواست کردند تا به جای جنگ با بنی‌اسد با قیس بجنگند. خالدسدر پاسخ درخواستشان فرمود: «به خدا که قبیله‌ی قیس، ضعیف‌تر نیست؛ حال با هر کدام از این دو قبیله که دوست دارید، بجنگید.» عدیسگفت: «به خدا سوگند که اگر هر یک از خاندانم، این دین را ترک کنند، من با آنان می‌جنگم. پس چگونه به خاطر هم‌پیمانی با بنی‌اسد که از دین برگشته‌اند، با آنان جهاد نکنم؟!» خالدسبه عدیسگفت: «با خواسته‌ی قومت مخالفت نکن که جنگ با هر کدام از این دو قبیله، جهاد است؛ به سوی یکی از این دو قبیله حرکت کن و البته به جنگ آن قبیله‌ای برو که اقوامت در جنگ با آنان پرنشاط‌تر و فعال‌تر خواهند بود.» [۸۳۳]

این ماجرا، نشان‌دهنده‌ی ژرفای ایمان عدیسو فراوانی دانش وی می‌باشد که با دوستان خدا دوستی‌می‌کند؛ هرچند که از لحاظ قوم و خویشی، از او دور باشند؛ او، چنان ایمان راستینی داشت که از دشمنان خدا و لو اینکه از نزدیکان و هم‌پیمانان او بودند، اعلان بیزاری نمود. البته از این ماجرا، ورزیدگی جنگی و نظامی خالد بن ولیدسنیز نمایان می‌گردد که از عدیسمی‌خواهد با خواسته‌ی قومش مخالفت نکند و آنان را به جبهه‌ای ببرد که در جهاد و قتال، فعال‌تر و کوشاتر خواهند بود. [۸۳۴]نقش عدیسدر فراخوان قبیله‌اش به اسلام و پیوستن آن‌ها به لشکر خالدسبسی بزرگ و مهم می‌باشد. چرا که طیءاز قوی‌ترین قبایل عرب بود و پیوستن هزار و پانصد نفر از دو طایفه‌ی آن به لشکر خالدسنخستین شکستی بود که بر دشمنان وارد شد. قبایل مختلف، روی این قبیله حساب باز کرده بودند و آن را یکی از قوی‌ترین قبایل برمی‌شمردند که دارای قوت و نفوذ قبیله‌ای بودند؛ از این‌رو همسایگان طیء همواره می‌کوشیدند تا خود را به این قبیله نزدیک کرده و با آن هم‌پیمان شوند. پس از آنکه کار دشمن، رو به ضعف و سستی نهاد، مسلمانان و مرتدها با هم درگیر شدند و به خواست خدای متعال، لشکر اسلام پیروز شد و بسیاری از افراد دشمن را نابود کرد و جمع زیادی را به اسارت درآورد؛ طلیحه، فرار کرد و عده‌ای از پیروانش تسلیم شدند و بعضی هم گریختند. پس از این ماجرا ضعف و سستی، قبایل مرتد را در سراسر شبه‌جزیره فراگرفت و لشکر اسلام در تمام جبهه‌هایش، راحت‌تر از همیشه دشمنان را شکست داد. [۸۳۵]

[۸۳۱] التاریخ الإسلامی (۹/۵۷) [۸۳۲] التاریخ الإسلامی (۹/۶۱) [۸۳۳] تاریخ طبری (۴/۷۵) [۸۳۴] التاریخ الإسلامی (۹/۶۱) [۸۳۵] الحرب النفسیة من منظور إسلامی، از دکتر احمد نوفل (۲/۱۴۳و۱۴۴)

دلایل و زمینه‌های شکست طلیحه

دلایل و زمینه‌های شکست طلیحه را می‌توان را در موارد ذیل خلاصه نمود:

۱- مسلمانان، با ایمانی راسخ و باوری کامل به نصرت الهی می‌جنگیدند و آرزومند شهادت در راه خدا بودند و مرگ در راه خدا برای آنان، سلاح معنوی شکست‌ناپذیری بود. خالدسبه مرتدها چنین نوشت که: «من به همراه کسانی به سراغ شما آمده‌ام که مرگ را آن‌گونه دوست دارند که شما زندگانی را دوست دارید.» [۸۳۶]خود دشمن نیز، این ویژگی رزمندگان اسلام را در خلال جنگ درک کرد. چنان‌چه طلیحه از پیروانش دلیل شکستشان را جویا شد و با تعجب پرسید: «وای بر شما! چه چیزی سبب شکستتان شد؟» یکی از پیروانش چنین پاسخ داد: «من، به تو دلیلش را می‌گویم؛ هر یک از ما دوست دارد که همراه و هم‌رزمش پیش از او کشته شود و هر یک از کسانی که ما دیدیم، دوست دارد پیش از همراه و هم‌رزمش کشته شود.» [۸۳۷]

۲- پیوستن قبیله‌ی طیء به لشکر اسلام، سبب تقویت مسلمانان و ضعیف شدن دشمنانشان گردید. به شهادت رسیدن عکاشه بن محصن و ثابت بن اقرمبنیز خشم مسلمانان را برانگیخت و آنان را برای جنگ با مرتدها مصمم‌تر نمود. توریه‌ی ابوبکر صدیقسکه وانمود کرد آهنگ خیبر دارد، تأثیر زیادی در عدم همکاری قبیله‌ی طیء با هم‌پیمانانش داشت و باعث شد تا طیء از موضع همکاری با دشمنان اسلام عقب بنشینند. توریه‌ی ابوبکر صدیقساین وهم و گمان را در مردم انداخت که ایشان، به جای مأموریت اصلی‌ای که به لشکر محول کرده بود، آهنگ خیبر را دارد. گنجایشی که به قبیله‌ی طیء برای انتخاب جبهه داده شد و به آنان اجازه داد تا به جای جهاد با هم‌پیمانانشان (بنی‌اسد)، با قیس بجنگند، تأثیر زیادی در نتیجه‌ی جنگ داشت؛ چرا که اگر خالدسمطابق خواسته‌ی عدی بن حاتم طائیسقبیله‌ی طیء را به جنگ با بنی‌اسد می‌فرستاد، سبب می‌شد تا قبیله‌ی طیء در انجام مأموریتشان کوتاهی کنند. [۸۳۸]

[۸۳۶] حرکة الردة، ص۲۸۹ [۸۳۷] تاریخ الخمسین (۲/۲۰۷)؛ حرکة الردة، ص۲۸۹ [۸۳۸] نگاه کنید به کتاب خالد بن ولید از شیت خطاب، ص۹۶و۹۷؛ حروب الردة از احمد سعید، ص۱۲۴

برخی از پیامدهای جنگ بزاخه

سرکوبی یکی از بزرگ‌ترین مدعیان پیغمبری و بازگشت دوباره‌ی جمع زیادی از اعراب به دایره‌ی اسلام، از مهم‌ترین پیامدهای جنگ بزاخه می‌باشد. چنان‌چه بنی‌عامر پس از شکست بزاخه گفتند: «ما به همان دینی برمی‌گردیم که از آن خارج شده‌ایم.» خالدسنیز به همان شرایطی که از اهل بزاخه اعم از بنی‌اسد، غطفان و طیء بیعت گرفته بود، از بنی‌عامر نیز بیعت گرفت. خالدسبیعت هیچ یک از افراد اسد، غطفان، هوازن، سلیم و طیء را نپذیرفت مگر به آن شرط که افرادی را که در حال ارتداد، مرتکب آتش‌زدن و مثله‌کردن مسلمانان شده‌اند، بیاورند و تسلیم کنند و آنان نیز، این افراد را تحویل خالدسدادند. خالدسآنان را در برابر جنایاتی که مرتکب شده بودند، با آتش سوزانید، با سنگ کشت، از کوه‌ها پرت کرد، در چاه‌ها افکند و با تیر اعدام نمود. خالدسقرةبن هبیره را به همراه تعدادی از اسیران به مدینه فرستاد و برای ابوبکر صدیقسنامه نوشت که: «بنی‌عامر پس از روی‌گردانی از دین، دوباره به اسلام مسلمان روی‌آورده‌اند و من، از هیچ کسی که با من جنگیده یا با من صلح کرده، هیچ تقاضایی را نپذیرفته‌ام مگر اینکه کسانی را که به مسلمانان حمله کرده‌اند، پیش من بیاورند. من، آنان را به سختی کشتم و قره و هم‌‌دستانش را به حضور شما فرستادم.» [۸۳۹]عیینه بن حصن نیز درمیان اسیران بود. خالدسدستور داد تا او را به شدت ببندند و او را در حالی به مدینه فرستاد که دستانش، بر پشت گردنش بسته بود تا او را خوار بدارد و مایه‌ی عبرت دیگران شود. زمانی که عیینه را در چنان حالتی وارد مدینه کردند، پسربچه‌های مدینه او را با دستان کوچکشان می‌زدند و می‌گفتند: «ای دشمن خدا! آیا پس از ایمان به خدا کافر شدی؟!» عیینه، زیر مشت بچه‌ها می‌گفت: «به خدا که من هرگز ایمان نیاورده‌ام.» او را به نزد ابوبکر صدیقسبردند. ابوبکرسدستور داد تا دستانش را باز کنند و از عیینه خواست که توبه نماید. عیینه نیز توبه کرد و از کرده‌هایش پوزش طلبید و مسلمان خوبی شد. [۸۴۰]

سرانجامِ طلیحه چنین شد که به میان قبیله‌ی (کلب) رفت و با شنیدن مسلمان شدن اسد، غطفان و عامر، اسلام آورد. او تا پایان وفات ابوبکر صدیقسهمان‌جا ماند. البته یک بار در زمان خلافت ابوبکر صدیقسبه قصد ادای عمره راهی مکه شد و چون از نزدیکی مدینه می‌گذشت، به ابوبکر صدیقسگفتند: این، طلیحه است. ابوبکر صدیقسفرمود: «با او چه کنم؟ کاری به او نداشته باشید که خداوند، او را به اسلام هدایت فرموده است.» [۸۴۱]ابن‌کثیر می‌گوید: طلیحه، پس از آنکه ادعای پیغمبری کرد، دوباره مسلمان شد و در زمان خلافت ابوبکر صدیقسبه قصد عمره به مکه رفت و از ابوبکرسشرم داشت که با او روبرو شود. ابوبکر صدیقسدر دوران خلافتش، به کسانی که سوء پیشینه‌ی ارتداد داشتند، اجازه‌ی شرکت در فتوحات عراق و شام را نداد. احتمالاً این کار ابوبکر صدیقساز روی احتیاط بوده است؛ زیرا درباره‌ی افرادی که دارای سوء پیشینه در گمراهی و دسیسه بر ضد مسلمانان بودند، این بیم وجود داشت که تنها به خاطر شوکت و قدرت اسلام و از روی ترس، به اسلام بازگشته باشند. ابوبکر صدیقساز آن دسته پیشوایانی است که سیرتشان، الگوی عملی مسلمانان می‌باشد و مردم، در گفتار و کردارشان، به آن‌ها اقتدا می‌کنند. از این‌رو باید در مسایلی که رابطه‌ی مستقیمی با مصالح امت دارد، جنبه‌ی احتیاط را رعایت کرد؛ هرچند که چنین کاری، موقعیت برخی را فروتر قرار دهد. [۸۴۲]روی‌کرد ابوبکر صدیقسدر عدم بکارگیری افرادی که دارای سوء پیشینه‌ی ارتداد بودند،‌ این آموزه را به دنبال دارد که نباید اصل را بر اعتماد و اطمینان درباره‌ی کسانی قرار داد که سوء پیشینه در فعالیت‌های ضددینی داشته و بعدها به دین و اسلام پایبند شده‌اند. چرا که اطمینان کامل به چنین افرادی، در بسیاری از موارد امت را تا سرحد نابودی پیش برده و سبب بروز مشکلات زیادی برای عموم مسلمانان شده است. البته این، بدان معنا نیست که به‌طور کلی از این افراد سلب اطمینان شود و همواره نسبت به آنان نوعی بدبینی وجود داشته باشد. چرا که بررسی استراتژی ابوبکر در چگونگی تعامل با این افراد، این موضوع را روشن‌تر می‌کند. [۸۴۳]

طلیحه، مسلمان خوبی شد و در زمان خلافت عمر فاروقسبرای بیعت پیش او رفت. عمرسبه او فرمود: «تو، قاتل عکاشه و ثابت هستی؛ به خدا قسم که هرگز تو را دوست ندارم.» طلیحه گفت: «ای امیرالمؤمنین! در مورد این دو شخص که خداوند، آن‌ها را به دست من گرامی داشته و آنان را به مقام شهادت رسانیده، مرا سرزنش نکن؛ خداوند، مرا به دست این‌ها خوار و زبون نکرد که اگر به دست این‌ها کشته می‌شدم، کافر و جهنمی بودم.» عمرساز او بیعت گرفت و او، به پیش قومش بازگشت و پس از مدتی به عراق رفت. [۸۴۴]او مسلمان خوبی شد و دیگر مورد سرزنش قرار نگرفت. خودش در قالب اشعاری بر کشتن عکاشه بن محصن و ثابت بن اقرمباظهار ندامت و پشیمانی کرد و ارتدادش را مصیبتی بزرگ‌تر از کشتن این دو بزرگوار دانست. وی، در بخشی از شعرش چنین سرود:

وأنی من بعد الضلالة شاهد
شهادة حق لست فیها بملحد
بأن إله النـاس ربی وأننـی
ذلیل وأن الدین دین محمد

ترجمه: من، پس از آنکه گمراه شدم، گواهی و شهادت حقی می‌دهم و در آن الحاد و بدکیشی نمی‌ورزم. گواهی می‌دهم که خدای تمام مردم، پروردگار من است و دین راستین و حق، دین محمد جمی‌باشد و اقرار می‌کنم که من، بنده‌ای خوار و ناچیز هستم. [۸۴۵]

[۸۳۹] تاریخ طبری (۴/۸۲) [۸۴۰] الصدیق أول الخلفاء، ص۸۷ [۸۴۱] التاریخ الإسلامی (۹/۵۹) [۸۴۲] التاریخ الإسلامی (۹/۶۷) [۸۴۳] مرجع سابق. [۸۴۴] التاریخ الإسلامی (۹/۵۹)؛ تاریخ طبری (۴/۸۱) [۸۴۵] نگاه کنید به: دیوان الردة، ص۸۶

ماجرای فجائه

فجائه، از بنی‌سلیم بود و نامش، ایاس بن عبدالله بن عبد یالیل بن خفاف. ابن‌اسحاق درباره‌اش می‌گوید: ابوبکر صدیقسفجائه را در بقیع مدینه سوزانید. سببش، این بود که فجاءه، نزد ابوبکرسرفت و وانمود کرد که مسلمان شده است؛ او از ابوبکرسلشکری درخواست کرد تا به جنگ مرتدها برود. چنین شد و به هر مسلمان و مرتدی که گذرش می‌افتاد، او را می‌کشت و مالش را برای خود برمی‌داشت. ابوبکر صدیقسلشکری به تعقیبش فرستاد تا او را دستگیر کنند. ابوبکرسپس از دستگیری فجاءه، دستور داد دستانش را با ریسمان به پشتش ببندند و او را در آتش بیندازند. بنابراین او را دست و پا بسته در آتش سوزاندند. [۸۴۶]کسی که فجاءه را در آتش انداخت، طریفه بن حاجز بود و این، نشان‌دهنده‌ی نقش مسلمانان سلیم در جنگ با کسانی است که در زمین فساد به پا کردند و یا از دین برگشتند. [۸۴۷]

چنین حکمی از آن جهت برای فجاءه تعیین شد که او، برخی از مسلمانان را به آتش افکنده و کشته بود. [۸۴۸]

[۸۴۶]ترتیب و تهذیب البدایة و النهایة، ص۱۶ [۸۴۷] الثابتون علی الإسلام، ص۲۷ [۸۴۸] نگاه کنید به: حرکة الردة، ص۱۸۵

داستان بنی تمیم، سجاح و کشته شدن مالک بن نویره

قبیله‌ی بنی‌تمیم در زمان ظهور ارتداد، چند دسته شدند؛ برخی از آنان از دین برگشتند و از دادن زکات امتناع نمودند. بعضی، زکات اموالشان را به مدینه فرستادند. برخی هم درنگ کردند تا ببینند که عاقبت چه می‌شود؟ در همان حال زنی مسیحی به نام سجاح بنت حارث بن سوید بن عقفان از قبیله‌ی بنی‌تغلب، ادعای پیغمبری کرد و به همراه پیروانش به قصد جنگ با ابوبکر صدیقسحرکت کرد. گذر سجاح بر سرزمین بنی‌تمیم افتاد و آنان را به سوی خود فراخواند. عموم بنی‌تمیم دعوتش را پذیرفتند. مالک بن نویره‌ی تمیمی، عطارد بن حاجب و برخی از اشراف و سران بنی‌تمیم به سجاح پیوستند و دیگران، با سجاح پیمان صلح بستند. اما مالک بن نویره، سجاح را به جنگ تحریک کرد و هنگامی که به مشورت و رایزنی پرداختند که جنگ را از کدامین قبیله آغازکنند، سجاح با کلماتی آهنگین گفت: «اسب‌های جنگی و پرشتاب را آماده کنید و برای غارت مهیا شوید و بر طایفه‌ی رباب [۸۴۹]شبیخون بزنید که مانعی، در برابر تاخت و تاز اسب‌ها نیست.» بنی‌تمیم، موفق شدند سجاح را قانع کنند که راهی یمامه شود و آنجا را از دست مسیلمه بن حبیب کذاب درآورند. سجاح، آهنگ یمامه کرد. اطرافیانش گفتند: اینک، کار مسیلمه بالا گرفته و قدرت و شوکت یافته است. سجاح گفت: «بر شما است که چون کبوتر به سوی یمامه پرواز کنید و بدانید که آنجا جنگ شدیدی روی ‌می‌دهد و پس از آن هرگز ملامت و سرزنشی نمی‌یابید.» به هر حال سجاح و پیروانش تصمیم گرفتند با مسیلمه بجنگند. هنگامی که مسیلمه از قصد سجاح اطلاع یافت، بر خود و از دست دادن سرزمینش ترسید؛ چرا که در آن زمان با ثمامه بن اثال که از سوی لشکر مسلمانان به فرماندهی عکرمهسپشتیبانی می‌شد، درگیر بود. لشکر عکرمهسدر آن موقع منتظر لشکر خالدسبود. مسیلمه‌ی کذاب در آن شرایط کسی را به نزد سجاح فرستاد تا برایش امان بگیرد و از سوی مسیلمه به سجاح وعده دهد که نیمی از زمین را به او می‌دهد. مسیلمه گفته بود: «نیمی از زمین از ما است و اگر قریش، عادل بودند، نیم دیگر از آنان بود؛ اما خدا، تو را گرامی داشت و آن نیمه را به تو ارزانی کرد». سجاح در پاسخ مسیلمه درخواست نشست مشترکی با او را نمود و در پی آن، در خیمه‌ای به تنهایی گفتگو کردند. [۸۵۰]مسیلمه پس از بگومگوهایی که میان او و سجاح رد و بدل شد، به سجاح گفت: «آیا دوست داری تو را به همسری بگیرم و به کمک قوم خود و قوم تو، بر عرب غالب شوم؟» سجاح پذیرفت و سه روز پیش مسیلمه ماند و سپس به نزد قومش بازگشت. سجاح، به آنان گفت که زن مسیلمه شدم. قومش پرسیدند: «چه چیزی مهریه‌ات کرد؟» گفت: هیچ. خویشانش گفتند: «برای زنی چون تو خیلی زشت است که بدون مهریه، به ازدواج کسی درآید.» سجاح از مسیلمه درخواست مهریه کرد. مسیلمه گفت: «مؤذنت را به نزد من بفرست.» سجاح، جارچی‌اش ـ‌ شبث بن ربعی ریاحی ـ را پیش مسیلمه فرستاد. مسیلمه‌ی کذاب به جارچی (اذان‌گوی) سجاح گفت: «درمیان یارانت بانگ برآور که رسول‌خدا(!) مسیلمه بن حبیب، دو نماز از نمازهایی را که محمد بر شما مقرر کرده، برداشت. یکی نماز صبح و دیگری نماز عشاء.» خدا، لعنتشان کند که چنین چیزی را مهریه قرار دادند. سجاح، نیمی از مالیات یمامه را گرفت و به میان قوم خود بازگشت و آن، زمانی بود که به او خبر رسید خالدسبه سرزمین یمامه نزدیک شده است. وی، درمیان قبیله‌اش بنی‌تغلب ماند تا اینکه در زمان معاویهسبه همراه بنی‌تغلب به جای دیگری کوچ داده شد. [۸۵۱]

مالک بن نویره که قبلاً با سجاح ساخت و پاخت داشته بود، با بازگشت سجاح به جزیره، به خود آمد و از کارش پشیمان شد. مالک در منطقه‌ای به نام بطاح بود. [۸۵۲]خالدسآهنگ بطاح کرد وانصارشاز همراهی با او امتناع کردند و گفتند: «ما همان کاری را می‌کنیم که ابوبکر صدیقسبه ما فرمان داده است.» خالدسدر پاسخشان فرمود: «چاره‌ای جز رفتن به بطاح نیست و نباید این فرصت را از دست داد؛ هنوز فرمان ابوبکرسبه من نرسیده و من، از اوضاع و احوال، بهتر خبر دارم. اینک قصد بطاح دارم و شما را به آمدن مجبور نمی‌کنم.» به هر حال خالدسبه سوی بطاح حرکت کرد و پس از دو روز انصارشتصمیم گرفتند که به خالدسبپیوندند؛ لذا کسی را پیش خالدسفرستادند که صبر کند تا به او برسند. زمانی که خالدسبه بطاح رسید، دسته‌هایی را به آنجا فرستاد تا مردم را به اسلام فرا بخوانند. سرآمدان بنی‌تمیم، فرمان و خواسته‌های خالدسرا پذیرفتند و زکات اموالشان را پرداختند. مالک بن نویره در آن زمان از میان مردم کنار رفته و سرگشته و متردد بود. فرستادگان خالدسدستگیرش کردند و او را با عده‌ای از همراهانش به نزد خالدسبردند. افرادی که به سراغ مالک و همراهانش رفته بودند، با هم اختلاف پیدا کردند؛ ابوقتاده ـ حارث بن ربعی انصاری ـ گواهی داد که آن‌ها اذان گفتند ونماز خواندند و عده‌ی دیگری شهادت دادند که‌ آن‌ها نه اذان گفتند و نه نماز خواندند. خالدسدستور داد مالک بن نویره و همراهانش را ببندند. آن شب، بسیار سرد بود. خالدسدستور داد اسیران را گرم کنند. مردم گمان کردند که خالدسدستور داده که اسیران را بکشند. به همین خاطر نیز اسیران را کشتند و مالک بن نویره به دست ضرار بن ازور کشته شد. خالدسبا شنیدن سرو صدا از خیمه‌اش بیرون رفت و چون دید که سربازانش، کار اسیران را ساخته‌اند، فرمود: «وقتی خدای متعال، اراده‌ی کاری کند، آن را به انجام می‌رساند.» خالدسهمسر مالک را که ام‌تمیم بنت منهال بود و زیبا، پس از پاکی به زنی گرفت. گفته شده که خالدسمالک بن نویره را سرزنش کرد که «چرا سجاح را پیروی کردی و زکات را ترک نمودی؟ مگر نمی‌دانی که زکات نیز همانند نماز فرض است؟» مالک گفت: «پیامبر شما، چنان می‌پنداشت که باید زکات داد!» خالدسفرمود: «مگر او، فقط پیامبر ما بود و نه پیامبر شما؟! ای ضرار! گردنش را بزن.» و این چنین مالک کشته شد.

به دنبال گردن زدن مالک، میان خالد و ابوقتادهببگومگو درگرفت و ابوقتاده، برای عرض شکایت به نزد ابوبکر صدیقسرفت. عمرسنیز درباره‌ی خالدسبا ابوقتاده، هم‌نظر شد و به ابوبکرسگفت: «خالد را از فرماندهی لشکر عزل کن که در شمشیرش، تیزی و شتاب است و او، سریع و نادرست، مردم را از دم شمشیر می‌گذراند.» ابوبکر صدیقسفرمود: «شمشیری را که خدا بر کافران کشیده، در نیام نمی‌کنم.» در همین گیر و دار متمم بن نویره ـ برادر مالک ـ برای شکایت از خالدسبه نزد ابوبکرسرفت. ابوبکر صدیقسخون‌بهای مالک را از خودشان دادند. [۸۵۳]

[۸۴۹] رباب، یکی از طوایف قبیله‌ی بنی‌تمیم می‌باشد. [۸۵۰] در منابع تاریخی چنین آمده که این دو پیغمبر دروغین (سجاح و مسیلمه) در آن خیمه با هم، جفت و هم‌بستر شدند. (مترجم) [۸۵۱] البدایة و النهایة (۶/۳۲۴و۳۲۵) [۸۵۲] بطاح، آبی است از بنی‌اسد در نجد. [۸۵۳] البدایة و النهایة (۶/۳۲۶)

ماندگاری و پایداری برخی از افراد بنی‌تمیم بر اسلام

آن‌گونه که برخی از تاریخ‌نگاران معاصر، نگاشته‌اند تمام افراد، طوایف و بزرگان قبیله‌ی بنی‌تمیم از اسلام برنگشتند. واقعیت، این است که به خاطر ماندگاری و پایداری برخی از افراد و بزرگان بنی‌تمیم بر اسلام بود که مالک بن نویره، سجاح را به جنگ با بعضی از طوایف بنی‌تمیم فراخواند. سجاح نیز برابر خواسته‌ی مالک، با برخی از طوایف بنی‌تمیم، وارد جنگ شد و از آنان شکست خورد و پس از آن بود که از حمله به مدینه منصرف شد و آهنگ یمامه کرد. بسیاری از روایات تاریخی نیز، این حقیقت را روشن می‌کند. [۸۵۴]بازنگاهی علمی و دقیق به روایات تاریخی در این زمینه، روشن می‌کند که تعداد افرادی که از قبیله‌ی بنی‌تمیم بر اسلام پایداری کردند، از تعداد مرتدهای آن قبیله بیش‌تر بوده و برخی از روایات، نقش طایفه‌ی رباب را در رویارویی با مرتدها کاملاً هویدا می‌سازد و نشان می‌دهد که میان این طایفه و سجاح جنگ شدیدی در گرفته و در نهایت پس از ناکامی سجاح در سرکوب مسلمانان بنی‌تمیم، به صلح طرفین انجامیده است و باعث شده تا قیس بن عاصم پشیمان گردد و به همراه اموال زکات قبیله‌اش، راهی مدینه شود و فرجام کار به ضرر سجاح و پیروانش پایان یابد. [۸۵۵]

[۸۵۴] الثابتون علی الإسلام، ص۴۴ [۸۵۵] مرجع سابق، ص۴۸

تحلیلی بر کشته شدن مالک بن نویره

در اینکه آیا مالک مظلوم و مسلمان کشته شده و یا کافر بوده و سزاوار مردن، اختلاف نظر زیادی وجود دارد. بنده، از میان مباحثی که پیرامون این مطلب طرح شده، تحقیق دکتر علی عتوم را کنکاش علمی متمایزی در این موضوع یافتم. وی می‌گوید: آنچه مالک را در ورطه‌ی نابودی انداخت، تکبرش بود که او را در دام جاهلیت و تله‌ی دودلی نسبت به اسلام، گرفتار کرد و اگر چنین نبود، در اجرای حکم شریعت اسلام و ادای زکات به بیت‌المال مسلمانان، درنگ نمی‌کرد. من، چنین می‌پندارم که حرص و آز وی به ریاست بنی‌تمیم، او را به سرکشی واداشت؛ چرا که او از گردن‌نهادن برخی از بزرگان و سرآمدان قبیله‌ی بنی‌تمیم در برابر حکومت اسلامی و پرداخت زکات توسط آنان، ناراحت شد و بر سر این موضوع با آنان پرخاشگری و جدال کرد. نگاهی به افعال و اقوال مالک،‌ این تصور را تأیید می‌کند که او، آزمند ریاست بوده است و همین، باعث ‌شد تا از دین برگردد و با سجاح همراه شود. پیامد دیگر ریاست‌طلبی مالک، این بود که او را بر آن داشت تا مانع ادای شترهای زکات به ابوبکر صدیقسشود و آن‌ها را درمیان قومش تقسیم کند. او نصیحت نزدیکانش را نپذیرفت و هم‌چنان به گردن‌کشی و طغیانش ادامه داد و مجموع این افعال، از او فردی ساخت که به کفر نزدیک‌تر باشد تا به اسلام و ایمان.

صرف نظر از تمام دلایلی که درباره‌ی کافر بودن مالک بن نویره وجود دارد، تنها خودداری او از ادای زکات، دلیلی کافی بر درستی کشتنش می‌باشد. خودداری مالک از ادای زکات، امری است که مورد تأکید تمام تاریخ‌نگاران می‌باشد. ابن‌سلام می‌گوید: در مورد اینکه خالدسبا مالک سخن گفته تا او را متوجه اشتباهش بکند و حجت را بر او تمام نماید،‌ درمیان تاریخ‌نگاران اجماع شده و هیچ اختلافی در این‌باره وجود ندارد که مالک ضمن سهل‌انگاری در اقامه‌ی نماز، از ادای زکات امتناع ورزیده است. [۸۵۶]درمیان مرتدها، کسانی بودند که زکات را قبول داشتند و از ادای آن خودداری نکردند؛ بلکه رییسان و بزرگانشان، آنان را از ادای زکات منع نمودند که از آن جمله می‌توان به بنی‌یربوع اشاره کرد که زکات اموالشان را جمع‌آوری کردند و چون می‌خواستند آن را به مدینه بفرستند، مالک بن نویره آن‌ها را از این کار بازداشت و زکات جمع‌آوری شده را درمیان افراد همان قبیله تقسیم کرد. [۸۵۷]

[۸۵۶] طبقات فحول الشعراء، ص۱۷۲ [۸۵۷] شرح نووی بر صحیح مسلم (۱/۲۰۳)

ازدواج خالدسبا ام‌تمیم

ام‌تمیم، همان لیلی بنت سنان منهال است که همسر مالک بن نویره بود. در مورد ازدواج خالدسبا این زن، جر و بحث زیادی شده که در این میان برخی از افراد مغرض، سخنان ناروایی در مورد خالدسگفته‌اند که با بحثی علمی و بدور از غرض، می‌توان نادرستی اتهامات وارد شده بر خالد را دریافت. خلاصه‌ اینکه برخی از افراد مغرض، خالدسرا متهم کرده‌اند که وی، از قبل به ام‌تمیم دل بسته و بلافاصله پس از دستگیری ام‌تمیم، در برابر زیباییش، نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و با او ازدواج کرده است. این‌ها، بر همین مبنا ازدواج خالدسبا ام‌تمیم را نامشروع می‌پندارند. باید دانست که چنین سخنی درباره‌ی خالدستهمتی بیش نیست که پیشینه‌ی چندانی ندارد و اصلاً بی‌اعتبار می‌باشد. زیرا گذشته از آنکه هیچ اثری از این موضوع در منابع و مصادر تاریخی قدیمی وجود ندارد، متون تاریخی به‌گونه‌ای است که دقیقاً به خلاف این موضوع تصریح می‌کند. ماوردی می‌گوید: آنچه خالدسرا بر آن داشت تا مالک را بکشد، امتناع و خودداری وی از ادای زکات بود که همین، نشانه‌ی ارتداد مالک و روا شدن ریختن خونش گشت و بدین‌سان مالک، از دین برگشت و پیمان زناشویی او با زنش ام‌تمیم باطل شد. [۸۵۸]امام سرخسی گفته است: حکم شرعی زنانی که به دنبال مرتد شدن شوهرانشان، به دار‌الحرب و جمع ازدین‌برگشتگان بپیوندند، این است که نباید آن‌ها را کشت؛ بلکه به اسارت درمی‌آیند و حکم کنیز می‌یابند. [۸۵۹]ام‌تمیم نیز درمیان زنان اسیر بود که خالدساو را برای خودش برگزید و چون آن زن، از عده بیرون آمد، خالدسبا او ازدواج کرد. [۸۶۰]شیخ احمد شاکر در توضیح این مطلب، می‌گوید: از آنجا که ام‌تمیم و پسرش درمیان اسیران بودند، خالدسآن‌ها را برای خود به عنوان کنیز و غلام برگزید. چرا که کنیز، عده ندارد؛ البته هم‌خوابی با زن بارداری که به کنیزی درآمده، حرام است و در صورتی که کنیز، باردار نباشد، صاحبش می‌تواند پس از آنکه کنیز، یک بار حیض شد، با او هم‌خواب شود.خالدسنیز بر اساس این حکم شرعی با ام‌تمیم هم‌بستر شد و این کارش، کاملاً شرعی بوده و جای بدگویی و سرزنشی در آن نیست. تنها دشمنان و مخالفان خالدساین مسأله را پر و بال داده‌اند تا به گمان خود از این فرصت برای زشت نشان دادن شخصیت خالدسبهره ببرند و مدعی شوند که مالک، مسلمان بوده و خالدسبه خاطر طمعی که در زن مالک (ام‌تمیم) بسته، مالک را کشته است! [۸۶۱]برخی هم خالدسرا متهم کرده‌اند که او در ازدواج با ام‌تمیم، بر خلاف آداب و رسوم عرب‌ها در دوره‌ی جاهلیت و پس از ظهور اسلام، عمل کرده و ازدواج او با ام‌تمیم، با عادت مسلمانان آن روز و بلکه با دستورات و آموزه‌های دینی سازگار نبوده است! [۸۶۲]بدون تردید چنین گفتاری کاملاً نادرست است؛ چرا که بررسی تاریخ عرب خلاف این موضوع را نشان می‌دهد و روشن می‌کند که عرب‌ها، پیش از ظهور اسلام، پس از پیروزی بر دشمنانشان، زنان اسیر را به کنیزی خود در می‌آورده‌ و با آنان ازدواج می‌کرده‌اند و حتی این کار، مایه‌ی فخر و افتخارشان نیز بوده است. به همین سبب نیز کنیززادگان عرب بسیار بوده‌اند. از لحاظ شرعی نیز خالدسعمل حرامی مرتکب نشده و کاری که او کرده، کاملاً شرعی بوده است؛ چرا که اشخاص بهتر از او نیز در بحبوحه‌ی جنگ یا پس از پایان آن، چنان کرده‌اند. به عنوان مثال رسول‌خدا جدرباره‌ی جویریه بنت حارثلکه درمیان اسیران بنی‌مصطلق بود، همین رویه را در پیش گرفتند؛ آن حضرت ججویریهلرا بازخرید کردند و با او ازدواج نمودند. رسول‌خدا جبرای آزادی جویریهلیکصد نفر از اسیران قومش را آزاد کردند؛ چرا که آن‌ها، به خاطر ازدواج رسول‌خدا جبا جویریهل، قوم و خویش ایشان شده بودند. این کار رسول‌خدا جبسیار خجسته و فرخنده بود و باعث شد تا پدر جویریه (حارث بن ضرارس) نیز مسلمان شود. [۸۶۳]رسول‌خدا جبا صفیه بنت حیی بن اخطب نیز به دنبال جنگ خیبر به همین منوال ازدواج کردند و در خیبر یا پس از پیمودن مقداری از مسیر، زندگی زناشویی خود با او را آغاز نمودند. [۸۶۴]از آنجا که رسول‌خدا جبه عنوان بهترین اسوه و الگو، چنان کرده‌اند، دیگر جایی برای سرزنش خالدسباقی نمی‌ماند که چرا با ام‌تمیم ازدواج کرده است؟ [۸۶۵]دکتر محمد حسین هیکل در دفاع از مشروعیت ازدواج خالدسبا ام‌تمیم، شیوه‌ی نادرستی را در پیش گرفته و به‌گونه‌ای سخن گفته که گویا اگر خالدساشتباهی هم کرده، باید آن را به حساب اسلام گذاشت. بدون تردید چنین اسلوبی در دفاع از خالدسدرست نیست؛ چرا که خالدسو تمام بشریت، در برابر اسلام محکوم هستند و هیچ چیز و هیچ کس، بالاتر و فراتر از این دین نیست. بنابراین نباید هرگز در دفاع از افراد، چهره‌ی دین را زشت و نادرست جلوه داد. دکتر هیکل می‌گوید: «کام‌جویی‌ از زن، حتی پیش از آنکه پاک شود، بر خلاف آداب و رسوم عرب نبود و اصلاً درمیان اعراب، رسم بر آن بود که پیروزِ میدان نبرد، زنان اسیر را به کنیزی خود درآورد! علاوه بر این پایبندی بر اجرای حکم شرعی درباره‌ی بزرگانی چون خالد، آن هم در شرایطی که ممکن است خطر و یا آسیبی برای حکومت اسلامی به دنبال داشته باشد، بی‌معنا و غیرقابل اجرا است!» [۸۶۶]شیخ احمد شاکر درباره‌ی این نوشتار محمد حسین هیکل می‌گوید: «گمان من این است که نگارنده (هیکل) از فسادکاری‌ها و فرومایگی‌های ناپلئون و دیگر پادشاهان اروپایی متأثر شده و از آثار و نوشته‌های نویسندگان اروپایی اثر پذیرفته که کوشیده‌اند بدکاری‌های بزرگ پادشاهان اروپایی را کوچک بنمایانند و کشورگشایی‌ها و تجاوزگری‌های ناپلئون و دیگر شاهان اروپایی را همانند فتوحات مسلمانان صدر اسلام جلوه دهند. این نوشتار آقای هیکل که اجرای حکم شرعی درباره‌ی بزرگانی چون خالد را، قابل انجام نمی‌داند، گفتاری است که تمام ارزش‌ها و پایه‌های اخلاقی و دینی را زیر سؤال می‌برد (و طوری نشان می‌دهد که گویا خالدسفراتر از اسلام و احکام شرعی است!)» [۸۶۷]

[۸۵۸] الأحکام السلطانیة، ص۴۷؛ نگاه کنید به: حرکة الردة، ص۲۲۹ [۸۵۹] المبسوط (۱۰/۱۱۱)؛ حرکة الردة، ص۲۲۹ [۸۶۰] البدایة و النهایة (۶/۳۲۶) [۸۶۱] حرکة الردة،ص۲۳۰ [۸۶۲] عبقریة الصدیق، ص۷۰ [۸۶۳] سیره‌ی ابن‌هشام (۲/۲۹۰،۲۹۵) [۸۶۴] مرجع سابق (۲/۳۳۹) [۸۶۵] حرکة الردة، ص۲۳۷ [۸۶۶] الصدیق ابوبکر، ص۱۴۰ [۸۶۷] حرکة الردة، ص۲۳۲

دفاع ابوبکر صدیقساز خالدس

برخی از لشکریان خالدسو از جمله ابوقتادهسگواهی دادند که قوم مالک همانند مسلمانان اذن گفته‌اند و از این‌رو جانشان در امان است و کشتنشان روا نیست. این کشاکش میان خالدسو ابوقتادهسپس از آن شدت بیش‌تری گرفت که خالدسبا ام‌تمیم ازدواج کرد. ابوقتادهسلشکر را ترک کرد و به نزد ابوبکر صدیقسرفت تا از خالدسشکایت کند. ابوبکرساین عمل‌کرد ابوقتادهسرا رد نمود و برای او و هیچ کس دیگری درست ندانست که لشکر اسلام را ترک کند؛ چرا که این عمل، سبب ازهم‌پاشیدگی لشکر اسلام در خاک دشمن می‌شد. به همین خاطر نیز ابوبکر صدیقسبا ابوقتادهستندی کرد و او را به لشکر بازگردانید و زمانی از او خرسند شد که تحت فرماندهی خالدسبه انجام وظیفه پرداخت. [۸۶۸]این کار ابوبکر صدیقساستراتژی جنگی درست و بجایی بود که ابوقتادهسرا به ادامه‌ی خدمت در لشکر خالدسدستور داد.

ابوبکر صدیقسموضوع کشته شدن مالک را مورد بررسی قرار داد و در نهایت خالدسرا از اتهاماتی که در مورد کشتن مالک بر او وارد شده بود، بی‌تقصیر دانست. [۸۶۹]ابوبکر صدیقسدر این موضوع، آگاه‌تر و دورنگرتر از سایر صحابهشبود؛ چرا که علاوه بر برتری ایمانیش بر دیگران، به عنوان خلیفه در چنان جایگاهی قرار داشت که از تمام مسایل، آگاهی می‌یافت. از این‌رو در برخورد با خالدسبر اساس سنت رسول‌خدا جعمل کرد. چنان‌چه رسول‌خدا جبا وجود بروز اشتباهات و مسایلی مقطعی از سوی خالدسکه مورد قبول آن حضرت جنبود، عزلش نکردند و بلکه عذرش را در تمام موارد پذیرفتند و حتی درباره‌اش فرمودند: «لَا تُؤْذُوا خَالِدًا فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللَّهِ، صَبَّهُ اللَّهُ عَلَى الْكُفَّارِ»یعنی: «خالد(س) را نیازارید که او، شمشیری از شمشیرهای الهی است که خدا، بر ضد کفار کشیده است.» [۸۷۰]

انتخاب و بکارگیری خالدساز سوی ابوبکرسبه عنوان فرمانده، نشان‌دهنده‌ی کمال و پختگی ابوبکر صدیقسمی‌باشد؛ چرا که ابوبکرسشخصی نرم‌خو بود و خالدسشدید و سخت‌گیر و بدین‌سان نرمی و شدت در هم می‌آمیخت و تعادل، برقرار می‌شد. زیرا نرم‌خویی به تنهایی فسادآور است و مایه‌ی سوء استفاده‌ی دیگران می‌شود؛ چنان‌چه سخت‌گیری تنها نیز آفت‌هایی را به دنبال دارد. ابوبکر صدیقسبرای ایجاد تعادل در نرم‌منشی خود، با عمرسمشورت می‌کرد و از خالدسدر انجام امور کار می‌گرفت و این، از کمال و پختگی او به عنوان جانشین رسول‌خدا جبود که در سرکوب مرتدها، شدت عمل بی‌سابقه‌ای به خرج داد و به شخصیت عمر فاروقسنزدیک و همانند شد. عمر فاروقسبر خلاف ابوبکر صدیقسسخت‌گیر و تندمنش بود و کمال وی در زمان خلافتش بدان‌گاه نمایان می‌گردد که برای ایجاد تعادل در شدت عملش، از افرادی نرم‌خو چون سعد بن ابی‌وقاص، ابوعبیده‌ی ثقفی، نعمان بن مقرن و سعید بن عامرشکار گرفت که نسبت به خالد نرم‌خوتر و پارساتر بودند و این چنین خدای متعال، به عمر فاروقسدر زمان خلافتش چنان مهربانی و رأفتی ارزانی داشت که قبلاً آنقدر رؤوف و مهربان نبود تا به عنوان خلیفه، شخصیت کاملی بیابد و امیر مؤمنان شود. [۸۷۱]

ابن‌تیمیه/گفت‌آورد باارزشی دارد. وی می‌گوید: «…ابوبکر صدیقسدر جنگ با مرتدها و در فتوحات عراق و شام از خالدسکار گرفت و با وجود اشتباهاتی که از خالدسبه سبب سوء تأویل رخ داد، باز هم او را عزل نکرد و به راهنمایی و توبیخش بسنده نمود؛ چرا که منفعت ماندگاری خالدسدر جنگ با مرتدها و فتوحات عراق و شام، بسی بیش‌تر از اشتباهاتش بود و کس دیگری نمی‌توانست جایگزین خالدسشود و چون او، برای لشکر اسلام مفید باشد. زیرا هنگامی که فرمانده‌ی کل، نرم‌خو باشد، چاره‌ای جز این نیست که جانشینش خلق و خوی تندی داشته باشد تا بدین‌سان تعادل، برقرار گردد و بر عکس در صورت تندخویی فرمانده‌ی اصلی، جانشینش باید اخلاق و شخصیت نرمی داشته باشد. ابوبکر صدیقسنیز از آن جهت که نرم‌خو بود، خالدسرا که شخصیت تند و شدیدی داشت بر لشکر گماشت تا از این تندخویی خالدساخلاق و کنش نرم خود را متعادل گرداند. عمر فاروقسچون خالدسطبع تندی داشت و ابوعبیدهسهمانند ابوبکر صدیقسنرم‌‌خو بود. بنابراین ابوبکر وعمربانتخاب درستی در گزینش فرماندهان و مشاوران خود داشتند که همین امر نیز موجب ایجاد تعادل و توازن در رفتارهای حکومتی آنان گردید تا چون رسول‌خدا جمعتدل و میانه‌رو باشند و بتوانند به خوبی از عهده‌ی جانشینی آن حضرت جبرآیند. [۸۷۲]رسول اکرم جفرموده‌اند: «أنا نبی الرحمة، أنا نبی الملحمة»یعنی: «من، پیامبر رحمت هستم؛ من، پیامبر شدت و کارزار هستم.» [۸۷۳]

[۸۶۸] حرکة الردة، ص۲۳۱ [۸۶۹] الخلافة و الخلفاء الراشدون از بهنساوی، ص۱۱۲؛ الخلفاء الراشدون از نجار، ص۵۸ [۸۷۰] فتح الباری (۷/۱۰۱) [۸۷۱] أبوبکر الصدیق أفضل الصحابة و أحقهم بالخلافة، ص۱۹۳و۱۹۴ [۸۷۲] الفتاوی (۲۸/۱۴۴) [۸۷۳] مسند احمد (۴/۳۹۵،۴۰۴،۴۰۷)

مرتد شدن اهل عمان

عمانی‌ها، دعوت اسلام را پذیرفتند و رسول‌خدا جعمرو بن عاصسرا به نزد آنان فرستاد تا به ایشان دین و ایمان آموزش دهد. پس از وفات رسول‌خدا جشخصی از ایشان به نام لقیط بن مالک ازدی که به ذو‌التاج مشهور بود، به ریاست رسید و ادعای پیغمبری کرد. جاهلان عمانی از او پیروی کردند که در پی آن بر عمان و دو فرزند جلندی غالب شد. در دوره‌ی پیش از اسلام، پادشاه عمان را جلَندی می‌نامیدند. شخصی به نام جیفر (یکی از پسران جلندی)، خبر طغیان لقیط را به ابوبکر صدیقسرساند و از ایشان درخواست لشکر کرد. ابوبکرسعده‌ای را به همراه دو امیر (حذیفه بن محصن غلفانی و عرفجه) به مهره گسیل کرد و به این دو فرمانده دستور داد تا به اتفاق هم، مأموریتشان را از عمان آغاز کنند و حذیفه را فرمانده تعیین نمود و فرمان داد تا پس از رسیدن به مهره، عرفجه امیر شود. ابوبکر صدیقسعکرمهسرا نیز به عنوان نیروی پشتیبانی آن‌ها اعزام کرد و به عرفجه و حذیفه نوشت تا پس از رسیدن به عمان، زیر دست عکرمهسانجام مأموریت نمایند. آنان، پس از رسیدن به عمان، با جیفر مکاتبه کردند. لقیط بن مالک، از رسیدن لشکر اسلام باخبر شد و به همراه پیروانش در محلی به نام دبا [۸۷۴]، اردو زد. آنان، اموال و دودمان (زنان و کودکان) خود را در دنباله‌ی لشکر قرار دادند. دبا، شهر تجاری عمان بود که بازار بزرگی نیز داشت. جیفر و عباد در مکانی به نام صُحار گرد هم آمدند و کسی را به نزد فرماندهان لشکر اسلام فرستادند و برای جنگ با لقیط، اعلام آمادگی کردند. به هر حال، لشکر اسلام با لشکر لقیط روبرو شد و جنگ شدیدی درگرفت. در آغاز کار، مسلمانان، دچار سستی و شکست شدند و نزدیک بود از معرکه بدر شوند که خدای متعال،‌ با لطف بی‌کرانش آنان را از سوی بنی‌ناجیه و عبدالقیس، یاری رساند. با رسیدن نیروهای کمکی بنی‌ناجیه و عبدالقیس، فتح و پیروزی از آن مسلمانان شد و مشرکان گریختند. مسلمانان، به تعقیبشان پرداختند و ده‌هزار نفر از نیروهای دشمن را به هلاکت رساندند و علاوه بر دست‌یابی بر بازار دبا، بر دودمان و دارایی‌های مشرکان نیز دست یافتند و خمس غنایم را به همراه عرفجه به مدینه فرستادند. [۸۷۵]یکی از زمینه‌های اصلی این پیروزی، رویارویی مسلمانان عمان به فرماندهی جیفر و برادرش عباد با لقیط بن مالک ازدی بود که پیش از رسیدن لشکر اسلام، در دژها و مناطق امن مستقر شدند تا مسلمانان به آنان بپیوندند. همین طور ماندگاری بنی‌جذید و بنی‌ناجیه و عبدالقیس بر اسلام و ورود به‌هنگامشان در لشکر مسلمانان، تأثیر به‌سزایی در پیروزی لشکر اسلام داشت. [۸۷۶]

[۸۷۴] دبا، نام قصبه و دهستان معروف عمان است. نگاه کنید به: معجم‌البلدان یاقوت حموی. (مترجم) [۸۷۵] البدایة و النهایة (۶/۳۳۵) [۸۷۶] الثابتون علی الإسلام، ص۵۹و۶۰

مرتد شدن بحرینی‌ها

مسلمان شدن اهل بحرین از این قرار بود که رسول‌خدا جعلاء حضرمیسرا برای دعوت به نزد حاکم بحرین (منذر بن ساوی) فرستادند؛ منذر بن ساوی دعوت آن حضرت جرا پذیرفت و اسلام و عدالت را درمیان بحرینی‌ها گسترش داد. پاسخ منذر به دعوت رسول‌خدا جچنین بود: «من، در قدرتی که به دست دارم، نگریستم و دیدم که این امر، فقط دنیوی است و چیزی از آخرت در خود ندارد؛ اما چون در دین شما نگاه کردم، آن را برای دنیا و آخرت یافتم. لذا چیزی مرا از پذیرش دینی که در آن آسایش زندگانی و راحت مرگ است، بازنداشت. تا دیروز از کسانی تعجب می‌کردم که به این دین می‌گروند و امروز از کسانی در شگفتم که این دین را رد می‌کنند….» [۸۷۷]

رسول‌خدا جرحلت کردند و پس از اندکی منذر نیز وفات نمود. با رحلت رسول‌خدا جو منذر بن ساوی، بحرینی‌ها از دین برگشتند و منذر بن نعمان را به قدرت رساندند. [۸۷۸]

بحرین، باریکه‌ای از کرانه‌های خلیج فارس است که از قطیف تا عمان ادامه می‌یابد و بخشی از بیابان‌هایش به آب دریا نزدیک است. در قسمت بالایی بحرین، یمامه قرار دارد. البته تپه‌ماهورهایی در میان بحرین و یمامه فاصله انداخته است. [۸۷۹]

مسلمانان بومی بحرین که بر اسلام پایداری کردند، نقش زیادی در خاموش کردن فتنه‌ی ارتداد داشتند. جارود بن معلی، تأثیر زیادی در این پهنه ایفا کرد؛ وی، با رسول‌خدا جمصاحبت نمود و پس از فراگیری آموزه‌های دینی به میان قومش رفت و آنان را به اسلام فراخواند. با آنکه دعوتش پذیرفته شد، اما اندک زمانی نگذشت که رسول‌خدا جوفات نمودند. عبدالقیس از دین برگشتند و گفتند: اگر محمد، پیامبر بود که نباید می‌مرد. این خبر به جارود رسید؛ وی، آن‌ها را جمع کرد و چنین فرمود: «ای مردم! من از شما چیزی می‌پرسم که انتظار دارم در صورتی که پاسخش را می‌دانید، به من جواب دهید و اگر نمی‌دانید، پاسخی ندهید.» عبدالقیس گفتند: «هر آنچه می‌خواهی، بپرس.» جارود گفت: «آیا می‌دانید که خدای متعال، پیش از محمد جنیز پیامبرانی فرستاده است؟» گفتند: آری. جارود افزود: «این پیامبران را دیده‌اید یا فقط می‌دانید که پیش از محمد جپیامبرانی آمده‌اند‌؟» گفتند: «آن‌ها را ندیده‌ایم و فقط از آمدنشان خبر داریم.» جارودسپرسید: «پس آن‌ها چه شده‌اند؟» پاسخ دادند: مرده‌اند. جارودسگفت: «محمد جنیز همانند آنان وفات کرده است و من گواهی می‌دهم که خدایی جز الله نیست و محمد جبنده و فرستاده‌ی خدا است.» عبدالقیس گفتند: «ما نیز گواهی می‌دهیم که خدایی جز الله نیست و محمد جبنده و فرستاده‌ی خدا است؛ تو نیز سرور و بهترین ما هستی.» بدین‌سان عبدالقیس به اسلام بازگشتند. دعوت جارودسسبب شد تا قومش به اسلام بازگردند و بر اسلام پایداری کنند. [۸۸۰]خدای متعال، در دل جارودسانداخت تا پیامبران گذشته را برای قومش مثال بزند که از دنیا رفته‌اند و این چنین، جارودسغبار شک و دودلی را از دل‌های عبدالقیس زدود و آنان را قانع کرد که رسول‌خدا جنیز همانند پیامبران پیش از خود، از دنیا رحلت فرموده است. بله، این چنین است که جایگاه علم و دانش در توجیه اعتقاد و رفتار دینی مردم نمایان می‌گردد و روشن می‌شود که برخورداری از دانش دینی به هنگام بروز فتنه، چقدر در روشن‌گری مؤثر است! [۸۸۱]

مسلمانان جواثا [۸۸۲]بر اسلام پایداری کردند. آن‌گونه که از روایت بخاری به نقل از ابن‌عباسببر می‌آید، جواثا نخستین قریه‌ای است که در زمان ظهور فتنه‌ی ارتداد، در آن نماز جمعه برپا شده است. مرتدها، جواثا را محاصره کردند. مسلمانان جواثا شدیداً گرسنه شدند تا اینکه خدای متعال، آنان را از این بحران رهانید. گرسنگی به قدری بر مسلمانان غلبه کرد که شخصی به نام عبدالله بن حذف از بنی‌بکر بن کلاب، چنین اشعاری سرود:

ألا أبلـغ أبابكـر رســولاً
وفتیــان المدینة أجمـعیـــنا
فهل لكم إلی قـوم كــرام
قعـود فی جواثا محصــــرینا كأن دمـائهـم فی كـل فج
شعاع الشمس یغشـی الناظرینا
توكلنا علی الرحمـــن إنا
وجدنا النصـر للمتـــــوكلینا [۸۸۳]

یعنی: «به ابوبکرسو تمام جوان‌مردانی که در مدینه هستند، خبر بده که آیا از حال قومی گرامی که در جواثا فرونشسته و در محاصره‌اند، خبر دارید و کاری کرده‌اید؟ حالشان، چنین است که گویا خون‌هایشان در هر سو به‌سان پرتو خورشید، برای بینندگان می‌درخشد. با این حال ما بر خدای رحمن توکل کرده‌ایم و صبر و شکیبایی را بهترین چیز برای متوکلان یافته‌ایم».

آری! مسلمانان جواثا بر حق پایداری کردند و به محاصره‌ی دشمن درآمدند و از شدت گرسنگی تا سر حد نابودی پیش رفتند. در شعر عبدالله بن حذف، ژرفای ایمان این مسلمانان و میزان توکلشان به خدای متعال و امید به نصرت و یاری الهی کاملاً مشهود است. [۸۸۴]

ابوبکر صدیقسلشکری را به فرماندهی علاء بن حضرمیسبه بحرین فرستاد. زمانی که علاءسبه بحرین نزدیک شد، ثمامه بن اثال با جمع زیادی از قومش (بنی‌سحم) به علاءسپیوست. مسلمانان آن دیار، به خیزش بر ضد مرتدها فراخوانده شدند و جارود بن معلیسنیز با تعدادی از افراد قبیله‌اش به لشکر اسلام پیوست و بدین‌سان لشکر انبوهی برای جنگ با مرتدها فراهم آمد و خدای متعال، مؤمنان را یاری رسانید. از دیگر کسانی که در سرکوب مرتدهای بحرین، به علاء پیوستند، می‌توان قیس بن عاصم منقری، عفیف بن منذر و مثنی بن حارثه‌ی شیبانی را نام برد. [۸۸۵]

[۸۷۷] التراتیب الإداریة (۱/۱۹) [۸۷۸] حروب الردة، ص۱۴۶ [۸۷۹] حروب الردة، ص۱۴۷ [۸۸۰] البدایة و النهایة (۶/۳۳۲) [۸۸۱] التاریخ الإسلامی(۹/۹۷) [۸۸۲] جواثا، نام منطقه و حصاری در بحرین می‌باشد.(مترجم) [۸۸۳] البدایة و النهایة (۶/۳۳۲) [۸۸۴] التاریخ الاسلامی از حمیدی (۹/۹۸) [۸۸۵] الثابتون علی الإسلام، ص۶۳

بروز کرامتی از علاء بن حضرمیس

علاءساز بزرگان صحابه و شخصی عالم، عبادت‌گزار و مستجاب الدعوه بود. علاءسدر بیابان دهناء به لشکر فرمان داد تا اردو بزنند. پیش از آنکه لشکریان به طور کامل مستقر شوند و بار شترها را پایین بگذارند، شترها در حالی که هنوز توشه‌ی لشکر (خیمه‌ها و آب مورد نیاز سپاهیان) بارشان بود، رم کردند و گریختند. تنها چیزی که برای لشکریان ماند، لباس‌های تنشان بود. حتی یک شتر هم برای لشکر نماند. این اتفاق در شب روی داد و چنان غم و اندوهی بر سپاهیان چیره شد که برخی شروع به وصیت کردند. علاءسدستور داد تا همه جمع شوند. پس از آنکه همه جمع شدند، علاءسفرمود: «ای‌مردم! مگر شما مسلمان نیستید و در راه خدا بیرون نشده‌اید؟ مگر نه این است که شما برای یاری دین خدا بپا خاسته‌اید؟ پس شما را مژده باد که به خدا سوگند، خدای متعال کسانی چون شما را در چنین حالی خوار و زبون نمی‌کند.» سپیده‌ دمید و برای نماز صبح، اذان دادند. علاءسبرایشان امامت داد و پس از نماز دو زانو نشست و دست به دعا برداشت؛ همراهانش نیز همانند او زانو زدند و دست به دعا برداشتند تا اینکه خورشید طلوع کرد. در حالی که علاءسمشغول دعا بود، مردم به سراب و پرتو پیاپی خورشید در بیابان می‌نگریستند. در آن حال چشمشان به برکه‌ی آبی افتاد که آکنده از آب گوارا بود. علاءسو همراهانش از آن آب نوشیدند و خود را با آن شستند. هنوز روز بالا نیامده بود که شترها از هر سو نمایان شدند و بی‌آنکه چیزی از بار مجاهدان گم شده‌ باشد، کنار سپاهیان زانو زدند و هر کس، شترش را آب داد و بدین‌ترتیب مردم به چشم خود، قدرت و نصرت الهی را دیدند. [۸۸۶]

[۸۸۶] البدایة و النهایة (۶/۳۳)

شکست مرتدهای بحرین

مرتدها، لشکر بزرگی فراهم آورده بودند. لشکر مسلمانان، در مجاورت لشکر مرتدها اردو زد. مسلمانان، شبانگاه از لشکرگاه مرتدها، هیاهو و سرو صدای زیادی شنیدند. علاءسگفت: چه کسی برایمان خبر می‌آورد که این‌ها، چه می‌کنند؟ عبدالله بن حذف برخاست و خود را به لشکرگاه مرتدها رساند و دید که آنان، شراب نوشیده‌‌اند و به حال خود نیستند. عبدالله بازگشت و علاءسرا از ماجرا باخبر کرد. علاءساین فرصت را غنیمت دانست و بلافاصله بر مرتدها شبیخون زد و آنان را کشت و تنها تعداد اندکی از مرتدها موفق به فرار شدند. مسلمانان، بر اموال، انبارها و کالا‌های به‌جامانده از مرتدها دست یافتند و از آنان غنایم جنگی زیادی گرفتند. حطم بن ضبیعه برادر بنی‌قیس بن ثعلبه که از بزرگان و رییسان قبیله‌اش بود، وحشت‌زده از خواب پرید و دید که مسلمانان بر آن‌ها شبیخون زده‌اند. حطم، بی‌دست و پا و شتابان به سوی اسبش رفت تا سوار شود؛ هنگامی که پا در کاب نهاد، رکاب، پاره شد؛ حطم فریاد برآورد که آیا کسی رکاب اسبم را برایم درست می‌کند؟ شخصی از مسلمانان [۸۸۷]که در تاریکی شب، حطم را شناخت، به او گفت: پایت را بالا بگیر تا رکابت را درست کنم. هنگامی که حطم، پایش را بالا گرفت، پایش را با شمشیر زد و قطع کرد. حطم از آن مسلمان خواهش کرد تا کارش را تمام کند و او را بکشد. اما آن مسلمان، حطم را نکشت. حطم، بر زمین افتاده بود و از هر مسلمانی که از آنجا می‌گذشت، درخواست می‌کرد که او را بکشد و چون زخمی بود، کسی حاضر نمی‌شد او را بکشد. در همان گیر و دار قیس بن عاصم از آنجا گذر کرد؛ حطم به قیس گفت: من، حطم هستم؛ نمی‌خواهی مرا بکشی؟ قیس، حطم را کشت و پس از آن متوجه شد که او زخمی بوده است؛ لذا گفت: افسوس! اگر می‌دانستم که حطم زخمی است، حرکتش نمی‌دادم و او را نمی‌کشتم. پس از آن مسلمانان به تعقیب مرتدهای گریزان پرداختند و آنان را کشتند. البته عده‌ای از آن‌هاموفق شدند خود را به دارین [۸۸۸]برسانند و بر کشتی سوار شوند و بگریزند. علاءسغنایم را تقسیم کرد و خمس آن را به مدینه فرستاد. وی پس از آنکه از تقسیم غنایم فارغ شد، به مسلمانان گفت: بیایید تا به اتفاق هم به دارین برویم و با دشمنانمان در آنجا بجنگیم. مجاهدان نیز فرمان علاءسرا پذیرفتند و با هم به سمت دریا حرکت کردند تا سوار کشتی شوند. زمانی که به ساحل دریا رسیدند، دیدند که کشتی‌ها از لنگرگاه فاصله گرفته‌اند. علاءسبا اسبش به دریا زد و این کلمات بر زبانش جاری بود: «یَا أَرْحَمُ الرَّاحِمِیْن یَا حَكِیْم یَا كَرِیْم، یَا أَحَد یَا صَمَد، یَا حَیّ یَا قَیُّوم، یَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإكْرَام، لَاإله إلَّا أَنْتَ یَا رَبّنَا». [۸۸۹]علاءسبه سپاهیان نیز دستور داد تا کلمات او را تکرار کنند و به دریا بزنند. سپاهیان نیز همان کلماتی را که علاءسبر زبان آورد، تکرار کرده و به دریا زدند. به خواست خدای متعال، دریا برایشان چون ریگزاری شد که آبش از سم اسب‌ها و شترها فراتر نمی‌رفت و بلکه پایین‌تر از سم مرکب‌هایشان بود. یک روز به طول انجامید که آن‌ها در دریا راه‌پیمایی کردند و به جای اول خود بازگشتند؛ این در حالی است که معمولا‌ً تنها مسیر رفت یا برگشت آن مسیر با کشتی، یک‌ شبانه‌روز طول می‌کشید! علاوه بر این مسلمانان، بی‌آنکه در دریا چیزی از دست بدهند ـ به استثنای افسار اسب یکی از مجاهدان ـ موفق شدند شش‌هزار از سواره‌نظام‌ها و دوهزار از نیروهای پیاده را نابود کنند و فاتح و پیروز، غنایم و اسیران زیادی به دست آورند. لشکر اسلام به فرماندهی علاءستوانست دو لشکر بزرگ پیاده و سواره‌نظام مرتدها را شکست دهد. علاءسبرای ابوبکر صدیقسنامه‌ای نوشت و ایشان را از پیروزی مسلمانان با خبر کرد. ابوبکر صدیقسنیز در پاسخ علاءساز تلاش و مجاهدتش قدردانی و تشکر نمود…. [۸۹۰]

یکی از راهبان بحرین با دیدن منظره‌ی عبور سپاهیان اسلام از روی دریا مسلمان شد. از او علت مسلمان شدنش را جویا شدند. وی چنین پاسخ داد: «من، با دیدن نشانه‌های قدرت خدا از این ترسیدم که اگر مسلمان نشوم، خدای متعال مرا مسخ کند. سحرگاهان از آسمان دعایی شنیدم. از او پرسیدند: چه شنیدی؟ گفت: «اللهم أنْتَ الرحمن الرحیم، لَا إله غَیْرُك وَالبَدِیْع لَیْسَ قَبلك شیءٌ وَالدّائم غَیر الغَافِل والّذی لایَمُوْتُ، وَخَالِق مَا یُری وَمَا لَایُری، وَكُلّ یَومٍ أَنْتَ فِی شَأن وَعلمت اللهم كلّ شیءٍ عِلمًا»؛ من، با شنیدن این دعا دانستم که مسلمانان، تنها بدان سبب مورد یاری فرشتگان قرار گرفتند که واقعاً دین حق و درستی دارند.» وی، مسلمان خوبی شد و مسلمانان، از او استفاده می‌کردند. [۸۹۱]

علاءسپس از آنکه مرتدها را شکست داد، به بحرین بازگشت و اسلام را در آنجا غالب کرد و بدین‌سان اسلام و مسلمانان، پیروز و باعزت شدند و شرک و مشرکان، خوار و زبون گشتند. [۸۹۲]باید دانست که اگر دخالت نیروهای بیگانه و هم‌یاری آنان با مرتدها نبود، مرتدها نمی‌توانستند مدتی طولانی در برابر مسلمانان دوام بیاورند؛ چرا که نه‌هزار نفر از نیروهای ایرانی، مرتدها را در مقابل مسلمانان، یاری کردند. تعداد اعراب مرتد نیز سه‌هزار نفر بود و مسلمانان، از چهارهزار مبارز برخوردار بودند. [۸۹۳]مثنی بن حارثه، نقش زیادی در سرکوب فتنه‌ی بحرین و همکاری با علاء حضرمیسداشت. وی، مسیر شمال بحرین را در پیش گرفت و پس از تصرف (قطیف) و (هجر) [۸۹۴]به دهانه‌ی رود دجله رسید و با نیروهای ایرانی که از مرتدان بحرین پشتیبانی می‌کردند، درگیر شد و آنان را شکست داد. مثنی در رأس آن دسته از مسلمانان بحرینی قرار داشت که بر اسلام پایداری کردند و برای جهاد با مرتدها به علاءسپیوستند. مثنی بن حارثه، مسیر شمالی ساحل را تا دلتای شط‌العرب پیمود و با قبایل ساکن در این منطقه پیرامون اسلام گفتگو و مذاکره کرد و با آنان پیمان صلح و اتحاد بست. ابوبکر صدیقسدرباره‌ی مثنی بن حارثه جست و جو کرد که چگونه آدمی است؟ قیس بن عاصم منقری چنین پاسخ داد: «او، آدم بی‌آوازه، گم‌نام و ناشناخته‌ای نیست؛ بلکه او، مثنی بن حارثه‌ی شیبانی و آدمی سرامد و صاحب‌نام است.» [۸۹۵]

ابوبکر صدیقسبه مثنی بن حارثه دستور داد تا هم‌چنان به دعوت اعراب عراق به اسلام، ادامه دهد. این اقدام مثنی در دعوت عرب‌های عراق، نخستین گام در جهت آزاد کردن عراق بود که البته لشکرکشی مسلمانان تحت فرماندهی خالد بن ولیدسبه عراق، گام اصلی برای آزادی آن سرزمین بود. [۸۹۶]

ابوبکر صدیقسهمواره فرصت‌ها را غنیمت می‌دانست و می‌کوشید تا با اقداماتی مقدماتی، به نتایج بزرگ و ارزشمندی دست یابد؛ وی، برای این منظور توانمندی‌های درونی افراد را برای نابود کردن سرکشی و آشوبی که در سرِ سرکردگان کفر و طغیان، لانه کرده بود، به‌کار می‌گرفت. [۸۹۷]

[۸۸۷] گویا آن شخص مسلمان، عفیف بن منذر بوده است.(مترجم) [۸۸۸] دارین، نام لنگرگاهی در بحرین می‌باشد. [۸۸۹] البدایة و النهایة (۶/۳۳۳) [۸۹۰] البدایة و النهایة (۶/۳۳۴) [۸۹۱] البدایة و النهایة (۶/۳۳۴) [۸۹۲] التاریخ الإسلامی (۹/۱۰۵) [۸۹۳] فتوح ابن اعثم، ص۴۷؛ الثابتون علی الإسلام، ص۶۴ [۸۹۴] قطیف، شهری در کرانه‌ی خلیج فارس در ناحیه‌ی احساء می‌باشد و هجر نیز نام ناحیه‌ای از بحرین است.(مترجم) [۸۹۵] فتوح البلدان، ص۲۴۲ از بلاذری؛ ابوبکر الصدیق، نوشته‌ی خالد جاسم، ص۴۴. [۸۹۶] أبوبکر الصدیق، ص۴۴، خالد جنابی و نزار حدیثی [۸۹۷] التاریخ الإسلامی (۹/۸۹)

مبحث چهارم: مسیلمه‌ی کذاب (مدعی دروغین نبوت) و قبیله‌ی بنی حنیفه

مقدمه‌ای پیرامون شخصیت مسیلمه‌ی کذاب

او، مسیلمه بن ثمامه بن کبیر بن حبیب حنفی با کنیه‌ی ابوشامه است که ادعای پیغمبری کرد. او به اندازه‌ای به دروغ‌گویی زبان‌زد شده که هرگاه بخواهند دروغ‌گویی کسی را مثال بزنند، می‌گویند: دروغ‌گوتر از مسیلمه! مسیلمه، در سرزمین یمامه و روستایی که امروز جبیله نامیده می‌شود و در نزدیکی عیینه در وادی حنیفه‌ی نجد قرار دارد، زاده شد و در همان‌جا نیز پرورش یافت. او در دوران جاهلیت، رحمن نامیده می‌شد و به رحمان یمامه مشهور شد. [۸۹۸]مسیلمه، به مناطق مختلف عربی و غیرعربی مسافرت کرد تا شیوه‌های مختلف عوام‌فریبی را بیاموزد و بتواند از طریق آموخته‌هایش (پیش‌گویی، فال‌گیری و جادوگری) مردم را پیرامونش جمع کند. [۸۹۹]زمانی که رسول‌خدا جدر مکه بودند، مسیلمه ادعای پیغمبری کرد؛ وی، عده‌ای را به مکه می‌فرستاد تا آیاتی را که بر رسول‌خدا جنازل می‌شد، حفظ کنند و سپس خودش یا نمایندگانش، آن آیات را درمیان مردم بخوانند و تبلیغ کنند که این‌ها، سخنان مسیلمه است! [۹۰۰]در سال نهم هجری که اسلام، تمام شبه‌جزیره‌ی عرب را فراگرفت، نمایندگانی از قبیله‌ی بنی‌حنیفه به مدینه آمدند و اظهار مسلمانی کردند که مسیلمه نیز در میانشان بود. ابن‌اسحاق می‌گوید: مسیلمه، همراه نمایندگان بنی‌حنیفه بود که به حضور رسول‌خدا جرفتند. مسیلمه،آن هنگام که به همراه دیگر نمایندگان بنی‌حنیفه روبروی رسول‌خدا جقرار گرفت، لباسی به خود پیچیده بود و خودش را نمایان نمی‌کرد. در آن هنگام شاخه‌ای از درخت خرما به دست رسول اکرم جبود؛ آن حضرت جبه مسیلمه فرمودند: «اگر این شاخه را هم از من بخواهی، آن را به تو نمی‌دهم.» [۹۰۱]از این روایت چنین معلوم می‌شود که مسیلمه، در آن دیدار از رسول‌خدا جدرخواست کرده که در نبوت با ایشان شریک باشد یا جانشین آن حضرت جشود. البته در روایت دیگری آمده که: مسیلمه، به همراه سایر نمایندگان بنی‌حنیفه، با رسول‌خدا جروبرو نشد و با ایشان دیدار نکرد؛ چرا که موظف به نگهبانی از بار و توشه‌ی همراهانش شده بود و از این‌رو به حضور رسول‌خدا جنرفت. زمانی که رسول‌خدا جبه نمایندگان بنی‌خنیفه پاداش می‌دادند، آنان گفتند: یکی از همراهان خود را برای نگهبانی از بارهای خود گذاشته‌ایم. رسول‌خدا جبرای مسیلمه نیز پاداشی به اندازه‌ی پاداش دیگران تعیین کردند و فرمودند: «او (مسیلمه) بدترین شما نیست؛ چرا که به نگهبانی بارها و اسباب شما پرداخته است.» [۹۰۲]

این‌ فرموده‌ی رسول‌خدا جکه او بدترین شما نیست، بدین معنا نمی‌باشد که او بهترین شما است؛ بلکه بر این نکته تأکید دارد که همه‌ی شما بد هستید و او نیز همانند شما بد است و با این حال او بدترین شما نیست. گذشت روزگار نیز این واقعیت را روشن کرد که بنی‌حنیفه، مردمانی شرور و بدنهاد بودند که مسیلمه، سرآمدشان در شرارت و بدی شد. روایت نخست، این نکته را نشان می‌دهد که شخص مسیلمه، به خود مشکوک بوده و از این جهت که بر خود می‌ترسیده، صورتش را پوشانده تا مبادا چهره‌اش، دروغش را برملا سازد و از درون پرتزویرش خبر دهد.

[۸۹۸] حروب الردة و بناء الدولة، نوشته‌ی احمد سعید، ص۱۳۳؛ زرکلی (۲/۱۲۵) [۸۹۹] نگاه کنید به: حرکة الردة، ص۷۱ [۹۰۰] البدء و التاریخ (۵/۱۶۰)؛ حرکة الردة، ص۷۱ [۹۰۱] السیرة النبویة (۲/۵۷۶و۵۷۷) از ابن‌هشام [۹۰۲] مرجع سابق (۲/۵۷۷)؛ در صحیح بخاری، شماره‌ی ۴۳۷۳، به روایت ابن‌عباسببدین نکته تصریح شده که: مسیلمه‌ی کذاب در زمان رسول‌خدا جبه مدینه رفت و گفت: اگر محمد بعد از خودش، کارها را به من واگذار کند، از او پیروی می‌کنم. رسول‌خدا جبه همراه ثابت بن قیس بن شماسسدر حالی که شاخه‌ای از درخت خرما به دست داشتند، به مسیلمه فرمودند: «اگر این شاخه‌ی درخت را از من بخواهی، آن را به تو نخواهم نداد و تو هرگز نمی‌توانی از حکم خدا درباره‌ی خود، تجاوز کنی…» نگاه کنید به: صحیح بخاری، شماره‌ی ۴۳۷۳و۴۳۷۴. (مترجم)

بازگشت نمایندگان بنی حنیفه به یمامه

پس از آنکه نمایندگان بنی‌حنیفه به یمامه بازگشتند، مسیلمه ادعای پیغمبری کرد و مدعی شد که رسول‌خدا جاو را در امر نبوت با خود شریک کرده است؛ وی برای آنکه ادعایش را درست بنمایاند، به این فرموده‌ی رسول‌خدا جاستناد کرد که درباره‌اش فرمودند: «او، بدترین شما نیست.» مسیلمه، به هوای خود و هر طور که می‌خواست، حکم حلال و حرام می‌داد و برای قبیله‌اش سخنانی آهنگین می‌گفت و پیش‌گویی و ادعای پیغمبری می‌کرد. از جمله سخنانی که سر هم بافت و مدعی شد که آیه‌ی قرآن است، این‌که: «خداوند، بر زن باردار لطف و مرحمت کرده که از او و از میان شکم و زهدان، نوزادی بیرون می‌آورد که راه می‌رود. [۹۰۳]برخی از آنان می‌میرند و به زیر خاک می‌روند؛ برخی هم تا مهلت مشخصی می‌مانند و خداوند، از هر نهان و آشکاری با خبر است.» [۹۰۴]از دیگر اراجیفی که مسیلمه گفته است، این‌که: «ای قورباغه‌ای که از جفتی قورباغه شکل می‌گیری! آنچه تو برگزینی، پاک است؛ سرت در آب است و دُمت، در گل و لای. نه آن‌ کس را که آب می‌نوشد، از نوشیدن آب بازمی‌داری و نه آب را گل‌آلود می‌کنی.» [۹۰۵]مسیلمه، سعی می‌کرد تا برای شیوا نمودن کلامش، به سبک قرآن سخن بگوید و برای این منظور، سخنانی پیچیده و بی‌‌ربط می‌گفت. از جمله این‌که: «سبحان الله! آن‌گاه که هستی و زندگی بیاید، چگونه زندگی می‌کنید؟ و به سوی پادشاه آسمان بالا می‌روید. اگر زندگی اندک و ناچیز باشد، خدای دانایی که از راز سینه‌ها خبردار است، حتماً به آن رسیدگی می‌کند و البته بیشتر مردم در زندگانی، نابود می‌شوند!» [۹۰۶]

ابن‌کثیر/آورده است که: عمرو بن عاصسپیش از آنکه مسلمان شود، مسیلمه‌ی کذاب را دید. مسیلمه از عمروسپرسید: چه چیزی از قرآن بر محمد جنازل شده است؟ عمروسگفت: خداوند، سوره‌ی عصر را بر او فرو فرستاده است. مسیلمه گفت: بر من نیز همانند این سوره نازل شده است: یا وبر یا وبر، انما انت اذنان و صدر و سائرک حفر نقر [۹۰۷]عمرو بن عاصسگفت: به خدا سوگند که تو می‌دانی که من از دروغ‌گویی تو آگاهم.

ابن‌کثیر/در توضیح این روایت می‌گوید: «مسیلمه، با این یاوه‌گویی قصد آن کرد که در برابر آیات قرآن، سخنانی بیاورد که به گمان خود با قرآن رقابت کند؛ اما سخنان مسخره‌اش را شخص بت‌پرستی هم خریدار نبود.» [۹۰۸]

ابوبکر باقلانی/می‌گوید: اراجیف مسیلمه و آنچه آن را قرآن خود می‌دانست، کم‌تر و بی‌ارزش‌تر از آن است که بخواهیم به نقد و بررسی آن مشغول شویم یا درباره‌اش بیندیشیم. نمونه‌هایی که ما در این کتاب آوردیم به این قصد بود که خواننده‌ی‌گرامی به میزان سبک‌سری و حماقت مسیلمه پی ببرد و بداند که او چه‌قدر نادان و بی‌خرد بوده که چنین سخنانی می‌گفته است. [۹۰۹]

[۹۰۳] حرکة الردة، ص۷۳ [۹۰۴] البدء و التاریخ از مقدسی (۵/۱۶۲) [۹۰۵] تاریخ طبری (۴/۱۰۲) [۹۰۶] حرکة الردة، ص۲۷۱؛ خودتان، اندازه‌ی حماقت این دروغ‌گوی کودن را از سخنان بی‌ربطش بسنجید. [۹۰۷] این سوره از قرآن مسیلمه به تعویذهای امروزی تعویذنویسان شباهت بیشتری دارد تا گفتاری که بتوان ذره‌ای از عقل و عقلانیت در آن یافت! چراکه همچون بسیاری از تعویذها، اندکی موزون است و البته خیلی بی‌ربط!(مترجم) [۹۰۸] تفسیر ابن‌کثیر (۴/۵۴۷) [۹۰۹] إعجاز القرآن، ص۱۵۶

نامه‌ی مسیلمه‌ی کذاب به رسول‌خدا جو پاسخ آن حضرت ج

در سال دهم هجری که رسول‌خدا جمریض شدند، مسیلمه جرأت یافت و نامه‌ای به آن حضرت جنوشت که در آن، در مورد شراکتش با رسول‌خدا جدر نبوت گمانه‌زنی کرده بود. این نامه را عمرو بن جارود برایش نوشت و عباده بن حارث حنفی که به ابن‌نواحه مشهور بود، نامه را به رسول‌خدا جرسانید. متن نامه این چنین بود: از مسیلمه پیامبر خدا به محمد پیامبر خدا، اما بعد؛ نیمی از زمین از آن ما است و نیم دیگر از قریش و البته قریشیان به حق خود راضی نمی‌شوند. [۹۱۰]

رسول‌خدا جنامه‌ای در پاسخ مسیلمه‌‌ی کذاب نوشتند و آن را با ابی بن کعبسفرستادند. متن نامه‌ی رسول‌خدا جچنین بود: «بسم الله الرحمن الرحیم.. از محمد فرستاده‌ی خدا به مسیلمه‌ی کذاب؛ اما بعد، همانا زمین از آن خدا است و به هر کس از بندگانش که بخواهد، می‌دهد و فرجام نیک از آن پرهیزگاران است و درود و سلام بر کسی که راه هدایت را در پیش بگیرد.» [۹۱۱]

مسیلمه، نامه‌اش را به همراه دو نفر که یکی از آن‌ها ابن‌نواحه بود، برای رسول‌خدا جفرستاد. رسول اکرم جپس از دریافت نامه‌ی مسیلمه به پیک‌های مسیلمه فرمودند: «شما چه می‌گویید؟» آن‌ها گفتند: هر آنچه مسیلمه گفته است. رسول‌خدا جفرمودند: «به خدا قسم که اگر رسم بر این نبود که پیک‌ها را نکشند، حتماً گردنتان را می‌زدم.» [۹۱۲]

[۹۱۰] تاریخ طبری (۳/۳۸۶) [۹۱۱] تاریخ طبری (۳/۳۸۷) [۹۱۲] تاریخ طبری (۳/۳۸۶)

شهید شدن پیک رسول‌خدا جتوسط مسیلمه‌ی کذاب

حبیب بن زید انصاری که فرزند نسیبه بنت کعب (ام‌عماره) نیز بود،‌ نامه‌ی رسول‌خدا جرا به مسیلمه رسانید. هنگامی که حبیبسنامه را به مسیلمه داد، مسیلمه از او پرسید: آیا گواهی می‌دهی که محمد، فرستاده‌ی خدا است؟ حبیب بن زیدسفرمود: آری. مسیلمه دوباره پرسید: آیا گواهی می‌دهی که من نیز پیامبر خدا هستم؟ حبیبسدر پاسخ مسیلمه فرمود: «من، ناشنوا هستم؛ نمی‌فهمم چه می‌گویی.» این بگومگو چند بار ادامه یافت و هر بار که مسیلمه از پیامبری خود می‌پرسید، حبیبسخودش را به کری می‌زد و مسیلمه، عضوی از بدن حبیبسرا می‌برید. حبیبسدر برابر مسیلمه آنقدر صبر و شکیبایی کرد و به او ایمان نیاورد که اعضایش را یکی‌یکی بریدند و در نهایت حبیب بن زیدسبه شهادت رسید. [۹۱۳]اینک بنگرید که رسول‌خدا جچگونه به قراردادهای آن روز احترام می‌گذارند و به تعبیری پایبند معاهدات بین‌المللی بودند که نباید پیک‌ها را کشت. آن حضرت جفرستاده‌های دشمن را با وجودی که آشکارا کفر می‌ورزیدند، نکشتند و به قرارداد عدم کشتن پیک‌ها و رعایت حقوق دیپلومات‌ها پایبندی کردند. از دیگر سو به مسیلمه‌ی کذاب بنگرید که حقوق نمایندگان سیاسی را پایمال می‌کند و نماینده (پیک) رسول‌خدا جرا به بدترین شکل ممکن می‌کشد! حال میان اسلام و جاهلیت مقایسه کنید و ببینید که اسلام، چه‌قدر به حقوق انسانی بها می‌دهد و قراردادهای بین‌المللی را محترم می‌شمارد، همین طور به جاهلیت و کفر بنگرید که برای تقویت خود، هیچ ضابطه و قاعده‌ای نمی‌شناسد و از هیچ فسادی نیز حذر نمی‌کند! [۹۱۴]

[۹۱۳] أسد الغابة، شماره‌ی۱۰۴۹ [۹۱۴] حرکة الردة، ص۷۴؛ نمونه‌ی این فساد و افسارگسیختگی را اینک می‌توان در آمریکای جنایت‌کار یافت که به بهانه‌ی دموکراسی و با ادعای گسترش حقوق بشر و مبارزه با تروریسم، از خون کودکان مظلوم هم نمی‌گذرد!(مترجم)

نقش رجال بن عنفوه‌ی حنفی در بالا گرفتن کار مسیلمه

رجال بن عنفوه، در حضور رسول‌خدا جمسلمان شد و برخی از سوره‌های قرآن را حفظ کرد. رسول‌خدا جاو را به یمامه فرستادند تا آموزه‌های دینی را به مردم آموزش دهد و پیروان مسیلمه را از طریق آموزش دینی و روشن‌گری، از پیرامون مسیلمه پراکنده سازد. رجال، زمانی که به یمامه رسید، به جای انجام مأموریتش به دروغ، گواهی داد که رسول‌خدا جمسیلمه را در پیامبری شریک خود کرده‌اند و این چنین، خطر و فتنه‌گری رجال، از خود مسیلمه بیش‌تر شد. [۹۱۵]رسول‌خدا جدر حیاتشان به فرجام بد رجال بن عنفوه اشاره کرده بودند. ابوهریرهسمی‌گوید: به همراه عده‌ای که رجال بن عنفوه نیز از آنان بود، با رسول‌خدا جنشسته بودیم. رسول‌خدا جفرمودند: «درمیان شما مردی است که دندانش در جهنم از احد نیز بزرگ‌تر است.» روزگار سپری شد و تمام آن عده که با رسول‌خدا جنشسته بودند، از دنیا رفتند و من ماندم و رجال؛ من همواره از این می‌ترسیدم که مبادا آن شخص جهنمی من باشم تا اینکه رجال با مسیلمه‌ی کذاب همراه شد و پیامبریش را پذیرفت. فتنه و خطر رجال، بسی بزرگ‌تر از فتنه‌ی مسیلمه بود. [۹۱۶]

[۹۱۵] حرکة الردة، ص۷۵ [۹۱۶] تاریخ طبری (۴/۱۰۶)

پایداری برخی از افراد قبیله‌ی بنی‌حنیفه بر اسلام

اخباری که در مورد ارتداد مسیلمه‌ی کذاب و پیروان وی روایت شده، سرپوشی بر پایداری بسیاری از مسلمانان و برخی از افراد قبیله‌ی بنی‌حنیفه نهاده است و سبب شده تا بسیاری از تاریخ‌نگاران، کم‌تر از کسانی یاد کنند که در زمان بروز فتنه‌ی مسیلمه بر اسلام پایداری کردند و با لشکر اسلام برای رویارویی با مسیلمه همراه گشتند. بنده، روایات قابل اعتمادی در این زمینه دیده‌ام که از دید بسیاری پنهان مانده و ماندگاری بسیاری از بنی‌حنیفه و سایر مسلمانان را در زمان ظهور مسیلمه‌ی کذاب روشن می‌سازد. [۹۱۷]

یکی از کسانی که در یمامه بر اسلام پایداری کرد، ثمامه بن اثال بود. وی در زمان رسول‌خدا جبه اسارت مسلمانان درآمد؛ رسول‌خدا جاو را بخشیدند. [۹۱۸]ثمامه پس از آن مسلمان خوبی شد. وی از مشاهیر و سرآمدان بنی‌حنیفه بود. زمانی که بنی‌حنیفه از حرکت لشکر خالدسبه سوی خود باخبر شدند، پیرامون ثمامه گرد آمدند؛ چرا که او را بزرگ خود و صاحب‌نظر می‌دانستند و می‌دیدند که با مسیلمه مخالفت می‌کند. ثمامهسپیروان مسیلمه را نصیحت کرد و فرمود: «وای بر شما ای بنی‌حنیفه، از من حرف‌شنوی داشته باشید تا هدایت شوید و از من پیروی کنید تا راه راست را بیابید. بدانید که محمد جپیامبر و فرستاده‌‌ی خدا است و در نبوتش هیچ شک و تردیدی نیست. آگاه باشید که مسیلمه، دروغ‌گویی بیش نیست؛ به سخنانش فریفته نشوید و دروغش را نپذیرید. شما، قرآنی را که محمد جاز سوی پروردگارش آورده، شنیده‌اید که می‌گوید: ﴿ حمٓ١ تَنزِيلُ ٱلۡكِتَٰبِ مِنَ ٱللَّهِ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡعَلِيمِ٢ غَافِرِ ٱلذَّنۢبِ وَقَابِلِ ٱلتَّوۡبِ شَدِيدِ ٱلۡعِقَابِ ذِي ٱلطَّوۡلِۖ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ إِلَيۡهِ ٱلۡمَصِيرُ٣ [غافر: ۱-۳]

این کلام، کجا و سخنان مسیلمه کجا؟! پس در کارتان بنگرید و این دین را از دست ندهید. بدانید که من، امشب نزد خالد بن ولیدسمی‌روم تا از او برای خود و مال و همسر و فرزندم، امان بگیرم….» کسانی که دعوتش را پذیرفتند، گفتند: «ای ابوعامر! بدان که ما هم با تو هستیم.» ثمامه در تاریکی شب به همراه عده‌ای از بنی‌حنیفه به نزد خالد بن ولیدسرفت و امان خواست. خالد بن ولیدسنیز پذیرفت و به آنان اطمینان داد که کاری با آن‌ها ندارد. [۹۱۹]در روایت کلاعی آمده است که ثمامه در بخشی از سخنانش به بنی‌حنیفه چنین گفت: «هیچ پیامبری هم‌زمان با محمد جمبعوث نشده و پس از او نیز برانگیخته نخواهد شد.» و سپس بخشی از قرآن مسیلمه را برایشان خواند تا به میزان حماقت و سبک‌سری مسیلمه پی ببرند. [۹۲۰]در نکوهش مسیلمه، شعری روایت شده که به ثمامه منسوب می‌باشد:

مسیلمة ارجع ولا تمحك
فإنـك فی الأمر لم‌تشـرك
كذبت علی الله فی وحیــه
فكان هـواك هـوی الأنوك [۹۲۱]
ومنّاك قومك أن یمنعوك
وإن یأتهــم خالـد تتـرك
فما‌ لك من‌مصعد فی‌السماء
ولا‌‌ لك فی‌الأرض من‌مسلك [۹۲۲]

یعنی: «ای مسیلمه! از ادعایت برگرد و سرسختی نکن که تو در نبوت، شریک پیامبر راستین نیستی. تو بر خدا دروغ‌ بستی و مدعی شدی که بر تو وحی می‌شود و بدان که این کار تو، سرگشتگی و گمراهی ابلهانه‌ای است. پیروانت به تو وعده دادند که از تو حمایت کنند؛ اما اگر خالد برسد و بر آنان شبیخون بزند، تنها می‌مانی و دیگر راه گریزی نداری که به آسمان فرار کنی یا راهی به درون زمین بیابی و بگریزی».

در روایتی به این تصریح شده که ثمامه بن اثال در جنگ با مرتدهای بحرین به همراه مسلمانان بنی‌سحیم و برخی دیگر از بنی‌حنیفه به علاء حضرمیسپیوست و به‌گونه‌ای جنگید که مایه‌ی دردسر مرتدها شد و شدت و سختی زیادی از خود در برابر مرتدها نشان داد. [۹۲۳]

معمر بن کلاب رمانی از دیگر کسانی بود که در یمامه بر اسلام پایداری کرد و مسیلمه‌ی کذاب و پیروانش را از ارتداد برحذر داشت. وی، در جنگ یمامه به لشکر خالد بن ولیدسپیوست. برخی از بزرگان و سرآمدان یمامه، ایمان و اسلام خود را مخفی داشتند که از آن جمله می‌توان به ابن‌عمرو یشکری اشاره کرد که از دوستان رجال بن عنفوه بود. وی، شعری سرود که در یمامه بر سر زبان‌ها افتاد:

إن دینی دین النبی وفی القوم
رجال على الهدی أمثالی
أهلك القوم محكم بن طفیـل
ورجال لیسوا لنــا برجال
إن تكن میتتـــی على فطرة
الله حنیفاً فإننــی لا أبـالی

یعنی: «همانا دین من، دین پیامبر خدا است و در قبیله‌ام کسان دیگری نیز همانند من بر راه هدایت هستند. محکم بن طفیل [۹۲۴]و عده‌ای از نامردان، این قوم را به نابودی کشانده‌اند. من از این پروایی ندارم که بر فطرت خدایی و نهاد و سرشت پاک توحیدی بمیرم».

خبر مسلمانی ابن‌عمرو و سروده‌اش به مسیلمه و محکم و برخی دیگر از سران یمامه رسید. آنان قصد آن کردند که ابن‌عمرو را دستگیر کنند؛ اما پیش از آنکه موفق به دستگیری او شوند، ابن‌عمرو گریخت و خود را به لشکر خالدسرسانید و خالدسرا از اوضاع و احوال یمامه و نقاط ضعف دشمن باخبر کرد. [۹۲۵]عامر بن مسلمه و بستگانش از دیگر کسانی بودند که در یمامه بر اسلام پایداری کردند. [۹۲۶]

ابوبکر صدیقسمسلمانان ثابت‌قدم یمامه را گرامی داشت؛ چنان‌چه مطرف بن نعمان بن مسلمه را که برادرزاده‌ی عامر بن مسلمه و ثمامه بن اثال بود، والی یمامه تعیین فرمود. [۹۲۷]

[۹۱۷] نگاه کنید به: الثابتون علی الإسلام، ص۵۱ [۹۱۸] داستان مسلمان شدن ثمامهسدر صحیح بخاری، حدیث شماره‌ی ۴۳۷۲ به تفصیل آمده است. (مترجم) [۹۱۹] الثابتون علی الإسلام، ص۵۲ [۹۲۰] حروب الردة، کلاعی، ص۱۱۷ [۹۲۱] کلاعی در حروب الردة، ص۱۱۷ [۹۲۲] الثابتون علی الإسلام، ص۵۳ [۹۲۳] البدایة و النهایة (۶/۳۶۱) [۹۲۴] محکم بن طفیل، یکی از سران لشکر مسیلمه بود.(مترجم) [۹۲۵] حروب الردة از کلاعی، ص۱۰۴-۱۰۶ [۹۲۶] الثابتون علی الإسلام، ص۵۷ [۹۲۷] مرجع سابق، ص۵۸

حرکت خالد بن ولیدسو لشکرش به سوی یمامه

ابوبکر صدیقسبه خالدسدستور داد تا پس از ختم غایله‌ی اسد و غطفان و مالک بن نویره، رو به یمامه نهد و در این باره تأکید بسیاری فرمود. شریک فزاری [۹۲۸]سمی‌گوید: من، در جنگ بزاخه شرکت داشتم. به نزد ابوبکر صدیقسرفتم؛ ابوبکر به من فرمان داد تا به نزد خالدسبروم و با من نامه‌ای برای خالدسفرستاد. نامه از این قرار بود: «اما بعد، در نامه‌ای که با پیکت فرستاده‌ بودی، برایم از این نوشته بودی که خداوند، تو را بر اهل بزاخه پیروز کرده است. همین‌طور از آنچه با اسد و غطفان کرده‌ای، نوشته و گفته بودی که آهنگ یمامه داری؛ فرمان من نیز به تو همین است که به سوی یمامه بروی. پس از خدای یکتا و بی‌شریک بترس و با مسلمانانی که همراه تو هستند، به نرمی و مهربانی برخورد کن و برایشان همانند پدر باش. ای خالد! ملاحظه‌ی بنی‌مغیره را بکن که من، درباره‌ی تو با کسانی مخالفت کرده‌ام که پیش از این، هرگز با ایشان مخالفت نورزیده‌ام؛ پس هنگامی که به خواست خدا با بنی‌حنیفه روبرو شدی، کاملاً محتاط باش که با کسانی رویارو شده‌ای که متفاوت از گذشته هستند؛ زیرا همه‌ی آن‌ها بر ضد تو هستند و از امتیاز وسعت سرزمین نیز برخوردارند. زمانی که به یمامه رسیدی، خودت عهده‌دار کارها باش و در راست و چپ لشکرت نیز دو امیر قرار بده و یک نفر را هم به فرماندهی سواران تعیین کن و از نظرات و پیشنهادهای بزرگان اصحاب رسول‌خدا جـ مهاجرین و انصار ـ که با تو هستند، استفاده کن و حرمت مقام و منزلتشان را پاس بدار. زمانی که با دشمن روبرو شدی، صف‌بندی لشکرت را در برابرشان، با توجه به چگونگی صف‌بندی آنان قرا بده؛ کمان‌داران در برابر کمان‌داران، نیزه‌داران در برابر نیزه‌داران و شمشیرزنان در مقابل شمشیرداران و بر اسیرانشان حکم شمشیر جاری کن [۹۲۹]و آنان را به قتل و کشتار بترسان و با آتش بسوزان. به هوش باش که از دستوراتم نافرمانی نکنی. سلام ورحمت خدا بر تو باد.» [۹۳۰]

زمانی که نامه‌ی ابوبکر صدیقسبه خالدسرسید، خالدسپس از خواندن نامه فرمود: «با جان و دل اطاعت می‌کنم.» [۹۳۱]

خالدسبه همراه مسلمانان، عازم جنگ با مرتدهای یمامه شد. ثابت بن قیس بن شماسسسرکرده‌ی آن دسته از انصارشبود که در این لشکر حضور داشتند. خالدسبا مرتدها به‌گونه‌ای برخورد می‌کرد که مایه‌ی عبرت دیگران شوند. ابوبکر صدیقسبرای پشتیبانی لشکر خالدس، لشکر انبوه دیگری را نیز اعزام کرد تا مبادا لشکر خالدستوسط مرتدها از پشت سر غافل‌گیر شود. خالدسدر راه یمامه با برخی از طوایف مرتد جنگید و آنان را زیر سیطره‌ی اسلام درآورد. علاوه بر این خالدسبا دنباله‌ی لشکر سجاح نیز درگیر شد و آن را نابود کرد و سپس به راهش به سوی یمامه ادامه داد. [۹۳۲]

زمانی که خبر نزدیک شدن خالدسبه مسیلمه‌ی کذاب رسید، در ناحیه‌ای از یمامه به نام عقرباء لشکرش را گرد ‌آورد و اردو زد و از پیروانش خواست که برای جنگ با خالدسبه لشکرگاهش بپیوندند. مسیلمه، محکم بن طفیل و رجال بن عنفوه (شاهد دروغ‌گو) را بر دو طرف لشکرش گماشت. خالد و عکرمه و شرحبیلشیک‌جا شدند. خالدسشرحبیل بن حسنهسرا جلودار لشکر کرد و زید بن خطاب و ابوحذیفه بن عتبه بن ربیعهبرا بر دو طرف لشکر گماشت. [۹۳۳]

[۹۲۸] شریک فزاری، صحابی رسول‌خدا جو پیک جنگی ابوبکر و خالدببود. [۹۲۹] حروب الردة از ابوخلیل، ص۷۸ [۹۳۰] مجموعة الوثائق السیاسیة، ص۳۴۸و۳۴۹؛ حروب الردة از ابوخلیل، ص۷۹ [۹۳۱] حروب الردة از ابوخلیل، ص۷۹ [۹۳۲] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۰۵ [۹۳۳] حروب الردة از شوقی ابوخلیل، ص۸۰

به اسارت در آمدن مجاعه بن مراره‌ی حنفی

مجاعه، به همراه چهل یا شصت سوارکار برای خون‌خواهی و انتقام از طوایف بنی‌عامر و بنی‌تمیم بیرون شده بود که در راه بازگشت به قبیله‌اش، به اسارت مسلمانان در آمد. اسیران را به نزد خالدسبردند. خالدسعذرشان را نپذیرفت و دستور داد تا گردن همه‌ی آن‌ها به جز مجاعه را بزنند. خالدساز آن جهت مجاعه را نکشت که او، یکی از سران بنی‌حنیفه بود و به فنون جنگی آگاه. خالدسپیش از کشتن اسیران پرسید: «ای بنی‌حنیفه، چه می‌گویید؟» آن‌ها گفتند: «ما می‌گوییم که یک پیامبر از ما باشد و پیامبری هم از شما!» خالدسپس از آن دستور داد تا آن‌ها را بکشند. [۹۳۴]در روایتی آمده که خالدساز آنان پرسید: «چه وقت از آمدن ما باخبر شدید؟» آنان گفتند: «ما از آمدن شما خبر نداشتیم؛ بلکه برای انتقام و خون‌خواهی از بنی‌عامر و تمیم که از طوایف اطراف ما هستند، بیرون شده بودیم.» خالدسحرفشان را قبول نکرد و آنان را جاسوس‌های مسیلمه دانست و دستور داد تا همه‌ی آن‌ها را بکشند. آنان به خالدسگفتند: «فردا درباره‌ی اهل یمامه هر تصمیم خوب و بدی که می‌خواهی بگیر؛ اما مجاعه را نگه‌دار و او را نکش.» خالدسنیز پذیرفت و همه‌ی آن‌ها به جز مجاعه بن مرار را کشت. [۹۳۵]

مجاعه بن مرار از سران بنی‌حنیفه بود و مورد احترام قبیله‌اش. خالدسدر هر جا که می‌ایستاد، دستور می‌داد تا مجاعه را به نزدش ببرند و با او صحبت می‌کرد و چیزی نیز با هم می‌خوردند. یک بار خالدسبه مجاعه گفت: «به من بگو دوستت مسیلمه به شما چه می‌گوید و آیا چیزی از قرآنش را از بر داری؟» مجاعه گفت: بله وسپس برخی از سخنان چرند مسیلمه را خواند. خالدساز جا برجست و دو دستش را به هم زد و گفت: «ای مسلمانان، گوش کنید که دشمن خدا چگونه به ستیز و رقابت با قرآن خدا برخاسته است!» وانگهی رو به مجاعه کرد و فرمود: «وای بر تو ای مجاعه، من تو را عاقل و خردمند می‌پنداشتم؛ اینک ببین که خدای متعال در کتابش چه می‌فرماید؟» و سپس سوره‌ی اعلی را تلاوت کرد. مجاعه گفت: «شخصی از بحرین، کاتب مسیلمه بود؛ مسیلمه، او را به‌قدری به خود نزدیک کرده بود که هیچ کس دیگری آنقدر به او نزدیک نبود. کاتبش، پیش ما می‌آمد و می‌گفت: وای بر شما ای اهل یمامه، به خدا سوگند که پیشوایتان دروغ‌گو است وشما خود می‌بینید که من چه‌قدر به او نزدیک هستم و گمان نمی‌کنم که در سخنم درباره‌ی مسیلمه شک کنید. به خدا که او به شما دروغ می‌گوید و به ناحق از شما بیعت می‌گیرد.» خالدساز مجاعه پرسید: «آن کاتب بحرینی چه شد؟» مجاعه گفت: «از دست مسیلمه فرار کرد. وی آن قدر از این سخنان درباره‌ی مسیلمه گفت که خبرش به مسیلمه رسید؛ لذا ترسید و گریخت.» خالدسفرمود: «با این حال شما سخنانش را به حق می‌دانستید و او را تصدیق می‌کردید؟!» مجاعه پاسخ داد: «اگر ما بر حق نبودیم، فردا بیش از ده‌هزار شمشیرزن، با شما نمی‌جنگیدند…!» خالدسگفت: «باشد، خدای متعال، ما را در برابر شما یاری می‌رساند و دینش را غالب می‌گرداند….» [۹۳۶]این واکنش خالدسنشان‌دهنده‌ی عظمت ایمانش به خدای متعال و اعتماد و اطمینانش به نصرت و یاری الهی است. ایمان به خدا و امید و باور محکم به نصرت و یاری الهی، در شخصیت خالد، به‌سان گنجی بود که پختگی جنگی و کارآزمودگی جهادی را در درونش بارور می‌کرد. خالدسبا قلبی آکنده از ایمان در جنگ بزاخه با دو شمشیر می‌جنگید و به خدای یکتا و بی‌شریک می‌بالید و همین، قدرت و توان دشمن را درهم‌می‌شکست و ترس و هیبت خالدسرا در دل دشمن می‌افکند. آری، ایمان و باور راسخ و قلبی به خدای متعال، راز پیروزی خالدسو شکست دشمن بود. [۹۳۷]

[۹۳۴] البدایة و النهایة (۶/۳۲۸) [۹۳۵] تاریخ طبری (۴/۱۰۶)؛ الصدیق أول الخلفاء، ص۱۰۵ [۹۳۶] حروب الردة، ص۸۲ [۹۳۷] حرکة الردة، ص۲۱۸و۲۱۹

به راه انداختن جنگ روانی بر ضد دشمن

خالدساستراتژی جنگی خود را بر این مبنا قرار داد که پیش از برپایی معرکه و درگیری مستقیم با دشمن، جنگی روانی به راه اندازد تا روح و روان دشمن را از هم بپاشد. وی بدین منظور به زیاد بن لبید که از دوستان محکم بن طفیل بود، گفت: اگر می‌توانی، سخنی به محکم بگو تا او را در هم شکنی و روحیه‌اش را ضعیف کنی. زیادسنامه‌ای برای محکم فرستاد و در آن، ابیات تهدیدآمیزی نوشت تا روحیه‌ی محکم و پیروان مسیلمه را ضعیف کند. خالدسدر جنگ روانی خود بر ضد دشمن از عمیر بن صالح یشکری که از پیش مسلمان شده و ایمانش را مخفی نگه‌داشته بود، استفاده کرد. عمیر، به دستور خالدسبه میان قبیله‌اش رفت و گفت: «خالد(س) برای جنگ با شما به همراه مهاجرین و انصار در راه است؛ من، کسانی دیدم که اگر شما در برابرشان شکیبایی کنید و خواسته باشید از این طریق آنان را شکست دهید، آن‌ها به وسیله‌ی نصرت و یاری الهی بر شما پیروز می‌شوند و اگر گمان می‌کنید با تعداد زیاد خواهید توانست آنان را شکست دهید، بدانید که آن‌ها مورد حمایت خدا هستند و شما را شکست خواهند داد. شما و آنان، یک‌جور و برابر نیستید؛ اسلام، پیروز می‌شود و شرک، شکست می‌خورد؛ پیشوای آنان، به حق پیامبر است و راهبر شما، دروغ‌گو است. آنان، به ایمان خود می‌بالند و شادمانند و شما، به تعداد خود فریفته و مغرور هستید. اینک که هنوز شمشیرها از نیام در نیامده و تیرها، در تیردان است، از راهی که در پیش گرفته‌اید باز آیید.» [۹۳۸]خالدسدر جنگ روانی بر ضد دشمن از ثمامه بن اثال حنفی نیز کار گرفت. ثمامه به نزد قبیله‌اش (بنی‌حنیفه) رفت تا روح جنگیشان را در هم شکند و آنان را به تسلیم شدن در برابر اسلام فرا بخواند. ثمامه به بنی‌حنیفه فرمود: «بدانید که دو پیامبر، در یک زمان و با یک مأموریت برانگیخته نمی‌شوند. محمد جپیامبر خدا است و هیچ پیامبری هم‌زمان با ایشان یا پس از ایشان مبعوث نمی‌شود. ابوبکرسلشکری را به فرماندهی شخصی به سوی شما اعزام کرده که آن شخص را به اسم خودش یا پدرش صدا نمی‌زنند؛ بلکه او را سیف الله (شمشیر خدا) می‌نامند. او، افراد زیادی با خود دارد؛ پس خودتان به فرجام کارتان بیندیشید و تصمیم درستی بگیرید.» [۹۳۹]خالدسضمن به راه انداختن جنگ روانی بر ضد دشمن، دشمن را ناتوان و ضعیف نمی‌پنداشت و کاملاً به‌هوش بود تا مبادا از سوی دشمن غافل‌گیر گردد. درباره‌ی خالدسگفته شده که نمی‌خوابید و شب‌ها را در آمادگی کامل به سر می‌برد و همواره تحرکات و فعالیت‌های دشمن را زیر نظر داشت. [۹۴۰]خالدسپیش از آنکه با مسیلمه وارد جنگ شود، مکنف بن زید و برادرش حریث را جلوتر فرستاد تا اطلاعات لازم را از تحرکات دشمن به دست آورند. جنگ شدیدی در پیش بود و خالدسباید اقدامات لازم را انجام می‌داد. پرچم‌دار لشکر در این جنگ، عبدالله بن حفص بن غانم بود و پس از او سالم (آزادشده‌ی ابوحذیفه) پرچم را به دست گرفت. [۹۴۱]

می‌دانیم که در جنگ‌های آن روز، برافراشتگی پرچم، نشانه‌ی پایداری لشکر و ادامه‌ی جنگ بود و با افتادن پرچمِ هر یک از طرفین درگیر، معلوم می‌شد که آن طرف، شکست خورده است. خالدسشرحبیل بن حسنهسرا جلوتر فرستاد و سپس لشکر را پنج دسته کرد: جلودار لشکر، خالد مخزومی بود؛ سمت راست لشکر، ابوحذیفه و در چپ لشکر، شجاع قرار داشتند؛ زید بن خطاب نیز در مرکز لشکر جای گرفت و اسامه بن زید، بر سواره‌نظامان گماشته شد. در انتهای لشکر نیز برای زنان خیمه‌هایی برافراشتند. [۹۴۲]

[۹۳۸] الحرب النفسیة، از احمد نوفل، ص۱۴۴و۱۴۵ [۹۳۹] الحرب النفسیة (۲/۱۴۵) [۹۴۰] حرکة الردة، ص۱۹۹ [۹۴۱] مرجع سابق، ص۲۰۰ [۹۴۲] مرجع سابق، ص۲۰۰

جنگ سرنوشت ساز

زمانی که لشکر اسلام و لشکر مسیلمه، رویاروی هم قرار گرفتند، مسیلمه، به سپاهیانش گفت: امروز، روز غیرت است؛ اگر امروز فرار کنید و شکست بخورید، زنانتان را به اسیری می‌برند و کنیز خود می‌کنند و کارشان را می‌سازند؛ پس به خاطر آبرویتان بجنگید و از زنانتان دفاع کنید. [۹۴۳]

خالدسدر ریگزاری که مشرف به یمامه بود، اردو زد. در آن روز پرچم مهاجرین به دست سالمسبود و پرچم انصار را ثابت بن قیس بن شماسسبه دست داشت. دیگر گروه‌های عرب نیز زیر پرچم خود بودند. مجاعه بن مرار حنفی را در خیمه‌ای که ام‌تمیم (همسر خالد) بود، بسته بودند. مسلمانان و کفار با هم درگیر شدند و جنگ شدیدی درگرفت. اما اعراب گریختند و بنی‌حنیفه به خیمه‌ی خالدسراه یافتند و خواستند ام‌تمیم را بکشند؛ اما مجاعه، آنان را از کشتن ام‌تمیم بازداشت و گفت: «من، او را پناه داده‌ام که او بانوی آزاد‌ه‌ی خوبی است.» در همین دور از جنگ، رجال بن عنفوه توسط زید بن خطابسکشته شد. مسلمانان، یکدیگر را فرامی‌خواندند و فریاد می‌زدند: ای خالد! ما را نجات بده. ثابت بن قیسسبانگ برآورد: «ای مسلمانان! چه کار بدی کردید که گریختید». جمع زیادی از مهاجرین و انصار گردآمدند. براء بن معرور معمولاً با دیدن صحنه‌ی جنگ، ابتدا دچار رعشه و لرز می‌شد که پس از ادرار کردن، لَرزَش تمام می‌شد و همانند شیر هژبر در میدان جنگ می‌خروشید. صحابهشیکدیگر را به صبر و مقاومت فرامی‌خواندند و می‌گفتند: «ای اصحاب سوره‌ی بقره! افسون و جادوگری، امروز باطل شد.» ثابت بن قیسسکه پرچم انصار را به دست داشت، پایش را از دست داد و در همان حال که پایش قطع شده بود، جنگید تا به شهادت رسید. مهاجرین به سالم (آزادکرده‌ی ابوحذیفه) که پرچم‌دارشان بود، گفتند: «نکند از کار خودت بر ما هراس داری و می‌ترسی که از سوی تو شکست بخوریم؟» سالمسفرمود: «در آن صورت حافظ قرآن بدی خواهم بود.» زید بن خطابسفرمود: «ای مردم! پشت، قوی دارید و همت، بلند کنید و با خشم و قدرت به پیش روید و به میان دشمن بزنید.» و سپس فرمود: «به خدا سوگند که صحبت نمی‌کنم تا اینکه خدای متعال، دشمن را شکست دهد یا شهید شوم و در پیش‌گاه خدا عرض کنم که من، در راه تو کشته شدم.» ثابتسدر آن روز به شهادت رسید. ابوحذیفهسنیز فرمود: «ای اهل قرآن! قرآن را به کردار نیکتان بیارایید» و سپس به میان دشمن زد تا اینکه شهید شد. خالدسبه میان دشمن زد تا بلکه مسیلمه را گیر آورد و کارش را تمام کند. خالدسهماورد و مبارز طلبید و هر کس را که به او نزدیک شد، کشت. خالدسبه مسیلمه پیشنهاد داد تا تسلیم شود و مسیلمه هر بار که می‌خواست جواب خالدسرا بدهد، شیطانش، او را از پذیرش پیشنهاد خالدسبازمی‌داشت و رویش را برمی‌گرداند. خالدسبرای آنکه بفهمد لشکر اسلام از کدامین سو شکست می‌خورد، دستور داد تا مهاجرین و انصار و هر یک از گروه‌ها جدا شوند و بدین‌ترتیب دریابد که نقطه‌ی ضعف لشکر کجاست؟ پس از آن صحابه مقاومت و بلکه جنگ بی‌نظیری کردند و به قدری در قلب دشمن پیش رفتند که دشمن ناگزیر به فرار شد و خداوند، فتح و پیروزی را نصیب مسلمانان کرد. محکم بن طفیل بانگ برآورد که به باغ الموت پناه ببرید. عبدالرحمن بن ابوبکر رضی الله عنهما، خودش را به محکم بن طفیل رساند و تیری در گردنش زد و او را کشت. بنی‌حنیفه به باغ پناه بردند و در را بستند. صحابهسنیز آنان را از هر سو محاصره کردند. [۹۴۴]

[۹۴۳] البدایة و النهایة (۶/۳۲۸) [۹۴۴] البدایة و النهایة (۶/۳۲۹)

جلوه‌هایی از شجاعت و حماسه‌سازی مسلمانان در جنگ یمامه

۱- براء بن مالکس

براء بن مالکسگفت: «مرا از بالای دیوار در باغ بیفکنید.» مسلمانان، او را در سپری نهادند و با نیز بالا دادند تا اینکه موفق شد خود را از بالای دیوار به درون باغ بیندازد. او، کنار در شروع به جنگ کرد و در را بازنمود. مسلمانان، از دری که براءسگشوده بود، وارد باغ شدند و درهای دیگر را نیز بازکرده و مرتدها را به محاصره درآوردند و این بود که مرتدها دانستند کارشان تمام است و حق، بر باطلشان پیروز شده است. [۹۴۵]

[۹۴۵] حروب الردة، ص۹۲ از شوقی ابوخلیل

۲- کشته شدن مسیلمه‌ی کذاب توسط وحشی بن حربس

مسلمانان، خود را به نزدیکی مسیلمه رساندند. مسیلمه، کنار دیواری ایستاده و دهانش کف کرده بود و از شدت ناراحتی به حال خود نبود. هرگاه شیطان مسیلمه به نزدش می‌رفت، از دهان مسیلمه کف بیرون می‌شد. وحشی بن حرب آزادکرده‌ی جبیر بن مطعم و قاتل حمزه، خود را به مسیلمه رسانید و او را با نیزه‌اش زد که از سوی دیگر بدنش درآمد. سماک بن خرشه (ابودجانه) ضربه‌ی شمشیری به مسیلمه زد و او را به زمین افکند. زنی از درون کاخ جیغ کشید و گفت: «ای وای، غلامی سیاه، امیر سفیدچهره را کشت!» مجموع کسانی که در باغ و بیرون باغ کشته شدند، حدود بیست‌ یا بیست و یک‌هزار جنگجو بود. از مسلمانان نیز پانصد یا ششصد نفر شهید شدند که برخی از بزرگان صحابه نیز در میانشان بودند. خالدسمجاعه را که در زنجیر بود، با خود به میان کشته‌ها برد تا مسیلمه را به او نشان بدهد. هنگامی که گذرشان بر جسد رجال بن عنفوه افتاد، خالدسپرسید: «همین، پیامبر شما است؟» مجاعه پاسخ داد: «نه، این، جسد رجال بن عنفوه است و به خدا سوگند که مجاعه از مسیلمه بهتر بود.» سپس گذرشان بر جسد فردی افتاد که بینی فرورفته و چهره‌ی زردی داشت. مجاعه گفت: «مسیلمه، همین است.» خالدسفرمود: «خاک بر سرتان که از چنین فردی پیروی کردید.» خالدسپس از آن لشکریان را به اطراف دژها فرستاد تا اموال و اسیرانی بگیرند. [۹۴۶]

[۹۴۶] البدایة و النهایة (۶/۳۳۰)

۳- عبدالرحمن بن عبدالله بلوی اوسی

ابوعقیل عبدالرحمن بن عبدالله، از نخستین کسانی بود که در جنگ یمامه زخمی شد. تیری به سینه‌اش اصابت کرد و او را زخمی نمود. ابوعقیلستیر را بیرون کشید و پس از آن، نیم‌تنه‌ی چپش فلج شد. ابوعقیلسخودش را به لشکرگاه مسلمانان رسانید و در همین گیر و دار، صدای معن بن عدیسرا شنید که فریاد می‌زد: «ای انصار! از خدا بترسید و دوباره و با یاد خدا بر دشمن بتازید.» عبدالرحمن انصاریسبا شنیدن صدای معن بن عدیسرو به میدان نهاد. برخی از مسلمانان به او گفتند: «ای ابوعقیل! دیگر بر تو لازم نیست که بجنگی.» ابوعقیل انصاریسفرمود: «مگر نشنیدید که مرا صدا زدند.» به او گفته شد: «تو را که صدا نکردند؛ بلکه انصار را صدا زدند.» ابوعقیلسپاسخ داد: «من، انصاری هستم و این ندا را به خزیدن هم که شده، لبیک می‌گویم.» وی، شمشیری به دست راست گرفت و فریاد برآورد: «ای انصار! مانند جنگ حنین دوباره به میدان بازگردید.» پیامد سلحشوری ابوعقیلسو امثالش، این شد که مسلمانان دوباره جمع شوند و با روحیه‌ی ایمانی و معنوی قوی و بالایی به قصد پیروزی یا شهادت به میدان نبرد بازگردند و بتوانند دشمن را ناگزیر به عقب‌نشینی و فرار کنند. در این یورش، دست ابوعقیلساز شانه قطع شد. ابن‌عمرب، خودش را در واپسین لحظات حیات ابوعقیلسبه او رسانید و صدایش زد؛ ابوعقیلسکه رمق چندانی نداشت، با زبانی سنگین پاسخ ابن‌عمر را داد. ابن‌عمربفرمود: «ای ابوعقیل! مژده که دشمن خدا کشته شد.» ابوعقیلسانگشتش را به نشان شکر و سپاس از خدا به آسمان بلند کرد و جان به جان‌آفرین سپرد. ابن‌عمربدرباره‌اش فرموده است: «او که همواره آرزو داشت در راه خدا شهید شود، از بهترین یاران رسول‌خدا جبود.» [۹۴۷]

[۹۴۷] حروب الردة، ص۹۳و۹۴ به نقل از الإکتفاء (۲/۱۳)

۴- نسیبه بنت کعب انصاریل

نسیبهلبا لشکر خالدسبه سوی یمامه حرکت کرد و قسم خورد که تا دجال بنی‌حنیفه را نکشد، سلاحش را به زمین نگذارد. او، به فضل الهی از سوگندش موفق بیرون آمد و پس از کشته‌شدن مسیلمه‌ی کذاب در حالی به مدینه بازگشت که دوازده جراحت شمشیر و نیزه برداشته بود. جراحاتی که هر یک از آن‌ها، نشان افتخاری است برای این بانوی مبارز و جهادگر تا برای همیشه‌، الگوی زنان مسلمان در دفاع از دین و عقیده‌ی اسلامی باشد. آری، این بزرگ‌بانوی مسلمان، به همگان آموخت و ثابت کرد که در دفاع از شرف دین و عقیده، باید قوی بود و به قدری رنج و اذیت ‌کشید که از عهده‌ی زنان نازپرورده و بی‌حال ساخته نیست. [۹۴۸]خالد بن ولیدسپس از این جنگ، به نسیبهلرسیدگی می‌کرد. نسیبه بنت کعبلمی‌گوید: «زمانی که جنگ پایان یافت و به خانه‌ام بازگشتم، خالدسبرایم طبیبی آورد که مرا مداوا کند. خالدسبه خوبی به من رسیدگی می‌کرد و حق‌شناس ما بود. او سفارش رسول‌خدا جرا درباره‌ی ما رعایت می‌کرد.» [۹۴۹]

[۹۴۸] حرکة الردة، ص۳۰۹ [۹۴۹] الأنصار فی العصر الراشدی، ص۱۹۰

برخی از شهدای جنگ یمامه

۱- ثابت بن قیس شماسس

کنیه‌اش، ابومحمد بود و به او خطیب انصار و بلکه خطیب پیامبر جمی‌گفتند. رسول‌خدا جبه او مژده دادند که در راه خدا شهید می‌شود و همین طور نیز شد و بعدها در جنگ یمامه در حالی که پرچم‌دار انصار بود، به شهادت رسید. یکی از مسلمانان، پس از شهادت ثابتساو را در خواب دید که می‌گفت: «دیروز که من، کشته شدم، گذر مسلمانی بر من افتاد و زره گران‌بها و ارزنده‌ی مرا برداشت؛ خیمه‌اش در انتهای لشکرگاه است و کنار خیمه‌اش اسبی را بسته و زره را در دیگی سنگی گذاشته و زین اسب را روی آن نهاده است. پیش خالدسبرو و به او بگو کسی را بفرستد و زره مرا پس بگیرد. زمانی که به مدینه رفتید، پیش خلیفه‌ی رسول‌خدا جبرو و بگو که این مقدار قرض دارم و این مقدار هم از خودم مال و دارایی گذاشته‌ام تا قرضم را ادا کند؛ فلان برده‌ی من نیز آزاد است. به‌هوش باش که این خواب را الکی و بیهوده نپنداری.» مرد مسلمانی که این خواب را دیده بود، پیش خالدسرفت؛ خالدسنیز کسی را فرستاد تا زره ثابتسرا پس بگیرد و همان‌طور که ثابتسدر خواب گفته بود، زرهش را یافتند. زمانی که این خواب را برای ابوبکر صدیقستعریف کردند، ابوبکرسوصیت ثابتسرا اجرا کرد. ما، کسی جز ثابتسرا نمی‌شناسیم که بدین شکل وصیتش را انجام داده باشند. [۹۵۰]

[۹۵۰] البدایة و النهایة (۶/۳۳۹)

۲- زید بن خطابس

زید، برادر بزرگ عمر فاروقسبود. او، از نخستین کسانی است که مسلمان شد و در جنگ بدر و دیگر غزوه‌ها حضور یافت. رسول‌خدا جمیان زید و معن بن عدی انصاریبپیمان برادری برقرار کردند. زید و معنبدر جنگ یمامه شهید شدند. پرچم مهاجرین در جنگ یمامه به دست زید بن خطابسبود و به قدری جنگید که به شهادت رسید و پس از او سالمسپرچم‌دار مهاجرین شد. رجال بن عنفوه را زید بن خطابسبه هلاکت رساند. می‌دانیم که رجال، قبلاً مسلمان شده و سوره‌ی بقره را یاد گرفته بود؛ اما زمانی که رسول‌خدا جاو را به یمامه فرستادند، مرتد شد و به مسیلمه گروید و به دروغ گواهی داد که رسول‌خدا جمسیلمه را در نبوت، با خود شریک کرده‌اند و این چنین، مایه‌ی فتنه شد. خدای متعال به زیدستوفیق داد تا این دروغ‌گوی مرتد را به هلاکت برساند. زیدسپس از کشتن رجال، به دست شخصی به نام ابومریم حنفی به شهادت رسید. گفته شده که ابومریم، مسلمان شد و در زمان خلافت عمر فاروقسبه ایشان گفت: «خدای متعال، برادرت زیدسرا به دست من گرامی داشت (که او را کشتم و به مقام شهادت نایل شد) و مرا به دست زیدسخوار و زبون نکرد (که اگر در حالت کفر کشته می‌شدم، جهنمی بودم.)» ابوعمر بن ‌عبدالبر/می‌گوید: زیدستوسط سلمه بن صبیح بن عمر به شهادت رسیده است. گفته‌ی ابن عبدالبر با روایت نخست تعارضی ندارد؛ چرا که سلمه بن صبیح نیز ابومریم نامیده می‌شده است. زمانی که خبر شهادت زیدسبه برادرش عمرسرسید، عمر فرمود: «برادرم، در دو نیکی از من پیش افتاد؛ پیش از من مسلمان شد و پیش از من نیز به شهادت رسید.» زمانی که متمم بن نویره در رثای برادرش شعر می‌سرود، عمر فاروقسفرمود: «اگر من هم می‌توانستم خوب شعر بگویم، همانند تو برای برادرم مرثیه می‌سرودم.» متمم گفت: «اگر برادر من نیز بر همان حال می‌رفت که برادر تو رفت، این قدر ناراحت نبودم.» عمرسبه متمم گفت: «تا حالا کسی همانند تو به من تسلیت نگفته بود.» عمرسهمواره می‌گفت: «هر نسیمی که می‌وزد، مرا به یاد زیدسمی‌اندازد.» [۹۵۱]

[۹۵۱] البدایة و النهایة (۶/۳۴۰)

۳- معن بن عدی بلویس

او، برادر عاصم بن عدی بود و در پیمان عقبه حضور داشت و در جنگ‌های بدر، احد، خندق و… شرکت کرد. رسول‌خدا جمیان او و زید بن خطابسپیمان برادری بست. معن و زیدبدر جنگ یمامه شهید شدند. زمانی که رسول‌خدا جرحلت نمودند، معن بن عدیسحالت متمایزی داشت؛ وی، آن هنگام که مردم بر وفات رسول اکرم جمی‌گریستند، گفته‌ی شگفت‌انگیزی بر زبان آورد. مردم می‌گفتند: «به خدا سوگند که ما دوست داشتیم پیش‌مرگ رسول‌خدا جشویم و از این می‌ترسیدیم که پس از ایشان در فتنه بیفتیم.» اما معنسمی‌گفت: «به خدا سوگند که من هرگز دوست نداشتم که پیش از رسول‌خدا جبمیرم تا ایشان را آن‌گونه که در حیاتشان تصدیق کردم، پس از وفاتشان نیز تصدیق کنم!» [۹۵۲]

[۹۵۲] البدایة و النهایة (۶/۳۴۳و۳۴۴)

۴- عبدالله بن سهیل بن عمروب

وی، از نخستین کسانی است که مسلمان شد و البته به خاطر ممنوعیت از سوی کفار قریش موفق نشد به مدینه هجرت کند تا اینکه در جنگ بدر به همراه کفار از مکه بیرون شد و همین که لشکر مسلمانان و لشکر قریش رویاروی هم قرار گرفتند، از میان کفار گریخت و به مسلمانان پیوست و همراه آنان بر ضد مشرکان شمشیر زد. عبدالله بن‌سهیلسدر جنگ یمامه شهید شد. زمانی که ابوبکر صدیقسبه حج رفت، با سهیل ملاقات کرد تا کشته شدن پسرش را به او تسلیت بگوید. سهیلسگفت: «من، از رسول‌خدا جشنیده‌ام که: «إنَّ الشَّهِیْدَ لَیَشْفَعُ لِسَبْعِیْنَ مِنْ أَهْلِهِ»یعنی: «شهید، برای هفتاد نفر از خانواده (و بستگانش) شفاعت می‌کند» [۹۵۳]و من، امیدوارم که عبداللهسشفاعتش را از من آغاز کند. [۹۵۴]خود سهیل بن عمروسنیز پس از وفات رسول‌خدا جنقش زیادی در ماندگاری اهل مکه بر اسلام داشت. پس از وفات رسول‌خدا جچیزی نمانده بود که اهل مکه نیز از دین برگردند. سهیل بن عمروسبرای ارشاد و راهنمایی اهل مکه برخاست و پس از حمد و ثنای الهی و یادآوری وفات رسول‌خدا جچنین گفت: با وفات رسول اکرم جاسلام، هم‌چنان، قوی و استوار است و هر کس که بخواهد بر سر اسلام با ما درگیر شود، گردنش را می‌زنیم.» مردم، با شنیدن سخنان سهیل بن عمروساز دین برنگشتند و بر اسلام پایداری کردند. خوب است بدانیم که سهیلسدر جنگ بدر در صف مشرکان قرار داشت و به اسارت مسلمانان درآمد؛ عمر بن خطابسپیشنهاد داد تا گردنش را بزنند. اما رسول‌خدا جفرمودند: «او را نکشید که شاید در مقام (خدمت به اسلام) قرار بگیرد.» [۹۵۵]

[۹۵۳] سنن أبی‌داود، کتاب الجهاد، باب الشهید یشفع، ۲۵۲۲ [۹۵۴] تاریخ ذهبی، الخلفاء الراشدون، ص۶۱ [۹۵۵] ترتیب و تهذیب البدایة و النهایة، خلافة أبی‌بکر، ص۸۲

۵- ابودجانه سماک بن خرشهس

ابودجانه در جنگ بدر عمامه‌ی قرمزی بر سر داشت. رسول‌خدا جمیان او و عتبه بن غزوان، پیمان برادری بستند. ابودجانهسدر جنگ احد حضور یافت و با رسول‌خدا جبیعت کرد که تا سرحد مرگ بجنگد. در جنگ یمامه شرکت نمود و به شهادت رسید. زید بن اسلمسمی‌گوید: عده‌ای به عیادت ابودجانهسرفتند که مریض بود و چهره‌اش نیز از شادمانی می‌درخشید. از او پرسیدند: «چرا چهره‌ات می‌درخشد؟» فرمود: «به دو تا از اعمالم بیش از بقیه دل بسته‌ام (که امیدوارم مایه‌ی نجاتم باشد): از سخن بیهوده پرهیز می‌کردم و دیگر، اینکه قلبم، همیشه نسبت به مسلمانان، پاک بود.» [۹۵۶]ابودجانهسدر جنگ یمامه از مسلمانانی بود که حماسه آفرید و خود را در باغ انداخت که به سبب آن پایش شکست؛ او با پای شکسته آنقدر جنگید که به شهادت رسید. [۹۵۷]

[۹۵۶] عهد الخلفاء الراشدین از ذهبی، ص۷۰ [۹۵۷] مرجع سابق، ص۷۱

۶- عبّاد بن بشرس

عبادساز صحابه‌ی فاضل رسول‌خدا جبود و چهل و پنج سال عمر کرد. او، همان کسی است که عصایش در شبی تاریک، همانند ماه نور گرفت و راهش را روشن کرد. [۹۵۸]عبادسبه دعوت مصعب بن عمیرسمسلمان شد و در سریه‌ی کشتن کعب بن اشرف نیز حضور یافت. [۹۵۹]رسول‌خدا جبرای جمع‌آوری زکات مزینه و بنی‌سلیم، عبادسرا به‌کار گرفتند و در جنگ تبوک نیز او را در زمره‌ی محافظان خود قرار دادند. عبادسدر جنگ یمامه، نقش فعالی داشت و ضربات زیادی بر دشمن وارد کرد. عایشه‌ی صدیقهلمی‌گوید: «هیچ کس بر سه نفر از انصار که همه‌ی آن‌ها از بنی‌عبدالاشهل هستند، برتری و فضیلتی ندارد: سعد بن معاذ، اسید بن حضیر و عباد بن بشرش.» ام‌المؤمنین علاوه بر این فرموده است: «رسول اکرم جدر خانه‌ام مشغول خواندن نماز تهجد بودند که که صدای عباد بن بشرسرا شنیدند؛ فرمودند: «ای عایشه، آیا این صدای عباد است؟»‌گفتم: آری؛ فرمودند: «خداوندا، عباد را بیامرز.» [۹۶۰]عبادسدر جنگ یمامه به شهادت رسید. ابوسعید خدریسمی‌گوید: پس از جنگ بزاخه از عبادسشنیدم که می‌گفت: «ای ابوسعید، شب در خواب دیدم که آسمان گشوده شد و مرا به کلی در خود گرفت؛ من این خواب را چنین تعبیر کردم که ان شاء الله شهید می‌شوم.» به او گفتم: به خدا قسم که خواب خوبی دیده‌ای. [۹۶۱]عبادسدر روز یمامه شجاعت و سلحشوری زیادی از خود نشان داد. وی، در آن روز بر فراز مکانی بلند رفت و بانگ برآورد که: «من، عباد بن بشر هستم؛ ای انصار، ای انصار، به سوی من بیایید؛ زود باشید، پیش من بیایید.» همه، به سویش شتافتند… عبادسغلاف شمشیرش را شکست و آن را به زمین انداخت و فرمود: «دنبال من بیایید تا یک‌دست به دشمن یورش ببریم.» انصارشنیز همانند عبادسغلاف شمشیرهایشان را شکستند و همراه عبادسبه بنی‌حنیفه حمله‌ور شدند و آنان را به عقب راندند. بنی‌حنیفه ناگزیر شدند به باغ فرار کنند و درها را ببندند. [۹۶۲]مسلمانان، موفق شدند درهای باغ را باز کنند؛ عبادسسپرش را کنار یکی از درها انداخت و با شمشیر وارد باغ شد و به قدری با مرتدها جنگید که به شهادت رسید. عبادسدر سن چهل و پنج سالگی شهید شد. وی به قدری جراحت برداشته بود که او را با علامت خاصی که در سرش بود، شناسایی کردند. [۹۶۳]جان‌فشانی عبادسدر جنگ یمامه به اندازه‌ای بوده که او را در رشادت و شجاعت، زبان‌زد کرده است. [۹۶۴]عبادسبا آن همه شلحشوری و رشادتش که در روز یمامه در برابر بنی‌حنیفه از خود نشان داد، یاد و خاطره‌اش را برای بنی‌حنیفه طوری ماندگار کرد که بنی‌حنیفه با دیدن شخصی که زخم‌های کاری برداشته بود، می‌گفتند: این شخص مانند عباد بن بشرسمجروح شده است! [۹۶۵]

نقش انصار در سرکوب مرتدها و به ویژه در جنگ یمامه، بی‌نظیر بوده است. آن‌ها به‌قدری در جنگ یمامه جان‌فشانی نمودند که مجاعه در حضور ابوبکر صدیقسبه جان‌باختگی و رشادت انصار بدین‌گونه اذعان کرد که: «ای جانشین رسول‌خدا، من، هیچ قومی ندیده‌ام که همانند انصار در برابر شمشیرها مقاومت کنند یا چون انصار بی‌باک و صادقانه، به دشمنشان حمله‌ور شوند… من، همراه خالدسبه میان کشته‌ها رفتم تا کشته‌های بنی‌حنیفه را به او معرفی کنم؛ من، در آن هنگام به کشته‌های انصار می‌نگریستم که نقش زمین شده و افتاده بودند.» ابوبکر صدیقسبا شنیدن این سخن، به قدری گریست که ریشش خیس شد. [۹۶۶]

[۹۵۸] نگاه کنید به: صحیح بخاری، مناقب الأنصار، شماره‌ی۳۸۰۵ [۹۵۹] نگاه کنید به: بخاری، در المغازی، شماره‌ی۴۰۳۷ [۹۶۰] بخاری، شماره‌ی۲۶۵۵ [۹۶۱] طبقات ابن‌سعد (۲/۲۳۴) [۹۶۲] غزوات ابن‌حبیش (۱/۱۲۱) [۹۶۳] الإکتفاء از کلاعی (۳/۵۳) [۹۶۴] الأنصار فی العهد الراشدی، ص۱۸۶ [۹۶۵] الإکتفاء (۳/۵۳) [۹۶۶] مرجع سابق (۳/۶۵)

۷- طفیل بن عمرو دوسیس

طفیلسمردی نجیب و خردمند بود که در جنگ یمامه شهید شد. وی پیش از شهادتش خوابی دیده بود که آن را چنین تعریف کرده است: «در خواب دیدم که به همراه پسرم عمرو بیرون شده‌ام؛ سرم تراشیده بود و از دهانم پرنده‌ای بیرون شد و زمین دهان باز کرد و مرا در خود فرو برد. خوابم را این‌گونه تعبیر کردم که سر تراشیده، نشانه‌ی این است که سرم را می‌بُرند؛ بیرون شدن پرنده از دهانم، خروج روحم از تن می‌باشد و قسمت آخر هم، نشانه‌ی این است که در زمین دفن می‌شوم.» همین طور نیز شد و در جنگ یمامه به شهادت رسید. [۹۶۷]

در جنگ یمامه تعداد زیادی از مهاجرین و انصارششهید شدند. مدینه گرچه باید از پیروزی مسلمانان شادمان می‌بود، اما غم از دست دادن جمع زیادی از مسلمانان، بر فضای شهر چیره شده بود؛ چرا که در جنگ یمامه هزار و دویست مسلمان که تعدادی از مهاجرین و انصار نیز در میانشان وجود داشتند، به شهادت رسیدند که البته بیش‌تر شهدای مهاجرین و انصارش، حافظان قرآن بودند. آری حدود چهل حافظ و قاری قرآن در جنگ یمامه شهید شدند و فضای مدینه آکنده از غم و اندوه شد و اشک این مصیبت، خنده‌های پیروزی را در خود فرو برد؛ بار اندوه، بر سینه‌ها سنگینی می‌کرد و دل‌ها گرفته بود…. [۹۶۸]

[۹۶۷] عهد الخلفاء الراشدین از ذهبی، ص۶۲و۶۳ [۹۶۸] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۱۷

نیرنگ مجاعه در برقراری صلح

پس از پیروزی مسلمانان در باغ، خالدسسوارانی به اطراف فرستاد تا هرچه مال و زن و بچه بیابند، بگیرند. پس از گشت‌زنی و جمع‌آوری اسیران و اموال غنیمت، خالدسقصد آن کرد که به قلعه‌ها و دژهای بنی‌حنیفه حمله کند. در دژها کودکان، زنان و مردان سال‌خورده و فرتوت پناه گرفته بودند. مجاعه به دروغ گفت: «ای خالد، قلعه‌ها پر از مردان جنگی است. بیا تا از طرف آنان با تو صلح کنم.» خالدسکه دید مسلمانان از این جنگ، سخت خسته و درمانده شده‌اند، مصلحت را در آن دید که پیشنهاد صلح را بپذیرد. خالدسبه مجاعه اجازه داد تا به درون دژ برود و با بنی‌‌حنیفه درباره‌ی صلح مشورت نماید. زمانی که مجاعه وارد دژ شد، به زنان دستور داد تا زره بپوشند و بر روی دیوارهای قلعه بایستند. خالدسدید که بر فراز دیوارهای دژ، تعداد زیادی ایستاده‌اند. نیرنگ مجاعه گرفت و خالدسپنداشت که آنان که بر روی دیوارهای دژ ایستاده‌اند، واقعاً مردان جنگی هستند. لذا خالدسدر پذیرش صلح مصمم شد و آنان را به اسلام فراخواند که پس از خودداری‌هایی پذیرفتند و مسلمان شدند. [۹۶۹]خالدستعدادی از اسیران (زنان و کودکان) را آزاد کرد و بقیه را به مدینه فرستاد. علی بن ابی‌طالبساز میان این‌ها، کنیزی خرید که پسرش محمد که به محمد بن حنفیهسمشهور است، از او زاده شد. [۹۷۰]

جنگ یمامه در سال یازدهم هجری روی داده است. واقدی، این رخ‌داد را در سال دوازدهم دانسته که با روایت نخست، قابل جمع است؛ بدین ترتیب که جنگ یمامه در اواخر سال یازدهم آغاز شد و پس از گذشت چند روز از سال دوازدهم پایان یافت. [۹۷۱]

[۹۶۹] باید دانست که یکی از شرایط صلح، این بود که بنی‌حنیفه مسلمان شوند. (مترجم) [۹۷۰] ترتیب و تهذیب البدایة و النهایة، خلافة أبی‌بکر، ص۱۱۵ [۹۷۱] مرجع سابق.

ازدواج خالدسبا دختر مجاعه

خالدسپس از آنکه با آن‌ها صلح کرد، به مجاعه گفت: «دخترت را به همسری درآور» مجاعه گفت: بی‌خیال شو که تو، هم مرا و هم خودت را نزد ابوبکرسبه دردسر می‌اندازی.» اما خالدسپافشاری کرد و مجاعه نیز پذیرفت و دخترش را به همسری خالدسدرآورد. [۹۷۲]

ابوبکر صدیقسسلمه بن وقش را نزد خالدسفرستاد و دستور داد تا آن دسته از اسیران بنی‌حنیفه را که بالغ شده‌اند، بکشد. اما خالدسکه قبلاً با آنان صلح کرده بود، به پیمان صلح وفا کرد. [۹۷۳]

ابوبکر صدیقسمنتظر بود تا پیک خالدساز یمامه برسد و از اوضاع و احوال آنجا گزارش دهد. روزی ابوبکر به همراه عده‌ای از مهاجرین و انصار شبه بیرون مدینه و مکانی به نام حره رفته بود که چشمش به پیک خالدسـ ابوخیثمه‌ی نجاریسـ افتاد که به سوی مدینه می‌رفت. ابوبکر صدیقسفرمود: «ای اباخیثمه، چه خبری با خودت داری؟» ابوخیثمهسگفت: «خبر خوبی دارم ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! خدای متعال، ما را در یمامه پیروز کرد. این، نامه‌ی خالدساست.» ابوبکر صدیقسبا شنیدن خبر پیروزی، برای سپاس‌گزاری از خدای متعال سجده کرد و سپس از ابوخیثمهسخواست تا ماجرا را کاملاً برایش شرح دهد. ابوخیثمهسبرای ابوبکر صدیقساز عمل‌کرد خالدسو چگونگی آرایش نظامی لشکر گزارش داد و گفت: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! از طرف اعراب شکست می‌خوردیم و تا نقطه‌ی ضعف خود را برطرف نکردیم، هم‌چنان ضربه خورده، آسیب می‌دیدیم.» [۹۷۴]

زمانی که ابوبکر صدیقساز ازدواج خالدسبا دختر مجاعه باخبر شد، نامه‌ای بدین شرح برای خالدسفرستاد که: «ای پسر مادر خالد! تو آسوده‌خاطری و در حالی که هنوز خون هزار و دویست شهید در کنار خیمه‌ات تازه است، با زنان هم‌بستر می‌شوی؟! مجاعه، تو را فریفت و در حالی که خدای متعال، شما را بر بنی‌حنیفه پیروز کرده بود، به نیرنگ مجاعه فریفته شدی و با بنی‌حنیفه صلح کردی.» [۹۷۵]

پس از آنکه خالدسنامه‌ی تند و تیز ابوبکر صدیقسرا دریافت کرد، نامه‌ای با ابوبرزه‌ی اسلمیسبه مدینه فرستاد تا با منطق و ارائه‌ی دلایل محکم از خود دفاع کند. [۹۷۶]خالدسدر دفاع از خود، چنین نوشت: «سوگند می‌خورم که با زنان تنها پس از آن ازدواج کردم که (از نتیجه‌ی جنگ و پیروزی مسلمانان) خاطرجمع و آسوده‌دل شدم… اگر شما ازدواجم با دختر مجاعه را از جهتی دینی یا دنیوی نادرست می‌دانید، حاضرم برای خرسند کردن شما، دست از او بدارم. علاوه بر این بر مسلمانان به خوبی سوگواری کردم و غصه خوردم؛ به خدا سوگند که اگر غم و اندوه، زنده‌ای را حفظ می‌کرد یا مرده‌ای را بازمی‌گردانید، آنقدر غصه خوردم که زنده‌ها بمانند و مرده‌ها بازگردند. من، به‌قدری به قتال و کارزار پرداختم و درگیر چنان جنگ شدید و سختی شدم که به کلی از زندگی ناامید شده، مرگ خود را قطعی می‌دانستم. اما بر اینکه مجاعه مرا فریفت، سرزنشم نکن که من، از غیب خبر نداشتم؛ با این حال خدای متعال، برای مسلمانان خیر کرد و آنان را بر یمامه مسلط نمود. پایان نیک از آن پرهیزکاران است.» [۹۷۷]

ابوبکر صدیقسپس از آنکه نامه‌ی خالدسرا خواند، توجیه شد و عذرش را پذیرفت. برخی از قریشیان و از جمله ابوبرزه‌ی اسلمیسنیز به حضور ابوبکر صدیقسرفتند تا در مورد عمل‌کرد خالدسبا خلیفه صحبت کنند. ابوبرزهسگفت: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! خالدسنه شخص ترسویی است و نه فرد خیانت‌کاری؛ او، در آرزوی شهادت جنگ سختی کرد و به‌قدری جنگید و در برابر دشمن مقاومت نمود که ظفر یافت و روشن شد که در انجام وظیفه‌اش کوتاهی نکرده است. او، به رضای خود و مصلحت مسلمانان، صلح کرد؛ زیرا زنانی را که بر فراز قلعه‌ها بودند، مردان جنگی پنداشت.»

ابوبکر صدیقسسخنان ابوبرزهسرا تأیید کرد و فرمود: «این سخنان تو، بیش از نامه‌ی خود خالدسقانع‌کننده‌ است.» [۹۷۸]

در نامه‌ی خالدسبه ابوبکر صدیقسنکات زیر درخور توجه می‌باشد:

۱- خالدسپس از آن ازدواج کرد که کاملاً پیروز شد و اطمینان یافت که دیگر خطری متوجه مسلمانان نیست.

۲- او با خانوده‌ای وصلت کرد که از سران و بزرگان قبیله بود.

۳- خالدسدر ازدواج با دختر مجاعه، با هیچ مشکلی روبرو نشد و کوچک‌ترین سختی و مشقتی نیز برداشت نکرد.

۴- ازدواج خالدسبا دختر مجاعه، هیچ مانع شرعی یا دنیوی نداشت.

۵- دست کشیدن از روزمرگی‌ها در غم و اندوه شهدا و کشته‌های مسلمانان، کار غیرمعقولی است که نه سبب ماندگاری زنده‌ها می‌شود و نه مرده‌ای را بازمی‌گرداند.

۶- خالدسهیچ کاری را بر جهاد در راه خدا مقدم نداشت و آن‌چنان در راه خدا جنگید که فاصله‌ای میان او و مرگ نبود.

۷- گرچه پیشنهاد صلحی که مجاعه مطرح کرد، آمیخته به مکر و فریب بود، اما پذیرش آن از سوی خالدسبه خیر مسلمانان شد. مجاعه، قدرت نظامی قومش را آن‌چنان بزرگ وانمود کرد که با توجه به شرایط آن هنگام مسلمانان، مصلحت نیز همان بود که خالدسپیشنهاد صلح را بپذیرد؛ چرا که از غیب و حقیقت امر خبر نداشت که افراد درون قلعه‌ها زنان و کودکان هستند و نه مردان جنگی. به هر حال، مسلمانان پیروز نبرد یمامه شدند و بر سرزمین بنی‌حنیفه تسلط کامل یافتند و بی‌آنکه جنگ ادامه یابد و خون دیگری به زمین بریزد، بازماندگان بنی‌حنیفه مسلمان شدند. بنابراین ازدواج خالدسبا دختر مجاعه، امری کاملاً عادی و طبیعی بود و هیچ‌گونه ایرادی در این مورد بر خالدسوارد نیست. این‌ گفتار آقای عقاد که: خالدساز غیرت و حمیت قومی و قبیله‌ای مجاعه، خوشش آمد و او را بر آن داشت تا با دخترش ازدواج کند و از طریق چنین پیوندی، رابطه‌ی دینی را تقویت نماید، درست نیست. [۹۷۹]چرا که خالدسهیچ‌گونه پیوندی را بر روابط و ارزش‌های دینی مقدم نمی‌دانست و در تعامل با مردم، تنها مبانی دینی را مد نظر داشت و هیچ چیزی را با روابط دینی نمی‌آمیخت تا چه رسد به اینکه خواسته باشد رابطه‌ای را بر روابط دینی ترجیح دهد. [۹۸۰]

گفتار آقای دکتر محمد حسین هیکل نیز درباره‌ی ازدواج خالدسبا دختر مجاعه، درست نیست و با آموزه‌های دینی مغایرت دارد. وی می‌گوید: «دختر مجاعه، (به عنوان خون‌بست) به پای فاتح بزرگ و پیروز (خالدس) قربانی شد تا بلکه آن همه‌ خونی که توسط خالدسدر یمامه ریخته شد، با این ازدواج به فراموشی سپرده شود و از یادها برود!» [۹۸۱]

این نوشتار، چنان سیمایی از صحابی بزرگوار رسول‌خدا جیعنی خالدس، به تصویر می‌کشد که او را هم‌سان و در تراز قهرمانان اسطوره‌ای و جنگی یونان از قبیل آخیلّیوس(Akhilleus) و هکتور(Hektor) قرار می‌دهد که شخصیت‌هایی چپاول‌گر بودند و تنها به خاطر سیطره‌طلبی و فزون‌خواهی کشت و کشتار به راه می‌انداختند! سیمایی که از خالدسدر نوشتار هیکل ارائه می‌شود، همانند رود نیل است که به پندار مصریان گذشته، برای مهار و جلوگیری از سیلاب و طغیانش، باید دختری زیبا را به پایش قربانی می‌کردند! قطعاً خالد بزرگوارساز چنین روحیه‌ای بدور بوده است. او، مؤمنی یکتاپرست بود که تنها برای اعلای شریعت خدا جهاد می‌کرد و از خلق خدا مزد و پاداشی نمی‌خواست.

آن‌چه ژنرال پاکستانی ـ اکرم ـ در تحلیل و بررسی ماجرای ازدواج خالدسبا دختر مجاعه نگاشته و آن را به سبب قدرت و توان جسمی خالدسدانسته، نادرست و غیرقابل قبول است. وی، توان جسمی و جنسی خالدسرا سبب بروز مشکلات زیادی برای خالدسدر پیروزی‌های شبه‌جزیره‌ی عربستان دانسته است! [۹۸۲]

این گفتار ژنرال پاکستانی، از خالدسشخصیتی پردازش می‌کند که گویا وی، دل‌باخته‌ی زنان بوده و آن‌چنان شهوت‌ران که با دیدن زنی، دست و پایش را گم می‌کرده است! چگونه می‌توان در حالی چنین گفتاری را پذیرفت که خالدستنها به جهاد در راه خدای متعال و اعلای دین و شریعت اسلام می‌اندیشید. چنین توجیهاتی درباره‌ی سیف‌الله، تفسیر و تحلیل نادرستی از طبیعت و شرایط مسلمانان آن روز ارائه می‌دهد که با شواهد تاریخی در مورد باورها و عمل‌کرد آن بزرگواران متفاوت و بلکه کاملاً متعارض می‌باشد. [۹۸۳]خالدسبرای گسترش دین خدا می‌جنگید و مزد و پاداش جهادش را تنها از خدای متعال می‌خواست. او، جنگاور و مجاهد دلیری بود که در خطوط مقدم جنگ و جهاد حاضر می‌شد؛ در بیان ویژگی جنگاوری خالدسگفته شده که او، در میدان نبرد، آوا و غوغایی چون گربه داشت و همانند شیر هژبر، خیز برمی‌داشت. [۹۸۴]

خالدسهیچ‌‌گاه خودش را بهتر از هم‌رزمانش نمی‌دانست و همواره پیشاپیش سربازانش می‌جنگید. در جنگ بزاخه با اسبش به میان دشمن زد؛ به او گفتند: «تو فرمانده‌ی لشکر هستی؛ تو را به خدا به عقب برگرد که برای تو با چنین موقعیتی درست نیست که به قلب دشمن بزنی.» خالدسدر پاسخشان فرمود: «به خدا سوگند که من می‌فهمم شما چه می‌گویید؛ اما تاب ایستادن ندارم. از این می‌ترسم که مسلمانان،‌ شکست بخورند و یا عقب‌نشینی کنند.» [۹۸۵]خالدسدر جنگ یمامه و پس از آنکه درگیری شدت گرفت، شخصاً وارد میدان شد و مبارز و هماورد طلبید و هر کس را که برای مبارزه با او جلو آمد، از پا درآورد…. [۹۸۶]خالدسپیوسته به پیروزی امید داشت و همیشه آرزومند شهادت در راه خدا بود. خالدساز چگونگی درگیریش با یکی از سربازان مسیلمه می‌گوید: «وارد باغ شدم و رویارویی یکی از پیروان مسیلمه قرار گرفتم؛ هر دویمان سوار اسب بودیم. از اسب پایین آمدیم و با هم درگیر شدیم؛ او، مرا از هفت جا زخمی کرد. من، چنان ضربه‌ای بر او وارد کردم که زخمی شد و در دستانم افتاد. من، از شدت جراحت توان حرکت نداشتم و خون زیادی از من رفته بود. اما الحمدلله کار آن جنگاور تمام شد و مرد.» [۹۸۷]خالدسدرباره‌ی قدرت جنگی بنی‌حنیفه فرموده است: «من، در بیست حمله‌ی جنگی شرکت کرده‌ و در هیچ جنگی ندیده‌ام که قبیله‌ای بتواند همانند بنی‌حنیفه در برابرمان مقاومت کند و آنقدر خوب شمشیر بزند…. من، در جنگ (یمامه) به اندازه‌ای مجروح شدم که توان حرکت نداشتم و از زندگی ناامید شده، مرگ خود را قطعی می‌دانستم.» [۹۸۸]

[۹۷۲] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۱۰ [۹۷۳] الکامل (۲/۳۸) [۹۷۴] حروب الردة، شوقی ابوخلیل، ص۹۷ [۹۷۵] حروب الردة، ص۹۷؛ نگاه کنید به: الإکتفاء (۲/۱۴) [۹۷۶] حرکة الردة، از عتوم، ص۲۳۳ [۹۷۷] حروب الردة، از شوقی ابوخلیل، ص۹۸؛ نگاه کنید به: الإکتفاء (۲/۱۵) [۹۷۸] حروب الردة، ص۹۸ [۹۷۹] عبقریة خالد (عبقریات الإسلامیة) ص۹۲۲ [۹۸۰] نگاه کنید به: حرکة الردة از عتوم، ص۲۳۵ [۹۸۱] الصدیق أبوبکر، ص۱۵۷ [۹۸۲] نگاه کنید به: سیف‌الله خالد بن ولید، نوشته‌ی اکرم و برگردان آن به زبان عربی توسط سرهنگ صبحی جابی، ص۲۰ [۹۸۳] نگاه کنید به: حرکة الردة، از عتوم، ص۲۳۶ [۹۸۴] تاریخ یعقوبی (۲/۱۰۸) [۹۸۵] خالد بن ولید، نوشته‌ی صادق عرجون، ص۷۴۴ [۹۸۶] البدایة و النهایة (۶/۳۲۹) [۹۸۷] خالد بن ولید، از صادق عرجون، ص۱۸۰ [۹۸۸] مرجع سابق.

تعصب سلمه بن عمیر حنفی بر جاهلیت

به‌رغم آشکار شدن بطلان و ناراستی جاهلیت، باز هم عده‌ای بر آن سرسختی می‌کردند و به راحتی از آن دست نمی‌کشیدند. چرا که جاهلیت در آنان ریشه دوانده و پاینده شده بود. چنین کسانی به سبب همین سرسختی و تعصب ابلهانه به هنگام رویارویی جاهلیت با حقیقت، تنها به زور است که دست از شمشیر و جانب‌داری جاهلانه‌ی خود برمی‌دارد. [۹۸۹]سرسختی بر جاهلیت، سلمه بن عمیر حنفی را بر آن داشت تا از هیچ چاره‌اندیشی و دسیسه‌ای کوتاهی نکند و راهی را که برای حفظ و ماندگاری جاهلیت در پیش گرفته بود، درست بداند. او پس از برقراری صلح، در پی کشتن خالد بن ولیدسبرآمد. او که کینه‌‌ی زیادی از مسلمانان به دل داشت، صلح با آنان را که از طرف مجاعه مطرح شده بود، نابجا می‌پنداشت و از همین‌رو نیز به قصد بر هم زدن پیمان صلح، قصد کشتن خالدسرا نمود که در اجرای نقشه‌اش ناکام ماند؛ او را بستند تا از خیانتش در امان باشند تا اینکه یک شب خود را رهانید و به لشکرگاه خالدسرفت. نگهبانان، به او ایست دادند. بنی‌حنیفه که از گریز سلمه، نگران شده بودند، به دنبالش رفتند و او را در یکی از باغ‌ها یافتند. سلمه،‌ بر آن‌ها شمشیر کشید؛ او را با سنگ می‌زدند و در همان گیر و دار شمشیری نیز به گردن سلمه خورد که رگ‌های گردنش بریده شد و در چاهی افتاد و مرد. [۹۹۰]این، نمونه‌ای از سرسختی جاهلان در دفاع از جاهلیت و ناراستی آن است. [۹۹۱]

[۹۸۹] حرکة الردة، ص۲۹۲ [۹۹۰] تاریخ طبری (۴/۱۱۷و۱۱۸) [۹۹۱] حرکة الردة، ص۲۹۲ تا۲۹۵

نمایندگان بنی‌حنیفه در حضور ابوبکر صدیقس

عده‌ای از نمایندگان بنی‌حنیفه به حضور ابوبکر صدیقسرفتند. ابوبکر صدیقسبه آنان فرمود: «برایمان قسمتی از قرآن مسیلمه را بخوانید.» گفتند: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا ج، ما را معذور بدارید.» فرمود: «نه، باید این کار را بکنید.» گفتند: مسیلمه چنین می‌گفت: «ای قورباغه‌ای که از جفتی قورباغه شکل می‌گیری! آنچه تو برگزینی، پاک است؛ سرت در آب است و دُمت، در گل و لای. نه آن‌ کس را که آب می‌نوشد، از نوشیدن آب بازمی‌داری و نه آب را گل‌آلود می‌کنی.» همچنین می‌گفت: «سوگند به آنان‌که برای کشت و زراعت، بذر می‌پاشند؛ سوگند به دروکنندگان و کشاورزان گندم؛ سوگند به آسیاکنندگان آرد و خمیرکنندگان و نانوایان و سوگند به آنان که نان را ترید می‌کنند و لقمه می‌سازند و با پیه و روغن می‌خورند که شما بر بیابان‌نشینان، برتری دارید و شهرنشینان نیز بر شما سبقت نگرفته‌اند؛ از روستا و کشتزارهای خود دفاع کنید و بینوا را پناه دهید و ستم‌گر را از بین ببرید.» [۹۹۲]بنی‌حنیفه، مقداری از سخنان کودکانه‌ (و بلکه احمقانه)‌ی مسیلمه را برای ابوبکر صدیقسنقل کردند. ابوبکر صدیقسپس از شنیدن این اراجیف فرمود: «خاک بر سرتان؛ این‌ها، سخن هیچ خدایی نیست و چنین سخنانی، از دهان هیچ خردمندی بدر نمی‌شود. او، عقلتان را به کجا می‌برد؟!» [۹۹۳]

تاریخ‌نگاران نوشته‌اند که مسیلمه، سعی می‌کرد همان کارهایی را بکند که رسول‌خدا جکرده بودند. به‌طور مثال به او گفته بودند که رسول‌خدا جمقداری از آب دهانشان را در چاهی انداختند که در پی آن، آب چاه زیاد شد. او نیز به تقلید از آن حضرت جو به قصد بزرگ‌نمایی خود، مقداری از آب دهانش را چاهی انداخت که در پی آن آب چاه به کلی خشک شد. در چاه دیگری نیز آب دهانش را انداخت و آب چاه تلخ شد. باری با آب وضویش، درخت خرمایی را آب داد که پس از آن درخت خشکید و از بین رفت. گفته شده که به تقلید از رسول‌خدا جدست بر سر کودکان کشید که در نتیجه برخی از بچه‌ها کچل شدند و موی سرشان ریخت و بعضی هم گنگ شدند و زبانشان بند آمد و لکنت زبان گرفتند. گفته شده که یک بار برای مردی دعا کرد که چشمانش درد می‌کرد؛ اما پس از دعای مسیلمه، آن مرد به‌کلی نابینا شد! [۹۹۴]

[۹۹۲] نگاه کنید به: تاریخ طبری (۴/۱۰۲و۱۰۳) [۹۹۳] تاریخ طبری (۴/۱۱۸)؛ البدایة و النهایة (۶/۳۳۱) [۹۹۴] البدایة و النهایة (۶/۳۳۱)

جمع‌آوری قرآن کریم

تعدای از حافظان قرآن کریم در جنگ یمامه به شهادت رسیدند. همین امر ابوبکر صدیقسرا بر آن داشت تا در مورد جمع‌آوری قرآن با عمر فاروقسمشورت نماید. قرآن کریم به شکل پراکنده بر روی پوستین‌های چرمی، استخوان‌ها (کتف‌ها)ی شتر و شاخه‌های پهن خرما نوشته شده و در سینه‌ی افراد، پراکنده بود. [۹۹۵]ابوبکر صدیقسمسؤولیت جمع‌آوری قرآن را که هیچ پیشینه‌ای نداشت و کار جدیدی بود، به صحابی بزرگوار رسول‌خدا جزید بن ثابت انصاریسواگذار کرد. زیدسمی‌گوید: ابوبکر صدیقسمرا (در زمره‌ی مجاهدان) برای جنگ با اهل یمامه (مسیلمه‌ی کذاب و پیروانش) فرستاد. ابوبکر صدیقسمی‌فرماید: عمرسپیشم آمد و گفت: «تعداد زیادی از حافظان قرآن در جنگ یمامه کشته شدند و من از این می‌ترسم که در جنگ با سایر کفار نیز حافظان بیش‌تری کشته شوند و بدین‌سان بخش زیادی از قرآن نابود شود. لذا پیشنهاد می‌کنم دستور بدهی که قرآن را گردآوری کنند.» به عمر گفتم: چگونه کاری بکنم که رسول‌خدا جنکرده‌اند؟! [۹۹۶]عمرسگفت: «به خدا قسم که اگر قرآن جمع شود، خیلی بهتر است.» ابوبکر صدیقسمی‌افزاید: عمر به‌قدری پیشم آمد و بر پیشنهادش تأکید کرد که خدای متعال، سینه‌ام را همانند سینه‌ی عمرس(برای گردآوری قرآن) گشود و به همان نتیجه رسیدم که عمرسپیشنهاد کرده بود. زیدسمی‌گوید: ابوبکر صدیقسبه من فرمود: «تو، جوان و خردمند هستی و در راستی تو تردیدی نداریم؛ تو در زمان رسول‌خدا جکاتب وحی بودی؛ پس برای جمع‌آوری قرآن اقدام کن و آن را گردآور.» زید می‌گوید: «به خدا سوگند اگر به من دستور می‌دادند که کوهی را جابه‌جا کنم، برایم آسان‌تر از این بود که مرا مأمور جمع‌آوری قرآن کنند. من، در پی جمع‌آوری قرآن برآمدم و آیاتی را که در سینه‌ها، شاخه‌های خرما، صفحه‌های سنگی، پوستین‌های چرمی و کتف‌ شتر و گوسفند پراکنده بود، گرد آوردم. آخر سوره‌ی توبه (از ﴿ لَقَدۡ جَآءَكُمۡ تا انتهای سوره) را تنها نزد ابوخزیمه‌ی انصاریسیافتم. مصحف‌های جمع‌آوری شده تا پایان حیات ابوبکر صدیقسنزد ایشان بود و پس از وفاتشان به عمر فاروقسو پس از عمرسبه دخترش حفصهلسپرده شد. [۹۹۷]بغوی، در توضیح این روایت می‌گوید: از این روایت، معلوم می‌شود که صحابهشقرآنی را که خدای متعال بر پیامبرش نازل کرده‌است، از جاهای مختلف گرد‌آورده و بر آن چیزی نیفزوده و یا از آن چیزی کم نکرده‌اند. بنابراین، قرآن در شاخه‌های خرما، صفحه‌های سنگی و سینه‌های حافظان پراکنده بوده و صحابهشاز این نگران بوده‌اند که با از بین رفتن هر یک از این‌ها، بخشی از قرآن از دست می‌رود و همین نگرانی، آنان را بر آن داشت تا با اتفاق نظر همدیگر قرآن را یک‌جا گرد‌آورند و آن را همان‌گونه که از رسول‌خدا جشنیده بودند و بی‌آنکه چیزی از آن را پس و پیش کنند،‌ بنویسند. صحابهشدر نوشتن قرآن، همان ترتیبی را رعایت کردند که از رسول‌خدا جفراگرفته بودند؛ جبرئیل÷هنگام نزول هر آیه، ترتیب و جایش را به رسول‌خدا جنشان می‌داد و می‌گفت که این آیه، پس از فلان آیه در فلان سوره قرار می‌گیرد. آن‌حضرت جنیز قرآن را به صحابه به همان ترتیبی آموزش می‌دادند که جبرئیل به ایشان گفته بود و اینک قرآنی که در دست ما است، به همان ترتیب می‌باشد. [۹۹۸]آری، این یکی از امتیازات و فضایل ابوبکر صدیقساست که او، نخستین کسی است که به جمع‌آوری قرآن همت گماشت. صعصعه بن صوحان/می‌گوید: نخستین کسی که به جمع‌آوری قرآن اقدام کرد و کلاله [۹۹۹]را ارث‌گذار قرار داد، ابوبکر صدیقسبود. [۱۰۰۰]علی بن ابی‌طالبسنیز فرموده است: خداوند متعال، ابوبکر صدیقسرا مورد رحمتش قرار دهد که او، نخستین کسی است قرآن را جمع‌آوری کرد. [۱۰۰۱]

ابوبکر صدیقسزید بن ثابتسرا از آن جهت مأمور انجام چنین کار بزرگی کرد که زیدسدارای ویژگی‌ها و توانمندی‌های خاصی بود:

۱- زیدسجوانی بیست‌ویک‌ساله بود که برای انجام مأموریتش، نشاط و توان بیش‌تری داشت.

۲- زیدساز فراست و هوش بالایی برخوردار بود که او را شایسته‌ی انجام کار بزرگی چون جمع‌آوری قرآن، قرار داد.

۳- زید، جوانی مؤمن و قابل اعتماد بود و هیچ شکی در درستی و راستی وی وجود نداشت که سبب سلب اطمینان از او گردد.

۴- زیدسدر کتابت وحی پیشینه داشت و همین سابقه‌، کارورزی و تجربه‌ای عملی برای زیدسدر نوشتن قرآن بود و سبب می‌شد تا نوشتن قرآن، برایش کار تازه‌ای نباشد. [۱۰۰۲]

این ویژگی‌های باارزش زیدسابوبکر صدیقسرا بر آن داشت تا مسؤولیت جمع‌آوری قرآن را به زیدسبسپارد و او را در انجام چنین کار بزرگی، شایسته و خبره بداند.

۵- علاوه بر این زیدسیکی از چهار نفری بود که در زمان رسول‌خدا جقرآن را جمع‌آوری کردند. قتاده می‌گوید: از انس بن مالکسپرسیدم: چه کسی در زمان رسول‌خدا جقرآن را جمع‌آوری کرد؟ انسسفرمود: «چهار نفر که همه‌ی آن‌ها از انصار بودند: ابی بن کعب، معاذ بن جبل، زید بن ثابت و ابوزیدش» [۱۰۰۳]

شیوه‌ای که زیدسبرای جمع‌آوری قرآن در پیش گرفت، این بود که تنها آن دسته از دست‌نوشته‌های قرآنی را می‌پذیرفت که در حضور رسول‌خدا جنوشته شده بود و آنچه را که صحابه از آیات قرآن حفظ داشتند، می‌پذیرفت و البته از ترس اینکه مبادا در حفظ، اشتباهی وجود داشته باشد، تنها به محفوظات بسنده نمی‌کرد و آن‌ها را با دست‌نوشته‌‌ها، مورد ارزیابی و بررسی قرار می‌داد. او تنها دست‌نوشته‌ای را می‌پذیرفت که آورنده‌ی آن دست‌نوشته، با خود دو شاهد داشت که گواهی دهند آیات دست‌نوشته در حضور رسول‌خدا جبه کتابت در آمده است. [۱۰۰۴]بنابراین زیدسدر جمع‌آوری قرآن به‌قدری باریک‌بین و حساس بود که هشیارانه و با دقت کامل مسؤولیتش را انجام داد. زیدسدر زمان عثمان بن عفانسنیز طلیعه‌دار جمع‌آوری قرآن شد. [۱۰۰۵]

[۹۹۵] حروب الردة و بناء الدولة الإسلامیة، نوشته‌ی احمد سعید، ص۱۴۵ [۹۹۶] شاید رسول‌خدا جاز آن جهت قرآن را در مصحفی گرد نیاوردند که بیم آن می‌رفت که بعد‌ها چیزی از احکام یا حتی الفاظ قرآن منسوخ شود و آیه یا بخش منسوخ‌شده، هم‌چنان در مصحف بماند. با وفات رسول‌خدا جکه وحی منقطع شد، خدای متعال در دل صحابه انداخت تا برای حفظ و ماندگاری قرآن، آن را جمع کنند. (سیرة و حیاة الصدیق، ص۱۲۰) [۹۹۷] بخاری، شماره‌ی۴۹۸۶ [۹۹۸] شرح السنة (۴/۵۲۲) از بغوی [۹۹۹] کلاله، از دیدگاه ابوبکر صدیقسبه کسی می‌گویند که مرده است و پدر و یا فرزندی ندارد. در آیه‌ی۱۷۶ سوره‌ی نساء، حکم میراث کلاله، بیان شده و کلاله را میت ارث‌گذاری معرفی کرده که بدون فرزند بوده و تنها خواهر و یا برادری پس از او مانده باشد. ابوبکر صدیق علاوه بر نداشتن فرزند، نداشتن پدر را نیز در تعریف کلاله داخل کرد و فرمود: «در مورد کلاله نظری دادم که اگر درست باشد، از جانب خدا است و اگر درست نباشد، از جانب من و شیطان می‌باشد. نگاه کنید به: موسوعة فقه أبی‌بکر، ص۳۶ [۱۰۰۰] این روایت را ابن‌ابی‌شیبه (۷/۱۹۶) با اسناد صحیح نقل کرده است. [۱۰۰۱] مرجع سابق. [۱۰۰۲] التفوق و النجابة علی نهج الصحابة، نوشته‌ی حمد عجمی، ص۷۳ [۱۰۰۳] سیر أعلام النبلاء (۲/۴۳۱) [۱۰۰۴] التفوق و النجابة علی نهج الصحابة، ص۷۴ [۱۰۰۵] مرجع سابق.

مبحث پنجم: تحلیلی بر جنگ‌های دوره‌ی ابوبکر صدیقسدر رویارویی با مرتدها

ویژگی‌های مجاهدان و شرایط پیروزی در جنگ

پیروزی اسلام، شکل‌گیری حاکمیت دینی و استقرار امنیت و آرامش، وعده‌ای است که خدای متعال تحقق آن را منوط به انجام برخی از شرایط از سوی مسلمانان دانسته و در قرآن کریم، با وضوح تمام پیش‌زمینه‌ها و شرایط شوکت و قدرت مسلمانان و عوامل تداوم و ماندگاری آن را بیان نموده است: ﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗاۚ يَعۡبُدُونَنِي لَا يُشۡرِكُونَ بِي شَيۡ‍ٔٗاۚ وَمَن كَفَرَ بَعۡدَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡفَٰسِقُونَ٥٥ وَأَقِيمُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُواْ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ لَعَلَّكُمۡ تُرۡحَمُونَ٥٦ [النور: ۵۵-۵۶]

یعنی: «خداوند، به کسانی از شما که ایمان آورده‌ و کارهای شایسته انجام داده‌اند، وعده می‌دهد که آنان را حتماً در زمین خلیفه و جانشین سازد (و به ریاست برساند) آن‌گونه که پیشینیان ایشان را به مقام خلافت رسانید؛ همچنین دینشان را که برایشان می‌پسندد، قطعاً (در زمین) پابرجا و قدرتمند می‌سازد و ترس و هراس این‌ها را به امنیت و آرامش تبدیل می‌کند (تا بدون دلهره و دغدغه) مرا پرستش کنند و کسی را شریک و انبازم قرار ندهند. پس از این، کسانی که کافر شوند، آنان فاسقانِ (حقیقی) هستند (و از دایره‌ی اسلام، بیرون می‌باشند) و نماز را بپا دارید و زکات را بپردازید و از پیامبر اطاعت کنید تا (از سوی خدا) بر شما رحم شود (و مشمول رضایت خدا قرار بگیرید و مجد و شوکت بیابید)».

در این آیات، شرایط دست‌یابی مسلمانان به قدرت و خلافت، کاملاً روشن و واضح شده که این شرایط، عبارتند از: ایمان به تمام ارزش‌ها و اصول و پایه‌های دینی و انجام اعمال شایسته با توجه به گوناگونی و گستردگی نیکی‌ها و فرمان‌برداری فراگیر و همه‌جانبه از خدای متعال و مبارزه با انواع شرک و خرافه. این آیات، ابزار تحقق خلافت را نیز روشن کرده که عبارتند از: برپاداشتن نماز، ادای زکات و پیروی بی‌چون و چرا از پیامبر خدا ج. [۱۰۰۶]شرایط مذکور در دوران ابوبکر صدیقسو بلکه در زمان تمام خلفای راشدین تحقق یافت. ابوبکر صدیقس، یادآور و بلکه آموزه‌ای عملی از فراهم آوردن شرایط دست‌یابی به خلافت و عزت است و بر اساس همین شوکت و هیبت دینی بود که درخواست اعراب را در ندادن زکات نپذیرفت و بر گسیل لشکر اسامهستأکید و پافشاری کرد و از هیچ اصل و ارزش کوچک و بزرگی نگذشت و شریعت اسلامی را به‌طور کامل در پهنه‌ی حکومت و قدرت به اجرا درآورد. عبدالله بن مسعودسمی‌گوید: «پس از رسول‌خدا جچنان وضعی پیدا کردیم که تا سرحد نابودی پیش رفتیم و اگر خدای متعال از طریق ابوبکرسبر ما منت نمی‌نهاد، نابود می‌شدیم؛ چرا که همه‌ی ما بر این باور بودیم که به خاطر گرفتن زکات (بنت‌مخاض و بنت‌لبون) [۱۰۰۷]جنگ نکنیم و تا زمان مرگمان به عبادت و پرستش خدای متعال، بسنده نماییم. اما خدای متعال، ابوبکرسرا بر این مصمم کرد که برای گرفتن زکات جهاد کند؛ به خدا سوگند که او جز به این راضی نشد که طرحی خفت‌بار یا جنگی سخت فراروی مرتدها قرار دهد.» [۱۰۰۸]

[۱۰۰۶] فقه التمکین فی القرآن الکریم، از نویسنده‌ی همین کتاب (صلابی)، ص۱۵۷ [۱۰۰۷] بنت‌مخاض، به شتری گویند که یک سالش تمام شده و بنت‌لبون، شتری است که دو سالش کامل شده باشد.(مترجم) [۱۰۰۸] الکامل فی التاریخ (۲/۲۱)

لزوم زمینه‌سازی برای تشکیل خلافت اسلامی

خدای متعال می‌فرماید: ﴿ وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا ٱسۡتَطَعۡتُم مِّن قُوَّةٖ وَمِن رِّبَاطِ ٱلۡخَيۡلِ تُرۡهِبُونَ بِهِۦ عَدُوَّ ٱللَّهِ وَعَدُوَّكُمۡ وَءَاخَرِينَ مِن دُونِهِمۡ لَا تَعۡلَمُونَهُمُ ٱللَّهُ يَعۡلَمُهُمۡۚ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيۡءٖ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ يُوَفَّ إِلَيۡكُمۡ وَأَنتُمۡ لَا تُظۡلَمُونَ٦٠ [الأنفال: ۶۰]

یعنی: «برای مبارزه با آنان (یعنی کفار از هر نوعی که باشند) تا آنجا که می‌توانید نیرو(ی مادی و معنوی) و اسب‌های ورزیده (و ساز و برگ جنگی) آماده سازید تا بدین‌وسیله در دل دشمن خدا و دشمن خویش وحشت بیافرینید و کسان دیگری را نیز به هراس بیندازید که آن‌ها را نمی‌شناسید و خدا، آنان را می‌شناسد (و از عداوتشان به شما و اسلام باخبر است.) و آنچه در راه خدا (برای تقویت بنیه‌ی جنگی اسلام هزینه و) صرف کنید، پاداشش، به تمام و کمال به شما داده می‌شود و هیچ ستمی نمی‌بینید».

در مباحث گذشته کاملاً روشن شد که ابوبکر صدیقسبرای رویارویی با کفار و مرتدها، توان نظامی لشکر اسلام را به شکلی همه‌جانبه و مادی و معنوی افزایش داد و با آمادگی بالا و کاملی رویاروی ازدین‌برگشته‌ها ایستاد. آن حضرتسبرای مبارزه با مرتدها، لشکرهایی را فراهم آورد و فرماندهان جنگی کارآزموده‌ای را برای هدایت و فرماندهی لشکر منصوب فرمود؛ صحابه را برای جنگ با مرتدها تشویق کرد و اسب‌ها و شترانی برای لشکر اسلام فراهم ساخت و لشکر و لشکریان را به سلاح، مجهز نمود. او برای تقویت خلافت اسلامی، با نو‌آوری‌ها و بدعت‌گری‌ها و با جهالت و هواپرستی مبارزه کرد و با اتحاد و یک‌پارچگی و وحدت کلمه، مطابق شریعت اسلام حکم راند و با تعهد کاری و مسؤولیت‌شناسی، شایسته‌سالاری و کار‌آزمودگی را ملاک تعیین فرماندهان لشکری قرار داد و بر اساس شایستگی‌ها و توانایی‌های افراد، مسؤولیت‌ها و وظایف را تقسیم نمود که از آن جمله می‌توان به مأموریت زید بن ثابتسبرای جمع‌آوری قرآن و همچنین مسؤولیت ابوبرزه‌ی اسلمیسبه عنوان پیک جنگی اشاره کرد. ابوبکرسدر عرصه‌ی آمادگی برای رویارویی با دشمنان اسلام از مسایل امنیتی و تبلیغاتی نیز غفلت نکرد.

پیامدهای حکومت الهی

پیامدها و نشانه‌های حکومت الهی در خلافت ابوبکر صدیقسکاملاً نمایان و هویدا است. در آن زمان که مسلمانان راستین به خواست و توفیق خدای متعال قدرت یافتند، شدیداً مشتاق بودند تا شعایر دینی را در خود و خانواده‌هایشان بپادارند. آنان، برای اجرای احکام و آموزه‌های اسلامی از هیچ کوششی دریغ نکردند. به همین سبب نیز خدای متعال، آنان را تقویت فرمود و در برابر دشمنان یاریشان داد و طعم آرامش و امنیت را به آنان چشانید: ﴿ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمۡ يَلۡبِسُوٓاْ إِيمَٰنَهُم بِظُلۡمٍ أُوْلَٰٓئِكَ لَهُمُ ٱلۡأَمۡنُ وَهُم مُّهۡتَدُونَ٨٢ [الأنعام: ۸۲]

یعنی: «کسانی که ایمان آورده و ایمانشان را با ظلم (و شرک) نیامیخته باشند (و برای غیر خدا کرنش نکنند)، آنان امنیت ‌و آرامش دارند و ره‌یافتگان (واقعی) هستند».

خدای متعال، آن‌گونه که وعده فرموده ناصران دینش را یاری می‌رساند،‌ صحابهشرا نیز یاری کرد. چنانچه می‌فرماید: ﴿ وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ٤٠ ٱلَّذِينَ إِن مَّكَّنَّٰهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ أَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُاْ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَمَرُواْ بِٱلۡمَعۡرُوفِ وَنَهَوۡاْ عَنِ ٱلۡمُنكَرِۗ وَلِلَّهِ عَٰقِبَةُ ٱلۡأُمُورِ٤١ [الحج: ۴۰-۴۱]

یعنی: «همانا خداوند، یاری می‌کند کسانی را که (از دینش دفاع می‌کنند و دینِ) خدا را یاری می‌رسانند. به تحقیق که خداوند، نیرومند و چیره است. کسانی(مشمول این وعده‌ی الهی هستند) که اگر ایشان را در زمین قدرت دهیم، نماز را بپا می‌دارند و زکات می‌دهند و امر به معروف و نهی از منکر می‌نمایند و سرانجام همه‌ی کارها (و رسیدگی به تمام امور) از آن خدا است (و به خدا برمی‌گردد)».

خدای متعال، بر اساس همین وعده‌اش، صحابهشرا در برابر دشمنانشان یاری کرد. تاریخ، گواه است که هر گروه یا مجموعه‌ای که در طول زمان بر دین و هدایت الهی استقامت کرده، در نهایت، قوت و نیرو گرفته و به نهایتِ قدرت دست یافته است. [۱۰۰۹]

در دوران ابوبکر صدیقسخوبی‌ها گسترش یافت و رذایل و بدی‌ها اندک و ناچیز شد.

[۱۰۰۹] فی ظلال القرآن (۴/۲۷۰)

ویژگی‌های طلایه‌داران خلافت اسلامی

اللهأمی‌فرماید: ﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرۡتَدَّ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلۡكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَآئِمٖۚ ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ٥٤ [المائدة: ۵۴]

یعنی: «ای اهل ایمان! هر کس از شما از دین خود برگردد (و مرتد شود)، خداوند (به جای ایشان و برای جنگ با این‌ها) کسانی را خواهد آورد که خداوند ایشان را دوست دارد و آن‌ها هم خدا را دوست دارند؛ (این‌ها) نسبت به مؤمنان نرم و فروتن هستند و در برابر کافران سخت و نیرومند؛ در راه خدا جهاد می‌کنند و از سرزنش هیچ سرزنش‌کننده‌ای نمی‌هراسند. این فضل خدا است (که کسی چنین ویژگی‌هایی داشته باشد و) خداوند، آن را به هر کس که بخواهد، عطا می‌کند و خداوند دارای فضل فراوان است و آگاه».

ابوبکر صدیقسنخستین کسی است که ویژگی‌های مذکور در این آیه، بر او و سپاهیانش که با مرتدها جنگیدند، منطبق می‌گردد. خدای متعال، در این آیه مجاهدانی را که با مرتدها جهاد کردند، به صفات و ویژگی‌های والا و ارزشمندی می‌ستاید و به بهترین نحو از صحابه تعریف می‌کند که با مرتدها جنگیدند:

الف) ﴿ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ

سلف صالح درباره‌ی اطلاق صفت محبت و دوست داشتن، به خدای متعال بر این باور بودند که این صفت، برای خدای متعال بدون بیان کیفیت است و نباید در این مورد خودسرانه تأویل و تفسیر نمود؛ بلکه خدای متعال، در صفاتش بی‌انباز و بی‌همتا است و هیچ مخلوقی با او در صفاتش شریک نمی‌باشد. [۱۰۱۰]

خدای متعال، در این آیه بیان فرمود که تلاش‌ها و مساعی نسلی را که به خاطر دینش جهاد و مجاهدت می‌کنند، می‌پسندد و آنان را دوست می‌دارد. چرا که آنان، برای تقرب و نزدیکی به خدای متعال و از روی محبت با رسول‌خدا جبیش‌تر از توان و مسؤولیتشان عمل کردند و علاوه بر پرداختن به فرایض و تکالیف شرعی، خود را ملزم و موظف به انجام اعمال مستحب نیز می‌دانستند. [۱۰۱۱]نسل مجاهد دوران ابوبکر صدیقسدارای صفات و ویژگی‌هایی از قبیل احسان و نیکوکاری، صبر و شکیبایی و تقوا و خداترسی بودند؛ چرا که خدای متعال، با آنان اظهار محبت و دوستی فرموده و در آیات دیگر بیان نموده که پرهیزکاران و نیکوکاران، سزاوار محبت و دوستی خداوند هستند: ﴿ ٱلَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي ٱلسَّرَّآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَٱلۡكَٰظِمِينَ ٱلۡغَيۡظَ وَٱلۡعَافِينَ عَنِ ٱلنَّاسِۗ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُحۡسِنِينَ١٣٤ [آل عمران: ۱۳۴]

یعنی: «(پرهیزکاران) کسانی (هستند) که در خوشی و ناخوشی و ثروت و تنگ‌دستی، بذل و بخشش می‌کنند و آنان که خشم خود را فرو می‌خورند و از مردم گذشت می‌نمایند. و خداوند، نیکوکاران را دوست دارد.» خدای متعال می‌فرماید: ﴿ بَلَىٰۚ مَنۡ أَوۡفَىٰ بِعَهۡدِهِۦ وَٱتَّقَىٰ فَإِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُتَّقِينَ٧٦ [آل عمران: ۷۶]

یعنی: «آری، کسی که به عهد و پیمان خود وفا کند و تقوا و پرهیزکاری پیشه نماید، (محبت خدا را به دست آورده) و همانا خداوند، پرهیزکاران را دوست دارد».

صحابهشخدای متعال را به اندازه‌ای دوست داشتند که محبتش را بر هر چیزی مقدم می‌داشتند و با دشمنان خدا دشمنی می‌کردند. آنان، دوستان خدا را دوست داشتند و از دشمنان خدا بیزار بودند و همواره از پیامبر خدا جاطاعت می‌کردند و راهش را ادامه می‌دادند. صحابهشخدای متعال را دوست داشتند؛ چرا که آن‌ها، این حقیقت را همواره به یاد داشتند که خداوند متعال، خالق و رازقشان می‌باشد و به آن‌ها نعمت‌ها و نیکی‌های زیادی ارزانی داشته است. روح و روان انسان به‌گونه‌ای است که هر کس را که به او نیکی کند، دوست می‌دارد و چه نیکی و احسانی بالاتر از اینکه خدای متعال، آدمی را در بهترین شکل آفریده و راه را به او نشان داده و وعده فرموده است که هر کس از او اطاعت نماید، به بهشت پرنعمتی می‌رود که آنقدر خوب است که نه چشمی همانند آن را دیده و نه گوشی تعریفش را آن‌گونه که هست، شنیده و بلکه در قلب هیچ بشری نیز چنان بهشتی خطور نکرده است. صحابهشخدایشان را شناختند و او را به نحوی دوست داشتند که تاریخ، مانندش را به خود ندیده است. دلیلش اینکه صحابهشبدون هیچ منت و درنگی داشته‌های جانی، مالی و خانوادگی خود را در راه خدا قربان می‌کردند و بلکه جان‌فشانی‌ها و قربانی‌های خود را فضل و رحمت خدای متعال بر خود می‌دانستند که درِ جهاد و شهادت‌طلبی را بر آنان گشوده و اسباب و زمینه‌های شهادت در راه خدا را برایشان فراهم نموده است و از همین جهت نیز به خوبی از عهده‌ی وظیفه‌شان در قبال جهاد برآمدند. [۱۰۱۲]

ب) ﴿ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلۡكَٰفِرِينَ

یکی از صفات برجسته و نشانه‌های کمال مؤمن، این‌ است که در برابر مؤمنان، فروتن و متواضع و در برابر دشمن، شدید و سرسخت باشد و از خود هیبت و عزت نشان دهد. [۱۰۱۳]بر اساس همین ویژگی بود که ابوبکر صدیقسبا مرتدها وارد جنگ شد و یازده پرچم و لوای جنگی بست تا ظلم و ستم را از مؤمنان بردارد و قدرت و شوکت مرتدها را درهم‌شکند و انتقام مسلمانان را از مرتدها بگیرد و با آنان همان‌گونه برخورد نماید که با مسلمانان طوایف و قبایل خود برخورد کردند. ابوبکرساز یک‌سو با مرتدها برابر جرایمی که مرتکب شده بودند، به شدت برخورد نمود و از دیگر سو همواره به اوضاع و احوال مسلمانان رسیدگی می‌کرد. طرز برخورد ابوبکر با کنیزان و سال‌خوردگان، دلیل مهر و عطوفتش می‌باشد. مسلمانان آن دوران نسبت به هم‌دیگر عطوفت و مهربانی می‌ورزیدند و در برابر دشمنان سرسخت و نیرومند بودند و اصل مهرورزی به مسلمانان و شدت و سختی نسبت به کافران در زندگیشان نمودار بود.

ج) ﴿ يُجَٰهِدُونَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوۡمَةَ لَآئِمٖۚ [المائدة: ۵۴]

جهاد مسلمانان با مرتدها و جنگ با دشمنان خارجی و گسترش فتوحات اسلامی، جلوه‌ای از مجاهدت‌های بی‌نظیر صحابه و مسلمانان دوران ابوبکر صدیقسمی‌باشد. آنان، برای اعلای کلمه‌ی الله، با دشمنان خدا جنگیدند تا نظام و شریعت اسلامی حاکم گردد و خدای متعال، بدون هیچ شریک و انبازی پرستش شود. مجاهدان، جهاد کردند تا مرتدها را نابود کنند و جور و ستم را ریشه‌کن نمایند. آنان، جهاد کردند و عزت و سرافرازی را به مسلمانان هدیه نمودند و به مرتدها و دشمنان خدا، خفت و خواری چشاندند تا مردم، به اسلام بازگردند. تلاش و مجاهدت صحابه و مسلمانان به رهبری ابوبکر صدیقس، از شبه‌جزیره‌ی عرب، مرکزی برای فتح دنیا ساخت که از آن چشمه‌ی صاف و گوارایی به نام اسلام جوشید تا توسط دلاورمردانی که زندگانی، آنان را مجاهد و رزم‌آور بار آورده بود، به تمام قسمت‌های زمین برسد. زندگانی ایمانی، صحابهشرا کارآزمودگانی بار آورده بود که در تمام پهنه‌های تربیتی، آموزشی و جهادی سرآمد شدند و توانستند دین جهان‌شمول و آسمانی اسلام را به بنی‌نوع انسان در اقصی نقاط دنیا هدیه کنند و انسانیت را به مسیر سعادت و رستگاری سوق دهند. [۱۰۱۴]

جهاد صحابهشبا مرتدها، مقدمه و زمینه‌ای برای رشد و پرورش ایمانی و معنویشان جهت گسترش قلمرو اسلام بود. جنگ با مرتدها، توانایی‌های مجاهدان را نمایان کرد و پرده از توان فرماندهی سرداران لشکری برداشت و از آنان رزم‌آورانی صاحب‌نام و کارآزموده ساخت و شایستگی‌های سپاهیان را بروز داد که با چه نظم و انضباطی از فرماندهانشان اطاعت می‌کردند و می‌دانستند که برای چه می‌جنگند و چرا ازخودگذشتگی و جان‌فشانی می‌کنند و همین ویژگی و هدفمندی، سبب می‌شد تا اخلاص و جدیت زیادی از خود نشان بدهند. [۱۰۱۵]

به فضل خدای متعال و جهاد صحابه و هم‌یاری و هم‌کاری آنان با ابوبکر صدیقسشبه‌جزیره‌ی عرب به‌طور کامل و یک‌پارچه زیر پرچم اسلام درآمد و خلافت و قدرتی مرکزی و البته اسلامی به مرکزیت مدینه، تمام شبه‌جزیره را در برگرفت تا همه‌ی مردم، تحت فرماندهی و رهبری یک نفر قرار بگیرند که بر اساس اسلام حکم می‌راند. پیروزی مسلمانان در جنگ با مرتدها، پیروزی اسلام بود و باعث می‌شد تا وحدت و یک‌پارچگی دینی و اسلامی، بر تعصب‌های قومی و تفرقه‌افکن، غالب گردد و دلیلی بر این شود که حکومت اسلامی به رهبری ابوبکر صدیقسمی‌تواند بر سخت‌ترین و شدیدترین بحران‌ها فائق گردد. [۱۰۱۶]

صحابهشدر راه خدا جهاد می‌کردند و از آنجا که راهشان را درست می‌دانستند از هیچ سرزنش و خرده‌ای نمی‌هراسیدند و به راستی باور داشتند که برای احقاق حق و نابودی باطل قیام کرده‌اند. [۱۰۱۷]

د) ﴿ ذَٰلِكَ فَضۡلُ ٱللَّهِ يُؤۡتِيهِ مَن يَشَآءُۚ

در این قسمت از آیه به این نکته اشاره می‌شود که محبت خدا با مجاهدان و همین‌طور دوستی صحابه با خدای متعال، فروتنی و تواضع در برابر مؤمنان و شدت و سرسختی در مقابل کفار، جهاد در راه خدا و عدم اثرپذیری از خرده‌گیری و سرزنش دیگران، همه از فضل الهی است که به هر کس از بندگان و دوستانش که بخواهد، عطا می‌کند و به هر کس که بخواهد از فضل بی‌کرانش بیش‌تر از دیگران ارزانی می‌دارد.

این‌که می‌فرماید: ﴿ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ ، یعنی خداوند، دارای فضل فراوان است [۱۰۱۸]و می‌داند که چه کسی سزاوار برخورداری از چنین ویژگی‌هایی است. [۱۰۱۹]

[۱۰۱۰] تفسیر قاسمی (۶/۲۵۳)؛ برای بسیاری همواره این پرسش وجود دارد که چه تفاوتی میان اسماء و صفات الهی وجود دارد؟ صفات، از اسماء مشتق می‌شود؛ مثلاً رحمت و مهربانی، یکی از صفات الهی است که از نام (الرحمن) مشتق می‌گردد. اما اسماء، از صفات مشتق نمی‌شود؛ به طور مثال، یکی از صفاتی که در قرآن برای خدای متعال بیان شده، صفت (استواء) می‌باشد؛ ولی با این حال (المستوی) از اسماء الهی شمرده نمی‌شود. تفاوت دیگر اسماء و صفات در این است که صفات، از افعال گرفته می‌شود و اسماء، از افعال مشتق نمی‌گردد؛ مثلاً خداوند متعال خشم و غضب می‌گیرد و از این‌رو (غضب) صفت است و در عین حال نمی‌توان (الغاضب: خشم‌گیرنده) را در اسماء الهی برشمرد. استعاذه (پناه‌بردن) و سوگند به اسماء و صفات الهی به‌طور مشترک جایز است. اما در دعا و عبادت و اظهار بندگی تنها می‌توان به اسماء الهی متوسل شد: نمی‌توان عبدالکرم گفت؛ اما عبدالکریم درست است. همین طور در دعا می‌توان خدا را به اسماء حسنی ندا داد و گفت: یا کریم! و گفتن یا کرم الله جایز نیست.(مترجم) [۱۰۱۱] کیف نکتب التاریخ الإسلامی؟ از محمد قطب، ص۹۰ [۱۰۱۲] الإیمان و أثره فی الحیاة، نوشته‌ی استاد قرضاوی، ص۵-۱۲ [۱۰۱۳] تفسیر قاسمی (۶/۲۵۵) [۱۰۱۴] فقه التمکین فی القرآن الکریم، ص۴۹۱ [۱۰۱۵] تاریخ صدر الإسلام، نوشته‌ی شجاع، ص۱۴۲و۱۴۳ [۱۰۱۶] تاریخ الدعوة الإسلامیة، از دکتر جمیل مصری، ص۲۵۶ [۱۰۱۷] تفسیر المنیر (۶/۲۳۳) [۱۰۱۸] تفسیر قاسمی (۶/۲۵۸) [۱۰۱۹] تفسیر المنیر (۶/۲۳۳)

بررسی جامعه‌شناختی دوران ابوبکر صدیقس

با تحلیل و بررسی جامعه‌ی اسلامی دوران ابوبکر صدیقسبه این نتیجه می‌رسیم که:

۱- جامعه‌ی صدر خلافت اسلامی، جامعه‌ای به تمام معنا اسلامی بوده که مردمانش، ایمانی محکم به خدای متعال و روز قیامت داشته و از این‌رو به طور کامل آموزه‌های دینی و اسلامی را به‌کار می‌گرفته‌ و به قدری پایبند دین و اسلام بوده‌اند که کم‌ترین میزان جرایم را در طول تاریخ جوامع به خود اختصاص داده و دین، در متن زندگانی مردم قرار داشته است و چیزی حاشیه‌ای نبوده که گاهی به آن توجه شود و گاهی به آن بی‌توجهی گردد؛ بلکه دین، روح و نهاد زندگانی مردمان آن زمان بوده و در تمام شؤون زندگیشان حضور داشته و این‌طور نبوده که دین را تنها انجام پاره‌ای از عبادات ظاهری بپندارند. بلکه مسلمانان آن دوران، دین را در تمام عرصه‌های زندگانی (در روابط اجتماعی، خانوادگی و در تعامل با همسایگان و دوستانشان، در معاملات و باورهایشان، در کسب و کارشان، در سرپرستی از بینوایان، در امر به معروف و نهی از منکر و در نظارت بر کاردارانشان) به‌کار گرفتند و دین و ارزش‌های دینی را بر منش‌های فردی و اجتماعی خود حاکم نمودند. این، بدین معنا نیست که آحاد و یکایک افراد آن دوران چنین وضعی داشته‌اند؛ چرا که چنین حالتی در زندگانی دنیا و در هیچ جامعه‌ای، قابل تحقق نیست. بنا بر شهادت قرآن در جامعه‌ی رسول‌خدا جنیز منافقانی بوده‌اند که به اسلام تظاهر می‌کرده‌ و از درون، با دین و اسلام کینه و دشمنی داشته‌اند. در همان زمان، برخی عناصر سست‌ایمان، خیانت‌کار، تنبل و تن‌پرور وجود داشتند که همواره مایه‌ی دردسر می‌شدند. البته چنین افرادی در جامعه‌ی رسول‌خدا جاندک و ناچیز بودند و هیچ عددی به شمار نمی‌آمدند که بتوانند جریان جامعه‌ی اسلامی و شایسته‌ی آن روز را منحرف کنند. چرا که جریان فکری و عملی آن روز، همان جریان مؤمنان راستینی بود که با جان و مالشان در راه خدا جهاد می‌کردند و به تعالیم و آموزه‌های اسلام پایبند بودند. [۱۰۲۰]

۲- جامعه‌ی دوران ابوبکر صدیقسبه بالاترین سطح ارزشی و معنوی رسیده بود و چنان جامعه‌ای نبود که ارزش‌های جاهلی از قبیل هم‌نواختی زبان، منافع مشترک و پیوند جغرافیایی، عامل اتحاد و یک‌پارچگی افراد آن و شکل‌گیری جامعه شده باشد. چرا که هر آن جامعه‌ای که بر مبنای چنین عواملی شکل گرفته، از جامعه‌ی آرمانی و اسلامی بدور است و در واقع جامعه‌ای جاهلی می‌باشد. جامعه‌ی دینی، جامعه‌ای است که بر اساس ارزش‌های دینی و بدون نظرداشت زبان، جنس و نژاد شکل گرفته است. نگاهی به گذشته، نشان می‌دهد که اسلام، تنها مکتبی است که امت را معنا کرد و جامعه‌ای تشکیل داد که در آن منافع جغرافیایی و نژادی مطرح نبود و بلکه بر پایه‌ی ارزش‌ها و باورهایی دینی، رنگ‌ها و نژادهای مختلف عربی، حبشی، رومی و ایرانی را با هم پیوند داد و امت فاتح و پیروز را بر پایه‌ی اخوت و برادری دینی با مردمان سرزمین‌های فتح‌شده، مرتبط نمود. صدر اسلام، پرافتخارترین دورانی است که تمام ارزش‌های دینی و اسلامی در آن زمان تحقق یافت و چنان جامعه‌ای به وجود آمد که تاریخ، هرگز همانند آن را به خود ندیده است. [۱۰۲۱]

۳- در جامعه‌ی دوره‌ی ابوبکرسبه عنوان یک جامعه‌ی اخلاقی، ارزش‌های اخلاقی بر پایه‌ی رهنمودها و دستورات دینی به‌گونه‌ای نهادینه شده بود که روابط زنان و مردان را عاری از هرگونه خود‌آرایی و فریب جنس مخالف و بدور از هرزگی و هرگونه منش، رفتار و اشاره‌ای کرده بود که به حیا و آزرم آسیب می‌رساند و یا خدشه وارد می‌کند. در آن جامعه بدکاری و هرزگی به پایین‌ترین مقدار ممکن رسیده بود و آنچه هم از هرزگی و فساد رخ می‌داد، اندک و ناچیز بود که البته هیچ جامعه‌ای کاملاً بدان اندازه پاک نمی‌شود که به‌طور مطلق در آن هرزگی و فسادی اتفاق نیفتد. به هر حال، مبانی رفتاری و اخلاقی آن دوران، بسی فراتر از روابط زنان و مردان بود و تمام جنبه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فکری و آموزشی را در بر می‌گرفت و اخلاق و منش توده‌ی مردم در تمام جنبه‌ها از تجارت و معامله گرفته تا تمام روابط اجتماعی دیگر، بر اساس رهنمودهای اسلامی بود و صداقت، امانت‌داری، مودت و دوستی، تعاون و هم‌کاری و خلوص و بی‌غل و غش بودن، شاخص‌های رفتاری و اخلاقی مردمان آن زمان محسوب می‌شد و بدگویی، سخن‌چینی، تهمت و ریختن آبروی دیگران در آن جامعه هیچ جایی نداشت. [۱۰۲۲]

۴- جامعه‌ی صدر اسلام و دوران خلافت ابوبکر صدیقسجامعه‌ای کوشا و پرتکاپو بود که خود را به امور سطحی و بی‌ارزش مشغول نمی‌کرد و همواره به انجام کارهای بزرگ می‌پرداخت. جدیت و کوشش، بدین معنا نیست که انسان همیشه روی در هم کشد و چهره‌ای عبوس و درهم‌کشیده از خود به نمایش بگذارد؛ بلکه تلاش و جدیت، درون‌مایه‌ای است که مردم را به خیزش و تکاپو وامی‌دارد و آنان را پرنشاط و بالنده می‌کند و فعالیت‌ انسان را به‌گونه‌ای قرار می‌دهد که فراتر و جلوتر از واقعیت‌های موجود هر زمان باشد و تلاش و تکاپو را برای بلندمدت، کارساز و مفید می‌گرداند. در جامعه‌ی پرنشاط و بالنده، نشانی از سستی و بی‌حالی دیده نمی‌شود که افراد، در خانه و بیرون از خانه از کثرت بی‌کاری، به فکر وقت‌کشی و گذراندن زمان باشند. [۱۰۲۳]

۵- جامعه‌ی بالنده‌ی دوره‌ی صدیقی، جامعه‌ای بود که به‌سان سربازی همیشه آماده و فعال، دست در کار و فعالیت بود و سرشت و نهادی سربازگونه داشت و با وجودی که جنگ و جهاد، بخش عظیمی از زندگانی و حیاتش را گرفته بود، تنها به جنگ و جهاد در راه خدا نمی‌اندیشید و ضمن پرداختن به چنین کار ستبر و بزرگی، از سایر جنبه‌ها نیز غفلت نمی‌کرد. هر یک از افراد آن جامعه، در هر موقعیتی آماده بود تا به انجام وظیفه‌ای بپردازد که به او محول می‌شد و از این‌رو نیز جامعه‌ی آن زمان، نیازمند تشکیلات اداری و نظامی خاصی نبود؛ چرا که آن جامعه، به خودی خود برای دفاع از عقیده و آرمان اسلام، احساس مسؤولیت می‌کرد و در آحاد افراد جامعه، سرزندگی و بالندگی و مسؤولیت‌پذیری در عرصه‌های مختلف موج می‌زد. [۱۰۲۴]

۶- جامعه‌ی زمان خلیفه‌ی اول، جامعه‌ای عبادت‌گزار بود که روح عبادت و بندگی خدای متعال، در آن کاملاً نمودار بود و عبادت را تنها انجام فرایض شرعی یا پرداختن به برخی از نوافل و مستحبات نمی‌دانست و عبادت را به گستردگی تمام اعمال و کردار نیک می‌شناخت و هر کوشش و تلاشی را که به رضای خداوند انجام می‌داد، عبادت می‌دانست. حاکم آن جامعه، مردمانش را به عبادت فرامی‌خواند و معلم قرآن و آموزگار فقه و معارف نیز روح عبادت را در مردم پرورش می‌داد؛ بازرگانش، در خرید و فروش، حکم خدا را در نظر می‌گرفت و تجارتش از روح عبادت و بندگی برخوردار بود. زنان و بانوان آن جامعه نیز روح عبادت را در خانه‌هایشان دمیده بودند. آحاد جامعه‌ی دوره‌ی ابوبکرسخود را در قبال دیگران مسؤول می‌دانستند و همواره به ارشاد رسول اکرم جتوجه داشتند که: «هر یک از شما نگهبان و مسؤول زیردستانش می‌باشد.» [۱۰۲۵]

آن‌چه برشمردیم، مهم‌ترین ویژگی‌های دوران ابوبکر صدیقسبود که آن جامعه را بهترین نمونه‌ی جامعه‌ی دینی و آن دوران را دوران نمونه و الگوساز تاریخ اسلام قرار داد و سبب شد تا دین اسلام با شتاب و سرعت شگفت‌انگیزی گسترش یابد. حرکت فتوحات اسلامی که در عصر ابوبکر صدیقسآغاز شد، سریع‌ترین حرکتی بود که در کم‌تر از پنج سال قلمرو اسلامی را از غرب تا اقیانوس و ازشرق تا هند گسترش داد که قطعاً چنین پیشرفتی در خور افتخار و یادآوری است. پذیرش اسلام از سوی مردم مناطق فتح‌شده، بدون هیچ فشار و اجباری از ویژگی‌های دوران ابوبکر صدیقساست. خوبی‌ها و نشانه‌های جامعه‌ی اسلامی که در دید مردم تازگی و زیبایی بی‌نظیری داشت، سبب می‌شد تا به اسلام علاقه‌مند شوند و در برابر اسلام گردن نهند. [۱۰۲۶]

[۱۰۲۰] کیف نکتب التاریخ الإسلامی؟ ص۱۰۰ [۱۰۲۱] مرجع سابق، ص۱۰۱ [۱۰۲۲] مرجع سابق، ص۱۰۲ [۱۰۲۳] مرجع سابق، ص۱۰۲ [۱۰۲۴] نگاه کنید به مرجع پیشین. [۱۰۲۵] همان منبع. [۱۰۲۶] کیف نکتب التاریخ الإسلامی؟ ص۱۰۳

استراتژی ابوبکر صدیقسبرای مبارزه با دخالت‌های بیگانگان

در جریان سرکوبی مرتدها، بسیاری از قبایل عرب به همسایگان قدرتمند خود یعنی ایران و روم پناهنده شدند. قبایلی که در همسایگی قلمرو حکومت ایران یا روم قرار داشتند، با وفات رسول‌خدا جکوشیدند تا خود را به یکی از این دو قدرت نزدیک کنند. ایران و روم نیز این قبایل را به نفع خود به استثمار کشیدند و آنان را به شورش بر ضد حکومت اسلامی فرا خواندند و از آنان در برابر خلافت اسلامی پشتیبانی کردند. [۱۰۲۷]نخستین اقدام ابوبکر صدیقسبرای مبارزه با دخالت‌های بیگانگان، این بود که لشکر اسامه بن زیدسرا برابر دستور رسول‌خدا جبه شام اعزام کرد؛ این اقدام خلیفه‌ی اولسقبایل عرب را ضعیف کرد و آنان را سر جایشان نشاند. ابوبکر صدیقسخالد بن سعید بن عاص را در رأس لشکری به حمقتین که از مناطق مرزی شام بود، فرستاد و عمرو بن عاصسرا به تبوک و دومه‌الجندل گسیل کرد؛ علاء حضرمیسرا به بحرین و سواحل خلیج فارس اعزام کرد. مثنی بن حارثه‌ی شیبانی نیز پس از سرکوب مرتدهای بحرین به جنوب عراق رفت. سجاح بنت حارث تمیمی که از قبایل مسیحی عرب در عراق و زیر سلطه‌ی ایران بود، با دیدن توان و قدرت مسلمانان ترسید و به عراق بازگشت. مسلمانان، به رهبری ابوبکر صدیقسدر کمال هوشیاری و آمادگی قرار داشتند و از مرزهای شمالی به خوبی پاس‌داری کردند. علاء حضرمیسامتداد شرق تا غرب مرزهای شمالی را که در مجاورت قلمرو ایران و روم قرار داشت، حفظ نمود و خالد بن ولیدسدر شمال نجد مستقر شد؛ عمرو بن عاصسدر دومة الجندل و خالد بن سعیدسدر اطراف شام به صیانت از مرزها پرداختند. [۱۰۲۸]

ایرانیان که می‌دیدند اسلام در حال پیشرفت است و تمام نیروهای طغیان‌گر را از پیش رویش بر‌می‌دارد، همانند افعی در کمین و در پی فرصتی بودند که اسلام را از بین ببرند. با مرتد شدن برخی از قبایل عرب، فرصت را برای اجرای نقشه‌ی شومشان مناسب دانستند. قبیله‌ی بکر بن وائل با وفات رسول‌خدا جدر امارت بحرین طمع بست و به کسری پیوست. پیشنهاد بنی‌بکر بن وائل در مورد امارت بحرین مورد قبول کسری واقع شد و کسری، منذر بن نعمان را با هفت‌هزار سوارکار و پیاده‌نظام با بنی‌بکر بن وائل همراه کرد و یک‌صد دسته از سواران را در اختیارشان گذاشت تا به جنگ مسلمانان بروند؛ اما به گفته‌ی کلاعی، این‌ها گروه ناچیزی بودند که برای مسلمانان هیچ عددی به شمار نمی‌رفتند. [۱۰۲۹]مسیلمه‌ی کذاب نیز از همکاری‌های شاه و درباریان ایرانی بی‌بهره نبود. [۱۰۳۰]

دکتر محمد حسین هیکل می‌گوید: سجاح، به همراه پیروانش به تحریک ایرانیان و عمالشان، از عراق به سوی شبه‌جزیره‌ی عربستان روان شد تا بدین‌سان آتش فتنه و آشوب در بلاد عربی گسترش یابد. [۱۰۳۱]

نقش ایرانیان، در گسترش فتنه‌ و دسیسه‌گری بر ضد مسلمانان نمایان شد. رومی‌ها، خطر و تهدید بزرگ‌تری بر ضد اسلام بودند. چرا که آنان دارای عقیده‌ای بودند که‌ آن را آسمانی و به‌حق می‌دانستند و از این‌رو در برابر اسلام نسبت به ایرانی‌ها سرسختی بیش‌تری می‌کردند. آنان، در پهنه‌ی حکومت، ساختار پیشرفته‌تری داشتند و از توان و قدرت بیش‌تری برخوردار بودند و روابطشان با متحدان و بسیاری از قبایل و حکومت‌های محلی خوب بود. [۱۰۳۲]رومی‌ها از همان روزی که نامه‌ی دعوتی رسول‌خدا جرا دریافت کردند، در پی چاره‌اندیشی برای رویارویی با مسلمانان برآمدند که دو جنگ مؤته و تبوک از نمونه‌های آن می‌باشد. آنان، در این دو جنگ این واقعیت را دریافتند که به راحتی نمی‌توانند با مسلمانان درگیر شوند و یا نیروهای مسلمان را بخرند و جذب خود کنند. مسلمانان نیز در جنگ‌های مؤته و تبوک به میزان اخلاص و دل‌دادگی عرب‌های مسیحی به هم‌کیشانشان پی بردند و فهمیدند که آنان، تا آنجا که بتوانند با رومی‌ها در برابر اسلام می‌ایستند. علی‌رغم توافقات رسول‌خدا جپس از جنگ تبوک با امیران شام که دست‌نشانده‌ی رومیان بودند، باز هم حکومت روم از کشمکش و درگیری با مسلمانان به قصد نابودی اسلام، دست نکشید. ابوبکر صدیقساین واقعیت را به خوبی درک کرده بود که رومی‌ها در پی براندازی اسلام هستند و این، یکی از دلایلی بود که او را بر آن داشت تا لشکر اسامهسرا بی‌چون و چرا اعزام کند. قبایلی از قبیل لخم، غسان، جذام، بلی، قضاعه، عذره و کلب در شمال شبه‌جزیره عهدشکنی کردند و قطعاً در پس این عهدشکنی، از حمایت‌های نظامی و مالی و دسیسه‌های حکومت روم برخوردار بودند. ابوبکر صدیقسبا زبان حال به رومی‌ها فهمانید که به‌رغم شورش برخی از قبایل عرب، چیزی از عزم و توانمان کم نشده و می‌توانیم از اسلاممان در برابر بزرگ‌ترین هجوم نیز دفاع کنیم و در برابر تجاوز قدرتی چون شما بایستیم. [۱۰۳۳]

هرج و مرج در شبه‌جزیره‌ی عربستان، آرزویی بود که دو قدرت ایران و روم در سر می‌پروراندند تا از این طریق کار اسلام، خاتمه یابد. با همین پندار خام بود که ایران و روم از هیچ همکاری و مساعدتی با شورشیان و مرتدها فروگذار نکردند و بلکه فراریان مرتد را پناه دادند. همکاری‌های این دولت‌ها با مرتدها، سبب شد تا مسلمانان با درک دسیسه‌گری‌های بیگانگان پس از سامان‌دهی اوضاع و احوال شبه‌جزیره، به جنگ با دو ابرقدرت فارس و روم بپردازند. [۱۰۳۴]

ابوبکر صدیقساز مرکز اسلام، لشکرها را اعزام کرد و آن‌ها را از هر جهت تجهیز نمود تا در چشم دشمنان، بزرگ و قدرتمند جلوه کنند و در دل دشمن ترس و دلهره بیندازند. ابوبکر صدیقسموفق شد اسلام را بر تمام شبه‌جزیره حاکم کند. وی پس از برقراری امنیت در شبه‌جزیره و گردن‌نهادن همگان در برابر اسلام، متوجه فتح عراق و شام شد. برقراری امنیت و ایجاد آرامش در شبه‌جزیره، دست‌آوردی بود که می‌توان آن را پیامد عزم و اراده‌ی خلیفه‌ی بزرگوار رسول‌خدا جدر جهاد با مرتدها و همین طور ایمان راسخ و تدبر وی دانست که با خلوص و وارستگی صحابه (مهاجرین و انصارش) همراه شد و به پاک‌سازی شبه‌جزیره از آلودگی‌های شرک و ارتداد انجامید و ساختار حکومت اسلامی را آن‌چنان قوت بخشید که به شهرها و آبادی‌های عراق و شام نفوذ کرد و در اندک زمانی دو قدرت فارس و روم را به زانو درآورد. عمده‌ترین دلیل این پیروزی پرافتخار، یک‌پارچگی عملیاتی و فکری و عقیدتی شبه‌جزیره بود که زیر یک پرچم و با پشت‌گرمی و اطمینان خاطر از پشت جبهه، دو قدرت آن روز را شکست داد. [۱۰۳۵]

[۱۰۲۷] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۱۱ [۱۰۲۸] حروب الردة، ص۱۷۴و۱۷۵ [۱۰۲۹] الإکتفاء فی تاریخ المصطفی و الثلاثة الخلفاء (۳/۳۱۸و۳۱۹) [۱۰۳۰] نگاه کنید به: الإسلام و حرکات المضادة، ص۱۴۶، نوشته‌ی دکتر خربوطلی. [۱۰۳۱] حرکة الردة، ص۱۴۶ [۱۰۳۲] حرکة الردة، از عتوم، ص۱۴۶ [۱۰۳۳] حرکة الردة از عتوم، ص۱۵۰ [۱۰۳۴] موسوعة التاریخ الإسلامی، دکتر احمد شلبی (۱/۳۸۸) [۱۰۳۵] حرکة الردة، ص۳۲۳

دستاوردهای جهاد با مرتدها

جنگ با مرتدها، چنان دستاوردهایی به دنبال داشت که به مرحله‌ی زمانی و مکانی خاصی محدود نشد و آثار وپیامدهایش، باورها و اندیشه‌های تمام نسل‌ها را در بلندمدت تحت تأثیر قرار داد و بر منش‌ها و جریان‌های پس از خود در طول تاریخ به اندازه‌ای اثر گذاشت که نسل‌های مختلف هم‌چنان از آن، بهره‌ی فکری و عملی می‌برند. جنگ‌های دوران ارتداد، نشان داد که:

۱- اسلام، از تمام جریان‌ها و باورهای فکری و عملی برتر است

پس از وفات رسول‌خدا جبسیاری از اعراب از دین برگشتند. عمده‌ی کسانی که مرتد شدند،‌ تازه‌مسلمانانی بودند که هنوز اسلام و ایمان در وجودشان باید و شاید جای نگرفته بود یا منافقانی بودند که وفات آن حضرت جرا بهترین فرصت بروز درون خود دانستند. کسانی که تحت فشار و در واپسین ایام دوره‌ی رسول‌خدا جمسلمان شدند، و همین‌طور آنان‌که به کلی اسلام نیاورده‌ بودند، بخش عظیمی از آشوب‌گران را تشکیل می‌دادند. از آن دست کسانی که اسلام، در وجودشان باید و شاید جای نگرفته بود و با وفات رسول‌خدا جاز دین برگشتند، می‌توان به عیینه بن حصن فزاری اشاره کرد که با نخستین جرقه‌ی فتنه، دست از اسلام کشید و مرتد شد و دینش را به دنیای طلیحه‌ی اسدی فروخت. او، در جریان جنگ به اسارت مسلمانان درآمد؛ دست و پایش را بستند و او را به مدینه فرستادند. زمانی که عیینه را در چنان حالتی وارد مدینه کردند، پسربچه‌های مدینه او را با شاخه‌های خرما می‌زدند و می‌گفتند: «ای دشمن خدا! آیا پس از ایمان به خدا کافر شدی؟!» او زیر کتک بچه‌ها می‌گفت: «به خدا که من هرگز ایمان نیاورده‌ام.» [۱۰۳۶]قبیله‌ی یمنی عنس که طلیحه‌ی اسدی درمیانشان ادعای پیغمبری کرد، از آشوب‌گرانی بودند که اصلاً مسلمان نشده و در یمن جنایت‌های زیادی کرده و مسلمانان زیادی را کشته بودند. قرائت و برداشت نادرست از نصوص قرآن، برخی را در باتلاق کفر فرو برد. چنان‌چه عده‌ای از آیه‌ی ۱۰۳ سوره‌ی توبه که خداوند متعال، به رسول‌خدا جدستور می‌دهد: ﴿ خُذۡ مِنۡ أَمۡوَٰلِهِمۡ صَدَقَةٗ [۱۰۳۷]چنین برداشت کردند که گرفتن زکات مخصوص رسول‌خدا جبوده و بدین جهت از ادای زکات امتناع کردند.

در شرح این آیه در تفسیر ابن‌کثیر/آمده است: برخی از کسانی که از ادای زکات امتناع کردند، بر این باور بودند که ادای زکات مخصوص رسول‌خدا جبوده و به حاکم اسلامی یا جانشین او زکات داده نمی‌شود. ابوبکر صدیقسبا نظر مورد اجماع صحابهشاین برداشت نادرست از آیه را رد کرد و بر سر ادای زکات با آنان جنگید و مجبورشان کرد در برابر حکم اسلام گردن نهند و آن‌گونه که به رسول‌خدا جزکات اموالشان را می‌پرداختند،‌ به جانشین آن حضرت جنیز زکات مالشان را بپردازند. [۱۰۳۸]

یکی دیگر از زمینه‌های ظهور ارتداد، تعصبات قومی بود. مسیلمه‌ی کذاب با تکیه بر تعصب قومی وقبیله‌ای، بنی‌حنیفه را به پیروی از خود و انکار نبوت پیامبر قریشی فراخواند و گفت: «به من بگویید چرا قریش در نبوت و فرمانروایی از شما بهتر باشد؟ به خدا سوگند که آن‌ها نه از شما بهترند و نه بیش‌تر؛ سرزمین شما، از سرزمین آن‌ها گسترده‌تر است و ثروت و دارایی‌شما افزون از ثروت آنان می‌باشد.» [۱۰۳۹]

رجال بن عنفوه پس از آنکه قرآن و فقه آموخت، راه ضلالت را در پیش گرفت و درباره‌ی پیامبری رسول‌خدا جو ادعای مسیلمه گفت: «این دو، بزرگ و مهتر دو جماعتند که چون دو قوچ با هم رقابت می‌کنند و ما نیز قوچ خود را بیش‌تر از آن یکی می‌خواهیم.» [۱۰۴۰]طلحه‌ی نمری نیز از روی تعصب قومی، ادعای مسیلمه را پذیرفت؛ روایت شده پس از آنکه طلحه‌ی نمری به نزد مسیلمه رفت و از گفته‌های مسیلمه دانست که او دروغ‌گویی بیش نیست، رو به مسیلمه کرد و گفت: «گواهی می‌دهم که تو دروغ‌گو هستی و محمد (ج) راست‌گو است؛ اما دروغ‌گوی ربیعه در نزد من از راست‌گوی مضر دوست‌داشتنی‌تر است!» [۱۰۴۱]

خود مسیلمه نیز در صداقت محمد مصطفی جو کذب و فریب خودش، هیچ تردیدی نداشت. در جنگ یمامه که مسلمانان، زمام پیروزی را به دست گرفته بودند، پیروان مسیلمه به او زار می‌زدند که مگر تو به ما وعده‌ی پیروزی نمی‌دادی و آیات نصر و ظفر را از قرآنت نمی‌خواندی؟ مسیلمه گفت: «به خاطر آبرویتان بجنگید که اصلاً اینک بحث دین و دیانت نیست.» [۱۰۴۲]مرتدها، به قصد نابودی اسلام، به اندیشه‌ها و اعمال پوچ و بی‌خودی روی آوردند و بر همین اساس نیز نیروهای شر و شرارت گرد هم آمدند؛ اما شکست خوردند و تمام نقشه‌هایشان با وحدت و یک‌پارچگی مسلمانان به رهبری و مرکزیت ابوبکر صدیقسکه پرورده‌ی دست رسول‌خدا جبود، خنثی شد. ابوبکر صدیقسبه‌سان آهن‌‌ربایی قوی، در آن موقعیت تمام نیروهای کارآمد را پیرامون خود جمع کرد و قوت و شوکت اسلام را به همگان ثابت کرد؛ منظورمان از هیبت و شوکت اسلام، توان بالای نظامی یا برخورداری از تعداد زیاد نیست. بلکه ابوبکرسنشان داد که اسلام، دارای زیرساخت‌های فکری، تربیتی و کاربردی استوار و بی‌نظیری می‌باشد که ساختار اسلام را محکم و استوار نموده است. این ویژگی منحصر به فرد اسلام، آنجا نمود ببیش‌تری می‌یابد که با موضعی روشن و استوار و بدون هیچ درنگی در بحرانی‌ترین موقعیت‌ها در گفتار ابوبکر صدیقسجلوه می‌کند که: «کسی که محمد جرا عبادت می‌کرده، بداند که محمد جوفات کرده و هر کس، خدای متعال را می‌پرستیده، بداند که خداوند، زنده است و هرگز نمی‌میرد.» [۱۰۴۳]

یکی از پیامدهای جریان ارتداد، این بود که اسلام از هرگونه تحریف و دگرگونی مصون ماند و درفش اسلام از تعصب جاهلی متمایز و جدا گردید و قاعده‌ی ولاء و براء [۱۰۴۴]، تحقق عینی یافت. در جریان ارتداد، معلوم شد که هرگاه مسلمانان، یک‌دست، هم‌سان و متحد باشند، اسلام و باورهای اسلامی کاربردی می‌گردد و در برابر هیچ ساخت و پاختی تسلیم نمی‌شود؛ جنگ‌های دوره‌ی ارتداد، این حقیقت را روشن کرد که توان و قدرت اسلامی، تنها به اسباب مادی قدرت نیست و قدرت ایمانی و معنوی، اصلی‌ترین ابزار قدرت و شوکت اسلام است. در اسلام، اصل بر جنگ و ستیز با کفار نمی‌باشد و غایت و هدف نهایی جهاد اسلامی نیز، دعوت همگان به اسلام است و دعوت و فراخوان عموم انسان‌ها به اسلام، بر هر چیزی مقدم می‌باشد. [۱۰۴۵]

[۱۰۳۶] تاریخ طبری (۳/۲۶۰)؛ حرکة الردة، ص۱۱۴ [۱۰۳۷] یعنی: «(ای پیامبر! بخشی) از اموال آنان (را به عنوان) زکات بگیر…» [۱۰۳۸] تفسیر ابن‌‌کثیر (۲/۳۸۶) [۱۰۳۹] حرکة الردة، ص۱۲۴ [۱۰۴۰] الإصابة از ابن‌حجر، شماره‌ی۲۷۶۱ [۱۰۴۱] تاریخ طبری (۴/۱۰۴) [۱۰۴۲] مرجع سابق (۴/۱۱۲) [۱۰۴۳] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۲۳ [۱۰۴۴] مسأله‌ی ولاء و براء که به معنای دوستی با مسلمانان و دوستان خدا و دشمنی با دشمنان اسلام و دشمنان مسلمانان می‌باشد، یکی از کلیدی‌ترین باورهای اسلامی است که باید در تمام پهنه‌های زندگی اجتماعی مسلمانان، هویدا باشد. کاربری این آموزه‌ی مهم دینی، فتح باب عزت و شوکت مسلمانان است و بیش از هر چیزی در بازیابی هیبت و خلافت اسلامی مؤثر می‌باشد.(مترجم) [۱۰۴۵] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۲۴

۲-رهبری مرکزی به عنوان پایگاهی استوار، ضرورت گریزناپذیر جامعه‌ی اسلامی است

در جریان ارتداد، کانِ وجودی افراد به عنوان زیرساخت‌های تشکیل دولت و خلافت اسلامی، نمایان شد و چهره‌های استوار عرصه‌ی دین و جهاد، رو شدند. این افراد، پراکنده نبودند و با توان ایمانی خود، زیرساخت‌های تشکیل جامعه و دولت اسلامی را فراهم کردند و پیشوایی فهیم و مدبر برگزیدند که سست و شکننده، ساده و بُل و ناتوان نبود؛ بلکه به‌سان ستونی محکم و استوار، تکیه‌گاه حل مشکلات جامعه بود و با واقع‌نگری و شناخت توانایی‌های خلافت اسلامی و توان و قدرت دشمن، آگاهانه و بیدار به دفع خطرها و رفع مشکلات فراروی اسلام و مسلمانان، می‌پرداخت. آن ستون و پایگاه محکم و استوار، با پیوندی که با خدای قوی و نیرومند داشت، بر دشمنان پیروز شد و تمام موانع را از سر راهش برداشت و حافظ و پاس‌دار اسلام و شوکت اسلامی گشت و با بسیج عمومی مسلمانان و راهبری فرزانه‌وارش، توان و شوکت مرتدها را درهم‌شکست و انبوه مرتدها را پراکنده و ناتوان ساخت و بدین‌سان کیان اسلامی، به فضل خدای متعال و تلاش و کوشش ابوبکر صدیقس، از گزند کفر و ارتداد، مصون ماند و با ماندگاری اسلام و نظام اسلامی، امت، راه رشد و تعالی را در پیش گرفت. [۱۰۴۶]

[۱۰۴۶] مرجع سابق، ص۳۲۵

۳- شبه‌جزیره‌ی عربستان، مرکز گسترش اسلام شد

بلافاصله پس از وفات رسول‌خدا جبسیاری از قبایل عرب بر ضد اسلام و خلافت اسلامی شوریدند. ابوبکر صدیقسو صحابهشپس از تلاش و مجاهدت زیاد، توانستند قبایل عرب را در برابر حکومت اسلام فرمان‌پذیر کنند. ابوبکر صدیقسدر همان شرایط سخت و بحرانی و پس از آن توانست برنامه‌های آموزشی، اداری و جنگیش را با موفقیت کامل به اجرا درآورد. قبایل عرب،‌ در برابر حکومت اسلامی گردن نهادند و شبه‌جزیره، مرکز گسترش اسلام و بلکه به‌سان چشمه‌ای شد که اسلام از آن جوشید تا به تمام قسمت‌های زمین برود و معلم و مربی انسان و انسانیت گردد. [۱۰۴۷]

[۱۰۴۷] مرجع سابق، ص۳۲۶؛ برای بررسی بیش‌تر جایگاه شبه‌جزیره‌ی عرب در گسترش اسلام، نگاه کنید به: الطریق إلی المدائن، نوشته‌ی احمد عادل کمال، ص۱۸۲

۴- جنگ‌های ارتداد، میدانی برای پرورش فرماندهان فتوحات اسلامی

در خلال جنگ‌های دوره‌ی ارتداد، توانمندی‌ها سنجیده شد و نقاط ضعف و قوت شناسایی گردید و افراد و چهره‌های توانمند، برای به دست گرفتن قیادت و فرماندهی‌ فتوحات اسلامی رو شدند. منابع تاریخی، نشان می‌دهد که برخی از فرماندهان فتوحات اسلامی، از زمره‌ی صحابهشنبوده‌اند و در جریان جنگ‌های ارتداد، پرورش یافته و طوری عمل کرده‌اند که از دیگران متمایز شده و بعدها در رأس لشکرهای اسلامی قرار گرفته‌ و سایر مسلمانان نیز به صداقت و راستی ایمان و کارآزمودگی جنگی و احساس مسؤولیت این عده از فرماندهان گواهی داده‌اند.

مرکز فرماندهی، در مدینه قرار داشت و فرماندهان لشکری در میدان جهاد، در کمال تفاهم و دوستی، انجام مسؤولیت می‌کردند. به‌رغم دوری میادین نبرد از مرکز فرماندهی، کاملاً روشن است که نقش فرمانده‌ی کل و فرماندهان لشکرها در اداره‌ی امور جنگی، هم‌سنگ و شکوهمند بوده است. [۱۰۴۸]

[۱۰۴۸] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۳۲۸

۵- شناخت درست و اصولی از جریان ارتداد

بسیاری از آیات قرآن و احادیث رسول اکرم جبه بیان این موضوع پرداخته که ارتداد و از دین برگشتن، دامن‌گیر برخی از مسلمانان می‌شود. آنچه در کتاب و سنت به عنوان تئوری ارتداد عده‌ای مطرح شد، در عصر رسول‌خدا جبه شکلی عمومی که در عهد ابوبکر صدیقسروی داد، وجود عینی نیافت و مسلمانان، در دوران ابوبکر صدیقسبه شکلی گسترده با جریان ارتداد برخی از قبایل عرب مواجه شدند و احکام مربوط به آن را از آموزه‌های روشن کتاب و سنت استنباط کردند. استنباط صحابهشاز کتاب و سنت درباره‌ی ارتداد، از آنجا معلوم می‌شود که آن‌ها، با یکدیگر به بررسی نصوص وارد شده در مورد مرتدها پرداختند و در اندک‌زمانی به اتفاق نظر رسیدند و از همین‌رو نیز رویکردی یک‌سان در قبال جریان ارتداد و مبارزه با آن داشتند. روی‌کرد صحابهشدر قبال جریان ارتداد و شرح عملی آنان از نصوص وارد شده در این باره، باعث شده تا در کتاب‌های فقه اسلامی، باب‌هایی در این موضوع باز شود و احکام ارتداد، به تفصیل مورد کنکاش و بررسی قرار گیرد و بلکه عمل صحابهشدر برخورد با ارتداد، منبع و پیشینه‌ای فقهی در باب صدور فتوا پیرامون قضیه‌ی ارتداد گردد. [۱۰۴۹]

[۱۰۴۹] مرجع سابق، ص۳۲۹

۶- «حیله‌گری‌های زشت، تنها دامن‌گیر حیله‌گران می‌شود» [۱۰۵۰]

هرگونه دسیسه و حیله‌گری بر ضد اسلام ـ چه فردی باشد و چه جمعی و یا حکومتی ـ کوشش بیهوده‌ای است که نتیجه‌ای جز ناکامی و رسوایی دسیسه‌گران را در پی ندارد؛ چرا که خدای متعال، حافظ و نگهدار اسلام است و کسانی را که برای پاس‌داری از این دین همیشه‌پاینده، تلاش و کوشش می‌کنند، به رحمت و نصرتش می‌نوازد و فرجام نیک را از آنِ پرهیزکاران قرار می‌دهد و از ضعیفان و مستضعفان در برابر ظالمان و ستم‌پیشگان حمایت می‌فرماید؛ قطعا‌ً فرجام کسانی که بر ضد اسلام و مسلمانان نقشه می‌کشند، ناکامی دنیا و آخرت است و به بُزی می‌مانند که به امید شکستن سنگ، شاخ می‌زند و عاقبت شاخ خودش می‌شکند. [۱۰۵۱]

[۱۰۵۰] بخشی از آیه‌ی ۴۳ سوره‌ی فاطر. [۱۰۵۱] نگاه کنید به: حرکة الردة از عتوم، ص۳۳۴

۷- استقرار تشکیلات اداری و برقراری ثبات و آرامش

ابوبکر صدیقسپس از فروخواباندن فتنه‌ی ارتداد، تشکیلات اداری خلافت اسلامی را بر اساس تقسیم‌بندی شبه‌جزیره به مناطق حکومتی زیر قرار داد:

مکه: امیرش عتاب بن اسید بود که در زمان رسول‌خدا جبدین سِمت گمارده شد و در دوره‌ی ابوبکرسبر پُستش باقی ماند.

طائف: عثمان بن ابی‌العاص در زمان رسول‌خدا جبه امارت طائف منصوب شد و ابوبکر صدیقساو را بر این منصب باقی گذاشت.

صنعاء: مهاجر ابی‌امیه، آن را فتح کرد و پس از پایان جنگ با مرتدین به عنوان والی آنجا منصوب شد.

حضرموت: فرماندارش، زیاد بن لبید بود.

زبید و رفع: فرماندار این مناطق، ابوموسی اشعریسبود.

خولان: یعلی بن ابی‌امیه به امارت آن گماشته شد.

جند یمن: معاذ بن جبلسوالی آن بود.

نجران: امیر آن، جریر بن عبداللهسبود.

بحرین: علاء بن حضرمیسوالی آن بود.

جرش: عبدالله بن نور حاکم آن بود.

عمان: حذیفه بن محصنسوالی آن بود.

یمامه: که سلیط بن قیس به فرمانداری آن منصوب شد. [۱۰۵۲]

[۱۰۵۲] الدول العربیة الإسلامیة از منصور حرابی، ص۹۶و۹۷

فصل چهارم: فتوحات ابوبکر صدیقس، وفات وی و به خلافت رسیدن عمر فاروقس

۱- فتوحات ابوبکر صدیق در عراق

۲- فتوحات ابوبکر صدیقسدر شام

۳- تحلیلی بر فتوحات دوران ابوبکر صدیقس

۴- وفات ابوبکر صدیقسو چگونگی به خلافت رسیدن عمر فاروقس

اشاره

هدف اصلی و نهایی از پیدایش امت مسلمان، این است که خدای متعال در این دنیا به یگانگی پرستیده شود و بندگی همه‌جانبه برای خالق هستی تحقق یابد: ﴿ وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ٥٦ [الذاریات: ۵۶]

یعنی: «من، جن‌ها و انسان‌ها را نیافریده‌ام جز برای اینکه مرا پرستش کنند.»

از آنجا که مقصود نهایی از خلقت انسان‌ها و جن‌ها، پرستش خدای یگانه می‌باشد، این وظیفه فراروی امت مسلمان قرار می‌گیرد که برای تحقق این امر و پذیرش این مسؤولیت و رساندن آن به تمام مردم از طریق دعوت الی‌ الله و آموزش و پرورش همگان بر اساس شریعت و منهج الهی بکوشند و موانعی را که بر سر راه دعوت قرار دارد، از بین ببرند تا شریعت آکنده از رحمت و حکمت الهی، بر نوع بشر حاکم گردد و بدین‌سان همگان، در برابر شریعت خدا و حاکمیت الهی گردن نهند. [۱۰۵۳]خدای متعال، جهاد را از آن جهت مشروع و بلکه وظیفه‌ای دینی قرار داده که تمام موانع و عوامل بازدارنده، از سر راه دعوت برداشته شود تا دینی که ریشه در فطرت مردم دارد، به همگان برسد. ابن‌تیمیه/می‌گوید: «از آنجا که مقصود از جنگ شرعی یا جهاد، اعلای کلمة الله است تا دین خدا حاکم گردد و مؤمنان آزادانه و بدون هیچ نگرانی و دغدغه‌ای خدا را عبادت کنند،‌ مسلمانان بر این اتفاق کرده‌اند که باید با کسانی که بر سر راه دعوت قرار می‌گیرند، جنگید و آنان را نابود کرد.» [۱۰۵۴]رسول‌خدا جبرای تبلیغ دعوت اسلام، پیک‌ها و نامه‌هایی به سوی سران قبایل و پادشاهان، فرستادند و برای حمایت از دعوت، لشکرهایی گسیل فرمودند تا موانع سر راه دعوت را بردارند و عوامل مادی، جاهلی و نفسانی را که مانع شنیدن دعوت اسلام و شناخت درست آن می‌شد، از بین برند. آن حضرت جدر راستای همین هدف، شخصاً فرماندهی برخی از لشکرها را عهده‌دار شدند که از آن جمله می‌توان به جنگ تبوک اشاره کرد که در سال نهم هجری روی داد. در تمام جنگ‌ها، به دشمن اجازه داده می‌شد تا یکی از این امور را برگزیند: پذیرش بی‌چون و چرای اسلام تا هم‌چون دیگر مسلمانان شوند؛ پرداخت جزیه و در صورت عدم پذیرش هر یک از این شرایط، شمشیر، درمیان کفر و اسلام قرار می‌گرفت. [۱۰۵۵]ابوبکر صدیقسنیز راه رسول‌خدا جرا ادامه داد و برای تحقق بشارت‌ها و مژده‌های رسول‌خدا جدر مورد گشودن سرزمین‌هایی از قبیل عراق، لشکرهایی را گسیل کرد. باری رسول‌خدا جبه عدی بن حاتمسفرمودند: «فَوَالّذِی نَفْسِی بِیَدهِ لِیَتمن اللّهُ هَذَا الأَمْر حَتى تخْرج الظّعینة مِنَ الحیرةِ حَتّى تطوف بِالْبَیْتِ فِی غَیْر جوار أحدٍ ولتفتحن كنوز كسرى بِنْ هرمز». یعنی: «سوگند به ذاتی که جانم به دست اوست، خدای متعال، این امر را به آن حد به کمال می‌رساند (و گسترش می‌دهد) که زنی به تنهایی از حیره به طواف خانه‌ی خدا می‌رود و گنجینه‌های کسری [۱۰۵۶]پسر هرمز فتح می‌شود.» [۱۰۵۷]

رسول‌خدا جبا بیان چنین بشارت‌ها و مژده‌هایی، اسباب و زمینه‌های مادی و معنوی خیزش مسلمانان را برای گسترش قلمرو اسلامی، فراهم نمودند. البته خاورشناسان و دشمنان اسلام، همواره کوشیده‌اند تا فتوحات اسلامی را عاری از اهداف والا و انگیزه‌های دعوتی آن جلوه دهند و تهمت‌های ناروایی بر فتوحات اسلامی وارد کنند که در چارچوب دلایل و مباحث علمی و منطقی، نادرستی برچسب‌هایی که از سوی دشمنان اسلام بر فتوحات اسلامی وارد شده، هویدا می‌گردد.

هدف نهایی فتوحات دوران خلیفه‌ی اول، گسترش اسلام و نابودی طاغوت‌هایی بود که بر گردن مردم سنگینی می‌کرد. ابوبکر صدیقسو بلکه عموم مسلمانان بنا بر وعده‌های خدای متعال و رسول اکرم جباور کامل داشتند که نصرت و پیروزی، از آن اسلام و مسلمانان می‌باشد و از همین‌رو نیز آن نسل را نسل پیروزی می‌دانیم که وعده‌ی الهی را حق و تخلف‌ناپذیر می‌دانستند:

﴿ هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُشۡرِكُونَ٩ [الصف: ۹]

یعنی: «خداست که پیامبر خود را همراه با هدایت و رهنمود (آسمانی) و دین راستین (اسلام) فرستاده تا این آیین را بر سایر ادیان چیره گرداند؛ هرچند که مشرکان دوست نداشته باشند (و چیرگی اسلام، بر آنان، ناگوار باشد)».

﴿ إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَيَوۡمَ يَقُومُ ٱلۡأَشۡهَٰدُ٥١ [غافر: ۵۱]

یعنی: «ما، حتماً پیامبران خود و (هم‌چنین) مؤمنان را در زندگی دنیا و در روزی که گواهان، به‌پا خیزند، یاری می‌کنیم».

[۱۰۵۳] صفحات من تاریخ لیبیا الإسلامی، نوشته‌ی صلابی، ص۱۶۷ [۱۰۵۴] السیاسة الشرعیة از ابن‌تیمیه، ص۱۸ [۱۰۵۵] صفحات من تاریخ لیبیا الإسلامی، ص۱۶۸ [۱۰۵۶] کسری، معرب خسرو و لقب شاهان ایران بود و نام پسر هرمز، پرویز بوده است.(مترجم) [۱۰۵۷] صحیح السیرة النبویة، ص۵۸۰

مبحث اول: فتوحات ابوبکر صدیقسدر عراق

هم‌‌زمان با پایان سرکوب مرتدها و برقراری امنیت و آرامش در شبه‌جزیره‌ی عرب، ابوبکر صدیقسبنا بر رهنمود‌های رسول اکرم جبه فکر گسترش قلمرو اسلام افتاد و برای این منظور، دو لشکر را برای فتح عراق گسیل کرد:

الف) لشکری به فرماندهی خالد بن ولیدسبرای فتح عراق اعزام کرد. خالدسدر یمامه بود که ابوبکر صدیقسبرای فتح عراق به او نامه نوشت و دستورش داد از جنوب غربی، آغاز کند: خلیفه در فرمانش به خالدسچنین نوشت: «راه عراق را در پیش بگیر تا به عراق برسی و از فرج‌الهند ـ که همان ابله [۱۰۵۸]است ـ آغاز کن.» ابوبکر صدیقسبه خالدسدستور داد تا با مردم به مهربانی برخورد کند و آنان را به اسلام دعوت دهد؛ اگر نپذیرفتند، از آن‌ها جزیه بگیرد و اگر از پرداخت جزیه نیز امتناع کردند، با آنان بجنگد. فرمان دیگر ابوبکرسبه خالدساین بود که کسی را به زور با خود همراه نکند و از کسانی که پیشینه‌ی ارتداد دارند، کار نگیرد و از مسلمانانی که در مسیر حرکتش قرار دارند، بخواهد که داوطلبانه و به میل خود او را همراهی کنند. ابوبکرسبرای پشتیبانی از خالدسسپاهیانی را فراهم کرد و آنان را به کمک خالدسفرستاد. [۱۰۵۹]

ب) دومین لشکری که ابوبکرسبرای فتح عراق گسیل کرد، لشکری به فرماندهی عیاض بن غنمسبود. عیاضسدر میانه‌ی راه نباج [۱۰۶۰]و حجاز بود که نامه‌ی ابوبکر صدیقسرا دریافت کرد و فرمان یافت تا از شمال شرقی به عراق برود و از ناحیه‌ی مصیخ [۱۰۶۱]آغاز کند. ابوبکر صدیقسبه عیاضسدستور داد: «به سوی مصیخ برو و از آنجا آغاز کن و سپس از بالای عراق به آن وارد شو تا به خالد برسی.» ابوبکرسدر فرمانش به عیاضسافزود: «به هر کس که خواهان بازگشت می‌باشد، اجازه بده بازگردد. کسی را به همراهی خود مجبور نکنید؛ هر کس که دوست دارد، با شما بیاید و هرکه می‌خواهد، بازگردد.» [۱۰۶۲]ابوبکرسدر نامه‌ای به خالد و عیاض دستور داد که به سوی حیره بشتابند و هر کس که زودتر به حیره برسد، فرمانده است: «زمانی که در حیره گرد هم آمدید، هر یک از شما که زودتر به حیره رسیده بود، امیر آن یکی است. در حیره که با هم شدید و دیده‌بان‌های پارسیان را در هم شکستید و مطمئن شدید که مسلمانان از پشت سرشان غافل‌گیر نمی‌شوند، یکی از شما در حیره برای پشتیبانی از همکارش و دیگر مسلمانان بماند و دیگری، بر شهرهایی که دشمنان خدا و دشمنان خودتان از پارسیان در آن، قدرت و جا گرفته‌اند، شبیخون بزند.» [۱۰۶۳]

مثنی بن حارثه، پیش ابوبکرسرفت و ایشان را برای جنگ با ایرانی‌ها تشویق کرد. وی، به ابوبکر صدیقسگفت: «مرا فرمانده‌ی قوم خودم قرار بده.» ابوبکر صدیقسنیز پذیرفت. مثنیسبازگشت و جهاد عراق را آغاز نمود. پس از مدتی برادرش مسعود بن حارثه را پیش ابوبکر فرستاد و نیروی کمکی خواست. ابوبکر صدیقسبرای مثنیسنامه‌ای نوشت و با مسعود فرستاد؛ در بخشی از این نامه آمده بود: «…من، خالد بن‌ولیدسرا به سوی تو فرستادم تا در عراق، به همراه آن دسته از اقوامت که با تو هستند، به استقبالش بروی (و از او فرمان ببری)؛ دستیارش باش و او را کمک نما؛ با نظرانش مخالفت نکن و از فرمانش سر نتاب که او از کسانی است که خدای متعال، در کتابش آنان را ستوده و فرموده است: ﴿ مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا [۱۰۶۴]تا زمانی که خالد با توست، او فرمانده می‌باشد و وقتی از تو جدا شود، تو همانند گذشته امیر خواهی بود.» [۱۰۶۵]

شخصی از قوم مثنی بن حارثه به نام مذعور بن عدی از لشکر مثنی جدا شد و به ابوبکر صدیقسنامه نوشت که: «من، از طایفه‌ی بنی‌عجل هستم و از پیش‌قراولان لشکر و با من، مردانی از طایفه‌ام هستند که هر یک از آن‌ها بهتر از صد مرد جنگی است؛ من، این منطقه را خوب می‌شناسم و تجربه‌ی جنگی نیز دارم؛ بنابراین کار سواد [۱۰۶۶]را به من واگذار تا به خواست خدا، امور آنجا را (پس از فتح) به دست گیرم.» مثنی بن حارثهسنیز در نامه‌ای، ابوبکر صدیقسرا از ماجرای مذعور باخبر کرد و به ابوبکر صدیقسنامه نوشت که: «من، خلیفه‌ی رسول‌خدا جرا از این باخبر می‌کنم که شخصی از قبیله‌ام به نام مذعور بن عدی که از طایفه‌ی بنی‌عجل می‌باشد، با تعداد اندکی به نزاع و مخالفت با من برخاسته است؛ بنابراین صلاح دیدم که شما را از این ماجرا باخبر کنم تا در این‌باره هر تصمیمی که می‌خواهید، بگیرید.» [۱۰۶۷]

ابوبکر صدیقسدر پاسخ مذعور بن عدی، چنین نوشت: «نامه‌ات به دستم رسید و از خواسته‌ات آگاه شدم؛ آری؛ تو همان گونه هستی که گفته بودی و طایفه‌ات، طایفه‌ی خوبی است. من، برای تو پیشنهاد می‌کنم که به خالد بن ولیدسبپیوندی و با او همراه شوی و تا زمانی که او در عراق است، با او باشی و چون از عراق رفت، تو نیز با او عراق را ترک کنی.» [۱۰۶۸]ابوبکر صدیقسپاسخ مثنی بن حارثهسرا این چنین داد: «آن شخص عجلی به من نامه نوشت و از من چیزهایی درخواست کرد؛ من، نیز پاسخش را نوشتم و به او دستور دادم به خالدسبپیوندد تا ببینم چه می‌شود و فرمان من، به تو این است که تا خالد بن ولیدساز عراق بیرون نرفته، تو نیز عراق را ترک نکنی؛ زمانی که خالد عراق را ترک کرد، تو در جایت بمان که بیش از این شایسته و سزاواری.» [۱۰۶۹]از سطور گذشته، موارد ذیل واضح می‌شود:

[۱۰۵۸] ابله، شهری کهن در کنار بصره بود که دیده‌بان‌های کسری در آن‌جا قرار داشت. [۱۰۵۹] نگاه کنید به: البدایة و النهایة (۶/۳۴۷) [۱۰۶۰] نباج، نام روستایی در صحرای بصره بر سر راه مکه می‌باشد. [۱۰۶۱] مصیخ، نام مکانی بین شام و عراق (میان سرزمین‌های حوران و قلت) است؛ نگاه کنید به: معجم البلدان، ج۸، ص۷۹(مترجم) [۱۰۶۲] الفن العسکری الإسلامی، نوشته‌ی دکتر یاسین سوید، ص۸۳؛ تاریخ طبری (۴/۱۶۲) [۱۰۶۳] تاریخ طبری (۴/۱۶۳) [۱۰۶۴] سوره‌ی فتح، آیه‌ی۲۹: «محمد، فرستاده‌ی خداست و کسانی که با او هستند، در برابر کافران، شدید و سرسخت و نسبت به یکدیگر مهربان و دل‌سوز می‌باشند و تو، ایشان را (همواره) در رکوع و سجود می‌بینی…» [۱۰۶۵] الوثائق السیاسیة، حمیدالله، ص۳۷۱ [۱۰۶۶] سواد، نام شهر یا منطقه‌ای در عراق که به سبب نخلستان‌های پردرخت، به سیاهی می‌زده است. نگاه کنید به فتوح البلدان بلاذری.(مترجم) [۱۰۶۷] مجموعة الوثائق السیاسیة، ص۳۷۲ [۱۰۶۸] مرجع سابق. [۱۰۶۹] مرجع سابق، ص۳۷۳

تاریخ اعزام لشکر خالدسبه عراق

تاریخ اعزام لشکر خالدسبه عراق، در ماه رجب یا محرم سال دوازدهم هجری بوده است. [۱۰۷۰]

[۱۰۷۰] البدایة و النهایة (۶/۳۴۷)

دانش نظامی و تاکتیک جهادی ابوبکر صدیقس

دستورات ابوبکر صدیقسبه فرماندهان لشکریش (خالد و عیاضب) نشان تجربه‌ی جنگی ابوبکر صدیقسو کیفیت بالا و توانمند تاکتیک نظامی وی، می‌باشد. ابوبکر صدیقسبا تبیین استراتژی جنگی و تاکتیک نظامی درست و بی‌نظیری، نقاط عملیاتی هر یک از فرماندهان مسلمان را برای ورود به عراق به‌گونه‌ای مشخص کرد که گویا در اتاق فرماندهی، نقشه‌ی کاملی از عراق را پیش روی خود داشته و فتح عراق را فرماندهی می‌کرده است. ابوبکر صدیقسبه خالدسدستور داد تا از (ابله) در جنوب غربی وارد عراق شود و به عیاض فرمان داد تا از شمال شرقی (مصیخ) وارد عراق شود؛ دستور دیگر ابوبکر صدیقسبه خالد و عیاض رضی الله عنهما، این بود که در وسط عراق به هم بپیوندند. خلیفه، گذشته از این، فرماندهان را از سربازگیری اجباری منع نمود و به آنان دستور داد که هیچ کس را برای جنگ، به ماندن در لشکر خود مجبور نکنند؛ چرا که به خدمت گرفتن سربازها از نگاه ابوبکرسداوطلبانه و غیراجباری بود. [۱۰۷۱]

[۱۰۷۱] الفن العسکری الإسلامی، ص۸۳و۸۴

موقعیت استراتژیک حیره در فتح عراق

تعیین حیره به عنوان نقطه‌ی سوق‌الجیشی و اهمیت نظامی آن، شگرد دیگری از ابوبکر صدیقسدر فتح عراق بود. چرا که حیره، در سه میلی جنوب کوفه و در جنوب شرقی نجف قرار دارد و در نخستین نگاه به نقشه، می‌توان اهیمت حیره را به عنوان منطقه‌ای استراتژیک دریافت. حیره، از هر سو در نقطه‌ی مرکزی راه‌های ارتباطی عراق بود؛ از شرق و کرانه‌های رود فرات به مدائن وصل می‌شد و از شمال، به (هیت). علاوه بر این، حیره بر سر راه انبار نیز قرار داشت و از سمت غرب به شام می‌رسید. راهی از حیره می‌گذشت که به (ابله) در منطقه‌ی (بصره) و (کسکر) [۱۰۷۲]در (سواد) و همین‌طور (نعمانیه) منتهی می‌شد. بنابراین موقعیت استراتژیک حیره سبب شد تا ابوبکر صدیقسآنجا را به درستی، هدف دو لشکر اعزامی به عراق قرار دهد؛ چرا که حیره، برای عراق، حکم قلب و مرکزیت را داشت و نزدیک‌ترین نقطه به مدائن-پایتخت امپراطوری ایران- بود. قدرت مرکزی ایران از اهمیت حیره باخبر بود و به همین خاطر نیز همیشه نیروهایی برای حفاظت از این منطقه‌ی مهم در حیره مستقر بودند. سیطره بر حیره به معنای چیرگی کامل بر بخش غربی فرات بود و از دیگر سو، موقعیت حیره به‌گونه‌ای بود که برای مسلمانان در نبرد با رومی‌ها به قصد فتح شام، اهمیت زیادی داشت. [۱۰۷۳]

برنامه‌ای که ابوبکر صدیقسبرای ورود به عراق و فتح حیره فراروی سپاهیان اسلام قرار داد، از پیشرفته‌ترین و مؤثرترین شیوه‌های جنگی است و پوشش عملیاتی آن به شیوه‌ای که گفته شد، به خوبی نشان می‌دهد که عملیات فتح عراق و گسترش قلمرو اسلامی از طریق جهاد، تصادفی و از روی اتفاق نبوده است. [۱۰۷۴]بازنگاهی به برنامه‌ی عملیاتی فتح عراق، دانش جنگی ابوبکر صدیقسرا برای هر پژوهنده‌ای روشن می‌سازد و نشان می‌دهد که ابوبکر صدیقسبرای سامان‌دهی سپاهیان و ایجاد هماهنگی و توازن درمیان آن‌ها در صحنه‌ی عملیات، توجه خاصی به تبیین وظایف و اهداف لشکرها داشته و در عین حال آزادی عمل را در میدان نبرد از فرماندهان سلب نمی‌کرده تا به صلاح‌دید خود و با توجه به شرایطی که با آن روبرو می‌شوند، عملیات جهادی را مناسب اوضاع و احوال به پیش ببرند. [۱۰۷۵]

[۱۰۷۲] کسکر، نام مکانی است میان کوفه و بصره؛ (معجم‌البلدان، ج۷، ص۲۵۱).[مترجم] [۱۰۷۳] معارک خالد بن ولید ضد الفرس، نوشته‌ی عبدالجبار سامرائی، ص۳۵ [۱۰۷۴] نگاه کنید به: کتاب أبوبکر الصدیق، نوشته‌ی نزار حدیثی و خالد جنابی، ص۴۵ [۱۰۷۵] مشاهیر الخلفاء و الأمراء، بسام عسلی، ص۱۲۷

عدم خودپسندی مثنی بن حارثه

از نکات دیگر قابل یادآوری در جریان فتح عراق، عدم خودپسندی مثنی بن حارثه می‌باشد. مثنی، به همراه قومش در عراق با دشمنان می‌جنگید که این عمل، باعث خرسندی ابوبکر صدیقسشد و ایشان را بر آن داشت تا مثنی را پیش از اعزام خالدسبه عراق، به فرماندهی منصوب کند. پس از آنکه ابوبکر صدیقسمصمم به فتح عراق شد، خالد بن ولیدسرا برای این منظور شایسته دید و از همین‌رو نامه‌ای به مثنی فرستاد و به او دستور داد به خالدسبپیوندد و تحت فرماندهی خالدسانجام وظیفه نماید. مثنی/نیز بلافاصله پس از دریافت فرمان ابوبکر صدیقسبه همراه سپاهیانش به لشکر خالدسپیوست؛ او، به کثرت سپاهیانش یا اینکه پیش از خالد نسبت به فتح عراق اقدام کرده، فریفته نشد که خود را به چنین بهانه‌هایی سزاوارتر از خالد برای فرماندهی لشکر اسلام در فتح عراق بداند. [۱۰۷۶]

[۱۰۷۶] التاریخ الإسلامی (۹/۱۳۰)

احتیاط ابوبکر صدیقسدر به خدمت گرفتن سپاهیان

در نامه‌ای که ابوبکر صدیقسبرای خالد بن ولید و عیاض بن غنم فرستاد، دستور داد که: «کسانی را به همراهی لشکر اسلام فرابخوانید که پس از رسول‌خدا جبر اسلام ثبات ورزیده‌ و با مرتدها جنگیده‌اند؛ هیچ یک از کسانی را که پیشینه‌ی ارتداد دارند، برای جهاد با خود همراه نکنید تا بعداً ببینم چه می‌شود.» بنابراین در ابتدا به کسانی که سوء پیشینه‌ی ارتداد داشتند، اجازه داده نشد لشکر اسلام را در فتوحات همراهی کنند. [۱۰۷۷]البته بعدها که اوضاع و احوال تغییر کرد و صداقت و راستی این افراد ثابت شد، اجازه یافتند لشکر اسلام را در فتوحات همراهی کنند. به هر حال این موضع ابوبکر صدیقسبرخاسته از احتیاط و هشیاری در امر جهاد در راه خدا بود تا دنیاطلبان در صف مجاهدان نفوذ نکنند و سبب شکست مسلمانان و نابسامانی صفوف مجاهدان نشوند. رویه‌ای که ابوبکر صدیقسدر مورد مرتدها در جریان فتوحات در پیش گرفت، برگرفته از آموزه‌های ارزشمند رسول‌خدا جدر مورد پالودن صفوف اسلامی از هرگونه ناخالصی و یک‌سان نمودن هدف در جهت رضای خدای متعال بود تا جریان جهاد، به سبب تعدد اهداف، دچار آسیب‌های جدی و شکست و ناکامی نشود. ابوبکر صدیقسزمانی این رویه را در پیش گرفت که لشکر اسلام شدیداً نیازمند نیروهای انسانی و مردان جنگاور بود و بدین ترتیب مشخص شد که قوت و نیروی واقعی در جهاد به خلوص و راستی در نظرداشت رضای خدا است و نه به کثرت و تعداد زیاد. [۱۰۷۸]

[۱۰۷۷] تاریخ طبری (۴/۱۶۳) [۱۰۷۸] التاریخ الإسلامی (۹/۱۳۱)

خوش‌رفتاری با مردم و کشاورزان عراقی

ابوبکر صدیقسبه خالد بن ولیدسدستور داد با ایرانیان و ملت‌هایی که زیر سلطه‌ی ایشان بوده‌اند، مهربانی و خوش‌رفتاری کند. [۱۰۷۹]این فرموده‌ی ابوبکر صدیقسبیان‌گر هدف و هویت جهاد در بیرون از مرزهای اسلامی است و نشان می‌دهد که چنین جهادی، به قصد دعوت و فراخوان مردم به اسلام انجام می‌شود و چنان‌چه پرداختن به دعوت، با ماندگاری حکومتی غیر قابل انجام باشد، باید آن حکومت را از بین برد تا ملت زیر سلطه، به راحتی و بدون هیچ مانعی دعوت اسلام را بشنود و مسلمان شود. این هدف در تمام جنگ‌هایی که صحابه انجام دادند، کاملاً نمودار است؛ مجاهدان پیش از آنکه با دشمنان وارد جنگ شوند، آنان را به اسلام فرا می‌خواندند و آن‌ها را در برابر حقوق و وظایفشان قرار می‌دادند و در صورت عدم پذیرش اسلام از سوی دشمن، آنان را مکلف به پرداخت جزیه در برابر حمایت مسلمانان می‌کردند و چنان‌چه از پرداخت جزیه نیز طفره می‌رفتند، چاره‌ای جز جنگ و کارزار با دشمن را نمی‌دیدند تا دین و شریعت خدا غالب گردد. [۱۰۸۰]ابوبکر صدیقسبه خاطر اشتیاق وافری که به هدایت مردم داشت، به فرماندهان لشکری سفارش کرد تا رعایت حال کشاورزان را بکنند و از نابود کردن منابع ثروت خودداری نمایند. ابوبکرسخوب می‌دانست که عمران و آبادی، شرط اساسی شکل‌گیری و ماندگاری حکومت عدل است و کشاورزی به عنوان یکی از مهم‌ترین منابع مالی، رابطه‌ای مستقیم با زندگانی و معیشت مردم دارد. [۱۰۸۱]

[۱۰۷۹] تاریخ طبری (۴/۱۵۹) [۱۰۸۰] التاریخ الإسلامی (۹/۱۳۰) [۱۰۸۱] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۳۴۲

جلوه‌ای دیگر از ژرف‌اندیشی ابوبکر صدیق

خالد بن ولیدساز ابوبکر صدیقسدرخواست نیروی امدادی کرد و ابوبکر صدیقسنیز قعقاع بن عمرو تمیمی را به عنوان نیروی پشتیبانی به سوی خالد فرستاد. به ابوبکرسگفتند: «آیا چنین شخصی را در حالی به عنوان نیروی امدادی گسیل می‌کنی که سربازان خالدسدچار پریشانی شده‌اند؟» ابوبکر صدیقسفرمود: «لشکری که همانند این شخص در آن باشد، شکست نمی‌خورد.» [۱۰۸۲]اتفاقاتی که بعدها در جریان فتح عراق روی داد، فراست و ژرف‌اندیشی ابوبکر صدیقسرا نمایان کرد. ابوبکر صدیقستوانایی‌ها و شایستگی‌های افراد را خوب می‌شناخت. [۱۰۸۳]

[۱۰۸۲] تاریخ طبری (۴/۱۶۳) [۱۰۸۳] التاریخ الإسلامی (۹/۱۲۹)

جنگ‌های خالد بن ولیدسدر عراق

خالدسبرای فتح عراق، دو هزار از مجاهدانی را که با مرتدها جنگیده بودند، با خود داشت و هشت‌هزار نفر از قبایل ربیعه را نیز با خود همراه ساخت و با سه تا از فرماندهانی که سپاهیانی را برای جهاد، با خود همراه کرده بودند، مکاتبه نمود و از آنان خواست به او بپیوندند. این فرماندهان که عبارت بودند از: مذعور بن عدی عجلی، سلمی بن قین تمیمی و حرمله بن مریطه‌ی تمیمی، درخواست خالدسرا پاسخ گفتند و با سپاهیانشان که با لشکریان مثنی بن حارثه به هشت‌هزار نفر می‌رسیدند، به لشکر خالد پیوستند و بدین‌سان مجموع لشکر اسلام، به هجده‌هزار نفر رسید. [۱۰۸۴]آنان، ابله را محل تجمع لشکرها اعلام کردند. [۱۰۸۵]خالدسنامه‌ای تهدیدآمیز به هرمز که مرزبان منطقه‌ی ابله بود، نوشت. متن نامه‌ی خالدسچنین بود: «…اسلام بیاور تا در امان باشی یا اینکه با پرداخت جزیه، ذمی بودن خود و قومت را بپذیر و گرنه، کسی جز خودت را ملامت و سرزنش نکن؛ چرا که من به همراه کسانی به سراغت آمده‌ام که مرگ (در راه خدا) را آن‌چنان دوست دارند که شما، زندگی را دوست دارید.» [۱۰۸۶]خالدساز طریق این نامه و به‌راه‌اندازی جنگ روانی، روحیه‌ی دشمن را درهم‌شکست و پس از آنکه به دشمن نزدیک شد، سپاه را به سه دسته تقسیم کرد و فرمان داد که هر دسته‌ای، از یک راه به سوی دشمن برود تا از این طریق، امنیت بیش‌تری ایجاد کند و در مسیر راه با مشکل و یا آسیبی جدی و ناگهانی از سوی دشمن مواجه نشوند. خالدسمثنی بن حارثه را پیش‌قراول کرد و سپس عدی بن حاتمسرا با عده‌ی دیگری روانه ساخت و خودش نیز پس از آن‌ها حرکت کرد و با آنان قرار گذاشت تا در (حضیر) [۱۰۸۷]گرد هم آیند و به دشمن حمله کنند. [۱۰۸۸]

[۱۰۸۴] تاریخ طبری (۴/۱۶۳) [۱۰۸۵] أبوبکر الصدیق، نوشته‌ی خالد جنابی و نزار حدیثی، ص۴۶ [۱۰۸۶] تاریخ طبری (۴/۱۶۴) [۱۰۸۷] حضیر، نام آبی است در چهار میلی بصره. (معجم البلدان، یاقوت، ۲/۲۷۷)؛ در البدایة و النهایة، به جای حضیر، نام حفیر آمده است. راهنمای مثنی در مسیر حرکت، ظفر بوده و مالک بن عباد و سالم بن نصر، راهنمایان عدی بن حاتم و عاصم بن عمرو بودند. راهنمای خالد نیز رافع بود. (مترجم) [۱۰۸۸] أبوبکر الصدیق، خالد جنابی، ص۴۶

جنگ ذات‌السلاسل

هرمز از قصد خالدسو اینکه با مسلمانان قرار گذاشته تا در حضیر جمع شوند، باخبر شد و از این‌رو خودش را به حضیر رسانید و (قباد) و (انوشگان) را جلودار لشکرش کرد. به خالد خبر رسید که دشمن، به حضیر رفته و از این‌رو خالدسرو به (کاظمه) نهاد. هرمز از قصد خالد باخبر شد و خودش را پیش از سپاهیان اسلام به آنجا رسانید و بر آب و مکان مناسب آن منطقه دست یافت و خالدسبدون آب در کاظمه اردو زد و به سپاهیان اسلام فرمود: «بارهایتان را پایین کنید و برای به دست آوردن آب با دشمن بجنگید که سرانجام، این آب، از آن لشکری است که شکیباتر است و سربازان بهتری دارد.» [۱۰۸۹]مسلمانان، بارهایشان را به زمین گذاشتند و سواران صف بستند و به دشمن حمله‌ور شدند؛ خدای متعال، به فضل و کرمش بر مسلمانان منت نهاد و ابری فرستاد که در پشت صفوف مسلمانان باران بارید و آبگیرها پرآب شد و مسلمانان از آن سیر نوشیدند. این، نمونه‌ای از نصرت و یاری خدای متعال است که شامل حال مؤمنان و دوستان خدا می‌شود. هرمز که به پستی و حقه‌بازی مشهور بود، بر ضد خالدسنیرنگ کرد و با همراهانش قرار گذاشت که چون خالدسرا به مبارزه‌‌ی تن به تن بطلبد، به او یورش ببرند و او را بکشند! هرمز وسط دو لشکر رفت و خالدسرا به مبارزه طلبید؛ خالد نیز از سپاه جدا شد و به سوی هرمز رفت و با او درگیر شد و او را به سینه گرفت و قصد کشتنش را نمود که نگهبانان هرمز به خالد حمله‌ور شدند و او را احاطه کردند؛ اما این مسأله مانع از آن نشد که خالدسهرمز را بکشد و بدین‌سان خالدسهرمز را به هلاکت رساند. در همین گیر و دار قعقاع بن عمرو به نگهبانان هرمز حمله کرد و آنان را پراکنده ساخت. [۱۰۹۰]مسلمانان نیز پس از قعقاع به ایرانی‌ها حمله‌ور شدند و آنان را فراری داده و به تعقیبشان پرداختند. آری، این چنین فراست و ژرف‌اندیشی ابوبکر صدیقسهویدا گشت که درباره‌ی قعقاع فرموده بود: «لشکری که همانند این شخص در آن باشد، شکست نمی‌خورد.» [۱۰۹۱]خالدسنیز نمونه‌ی کاملی از شجاعت و مردانگی بود و یک‌تن در برابر نگهبانان هرمز ایستاد و چنان پایداری کرد که آن حقه‌بازان حیله‌گر نتوانستند سالارشان را از دست خالدسبرهانند تا اینکه قعقاع خودش را به آنجا رسانید و دشمنان را پراکنده کرد. ایرانی‌ها، در این جنگ خود را با سلاسل (زنجیر) بسته بودند تا فکر فرار از جنگ، از سرشان بِدَر شود و از همین‌رو نیز این جنگ را ذات‌السلاسل نامیده‌اند و البته این راه‌کارشان در برابر مسلمانان قهرمان، کارساز نشد. [۱۰۹۲]

مسلمانان، در این جنگ بار هزار شتر را به غنیمت گرفتند. خالدسبرای گشودن دژهای اطراف حیره، عده‌ای از سپاهیان را گسیل کرد و آن‌ها توانستند اموال زیادی را به غنیمت بگیرند. خالدسبا کشاورزانی که در جنگ بر ضد مسلمانان شرکت نکردند، کاری نگرفت و مطابق فرمان ابوبکر صدیقسبا آنان خوش‌رفتاری و مهربانی کرد و زمین‌هایشان را هم‌چنان در اختیارشان گذاشت تا چون گذشته کشاورزی کنند و محصولش را برای خود بردارند؛ برای آن دسته از کشاورزان که مسلمان شدند، حد زکات را تعیین کرد و برای آنان‌که اسلام نیاوردند، بی‌آنکه زمین‌هایشان را بگیرد، پرداخت جزیه را به اندازه‌ای مقرر نمود که از مالیات حکومت ایران بسیار کم‌تر بود تا بدین‌سان آنان دریابند که پس از آن پیروزی شکوهمند مسلمانان، زیر فرمان گونه‌ای جدید از حکومت درآمده‌اند که عدالت و رعایت حقوق انسان، شاخص اصلی آن می‌باشد. خالد خمس غنایم را به مدینه فرستاد و بقیه را درمیان مجاهدان تقسیم کرد. کلاه هرمز نیز از جمله غنایمی بود که به مدینه فرستاده شد؛ اما ابوبکر صدیقسبرای قدردانی از تلاش و مجاهدت خالد، آن کلاه را به خالدسهدیه کرد. [۱۰۹۳]آن کلاه صدهزار درهمی، نگین‌کاری شده بود. ایرانیان عادت داشتند به میزان جایگاه اجتماعی و به تعبیر بهتر بر اساس سطح طبقاتی خود، کلاه‌های گران‌بهایی را بر سر کنند و هر ایرانی که به بالاترین سطح طبقاتی‌ می‌رسید، کلاه صدهزار درهمی بر سر می‌کرد و هرمز نیز از آن دست مردمانی بود که درمیان ایرانی‌ها به آن حد و سطح طبقاتی رسیده بود. [۱۰۹۴]

[۱۰۸۹] الکامل ابن‌اثیر (۲/۵۱)؛ تاریخ طبری (۴/۱۶۵) [۱۰۹۰] تاریخ طبری (۴/۱۶۵) [۱۰۹۱] تاریخ طبری (۴/۱۶۳) [۱۰۹۲] التاریخ الإسلامی (۹/۱۳۳)؛ تاریخ طبری (۴/۱۶۵) [۱۰۹۳] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۳۱ [۱۰۹۴] تاریخ طبری (۴/۱۶۶)

جنگ مذار (ثنی)

هرمز، به کسری (اردشیر) [۱۰۹۵]نامه نوشت و خبر آمدن خالدسرا به او اطلاع داد. کسری، لشکری را به فرماندهی (قارن) به کمک هرمز فرستاد. هرمز که لشکر مسلمانان را ناتوان و کم‌قدرت می‌پنداشت، پیش از رسیدن قارن، به مسلمانان یورش برد و به نکبت و خواری شکست خورد؛ سپاهیانش گریختند و در مسیر فرارشان به لشکر قارن برخوردند؛ همدیگر را به جنگ تشویق کرده و همراه آنان برگشتند و در مکانی به نام (مذار) اردو زدند. خالدسمثنی بن حارثه و برادرش معنّی را به تعقیب فراریان لشکر هرمز فرستاده بود که ضمن گشودن تعدادی از قلعه‌ها و دژهایشان، از آمدن دوباره‌ی لشکر ایرانی‌ها اطلاع یافته و خبر را به آگاهی خالدسرسانیدند. خالدسنیز در قالب نامه‌ای به ابوبکر صدیقسخبر داد که قصد رویارویی با لشکر دشمن را دارد و اقدامات و آمادگی‌های لازم را انجام داد تا از سوی دشمن غافل‌گیر نگردد. مسلمانان و ایرانی‌ها در مذار با هم درگیر شدند و ایرانی‌ها که در صدد انتقام شکست قبلی خود بودند، به شدت می‌جنگیدند و جنگ سختی درگرفت. قارن به میدان رفت و هماورد خواست. خالدسبرای مبارزه با قارن جلو رفت که معقل بن اعمش بن نباش، پیش از خالد به مبارزه‌ی قارن رفت و او را کشت. قارن، قباد و انوشگان را که در جنگ اول نیز حضور داشته و گریخته بودند، در راست و چپ لشکرش قرار داده بود که دو نفر از مسلمانان حماسه‌ساز به آن‌ها حمله‌ور شدند و عاصم بن عمرو تمیمی، قباد را کشت [۱۰۹۶]و پس از جنگ شدیدی که درگرفت و فرمانده‌ی سپاهیان ایران (قارن) و سی‌هزار از افرادش به هلاکت رسیدند، ایرانی‌ها به سوی کشتی‌هایشان گریختند و آب، مانع از آن شد که مجاهدان، به تعقیب فراریان دشمن بپردازند. خالدسدر مذار ماند و غنایم را پس از جداکردن خمس و ارسال آن به مدینه، درمیان مجاهدان تقسیم کرد. [۱۰۹۷]

[۱۰۹۵] پیش از این یادآوری کردیم که کسری، لقب شاهان ایرانی بوده و بنا بر گزارش تاریخ، نامه‌نگاری مذکور در متن فوق، میان هرمز و اردشیر صورت گرفته است.(مترجم) [۱۰۹۶] در برخی از منابع تاریخی تصریح شده که قباد، توسط عدی به هلاکت رسید و انوشگان، به دست عاصم کشته شد.(مترجم) [۱۰۹۷] تاریخ طبری (۴/۱۶۸)؛ التاریخ الإسلامی (۹/۱۳۴)

جنگ ولجه

خبر شکست مذار، به کسری (اردشیر) رسید؛ کسری، اندرزگر را در رأس لشکری به مقابله‌ی خالدسفرستاد و بهمن جادویه را نیز در پی او روان کرد. اندرزگر، از مدائن به کسکر و از آنجا به ولجه رفت و همان‌جا اردو زد. بهمن جادویه نیز از سواد به سوی مسلمانان رفت تا آنان را دور بزند و آن‌ها را درمیان لشکر خود و لشکر اندرزگر، به محاصره درآورد. بهمن، در مسیر حرکتش تعدادی از دهقانان را با خود همراه ساخت. پس از آنکه نیروهای ایرانی، در ولجه جمع شدند و اندرزگر احساس کرد که قدرتش بالا گرفته است، فرمان حمله داد. خالدسکه در مکانی به نام (ثنی) در نزدیکی بصره بود، از تجمع ایرانی‌ها در ولجه و قصدشان باخبر شد و تصمیم گرفت از سه جهت بر لشکر انبوه ایرانیان حمله‌ور شود و آنان را آشفته و غافل‌گیر سازد. فرمانده‌ی‌ سپاه اسلام، پیش از آغاز عملیات، سوید بن مقرن را دستور داد که در حضیر بماند تا مسلمانان از پشت مورد تهاجم واقع نشوند و خودش به سوی ولجه حرکت کرد و پس از بررسی موقعیت ولجه دریافت که هموار بودن و گستردگی منطقه، این امکان را به مجاهدان می‌دهد که از توان عملیاتی و حرکتی زیادی برخوردار باشند. خالدسدر اجرای طرح حمله‌ی سه‌جانبه به دشمن، دو گروه را به کمین فرستاد تا از دو طرف و پشت سر به دشمن شبیخون بزنند. جنگ شروع شد و خالدساز روبرو به ایرانی‌ها حمله کرد. افرادی که در کمین بودند، در وقت مناسبی، دشمن را از پشت سر غافل‌گیر کردند و آنان را شکست سختی دادند؛ اندرزگر و سپاهیانی که همراهش گریخته بودند، از تشنگی هلاک شدند. [۱۰۹۸]خالدسبرای سپاهیان مسلمان سخنرانی کرد و فرمود: «آیا به غذاها و خوراکی‌هایی که در این سرزمین‌ها است، نمی‌نگرید؟! به خدا سوگند که اگر هدف بزرگی چون جهاد در راه خدا و دعوت به اسلام نبود، عقل چنین حکم می‌کرد که برای به دست آوردن زندگانی فراخ و بارفاه هم که شده، بجنگیم و گرسنگی و تنگدستی را پشت سر بگذاریم….»

خالدسغنایم را پنج قسمت کرد و خمس آن را به مدینه فرستاد و بقیه را درمیان مجاهدان تقسیم نمود و ضمن به اسارت گرفتن زنان و فرزندان جنگجویان، برای کشاورزان پرداخت جزیه را مقرر نمود. [۱۰۹۹]در سخنرانی خالد بن ولیدسبه این نکته اشاره می‌شود که: ما خواهان آخرت هستیم و هدف بزرگی در پیش داریم؛ اما به فرض اینکه ما هدفی این‌چنین بزرگ هم نداشتیم که به خاطر آن جنگ و جهاد کنیم، عقل چنین حکم می‌کرد که برای اصلاح وضع زندگانی خود هم که شده، بجنگیم. خالدسبهبود وضع معیشتی را با هدف بزرگ جهاد که همان دعوت به اسلام است نمی‌آمیزد و بلکه به بیان این فرضیه می‌پردازد تا به هدفمند کردن جهاد در راستای گسترش اسلام بپردازد و با زبان حال این را بگوید که: «وقتی یک هدف دنیوی و گیتیانه، می‌تواند سبب و زمینه‌ی جنگیدن با چنین دشمنانی باشد، پس چرا به خاطر رضای خدا و هدفی بس بزرگ و اخروی جهاد نکنیم؟» این سخنان خالد برانگیزنده‌ی همت و توان سربازان اسلام و احیاگر قوت قلب و عزم و اراده‌ی درونی مجاهدان بود و سبب شد تا مجاهدان، تمام امکانات و توان و نیروی خود را در راه خدای متعال به‌کار بگیرند. [۱۱۰۰]

در روایتی چنین آمده است که: خالدسدر جنگ ولجه یکی از افراد دشمن را به مبارزه طلبید که با هزار مرد برابری می‌کرد و او را کشت و سپس بر جنازه‌اش تکیه داد و خواست که برایش غذا ببرند تا در همان حال میل کند. [۱۱۰۱]این کار خالد بن ولید (سیف‌الله) روحیه‌ی ایرانیان را درهم شکست و خفت و خواری آنان را به نمایش گذاشت.

[۱۰۹۸] الکامل ابن‌اثیر (۲/۵۲)؛ أبوبکر الصدیق، خالد جنابی، ص۴۸ [۱۰۹۹] البدایة و النهایة (۶/۳۵۰) [۱۱۰۰] التاریخ الإسلامی (۹/۱۳۹) [۱۱۰۱] البدایة و النهایة (۶/۳۵۰)

جنگ الیس [۱۱۰۲]و فتح امغیشیا

برخی از مسیحیان عرب به سرکردگی عبدالاسود عجلی به ایرانی‌ها پیوستند و آنان را در برابر مسلمانان یاری رساندند. بهمن جادویه به جابان که فرمانده‌ی سپاهیان ایران بود دستور داد که با مسلمانان وارد جنگ نشود مگر آنکه مسلمانان، به او حمله‌ور شوند. پس از آنکه خالدسباخبر شد که مسیحیان عرب و گروهی از روستاییان عرب حیره برای جنگ با مسلمانان جمع شده‌اند، به سراغشان رفت و از پیوستن سپاهیان ایرانی به مسیحیان عرب بی‌خبر بود. زمانی که لشکر اسلام با دشمن روبرو شد، جابان به سربازانش فرمان حمله داد؛ سپاهیان جابان که قدرت جنگی لشکر اسلام را ناچیز و بی‌اهمیت می‌پنداشتند، یکدیگر را به خوردن غذا فراخواندند که خالدسبر آنان حمله‌ور شد؛ ایرانی‌ها که منتظر نیروی پشتیبانی بهمن جادویه بودند، با تمام توان جنگیدند و مسلمانان نیز، در آن جنگ سخت، صبر و شکیبایی زیادی نمودند. خالدسگفت: «خدایا! اگر ما را بر این‌ها پیروز کنی، بر من است که کسی از ایشان را باقی نگذارم و به هر کس که دست یافتم، بکشم تا آنکه نهر خونی از آن‌ها جاری کنم.» خدای متعال، مسلمانان را پیروز کرد و منادی خالدسبانگ برآورد که: تا می‌توانید اسیر بگیرید و کسی را نکشید مگر آنکه تن به اسارت ندهد.. مسلمانان، تعداد زیادی را اسیر کردند و آوردند. خالد افرادی را گماشت تا اسیران را گردن بزنند و آنان، شب و روز گردن می‌زدند. قعقاع به خالدسگفت: «اگر تمام اهل زمین را هم بکشی، نهر خون راه نمی‌افتد؛ پس بر روی خون آب جاری کن تا خون، جاری شود و سوگندت را ادا کرده باشی.» خالدسنیز چنان کرد و خون‌ها روان شد و به همین خاطر نیز آن نهر، نهر خون نام گرفت. [۱۱۰۳]

پس از آنکه دشمن شکست خورد و اردوگاهش به تصرف مسلمانان درآمد، خالدسگفت: «هرگاه رسول‌خدا جبه غذای آماده‌ای دست می‌یافتند، آن را در اختیار دیگران می‌گذاشتند و من، نیز این غذاها را به شما دادم.» هنگامی که مسلمانان، برای خوردن شام نشستند، عده‌ای از آن‌ها که غذاهای آن‌چنانی و نان نرم و تازه ندیده بودند، می‌پرسیدند: این‌ها چیست؟ و آنان‌که نان لواش و تازه را می‌شناختند، به شوخی و لبخند می‌گفتند: «آیا چیزی از زندگانی راحت شنیده‌اید؟ آن زندگی، همین است که می‌بینید!» [۱۱۰۴]

خالدسپس از الیس، آهنگ امغیشیا [۱۱۰۵]کرد و زمانی به امغیشیا رسید که ساکنانش، آنجا را ترک کرده و در منطقه‌ی سواد پراکنده شده بودند. خالد، دستور داد آنجا را خراب کنند. مسلمانان، در امغیشیا به قدری غنیمت به دست آوردند که هیچ‌جا چنان غنیمتی به دست نیاورده بودند و یک‌صد و پنجاه درهم، سهم هر سوارکار شد. زمانی که خبر پیروزی و خمس غنایم به ابوبکر صدیقسرسید، فرمود: «زن‌ها، از اینکه کسی همانند خالدسرا بزایند، ناتوان و عاجز هستند.» [۱۱۰۶]خالد، خبر پیروزی را با شخصی به نام جندل از بنی‌عجل فرستاد که راهنمای کارآزموده‌ای بود. وی، با خبر پیروزی، فتح الیس، خمس غنایم و تنی چند از اسیران، به حضور ابوبکر صدیقسرسید؛ ابوبکر صدیقسکه با دیدن جندل فهمید که او شخص کاردان و باتجربه‌ای است، نامش را پرسید. جندل، خودش را معرفی کرد؛ ابوبکر صدیقسدستور داد که یکی از کنیزان را به عنوان پاداش به او بدهند که بعدها همان کنیز برایش فرزندی به دنیا آورد. [۱۱۰۷]

گفته‌ی ابوبکر صدیقسدرباره‌ی خالد، نشان افتخاری است برای خالدسکه به زیبایی هرچه تمام، شایستگی‌های خالد را هویدا می‌کند و به بیان منزلت برجسته‌ی کسانی می‌پردازد که دارای همت‌ها و اراده‌های والایی هستند و سبب می‌شود تا افرادی که از همت کم‌تری برخوردارند به خود بیایند و برای رسیدن به بلندای همت و مجاهدت تلاش نمایند. [۱۱۰۸]فرموده‌ی ابوبکر صدیقسدرباره‌ی خالدسبهترین تقدیر و بزرگ‌داشتی بود که در تاریخ اسلام از بزرگواری چون خالدسبه عمل آمد؛ چرا که ابوبکر صدیقسبه عنوان خلیفه‌ی مسلمانان و کسی که در مردم‌شناسی، توانمند و خبره بود، اظهار می‌کند که کسی را در شجاعت و دلاوری سراغ ندارد که همانند خالدسباشد و او را در حماسه‌سازی، فوق‌العاده و بی‌نظیر می‌داند. [۱۱۰۹]

[۱۱۰۲] الیس، نام نخستین آبادی عراق از سمت صحرا می‌باشد. نگاه کنید به: معجم‌البلدان یاقوت حموی.(مترجم) [۱۱۰۳] تاریخ طبری (۴/۱۷۳) [۱۱۰۴] نگاه کنید به: تاریخ طبری (۴/۱۷۴) [۱۱۰۵] نام شهری در عراق بوده است. در تاریخ طبری و الکامل، نام این سرزمین، منیشیا آمده است.(مترجم) [۱۱۰۶] تاریخ طبری (۴/۱۷۵) [۱۱۰۷] مرجع سابق (۴/۱۷۴) [۱۱۰۸] التاریخ الإسلامی‌ (۹/۱۴۴) [۱۱۰۹] خالد بن ولید، نوشته‌ی صادق عرجون، ص۲۱۶

فتح حیره

مرزبان حیره [۱۱۱۰]از پیروزی خالدسدر امغیشیا باخبر شد و هجوم لشکر اسلام به حیره را قطعی دانست و به همین خاطر نیز برای مبارزه با مسلمانان، دست به‌کار شد و لشکری را به فرماندهی پسرش فرستاد و دستور داد که آب فرات را ببندد تا قایق‌های مسلمانان به گل نشیند و مسلمانان را غافل‌گیر و درمانده کنند. خالد به قصد پسر مرزبان به راه افتاد و با گروهی از سربازانش درگیر شد و آنان را در دم کشت و با شتاب به مسیرش ادامه داد تا پیش از رسیدن خبر به مرزبان، کار را یک‌سره کند که در دهانه‌ی فرات با پسر آزادبه روبرو شد و جنگی درگرفت که به شکست و کشته شدن پسر مرزبان انجامید. خالد به راهش به سوی حیره ادامه داد و چون به مرزبان حیره خبر رسید که پسرش کشته شده است و در همان اثنا از مرگ اردشیر نیز اطلاع یافت، روحیه‌اش را باخت و بی‌آنکه بجنگد، پا به فرار گذاشت و بدین‌سان خالدسمحل اردوی مرزبان [۱۱۱۱]را فتح کرد و همان‌جا اردو زد؛ مردم حیره به دژها پناه بردند؛ مسلمانان، به فرمان خالد کاخ‌ها و قلعه‌های حیره را به ترتیب ذیل محاصره کردند:

• ضرار بن ازورس، کاخ سفید را که ایاس بن قبیصه‌ی طائی در آن بود، محاصره کرد.

• ضرار بن خطابس، قصر عدسی‌ها را که عدی بن عدی عبادی در آن بود، محاصره کرد.

• ضرار بن مقرنس، قصر بنی‌مازن را به محاصره درآورد که حیری پسر اکال در آن بود.

• مثنی بن حارثهس، کاخ ابن‌بقیله را محاصره کرد که عمرو بن عبدالمسیح در این کاخ، جای گرفته بود.

خالدسبه فرماندهانش دستور داد که مردم را به اسلام دعوت دهند و اگر مردم، مسلمان شدند، از آنان بپذیرند و اگر از پذیرش اسلام سرتافتند، یک روز به آن‌ها مهلت بدهند. خالد، فرماندهان را از اینکه مسلمانی را از جنگ با دشمن باز بدارند، منع کرد و دستور داد که در جنگ با افراد دشمن درنگ نکنند تا فرصت تجدید قوا برای دشمن فراهم نشود. مردم، گذشته از عدم پذیرش دعوت اسلام، به مسلمانان اعلان جنگ کردند و از فراز دژها، آنان را هدف سنگ قرار دادند. مسلمانان، به سوی دشمن تیر انداختند و شروع به گشودن درها و خانه‌ها کردند. راهبان و کشیش‌ها فریاد برآوردند: ای کسانی که در کاخ‌ها هستید، کسی غیر از شما ما را به کشتن نمی‌دهد.. کسانی که در کاخ‌ها پناه گرفته بودند، رو به مجاهدان فریاد زدند که یکی از شرایط سه‌گانه‌ی شما را می‌پذیریم و بدین‌سان سران کاخ‌ها بیرون آمدند تا به شرط پرداخت جزیه به مبلغ یک‌صد و نودهزار درهم صلح کنند. خالد، هدایایی را که ایرانی‌ها به میل و اختیار خود داده بودند، با خبر پیروزی به مدینه فرستاد. ابوبکر صدیقسهدایا را پذیرفت و آن را در جزیه به حساب آورد تا از یک‌سو شک و شبهه‌ای درباره‌ی حکم شرعیش نباشد و از دیگرسو شیوه‌های پرفریب حکام ایرانی ‌را که اموال و دارایی‌هایی مردم را به زور تصاحب می‌کردند، ریشه‌کن نماید. [۱۱۱۲]

[۱۱۱۰] نام مرزبان حیره، آزادبه بوده است. (مترجم) [۱۱۱۱] محل اردوی آزادبه، مکانی به نام غریین بوده که شهر نجف در آن‌جا بنا شده است.(مترجم) [۱۱۱۲] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۳۴۸

خالدسعهدنامه‌ای بدین شرح برای اهل حیره نوشت

بسم الله الرحمن الرحیم

این، عهدنامه‌ای است که خالد بن ولید با عدی و عمر بن عدی، عمرو بن عبدالمسیح، ایاس بن قبیصه و حیری بن اکال که سران حیره هستند، بسته و مردم حیره نیز آن را پذیرفته‌اند؛ خالد، اهل حیره را به رعایت این پیمان، ملزم می‌داند و از آنان عهد می‌گیرد که (در برابر حمایت از آن‌ها) سالیانه یک‌صد و نودهزار درهم به دست خود بپردازند و آن دسته از راهبان و کشیشانشان که دست از دنیا کشیده و آن را رها کرده‌اند، (از پرداخت جزیه) مستثنی هستند و اگر به کردار یا گفتاری، خیانت کنند، این پیمان باطل است و هیچ ضمانتی متوجه ایشان نیست. این عهدنامه در ماه ربیع‌الاول سال دوازدهم هجری نوشته شد. [۱۱۱۳]

در روایتی آمده است: خالدسبه مردم حیره سه پیشنهاد کرد: «دین ما را بپذیرید که در این صورت چه در دیارتان بمانید و چه با ما هجرت کنید، تمام حقوق و وظایفی که ما داریم، متوجه شما نیز می‌شود؛ راه دوم اینکه جزیه بپردازید و در غیر این صورت اعلان جنگ کرده‌اید و باید بدانید که من، به همراه کسانی به سراغ شما آمده‌ام که به مرگ (در راه خدا) آن گونه عشق می‌ورزند که شما به زندگی، حرص و اشتیاق وافر دارید.» اهل حیره پرداخت جزیه را پذیرفتند. خالدسفرمود: «نیست و زیان‌بار شدید؛ وای بر شما که کفر، به‌سان صحرای خشک و بی‌آبی است که انسان کودن و نادان به آن قدم می‌گذارد.» [۱۱۱۴]

گفتار خالدسنمادی از ویژگی‌های ایمانی است که در لشکر فتح عراق نهادینه شده و خیزش و تلاش آن لشکر را در راستای هدفی بس بزرگ قرار داده بود. دعوت و فراخوان مردم به اسلام و رساندن برنامه‌ی کامل و هدایت‌گر این دین آسمانی به بشریت، هدف لشکرکشی به عراق بود و مجاهدان، هرگز به دنبال سیطره‌‌جویی، دنیاطلبی و گسترش قلمرو حکومت و تحمیل قدرت بر انسان‌ها نبودند و به بیان خالد بن ولیدس، آنچه مسلمانان را در جنگ‌هایشان پیروز می‌کرد، شهادت‌طلبی و آرزوی مرگ در راه خدا و کسب رضایش بود. صحابه با میل و رغبت قلبی برای اجرای کامل سنت‌های رسول‌خدا جو هدایت بشریت، تلاش و مجاهدت می‌کردند. خالدساهل حیره را توبیخ و سرزنش کرد که به جای پذیرش اسلام، ماندگاری بر کفر و پرداخت جزیه را با وجودی که منفعتی مالی برای مسلمانان به شمار می‌رفت، ترجیح دادند و چرا خالدسچنین نمی‌کرد که او، از کسانی بود که دنیا را در چشمشان حقیر و ناچیز دانستند و آخرت و نعمت‌های الهی را بر کالای فانی و زودگذر دنیا برتری داده و از رسول‌خدا جیاد گرفتند که همواره این رویه (ترجیح دین و آخرت بر دنیا) را هدف زندگانی خود قرار دهند. [۱۱۱۵]رسول اکرم جفرموده‌اند: «لِأَن یَهْدِی اللّهُ بِكَ رَجُلاً وَاحدًا خَیرٌ لَكَ مِنْ حمر النعَم»یعنی: «اگر خدای متعال به وسیله‌ی تو، یک نفر را هدایت کند، برایت از به دست آوردن شترهای سرخ بهتر است.» [۱۱۱۶]

اهل حیره به میل و خواسته‌ی خود، هدایایی به لشکر اسلام دادند که ابوبکر صدیقسنیز آن را پذیرفت و جزو جزیه به حساب آورد تا از یک‌سو شک و شبهه‌ای درباره‌ی حکم شرعیش نباشد و از دیگر سو شیوه‌های پرفریب حکام ایرانی ‌را که اموال و دارایی‌هایی مردم را به زور تصاحب می‌کردند، ریشه‌کن نماید و بدین‌سان به مردم حیره به عنوان اهل ذمه، ظلم و ستمی نشود. قطعاً این عملکرد ابوبکر صدیقسنشان‌دهنده‌ی عدالت و دادگری اسلام و حکومت اسلامی است. آقای علی طنطاوی، به مقایسه‌ی استعمار اروپا و فتوحات اسلامی پرداخته و برجستگی و تمایز اسلام بر حرکت‌های استعمارگر اروپا را در قالب اشعار زیر به تصویر کشیده است:

ملكنـا فكان العفو مـنا سجیـة
فلما ملكتــم سال بالدم أبطــح
وحللتم قتل الأساری وطالما
غدونا على‌الأسرى نمن ونصفح
فحسبكـم هذا التفـاوت بینـنا
فكـل إناء بالــذی فیه ینضـح [۱۱۱۷]

ترجمه: «آن‌گاه که ما حکومت و قدرت یافتیم، عفو و گذشت، عادت و پیشیه‌ی ما بود و چون شما به قدرت رسیدید، خون به راه انداختید و کشتن اسیران را روا دانستید؛ اما ما همواره اسیران را مورد بخشش و احسان قرار می‌دادیم و همین تفاوتی که درمیان ما و شما است، بیان‌گر اصل و ریشه‌ی شما است که از کوزه همان تراود که در اوست».

حیره از موقعیتی استراتژیک برخوردار بود و به همین جهت نیز فتح حیره، اهمیت نظامی بالایی داشت و سبب شد تا مسلمانان به فتح سایر مناطقی که زیر حکومت ایران بود، امیدوارتر شوند. فرمانده‌ی کل نیروهای مسلمان، حیره را مقر فرماندهی و مرکز سامان‌دهی، دفاع و پشتیبانی و گسیل نیروها به مناطق عملیاتی قرار داد. از حیره به عنوان مرکز اداری سرزمین‌های تازه فتح‌شده نیز استفاده شد و خالد بن ولیدسکارگزاران و مرزبانان را از حیره به مناطقی که باید انجام وظیفه می‌کردند، گسیل نمود و خودش تا برقراری نظم و امنیت کامل در حیره ماند. خبر پیروزی خالدسبه دهقانان و سران اطراف حیره نیز رسید؛ آنان، برای صلح به نزد خالدسرفتند و در روستاهای منطقه‌ی سواد و اطرافش کسی نماند که زیر عهد و پیمان مسلمانان در نیاید. [۱۱۱۸]کارگزاران منطقه‌ای خالدسعبارتند از:

• عبدالله بن وثیمه‌ی نصری، کارگزار فلالیج.

• جریر بن عبدالله، کارگزار بانقیا.

• بشیر بن خصاصیه، کارگزار نهرین.

• سوید بن مقرن مزنی، کارگزار تستر (شوشتر)

• اط بن ابی‌اط، کارگزار رودستان.

مرزبانانی که از سوی خالد برای پاسداری از مناطق مرزی تعیین شدند، عبارتند از:

• ضرار بن ازور.

• مثنی بن حارثه‌ی شیبانی.

• ضرار بن خطاب.

• ضرار بن مقرن.

• قعقاع بن عمرو.

• بسر بن ابی‌رهم.

• قتیبه بن نهاس. [۱۱۱۹]

خالدسپس از مناسب شدن شرایط عراق و هنگامی که حد فاصل حیره و دجله از زیر سلطه‌ی حکومت ایران درآمد، برای شکست ایرانیان در مناطق تحت سلطه‌ی آن‌ها مصمم شد. در همان زمان اردشیر مُرد و اختلاف شدیدی درمیان ایرانیان بر سر پادشاهی به وجود آمد. خالدساین فرصت را غنیمت دانست و نامه‌ای به شرح ذیل برای سران ایرانی نوشت:

«از خالد بن ولید به سران ایران؛

سپاس و ستایش، مخصوص خدا است که حکومت شما را به‌سر آورد و جمعتان را پراکنده ساخت و حیله و مکرتان را ضعیف و ناتوان نمود؛ سپاس خدای متعال را که قوت شما را درهم شکست و اموال و قدرتتان را از دستتان بیرون آورد و حکومتتان را به نابودی کشانید. زمانی که نامه‌ام به دستتان رسید، مسلمان شوید تا در امان باشید یا اینکه ذمی بودن خود را بپذیرید و جزیه بپردازید و گرنه با کسانی به سراغ شما آمده‌ام که مرگ را به گونه‌ای دوست دارند که شما زندگی را دوست دارید و به آخرت، طوری عشق می‌ورزند که شما به دنیا حرص و اشتیاق می‌ورزید.» [۱۱۲۰]خالد نامه‌ای به همین مضمون به مرزبانان ایرانی نیز نوشت. [۱۱۲۱]

با فتح حیره که از موقعیت بسیار خوبی برخوردار بود، بخشی از آرزوی ابوبکر صدیقسبرای فتح عراق تحقق یافت. خالد بن ولیدسدر مناسب‌ترین زمان، وارد عمل شد و در محرم سال دوازدهم هجری جنگ با دشمن را در نبرد کاظمه آغاز کرد. فتح حیره در ربیع‌الاول سال دوازدهم پایان یافت. [۱۱۲۲]

[۱۱۱۳] تاریخ طبری (۴/۱۸۱) [۱۱۱۴] تاریخ طبری (۴/۱۷۸) [۱۱۱۵] التاریخ الإسلامی (۹/۱۴۸) [۱۱۱۶] روایت بخاری، کتاب المغازی، شماره‌ی ۴۲۱۰ [۱۱۱۷] أبوبکر الصدیق، نوشته‌ی علی طنطاوی، ص۳۳ [۱۱۱۸] خالد بن ولید، نوشته‌ی صادق عرجون، ص۲۲۲ [۱۱۱۹] أبوبکر الصدیق، خالد جنابی و نزار حدیثی، ص۵۱و۵۲ [۱۱۲۰] تاریخ طبری (۴/۱۸۶) [۱۱۲۱] رجوع کنید به مرجع سابق. [۱۱۲۲] التاریخ الإسلامی (۹/۱۵۰)

کرامتی از خالد بن ولید در فتح حیره

امام طبری چنین روایت کرده است: …ابن‌قبیله که همان عمرو بن عبدالمسیح می‌باشد، خادمی به همراه خود داشت که کیسه‌ای بر کمرش آویزان کرده بود. خالدسکیسه را گرفت و پرسید: «ای عمرو! این چیست؟» عمرو گفت: «این، سمی است که همان لحظه تأثیر می‌گذارد و انسان را از پا در می‌آورد.»خالدسدوباره سؤال کرد: «چرا با خودت سم (زهر) به همراه داری؟» عمرو پاسخ داد: «من، از این نگران بودم که شما بر خلاف آنچه دیدم، باشید و غیر از آن رفتار کنید که انتظارش را از قبل داشتم. مرگ، در نزد من از اینکه به قبیله و اهل روستایم امر ناگواری برسد، دوست‌داشتنی‌تر است و به همین خاطر نیز با خودم سم برداشتم تا چنان‌چه به روستایم آسیبی برسانید، خودکشی کنم.» خالدسفرمود: «هیچ کس تا اجلش نرسد، نمی‌میرد.» و سپس این کلمات را بر زبان جاری کرد: «بسم الله خیر الأسماء، رب الأرض و رب السماء الذی لیس یضر مع اسمه داء الرحمن الرحیم»وانگهی زهر را سر کشید و فرو برد. البته پیش از آنکه زهر را سر کشد، اطرافیانش به سویش شتافتند تا او را از خوردن سم باز بدارند. عمرو با دیدن آن صحنه گفت: «ای عرب‌هایی که اینک اینجایید، تا زمانی که یکی از شما این چنین باشد، حتماً پیروز می‌شوید.» و سپس رو به مردم حیره کرد و گفت: «هرگز چنین چیزی ندیده‌ام.» [۱۱۲۳]

حافظ ابن‌کثیر و حافظ ابن‌حجر این روایت را ضعیف ندانسته‌اند؛ ابن‌حجر گفته است: «ابویعلی و ابن‌سعد به دو طریق دیگر این ماجرا را روایت کرده‌اند.» [۱۱۲۴]ابن‌تیمیه/نیز این را از مصادیق کرامت دانسته است. [۱۱۲۵]برخی از نویسندگان معاصر، این روایت را انکار کرده و آن ‌را بافته‌ی ذهن و خیال راویان درباره‌ی شخصیت خالدسدانسته‌اند. این روایت، از جهت سند صحیح و ثابت است و طبری، ابن‌سعد، ابن‌کثیر، ابن‌حجر و ابن‌تیمیه رحمهم الله که از دانش و انصاف بیش‌تری نسبت به نویسندگان معاصر برخوردارند، سندش را ضعیف ندانسته‌اند.

زمانی که خالدسزهر را نوشید، در بالاترین سطح ایمانی قرار داشت و به یقین می‌دانست که خدای متعال، هر چیزی را آفریده و ویژگی‌هایی در آن گذاشته که هرگاه بخواهد می‌تواند آن ویژگی‌ها را به حکمت و هدف بزرگی بردارد. چنان‌چه خاصیت آتش را گرفت و آن را بر ابراهیم خلیل÷سرد و سلامت نمود و ابومسلم خولانی/را که ادعای دروغین اسود عنسی کذاب را نپذیرفت، به‌سان ابراهیم پیامبر در آتش سوزان، محافظت کرد و ابومسلم را دیدند که در آتش نماز می‌گزارد. [۱۱۲۶]خالدسبه‌هنگام نوشیدن سم، ذره‌ای خودنمایی به خود راه نداد؛ خالد به خوبی می‌دانست که اگر اندکی شائبه و ناخالصی به خاطر نوشیدن زهر به دل راه دهد، حتماً خدای متعال، او را تنها می‌گذارد و هیچ توان و نیرویی برای از بین بردن خاصیت زهر نمی‌یابد. کاری که خالد کرد، برای مسلمان دیگری هرچند با همان هدف خالد باشد، درست نیست؛ چرا که کم‌تر کسی می‌تواند به سطح ایمان و یقینی برسد که خالدسرسیده بود. [۱۱۲۷]خالدسپس از فتح حیره، به یک سلام هشت رکعت نماز گزارد. [۱۱۲۸]

[۱۱۲۳] تاریخ طبری (۴/۱۸۰) [۱۱۲۴] نگاه کنید به: البدایة و النهایة (۶/۲۵۱) [۱۱۲۵] الإصابة از ابن‌حجر (۲/۲۱۸)، شماره‌ی۲۲۰۶ [۱۱۲۶] التاریخ الإسلامی‌(۹/۱۵۳) [۱۱۲۷] مرجع سابق‌(۹/۱۵۴) [۱۱۲۸] البدایة و النهایة‌(۴/۳۵۲)

فتح انبار (جنگ ذات‌العیون)

خالدسپس از آنکه قعقاع بن عمرو را بر حیره گماشت، حیره را ترک کرد تا به کمک عیاض بن غنم برود که ابوبکر صدیقساو را مأمور فتح عراق از جانب شمال کرده بود. خالدسبه انبار رسید و دید که مردم آنجا پیرامون خود خندق حفر کرده و به دژها و قلعه‌ها پناه برده‌‌اند. خالدسبه سپاهیان دستور داد تا آنان را محاصره کنند و چشمانشان را هدف قرار دهند. با آغاز نبرد، یک‌هزار چشم هدف قرار گرفت و به همین سبب نیز این جنگ، ذات‌العیون نامیده شد. [۱۱۲۹]خالدسبا زیرکی و فراست، از خندقی که پیرامون انبار حفر کرده بودند، عبور کرد. وی برای این کار، دستور داد تا تعدادی از شترها را بکشند و در باریک‌ترین قسمت خندق روی هم بگذارند تا بدین طریق پلی از شترهای مرده، ساخته و از روی آن رد شوند و به دشمن در پشت خندق دست یابند. دشمن به قلعه گریخت. [۱۱۳۰]شیرزاد که چنین دید، تقاضای صلح کرد و خالدسپذیرفت که شیرزاد بدون هیچ مال و کالایی به همراه تعدادی از سواران نگهبانش، آنجا را ترک کند. [۱۱۳۱]صحابه از عرب‌های آنجا نوشتن عربی را آموختند. عرب‌های انبار، نوشتن را از بنی‌ایاد فرا گرفته بودند. بنی‌ایاد در زمان بختنصر در انبار اجازه‌ی سکونت یافته بودند.

[۱۱۲۹] البدایة و النهایة‌(۶/۳۵۳) [۱۱۳۰] تاریخ الدعوة إلی الإسلام‌، ص۳۵۰ [۱۱۳۱] تاریخ طبری‌(۴/۱۹۱)

فتح عین‌التمر [۱۱۳۲]

خالدسپس از آنکه از کار انبار فارغ شد، زبرقان بن بدر را آنجا گماشت و آهنگ عین‌التمر کرد که مهران پسر بهرام چوبین به همراه تعداد زیادی از عرب‌ها و طوایف تمر، تغلب و ایاد و پیروان و زیردستان عقه بن ابی‌عقه آنجا بود. با فرارسیدن خالدس، عقه به مهران گفت: «عرب به جنگ با عرب واردتر است؛ خالد را به ما واگذار.» مهران نیز پذیرفت و گفت: «اگر به ما نیاز پیدا کردید، شما را یاری می‌دهیم.» ایرانی‌ها، مهران را سرزنش کردند که چرا چنین کردی؟ مهران گفت: «آن‌ها را بگذارید که اگر بر خالد پیروز شوند، گویا شما پیروز شده‌اید و اگر شکست هم بخورند، آن وقت به جنگ سپاهیان خالد می‌رویم که ما قوی هستیم و آنان، ضعیف و خسته شده‌اند.» سپاهیان مهران با شنیدن سخنان فرمانده‌، او را تحسین کردند. عقه به سراغ خالدسرفت و مشغول آراستن صف‌های لشکرش شد. خالدسبه افرادی که در راست و چپ لشکرش بودند دستور داد تا سر جایشان بمانند و برخی دیگر را مأمور کرد تا از پشت سرش مراقب باشند و به همراه آنان، عقه را که هم‌چنان در حال آراستن صف‌ها بود، احاطه و اسیر کرد و بدین‌سان یاران و سپاهیان عقه، بدون جنگ گریختند و بیش‌ترشان اسیر شدند. خالدسآهنگ قصر عین‌التمر را نمود. مهران با شنیدن خبر شکست عقه، با سپاهیانش گریخت و حصار را ترک کرد. مسیحیانی که از جنگ گریخته بودند، با دیدن درهای باز حصار، وارد حصار شدند. خالدساز راه رسید و آنان را محاصره کرد. آن‌ها از خالدسامان خواستند؛ اما خالدسنپذیرفت و از آنان خواست که خود را تسلیم کنند. افرادی که در حصار بودند، پایین آمدند و حصار به دست مسلمانان افتاد و تمام اموالی که در حصار بود، به غنیمت مسلمانان درآمد. خالدسدستور داد گردن عقه را بزنند و مردان اسیر را بکشند. در معبدشان چهل کودک دیدند که انجیل می‌آموختند و در، بر رویشان بسته بود. خالدسدر را شکست و آنان را درمیان مسلمانان تقسیم کرد. حمران، غلام عثمان بن عفانسو سیرین، پدر محمد بن سیرین که نصیب انس بن مالکسشد، از آن جمله هستند. عده‌ی دیگری هم از این غلامان یا کسانی از نسل و دودمانشان به شهرت رسیده‌اند. [۱۱۳۳]ولید بن عقبه خمس غنایم را به حضور ابوبکر صدیقسبرد و از آنجا که عیاض بن غنمسدر دومه‌الجندل محاصره شده و از ابوبکر صدیقسنیروی کمکی خواسته بود، ابوبکرسولید بن عقبه را به کمک عیاض فرستاد. زمانی که ولید به عراق رسید، عیاض را دید که از یک سو عده‌ای را محاصره کرده و از سوی دیگر دشمنان، راه‌ها را بر او بسته و او را در محاصره گرفته‌اند. عیاض به ولید گفت: «یک فکر دست و حساب‌شده، کارسازتر از لشکری انبوه و نیرومند، است؛ اینک نظر تو چیست و با شرایطی که در آن هستیم، چه کنیم؟» ولید گفت: «نامه‌ای به خالدسبفرست و از او درخواست کمک کن.» عیاض به پیشنهاد ولید، نامه‌ای به خالدسنوشت و از او درخواست کمک کرد. نامه‌ی عیاض پس از واقعه‌ی عین‌التمر به خالدسرسید. خالدسبه کمک عیاض شتافت و برایش نامه نوشت که: «از خالد به عیاض؛ اندکی صبر کن که دسته‌های اسب‌ها پشت سر هم قرار گرفته و افراد شیرمانندی بر خود سوار دارند که شمشیرهای زهر‌آلودی به دست گرفته و با شتاب به سوی تو می‌آیند.» [۱۱۳۴]

[۱۱۳۲] عین‌التمر، شهری در نزدیکی انبار که به سبب فراوانی خرما به این اسم، نامیده شده است. تمر، به معنای خرما می‌باشد.(مترجم) [۱۱۳۳] ابوعمره، جد عبدالله بن عبدالاعلی شاعر و نضیر، پدر موسی بن نضیر در زمره‌ی همین کودکان بودند. (مترجم)؛ نگاه کنید به تاریخ طبری و البدایة و النهایة. [۱۱۳۴] البدایة و النهایة‌(۶/۳۵۴)

جنگ دومة الجندل

خالدسپس از آنکه از عین‌التمر فارغ شد، عویمر بن کاهن اسلمی [۱۱۳۵]را بر عین‌التمر گماشت و آهنگ دومه‌الجندل کرد. مردم دومه الجندل که از حرکت خالدساطلاع یافتند، با قبایل بهراء [۱۱۳۶]، تنوخ، کلب، غسان و ضجاعم مکابته کردند و آنان را به رویارویی با خالدسفراخواندند. ابن‌ایهم، سالار غسان و تنوخ بود و ابن‌حدرجان نیز سرکرده‌ی ضجاعم. دومه‌الجندل در آن زمان دو سالار داشت: یکی اکیدر بن عبدالملک و دیگری جودی بن ربیعه. این دو سردار، با هم اختلاف پیدا کردند. اکیدر گفت: «من، خالدسرا از همه بیش‌تر می‌شناسم. کسی، در جنگ از او خوش‌اقبال‌تر نیست و هر جمع کم و زیادی که با او مواجه شوند، حتماً از او شکست می‌خورند؛ پس به حرفم گوش کنید و با خالد صلح نمایید.» اما اهل دومه‌الجندل پیشنهاد اکیدر را نپذیرفتند. اکیدر از آن‌ها جدا شد و گفت: شما را در جنگ با خالدسیاری نمی‌کنم. [۱۱۳۷]

دشمن، درباره‌ی خالدسچنین گواهی و شهادتی می‌دهد که واقعاً به‌حق و درست می‌باشد. اکیدر قبلاً در جنگ تبوک -در زمان رسول‌خدا- به اسارت خالد درآمده بود. خالدساو را با خود به حضور پیامبر اکرم جبرد و آن حضرت نیز برایش امان‌نامه‌ای نوشتند. اکیدر بعدها عهدشکنی کرد و همین باعث شد تا پس از آنکه دوباره به اسارت خالدسدرآمد، بر خود بیمناک باشد؛ چرا که خبر هم‌کاری و هم‌یاری او با عرب‌ها و ایرانی‌ها در برابر مسلمانان به گوش خالدسرسیده بود. خالدسکه در راه دومه بود، از جدا شدن اکیدر باخبر شد و عاصم بن عمرو را برای دستگیریش فرستاد. عاصم، او را دستگیر کرد. اکیدر گفت: من، برای مذاکره و دیدار خالدسمی‌آمدم. اما خیانت و عهدشکنی اکیدر، سبب شد تا خالد در موردش حکم اعدام صادر کند و بدین‌سان اکیدر به سبب عهدشکنی کشته شد و نتوانست از سرنوشت خود فرار کند. [۱۱۳۸]

خالدسدر دومه‌الجندل فرود آمد و برای شروع عملیات، آن را میان خود و لشکر عیاض بن غنم به دو قسمت کرد. جودی بن ربیعه با سربازانش به لشکر خالدسحمله‌ور شد و ابن‌حدرجان و ابن‌ایهم به همراه سربازانشان با عیاض درگیر شدند. خالدسجودی را شکست داد و عیاض نیز به سختی موفق شد سپاهیان ابن‌حدرجان را شکست دهد. سپاهیان دشمن، پا به فرار گذاشته و به قلعه پناه بردند و چون قلعه، پر شد و دیگر جا نداشت، درش را بستند و دیگر یارانشان را داخل حصار جا ندادند و بدین ترتیب جمع زیادی از آنان کشته شدند. [۱۱۳۹]دومه‌الجندل با موقعیت استراتژیکی که داشت، به تصرف مسلمانان درآمد. دومه‌الجندل از آن جهت دارای اهمیت زیادی بود که سه راه اصلی از آن می‌گذشت: شبه‌جزیره‌ی عربستان در جنوب آن قرار داشت و عراق، در شمال شرقی آن؛ شام نیز در شمال غربی دومه‌الجندل بود. موقعیت استراتژیک دومه‌الجندل سبب شد تا خلیفه توجه خاصی به آن داشته باشد و به همین سبب نیز عیاض بن غنم از آنجا به شدت پاسداری کرد تا اینکه خالدسبه کمکش رفت. اگر دومه‌الجندل به تصرف مسلمانان در نمی‌آمد، آنان در جنگ‌های عراق با خطرها و مشکلاتی جدی مواجه می‌شدند. [۱۱۴۰]

خالدسبه ترتیبی که گفتیم، موفق شد عیاض را در فتح دومه‌الجندل یاری دهد. جنگ‌های خالدسدر جنوب عراق بیان‌گر قدرت تهاجمی لشکر اسلام و ایجاد رعب و وحشت در صفوف دشمن است. از سوی دیگر پایداری همه‌جانبه‌ی لشکر عیاضسدر برابر دشمن نیز، نشان‌دهنده‌ی شکیبایی و امید مسلمانان به نصرت و یاری الهی می‌باشد. عیاضساز بزرگان مهاجرین و از مهتران قریش بود و به بخشندگی و بزرگ‌منشی شهرت داشت. وی، مورد توجه خلفای دیگر نیز قرار گرفت و یکی از فرماندهان جنگ یرموک و پیش‌قراول لشکر ابوعبیدهسشد. عیاضس، موفق به فتح جزیره ـ مناطق میان عراق و شام ـ شد. ابوعبیدهسکه مرگش را نزدیک می‌دید، عیاضسرا به جای خود بر شام گماشت و عمر فاروقسنیز با درگذشت ابوعبیدهس، عیاضسرا هم‌چنان بر امارت شام گذاشت تا اینکه به حضور وی در فتوحات اسلامی نیاز پیدا شد. [۱۱۴۱]

[۱۱۳۵] در تاریخ طبری، به جای عویمر، اسم عویم آمده است.(مترجم) [۱۱۳۶] در البدایة و النهایة، به جای نام بهراء، نام قبیله‌ای به اسم غیرا آمده است.(مترجم) [۱۱۳۷] البدایة و النهایة (۶/۳۵۵)؛ تاریخ طبری‌(۴/۱۹۵) [۱۱۳۸] التاریخ الإسلامی (۹/۱۶۳) [۱۱۳۹] تاریخ طبری (۴/۱۹۶)؛ ابوبکر الصدیق، نوشته‌ی خالد جنابی، ص۵۴ [۱۱۴۰] ابوبکر الصدیق، خالد جنابی و نزار حدیثی، ص۵۴ [۱۱۴۱] التاریخ الإسلامی‌ (۹/۱۶۴)

واقعه‌ی حصید [۱۱۴۲]

خالدسبه اقرع بن حابس دستور داد تا به انبار بازگردد و خودش در دومه‌الجندل ماند. ایرانی‌ها دوباره طمع بستند و عرب‌های منطقه نیز که هنوز کشته شدن عقه را از یاد نبرده بودند، با ایرانی‌ها هم‌پیمان شدند تا انتقام خون عقه را بگیرند. زرمهر و روزبه از بغداد به قصد انبار حرکت کردند و با هم قرار گذاشتند در (حصید) و (خنافس) حاضر شوند. خبرشان به زبرقان بن بدر که والی انبار بود، رسید. زبرقان از قعقاع بن عمرو که جانشین خالدسدر حیره بود، کمک خواست. قعقاع، اعبد بن فدکی سعدی (ابولیلی) را به کمک زبرقان فرستاد تا در حصید با دشمن بجنگد و عروه بن جعد بارقی را نیز به خنافس گسیل کرد. پس از آنکه خالدساز قصد برخی از قبایل برای پیوستن به روزبه اطلاع یافت، قعقاع بن عمرو را امیر مردم در حصید قرار داد و چون روزبه از قصد قعقاع مطلع شد، از زرمهر کمک خواست و بدین ترتیب زرمهر در حصید به روزبه پیوست. مسلمانان در حصید با ایرانی‌ها درگیر شدند و تعداد زیادی از آنان و از جمله روزبه و زرمهر را کشتند وغنایم زیادی به دست آوردند. [۱۱۴۳]

[۱۱۴۲] حصید، نام ناحیه‌ای بیابانی میان کوفه و شام است.(مترجم) [۱۱۴۳] البدایة و النهایة (۶/۳۵۵)

جنگ مصیخ [۱۱۴۴]

خالدسپس از دریافت خبر مسلمانان در حصید، با فرماندهانش (قعقاع و ابولیلی) قرار گذاشت تا در وقت مشخصی در مصیخ در نزدیکی حورات حاضر باشند. پس از آنکه مسلمانان، در مصیخ جمع شدند، بر دشمن و کسانی که به آنان پناهنده شده بودند، از سه طرف شبیخون زدند و تلفات زیادی بر دشمن وارد کردند. [۱۱۴۵]پس از این ماجرا خالدساطلاع یافت که برخی از قبایل در مثنی [۱۱۴۶]که در نزدیکی رقه قرار داشت و در زمیل در دیار بکر، برای جنگ با مسلمانان گرد هم آمده‌اند. خالدسآنان را در مثنی از سه طرف مورد هجوم قرار داد و آنان را شکست داد. همین طور به آنان که در زمیل جمع شده بودند، حمله‌ور شد و خسارات زیادی بر آنان وارد کرد. [۱۱۴۷]

عدی بن حاتم می‌گوید: در این شبیخون به مردی به نام حرقوص بن نعمان نمری برخوردیم که دختران، پسران و همسرش را پیرامون خود گرد آورده و ظرف بزرگی از شراب جلوی آن‌ها نهاده بود. خانوداه‌اش می‌گفتند: «چه کسی در چنین موقعیتی که خالدسبا لشکرش حمله‌ور شده، شراب می‌نوشد؟!» حرقوص گفت: «این شراب خداخافظی است و بدانید که پس از این هرگز نخواهید توانست شراب بنوشید.» آنان، از آن شراب نوشیدند. به آنان حمله کردیم و سرش را زدیم که در ظرف شراب افتاد؛ پسرانش را کشتیم و دخترانش را گرفتیم. [۱۱۴۸]

در این جنگ دو نفر به نام عبدالعزی بن ابی‌رهم بن قرواش و لبید بن جریر که قبلاً مسلمان شده و از ابوبکر صدیقسامان‌نامه گرفته بودند، کشته شدند.جریر بن عبدالله بجلی، عبدالعزی را کشت و لبید به دست مسلمان دیگری کشته شد و هیچ یک از این مسلمانان از جریان مسلمانی و امان‌نامه‌ی عبدالعزی و لبید خبر نداشتند. ابوبکر صدیقسپس از شنیدن این خبر، ضمن پرداخت دیه‌ی آن‌ها به فرزندانشان، فرمود: «بروز چنین اتفاقی برای مسلمانی که در دیار دشمن، زندگی کند، دور از امکان نیست.» آن دو به این اشتباه که در بلاد کفر زیستند، کشته شدند. [۱۱۴۹]

[۱۱۴۴] این جنگ، در البدایة و النهایة، به نام مضیح ثبت شده است.(مترجم) [۱۱۴۵] ابوبکر الصدیق، خالد جنابی و نزار حدیثی، ص۵۵ [۱۱۴۶] در البدایة و النهایة به جای مثنی، ثنی ثبت شده است.(مترجم) [۱۱۴۷] تاریخ طبری (۴/۱۹۹) [۱۱۴۸] تاریخ طبری (۴/۱۹۹) [۱۱۴۹] البدایة و النهایة (۶/۳۵۶)؛ در حدیثی که نسائی و ابوداود روایت کرده‌اند، رسول‌خدا جفرموده‌اند: «من، از هر مسلمانی که در دیار مشرکان زندگی کند، بیزارم.» ابوبکر صدیقسبه همین گناه آن دو مسلمان اشاره کرد که در جوار مشرکان زیستند و به اشتباه و به خاطر عدم آگاهی مجاهدان از اسلامشان، کشته شدند.(مترجم)

جنگ فراض

خالدسپس از آنکه پرچم اسلام را برافراشت و قبایل عرب، در برابرش تسلیم شدند، قصد فراض کرد که حد فاصل شام و عراق و جزیره بود تا از پشت سر در امان باشد و هنگام گذر از منطقه‌ی سواد، بیم نفوذ دشمن از آن نباشد. حضور مسلمانان در فراض، خشم روم را برانگیخت و باعث شد تا از ایرانیان اطراف برای جنگ با مسلمانان یاری بخواهند. ایرانیان که از شکست خود در برابر مسلمانان، هم‌چنان خشمگین بودند، در کمک به رومی‌ها در مقابل مسلمانان درنگ نکردند. قبایل عرب (تغلب، ایاد و نمر) نیز که کشته شدن بزرگان و سرانشان را از یاد نبرده بودند، به درخواست رومیان، آماده‌ی جنگ با لشکر اسلام شدند و بدین ترتیب ایرانیان، رومیان و قبایل مذکور، برای جنگ با مسلمانان با هم متحد شدند. زمانی که قشون متحدان به فرات رسیدند، از مسلمانان پرسیدند: «شما از فرات می‌گذرید و به سوی ما می‌آیید یا ما بگذریم و به سراغ شما بیاییم؟» خالدسگفت: «شما بیایید.» آنان، به مسلمانان گفتند: «کنار بروید تا بیاییم.» خالدسگفت: «کنار نمی‌رویم؛ از پایین‌ رود بگذرید.» این واقعه، در نیمه‌ی ذی‌قعده‌ی سال دوازدهم اتفاق افتاد. ایرانیان و رومی‌ها همدیگر را به پاسداری از حکومت خود فرامی‌خواندند و می‌گفتند: «از حکومت و شرف خود دفاع کنید. بدانید که این مرد (خالد) به خاطر دینش با شما می‌جنگد و آدم زرنگ و خردمندی است. به خدا که (اگر خوب نجنگید،) او پیروز خواهد شد و ما، شکست خواهیم خورد.»

لشکر دشمن از پایین‌دست لشکر خالدساز فرات گذشت و جنگ طولانی و سختی درگرفت و سرانجام دشمن، مجبور به فرار شد. خالدسفرمود: «آنان را دنبال کنید و شمشیر را از ایشان برندارید.» مسلمانان، در نبرد و تعقیبی که انجام دادند، ده‌ها هزار از افراد دشمن را به هلاکت رساندند. خالد ده روز در فراض ماند و سپس فرمان بازگشت به حیره را صادر کرد. [۱۱۵۰]

جنگ فراض، نخستین رویارویی لشکر اسلام با لشکری مرکب از دو قدرت شرق و غرب یعنی ایران و روم بود که هر کدامشان برخی از قبایل عرب را نیز با خود همراه کرده بودند. به هر حال مسلمانان، از این جنگ نیز پیروز و سربلند بیرون شدند. البته که جنگ فراض، از جنگ‌های مهم و سرنوشت‌ساز می‌باشد،هر چند که به شهرت سایر جنگ‌ها نرسیده است، زیرا در این جنگ همه مشرکان روحیه خود را بدلیل شکست سختی که خورده بودند کاملااز دست دادند. جنگ فراض، آخرین جنگ سیف‌الله (خالد بن ولید) در عراق می‌باشد [۱۱۵۱].شوکت و قدرت ایرانیان در جنگ فراض درهم‌شکست و دیگر چنان توان و قدرتی برایشان باقی نماند که اسلام و مسلمانان را تهدید کند. [۱۱۵۲]

[۱۱۵۰] تاریخ طبری (۴/۲۰۱) [۱۱۵۱] التاریخ الإسلامی (۹/۱۷۳) [۱۱۵۲] خالد بن ولید، صادق عرجون، ص۳۶

حج‌ گزاردن خالد و فرمان ابوبکر به او برای حرکت به سوی شام

خالدسده روز در فراض ماند و پنج روز مانده به پایان ذی‌قعده، فرمان بازگشت به حیره را صادر کرد و به عاصم بن عمرو دستور داد تا جلوتر از او حرکت کند و شجره بن اعز را دنباله‌دار لشکر نمود. خالد چنان وانمود کرد که از پشت سر خواهد آمد و به همراه تعدادی از یارانش، از بی‌راهه، به قصد حج، رو به مکه نهاد و حج سال دوازدهم را دریافت. وی، پس از مراسم حج به سوی حیره حرکت کرد و خود را پیش از آنکه قشون دنباله‌ی لشکر به حیره برسند، به آنان رسانید. پس از بازگشت حاجیان به مدینه، ابوبکر صدیقساز جریان حج گزاردن خالدساطلاع یافت و نامه‌ای توبیخی به او نوشت که چرا لشکرش را تنها گذاشته و آن را ترک کرده است؟ [۱۱۵۳]ابوبکر صدیقسدر این نامه به خالدسدستور داد تا به سوی شام حرکت کند. در بخشی از نامه‌ی ابوبکر صدیقسبه خالدسچنین آمده بود: «به سوی شام حرکت کن و به مسلمانانی بپیوند که به آنجا گسیل شده‌اند.تو را از انجام دوباره‌ی چنین کاری (که بدون اجازه لشکر را ترک کنی،) برحذر می‌دارم. کارت را به خوبی انجام بده تا خدای متعال، کارت را به سرمنزل مقصود برساند و آن را کامل گرداند. به خود، عجب و خودبینی راه نده که شکست می‌خوری و خوار و زبون می‌گردی. به خاطر کاری که می‌کنی، منت منه و آن را به رخ نکش که منت، تنها از آن خدای متعال است و او است که بر بنده منت می‌نهد و او صاحب جزا می‌‌باشد.» [۱۱۵۴]

در فرمان ابوبکر صدیقس، میزان توجه خلیفه‌ی فرزانه به فرماندهان مسلمان نمودار است و روشن می‌شود که آن بزرگوار چگونه از طریق راهنمایی و نصیحت، دست فرماندهان را می‌گرفت و آنان را به سوی پیروزی و موفقیت به پیش می‌برد:

۱- ابوبکر صدیقسبه خالدسدستور داد تا عراق را ترک کند و به سوی شام حرکت نماید تا بلکه خدای متعال، او را سبب گشودن آنجا قرار دهد.

۲- ابوبکر صدیقس، خالدسرا نصیحت کرد که دوباره بدون اجازه‌ لشکر را تنها نگذارد. فرمان دیگر ابوبکرسبه خالدساین بود که با اخلاص و راستی برای رضای خدا بکوشد.

۳- ابوبکر صدیقس، خالدسرا از خودبینی و غرور نابجا برحذر داشت و به او هشدار داد که خودبینی، عمل انسان را به تباهی می‌کشاند. هشدار دیگر ابوبکرسبه خالد، این بود که از به رخ کشیدن کارهایش پرهیز کند و بداند که خدای متعال بر او منت نهاده که او را به انجام کارهای شایسته موفق نموده است. [۱۱۵۵]

توانایی قشون اسلامی در جریان فتح عراق در جنبه‌های مختلف فنون جنگی و رویارویی با دشمن و کسب اطلاعات لازم و اجرای بی‌نظیز برنامه‌های عملیاتی کاملاً نمودار است. خالدسزمانی به جنگ رومی‌ها در شام رفت که در جریان فتح عراق برای عملیات نظامی برون‌مرزی آب‌دیده شده بود. مثنی بن حارثهسجانشین خالدسدر عراق شد؛ چرا که مثنی سرزمین عراق را به خوبی می‌شناخت و برای جنگ با ایرانیان، تجربه‌ی زیادی داشت. بازبینی فتوحات عراق، نشان می‌دهد که خالدسپس از توکل بر خدای متعال، به جمع‌آوری اطلاعات دقیقی پرداخت که بیان‌گر توان تجسسی و اطلاعاتی وی از موقعیت عراق و تحرکات دشمن می‌باشد. مثنی بن حارثه، نقشی اساسی و کلیدی در پهنه‌ی جمع‌آوری اطلاعات داشت و از توان بالایی در کسب و سامان‌دهی اطلاعات برخوردار بود. نسبت خانوداگی مثنی، به طایفه‌ی بنی‌شیبان از قبیله‌ی بکر بن وائل می‌رسید. محل سکونت بکر بن وائل، در مرزهای عراق و در حوزه‌ی آبی فرات قرار داشت که از شمال به (هیت) منتهی می‌شد و از همین‌رو نیز، موقعیت منطقه‌ی مسکونی این قبیله، زمینه‌ی مناسبی برای کسب اطلاعات، فراهم آورده بود. تمام تحرکات نیروهای ایرانی (حکومت ساسانی) از همان آغاز به مثنی می‌رسید و بدین‌سان او نیز لشکر اسلام را در بهترین زمان، از فعالیت‌های دشمن باخبر می‌ساخت و هیچ فعالیت کوچک و بزرگی نبود که در دربار و قلمرو ایرانیان اتفاق بیفتد و مثنی از آن بی‌خبر باشد. [۱۱۵۶]

در فرمان ابوبکر صدیقسبه خالدسآمده بود: «عراق را ترک کن و مسؤولیت آن را به همان کسی واگذار کن که قبلاً مسؤولیت آنجا با او بوده است. تعدادی از کسانی را که با تو از یمامه و حجاز به عراق آمده و یا در راه به تو پیوسته‌اند، با خود همراه کن و به سوی شام برو و به ابوعبیده و مسلمانان همراهش بپیوند و آن‌گاه که به ابوعبیده رسیدی، تو فرمانده هستی. درود و رحمت خدا بر تو باد.» [۱۱۵۷]خالدسبرای حرکت به سوی شام آماده شد و لشکر را دو قسمت کرد: نیمی از لشکریان را برای مثنی نگه داشت و نیم دیگر لشکر و از جمله تمام صحابه‌ای را که در آن بودند، در سپاهی قرار داد که می‌خواست با آن به سوی شام برود. مثنی به خالد گفت: «به خدا این را نمی‌پذیرم که تمام صحابه را با خود همراه کنی؛ از تو می‌خواهم که مطابق فرمان ابوبکر صدیقسنیمی از صحابه را با خود ببری و بقیه را برای من بگذاری که به خدا سوگند این‌ها، تنها امید من برای نصرت و یاری الهی هستند و تو می‌خواهی آن‌ها را از من بگیری!» قبل از آنکه خالدسبه سوی شام حرکت کند، نامه‌ی ابوبکر صدیقسبه او رسیده و کیفیت و چگونگی تقسیم لشکر را میان خالد و مثنی بیان نموده بود: «ای خالد، هیچ فرد کوشا و پشت‌کاری را در سپاه خود قرار نده مگر آنکه به همان نسبت برای آنان نیز افراد کوشا و پرتلاش را بگذاری. هرگاه خداوند، تو را پیروز کرد، به همراه سپاهیانت به عراق بازگرد و در مسؤولیت گذشته‌ات انجام وظیفه کن.» [۱۱۵۸]

خالدسبه گونه‌ای لشکر را میان خود و مثنی تقسیم کرد که رضایت مثنی را جلب نمود و به جای هر صحابی که در سپاه مثنی می‌گذاشت، جنگاورانی از سران و بزرگان لشکر، در سپاه خود قرار می‌داد و در نهایت مثنی به چگونگی تقسیم لشکر درمیان خود و خالد راضی شد. [۱۱۵۹]خالدسکه می‌خواست رومیان را غافل‌گیر کند، چاره‌ای جز این نداشت که برای رفتن به شام، بیابان‌های خشک و وسیعی را در پیش بگیرد. او از راهنمایان و کسانی که منطقه را خوب می‌شناختند، پرسید: «من، از چه راهی می‌توانم به شام بروم که با رومیان برخورد نکنم و از پشتشان درآیم؟ چرا که اگر با آن‌ها روبرو شوم، از کمک‌رسانی به مسلمانان باز می‌مانم.» به او گفتند: «ما چنین راهی نمی‌شناسیم و تنها یک راه را یاد داریم که عبور لشکر از آن ممکن نیست؛ چرا که یک سوار تنها نیز بر خود بیمناک است که از آن راه عبور کند و عبور تو به همراه لشکری انبوه که بار زیادی با خود دارند، امکان‌پذیر نیست. وسعت این مسیر خشک، طوری است که تا پنج روز راه‌پیمایی نکنید، هیچ آبی نمی‌یابید.» خالدسگفت: «چاره‌ای نداریم؛ باید از آن سوی نیروهای رومی، خود را به شام برسانیم.»

بدین ترتیب خالدستصمیم گرفت از راه خشک و پرخطر بیابان به شام برود. رافع بن عمیر که راهنما بود، پیشنهاد کرد: «تا می‌توانید با خود آب بردارید.» خالدسبه سپاهیانش دستور داد که در شکم شترهای تشنه آب ذخیره کنند و دهان‌هایشان را ببندند تا نشخوار نکرده و آب زیادی در خود نگه دارند. [۱۱۶۰]خالدسبه سپاهیانش چنین فرمود: «برای مسلمان سزاوار نیست که درباره‌ی چیزی غصه بخورد و دل‌نگران باشد که با آن، مورد معیت و یاری خدای متعال قرار می‌گیرد.» [۱۱۶۱]رافع بن عمیر، راهنمای لشکر خالد برای عبور از این مسیر پرخطر شد که خالی از سکنه بود و هیچ آب و نشانی نداشت؛ پرخطرترین بخش این راه، ناحیه‌ی میان قراقر و سوی [۱۱۶۲]بود و البته کوتاه‌ترین مسیر ممکن. خالدساز سپاهیانش خواست که با شتاب، این بیابان را پشت سر بگذارند و دور از چشم دشمن، خود را به مقصد برسانند و آنان را غافل‌گیر کنند. رافع از خالدسدرخواست کرد که بیست شتر بزرگ به او بدهند و پس از گرفتن شترها، آن‌ها را چندین روز تشنه نگه داشت و سپس به آنان آب داد و شکم‌هایشان آکنده از آب شد؛ رافع، دهان‌ شترها را بست تا از نشخوار شترها و هدر رفتن آب ذخیره‌شده در شکمشان، جلوگیری کند. رافع پس از ذخیره‌ی آب در شکم شترها به خالدسگفت: «اینک با سپاهیان حرکت کن و در هر منزلی، یکی از شترها را بکشید و از آب ذخیره شده در شکمش استفاده کنید.» لشکر حرکت کرد و به قراقر که آخرین منطقه‌ی مرزی عراق در کناره‌ی صحرا و ابتدای منطقه‌ی سوی که قلمرو رومیان در شام بود، رسید. حد فاصل قراقر و سوی، راه‌پیمایی پنج شب می‌باشد. لشکر اسلام، روزها استراحت می‌کرد و شب‌ها حرکت می‌نمود. خالدسبه رافع بن عمیر که راهنمای باتجربه‌ای بود، اطمینان کرد و محرز محاربی را نیز که از طریق ستاره‌ها، ره‌یابی می‌کرد، به‌کار گرفت. سپاه اسلام، شب‌ها و صبح‌ها تا برآمدن خورشید حرکت می‌کرد و پس از بالا آمدن روز به استراحت می‌پرداخت و بدین ترتیب در هر روز دو مرحله [۱۱۶۳]از مسیر را پشت سر می‌گذاشت. خالدسهیچ یک از سربازانش را نگذاشت که مسیر را پیاده بپیماید تا توان و قدرت بدنی سربازان نکاهد. خالدسبه همان ترتیبی که رافع پیشنهاد کرده بود، در هر منزلی به سپاهیان آب می‌داد تا اینکه در روز پنجم بی‌آب شدند. خالدسکه از تشنگی سپاهیانش نگران شده بود، به رافع گفت: «چه کار کنیم؟» رافع از مردم خواست تا به جستجوی درخت عوسج (خولان) ـ درخت کوچک و خارداری که در آن منطقه می‌رویید ـ بپردازند. پس از جستجوی زیاد، ساقه‌ای از این درخت پیدا شد. رافع خواست تا همان‌جا را حفر کنند. آنجا را کندند و چشمه‌ی آبی نمایان شد و سپاهیان، از آن سیر نوشیدند و خود را به مقصد رساندند. [۱۱۶۴]برخی از عرب‌ها به خالدسگفتند: «اگر هنگام صبح تو و هراهانت به درخت جولان رسیدید نجات میابید واگر این درخت را پیدا ‌نکردید، حتماً همه‌ى شما هلاک می‌شوید» مسلمانان با یافتن آب خشنود شدند و خالدسگفت: «صبح که می‌شود، مردم، به تعریف از شب‌روی و راه‌پیمایی شبانه می‌پردازند‌.» و این سخن، ضرب‌المثل شد و خالدسنخستین کسی بود که آن را گفت. [۱۱۶۵]

این ماجرا، نشان می‌دهد که خالدساز هیچ خطری در راه خدا نهراسید و برای عبور از صحرا و رسیدن به مقصدش چاره‌اندیشی، کرد و روز پنجم به (سوی) رسید. سوی، ابتدای قلمرو روم در شام بود و مرزبانان رومی که بر سر راه‌های عراق مستقر بودند، از فرارسیدن لشکر خالدسباخبر نشدند. عبور خالدسدر مدت پنج روز از بیابان خشک، یکی از اعجوبه‌هایی بود که با اراده و ایمان فرمانده‌ی لشکر اسلام به بار نشست. [۱۱۶۶]

خالدسبه (ادک) [۱۱۶۷]رسید و آنجا را به محاصره در‌آورده و بدون جنگ فتح نمود. خالد پس از ادک به (تدمر) [۱۱۶۸]رفت؛ مردم تدمر به حصار پناهنده شدند و درخواست امان نمودند. خالدسنیز با آنان صلح کرد و رو به (قریتین) نهاد و با مردم آنجا جنگید و پیروز شد و سپس آهنگ (حوارین) [۱۱۶۹]کرد و به گردنه‌ای رسید که پرچم خود را در آنجا برافراشت و چون پرچم خالد، عقاب نامیده می‌شد و متعلق به رسول‌خدا جبود، آن گردنه به نام گردنه‌ی عقاب نامیده شده است. [۱۱۷۰]گذر خالدسبه (عذراء) افتاد و با غسانی‌ها درگیر شد و از آنان غنایم زیادی به دست آورده و از شرق دمشق گذشت و خود را در بصری به صحابه و فرماندهان لشکر اسلام رسانید. آنان، مشغول جنگ برای فتح بصری بودند. امیر بصری، با خالدسصلح کرد و آنجا را به او تسلیم نمود و بدین ترتیب بصری، نخستین شهری بود که در شام، فتح شد. خالدسخمس غنیامی را که از قبیله‌ی غسان گرفته بود، با بلال بن حارث مزنی به مدینه فرستاد. خالدسبه همراه ابوعبیده، مرثد و شرحبیل بن حسنه، به قصد کمک به عمرو بن عاصس(در فلسطین) حرکت کرد که رومی‌ها، در منطقه‌ی (عربا) [۱۱۷۱]آهنگ مسلمانان کردند و جنگ اجنادین درگرفت. [۱۱۷۲]

ژنرال محمود خطاب می‌گوید: «خالدسبه طرز شگفت‌انگیز و بی‌نظیری از صحرا گذشت و پس از پشت سر گذاشتن بیابان پرخطر، خود را طوری به شام رسانید که بنده، همانند آن را در تاریخ جنگ‌ها سراغ ندارم. من، عبور هانیپال و ناپلئون از کوه‌های آلپ را از لحاظ نظامی هم‌پایه‌ی گذر خالدساز این بیابان پرخطر نمی‌دانم و بر این باورم که گذشتن ناپلئون از صحرای سینا یا عبور قشون انگلیسی از این بیابان در جنگ جهانی اول، قابل مقایسه با کاری که خالدسکرد، نمی‌باشد. عبور از رشته‌کوه آلپ و صحرای سینا، کار چندان دشواری نبوده است؛ چرا که در کوه‌های آلپ، آب زیادی وجود دارد و در صحرای سینا نیز چاه‌ها و آبادی‌هایی یافت می‌شود؛ اما گذر خالدساز صحرای خشک و بی‌آب، کار سترگی بود که نیروهای رومی را غافل‌گیر کرد. رومی‌ها اصلاً انتظار نداشتند که لشکری بتواند با موفقیت از صحرا بگذرد.» [۱۱۷۳]عبور موفقیت‌آمیر لشکر خالدساز صحرا، رومی‌ها را به‌گونه‌ای غافل‌گیر کرد که جنگ چندانی نکردند و اغلب دشمنان، بدون جنگ تسلیم شدند. آن‌ها اصلاً انتظار نداشتند که در آن موقعیت با لشکری قوی از سوی صحرا روبرو شوند. [۱۱۷۴]

با گذشت روزگار زیادی از زمان خالدس، بسیاری از فرماندهان نظامی، همواره در طول تاریخ از شگرد جنگی خالدسمتحیر و شگفت‌زده شده‌اند. ژنرال آلمانی (فون درگولتیس) که یکی از فرماندهان آلمانی در جریان جنگ جهانی اول بوده، می‌گوید: «خالد، استاد من در فنون نظامی است.» [۱۱۷۵]

[۱۱۵۳] معارک خالد بن ولید ضد الفرس، عبدالجبار سامرائی، ص۱۲۳ [۱۱۵۴] تاریخ طبری (۴/۲۰۲) [۱۱۵۵] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۹۵ [۱۱۵۶] معارک خالد بن ولید ضد الفرس، ص۱۴۳ [۱۱۵۷] الصدیق اول الخلفاء، ص۱۶۹ [۱۱۵۸] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۷۰ [۱۱۵۹] همان منبع. [۱۱۶۰] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۷۱ [۱۱۶۱] الحرب النفسیة، نوشته‌ی دکتر اجمد نوفل (۲/۱۵۵) [۱۱۶۲] قراقر، آب قبیله‌ی کلب در سماوه است و سوی، نام چاه آبی از قبیله‌ی بهراء می‌باشد. [۱۱۶۳] مرحله، به مسافتی گفته می‌شود که مسافر، با راه‌پیمایی معمولی در یک روز طی می‌کند. [۱۱۶۴] أبوبکر الصدیق، خالد جنابی و نزار حدیثی، ص۶۸ [۱۱۶۵] البدایة و النهایة (۷/۷)؛ (چون به مقصد می‌رسی، وصف تلاشت می‌کنی.) [۱۱۶۶] البدایة و النهایة (۷/۷) [۱۱۶۷] در متن ادک آمده و طبری، در تاریخش ارک ثبت کرده و نام یکی از شهرهای کوچک ناحیه‌ی بیابانی حلب بوده است.(مترجم) [۱۱۶۸] تدمر، شهری قدیمی در ناحیه‌ی بیابانی شام می‌باشد.(مترجم) [۱۱۶۹] قریتین و حوارین از دهکده‌ها و حصارهای معروف حلب بوده‌اند.(مترجم) [۱۱۷۰] ابوبکر الصدیق، نوشته‌ی خالد جنابی و نزار حدیثی، ص۶۸ [۱۱۷۱] در البدایة و النهایة، (عرمات) و در تاریخ طبری، (عربات) ثبت شده است.(مترجم) [۱۱۷۲] البدایة و النهایة (۷/۶و۷) [۱۱۷۳] قادة فتح العراق و الجزیرة، ص۱۹۳؛ نگاه کنید به: الحرب النفسیة(۲/۱۶۳) [۱۱۷۴] الحرب النفسیة، نوشته‌ی دکتر احمد نوفل (۲/۱۶۲) [۱۱۷۵] معارک خالد بن ولید ضد الفرس، ص۱۶۷

خبر مثنی بن حارثه در عراق پس از رفتن خالد

مثنی بن حارثهسفردی دلیر و بی‌باک، قوی، غیور، نیک‌سرشت، درست‌اندیش و دورنگر بود. وی، ایمان و اعتمادی راسخ به خدای متعال داشت و همواره مصالح عمومی را بر منافع شخصی ترجیح می‌داد. مثنی، در سخت‌ترین شرایط، بهترین تصمیم‌ها را می‌گرفت و از قدرت تصمیم‌گیری بالایی برخوردار بود. در همه حال با یارانش همکاری می‌کرد و اعتمادی دوطرفه درمیان او و سپاهیانش، حاکم بود و همین، فضایی دوستانه درمیان آن‌ها ایجاد کرده بود که مثنیسسپاهیانش را دوست داشت و آنان نیز به او محبت وافری داشتند. مثنی در فنون جنگی به قدری توانمند بود که او را بر سختی‌های کارزار فایق می‌کرد. او، معمولاً نخستین کسی بود که به دشمن حمله‌ور می‌شد و آخرتر از همه دست از نبرد برمی‌داشت. سرزمین عراق را به خوبی می‌شناخت و در جنگ با ایرانیان کارآزموده و مجرب بود. مثنی نخستین مسلمانی بود که بر ضد ایرانیان بپاخاست و سایر مسلمانان را برای جنگ با آنان برانگیخت. او، در جنگ‌های عراق به‌قدری شهامت به خرج داد که کم‌تر کسی همانند او حماسه آفرید. دلاوری مثنیسدر جنگ با ایرانیان، روحیه‌ی سپاهیان دشمن را درهم می‌شکست و مسلمانان را بیش از پیش قوی و نیرومند می‌کرد. [۱۱۷۶]

مثنی بن حارثه درباره‌ی قشون ایرانی گفته است: «من، در دوران جاهلیت و پس از اسلام، بارها با عرب‌ها و غیرعرب‌ها جنگیده‌ام؛ به خدا سوگند که پیش از اسلام، هر صد جنگجوی عجم (غیرعرب) بر هزار جنگاور عرب برتری داشت و امروز هر صد جنگاور عرب، بر هزار جنگجوی عجم، برتری دارد. چرا که خدای متعال، توان و نیروی آنان را درهم شکسته و حیله و مکرشان را خنثی نموده است. امروز از دیدن جمع انبوه دشمن نهراسید و دیدن عِده و عُده‌ی دشمن، شما را نترساند که آنان با از دست دادن توانشان، همانند چارپایانی می‌شوند که آنان را به هر سو که هَی کنید، می‌روند.» [۱۱۷۷]

انتخاب مثنی از سوی ابوبکر صدیقسدر جریان فتح عراق، نشان‌دهنده‌ی شناخت ابوبکر صدیقسنسبت به توانایی‌ها و کانِ وجودی افراد می‌باشد. خالدسهنگامی که می‌خواست عراق را ترک کند، با مثنی خداحافظی کرد و گفت: «اینک چون گذشته فرماندهی لشکر را در حالی عهده‌دار شو که در آن کوتاهی و سستی نمی‌کنی.» [۱۱۷۸]مثنی با رفتن خالدسدوباره فرمانده‌ی لشکر اسلام در عراق شد و چون کسری از رفتن خالدساطلاع یافت، لشکری انبوه به فرماندهی بهمن جادویه گرد آورد و نامه‌ی تهدید‌آمیزی به مثنی نوشت و به او چنین گفت: «من، لشکری درنده‌خو از ایرانیان را به سوی تو گسیل کرده‌ام که با تو بجنگند؛ آنان، گله‌چران خوک‌ها هستند و یا کاری جز پرورش مرغ نداشته‌اند (و چون رذل و وحش‌گونه‌اند،) آنان را به جنگ تو فرستاده‌ام.»

مثنی بن حارثهسبا شجاعت و فراست تمام، نامه‌ی مجوسی را پاسخ داد و به او گفت: «تو، از دو حالت بیرون نیستی؛ یا ستم‌گری هستی که سر برآورده‌ای که این، به نفع ما و ضرر تو خواهد بود و یا دروغ‌‌گویی بیش نیستی که بدترین و رسواترین دروغ‌گوها در نزد خدا و مردم، پادشاهان هستند. گمان ما این است که شما برای جنگ با ما از روی ناچاری به اراذل و فرومایگان رو انداخته‌اید؛ سپاس خدایی را که شما را برای عملی کردن مکرتان، به خوک‌چرانان و مرغ‌داران، ناگزیر کرده است.» [۱۱۷۹]

نامه‌ی مثنی، به قدری شکننده بود که خشم ایرانیان را برانگیخت و سبب شد تا شاهشان را سرزنش کنند که چرا چنان نامه‌ای به مسلمانان نوشته است! مثنیساز حیره به سوی بابل حرکت کرد و زمانی که به رود صراة رسید، جنگ شدیدی میان لشکر اسلام و ایرانیان درگرفت. ایرانی‌ها، فیلی را به میدان آورده بودند تا صفوف مسلمانان را پراکنده کند. مثنی بن حارثه بر فیل حمله‌ور شد و یک‌تن او را از پای درآورد. مسلمانان، آن‌چنان به سپاهیان دشمن حمله کردند که آنان را فراری داده و جمع زیادی از آن‌ها را کشتند و اموال زیادی به غنیمت گرفتند. ایرانیانی که گریخته بودند، به بدترین وضع به مدائن رسیدند و دیدند که شاهشان مرده است. [۱۱۸۰]مثنی، دشمنان خدا را تا دروازه‌های مدائن به عقب راند و آشفتگی، دربار حکومت ساسانی را فراگرفت.

مثنی در نامه‌ای خبر پیروزی را برای ابوبکر صدیقسفرستاد و از ایشان اجازه خواست تا به صلاح‌دید ایشان، کسانی را که پس از ارتداد، توبه کرده‌اند، در لشکر اسلام به خدمت بگیرد. در آن زمان حرکت فتوحات در شام به راه افتاده بود و ابوبکر صدیقسفرصت نیافت جواب نامه‌ی مثنی را بفرستد. مثنی پس از انتظاری طولانی برای دریافت پاسخ ابوبکرس، بشیر بن خصاصیه را به جای خود در عراق گماشت و سعید بن مره‌ی عجلی را مرزبان قرار داد و خودش به سوی مدینه حرکت کرد و زمانی که به مدینه رسید، ابوبکر صدیقسبر بستر بیماری بود و واپسین روزهای حیاتش را سپری می‌کرد.

ابوبکر صدیقسمثنی را به گرمی به حضور پذیرفت و پس از شنیدن سخنانش، نظرش را تأیید کرد و سپس عمر فاروقسرا به حضور خواست و به او فرمود: «ای عمر، به آنچه به تو می‌گویم، توجه نما و آن را اجرا کن؛ من، گمان می‌کنم امروز خواهم مُرد. اگر چنین شد و وفات کردم، همین امروز مردم را با مثنی همراه کن و هیچ مصیبتی، شما را از پرداختن به امور دینی و فرمان پروردگارتان باز ندارد. هیچ مصیبتی بزرگ‌تر از وفات رسول‌خدا جنیست و تو دیدی که من هنگام وفات آن حضرت چه کردم…اگر خدای متعال، فرماندهان مسلمان را در شام پیروز کرد، یاران خالدسرا به عراق برگردان که آنان، شایسته‌‌اند کارگزار و مرزبان آنجا باشند….» [۱۱۸۱]

[۱۱۷۶] الحرب النفسیة (۲/۱۶۴) [۱۱۷۷] من ذی‌قار إلی القادسیة، صالح عماش، ص۱۲۴؛ الحرب النفسیة (۲/۱۶۸) [۱۱۷۸] عصر الصحابة، عبدالمنعم هاشمی، ص۱۸۹ [۱۱۷۹] الکامل ابن‌اثیر (۲/۷۳) [۱۱۸۰] البدایة و النهایة (۷/۱۸) [۱۱۸۱] الکامل ابن‌اثیر (۲/۷۴)

مبحث دوم: فتوحات ابوبکر صدیقسدر شام

توجه مسلمانان، از آن زمان به شام معطوف شد که رسول‌خدا جنامه‌ای به هرقل نوشتند و او را به اسلام فراخواندند. آن حضرت جنامه‌ای به حارث بن ابی‌شمّر غسانی ـ بزرگ غسان در بلقاء و کارگزار رومی‌ها بر عرب‌ها ـ نیز نوشتند و او را به اسلام دعوت دادند. حارث، آهنگ جنگ با رسول‌خدا جرا نمودکه حکومت روم، او را از این کار بازداشت. رسول‌خدا جلشکری به فرماندهی زید بن حارثهسگسیل کردند و جنگ مؤته، رخ داد و زید و سایر فرماندهان لشکر اسلام یعنی جعفر بن ابی‌طالب و عبدالله بن رواحهببه شهادت رسیدند و خالد بن ولیدسپس از شهادت این بزرگوران، فرماندهی لشکر اسلام را به‌دست گرفت و به‌گونه‌ای با دشمن جنگید که تأثیر درازمدتی بر مردم آن منطقه گذاشت. رسول‌خدا جبا گسیل آن لشکر، برنامه‌ی روشنی فراروی مسلمانان برای جنگ با دولت روم گذاشتند.دولت روم در آن زمان سرزمین شام را به زور زیر سیطره گرفته و عرب‌ها را طوری به هراس انداخته بود که در برابر حکومت ستم‌گرانه‌اش سر تسلیم فرود آورده و دم نمی‌زدند. سریه‌ی مؤته وغزوه‌ی تبوک، زمینه‌ی اقدامات بعدی مسلمانان برای رویارویی با رومی‌ها شد و از این طریق مسلمانان توان و شیوه‌ی جنگی رومیان را محک زدند و میزان قدرت نظامی رومی‌ها را دریافتند. این‌ جنگ‌ها، فرصت مناسبی برای مردم شام فراهم آورد تا اسلام و اهداف و آموزه‌های این دین را بشناسند و بسیاری از آنان به این دین راستین بگروند. ابوبکر صدیقسدر ادامه‌ی راه رسول‌خدا جو در راستای فرمان آن حضرت ج، در مورد گسیل لشکر اسامهسجدیت نشان داد. زمانی که ابوبکر صدیقساز ذی‌قصه لوای جنگی فرماندهان را می‌بست، درفشی برای خالد بن سعیدسبست تا او را به اطراف شام گسیل کند و سپس او را به عنوان نیروی پشتیبانی مسلمانان به (تیماء) [۱۱۸۲]فرستاد و به او دستور داد که جز به فرمان خلیفه، تیماء را ترک نکند و تنها زمانی وارد جنگ شود که دشمن، جنگ را آغاز نماید. هنگامی که خبر خالد بن سعیدسبه هرقل رسید، لشکری از عرب‌های تابع روم (بهراء، سلیح، کلب، لخم، جذام و غسان) فراهم آورد. خالد بن سعیدس، به سوی آن‌ها حرکت کرد و چون به اردوگاه‌های دشمن رسید، همه‌ی آن‌ها، پراکنده شدند. خالد بن سعیدسخبر پراکندگی دشمن را برای ابوبکر صدیقسفرستاد و در پی آن از سوی ایشان فرمان یافت که وارد عمل شود [۱۱۸۳]و پیش از آنکه رومیان، به صفوفشان سر و سامانی بدهند، بر آنان حمله‌ کند.

ابوبکر صدیقسبه خالد بن سعیدسهشدار داد که مراقب مسیر برگشتش نیز باشد و در خاک دشمن زیاد پیشروی نکند. در فرمان ابوبکرسبه خالدسچنین آمده بود: «بی‌درنگ وارد عمل شو و تأخیر نکن و از خدای متعال، درخواست نصرت و یاری نما.» خالد در قسطل که در ساحل شرقی بحر‌المیت قرار داشت، با لشکری از روم درگیر شد و پس از شکست دشمن به راهش ادامه داد. در همان زمان رومیان، لشکر بزرگ‌تری از لشکر تیماء فراهم آوردند. خالدس، ابوبکر صدیقسرا از این ماجرا باخبر کرد و از ایشان درخواست نیروی کمکی نمود. ابوبکر صدیقس، عکرمهسپسر ابوجهل را به عنوان نیروی کمکی به سوی خالد بن سعیدساعزام کرد و لشکر دیگری نیز به فرماندهی ولید بن عقبه به همین منظور گسیل فرمود. خالد بن سعیدسپس از رسیدن نیروهای کمکی، فرمان حمله داد و راه (مرج‌الصفر) [۱۱۸۴]را در پیش گرفت. لشکر روم به فرماندهی باهان [۱۱۸۵]به قصد لشکر اسلام که رو به جنوب بحر‌المیت نهاده و به مرج الصفر رسیده بود، حرکت کرد. رومیان در فرصت مناسبی بر مسلمانان شبیخون زدند و سعید بن خالد بن سعید و همراهانش را که جلودار لشکر بودند، به شهادت رساندند. خالدسپس از آنکه از شهادت پسرش اطلاع یافت و خود را در محاصره می‌دید، عقب‌نشینی کرد. عکرمهسنیز موفق شد لشکریان را به‌سلامت، به مرزهای شام به عقب بکشد. [۱۱۸۶]

[۱۱۸۲] تیماء، نام یک آبادی درمیان شام و وادی‌القری است. [۱۱۸۳] نگاه کنید به: تمام الوفاء، ۵۴ [۱۱۸۴] نام مرغزار معروفی در شام می‌باشد.(مترجم) [۱۱۸۵] در تاریخ طبری و الکامل ابن‌اثیر، باهان ذکر شده و در البدایة و النهایة، فتوح‌الشام واقدی و فتوح البلدان بلاذری، نام ماهان آمده است.(مترجم) [۱۱۸۶] أبوبکر الصدیق، خالد جنابی و نزار حدیثی، ص۵۸

تصمیم ابوبکر صدیقسبرای جنگ با رومیان

ابوبکر صدیقسدر اندیشه‌ی جنگ با رومیان بود که شرحبیل بن حسنهسبه نزد ایشان رفت و گفت: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! آیا به این فکر نیفتاده‌ای که لشکری را به سوی رومیان در شام گسیل کنی؟» ابوبکر صدیقسفرمود: «چرا، من در این فکر بوده‌ام که لشکری به شام اعزام کنم؛ اما در این‌باره با کسی سخن نگفته‌ام؛ چرا چنین سؤالی کردی؟» شرحبیلسگفت: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا، در خواب دیدم که شما به همراه یارانتان، در راهی سخت و کوهستانی می‌رفتید تا اینکه به بالای قله‌ی کوهی رسیدید و سپس از آن پایین آمدید وخود را به زمین نرم و همواری رساندید که قلعه‌ها و کشتزارها و آبادی‌های زیادی داشت؛ شما به مسلمانان گفتید: به دشمنان خدا حمله‌ور شوید که من ضمانت می‌کنم شما پیروز می‌شوید و غنیمت زیادی به‌دست می‌آورید. من نیز در لشکر شما بودم و پرچمی به دست داشتم. قصد حمله به مردم روستایی را کردم که از من امان خواستند و من نیز امانشان دادم. بازگشتم و دیدم که به حصار بزرگی دست یافته‌اید؛ برای شما تختی گذاشتند و شما بر آن نشستید. در همان حال به شما گفته شد: خداوند، تو را یاری داد و پیروزت نمود؛ پس پروردگارت را شاکر باش و در اطاعتش بکوش. و سپس سوره‌ی نصر را بر شما خواندند. پس از آن بیدار شدم.» ابوبکر صدیقسدر تعبیر خواب شرحبیلسچنین فرمود: «همیشه خواب‌های خوب ببینی؛ خواب خوبی دیده‌ای و ان شاء الله خیر باشد. در این خواب تو، خبر پیروزی و وفاتم آمده است.» ابوبکر صدیقسگریست و سپس ادامه داد: «راه کوهستانی و ناهمواری که دیدی و ما بر فراز کوهی رفتیم و بالاتر از همه‌ی مردم قرار گرفتیم، حاکی از آن است که ما در رویارویی با دشمن، مشقت زیادی متحمل می‌گردیم و سپس پیروز می‌شویم و دشمن، تلفات زیادی می‌بیند. پایین آمدنمان از فراز کوه به زمین نرم و همواری که آبادی‌ها و حصارهای زیادی داشت، حکایت از آن دارد که ما از زندگانی سخت و پرمشقت به معیشتی آسان و فراخ دست می‌یابیم. تعبیر این گفته‌ام به مسلمانان که: بر دشمن خدا حمله‌ور شوید؛ من برای شما غنیمت و پیروزی را ضمانت می‌کنم، این است که مسلمانان به خاک مشرکان نزدیک می‌شوند و من آنان را به جهاد ترغیب می‌دهم و آن‌ها نیز می‌پذیرند و غنایم زیادی به دست می‌آورند. اینکه تو در خواب دیدی پرچم‌دار هستی و به روستایی حمله می‌کنی، نشان‌دهند‌ه‌ی این است که تو، یکی از فرماندهان این جنگ‌ها خواهی بود و پیروز نیز خواهی شد. گشوده شدن حصار برای من، بیان‌گر پیروزی و فتحی است که خدای متعال به من ارزانی می‌دارد و تختی که بر آن نشستم، نشانه‌ی این است که خدای متعال، مرا گرامی می‌دارد. خدای متعال، می‌فرماید: ﴿ وَرَفَعَ أَبَوَيۡهِ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ [۱۱۸۷]و اما اینکه فرمان یافتم در اطاعت خداوند، بکوشم و سوره‌ی نصر بر من خوانده شد، خبر از وفاتم می‌دهد؛ زیرا با نزول این سوره، رسول‌خدا جاز نزدیک شدن زمان وفاتشان اطلاع یافتند و دانستند که به زودی وفات می‌کنند.» اشک از چشمان ابوبکرسجاری شد و فرمود: «حتماً امر به معروف و نهی از منکر می‌کنم و با آن کس که دین و فرمان خدا را واگذارد، می‌جنگم و سربازان اسلام را به شرق و غرب زمین اعزام می‌نمایم که با مشرکان بجنگند تا آنان نیز بگویند: الله، یکتا و یگانه است و شریکی ندارد و یا با خفت و خواری مالیات بپردازند که این، فرمان خدای متعال و سنت رسول اکرم جمی‌باشد. این کار را می‌کنم تا آن‌گاه که بمیرم، تهی‌دست و ناتوان به دیدار خدا نرفته باشم و از ثواب مجاهدان بی‌بهره نباشم.» [۱۱۸۸]

خوابی که شرحبیل بن حسنهسدید، از نوع بشارت‌ها و خواب‌های صادقی است که رسول‌خدا جدرباره‌اش فرموده‌اند: «لم‌یبقَ مِن النبوةِ إلاّ المبشرات»یعنی: «چیزی از نبوت، جز بشارت‌دهنده‌ها(مژده‌ها) نمی‌ماند.» عرض کردند: «مبشرات چیست؟» رسول اکرم جفرمودند: «خواب خوب.» [۱۱۸۹]

خوابی که شرحبیلسدید و برای ابوبکر صدیقستعریف کرد، باعث شد تا ایشان از عزم و اراده‌ی خود درباره‌ی جهاد با رومیان خبر دهد و به همین منظور مجلسی مشورتی با صحابه ترتیب داد تا با آنان در مورد اعزام مجاهدان به شام مشورت و رایزنی نماید.

[۱۱۸۷] سوره‌ی یوسف – آیه‌ی ۱۰۰: «یوسف، پدر و مادرش را (به نشان احترام بالا برد و) بر تخت نشاند.» [۱۱۸۸] تاریخ دمشق از ابن‌عساکر (۲/۶۱و۶۲)؛ فتوح الشام ازدی، ص۱۴؛ نگاه کنید به: التاریخ الإسلامی (۹/۱۷۹) [۱۱۸۹] بخاری، کتاب التعبیر، شماره‌ی۶۹۹۰

نظرخواهی ابوبکر صدیقساز صحابه در مورد جهاد با روم

هنگامی که ابوبکر صدیقستصمیم گرفت با رومیان جهاد کند، بزرگان مهاجرین و انصار و اهل بدر و دیگر یاران پیامبر اکرم جو از جمله عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی‌وقاص و ابوعبیده‌ بن جراحشرا به حضور خواست. ابوبکر صدیقسپس از گردهمایی این بزرگواران، خطاب به آنان فرمود: «نعمت‌های خدای متعال، بی‌شمار است و اعمال ما در برابر آن ناچیز می‌‌باشد و با آن همه نعمت برابری نمی‌کند. بنابراین سپاس و ستایش تنها مخصوص خدا است که شما را به اسلام هدایت فرمود و روابط میان شما را بهبود بخشید و شیطان را از شما دور کرد و به همین خاطر نیز شیطان از شما ناامید شده که دوباره و بعد از این، به خدا شرک بورزید و کسی غیر از خدای یگانه را بپرستید. عرب‌ها، اینک طوری یک‌دست شده‌اند که گویا فرزندان یک پدر و مادر هستند و من تصمیم گرفته‌ام شما را به جهاد با رومیان بفرستم. هر کس کشته شود، شهید است و هر آن کس که زنده بماند، مدافع و پشتیبان دین خدا محسوب می‌گردد و از سوی خدای متعال سزاوار اجر و پاداش مجاهدان می‌باشد. این، نظر من است؛ اینک هر یک از شما نظرش را بگوید .» عمر فاروقسبرخاست و پس از حمد و ثنای الهی و درود و سلام بر رسول‌خدا جچنین فرمود: «سپاس و ستایش، تنها خدایی را سزاوار است که هر یک از بندگانش را که بخواهد به خیر و نیکی مخصوص می‌گرداند. سوگند به خدا، ما به سوی هیچ کار نیکی نشتافتیم مگر آنکه شما دؤ آن از ما سبقت گرفتید و این، فضل و عنایت خدا است که به هر کس که بخواهد، می‌دهد. به خدا که من نیز در همین اندیشه بودم و می‌خواستم این موضوع را با شما درمیان بگذارم اما خداوند چنین خواست که شما اینک این موضوع را مطرح کنید. نظر شما کاملاً درست است؛ خدای متعال، همیشه شما را به راه‌های درست رهنمود فرماید. شما، دسته‌های سواره‌نظام و پیاده را یکی پس از دیگری و به دنبال هم به سوی رومیان اعزام کنید و مردان جنگی و لشکرها را پشت سر هم گسیل نمایید که خداوند، دینش را یاری می‌رساند و اسلام و مسلمانان را عزت می‌بخشد.» سپس عبدالرحمن بن عوفسبرخاست و فرمود: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا، این‌ها که پیش رو دارید، نژاد روم هستند و همانند آهن تیز و به‌سان ستون، محکم می‌باشند؛ از این‌رو من، مناسب نمی‌دانم که همه‌ی ما به یک‌باره به آنان حمله کنیم؛ بلکه ابتدا دسته‌هایی از مسلمانان را به سوی آنان گسیل کنید تا در کناره‌ها و بخشی از قلمروشان شبیخون بزنند و بازگردند. اگر این کار به همین منوال ادامه یابد، تلفاتی به دشمن وارد می‌شود و کناره‌هایی از خاکشان به تصرف ما در می‌آید و بدین ترتیب مسلمانان، برای جنگ با روم قدرت و توان می‌یابند. افرادی به سوی یمن و قبایل ربیعه و مضر نیز بفرستید و آنان را جمع کنید تا در زمان مناسب، خود شما فرماندهی قشون را عهده‌دار شوید و یا شخص دیگری را به همراه آن‌ها به جنگ با رومی‌ها بفرستید.» پس از اینکه عبدالرحمن بن عوفسپیشنهادش را ارائه کرد و نشست، حاضران جلسه ساکت بودند و چیزی نمی‌گفتند. ابوبکر صدیقسفرمود: «خداوند، همیشه شما را به رحمتش بنوازد؛ نظرات خود را بگویید.» عثمان بن‌عفانسبرخاست و پس از حمد و ثنای الهی و درود و سلام بر رسول‌خدا جفرمود: «به گمان من، شما خیرخواه مسلمانان هستید و بر آنان دل‌سوز و مهربان. پس هر تصمیمی که به خیر و صلاح می‌دانید، اجرا کنید که هیچ گمان بدی در مورد شما وجود ندارد.» طلحه، زبیر، سعد، سعید بن زید، ابوعبیدهشو دیگر بزرگانی که آنجا حضور داشتند، سخنان عثمانسرا تأیید کردند و گفتند: «عثمان، درست می‌گوید؛ آنچه خود مصلحت می‌بینید، انجام دهید که ما هیچ‌گونه مخالفتی نداریم و بی‌آنکه به شما بدگمان باشیم، از شما اطاعت می‌کنیم.» بزرگان صحابه، سخنانی از این قبیل گفتند. علی بن ابی‌طالبسنیز آنجا حضور داشتند و تا آن موقع چیزی نگفته بودند. ابوبکر صدیقسفرمود: «ای ابوالحسن، نظر شما چیست؟» علیسفرمود: «من، کار و نظر شما را خجسته می‌دانم؛ به نظر من چه خود شما به سوی آن‌ها بروید و چه کس دیگری را بفرستید، حتماً به خواست خدای متعال پیروز می‌شوید.» ابوبکر صدیقسپرسید: «خداوند، همیشه به تو خیر و نیکی برساند؛ از کجا می‌دانی که ما حتماً پیروز می‌شویم؟» علیسچنین پاسخ داد: من از رسول‌خدا جشنیدم که فرمودند: «این دین، همیشه بر دشمنانش پیروز است تا اینکه دین، قایم و پابرجا گردد و مسلمانان، پیروز و سرافراز گردند.» [۱۱۹۰]ابوبکر صدیقسفرمود: «سبحان الله! این حدیث، چه‌قدر خوب است! خداوند، تو را در دنیا و آخرت شادمان گرداند که مرا این چنین شاد کردی». و سپس ابوبکرسدرمیان مردم برخاست و پس از حمد و ثنای خدای متعال و درود و سلام بر رسول‌خدا جچنین سخن گفت «ای مردم! خداوند، به شما نعمت اسلام عنایت کرد و شما را با حکم جهاد گرامی داشت و شما را به وسیله‌ی این دین، بر پیروان سایر ادیان برتری بخشید. پس ای بندگان خدا! خودتان را برای جهاد با رومی‌ها در شام آماده کنید که من، برای جنگ با روم، امیرانی بر شما می‌گمارم و پرچم‌هایی می‌بندم. بر شما است که از خداوند اطاعت کنید و با فرماندهانتان مخالفت نورزید. نیت خود را درست کنید و به راه درست بروید که خدای متعال، با کسانی است که تقوا پیشه می‌کنند و کار نیک انجام می‌دهند.» ابوبکر صدیقسبه بلالسدستور داد تا درمیان مردم بانگ برآورد که برای جهاد با روم بسیج شوید. [۱۱۹۱]

از این نظرخواهی ابوبکر صدیقسچنین برمی‌آید که ایشان، مطابق سنت رسول‌خدا جدر مورد کارهای مهم و بزرگ، با صاحب‌نظران رایزنی می‌کرد و پیش از آنکه به کار مهمی دست بزند، آن را با اهل شورا درمیان می‌گذاشت و مورد بررسی قرار می‌داد. بازنگاهی به نظرخواهی ابوبکر صدیقساز صحابه در مورد جهاد با روم، نشان می‌دهد که تمام صحابهشبا کلیت پیشنهاد ابوبکر صدیقسموافق بودند و تنها درباره‌ی کیفیت و چگونگی گسیل لشکر اسلام به شام، اختلاف نظر وجود داشت. نظر عمر فاروقس، این بود که لشکرهایی به طور متوالی و پشت سر هم به شام گسیل شوند تا به‌تدریج مسلمانان در شام قوت بگیرند و با دشمن بجنگند. پیشنهاد عبدالرحمن بن عوفس، این بود که ابوبکر صدیقسدسته‌هایی را به طور جداگانه به شام اعزام کنند و چون هر دسته‌ای به خاک دشمن، پاتک زد، به مدینه برگردد و دسته‌ی دیگری اعزام شود تا به این ترتیب دشمن، ضعیف و ناتوان شود و در یک حمله‌ی همه‌جانبه در برابر مسلمانان شکست بخورد. ابوبکر صدیقسبه نظر عمر فاروقسعمل کرد و بنا بر پیشنهاد عبدالرحمن بن عوفس، قبایل عرب و به‌ویژه اهل یمن را به جنگ با رومیان فراخواند. [۱۱۹۲]

[۱۱۹۰] بخاری، کتاب الاعتصام، شماره‌ی۷۳۱۱؛ مسلم، کتاب الامارة، شماره‌ی۱۵۳۳ [۱۱۹۱] تاریخ دمشق، از ابن‌عساکر (۲/۶۳-۶۵) [۱۱۹۲] التاریخ الإسلامی‌ (۹/۱۸۸)

نامه‌ی ابوبکر صدیقسبه اهالی یمن و فراخوان آن‌ها برای جهاد با روم

ابوبکر صدیقسنامه‌ای به مردم یمن نوشت و آنان را به جهاد در راه خدا فراخواند. متن نامه‌ی ایشان بدین شرح بود:

بسم الله الرحمن الرحیم

- از خلیفه‌ی رسول‌خدا، به مؤمنان و مسلمانان یمن

السلام علیکم

من، شما را گواه می‌گیرم که خدای یگانه و بی‌همتا را می‌ستایم. اما بعد: خدای متعال، جهاد را بر مؤمنان فرض کرده و به آنان دستور داده تا در هر حال ـ سبک‌بار و سنگین‌بارـ در راه خدا خارج شوند و با جان و مال خود در راه خدا جهاد کنند. جهاد، فریضه‌ی بزرگی است که پاداش بزرگی در نزد خدا دارد. ما از مسلمانان خواستیم که برای جهاد با روم بسیج شوند و آنان نیز بی‌درنگ پذیرفتند و با نیت درست و بزرگی برای این کار شتافتند. اینک شما نیز ای بندگان خدا! برای همان کاری شتاب کنید که سایر مسلمانان شتافتند و نیت‌هایتان را نیک گردانید و بدانید که به یکی از دو خوبی دست می‌یابید؛ یا شهادت در راه خدا و یا پیروزی بر دشمن و کسب غنیمت. خداوند، این را از بندگانش نمی‌پسندد که به زبان بگویند و عمل نکنند. جهاد با دشمنان خدا، همواره ادامه دارد تا آنکه آن‌ها، دین حق را بپذیرند و در برابر حکم و فرمان کتاب خدا گردن نهند.خدای متعال، دینتان را مصون بدارد و دل‌هایتان را هدایت گرداند و اعمالتان را نیک و پاکیزه فرماید و پاداش مجاهدان شکیبا را نصیبتان نماید. [۱۱۹۳]

ابوبکر صدیقساین نامه را با انس بن مالکسبه یمن فرستاد. از این نامه کاملاً نمایان است که ابوبکر صدیقسمسلمانان را برای جهاد در راه خدا تشویق می‌کرده است. این روی‌کرد ابوبکر صدیقسرا می‌توان فراخوان عمومی یا بسیج عمومی نامید. [۱۱۹۴]

در نامه‌ی ابوبکر صدیقساهداف جهاد هویدا می‌شود: *رو شدن مسلمانان راستین؛ چرا که خدای متعال گفته‌ی بدون عمل را نمی‌پسندد. *کارزار با دشمنان خدا بدین قصد که در برابر دین حق گردن نهند و حکم و قضاوت کتاب خدا را بپذیرند. اهالی یمن، با آمادگی کامل و میل و رغبت خود، فراخوان ابوبکر صدیقسرا برای جهاد با روم لبیک گفتند و هیچ خبر موثقی در دست نیست که بر خروج اجباری یمنی‌ها برای جنگ با رومی‌ها دلالت کند. مردم یمن، داوطلبانه ندای جهاد را پاسخ دادند و با زنان و فرزندانشان به مدینه رفتند. انس بن مالکسکه به تمام قبایل یمن سر کشید و نامه‌ی ابوبکر صدیقسرا برای آن‌ها خواند، می‌گوید: «برای هر کس که نامه‌ی ابوبکر را خواندم، با پاسخ و واکنش مناسبی روبرو شدم. هر کس که فراخوان ابوبکرسرا می‌شنید، می‌گفت: ما این کار را می‌کنیم و برای اجرای خواسته‌ی ابوبکر به راه می‌افتیم.» انسسمی‌افزاید: «هنگامی که نامه‌ی ابوبکرسرا برای ذی‌کلاع خواندم، همان دم فرمان داد تا اسب و سلاحش را بیاورند و با قبیله‌اش برخاست و درنگ نکرد و دستور داد تا اردو بزنند و مردم در اردوگاه جمع شوند و بدین ترتیب جمع زیادی از یمنی‌ها با او همراه شدند و ذی‌کلاع برخاست و خطاب به آنان چنین گفت: برادران نیکوکارتان، شما را به جنگ با مشرکان و کسب پاداش بزرگ فراخوانده‌اند. هر کس که می‌خواهد، اینک با من به‌راه بیفتد.» [۱۱۹۵]

انس بن مالکسیازدهم رجب سال دوازدهم هجری به مدینه بازگشت و به ابوبکر صدیقس، خبر حرکت یمنی‌ها را رسانید و گفت: «دلاوران و پهلوانان یمن و سواره‌نظام آن‌ها، غبار سفر به خود خریده تا به نزدت بیایند و زنان و فرزندان و اموالشان را نیز با خود برداشته‌اند.» مدت زیادی نگذشت که ذی‌کلاع حمیری و قبیله‌اش در شانزدهم رجب به مدینه رسیدند. [۱۱۹۶]

باید دانست که تنها حمیری‌ها نبودند که فراخوان ابوبکر صدیقسرا داوطلبانه پاسخ گفتند؛ بلکه هر یک از طوایف و قبایل یمن در حد توان خود برای حضور در جبهه‌ی نبرد با رومیان آماده شدند. به‌طور مثال بیش از دوهزار از همدانی‌ها به سرکردگی حمزه بن مالک همدانی در پاسخ درخواست ابوبکر صدیقسبه مدینه رفتند. [۱۱۹۷]یمنی‌ها پس از رسیدن به مدینه در مسجد با ابوبکر صدیقسملاقات کردند؛ آیاتی از قرآن کریم تلاوت شد و خوف و خشیت الهی در یمنی‌ها، جانی دوباره گرفت و روح و روانشان را طوری تکان داد که گریستند. ابوبکر صدیقسدر حال گریه فرمود: «قبلاً این‌گونه بودیم؛ اما دل‌ها سخت شد.» [۱۱۹۸]ذوالکلاع حمیری، ابوبکر صدیقسرا که دید مردی سال‌خورده و نحیف است و لباس ساده و زِبری به تن دارد، تعجب کرد. لباس ابوبکر صدیقس، اصلاً در چشم نمی‌آمد و زهد و ورع، از چهره‌ی سفید و نورانیش نمایان بود. ذوالکلاع، در حالی به مدینه رفته بود که هزار غلامِ سوار، او را همراهی می‌کردند و تاجی به سر داشت و لباس تنش، زردوزی شده بود و می‌درخشید؛ عبایش نیز رشته‌های زر و یاقوت و مرجان داشت. ذی‌کلاع و همراهانش، با دیدن وضع ابوبکر صدیقسو فروتنی و تواضعش، به قدری متأثر شدند که لباس‌های گران‌بها را درآوردند و همانند ابوبکر صدیقسلباس‌های ساده‌ای پوشیدند. بزرگ حمیری‌ها (ذوالکلاع) به قدری متأثر شده بود که روزی او را در حالی در بازار مدینه دیدند که بر شانه‌اش پوست گوسفندی انداخته بود. افراد قبیله‌اش ناراحت شده، به او گفتند: «تو، ما را درمیان مهاجرین و انصار به فضیحت کشانده‌ای!» ذوالکلاع گفت: «آیا می‌خواهید آن گونه که در دوران جاهلیت، متکبر بودم، در دوره‌ی اسلام نیز تکبر کنم؟ نه، به‌خدا سوگند که تنها به زهد و فروتنی در این دنیا، می‌توان از خدای متعال اطاعت و فرمان‌برداری کرد.» [۱۱۹۹]

سایر سران یمن نیز رویه‌ی ذوالکلاع را در پیش گرفتند و تاج‌های سنگین طلا را کنار گذاشتند و خود را از لباس‌های فاخر و گران‌بهای زردوخت رهانیدند. آن‌ها، لباس‌ها و تاج‌های گران‌بهای خود را به بیت‌المال بخشیدند و از بازار مدینه برای خود لباس‌های ساده‌ای خریدند. [۱۲۰۰]

ابوبکر صدیقسپس از رسول‌خدا جبهترین کسی بود که از اسلام، تصویری عملی ارائه کرد و سراسر وجودش، دعوتی عملی به سوی اسلام بود. او، بیش از آنکه بگوید، عمل می‌کرد و از این‌رو اثرگذارترین دعوت‌گری بود که مردم، با دیدنش متأثر می‌شدند و از او سخنان عاری از عمل نمی‌شنیدند. زمانی که سران یمن، خلیفه‌ی رسول‌خدا جو به عبارتی فرمانروای خود را دیدند که با فروتنی و تواضع، همانند مردم عادی لباس می‌پوشد و در اجتماع و بازار، رفت و آمد می‌کند، دانستند که چیزی فراتر از لباس‌های زرین و گران‌بها نیز وجود دارد و آن، عزت نفس و درون‌مایه‌ی عزتمند است. سران یمن، با دیدن ابوبکرسخجالت‌زده شدند و از خدا و مردم شرم کردند که با چه حال و رویی، با خلیفه‌ی ساده‌پوش، روبرو شوند که تاج زرین بر سر دارند و لباس فاخر و گران‌بها بر تن؟! این‌چنین بود که آب شده و احساس حقارت کردند و بزرگی و هیجان درونیشان فروریخت و به مصداق «چو آفتاب برآید، ستاره ننماید»، تمام بزرگی و جاهشان، در مقابل عظمت آن بزرگ‌مرد، فروپاشید! خدای متعال، ابوبکر صدیقسرا مورد رحمت خویش قرار دهد که این‌چنین در فروتنی، بزرگ بود و در بزرگی و قدرت، فروتن. [۱۲۰۱]

[۱۱۹۳] تاریخ فتوح الشام ازدی، ص۸؛ تهذیب تاریخ دمشق (۱/۱۲۹) [۱۱۹۴] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۲۹۴ [۱۱۹۵] الکامل ابن‌اثیر (۲/۶۴): الیمن فی صدر الاسلام، ص۳۰۱و۳۰۲ [۱۱۹۶] الیمن فی صدر الاسلام، ص۳۰۲ [۱۱۹۷] الیمن فی صدر الاسلام، ص۳۰۲ [۱۱۹۸] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۱۴؛ أبوبکر الصدیق، نوشته‌ی علی طنطاوی، ص۲۱۸ [۱۱۹۹] مروج‌الذهب از مسعودی (۲/۳۰۵) [۱۲۰۰] الصدیق أول الخلفاء، ص۱۳۷و۱۳۸ [۱۲۰۱] ابوبکر الصدیق، علی طنطاوی، ص۲۱۹

لشکرهای اعزامی ابوبکر صدیقسبه شام

ابوبکر صدیقسپس از آنکه برای لشکرکشی به شام مصمم شد و مردم را برای جهاد با رومیان، بسیج کرد، چهار لشکر را به سوی شام روانه فرمود:

لشکر یزید بن ابوسفیانس

لشکر یزید بن ابوسفیانس، نخستین لشکری بود که به سوی شام اعزام شد و مأموریتش، این بود که دمشق را فتح کند و به هنگام ضرورت به عنوان نیروی پشتیبانی سایر لشکرها وارد عمل شود. لشکر یزیدس، ابتدا سه‌هزار نفر رزمنده داشت؛ اما ابوبکر صدیقسنیروهای کمکی دیگری نیز به لشکر افزود و لشکر یزید، به حدود هفت‌هزار نفز افزایش یافت. ابوبکر صدیقسبا پای پیاده، لشکر یزیدسرا بدرقه نمود. ایشان هنگام بدرقه‌ی یزیدسبه او چنین فرمود: «من، تو را امیر کرده‌ام تا تو را بیازمایم؛ اگر به خوبی از عهده‌ی کار برآمدی، تو را بر مسؤولیتت ماندگار می‌کنم و بلکه کار بزرگ‌تر و بیش‌تری به تو وامی‌گذارم و اگر بد عمل کردی، تو را عزل می‌نمایم. من، تو را سفارش می‌کنم به اینکه تقوای الهی پیشه کنی؛ چرا که خدای متعال، از درونت همانند ظاهرت باخبر می‌باشد. نزدیک‌ترین مردم به خدا، کسی است که بیش از همه او را دوست بدارد و با اعمال نیک به او نزدیکی بجوید. من، مسؤولیت خالد بن سعید را به تو واگذار کردم؛ پس به‌هوش باش که از عادات و تفاخر جاهلیت دوری کنی که خدای متعال، این رویه را نمی‌پسندد و بر کسانی که ‌آن را در پیش بگیرند، خشم می‌‌گیرد. با سربازانت به خوبی برخورد نما و چون به حضورشان رسیدی، با آنان به نیکی آغاز کن و به آن‌ها مژده‌های خوبی بده. هرگاه که‌ آنان را نصیحت می‌کنی، کوتاه و مختصر نصیحت کن که سخن زیاد، باعث می‌شود بخشی از سخنان، فراموش شود. تو خودت را اصلاح کن تا مردم به صلاح تو رفتار کنند. نمازها را به وقتش و با رعایت کامل رکوع، سجده و خضوع و خشوع ادا کن. اگر پیک‌های دشمن، پیشت آمدند، آنان را گرامی بدار و البته آن‌ها را زیاد پیش خود نگه ندار تا در حالی اردوگاهت را ترک کنند که چیزی (از اسرار جنگی و نظامی شما) کسب نکرده باشند. قاصدان دشمن را از اهداف و کارهای خود باخبر نکن که به نقاط ضعفتان پی می‌برند و از برنامه‌هایتان مطلع می‌شوند. با آن‌ها در بخش انبوه لشکرت ملاقات کن (تا از قدرت لشکرت بترسند). شخص دیگری را سخن‌گو نکن و خودت عهده‌دار مذاکره با قاصدان دشمن باش. راز خودت را برملا نکن که با مشکل مواجه می‌شوی و هرگاه از سپاهیانت مشورت خواستی، سخن راست بگو تا مشورت درستی دریافت کنی و مسایل را از مشاوران، پنهان نکن که در این صورت، کارت، به خرابی و آشفتگی می‌کشد. شبانگاهان با یارانت به گفتگو بنشین تا از اوضاع و احوالشان اطلاع یابی و نگهبانان زیادی را در اطراف اردوگاه پراکنده کن و ناگهانی و بدون خبر قبلی از آنان سر بزن و هرکه را در حال غفلت یافتی، به خوبی و بدون افراط تنبیه کن و در شب، نوبت پاسبانی بگذار و اولین نوبت را طولانی‌تر نما که نوبت اول نگهبانی، آسان‌تر است. از اینکه کسی را به‌حق، عقوبت و بازخواست کنی، نترس و در عین حال از حد نگذر و از عجله و شتاب‌زدگی در بازخواست، بپرهیز و طوری هم عمل نکن که سبب نفرت و بیزاری شوی. از وضع سپاهیانت غفلت نکن (و آنقدر نسبت به آن‌ها بی‌خیال نباش) که سبب تباهیشان می‌شوی و در پی تجسس و خرده‌گیری بر آنان نیز مباش که آن‌ها را به رسوایی می‌کشی و هیچ‌گاه اسرارشان را فاش نکن و به ظاهرشان بسنده نما. از هم‌نشینی با شوخ‌بازان بپرهیز و با اهل صدق و وفا هم‌نشین باش. هنگام رویارویی با دشمن، شجاعانه برخورد کن و ترس و بزدلی به خود راه نده که مردم نیز بزدل و ترسو می‌شوند و از خیانت در غنایم بپرهیز که مایه‌ی فقر است و نصرت الهی را دور می‌کند. شما با مردمی مواجه می‌شوید که در صومعه‌ها خلوت گزیده‌اند؛ آن‌ها را به حالشان واگذارید و کاری به کارشان نداشته باشید.» ابن‌‌اثیر می‌گوید: «این وصیت ابوبکر صدیقساز بهترین و مفیدترین وصایا برای کارگزاران می‌باشد.» [۱۲۰۲]نکات زیر در سفارش ابوبکر صدیقسقابل توجه و در خور بررسی است:

۱- پست‌ها و منصب‌ها، حق ثابت و همیشگی صاحب‌منصبان و مسؤولان نیست و ماندگاریشان بر مقام و منصبشان، منوط به درستی عملکرد و میزان موفقیتشان می‌باشد. از همین‌رو بالاترین مقام اجرایی حکومت اسلامی وظیفه دارد تا مسؤولان بدکار یا کم‌کار را عزل نماید. درک این موضوع، کارگزاران و مسؤولان را در انجام هرچه بهتر وظایفشان برمی‌انگیزد و باعث می‌شود تا تمام تلاش خود را در راستای دست‌یابی به بالاترین سطح موفقیت کاری به‌کار بگیرند. اگر مسؤولی، خودش را همیشه بر منصبش ماندگار بداند، در انجام وظایفش کوتاهی می‌کند و به ساخت و پاخت‌های گیتیانه و منفعت‌طلبی‌های شخصی می‌پردازد و بدین‌سان مردم را به انواع و اقسام هرج و مرج‌ها و فسادها گرفتار می‌سازد.

۲- تقوا، مهم‌ترین عامل موفقیت است. چرا که خدای متعال از درون و برون انسان به یک‌سان آگاه است و بنده‌ای که از درون خود تقوا دارد، در ظاهر نیز از خدا می‌ترسد و به همین خاطر هم از فساد و مصادیق فساد و تبه‌کاری اجتناب می‌کند. فساد و تبهکاری، عمدتاً نتیجه‌ی هوا و هوسی است که اصلاً با تقوای الهی سازگار و همگرا نیست.

۳- پرهیز از تعصب قبیله‌ای و دوری از جانب‌داری متعصبانه از آبا و اجداد، اصل دیگری بود که ابوبکر صدیقسبر آن تأکید فرمود. از آنجا که ممکن است عادات و رسوم آبا و اجداد، با حق و آموزه‌های دینی مغایر باشد، تعصب و سرسختی بر جانبداری از آن‌ها، سبب انحراف انسان از راه راست می‌شود. چرا که روابط اسلامی، مبتنی بر اخوت و برادری اسلامی است و تعصب، مایه‌ی تضعیف این روابط می‌گردد.

۴- همواره باید کوتاه و مختصر سخن گفت و نصیحت کرد؛ چرا که طولانی کردن سخن، گذشته از آنکه ممکن است انسان را از ادای مقصود باز بدارد، باعث می‌شود که انسان، بسیاری از سخنان را از یاد ببرد و یا در صورت بلاغت کلامی گوینده، مخاطب را در شگفت اندازد و مانعی برای درک مقصود واعظ شود و در صورت عدم بلاغت، فهم و شناخت درستی از گفته‌ها برداشت نگردد.

۵- اگر مسؤولان، شایسته باشند و به رفع عیوب و کاستی‌های خود بپردازند، سبب اصلاح و بهبود عملکرد مردم می‌شوند.

۶- نماز کامل، نمازی است که هم از لحاظ ظاهری یعنی چگونگی ادای رکوع و سجده و هم از نظر درونی کامل باشد و با خشوع و خضوع هرچه تمام‌تر ادا شود. با نماز کامل است که نام و یاد خدا در زمین برپا می‌گردد و رفتار و کردار انسان بهبود می‌یابد. نماز کامل، دل‌ها را قوت می‌بخشد و مایه‌ی راحتی و آرامش است و به هنگام بروز مشکلات، برای مسلمان، حکم پناهگاه می‌یابد.

۷- برخورد محترمانه با قاصدان دشمن و فراهم آوردن شرایطی که از چند و چون لشکر اسلام، آگاهی نیابند، نکته‌ی مورد تأکید دیگر ابوبکر صدیقسبود. استقبال محترمانه از قاصدان دشمن، نوعی دعوت عملی به اسلام است تا دشمنان، به ارزش‌های اخلاقی مسلمانان پی ببرند. البته گرامی‌داشت پیک‌های دشمن، بدین معنا نیست که آنقدر به آنان رو داده شود که از چند و چون لشکر اسلام آگاهی یابند؛ بلکه باید توان و قدرت مسلمانان را طوری به رخ قاصدان دشمن کشید که ترس و هراس، آنان را بردارد. [۱۲۰۳]

۸- رازداری و عدم افشای اطلاعات و اسرار نظامی، یکی از نکات مورد تأکید ابوبکر صدیقسمی‌باشد. قطعاً رازداری، در پهنه‌ی منافع و مسایل عمومی امت، اهمیت بیشتری دارد. انسان فرزانه، با دگرگونی اوضاع دستپاچه نمی‌شود و راز درونش را برملا نمی‌کند که بدین‌سان کنترل اوضاع از دستش خارج می‌شود و با مشکلات زیادی روبرو می‌گردد.

۹- درست مشورت کردن، بر نتایج و پیامدهای مشورت مقدم است؛ چرا که مشاور، هرچند هم که باتجربه و درست‌اندیش باشد، در صورتی می‌تواند مشورت درستی ارائه دهد که از چند و چون مسأله‌ی مورد بحث آگاه باشد و در غیر این صورت بدون آگاهی کافی از مسأله، پسشنهادی ارائه می‌دهد که پیامدهای منفی زیادی به دنبال خواهد داشت.

۱۰- هر مسؤولی موظف است با طبقات مختلف مردمی که در قبالشان مسؤولیت دارد، نشست و برخاست داشته باشد تا از اوضاع و احوالشان آگاهی یابد و با شناخت مشکلات، نسبت به رفع آن اقدام نماید. مسؤولی که از مردم دوری می‌کند، از اوضاع و احوال مردمش بی‌خبر می‌ماند و تنها پل ارتباطی او با مردم، بزرگانی هستند که مشکلات، تنها از طریق آنان به گوشش می‌رسد و به همین خاطر نیز نمی‌تواند آن‌گونه که باید و شاید از تمام مشکلات باخبر شود و برای رفع آن‌ها اقدام کند.به خصوص که ممکن است سران و بزرگان مردم، تنها بازگوکننده‌ی مشکلاتی باشند که در رابطه با خودشان می‌باشد و یا طوری مشکلات را مطرح کنند که اقدام اصولی و درستی برای رفع کاستی‌ها صورت نگیرد.

۱۱- توجه به حراست و پاسبانی از مردم و به‌کارگیری پاسبانان توانمند، اصل مهمی در ساختار جمعی و اجتماعی مسلمانان است تا آن‌ها را از خطرات احتمالی، محافظت کنند. البته نباید پاسبانان را به حال خود واگذاشت؛ بلکه فرمانده و امیر موظف است که همواره از نگهبانان سرکشی کند تا از انجام مسؤولیتشان غافل نشوند و از سوی دشمن غافل‌گیر نگردند.

۱۲- فرمانده و هر مسؤولی، وظیفه دارد برای تنبیه کسانی که از آنان اشتباهی سر می‌زند، معتدلانه برخورد کند و در عین حال در مجازات و بازخواستشان کوتاهی ننماید که گذشت بی‌مورد، جسارت افرادی را که تخلف کرده‌اند، برمی‌انگیزد و سبب گستاخی دیگران نیز می‌شود و بدین‌سان هرج و مرج به وجود می‌آید. در بازخواست یا مجازات افراد نباید از حد گذشت؛ چرا که این کار، مایه‌ی خشم و نفرت می‌شود؛ در مجازات‌ها باید رویه‌ای را در پیش گرفت که به اصلاح و تربیت بینجامد و بدون آثار منفی و آسیب‌های رفتاری و یا خشم و نفرت افراد، هدف تربیتی مجازات تحقق یابد. [۱۲۰۴]

۱۳- هر مسؤولی، باید در حیطه‌ی مسؤولیتش به آنچه می‌گذرد، کاملاً آگاه باشد تا توده‌ی افراد، چنین احساسی داشته باشند که کسی هست که به امور و مسایلشان توجه و رسیدگی می‌کند. پیامد این طرز عمل چنین خواهد شد که خوبی‌ها، افزون گردد و از بدی‌ها کاسته شود. البته آگاهی و بیداری از آنچه در جامعه می‌گذرد، بدین معنا نیست که مسؤول در پی تجسس افراد باشد که با این کار، رسوایی به بار می‌آید و رشته‌ی روابط دوستانه و قدرشناسانه‌ی میان مردم و مسؤولین، پاره می‌شود. آگاهی از وضع جامعه و وجود روابط اصولی و درست مردم و مسؤولان، جناح‌ها و گروه‌های مختلف جامعه را از تخلف و قانون‌شکنی باز می‌دارد و مانع بروز هرج و مرج می‌شود و با گسستن روابط مردم و مسؤولان و نبود تقوای الهی به عنوان مهم‌ترین عامل بازدارنده، هوا و هوس و منفعت‌طلبی‌های شخصی و گروهی، جامعه را فرا می‌گیرد و رفع مشکلات را مشکل می‌نماید؛ چرا که پرداختن به مسایل عمومی و رفع مشکلات و کاستی‌ها، توان بالایی می‌طلبد که در جریان تخلف و بروز هرج و مرج، ناچیز می‌گردد.

۱۴- مسؤولان، باید با صاحب‌نظران و اندیشمندان متعهد، نشست و برخاست داشته باشند و به انتقادها و پیشنهادهایشان که ممکن است گاهی تلخ و مرارت‌بار نیز باشد، توجه کنند. چرا که پیامدهای مفید نقد و انتقاد سازنده، بر کسی پوشیده نیست و نفعش، متوجه همگان می‌شود. بر عکس مجالست مسؤولان و صاحب‌منصبان با شوخ‌بازانی که دنیا، تمام هم و غمشان می‌باشد، مسؤولان را از پرداختن به امور مهم و اساسی ملت بازمی‌دارد و کار را به جایی می‌کشاند که اصلاح امور، مشکل و حتی ناممکن می‌شود و تبعات آن، دامن‌گیر مردم و مسؤولان می‌گردد.

۱۵- فرمانده‌ی نظامی مسلمانان، باید در رویارویی با دشمن، شجاع و دلاور باشد و بداند که ترس و بزدلی فرمانده، به سربازان و سپاهیان نیز سرایت می‌کند و لشکر اسلام را به شکست می‌کشاند. این، در صحنه‌ی نبرد است و در مورد زمان صلح و در پهنه‌ی اداره‌ی امور نیز مسؤولان، موظفند در برابر مسایل و مشکلات، مواضع شجاعانه‌ای اتخاذ کنند؛ چرا که ضعف در تصمیم‌گیری‌ها، به کارگزاران زیردست مسؤولان بلندمرتبه سرایت می‌کند و آنان را در انجام وظیفه، ضعیف می‌گرداند و در نتیجه سبب بازدهی اندک فعالیت‌ها می‌شود.

۱۶- فرمانده‌ی جنگی مسلمانان، باید از خیانت در غنایم بپرهیزد. این بحث، در سایر عرصه‌های اجتماعی مسلمانان نیز مطرح می‌باشد. مسؤولان اداری، همواره باید از منفعت‌طلبی‌های شخصی در انجام مسؤولیت‌ها و وظایفشان خودداری کنند. به‌طور مثال هیچ کارمند و مسؤولی نباید، در حیطه‌ی انجام مسؤولیتش، هدیه‌ی کسی را بپذیرد. چرا که از چنین هدیه‌ای، بوی رشوه و خیانت می‌آید و آن‌گونه که در گفتار ابوبکر صدیقسنمایان شد: «خیانت، مایه‌ی فقر است و نصرت الهی را دور می‌کند.»

۱۷- بازبینی سفارش‌های ابوبکر صدیقسبه یزید بن ابوسفیانس، عظمت اندیشه‌های ابوبکر را هویدا می‌‌سازد و نشان می‌دهد که ابوبکر صدیقس، همواره به مسایل مسلمانان فکر می‌کرده و از همین‌رو نیز با تصور مشکلات و مسایلی که ممکن است فراروی فرمانده‌ی مسلمانان، قرار بگیرد، به بیان پاره‌ای از دستورات و سفارش‌ها می‌پردازد تا فرمانده‌ی مسلمان را در رویارویی با مشکلات و مسایل احتمالی و حل و فصل آن‌ها، یاری داده باشد. وصایای ابوبکر صدیقسبه یزید بن ابوسفیانس، سند دیگری از مواضع تحسین برانگیز ابوبکر صدیقسمی‌باشد که در پرونده‌ی درخشانش افزوده می‌گردد. اگر به حکمرانی ابوبکرسبنگریم، او را در صحنه‌ی سیاست و اداره‌ی امور مسلمانان، ورزیده و بی‌نظیر می‌یابیم؛ اگر به شیوه‌ی نظامی ابوبکرسدر گسیل لشکرها توجه کنیم، او را در پهنه‌ی امور نظامی، طوری پخته و کارآزموده می‌بینیم که گویا در تمام میادین نبرد با فرماندهان جنگی همراه بوده است؛ و چون به مهرو عطوفتش بنگریم که چگونه دل‌ها را گرد می‌آورد، درمی‌یابیم که ابوبکر صدیقسنمونه‌ی کاملی از یک دعوت‌گر بوده است. او، نسبت به مؤمنان دل‌سوز و مهربان بود و احترام زیادی به مجاهدان راه حق می‌گذاشت و از شایستگان، در اداراه‌ی امور مختلف به‌خوبی کار می‌گرفت. ابوبکر صدیقسبر دشمنان خدا اعم از کفار و منافقان، سخت و شدید بود. [۱۲۰۵]

[۱۲۰۲] الکامل ابن‌اثیر (۲/۶۴و۶۵) [۱۲۰۳] التاریخ الاسلامی (۹/۱۹۴) [۱۲۰۴] التاریخ الإسلامی (۹/۱۹۵) [۱۲۰۵] التاریخ الاسلامی (۹/۱۹۶و۱۹۷)

لشکر شرحبیل بن حسنهس

ابوبکر صدیقسسه روز پس از حرکت لشکر یزید بن ابوسفیانس، لشکری به فرماندهی شرحبیل بن حسنهسبه سوی شام گسیل کرد و هنگام بدرقه‌ی شرحبیل فرمود: «ای شرحبیل! آیا سفارشم به یزید را شنیدی؟» شرحبیلسگفت: بله. ابوبکر صدیقسفرمود: «سفارشم به تو، همانند سفارشی است که به یزید کردم و افزون بر آن، تو را به چیزهایی سفارش می‌کنم که هنگام سفارش به یزید از یاد بردم. تو را سفارش می‌کنم به اینکه نماز را در وقتش بپا داری و در جنگ، صبر و شکیبایی پیشه کنی تا پیروز شوی و یا به شهادت برسی. احوال‌پرس بیماران باش و در تشییع جنازه‌ها حاضر شو و خدای متعال را در هر حال، به کثرت یاد کن.» شرحبیلسعرض کرد: «تنها از خدا، یاری می‌خواهیم که آنچه خدا بخواهد، همان می‌شود.» [۱۲۰۶]لشکر شرحبیلسمتشکل از سه تا چهارهزار نفر بود. ابوبکر صدیقس، به شرحبیلسدستور داد به تبوک و بلقاء و سپس به بصری برود. شرحبیل بی‌آنکه با مقاومت قابل توجهی از سوی دشمن مواجه شود، به بلقاء رسید. لشکر شرحبیلسکه در سمت چپ لشکر ابوعبیدهسو در سمت راست لشکر عمرو بن عاصسقرار داشت، پس از پشت سر گذاشتن بلقاء، به بصری رسید و آن را محاصره کرد؛ اما از آنجا که بصری، از شهرهای نظامی و جزو مراکزی بود که به شدت حراست می‌شد، شرحبیلسنتوانست آن را فتح کند. [۱۲۰۷]

[۱۲۰۶] فتوح‌الشام ازدی، ص۱۵ [۱۲۰۷] ابوبکر الصدیق، نزار حدیثی، ص۶۲

لشکر ابوعبیده بن جراحس

ابوبکر صدیقسچون آهنگ اعزام لشکر ابوعبیده را نمود، او را به حضور خواست و فرمود: «مانند کسی به سخنانم گوش کن که قصد فهمیدن و عمل کردن دارد. افرادی از بزرگان و سران عرب و مسلمانان شایسته، با تو هستند که در دوره‌ی جاهلیت سوارکارانی بوده‌اند که از روی حمیت و تعصب می‌جنگیده‌اند و اینک با نیت درست و به امید کسب پاداش جهاد می‌کنند. با همراهانت برخورد خوبی داشته باش و همه را در حق، برابر بدان. تنها از خدای متعال، یاری بخواه که خدای متعال برای یاری کافی است. بر خدای متعال توکل کن و کارت را به او واگذار که کافی است خدای متعال، حافظ و مراقبت باشد. ان شاء الله فردا حرکت کن.» [۱۲۰۸]هدف لشکر سه تا چهار‌هزار نفری ابوعبیدهسحمص [۱۲۰۹]بود. ابوعبیدهسپس از پشت سر گذاشتن وادی‌القری و حجر (شهر صالح) به ذات‌منار رفت و از آنجا به زیزا و سپس مأمؤاب [۱۲۱۰]رسید و در آنجا با عده‌ای از دشمنان درگیر شد و سپس با آنان صلح نمود که این، نخستین پیمان صلحی بود که در شام صورت گرفت. [۱۲۱۱]لشکر ابوعبیدهسسپس به جابیه رسید. [۱۲۱۲]این لشکر، در سمت چپ لشکر یزید بن ابوسفیانسو در سمت راست لشکر شرحبیل بن حسنهسقرار داشت. [۱۲۱۳]یکی از سرآمدان و سوارکاران مشهور عرب بنام قیس بن هبیره بن مسعود مرادی، در لشکر ابوعبیده بود. ابوبکر صدیقسبه ابوعبیدهسدرباره‌ی قیس بن هبیره سفارش کرد و فرمود: «شخص بزرگ و سرآمدی با تو همراه است که از سوارکاران به‌نام عرب می‌باشد. مسلمانان، از نظرات و جنگاوری وی بی‌نیاز نیستند. او را به خودت نزدیک کن و رفتار محترمانه‌ای با او داشته باش و طوری با او برخورد کن که بفهمد، تو خود را از او بی‌نیاز نمی‌دانی و به نظراتش اهمیت می‌دهی. اگر این رویه را با او در پیش بگیری، می‌توانی از تلاش و توانمندی وی در رویارویی با دشمن بهره‌مند شوی.» ابوبکر صدیقسبه قیس بن هبیره نیز فرمود: «من، تو را با امین امت ابوعبیده (در راه خدا) می‌فرستم. ابوعبیده، فردی است که اگر مورد ظلم و ستم هم قرار بگیرد، ستم نمی‌کند و چون به او بدی شود، درمی‌گذرد. او، چنان آدمی است که اگر با او قطع رابطه شود، باز هم روابطش را ادمه می‌دهد؛ ابوعبیدهسنسبت به مؤمنان مهربان و نسبت به کفار، شدید است. بنابراین از او نافرمانی نکن و نظراتش را بپذیر که او، تو را تنها به خیر و نیکی فرمان می‌دهد. من، به ابوعبیده نیز سفارش کرده‌ام که از تو حرف‌شنوی داشته باشد؛ لذا او را جز به تقوای الهی فرمان نده که ما شنیده‌ایم تو، در دوران جاهلیت از سرامدان و جنگاوران بنامی بوده‌ای که در آنان جز گناه و معصیت نبوده است. اینک شدت و جنگاوریت را در اسلام بر ضد کفار قرار بده و بر ضد کسانی که به خدا کفر می‌ورزند یا کس دیگری را با خدا شریک می‌کنند، شدید و دلاور باش که خدای متعال، در این رویه، پاداش بزرگی قرار داده است. عزت و پیروزی، از آن مسلمانان است.» قیس در پاسخ ابوبکر صدیقسچنین گفت: «اگر زنده ماندم و خداوند متعال، تو را حیات بخشید، درباره‌ام به تو خبر خواهد رسید که نسبت به مسلمانان، آن‌گونه مهربان و نسبت به کفار، به‌قدری سرسخت و شدید بوده‌ام که تو را خرسند کند و مایه‌ی خشنودیت گردد.» ابوبکر صدیقسفرمود: «خداوند متعال، تو را به رحمتش بنوازد؛ همین گونه عمل کن.» روایت شده زمانی که به ابوبکر صدیقسخبر رسید که قیس بن هبیره در جابیه با دو تا از جنگاوران رومی جنگیده و آنان را از پا در‌آورده است، فرمود: «قیس، راست گفت و راستیش را نشان داد و وعده‌اش را ادا کرد.» [۱۲۱۴]

پرواضح است که ابوبکر صدیقسهمت و توان درونی قیس را برانگیخت و طوری با او سخن گفت که تمام توانش را در خدمت به اسلام و جهاد درراه خدا به‌کار گرفت. بنابراین بیان فضایل و قابلیت‌های افراد، عواطف و نیروهای درونیشان را برمی‌انگیزد و آن‌ها را برای جان‌فشانی آماده می‌سازد. [۱۲۱۵]

[۱۲۰۸] فتوح‌الشام ازدی، ص۱۷ [۱۲۰۹] حمص، از شهرهای کهن شام می‌باشد.(مترجم) [۱۲۱۰] در تاریخ طبری، به جای مأمؤاب، مآب، آمده که نام روستایی در منطقه‌ی بلقاء می‌باشد.(مترجم) [۱۲۱۱] بنا بر گزارش تاریخ، نخستین جنگی هم که در سرزمین شام، صورت گرفت، جنگ عریه‌ی عربات در منطقه‌ی فلسطین بود. نگاه کنید به: البدایة و النهایة ج۷، ص۶ (مترجم) [۱۲۱۲] الکامل ابن‌اثیر (۲/۶۶) [۱۲۱۳] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین از نهاد عباس، ص۱۴۱ [۱۲۱۴] فتوح‌الشام ازدی، ص۲۶ [۱۲۱۵] التاریخ الاسلامی (۹/۲۰۶)

لشکر عمرو بن عاصس

ابوبکر صدیقس، عمرو بن عاصسرا در رأس لشکری، به سوی فلسطین اعزام نمود. ابوبکر صدیقسبه عمروساجازه‌ی انتخاب داد که یا همان مسؤولیتی را که رسول‌خدا جبه او واگذار کرده بودند، ادامه دهد و یا به انتخاب خود، کاری بکند که برای دنیا و آخرتش بهتر می‌باشد. [۱۲۱۶]عمرو بن عاصسدر پاسخ ابوبکر صدیقسچنین نوشت: «من، تیری از تیرهای اسلام هستم و تو، کسی هستی که پس از خداوند، می‌توانی آن را به هر جا که بخواهی پرتاب کنی. بنابراین، این تیر را به جایی بینداز که بهتر و برتر است.» [۱۲۱۷]زمانی که عمروسبه مدینه رسید، از سوی ابوبکر صدیقسمأموریت یافت که بیرون مدینه اردو بزند تا مردم به او بپیوندند. برخی از بزرگان قریش از قبیل حارث بن هشام، سهیل بن عمرو و عکرمه بن ابوجهل با او همراه شدند. ابوبکر صدیقسهنگام بدرقه‌ی عمروسچنین فرمود: «ای عمرو! تو، در اداره‌ی امور، صاحب‌نظر و در جنگ، مجرب و کار‌آزموده هستی. با تو بزرگان قومت و مسلمانان شایسته‌ای هستند و اینک که تو فرمانده هستی، در نصیحتشان کوتاهی نکن و مشورت‌های خوب را از آنان دریغ منما که چه بسا نظر خوبی درباره‌ی جنگ داشته باشی که در پایان کار، خجسته و فرخنده واقع شود.» عمروسگفت: «منش خوبی برای اثبات درستی گمانتان در پیش خواهم گرفت و نشان خواهم داد که نظر شما درباره‌ی من، درست بوده است.» [۱۲۱۸]عمروسبه همراه لشکری که شش تا هفت‌هزار نفر نیرو داشت، به قصد فلسطین حرکت کرد و کرانه‌های دریای سرخ را پیمود تا به وادی عربه [۱۲۱۹]در بحر‌المیت رسید. عمروسدسته‌ای هزار نفری به فرماندهی عبدالله بن عمر بن خطابسپیشاپیش فرستاد تا با خط مقدم روم، روبرو شود. این دسته، بر رومی‌ها پیروز شد و اسیرانی گرفت که عمرو بن عاصسدر بازجویی از آن‌ها متوجه شد که رومی‌ها، لشکری به فرماندهی رویس فراهم آورده‌اند تا مسلمانان را غافل‌گیر کنند. عمروسبر اساس اطلاعات جدیدی که به دست آورده بود، به تنظیم و سامان‌دهی دوباره‌ی لشکرش پرداخت. رومی‌ها، بر مسلمانان حمله‌ور شدند؛ لشکریان عمروسبه خوبی در برابر رومی‌ها ایستادگی کردند و دشمن را به عقب راندند و سپس در یک ضد حمله، توان و قدرت دشمن را درهم‌شکستند و بدین‌سان رومی‌ها، پا به فرار گذاشتند و جنگ، با کشته‌ شدن هزاران نفر از نیروهای دشمن پایان یافت. [۱۲۲۰]

ابوبکر صدیقسبنابر مصلحت، به فرماندهان دستور داد که از مسیرهای متفاوتی حرکت کنند و در صدور این فرمان به یعقوب پیامبر÷اقتدا کرد که به پسرانش این‌چنین دستور داد: ﴿ يَٰبَنِيَّ لَا تَدۡخُلُواْ مِنۢ بَابٖ وَٰحِدٖ وَٱدۡخُلُواْ مِنۡ أَبۡوَٰبٖ مُّتَفَرِّقَةٖۖ وَمَآ أُغۡنِي عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٍۖ إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِۖ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُۖ وَعَلَيۡهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ [یوسف: ۶۷]. [۱۲۲۱]

[۱۲۱۶] در البدایة و النهایة چنین آمده است: ابوبکرسپس از آن‌‌که آهنگ شام کرد، امیرانی را که در شبه‌جزیره پراکنده بودند، گرد آورد. ابوبکر صدیقسعمرو بن عاصسرا مأمور جمع‌آوری زکات قبیله‌ی قضاعه کرده بود و این، از آن دست مسؤولیت‌هایی بود که عمروساز سوی رسول‌خدا جنیز بدان مأمور شده بود. ابوبکرسنامه‌ای به عمروسنوشت و او را برای حرکت به سوی شام فراخواند. نامه چنین بود: «من، تو را به همان کاری بازگرداندم که رسول‌خدا جآن را به تو واگذار کرده بودند. اینک می‌خواهم به تو مأموریت دیگری بدهم که برای زندگانی و آخرتت بهتر است؛ مگر این‌که همین کار را بیش‌تر دوست باشی.» نگاه کنید به: البدایة و النهایة، ج۷، ص۵، چاپ دار احیاءالتراث العربی به سال ۱۴۱۷هجری.(مترجم) [۱۲۱۷] اتمام الوفاء بسیرة الخلفاء، ص۵۵ [۱۲۱۸] فتوح‌الشام ازدی، ص۴۸-۵۱ [۱۲۱۹] در البدایة و النهایة، به جای عربه، عریه ثبت شده است.(مترجم) [۱۲۲۰] العملیات التعرضیة الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۴۳ [۱۲۲۱] سوره‌ی یوسف، آیه‌ی۶۷: «ای فرزندانم! از یک دروازه (به مصر) داخل نشوید و از درهای مختلف وارد شوید (تا از هر آسیبی در امان بمانید. ولی بدانید که من، با این تدبیر) نمی‌توانم چیزی را که خداوند، مقرر کرده، از شما دور سازم (و آنچه خدا بخواهد، همان می‌شود.) حکم و فرمان، تنها از آن خداست و من، بر او توکل می‌کنم و باید توکل‌کنندگان، به او توکل نمایند (و کار خود را به او بسپارند.)»

شرایط سخت فراروی مسلمانان در فتح شام

لشکرهایی که مأمور فتح شام شده بودند، در انجام مأموریتشان با سختی‌های زیادی روبرو شدند؛ چرا که قشون رومی، توان و تعداد زیادی داشتند و حصارها و دژهای بسیاری نیز پیرامون شهرها ساخته بودند. آرایش نظامی رومی‌ها به‌گونه‌ای بود که لشکرشان را دسته‌دسته کرده و قشونشان را به واحدهای کوچک‌تری از قیبل گروهان و گردان تقسیم‌بندی نموده بودند. آن‌ها، دو لشکر بزرگ در شام داشتند که یکی، در فلسطین مستقر بود و دیگری در انطاکیه قرار داشت. این دو لشکر رومی در مناطق زیر متمرکز شده بودند:

۱- انطاکیه: پایتخت شام در دوران تسلط رومی‌ها بود.

۲- قنسرین: در حد فاصل حلب و حماة و در بیست و پنج کیلومتری جنوب غربی حلب واقع می‌شود که از شمال غربی با ایران هم‌مرز بود.

۳- حمص: محدوده‌ی نظامی آن، به تدمر و صحرای شام می‌رسید و از شمال شرقی با ایران هم‌مرز بود.

۴- عمان: قلعه‌ی بزرگی داشت و مرکز ولایت بلقاء بود.

۵- اجنادین: مرکز نظامی رومیان در فلسطین بود و در مرز مصر قرار داشت.

۶- قیساریه: در شمال فلسطین و در سیزده کیلومتری حیفا قرار دارد و آثار دژها و قلعه‌هایش هنوز موجود است.

مرکز فرماندهی قشون رومی، در انطاکیه یا حمص قرار داشت. هرقل با دیدن لشکر مسلمانان که به قلمروش نفوذ کرده بودند، دستوراتی برای نابودی لشکر اسلام صادر کرد که از قرار زیر بود:

الف) رومی‌ها از مقابل مسلمانان عقب نشینند و مرزهای شام و حجاز را به آنان واگذارند.

ب) تمامی گردان‌های لشکر اول به فرماندهی سرجون در فلسطین متمرکز شوند.

جـ) گردان‌های لشکر دوم به فرماندهی تیدور در انطاکیه جمع شوند.

د) دو لشکر، یک‌دست و هم‌زمان به چهار لشکر مسلمانان، یکی پس از دیگری حمله کنند تا برچیدن و نابودی مسلمانان، آسان‌تر صورت بگیرد. بر اساس همین فرمان هرقل، قشون رومی به ترتیب زیر برای رویارویی با مسلمانان حرکت کردند:

۱- برادر هرقل که تذارق نام داشت با نودهزار نفر، مسؤول رویارویی با لشکر عمرو بن عاصسشد.

۲- پسر توذر [۱۲۲۲]مأموریت یافت با لشکر یزید بن ابوسفیانسبجنگد.

۳- قبقار [۱۲۲۳]پسر ننطوس به همراه شصت‌هزار نفر به جنگ ابوعبیدهسرفت.

۴- دارقص نیز مأمور شد با شرحبیل بن حسنهسرویارو شود. [۱۲۲۴]

مسلمانان، اطلاعات دقیقی از اهداف و برنامه‌های این لشکرها به‌دست آوردند. فرماندهان قشون اسلام با ابوبکر صدیقسمکاتبه کردند. ابوعبیدهسدر نامه‌ای که برای ابوبکر صدیقسفرستاد، ایشان را از اهداف هرقل و قشون روم باخبر کرد. متن نامه‌اش چنین بود:

بسم الله الرحمن الرحیم

[۱۲۲۲] در الکامل، پسر توذر آمده و در تاریخ طبری توذرا؛ در البدایة و النهایة، آمده است که جرجه مأمور رویارویی با یزید بن ابوسفیان شده بود. جرجه مسلمان شد و به شهادت رسید که داستانش در صفحات بعدی همین کتاب آمده است.(مترجم) [۱۲۲۳] در تاریخ طبری قیقار و در الکامل، نام قیقلان آمده است.(مترجم) [۱۲۲۴] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۴۷

به ابوبکر خلیفه‌ی رسول‌خدا، از ابوعبیده بن جراح

سلام علیک

من، در برابر شما ضمن ستایش پروردگار یکتا، گواهی می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه و بی‌شریک نیست. اما بعد:

ما، از خدای متعال می‌خواهیم که به اسلام و مسلمانان، سرافرازی و عزتی بزرگ و استوار عنایت کند و به آنان، پیروزی و گشایشی آسان ارزانی بدارد. به من خبر رسیده که هرقل در یکی از آبادی‌های شام به نام انطاکیه منزل کرده و مردمانش را به اجتماع فراخوانده است و دسته‌ها و تعداد زیادی نیز پیرامونش گرد آمده‌اند. بنابراین صلاح دیدم که شما را از این موضوع باخبر کنم تا هر تصمیمی که می‌خواهید، بگیرید. سلام و رحمت و برکات الهی بر شما باد.

ابوبکر صدیقسدر پاسخ نامه‌ی ابوعبیدهسچنین نوشت

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد: نامه‌ات به من رسید و بنابر آنچه نوشته بودی، از فعالیت‌های هرقل اطلاع یافتم. اینکه او در انطاکیه منزل کرده، مقدمه‌ای برای شکست او و یارانش و پیروزی و گشایشی از سوی خدا بر تو و مسلمانان می‌باشد. اما اینکه گفته بودی هرقل، جمع زیادی را بر ضد شما، گرد آورده، مسأله‌ای است که خود ما و شما انتظارش را داشتیم؛ چرا که هیچ قومی، شاهشان را تنها نمی‌گذارند و سرزمینشان را بدون مقاومت و جنگ رها نمی‌کنند و الحمد لله که خودت، این را می‌دانی که مردان زیادی از مسلمانان با آن‌ها می‌جنگند که مرگ (در راه خدا) را آن‌گونه دوست دارند که دشمن، زندگانی را دوست دارد. مجاهدان، در جنگ با دشمنان، به پاداش بزرگی از سوی خدا دل بسته و جهاد در راه خدا را از هم‌بستری با دوشیزگان و از دارایی‌های گران‌بهایشان بیش‌تر دوست دارند. یک مجاهد، به وقت پیروزی از هزار مشرک برتر است؛ بنابراین به همراه سپاهیانت با آنان پیکار کن و از اینکه برخی از مسلمانان، با تو نیستند، نترس که خدای متعال با تو است و من نیز به خواست خدا آنقدر نیروی کمکی برایت می‌فرستم که دیگر نیازی به نیروی بیش‌تر نداشته باشی و خواهان قوای بیش‌تری نشوی. سلام و رحمت و برکات الهی بر شما باد. [۱۲۲۵]

یزید بن ابوسفیانسنیز نامه‌ای به مضمون نامه‌ی ابوعبیدهسبه ابوبکر صدیقسنوشت. ابوبکر صدیقسدر پاسخ یزیدسچنین نگاشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد: نامه‌ای که برایم فرستاده و در آن از نقل مکان هرقل شاه روم به انطاکیه خبر داده بودی، به دستم رسید و از این گفته بودی که خدای متعال، در دلش از لشکرهای مسلمانان هراس انداخته است. تنها خدای متعال را حمد و ثنا سزاوار است که ما را در حالی که با ترس و هراس در کنار رسول‌خدا جبودیم، نصرت فرمود و فرشتگان بزرگوارش را به یاریمان فرستاد. دینی که خدای متعال، ما را به خاطرش نصرت نمود، همان دینی است که اینک مردم را به سویش فرا می‌خوانیم. سوگند به خدایت که پروردگار متعال، مسلمانان را همانند و هم‌سان مجرمان، قرار نمی‌دهد و کسی را که به یگانگی خدا اقرار می‌کند، با آن کس که غیر خدا را می‌پرستد، همانند نمی‌شمارد. پس هرگاه با آنان که به پرستش غیر خدا می‌پردازند، رویارو شدی، با یارانت به سویشان بتاز و با آن‌ها بجنگ که خدای متعال، تو را خواری نمی‌چشاند و شکستت نمی‌دهد. خدای متعال، به ما خبر داده که چه بسا گروهی اندک، بر جمع زیادی به اذن الهی غلبه می‌کند. من نیز به خواست خدا مردمانی را پشت سر هم به کمکت می‌فرستم که قانع شوید و به نیروی بیش‌تری نیاز پیدا نکنید. سلام و رحمت خدا بر شما باد.

عبدالله بن قرط که نامه‌بر ابوبکر صدیقسبود، نامه را برای سپاهیان یزیدسخواند و بدین ترتیب مسلمانان، خرسند و شادمان شدند. [۱۲۲۶]نامه‌ای از عمرو بن عاصسنیز در مورد سپاهیان روم به ابوبکر صدیقسرسید که خلیفه‌رسول‌خدا ججوابش را به شرح زیر داد:

السلام علیکم

نامه‌ات که در آن از اجتماع انبوه لشکریان روم خبر داده بودی، به دستم رسید. خدای متعال، ما را در رکاب پیامبرش به کثرت و زیادی تعدادمان یاری نداد. چه بسیار اتفاق افتاد که ما در حالی به همراه رسول‌خدا ججهاد کردیم که تنها دو اسب داشتیم و یا (به سبب کمبود شتر) به نوبت سوار شترها می‌شدیم. در جنگ احد فقط یک اسب داشتیم که رسول‌خدا جبر آن سوار می‌شد… ای عمرو! بدان که فرمان‌بردارترین بنده‌ی خدا، کسی است که بیش‌تر از همه از معاصی بدش آید؛ بنابراین از خدا اطاعت کن و یارانت را به اطاعت و فرمان‌برداری از خدا دستور بده. [۱۲۲۷]

ابوبکر صدیقسبرای قشون اسلامی، نیروهای کمکی به شام گسیل کرد و برایشان اسلحه و اسبان جنگی و سایر ابزار مورد نیازشان را فرستاد. ابوبکر صدیقسهاشم بن عتبه را به حضور خواست و به او فرمود: «ای هاشم! این از خوشبختی جدت هست که تو، از آن دست افرادی شده‌ای که به عنوان نیروی پشتیبانی به یاری مسلمانان در جهاد با مشرکان گسیل می‌شوی و در زمره‌ی کسانی قرار می‌گیری که خلیفه، به وفاداری، پرهیختگی و جنگاوریشان اعتماد می‌کند. مسلمانان از من درخواست نیروی کمکی بر ضد کفار کرده‌اند؛ بنابراین با یارانت به یاریشان بشتاب و خود را به ابوعبیدهسیا یزیدسبرسان که من، مردم را به همراهی با تو فرا می‌خوانم.» هاشمسگفت: «به کمک ابوعبیده می‌روم.» ابوبکر صدیقسفرمود: «باشد؛ خود را به ابوعبیده برسان.» ابوبکرسدر میان مردم برخاست و پس از حمد و ستایش الهی، سخنانی بدین مضمون ایراد فرمود: «…خدای متعال، ترس برادرانتان را طوری در دل کفار افکنده که به قلعه‌هایشان فراری شده و درها را بسته‌اند. پیک‌هایی از برادران مجاهدتان به نزدم آمده و به من خبر داده‌اند که هرقل شاه رومیان، از پیش رویشان گریخته و به یک آبادی در کناره‌های شام رفته و از آنجا قشونی به سوی مسلمانان گسیل کرده است. بنابراین تصمیم گرفته‌ام عده‌ای از شما را به کمک برادرانتان بفرستم تا خدای متعال به وسیله‌ی این نیروی پشتیبانی، پشتشان را قوی بدارد و در دل دشمنان، هراس بیفکند و آنان را خوار و ذلیل بگرداند. خدای متعال، بر شما رحم بفرماید؛ اینک با هاشم بن عتبه بن ابی‌وقاص (برای کمک به برادران مجاهدتان) همراه شوید و با انجام این کار، به خیر و پاداش بزرگی امیدوار باشید که پیروزیتان در این راه، فتح و غنیمت است و کشته شدنتان، شهادت و کرامت.»

ابوبکرسپس از ایراد این سخنان به خانه‌اش رفت و مردم پیرامون هاشم بن عتبه گرد آمدند و چون به هزار نفر رسیدند، ابوبکرسبه آنان فرمان حرکت داد و آن‌ها را بدرقه نمود. ابوبکر صدیقسبه هاشم فرمود: «ای هاشم! ما همواره از تجربه‌ها، نظرات و حسن تدبیر سال‌خوردگان و همین‌طور از شکیبایی، جنگاوری و نشاط و بالندگی جوانان بهره می‌بردیم. خدای متعال، این ویژگی‌ها و توانایی‌ها را در تو جمع کرده و تو کم‌سن و سال هستی و آینده‌ی خوبی داری؛ بنابراین هنگام رویارویی با دشمن، شکیبا باش و همراهانت را نیز به صبر و شکیبایی فرا بخوان و بدان که تو، هر قدمی که در راه خدا برداری و هر مالی که خرج کنی و یا متحمل تشنگی، بیماری و سختی شوی، خدای متعال، برایت عمل نیکی ثبت می‌فرماید و او، پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند.» هاشمسگفت: «اگر خدای متعال، برایم اراده‌ی خوبی کرده باشد، مرا همین‌گونه که گفتید، خواهد نمود و من نیز تلاش خودم را می‌کنم و هیچ قوت و توانی جز به خواست و قدرت خدا نیست. من، امیدوارم که اگر همان ابتدا شهید نشوم، ان شاء الله عده‌ای از دشمنان را بکشم و سپس به شهادت برسم.» سعد بن ابی‌وقاصسکه عموی هاشم بود، فرمود: «ای برادر‌زاده‌ام! هر نیزه‌ای که می‌اندازی و هر شمشیری که می‌زنی، تنها رضای خدا را در نظر بگیر و بدان که تو، ره‌یافته از این دنیا می‌روی و به سوی خدایت بازمی‌گردی. هیچ چیزی از دنیا با تو به آخرت نمی‌آید مگر قدمی که از روی صدق و راستی برداشته‌ و یا عملی که جلوتر فرستاده‌ای.» هاشم گفت: «ای عمو! غیر از این هم از من انتظار نداشته باش. من، می‌دانم که اگر حرکت و خروجم و شمشیر زدن و تیراندازیم را به قصد خودنمایی قرار دهم، از زیان‌کاران خواهم بود.» هاشمسبه راه افتاد و خود را به لشکر ابوعبیدهسرسانید. مسلمانان با دیدن نیروی پشتیبانی هاشم، خوشحال شدند. [۱۲۲۸]مدتی پس از حرکت هاشم، ابوبکر صدیقسبه بلالسدستور داد تا درمیان مردم بانگ برآورد که همراه سعید بن عامر بن حذیمسآماده‌ی حرکت به سوی شام شوید. هفت‌صد نفر در مدت زمان کوتاهی آماده شدند. اندکی پیش از حرکت سعید بن عامرس، بلالسنزد ابوبکر صدیقسرفت و گفت: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! اگر شما، مرا آزاد کردید که با شما باشم و مرا از کاری که خودم می‌خواهم، باز می‌دارید، نزد شما می‌مانم و اگر مرا به خاطر خدا آزاد کردید تا خودم تصمیم بگیرم و همان کاری را بکنم که به مصلحت خود می‌دانم، کاری به من نداشته باشید تا برای جهاد در راه خدا بیرون شوم که من، جهاد را از ماندن در این‌جا بیش‌تر دوست دارم.» ابوبکر صدیقسفرمود: «اینک که تو دوست داری برای جهاد بیرون شوی، من تو را منع نمی‌کنم. من، فقط می‌خواستم که تو این‌جا بمانی و اذان‌گو باشی. من، از جدایی و دوری تو اندوهگین می‌شوم؛ اما گویا چاره‌ای جز فراق و جدایی نیست. آن هم جدایی و فراقی که تا قیامت همدیگر را نخواهیم دید. پس ای بلال! نیکوکاری پیشه کن تا زاد و توشه‌ات از دنیا باشد و خداوند، تو را در حیاتت به خیر و نیکی یاد کند و چون مرگت فرا رسد، به تو پاداش نیکی عنایت فرماید.» بلالسفرمود: «خداوند، به تو جزای خیر دهد؛ به خدا سوگند نخستین بار نیست که ما را به صبر و شکیبایی در اطاعت خدا و پایبندی بر حق و انجام عمل صالح دستور می‌دهی. اما نمی‌خواهم پس از رسول‌خدا جبرای کس دیگری اذان بدهم.» بلالسبه همراه سعید بن عامر بن حذیمسبرای شرکت در جهاد، مدینه را ترک کرد. مأموریت سعیدساین بود که به یزید بن ابوسفیانسملحق شود و همین کار را هم کرد و در جنگ‌های عربه [۱۲۲۹]و داشنه در رکاب یزید بن ابوسفیان جنگید. [۱۲۳۰]

گروه‌های زیادی از اطراف، به مدینه می‌آمدند تا در جهاد شرکت کنند. ابوبکر صدیقسنیز آنان را به جبهه‌ها اعزام می‌کرد و چون بسیاری از آن‌ها تازه‌مسلمان بودند و هنوز به طور کامل به تعالیم اسلامی آراسته نشده بودند، مشکلاتی را برای مردم مدینه اعم از صحابه و تابعین به وجود می‌آوردند و همین، باعث می‌شد تا صحابه و تابعین به حضور ابوبکر صدیقسشکوه و گلایه کنند. البته با وجود گروه‌های زیادی که به مدینه می‌آمدند، هیچ‌گاه نزاع و کشاکشی در میانشان رخ نداد. ابوبکر صدیقسمردم مدینه را توجیه نمود [۱۲۳۱]و به آنان چنین فرمود: «شما را به خدا سوگند می‌دهم که کاری به این‌ها نداشته باشید و هر کس که بر او حقی دارم، زخم زبان‌ها و کارهای ناگوار این‌ها را تحمل کند که خدای متعال، دشمنانمان را به وسیله‌ی این‌ها هلاک می‌کند و قشون روم را پریشان می‌سازد. این‌ها، برادران شما هستند و چنان‌چه یکی از شما،‌از سوی آن‌ها متحمل امر ناگواری شد، شکیبایی ورزد که آیا غیر از این است که شکیبایی و خویشتن‌داری، بهترین کار است و فرجام بهتری دارد و آنان را هم‌چنان مایه‌ی قوت و پیروزی ما قرار می‌دهد؟» مسلمانان، فرموده‌ی ابوبکر صدیقسرا تأیید کردند. ابوبکرسادامه داد: «آنان، برادران دینی شما هستند و شما را در برابر دشمنانتان یاری می‌کنند و بر گردن شما حق زیادی دارند؛ بنابراین کوتاهی‌هایشان را تحمل کنید.» [۱۲۳۲]

[۱۲۲۵] التاریخ الاسلامی (۹/۲۱۳)؛ نگاه کنید به: فتوح‌الشام ازدی، ص۳۰و۳۱ [۱۲۲۶] فتوح‌الشام ازدی، ص۳۰-۳۳ [۱۲۲۷] خطب ابی‌بکر الصدیق، محمد احمد عاشور، ص۹۲ [۱۲۲۸] فتوح‌الشام ازدی، ص۳۳-۳۵ [۱۲۲۹] در البدایة و النهایة به جای عربه، جنگ عریه ذکر شده و در طبری، عربه آمده است که یاقوت، آن را نام مکانی در فلسطین دانسته است. (مترجم) [۱۲۳۰] فتوح‌الشام ازدی، ص۳۵-۳۸ [۱۲۳۱] التاریخ الاسلامی (۹/۲۲۴) [۱۲۳۲] التاریخ الإسلامی (۹/۲۲۳)

اعزام خالد بن ولید به سوی شام و جنگ‌های اجنادین و یرموک

فرماندهان قشون اسلامی، تحرکات رومی‌ها را به طور کامل زیر نظر داشتند و دریافتند که وضعیت سختی پیش رو دارند. به همین سبب گرد هم آمدند و ابوعبیدهسدر نامه‌ای، وضعیت را به ابوبکر صدیقسگزارش داد و در همان زمان قرار بر آن شد که مسلمانان، از تمام اراضی فتح‌شده، عقب نشینند و در یک مکان جمع شوند تا بتوانند با هم‌دستی و یک‌پارچگی، نقشه‌ی رومیان را خنثی کرده و به اتفاق هم جبهه‌ی بزرگی فراروی رومیان ایجاد نمایند. عمرو بن عاصسپیشنهاد کرد تا تمام قوای مسلمانان در یرموک جمع شوند. فرمان ابوبکر صدیقسنیز مطابق پیشنهاد عمروس، رسید و به قشون اسلامی مأموریت داد که در یرموک جمع شوند. قرار بر آن شد که مسلمانان بدون درگیری با دشمن، عقب‌نشینی کنند؛ ابوعبیدهساز حمص عقب نشست و شرحبیلساز اردن؛ یزید بن ابوسفیانسنیز دمشق را ترک کرد و عمرو بن عاصسهم به طور تدریجی شروع به عقب‌نشینی از فلسطین کرد. [۱۲۳۳]ولی موفق به عقب‌نشینی نشد و با کمک خالد بن ولیدستوانست پیش از جنگ یرموک، فلسطین را ترک کند. در همین گیر و دار بود که جنگ اجنادین اتفاق افتاد. [۱۲۳۴]

ابوبکر صدیقسپس از آنکه نامه‌ی ابوعبیدهسرا دریافت کرد، به ابوعبیدهسدستور داد که به سوی یرموک عقب‌نشینی کند و در همان‌جا با سایر فرماندهان، جمع شود. ابوبکر صدیقسدر فرمانش به ابوعبیدهسچنین نوشت: «سوارانت را در روستاها پراکنده کن و با قطع رسیدن خواربار و خوراکی‌ به دشمن، آن‌ها را در تنگنا قرار بده و از محاصره‌ی شهرها خودداری کن تا اینکه فرمان بعدی من، به تو برسد. پس اگر به جنگ با تو برخاستند، با آنان بجنگ و برای پیروزی بر دشمن، از خدا مدد بخواه و من نیز همان‌گونه که برای آن‌ها نیروی کمکی می‌آید، برایت نیروی کمکی می‌فرستم.» [۱۲۳۵]در روایت دیگری چنین آمده است: «امثال شما، به سبب کمی افراد شکست نمی‌‌خورند. بلکه بدانید که ده‌ها هزار نفر به سبب پرداختن به معاصی و گناهان شکست می‌خورند؛ پس آگاه باشید که از معاصی و گناهان دوری کنید؛ همه‌ی شما در یرموک جمع شوید و هر یک از فرماندهان، برای همراهانش در نماز امامت بدهد.» فرمان ابوبکر صدیقسبر این اساس بود که تمام قشون اسلامی یک‌جا و متحد شوند و به یک دفعه با دشمن وارد کارزار شده و آنان را شکست دهند. ابوبکر صدیقسخطاب به مجاهدان چنین نوشت: «شما، برای یاری دین خدا بپا خاسته‌اید و خدای متعال، یاری‌گران دینش را نصرت می‌کند و دشمنان دینش را شکست و خواری می‌چشاند.» [۱۲۳۶]

ابوبکر صدیقسدر نامه‌اش روشن کرد که نصرت و پیروزی در جهاد، منوط به اطاعت از خدای متعال است و شکست در جنگ، نسبت مستقیمی با معصیت و نافرمانی خداوند دارد. ابوبکر صدیقسقشون اسلامی را موظف نمود تا در یک‌جا گرد آیند و بدین‌سان نیروی بزرگی فراهم آورند تا دشمن، از پراکندگی قوای مسلمان، بهره‌برداری نکند و در نتیجه در برابر قدرت یک‌جا و بزرگ مسلمانان ضعیف و ناتوان شود. تعیین یرموک از سوی ابوبکر صدیقسبه عنوان مرکز گردهمایی قشون اسلامی، نشان‌دهنده‌ی شناخت دقیق ابوبکر صدیقساز موقعیت جغرافیایی منطقه می‌باشد. پختگی نظامی خلیفه، آنجا بیش از پیش هویدا می‌شود که خالد بن ولیدسرا از عراق به شام گسیل کرد تا فرماندهی قشون اسلامی را عهده‌دار گردد؛ چرا که شرایط شام چنین ایجاب می‌کرد که شخصی عهده‌دار فرماندهی قشون اسلامی شود که توانایی‌های تمام فرماندهان مسلمان را یک‌جا، در خود داشته باشد. خالد بن ولیدسقدرت ابوعبیدهس، فراست و نکته‌سنجی عمروس، تجربه‌ی عکرمهسو بی‌باکی یزیدسرا در خود جمع داشت و همین، او را در امور جنگی و نظامی پخته و سرآمد کرده بود. خالدسدر پهنه‌ی نبرد، تصمیم‌های درست و به‌جایی می‌گرفت و تجربه‌ی زیادی نیز از میادین جنگ به‌دست آورده بود. [۱۲۳۷]قابلیت‌ها و توانایی‌های خالدس، گزینش فرمانده‌ی ارشد فتوحات شام را برای ابوبکر صدیقسآسان کرد. خالدسپس از دریافت حکمش، خودش را از بیابان به شام رسانید و به اجرای دستورات خلیفه پرداخت. نیروهای کمکی و پشتیبانی نیز پشت سر هم به شام اعزام می‌شدند تا دستورات راهبردی ابوبکرسرا در خنثی‌سازی شیوه‌های تاکتیکی و تدابیر جنگی دشمن، اجرا کنند. رومیان می‌خواستند با تدابیر مختلف، ابوبکر صدیقسرا از رسیدن به اهدافش بازدارند. چنان‌چه یکی از فرماندهان رومی به این نکته تصریح کرده است که: «به خدا سوگند، ما ابوبکر را از وارد کردن قشونش به خاکمان باز می‌داریم.» واکنش ابوبکر صدیقسدر قبال این گفته‌ی فرمانده‌ی رومی، این بود که: «به خدا سوگند، نصاری را به خالد بن ولیدسگرفتار می‌کنم تا به جای پرداختن به وسوسه‌های شیطان، به خالد مشغول و گرفتار شوند.» [۱۲۳۸]رهنمودهای ابوبکر صدیقساز قبیل یکی کردن لشکرها در شام تحت فرماندهی خالد بن ولیدسو مشخص کردن محل گردهمایی قشون، تحقق یافت. حرکت لشکرها از مدینه به سوی مناطق عملیاتی از راه‌های جداگانه و به شکل کمانی و پیکانی بود که در اصطلاح جنگی به این نوع حرکت، حرکت پراکنده یا نامنظم [۱۲۳۹]گفته می‌شود. ابوبکر صدیقسدر شرایط مناسبی، تمام قشون را یک‌جا کرد و توان نظامی خود را که امروزه در پهنه‌ی علوم نظامی از آن به استراتژی [۱۲۴۰]یاد می‌شود، به نمایش گذاشت. [۱۲۴۱]ابوبکر صدیقسبه عنوان فرمانده‌ی کل، حضوری معنوی در میادین نبرد داشت و همواره فرماندهان لشکری اسلام را با صدور فرمان‌های به‌موقع راهنمایی می‌کرد. وی، با شناخت موقعیت جغرافیایی مناطق و با ژرف‌اندیشی و دورنگری بی‌نظیرش، در خیزاندن قشون در بهترین زمان و وضع، موفق بود و از همین‌رو نیز گزینش درستی در تعیین فرماندهان داشت و فرماندهانی را بر لشکرها می‌گماشت که به خوبی از عهده‌ی انجام مأموریتشان بر می‌آمدند و طوری خواسته‌ها و دستورات فرمانده‌ی کل را اجرا می‌کردند که گویا شخص خلیفه، آن را اجرا کرده است. اعتماد دو‌طرفه‌ای که میان خلیفه و فرماندهان لشکری قرار داشت، باعث می‌شد تا فرماندهان، اهداف خلیفه را به درستی در مخیله‌ی خود شناسایی و در پهنه‌ی عمل اجرا کنند. به همین سبب نیز جبهه‌های جهاد، طوری اداره شد که گویا خود ابوبکر صدیقسبه عنوان فرمانده‌ی کل در تمام نبردها حضور داشته و از نزدیک، جریان جنگ را رهبری می‌کرده است. چرا که عملکرد مجاهدان، دقیقاً با خواست‌ها، اهداف و رهنمودهای خلیفه هماهنگ بود. [۱۲۴۲]

ابوبکر صدیقسعلاوه بر نامه‌ای که برای خالدسفرستاد و او را به فرماندهی قشون اسلامی در شام گماشت، نامه‌ای نیز به ابوعبیدهسنوشت و به او خبر داد که خالدسرا به فرماندهی لشکر شام منصوب کرده و از ابوعبیدهسخواست که از خالدسحرف‌شنوی داشته باشد. ابوبکر صدیقسعلت انتصاب خالدسبه فرماندهی قشون شام را هم برای ابوعبیدهسبیان فرمود: «من، خالد را به فرماندهی نبرد با رومیان در شام برگزیده‌ام؛ پس با او مخالفت نکن و از او حرف‌شنوی داشته باش که من، او را در حالی بر تو امیر کرده‌ام که می‌دانم تو، از او بهتری؛ اما او، از تو جنگاورتر است و تجربه‌ی جنگی بیش‌تری دارد. خدای متعال، ما و تو را به رشد و کمال رهنمون گردد. سلام و رحمت و برکات الهی بر تو باد.» [۱۲۴۳]خالد بن ولیدسنیز از عراق نامه‌ای برای ابوعبیدهسدر شام فرستاد که به شرح زیر بود:

[۱۲۳۳] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۴۸ [۱۲۳۴] حروب الإسلام فی الشام، احمد محمد، ص۴۵ [۱۲۳۵] نگاه کنید به: العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۴۸ [۱۲۳۶] تاریخ طبری (۴/۲۱۱) [۱۲۳۷] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۳۵۹و۳۶۰ [۱۲۳۸] البدایة و النهایة (۷/۵) [۱۲۳۹] حرکت نامنظم، نوعی شیوه‌ی حرکتی در انتقال رزمندگان به مناطق عملیاتی می‌باشد که شباهت بسیاری با شیوه‌ی حرکت جنگجویان چریک دارد و از آن به حرکت گوریلایی نیز یاد می‌شود. گوریلا، واژه‌ای است اسپانیایی به معنای جنگ پراکنده.(مترجم) [۱۲۴۰] استراتژی، واژه‌ای است یونانی به معنای سرداری و سپه‌سالاری و در اصل اصطلاحی است نظامی به معنای سنجیدن وضع خود و دشمن و طرح نقشه به قصد رویارویی با حریف در بهترین و مناسب‌ترین وضع ممکن. البته این واژه، مفهومی گسترده‌تر یافته و اینک به هر روش کلی برای رسیدن به هدفی مشخص و کلی استراتژی می‌گویند.(مترجم) [۱۲۴۱] الفن العسکری الاسلامی، ص۸۹؛ أبوبکر الصدیق، نزار حدیثی، ص۶۰ [۱۲۴۲] الفن العسکری الإسلامی، ص۹۸ [۱۲۴۳] مجموعة الوثائق السیاسیة، ص۳۹۲و۳۹۳

- به ابوعبیده بن جراح از خالد بن ولید

السلام علیکم

من، در برابر شما ضمن ستایش پروردگار یکتا، گواهی می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه و بی‌شریک نیست. اما بعد، از خدای متعال می‌خواهم که ما و شما را در روز هراس، در پناه خود قرار دهد و در دنیا محافظت فرماید. نامه‌‌ای از خلیفه‌ی رسول‌خدا جبه دستم رسیده که مرا مأمور کرده به سوی شام حرکت کنم و خودم را به سپاهیان اسلام برسانم و فرماندهی آنان را عهده‌دار شوم؛ به خدا سوگند که من، هرگز خواهان این نبودم که فرمانده شوم و هیچ‌گاه این پست را درخواست نکردم و نامه‌ای هم به ابوبکر نفرستادم که از او چنین تقاضایی بکنم. تو، هم‌چنان بر همان وضع گذشته‌ات خواهی بود و با هیچ یک از دستورات و پیشنهادهایت مخالفت نخواهد شد که تو، از بزرگان و سرآمدان مسلمانان هستی و برتری و فضلت، بر کسی پوشیده نیست و کسی هم از نظرات و راهنمایی‌هایت بی‌نیاز نمی‌باشد. خداوند، نعمت‌هایش را بر ما و شما کامل گرداند و همه‌ی ما را به رحمتش، از عذاب جهنم رهایی بخشد. والسلام علیک ورحمة الله.» [۱۲۴۴]

خالدسنامه‌ای برای سپاهیان مسلمان در شام نیز نوشت و آن را با همان نامه‌بر، به شام فرستاد. در نامه‌ی خالدسبه عموم مسلمانانی که در شام بودند، چنین آمده بود: «من، از خدایی که ما را به وسیله‌ی اسلام عزت بخشید، با دینش شرافت داد، با پیامبرش محمد مصطفی جگرامی داشت و با ایمان، کرامتمان بخشید، می‌خواهم که به رحمت گسترده و نعمت بیکرانش، نعمتش را بر ما و شما کامل گرداند. ای بندگان خدا! پروردگارتان را شاکر باشید تا نعمت‌هایش را بر شما بیفزاید و به او روی آورید تا احسان و نیکیش را بر شما تداوم بخشد. ای بندگان خدا! همواره سپاس‌گزار نعمت‌های خدا باشید. نامه‌ای از خلیفه‌ی رسول‌خدا جبه من رسیده و مرا فرمان داده تا به سوی شما حرکت کنم. من، نیز به قصد پیوستن به شما حرکت کرده‌ام و به زودی با سپاهیانم به شما می‌رسم. مژده باد شما را که تحقق وعده‌ی الهی نزدیک است و شادمان باشید که از سوی خدا بهترین پاداش را می‌یابید. خدای متعال، ایمان ما و شما را مصون بدارد و همه‌ی ما را بر اسلام، ثابت‌قدم بفرماید و بهترین پاداش مجاهدان را به ما ارزانی نماید. و السلام علیکم.» [۱۲۴۵]

عمرو بن طفیلسکه نامه‌بر خالدسبود، نامه‌ی عموم مسلمانان را در جابیه بر آنان خواند. ابوعبیدهسنیز پس از خواندن نامه‌اش فرمود: «خدای متعال، نظر خلیفه‌ی رسول‌خدا جرا فرخنده و مبارک بگرداند و خالدسرا زنده و سالم نگه دارد.» [۱۲۴۶]این تعامل ارزنده‌ میان ابوعبیده و خالد، اخوت و برادری را معنا می‌کند و نشان می‌دهد که روابط میان صحابه، برگرفته از توحید درست و اخلاق پسندیده و سترگی بود که تمام یاران رسول‌خدا جبه آن آراسته بودند.خالدستغییر نکرد و به خاطر موفقیتش در فتوحات عراق و اعتمادی که خلیفه به او داشت، خود را بزرگ‌تر و برتر از برادرانش نپنداشت؛ بلکه به جایگاه والای اهل فضیلت اذعان نمود و به صراحت بیان کرد که هم‌چنان از ابوعبیدهسحرف‌شنوی خواهد داشت. ابوعبیدهسنیز که مأموریت یافت زیر نظر و فرماندهی خالدسانجام مسؤولیت کند، برای خالدسآرزوی موفقیت و سلامتی نمود و دعا کرد که خدای متعال، فرمان ابوبکر صدیقسرا فرخنده و مبارک گرداند. رویکرد خالد و ابوعبیده در این جریان، دلیلی است بر اینکه آن‌ها از خودخواهی بدور بودند و همواره به مصلحت امت می‌اندیشیدند و در کارهایشان تنها رضای خدا را در نظر می‌گرفتند. [۱۲۴۷]آری، آنچه خالد و ابوعبیده کردند، آموزه‌ی بزرگی برای همه‌ی افراد امت اعم از دعوت‌گران، فرماندهان، سران و بزرگان در تمام طبقات و سطوح حکومتی و جنبشی، می‌‌باشد تا در مقاطع مختلف کاری، همین رویه را در پیش بگیرند و به هنگام عزل و نصب، این چنین تعاملی با یکدیگر داشته باشند.

[۱۲۴۴] مجموعة الوثائق السیاسیة، ص۳۹۲ [۱۲۴۵] فتوح‌الشام ازدی، ص۶۸-۷۲ [۱۲۴۶] منبع سابق. [۱۲۴۷] التاریخ الاسلامی (۹/۲۳۱)

جنگ اجنادین

خالدسبه شام رسید و بصری را فتح کرد و با سایر فرماندهان مسلمانان (ابوعبیده، شرحبیل و یزید) یک‌جا شد و به بررسی مسایل و مواضع نظامی پرداخت. وی، پس از وارسی چند و چون مسایل نظامی، باخبر شد که لشکر عمرو بن عاصساز کناره‌های رود اردن به سوی سایر قشون اسلامی در حرکت است و لشکر رومیان نیز در تعقیب لشکر عمروسمی‌باشد. هدف رومیان، این بود که با سپاهیان عمروسدرگیر شوند و کار این دسته از قشون مسلمان را یک‌سره کنند. اما عمروسنیز کاملاً هشیار بود که در آن شرایط نباید با رومیان درگیر شود؛ چرا که فقط هفت‌هزار نیرو در اختیار داشت و رومی‌ها، لشکری فراتر از این گرد آورده بودند. خالدسپس از بررسی شرایط جنگی، به این نتیجه رسید که یا خودش را به لشکر عمروسبرساند و به همراه افراد عمروسبا رومیان بجنگد و بدین‌سان خط بازگشت مسلمانان را به مواضع پیشین، از وجود رومی‌ها پاک کند و از طریق پشتیبانی مسلمانان، موضعشان را در فلسطین تثبیت نماید و یا سر جایش بماند و به عمروسخبر دهد که زودتر خودش را به لشکر او برساند تا به اتفاق عمروس، با رومیانی که از دمشق به تعقیبش پرداخته‌اند، وارد جنگ شود. خالدسگزینه‌ی اول را انتخاب کرد تا خط بازگشت مسلمانان را از وجود رومی‌ها پاک کند و مواضع مسلمانان را در فلسطین تثبیت نماید. خالدسبه خوبی می‌دانست که شکست رومیان در این جبهه، سبب می‌شود که قشون اسلامی، این ناحیه را پوشش دهند و بدین ترتیب نیروی مهاجم دشمن را از حالت تهاجمی درآورده و به دفاع مجبور کنند. خالدسبه اتفاق قشون اسلامی از یرموک به کمک عمروسدر فلسطین شتافت و به عمروسنیز فرمان نوشت که طوری عقب‌نشینی کند که بدون درگیری با رومیان آن‌ها را به دنبال خود بکشد تا اینکه به لشکر خالدسبرسد تا به اتفاق هم، کار رومیان را بسازند. عمروسبه اجنادین [۱۲۴۸]رفت و خالدسنیز خودش را همان‌جا به او رسانید و جمع سپاهیان اسلام به حدود سی‌هزار نفر رسید. خالدسدر زمان مناسبی که سپاهیان عمروسو رومیان با هم درگیر شده بودند، به اجنادین رسید و بدین ترتیب جنگ شدیدی درگرفت؛ تجربه‌ی جنگی عمرو و خالد، نقش مهمی در شکست رومیان داشت؛ طوری که تعدادی از مجاهدان، به صفوف دشمن نفوذ کرده و فرمانده‌ی رومیان را کشتند و بدین‌سان سپاهیان دشمن، توانشان را از دست داده و گریختند. [۱۲۴۹]

جنگ اجنادین، نخستین جنگ بزرگی بود که میان رومی‌ها و مسلمانان در شام روی داد و چون خبر شکست، به هرقل در ـ حمص ـ رسید، دانست که به مصیبت بزرگی گرفتار شده است. [۱۲۵۰]خالدسخبر پیروزی را برای ابوبکر صدیقسنوشت. متن نامه‌اش بدین شرح بود:

[۱۲۴۸] اجنادین، نام منطقه‌ی معروفی در فلسطین است. نگاه کنید به: المعجم یاقوت، ج۱، ص۲۰۳ [۱۲۴۹] ابوبکر الصدیق، نزار حدیثی، ص۷۰؛ ابن‌اسحاق و مداینی، جنگ اجنادین را پیش از جنگ یرموک دانسته‌اند. در این جنگ تعدادی از صحابه شهید شدند. فرمانده‌ی رومیان، شخصی به نام ابن هزارف را که از قضاعه بود، برای بررسی وضع مسلمانان فرستاد و چون ابن‌هزارف بازگشت، به رومیان این چنین گزارش داد که: مسلمانان در شب همانند راهبان عابدند و در روز مجاهدان یکه‌سوار؛ اگر پسر پادشاه این‌ها هم دزدی کند، دستش را قطع می‌کنند و اگر زنا نماید، سنگ‌سارش می‌نمایند. فرمانده‌ی رومیان با شنیدن گزارش جاسوسش گفت: اگر راست بگویی، مردن و زیر زمین رفتن، بهتر از رویارویی با چنین افرادی است. فرمانده‌ی رومیان در این جنگ بنا بر آنچه در البدایة و النهایة آمده، قیقلان بوده است. طبری، قبقلار را نام فرمانده‌ی رومیان در جنگ اجنادین آورده و گفته است: علمای شام، تذارق برادر هرقل را فرمانده‌ی رومیان در این جنگ دانسته‌اند و ابن‌اثیر نیز در الکامل، تذارق را فرمانده‌ی رومی‌ها گفته است.(مترجم) [۱۲۵۰] ابوبکر الصدق، نزار حدیثی، ص۷۰

- به ابوبکر خلیفه‌ی رسول‌خدا ج، از خالد بن ولید

شمشیر آخته‌ی خدا بر مشرکان؛ اما بعد:

سلام علیکم.

من، در برابر شما ضمن ستایش پروردگار یکتا، گواهی می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه و بی‌شریک نیست. ای صدیق! گزارشم، به شما این است که ما با مشرکان در اجنادین درگیر شدیم. آن‌ها، قشون زیادی فراهم آورده، صلیب‌هایشان را برافراشته و کتاب‌های مقدسشان را گشوده بودند (تا سپاهیانشان را به جنگ بر ضد ما تشویق کنند و) با این سوگند به میدان نبرد وارد شده بودند که از میدان بِدَر نشوند و رویارویمان ایستادگی کنند و ما را از خاکشان بیرون نمایند. ما هم با اعتماد و توکل بر خدا بر آنان حمله‌ور شدیم و آن‌ها را با نیزه هدف قرار داده، سپس با شمشیرها زدیم و آنان را درمیان هر دره‌، کوه و سرزمینی شکست دادیم. اینک خدا را می‌ستایم که دینش را پیروز نمود و دشمنش را شکست و خواری داد و با دوستانش خوب و نیک، تا کرد. سلام و رحمت و برکات الهی بر شما باد.

ابوبکر صدیقسبا شنیدن خبر پیروزی شادمان شد و فرمود: «سپاس خدا را که مسلمانان را یاری نمود و چشمانم را به این پیروزی، شاد فرمود.» [۱۲۵۱]

[۱۲۵۱] فتوح‌الشام ازدی، ص۸۴-۹۳

جنگ یرموک

پیروزی مسلمانان، با پیروزی در جنگ اجنادین و شکست رومیان آغاز شد و مسلمانان، به فرمان ابوبکر صدیقسدر یرموک جمع شدند. رومیان، به فرماندهی تیدور در منطقه‌ای که امکان دفع نیروهای حریف زیاد بود و راه گریز را تنگ می‌نمود، اردو زدند. اردوگاه قشون رومی، در واقوصه [۱۲۵۲]در نزدیکی یرموک بود.

[۱۲۵۲] در تاریخ طبری، واقواصه ثبت شده و در البدایة و النهایة، واقوصه آمده است که نام رود و صحرایی در منطقه‌ی حوران شام می‌باشد.(مترجم)

تعداد مسلمانان و رومی‌ها در جنگ یرموک

مسلمانان، به فرماندهی خالد بن ولیدس، چهل یا چهل و پنج‌هزار نفر بودند. [۱۲۵۳]

تعداد رومی‌ها به فرماندهی تیدور، به دویست و چهل‌هزار نفر می‌رسید.

مسلمانان، به فرماندهی خالد بن ولیدسدر یرموک اردو زدند و رومی‌ها در کرانه‌ی جنوبی رود اردن جمع شدند. عمرو بن عاصسفرمود: «ای مسلمانان! شما را بشارت باد که من، رومی‌ها را محاصره کردم و هرکه در محاصره قرار بگیرد، به ندرت عاقبت به‌خیر می‌شود.» [۱۲۵۴]

خالدسدر آرایش نظامی لشکر اسلام، شیوه‌ی جدیدی به‌کار برد که پیش از آن درمیان عرب‌ها رایج نبود. او، قشون اسلامی را به چند واحد نظامی تقسیم کرد و با سی و شش گردان وارد عمل شد. تقسم‌بندی واحدهای نظامی قشون اسلامی به ترتیب زیر بود:

- چند فوج که هر یک متشکل از ده تا بیست گردان بود و فرمانده‌ی جدایی داشت.

- چندین گردان که از هزار رزمنده تشکیل می‌شد و هر گردانی، فرمانده‌ی جدایی داشت. [۱۲۵۵]آرایش لشکر مسلمانان که از چهل گردان تشکیل شده بود، به ترتیب زیر بود:

- سپاه مرکزی: از ۱۸ گردان به فرماندهی ابوعبیده بن جراحستشکیل شده بود و عکرمهسپسر ابوجهل و قعقاع بن عمروسدر این فوج حضور داشتند.

- سپاه راست: متشکل از ۱۰ گردان بود و تحت فرماندهی عمرو بن عاصسقرار داشت و شرحبیل بن حسنهسنیز با او بود.

- سپاه چپ: ۱۰ گردان داشت و تحت فرماندهی یزید بن ابوسفیانسبود.

- دسته‌ی پیشگامان: دسته‌ی کوچکی از سوارکاران و نگهبانان در خط مقدم بود که بررسی تحرکات دشمن، کسب اطلاعات و برخورد با جاسوس‌های احتمالی دشمن را بر عهده داشت. [۱۲۵۶]

- دنباله‌داران لشکر: از پنج گردان (۵۰۰۰ نفر) به فرماندهی سعید بن زیدستشکیل یافته بود و رسیدگی به امور سپاهیان را بر عهده داشت. ابودرداءسدر همین واحد، به عنوان قاضی خدمت می‌کرد و عبدالله بن مسعودسنیز انباردار بود و مسؤولیت تدارکات را بر عهده داشت. مقداد بن اسودساز افراد این دسته بود و درمیان مجاهدان دور می‌زد و سوره‌ی انفال و آیات جهاد را تلاوت می‌کرد تا عواطف ایمانی و جهادی صحابه را برانگیزد. ابوسفیان بن‌حربسنیز به عنوان واعظ درمیان صفوف می‌گشت و سربازان اسلام را به جهاد و جان‌فشانی تشویق می‌نمود. [۱۲۵۷]خالد بن ولیدسبه عنوان فرمانده‌ی ارشد لشکر اسلام با تعدادی از صحابه درمیان سپاهیان بود. به هر حال لشکر اسلام برای رویارویی با دشمن به آمادگی نسبی، دست یافت؛ هر یک از فرماندهان، افرادش را به جهاد، جان‌فشانی و صبر و شکیبایی در راه خدا فرا می‌خواند. مسلمانان و فرماندهانشان خوب می‌دانستند که این جنگ، جنگ سرنوشت‌سازی است و به عقب راندن دشمن، پیروزی بزرگی می‌باشد و چنان‌چه نتوانند دشمن را شکست بدهند، در ادامه‌ی کارشان با مشکل و بلکه شکست مواجه می‌شوند. عقب‌نشینی و شکست روم در یرموک، به معنای فتح شام و آزادسازی آن از دست رومیان بود و این، گشایش دروازه‌های شام و برچیده شدن موانع و عوامل بازدارنده‌ی فراروی مسلمانان و ره‌یابی به مصر و پس از آن،گسترش اسلام به آسیا و اروپا به شمار می‌رفت. [۱۲۵۸]

[۱۲۵۳] حافظ عماد‌الدین اسماعیل ابن‌کثیر، در البدایة و النهایة تعداد مجاهدان را سی و شش تا چهل‌هزار نفر ذکر کرده است.(مترجم) [۱۲۵۴] العملیات التعرضیة و الدفاعیة، ص۱۶۳ [۱۲۵۵] العملیات التعرضیة و الدفاعیة، ص۱۶۳ [۱۲۵۶] در البدایة و النهایة آمده است که قباب بن اشیم، امیر این دسته بود و طبری، نام قباث را ذکر کرده است.(مترجم) [۱۲۵۷] البدایة و النهایة (۷/۸) [۱۲۵۸] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۶۴

آمادگی ایمانی مسلمانان برای رویارویی با دشمن

زمانی که مسلمانان و رومیان، رویاروی یکدیگر قرار گرفتند، ابوعبیدهسخطاب به مسلمان فرمود: «ای بندگان خدا! دین خدا را یاری کنید تا خدای متعال، شما را نصرت دهد و گام‌هایتان را استوار و ثابت بدارد که وعده‌ی الهی، حق است. ای مسلمانان! صبر و شکیبایی ورزید که صبر، مایه‌ی خشنودی خدا، رهایی از کفر و دوری از ننگ و عار است. وقتی که دشمن، تیراندازی را آغاز کرد، از صف‌هایتان جدا نشوید و به سوی دشمن، گام برندارید و جنگ را شروع نکنید؛ بلکه پشت سپرها پناه بگیرید؛ ساکت باشید و تنها خدا را یاد کنید تا به خواست خدا به شما فرمان حمله بدهم.»

معاذ بن جبلسنیز خطاب به مسلمانان فرمود: «ای اهل قرآن و ای نگهبانان و حافظان کتاب خدا! ای انصار هدایت و ای دوستان حق! دست‌یابی به رحمت الهی و ورود به بهشت، به آرزو نیست و تنها راستان و وفاداران به حق، به مغفرت و رحمت گسترده‌ی الهی دست می‌یابند. مگر فرموده‌ی الهی را نشنیده‌اید که: ﴿ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ [۱۲۵۹]خدا، شما را بیامرزد؛ از خدایتان حیا کنید که مبادا شما را در حال گریز ببیند و بدانید که شما، در قبضه و مشت خدایید و پناهی، جز او ندارید و فقط او، شما را عزت و سرافرازی می‌بخشد.»

عمرو بن عاصسمسلمانان را بدین شکل نصیحت و آماده‌ی جهاد کرد: «ای مسلمانان! چشمانتان را فرو اندازید [۱۲۶۰]و روی زانوهای خود بنشینید و تیراندازی کنید و وقتی سپاهیان دشمن، بر شما حمله‌ور شدند، کاری نداشته باشید تا به شما نزدیک شوند و آن موقع، همانند شیر به آن‌ها حمله کنید که سوگند به آن کس که از صدق و راستی خشنود می‌شود و به آن پاداش می‌دهد و دروغ را گناه می‌شمارد و بندگانش را به خاطر دروغ‌گویی، مجازات می‌کند و در ازای نیکی، بذل و احسان می‌فرماید که من این (وعده‌ی خدا و رسول) را شنیده‌ام که مسلمانان، آبادی‌ها و قصرهای شام را یک به یک فتح می‌کنند؛ بنابراین قشون و کثرت دشمن، شما را در هراس نیندازد. چرا که اگر شما با آنان به شدت برخورد کنید، جفتک می‌زنند و می‌گریزند.» ابوسفیانسمجاهدان را مخاطب قرار داد و فرمود: «ای مسلمانان! اینک شما، دور از امیر مؤمنان و پشتیبانی مسلمانان و در سرزمینی غیرعربی هستید و از خانواده‌هایتان دور افتاده‌اید و به خدا قسم که با دشمنانی روبرو شده‌اید که کینه‌ی زیادی درباره‌ی خودشان، فرزندانشان، زنانشان و اموال و سرزمینشان، از شما به دل دارند. به خدا سوگند که تنها شجاعت و شکیبایی در کارزار فردا، شما را از این‌ها می‌رهاند و خشنودی و رضایت الهی را نصیبتان می‌کند. پس به شمشیرها و جهادتان، قوی و پشت‌گرم باشید و از آن برای (نجات و رستگاری) خود کار بگیرید و آن را سنگر و ابزار دفاع از خود قرار دهید.» ابوسفیانسبه میان زنان نیز رفت و آنان را نیز نصیحت کرد و دوباره به میان مجاهدان بازگشت و فرمود: «ای مسلمانان! ‌می‌بینید که چه در پیش رو دارید. اینک رسول‌خدا جو بهشت، پیش رویتان هستند و شیطان و جهنم پشت سرتان.» [۱۲۶۱]

ابوهریرهسنیز مسلمانان را نصیحت کرد و فرمود: «به سوی زنان بهشتی و هم‌جواری با پروردگارتان در بهشت‌های پرنعمت بشتابید. شما در هیچ محلی این قدر به خدایتان نزدیک نمی‌شوید که اینک در این محل (برای رویارویی با دشمنان خدا) ایستاده‌اید. بدانید که صبرپیشگان، (بر دیگران) برتری دارند.» ابوسفیانسکنار هر دسته‌ای می‌ایستاد و می‌گفت: «از خدا بترسید؛ خدا را به یاد داشته باشید. شما، بزرگان اسلام و انصار اسلام هستید و این‌ها، اشراف روم و انصار شرکند. خدایا! امروز، یکی از روزهای تو است؛ خدایا! پیروزی را بر بندگانت نازل فرما.» یکی از عرب‌های مسیحی، به خالدسگفت: «رومی‌ها، چه‌قدر زیادند و مسلمانان، چه اندک!» خالدسفرمود: «وای بر تو؛ مرا از رومی‌ها می‌ترسانی؟ کثرت و توان لشکر، به نصرت الهی بستگی دارد و چون، نصرت خدا نباشد، لشکر انبوه نیز اندک و ناتوان است و به تعداد مردان ربطی ندارد. به خدا سوگند که دوست دارم اسبم بهبود یابد و(هر چه سریع‌تر وارد عمل شوم تا) رومیان، ناتوان و اندک شوند.» پای اسب خالدسدر مسیر عراق به شام، آماس کرده و آسیب دیده بود. [۱۲۶۲]

معاذ بن جبلسهر بار که صدای راهبان و کشیش‌ها را می‌شنید، می‌فرمود: «خدایا! قدم‌هایشان را بلرزان و در دل‌هایشان، وحشت و هراس بیفکن؛ بر ما آرامش و سکینه نازل فرما و ما را به تقواپیشگی، پایدار و ثابت بدار؛ جهاد را بر ما گوارا و خوشایند فرما و ما را به آنچه مقدر می‌کنی، راضی بگردان.» [۱۲۶۳]

[۱۲۵۹] (نور: ۵۵) یعنی: «خداوند، به کسانی از شما که ایمان آورده‌ و کارهای شایسته انجام داده‌اند، وعده‌ می‌دهد که آنان را در زمین خلیفه سازد؛ همان گونه که پیشینیان (نیکوکار و دادگر) ایشان را جایگزین (ستم‌گران) پیش از آن‌ها کرد…» [۱۲۶۰] یعنی: درست هدف بگیرید و…(مترجم) [۱۲۶۱] ترتیب و تهذیب البدایة و النهایة، ص۱۶۳ [۱۲۶۲] البدایة و النهایة (۷/۱۰) [۱۲۶۳] ابوبکر رجل الدولة، ص۸۸

چگونگی آرایش نظامی رومیان در جنگ یرموک

دسته‌های رومیان، طوری در محل خود مستقر شده بودند که به‌سان ابر سیاهی به نظر می‌رسیدند و با صدای بلند فریاد می‌زدند؛ کشیش‌ها و راهبانشان، انجیل می‌خواندند و سپاهیان روم را به جنگ تشویق می‌کردند. [۱۲۶۴]رومیان در محلی در نزدیکی یرموک به نام واقوصه اردو زدند و رودخانه‌ی آنجا همانند خندقی برای آنان بود. رومیان، قشون خود را به چند واحد تقسیم کرده و طوری آرایش داده بودند که در هر واحد، پنج گردان قرار گرفته بود و با واحد اول مقداری فاصله داشت. آرایش قشون رومی به ترتیب زیر بود:

- تیراندازان، جلوتر از همه قرار داشتند و وظیفه‌شان، این بود که به سوی مسلمانان تیراندازی کنند و سپس عقب بروند.

- سوارکاران، در دو طرف لشکر عهده‌دار پشتیبانی از تیراندازان بودند.

- گردان‌ها، موظف بودند به میان صفوف مسلمانان، حمله‌ور شوند.

- فرمانده‌ی جلوداران (پیشگامان) لشکر، جرجه بود.

فرماندهان دسته‌های پشتیبانی که در دو طرف قشون روم قرار داشتند، ماهان و دراقص بودند. [۱۲۶۵]

[۱۲۶۴] ترتیب و تهذیب البدایة و النهایة، ص۱۶۳ [۱۲۶۵] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۶۷

آن‌چه پیش از جنگ رخ داد...

ابوعبیده و یزید بن ابوسفیان به همراه ضرار بن ازور و حارث بن هشام به سپاه روم نزدیک شدند و بانگ برآوردند که می‌خواهیم با فرمانده‌ی شما صحبت کنیم. به آنان اجازه دادند تا به نزد تذارق بروند که در خیمه‌‌ای از پرنیان و ابریشم، نشسته بود. صحابه گفتند: «ما ورود به چنین جایی را روا نمی‌دانیم.» تذارق دستور داد تا فرشی ابریشمی برایشان پهن کنند. بزرگان مسلمان باز هم از نشستن بر فرش ابریشمی امتناع کردند و بدین ترتیب تذارق به همان شکلی که مسلمانان دوست داشتند، با آن‌ها نشست تا با هم مذاکره کنند. صحابه پس از آنکه رومیان را به سوی خدا دعوت دادند و به نتیجه‌ای نرسیدند، به اردوگاه لشکر اسلام بازگشتند. ماهان، خالدسرا به میان دو صف خواست تا همان‌جا با او مذاکره و گفتگو کند. ماهان گفت: «ما می‌دانیم که گرسنگی و سختی زندگانی، شما را از دیارتان به این‌جا کشانده است: پس بیایید تا به هر کدامتان ده دینار و لباس و مقداری غدا بدهم و به سرزمین خود بازگردید. سال بعد هم همین مقدار به شما خواهیم داد.» خالدسدر پاسخ ماهان، چنین فرمود: «آن‌چه تو گفتی، ما را از دیارمان به این‌جا نکشانده است؛ بلکه ما قوم خون‌آشامی هستیم که شنیده‌ایم هیچ خونی، بهتر از خون رومیان نیست و به همین خاطر هم به این‌جا آمده‌ایم (تا خون شما را بیاشامیم).» یاران ماهان که از شنیدن این سخنان یکه خورده بودند، گفتند: «به خدا که چنین چیزی درباره‌ی عرب‌ها به ما گفته نشده بود.» [۱۲۶۶]

[۱۲۶۶] البدایة و النهایة (۷/۱۰)

آغاز جنگ

پس از آمادگی کامل و بی‌نتیجه ماندن مذاکرات، خالد بن ولیدسبه عکرمه بن ابوجهل و قعقاع بن عمرو که در دو پهلوی لشکر بودند، فرمان شروع جنگ داد. آن دو شروع به رجز‌خوانی کردند و هماورد خواستند. تعدادی از جنگاوران دو طرف، با هم درگیر شدند و شعله‌ی جنگ بالا گرفت و تمام سپاهیان در هم آمیختند و جنگ شدیدی آغاز شد. خالدسبه همراه گردانی از مجاهدان، پیشاپیش لشکر قرار داشت و با پیشروی مجاهدان و به هم پیوستن دسته‌ها، هر یک را متناسب با قابلیت‌هایش به کار می‌گرفت و جریان جنگ را به بهترین شکل رهبری می‌نمود. [۱۲۶۷]

[۱۲۶۷] البدایة و النهایة (۷/۱۰)

مسلمان شدن یکی از فرماندهان رومی در میدان نبرد

یکی از فرماندهان و بزرگان سپاه روم به نام جرجه از لشکرش جدا شد و خالدسرا به حضور خود فراخواند. خالدسپیش او رفت و طوری به هم نزدیک شدند که گردن اسب‌هایشان به هم می‌خورد. جرجه به خالدسگفت: «ای خالد! به سؤالات من، درست پاسخ بده و دروغ نگو که انسان آزاده، دروغ نمی‌‌گوید؛ به من مکر و فریب هم نزن که انسان شرافتمند، فریب‌کار و حقه‌باز نیست. آیا این، درست است که خداوند، شمشیری بر پیامبرتان از آسمان نازل کرده و پیامبرتان نیز آن را به تو داده است و تو، آن شمشیر را بر هرکه در جنگ بلند کنی، حتماً شکستشان می‌دهی؟» خالدسگفت: «نه؛ (این طور نیست.)» جرجه دوباره پرسید: «پس چرا به تو سیف‌الله (شمشیر خدا) می‌گویند؟»‌ خالدسفرمود: «خدای متعال، در میان ما پیامبری برانگیخت که ما را به سوی خدا فراخواند؛ اما همگی ما از او فرار کرده و فاصله می‌گرفتیم تا اینکه برخی از ما او را تصدیق نموده و از او پیروی کردند و بعضی نیز هم‌چنان او را تکذیب کرده و از او دوری می‌جستند. من، از آن دست کسانی بودم که پیامبر خدا را تکذیب نموده و از او دوری می‌کردند؛ سپس خدای متعال، قلوب و موهای پیشانیمان را گرفت و به سوی خود هدایت نمود و ما، با آن حضرت بیعت کردیم. آنجا بود که رسول‌خدا جبه من فرمود: (تو، شمشیری از شمشیرهای خدا هستی که تو را بر ضد مشرکان از نیام بیرون کشیده است.) رسول‌خدا جبرایم دعای پیروزی فرمود و از همان روز، سیف‌الله نامیده شدم و به همین سبب نیز من، از میان تمام مسلمانان، نسبت به مشرکان سخت‌تر و شدیدترم.» جرجه گفت: ای خالد! شما، به چه چیزی دعوت می‌دهید؟» خالدسفرمود: «شما را به گفتن کلمه‌ی شهادت «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ الله وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ»فرا می‌خوانیم و شما را به این دعوت می‌دهیم که به تمام احکام و آورده‌های پیامبر جاز سوی خدا اقرار کنید.» جرجه دوباره سؤال کرد: «اگر کسی دین شما را نپذیرد، چه می‌کنید؟» خالدسپاسخ داد: «باید به ما جزیه بدهند تا کاری به کارشان نداشته و از آن‌ها حمایت بکنیم.» جرجه پرسید: «اگر جزیه هم ندادند؟» خالدسفرمود: «با آن‌ها اعلان جنگ کرده و با آنان می‌جنگیم.» جرجه سؤال کرد: «جایگاه و منزلت کسی که امروز دینتان را بپذیرد، چگونه خواهد بود؟» خالدسگفت: «جایگاه همه‌ی ما در اجرای دستورات الهی، یک‌سان است و همه اعم از بزرگان و سایر افراد و همین طور آنان‌که قبلاً مسلمان شده یا بعدها ایمان آورده‌اند، برابرند.» جرجه از خالدسپرسید: «آیا کسی که امروز مسلمان شود، در اجر و پاداش نیز با شما هم‌سان و مساوی خواهد بود؟» خالدسفرمود: «بله و بلکه اجر و پاداش بیش‌تری خواهد یافت.» جرجه گفت: «چگونه چنین چیزی امکان دارد که شما قبلاً مسلمان شده و پیشینه‌ی شما در اسلام بیش‌تر است؟!» خالدسفرمود: «علتش، این است که ما، این دین را پس از سرسختی و تحت فشار پذیرفتیم و زمانی با رسول‌خدا جبیعت کردیم که ایشان، درمیان ما بودند و از آسمان بر ایشان، وحی می‌شد و از کتاب خدا برایمان سخن می‌گفت. ما، باید به او ایمان می‌آوردیم؛ چرا که به ما معجزاتی نشان می‌داد و ما، دلایل و چیزهای شگفت‌انگیزی دیده و شنید‌ه‌ایم که شما ندیده و نشنیده‌اید. بنابراین هر یک از شما که به‌حق و صادقانه، این دین را بپذیرد، از ما برتر خواهد بود.» جرجه گفت: «به خدا سوگند که به من، راست گفتی و فریبم ندادی.» خالدسفرمود: «واللّه که به تو راست گفتم و خدا، گواه است که هر یک از پرسش‌هایت را درست پاسخ دادم.» جرجه سپرش را کنار گذاشت و همراه خالد حرکت کرد و گفت: «اسلام را به من بیاموز.» خالدسجرجه را به خیمه‌اش برد و مشک آبی بر سرش ریخت تا او را غسل دهد و دو رکعت نماز برای جرجه امامت داد (تا چگونگی نماز را نیز فرا بگیرد.) رومی‌ها که رفتن جرجه با خالدسرا نوعی فریب و حمله از سوی او پنداشتند، به مسلمانان یورش بردند و صفوف مجاهدان را در هم شکستند. اما نیروهای پشتیبانی به فرماندهی عکرمه بن ابوجهل و حارث بن هشام در برابر حمله‌ی غافل‌گیرانه‌ی دشمن، پایداری کردند. [۱۲۶۸]

[۱۲۶۸] البدایة و النهایة (۷/۱۳)

یورش دسته‌ی چپ لشکر روم به دسته‌ی راست سپاه اسلام

سپاهیان روم که از فزونی و انبوه، به‌سان پاره‌ی شب، سیاهی می‌زدند، بر لشکر اسلام حمله‌ور شدند؛ قسمت چپ سپاه روم با بخش راست لشکر اسلام [۱۲۶۹]در‌آمیخت و قلب سپاه اسلام از ناحیه‌ی راست دچار مشکل شد و بدین ترتیب رومیان موفق شدند صفوف مسلمانان را در هم شکنند و به دنباله‌ی لشکر اسلام برسند. معاذ بن جبلسبانگ برآورد: «ای بندگان مسلمان خدا! این‌ها به شما حمله کرده‌اند تا شما را نابود کنند؛ به خدا سوگند که تنها شجاعت در رویارویی با دشمن و صبر و شکیبایی در سختی‌های مبارزه، آن‌ها را به عقب می‌راند.» معاذساز اسبش پیاده شد و فرمود: «هر که می‌خواهد اسبم را بگیرد و سوار بر آن بجنگد و بهتر آن می‌بینم که با پای پیاده با پیادگان بجنگد.» [۱۲۷۰]قبایل ازد، مذحج، حضرموت و خولان در برابر دشمنان خدا پایداری کردند. جمع انبوهی از سواره‌نظامان رومی، حمله‌ور شدند و مسلمانان از ناحیه‌ی راست لشکر به قلب سپاه عقب‌ نشستند و برخی هم به اردوگاه گریختند. بعضی از مسلمانان، که پایداری کرده بودند، یک‌تن و هماهنگ بانگ برآورده و با رومیان پیش رویشان درآمیختند و آنان را از تعقیب مسلمانان گریزان بازداشتند. زنان مسلمان نیز، افرادی را که در حال گریز بودند، با سنگ و چوب می‌زدند تا آن‌ها را به میدان نبرد باز گردانند که بدین ترتیب مسلمانان گریزان، به میدان بازگشتند. [۱۲۷۱]

عکرمه بن ابوجهل فرمود: «من با رسول‌خدا ججنگ‌ها کرده‌ام و اینک از شما بگریزم؟!» و سپس بانگ برآورد که: «چه کسی تا پای مرگ مرا همراهی می‌کند؟» عمویش حارث بن هشام و همین طور ضرار بن ازور با چهارصد نفر از بزرگان و سواران مسلمان، با او همراه شدند و جلوی خیمه‌ی خالدسبه جنگ پرداختند و همه‌ی آن‌ها زخمی شدند و برخی هم از جمله ضرار بن ازور به شهادت رسیدند. [۱۲۷۲]واقدی/می‌گوید: این‌ها که به شدت مجروح شده بودند، درخواست آب کردند. وقتی برای هر یک از آن‌ها آب آوردند، آب را حواله‌ی مجروح دیگر کرد و به همین منوال هر یک از مجاهدان زخمی، آب را به مجروح کناری، حواله می‌کرد تا برادرش سیراب شود و بدین‌سان یکایک آن‌ها، بی‌آنکه آب بنوشند، شهید شدند. گفته شده که نخستین مسلمانی که در یرموک شهید شد، شخصی بود که نزد ابوعبیدهسرفت و گفت: «من، آماده‌ی شهادت هستم؛ با رسول‌خدا جکاری که نداری؟» ابوعبیدهسفرمود: «چرا؛ سلام مرا به ایشان برسان و بگو: ای رسول‌خدا! ما، همه‌ی آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود، حق یافتیم.» این شخص پا در میدان نبرد نهاد و به شهادت رسید. دسته‌های مختلف سپاه اسلام طوری پایداری کردند که سپاهیان روم، همانند آسیاب به دور خود می‌چرخیدند؛ در آن روز به هر کجای میدان نبرد که نگاه می‌کردید، جز مخ‌ها و مغزهای ریخته، مچ‌های جداشده و دست‌های پریده و افتاده، چیز دیگری دیده نمی‌شد. [۱۲۷۳]

[۱۲۶۹] قبایل ازد، مذحج، حضرموت و خولان در راست سپاه اسلام قرار داشتند. نگاه کنید به: البدایة و النهایة. فرمانده‌ی دسته‌ی چپ سپاه روم شخصی به نام دیرجان بود که به گفته‌ی واقدی فرماندار بصری بوده و با خالد جنگیده بود. وی، به دست عبدالرحمن پسر ابوبکر صدیق به هلاکت رسید.(مترجم) [۱۲۷۰] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۶۹ [۱۲۷۱] فتوح‌الشام ازدی، ص۲۲۲؛ در البدایة و النهایة آمده است که ابوسفیان پیش از آغاز جنگ به زنان گفته بود: «هر که را گریزان دیدید، با سنگ بزنید تا به میدان باز گردد.» البته در یرموک برخی از زنان مسلمان نیز جنگیدند و تعداد زیادی از رومی‌ها را به هلاکت رساندند؛ از زنان رزمنده می‌توان، اشاره کرد به: خوله بنت ازور، خوله بنت ثعلبه‌ی انصاری، کعوب بنت مالک بن عاصم، سلمی بنت هاشم، هند بنت عتبه بن ربیعه و….(مترجم) [۱۲۷۲] ترتیب و تهذیب البدایة و النهایة، ص۱۷۰ [۱۲۷۳] البدایة و النهایة (۷/۱۲)

یورش دسته‌ی راست سپاه روم به دسته‌ی چپ لشکر اسلام

دسته‌ی راست سپاه روم به فرماندهی قناطر بر دسته‌ی چپ لشکر اسلام که از قبایل کنانه، قیس، خثم، جذام، قضاعه، عامله و غسان تشکیل یافته بود، حمله‌ور شد. این ناحیه از سپاه اسلام از مواضع خود عقب نشست. رومیان، به تعقیب مسلمانان فراری پرداختند و بخش مرکزی لشکر مسلمانان،‌ با مشکل مواجه شد. مسلمانان گریزان، به اردوگاه لشکر اسلام وارد شدند و زنان مسلمان، آن‌ها را با سنگ و پایه‌های خیمه‌ها زدند و به آنان گفتند: «عزت اسلام و شرف مادران و زنانتان چه شده که این‌چنین می‌گریزید و ما را با کافران تنها می‌گذارید؟» مسلمانان فراری با شنیدن این سخنان توبیخ‌آمیز به خود آمده و به میدان نبرد بازگشتند و تعداد زیادی از رومی‌ها را به هلاکت رسانیدند. سعید بن زیدسنیز در همین گیر و دار به شهادت رسید. دسته‌ی چپ سپاه روم، بار دیگر به بخش راست لشکر اسلام حمله کرد تا از طریق شکست دسته‌ی تحت فرمان عمرو بن عاصسو نفوذ به صفوف سپاهیان مسلمان، لشکر اسلام را به‌طور کامل محاصره کنند. مسلمانان، در ابتدای امر عقب نشستند و چون به اردوگاه لشکر وارد شدند، زنان از تپه‌ها پایین آمدند و شروع به زدن مسلمانان فراری کردند. دختر عمروسبانگ برآورد: «خداوند متعال، مردانی را که زنانشان را تنها می‌گذارند و از کرامتشان دفاع نمی‌کنند، زشت بدارد و از خیر و نیکی دورشان کند.» دیگر زنان مسلمان نیز می‌گفتند: «اگر از ما دفاع نکنید، دیگر شوهرانمان نیستید.» مسلمانان گریزان با شنیدن این حرف‌ها، عزم و اراده‌ی دوباره یافتند و به میدان نبرد بازگشتند و از نو، به رومیان حمله‌ور شدند و آنان را به عقب راندند. [۱۲۷۴]

[۱۲۷۴] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۷۴

حمله‌ی نهایی مسلمانان و شکست رومی‌ها

خالد بن ولیدسبه همراه عده‌ای از سواران، به آن دسته از سپاه روم حمله کرد که به ناحیه‌ی راست لشکر اسلام یورش برده بودند. خالدسبه کمک همرهانش در این حمله، حدود شش‌هزار نفز از نیروهای دشمن را به هلاکت رسانید و سپس فرمود: «به خدا سوگند که دیگر توانی، برایشان نمانده است و من، امیدوارم که خدای متعال، آن‌ها را شکست دهد.» خالدسبه همراه صد سوار از مجاهدان، به یک‌صد هزار نفر از نیروهای دشمن حمله کرد و همه‌ی آنان را در هم کوبید و پس از آن، تمام مسلمانان، هماهنگ و یک‌تن حمله نمودند و با فرار رومی‌ها، به تعقیبشان پرداختند. [۱۲۷۵]ناحیه‌ی راست سپاه اسلام نیز به ترمیم صفوف خود پرداخت و رومی‌ها را درمیان وادی یرموک و نهر زرقاء [۱۲۷۶]محاصره کردند و توانستند میان سواره‌نظام و پیاده‌‌نظام دشمن فاصله بیندازند. مسلمانان، بر رومی‌ها حمله‌ور شدند و آنان را به زیر کشاندند. سواران رومی در پی فرار برآمدند؛ خالدسبه عمروسدستور داد تا گریزگاهی برای سواران رومی باز کند. سواران رومی گریختند و بدین ترتیب پیاده‌نظام دشمن در حالی که پاهایشان را به قصد پایداری در جنگ، با زنجیر بسته بودند، بدون هیچ پوششی به خندق گریختند و چنان درهم‌کوفته شدند که همانند دیواری به نظر می‌رسیدند که گویی خراب شده است. مسلمانان، در تاریکی شب به پیاده‌نظام دشمن حمله کردند و چون آن‌ها، یک‌دیگر را به زنجیر بسته بودند، جلودارشان را که در رود می‌انداختند، دیگران نیز به همراهش در رود افتاده و هلاک می‌شدند. در این مرحله از جنگ حدود صد و بیست‌هزار نفر از نیروهای دشمن هلاک شدند و آن دسته از کسانی که نجات یافتند، به فحل [۱۲۷۷]در شام گریختند و برخی هم به دمشق فرار کردند. [۱۲۷۸]

یزید بن ابوسفیانسنیز در جنگ یرموک خوب پایداری کرد و به خوبی جنگید. پدرش بر او گذر نمود و فرمود: «ای پسرم! تقوای الهی را بر خود لازم بگیر و صبر و شکیبایی پیشه کن؛ چرا که هیچ مسلمانی در این وادی نیست مگر آنکه شایسته و سزاوار جنگ می‌باشد (و باید خوب بجنگد). پس تو و امثالت که فرمانده‌ی مسلمانان هستید، چگونه باید باشید؟ قطعاً چنین کسانی بیش از دیگران باید شکیبا باشند و از همه به نصیحت سزاوارترند. بنابراین از خدا بترس و تقوا پسشه کن و طوری باش که هیچ یک از یارانت، بیش از تو علاقه‌مند به پاداش جهاد نباشد و مجاهد شکیباتری از تو یافت نشود. تو به‌گونه‌ای باش که هیچ مسلمانی به شجاعت و سختی تو در برابر دشمن اسلام نرسد.» یزیدسکه در دسته‌ی مرکزی سپاه قرار داشت، فرمود: «ان‌شاءالله همین‌گونه عمل می‌کنم.» وی، در جنگ یرموک جنگ سخت و خوبی کرد. [۱۲۷۹]سعید بن مسیب از پدرش چنین نقل کرده است: در روز یرموک، اندکی سر و صداها فرو نشست؛ در همان حال صدای بلندی که گویی به تمام لشکر می‌رسید، شنیدیم که می‌گفت: «ای یاری‌دهندگان دین خدا! به هم نزدیک شوید؛ ای مسلمانان! پایداری کنید، پایداری کنید.» نگاه کردیم و دیدیم که ابوسفیانساست که تحت فرماندهی پسرش یزیدسقرار دارد و بانگ می‌زند. مسلمانان، نماز عشاء را به تأخیر انداختند و هم‌چنان جنگیدند تا پیروز شدند. خالدسآن شب را در خیمه‌ی تذارق که برادر هرقل و فرمانده‌ی لشکر رومیان بود، به‌سر برد. تذارق گریخته بود و سواران مسلمان، پیرامون خیمه‌ی خالدستا صبح گشت می‌زدند و رومیانی را که می‌دیدند، می‌کشتند. در این میان تذارق نیز کشته شد و از او سی چادر و سراپرده‌ی ابریشمی بر جای ماند که در آن فرش‌های نفیس و ابریشم بود. مسلمانان، هنگام صبح غنایم را جمع‌آوری و تقسیم کردند. [۱۲۸۰]سه‌هزار نفر از مسلمانان که تعدادی از صحابه‌ی پیامبر و بزرگان و سرآمدان مسلمانان نیز در میانشان بودند، شهید شدند. از شهدای یرموک، می‌توان عکرمه بن ابوجهل و پسرش عمرو، سلمه بن هشام، عمرو بن سعید و ابان بن‌سعیدشو… را نام برد. کشته‌های رومی‌ها هم به صد و بیست‌هزار نفر می‌رسید که هشتادهزارشان در زنجیر و چهل‌هزار از آن‌ها آزاد بودند و در رودخانه افتادند. [۱۲۸۱]مسلمانان، از این پیروزی بزرگ خشنود شدند؛ اما دیری نپایید که خبر ناگوار وفات ابوبکر صدیقس، این شادی را به غم تبدیل کرد و مسلمانان را در غم و اندوه بزرگی فرو برد؛ خدای متعال، بر مسلمانان منت نهاد و عمر فاروقسرا به جای ابوبکر صدیقسبه خلافت مسلمانان گماشت. [۱۲۸۲]خبر وفات ابوبکر صدیقسزمانی به خالدسرسید که مسلمانان در مصاف رومیان قرار داشتند و خالدسمسلمانان را از این ماجرا باخبر نکرد تا ضعف و سستی، مجاهدان را در بر نگیرد. عمر فاروقسدر این نامه ابوعبیدهسرا به جای خالدسبه فرماندهی لشکر منصوب کرده بود؛ خالدسنیز با سینه‌ای فراخ و پرحوصله فرمان عمر فاروقسرا پذیرفت [۱۲۸۳]و وفات ابوبکر صدیقسرا به مسلمانان تسلیت گفت و ضمن حمد و ثنای الهی فرمود: «خدای متعال، ابوبکرسرا از میان ما برد و الحمد لله که او، برای من از عمرسدوست‌داشتنی‌تر بود. خدا را شکر که اینک عمرسرا خلیفه کرده و محبتش را در دلم انداخته است.» [۱۲۸۴]

هرقل از شکست سپاهیانش در یرموک بسیار ناراحت شد و چون بازماندگان سپاهش در انطاکیه به حضورش رفتند، از آنان پرسید: «وای بر شما؛ به من درباره‌ی این‌ها که با شما می‌جنگند، گزارش دهید و بگویید که مگر آن‌ها مانند شما بشر نیستند؟» گفتند: بله. هرقل گفت: «شما بیش‌تر هستید یا آن‌ها؟» گفتند: «ما، همه جا از آن‌ها بیش‌تریم.» هرقل پرسید: «پس چرا از آن‌ها شکست می‌خورید؟» پیرمردی برخاست و گفت: «آنان، به این خاطر پیروز می‌شوند که شب‌زنده‌دارند و روزها روزه می‌گیرند؛ به عهد و پیمانشان وفا می‌کنند؛ به نیکی فرا می‌خوانند و از بدی باز می‌دارند و درمیان خود عدل و انصاف را رعایت می‌کنند. ولی ما، بدین جهت شکست می‌خوریم که شراب می‌نوشیم؛ زنا می‌کنیم؛ مرتکب حرام می‌شویم؛ عهدشکنی و ظلم و ستم می‌کنیم؛ به نافرمانی خدا فرا می‌خوانیم و از آنچه مایه‌ی خشنودی خدا است، باز می‌داریم و در زمین فساد می‌کنیم.» هرقل گفت: «تو، راستش را به من گفتی.» [۱۲۸۵]

[۱۲۷۵] ترتیب و تهذیب البدایة و النهایة، ص۱۷۱؛ فتوح‌البلدان ازدی، ص۱۷۱ [۱۲۷۶] این نهر به نام یرموک نیز نامیده شده و در منطقه‌ی یرموک به نهر اردن می‌ریزد.(مترجم) [۱۲۷۷] فِحْل: نام شهر و موضعی در شام می‌باشد. (مترجم) [۱۲۷۸] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۷۵ [۱۲۷۹] فتوح‌البلدان ازدی، ص۲۲۸ [۱۲۸۰] ترتیب و تهذیب البدایة و النهایه، ص۱۷۳ [۱۲۸۱] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۷۹؛ در البدایة و النهایة و نهایة الارب آمده است که این تعداد از کشته‌های دشمن، غیر از سواران و پیاده‌هایی است که در میدان جنگ کشته شدند.(مترجم) [۱۲۸۲] البدایة و النهایة (۷/۱۴)؛ در البدایة و النهایة بدین نکته تصریح شده که خبر وفات ابوبکر صدیق در اثنای جنگ به خالد رسید و او نامه‌ را در تیردانش گذاشت و به مسلمانان چیزی از وفات ابوبکر نگفت تا روحیه‌‌ی مسلمانان ضعیف نشود. ابن‌کثیر، منجمه بن زنیم را پیک حجاز به یرموک به هنگام وفات ابوبکر ذکر کرده و طبری، نام محمیه را آورده است.(مترجم) [۱۲۸۳] البدایة و النهایة (۷/۱۶) [۱۲۸۴] البدایة و النهایه (۷/۱۴) [۱۲۸۵] البدایة و النهایة (۷/۱۵)

مبحث سوم: تحلیلی بر فتوحات دوران ابوبکر صدیقس

شاخص‌های سیاست خارجی ابوبکرس

در دوران خلافت ابوبکر صدیقسمهم‌ترین اهداف و شاخص‌های سیاست‌گزاری خارجی حکومت اسلامی به شرح زیر تبیین شد:

۱- ارائه‌ی نمایی باشکوه و قدرتمند از اسلام به سایر ملت‌ها

استراتژی ابوبکرسدر تحقق این هدف، به روش‌های زیر به اجرا درآمد:

الف) خبر پیروزی مسلمانان، در رویارویی با جریان ارتداد و آشوب فتنه‌گران که به فروکش کردن آتش فتنه و تثبیت پایه‌های حکومت اسلامی انجامید، به حکومت‌های مجاور خلافت اسلامی رسید. تحولات قلمرو اسلامی در آن زمان زیر نگاه دو قدرت ایران و روم بود و چون خبر پیروزی مسلمانان در این جریان به ایران و روم رسید، دانستند که این قدرت جدید، دسیسه‌ها و چالش‌ها را به راحتی پشت سر می‌گذارد و همین، جلوه‌ی قدرتمند و باشکوهی از اسلام به نمایش گذاشت.

ب) لشکر اسامه: گسیل لشکر اسامه نقش مهمی در ایجاد وحشت در دل دشمنان اسلام و ارائه‌ی تصویری قدرتمند از اسلام داشت و طوری شده بود که بازگشت پیروزمندانه‌ی لشکر اسلام به مدینه، رومی‌ها را به سؤال و شگفت واداشته و آنان را به قدری در هراس انداخته بود که هرقل را بر آن داشت تا ده‌ها هزار از نیروهایش را در مرزها مستقر کند. با انتشار این خبر و رسیدن آن به ایرانی‌ها، هیبت و شوکت اسلام و مسلمانان، بیش از هر زمانی در این قدرت‌ها رخنه کرد. [۱۲۸۶]

[۱۲۸۶] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۲۵۹و۲۶۰

۲- پیگیری فرمان رسول‌خدا جدرباره‌ی جهاد

ابوبکر صدیقسبرای تأمین دعوت و رساندن آن به مردم، راه جهاد را ادامه داد و برای گسترش دعوت حق، عموم مسلمانان را به جهاد و خروج در راه خدا فراخواند تا طاغوتیانی را که دعوت رسول‌خدا جرا رد کرده و نور حق را از ملت‌هایشان دریغ نموده بودند، نابود کند. عموم مسلمانان نیز فراخوان ابوبکر صدیقسرا لبیک گفتند تا زیر پرچم جنگاوران مجاهدی چون خالد، ابوعبیده، عمرو، شرحبیل و یزیدشانجام وظیفه نمایند. این فرماندهان از سوی خلیفه‌ی باتجربه و کارآزموده‌ای منصوب شده بودند که دانش نظامی شگفت‌انگیزی داشت؛ دانشی که در شرایط بحرانی و چالش‌های فراروی مردمش، به دست آورده و او را در گزینش بهترین فرماندهان لشکری به نحو احسن یاری داده بود. ابوبکر صدیقسعلاوه بر گزینش درست فرماندهان، همواره آنان را راهنمایی می‌کرد و همین، باعث شد تا شام و عراق در کوتاه‌ترین زمان ممکن و در حداقل تلفات و سختی‌ها فتح شوند. [۱۲۸۷]

[۱۲۸۷] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۶۰

۳- عدالت‌گستری و مهرورزی درمیان مردم مناطق فتح‌شده

سیاست خارجی ابوبکر صدیقسمبتنی بر عدل‌گستری، برقراری امنیت و ایجاد اطمینان و آرامش خاطر برای توده‌ی مردمان مناطق فتح شده بود تا بتوانند به‌وضوح تفاوت حکومت حق و حکومت باطل را دریابند و در پی آن چنین نپندارند که حکومت ستم‌پیشه‌ای نابود شده تا حکومت ستم‌گر دیگری و یا ظالم‌تر از آن، روی کار بیاید. ابوبکر صدیقسبه فرماندهانش سفارش نمود که رفتار عادلانه‌ و محبت‌آمیزی با مردم داشته باشند؛ چرا که شکست‌خورده، بیش از هر کس دیگری نیازمند مهر و عطوفت است تا انگیزه‌های جنگ و شورش، از او برداشته شود. مسلمانان فاتح نیز این رویه را با مردم مناطق فتح شده در پیش گرفتند و توجه ویژه‌ای به سازندگی و عمران نمودند. توده‌ی ملت‌ها، با برپایی ترازوی عدل، منش نوینی از انسانیت راستین دیدند که باعث انتشار نور اسلام و شکار دل‌ها شد و بدین‌سان همه، در برابر اسلام گردن نهادند. سپاهیان فارس و روم، به هر جا که قدم می‌گذاشتند، خرابی به راه می‌انداختند و با هتک حرمت و تجاوزگری، آن‌چنان وحشت و هراس شدیدی ایجاد می‌کردند که خاطره‌ی تلخش، سینه به سینه و نسل به نسل می‌گشت. اما ورود سپاهیان اسلام به قلمرو فارس و روم، جلوه‌ی زیبایی از عدالت و مهرورزی را نمایان کرد و جایگاه انسانی آحاد ملت‌ها را که در اثر ظلم و خفقان حکام ستم‌پیشه‌ی فارس و روم، به نابودی کشیده شده بود، به آنان باز گردانید. ابوبکر صدیقسبه این استراتژی، توجه ویژه‌ای داشت و همواره به رفع اشتباهات و کجی‌ها می‌پرداخت. بیهقی/می‌گوید: عجم‌ها، پس از هر پیروزی، به غارت‌‌گری پرداخته و هر طور که می‌خواستند با بزرگان و سرآمدان حریف شکست‌خورده، برخورد می‌کردند و سرِ کشته‌های دشمن را جهت افتخار و به‌نشان پیروزی، برای شاهانشان می‌فرستادند. مسلمانان در جنگ با رومیان، به قصد مقابله به‌مثل، همین رویه را در پیش گرفتند که از آن جمله می‌توان به کار عمرو بن عاص و شرحبیل بن حسنه اشاره کرد که سر یکی از فرماندهان رومی به نام بنان را با عقبه بن عامرسبه مدینه فرستادند. اما ابوبکر صدیقساین کارشان را نکوهش کرد. عقبهسعرض کرد: «ای خلیفه‌ی رسول‌خدا! دشمن، با ما همین کار را می‌کند.» ابوبکر صدیقسفرمود: «آیا می‌خواهید روش فارس و روم را در پیش بگیرید؟! پس از این، هیچ سری را برایم نفرستید و به نامه و گزارش کارتان بسنده کنید.» [۱۲۸۸]

[۱۲۸۸] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۱۲۳

۴- برداشتن هرگونه زور و اجبار از مردم

یکی از شاخص‌ترین سیاست‌های خارجی ابوبکر صدیقسبرداشتن زور و اجبار از مردم مناطق فتح‌شده بود و هیچ کسی را به پذیرش اسلام مجبور نمی‌کرد؛ این رویه‌اش، برخاسته از فرموده‌ی الهی بود که:

﴿ أَفَأَنتَ تُكۡرِهُ ٱلنَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُواْ مُؤۡمِنِينَ [یونس: ۹۹]

یعنی: «آیا تو می‌خواهی مردم را مجبور کنی به اینکه ایمان بیاورند؟!»

هدف مسلمانان از جهاد برون‌مرزی و فتح سرزمین‌ها، نابودی سرکشان و در پی آن گشایش درها به سوی ملت‌ها بود تا کابوس ستم را از بین ببرند و شرافت و انسانیت راستین را به مردم هدیه کنند؛ نور اسلام را ببینند و آزادانه تصمیم بگیرند. آری! مسلمانان، کسی را به پذیرش اسلام، مجبور نکردند و تا زمانی که با آن‌ها عهدشکنی نشد، بر پیمان خود به ترتیب زیر پایبند ماندند:

الف) پرداخت جزیه از سوی کسانی که اسلام را قبول نکردند.

ب) عدم به‌کارگیری و استخدام غیرمسلمانان در کارهای کلیدی از قبیل فعالیت‌های لشکری و نظامی.

ج) اخذ پیمان از غیرمسلمانان قلمرو حکومت اسلامی مبنی بر اینکه از فعالیت‌های ضد اسلامی بپرهیزند.

د) در صورتی که هر غیرمسلمانی، خواسته باشد دینش را تغییر دهد، تنها باید مسلمان شود.

با توجه به اینکه به زور و اجبار نمی‌توان عقیده‌ای را بر کسی تحمیل کرد، اسلام و حکومت اسلامی، برای غیرمسلمانان از طریق شرح عملی و تئوری به‌گونه‌ای تبیین شد که به میل خود این دین را بپذیرند و مسلمان شوند. [۱۲۸۹]

[۱۲۸۹] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۲۶۳

اساسی‌ترین برنامه‌ها و شیوه‌های جنگی ابوبکر صدیقس

بازنگاهی به فتوحات دوران ابوبکر صدیقساین امکان را فراهم می‌آورد تا اساسی‌ترین برنامه‌های جنگی این خلیفه‌ی بزرگوار و چگونگی کاربری اسباب و زمینه‌ها از سوی وی، به عنوان یک سنت الهی نمایان گشته و از چند و چون عوامل نزول نصرت و پیروزی مسلمانان در جریان فتوحات خلیفه‌ی اول آگاهی یابیم. برخی از این برنامه‌ها عبارتند از:

۱- پرهیز از شتاب‌زدگی در ورود به قلمرو دشمن

ابوبکر صدیقسبه شدت مسلمانان را از ورود پرشتاب و نسنجیده به قلمرو دشمن پیش از فتح کامل برحذر می‌داشت که این امر، در جریان فتح عراق و شام کاملاً واضح می‌باشد. ابوبکر صدیقسدر جریان فتح عراق به خالد و عیاض دستور داد تا به‌طور جداگانه از شمال و جنوب وارد عراق شوند. در فرمان ابوبکرسبه این دو فرمانده آمده بود: «زمانی که در حیره گرد هم آمدید، هر یک از شما که زودتر به حیره رسیده بود، امیر آن یکی است. در حیره که با هم شدید و دیده‌بان‌های پارسیان را در هم شکستید و مطمئن شدید که مسلمانان از پشت سرشان غافل‌گیر نمی‌شوند، یکی از شما در حیره برای پشتیبانی از همکارش و دیگر مسلمانان بماند و دیگری، بر شهرهایی که دشمنان خدا و دشمنان خودتان از پارسیان در آن، قدرت و جا گرفته‌اند، شبیخون بزند. با آن‌ها بجنگید تا آنچه را که در دست دارند، فراچنگ آورید و از خدای متعال بترسید و از او یاری بخواهید. آخرت را بر دنیا ترجیح دهید تا هر دو، نصیبتان گردد و دنیا را بر آخرت مقدم نشمارید که هم دنیا و هم آخرت را از دست می‌دهید. از طریق دوری از گناهان و شتاب در توبه، از نواهی خداوند، باز آیید و از پافشاری بر گناه و به تأخیر انداختن توبه جداً بپرهیزید.» [۱۲۹۰]

این نامه‌ی پرمحتوای ابوبکر صدیقسنشان‌دهنده‌ی اندیشه‌ی والای وی و باریک‌بینیش در راهنمایی فرماندهان لشکری است و البته توفیق الهی بر این توانمندی ابوبکرسمقدم می‌باشد. برنامه‌ی جنگی ابوبکر صدیقسدر کمال تناسب و سازگاری با مصالح قشون اسلامی در جریان عملیاتی کردن این رهنمود قرار داشت و به قدری پخته و کامل بود که جنگاورانی چون خالدسبه ژرف‌اندیشی نظامی ابوبکرسگواهی داده‌اند. چنان‌چه خالدسدر جریان انجام مأموریتش که در ادامه‌ی کار عیاضسدر فتح شمال عراق بود، به کربلاء رسید و مسلمانان از انبوه مگس‌های پرآزار آنجا به ستوه آمدند. خالدسبه عبدالله بن وثم فرمود: «صبر کن که من، می‌خواهم قلعه‌هایی را که عیاضسمأمور فتح آن شده، از نیروها و دیده‌بان‌های دشمن خالی کنم تا مسلمانان در آن مستقر شوند و قشون اسلامی از این ناحیه در امان باشند و عرب‌ها با اطمینان خاطر و بدون آشفتگی به نزد ما بیایند که این، فرمان خلیفه است و نظرش، با توانایی و کارآیی تمام امت برابری می‌کند.» [۱۲۹۱]مثنی بن حارثهسنیز در جریان فتح عراق بر اساس همین رهنمود، انجام وظیفه می‌کرد که فرمانده‌ی کل دستور داده بود: «با ایرانی‌ها در نزدیک‌ترین نقطه‌ی مرزیشان با سرزمین عرب‌ها بجنگید و در نقاط مرکزی و اندرونی خاکشان وارد جنگ نشوید که اگر خدای متعال، مسلمانان را پیروز کرد از پشت سر ایمن هستند و اگر نتیجه عکس این بود، باز هم در بازگشت مشکلی ندارند که راهشان را خوب می‌شناسند و در خاکشان بی‌باک‌ترند تا اینکه خدای متعال، آن‌ها را در یورشی دوباره موفق کند.» [۱۲۹۲]در فتح شام نیز بیابانی که پشت سر مسلمانان بود، آنان را از پشت سر در امان قرار می‌داد. البته باز هم مسلمانان هرگونه‌ زمینه‌ای را که به دشمن امید می‌داد تا مسلمانان را از پشت غافل‌گیر کنند، برچیدند و با بستن همه‌ی شکاف‌هایی که از آن احتمال حمله‌ی دشمن می‌رفت، به فتح شهرها پرداختند و توجه ویژه‌ای به رعایت این اصل جنگی نمودند. [۱۲۹۳]

[۱۲۹۰] تاریخ طبری (۴/۱۸۸،۱۸۹) [۱۲۹۱] تاریخ طبری (۴/۱۸۹) [۱۲۹۲] الإصابة (۵/۵۶۸) شماره‌ی۷۷۳۶؛ تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۳۳۱ [۱۲۹۳] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۳۳۱

۲- بسیج و فراخوان عمومی برای جهاد در راه خدا

ابوبکر صدیقسپس از آنکه به خلافت رسید، فراخوان یا بسیج عمومی را یکی از اصلی‌ترین ابزار آمادگی نظامی حکومت اسلامی قرار داد و مسلمانان را برای رویارویی با جریان ارتداد و همین طور حضور در حرکت فتوحات به خدمت فراخواند که از آن جمله می‌توان به نامه‌ای اشاره کرد که به یمنی‌ها نوشت و آنان را به خروج در راه خدا فرا خواند. [۱۲۹۴]

[۱۲۹۴] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۳۳۲

۳- تشکیل نیروهای امداد و پشتیبانی

زمانی که جبهه‌ی شرق، شدید شد و خالد و مثنی احساس کردند که نیروهایشان برای انجام مأموریتشان کافی نیستند و به نیروی انسانی بیش‌تری نیاز دارند، به ابوبکر صدیقسنامه نوشتند و از وی درخواست نیروی کمکی کردند. ابوبکر صدیقسدر پاسخشان چنین نوشت: «کسانی را به همراهی لشکر اسلام فرابخوانید که پس از رسول‌خدا جبر اسلام ثبات ورزیده‌ و با مرتدها جنگیده‌اند؛ هیچ یک از کسانی را که پیشینه‌ی ارتداد دارند، برای جهاد با خود همراه نکنید تا بعداً ببینم چه می‌شود.» [۱۲۹۵]ابوبکرستا واپسین لحظات حیاتش از گسیل نیروهای کمکی و پشتیبانی به جبهه‌های عراق و شام دریغ نکرد.

[۱۲۹۵] تاریخ طبری (۴/۱۶۳)

۴- هدفمند کردن جنگ

هدف مشخصی در جریان فتوحات اسلامی، فراروی مجاهدان بود تا عملیات هدفمند جهادی، کوششی همگانی در راستای دست‌یابی به مقصود ایجاد کند. ابوبکر صدیقسبر همین اساس، برنامه‌اش را بر این مبنا قرار داد که هر رزمنده‌ای بداند که هدف نهایی مسلمانان از فتوحات، گسترش اسلام و رساندن آن به تمام ملت‌ها از طریق نابودی حکام و سرکشانی است که مردمشان را از این خیر عمومی و فراگیر محروم می‌کنند. فرماندهان مسلمان، پیش از آغاز جنگ سه انتخاب فراروی دشمن قرار می‌دادند که عبارتند از: *پذیرش اسلام؛ *پرداخت جزیه *و یا جنگ. [۱۲۹۶]

[۱۲۹۶] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۳۳۲

۵- اولویت‌بندی و سنجیدگی در عملیات نظامی

ابوبکر صدیقسشخصاً عملیات سرکوبی مرتدها را در ابتدا عهده‌دار شد و سپس سپاهیانی برای این امر فراهم آورد و در عین حال از سایر صحنه‌های نبرد نیز غفلت نکرد و اسامهسرا برابر فرمان رسول‌خدا جبه شام گسیل نمود. ابوبکرسدر سال نخست خلافتش، فعالیت جهادی را در سرکوبی مرتدها متمرکز کرد و پس از یک‌سان سازی شبه‌جزیره و برقراری امنیت، دو جبهه‌ی عراق و شام را فعال کرد و چون جبهه‌ی شام به نیروی کمکی و پشتیبانی نیاز پیدا کرد، خالدسرا از عراق به شام فرستاد و مثنیسرا در عراق گذاشت و بدین ترتیب به حسب شرایط، جهاد برون‌مرزی را در شام فعال‌تر نمود.

۶- عملکرد فرماندهان، سنجه‌ی عزل و نصب

ابوبکر صدیقسپس از فراخوان مردم برای خروج در راه خدا به قصد جنگ با رومیان، خالد بن سعیدسرا به تبوک فرستاد تا در آنجا که مرکز پیشروی بود، سپاهیانی فراهم آورد و به عنوان نیروی پشتیبانی انجام وظیفه نماید و چون خالد بن سعیدسبه خوبی از عهده‌ی مأموریتش بر نیامد، ابوبکر صدیقسعزلش نمود و عکرمه بن ابوجهل را به جای او به مقام فرماندهی منصوب کرد. [۱۲۹۷]

[۱۲۹۷] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۳۳۴

۷- ایجاد تحول در شیوه‌های عملیاتی بر اساس شرایط

زمانی که ابوبکر صدیقساز پیشروی رومی‌ها و پیوستن مردم دمشق به آن‌ها اطلاع یافت، در فرمانی به ابوعبیدهسنوشت: «سوارانت را در روستاها پراکنده کن و با قطع رسیدن خواربار و خوراکی‌ به دشمن، آن‌ها را در تنگنا قرار بده و از محاصره‌ی شهرها خودداری کن تا اینکه فرمان بعدی من، به تو برسد. پس اگر به جنگ با تو برخاستند، با آنان بجنگ و برای پیروزی بر دشمن، از خدا مدد بخواه و من، نیز آن‌گونه که برای آنان نیروی کمکی می‌آید، برایت نیروی کمکی می‌فرستم.» [۱۲۹۸]

[۱۲۹۸] نگاه کنید به: العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۴۸

۸- بی‌نقص بودن خطوط ارتباطی خلیفه با فرماندهان لشکری

خطوط ارتباطی ابوبکر صدیقسبا فرماندهان قشون اسلامی به‌گونه‌ای منظم و بی‌نقص بود که گزارش‌های فرماندهان، در سلامت و امنیت کامل به خلیفه می‌رسید و پاسخ خلیفه نیز مخفیانه و بدور از دسترسی دشمن به آن و در سریع‌ترین وقت ممکن، در اختیار فرماندهان قرار می‌گرفت و مجالی به دشمن نمی‌داد که مسلمانان را غافل‌گیر کنند و بدین ترتیب مکاتبات خلیفه و فرماندهان، در سلامت و ظرافت بی‌نظیری به انجام می‌رسید و همین، یکی از عوامل شکست دشمن در جریان فتوحات اسلامی بود. [۱۲۹۹]

[۱۲۹۹] تاریخ الدعوة إلی الإسلام، ص۳۳۴

۹- فراست و تیزبینی خلیفه

برنامه‌های عملیاتی فتوحات از همان نخست، برخاسته از فراست و هشیاری ابوبکر صدیقسو اندیشه‌ی استوار وی بود که می‌‌توان آن را پیامد همراهی ابوبکرسبا رسول‌خدا جدانست که همواره از آموزه‌ها و رهنمودهای آن حضرت جبهره گرفت و دانستنی‌های زیادی کسب کرد و به همین سبب نیز توانست پس از رسول‌خدا جدر مقام خلافت، به بهترین نحو و با بصیرت تمام، انجام مسؤولیت نماید و به لشکریان اسلام، نصایح ارزنده‌ای ارائه کند و در مناسب‌ترین زمان‌ها که مجاهدان، در تنگنا قرار می‌گرفتند، برایشان نیروی کمکی بفرستد و از طریق جزم‌اندیشی و اراده‌ی استوار، یاری‌گرشان باشد. [۱۳۰۰]

[۱۳۰۰] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۳۳۶

تبیین حقوق الهی، فرماندهان و سربازان در دستورات و رهنمودهای ابوبکر صدیقس

۱- حقوق الهی

ابوبکر صدیقسدر رهنمودهایش به فرماندهان لشکری، پاره‌ای از حقوق الهی را برشمرد که به موارد زیر می‌توان اشاره کرد:

الف) شکیبایی در برابر دشمن

از جمله رهنمودهایی که ابوبکر صدیقسبه هنگام گسیل عکرمه بن ابوجهل به عمان ایراد نمود، این بود که: «تقوای الهی پیشه کن و به وقت رویارویی با دشمن، شکیبا باش.» [۱۳۰۱]ابوبکر صدیقسهنگام اعزام هاشم بن عتبه بن ابی‌وقاصسبه شام، او را این چنین راهنمایی کرد که: «…هنگام رویارویی با دشمن، شکیبا باش و همراهانت را نیز به صبر و شکیبایی فرا بخوان و بدان که تو، هر قدمی که در راه خدا برداری و هر مالی که خرج کنی و یا متحمل تشنگی، بیماری و سختی شوی، خدای متعال، برایت عمل نیکی ثبت می‌فرماید و او، پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند.» [۱۳۰۲]

[۱۳۰۱] عیون الاخبار (۱/۱۸۸) [۱۳۰۲] فتوح‌الشام ازدی، ص۳۴

ب) نصرت دین، هدف و انگیزه اصلی مجاهد باشد

این رهنمود، در فرمان ابوبکرسبه خالدسکاملاً نمایان است. ابوبکر صدیقسهنگام اعزام خالدسبه شام، به او تذکر داد که تمام تلاشش را به‌کار بگیرد و نیتش را تنها در جهت رضای خدای متعال، قرار دهد و از غرور و خودبینی بپرهیزد که چنین غروری، نوعی خودخواهی است و باعث تباهی عمل انسان می‌شود. ابوبکر صدیقس، خالدسرا منت‌گزاری نیز برحذر داشت و به او یادآوری کرد که خدای متعال، بر او منت نهاده که او را به کار بزرگی چون جهاد توفیق داده است. [۱۳۰۳]در بخشی از نامه‌ی ابوبکر صدیقسبه خالد آمده بود: «…کارت را به‌خوبی انجام بده تا خدای متعال، کارت را به سرمنزل مقصود برساند و آن را کامل گرداند. به خود، عجب و خودبینی راه نده که شکست می‌خوری و خوار و زبون می‌گردی. به خاطر کاری که می‌کنی، منت منه و آن را به رخ نکش که منت، تنها از آن خدای متعال است و او است که بر بنده منت می‌نهد و او صاحب جزا می‌‌باشد.» [۱۳۰۴]

[۱۳۰۳] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۲۹۵ [۱۳۰۴] تاریخ طبری (۴/۲۰۲)

جـ) امانت‌داری

امانت‌داری در غنایم جنگی، یکی از اشارات روشن ابوبکر صدیقسدر رهنمودهایش به فرماندهان لشکری می‌باشد و به این نکته تأکید می‌کند که هیچ کس، در غنایم خیانت نکند و دستور می‌دهد که غنایم را یک‌جا کرده و سپس درمیان مجاهدان تقسیم نمایند و در برابر دشمن، یک‌سان و چون دست واحدی باشند. [۱۳۰۵]به‌طور مثال می‌توان به سفارش ابوبکر صدیقسبه یزید بن ابوسفیانساشاره کرد که او را از خیانت در غنایم برحذر می‌دارد. [۱۳۰۶]این‌ها بخشی از رهنمودهای ابوبکر صدیقسبه فرماندهان و سپاهیان اسلام در مورد رعایت حقوق الهی بود.

[۱۳۰۵] الإدارة العسکریة فی دولة الصدیق (۱/۴۶) [۱۳۰۶] تاریخ الخلفاء از سیوطی، ص۱۲۱

۲- حقوق فرماندهان

ابوبکر صدیقسدر نامه‌هایش، حقوق فرماندهان (وظایف رزمندگان) را شرح داده که می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف) حرف‌شنوی و اطاعت از فرمانده

ابوبکر صدیقسدر نخستین سخنرانی خود پس از آنکه در مقام خلافت قرار گرفت، بر این نکته تأکید کرد که راه رسول‌خدا جرا ادامه خواهد داد و بر مردم است که از او اطاعت کنند. وی در بخشی از خطبه‌اش چنین فرمود: «بدانید از جمله اعمالی که می‌توانید خالصانه در راه خدا انجام دهید، طاعتی است که (از خلیفه در چارچوب دین و شریعت) می‌کنید.» [۱۳۰۷]ابوبکر صدیقسبرخی از فرماندهان را نیز دستور داد تا تحت فرمان فرمانده‌ی دیگر انجام وظیفه نمایند و از او حرف‌شنوی داشته باشند. از این دست می‌توان به فرمان ابوبکر صدیقسبه مثنی بن حارثه‌ی شیبانیساشاره کرد که: «…من، خالد بن ولید را به سوی تو فرستادم تا در عراق، به همراه آن دسته از اقوامت که با تو هستند، به استقبالش بروی (و از او فرمان ببری)؛ دستیارش باش و او را کمک نما؛ با نظرانش مخالفت نکن و از فرمانش سر نتاب که او از کسانی است که خدای متعال، در کتابش آنان را ستوده و فرموده است: ﴿ مُّحَمَّدٞ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡۖ تَرَىٰهُمۡ رُكَّعٗا سُجَّدٗا [۱۳۰۸]تا زمانی که خالدسبا توست، او فرمانده می‌باشد و وقتی از تو جدا شود، تو همانند گذشته امیر خواهی بود.» [۱۳۰۹]

ابوبکر صدیقسسپاهیان اسلام را نیز ‌هنگام گسیلشان به شام، به اطاعت و حرف‌شنوی از فرماندهان فراخواند و فرمود: «ای مردم! خداوند، به شما نعمت اسلام عنایت کرد و شما را با حکم جهاد گرامی داشت و شما را به وسیله‌ی این دین بر پیروان سایر ادیان برتری بخشید. پس ای بندگان خدا! خودتان را برای جهاد با رومی‌ها در شام آماده کنید که من، برای جنگ با روم، امیرانی بر شما می‌گمارم و پرچم‌هایی می‌بندم. بر شما است که از خداوند اطاعت کنید و با فرماندهانتان مخالفت نورزید. نیت خود را درست کنید و به راه درست بروید که خدای متعال، با کسانی است که تقوا پیشه می‌کنند و کار نیک انجام می‌دهند.» [۱۳۱۰]مسلمانان، در پاسخ ابوبکر صدیقسگفتند: «تو، امیر ما هستی و ما، رعیت تو می‌باشیم؛ تو، فرمان می‌دهی و از ما اطاعت و حرف‌شنوی است و ما، مطیع دستور تو هستیم. به هر کجا که ما را بفرستی، می‌رویم.» [۱۳۱۱]زمانی که ابوبکر صدیقسخالد بن ولیدسرا برای ادره‌ی قشون اسلامی به شام فرستاد، از ابوعبیدهسخواست تا به خاطر تجربه‌ی جنگی خالدساز او اطاعت کند و چون خالدسبه شام رسید، از ابوعبیدهسخواست تا کسی را به دسته‌های مختلف قشون اسلامی بفرستد و آنان را از فرمانده‌ی جدید باخبر کند و به اطاعت از وی دستور دهد. ابوعبیدهسضحاک بن قیس را مأمور این کار کرد و ضحاک نیز به میان سپاهیان رفت و از آنان خواست که از فرمانده‌ی جدید اطاعت کنند. سپاهیان اسلام نیز بی‌چون و چرا پذیرفتند و از خالدساطاعت نمودند. [۱۳۱۲]

[۱۳۰۷] تاریخ طبری (۴/۴۴) [۱۳۰۸] سوره‌ی فتح: آیه‌ی۲۹: «محمد، فرستاده‌ی خدا است و کسانی که با او هستند، در برابر کافران، تند و سرسخت و نسبت به یکدیگر، مهربان و دل‌سوزند. تو، ایشان را (همواره) در حال رکوع و سجود می‌بینی…» [۱۳۰۹] الوثائق السیاسیة، حمیدالله، ص۳۷۱؛ فتوح‌الشام ازدی، ص۶۰ [۱۳۱۰] فتوح‌الشام ازدی، ص۵ [۱۳۱۱] الفتوح ابن‌اعثم (۱/۸۲) [۱۳۱۲] فتوح‌الشام ازدی، ص۱۸۹

ب) واگذاری تصمیم‌گیری امور به فرمانده

خدای متعال می‌فرماید: ﴿ وَإِذَا جَآءَهُمۡ أَمۡرٞ مِّنَ ٱلۡأَمۡنِ أَوِ ٱلۡخَوۡفِ أَذَاعُواْ بِهِۦۖ وَلَوۡ رَدُّوهُ إِلَى ٱلرَّسُولِ وَإِلَىٰٓ أُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنۡهُمۡ لَعَلِمَهُ ٱلَّذِينَ يَسۡتَنۢبِطُونَهُۥ مِنۡهُمۡۗ وَلَوۡلَا فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ وَرَحۡمَتُهُۥ لَٱتَّبَعۡتُمُ ٱلشَّيۡطَٰنَ إِلَّا قَلِيلٗا٨٣ [النساء: ۸۳]

یعنی: «و هنگامی که کاری (از قبیل: جنگ یا صلح، شکست یا پیروزی و…) که موجب ترسیدن یا نترسیدن است، به آنان (مسلمانان ضعیف‌الایمان) پیش آید، خبرش را پخش می‌کنند (و همین، باعث می‌شود تا دشمنان از چند و چون مسایل مسلمانان آگاهی یابند.) اگر این امور (و تصمیم‌گیری درباره‌اش) را به پیامبر و فرماندهان، واگذارند، تنها این دسته از ایشان (که کارشناس و صاحب‌نظرند،) آن را باید و شاید درک کرده (و به آن رسیدگی می‌کنند.) اگر فضل و رحمت خدا، بر شما نبود، جز اندکی از شما، همه از شیطان پیروی می‌کردید».

خدای متعال، در این آیه واگذاری امور را به فرماندهان، زمینه‌ای برای دست‌یابی به تصمیم درست و به‌جا معرفی کرده و بر همین اساس است که اگر چیزی به ذهن عموم مردم یا سپاهیان رسید که بر مسؤول یا فرمانده پوشیده می‌‌باشد، باید آن را با وی درمیان بگذارند تا از طریق رایزنی و مشورت، تصمیم درست و شایسته‌ای بگیرد. [۱۳۱۳]ابوبکر صدیقسهنگام گسیل قشون اسلامی به شام، رسیدگی به امور لشکریان را به فرماندهان واگذار کرد و خطاب به آن‌ها فرمود: «ای ابوعبیده، ای معاذ، ای شرحبیل و ای یزید! شما، از حامیان و پاسداران این دین هستید و من، فرماندهی این لشکرها را به شما واگذار کرده‌ام. پس در کارتان بکوشید و استقامت کنید و در رویارویی با دشمن، یک‌دست باشید.» [۱۳۱۴]ابوبکر صدیقسعلاوه بر این به فرماندهان دستور داد که به امور لشکریان رسیدگی کنند و با خلوص و یک‌پارچگی، انجام مسؤولیت نمایند تا دچار اختلاف و تفرقه نشوند. [۱۳۱۵]ایشان خطاب به فرماندهان افزود: «زمانی که به خاک دشمن رسیدید و با دشمن روبرو شدید و همه‌ی شما برای جنگ با آن‌ها گرد آمدید، ابوعبیدهسفرمانده‌ی شما است و چنان‌چه او به شما نرسیده بود و شرایط جنگ پیش آمد، یزید بن ابوسفیانسفرمانده‌ی شما می‌باشد.» [۱۳۱۶]ابوبکر صدیقسمسؤولیت رسیدگی به امور لشکریان را به یکی از فرماندهان واگذار کرد تا در انجام مسؤولیتشان دچار تفرقه و چنددستگی نشوند. خلیفه‌ی رسول‌خدا جبه عمرو بن عاصسنیز فرمود: «تو، یکی از فرماندهان ما، در آنجا هستی و چون جنگ، شما را گرد آورد، ابوعبیده بن جراحسفرمانده‌ی شما است.» [۱۳۱۷]

ابوبکرسدر مورد فرماندهان عراق نیز همین رویه را در پیش گرفت و خطاب به مثنی بن حارثه چنین نوشت: «...من، خالد بن ولید را به سوی تو فرستادم تا در عراق، به همراه آن دسته از اقوامت که با تو هستند، به استقبالش بروی… تا زمانی که خالد با تو است، او فرمانده می‌باشد و وقتی از تو جدا شود، تو همانند گذشته امیر خواهی بود.» [۱۳۱۸]

[۱۳۱۳] الاحکام السلطانیة از ماوردی، ص۴۸ [۱۳۱۴] فتوح‌الشام ازدی، ص۷ [۱۳۱۵] الفتوح ابن‌اعثم (۱/۸۴) [۱۳۱۶] فتوح‌الشام، ص۷ [۱۳۱۷] فتوح‌الشام، ص۴۸ [۱۳۱۸] الوثائق السیاسیة، حمیدالله، ص۳۷۱؛ فتوح‌الشام ازدی، ص۶۰

جـ) اجرای فوری دستور فرمانده

ابوبکر صدیقسدر جریان جنگ‌های ارتداد، نامه‌ای به خالد بن ولیدسنوشت و به او دستور داد عازم جنگ با مسیلمه‌ی کذاب شود. خالدسسپاهیانش را جمع کرد و فرمان ابوبکر صدیقسرا برایشان خواند و نظرشان را پرسید. یاران خالدسگفتند: «نظر، نظر شما است؛ هیچ یک از ما از دستورات شما سرپیچی نمی‌کند.» [۱۳۱۹]پیش از این فرمان ابوبکر صدیقسبه خالدسرا آوردیم که هنگام اعزام خالد از عراق به شام، به او دستور داد: نیمی از سپاهیان را با خود به شام ببرد و نیم دیگر را در عراق بگذارد تا تحت فرماندهی مثنی انجام وظیفه کنند. در بخشی از فرمان ابوبکر صدیقسبه خالدسآمده بود: «ای خالد، هیچ فرد کوشا و پشت‌کاری را در سپاه خود قرار نده مگر آنکه به همان نسبت برای آنان نیز افراد کوشا و پرتلاش را بگذاری.» خالدسنیز بلافاصله دستور ابوبکر صدیقسرا اجرا کرد و لشکر را میان خود و مثنی دو قسمت نمود. [۱۳۲۰]ابوبکر صدیقسبه عمرو بن عاصسنیز فرمان نوشت که از قضاعه به یرموک برود و عمروسنیز بلافاصله دستور خلیفه را اجرا کرد. ابوعبیده و یزید نیز که از سوی خلیفه مأموریت یافته بودند، به خاک دشمن در شام یورش ببرند و در آن، زیاد پیشروی نکنند تا دشمن از پشت سر غافل‌گیرشان نکند، مطابق فرمان و رهنمودهای ابوبکر صدیقسمأموریتشان را انجام دادند. [۱۳۲۱]

[۱۳۱۹] الفتوح ابن‌اعثم (۱/۲۹) [۱۳۲۰] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة، نوشته‌ی سلیمان آل کمال (۱/۱۱۲) [۱۳۲۱] منبع سابق (۱/۱۱۳)

د) عدم نزاع و کشاکش با فرمانده به‌هنگام تقسیم غنایم

ابوبکر صدیقسدر تقسیم غنایم جنگی، به روش رسول‌خدا جعمل کرد. خالد بن ولیدسپس از پایان جنگ یمامه نامه‌ای به ابوبکر صدیقسفرستاد و به ایشان گزارش داد که خدای متعال، مسلمانان را پیروز نموده و غنایم زیادی نصیبشان کرده است. ابوبکر صدیقسدر پاسخ خالدسچنین نوشت: «غنایم و اسیران بنی‌حنیفه را جمع کن و حق هر کسی را بده و خمسش را جدا کرده و به مدینه بفرست تا درمیان مسمانانی که این‌‌جا هستند، تقسیم شود. والسلام.» البته تمام فرماندهان، همین کار را می‌کردند و پس از کنار گذاشتن خمس، غنایم را تقسیم می‌نمودند و هیچ یک از مجاهدان و سپاهیان نیز به فرمانده در مورد چگونگی تقسیم غنایم اعتراض نمی‌کرد. [۱۳۲۲]

[۱۳۲۲] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۱۲۰)

۳- حقوق سربازان و سپاهیان (وظایف فرماندهان)

ابوبکر صدیقساز خلال دستورات و نامه‌هایش، حقوق سربازان و سپاهیان را تبیین نموده که به شرح آن به ترتیب زیر می‌پردازیم:

الف) بازدید فرمانده از سپاهیان و بررسی اوضاع و احوالشان

زمانی که مرتدها، رو به مدینه‌ی منوره نهادند، ابوبکر صدیقسمردم را در مسجد جمع کرد تا برای رویارویی با حمله‌ی احتمالی مرتدها در کمال آمادگی باشند. ابوبکر صدیقسدر این جریان، خطاب به مردم فرمود: «اینک، کفر همه جا را گرفته و نمایندگان قبایل نیز، شما را کم و اندک دیدند و نمی‌دانید که‌ آنان، روز به شما حمله می‌کنند یا شبانگاه بر شما شبیخون می‌زنند؟! فاصله‌ی چندانی هم با شما ندارند.» ابوبکر صدیق ضمن بازدید از یارانش، عده‌ای را به گشت‌زنی و پاس‌بانی در راه‌های ورودی مدینه گماشت تا با هر حمله‌ی احتمالی مقابله کنند. [۱۳۲۳]زمانی که جمع انبوهی از مسلمانان گرد آمده بودند تا در خدمت لشکر اسلام به فتح شام بروند، ابوبکر صدیقسبالای اسبش ایستاد و به آنان نگریست و شادی در چهره‌اش نمایان شد. وی پیش از حرکت سپاهیان اسلام از آنان، سان دید و برای پیروزیشان دعا کرد؛ رهنمودهایی ایراد فرمود و پس از بستن درفش‌ها و پرچم‌های قشون، مجاهدان را با پای پیاده بدرقه نمود. [۱۳۲۴]

[۱۳۲۳] تاریخ طبری (۴/۶۴) [۱۳۲۴] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة ۰۱/۱۳۶)

ب) مهرورزی و مدارا با سپاهیان و عدم سخت‌گیری بر ایشان

ابوبکر صدیقسدر جریان جنگ‌های دوران ارتداد، به خالد بن ولیدسو سایر فرماندهان سفارش کرد که با همراهانشان برخورد نرمی داشته باشند و در مسیر حرکتشان، عده‌ای را به عنوان راهنما به‌کار گیرند. [۱۳۲۵]در جریان فتح عراق، معاهده‌ای میان خالد و مردم الیس [۱۳۲۶]بسته شد که یکی از شرایطش، این بود که مردم الیس، ضمن گزارش اخبار به نفع مسلمانان، آن‌ها را راهنمایی کنند و یاری‌گرشان در برابر حکومت ایران باشند؛ چرا که اهل الیس، راه‌های آن منطقه را بیش از هر کس دیگری می‌‌شناختند. [۱۳۲۷]زمانی که خالدساز سوی ابوبکر صدیقسمأموریت یافت که به کمک مجاهدان در شام برود، راهنمایان را به حضور خواست و با آن‌ها درباره‌ی مسیر حرکت به شام مشورت و رایزنی کرد تا زمینه‌ی یاری مجاهدان شام در سریع‌ترین وقت ممکن، فراهم شود و بدین منظور رافع بن عمیر طائی را به عنوان راهنما، در مسیر عراق به شام را به‌کار گرفت. [۱۳۲۸]ابوبکر صدیقسبه هنگام اعزام یزید بن ابوسفیانسبه شام، به او چنین فرمود: «در مسیر حرکت، بر خود و یارانت، سخت نگیر.» هنگامی که سپاهیان یزیدس، در مسیر حرکت به سوی مقصد، دچار مشکل شدند و راه‌پیمایی بر آنان دشوار شد، یکی از افراد یزید، سفارش ابوبکرسرا به او یادآوری کرد که نباید یارانش را در مشقت بیندازد. [۱۳۲۹]ابوبکر صدیقسزمانی که عمرو بن عاصسرا به فلسطین اعزام کرد، به او چنین فرمود: «برای همراهانت همانند پدر باش و در راه‌پیمایی، میانه‌روی کن که برخی از ایشان ضعیفند (و نمی‌توانند مسیر زیادی راه بروند.)» [۱۳۳۰]فرماندهان قشون، برابر فرمان ابوبکر صدیقسسپاهیانشان را در مسیر حرکت به سوی منطقه‌ی عملیات، در مشقت نمی‌انداختند و به همین خاطر نیز راهنمایانی به خدمت می‌گرفتند تا مسیری انتخاب کنند که آب ‌و آبادی بیش‌تری داشته باشد و مجاهدان به‌راحتی، به مقصد برسند و در نتیجه توان جسمی و روحیشان برای رویارویی با دشمن، حفظ شود و تحلیل نرود. [۱۳۳۱]

[۱۳۲۵] منبع سابق (۱/۱۴۷)؛ مآثر الأناقة از قلقشندی (۳/۱۴۰) [۱۳۲۶] الیس، نام یکی از روستاهای انبار عراق می‌باشد. نگاه کنید به معجم‌البلدان (۱/۲۴۸) [۱۳۲۷] الخراج از ابویوسف، ص۲۹۴ [۱۳۲۸] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۱۴۸) [۱۳۲۹] فتوح‌الشام واقدی (۱/۲۳) [۱۳۳۰] فتوح‌الشام (۱/۱۳۰) [۱۳۳۱] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۱۴۹)

جـ) وضع شعار (نشان شناسایی) برای هر یک از طوایف و دسته‌های فعال در لشکر

شعار لشکر اسامهسدر جنگ با رومیان، «یا منصور أمت» [۱۳۳۲]بود. شعار مسلمانان در جنگ با مسیلمه‌ی کذاب «یا محمداه، یا محمداه» [۱۳۳۳]بود. قبیله‌ی تنوخ در فتح عراق چنین بانگ برمی‌آوردند که: «یا آل عباد الله» در جنگ یرموک نیز هر قبیله‌ و دسته‌ای، شعار مخصوصی داشت که با آن شناخته می‌شد تا افرادش، بهتر آن را در گیر و دار جنگ بیابند و یک‌جا و یک‌دست باشند. از جمله شعارهای دسته‌ها و طوایف مختلف در جنگ یرموک، می‌توان اشاره کرد به: شعار ابوعبیدهسو زیردستانش: «أمت، أمت» [۱۳۳۴]؛ شعار خالد بن ولیدسو همراهانش: «یا حزب‌الله»؛ شعار قبیله‌ی عبس: «یا لعبس» [۱۳۳۵]؛ شعار حمیر: «الفتح»؛ نشانِ طوایف دارم و سکاسک: «الصبر، الصبر» و شعار بنی‌مراد: «یا نصرالله انزل». [۱۳۳۶]

[۱۳۳۲] یعنی: ای یاری داده شده! بمیران. [۱۳۳۳] قابل یادآوری است که این شعار، به معنای مددخواهی از محمد مصطفی جنیست؛ بلکه به چنین ترکیب‌هایی در اصطلاح، ندبه می‌گویند که برانگیزنده‌ی عواطف و احساسات درونی است؛ از این‌رو «یا محمداه»، از آن جهت شعار مسلمانان در جنگ با مسیلمه‌ی کذاب بود که عواطف درونی مجاهدان را برای دفاع از دین محمد جبرانگیزد و سبب خیزش قوای درونی آن‌ها برای دلسوزی به آیین محمدی و در نتیجه، جان‌فشانی در راه دفاع از اسلام گردد.(مترجم) [۱۳۳۴] یعنی: بمیران، بمیران. [۱۳۳۵] جملات و کلماتی از این دست که در آن، پس از حرف ندا، «ل» تعجب می‌آید، چنین معنا می‌یابد که: شگفتا از عبس که عجیب قبیله‌ای است و در واقع یادآور حماسه‌های قومی به قصد خیزش احساسات دینی در راستای قتال و جهاد فی سبیل الله می‌باشد.(مترجم) [۱۳۳۶] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۱۷۴)

د) وارسی سربازان و دقت نظر در به‌خدمت گرفتن سربازان جدید

یکی از سفارش‌های ابوبکر صدیقسبه فرماندهان لشکری در جریان جنگ‌ با مرتدها، این بود که یاران و همرزمانشان را از شتاب‌زدگی و تبه‌کاری باز دارند و افراد ناشناس را بدون شناخت قبلی، درمیان سپاهیان وارد نکنند که مبادا جاسوس باشند و خطری از سوی آن‌ها متوجه مسلمانان شود. [۱۳۳۷]ابوبکر صدیقسهمچنین فرماندهان را از به خدمت گرفتن کسانی که سوء پیشینه‌ی ارتداد داشتند، منع کرد تا هیچ خطری از سوی آن‌ها متوجه سپاهیان اسلام نشود. [۱۳۳۸]ابوبکر صدیقسدر جریان فتح شام به فرماندهان لشکری سفارش کرد که هنگام مذاکره با قاصدان و نمایندگان دشمن، محتاط و هشیارانه عمل کنند؛ چنان‌چه به یزید بن ابوسفیانسفرمود: «اگر پیک‌های دشمن، پیشت آمدند، آنان را گرامی بدار و البته آن‌ها را زیاد، نزد خود نگه ندار تا در حالی اردوگاهت را ترک کنند که چیزی (از اطلاعات جنگی و اسرار نظامی شما) کسب نکرده باشند. قاصدان دشمن را از اهداف و کارهای خود باخبر نکن که به نقاط ضعفتان پی می‌برند و از برنامه‌هایتان مطلع می‌شوند. با آن‌ها در بخش انبوه لشکرت ملاقات کن (تا از قدرت لشکرت بترسند). کس دیگری را سخن‌گو نکن و خودت عهده‌دار مذاکره با قاصدان دشمن باش. راز خودت را برملا نکن که با مشکل مواجه می‌شوی و هرگاه از سپاهیانت مشورت خواستی، سخن راست بگو تا مشورت درستی دریافت کنی و مسایل را از مشاوران پنهان نکن که در این صورت، کارت، به خرابی و آشفتگی می‌کشد.» [۱۳۳۹]

[۱۳۳۷] تاریخ طبری (۴/۷۱) [۱۳۳۸] تاریخ طبری (۴/۱۶۳) [۱۳۳۹] مروج الذهب از مسعودی (۲/۳۰۹)

هـ) احتیاط و آمادگی کامل در برابر فریب و شبیخون احتمالی دشمن

ابوبکر صدیقسعده‌ای را به گشت‌زنی و پاس‌بانی در راه‌های ورودی مدینه گماشت تا با هر حمله‌ی احتمالی مقابله کنند. ایشان به هنگام اعزام خالد بن ولیدسبه جنگ با مرتدها، به او درباره‌ی فریب و شبیخون عرب‌ها هشدار دادند و فرمودند: «نسبت به شبیخون عرب‌ها هشیار و آماده باش.» [۱۳۴۰]ابوبکر صدیقسبه فرماندهان لشکرها سفارش کرد که عده‌ای را به نگهبانی و پاسبانی در اطراف لشکرشان بگمارند و برخی را هم به گشت‌زنی بفرستند تا با حملات احتمالی و نابهنگام دشمن، مقابله کنند و بدین ترتیب در کمال آمادگی باشند. ابوبکر صدیقسبه فرماندهانش دستور داد که گاهی به نگهبانان، سر بزنند و ببینند که در انجام مسؤولیتشان، کوتاهی نمی‌کنند. چنانچه به یزید بن ابوسفیانسفرمود: «نگهبانان زیادی را در اطراف اردوگاه پراکنده کن و شب و روز، به طور ناگهانی و بدون خبر قبلی از آنان سر بزن.» [۱۳۴۱]و به عمرو بن عاصسچنین فرمود: «یارانت را به نگهبانی و پاسبانی، دستور بده و خودت، به آنان سر بزن….» [۱۳۴۲]فرماندهان لشکرها، مطابق دستور ابوبکر صدیقسعده‌ای را در مسیر حرکت و در اردوگاه‌ها، به نگهبانی و پاسبانی می‌گماشتند. [۱۳۴۳]

[۱۳۴۰] نهایة الأرب از نویری (۶/۱۶۸) [۱۳۴۱] مروج الذهب (۲/۳۰۹) [۱۳۴۲] فتوح‌الشام واقدی (۱/۲۳) [۱۳۴۳] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۱۹۶)

و) تأمین نیازمندی‌های لشکر

ابوبکر صدیقسشتر، اسب و سلاح و جنگ‌افزار می‌خرید و در عرصه‌ی جهاد به‌کار می‌گرفت [۱۳۴۴]و غنایمی را که در جنگ، به‌دست مسلمانان می‌افتاد، در اختیارشان قرار می‌داد تا در میدان نبرد بر ضد دشمن، استفاده شود. [۱۳۴۵]یکی از دستورات ابوبکر صدیقسبه خالدسدر جریان جهاد با مرتدها، این بود که با زاد و توشه‌ی کافی به سوی دشمن برود. [۱۳۴۶]هرگاه که فرماندهان لشکر اسلام، با دشمن، صلح می‌کردند، یکی از شرایط سازش را این ماده قرار می‌دادند که آن‌ها، با خوراکی‌های حلالی که دارند، از مسلمانان پذیرایی نمایند. [۱۳۴۷]ابوبکر صدیقسفرماندهان و سپاهیان اسلام را از کشتن گوسفند‌ها و شترهای دشمن، منع کرد مگر آنکه قصد خوردنش را داشته باشند. [۱۳۴۸]

[۱۳۴۴] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۲۱۵) [۱۳۴۵] الخراج از ابویوسف، ص۲۸۶ [۱۳۴۶] نگاه کنید به: نهایة الأرب (۶/۱۶۸) [۱۳۴۷] الخراج، ص۲۸۹ [۱۳۴۸] نهایة الأرب (۶/۱۶۸)

ز) آرایش نظامی و صف‌بندی سپاهیان

ابوبکر صدیقسدر جنگ‌ها، شیوه‌ی دسته‌بندی سپاهیان را اجرا کرد که دسته‌ها به مقتضای موقعیت جنگ یا به صلاح‌دید فرمانده، کم و زیاد می‌شدند. [۱۳۴۹]خالد بن‌ولیدسنیز در جنگ یرموک، لشکر اسلام را به چندین دسته و گردان تقسیم کرد و لشکر اسلام را به ترتیبی آرایش داد که چند مجاهد، در صفوفِ جداگانه و البته‌ به‌هم‌پیوسته به طرزی قرار می‌گرفتند که گنجایش حرکت و انتشار داشته باشند. خالدسدر جنگ یرموک خطاب به سپاهیان اسلام چنین فرمود: «دشمنان شما، انبوه و بیدادگرند و از این‌رو آرایش سپاه به چند دسته، آن را در چشم دشمن، بیش‌تر می‌نمایاند.» خالدسسپاه اسلام را به ترتیبی که در صفحات گذشته، بیان کردیم، به سی و شش تا چهل دسته و گردان تقسیم کرد و لشکر را آرایش خاصی داد که تا آن زمان درمیان عرب‌‌ها بی‌سابقه بود و ضمن تعیین امیری برای هر دسته، حیطه‌ی کاری و مسؤولیت فرماندهان را تشریح نمود. [۱۳۵۰]سیستم صف‌‌بندی و آرایش نظامی به ترتیب مذکور، پس از جنگ یرموک در جنگ‌های اسلامی، معمول شد. [۱۳۵۱]

[۱۳۴۹] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۲۳۱) [۱۳۵۰] رجوع کنید به: تاریخ طبری (۴/۲۱۵) [۱۳۵۱] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۲۳۲)

ح) تشویق و برانگیختن سربازان به قتال در راه خدا

ابوبکر صدیقسهمواره مسلمانان را به جهاد در راه خدا تشویق می‌کرد و با یادآوری اسباب و زمینه‌های پیروزی به مجاهدان و ایجاد امید به پیروزی در آنان، روحیه‌شان را برای جهاد تقویت می‌نمود تا دشمن را در نگاهشان ناچیز و ناتوان بنمایاند و مجاهدان را در رویارویی با دشمن، جسور و شجاع بار بیاورد؛ چرا که جرأت و بی‌باکی، دست‌یابی به پیروزی را آسان‌تر می‌کند. [۱۳۵۲]ابوبکر صدیقسخالد بن ولیدسرا به جان‌فشانی در راه خدا تشویق نمود و به او چنین فرمود: «مشتاق مرگ در راه خدا باش تا زندگانی، به تو ارزانی گردد.» [۱۳۵۳]خلیفه‌ی رسول‌خدا جبه هنگام گسیل لشکریان اسلام به شام، آنان را به جهاد و جان‌فشانی در راه خدا تشویق کرد و برایشان دعای نصرت و پیروزی نمود. [۱۳۵۴]

[۱۳۵۲] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۲۳۲) [۱۳۵۳] االدارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۲۳۸) [۱۳۵۴] فتوح الشام ازدی، ص۱۱-۱۵

ط) یادآوری فضیلت جهاد و شهادت در راه خدا به سپاهیان

ابوبکر صدیقسبه سپاهیانی که عازم شام بودند، چنین فرمود: «بدانید که در قرآن کریم درباره‌ی جهاد در راه خدا چنان ثوابی بیان شده که هر مسلمانی، باید آرزومند آن باشد؛ همان ثوابی که خدای متعال، آن را تجارتی بیان نموده که نجات‌بخش انسان از عذاب الهی است و مسلمان را به کرامت دنیا و آخرت می‌رساند.» [۱۳۵۵]

[۱۳۵۵] تاریخ طبری (۴/۲۰۸)

ی) نظرخواهی از افراد صاحب‌نظر

نظرخواهی از صاحب‌نظران، همان رویه‌ای است که از ابوبکر صدیقسدر جربان جهاد با مرتدها و در فتوحات شام و در بسیاری از مسایل و پیشامدهای جامعه‌ی اسلامی، کاملاً نمودار است. ابوبکر صدیقسبه فرماندهان نیز دستور داد که با یکدیگر در مسایل و مصالح مسلمانان، مشورت و رایزنی کنند. [۱۳۵۶]خود ابوبکر صدیقسنیز نمونه‌ی کامل و برجسته‌ای در پهنه‌ی مشورت و رایزنی می‌باشد. وی، در زمان ارتداد برخی از افراد و قبایل، عمرو بن عاصسرا بحضور خواست و به او فرمود: «ای عمرو! تو درمیان قریشیان، اندیشمند و صاحب‌نظر هستی. اینک که طلیحه، ادعای پیغمبری کرده، چه نظری داری؟» ابوبکرسدر مورد انتخاب فرماندهان لشکری نیز با عمروسمشورت کرد و از وی در مورد خالدسنظر خواست. عمروسگفت: «او، در دل انسان، هوای جنگ و جهاد می‌اندازد و برای مرگ، داوطلب و آماده است؛ در میدان نبرد، صدایی چون صدای گربه و خروشی چون خروش شیر دارد.» و بدین ترتیب ابوبکر صدیقسخالدسرا به فرماندهی لشکر اسلام گماشت. [۱۳۵۷]خالدسبرای انجام مأموریتش عازم شد و همواره از سپاهیانش نیز در جریان جهاد با مرتدها، نظرخواهی می‌کرد و نتیجه‌ی مشورت‌ها و رایزنی‌هایش را به فرمانده‌ی کل گزارش می‌داد. [۱۳۵۸]هنگامی که ابوبکر صدیقستصمیم گرفت با رومیان جهاد کند، با گروهی از صحابه مشورت کرد و پس از اتفاق نظر صحابه در مورد جهاد با رومیان در شام، لشکری فراهم آورد تا به شام گسیل شوند. [۱۳۵۹]یکی از دستورات و سفارش‌های ابوبکر صدیقسبه فرماندهان لشکرهایی که به شام اعزام شدند، این بود که همواره به مسأله‌ی مشورت، توجه داشته باشند. چنان‌چه به یزید بن ابوسفیانسفرمود: «من، ربیعه بن عامر را با تو همراه کرده‌ام و تو خودت، از توان و قدرتش آگاهی؛ پس او را پیشاپیش خود قرار بده و با او مشورت نما و با او مخالفت نکن.» یزیدسگفت: «باشد؛ با او، با احترام و محبت رفتار می‌کنم.» ابوبکر صدیقسافزود: «در مسیر حرکت، خودت و یارانت را در مشقت نینداز و بر قوم و یارانت خشم نگیر؛ در کارها، با آنان مشورت کن و عدل و عدالت را پیشه نما.» [۱۳۶۰]ابوبکر صدیقسعلاوه بر این، به یزیدسفرمود: «‌هرگاه از سپاهیانت مشورت خواستی، سخن راست بگو تا مشورت درستی دریافت کنی و مسایل را از مشاوران پنهان نکن که در این صورت، کارت، از سوی خودت به خرابی و آشفتگی می‌کشد.» [۱۳۶۱]ابوبکر صدیقسنکات دیگری نیز درباره‌ی شورا و مشورت به یزیدسو دیگر فرماندهان اعزامی به شام گفت که از اصل پایبندی به شورا و مشورت بیرون نیست. [۱۳۶۲]فرماندهان قشون اسلامی نیز فرمان ابوبکر صدیقسرا در مورد مشورت و رایزنی با یکدیگر، اجرا کردند که از آن جمله می‌توان به گفته‌ی ابوعبیده بن جراحسبه عمرو بن عاصساشاره کرد که به او فرمود: «ای عمرو! در بسیاری از صحنه‌ها، حضور داشته‌ای و پیشنهادهای تو، برای مسلمانان مایه‌ی خیر و خجستگی شده و اینک که من، فرمانده‌ی شما هستم، باز هم فرمان قطعی و بی‌چون و چرایی نمی‌دهم و خودم را فردی همانند شما می‌دانم. بنابراین هر نظر و پیشنهادی را که درست می‌دانی، به من بگو که من، خودم را از تو بی‌نیاز نمی‌پندارم.» [۱۳۶۳]فرماندهان قشون اسلامی، علاوه بر مشورت و گمانه‌زنی با یکدیگر، با فرمانده‌ی کل نیز مکاتبه می‌کردند تا آن‌ها را در مشکلات و چالش‌هایی که در مورد اداره‌ی امور نظامی و چگونگی عملیاتی کردن برنامه‌های جنگی فرارویشان قرار می‌گرفت، راهنمایی کند. [۱۳۶۴]

[۱۳۵۶] العملیات التعرضیة و الدفاعیة عند المسلمین، ص۱۴۳ [۱۳۵۷] تاریخ یعقوبی (۲/۱۲۹) [۱۳۵۸] الفتوح ابن‌اعثم (۱/۲۹) [۱۳۵۹] تاریخ فتوح‌الشام، ص۲؛ الفتوح ابن‌اعثم (۱/۸۱) [۱۳۶۰] فتوح‌الشام واقدی (۱/۲۲) [۱۳۶۱] مروج الذهب (۲/۳۰۹) [۱۳۶۲] رجوع کنید به: تاریخ فتوح الشام ازدی، صفحات۱۳، ۱۵، ۲۰و۲۱ [۱۳۶۳] تاریخ فتوح الشام، ص۵۱،۸۴ [۱۳۶۴] الادارة العسکریة فی الدولة الاسلامیة (۱/۲۷۲)

ک) ملزم ساختن سپاهیان به انجام حقوق الهی و تکالیف شرعی

یکی از دستورات اساسی ابوبکر صدیقسبه فرماندهان لشکری و سپاهیان اسلام، توجه کامل به حقوق الهی بود. چنان‌چه وی، به هنگام گسیل عمرو بن عاصسبه فلسطین، به او این چنین فرمود: «در نهان و آشکار، از خدای متعال بترس و در خلوت و تنهایی از او شرم و آزرم داشته باش که او، تو را در حال انجام هر کاری که باشی، می‌بیند. من، تو را جلودار و فرمانده‌ی کسانی قرار داد‌ه‌ام که پیش از تو مسلمان شده و حرمت و جایگاه والاتری دارند؛ بنابراین از کسانی باش که برای آخرت، کار و کوشش می‌کنند و در کارت تنها رضای خدا را هدف قرار بده و برای همراهانت به منزله‌‌ی پدر باش. تأکید می‌کنم که به نماز توجه زیادی داشته باشی و چون وقت نماز فرا رسد، اذان بدهی و هیچ نمازی نخوانی مگر آنکه چنان اذانی داده شود که به گوش تمام لشکریان برسد. هنگام رویارویی با دشمن نیز تقوای الهی پیشه کن و یارانت را به تلاوت قرآن، ملزم نما و آن‌ها را از یادآوری دوران جاهلیت و آنچه از جنس آن دوره می‌باشد، منع کن که پرداختن به مسایل دوران جاهلیت، در میانشان عداوت و دشمنی می‌افکند. از خوشی‌ها و نعمت‌های موقت و گذرای دنیا روی‌ بگردان تا به کسانی بپیوندی که پیش از تو درگذشته‌اند و از آن دست راهبرانی باش که در قرآن ستوده شده‌اند؛ خدای متعال، می‌فرماید: ﴿ وَجَعَلۡنَٰهُمۡ أَئِمَّةٗ يَهۡدُونَ بِأَمۡرِنَا وَأَوۡحَيۡنَآ إِلَيۡهِمۡ فِعۡلَ ٱلۡخَيۡرَٰتِ وَإِقَامَ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءَ ٱلزَّكَوٰةِۖ وَكَانُواْ لَنَا عَٰبِدِينَ٧٣ [الأنبیاء: ۷۳]

یعنی: «ما، آنان را پیشوایانی نمودیم که برابر دستور و رهنمود ما (مردم را به انجام کارهای نیک رهبری و) راهنمایی می‌کردند و انجام خوبی‌ها و اقامه‌ی نماز و دادن زکات را به ایشان وحی کردیم و آنان، عبادت‌گزار ما بودند».

دلایل و زمینه‌های پیروزی مسلمانان در برابر فارس و روم

اندکی تأمل در جریان فتوحات اسلامی، این نکته را روشن می‌کند که توفیق الهی، طوری قشون اسلامی را در زمان ابوبکر صدیقسشامل شد که لشکریان اسلام توانستند پیروزی‌های چشم‌گیری در عراق و شام به دست آورند و شوکت دو قدرت ایران و روم را در زمان اندکی درهم شکنند و بسیاری از سرزمین‌های زیر سلطه‌ی این دو قدرت را به قلمرو اسلامی بیفزایند. دلایل و زمینه‌های پیروزی مسلمانان را در دو دسته باید مورد بررسی قرار داد:

الف) عوامل و زمینه‌هایی که با خود مسلمانان در رابطه است.

ب) اسباب و عواملی که به وضعیت مناطق فتح‌شده مربوط می‌شود.

عوامل دسته‌ی اول، عبارتند از:

۱- ایمان و باور راستین مسلمانان به حق و حقیقتی که به خاطرش می‌جنگیدند.

۲- یقین کامل مسلمانان به پروردگارشان در مسایلی از قبیل چند و چون رزق و روزی، اجل، قضا و قدر و اینکه همه چیز، به اذن و خواست خدای متعال می‌باشد.

۳- ریشه‌دار بودن اصول و اندیشه‌های درست و استوار جنگی و جهادی در مسلمانان.

۴- مهرورزی و عدالت‌گستری مسلمانان درمیان مردم مناطق فتح شده.

۵- آسان‌گیری مسلمانان در تعیین مقدار جزیه و خراج و پایبندیشان به توافق‌نامه‌ها و پیمان‌ها.

۶- برخورداری مسلمانان از مردان و فرماندهان بزرگ و ارزشمند.

۷- رعایت کامل رهنمودهای دینی در مورد جنگ و جهاد. [۱۳۶۵]

مهم‌ترین عوامل و زمینه‌های دسته‌ی دوم در پیرورزی مسلمانان، عبارتند از:

* ضعف و ناتوانی روم و ایران که پیامد ظلم و ستم و فساد و تبهکاری، در میانشان بود. انحراف و کج‌روی در بین فارس و روم گسترش یافته و تمدنشان، رو به پیری و فرسودگی نهاده بود. شاهانشان از حق دور شده و جور و ستمشان، سر به فلک کشیده بود تا بدین ترتیب قانون و سنت تغییرناپذیر الهی در موردشان تحقق یابد که فرجام هر ظلم و ستمی، نابودی و بربادی است. اما خدای متعال، مسلمانان را به چنان راه و روشی گرامی داشته بود که با در پیش گرفتن منهج و شریعت الهی، زمینه‌ها و اسباب نصرت و پیروزی مسلمانان، تحقق یافت. مسلمانان، در برخورد با مردم مناطق فتح‌شده و بنای حکومت، بر اساس دستورات و رهنمودهای الهی عمل کردند و به اصلاح و بهکرد جوامع پرداختند. این نوشتار بنده در مورد ضعف و ناتوانی فارس و روم، بدین معنا نیست که این مسأله، عامل مهمی در جریان پیروزی مسلمانان بوده است. بلکه ضعف و ناتوانی فارس و روم، تنها یکی از دلایلی بود که در کنار سایر عوامل، آن‌ها را در رویارویی با مسلمانان ناتوان کرده بود. چرا که آن‌ها از لحاظ قدرت نظامی و اسباب ظاهری قدرت، چیزی کم نداشتند و بلکه صدها هزار نیروی جنگی کارآزموده که بسی بیش از تعداد مسلمانان بود، در اختیار داشتند. آن‌ها در میادین نبرد از سلاح‌هایی برخوردار بودند که برای مسلمانان تازگی داشت. فیل‌ها و سگ‌های پرورش‌یافته‌ای که آن‌ها را از پشت دژها برای له کردن و شکار مسلمانان می‌فرستادند، تنها نمونه‌ای از امکاناتی است که فارسیان و رومیان داشتند و مسلمانان، از آن بی‌بهره بودند. آن‌گونه که برخی پنداشته‌اند، چنین نبوده که دشمنان اسلام، مسلمانان را اندک و ناتوان بپندارند و برای رویارویی با مسلمانان هیچ گونه آمادگی و اقدام پیش‌گیرانه‌ای اتخاذ نکنند. چنان‌چه در روایت ابن‌عساکر آمده است: هرقل، فرماندهان لشکریش را در حمص جمع کرد و به آنان گفت: «این، همان چیزی است که قبلاً به شما هشدار دادم و شما قبول نکردید! نتیجه‌اش این شد که عرب‌ها، مسیری یک‌ماهه را پیمودند و وضع شما را دگرگون کردند.» برادر هرقل پیشنهاد کرد تا سپاهیانی را برای مرزبانی به بلقاء بفرستند. این پیشنهاد، پذیرفته شد و مرزبانان در بلقاء مستقر شدند تا اینکه سپاهیان اسلام در زمان خلافت ابوبکر و عمرببه سوی شام روان شدند. [۱۳۶۶]

[۱۳۶۵] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۲۲۲-۲۲۷ [۱۳۶۶] تاریخ الدعوة الی الاسلام، ص۳۳۸

مبحث چهارم: وفات ابوبکر صدیق و چگونگی به خلافت رسیدن عمر فاروق

چگونگی به خلافت رسیدن عمر فاروقس

ابوبکر صدیقسدر ماه جمادی الآخر سال سیزدهم هجری به شدت مریض شد. [۱۳۶۷]ابوبکر صدیقسکه مرگش را نزدیک می‌دانست، به مردمی که پیرامونش جمع شده بودند، فرمود: «شما، حال بیماری مرا می‌بینید و گمان خودم، این است که در اثر این بیماری خواهم مُرد و خدای متعال، (با مرگ من) شما را از بیعت و پیمانی که با من بسته‌اید، بیرون خواهد آورد و کارتان را به شما بازخواهد گرداند. پس هرکه را می‌خواهید، امیر خود قرار دهید و اگر این کار را در زندگانیم انجام دهید، بهتر است تا پس از من، باهم اختلاف پیدا نکنید.» [۱۳۶۸]ابوبکر صدیقسبرای تعیین خلیفه‌ی پس از خود، اقدامات زیر را انجام داد:

۱- ابوبکر صدیقسبا بزرگان مهاجرین و انصار، درباره‌ی جانشین پس از خود مشورت و رایزنی کرد. هر یک از صحابه خودش را از پذیرش مسؤولیت خلافت، دور می‌گرفت و یکی از برادران مسلمانش را که شایسته‌ی این منصب می‌دانست، برای عهده‌دار شدن خلافت، پیشنهاد می‌کرد. نظرات صحابه به قدری گسترده و پراکنده بود که به این نتیجه رسیدند که انتخاب جانشین ابوبکرسرا به خود ایشان واگذار کنند. بنابراین به نزد ابوبکر صدیقسرفتند و گفتند: «ما، به این نتیجه رسیدیم که هر کس را که شما پیشنهاد کنید، همان شخص خلیفه باشد.» ابوبکرسفرمود: «پس به من مهلت بدهید تا جوانب کار را بررسی کنم و نظری بدهم که به رضای خدا و مصلحت دین و بندگان خدا باشد.»

ابوبکر صدیقس، عبدالرحمن بن عوفسرا احضار کرد و به او فرمود: «نظرت را درباره‌ی عمر بن خطابسبه من بگو.» عبدالرحمنسگفت: «از من، چیزی می‌پرسی که خودت از آن آگاه‌تری.» ابوبکر فرمود: «باشد؛ نظرت را بگو.» عبدالرحمنسفرمود: «به خدا سوگند که عمر، بیش از تصور شما آدم خوبی است.» ابوبکرسعثمان بن عفانسرا نیز به حضور خواست و به او فرمود: «مرا از ویژگی‌های عمر بن خطاب باخبر کن.» عثمانسفرمود: «تو، از ما نسبت به ویژگی‌های عمر، آگاه‌تری.» ابوبکرسفرمود: «با این حال بازهم نظرت را درباره‌ی عمر بگو.» عثمانسفرمود: «خدا می‌داند که به گمان من، باطن عمر از ظاهرش خیلی بهتر است و کسی چون او، درمیان ما نیست.» ابوبکر صدیقسفرمود: «خداوند، تو را مورد رحمت خود قرار دهد؛ به خدا سوگند که اگر عمر خلافت را نپذیرد، دست از تو برنخواهم داشت.» ابوبکر صدیقساسید بن حضیرسرا نیز به حضور خواست و نظرش را درباره‌ی عمرسپرسید. اسیدسفرمود: «خداوند، عمر را پس از تو، بهترین قرار داده؛ او، به رضای خدا خشنود می‌شود و آن‌چه، مایه‌ی ناخرسندی و خشم خدا است، او را به خشم می‌آورد. باطنش، از ظاهرش بهتر است و کسی به قوت او نیست که کار خلافت را عهده‌دار شود.» ابوبکر صدیقسبا سعید بن زیدسو برخی دیگر از بزرگان مهاجرین و انصار نیز مشورت کرد که همه‌ی آن‌ها غیر از طلحهس، نظر یک‌سانی درباره‌ی عمرسداشتند. طلحهساز این می‌ترسید که شدت و سرسختی عمر فاروقس، مشکل‌ساز شود. وی به ابوبکر صدیقسفرمود: «تو که عمر را این‌چنین شدید و سخت‌گیر می‌بینی و می‌خواهی او را جانشین خود کنی، در پاسخ این کارت به خدا چه خواهی گفت؟» ابوبکرسفرمود: «مرا بنشانید» و چون او را نشاندند، به طلحهسچنین فرمود: «آیا مرا از خدا می‌ترسانی؟ ناکام باد آن‌ کس که در اداره‌ی امورتان، ظلم و ستم کند. در پاسخ خدا خواهم گفت: خدایا! من، بهترین بنده‌ات را خلیفه ساختم.» [۱۳۶۹]ابوبکر صدیقسدر پاسخ کسی که عمرسرا در کمال خوبی، خشن معرفی کرد، فرمود: «دلیلش، این است که او (عمر) مرا بسیار ملایم می‌بیند و چون عهده‌دار کار خلافت شود، بسیاری از سخت‌گیری‌هایش را ترک می‌کند.» [۱۳۷۰]

۲- ابوبکرسپس از رایزنی با صحابه در مورد جانشینی عمرس، حکمی در این‌باره نوشت تا در مدینه و درمیان سپاهیان اسلام خوانده شود. متن حکم، به شرح زیر بود:

بسم الله الرحمن الرحیم

این، حکم ابوبکر صدیقسدر واپسین لحظات زندگانیش و در زمانی است که در حال ترک دنیا و رفتن به آخرت می‌باشد؛ شرایطی که کافر، مسلمان می‌شود و دروغ‌گو، رو به صداقت و راستی می‌نهد. من، عمر را جانشین پس از خود بر شما ساختم؛ پس از او حرف‌شنوی و اطاعت کنید. من، در جهت رضای خدا و رسولش و در راه منافع دین، از هیچ تلاشی فروگذار نکرده‌ و قصدی جز خیر و نیکی برای شما نداشته‌ام. بنابراین با شناختی که من، از عمر دارم، گمان من، این است که عمر، عدل و داد پیشه سازد و اگر غیر از این کند، هر کسی پیامد کارش را می‌بیند. من، خواهان خیر و نیکی بودم و از غیب خبر ندارم. ﴿ وَسَيَعۡلَمُ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓاْ أَيَّ مُنقَلَبٖ يَنقَلِبُونَ [الشعراء: ۲۲۷]

یعنی: «و کسانی که ستم‌ می‌کنند، خواهند دانست که بازگشتشان، به کجا است و چگونه سرنوشتی دارند؟»

آخرین نظر و راهنمایی ابوبکر صدیقساین بود که عمرسعهده‌دار امور خلافت شود. چرا که دنیا، به مسلمانان رو نهاده بود و ابوبکر می‌دانست که اگر مردم، به دنیا دل ببندند، غرق خواسته‌ها و مظاهر فریبنده‌ی دنیا می‌شوند و بدین‌سان دنیا، بر آنان چیره گشته و آن‌ها را اسیر خود می‌کند. چرا که رسول‌خدا جفرموده‌اند: «فواللّهِ لا الفقرَ أخشى عَلَیْكُم وَلَكِن أخشَى عَلَیْكُمْ أنْ تبسط عَلَیْكُمُ الدُّنْیَا كَمَا بُسِطت علی مَن كَانَ قبلكمْ فَتَنَافَسُوْهَا كَمَا تَنَافَسُوْهَا وَتهلككم كَمَا أهْلَكَتْهُمْ»یعنی: «به خدا که من، بر شما از فقر و تنگ‌دستی بیمناک نیستم؛ بلکه از این می‌ترسم که دنیا، همان‌طور که بر پیشینیان شما گشوده شد، بر شما نیز گشوده گردد و همانند آنان، در دنیاطلبی زیاده‌روی کنید و بدین ترتیب دنیا، آن‌گونه که پیشینیان شما را نابود کرد، شما را نیز به هلاکت و نابودی بیفکند.» [۱۳۷۱]

ابوبکرسبا درک آگاهانه‌ی این مسأله، کسی را عهده‌دار امور مردم کرد که مانند دارویی مفید، این مرض را درمان کند و به‌سان کوهی استوار در برابر دنیاطلبی بایستد تا پیامدهای شوم دنیاطلبی، از مردم دور شود. عمرسشخصیتی بود که رسول‌خدا جدرباره‌اش فرموده‌اند: «…وَالّذی نَفْسِی بِیَدِهِ مَا لَقِیكَ الشّیطانُ سَالِكًا فَجًّا قَطّ إلاّ سَلَكَ فَجًّا غَیْر فجِّك»یعنی: «... قسم به ذاتی که جانم در دست اوست، شیطان، تو را (ای عمر) در حال گذر از راهی نمی‌بیند مگر آنکه راهی غیر از راه تو را در پیش می‌گیرد.» [۱۳۷۲]به خاطر همین پختگی عمر فاروقسبود که با شهادتش، خلأ بزرگی در امت ایجاد شد و حوادث ناگوار و فتنه‌های زیادی شکل گرفت. این، از فراست و خبرگی ابوبکر صدیقسبود که شخصیتی چون عمر فاروقسرا جانشین خود و عهده‌دار اداره‌ی امور مسلمانان کرد. عبدالله بن مسعودسمی‌گوید: سه نفر از همه زیرک‌تر و هشیارتر بوده‌اند:

۱- دختر شعیب که به پدرش گفت: «این شخص (موسی) را استخدام کن که بهترین شخصی را که باید به‌کار بگیری، شخصی است که نیرومند و درست‌کار باشد.»

۲- کسی که یوسف را در مصر خریداری کرد و به همسرش گفت: «او را گرامی بدار که شاید برای ما مفید باشد یا حتی او را به فرزندی بگیریم.»

۳- ابوبکرسکه عمرسرا جانشین خود کرد. [۱۳۷۳]

عمر فاروقسمانع بزرگی میان امواج فتنه‌ها و امت اسلامی بود. [۱۳۷۴]

۴- عمر فاروقسبه حضور ابوبکر صدیقسرفت و چون ابوبکرس، عمرسرا از این قصد باخبر کرد که می‌خواهد او را به عنوان جانشین پس از خود معرفی کند، عمرسنپذیرفت. ابوبکر صدیقساو را با شمشیر تهدید کرد و عمرسکه راهی جز پذیرش مسؤولیت خلافت نمی‌دید، ناگزیر پذیرفت. [۱۳۷۵]

۵- ابوبکرسبرای آنکه هیچ‌گونه ابهامی در مورد جانشینی عمرسباقی نماند، شخصاً به مردم فرمود: «آیا به این شخص که خلیفه‌ی شما کردم، راضی هستید؟ به خدا سوگند که من، در این مورد بسیار اندیشیدم و هیچ یک از نزدیکان و خویشان خود را خلیفه نکردم و عمر بن خطابسرا خلیفه‌ی شما نمودم؛ پس از او اطاعت کنید و سخنش را گوش دهید.» مردم گفتند: شنیدیم و اطاعت می‌کنیم. [۱۳۷۶]

۶- ابوبکر صدیقسبا خدایش راز و نیاز کرد و اذعان کرد که: «خدایا! من، عمر را بدون دستور پیامبرت خلیفه کردم و جز خیر و صلاح مردم را نمی‌خواستم. من، از این ترسیدم که آنان دچار فتنه شوند؛ به همین خاطر بهترینشان را به عنوان کاردارشان معرفی نمودم؛ او بیش از همه مشتاق آن چیزی است که مایه‌ی رشد و تعالی مردم است و اینک به خواست تو چنین حالی دارم که گویا خواهم مُرد؛ پس کسی را به جای من بر بندگانت بگمار (که نیک و شایسته باشد.)» [۱۳۷۷]

۷- ابوبکر صدیقسکه به قصد جلوگیری از بروز فتنه و پیامدهای منفی آن، خواهان خلیفه‌شدن عمر فاروقسبود، به عثمان بن عفانسدستور داد که حکم خلافت عمرسرا برای مردم بخواند و برای عمرسبیعت بگیرد. عثمانسهمین کار را کرد و خطاب به مردم فرمود: «آیا با کسی که در این حکم، مشخص شده، بیعت می‌کنید؟» مردم گفتند: بله. و بدین ترتیب همه، خلافت عمرسرا پذیرفتند و به آن راضی شدند. [۱۳۷۸]

۸- پس از ابلاغ حکم خلافت عمرسو قرائت آن درمیان مردم، پیش از وفات ابوبکر صدیقس، با عمرسبیعت شد و بی‌آنکه بیعت دیگری صورت بگیرد، عمرسبلافاصله پس از وفات ابوبکر صدیقسزمام امور خلافت را به‌دست گرفت. [۱۳۷۹]بازنگاهی در چگونگی به خلافت رسیدن عمر فاروقسنشان می‌دهد که عمرسبه اتفاق خبرگان و صاحب‌نظران به خلافت رسیده است؛ چرا که خبرگان و بزرگان صحابه، مسأله‌ی انتخاب خلیفه را به شخص ابوبکر صدیقسواگذار کردند. ابوبکر صدیقسنیز پس از مشورت و رایزنی با مسلمانان، عمرسرا به عنوان جانشین خود معرفی کرد که این امر، مورد پذیرش عموم مسلمانان قرار گرفت. به هر حال خبرگان و صاحب‌نظران هر جامعه‌ای، نمایندگان مردم به شمار می‌روند و بدین ترتیب انتخاب عمرسبه عنوان خلیفه بر اساس صحیح‌ترین شیوه‌های انتخاباتی و مشورتی، انجام شده است. [۱۳۸۰]هرچند که کارهای انجام شده در انتخاب عمرسبه عنوان خلیفه، با اقداماتی که در به خلافت رسیدن ابوبکر صدیقسصورت گرفت، متفاوت می‌باشد، اما قدم‌هایی که ابوبکر صدیقسبرای انتخاب و معرفی جانشین خود برداشت، در هیچ حالی از دایره‌ی شورا و مشورت بیرون نیست. [۱۳۸۱]عمر فاروقسبر اساس مشورت و اتفاق نظر مسلمانان به خلافت رسید و تاریخ، هیچ‌گونه اختلافی گزارش نداده که در مورد به خلافت رسیدن عمرسبه وجود آمده و یا کسی در دوران خلافت عمرسمدعی منصب خلافت شده باشد. بلکه همگان درباره‌ی خلافت عمرسبه اتفاق نظر رسیده و در زمان خلافتش نیز از او به‌طور کامل حرف‌شنوی داشته‌اند. [۱۳۸۲]

۹- وصیت ابوبکر صدیقسبه عمر فاروقس:

ابوبکر صدیقس، عمرسرا احضار کرد تا به او اهمیت کاری را که عهده‌دار شده، یادآوری کند و هرگونه مسؤولیتی را از گردنش بردارد تا در حالی به سفر آخرت برود که تمام تلاشش را در انجام مسؤولیتش انجام داده و هیچ‌گونه کوتاهی و قصوری نکرده باشد. [۱۳۸۳]در وصیت ابوبکرسبه عمرسآمده است: «ای عمر! تقوای الهی پیشه کن و بدان که برای خداوند در شب، حقوقی است که اگر روز انجام شود، پذیرفته نمی‌گردد و در روز نیز کارهایی است که اگر شب انجام شود، خداوند متعال، آن را نمی‌پذیرد. او، عمل مستحب را تا آن‌گاه که به فرایض و واجبات رسیدگی نشود، قبول نمی‌کند. سنجه و ترازوی اعمال در روز قیامت، به پیروی حق بستگی دارد و ترازوی کسانی که در دنیا از حق پیروی می‌کنند، سنگین می‌باشد و سزاوار است که ترازویی که فردای قیامت در آن، حق سنجیده می‌شود، سنگین باشد. ترازوی کسانی که در دنیا از باطل پیروی کرده‌اند، بسیار سبک می‌باشد و باید ترازویی که فردای قیامت در آن، باطل، نهاده و سنجیده می‌شود، سبک باشد. خدای متعال، یادی از بهشتیان به میان آورده که در ازای بهترین اعمالشان، به آنان پاداش می‌دهد و از بدترین کرده‌هایشان درگذر می‌فرماید. پس هرگاه که این‌ها را به یاد آوردی، بگو: من، از این می‌ترسم که مبادا در زمره‌ی این افراد نباشم. خدای متعال جهنمی‌ها را یاد کرده که نتیجه‌ی بدترین اعمالشان را می‌چشند. هرگاه این‌ها را به یاد آوردی، بگو: من، امیدوارم که از جمله‌ی این افراد نباشم؛ چرا که هر بنده‌ای باید هم از خدا بترسد و هم به رحمتش امیدوار باشد؛ بی‌خودی و بدون عمل به این دل نبندد که خدا نجاتش می‌دهد و در عین حال از رحمت خداوند، ناامید نیز نباشد. بنابراین اگر به وصیتم عمل کنی، مرگِ نخواستنی که راه فراری از آن نداری و از آن بدت می‌آید، برایت دوست‌داشتنی می‌شود.» [۱۳۸۴]

[۱۳۶۷] البدایة و النهایة (۷/۱۸)؛ تاریخ طبری (۴/۲۳۸) [۱۳۶۸] التاریخ الاسلامی (۹/۲۵۸) [۱۳۶۹] الکامل ابن‌اثیر (۲/۷۹)؛ التاریخ الاسلامی (الخلفاء الراشدون)، محمود شاکر، ص۱۰۱ [۱۳۷۰] الکامل (۲/۷۹)؛ نویری در نهایة الأرب، گفته‌ی ابوبکر را بیش از این آورده که: «… عمر، در پاره‌ای از موارد که از کسی خشمگین می‌شدم، مرا به ملایمت و گذشت فرا می‌خواند و برخی اوقات که مرا می‌دید، بیش از حد نرمی و ملایمت می‌کنم، مرا به شدت و سخت‌گیری وادار می‌کرد.»(مترجم) [۱۳۷۱] بخاری، کتاب الجزیة و الموادعة، شماره‌ی۳۱۵۸ [۱۳۷۲] بخاری، کتاب فضائل اصحاب النبی، شماره‌ی۳۶۸۳؛ شاید منظور از این فرموده‌ی رسول‌خدا این باشد که شیطان، همواره از فریب عمر ناتوان است و راهی که عمر برود، شیطان به آن راه ندارد و از این‌رو کار عمر، پیوسته درست می‌باشد. والله اعلم.(مترجم) [۱۳۷۳] مجمع الزوائد (۱۰/۲۶۸)؛ هیثمی گفته است: طبرانی، این روایت را به دو سند، نقل کرده که مردان یکی از این دو سند، صحیح هستند. حاکم نیز ضمن نقل این روایت (۳/۹۰)، صحیحش دانسته و ذهبی نیز با او موافقت نموده است. [۱۳۷۴] ابوبکر رجل الدولة، ص۱۰۰ [۱۳۷۵] مآثر الاناقة (۱/۴۹) [۱۳۷۶] تاریخ طبری (۴/۲۴۸) [۱۳۷۷] طبقات ابن‌سعد (۳/۱۹۹)؛ تاریخ المدینة از ابن‌ابی‌شبة (۲/۶۶۵-۶۶۹) [۱۳۷۸] طبقات ابن‌سعد (۳/۲۰۰) [۱۳۷۹] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ۲۷۳ [۱۳۸۰] ابوبکر الصدیق، نوشته‌ی علی طنطاوی، ص۲۳۷ [۱۳۸۱] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشده، ص۲۷۳ [۱۳۸۲] النظریة السیاسیة الاسلامیه، ضیاء الریس، ص۱۸۱ [۱۳۸۳] دراسات فی عهد النبوة و الخلافة الراشدة، ص۲۷۲ [۱۳۸۴] صفة الصفوة (۱/۲۶۴،۲۶۵)

رحلت ابوبکر صدیقس

عایشه‌ی صدیقهلمی‌گوید: «ابوبکرسدر یک روزِ سرد، آب‌تنی کرد و پس از آن پانزده روز تب نمود و بیمار شد و چون نمی‌توانست به مسجد برود، عمرسرا امام کرده بود. مردم برای عیادت ابوبکرسمی‌آمدند و عثمانسبیش از همه در دوره‌ی بیماری ابوبکرسبه دیدنش می‌آمد.» [۱۳۸۵]هنگامی که بیماری ابوبکرسشدید شد، به او گفتند: آیا برایت طبیب بیاوریم؟ ابوبکرسفرمود: «مرا دیده و گفته است که من، هر کارى که بخواهم انجام می‌دهم.» [۱۳۸۶]عایشهلمی‌گوید: ابوبکر صدیقسفرمود: «نگاه کنید و ببینید که از زمانی که به خلافت رسیده‌ام، چه‌قدر در مال و دارایی من، افزوده شده و آن را به جانشین من بازپس دهید.» بررسی کردیم و دیدیم که یک غلام سودانی که پرستار بچه‌هایش بوده و یک شتر که در آبیاری باغش از آن استفاده می‌کرده، در این مدت به داراییش افزوده شده است. آن‌ها را پیش عمرسفرستادیم. عمرسآن‌ها را در حساب بیت‌المال منظور کرد و در حال گریه فرمود: «خدا، ابوبکر را رحمت کند؛ او، کسانی را که پس از او عهده‌دار امور باشند، به زحمت انداخت.» [۱۳۸۷]

عایشهلمی‌فرماید: در بیماری وفات ابوبکرسبر بالینش حاضر شده و چون دیدم که او، محتضر است و نفس، در سینه دارد، این بیت را خواندم:

لعمرك ما یغنی الثراء عن الفتى
إذا حـشرجت یوماً وضاق بها الصدر

یعنی: «قسم می‌خورم که چون جان جوان‌مرد، به گلویش رسد و سینه‌اش، تنگ شود، مال و ثروت هیچ سودی ندارد.»

عایشهلمی‌افزاید: ابوبکرسطوری به من نگریست که گویا خشمگین است و سپس فرمود: «ای مادر مؤمنان! این طور نیست؛ بلکه فرموده‌ی خداوند، حق و راست‌تر است که: ﴿ وَجَآءَتۡ سَكۡرَةُ ٱلۡمَوۡتِ بِٱلۡحَقِّۖ ذَٰلِكَ مَا كُنتَ مِنۡهُ تَحِيدُ١٩ [ق: ۱۹]

یعنی: «سکرات و سختی‌های موت (سرانجام فرا می‌رسد و) حقیقت را به همراه می‌‌آورد (و صحنه‌های سخت آخرت را کم و بیش به شما نشان می‌دهد و) این، همان چیزی است که از آن می‌گریختی».

ابوبکرسسپس فرمود: «من، هیچ یک از افراد خانواده‌ام را به اندازه‌ی تو دوست ندارم و قبلاً فلان نخلستان را به تو بخشیده‌ام؛ اما اینک درباره‌ی این باغ در اندیشه‌ام و می‌خواهم آن را هم جزو میراث، منظور کنی.» عایشهلگفت: باشد و سپس باغ اهدایی پدرش را در مال میراث قرار داد. ابوبکرسعلاوه بر این فرمود: «من، از زمانی که عهده‌دار امور مسلمانان شده‌ام، هیچ درهم و دیناری از ایشان نخورده‌ام؛ بلکه از باقی‌مانده‌ی خوراک ایشان می‌خوردم و خشن‌ترین لباس را می‌پوشیدم. از اموال عمومی، چیزی جز این غلام حبشی [۱۳۸۸]، این شتر و این قطیفه، پیش من نیست. این‌ها را پس از وفاتم، به عمر تحویل بده.» عایشه‌ی صدیقهلپس از وفات ابوبکرس، غلام، شتر و قطیفه را پیش عمرسفرستاد و چون قاصد عایشه، آن‌ها را به عمرستحویل داد، عمر فاروقسبه‌شدت گریست و سه بار فرمود: «خدا، ابوبکر را رحمت کند؛ او، جانشینان خود را به زحمت انداخت.» [۱۳۸۹]در روایتی آمده است: ابوبکرسدر بیماری وفاتش فرمود: «من، از بیت‌المال شش‌هزار درهم برای خود (به عنوان حقوقی که برایم تعیین شده بود،) هزینه کرده‌ام و باغی در فلان‌جا دارم.» [۱۳۹۰]پس از وفات ابوبکرساین ماجرا را برای عمرسبازگو کردند. عمر فرمود: «خدا، ابوبکر را رحمت کند. او، دوست داشت که پس از خود، برای هیچ کس جای قیل و قالی به‌جا نگذارد.» [۱۳۹۱]

آری! از آنچه گذشت، میزان توجه و پرهیختگی ابوبکر صدیقسنسبت به بیت‌المال و اموال عمومی، نمایان می‌شود. ابوبکر صدیقسبا آنکه برای رسیدگی به امور مسلمانان ناگزیر شد دست از کار و تجارتش بدارد، باز هم به تأمین هزینه‌های ضروریش از بیت‌المال در حد رفع گرسنگی و پوشش ساده‌ای که بدنش را بپوشاند، بسنده کرد و در عین حال چنان خدماتی به مسلمانان ارائه داد که هیچ خزانه‌ای، قادر به انجام و به عبارتی پرداخت هزینه‌های چنان خدماتی نیست. ابوبکرسبه هنگام وفاتش که مقدار اندکی از اموال عمومی را در اختیار داشت، دستور داد آن را به‌طور کامل به خزانه‌ی مسلمانان مسترد کنند تا سبک‌بار و آسوده‌خاطر به دیدار خدایش برود و تنها تقوای الهی و ایمانی کامل،توشه‌ی سفرش باشد. قطعاً این عملکرد ابوبکر صدیقس، آموزه‌ای برای خردمندان است. [۱۳۹۲]اینکه ابوبکر صدیقسدر ازای میزان برداشتش از بیت‌المال، زمین شخصی خود را به حساب اموال عمومی منظور کرد، نشانه‌ی زهد و تقواپیشگی وی می‌باشد که می‌خواست بدور از دنیاطلبی و هر منفعت گیتیانه و تنها به رضای خدای متعال، به امور مسلمانان رسیدگی کند.

بیماری ابوبکر صدیقسمدت پانزده روز طول کشید تا اینکه روز دوشنبه ۲۲ جمادی الثانی سپری شد و شب سه‌شنبه فرا رسید. ابوبکرساز عایشهلپرسید: «رسول‌خدا جدر چه روزی وفات کردند؟» عایشهلپاسخ داد: «روز دوشنبه.» ابوبکرس، ابراز امیدواری کرد که همان شب به دیدار حق برود و سپس پرسید: «رسول‌خدا جرا در چه کفن کردید؟» عایشه فرمود: «رسول‌خدا جرا در سه پارچه‌ی سفید که بافت سحول یمن بود، کفن کردند و پیراهن و عمامه‌ای در آن نبود.» ابوبکرسفرمود: «این جامه‌ام را ببین؛ آن را شسته و دو پارچه‌ی دیگر به آن اضافه کن.» به ابوبکرسگفتند: «اینک خدای متعال، فراخی نعمت داده است. شما را در پارچه‌ای نو کفن می‌کنیم.» ابوبکرسدر پاسخ این پیشنهاد فرمود: «شخص زنده برای نگهداری از خود، به لباس نو و جدید، نیازمندتر است؛ چرا که مرده، چرکین شده و می‌پوسد و (نیازی به لباس نو ندارد.)» [۱۳۹۳]ابوبکرسوصیت کرد که همسرش اسماء بنت عمیس [۱۳۹۴]او را غسل دهد و در کنار قبر رسول‌خدا جاو را دفن کنند. آخرین سخن ابوبکرساین بود: «خدایا! مرا مسلمان بمیران و به نیکوکاران ملحق فرما.» [۱۳۹۵]

مدینه که از وفات ابوبکر صدیقسیکه خورده بود، از زمان وفات رسول‌خدا جچنان غم و اندوهی به خود ندیده و آکنده از غم و اندوه شده بود. علی بن ابی‌طالبسدر حالی که گریه می‌کرد و کلمه‌ی استرجاع ﴿ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ بر زبانش بود، به خانه‌ی ابوبکرسرفت و فرمود: «ای ابوبکر! خدا تو را بیامرزد. تو، رفیق و مونس رسول‌خدا جبودی؛ تو، دل‌آرام و مورد اعتماد رسول‌خدا جبودی و آن حضرت جرازش را با تو درمیان می‌گذاشت و از تو نظر می‌خواست؛ تو، خالصانه‌تر و پیش از همه مسلمان شدی و ایمان و یقینت، از همه محکم‌تر بود. بیش از همه خداترس و دین‌دار بودی؛ تو، بیش‌تر و بهتر از همه رسول‌خدا جرا همراهی کردی و به خاطر اسلام، سختی‌های زیادی کشیدی. مناقب و فضایل تو، از همه بیش‌تر است و جایگاهت، رفیع و والاتر از همگان؛ راه و روش تو، از راه‌ها و شیوه‌های دیگر مسلمانان، همانندی و شباهت بیش‌تری به رهنمودهای رسول‌خدا جدارد و منزلت و مقامت در پیش رسول‌خدا جاز همه فراتر بود. خدای متعال، به تو پاداش نیکی از طرف رسول‌خدا جو اسلام، عنایت کند؛ چرا که تو، در زمانی رسول‌خدا جرا تصدیق کردی که مردم، تکذیبش کردند و برای آن حضرت جبه منزله‌ی گوش و دیده بودی. [۱۳۹۶]اللهأتو را در قرآن، صدیق و راست‌گو نامید و فرمود: ﴿ وَٱلَّذِي جَآءَ بِٱلصِّدۡقِ وَصَدَّقَ بِهِۦٓ أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡمُتَّقُونَ٣٣ [۱۳۹۷]تو، در آن زمان که مردم، بخل ورزیدند، رسول‌خدا جرا با اموالت یاری رساندی و بدان‌گاه که مردم از یاری او خودداری کرده و نشستند، تو به همراه آن حضرت جدر برابر سختی‌ها ایستادی و در شرایط سخت، به بهترین شکل، او را همراهی نمودی. تو، در سفر هجرت با رسول‌خدا جهمراه شدی و آن‌گاه که در غار بودید، سکینه و آرامش نازل شد. تو، جانشین خوبی برای رسول‌خدا جدر دفاع از دین و رسیدگی به امور امت بودی و هنگام ارتداد و از دین برگشتن مردم، به بهترین شکل، خلافت کردی و طوری امور را سر و سامان دادی که خلیفه و جانشین هیچ پیامبری، چنان عملکردی نداشته است. زمانی که صحابهشسستی کردند، تو بپا خاستی و به‌هنگام سستی و ضعفشان، قوی و قدرتمند ظاهر شدی و راه رسول‌خدا جرا محکم و استوار پیمودی. تو، همان‌گونه که رسول‌خدا جدرباره‌ات فرموده‌اند، از لحاظ جسمی نحیف و لاغر بودی و در امر دین، قوی و استوار؛ تو در نگاه خود کوچک بودی و فروتنی می‌ورزیدی؛ اما نزد خدا و در چشم مردم، بزرگ و قابل احترام بودی. نه تو از کسی عیب‌جویی می‌کردی و نه در تو، برای دیگران جای طعن و عیب‌جویی بود. هیچ مخلوقی، نزد تو خوار و زبون نبود. انسان ضعیف و حق‌باخته را گرامی می‌داشتی و حقش را ستانده، به او بازپس می‌دادی. هر دور و نزدیکی در چشم تو یک‌سان بود. کسی به تو نزدیک‌تر بود که بیش از دیگران فرمان‌بردارتر و متقی‌تر بود. حال و وضع تو، حقیقت، صداقت و مهرورزی بود. گفتارت، آکنده از دانش و دوراندیشی و کردارت، مملو از صبر، استواری و نظم بود. اندیشه‌‌ی استوار و آگاهی داشتی. دین و ایمان، به وسیله‌ی تو قوت و نیرو یافت و بدین ترتیب دین خدا، نمایان شد و پیروز گشت. به خدا سوگند که تو، از همگان پیشی گرفتی و (آن‌چنان کارنامه‌ی درخشانی از خود باقی گذاشتی که) جانشینان پس از خود را در زحمت و مشقت انداختی و به خیر و نیکی آشکاری، دست یافتی. همه، از خداییم و به سوی او باز می‌گردیم. به قضای الهی راضی هستیم و کارمان را به او واگذار می‌کنیم. به‌خدا سوگند که مسلمانان، پس از رسول‌خدا جکسی چون تو را نمی‌یابند که تو، مایه‌ی عزت دین بودی و برای اسلام، حکم سنگر و پناهگاه را داشتی. اینک که خدای متعال، تو را به پیامبرش ملحق کرده، از او می‌خواهیم که ما را از خیر و نیکی‌هایت محروم نکند و ما را پس از تو، از ضلالت و گمراهی مصون بدارد.»

مردم ساکت بودند و به سخنان علی مرتضیسگوش می‌دادند تا اینکه سخنانش تمام شد و صدای گریه برخاست و به علیسگفتند: «راست گفتی.» [۱۳۹۸]

در روایتی آمده است: پس از آنکه ابوبکرسرا کفن کردند، علیسکنار جنازه‌ی ابوبکر صدیقسرفت و فرمود: «کسی، نزد من دوست‌داشتنی‌تر از ابوبکر که اینک در کفن پیچیده شده، نبود؛ هیچ کس، نمی‌توانست همانند ابوبکر، درباره‌ی خدا، از قرآن سخنرانی کند.» [۱۳۹۹]

در این مورد که ابوبکر صدیقسهمانند رسول‌خدا جدر سن ۶۳ سالگی وفات نمود، اتفاق نظر وجود دارد. همسرش اسماء بنت عمیسلبنا بر وصیت خود ابوبکر صدیقسایشان را غسل داد. [۱۴۰۰]ابوبکر در کنار قبر رسول‌خدا جطوری دفن شد که سرش برابر شانه‌ی آن حضرت جقرار گرفت. [۱۴۰۱]عمر بن خطابسنماز جنازه‌اش را امامت داد و عثمان، طلحه و عبدالرحمن پسر ابوبکر به همراه عمرشبرای خاک‌سپاری ابوبکرسوارد قبر شدند و لحد (شکاف کنار قبر) ابوبکرسمتصل به قبر رسول‌خدا جقرار گرفت. [۱۴۰۲]

ابوبکر صدیقسپس از جهاد بزرگ و فراوانی که در راه خدا کرد و دین اسلام را گسترش داد، از دنیا رحلت کرد. بدون تردید تمدن بشری، مدیون این بزرگ‌مرد تاریخ است که پرچم‌دار دعوت رسول‌خدا جپس از وفات ایشان شد و درخت دعوت پیامبر اکرم جرا در برابر آفات، مصون داشت و تخم عدالت و آزادی را در زمین کاشت و با خون شهیدان والامقام، آبیاری نمود و بدین ترتیب درخت دعوت، به بار نشست و جامعه‌ی بشری، به علم و دانش و فرهنگ بی‌نظیری دست یافت تا تمدن و آرمان‌خواهی جنس بشر همواره مدیون ابوبکر صدیقسباشد که با صبر و شکیبایی و جهاد شکوهمندش، اسلام را در دوران ارتداد، پایدار و ماندگار نگه داشت و این آیین راستین را با جنبش فتح‌گرایانه‌اش، طوری به دیگر ملت‌ها رسانید که تاریخ، همانندش را سراغ ندارد.

[۱۳۸۵] اصحاب الرسول، نوشته‌ی محمود مصری (۱/۱۰۴) [۱۳۸۶] ترتیب و تهذیب البدایة و النهایة، ص۳۳ [۱۳۸۷] صفة الصفوة (۱/۲۶۵) [۱۳۸۸] در روایت نخست، آمده بود که غلامی سودانی، جزو مانده‌های مالی ابوبکر صدیق، بوده و در این روایت، به غلامی حبشی اشاره شده است. میان این دو روایت، هیچ تعارضی وجود ندارد. در متن روایت نخست، به غلامی از منطقه‌ی (نوبه) اشاره شده که اینک در کشور سودان واقع شده و از این جهت در ترجمه، غلامی سودانی نوشته شد. منطقه و رشته‌کوه نوبه، در آن زمان جزو قلمرو حبشه بوده است و به همین خاطر نیز در روایت بعدی، به حبشی بودن غلام ابوبکر اشاره شده است.(مترجم) [۱۳۸۹] طبقات ابن‌سعد (۳/۱۴۶) [۱۳۹۰] نویری در نهایة الارب، این روایت را به شکل کامل‌تری روایت کرده که از این قرار است: «اموالی را که پیش من است، به بیت‌المال بازگردانید و فلان باغم را در اموال عمومی به حساب آورید تا به عوض استفاده‌ای که از بیت‌المال کرده‌ام، از مسلمانان باشد.»(مترجم) [۱۳۹۱] المنتظم از ابن‌جوزی (۴/۱۲۷)؛ اصحاب الرسول (۱/۱۰۵) [۱۳۹۲] اشهر مشاهیر الاسلام (۱/۹۴) [۱۳۹۳] التاریخ الاسلامی، نوشته‌ی محمود شاکر، الخلفاء الراشدون، ص۱۰۴ [۱۳۹۴] در نهایة الارب آمده است که ابوبکر وصیت کرد هسمرش اسماء و پسرش عبدالرحمن، او را غسل دهند.(مترجم) [۱۳۹۵] الشیخان ابوبکر الصدیق و عمر بن الخطاب بروایة البلاذری فی انساب الاشراف، به تحقیق احسان صدقی العمد، ص۶۹ [۱۳۹۶] نویری در نهایة الارب حدیثی از عمرو بن عاص در فضیلت ابوبکر صدیق آورده که به همین گفتار علی مرتضی شباهت دارد که ابوبکر برای رسول‌خدا جبه منزله‌ی چشم و گوش بوده است. عمرو بن عاص می‌گوید: رسول‌خدا جفرمودند: «می‌خواهم چند نفر از یارانم را نزد پادشاهان بفرستم تا همانند حواریون عیسی، آنان را به اسلام دعوت دهند.» صحابه عرض کردند: «آیا ابوبکر و عمر را هم با ما می‌فرستید که آن‌ها بلیغ‌تر و آگاه‌ترند؟» رسول‌خدا فرمودند: «به آن‌ها نیاز دارم که همین‌جا باشند؛ آنان، به منزله‌ی چشم و گوش دین هستند.»(مترجم) [۱۳۹۷] سوره‌ی زمر: آیه‌ی۳۳: «کسانی که حقیقت و صداقت را (از سوی خدا با خود) آورده و کسانی که حقیقت و صداقت (تبلیغ شده از سوی پیامبران را) تصدیق کرده‌اند، پرهیزکاران واقعی هستند.» [۱۳۹۸] التبصرة از ابن‌جوزی (۱/۴۷۷-۴۷۹)؛ نگاه کنید به: اصحاب الرسول ج(۱/۱۰۸) [۱۳۹۹] تاریخ الاسلام ذهبی، عهد الخلفاء الراشدین، ص۱۲۰ [۱۴۰۰] طبقات ابن‌سعد (۳/۲۰۳) [۱۴۰۱] تاریخ الاسلام ذهبی، عهد الخلفاء الراشدین، ص۱۲۰ [۱۴۰۲] اصحاب الرسول ج(۱/۱۰۶)

خلاصه‌ی کتاب

۱- سیرت خلفای راشدین، از قوی‌ترین مصادر ایمانی است که عاطفه و احساس درست اسلامی به همراه فهم و شناخت صحیح از دین را به ارمغان می‌آورد. امت اسلامی، هم‌چنان از تاریخ شکوهمند آن دوران، انوار ایمان برمی‌گیرد و از آن، به عنوان زاد و توشه‌ی دعوت، بهره می‌برد تا پرتو حق را در قلوب مردم، بتاباند و حق و حقیقت را در برابر طوفان دسیسه‌‌گری دشمنان امت بر ضد دعوت و تاریخ مسلمانان، مصون و محفوظ بدارد.

۲- اینک مسلمانان و بلکه تمام انسانیت، نیازمند شناخت فضایل یاران پیامبر جو کانِ وجودی آن‌ها هستند و باید به میزان اثرپذیری آنان از آموزه‌های رسول‌خدا جپی برده و به بازشناسی دلایلی بپردازند که صحابه را در چنان جایگاهی قرار داد که به عنوان نسلی نمونه و بی‌نظیر در تاریخ بشریت، مطرح شدند.

۳- دشمنان اسلام اعم از یهودیان، مسحیان، مادی‌گرایان و… به تأثیر عمیق و وافر تاریخ اسلامی در ایجاد و پرورش شخصیت‌های قوی فکری و عملی و همچنین خیزش و فوران نیروهای درونی امت، پی برده‌ و از این‌رو همواره کوشیده‌اند تا با ایجاد تغییر و دگرگونی در تاریخ اسلام و زشت جلوه دادن گذشته‌ی پرافتخار امت، در آن، شک وشبهه ایجاد کنند؛ دست‌های ناپاک دشمنان ‌گذشته‌ی امت و همچنین دست‌های خاورشناسان عصر حاضر، در پسِ این تلاش شوم، هویدا است. بنابراین از آنجا که تاریخ اسلام، همواره به‌طور عمومی و تاریخ صدر اسلام، به‌طور خاص و ویژه از طریق کم و زیاد کردن گزارش‌های تاریخی، در معرض تحریف و زشت‌نمایی قرار گرفته، این وظیفه فراروی اهل علم و کارشناسان متعهد تاریخی و مذهبی، قرار می‌گیرد که به تصحیح تاریخ صدر اسلام پرداخته و بازنگاری درست و اصولی تاریخ را از برترین عبادت‌ها به شمار آورند تا تصویری درست و الگوساز از پیشینیان نیک این امت، در برابر دیدگان مسلمانان قرار بگیرد و بدین ترتیب، آحاد امت، بتوانند با الگوگزینی از سیرت نیکان گذشته، به پویایی و بالندگی برسند.

۴- سیرت ابوبکر صدیقس، آکنده از درس‌ها و آموزه‌هایی است که نشان می‌دهد: ابوبکرس، برترین فرد این امت، پس از رسول‌خدا جاست. ابوبکرسپیش از ظهور اسلام نیز از صفات و ویژگی‌های پسندیده‌ای برخوردار بود که از آن جمله می‌توان به عدم باده‌نوشی و یا عدم سجده در برابر بت‌ها اشاره کرد.

۵- ابوبکرس، یکی از نسب‌شناسان و تاریخ‌دانان عرب بود؛ وی، در این زمینه توانایی و دانش چشم‌گیری داشت که او را در رتبه‌ی استادی نسب‌شناسانی چون عقیل‌ بن‌ ابی‌طالب قرار داده‌ بود. او، در این پهنه، از مزیت و امتیازی برخوردار بود که او را در دل عرب‌ها، محبوب و دوست‌داشتنی می‌کرد؛ آن امتیاز، این بود که وی، هرگز بر نسب و تبار کسی خرده نمی‌گرفت و بر خلاف دیگران، از نسب و تبار مردم عیب‌جویی و عیب‌گویی نمی‌کرد. تجارت و بازرگانی و همچنین سخاوت و گشاده‌دستی از دیگر عوامل شهرت و چیرگی ابوبکرسدر دوران جاهلیت بود.

۶- ابوبکرسگنجینه‌ای بود که خداوند، او را برای پیامبرش، از پیش آفریده و ذخیره‌ کرده‌ بود تا در خدمت آن حضرت جقرار بگیرد؛ او، در نزد قریش محبوبیت زیادی داشت؛ خلق و خوی والایش که موهبت و ارزانی الهی بود، او را در نزد همه به‌گونه‌ای محبوب کرده‌ بود که همگان، دوستش داشتند.

۷- تلاش و فعالیت ابوبکرسدر عرصه‌ی دعوت الی الله، تصویر روشنی از ایمان، ترسیم می‌کند و این حقیقت را روشن می‌سازد که پذیرش دین‌خدا، قرار و آرام مؤمن را می‌گیرد و او را آسوده‌خاطر نمی‌گذارد تا اینکه در دنیای مردم، آنچه را که به آن ایمان آورده، محقق نماید. البته این خیزش و حرکت ابوبکر، یک حرکت صرفاً عاطفی و گذرا نبود که زود، فرو کشد و سرد و زایل شود. بلکه نشاط، هیجان و دلیری ابوبکرسدر پهنه‌ی دعوت تا هنگام وفاتش، ماندگار ماند و هرگز در مسیر دعوت، دچار خستگی، ضعف و سستی نشد.

۸- ابوبکرسبه شدت مورد اذیت و آزار کفار قرار گرفت؛ بر سرش خاک و خاکستر ریختند و در مسجدالحرام او را طوری کتک زدند که بینی و صورتش، زخمی و خونین ‌شد و او را در حالی که درمیان مرگ و زندگی بود، بر روی پارچه‌ای نهاده و به ‌خانه‌اش بردند.

۹- جرأت و شجاعت، از دیگر ویژگی‌های ابوبکرسبود که او را از دیگران، متمایز و متفاوت می‌ساخت. او، در راه حق از هیچ چیزی نمی‌هراسید و در مسیر نصرت دین خدا، فعالیت دینی و همچنین حمایت و پشتیبانی از رسول‌خدا ج، از هیچ سرزنش و توبیخی، متأثر نمی‌شد.

۱۰- ابوبکر صدیقس، استراتژی آزاد کردن بردگان مسلمان و تحت شکنجه را دنبال کرد و این رویه را به عنوان یک برنامه‌ی منظم و هدفمند اسلامی به منظور مقاومت در برابر شکنجه‌گری‌ها و خشونت‌های کفار، ادامه داد و بدین‌سان، دعوت اسلامی، مورد حمایت و پشتیبانی مالی و انسانی قرار گرفت. ابوبکرس، بردگان مسلمان اعم از زن و مرد را خریداری و آزاد می‌کرد.

۱۱- ابوبکر صدیقساز دانش نسب‌شناسی خود در عرصه‌ی دعوت استفاده می‌کرد. چنان‌چه همراه رسول‌خدا جبه میان قبایل می‌رفت و دانش نسب‌شناسی خود را در دعوت آنان به سوی خدا، به‌کار می‌گرفت.

۱۲- صدیقساز هنگام طلوع دعوت تا وفات رسول اکرم جو در سفر هجرت، بازوی آن حضرت و دستیار ایشان بود. وی، به‌خوبی از منابع و چشمه‌های نبوت، سیراب گشت و از آن‌ها حکمت و ایمان، یقین و اراده و اخلاص و تقوا نوشید. هم‌نشینی و هم‌راهی ابوبکرسبا رسول‌خدا ج، ثمرات و پیامدهای زیادی برای ابوبکر، به دنبال داشت؛ از جمله: شایستگی و راستی، آگاهی و بیداری، صفا و صمیمیت، عزم و اراده‌ی آهنین، اخلاص و فهم درست از دین و…. واکنش‌های درست و بجای ابوبکرسدر جریان وقایع پس از رسول‌خدا ج(در سقیفه‌ی بنی‌ساعده، گسیل لشکر اسامهسو جنگ با مرتدها)، نمادِ تمام توانمندی‌ها و شایستگی‌هایی است که ابوبکرسرا قادر ساخت تا فسادها را قلع و قمع نماید، ویرانی‌ها و خرابی‌ها را از نو بنا کند و تفرقه و پراکندگی را به اتحاد و هم‌بستگی تبدیل نماید و انحرافات و کجی‌ها را بهبود بخشد و اصلاح کند.

۱۳- ابوبکرسبه عنوان وزیر باصداقت رسول‌خدا جدر همه‌ی حالات، آن حضرت را همراهی نمود و در هیچ یک از صحنه‌ها غایب نبود؛ وی، به‌هنگام گریز مسلمانان در جنگ احد، در کنار رسول‌خدا جثابت‌قدم ماند و مقاومت نمود.

۱۴- زندگانی ابوبکرسدر مدینه، سرشار از درس‌ها و آموزه‌هایی است که نمونه‌ای زنده از فهم دین و اجرای آن در دنیای مردم را جلوه‌گر می‌سازد. شخصیت ابوبکر صدیقسبر پایه‌ی صفات و ویژگی‌های منحصر به فردش، بر دیگران تمایز و برتری می‌یابد. رسول اکرم جنیز در بسیاری از احادیث، به بیان فضایل ابوبکر و برتری او بر سایر صحابهشپرداخته‌اند.

۱۵- باور و ایمان ابوبکرسبه خداوند متعال، بس بزرگ و محکم بود. او، حقیقت ایمان را شناخت وکلمه‌ی توحید، به‌گونه‌ای سراسر قلب و وجودش را دربرگرفت که نشانه‌هایش، در عمل‌کرد وی، پدیدار گشت و تمام زندگیش را آکنده از نشانه‌ها و فرآیندهای عمق ایمان و ژرفای توحیدش نمود. اخلاق ابوبکرسبس والا و رفیع بود و ذره‌ای از کنش پست و فرومایه، در او یافت نمی‌شد. ابوبکرسهمواره به دین خدا و رهنمودهای پیامبر جتمسک می‌ورزید و در حقیقت، ایمانش، سبب حرکت و خیزش، همت و اراده، تلاش و تکاپو، نشاط و بالندگی، جهاد و مجاهده و عزت و سرافرازی بود. او، از یقین وایمان بی‌مانندی برخوردار بود که هیچ یک از صحابهشرا نمی‌توان در ایمان و یقین، در حد و پایه‌ی او دانست.

۱۶- ابوبکرساز عالم‌ترین و داناترین مردم نسبت به دین خدا و بلکه ترساترین آن‌ها بود و بیش از همه از خدا می‌ترسید. اهل سنت بر این اتفاق نظر و بلکه اجماع دارند که ابوبکرسعالم‌ترین شخص امت است. دلیلش، اینکه ابوبکرسهمواره ملازم و همراه رسول‌خدا جبوده است. او، بیش از دیگران در سفر و حضر، شب و روزش را با رسول‌خدا جمی‌گذراند و شبانگاهان و پس از نماز عشاء با آن حضرت جمجلس می‌کرد و با ایشان به‌قدری درباره‌ی مسایل مسلمانان سخن می‌گفت که کم‌تر کسی به این افتخار مشرف می‌شد. رسول‌خدا ج، ابوبکرسرا به عنوان امیرحج در سال ۹ هجری به مکه فرستادند؛ می‌دانیم که احکام حج، مسایل باریکی دارد که دانش زیادی می‌طلبد. از این‌رو اگر ابوبکرساز دانش زیادی برخوردار نبود، به سرپرستی چنین حج مهمی گماشته نمی‌شد. رسول‌خدا ج، ابوبکرسرا پیش‌نماز نیز کردند و او، تنها کسی است که رسول‌خدا جاو را در نماز و حج، جایگزین خود فرمودند. در باب احکام زکات نیز فقها به احکامی در این مورد اعتماد کرده‌اند که انسساز ابوبکرسفرا گرفته است. چرا که ابوبکر بیش ازدیگران به آموزه‌های پیامبر جو ناسخ و منسوخ در این باب تسلط و آگاهی داشته و همین، طریق فراگیری انسساز ابوبکرسرا در مورد مسایل زکات قوت بخشیده است. دانش ابوبکرسدر نهایت پختگی و وسعت بوده است؛ زیرا نمی‌توان از ابوبکرسحتی یک اشتباه هم در مورد مسایل شرعی سراغ گرفت و یک گفته‌اش را مخالف نصوص و تصریحات شرعی یافت.

۱۷- با وفات رسول‌خدا ج، وضعیت آشفته‌ای به وجود آمد. اما خدای متعال، مسلمانان را به وسیله‌ی ابوبکر صدیقس، آرام گردانید و ابوبکر، درمیان مردم برخاست و فرمود: «کسی که محمد جرا عبادت می‌کرده، بداند که محمد جوفات کرده و هر کس، خدای متعال را می‌پرستیده، بداند که خداوند، زنده است و هرگز نمی‌میرد.» موضع ابوبکرسدر سقیفه‌ی بنی‌ساعده نیز، تحسین برانگیز است؛ چرا که ابوبکرستوانست در درون و روان انصارشنفوذ کند و بی‌آنکه مسلمانان را در معرض فتنه قرار دهد، آنان را به حق قانع سازد؛ ابوبکر صدیقسبه بیان فضایل انصار در کتاب و سنت پرداخت و سپس فرموده‌های صریح رسول‌خدا جرا در مورد حقانیت خلافت قریش، تبیین نمود.

۱۸- سعد بن عبادهسپس از پایان گفتگوهایی که در سقیفه‌ی بنی‌ساعده جریان یافت، با ابوبکرسبیعت کرد و از موضع نخستش که مدعی خلافت بود، عقب نشست. بشیر بن سعد انصاریس(پسرعموی سعد بن عبادهس) نخستین کسی بود که با ابوبکر صدیقسبیعت نمود. هیچ روایت صحیحی وجود ندارد که مطابق پندار برخی از تاریخ‌نگاران، بیان‌گر بروز بحران یا اختلاف کوچک و بزرگی درمیان صحابه در سقیفه‌ی بنی‌ساعده باشد و نشان دهد که حتی یک نفر از صحابه در امر خلافت طمع ورزیده است. آن‌گونه که روایات صحیح نشان می‌دهد، اخوت اسلامی، همانند گذشته و بلکه بیش از آن تداوم یافت.

۱۹- در برخی از آیات قرآن و احادیث رسول اکرم جبه حقانیت خلافت ابوبکرساشاره شده است. صحابهشو همچنین اهل سنت بر این اجماع کرده‌اند که ابوبکرسسزاوارترین شخص صحابه برای خلافت بوده است.

۲۰- شالوده‌ی قوانین خلافت که نماد نظام حکومت اسلامی است، قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم جمی‌باشد. فقها، پایه‌های حکومت اسلامی را شورا و بیعت دانسته‌اند که در قرآن کریم نیز به این دو اصل مهم اشاره شده است. گاهی عناوینی چون امامت و امارت، مترادف خلافت بکار می‌رود. مسلمانان بر این اجماع دارند که تشکیل خلافت، واجب است تا با تعیین خلیفه به امور مسلمانان رسیدگی شود، حدود و قوانین شرعی اجرا گردد و خلیفه، توانمندی‌های حکومت و مردم را برای گسترش دعوت اسلامی بکار بندد؛ برای حمایت دین و امت، جهاد را بپا دارد؛ حقوق مردم را تأمین کند و با عدالت و دادگستری، بیداد و ستم را ریشه‌کن کند و نیازهای ضروری آحاد جامعه را به خوبی برآورده سازد.. تشکیل خلافت به عنوان یک وظیفه و فریضه‌ی دینی، از قرآن، سنت و اجماع ثابت می‌شود.

۲۱- علامه ابوالحسن ندوی/شرایط خلافت و مواردی را که در پس این منصب لازم است، بررسی نموده و با کنکاش دوره‌ی خلافت ابوبکر صدیقسبر پایه‌ی دلایل و شواهد موجود در آن برهه از تاریخ اسلام، ثابت کرده که تمام شرایط خلافت در شخصیت ابوبکر و دوران وی تحقق یافته است.

۲۲- ابوبکر صدیقسپس از آنکه عموم مردم با او بیعت کردند، درمیان آن‌ها برخاست و خطبه‌ی شکوهمندی ایراد فرمود. این سخنرانی، با آنکه مختصر و کوتاه می‌باشد، از باارزش‌ترین خطبه‌های اسلامی به شمار می‌آید؛ چرا که ابوبکر صدیقسدر آن، به بیان اصول عدالت‌گستری و مهرورزی در تعامل میان حکومت و مردم می‌پردازد و بر این تأکید می‌کند که اطاعت از ولی‌امر و کاردار مسلمانان، منوط به این است که او، فرمان‌بردار خدا و رسول باشد؛ ابوبکر صدیقسدر این خطبه به صراحت، نقش جهاد را در سرافرازی امت بیان می‌فرماید و از فحشا و بدکاری برحذر می‌دارد که مایه‌ی فساد، فروپاشی و ازهم‌گسیختگی جامعه می‌باشد.

۲۳- ابوبکر صدیقسپس از ترسیم و تبیین سیاست‌های دولتش، از صحابه‌ی کرامشبرای اجرای برنامه‌هایش، کمک گرفت؛ ابوبکرسامین این امت (ابوعبیده بن جراحس) را مسؤول امور مالی (وزیر دارایی) قرار داد؛ مسؤولیت قضاوت (وزارت دادگستری) را به عمر بن خطابسسپرد و خود نیز قضاوت می‌کرد؛ زید بن ثابتسنیز عهده‌دار پست و ارتباطات شد؛ برخی دیگر از صحابه نظیر علی بن ابی‌طالب و عثمان بن عفانبنیز نامه‌ها و دستورات حکومتی را می‌نگاشتند. مسلمانان، لقب خلیفة‌النبی جرا بر ابوبکرسنهادند و چنین صلاح دیدند که ابوبکرستمام‌وقت، به اداره‌ی امور بپردازد و کار دیگری نکند. از این‌رو قرار بر آن شد که مسلمانان، خرجی ابوبکرسرا تأمین کنند.

۲۴- ابوبکرسپس از آنکه به مقام خلافت رسید، چون گذشته‌ی درخشانش درمیان مردم بود و هر فرصت ممکن را غنیمت می‌دانست تا تعالیم و آموزه‌های دینی را به مردم انتقال دهد؛ مردم را به نیکی‌ها فراخواند و از بدی‌ها باز دارد. انوار خوبی‌های ابوبکرسبر مردم پرتو هدایت، ایمان و اخلاق می‌افکند.

۲۵- دوره‌ی خلافت ابوبکر صدیقساز آن جهت که آغاز دوره‌ی خلافت راشده و متصل به دوران رسول اکرم جمی‌باشد، از اهمیت و جایگاه والایی در تاریخ اسلام برخوردار است. دوره‌ی خلافت راشده به‌طور عمومی و ساختار قضایی آن به‌طور خاص، تداوم دوران رسول‌خدا جو ساختار قضایی آن زمان است؛ در دوران خلافت، تمام جوانب قضایی عهد نبوی به طور کامل تداوم یافت و نصوص و مصادیق قضایی دوران رسول‌خدا جدر پهنه‌ی قضاوت و دادگستری خلافت راشده به اجرا درآمد.

۲۶- ابوبکر صدیقسبرای مناطق مختلف، کارگزارانی تعیین کرد و اداره‌ی عمومی هر منطقه‌ای را به والی و کاردار آن منطقه سپرد. ابوبکرسدر گزینش کارداران و والیان، شیوه‌ی رسول‌خدا جرا ادامه داد و به همین جهت نیز والیانی را که رسول اکرم جپیش از وفاتشان بر مناطق مختلف گماشته بودند، هم‌چنان بر کارشان ابقا نمود و هیچ یک را برکنار نکرد مگر که او را به امارت منطقه‌ای گمارد که از موقعیت مهم‌تری برخوردار بود. استراتژی ابوبکرسدر تعیین و نصب والیان و کارگزاران، در درجه‌ی اول، ادامه‌ی مسؤولیت‌های کارداران زمان رسول‌خدا جبر پایه‌ی توانمندی‌های آنان بود؛ ابوبکرسدر راستای اجرای این سیاست، شرح وظایف کارداران را بر اساس وظایف و مسؤولیت‌های کاردارانی قرار داد که شخص رسول‌خدا جآنان را تعیین و نصب نموده بودند.

۲۷- روایاتی درباره‌ی تأخیر بیعت علی بن ابی‌طالب و زبیر بن عوامببا ابوبکر نقل شده که صحیح نیست؛ البته در این میان روایت صحیحی از ابن‌عباسبنقل شده که: «علی و زبیر و کسانی که با آنان در خانه‌ی فاطمه دخت رسول اکرم جبودند، از بیعت با ابوبکرسعقب ماندند.» جمع شدن علی و زبیر و عده‌ی دیگری از صحابهشدر آن شرایط مصیبت‌بار وفات رسول‌خدا جدر خانه‌ی دختر آن حضرت جامری کاملاً عادی بود که بر پایه‌ی روایت‌های صحیح دیگر، روشن و واضح می‌گردد که عده‌ای از مهاجرین و در رأسشان علی بن ابی‌طالبسدر تدارک غسل و خاک‌سپاری رسول اکرم جبودند؛ از روایت سالم بن عبیدسنیز همین نکته روشن می‌شود که ابوبکرساز خانواده‌ی رسول‌خدا جو از جمله علیسخواست تا آن حضرت جرا غسل دهند و برای خاک‌سپاری آماده کنند. زبیر بن عوام و علی بن ابی‌طالببروز پس از وفات رسول‌خدا جیعنی در روز سه‌شنبه با ابوبکرسبیعت کردند.

۲۸- عایشه‌ی صدیقهلمی‌گوید: فاطمه و عباسببه نزد ابوبکرسرفتند و سهم خود را از ارثیه‌ی رسول‌خدا جخواستند؛ آنان، خواهان زمین آن حضرت از فدک و سهم ایشان از خیبر بودند. ابوبکرسدر پاسخ فاطمه و عباسبفرمود: من از رسول خدا جشنیدم که فرمودند: «لانورث، ما تركنا صدقة، إنّما یأكل آل محمد من هذا المال»یعنی: «ما پیامبران، چیزی به ارث نمی‌گذاریم؛ آنچه از خود می‌گذاریم، صدقه است؛ خانواده‌ی محمد (ج) فقط از این مال می‌خورند.» به روایتی ابوبکر صدیقسفرمود: «من، عملی را که رسول‌خدا جانجام می‌داده‌اند، ترک نمی‌کنم و آن را انجام می‌دهم؛ چرا که من از این می‌ترسم که اگر چیزی از رویه‌ی آن حضرت جرا رهاکنم، گمراه شوم.» علاوه بر این تاریخ، نشان می‌دهد که ابوبکر صدیقسدر دوران خلافتش، بی‌آنکه بنا به فرموده‌ی رسول‌خدا جاحکام میراث را در اموال فدک یا باقی‌مانده‌‌ی خمس خیبر اجرا کند، حق خانواده‌ی پیامبر ج(اهل بیت) را از این اموال می‌داده است.

۲۹- ابوبکر صدیقسدر یکی از سخنرانی‌هایش، به‌صراحت بیان کرد که: خلیفه‌ی رسول‌خدا جدر مقام جانشینی آن حضرت جاست و نه در عین آن جایگاه که چون پیغمبر، معصوم باشد؛ بلکه خلیفه، بشری است غیرمعصوم که یارای آنچه را پیامبر داشته‌اند، ندارد؛ به همین سبب ابوبکرسبه این نکته اشاره نمود که در سیاستش راه رسول‌خدا جرا در پیش خواهد گرفت و از خود بدعت و نوآوری نخواهد کرد و به عبارت دیگر در برپایی عدل و احسان، منهج و شیوه‌ی پیامبر اکرم جرا به اجرا خواهد گذاشت.

۳۰- آموزه‌ها و پیامدهای اعزام لشکر اسامهستوسط ابوبکر صدیقسعبارتند از: *مصایب و سختی‌ها هرچند بزرگ و شدید باشند، اهل ایمان و مؤمنان راستین را از انجام امور دینی بازنمی‌دارند. چنان‌چه رحلت رسول‌خدا جابوبکر صدیقسرا از انجام وظایف و مسؤولیت‌های دینی بازنداشت. *تداوم دعوت اسلامی، قایم به افراد نیست و پیروی از رسول‌خدا جدر هر شرایطی واجب است. *به‌هم‌پیوستگی دعوت و عمل و جایگاه جوانان در پهنه‌ی فعالیت‌های دینی، نکته‌ی دیگری است که از ماجرای اعزام لشکر اسامهسدر زمان خلافت ابوبکر صدیقسروشن می‌شود. *جلوه‌های زیبا و تابنده‌ی آداب جهاد اسلامی، در نصیحت ابوبکر صدیقسبه مجاهدان کاملاً نمودار می‌گردد. *جبهه‌ی مرتدان در شمال شبه‌جزیره‌ی عرب، ضعیف‌ترین جبهه‌ی پیش روی مسلمانان به شمار می‌رفت و این، از نتایج و آثار لشکر اسامهسبود که باعث شد تا شکست جبهه‌ی شمال برای مسلمانان، آسان‌تر از شکست دشمنان در عراق باشد. اعزام لشکر اسامهسو پیامدهای مثبت آن، نشان می‌دهد که ابوبکر صدیقسآگاهی و توانایی بیش‌تری از دیگران برای حل و فصل بحران‌ها داشته است.

۳۱- چرایی و اسباب ارتداد قبایل عرب را می‌توان چنین برشمرد: یکه‌خوردن افراد به مصیبت ناگهانی وفات رسول‌خدا ج؛ عدم شناخت درست و اصولی از اسلام؛ وجود زمینه‌های جاهلیت، در قبایل و عدم گسیختگی کامل از آداب و باورهای دوره‌ی جاهلی؛ خروج و برون‌رفت از پذیرش حکومت اسلامی و شورش و خیزش بر ضد آن؛ تعصب قومی و قبیله‌ای؛ جاه‌طلبی و حرص و آز شدید به حکومت‌داری؛ دنیاطلبی و ثروت‌اندوزی از طریق دین؛ دشمنی و حسدورزی نسبت به یکدیگر و دسیسه‌گری دشمنان اسلام اعم از یهودیان، مسیحیان و مجوسیان.

۳۲- ارتداد، چند نوع و گونه‌ی متفاوت داشت: برخی، اسلام را کاملاً رها کردند و به بت‌پرستی پرداختند. بعضی، ادعای نبوت و پیغمبری نمودند. عده‌ای نیز نماز را فروگذاشتند. بعضی از مرتدان، اسلام را قبول داشتند و نماز هم می‌گزاردند؛ اما از ادای زکات امتناع می‌کردند. دسته‌ای دیگر با وفات رسول‌خدا جبه عادات و باورهای جاهلی خود بازگشتند. با وفات رسول اکرم جعده‌ای، سرگشته و دودل شدند و خود را به گذشت ایام سپردند تا ببینند عاقبت چه می‌شود.

۳۳- دیدگاه ابوبکرسدر مورد جهاد با مرتدان، نگاه درست و بجایی بود و همین موضع و دیدگاه، مایه‌ی خیر و مصلحت اسلام و مسلمانان شد و قطعاً هر موضع دیگری در آن موقعیت، به شکست اسلام می‌انجامید و باعث شکل‌گیری دوباره‌ی جاهلیت می‌شد. اگر ابوبکر صدیقسبه خواست و توفیق خدای متعال چنان تصمیمی نمی‌گرفت، مسیر تاریخ، دگرگون می‌شد و شکل دیگری می‌یافت؛ گذر زمان بر عکس می‌شد و بار دیگر جاهلیت فساد‌انگیز سر برمی‌آورد.

۳۴- باید دانست که فتنه‌ی ارتداد با وجود گستردگی جغرافیایی، همه‌گیر نبود؛ بلکه بسیاری از افراد و قبایل مناطقی که فتنه‌ی ارتداد در آن شکل گرفت، هم‌چنان بر اسلام ماندگار ماندند.

۳۵- در جریان جهاد با مرتدهای یمن، دو تصویر متفاوت از زن نمایان می‌گردد. یکی از تصویرهایی که از زن در جریان جهاد با مرتدان یمن پدیدار می‌شود، تصویر زن پاکی است که بر اسلام پایداری می‌کند و در کنار اسلام، به جنگ رذالت و پستی می‌رود و همراه مسلمانان قرار می‌گیرد تا آتش کینه و دشمنی شیاطین جنی و انسی با اسلام را فرو کشد. آری، این بانوی پاک و پاک‌دامن، آزاد (همسر شهر بن باذان و دخترعموی فیروز) است که با عزم و اراده‌ای آهنین در جبهه‌ی اسلام قرار می‌گیرد و با مسلمانان، نقشه‌ی قتل دروغ‌گوی یمن (اسود عنسی) را برنامه‌ریزی می‌کند و چنان راهی در پیش می‌گیرد که مسلمانان تمام ادوار، از غیرت دینی آن بانوی بزرگوار یاد می‌کنند. شکل کریه و ظلمت‌بار زن در یمن، توسط زنانی یهودی یا کسانی که از جنس و دسته‌ی آن‌ها بودند، به تصویر کشیده شد. این تصویر از سوی زنانی نمایان شد که بر وفات رسول‌خدا جاظهار شادمانی کردند؛ آن‌ها، خود را آراستند و با بدکاران، مراسم شادی و پایکوبی برپا نمودند و بی‌شرمانه، به فساد و بدی تشویق کردند و به نکوهش فضایل و مکارم پرداختند. شیطان و شیطان‌صفتان، همراه با زنان بدکار، محفل رقص و شادی برپا کردند تا بر اینکه برخی از مردم، از اسلام دست کشیده‌اند، ابراز سرور و شادمانی کنند.

۳۶- برخی از یمنی‌ها، در دعوت به اسلام و پایداری بر حق، نقش بزرگی ایفا کردند و نزدیکان و افراد هم‌قبیله‌ای خود را از خطر ارتداد برحذر داشتند. مران بن ذی‌عمیر همدانی که یکی از سران و حکم‌رانان یمن بود و قبلاً به همراه بسیاری از اهل یمن مسلمان شده بود، از آن دست دعوت‌گرانی می‌باشد که نقش بزرگی در دعوت به اسلام و پایداری بر آن داشته‌ است. یکی دیگر از دعوت‌گران یمنی، عبدالله بن مالک ارحبیسبود. وی، از اصحاب و یاران رسول‌خدا جاست. شرحبیل بن سمط و پسرش نیز بنی‌معاویه از کنده را به اسلام فراخواندند.

۳۷- پس از پایان جنگ‌های خلافت اسلامی با جریان ارتداد، تمام یمن در برابر حکومت اسلام به مرکزیت مدینه‌ی منوره تسلیم شد و یمن به سه بخش اداری تقسیم گردید: صنعاء، جند و حضرموت. سنجه و تراز تقسیم اداری یمن، تنها، معیارهای ایمانی (تقوا، اخلاص و عمل صالح) بود و در تعیین کارگزاران و رؤسای مناطق، مسایل قبیله‌ای کنار زده شد و مورد توجه قرار نگرفت. یمن، از انواع شرک اعم از شرک اعتقادی و شرک گفتاری و کرداری پاک شد و اهل یمن دانستند که جایگاه نبوت، بسی والاتر و فراتر از آن است که کسی، آن را ابزار رسیدن به اهداف و اغراض شخصی خود قرار دهد.

۳۸- سرکوبی طلیحه‌اسدی (یکی از بزرگ‌ترین مدعیان پیغمبری) و بازگشت دوباره‌ی جمع زیادی از اعراب به دایره‌ی اسلام، از مهم‌ترین پیامدهای جنگ بزاخه می‌باشد. چنان‌چه بنی‌عامر پس از شکست بزاخه گفتند: «ما به همان دینی برمی‌گردیم که از آن خارج شده‌ایم.» خالدسنیز به همان شرایطی که از اهل بزاخه اعم از بنی‌اسد، غطفان و طیء بیعت گرفته بود، از بنی‌عامر نیز بیعت گرفت.

۳۹- آنچه مالک را در ورطه‌ی نابودی انداخت، تکبرش بود که او را در دام جاهلیت و تله‌ی دودلی نسبت به اسلام، گرفتار کرد و اگر چنین نبود، در اجرای حکم شریعت اسلام و ادای زکات به بیت‌المال مسلمانان، درنگ نمی‌کرد. من، چنین می‌پندارم که حرص و آز وی به ریاست بنی‌تمیم، او را به سرکشی واداشت؛ چرا که او از گردن‌نهادن برخی از بزرگان و سرآمدان قبیله‌ی بنی‌تمیم در برابر حکومت اسلامی و پرداخت زکات توسط آنان، ناراحت شد و بر سر این موضوع با آنان پرخاشگری و جدال کرد. نگاهی به افعال و اقوال مالک،‌ این تصور را تأیید می‌کند که او، آزمند ریاست بوده است و همین، باعث ‌شد تا از دین برگردد و با سجاح همراه شود. پیامد دیگر ریاست‌طلبی مالک، این بود که او را بر آن داشت تا مانع ادای شترهای زکات به ابوبکر صدیقسشود و آن‌ها را درمیان قومش تقسیم کند. او نصیحت نزدیکانش را نپذیرفت و هم‌چنان به گردن‌کشی و طغیانش ادامه داد و مجموع این افعال، از او فردی ساخت که به کفر نزدیک‌تر باشد تا به اسلام و ایمان. صرف نظر از تمام دلایلی که درباره‌ی کافر بودن مالک بن نویره وجود دارد، تنها خودداری او از ادای زکات، دلیلی کافی بر درستی کشتنش می‌باشد.

۴۰- ابوبکر صدیقسموضوع کشته شدن مالک بن نویره را مورد بررسی قرار داد و در نهایت خالدسرا از اتهاماتی که در مورد کشتن مالک بر او وارد شده بود، بی‌تقصیر دانست. ابوبکر صدیقسدر این موضوع، آگاه‌تر و دورنگرتر از سایر صحابهشبود؛ چرا که علاوه بر برتری ایمانیش بر دیگران، به عنوان خلیفه در چنان جایگاهی قرار داشت که از تمام مسایل، آگاهی می‌یافت.

۴۱- انتخاب و بکارگیری خالدساز سوی ابوبکرسبه عنوان فرمانده، نشان‌دهنده‌ی کمال و پختگی ابوبکر صدیقسمی‌باشد؛ چرا که ابوبکرسشخصی نرم‌خو بود و خالدسشدید و سخت‌گیر؛ بدین‌سان نرمی و شدت در هم می‌آمیخت و تعادل، برقرار می‌شد. زیرا نرم‌خویی به تنهایی فسادآور است و مایه‌ی سوء استفاده‌ی دیگران می‌شود؛ چنان‌چه سخت‌گیری تنها نیز آفت‌هایی را به دنبال دارد. ابوبکر صدیقسبرای ایجاد تعادل در نرم‌منشی خود، با عمرسمشورت می‌کرد و از خالدسدر انجام امور کار می‌گرفت و این، از کمال و پختگی او به عنوان جانشین رسول‌خدا جبود که در سرکوب مرتدها، شدت عمل بی‌سابقه‌ای به خرج داد و به شخصیت عمر فاروقسنزدیک و همانند شد.

۴۲- مثنی بن حارثه، نقش زیادی در سرکوب فتنه‌ی بحرین و همکاری با علاء حضرمیسداشت. وی، مسیر شمال بحرین را در پیش گرفت و پس از تصرف (قطیف) و (هجر) به دهانه‌ی رود دجله رسید و با نیروهای ایرانی که از مرتدین بحرین پشتیبانی می‌کردند، درگیر شد و آنان را شکست داد. مثنی در رأس آن دسته از مسلمانان بحرینی قرار داشت که بر اسلام پایداری کردند و برای جهاد با مرتدها به علاءسپیوستند. مثنی بن حارثه، مسیر شمالی ساحل را تا دلتای شط‌العرب پیمود و با قبایل ساکن در این منطقه پیرامون اسلام گفتگو و مذاکره کرد و با آنان پیمان صلح و اتحاد بست. ابوبکر صدیقسدرباره‌ی مثنی بن حارثه جست و جو کرد که چگونه آدمی است؟ قیس بن عاصم منقری چنین پاسخ داد: «او، آدم بی‌آوازه، گم‌نام و ناشناخته‌ای نیست؛ بلکه او، مثنی بن حارثه‌ی شیبانی و آدمی سرامد و صاحب‌نام است.

۴۳- شکست بنی‌حنیفه در برابر سپاه خالدسدر جنگ یمامه، پایان کار جریان ارتداد بود. تعدای از حافظان قرآن کریم در جنگ یمامه به شهادت رسیدند. همین امر ابوبکر صدیقسرا بر آن داشت تا در مورد جمع‌آوری قرآن با عمر فاروقسمشورت نماید. قرآن کریم به شکل پراکنده بر روی پوستین‌های چرمی، استخوان‌ها (کتف‌ها)ی شتر و شاخه‌های پهن خرما نوشته شده و در سینه‌ی افراد، پراکنده بود. ابوبکر صدیقسمسؤولیت جمع‌آوری قرآن را که هیچ پیشینه‌ای نداشت و کار جدیدی بود، به صحابی بزرگوار رسول‌خدا جزید بن ثابت انصاریسواگذار کرد.

۴۴- شرایط دست‌یابی مسلمانان به قدرت و خلافت، در دوران ابوبکر صدیقسو بلکه در زمان تمام خلفای راشدین تحقق یافت. ابوبکر صدیقس، یادآور و بلکه آموزه‌ای عملی از فراهم آوردن شرایط دست‌یابی به خلافت و عزت است و بر اساس همین شوکت و هیبت دینی بود که درخواست اعراب را در ندادن زکات نپذیرفت و بر گسیل لشکر اسامهستأکید و پافشاری کرد و از هیچ اصل و ارزش کوچک و بزرگی نگذشت و شریعت اسلامی را به‌طور کامل در پهنه‌ی حکومت و قدرت به اجرا درآورد.

۴۵- ابوبکر صدیقسبرای رویارویی با کفار و مرتدها، توان نظامی لشکر اسلام را به شکلی همه‌جانبه و مادی و معنوی افزایش داد و با آمادگی بالا و کاملی رویاروی ازدین‌برگشته‌ها ایستاد. آن‌حضرتسبرای مبارزه با مرتدها، لشکرهایی را فراهم آورد و فرماندهان جنگی کارآزموده‌ای را برای هدایت و فرماندهی لشکر منصوب فرمود؛ صحابه را برای جنگ با مرتدها تشویق کرد و اسب‌ها و شترانی برای لشکر اسلام فراهم ساخت و لشکر و لشکریان را به سلاح، مجهز نمود. او برای تقویت خلافت اسلامی، با نو‌آوری‌ها و بدعت‌گری‌ها و با جهالت و هواپرستی مبارزه کرد و با اتحاد و یک‌پارچگی و وحدت کلمه، مطابق شریعت اسلام حکم راند و با تعهد کاری و مسؤولیت‌شناسی، شایسته‌سالاری و کار‌آزمودگی را ملاک تعیین فرماندهان لشکری قرار داد و بر اساس شایستگی‌ها و توانایی‌های افراد، مسؤولیت‌ها و وظایف را تقسیم نمود که از آن جمله می‌توان به مأموریت زید بن ثابتسبرای جمع‌آوری قرآن و همچنین مسؤولیت ابوبرزه‌ی اسلمیسبه عنوان پیک جنگی اشاره کرد. ابوبکرسدر عرصه‌ی آمادگی برای رویارویی با دشمنان اسلام از مسایل امنیتی و تبلیغاتی نیز غفلت نکرد.

۴۶- پیامدها و نشانه‌های حکومت الهی در خلافت ابوبکر صدیقسکاملاً نمایان و هویدا است. در آن زمان که مسلمانان راستین به خواست و توفیق خدای متعال قدرت یافتند، شدیداً مشتاق بودند تا شعایر دینی را در خود و خانواده‌هایشان بپادارند. آنان، برای اجرای احکام و آموزه‌های اسلامی از هیچ کوششی دریغ نکردند. به همین سبب نیز خدای متعال، آنان را تقویت فرمود و در برابر دشمنان یاریشان داد و طعم آرامش و امنیت را به آنان چشانید.

۴۷- جهاد صحابهشبا مرتدها، مقدمه و زمینه‌ای برای رشد و پرورش ایمانی و معنویشان جهت گسترش قلمرو اسلام بود. جنگ با مرتدها، توانایی‌های مجاهدان را نمایان کرد و پرده از توان فرماندهی سرداران لشکری برداشت و از آنان رزم‌آورانی صاحب‌نام و کارآزموده ساخت و شایستگی‌های سپاهیان را بروز داد که با چه نظم و انضباطی از فرماندهانشان اطاعت می‌کردند و می‌دانستند که برای چه می‌جنگند و چرا ازخودگذشتگی و جان‌فشانی می‌کنند و همین ویژگی و هدفمندی، سبب می‌شد تا اخلاص و جدیت زیادی از خود نشان بدهند.

۴۸- به فضل خدای متعال و جهاد صحابه و هم‌یاری و هم‌کاری آنان با ابوبکر صدیقسشبه‌جزیره‌ی عرب به‌طور کامل و یک‌پارچه زیر پرچم اسلام درآمد و خلافت و قدرتی مرکزی و البته اسلامی به مرکزیت مدینه، تمام شبه‌جزیره را در برگرفت تا همه‌ی مردم، تحت فرماندهی و رهبری یک نفر قرار بگیرند که بر اساس اسلام حکم می‌راند. پیروزی مسلمانان در جنگ با مرتدها، پیروزی اسلام بود و باعث می‌شد تا وحدت و یک‌پارچگی دینی و اسلامی، بر تعصب‌های قومی و تفرقه‌افکن، غالب گردد و دلیلی بر این شود که حکومت اسلامی به رهبری ابوبکر صدیقسمی‌تواند بر سخت‌ترین و شدیدترین بحران‌ها فائق گردد.

۴۹- هرگونه دسیسه و حیله‌گری بر ضد اسلام -چه فردی باشد و چه جمعی و یا حکومتی- کوشش بیهوده‌ای است که نتیجه‌ای جز ناکامی و رسوایی دسیسه‌گران را در پی ندارد؛ چرا که خدای متعال، حافظ و نگهدار اسلام است و کسانی را که برای پاس‌داری از این دین همیشه‌پاینده، تلاش و کوشش می‌کنند، به رحمت و نصرتش می‌نوازد و فرجام نیک را از آنِ پرهیزکاران قرار می‌دهد و از ضعیفان و مستضعفان در برابر ظالمان و ستم‌پیشگان حمایت می‌فرماید؛ قطعا‌ً فرجام کسانی که بر ضد اسلام و مسلمانان نقشه می‌کشند، ناکامی دنیا و آخرت است و به بُزی می‌مانند که به امید شکستن سنگ، شاخ می‌زند و عاقبت شاخ خودش می‌شکند.

۵۰- هم‌‌زمان با پایان سرکوب مرتدها و برقراری امنیت و آرامش در شبه‌جزیره‌ی عرب، ابوبکر صدیقسبنا بر رهنمود‌های رسول اکرم جبه فکر گسترش قلمرو اسلام افتاد و برای این منظور، لشکریانی برای فتح عراق و همچنین شام گسیل کرد.

۵۱- دستورات ابوبکر صدیقسبه فرماندهان لشکریش (خالد و عیاضب) نشان تجربه‌ی جنگی ابوبکر صدیقسو کیفیت بالا و توانمند تاکتیک نظامی وی، می‌باشد. ابوبکر صدیقسبا تبیین استراتژی جنگی و تاکتیک نظامی درست و بی‌نظیری، نقاط عملیاتی هر یک از فرماندهان مسلمان را برای ورود به عراق به‌گونه‌ای مشخص کرد که گویا در اتاق فرماندهی، نقشه‌ی کاملی از عراق را پیش روی خود داشته و فتح عراق را فرماندهی می‌کرده است.

۵۲- خالدسدر مجموعه‌ای از جنگ‌ها، زمینه‌های فتح عراق را فراهم نمود. جنگ‌هایی از قبیل: ذات‌السلاسل، مذار، ولجه، الیس، فتح حیره، انبار، عین‌التمر، دومه الجندل و جنگ‌های حصید، مصیخ و فراض.

۵۳- هنگامی که ابوبکر صدیقسآهنگ فتح شام را نمود، در این‌باره از بزرگان صحابه نظر خواست، اهل یمن را به حضور در لشکر اسلام فراخواند و سپس چهار لشکر را به سوی شام گسیل کرد. فرماندهان لشکری فتح شام عبارت بودند از: یزید بن ابوسفیان، ابوعبیده بن جراح، عمرو بن عاص و شرحبیل بن حسنهش.

۵۴- لشکرهایی که مأمور فتح شام شده بودند، در انجام مأموریتشان با سختی‌های زیادی روبرو شدند؛ چرا که قشون رومی، توان و تعداد زیادی داشتند و حصارها و دژهای بسیاری نیز پیرامون شهرها ساخته بودند. فرماندهان قشون اسلامی، تحرکات رومی‌ها را به‌طور کامل زیر نظر داشتند و دریافتند که وضعیت سختی پیش رو دارند. به همین سبب گرد هم آمدند و ابوعبیدهسدر نامه‌ای، وضعیت را به ابوبکر صدیقسگزارش داد و در همان زمان قرار بر آن شد که مسلمانان، از تمام اراضی فتح‌شده، عقب نشینند و در یک مکان جمع شوند تا بتوانند با هم‌دستی و یک‌پارچگی، نقشه‌ی رومیان را خنثی کرده و به اتفاق هم جبهه‌ی بزرگی فراروی رومیان ایجاد نمایند. عمرو بن عاصسپیشنهاد کرد تا تمام قوای مسلمانان در یرموک جمع شوند. فرمان ابوبکر صدیقسنیز مطابق پیشنهاد عمروس، رسید و به قشون اسلامی مأموریت داد که در یرموک جمع شوند. ابوبکر صدیقسهمچنین به خالدسکه در آن زمان در عراق بود دستور داد تا به همراه نیمی از سپاهیانش عازم شام شود و فرماندهی قشون اسلامی را بر عهده بگیرد.

۵۵- خالدسبه پیروزی‌های چشم‌گیری در برابر رومی‌ها دست یافت که از آن جمله می‌توان به پیروزی در جنگ‌های اجنادین و یرموک اشاره کرد.

۵۶- در دوران خلافت ابوبکر صدیقسمهم‌ترین اهداف و شاخص‌های سیاست‌گذاری خارجی حکومت اسلامی بدین شرح، تبیین شد: *ارائه‌ی نمایی باشکوه و قدرتمند از اسلام به سایر ملت‌ها، *پیگیری فرمان رسول‌خدا جدرباره‌ی جهاد، *عدالت‌گستری و مهرورزی درمیان مردم مناطق فتح‌شده، *برداشتن هرگونه زور و اجبار از مردم، *برچیدن موانع فراروی دعوت تا دعوت اسلام به عموم انسان‌ها برسد.

۵۷- بازنگاهی به فتوحات دوران ابوبکر صدیقساین امکان را فراهم می‌آورد تا اساسی‌ترین برنامه‌های جنگی این خلیفه‌ی بزرگوار و چگونگی کاربری اسباب و زمینه‌ها از سوی وی، به عنوان یک سنت الهی نمایان گردد و از چند و چون عوامل نزول نصرت و پیروزی مسلمانان در جریان فتوحات خلیفه‌ی اول آگاهی یابیم. برخی از این برنامه‌ها عبارت بودند از: *پرهیز از شتاب‌زدگی در ورود به قلمرو دشمن، *بسیج و فراخوان عمومی برای جهاد در راه خدا، *تشکیل نیروهای امداد و پشتیبانی، *هدفمند کردن جنگ، *اولویت‌بندی و سنجیدگی در عملیات نظامی، *عمل‌کرد فرماندهان، سنجه‌ی عزل و نصب بود. *ایجاد تحول در شیوه‌های عملیاتی بر اساس شرایط *بی‌نقص بودن خطوط ارتباطی خلیفه با فرماندهان لشکری، *فراست و تیزبینی خلیفه.

۵۸- ابوبکر صدیقسدر رهنمودهایش به فرماندهان لشکری، پاره‌ای از حقوق الهی را برشمرد که از آن جمله می‌توان اشاره کرد به: *شکیبایی در برابر دشمن، *هدف قرار دادن نصرت دین، در عرصه‌ی جهاد، *امانت‌داری. ابوبکر صدیقسدر نامه‌هایش، حقوق فرماندهان (وظایف رزمندگان) را شرح داده که می‌توان این موارد را نام برد: *حرف‌شنوی و اطاعت از فرمانده، *واگذاری تصمیم‌گیری امور به فرمانده، *اجرای فوری دستور فرمانده، *عدم کشاکش با فرمانده به‌هنگام تقسیم غنایم.. ابوبکر صدیقساز خلال دستورات و نامه‌هایش، حقوق سربازان و سپاهیان را نیز بدین شرح تبیین نموده است: *بازدید فرمانده از سپاهیان و بررسی اوضاع و احوالشان، *مهرورزی و مدارا با سپاهیان و عدم سخت‌گیری بر ایشان، *وضع شعار (نشان شناسایی) برای هر یک از طوایف و دسته‌های فعال در لشکر، *وارسی سربازان و دقت نظر در به‌خدمت گرفتن سربازان جدید، *احتیاط و آمادگی کامل در برابر فریب و شبیخون احتمالی دشمن، *تأمین نیازمندی‌های لشکر، *آرایش نظامی و صف‌بندی سپاهیان، *تشویق و برانگیختن سربازان به قتال در راه خدا، *یادآوری فضیلت جهاد و شهادت در راه خدا به سپاهیان، *نظرخواهی و از افراد صاحب‌نظر، *ملزم ساختن سپاهیان به انجام حقوق الهی و تکالیف شرعی.

۵۹- اندکی تأمل در جریان فتوحات اسلامی، این نکته را روشن می‌کند که توفیق الهی، طوری قشون اسلامی را در زمان ابوبکر صدیقسشامل شد که لشکریان اسلام توانستند پیروزی‌های چشم‌گیری در عراق و شام به‌دست آورند و شوکت دو قدرت ایران و روم را در زمان اندکی درهم شکنند و بسیاری از سرزمین‌های زیر سلطه‌ی این دو قدرت را به قلمرو اسلامی بیفزایند. مهم‌ترین دلایل و زمینه‌های پیروزی مسلمانان عبارتند از:

‌أ- ایمان و باور راستین مسلمانان به حق و حقیقتی که به خاطرش می‌جنگیدند.

‌ب- یقین کامل مسلمانان به پروردگارشان در مسایلی از قبیل چند و چون رزق و روزی، اجل، قضا و قدر و اینکه همه چیز، به اذن و خواست خدای متعال می‌باشد.

‌ج- ریشه‌دار بودن اصول و اندیشه‌های درست و استوار جنگی و جهادی در مسلمانان.

‌د- مهرورزی و عدالت‌گستری مسلمانان درمیان مردم مناطق فتح‌شده.

‌ه- آسان‌گیری مسلمانان در تعیین مقدار جزیه و خراج و پایبندیشان به توافق‌نامه‌ها و پیمان‌ها.

‌و- برخورداری مسلمانان از مردان و فرماندهان بزرگ و ارزشمند.

‌ز- رعایت کامل رهنمودهای دینی در مورد جنگ و جهاد.

۶۰- هنگامی که ابوبکر صدیقسمریض شد و وفاتش را حتمی دانست، برای تعیین خلیفه‌ی پس از خود، اقدامات زیر را انجام داد:

‌أ- ابوبکر صدیقسبا بزرگان مهاجرین و انصار، درباره‌ی جانشین پس از خود مشورت و رایزنی کرد.

‌ب- ابوبکرسپس از رایزنی با صحابه در مورد جانشینی عمرس، حکمی در این‌باره نوشت تا در مدینه و درمیان سپاهیان اسلام خوانده شود.

‌ج- عمر فاروقسبه حضور ابوبکر صدیقسرفت و چون ابوبکرس، عمرسرا از این قصد باخبر کرد که می‌خواهد او را به عنوان جانشین پس از خود معرفی کند، عمرسنپذیرفت. ابوبکر صدیقساو را با شمشیر تهدید کرد و عمرسکه راهی جز پذیرش مسؤولیت خلافت نمی‌دید، ناگزیر پذیرفت.

‌د- ابوبکرسبرای آنکه هیچ‌گونه ابهامی در مورد جانشینی عمرسباقی نماند، شخصاً به میان مردم رفت و حکم خلافت عمرسرا به آن‌ها ابلاغ کرد.

‌ه- ابوبکر صدیقسبا خدایش راز و نیاز کرد و اذعان کرد که: «خدایا! من، عمر را بدون دستور پیامبرت خلیفه کردم و جز خیر و صلاح مردم را نمی‌خواستم. من، از این ترسیدم که آنان دچار فتنه شوند؛ به همین خاطر بهترینشان را به عنوان کاردارشان معرفی نمودم؛ او بیش از همه مشتاق آن چیزی است که مایه‌ی رشد و تعالی مردم است و اینک به خواست تو چنین حالی دارم که گویا خواهم مُرد؛ پس کسی را به جای من بر بندگانت بگمار (که نیک و شایسته باشد.)»

‌و- ابوبکر صدیقسکه به قصد جلوگیری از بروز فتنه و پیامدهای منفی آن، خواهان خلیفه شدن عمر فاروقسبود، به عثمان بن عفانسدستور داد که حکم خلافت عمرسرا برای مردم بخواند و برای عمرسبیعت بگیرد.

‌ز- ابوبکر صدیقس، عمرسرا احضار کرد تا به او اهمیت کاری را که عهده‌دار شده، یادآوری کند و هرگونه مسؤولیتی را از گردن خود بردارد تا در حالی به سفر آخرت برود که تمام تلاشش را در انجام مسؤولیتش انجام داده و هیچ‌گونه کوتاهی و قصوری نکرده باشد.

۶۱- هرچند که کارهای انجام شده در انتخاب عمرسبه عنوان خلیفه، با اقداماتی که در به خلافت رسیدن ابوبکر صدیقسصورت گرفت، متفاوت می‌باشد، اما قدم‌هایی که ابوبکر صدیقسبرای انتخاب و معرفی جانشین خود برداشت، در هیچ حالی از دایره‌ی شورا و مشورت بیرون نیست. عمر فاروقسبر اساس مشورت و اتفاق نظر مسلمانان به خلافت رسید و تاریخ، هیچ‌گونه اختلافی گزارش نداده که در مورد به خلافت رسیدن عمرسبه وجود آمده و یا کسی در دوران خلافت عمرسمدعی منصب خلافت شده باشد. بلکه همگان درباره‌ی خلافت عمرسبه اتفاق نظر رسیده و در زمان خلافتش نیز از او به‌طور کامل حرف‌شنوی داشته‌اند.

۶۲- ابوبکر صدیقسپس از جهاد بزرگ و فراوانی که در راه خدا کرد و دین اسلام را گسترش داد، از دنیا رحلت کرد. بدون تردید تمدن بشری، مدیون این برگ‌مرد تاریخ است که پرچم‌دار دعوت رسول‌خدا جپس از وفات ایشان شد و درخت دعوت پیامبر اکرم جرا در برابر آفات، مصون داشت و تخم عدالت و آزادی را در زمین کاشت و با خون شهیدان والامقام، آبیاری نمود و بدین ترتیب درخت دعوت، به بار نشست و جامعه‌ی بشری، به علم و دانش و فرهنگ بی‌نظیری دست یافت تا تمدن و آرمان‌خواهی جنس بشر همواره مدیون ابوبکر صدیقسباشد که با صبر و شکیبایی و جهاد شکوهمندش، اسلام را در دوران ارتداد، پایدار و ماندگار نگه داشت و این آیین راستین را با جنبش فتح‌گرایانه‌اش، طوری به دیگر ملت‌ها رسانید که تاریخ، همانندش را سراغ ندارد.

۶۳- آنچه پیش رو دارید، کوششی است در جهت باز‌شناسی حقیقت دوران خلافت راشده تا بلکه از آن، در مسیر دعوت الی الله و گسترش اسلام در دنیای مردم، بهره‌ی کافی ببریم.به‌هر حال این اثر نیز از اصل انتقاد، مستثنی نمی‌باشد و راهنمایی‌های اهل علم را می‌طلبد. چرا که تنها خدای بلندمرتبه و حکیم، بی‌نقص و بدون عیب است.

از خدای متعال می‌خواهم که این اثر را جزو نیکی‌های بنده به‌شمار آورده، آن را بپذیرد و در آن خجستگی و برکت ارزانی دارد و من و تمام برادرانی که در تکمیل این نوشتار، مرا یاری کردند (و مترجم و ناشر این کتاب) را از پاداش بی‌کرانش و همراهی با پیامبران، صدیقین، شهدا و صالحان، بی‌بهره نگرداند.

پایان کتابم را این دعا قرار می‌دهم که: ﴿ رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ [الحشر: ۱۰] یعنی: «پروردگارا! ما را و برادرانمان را که در ایمان آوردن بر ما پیشی گرفته‌اند، بیامرز و کینه‌ای نسبت به مؤمنان در دل‌‌هایمان جای نده؛ پروردگارا! تو، دارای رأفت و رحمت فراوانی هستی».

سبحانك اللهم وبحمدك أشهد أن لا إله إلا أنت أستغفرك وأتوب إلیك

وءاخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین

کتاب‌نامه‌ی مؤلف

۱- أباطیل یجب أن تمحی من التاریخ: دکتر ابراهیم علی شعوط، المکتب الاسلامی، چاپ ششم، ۱۴۰۸هـ/۱۹۹۸م.

۲- أبوبکر الصدیق، أول الخلفاء الراشدین: محمد رشید رضا، دار الکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۳هـ/۱۹۸۳م.

۳- أبوبکر الصدیق، أفضل الصحابة وأحقهم بالخلافة: محمد عبدالرحمن بن محمد بن قاسم، دارالقاسم، چاپ اول،۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۴- أبوبکر الصدیق: دکتر نزار حدیثی ودکتر خالد جاسم جنابی، دار الشؤون الثقافیة العامة، عراق، چاپ اول، ۱۹۹۸م.

۵- أبوبکر الصدیق: علی طنطاوی، دارالمنارة، جده عربستان، چاپ سوم، ۱۴۰۶/۱۹۸۶م.

۶- أبوبکر الصدیق: محمد مال الله، انتشارات ابن‌تیمیة، چاپ اول، ۱۴۱۰هـ/۱۹۸۹م.

۷- ابوبکر رجل الدولة: مجدی حمدی، دار طیبة، ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۵هـ.

۸- الأحکام السلطانیة: ابوالحسن ماوردی، دارالکتب العلمیة، بیروت.

۹- أخطاء یجب أن تصحح فی التاریخ، إستخلاف أبی‌بکر الصدیق: دکتر جمال عبدالهادی محمد مسعود ودکتر محمد رفعت جمعه، دارالوفاء، المنصورة، چاپ اول، ۱۴۰۶هـ/۱۹۸۶م.

۱۰- الأساس فی السنة: سعید حوی، دارالسلام مصر، چاپ اول، ۱۴۰۹هـ/۱۹۸۹م.

۱۱- أسد الغابة فی معرفة الصحابة: ابوالحسن علی بن محمد جزری، دار إحیاء التراث العربی، چاپ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۱۲- أشهر مشاهیر الإسلام فی الحرب والسیاسة: رفیق العظم، دار الرائد العربی، بیروت، چاپ ششم، ۱۴۰۳هـ/۱۹۸۳م.

۱۳- أصحاب الرسولص: محمود مصری، مکتبة أبوحذیفه، چاپ اول، ۱۴۲۰هـ/۱۹۹۹م.

۱۴- أضواء البیان فی ایضاح القرآن بالقرآن: محمد امین بن محمد مختار جنکی شنقیطی، چاپ‌خانه‌ی مدنی، ۱۳۸۶هـ.

۱۵- أضواء علی الهجرة: توفیق محمد سبع، چاپ الهیئة العامة لشؤون المطابع الأمیریة، ۱۳۹۳هـ/۱۹۷۳م.

۱۶- الأنصار فی العصر الراشدی (سیاسیا وعسکریا وفکریا): پایان‌نامه‌ی دکترای حامد محمد خلیفه از دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه بغداد. چاپ نشده است.

۱۷- الإبانة عن أصول الدیانة: ابوالحسن اشعری، چاپ الجامعة الإسلامیة، ۱۹۷۵م.

۱۸- الإحسان فی صحیح ابن‌حبان: علاءالدین علی بن بلبان فارسی، مؤسسه‌ی الرسالة، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۲هـ/۱۹۹۱م.

۱۹- الإدارة العسکریة فی الدولة الإسلامیة نشأتها وتطورها: دکتر سلیمان بن صالح بن سلیمان آل کمال، دانشگاه ام‌القری، چاپ اول، ۱۴۱۹هـ/۱۹۹۸م.

۲۰- الإصابة فی تمییز الصحابة: احمد بن علی بن حجر، دارالکتب العلمیة بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۵هـ/۱۹۹۵م.

۲۱- الإمامة العظمی عند أهل السنة والجماعة: عبدالله بن عمر بن سلیمان دمیجی، دار طیبة، چاپ دوم، ۱۴۰۹هـ.

۲۲- الإیمان وأثره فی الحیاة: دکتر یوسف قرضاوی، مؤسسه‌ی الرسالة، بیروت، چاپ دهم، ۱۴۰۵هـ/۱۹۸۴م.

۲۳- الأبعاد السیاسیة لمفهوم الأمن فی الإسلام: مصطفی محمود منجود، مجتمع عالی اندیشه اسلامی، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۲۴- إتمام الوفاء فی سیرة الخلفاء: محمود خضری، دارالمعرفة بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۲۵- أحکام المرتد فی الشریعة الإسلامیة: نعمان عبدالرزاق سامرائی، دارالعربیة، ۱۹۶۸م.

۲۶- الاستیعاب فی معرفة الأصحاب- ابوعمر بن عبدالبر، دارالکتاب العربی، بیروت.

۲۷- الإعتقاد علی مذهب سلف أهل السنة والجماعة: ابوبکر احمد بن حسین بیهقی، پاکستان.

۲۸- الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول‌الله والثلاثة الخلفاء: ابوربیع سلیمان کلاعی اندلسی، عالم الکتب بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۷م.

۲۹- البدایة والنهایة: ابوالفداء حافظ ابن‌کثیر دمشقی، دارالریان قاهره، چاپ اول، ۱۴۰۸هـ/۱۹۸۸م.

۳۰- تاریخ الأمم والملوک: ابوجعفر طبری، دارالفکر بیروت، چاپ اول، ۱۴۰۷هـ/۱۹۸۷م.

۳۱- تاریخ الأنصار السیاسی: دکتر عبدالمنعم دسوقی، دارالخلفاء مصر.

۳۲- تاریخ الإسلام (عهد الخلفاء الراشدین): ذهبی، داارکتاب العربی، چاپ اول، ۱۴۰۷هـ/۱۹۸۷م.

۳۳- التاریخ الاسلامی، الخلفاء الراشدون: محمود شاکر، المکتب الاسلامی، چاپ پنجم، ۱۴۱۱هـ/۱۹۹۰م.

۳۴- التاریخ الاسلامی، مواقف وعبر: دکتر عبدالعزیز عبدالله حمیدی، دارالدعوة اسکندریه، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۸م.

۳۵- تاریخ الخلافة الراشدة: محمد بن احمد کنعان، مؤسسه‌ی معارف بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۷م.

۳۶- تاریخ الخلفاء: امام جلال الدین سیوطی، به تحقیق: ابراهیم صالح، دار صادر بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۷م.

۳۷- تاریخ الدعوة إلی الإسلام فی عهد الخلفاء الراشدین: دکتر یسری محمد هانی، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ، دانشگاه ام‌القری.

۳۸- تاریخ الدعوة الاسلامیة فی زمن الرسول جوالخلفاء الراشدین: دکتر جمیل عبدالله مصری، مکتبه‌الدار مدینه‌ی منوره، چاپ اول، ۱۴۰۷هـ/۱۹۸۷م.

۳۹- التاریخ السیاسی والعسکری: دکتر علی معطی، مؤسسه‌ی معارف بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۵هـ/۱۹۹۵م.

۴۰- تاریخ القضاء فی الاسلام: دکتر محمد زحیلی، دارالفکر المعاصر، بیروت؛ دارالفکر دمشق، چاپ اول، ۱۴۱۵هـ/۱۹۹۵م.

۴۱- تاریخ یعقوبی، دار بیروت، چاپ۱۴۰۰هـ/۱۹۸۰م.

۴۲- تاریخ بغداد (مدینة السلام): ابوبکر احمد بن علی خطیب بغدادی، دارالکتب العلمیة، بیروت.

۴۳- تاریخ صدر الاسلام وفجره: دکتر شحاته علی ناطور. ۱۹۹۵م.

۴۴- تاریخ فتوح الشام: ابوزکریا یزید بن محمد ازدی، به تحقیق: عبدالمنعم عبدالله عامر، مؤسسه‌ی قاهره، ۱۹۷۰م.

۴۵- التبیین فی أنساب القرشیین: ابومحمد عبدالله بن احمد بن محمد بن قدامه مقدسی، عالم الکتب، بیروت.

۴۶- التحالف السیاسی فی الإسلام: منیر غضبان، دار السلام، چاپ دوم، ۱۴۰۸هـ/۱۹۹۸م.

۴۷- تحفة الأحوذی بشرح الترمذی: عبدالرحمن عبدالرحیم مبارکپوری، دار الاتحاد العربی، چاپ دوم، ۱۳۸۵هـ/۱۹۶۵م.

۴۸- ثراث الخلفاء الراشدین فی الفقه الإسلامی: صبحی محمصانی، دارالعلم، چاپ اول، ۱۹۸۴م.

۴۹- التربیة القیادیة: غضبان، دارالوفاء المنصورة، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۸م.

۵۰- ترتیب وتهذیب البدایة والنهایة (خلافة ابی‌بکر الصدیق): دکتر محمد بن صامل سلمی، دار الوطن ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ/ ۱۹۹۷م.

۵۱- تفسیر ابن‌کثیر: دارالفکر بیروت، چاپ دوم، ۱۳۸۹هـ/۱۹۷۰م.

۵۲- تفسیر آلوسی (روح المعانی فی تفسیر القرآن الکریم والسبع المثانی): محمود آلوسی بغدادی.

۵۳- تفسیر رازی، دار إحیاء التراث العربی بیروت، چاپ دوم.

۵۴- تفسیر قاسمی (محاسن التأویل): محمد جمال‌الدین قاسمی، دارالفکر بیروت، چاپ دوم، ۱۳۹۸هـ/۱۹۷۸م.

۵۵- تفسیر قرطبی: ابوعبدالله محمد بن احمد انصاری قرطبی، دار احیاء التراث العربی بیروت، ۱۹۶۵م.

۵۶- التفسیر المنیر فی العقیدة والشریعة والمنهج: دکتر وهبة الزحیلی، دارالفکر بیروت، دارالفکر دمشق، چاپ اول، ۱۴۱۱هـ/۱۹۹۱م.

۵۷- التفوق والنجابة علی نهج الصحابة: حمد بن بلیة بن مرهان عجمی، نشر عبیکان ریاض، چاپ اول.

۵۸- التمکین للأمة الإسلامیة فی ضوء القرآن الکریم: محمد سید محمد یوسف، دارالسلام مصر، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۷م.

۵۹- تهذیب تاریخ دمشق الکبیر: ابن‌عساکر، داراحیاء التراث العربی بیروت، چاپ سوم، ۱۴۰۷هـ/۱۹۸۷م.

۶۰- الثابتون علی الاسلام أیام فتنة الردة فی عهد الخلیفة أبی‌بکر الصدیق: دکتر مهدی رزق‌الله احمد، دار طیبة، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۶۱- جامع الأصول فی أحادیث الرسول: مبارک بن محمد جزری، به تحقیق: عبدالقادر ارناؤوط، نشر حلوانی سوریه ومعارف ریاض، ۱۳۹۲هـ.

۶۲- الجامع لأخلاق الراوی وآداب السامع: خطیب بغدادی، نشر معارف ریاض، ۱۴۰۳هـ/۱۹۸۳م.

۶۳- الجهاد والقتال فی السیاسة الشرعیة: محمد خیر هیکل، دار البیارق عمان، چاپ اول، ۱۴۱۴هـ/۱۹۹۳م.

۶۴- الحجاز والدولة الإسلامیة: دکتر ابراهیم بیضون، دارالنهضة العربیة، ۱۴۱۶هـ/۱۹۹۵م.

۶۵- الحرب النفسیة من منظور إسلامی: دکتر احمد نوفل، دار الفرقان عمان، چاپ دوم، ۱۴۰۷هـ/۱۹۸۷م.

۶۶- حرکة الردة: دکتر علی عتوم، الرسالة عمان، چاپ دوم، ۱۹۹۷م.

۶۷- الحرکة السنوسیة فی لیبیا: دکتر علی محمد صلابی، دار البیارق عمان، چاپ اول، ۱۹۹۹م.

۶۸- حرکة الفتح الإسلامی: شکری فیصل، دار العلم، چاپ ششم، ۱۹۸۲م.

۶۹- حروب الإسلام فی الشام: محمد احمد باشمیل، دارالفکر، چاپ اول، ۱۴۰۰هـ/۱۹۸۰م.

۷۰- حروب الردة من قیادة النبی جإلی إمرة أبی‌بکرس: شوقی ابوخلیل، دارالفکر دمشق.

۷۱- حروب الردة و بناء الدولة الإسلامیة: احمد سعید بن سالم، دار المنار، ۱۴۱۵هـ/۱۹۹۴م.

۷۲- حروب الردة- محمد احمد باشمیل، دارالفکر، چاپ اول، ۱۳۹۹هـ/۱۹۷۹م.

۷۳- الحکم بغیر ما أنزل الله، أحواله وأحکامه: دکتر عبدالرحمن بن صالح محمود، دار طیبة ریاض، چاپ اول، ۱۴۲۰هـ/۱۹۹۹م.

۷۴- حلیة الأولیاء وطبقات الأصفیاء: ابونعیم احمد بن عبدالله اصفهانی، دار الکتب العلمیة بیروت.

۷۵- حیاة أبی‌بکر: محمود شلبی، دار الجیل بیروت، چاپ اول، ۱۹۷۹م.

۷۶- خاتم النبیین ابوزهره: چاپ اول، دارالفکر بیروت، ۱۹۷۲م.

۷۷- خالد بن ولید: صادق عرجون، دار السعودیة، چاپ چهارم، ۱۴۰۷هـ/۱۹۸۷م.

۷۸- الخراج: ابویوسف.

۷۹- خطب ابی‌بکر الصدیق: دکتر محمد احمد عاشور، جمال عبدالمنعم کومی، دار الاعتصام.

۸۰- الخلافة الراشدة والدولة الأمویة من فتح‌الباری: دکتر یحیی ابراهیم یحیی، دار الهجرة عربستان، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۸۱- الخلافة والخلفاء الراشدون بین الشوری والدیمقراطیة: سالم بهنساوی، نشر اسلامی المنار کویت، چاپ دوم، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۷م.

۸۲- الخلفاء الراشدون بین الإستخلاف والإستشهاد: صلاح عبدالفتاح خالدی، دار القلم دمشق، چاپ اول، ۱۴۱۶هـ/۱۹۹۵م.

۸۳- الخلفاء الراشدون: عبدالوهاب نجار، دار القلم بیروت، چاپ اول، ۱۴۰۶هـ/۱۹۸۶م.

۸۴- خلفاء الرسول ج: خالد محمد خالد، دار ثابت قاهره، دار الفکر دمشق، چاپ اول، ۱۴۱۵هـ/۱۹۹۴م.

۸۵- الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور: امام جلال الدین سیوطی، ناشر: محمد امین دمج، بیروت.

۸۶- دراسات فی الحضارة الإسلامیة: احمد ابراهیم شریف، دار الفکر العربی.

۸۷- دراسات فی السیرة النبویة: عماد الدین خلیل، چاپ یازدهم، ۱۴۰۹هـ/۱۹۸۹م، بیروت.

۸۸- دراسات فی عهد النبوة والخلافة الراشدة: دکتر عبدالرحمن شجاع، دار الفکر، چاپ اول، ۱۴۱۹هـ/۱۹۹۹م.

۸۹- دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشریعة: ابوبکر احمد بیهقی، به تحقیق: عبدالمعطی قلعجی، دار الکتب العلمیة بیروت، چاپ اول، ۱۴۰۵هـ.

۹۰- دواعی الفتوحات الإسلامیة ودواعی المستشرقین: دکتر جمیل عبدالله مصری، دار القلم دمشق والدار الشامیه بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۱هـ/۱۹۹۱م.

۹۱- دور الحجاز فی الحیاة السیاسیة العامة فی القرنین الأول والثانی للهجرة: دکتر احمد ابراهیم شریف، دار الفکر العربی، چاپ دوم، ۱۹۷۷م.

۹۲- الدور السیاسی للصفوة فی صدر الإسلام: سید عمر، چاپ ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۹۳- الدولة العربیة الإسلامیة الأولی: عصام محمد شاپور، دار النهضة العربیة بیروت، چاپ سوم، ۱۹۹۵م.

۹۴- الدولة العربیة الإسلامیة: منصور حرابی، از منشورات جماعت دعوت اسلامی لیبی، چاپ دوم، ۱۳۹۶هـ.

۹۵- دیوان الردة: دکتر علی عتوم، نشر الرسالة عمان، چاپ اول، ۱۴۰۸هـ/۱۹۸۷م.

۹۶- دیوان حسان بن ثابت- به تحقیق: ولید عرفات.

۹۷- الریاض النضرة فی مناقب العشرة- ابوجعفر مشهور به محب طبری درگذشته به‌سال: ۶۹۴هـ.

۹۸- السلسلة الأحادیث الصحیحة- محمد ناصر الدین آلبانی.

۹۹- سنن أبی‌داود- سلیمان سجستانی، به تحقیق وتعلیق: عزت دعاس.

۱۰۰- سنن ترمذی- ابوعیسی محمد بن عیسی ترمذی، دارالفکر.

۱۰۱- السیاسة الشرعیة -شیخ‌الاسلام ابن‌تیمیه.

۱۰۲- سیر أعلام النبلاء- محمد بن احمد بن عثمان ذهبی، مؤسسه‌ی الرسالة، چاپ ششم، ۱۴۱۰هـ/۱۹۹۰م.

۱۰۳- السیرة الحلبیة فی سیرة الأمین والمأمون- علی بن برهان‌الدین حلبی، دار المعرفة.

۱۰۴- السیرة النبویة عرض لوقائعها وتحلیل لأحداثها- دکتر علی محمد صلابی.

۱۰۵- السیرة النبویة فی ضوء المصادر الأصلیة- دکتر مهدی رزق‌الله احمد.

۱۰۶- السیرة النبویة- ابوشهبه، دار القلم دمشق، چاپ دوم، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۱۰۷- السیرة النبویة- ابن‌هشام، دار احیاء التراث، چاپ دوم، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۷م.

۱۰۸- السیرة النبویة دروس وعبر- دکتر مصطفی سباعی، المکتب الاسلامی بیروت، چاپ نهم، ۱۴۰۶هـ/۱۹۸۶م.

۱۰۹- السیرة النبویة- ابن‌کثیر (ابوالفداء اسماعیل)، به تحقیق: مصطفی عبدالواحد، دارالفکر بیروت،چاپ دوم، ۱۳۹۸هـ.

۱۱۰- سیرة وحیاة الصدیق- مجدی فتحی سید، دار الصحابه طنطا، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۱۱۱- الشوری بین الإصالة والمعاصرة- عزالدین تمیمی، دار البشیر، چاپ اول، ۱۴۰۵هـ/۱۹۸۵م.

۱۱۲- الشیخان ابوبکر الصدیق وعمر بن الخطاب بروایة البلاذری فی أنساب الأشراف- دکتر احسان صدقی عمد، چاپ سوم، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۷م.

۱۱۳- صحیح البخاری- امام ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخاری، دارالفکر، چاپ اول، ۱۴۱۱هـ/۱۹۹۱م.

۱۱۴- صحیح الجامع الصغیر وزیادته- محمد ناصرالدین آلبانی، المکتب الاسلامی بیروت، چاپ سوم، ۱۴۰۸هـ/۱۹۹۸م.

۱۱۵- صحیح السیرة النبویة- ابراهیم صالح علی، دار النفائس، چاپ سوم، ۱۴۰۸هـ/۱۹۹۸م.

۱۱۶- الصحیح المسند من فضائل الصحابة- ابوعبدالله مصطفی عدوی، دار ابن‌عفان عربستان، چاپ اول، ۱۴۱۶هـ/۱۹۹۵م.

۱۱۷- صحیح ابن‌ماجة- محمد ناصر الدین آلبانی، المکتب الاسلامی.

۱۱۸- صحیح سنن ابی‌داود- محمد ناصر الدین آلبانی، المکتب الاسلامی.

۱۱۹- صحیح مسلم بشرح النووی.

۱۲۰- صحیح امام مسلم- به تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی، دار احیاء التراث بیروت، چاپ دوم، ۱۹۷۲م.

۱۲۱- الصدیق أول الخلفاء- عبدالرحمن شرقاوی، دار الکتاب العربی، چاپ اول، ۱۴۱۰هـ/۱۹۹۰م.

۱۲۲- الصدیق، أبوبکر- محمد حسین هیکل، دار المعارف مصر، ۱۹۷۱م.

۱۲۳- صفة الصفوة- امام ابوالفرج ابن‌جوزی، دار المعرفة بیروت.

۱۲۴- صفحات من تاریخ لیبیا الاسلامی- دکتر علی محمد صلابی، دارالبیارق عمان، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۸م.

۱۲۵- صور من جهاد الصحابة عملیات جهادیه خاصة تنفذها مجموعات خاصة من الصحابة- دکتر عبدالفتاح خالدی، دار القلم دمشق، چاپ اول، ۱۴۲۱هـ/۲۰۰۰م.

۱۲۶- الطبقات الکبری- ابن‌سعد، دار صادر بیروت.

۱۲۷- عبقریة الصدیق- عباس محمود عقاد.

۱۲۸- عتیق العتقاء الإمام أبوبکر الصدیق- محمود علی بغدادی، دار الندوة بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۴هـ/۱۹۹۴م.

۱۲۹- العشرة المبشرون بالجنة- دکتر سید جمیلی، دار الریان بیروت، چاپ دوم، ۱۴۰۸هـ.

۱۳۰- عصر الخلافة الراشدة- دکتر اکرم ضیاء عمری، مکتبة العلوم والحکم مدینه‌ی منوره، چاپ اول، ۱۴۱۴هـ/۱۹۹۴م.

۱۳۱- عصر الخلفاء الراشدین- خانم دکتر فتحیة عبدالفتاح نبراوی، الدار السعودیة، چاپ سوم، ۱۴۱۵هـ/۱۹۹۴م.

۱۳۲- عصر الصحابة- عبدالمنعم هاشمی، دار ابن‌کثیر، چاپ سوم، ۱۴۲۱هـ.

۱۳۳- عقیدة أهل السنة والجماعة فی الصحابة الکرام- دکتر ناصر بن علی عائض بن حسن، نشر رشد ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۳هـ.

۱۳۴- العقیدة فی أهل البیت بین الإفراط والتفریط- دکتر سلیمان بن سالم بن رجاء سحیمی، نشر امام بخاری، چاپ اول، ۱۴۲۰هـ./۲۰۰۰م.

۱۳۵- العملیات التعرضیة والدفاعیة عند المسلمین- نهاد عباس شهاب، دار الحریة بغداد.

۱۳۶- العواصم من القواصم- به تحقیق: محب‌الدین خطیب، دار الثقافة دوحه، چاپ دوم، ۱۹۸۹م.

۱۳۷- عیون الأخبار- ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه، دار الکتب العلمیة، چاپ اول،‌۱۴۰۶هـ/۱۹۸۶م.

۱۳۸- فتح‌الباری.

۱۳۹- فتوح‌البلدان- ابواالعباس احمد بن یحیی بلاذری، مؤسسه‌ی معارف بیروت، ۱۴۰۷هـ.

۱۴۰- فتوح الشام- محمد بن عمر واقدی، دار ابن‌خلدون.

۱۴۱- فرائد الکلام للخلفاء الکرام- قاسم عاشور، دار طویق عربستان، چاپ اول، ۱۴۱۹هـ.

۱۴۲- الفصل فی الملل والأهواء والنحل- ابومحمد بن حزم ظاهری، نشر خانجی مصر.

۱۴۳- فضائل الصحابة- ابوعبدالله احمد بن محمد بن حنبل، دار ابن‌جوزی عربستان، چاپ دوم. ۱۴۲۰هـ/۱۹۹۹م.

۱۴۴- فقه التمکین فی القرآن الکریم- دکتر علی محمد صلابی، دار الوفاء المنصورة، چاپ اول، ۱۴۲۱هـ/۲۰۰۱م.

۱۴۵- فقه الشوری والإستشارة- دکتر توفیق شاوی، دار الوفاء، چاپ دوم، ۱۴۱۳هـ/۱۹۹۲م.

۱۴۶- الفن العسکری الإسلامی- دکتز یاسین سوید، شرکت چاپ، نشر وتوزیع لبنان، چاپ اول، ۱۴۰۹هـ/۱۹۸۸م.

۱۴۷- فی التاریخ الإسلامی- دکتر شوقی ابوخلیل، دار الفکر بیروت، چاپ دوم، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۱۴۸- فی ظلال القرآن- سید قطب، دار الشروق، چاپ نهم، ۱۴۰۰هـ/۱۹۸۰م.

۱۴۹- قراءة سیاسیة للسیرة النبویة- محمد قلعجی، دار النفائس بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۶هـ/۱۹۹۶م.

۱۵۰- قصة بعث جیش أسامه- دکتر فضل الهی، دار ابن‌حزم بیروت، چاپ دوم، ۱۴۲۰هـ/۲۰۰۰م.

۱۵۱- القیادة العسکریة فی عهد الرسول ج- دکتر عبدالله محمد رشید، دار القلم دمشق، چاپ اول، ۱۴۱۰هـ/۱۹۹۰م.

۱۵۲- الکامل فی التاریخ- ابوالحسن علی بن ابی‌المکارم شیبانی معروف به ابن‌اثیر، به تحقیق: علی شیری، دار احیاء التراث بیروت، چاپ اول، ۱۴۰۸هـ/۱۹۸۹م.

۱۵۳- کیف نکتب التاریخ الإسلامی؟- محمد قطب، دار الوطن عربستان، چاپ اول، ۱۴۱۲هـ.

۱۵۴- لطائف المعارف- ابن‌رجب حنبلی.

۱۵۵- مآثر الأناقة فی معالم الخلافة- قلقشندی، به تحقیق: عبدالستار احمد الفرج، عالم الکتب بیروت.

۱۵۶- مجمع الزوائد ومنبع الفوائد- نورالدین علی بن ابوبکر هیثمی، دار الریان قاهره ودار الکتاب بیروت.

۱۵۷- مجموعة الفتاوی- تقی‌الدین احمد بن تیمیه‌ی حرانی، دار الوفاء، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۷م.

۱۵۸- مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی والخلافة الراشدة- محمد حمید اللّه، دار النفائس، چاپ پنجم، ۱۴۰۵هـ/۱۹۸۵م.

۱۵۹- محمد رسول اللّه ج- محمد صادق عرجون، دار القلم، چاپ دوم، ۱۴۱۵هـ/۱۹۹۵م.

۱۶۰- محنة المسلمین فی العهد المکی- دکتر سلیمان سویکت، نشر توبه ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۲هـ/۱۹۹۲م.

۱۶۱- المرتضی، سیرة أمیر‌المؤمنین علی بن ابی‌طالب- ابوالحسن علی ندوی، دار القلم دمشق، چاپ دوم، ۱۴۱۹هـ/۱۹۹۸م.

۱۶۲- مرض النبی جووفاته وأثره علی الأمة- خالد ابوصالح، دار الوطن، چاپ اول، ۱۴۱۴هـ.

۱۶۳- مروج الذهب ومعادن الجواهر- ابوالحسن علی بن حسین بن علی مسعودی، دار المعرفة بیروت، ۱۴۰۳هـ/۱۹۸۲م.

۱۶۴- مرویات ابی‌مخنف فی تاریخ الطبری، عصر الخلافة الراشدة- دکتر یحیی ابراهیم یحیی، دار العاصمة ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۰هـ.

۱۶۵- المستدرک علی الصحیحین- ابوعبدالله محمد بن عبدالله نیشابوری، دار الکتب العلمیة بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۱هـ/۱۹۹۰م.

۱۶۶- المستفاد من قصص القرآن- عبدالکریم زیدان، مؤسسه رسالة، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۷م.

۱۶۷- المسلمون والروم فی عصر النبوة- دکتر عبدالرحمن احمد سالم، دار الفکر العربی، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۷م.

۱۶۸- معارک خالد بن الولید ضد الفرس- عبدالجبار محمود سامرائی، چاپ اول، ۱۹۸۴م.

۱۶۹- معارک خالد بن الولید- دکتر یاسین سوید، چاپ ۱۹۸۹م.

۱۷۰- معجم‌البلدان یاقوت حموی، دار صادر بیروت، ۱۳۹۷هـ/۱۹۷۷م.

۱۷۱- المعجم الکبیر- ابواالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی، دار مکتبة العلوم والحکم، چاپ دوم، ۱۴۰۶هـ/۱۹۸۵م.

۱۷۲- المغازی واقدی (محمد بن‌عمر)- عالم الکتب بیروت، چاپ سوم، ۱۴۰۴هـ/۱۹۸۴م.

۱۷۳- مقدمه‌ی ابن‌خلدون.

۱۷۴- مقومات النصر فی ضوء القرآن والسنة- دکتر احمد ابوالشباب، المکتبة العصریة بیروت، چاپ اول،‌۱۴۲۰هـ/۱۹۹۹م.

۱۷۵- ملامح الشوری فی الدعوة الإسلامیة- عدنان علی رضا نحوی، چاپ دوم، ۱۴۰۴هـ/۱۹۸۴م.

۱۷۶- من دولة عمر إلی دولة عبدالملک- ابراهیم بیضون، دار النهضة العربیة بیروت، ۱۴۱۱هـ/۱۹۹۱م.

۱۷۷- من معین السیرة- صالح احمد شامی، المکتب الاسلامی،‌ چاپ دوم، ۱۴۱۳هـ/۱۹۹۲م.

۱۷۸- منهاج السنة- ابن‌تیمیة، به تحقیق: محمد رشاد سالم، مؤسسه قرطبه.

۱۷۹- منهج کتابة التاریخ الإسلامی- محمد صامل علیانی، دار طیبة، چاپ اول،‌ ۱۴۰۶هـ/۱۹۸۶م.

۱۸۰- مواقف الصدیق مع النبیص فی مکة- دکتر عاطف لماضه، دار الصحابه والتراث طنطا (مصر)، چاپ اول، ۱۴۱۳هـ/۱۹۹۳.

۱۸۱- مواقف الصدیق مع النبی جفی المدینة- دکتر عاطف لماضه، دار الصحابة، چاپ اول، ۱۴۱۳هـ/۱۹۹۳م.

۱۸۲- موسوعة التاریخ الإسلامی- دکتر احمد شاکر، مکتبة النهضة قاهره، چاپ سیزدهم، ۱۹۸۷م.

۱۸۳- موسوعة فقه أبی‌بکر- دکتر محمد رواس قلعجی، دار النفائس، چاپ دوم، ۱۴۱۵هـ/۱۹۹۴م.

۱۸۴- موسوعة نظرة النعیم فی مکارم أخلاق الرسول الکریم ج- نوشته‌ی جمعی از علما با نظارت وسرپرستی صالح عبدالله بن حمید (امام وخطیب مسجد‌الحرام)، دار الوسیله جده، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۸م.

۱۸۵- نسب قریش- ابوعبدالله مصعب بن عبدالله بم مصعب زبیری، دار المعارف قاهره.

۱۸۶- نظام الحکم فی الإسلام- عارف ابوعید، دار النفائس اردن، چاپ اول، ۱۴۱۶هـ/۱۹۹۶م.

۱۸۷- نظام الحکم فی الشریعة والتاریخ الإسلامی- ظافر قاسمی، دارالنفائس بیروت، چاپ سوم، ۱۴۰۷هـ/۱۹۸۷م.

۱۸۸- نظام الحکم فی عهد الخلفاء الراشدین- حمد محمد عمد، چاپ اول، ۱۴۱۴هـ/۱۹۹۴م.

۱۸۹- نظام الحکومة النبویة (التراتیب الإداریة)- محمد عبدالحی کتانی ادریسی، چاپ شرکت ارقم بن ابی‌الارقم بیروت.

۱۹۰- نقد علمی لکتاب الإسلام وأصول الحکم- محمد طاهر بن عاشور.

۱۹۱- النهایه فی غریب الحدیث- ابن‌اثیر، به تحقیق: طاهر احمد زاوی ومحمود محمد طناحی.

۱۹۲- نونیة القحطانی- ابومحمد عبدالله بن محمد اندلسی قحطانی، دار السوادی عربستان، چاپ سوم، ۱۴۱۰هـ/۱۹۸۹م.

۱۹۳- الهجرة النبویة المبارکة- دکتر عبدالرحمن بر، دار الکلمة المنصورة، مصر، چاپ اول، ۱۴۱۸هـ/۱۹۹۷م.

۱۹۴- الهجرة فی القرآن الکریم- احزمی سامعون جزولی، نشر راشد ریاض، چاپ اول، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۶م.

۱۹۵- الوحی وتبلیغ الرسالة-دکتر یحیی یحیی.

۱۹۶- وقائع ندوة النظم الإسلامیة، ابوظبی، ۱۴۰۵هـ/۱۹۸۴م.

۱۹۷- ولایة الشرط فی الإسلام- سرهنگ دکتر نمر بن محمد حمیدانی، عالم الکتب ریاض، چاپ دوم، ۱۴۱۴هـ/۱۹۹۴م.

۱۹۸- الولایة علی البلدان فی عصر الخلفاء الراشدین- دکتر عبدالعزیر ابراهیم عمری، چاپ اول، ۱۴۰۹هـ.

۱۹۹- الیمن فی صدر الإسلام- دکتر عبدالرحمن شجاع، دار الفکر دمشق.