همگام با نبیّ رحمت
در سه سفر سرنوشتساز
مکّه تا طائف، مکّه تا مدینه (سفر هجرت)، مدینه تا مکّه (حجةالوداع)
نویسنده:
ایوب گنجی
بسم الله الرحمن الرحیم
خورشید فروزان حجاز، که با نور و گرمایش بشریت سرگردان در تاریکی جهل و یخزده در گناه و معصیت را نجات بخشید.
و به ستارگان زینت بخش آسمان هدایت و رحمت که نورشان را از آن خورشید معرفت اخذ کردهاند.
و به رهروان و پیروان راستین آن عزیزان که در هر قرنی بشریت را به سوی استفاده از آن نور و گرمای نجاتدهنده و حیات بخش راهنمایی میکنند،
به حضرت سید ابوالحسن ندوی/امام دعوت و مصلح مشفق در قرن بیستم که بشریت معاصر را با زیبایی تمام به سوی زندگانی و سیره نبوی فرا خواند.
الحمد لله رب العالمین، الذی بعث محمداً رحمةً للعالمین وأرسله بالحق بشیراً ونذیراً إلی المكلَّفین لهدایَتِهم و بیان شَرائع الدِّین بالدَّلائل القَطْعِیَّة وواضحات البراهین، أحمده علی جمیع نعَمه وأسأله المزید من فَضله وكَرَمه، وأشهد أن لا إله إلا الله الكبیر المتعال وأشهد أن سَیِّدَنا محمداً عبده ورسوله وحبیبه وخلیله، أفضل المخلوقین المكرَّم بالقرآن العظیم وبالسُّنَن المستنیرة للمُستَرشدین، صلوات الله وسلامه علیه وعلی سائر النبیین والمرسلین وعلی آله وأصحابه وأتباعه إلى یوم الدین، أما بعد؛
انسان موجودی است که برای رسیدن به زندگی مطلوب و پر از موفقیت، سعی میکند از الگوهای موفق و برتر جامعهاش درس بگیرد و روش آنان را سرمشق خویش در زندگی قرار دهد.
پروردگار مهربان، حضرت رسول اکرم جرا به عنوان الگوی نیکو و برتر برای مسلمانان و جامعهی اسلامی معرفی مینماید و حتی تبعیت و پیروی از این «اسوه» را بر مسلمانان واجب میگرداند.
آشنایی بیشتر با شیوهی زندگانی این «اسوهی حسنه» از راه مطالعهی سیرهی نورانی آن حضرت جمقدور میباشد که اکثر علما و اندیشمندان اسلامی در پرتو احادیث صحیح و گرانقدر ایشان، آن را جمع و ضبط نمودهاند، که مطالعهی آن برای فرد فرد امت اسلامی واجب و لازم است.
سیرهی رسول اکرم جابعاد مختلفی دارد که هر یک از مورّخان و سیرهنگاران آن را از زاویهای مورد بررسی قرار داده و دُرّهای گرانبهایی را برای طالبان به ارمغان آوردهاند.
کتابی که پیش روی دارید، فقط به یک زاویه از زندگانی پیامبر جپرداخته است و آن سفرهای مهم و تاریخی رسولالله جمیباشد که سراسر درس و پند است برای اُمتش. این تحقیق گزیدهای است از تلاش مورّخان و سیرهنگاران ـ که خداوند بهترین پاداش را به آنان عنایت فرماید ـ که از صحیحترین آنان انتخاب شده و مبنای اصلی این کار «نبی رحمت» (اثر امام سید ابوالحسن ندوی با ترجمهی مولانا محمد قاسم قاسمی)، «خورشید نبوّت» (اثر شیخ صفیالدین مبارکپوری با ترجمه دکتر محمد علی لسانی فشارکی)، «سیرة النبی» (با ترجمه عبدالرؤف مخلص)، «فروغ جاویدان» (اثر علامه شبلی نعمانی و علامه سید سلیمان ندوی، با ترجمه عبدالمجید مرادزهی) و «سیرت مصطفی» (اثر علامه محمد ادریس کاندهلوی، با ترجمه محمد امین حسینبر) میباشد.
در این کتاب جدای از اینکه جریان این سه سفر مهم از سیرهنویسان نقل گردیده، هدف اصلی متوجه نمودن خواننده به سوی درسهای مهم و حیاتی این سفرها میباشد که در بعضی از موارد به صورت خاص مشخص گردیده و در بعضی جاها نیز به دلیل اینکه تمام مطالب مهم و سراسر درس بوده، جدا کردن نکات غیرممکن بوده است همانند سفر سوم و حجةالوداع که تمامی این سفر درسهای مهم را در بردارد.
در پایان نیز بخشی اضافه گردیده که نگاهی گذرا به کارنامهی پر از موفقیت رسولالله جو نیز ارمغانهای ماندگار نبوت ایشان برای جامعهی بشریت دارد.
هدف از این نوشتار آشنایی بیشتر نسل جوان با گوشههای مختلف زندگانی رسولالله جو تشویق نمودن آنان به سوی مطالعهی بیشتر سیرهی نبوی و زندگی کردن در پرتو آن میباشد.
به امید آنکه این کار کوچک در این برهه از زمان که دشمنان پیامبر، عَلَم مخالفت و مسخره کردن پیامبر رحمت را در قالب کشیدن کاریکاتور و نقاشیهای مسخرهآمیز نسبت به ساحت پاک آن حضرت جبه دست گرفتهاند، در بارگاه پروردگار مورد قبول واقع و موجب شادی روح رسولالله جگردد.
ایوب گنجی ـ سنندج، مسجد جامع قُبا
ربیعالاول ۱۴۲۷ ـ فروردین ماه ۱۳۸۵
او از جهل و گمراهی مردم زمان، زنده به گور کردن دختران، افتخار و مباهات به ثروت و اولاد و مردگان، بتپرستی و فساد عقیدتی، خسته شده بود، به همین علّت به غاری در خارج از شهر پناه برده و خلوت میگزید تا از آن همه خرافات و فساد دور باشد و در خلوت به خویشتن برسد؛ چراکه در خلوت اسرار عجیبی نهفته است و چه رازهایی که بر آدمی نمایان میشوند!
«شبهای متوالی آنجا درنگ مینمود و توشهاش را با خود میبرد. در آنجا به روش ابراهیمی و فطرت سلیم، عبادت و نیایش میکرد» [۱].
او در این خلوتها و مطالعهی قلبش پی به وجود پروردگاری توانا برده بود که میتواند «معبود» و «فریادرس» کائنات باشد.
«نگرانی او بنا به مشاهدهی جهل و جاهلیت و خرافات و بتپرستی به اوج خود رسیده بود، او امیدوار بود که از جانب آفریدگار جهان، آسمانها و زمین، راهنمایی و هدایتی شامل حال گردد، گویی چیزی او را برانگیخته میکند. در همین دوران، خلوتگزینی چنان مورد علاقهاش واقع شد که هیچ چیز از آن پسندیدهتر نبود.
از مکه خارج میشد و دور میرفت تا اینکه خانهها از نگاهش ناپدید میگشت، هنگامی که از وادیها و درّههای مکه عبور میکرد، از کنار هر سنگ و درختی که میگذشت بر وی سلام میگفتند: «السلام علیك یا رسولالله!»او به اطراف خود، و چپ و راستش مینگریست، اما جز درختان و سنگها چیز دیگری نمیدید» [۲].
«هنگامی که چهل بهار از عمرش را پشت سر گذاشته بود، جهان بر لبهای از آتش قرار داشت، بشریت با سرعتی سرسامآور به سوی انتحار و خودکشی پیش میرفت، اینجا بود که صبح سعادت طلوع نمود و آثار آن هویدا گشت و وقت بعثت فرا رسید» [۳].
﴿ ٱقۡرَأۡ بِٱسۡمِ رَبِّكَ ٱلَّذِي خَلَقَ ١ خَلَقَ ٱلۡإِنسَٰنَ مِنۡ عَلَقٍ ٢ ٱقۡرَأۡ وَرَبُّكَ ٱلۡأَكۡرَمُ ٣ ٱلَّذِي عَلَّمَ بِٱلۡقَلَمِ ٤ عَلَّمَ ٱلۡإِنسَٰنَ مَا لَمۡ يَعۡلَمۡ ٥ ﴾[العلق: ۱- ۵].
«بخوان به [یمن] نام پروردگارت که [سراسر هستى را] آفرید * انسان را از خونپارههاى بسته آفرید * بخوان و پروردگارت بس گرامى است * کسى که [نوشتن] با قلم آموخت * به انسان آنچه را که نمىدانست، آموخت».
ای محمِّد! قانون و آیین زندگی را برای انسانهای اسیر در دام بلاهای نفسانی و شهوانی، بخوان!
راه رستگاری و آزادی از قید و بندهای دنیوی و رهایی از غرق شدن در غرقاب فساد و فحشای اخلاقی را برای بشریت بخوان!
روش تربیت نسلهای پویا، راه رسیدن به جامعهی مدنی، و آرمانهای اجتماعی را برای بشریت بیان کن!
روش دست یافتن به فضایل اخلاقی و رهایی از رذایل اخلاقی را برای جامعه بیان کن!
و طریق رسیدن به پروردگار، و آیین با او دوست شدن را برای علاقمندان بخوان!
بخوان! بخوان! بخوان! که پروردگارت تو را کمک میکند! بخوان که پشتیبانت، «قوی» و «آگاه» است! برای سالکان راه، این نامه را بخوان؛ چراکه در روش آموزشیات هیچگونه عیب و نقصی یافت نمیشود، و به راستی دارای روش زیبای آموزشی و اخلاقی هستی: ﴿ وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٖ ٤ ﴾[القلم: ۴].
پس بلند شو! کمر همّت را محکم ببند! که تو را برای مأموریتی مهم و بزرگ و به عنوان «شاهدی» عظیم برای بشریت که «مژدهرسان» به اهمیت ارتباط و «ترساننده» از نتیجهی غفلت میباشد، برگزیدهایم تا عاشقان را به سوی «محبوب» حقیقی فراخوانی و در پیچ و خم و تاریکیهای پستی و بلندیهای این راه طولانی و پرخطر، همانند چراغی فروزان و مشعلی فرا راه آنان باشی.
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِيُّ إِنَّآ أَرۡسَلۡنَٰكَ شَٰهِدٗا وَمُبَشِّرٗا وَنَذِيرٗا ٤٥ وَدَاعِيًا إِلَى ٱللَّهِ بِإِذۡنِهِۦ وَسِرَاجٗا مُّنِيرٗا ٤٦﴾[الأحزاب: ۴۵- ۴۶].
«ای پیغمبر! ما تو را به عنوان گواه و مژدهرسان و بیمدهنده فرستادیم. و به عنوان دعوتکنندهی به سوی خدا طبق فرمان الله، و به عنوان چراغ تابان».
پس درنگ مکن و این خورشید تابان درونت را نپوشان!
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمُدَّثِّرُ ١ قُمۡ فَأَنذِرۡ ٢﴾[المدثر: ۱-۲].
«ای جامه بر سر کشیده (و در بستر خواب آرمیده!) برخیز و (مردمان را از عذاب یزدان) بترسان!».
افشاندن نور هدایت را بر جامعه و بر تمام انسانها بیآغاز که برای تمامی اقشار، مایهی سعادت و خوشبختی و خیر و برکت هستی.
﴿ وَمَآ أَرۡسَلۡنَٰكَ إِلَّا رَحۡمَةٗ لِّلۡعَٰلَمِينَ ١٠٧ ﴾[الأنبیاء: ۱۰۷].
«(ای پیغمبر!) ما تو را جز به عنوان رحمت برای جهانیان نفرستادهایم».
بلند شو، ای محمّد! تو نیز پیغامرسان ما به سوی انسانها هستی، همانگونه که پیش از تو نیز به افرادی دیگر این مأموریت را داده بودیم، اما تو مُهر تأیید نامههای پیشین و سرور پیغامرسانان پیش از خود هستی.
در این دور انبیاء چون سارباننددلیل و رهنمای کاروانند
و ز ایشان سید ما گشته سالار همو اول، همو آخر در این کار [۴].
پس تو آخرین پیامبران پروردگار هستی، هر چند «خاتم»ی امّا در حقیقت اوّل و افضل آنانی.
بهر این خاتم شدست او که به جود مثل او نبود و نخواهد بود
چون که در صنعت بَرَد استاد دست نه تو گویی: ختم صنعت بر تو است؟ [۵].
آری! محمّد جفرشتهی نجات بشریت و آخرین پیامآوران الهی میباشد. چون پروردگارش او را فرمود:
﴿ بَلِّغۡ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ مِن رَّبِّكَ﴾[المائدة: ۶۷].
«آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملًا (به مردم) برسان!».
دعوتش را از میان خانوادهاش آغاز کرد.
مخلصانی چون «ابوبکر»، «خدیجه»، «علی» و «زید»شیعنی نمایندگان تمام اقشار جامعه به او پیوستند؛ نمایندهی زنان جامعهی آن روز، حضرت خدیجهی کبریلنمایندهی مردان آزاده و جانفدای جامعه، حضرت ابوبکر صدیقس، نمایندهی نوجوانان و نیروهای آیندهی جامعه، حضرت علی مرتضیسو نمایندهی قشر ضعیف و مستضعف جامعه، حضرت زید بن حارثهسدر مکتبش ثبتنام کردند تا هر یک در آینده گروه خویش را رهبری نمایند؛ چه ترکیب مبارک و حیرتانگیزی، زنان و جوانان هم در همان روزهای آغازین، خود را به این دانشگاه عظیم انسانسازی رساندند. فقرا و مستضعفین جامعه در کنار بازرگانان و تاجرانی چون ابوبکرسهمکلاس شدند. صحنهای از رعایت حقوق بشر به طور کامل و نمونهای از جامعهی دمکراتیک اصولی و دینی.
این ترکیب چهار شاگرد اول را میتوان از زوایای گوناگون نگاه کرد و بنای کار این استاد توانا و معلّم مُشفق بشریت را بررسی نمود. مجلسی متشکل از چهار قشر مختلف موجود در آن دوران؛
از گروه ثروتمندان و سرمایه داران، ابوبکر صدیقس.
از گروه فقرا و مساکین و قشر ضعیف جامعه، زید بن حارثهس.
از گروه زنان که در آن دوران بیشترین ظلمها به آنان میشد، خدیجهل.
از گروه نوجوانان که باید در ادارهی امور مشارکت داده شوند، علی مرتضیس.
[۱] نبی رحمت، ص ۱۰۸. [۲] سیره ابنهشام، ج۲، ص ۲۳۴ ۲۳۵، به نقل از نبی رحمت. [۳] نبی رحمت، ص ۱۰۷. [۴] گلشن راز. [۵] مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱ و ۱۷۲.
این ترکیب برای جامعه دو پیام را دارد؛ یکی نشان دهندهی توجه و اهتمام رسول اکرم جنسبت به تمام اقشار جامعه، و دوم اینکه هر حرکت و نهضتی برای موفقیت و رسیدن به قلّههای پیروزی نیاز به چنین ترکیبی (مشارکت همهی قشرها) دارد.
پس از چندی، دشمنان «آزادی» که همیشهی تاریخ، «بیداری» جامعه را خطر بزرگی برای خویش دانسته و برای ماندگاری در «جهل» و جلوگیری از رشد جامعه، جهت ابقای ظلم و ستم خویش، تلاش کردهاند، و هرگاه کسی دم از آزادی و روشنفکری زده باشد با حربههای گوناگون سعی در نابودی و ترورش نموده و مینمایند، با پیامبر جنیز به مقابله برخاستند و همانند امروز با تهمتهای مختلف برای نابودیش از هیچ تلاشی دریغ نورزیدند.
اما محمّد جتسلیم نمیشود؛ چراکه پشتیبان او پروردگار آسمانها و زمین است. حامی او صاحب تمام قدرتهاست؛ دعوتش را شروع میکند. یکی یکی افراد نخبه و صاحب اندیشهی مکه را به مکتب خویش میکشاند؛ افرادی همچون، عمر بن خطاب، عثمان بن عفان، زبیر بن عوام، طلحة بن عبیدالله، سعد بن ابیوقاص، سعید بن زید، عبدالرحمن بن عوف و... (رضی الله عنهم اجمعین).
از آن طرف هم دشمنان آزادی و یکتاپرستی، فشار و آزارشان را بر مردم جامعه چند برابر میکنند، اما با وجود تمامی این دسیسهها، این «فرشتهی نجات» تسلیم نمیشود و برای گسترش دعوت خویش به خارج از مکه برنامهریزی میکند؛ در تلاش است که افراد صاحب فکر و اندیشهی شهرهای مختلف را با این آیین آشنا سازد.
هرگاه در شهر و دیاری ظالمان و ستمکاران عرصه را بر داعی دین تنگ نمودند نباید ناامید و مأیوس گردد و تسلیم ظالمان شود، بلکه دعوت خویش را در شهرها و کشورهای دیگری اعلان نماید.
پیامبر جوقتی وضعیت مکه را نامناسب و فشارهای فراوان بیخردان جامعه را احساس کرد، برای نشر اندیشهی خویش و ابلاغ دعوتش خارج از مکه را در نظر گرفت، به همین علّت رخت سفر را به مقصد «طائف» [۶]بست.
در این سفر، همراه و خادم آنحضرت جزید بن حارثهسبود.
[۶] این سفر در سال دهم بعثت برابر با ۶۱۹ میلادی انجام شد.
شاید این سؤال به ذهن خطور کند که در میان شهرهای عربستان، چرا طائف را برگزیدند؟
انتخاب طائف به چند دلیل بود؟
۱- پیامبر جدوران کودکی و شیرخوارگی را در قبیلهی «بنیسعد» در نزدیکی طائف گذرانده بود، به همین علّت از مردم آنجا برای قبول دعوتش توقع و انتظار زیادی داشت.
۲- طائف دومین شهر بزرگ عربستان بعد از مکه به شمار میآمد.
۳- طائف منطقهی ییلاقی خوبی بود که ثروتمندان مکه و اطراف، در آنجا برای گذراندن تابستان، ویلا و کاخهایی را ساخته بودند.
برای اعلای کلمةالله و نجات جامعهی بشریت از بتپرستی و فساد عقیدتی و اخلاقی، باید هرگونه سختی و مشکلی را با جان خرید، و به خاطر بیداری مردم، «هجرت» کرد و در این راه با نیروی «توکل» بر انواع مشکلات و ناملایمتیها غالب آمد.
«رسول اکرم جبه خوبی میدانست که روابط مکه و طائف بسیار مستحکم است، و گزارشهای تکذیب و اذیت و آزار مکیان هم به طائف رسیده بود، با وجود این، علاقهی شدید به تبلیغ و دعوت و هدایت انسانها، آنحضرت را به طرف طائف کشانید. این اقدام رسول خدا جهمانا بر همّت بلند و پیامبرانهی وی و نیروی «توکل» و اعتمادش بر خداوند متعال دلالت میکند و مُبین این امر است که نباید از فطرت سلیم بشری نومید شد» [۷].
[۷] نبی رحمت، ص ۱۳۸.
شهر طائف در فاصله ۷۵ [۸]مایلی جنوب شرقی مکه بر بالای کوه «غزوان» قرار دارد. ارتفاع این کوه حدود شش هزار پا است. دیوار بزرگی تمام شهر را احاطه کرده بود، گویی دور تا دور شهر را طواف میکند، به همین دلیل نام این شهر را «طائف» گذاشته بودند. نام قدیمیاش «هروج» بود.
ثروتهای هنگفتی که در طائف وجود داشت، سبب فساد اجتماعی شده بود، معروف بود که ثروتمندان طائف اهل ربا، زنا، مشروب و فساد هستند و در آنجا مشروبسازی، دَبّاغی پوست و عطرسازی نیز رواج داشت. با توجه به حاصلخیزی زمین و کثرت آب، باغهای میوه فراوان بود و کشاورزی و درختکاری رونق داشت. امروز نیز طائف منطقهای شاداب و آباد به حساب میآید.
طائف مرکز عبادت «لات» بود. مردم از هر سو برای پرستش این «بت» روی میآوردند، همچنانکه مکه مرکز عبادت «هُبل» بزرگترین بت قریش بود.
قبیلهی «ثقیف» بُت خود «لات» را رقیب «هُبل» که در کعبه بود میپنداشتند؛ در اطراف آن حرمی ساخته بودند. کلیهی مظاهر تقدیس و تعظیم را که مختص کعبه بود، برای «لات» انجام میدادند. [۹]»
[۸] در برخی از کتابها ۶۰ یا ۶۵ مایلی نیز ثبت شده است. [۹] منبع سابق، ص ۱۳۵ ـ ۱۳۶.
پیامبری که برای جهانیان رحمت و برکت است میخواهد تمامی سرزمینها را از این رحمت و لطف بهرهمند گرداند، به همین علّت سختی راه سفر طائف را به جان میخرد تا انسانهای غرق در معصیت و غفلت را بیدار کند و آنان را با معبود حقیقی آشنا گرداند؛ البته اگر خواهان باشند و بپذیرند!
بزرگترین پیامآور الهی همراه زید بن حارثهسدر جلسهای سه تن از سرداران قبیلهی «ثقیف» را ملاقات میکند؛ «عبدیالیل»، «مسعود» و «حبیب» فرزندان «عمرو بن عمیر ثقفی» بودند، که پیامبر جآنان را انسانهای آگاه و روشنفکری تصوّر میکرد!
رسول اکرم جبا استعانت از پروردگار و با نام او تعالی لب به سخن میگشاید و از عظمت، یگانگی و قدرت «اللهأ» سخن میگوید:
برادران! معبود حقیقی و حاجتروای واقعی و فریادرس مطلق، همان خداوندی است که آسمانها و زمین را آفریده، ماه و ستارگان را به وجود آورده است؛ همان پروردگار برای راهنمایی انسانها به سوی حقیقت، در هر عصری یکی از بندگانش را به عنوان پیامبر خویش برگزیده است و الان نیز مرا به عنوان پیامآورش برای جامعهی بشریت انتخاب نموده و مرا مأموریت داده تا انسانها را از گمراهی و تاریکی به سوی هدایت و نور ارشاد نمایم...
در این لحظه، آن جاهلان بدون تفکر و تعقّل شروع به سخن کردند، به این ترتیب:
اولی: اگر خدا تو را فرستاده باشد، پردهی کعبه را پاره میکند!
دومی: آیا خدا کسی دیگر را به جز تو نیافت که به عنوان پیامبر انتخاب کند؟!
سومی: به خدا سوگند پس از این مجلس، هرگز با تو سخن نخواهم گفت؛ چراکه اگر پیامبر خدا باشی خیلی بالاتر از آن هستی که با تو بنشینیم و سخنت را رد کنیم و اگر دروغگو هستی نیز شایسته نیست که با تو سخن بگوییم!
پیامبر جوقتی به جهالت این بیخردان پی برد، فرمود:
پس حداقل در مورد این جلسه با کسی صحبت نکنید!
چراکه پیامبر جفهمید وقتی سرداران این قوم تا این اندازه جاهلاند، از مردمان و زیردستانشان نمیتوان انتظاری داشت!
اما آنان نپذیرفتند و هنگام خروج پیامبر جدو صف طولانی تشکیل دادند که رسولالله جمجبور به گذشتن از میان آن دو صف بود، همانگونه که مرسوم است برای استقبال افراد صاحبنام دو طرف جاده را صف میکشند و خوش آمدگویی میکنند، این جاهلان دو صف از اراذل و اوباش و کودکان و... تشکیل داده که هر یک سنگ و چوب و اشغالی به دست داشتند و بدین شکل پیامبر عطوفت و مهربانی را بدرقه کردند!
رسول اکرم جاز آنجا میگذرد و هر یکی سنگی و ضربهای بر سر و صورت و پاهای ایشان میزند. گاهی از شدّت ضربات و درد بر زمین مینشیند، که باز هم آنان دستانش را گرفته و وادار به راه رفتن میکنند.
سر و صورت خونآلود و نعلین و پاها کاملاً غرق خون شدهاند، به هر ترتیبی خود را از دست آن جاهلان نجات داد و به باغی در آن نزدیکیها پناه برد.
این لحظهای است که تمام فرشتگان آسمان و تمام وجدانهای بیدار، فریاد میزنند و اشک حسرت بر آن مردم جاهل که با محبوب حجازی این طور برخورد کردند، باریدن میگیرد؛ فریاد فرشتهها در آسمان مانند رعد و برق پیچیدن گرفته که ای بیخردان! با محبوب زمین و زمان، با سرور هر دو جهان، چنین بیادبی؟!
درس دیگری از این سفر دردناک پیامبر ج، تحمُّل شکنجه و آزاری است که از جانب جاهلان و بیخردان برای داعی الیالله پیش میآید.
هر چند تحمل آزار و شکنجه از سوی کسانی که دلسوز و مُشفق آنها باشی و هدفت نجات آنان باشد، بسیار طاقتفرسا، سخت و رنجآور است، اما باز هم در این کار نیز باید از پیامبر دلسوز و مهربان درس گرفت.
پیامبر جبا زحمت و رنج خود را به باغ رساند و از دست آن جاهلان رهایی یافت. سر و صورت غبارآلود، پاهای مبارکش خونین و زخمی، با چشمان اشکبار دست به دعا برداشت و با پروردگار و فریادرس حقیقی به مناجات پرداخت:
«اللّهُمّ إلَیْك أَشْكُو ضَعْفَ قُوّتِی ، وَقِلّةَ حِیلَتِی ، وَهَوَانِی عَلَى النّاسِ یَا أَرْحَمَ الرّاحِمِینَ! أَنْتَ رَبّ الْمُسْتَضْعَفِینَ وَأَنْتَ رَبّی، إلَى مَنْ تَكِلُنِی؟ إلَى بَعِیدٍ یَتَجَهَّمُنِی، أَمْ إلَى عَدُوّ مَلّكْتَهُ أَمْرِی؟ إنْ لَمْ یَكُنْ بِك عَلَیّ غَضَبٌ فَلَا أُبَالِی، وَلَكِنّ عَافِیَتَك هِیَ أَوْسَعُ لِی. أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِك الّذِی أَشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُمَاتُ، وَصَلُحَ عَلَیْهِ أَمْرُ الدّنْیَا وَالْآخِرَةِ مِنْ أَنْ یِنْزِلَ بِی غَضَبُك، أَوْ یَحِلَّ عَلَیَّ سَخَطُكَ، لَك الْعُتْبَى حَتّى تَرْضَى ، وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوّةَ إلّا بِك» [۱۰].
پروردگارا! ای مهربانترین مهربانان! من از ضعف و ناتوانی و کمی تدابیر و ذلّت خود نزد مردم، به تو شکایت میآورم.
تویی پروردگار مستضعفان و مظلومان و تویی پروردگارم. پس مرا به چه کسی میسپاری؟! آیا مرا به کسی واگذار میکنی که بر من ـ جهت نابودیام ـ هجوم میآورد؟ یا به دشمنی که کارم را در اختیار او قرار دادهای؟!
اگر این ناشی از خشم تو بر من نباشد، باکی ندارم. لیکن عافیت تو بر من، سهلتر و با گشایشتر است.
پناه میجویم به آن نور جمال تو که تاریکیها را به روشنایی مبدّل ساخت و به سبب آن امور دنیا و آخرت سامان یافت و از این که خشم تو بر من فرود آید، و از من ناخشنود شوی (به تو پناه میآورم). و از تو آن قدر پوزش میطلبم که خشنود گردی؛ چراکه جز از سوی تو توان و قدرتی وجود ندارد.
[۱۰] سیرة النبی ج، ابن هشام ص ۱۸۹.
درس دیگری که رسول الله جبه ما میآموزد، «دعا» و مناجات در تمامی احوال، مخصوصاً هنگامی که داعی الی الله، دل شکسته و پریشان گردد و مظلوم واقع شود. در این لحظات به جای بیتابی و ناراحتی باید ارتباط محکمی با عالم بالا برقرار نماید و درد دل را با صاحب دل بیان کند که اوست شنوای دانا و بینای قادر.
درس دیگری که از این صحنهی دردناک میآموزیم این است که رضایت و خشنودی پروردگار بر هر چیزی برتری دارد، و اگر محبوب حقیقی از داعی خشنود و راضی باشد، تحمل هر ناراحتی سهل و آسان میگردد، اما اگر نارضایتی پروردگار و خشم و غضب او در کار باشد، هیچ موفقیتی ارزش ندارد.
باغی که پیامبر جبه آنجا پناه برد متعلّق به «عُتبه» و «شیبه» فرزندان «ربیعه» بود. آن دو مدتی پیامبر جرا نگریستند که در حال دعا بود و با سر و صورت خونین و غبارآلود در سایهی درخت پناه گرفته بود، عاقبت احساسات و عواطفشان تحریک شد و قلبشان به رحمت روی کرد.
مقداری انگور به غلامشان، «عداس» که فردی مسیحی بود، دادند تا برای پیامبرجببرد.
«عداس» انگور را جلوی پیامبر گذاشت. وقتی پیامبر جبه سوی انگورها دست دراز کرد فرمود: «بسمالله الرحمن الرحیم»سپس انگور را خورد.
«عداس» به سیمای نورانی آن حضرت جبه دقّت تمام نگریست، سپس گفت: قسم به خدا مردم این سرزمین با این کلام آشنایی ندارند و تا به حال این جمله را از کسی نشنیدهام.
پیامبر جفرمود: ای عدّاس! اهل کدام سرزمینی و دینت چیست؟
عداس گفت: اهل نینوا و پیرو دین مسیح هستم.
پیامبر جفرمود: اهل آن سرزمینی هستی که آن مرد صالح، «یونس بن مَتّی» از آنجاست.
عداس گفت: شما یونس را از کجا میشناسید؟
آن حضرت جفرمود: برادرم یونس، پیامبر خدا بود، من هم پیامبر الهی هستم.
عدّاس مجذوب گشت و بر دست و پای آن حضرت افتاد و آن را بوسید. (و مشرّف به اسلام شد).
یکی از دو برادر به دیگری گفت: این مرد، غلامت را به فسادی و گمراهی کشاند! [۱۱].
فرزندان ربیعه از این صحنه در شگفت افتادند ولی از دین خود دست بر نداشتند و همین که عدّاس پیش آنها برگشت بدو گفتند: این مرد تو را از دینت باز ندارد! دین تو از دین او بهتر است!
اذیت و آزاری که محمّد جاز ثقیفیان دید، خشم آنها را تخفیف داد، اما از جمودشان نکاست و به پیرویش تن ندادند. [۱۲]
[۱۱] حیاة الصحابه، ص ۳۲۵. [۱۲] زندگانی محمد، ص ۲۶۲.
داعی حقیقی باید از تمامی فرصتهای ممکن و پیش آمده، کمال استفاده را ببرد و با دیدهی تحقیرآمیز کسی را ننگرد. در این صحنه، پیامبر جبا وجود خستگی و ناراحتی زیاد، از عرضه کردن اسلام بر «عدّاس» غلام، کوتاهی نمیکند، که در اثر همین اخلاق کریمانه و مشفقانه، فردی مسیحی به آغوش اسلام میآید. پس داعی باید تمام انسانها را با دیدهی احترام و اعزاز بنگرد و برای نجات آنها از آتش جهنّم از هیچ کوششی دریغ نورزد.
درس دیگری که پیامبر جدر اینجا به ما میآموزد اینکه برای جلب مخالفان و تألیف قلوبشان و به امید هدایتشان، دعوتی و هدیهی آنان را باید پذیرفت.
رسول اکرم جهر چند فهمید که این باغ و این انگورها متعلّق به افراد بیدین است و پذیرایی کننده نیز فردی مسیحی است، اما با دیدهی گشاد و با آغوش باز آن را قبول کرد و نتیجه، هدایت یک انسان شد، که بسیار اهمیت دارد.
پس از خوردن انگور و خداحافظی از «عدّاس»، پیامبر جافسرده و محزون بطرف مکه رهسپار شد. چون به منطقهی «قرنالمنازل» رسید، خداوند، جبرئیل را همراه مَلَک کوهها نزد پیامبر جفرستاد؛ فرشته از پیامبر جاجازه خواست تا دو کوهی را که طائف در میان آن قرار گرفته به هم بکوبد تا همگی نیست و نابود شوند، اما پیامبر مشفق و مهربان جاجازه نداده و فرمودند:
«خیر! من امیدوارم از نسلهای آیندهی اینها کسانی پیدا شوند که خدای یگانه را پرستش کنند و با وی احدی را شریک نسازند» [۱۳].
و نهایتاً هم اینگونه شد، «محمد بن قاسم/» فاتح «سند» و «هند» از فرزندان همین افرادی بودند که رسول اکرم جرا با این وضعیت شکنجه داده و از طائف اخراج کردند.
[۱۳] نبی رحمت، ص ۱۳۹.
آخرین درس در اولین سفر تبلیغی پیامبر جاین است که داعی نباید از هدایت انسانها ناامید شود و رو به بد دعایی آنها بیاورد، بلکه باید همواره امیدوار باشد، تا از نسل آن افراد کسانی این دعوت را بپذیرند و مرهمی باشد بر زخمهای وارده از سوی پدران و نیاکان آنان.
تلخی و رنج واقعهی طائف هر چند قلب نازنین این پیامآور عطوفت و مهربانی را غمگین و اندوهناک گرداند، اما از صلابت و استقامت و اخلاص و للهیت ایشان نکاست و بیش از پیش برای هدایت انسانها تلاش مینمود؛ که نتیجهی آن، ایمان آوردن قبایلی از شهر مدینه میباشد.
پس از این سفر غمافزا و تأسفبار، پروردگار خواست با یک مهمانی آسمانی قلب محزون حبیبش را شاد گرداند، به همین علّت او را به آسمانها برد تا برتری مقامش را بر ملائکه و فرشتگان و دیگر انبیا ثابت نماید.
این سفر آسمانی رسولالله جبه واقعهی «اسراء و معراج» مشهور است که در اینجا مجال بیان آن نیست [۱۴].
[۱۴] در این مورد به مبحث «معراج» از کتابهای سیره و حدیث مراجعه شود و رسالههای مستقلی که در مورد آن نوشته شده است.
هنگامی که «قریش» فهمیدند پیامبر جنتوانسته است در طائف هوادارانی برای خویش بیابد، بر اذیت و آزار ایشان و یارانش افزودند تا جایی که ماندن برایشان در مکه بسیار سخت مینمود.
اما پروردگار سنّتش را بر این گذاشته که پس از هر سختی و رنجی، آسایش و راحتی از راه میرسد، همانطور که رنج سفر طائف را با سفر آسمانی معراج از دل پیامبر جبیرون کرد، حالا هم میخواهد مسلمانان ستمدیده را پس از این همه اذیت و آزار مکه به راحتی و آرامش برساند.
پیامبر جبه مسلمانان و یارانش در مکه فرمود:
«خداوند متعال برای شما برادران و جایگاهی مهیا فرموده است که شما در آنجا امنیت خواهید یافت».
به همین علت مسلمانان گروه گروه و فرد فرد به سوی «مدینه» هجرت کردند.
پیش از آنکه به واقعهی هجرت خود رسول الله جبپردازیم، ضرورت دارد که به چگونگی نشر اسلام در مدینه اشارهای داشته باشیم که قویترین تصویر را در این زمینه در «نبی رحمت» سید ابوالحسن ندوی/تشخیص دادم که عیناً نقل میشود.
در مدینه دو قبیلهی بزرگ «اوس» و «خزرج» خودنمایی میکردند که هر ساله برای مراسم حج همراه دیگر قبایل عرب به مکه میآمدند.
پیامبر جاز این فرصت استفاده کرده و به میان قبایل مختلف رفته، آنان را به اسلام دعوت میدادند و میفرمودند:
«ای بنیفلان! من پیامآور پروردگار جهانیان برای شما هستم. خداوند به شما دستور میدهد که فقط او را بپرستید و با وی احدی را شریک نسازید و از عبادت تمامی شریکان دست بکشید و به او ایمان آورید و سخنش را باور دارید، مرا مورد حمایت قرار دهید تا پیام خداوند را به مردم برسانم» [۱۵].
[۱۵] نبی رحمت، ص ۱۴۲.
پیامبر جدر موسم حج در کنار «عقبه» با گروهی از قبیلهی «خزرج» ملاقات کرد. آنان را به سوی خدا دعوت نمود و اسلام را به آنان عرضه کرد و آیاتی چند از کلام الهی را برای آنان تلاوت نمود.
آنها چون در «مدینه» همسایهی یهودیان بودند و از آنها در مورد پیامبری که زمانش فرا رسیده، سخن بسیار شنیده بودند، با خود گفتند: میدانیم قسم به خدا! این همان پیامبری است که یهود ما را از او میترسانیدند، مبادا از ما سبقت بگیرند، اینجا بود که دعوتش را پذیرفته و به او ایمان آوردند، سپس به آن حضرت جگفتند:
«ما قوم خود را در حالی رها کردهایم که هیچ قومی مانند آنها با هم دشمنی و عداوت ندارند. شاید خداوند متعال به وسیلهی شما آنها را با هم متّحد گرداند، ما اینک نزد آنها میرویم و آنها را به آیین شما دعوت میکنیم، اگر خداوند متعال آنها را توسط آیین شما متّحد کند هیچ شخصی (نزد آنان) از شما گرامیتر نخواهد بود» [۱۶].
این چند نفر از طایفه «خزرج» که ایمان آورده بودند به «مدینه» برگشتند و برای قوم خود از رسول خدا جتعریف کردند و آنان را به اسلام فرا خواندند، سرانجام اسلام در میان آنها انتشار یافت، به طوری که هیچ خانهای از خانههای «مدینه» باقی نماند، مگر اینکه در آن صحبت از رسول خدا میشد [۱۷].
[۱۶] سیره ابنهشام، ق۱، ص ۴۲۸ ـ ۴۲۹، به نقل از نبی رحمت. [۱۷] همان.
سال بعد، دوازده نفر از انصار؛ در موسم حج، نزدیک «عقبه أولی» با رسول اکرم جملاقات کرده و با آن حضرت جبیعت نمودند و عهد کردند که احدی را با خداوند شریک نسازند، از دزدی و زنا پرهیز کنند، از کشتن فرزندان دست بکشند و در معروفات از رسول اکرم جکاملاً اطاعت نمایند: وقتی این گروه انصار ارادهی بازگشت نمودند، حضرت رسول اکرم ج«مصعب بن عمیرس» را همراه آنان به «مدینه» اعزام نمود و به او دستور داد که به آنها قرآن یاد بدهد و اسلام را به آنها بیاموزد و مسایل دین را به آنها تعلیم دهد. «مصعب بن عمیرس» در «مدینه» به «مُقْرِیء» معروف گشت. او نزد «اسعد بن زراره» مقیم بود و همه به امامت وی نماز به جای میآوردند. [۱۸]
[۱۸] منبع سابق: ص ۴۳۱ ـ ۴۳۴.
به راستی این از عنایات الهی بود که «أوس» و «خزرج» را که دو طایفهی بزرگ در «مدینه» بودند، برای نصرت و حمایت پیامبر اکرم جو دین مبین اسلام آماده کرد تا قدر این نعمت را که نعمتی بزرگتر از آن وجود نداشت، بدانند و در پذیرش اسلام و خدمت به آن از کلیه اهل زمان خود و ساکنان شبه جزیره سبقت بگیرند، آن هم در شرایطی که قبایل عرب، و در رأس آنها «قریش»، از اسلام روگردان شده، و به مخالفت برخاسته بودند. آری، «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد».
﴿ وَٱللَّهُ يَهۡدِي مَن يَشَآءُ إِلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسۡتَقِيمٍ ٢١٣﴾[البقرة: ۲۱۳].
«خداوند هر کسی را که بخواهد به سوی راه راست هدایت میبخشد».
البته عوامل زیر که از جانب پروردگار مهیا شده بود و قبایل عرب «یثرب» بر اساس آن با «قریش» و اهل «مکه» تفاوت داشتند، تا حدّ بسیار زیادی در اسلام آوردن انصار مؤثر شد:
عامل اول: خداوند متعال انصار را به خصایلی مانند نرمخویی و عدم غلوّ و تکبّر در برابر حق، متصف کرده بود، زیرا «أوس» و «خزرج» در اصل از اهالی «یمن» بودند که نیاکانشان در زمان قدیم به «مدینه» هجرت کرده بودند. یمنیها طبعاً دارای خصلت نیکی بودند، همان طور که رسول اکرم جهنگام ورود هیأت یمنی به «مدینه» فرمود:
«أتاكم أهل الیمن أرق أفئدة وألین قلوباً» [۱۹].
«مردم یمن که بسیار رقیق القلب و نرمدل هستند، نزد شما آمدند».
خداوند متعال هم در وصف انصار میفرماید:
﴿ وَٱلَّذِينَ تَبَوَّءُو ٱلدَّارَ وَٱلۡإِيمَٰنَ مِن قَبۡلِهِمۡ يُحِبُّونَ مَنۡ هَاجَرَ إِلَيۡهِمۡ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمۡ حَاجَةٗ مِّمَّآ أُوتُواْ وَيُؤۡثِرُونَ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ وَلَوۡ كَانَ بِهِمۡ خَصَاصَةٞۚ﴾[الحشر: ۹].
«و [نیز] کسانى راست که پیش از آنان در دار الإسلام جاى گرفتند و ایمان [نیز] در دلشان جاى گرفت. کسانى را که به سوى آنان هجرت کنند دوست مىدارند و در دلهاى خود از آنچه [به مهاجران] دادهاند احساس نیازى نکنند و [دیگران را] بر خودشان- و لو نیازمند باشند- ترجیح مىدهند و کسانى که از آز نفس خویش مصون باشند، اینانند که رستگارند».
عامل دوم: «أوس» و «خزرج» بر اثر جنگهای داخلی خسته و کوفته شده بودند هنوز آثار جنگ «بعاث» از بین نرفته بود، همگی در کورهی این جنگ سوخته بودند، و طعم تلخش را چشیده و از آن سخت متنفر شده بودند. لذا دوست داشتند متّحد و متّفق گردند و از کوران جنگها رهایی یابند، آنها همین آرزوی قلبی خود را با کلمات ذیل ابراز داشتند:
«إنّا قد تركنا قومنا ولا قوم بینهم من العداوة والشر ما بینهم، فعسی أن یجمعهم الله بك، فإن یجمعهم الله بك، فلا رجل أعز منك».
«ما در حالی قوم خود را رها نمودیم که در بین آنان عداوت و شرارتی بود که در بین هیچ قوم دیگری نبود، پس شاید خداوند به میمنت پیام شما بین آنان وحدت را به وجود آورد و بدانید اگر خداوند به وسیله شما آنها را متّحد گرداند، در این صورت هیچ کس عزیزتر از شما نخواهد بود».
ام المؤمنین حضرت «عایشه صدیقه»لمیگوید:
«كان یوم بعاث یوماً قدّمه الله تعالی لرسوله».
«روز «بعاث» روزی بود که خداوند متعال آن را مقدمهای برای پذیرش دعوت رسول خود قرار داد».
عامل سوم: «قریش» و سایر عربها بر اثر مرور زمان طولانی، با نبوت و انبیا بیگانه شده بودند و به دلیل جهل و اغراق در بتپرستی و دور بودن از امتهایی که دارای انبیا و کتب سماوی بودند، مفهوم نبوت را درک نمیکردند. قرآن مجید هم به همین اصل اشاره میکند:
﴿ لِتُنذِرَ قَوۡمٗا مَّآ أُنذِرَ ءَابَآؤُهُمۡ فَهُمۡ غَٰفِلُونَ ٦ ﴾[یس: ۶].
«تا قومی را بیم دهی که پدران و نیاکان (نزدیک) ایشان (توسط پیغمبران) بیم داده نشدهاند، و به همین علّت است که غافل و بیخبر (از قانون آسمانی، نسبت به خدا و خود و مردمان) هستند».
اما «أوس» و «خزرج» از یهودیهایی که در مورد نبوت و انبیا صحبت میکردند و «تورات» میخواندند و تفسیر مینمودند و حتی گاهی «أوس» و «خزرج» را تهدید میکردند که به زودی پیامبری در آن زمان مبعوث میشود که ما یهودیها با او همراه شده و شما را مانند «عاد» و «ارم» میکشیم و نابود میکنیم [۲۰].
قرآن مجید در همین باره یادآور میشود:
﴿ وَلَمَّا جَآءَهُمۡ كِتَٰبٞ مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِ مُصَدِّقٞ لِّمَا مَعَهُمۡ وَكَانُواْ مِن قَبۡلُ يَسۡتَفۡتِحُونَ عَلَى ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَآءَهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِۦۚ فَلَعۡنَةُ ٱللَّهِ عَلَى ٱلۡكَٰفِرِينَ ٨٩﴾[البقرة:۸۹].
«و هنگامی که از طرف خداوند کتابی (به نام قرآن توسط پیغمبر اسلام) به آنان رسید که تصدیقکنندهی چیزهایی (همچون توحید و اصول دین و مقاصد آن) بود که با خود (از تورات) داشتند و (از روی تورات) آن را شناختند و (به صدق محتوایش) پی بردند، ولی (به سبب حسادت و عناد) بدان کفر ورزیدند (زیرا، پیغمبری آن را آورده بود که از بنی اسرائیل نبود، گرچه) قبلاً (هنگامی که با مشرکان به جنگ و یا نزاع لفظی برمیخاستند، میگفتند که خدا ایشان را با فرستادن آخرین پیامبری که کتابشان بدان نوید داده است، یاری خواهد داد و) امید فتح و پیروزی بر کافران را داشتند، پس لعنت خداوند بر کافران (چون ایشان) باد».
با توجه به عوامل ذکر شده به خوبی در مییابیم که عربهای «مدینه» و مردم «أوس» و «خزرج» درباره مفاهیم دینی و سنن الهی آن چنان بیگانه و جاهل نبودند که اهل «مکه» و همسایههای آنان بودند؛ چراکه «أوس» و «خزرج» به دلیل ارتباط با صلح و جنگ و معاهده و اختلاط با یهود کاملاً در مورد نبوت و مفاهیم دینی آشنا و مأنوس بودند؛ به همین دلیل وقتی در موسم حج با رسول اکرم جملاقات کردند و دعوت اسلام به سمعشان رسید، پرده غفلت از جلو دیدگانشان برداشته شد، گویی در انتظار چنین فرصتی بودند. [۲۱]
[۱۹] ترمذی وابن ماجه، و شیخ آلبانی این حدیث را صحیح خوانده است. (تصحیح کننده) [۲۰] تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۲۱۷. [۲۱] نبی رحمت، ص ۱۴۸.
داعی دین باید سعی کند در روبه رو شدن با هر فرد و یا قومی صفات نیک و پسندیدهی آنان را در نظر بگیرد و آن را نقطهی عطف و آغاز دعوتش نماید؛ چراکه هر فرد و گروهی قطعاً دارای صفات و خصلتهای نیکی میباشند که میتوان از آن استفاده کرد.
داعی واقعی باید همیشه سعی نماید وصل کننده و آشتی دهندهی انسانها با خودشان و با خدایشان باشد و به شدّت از ایجاد تفرقه و دوری پرهیز نماید.
انتخاب «مدینه» به عنوان «دارالهجرة» و مرکز دعوت اسلامی علاوه بر گرامیداشت و تشویق ساکنان آن، حکمتهای بیشماری داشت که به جز الله کسی دیگر آن را نمیداند، یک حکمت اینکه «مدینه» از نظر سوقالجیشی و جغرافیایی مانند قلعهای محکم بود، که در نزدیکی آن هیچ شهر دیگری دارای این امتیاز طبیعی نبود؛ زیرا حرة [۲۲]«الوبرة» مدینه را از سمت غرب، و حرة «واقم» آن را از سمت شرق احاطه کرده بود.
شمالیترین نقطه «مدینه» جایی بود که رسول اکرم جدر سال ۵ هجری موقع جنگ «احزاب» آن را با خندق حصار نمود، بقیه جهات «مدینه» پوشیده از باغهای انبوه و نخلها و کشتزارها بود؛ به طوری که عبور لشکر مهاجم مشکل و صفآرایی لشکرها غیر ممکن، و وجود چند پایگاه نظامی برای در هم کوبیدن لشکرهای مهاجم و جلوگیری آنها کافی بود.
«ابن اسحاق» میگوید:
«فقط یک ناحیه از مدینه باز بود و بقیه جهات آن با ساختمانها و درختان نخل به هم متصل بود که عبور دشمن از آن ناممکن مینمود».
بدین جهت حضرت رسول اکرم جقبل از هجرت، به این حکمت الهی در مورد انتخاب «مدینه» اشاره کرده بود:
«إنی رأیت دار هجرتکم، ذات نخل بین لابتین و هما الحرتان».
«هجرتگاه شما به من نشان داده شد، زمینی بود دارای درختان خرما در میان دو منطقه سنگلاخ».
بعد از آن، هجرت به «مدینه» آغاز شد. مردم «مدینه» اعم از «أوس» و «خزرج» دارای خصایل خوب و برجستهای مانند: غیرت، خویشتنداری، جوانمردی، شجاعت و اسب سواری بودند و با آزادی الفت داشته و در مقابل کسی تسلیم نمیشدند و به هیچ قبیلهای و دولتی باج و خراج نمیپرداختند.
این صفات در گفتگوی سعدسبا رسول الله جکاملاً تجلی یافته است.
«سعد بن معاذس» که سردار طایفه بود خدمت رسول اکرم ج(هنگام غزوه خندق) چنین گفت:
«قد كنا نحن وهؤلاء القوم علی الشرك بالله وعبادة الأوثان، لا نعبد الله ولانعرفه، وهم لایطمعون أن یأكلوا منها ثمرة إلا قری أو بیعاً».
«ما و اینها (قریش) در شرک به سر میبردیم و بتها را پرستش میکردیم؛ خدا را عبادت نمیکردیم و از او بیخبر بودیم، در آن زمان اینها (قریش) جرأت نداشتند حتی یک دانه خرما از ما بگیرند، مگر اینکه مهمان شوند یا آن را بخرند».
با توجه به عوامل ذکر شده، شهر «یثرب» برای هجرت رسول اکرم جو اصحابش مناسبترین مکان بود. آری! این شهر کاملاً شایسته بود که قرارگاه و مرکز اسلام قرار گیرد، تا اسلام در آنجا تقویت یابد و به دنیای خارج پیشروی نموده و کلیهی شبه جزیره و جهان متمدن آن روز را در قلمرو خود قرار دهد. [۲۳]
[۲۲] حرة یا لابه به منطقهای گفته میشود که دارای سنگهای سیاه و سوختهای میباشد که بر اثر جاری شدن آتشفشان به وجود آمده است. در چنین منطقهای نه تنها عبور کردن لشکر مشکل است، بلکه پیاده رفتن نیز دشوار است. فیروز آبادی در کتابش، حرات متعددی را ذکر کرده است که از جهات متعدد مدینه را احاطه میکنند، بعضی نزدیک و بعضیها دورند، این حرات از تهاجم بیگانگان مانع شده و از تحرک لشکر جلوگیری میکنند. (ص ۱۰۸ ـ ۱۱۴) المغانم المطابة. [۲۳] منبع سابق، ص ۱۴۹.
اسلام در خانههای انصار (اوس و خزرج) شروع به گسترش نمود، «سعد بن معاذس» و «أسید بن حضیرس» که سردار طایفه خود (بنی عبدالاشهل از شاخهی أوس) بودند اسلام آوردند، اسلام آنها نتیجهی تلاشهای مسلمانان قبلی و حسن دعوت «مصعب بن عمیرس» بود.
بعد از آن، تمام طایفه «بنو عبدالاشهل» مشرف به اسلام شدند، بالاخره هیچ خانهای از خانههای انصار باقی نماند مگر اینکه در آن تعدادی از مردان و زنان به اسلام مشرف شدند. [۲۴]
[۲۴] همان.
«مصعب بن عمیرس» در سال بعد به «مکه» بازگشت، تعدادی از مسلمانان انصار نیز همراه با حجاج مشرکین به «مکه» آمدند، این عده قرار گذاشتند که در کنار «عقبه» با رسول اکرم جملاقات نمایند، وقتی از حج فراغت یافتند و یک سوم شب گذشت، در درّهی نزدیک «عقبه» گرد آمدند، و تعدادشان هفتاد و سه نفر مرد و زن بود.
رسول اکرم جبا آنها سخن گفته و قرآن مجید را برای آنها تلاوت نمودند و آنها را به سوی الله دعوت کرده، و به اسلام تشویق نمود، آنگاه آشکارا چنین فرمودند:
«من از شما بیعت میگیرم که از من محافظت نمایید، همچنان که از زنان و فرزندان خود محافظت مینمایید».
همگی با رسول اکرم جبیعت نمودند و از آن حضرت نیز عهد گرفتند که آنها را رها نکند و به سوی قومش برنگردد، رسول گرامی جوعده داد و فرمودند:
«من از شما هستم و شما از من هستید، هر کسی با شما بجنگد من با وی میجنگم و با هر کسی صلح کنید، صلح میکنم».
سپس رسول اکرم جدوازده نفر از آنها را به عنوان مسئول برگزید که نُه نفر از «خزرج» و سه تن از «أوس» بودند [۲۵].
[۲۵] همان.
وقتی این گروه از انصار با رسول اکرم جبیعت کردند مبنی بر اینکه از همکاری با رسول اکرم جو پیروانش دریغ نخواهند ورزید، تعدادی از مسلمانان به آنها پناه بردند، رسول اکرم جبه تمام مسلمانان «مکه» دستور داد که به «مدینه» هجرت نمایند، و به برادران انصار خود بپیوندند، و فرمودند:
«إن الله عزوجل قد جعل لكم إخواناً وداراً تأمنون بها».
«خداوند متعال برای شما برادران و جایگاهی مهیا فرموده است که شما در آنجا امنیت خواهید یافت».
سپس مسلمانان، گروه گروه هجرت نمودند، اما خود رسول اکرم جدر «مکه» باقی ماند، در حالی که منتظر اجازه هجرت به «مدینه» بود.
ناگفته نماند که هجرت مسلمانان از «مکه»، سهل و آسان نبود، طوری که «قریش» بفهمند و چیزی نگویند، بلکه سعی میکردند سر راه مسلمانان موانع ایجاد نموده، و آنها را با انواع مشکلات دچار نمایند، اما مهاجران از فکر هجرت باز نمیآمدند و حاضر نبودند اقامت در «مکه» را برگزینند، هر چند این تصمیم گران تمام میشد؛ و حتی بعضی مانند «ابوسلمهس» مجبور شدند زن و فرزند خود را در «مکه» رها کرده و تنها مسافرت نمایند، و بعضی دیگر مانند «صهیبس» مجبور میشدند تمامی دارایی و ثروت خود را قربان کنند تا هجرت نمایند. [۲۶]
[۲۶] منبع سابق، ص ۱۵۱.
وقتی سران قریش مشاهده نمودند که مسلمانان در مدینه تقویت میشوند و اسلام در آنجا روز به روز رو به گسترش است در «دارالنّدوة» [۲۷](که محل برگزاری جلسات مشورتی و تصمیمگیری قریش بود) جلسهی عمومی برگزار نمودند که در آن تمامی سران قریش شرکت داشتند.
چون مشرکان مشاهده کردند که اصحاب رسول الله جآماده شده و همراه فرزندان و اموال خویش به سوی مدینه کوچ میکنند، حزن و اندوه و حسرتی آنان را فرا گرفت؛ زیرا در برابر دیدگانشان خطری عظیم سر برافراشت که موجودیت مشرکانه و اقتصادی آنان را تهدید میکرد.
آنان شخصیت نافذ و پُر تأثیر پیامبر جو کمال رهبری و ارشاد او را میشناختند و از اراده و پایداری و فداکاری یارانش در راه تحقّق اهداف والای او آگاه بودند و همچنین از نیروی رزمی و توان دفاعی اوس و خزرج و از تمایل خردمندان هر دو قبیله به صلح و صلاح و ترک کینهتوزیها به ویژه پس از تحمل دوران تلخ و طولانی جنگهای داخلی مطلع بودند.
آنان به وخامت اوضاع و عظمت خطری که موجودیتشان را تهدید میکرد پی بردند و در جستجوی بهترین وسیله برای دفع این خطر بزرگ بر آمدند که تنها سرچشمهی آن، پرچمدار دعوت اسلام، حضرت محمّد مصطفی جبود [۲۸].
پس از شور و تبادلنظر، هر کدام نظری ارایه دادند؛ یکی گفت:
«دست و پای محمد را با زنجیر بسته و او را زندانی کنیم.»
دیگری گفت: «تبعیدش کنیم.»
ابوجهل گفت: «از تمام قبایل افرادی انتخاب شوند و شبانه به طور مخفیانه با شمشیرهای آماده بر وی حمله برده او را از پای در آورند. در این صورت خونبهای او میان قبایل مختلف تقسیم میشود و «بنی هاشم» نمیتوانند به تنهایی با قبایل مختلف به جنگ و مبارزه بپردازند.
این پیشنهاد را همگی پسندیدند و به اتفاق آراء تصویب شد. افراد منتخب همان شب، شتابزده خود رابه خانهی آن حضرت جرسانده و آنجا را محاصره کردند. عربها ورود به خانهای را که زن در آنجا بود، عیب و عار میدانستند، به همین جهت بیرون خانه منتظر خروج پیامبر جبودند [۲۹].
جلسهی سران قریش صبح روز پنج شنبه (۲۶ صفر سال ۱۴ بعثت بود) برگزار شد و دقیقاً پس از تصویب آن نقشهی شوم توسط سرداران قریش، پیش از ظهر حضرت جبرئیل، رسول اکرم جرا از ماجرا مطلع ساخت و به آن حضرت جفرمود:
«خداوند اجازهی هجرت و خروج از مکه را برایت صادر نموده است».
سپس زمان هجرت و نحوهی دفع توطئهی قریش را مشخص کرده و فرمود:
«امشب در بستری که هر شب میخوابیدی، نخواب» [۳۰].
[۲۷] دارالنّدوة یا مجلس شورای قریش، توسط جدّ چهارم پیامبر جیعنی «قصی بن کلاب» بنیانگذاری شد و هنگام مرگ ایشان، ادارهی آن به فرزندش «عبدالدّار» واگذار شد. بعدها این مکان جزیی از مسجد الحرام شد. (سیرت النبی ج، ص ۲۳۱). [۲۸] سیرت النبی جص ۲۳۲. [۲۹] فروغ جاویدان، ج ۱، ص ۲۵۸. [۳۰] سیرت النبی ج، ص ۲۳۶.
اگر مؤمن داعی کاملاً به پروردگارش یقین و توکل نماید، خداوند او را از مکر و نقشههای دشمنان آگاه ساخته و اجازهی آسیب رساندن به او را نخواهد داد و در تمامی احوال و اوضاع محافظتش مینماید.
پس از اتمام وحی و باخبر شدن از ماجرا، پیامبر جدر گرماگرم ظهر همان روز که معمولاً کسی تا وقت خنک شدن هوا بیرون نمیآمد، دوان دوان به سوی منزل یار سفر و حضَرَش یعنی ابوبکر صدیقستشریف برده تا همسفرش را نیز از نحوهی خروج مطلع سازد.
امام بخاری/حدیث طولانی را از حضرت عایشهلدر این مورد نقل کرده است، که بخشهایی از آن را ذکر میکنیم:
«دقیقاً هنگام ظهر بود که در منزل پدرم ابوبکر نشسته بودیم. شخصی گفت: رسول الله جتشریف آورد. باور کردنی نبود چون آن حضرت جهمیشه یا صبح به خانهی ما تشریف میآوردند و یا پس از عصر (و این کار هر روزش بود)، اما امروز وقت گرمای ظهر! ابوبکر بلند شد و گفت: پدر و مادرم فدایت باد! حتماً کار مهمی پیش آمده است!
رسول اکرم جپس از اجازه گرفتن، وارد شد در حالی که لنگی بر سر داشت، فرمود: ای ابوبکر! میخواهم تنها صحبت کنم، افراد بیگانه را بیرون کن! ابوبکر عرض کرد: پدرم فدایت باد! یا رسولالله! غریبهای نیست، اینها محرم خودت هستند.
پس پیامبر جفرمود: فإنی قد أذن لی فی الخروج!به من اجازهی هجرت داده شد.
یکی دیگر از درسهای مهم برای مؤمن واگذار نمودن و تفویض امور به پروردگار میباشد؛ چراکه او بهترین تصمیم گیرنده و تدبیر کننده است.
پیامبر جتا زمانی که خداوند اجازه نداد، هجرت نفرمود. مؤمن و داعی حقیقی نیز باید در امور مهمش استخاره کند و از پروردگار طلب مشورت نماید.
ابوبکرس(که ماهها انتظار کشیده بود و حتّی دو شتر را به طور خصوصی پرورش داده با اضطراب و دلهره) عرض کرد: پدر و مادرم فدایت باد! آیا همراه و همسفرت نیز تعیین شده است؟!
رسول الله جفرمود: بله! (ابوبکر را برای همراهیم در نظر گرفتهاند).
حضرت عایشهلمیفرماید: تا آن لحظه کسی را ندیده بودم که از شادی گریه کند، پدرم ابوبکر را دیدم که از خوشحالی اشک از چشمانش سرازیر شد.
ابوبکرسکه از چهار ماه پیش دو شتر را برای سفر هجرت آماده کرده بود، به پیامبر گفت: یکی از این دو سواری مخصوص شماست، هر کدام را پسند میکنید.
پیامبر جفرمود: در مقابل پرداخت پول آن را قبول میکنم.
انتخاب ابوبکرسمخلص و جان بر کف، از جانب پروردگار صورت گرفته و این به خاطر لیاقت و شایستگی و همچنین صداقت و اخلاصش میباشد؛ چراکه برای سفری این چنین پر خطر باید امینترین، صادقترین، دلسوزترین و محبوب ترین فرد را در نظر گرفت که کسی نبود جز ابوبکر صدیقس..
حضرت ابوبکرسدر اینجا به ما درس ایثار و گذشت از جان و مال را تعلیم میدهد، که نه تنها از به خطر افتادن جان و مالش نمیهراسد بلکه از شادی و شوق همرای پیامبر ج، اشک شوق میریزد. پس مؤمن واقعی از فدا کردن جان، مال، رفاه و آسایش در راه اسلام شاد و خوشحال میشود نه ترسان و لرزان به خاطر از دست دادن مال.
پس برنامهی رفتن و چگونگی خروج را با هم در میان گذاشتند و قرار ملاقات به شب افتاد. و پیامبر جبه منزل خویش بازگشت تا مأموریتی دیگر را به شاگرد مخلص و جان بر کف دیگرش یعنی حضرت علی مرتضیسبسپارد.
در آن هنگام اکثر صحابه هجرت کرده بودند و در میان این آتش کینه و بغض کفار قریش سه تن از بزرگمردان تاریخ بشریت حضور داشتند.
مسلماً این دو تن از نظر ایمان و یقین در سطح بسیار بالایی بودند که توانستند در کنار رسول الله جتا آخرین لحظات پرخطر بمانند. ابوبکر و علیب، دو همسنگر مخلص که هر دو جان خود را در کفهی اخلاص گذاشته و برای پاسداری از محبوب حجازی، در مکه مانده بودند. پیامبر جدو مسئولیت مهم را به حضرت علیسواگذار نمود؛
یکی؛ خوابیدن در بستر آن حضرت جتا ایشان بتوانند شهر را ترک کنند، که این کار به معنای قرار دادن جان خود در مسیر رسولالله جبود و کاملاً گام نهادن در دام دشمن و به آغوش مرگ رفتن بود، اما به خاطر پیامبر جهر سختی و تلخی شیرین میشود.
دوم؛ برگرداندن اموال و امانتهای قریشیها بود که نزد پیامبر جنگهداری میشدند. چون محمد جامین و صادق بود، آنها با وجود دشمنی، اموال و امانتهایشان را نزد ایشان که مطمئنترین فرد بود، به امانت میگذاشتند. پیامبر جنیز حضرت علیسرا مأموریت داد که همگی را صحیح و سالم به صاحبانشان بازگرداند.
علی و اخلاص، علی و محبت، علی و توکل. این صحنه نیز هیچگاه از صفحات تاریخ کم رنگ نمیشود که جوانی با هزاران امید و آرزو در بستر مرگ در جای کسی بخوابد که مقبول آسمان و زمین و محبوب خالق و مخلوق است. انتخاب حضرت علیساز جانب رسول الله جبرای این کار مهم و نفسگیر، گویای مقبولیت این شاگرد مخلص در بارگاه رب العالمین میباشد.
این صحنه باید همیشهی ایام نصبالعین داعیان الی الله باشد که با توکل و یقین بر پروردگار میتوان از مرگ حتمی نجات یافت و یا در راه دین و آیین و عقیده و عشق به رسول الله جحتی جان شیرین را تقدیم نمود.
پیامبر جپس از غروب، حضرت علیسرا به خانه برد، تا برای مأموریت آماده شود. یازده تن از مشرکان و سنگدلان قبایل مختلف بر اساس مصوبهی دارالنّدوة منزل پیامبر جرا محاصره کردند و منتظر بیرون آمدن پیامبر جبودند.
«آن حضرت جعادت داشت که در اوایل شب بعد از نماز عشاء میخوابید و نیمه شب برای ادای نماز شب و مناجات به کنار کعبه میرفت».
دشمنان در کمین نشستند تا هنگامی که بر میخیزد و برای نماز شب از خانه خارج میشود بر او یورش برده و تصمیم خویش را عملی سازند.
آنان، آنچنان به موفقیت این توطئهی رذیلانه یقین داشتند که ابوجهل با حالتی از تکبّر و خود بزرگبینی رو به افرادش میکرد و با ریشخند و استهزاء میگفت:
محمّد مدّعی است که اگر از امرش پیروی کنید، پادشاه عرب و عجم میشوید و پس از مرگ زنده شده، بوستانهایی بسان بوستانهای «اردن» خواهید داشت! و اگر چنین نکنید، کشته شده و پس از مرگ زنده و در آتش در میآیید که در آن سوزانده میشوید!» [۳۱].
زمان اجرای نقشهی شوم نزدیک بود. آن جاهلان و مشرکان لحظهشماری میکردند و به زعم خودشان میرفتند تا این لکهی ننگ را (نعوذبالله) از مکه پاک کنند و برای همیشه از آن رهایی یابند.
آنان در کمال بیداری بودند و با چشمانی باز راه خروج پیامبر جرا نظارهگر بودند. شمشیرها تیز و آماده! پیامبر ج، علیسرا دستور داد با همان پارچهی سبز رنگ که حضرتش هنگام خواب استفاده میکرد، خود را بپوشاند و کاملاً آرام و بدون ترس بخوابد که پروررگار وی را محافظت میکند. سپس خودش نیز با آرامش بیرون آمده، مشتی خاک را برداشته و آیهی ﴿ وَجَعَلۡنَا مِنۢ بَيۡنِ أَيۡدِيهِمۡ سَدّٗا وَمِنۡ خَلۡفِهِمۡ سَدّٗا فَأَغۡشَيۡنَٰهُمۡ فَهُمۡ لَا يُبۡصِرُونَ ٩ ﴾[یس: ۹] [۳۲]را بر آن خوانده و بر سر و صورت دشمنان پاشید.
به اذن خداوند، چشمانشان از دیدن رسول الله جنابینا گشت و رسول اکرم جبا خیال راحت خود را به همسفر مخلصش یعنی ابوبکر صدیقسرساند و هر دو از شهر خارج شده و در مسیر «یمن» حرکت کردند.
[۳۱] سیرت النبی ج، ص ۲۳۸. [۳۲] در پیش روى آنان سدّى قرار دادیم، و در پشت سرشان سدّى و چشمانشان را پوشاندهایم، لذا نمىبینند!
پروردگار قادر و ناظر، محبان و دوستداران خویش را در لحظات خطرناکی که از دید عقل و اندیشهی بشری نقطهی پایان و بنبست میباشد و راه گریزی از آن خطر به نظر نمیرسد، امدادهای غیبی خویش را فرستاده و عاشقان خویش را از چنگال مرگ میرهاند و دشمنانشان را خوار و ذلیل مینماید.
اگر مؤمن در جایی احساس خطر کرد و از شرّ ظالمان ترسید، همین آیه را که رسول الله جتلاوت فرمود، بخواند و بر اطراف فوت کند، انشاءالله او نیز محافظت خواهد شد و خداوند دشمنانش را نابینا خواهد کرد. این مجرّب است.
شخصی که در مسیر راه، پیامبر جرا مشاهده کرده بود، این بیخردان را دید که بر دروازهی منزل پیامبر ججمع شدهاند و منتظر خروج آن حضرت هستند، آنان را گفت: اینجا چه کار میکنید؟ گفتند: منتظر خروج محمد هستیم! با تعجب گفت: محمد! محمد که در منزل نیست! من او را در مسیر راه دیدم! شما دیوانهاید که اینجا منتظر نشستهاید!
آنان کمی مشکوک شدند، اما وقتی از گوشهی درب منزل، داخل را نگاه کردند، دیدند محمد در رختخواب خود خوابیده است! صبر کردند، اما وقتی هنگام صبح فرا رسید، حضرت علیساز رختخواب بلند شد و از منزل بیرون آمد! این بیچارگان مات و متحیر شدند و انگشت حسرت را گزیدند!
همیشه دشمنان دین، فکر میکنند با برنامههای خویش میتوانند مسلمانان مخلص را از بین ببرند و برای این کار برنامهریزی میکنند، اما غافلاند که قدرت در دست آنان نیست، بلکه قادر مطلق «الله» است؛ او نیز برنامهریزی میکند و طرحهای دشمنانش را بر هم میزند. همانگونه که خداوند در اینجا
به رسول الله جمیفرماید:
﴿ وَإِذۡ يَمۡكُرُ بِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لِيُثۡبِتُوكَ أَوۡ يَقۡتُلُوكَ أَوۡ يُخۡرِجُوكَۚ وَيَمۡكُرُونَ وَيَمۡكُرُ ٱللَّهُۖ وَٱللَّهُ خَيۡرُ ٱلۡمَٰكِرِينَ ٣٠﴾[الأنفال: ۳۰].
«(ای پیغمبر! به خاطر بیاور) هنگامی را که کافران دربارهی تو نقشه میکشیدند (که چگونه به تو شرّ و بلا برسانند) و خدا (هم برای نجات تو از شرّ و بلای ایشان) تدبیر و چارهسازی میکرد، و خداوند بهترین چاره ساز است».
پس خداوند به پیروان واقعی محمّد جنیز این مژدگانی را میدهد که ما برای دشمنانتان نقشه میکشیم و راه رهایی از شرّ آنان را به شما مینمایانیم؛ چراکه اگر داعی دین، مخلص باشد و جهت رضای الهی قدم بردارد، کار او نشر دین است و دشمنان او، دشمنان دین هستند و طرف حسابشان پروردگار توانا خواهد بود. آنان میخواهند این نور هدایت و ارشاد را خاموش کنند و از بین ببرند، اما هیچ گاه نمیتوانند؛ چراکه پروردگار محافظت کنندهی مُحبان خویش است و دشمنانشان را نابود خواهد کرد.
مکه، زادگاه رسولالله ج، مَهبط وحی، سرزمین بعثت آن حضرت ج، تمام کوچه پس کوچههایش برای رسول اکرم جپر از خاطره بود؛ روزهایی که با خدیجهی کبری در آن زندگی کرده بود. دوران کودکی و نوجوانی و جوانی. دار ارقم و مکتب پر نور آن، کعبه و طواف و هزاران خاطرهی دیگر سبب شد که پیامبر دلبستگی عجیبی به این شهر پر خیر و برکت داشته باشد؛ اما چه میتوان کرد؟!
وقتی بیدینان و کافران اجازهی سکونت نمیدهند! وقتی به زور او را وادار به ترک دیار میکنند!
پیامبر جهنگام خروج و دور شدن چهرهی مبارک را برگرداند و با حزن و اندوه و چشمانی اشک بار فرمود:
ای مکه! تو از تمام جهان برایم عزیزتری! اما چه کنم که فرزندان (ناخلف) به من اجازهی ماندن و اقامت و آرامش نمیدهند و مرا وادار به ترک تو میکنند؛ خداحافظ ای مکه و ای تمام خاطرات تلخ و شیرین محمّد ج!
پیامبر جدر اینجا به مؤمنان میآموزد که به خاطر عقیده و ایمان، هر محبوبی را باید فدا کرد. هر آنچه که عشق و محبّتش در قلب آدمی جای گرفته باشد، باید جهت پیشرفت دین و کسب رضای الهی، آن را قربان نمود؛ خانه و کاشانه باشد یا زن و فرزند و...
پس داعی دلسوز! نگران نباش! اگر مشرکان و بیدینان عرصه را بر شما تنگ کردهاند، اگر بر شهر و دیارتان مسلط شدهاند، جهت پاسداری از دین و آیین پاکت هجرت کن، ان شاءالله به زودی پروردگار سرزمین مبارکت را از لوث این بیدینان و غاصبان پاک خواهد کرد؛ آن وقت با سربلندی به آن باز خواهی آمد.
پیامبر جو حضرت ابوبکرساز شهر خارج شدند، هر چند مقصدشان مدینه بود، اما رسولالله جبا تاکتیک خوبی خواست کفار را سرگردان کند؛ چراکه میدانست آنان به زودی جریان خروجشان را میفهمند و به تعقیبشان میآیند، پس راه مدینه را گذاشته و در جهت مخالف آن یعنی به سمت «یمن» حرکت کردند و به سوی غار «ثور» رفتند.
«غار «ثور» بر کوهی بلند است که راه پر پیچ و خم دارد و صعود بر آن دشوار و پر سنگلاخ است، از این رو برای پیمودن کوه، پاهای حضرتش زخم برداشت. برخی گفتهاند که چون پیامبر جبر کنارهی پا راه میسپرد تا جای پایش مخفی بماند، پاهایش زخمی شدند. به هر حال چون به کوه رسیدند، ابوبکرسبه زور و اصرار آن حضرت جرا بر دوش گرفته و از کوه بالا برد تا اینکه به غار رسیدند. [۳۴]
[۳۳] غار ثور در فاصلهی سه مایلی در سمت راست مکه قرار دارد. [۳۴] سیرت النبی ج، ص ۲۴۰.
شب جمعه این دو یار جانی به بالای کوه و درگاه غار رسیدند. عجیب صحنهای اینجا در حال شکل گرفتن است. باز هم عاشق راستین، خود را در معرض خطر قرار میدهد تا معشوق آسیبی نبیند؛ ابوبکرساجازه نمیدهد رسولالله جوارد غار شود، تا ابتدا آن را تفتیش کرده و از عدم وجود حیوانات و حشرات موذی مطمئن شود. خود داخل غار رفته و با دستانش سنگهای درشت و ناهمواریها را مرتب میکند، نگاهش به سوراخ داخل غار میافتد، لباسش را پاره میکند و در سوراخهای موجود میگذارد؛ سپس سوراخ باقیمانده را با پاشنهی پای خویش میبندد، تا مانع خروج حشره و جانور باشد، به خویشتن نمیاندیشد که آسیبی به او نرسد، مهم رسولالله جمیباشد که سالم و راحت باشد.
سپس میفرماید: یا رسولالله ج! بفرمایید داخل! پیامبر جخسته و غبار آلود و پاهای مبارکش خونین شدهاند، وقتی ابوبکرسمیفهمد که پیامبر جنیاز به استراحت دارد میفرماید: یا رسول الله ج! شما استراحت کنید. سپس پیامبر جسرش را بر روی ران و پای ابوبکر میگذارد و آرام و مطمئن به خواب میرود. اندکی بعد ماری از همان سوراخ، پای ابوبکرسرا میگزد؛ تمام تلاش ابوبکرساین است که خود را کنترل کرده و درد گزیدگی را تحمّل نماید تا رسول الله جبیدار نشود، اما وقتی قطرات اشکش سرازیر میشوند، چند قطرهای به گونههای زیبای پیامبر جبرخورد کرده و رسول نازنین بیدار میشود.
چه شده ای ابوبکر؟! ابوبکر که از درد زهرمار صورتش متغیر شده بود، گفت: فکر کنم چیزی مرا گزیده باشد. پیامبر جاز آب دهان مبارکش بر جای زخم زدند و درد آن آرام گرفت و از ته دل برای ابوبکرسدعا کرد.
باز هم درسی دیگر از صدّیق اکبرس، آری! درس صداقت در رفاقت، درس یقین و توکل در راه دین، درس ایثار و فداکاری در راه پاسداری از رسولالله جو از مکتب و آئینش.
پس داعی مخلص نیز باید همانند ابوبکرساز خطرات نهراسد و همیشه آمادهی شهادت و تقدیم کردن جانش در راه پروردگار باشد.
عظمت صدّیق اکبر و صداقتش در این صحنه نیز به خوبی نمایان است؛ اگر کسی عاشق واقعی و جانفدای حقیقی نباشد، چطور خود را در معرض چنین خطر عظیمی قرار میدهد؟!
قریشیان، وقتی بامداد فردای آن شب اجرای توطئه، یقین پیدا کردند که رسول خدا جاز مکه بیرون رفتهاند، به یکباره دیوانه شدند. نخستین کاری که در این ارتباط انجام دادند آن بود که علیسرا کتک زدند و او را به سوی کعبه کشانیدند، و ساعتی بازداشت کردند، شاید از طریق وی خبری از آن دو نفر پیدا کنند.
از طریق حضرت علیسبه نتیجهای نرسیدند. به سوی خانهی ابوبکرسرفتند و دق الباب کردند. اسماء بنت ابیبکربدر را باز کرد. به او گفتند: پدرت کجاست؟ گفت: به خدا نمیدانم پدرم کجاست؟
ابوجهل که مرد بدخوی و پلیدی بود، دست بلند کرد آن چنان به صورت «اسماءل» سیلی زد که گوشواره از گوش وی افتاد.
رؤسای طواف قریش در یک جلسهی فوقالعاده فوری تصویب کردند که تمامی وسایل ممکن را برای دستگیری آن دو مرد به کار گیرند. همهی راههای اطراف مکه را به شدّت تحت مراقبت مسلّحانه قرار دادند، و جایزهی سنگینی به میزان یکصد ناقه در ازای تحویل هر یک از آن دو نفر به قبیلهی قریش، زنده یا مرده قرار دادند؛ آورنده هر که خواهد باشد.
سوارکاران و بیابانگردان پیاده و ردّ پا شناسان به طور جدّی در پی یافتن آن دو نفر از هر سوی به راه افتادند، و در کوهها و درّهها و پستیهاو بلندیهای اطراف مکه به جستجو پرداختند، ولی هیچ نتیجهای عایدشان نشد، حتی تعقیبکنندگان تا در غار نیز رفتند! امّا خدا کاردان کار خویش است! [۳۵]
[۳۵] خورشید نبوت، ص ۳۳۲.
رسول الله جو ابوبکر صدّیقسهر دو داخل غار تشریف بردند، در این اثنا پروردگار متعال عنکبوتی را فرستاد تا میان غار و درختی که جلوی غار وجود داشت، تاری بتند و رسول اکرم جو ابوبکر صدّیقسرا استتار کند و به دو کبوتر وحشی دستور داد بالزنان بیایند و میان عنکبوت و درخت بنشینند [۳۶].
﴿ وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۚ﴾[الفتح: ۴].
«لشکریان آسمانها و زمین تنها از آن خداست».
[۳۶] نبی رحمت، ص ۱۵۸.
مشرکین آثار قدمهای رسول اکرم جرا دنبال کردند. این لحظه از حساسترین لحظاتی بود که تاریخ بشریت از آن میگذشت، لحظهای بود سرنوشتساز و غیر طبیعی؛ زیرا یا امتدا شقاوت و بدبختی بود که پایان نداشت، یا آغاز سعادت و خوشبختی ابدی بود، که رقم میخورد.
آری! آن هنگام که تعقیبکنندگان به در غار رسیدند، کافی بود که فقط یکی از آنها نگاهش را پایین انداخته و آن حضرت جرا ببیند؛ در آن لحظهی حساس نفس بشریت در سینه حبس گردید و لرزه بر جانش افتاد؛ زیرا معلوم نبود، سرنوشتش به کجا میانجامد!
امّا پروردگار عالم، بشریت را مورد لطف قرار داد و دشمنان دچار اشتباه شدند. وقتی دیدند که بر در غار عنکبوت تار افکنده است، خیال کردند که آنجا کسی وجود ندارد. حق تعالی در قرآن به این نکته اشاره فرموده است: [۳۷]
﴿ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَيۡهِ وَأَيَّدَهُۥ بِجُنُودٖ لَّمۡ تَرَوۡهَا ﴾[التوبة: ۴۰].
«پس پروردگار آرامش خویش را بر او فرستاد و او را با سپاهیانی (از فرشتگان در همان روز و همچنین بعدها در جنگ بدر و حُنین) یاری داد که شما آنان را نمیدیدید».
[۳۷] منبع سابق، ص ۱۵۹.
حضرت رسول اکرم جو ابوبکر صدّیقسدر غار بودند که ابوبکرسمشرکین را مشاهده کرد و عرض نمود یا رسولالله! اگر یکی از آنان به جلو قدم بردارد، ما را خواهد دید، حضرت جفرمودند:
«مَا ظَنُّك باثنَین اللهُ ثَالثُهُما» [۳۸].
چه گمان داری نسبت به دو شخصی که سومینشان «الله» است [۳۹].
قرآن در همین خصوص میگوید:
﴿ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ إِذۡ يَقُولُ لِصَٰحِبِهِۦ لَا تَحۡزَنۡ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَنَا ﴾[التوبة: ۴۰].
«هنگامی که آن دو در غار (ثور جای گزیدند و در آن سه روز ماندگار) شدند (ابوبکرس نگران شد که از سوی قریشیان به جان پیغمبر ج گزندی رسد،) در این هنگام پیغمبر خطاب به رفیقش (ابوبکر) گفت: غم مخور که خدا با ماست. (و ما را حفظ م نماید و کمک میکند و از دست قریشیان میرهاند و به عزّت و شوکت میرساند)».
[۳۸] الجامع الصحیح، البخاری، باب قوله تعالی: ﴿ ثَانِيَ ٱثۡنَيۡنِ إِذۡ هُمَا فِي ٱلۡغَارِ﴾«کتاب التفسیر». [۳۹] همان.
پیامبر جو ابوبکرسسه شب در آن غار مخفی شدند. شب جمعه، شب شنبه، و شب یکشنبه. عبدالله پسر ابوبکربنیز با آنان درون غار به سر میبرد.
حضرت عایشهلگوید:
«وی جوانی با معرفت و خوش برخورد بود، از نزد آنان سحرگاه به بیرون میخزید و به هنگام صبح همراه دیگر قریشیان در مکه از خواب بیدار میشد، چنانکه گویی شب را در مکه به صبح رسانیده است، و هر چه خبر و اثری از نقشهها و نیرنگهای قریش پیدا میکرد به ذهن میسپرد و شب هنگام وقتی تاریکی همه جا را فرا میگرفت، برای رسول خدا جو ابوبکرسخبر میآورد».
عامر بن فُهیره (بردهی آزاد شدهی ابوبکرس) نیز گلهی گوسفندی را که داشت در اطراف غار میچرانید، و چون ساعتی از وقت عشاء میگذشت، آن گوسفندان را به طرف غار میبُرد، از شیر آن گوسفندان که در واقع از آن خودشان بود مینوشیدند و شب را به آرامش سپری میکردند؛ تا وقتی که سحرگاه میشد و عامر بن فُهیره گوسفندانش را صدا میزد. وی این کار را در این سه شب انجام میداد. وقتی که سحرگاهان عبدالله بن ابیبکربراهی مکه میشد، عامر نیز گوسفندانش را به دنبال عبدالله روی ردّ پاهای او میچرانید تا کسی متوجه ردّ پای وی نشود [۴۰].
[۴۰] خورشید نبوت، ص ۳۳۱.
از این فصل نکتههای مهم و تاکتیکی را یاد میگیریم که چگونه پیامبر جو حضرت ابوبکرسبرای این سه شبانه روز برنامهریزی کرده و هماهنگیهای لازم را برای رهایی از چنگال دشمن انجام داده و به چه شکل زیبایی اطلاعات اوضاع شهر مکه را به دست میآوردند. از سوی دیگر نیز با زیرکی خاصی هم شیر و غذای مورد نیاز را تأمین کرده و هم ردّ پاها را از بین میبردند.
مجاهد در راه خدا نیز باید همیشه از فراست و زیرکی کار بگیرد تا بتواند بر دشمنانش فائق آید.
پس از سه روز توقف در غار، بالاخره روز چهارم، هنگامی که قریشیان از کنترل و جستجوی راهها چیزی عایدشان نشد، رسول اکرم جو حضرت ابوبکرسبیرون آمده و به قصد مدینه رخت سفر بستند.
پیشتر امکانات سفر را که عبارت بود از سواری، غذا و آذوقه و نیز راهنمایی باتجربه و امین را مهیا کرده بودند.
رسول خدا جبا ابوبکرسعازم سفر شدند. عامر بن فُهیرهسنیز همراه آنان به راه افتاد. راهنما و راهدارشان، عبدالله بن اُریقط (که فردی کافر اما امین و مطمئن بود) آنان را به سوی سواحل دریای احمر هدایت کرد. وقتی از غار بیرون آمدند، نخست مدتی در جهت جنوب به سمت یمن پیش رفت. آنگاه آهنگ غرب کرده و به سمت سواحل بحر احمر پیش رفت، تا به جادّهای رسید که مردم با آن آشنایی نداشتند.
رسول اکرم جو حضرت ابوبکرسدر این سفر حساس به فردی که از نظر عقیدتی با آنان مخالف بود، اعتماد کرده و از تجربه ایشان در زمینه راهشناسی استفاده کردند.
از این اقدام پیامبر جاین درس را میآموزیم که نباید به سبب تعصب خشک و جاهلانه از تجربیات و تواناییهای مخالفان بیبهره شویم، بلکه ما باید به دنبال خوبیها و نقاط مثبت فرد باشیم و به خاطر تعصب از علم و دانش و تجربیات دیگران خود را محروم نسازیم.
هنگامی که سران قریش از یافتن رسول الله جمأیوس گشتند در اعلانی عمومی جایزهی بزرگی برابر یکصد شتر سرخ رنگ را برای یابندهی آنان تعیین نمودند.
جایزه صد شتر؛ «سراقه بن جعشم بن مالک» را بر آن داشت که رسول اکرم جرا تعقیب نماید و به «قریش» تحویل دهد، لذا سوار بر اسب شده، رسول اکرم جرا دنبال کرد. اسبش لغزید و او را بر زمین انداخت، «سراقه» دوباره برخاست و هدفش را دنبال نمود، کمی نرفته بود که دوباره اسبش لغزید و او را به زمین انداخت؛ بار سوم سوار اسب شد و به راه افتاد، همین که آنان را دید اسبش لغزید و دستهایش در زمین فرو رفت و سراقه متوجه شد که رسول اکرم جدر امان و پناه خداوند قرار دارند و حتماً پیروز خواهند شد، سراقه فریاد برآورد و گفت:
«من سراقه بن جعشم هستم، به من مهلت بدهید تا با شما سخن بگویم، قسم به خدا از جانب من هیچ حرکت نامناسبی نخواهید دید.»
حضرت رسول اکرم جبه ابوبکر صدیقسفرمود:
از وی بپرس از ما چه میخواهی؟
سراقه گفت: میخواهم برای من نامهای بنویسید که بین من و شما نشانهای باشد.
عامر بن فهیره نامهای بر روی کاغذ یا استخوان نوشته به او تسلیم کرد [۴۱].
[۴۱] نبی رحمت، ص ۱۶۰.
اگر مؤمن هدفش رضایت پروردگار و اعلای کلمةالله باشد، زمین و زمان، جاندار و بیجان او را ـ به اذن پروردگار ـ یاری و کمک میرسانند. و لشکریان غیبی پروردگار توانا، دشمنانش را خوار و ذلیل خواهند ساخت.
در همین حال که حضرت رسول جمجبور به هجرت و خروج از مکه شده بود و مردم مکه آن حضرت جرا دنبال کرده و تحت تعقیب قرار داده بودند، نگاه دوربین نبوی، مسافتهای زمانی را میپیمود و روزی را مشاهده میکرد که پیروان راستینش تاج کسری و تخت قیصر را تصرف و خزانههای زمین را فتح میکنند.
آری آن حضرت جدر آن وضعیت اضطرابانگیز و در آن تاریکی مهیب، طلیعهی نور تابناکی را پیشگویی فرمود و مژده داد، خطاب به سراقه چنین فرمود:
«كیف بك إذا لبست سواری كسری؟».
آن روز دارای چه حالی خواهی بود که النگوهای کسری را خواهی پوشید؟
خداوند متعال وعده داد که پیامبر جرا با پیروزی و فتح همکنار نماید و دینش را در جهان غالب سازد. میفرماید:
﴿ هُوَ ٱلَّذِيٓ أَرۡسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلۡهُدَىٰ وَدِينِ ٱلۡحَقِّ لِيُظۡهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُشۡرِكُونَ ٣٣﴾[التوبة: ۳۳].
«خداست که پیغمبر خود (محمد) را همراه با هدایت و دین راستین (به میان مردم) روانه کرده است تا این آئین (کامل و شامل) را بر همهی آئینها پیروز گرداند (و به منصّهی ظهورش رساند) هرچند که مشرکان نپسندند».
کوتاهبینان و کم عقلان آن زمان، این پیشگویی را باور نکردند و مردم «قریش» آن را بعید از عقل دانستند، امّا نگاه نبوت دور را نزدیک میدید.
﴿ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُخۡلِفُ ٱلۡمِيعَادَ ٩ ﴾[آل عمران: ۹].
«به راستی که الله وعدهاش را خلاف نمیکند».
پیشگویی آن حضرت کلمه به کلمه، تحقق یافت و زمانی که بعد از فتح ایران النگوهای «کسری» و کمربند و تاج وی نزد امیرالمؤمنین حضرت عمر بن خطابسآورده شد، ایشان «سراقه بن جعشمس» را صدا زد و با دست خود النگوهای «کسری» را به «سراقه» پوشاند [۴۲].
[۴۲] الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، لابن عبدالبر، ج۲، ص ۵۹۷، به نقل از نبی رحمت.
گاه وقتی پروردگار علاّم به لطف و کرَم خویش گوشههایی از آنچه را که در آینده رخ خواهد داد، به بعضی از بندگان مخلصش همچون پیامبران و اولیای خویش نشان داده و آنان را بر آن امور مطلع میسازد، اما باید توجه داشت که اینگونه آگاهی یافتن را «غیبگویی» نمیگویند و غیب مطلق را فقط و فقط پروردگار میداند و حتی پیامبران نیز بدون اذن و ارادهی خداوند نمیتوانند در مورد چیزی خبر دهند، پس چیزهایی که از بعضی از انبیا و یا اولیا نقل میشوند را نباید به حساب خبر دادن از غیب گذاشت؛ چراکه آنان مستقلاً و بدون اخذ آگاهی از پروردگار چیزی نمیدانند.
رسول اکرم جو ابوبکر صدّیقسدر هجرتشان زنی به نام «ام معبد خزاعی» را دیدند، او گوسفندی داشت که به علّت لاغری از گله مانده بود، رسول اکرم جدست مبارکش را بر پستان گوسفند کشید و بسمالله گفت و دعا کرد، گوسفند شیرش چنان زیاد شد که آن حضرت جنوشید، سپس شیر را به «ام معبد» و همراهان خود تقدیم فرمود و همگی نوشیدند. بار دوم گوسفند را دوشیدند تا این که ظرف پر شد، وقتی «ابو معبد» (شوهرم ام معبد) برگشت، از ماجرا پرسید، «ام معبد» گفت: قسم به خدا، مرد بسیار مبارکی اینجا آمده بود و دارای چنین صفاتی بود. او حالت رسول اکرم جرا برای شوهرش تعریف کرد، شوهرش گفت قسم به خدا فکر میکنم این همان شخصی است که «قریش» در جستجوی او هستند و او را تعقیب میکنند.
از این عملکرد پیامبر جپی به تأثیر دعا خواهیم برد که بسیاری از افراد مخلص هستند که دعا و توجهشان نه تنها برای حیوانات، بلکه بر قلوب انسانها نیز تأثیر میگذارد و فیض و برکت و نور ذکر و ایمان را میتوانند در قلوب دیگران جای دهند.
مؤمن صادق نیز نوعی برکت خاص دارد که بنا به اختلاف مراتب تقوی و ارتباط با پروردگار، این نوع برکات نیز متفاوت میباشد.
حضرت رسول اکرم جو ابوبکر صدیقسبه راهنمایی «عبدالله بن اریقط» به راه خود ادامه دادند تا این که به «قُبا» که در نواحی «مدینه» قرار داشت، رسیدند. [۴۳]
[۴۳] منبع سابق، ص ۱۶۱-۱۶۲.
وقتی انصار شنیدند که رسول اکرم جاز «مکه» حرکت نموده است، هر روز بعد از نماز فجر برای استقبال از آن حضرت جبه بیرون «مدینه» رفته و منتظر قدوم رسول اکرم جمیشدند و تا وقتی که گرمای آفتاب شدید نبود، میماندند و به خانههای خود باز میگشتند. موسم گرمای تابستان بود. اتفاقاً وقتی رسول اکرم جتشریف آوردند، مردم داخل خانههای خود رفته بودند. یهودیان دیده بودند که مردم هر روز منتظر رسول اکرم جمیمانند؛ اولین کسی که چشمش به رسول اکرم جافتاد، مردی از یهود بود، که با دیدن رسول مکرّم اسلام جبا صدای بلند فریاد زد و انصار را از تشریف فرمایی رسول گرامی جباخبر ساخت. [۴۴]
[۴۴] منبع سابق، ص ۱۸۵.
حضرت علیسسه روز در مکه ماندند تا از جانب رسولالله جسپردههای مردم را که نزد آن حضرت بود به صاحبانش باز گرداند؛ آن گاه با پای پیاده مهاجرت کرد تا در محل «قُبا» به آن حضرت جو ابوبکرسملحق گردید.
پیامبر گرامی اسلام، چهار روز در قُبا اقامت کردند: دوشنبه، سهشنبه، چهارشنبه و پنجشنبه.
مسجد قُبا را بنا کردند و در آن نماز گزاردند، و آن نخستین مسجدی بود که پس از بعثت رسول خدا جبر اساس تقوا ساخته شد.
اکثر مورّخین و سیرهنویسان نوشتهاند که آن حضرت جفقط چهار روز در آنجا ماندند، ولی در صحیح بخاری چهارده روز مذکور است و همین مقرون به صحّت است. در آنجا پیامبر اکرم جبرای اهل قُبا مسجدی بنیاد گذاشت. قطعه زمینی که در آن خرما خشک میکردند، مربوط به حضرت کلثوم بود.
در همان زمین شالودهی مسجد با دست مبارک آن حضرت جریخته شد و در شأن همین مسجد قرآن میگوید:
﴿ لَّمَسۡجِدٌ أُسِّسَ عَلَى ٱلتَّقۡوَىٰ مِنۡ أَوَّلِ يَوۡمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِۚ فِيهِ رِجَالٞ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْۚ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلۡمُطَّهِّرِينَ ١٠٨﴾[التوبة: ۱۰۸].
«مسجدی (مانند مسجد قُبا) که از روز نخست بر پایهی تقوا بنا گردیده است، (و مراد سازندگان آن تنها رضای الله بوده است) سزاوار آن است که در آن برپای ایستی و نماز بگزاری. در آنجا کسانی هستند که میخواهند (جسم و روح) خود را (با ادای عبادت درست) پاکیزه دارند و خداوند هم پاکیزگان را دوست میدارد».
آن حضرت جنیز در ساختن مسجد همراه با بقیه کار میکرد. هنگام برداشتن سنگهای سنگین، کمر مبارک خم میشد، ارادتمندان و یاران میآمدند و میگفتند:
«پدر و مادر ما قربانت باد! شما خود را زحمت ندهید، ما آنها را حمل میکنیم.»
آنحضرت جدرخواست آنها را قبول میکرد، ولی دوباره سنگی دیگر را حمل مینمود. حضرت عبدالله بن رواحهس، شاعر بود، او نیز با کارگران کار میکرد و چون خسته میشد، این اشعار را میسرود:
أفلح من یعالج المساجدو یقرأ القرآن قائماً و قاعداً و لا یبیت اللیل عنه راقداً.
«کسانی که مسجد میسازند، و در هر حال قرآن میخوانند و شبها بیدار میمانند، رستگارند».
ورود اسلام به قُبا سرآغاز شکوفایی دوران جدیدی از اسلام است. از این جهت مورّخین با اهتمام خاصی تاریخ آن را یادداشت کردهاند. اکثر مورّخین متفقاند که آن حضرت جدر هشتم ربیعالاول سال سیزدهم بعثت مطابق با سپتامبر ۶۲۲ میلادی وارد قُبا شدند [۴۵].
[۴۵] فروغ جاویدان، ص ۳۶۴ ـ ۳۶۵.
پیامبر جبا اقدام مبارکش در تأسیس مسجد قُبا این درس را به امت اسلامی میدهد که در محل اقامتشان ابتدا به فکر محلی برای نماز جماعت و اجتماع مسلمانان باشند. پس شایسته است مسلمانانی که در شهرکهای جدید مشغول احداث و بنای خانه میشوند، به احداث مسجد محله نیز اهمیت قائل شده و پیش از آنکه به فکر تکمیل و زیباسازی منزل مسکونی خویش باشند، مسجد را بنیانگذاری کرده و اعمال نبوی را در آن زنده کنند.
پیامبر جدوشادوش بقیهی یارانش کار میکرد و آن را عیب و ننگ نمیدانست، پس لازم است بزرگان قوم و یا مرشدین و مشایخ نیز از خود تکبر و غرور نشان نداده و راحتی و عیش و نوش را اختیار نکنند، بلکه پیامبر جرا الگوی خویش قرار داده که با آن عظمت و بلندی مقام باز هم دستور نداده، بلکه خود همانند بقیه سنگ حمل میکردند. پس ما نیز باید در کارهای دینی پیشگام باشیم و از تمام نیرو و توان خویش کار بگیریم.
در احادیث صحیحی از عبدالله بن عمربآمده که پیامبر ج(بعدها نیز) هر روز شنبه گاهی با سواری و گاهی پیاده به مسجد قُبا میرفتند و در آنجا دو رکعت نماز به جای میآورند.
از سهل بن حنیفسروایت شده که آن حضرت جفرمودند:
«هر فردی که در منزل خود وضو گرفته و به مسجد قُبا برود و دو رکعت نماز بگذارد، خداوند متعال ثواب یک عُمره به او عطا میکند.» [۴۶]
وقتی روز پنجم رسید، (یعنی) روز جمعه (پیامبر ج) به فرمان خداوند متعال سوار بر مرکب شدند و ابوبکرسپشت سر ایشان سوار شد و به دنبال بنیالنجار ـ دائیهایشان ـ فرستادند، آنان نیز با شمشیرها حاضر شدند و در حالی که آنان اطراف آن حضرت جرا گرفته بودند، به سوی مدینه رهسپار شدند. وقت نماز جمعه، به محل سکونت «بنی سالم بن عوف» رسیدند. در موضع مسجدی که هم اکنون در آن وادی هست، با مسلمانان نماز جمعه را خواندند و شمار نمازگزاران یکصد تن بود [۴۷].
[۴۶] سیرت مصطفی، ج۲، ص ۱۴۵ نقل از سیرهی ابنهشام، ج۱، ص۱۷۲. [۴۷] خورشید نبوت، ص ۳۴۴.
پیامبر جاولین نماز جمعه را در این روز برگزار نمودند و اولین خطبهی نماز جمعه نیز در همین مکان ایراد گردید که هر لفظ آن خطبه فصاحت و بلاغت و هر حرفش برای امراض نفسانی شفا و جهت مردهدلان، آب حیات است و هر کلمهاش برای صاحبان ذوق هنوز از رحیق مختوم شیرینتر و لذیذتر است. عبارات آن خطبه (طوری که ابن جریر نقل کرده) این است:
«الحمد لله، أحمده وأستعینه وأستغفره وأستهدیه وأؤمن به ولا أكفره، وأعادی من یكفره، وأشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریك له وأن محمداً عبده ورسوله، أرسله بالهدى والنور والموعظة على فترة من الرسل وقلة من العلم وضلالة من الناس وانقطاع من الزمان ودنو من الساعة وقرب من الأجل، من یطع الله ورسوله فقد رشد، ومن یعصهما فقد غوى وفرط وضلَّ ضلالاً بعیداً، وأوصیكم بتقوى الله فإنه خیر ما أوصى به المسلمُ المسلمَ، ثم أن یحضه على الآخرة وأن یأمره بتقوى الله، فاحذروا الله من نفسه ولا أفضل من ذلك نصیحة ولا أفضل من ذلك ذكراً، وأن تقوى الله لمن عمل به على وجل ومخافة من ربه عون صدق على ما تبغون من أمر الآخرة، ومن یصلح الذی بینه وبین الله من أمره فی السر والعلانیة لا ینوی بذلك إلا وجه الله، یكن له ذكراً فی عاجل أمره وذخراً فیما بعد الموت حین یفتقر المرء إلى ما قدم، وما كان من سوى ذلك یود لو أن بینه وبینه ﴿ أَمَدَۢا بَعِيدٗاۗ وَيُحَذِّرُكُمُ ٱللَّهُ نَفۡسَهُۥۗ وَٱللَّهُ رَءُوفُۢ بِٱلۡعِبَادِ ٣٠ ﴾[آل عمران: ۳۰] والذی صدق قوله وأنجز وعده، لا خلف لذلك، فإنه یقول عز وجل: ﴿ مَا يُبَدَّلُ ٱلۡقَوۡلُ لَدَيَّ وَمَآ أَنَا۠ بِظَلَّٰمٖ لِّلۡعَبِيدِ ٢٩﴾[ق: ۲۹]، فاتقوا الله فی عاجل أمركم وآجله، فی السر والعلانیة، فإنه من یتق الله یكفر عنه سیئاته ویعظم له أجراً، ومن یتق الله فقد فاز فوزاً عظیماً، وإن تقوى الله یوقی مقته ویوقی سخطه، وإن تقوى الله یبیض الوجوه ویرضی الرب ویرفع الدرجة، خذوا بحظكم ولا تفرطوا فی جنب الله، قد علمكم الله كتابه ونهج لكم سبیله، لیعلم الذین صدقوا ویعلم الكاذبین، فأحسنوا كما أحسن الله إلیكم وعادوا أعداءه، وجاهدوا فی الله حق جهاده هو اجتباكم وسماكم المسلمین لیهلك من هلك عن بینة ویحیا من حیّ عن بینة ولا قوة إلا بالله، فأكثروا ذكر الله واعملوا لما بعد الیوم فإنه من یصلح ما بینه وبین الله یكفه الله ما بینه وبین الناس ذلك بأن الله یقضی على الناس ولا یقضون علیه، ویملك من الناس ولا یملكون منه، الله أكبر ولا قوة إلا بالله العظیم» [۴۸].
(الحمد لله) به پاکی یاد میکنم خدا را، و از او کمک، مغفرت و هدایت طلب میکنم و به او ایمان آوردهام و نسبت به او کفر نمیورزم و با کافران و دشمنان وی عداوت و دشمنی دارم و گواهی میدهم که خدا یکی است و هیچگونه شریکی ندارد و همانا محمّد جعبد و رسول اوست که خداوند متعال او را به همراه هدایت و نور حکمت و موعظه همان وقتی مبعوث کرد که سلسله انبیاء و رسل منقطع بود و تنها در روی زمین اسمی از علم باقی بود و مردم در گردابهای ضلالت و گمراهی واقع بودند و قیامت قریب بود.
کسی که اطاعت از خدا و رسولش کند همانا او بر راه هدایت است و کسی که نافرمانی خدا و رسولش را کند همانا راه را گم کرد و تجاوز نمود، و در گمراهی شدیدی مبتلا شد.
من شما را به تقوی و خداترسی وصیت میکنم. بهترین وصیت یک نفر مسلمان برای مسلمان دیگر این است که او را به آخرت ترغیب دهد و به خداترسی و پرهیزگاری امر کند. لذا از آنچه خداوند متعال شما را ترسانیده، باز آئید؛ هیچ نصیحت و موعظهای بالاتر از تقوی نیست. همانا تقوی و خدا ترسی جهت آخرت بهترین معین و مددگاری است.
هر کسی که ظاهر و باطن خویش را نسبت به خدا درست کند و هدفش فقط رضای خداوند متعال باشد و هیچگونه غرضی دنیایی مدّ نظرش نباشد آن وقت این اصلاح مخلصانه ظاهر و باطنش در دنیا سبب عزّت و شهرت، و بعد از مردن ذخیره آخرت میباشد هنگامی که انسان برای اعمال صالحه خیلی محتاج میشود عوض کارهایی که خلاف تقوی کرده این تمنا و آرزو را میکند که ای کاش بین من و اعمال بدم مسافت دور و درازی ایجاد میشد.
خداوند متعال شما را از عظمت و جلال خود میترساند و این ترسانیدن از این جهت است که خداوند متعال نسبت به بندگان خود بینهایت مهربان است. خداوند متعال در قول خود راست است و ایفا کننده وعده خویش است. در قول و وعده خود خلاف نمیکند.
خداوند متعال میفرماید: ﴿ مَا يُبَدَّلُ ٱلۡقَوۡلُ لَدَيَّ وَمَآ أَنَا۠ بِظَلَّٰمٖ لِّلۡعَبِيدِ ٢٩ ﴾[ق: ۲۹]. لذا در دنیا و آخرت ظاهراً و باطناً از خداوند متعال بترسید، همانا کسی که از خدا بترسد، خداوند متعال بر گناههای او قلم عفو میکشد و به او اجر عظیم عنایت میفرماید و کسی که از خدا بترسد همانا به کامیابی بزرگ مایل گشت. همانا خدا ترسی آن گونه چیزی است که انسان را از غضب و عقوبت و ناراضی خداوند متعال نجات میدهد.
همانا تقوی روز قیامت چهرهها را روشن و منور میسازد و وسیله رضای خداوندی و رفع درجات میشود. هر اندازه طاقت دارید از تقوی بهرهبرداری نمایید و در این امر سستی نکنید و در اطاعت خداوندی هیچگونه کوتاهی ننمایید. خداوند متعال جهت تعلیم شما قرآن را نازل فرمود و راه هدایت را برایتان روشن ساخت تا راستگویان را از دروغگویان جدا سازد. پس همان طوری که خداوند متعال بر شما احسان فرموده شما هم به خوبی اطاعت او را به جای آرید و با دشمنان او عداوت داشته باشید و در راه او کماحقّه جهاد کنید.
پروردگار متعال شما را برای خود انتخاب نموده و شما را مسلمان نام نهاده (یعنی مطیع و فرمانبردار خود گردانید) هدف خداوند این است که هر کسی که هلاک شدنی است بعد از آمدن حجّت هلاک شود و هر کسی که باقی ماندنی است بعد از آمدن حجّت با بصیرت زنده باقی بماند. هیچ طاقت و قوّتی غیر از نصرت و یاری خداوند متعال نفع نخواهد داد، لذا خداوند متعال را به کثرت یاد کنید و برای آخرت عمل کنید.
هر کسی که اعمال خود را با خدا درست کند خداوند متعال او را از مردم کفایت میکند و هیچ فردی نمیتواند او را ضرر برساند؛ زیرا خدا مردم را دستور میدهد نه مردم خدا را، خداوند متعال مالک تمام مردم است و مردم در مورد هیچ چیز مالک خدا نیستند (لذا شما رابطهی خود را با خدایتان درست کنید، در فکر چارهجویی مردم نیفتید، خداوند همه را کافی است) الله أكبر ولا قوة إلا بالله العظیم.
[۴۸] تاریخ طبری و سیرت مصطفی، ج۲، ص ۱۴۹ ۱۵۰.
این نخستین خطبهی آن حضرت جبود که بعد از هجرت ایراد نمود، با وجود آنکه سیزده سال زیر سلطهی مشرکین مکه مظلومانه زندگی کرد، اما باز هم در خطبهی خود هیچ کلمهی ناپسندی نسبت به آنها به کار نبرد و علاوه از تقوی و خداترسی و آمادهگیری آخرت حتی یک حرف زشت و بد از زبان مبارکش بیرون نیآمد؛ زیرا وی مصداق «انِّك لَعَلی خُلُق عَظیم»بود.
انصار، همگی به استقبال پیامبر جشتافتند. رسول اکرم جهمراه ابوبکر صدیقسزیر سایهی درخت خرمایی نشستند. ابوبکر صدیق تقریباً همسن رسول اکرم جبود. اغلب مردم آن حضرت جرا قبلاً ندیده بودند، لذا نتوانستند رسول اکرم جرا از ابوبکرستشخیص دهند. وقتی حضرت ابوبکرسمتوجه این امر شد، با چادر خود بر بالای رسول اکرم جسایه افکند تا مردم، آنحضرت جرا بشناسند.
حدود ۵۰۰ نفر از انصار در مراسم استقبال رسول اکرم جشرکت داشتند. انصار بعد از استقبال آنحضرت ج، عرض کردند:
«یا رسول الله ج! تشریف بیاورید، شما از هر نظر مأمون و مصئون میباشید. ما همگی آماده خدمت هستیم«.
رسول اکرم جو یار غارش، حضرت ابوبکر صدّیق، پیشاپیش جمعیت انبوه مردم حرکت میکردند. از آن سو تمام مردم مدینه برای استقبال و خیرمقدم گفتن بیرون آمده بودند و زنان از پشت بامها نگاه میکردند و هر یکی از دیگری میپرسید:
«أیُّهم هو، أیُّهم هو؟». او کدامیک است، او کدامیک است؟.
حضرت انسسمیگوید:
«ما دوباره هیچ منظرهای مثل آن منظره را ندیدیم. وقتی حضرت رسول اکرم جو ابوبکر صدیقسوارد مدینه شدند، همگی مردم اعم از کوچک و بزرگ در حالی که از خانههایشان بیرون میآمدند، چنین میگفتند:
الله اکبر، رسول الله تشریف آوردند. الله اکبر، محمد تشریف آوردند.
الله اکبر، محمد تشریف آوردند. الله اکبر رسول الله آمدند». [۴۹]
براء بن عازبسکه آن وقت خردسال بود میگوید:
«وقتی رسولالله به مدینه تشریف آوردند، مردم به قدری از آمدن ایشان خوشحال و شادمان شدند که هیچگاه این اندازه خوشحال نشده بودند، حتی کنیزکها میگفتند: «قدم رسول الله» (رسولالله تشریف آوردند).
مسلمانان از قدوم رسول الله با شادمانی تکبیر گفتند. آنها در طول زندگی خویش به چنین شادی دست نیافته بودند.
مدینه از شادمانی یکپارچه شور و سرور بود و در حلّههای مسرّت و افتخار مینازید و میبالید. دختران انصار در حالی که غرق در سرور و نشاط بودند این اشعار را میسرودند:
طلع البدر علینا
من ثنیّات الوداع
وجب الشكر علینا
ما دعا لله داع
أیها المبعوث فینا
جئت بالأمر المطاع
ماه تابان و کامل از جانب گردنههای «وداع» بر ما پدیدار گشت.
و شکر و سپاس پروردگار تا ابد و تا وقتی که بندهای به درگاهش دعا میکند، بر ما واجب شد.
ای کسی که در میان ما برانگیخته و به نبوت رسیدهای! دستور و اوامری از سوی پروردگار آوردهای که لازم الاطاعت است و ما همگی در برابر آن فرمانبرداریم.
حضرت انس بن مالک انصاریس(که در آن وقت کودک بود) میگوید:
«روزی که رسول الله جوارد «مدینه» شدند من آنجا بودم. من هیچ روزی از آن روز، زیباتر و نورانیتر ندیدهام که رسولالله جنزد ما به «مدینه» تشریف آوردند». [۵۰]
[۴۹] متّفق علیه، بخاری و مسلم. [۵۰] نبی رحمت، ص ۱۸۶.
استقبال جمعی و شادی کردن و شعرخواندن به هنگام ورود علمای ربّانی و شخصیتهای دلسوز دینی، اشکالی ندارد به شرطی که اغراق و غلوّ در نعتخوانی و نیز اسراف و زیادهروی در این مراسم صورت نگیرد.
پیامبر جپس از ادای نماز جمعه وارد مدینه شد. از آن روز به بعد «یثرب» (مدینة الرسول = شهر پیامبر ج) نامیده شد که به اختصار «مدینه» گفته میشود.
رسول اکرم جبه سوی مدینه حرکت کردند. مردم، گروه گروه در راه، با وی ملاقات کرده و از آنحضرت جمیخواستند که نزد آنها اقامت گزیند. میگفتند:
«یا رسول الله! شما نزد ما بمانید، ما با تمام امکانات و وسایل خود در خدمت شما هستیم و مهار شتر را میگرفتند».
آن حضرت جمیفرمود:
«خلوا سبیلها فإنّها مأمورة».
راه شتر را باز بگذارید؛ چرا که او ـ از جانب خداوند ـ مأمور است».
این ماجرا، چندین بار اتفاق افتاد.
وقتی رسول اکرم جاز محدودهی منطقهی «بنی نجار» گذشتند، دختران کوچک در حالی که دف میزدند این شعر را میخواندند:
نحن جوار من بنی النجار یا حبذا محمد من جار
ما دختران بنینجار هستیم، چه خوشبختیم که همسایه ما حضرت محمد است.
وقتی آنحضرت جبه خانه «بنی مالک بن نجار» رسیدند، شتر در جایی که امروز دروازهی مسجد نبوی است به زمین نشست. اینجا خرمنگاه خرما بود که به دو کودک یتیم از «بنینجار» تعلّق داشت و «بنینجار» فامیل مادری رسول اکرم جبودند.
رسول اکرم جاز شتر فرود آمدند، فوراً «ابوایوبس» (خالد بن زید النجاری الخزرجی) وسایل آنحضرت جرا برداشته، به خانه خود بردند و رسول اکرم جمهمان او شدند. «ابوایوب» در ضیافت و گرامیداشت آنحضرت جبسیار کوشیدند [۵۱].
[۵۱] منبع سابق، ص ۱۸۷.
یاران پیامبر جمصداقهای عینی و واقعی آیههای قرآنی بودند مبنی بر ترجیح دادن پیامبر بر جان و مال و فرزندان. آنان بودند که به علت عشق واقعی به خدا و رسولش از تمامی امیال درونی خویش میگذشتند.
رسول اکرم جدو کودکی را که صاحب خرمنگاه بودند، پیش خود خواند و از آنان خواست که زمین خود را بفروشند تا در آن مسجدی بنا کنند. آن دو پسر عرض کردند: یا رسول الله! ما این زمین را به شما اهداء میکنیم، امّا آنحضرت قبول نکردند و بالاخره آن را خریده و مسجد را ساختند [۵۲].
رسول اکرم جشخصاً در ساختن مسجد، کار میکرد و خشت برمیداشت و مسلمانان نیز از وی پیروی مینمودند.
در اثنای کار، پیامبر بزرگوار جچنین میگفت:
اللهم إن الأجر أجر الآخرة فارحم الأنصار والمهاجرة.
ای خدا، اجر واقعی، أجر آخرت است. پس بر انصار و مهاجرین مهربانی کن.
مسلمانان بسیار شاد و خوشحال بودند. شعر میسرودند و پروردگارشان را سپاس میگفتند. حضرت رسول اکرم جدر خانه «ابوایوبس» هفده ماه اقامت گزید تا اینکه مسجد و خانهاش ساخته شد، سپس به خانه خود نقل مکان فرمود. مهاجرین همچنان از مکه هجرت نموده و به رسول اکرم جمیپیوستند. سرانجام در مکه هیچ مسلمانی باقی نماند به جز کسی که مبتلای فتنه یا محبوس کفار باشد و در مدینه خانهای از خانههای انصار باقی نماند مگر اینکه افراد آن مسلمان شدند [۵۳].
[۵۲] روایت بخاری در الجامع الصحیح. [۵۳] سیره ابن هشام، ق۱، ص ۴۹۹ ـ ۵۰۰، به نقل از نبی رحمت.
پیامبر جحتی برای مسجدسازی، چیزی را با زور از کسی نمیگرفت، بلکه سعی مینمود افراد با طیب خاطر و رضایت کامل و بدون اینکه تحت تأثیر طعنه و کنایه دیگران قرار گیرند، اموالشان را برای کارهای دینی تقدیم نمایند. پس امروز نیز بزرگان قوم و مشایخ باید این اخلاق کریمانهی پیامبر جرا الگو قرار داده و با زور و یا اجبارنمودن مریدان و منسوبان و ارادتمندان اقدام به ساختن خانقاه، مدرسه و مسجد نکنند.
آنچه از لابلای تمامی روایات مختلفی که در مورد روز خروج پیامبر جاز مکهی مکرمه و نیز ورودش به قُبا به دست میآید اینکه پیامبر جدر اواخر صفر سال سیزدهم هجری از مکه خارج شده و در اوایل ربیعالاول این سال به مدینه رسیدهاند و تاریخ اسلامی نیز از همین ماه در نظر گرفته میشود.
علامه زهری/میفرماید:
«ابتداء تاریخ اسلامی به دستور رسول الله جاز همان روز شروع شد».
نقل است که چون به مدینه منوره تشریف بردند، دستور دادند که تاریخ را از ربیعالاول شروع کنند. همین روایت را حاکم در «اکلیل» به رشتهی تحریر در آورده است، اما مشهور این است که ابتدای تاریخ اسلامی از زمان حضرت عمرسشروع شده است.
از شعبی و محمّد بن سیرین مروی است که حضرت ابوموسی اشعریسبه حضرت عمرسنامهای نوشت که دستورات شما به ما میرسند اما تاریخ ندارند. حضرت عمرسسال ۱۷ هـ. ق اصحاب کرامشرا جهت مشورت برای تعیین تاریخ دعوت نمود. بعضی گفتند: ابتداء تاریخ باید از بعثت نبوی آغاز گردد و عدّهای گفتند: از هجرت، و گروهی گفتند: باید از وفات آنحضرت جشروع شود.
حضرت عمرسفرمود: تاریخ اسلامی باید از هجرت آغاز گردد؛ زیرا بعد از هجرت حق از باطل جدا شد و عزّت و غلبه اسلام از همانجا شروع شد. همه بالاتفاق این رأی او را پسندیدند و سرانجام به تصویب رسید که ابتداء تاریخ از هجرت شروع شود.
بنابر قیاس، امید میرفت ابتداء تاریخ اسلامی از ربیعالاوّل آغاز گردد، زیرا رسول الله جدر همین ماه به مدینه منوّره تشریف برد، اما چون رسول اکرم جدر ماه محرّم تصمیم قطعی جهت هجرت گرفته بود از این جهت تاریخ اسلامی از محرّم شروع شد. انصار در دهم ذیالحجه به دست مبارکش بیعت کردند و اواخر ذیالحجه به حج تشریف بردند سپس به مدینه مراجعت نمودند. رسول الله جچند روز بعد از مراجعت آنها، تصمیم سفر هجرت را گرفت و به اصحاب کرامشاجازه داد تا هجرت کنند؛ لذا ابتداء سال هجری محرم الحرام قرار داده شد [۵۴]. علاوه بر آن حضرت عثمانسو حضرت علیسنیز به حضرت عمرسپیشنهاد دادند که ابتداء سال هجری باید از محرم الحرام آغاز گردد [۵۵].
[۵۴] در فتح الباری ج ۷، ص ۲۰۹، تاریخ طبری ج ۲، ص ۲۵۲، زرقانی ج ۱، ص ۳۵۲ و عمدة القاری ج ۸، ص ۱۲۸، تحت تفسیر ولیال عشر از ابن عباسبروایت شده که مراد از والفجر، فجر محرم است که ابتداء سال اسلامی از آن آغاز میگردد. [۵۵] سیرت مصطفی، ج۲، ص ۱۴۶ ۱۴۷.
امروز به سبب تبلیغات فراوان غربیها، بیشتر مسلمانان نیز تاریخ میلادی را بهتر از تاریخ قمری حفظ کردهاند، در حالی که اگر قرار باشد ما نیز همانند مسیحیها احترام و عظمتی برای پیامبرمان قائل شویم، باید به تاریخی که خود آنحضرت جاز آن استفاده نموده و نیز پروردگار سبحان نیز آن را برگزیده است، توجه بیشتری داشته باشیم و در کنار تاریخ رایج کشورمان، از تاریخ قمری نیز در مکاتبات و کارهای روزمرّه استفاده نماییم.
یکی از اهداف مهم اسلام، ایجاد جامعهی اسلامی و حاکم گردانیدن قوانین الهی در آن جامعه میباشد. حکومتهای طاغوتی هر یک از جانب خویش قوانینی را وضع کرده و بیشتر به منافع خویش پرداختهاند، به همین جهت بسیاری از اوقات حقوق شهروندان پایمال شده و بر طبقهی ضعیف، ظلم و ستم وارد میآید تا عدهای در رفاه باشند.
اسلام با ایجاد حکومت اسلامی سعی در رفع تبعیض، ظلم و فساد و فحشا داشته و برای ایجاد عدالت و برابری و حاکم گردانیدن قانون قرآن ـ که همانا سالمترین و بهترین قانونهاست ـ در جامعه تلاش مینماید.
پیامبر جدر مدینه اولین سنگ بنای چنین حکومتی را گذاشت تا در دنیا جامعهای وجود داشته باشد که در آن از تبعیض و ظلم و جور خبری نباشد؛ جامعهای که در آن به فریاد مظلومان رسیدگی شود؛ جامعهای که در آن قشر مُرفّه و ثروتمند جامعه، دیگران را به استثمار نگیرند؛ جامعهای که در آن رهبر و رئیس و مسؤولان همانند بقیهی مردم زندگی کنند؛ جامعهای که در آن به خاطر روابط، ضوابط ضایع نشود؛ جامعهای که در آن از دزدی و رانتخواری اثری یافت نشود و...
پس پیامبر جدر مدینهی منوّره حاکمیت قرآن را ترویج داد و در تمامی ابعاد اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی دستورات قرآن را اجرا نمودند، به همین علت به جامعهی مدنی و مدینهی فاضله دست یافتند.
پس در مدینه وقت آن رسیده بود که مسلمانان یک جامعهی اسلامی تشکیل بدهند که در تمامی مراحل زندگی با جامعهی جاهلی متفاوت باشد، و از هر جامعهی موجود در جهان بشری، در آن زمان متمایز باشد، و بتواند نمودار و نماینده و الگویی برای دعوت اسلامی ـ که مسلمانان به خاطر آن انواع و اقسام شکنجه و عذاب را در طول ده سال متمادی تحمّل کرده بودند ـ بوده باشد. [۵۶]
[۵۶] خورشید نبوت، ص ۳۵۳.
دست یافتن به جامعهی اسلامی و مدینهی فاضله بدون حاکم کردن قرآن در آن جامعه، عملی نخواهد شد. پس جامعهای را میتوان اسلامی و حکومتی را میتوان حکومت اسلامی نامید که قوانین قرآن را بر قوانین وضع شده و ساختهی ذهن انسانها، ترجیح دهد و در جامعه پیاده کند.
پوشیده نیست که سازندگی و بنیانگذاری یک چنین جامعهای امکان ندارد که یک روزه، یا یک ماهه، یا یک ساله، تمامیت پذیرد؛ و ناگزیر میبایست زمانی طولانی میگذشت تا تشریع و قانونگذاری و کار فرهنگی و آموزشی و پرورشی و اجرای موازین اسلامی اندک اندک شکل بگیرد. خداوند کفیل و سرپرست اصلی این تأسیس و تشریع بود، و پیامبر گرامی اسلام جنیز مُجری اوامر الهی و مُرشد تازه مسلمانان، و دیگر یاران دیرین خویش در راستای تربیت دینی و انسانی مسلمانان و تزکیهی آنان، طبق موازین شریعت اسلام بودند.
﴿ هُوَ ٱلَّذِي بَعَثَ فِي ٱلۡأُمِّيِّۧنَ رَسُولٗا مِّنۡهُمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمۡ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ﴾[الجمعة: ۲].
«خدای قدوس هموست که در میان اُمیان رسول را از آنان مبعوث گردانید، آیات وی را برای آنان تلاوت کند و آنان را تزکیه کند، و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد».
(ایجاد جامعهی اسلامی) بزرگترین مسئلهای بود که حضرت رسول اکرم جدر رویارویی با مسلمانان داشتند، و این خود، هدف اعلا و مقصود اصلی و مراد خدا و رسول از دعوت اسلامی و رسالت محمّدی بود، ومعلوم است که یک مسئلهی عارضی و در خور شتابزدگی نبود، بلکه یک قضیهی اصیل بود و نیاز به زمان برای توفیق یافتن در آن محسوس و معقول بود [۵۷].
[۵۷] خورشید نبوت، ص ۳۵۴.
رسیدن و دست یافتن به جامعهی اسلامی ناب، کار بزرگ و مهمی است که نیاز به زمان و برنامههای دراز مدت دارد؛ پس نباید انتظار داشت در یک ماه و دو ماه به نقطهی اوج حکومت اسلامی رسید؛ ضرورت این است که با امید و توکل به خدا و داشتن برنامهای صحیح گام به گام به سوی قلّهی حکومت اسلامی نزدیک شد.
اقدام دوم پیامبر جدر مدینهی منوّره «پیمان اخوّت و برادری» میان مسلمانان «مهاجر» و «انصار» بود.
پیامبر جبه خوبی میدانستند که برای ایجاد حکومت اسلامی نیاز به وحدت و یکرنگی میباشد.
آری! بعضی مسائل موردی و عارضی بودند که میبایست با سرعت هر چه تمامتر و در عین حال حکیمانه و خردمندانه حل میشدند. مهمترین مسئله از این دست آن بود که در مدینه دو دسته بودند: یک دسته از آنان در شهر و دیار و در کنار اموال و خدم و حَشَم خودشان بودند؛ تنها نگرانی آنان در حدّ نگرانی انسانی بود که در کمال امن و امان در خانه و کاشانهی خویش به سر میبرد. اینان «انصار» بودند، که از دیرباز در میان ایشان دشمنی ریشهدار و نفرت دیرینه برقرار بود.
دستهی دیگر از مسلمانان، همهی چیزهای از این قبیل را از دست داده بودند، و جانشان را برداشته و به مدینه گریخته بودند. اینان «مهاجرین» بودند. ملجأ و مأوایی نداشتند که به آن پناه ببرند؛ شغلی نداشتند که از راه آن تأمین معاش و رفع نیاز کنند؛ ذخیره و پساندازی هم نداشتند که به نوعی گذران کنند.
شمار آن پناهندگان به مدینه نیز کم نبود، و هر روز بر شمارشان افزوده میشد. اذن هجرت برای هر انسان مؤمن به خدا و رسول صادر شده بود؛ و معلوم است که مدینه نیز آن چنان ثروت فراوانی نداشت که با حضور انبوه پناهندگان موازنهی اقتصادیاش بر هم نخورد. در همین موقعیت دشوار، نیروهای دشمن نیز در برابر اسلام و مسلمین دست به دست هم داده بودند، و به نوعی مسلمانان مدینه را تحریم اقتصادی کرده بودند؛ چنانکه ورود قوت و غذا به مدینه رو به کاهش گذاشته بود، و اوضاع و احوال روز به روز سختتر و دشوارتر میگردید [۵۸].
در این بحبوحه و پریشانی، پیامبر جبا اقدامی بسیار شگفتانگیز که تا امروز تاریخ نظیر آن را به خود ندیده و به عنوان برگ سبز و نورانی تاریخ بشریت ثبت گردیده است، «عقد اخوّت و برادری» را میان مهاجرین و انصار برقرار کرد.
بدین ترتیب بین هر فرد مهاجر و یک نفر انصار، پیوند برادری برقرار میساخت و از آن لحظه به بعد این دو نفر همانند دو برادر تنی و حقیقی به شمار میآمدند که در صورت فوت انصاری، برادر مهاجری از ایشان ارث میبرد.
و بدین شکل مهاجرینی که همهی ثروت و دارایی خویش را در مکه به خاطر هجرت به سوی رسول الله جبه جای گذاشته بودند از فقر و تنگدستی و بیخانمانی در آمدند و با انصاریهایی که مقیم مدینه بودند و بر آب و خاک و کشاورزی خویش قرار داشتند، شریک شدند.
علاّمه ابن قیم/در زاد المعاد میگوید:
«رسول الله جدر منزل اَنس بن مالکسـ که هنوز نوجوان بود ـ در میان ۹۰ تن از انصار و مهاجرین عقد اخوّت و برادری بست؛ ۴۵ تن از مهاجرین با ۴۵ تن از انصار» [۵۹].
﴿ إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَٰهَدُواْ بِأَمۡوَٰلِهِمۡ وَأَنفُسِهِمۡ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَاوَواْ وَّنَصَرُوٓاْ أُوْلَٰٓئِكَ بَعۡضُهُمۡ أَوۡلِيَآءُ بَعۡضٖۚ﴾[الأنفال: ۷۲].
«بیگمان کسانی که ایمان آوردهاند و (از خانه و کاشانهی خویش) مهاجرت کردهاند و با جان و مال خود در راه خدا (به تلاش ایستادهاند و) جهاد نمودهاند (و لقب مهاجرین را برازندهی خود گرداندهاند،) و کسانی که (مهاجرین را در منزل و مأوای خود) پناه دادهاند و (ایشان را با جان و مال) یاری نمودهاند (و از سوی خدا و پیغمبر لقب انصار دریافت داشتهاند،) برخی از آنان یاران برخی دیگرند (و مسؤل و متعهد در برابر یکدیگرند)».
رسولالله جمیان مهاجرین و انصار پیوند برادری برقرار نمود. این برادری بر اساس مواسات و غمخواری بود. انصار در این برادری از یکدیگر سبقت میگرفتند. حتی گاهی کار به قرعه میکشید، آنها به مهاجرین دربارهی خانه، وسایل، اموال، زمینها و حیوانات خود اختیار داده، آنها را بر خود ترجیح میدادند.
گاهی انصاری به مهاجری میگفت: نصف اموال من از آن شماست آن را ببر، و من دو خانم دارم، هر کدام مورد پسند شماست، آن را طلاق میدهم.
امّا مهاجر جواب میداد: خداوند در اهل و مال شما برکت بدهد، شما فقط مرا به بازار راهنمایی فرمایید.
از جانب انصار، ایثار و خودگذشتگی بود و از جانب مهاجر، خودداری و غزّت نفس [۶۰].
جهان، پیوسته بر این ایثار و از خودگذشتگی انصار افتخار میکند، حالا بنگریم که مهاجرین در مقابل این همه گذشت و ایثار انصار چه واکنشی از خودشان نشان میدهند؟ هنگامی که سعد بن ربیعساموال و دارایی خود را بر عبدالرحمن بن عوفسعرضه داشت و درخواست کرد که نصف آنها را قبول نماید، وی اظهار داشت: خداوند در دارایی تو برکت عنایت کند، مرا به بازار مدینه راهنمایی کن! سعد بن ربیعساو را به «قینقاع» بازار معروف مدینه راهنمایی کرد، عبدالرحمن به آنجا رفت و مقداری روغن و پنیر خرید و با آن تجارت میکرد، طی چند روز، درآمدی حاصل شد که توانست با آن، هزینههای ازدواج خود را بپردازد و رفته رفته، چنان در شغل تجارت پیشرفت کرد و در کسب مال و ثروت موفق گردید که (به قول خودش: اگر بر خاک دست بگذارم، طلا میشود) کالاها و اموال تجارت او بر هفتصد شتر حمل و روزی که وارد مدینه میشد، غوغایی برپا میگشت [۶۱].
[۵۸] منبع سابق، ص ۳۵۵. [۵۹] زاد المعاد، ج ۲، ص ۵۶. [۶۰] سیره ابن هشام، ق۱، ص ۴۹۹ ۵۰۰، به نقل از نبی رحمت. [۶۱] فروغ جاویدان، ج ۱، ص ۲۷۴.
حرکت زیبای مهاجرین و انصار به مسلمان این درس را میدهد که
* به خاطر رضای الهی و نصرت دین، از بهترین وسایل و چیزهای مورد علاقه حتّی زن و فرزند باید دست کشید و همه را در راه دین قربان کرد.
* حفظ عزّت نفس و استغنا را نباید حتّی در وقت نیاز از یاد برد و هیچ گاه به تنبلی و تنپروری نباید تن داد؛ بلکه تمام سعی و تلاش باید در جهت امرار معاش با زحمت بازو و عرق ریختن انجام گیرد.
با این اخوّت و برادری، اساس یک اخوّت اسلامی جهانی که در نوع خود بینظیر بود، پیریزی گردید.
آری! این اخوّت در واقع مقدمهی نهضت یک امّت صاحب دعوت و رسالت بود که میخواست جهان را در قالب جدیدی بر اساس عقاید درست و اهداف صحیح شکل دهد و موجبات رهایی آن را از بدبختی و اختلاف فراهم کرده، روابط جدیدی بر اساس ایمان و اخوّت معنوی و تشریک مساعی به وجود آورد.
این پیوند برادری میان مهاجرین و انصار، سرآغاز حیات جدیدی برای جهان و بشریت تلقی گردید. به همین دلیل خداوند متعال این دسته از انسانها را که در شهر کوچکی زندگی میکردند، مورد خطاب قرار داده و فرمودند:
﴿ إِلَّا تَفۡعَلُوهُ تَكُن فِتۡنَةٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَفَسَادٞ كَبِيرٞ ٧٣ ﴾[الأنفال: ۷۳].
«اگر این کار را انجام ندهید در زمین فساد بیشماری به وجود میآید» [۶۲].
[۶۲] نبی رحمت، ص ۱۸۹-۱۹۰.
* اخوّت و برادری و پیوند دینی بر پیوند نسبی و خونی، برتری زیادی دارد؛ چراکه این پیوند به خاطر دین و به خاطر رضای الهی صورت گرفته و کاملاً با میل و رغبت قلبی انجام میپذیرد.
* مؤمن باید با جان و مال و امکانات، دیگر برادران و خواهران مؤمن خویش را یاری رساند، و نسبت به وضعیت اجتماعی و اقتصادی مسلمانان دیگر نباید بیتوجه باشد.
* با ایجاد پیوند و ایثار و گذشت، میتوان به وحدت عملی دست یافت، طوری که تمامی دشمنان را از پای درآورد؛ پس تا زمانی که بر دشمنان درونی یعنی نفس و ابلیس غالب نشویم و دست طمع از مادیات نشوییم، نمیتوانیم بر دشمنان ظاهری غالب آییم.
معمولاً مسؤولان حکومتی و سران کشورها برای کار و بار حکومتی و جلسات و اجتماعات خویش، کاخهای آن چنانی و گاردهای ویژهی محافظت ترتیب میدهند، اما رسولالله جاین رهبر بزرگ حکومت اسلامی، «مسجد نبوی» را به عنوان مرکز حکومت اسلامی بنیان گذاشت. همان مسجدی که امروزه صدها هزار نفر در آن به نماز میایستند و در تمام ساعات شبانه روز، محل اجتماع مسلمانان و عاشقان مخلص میباشد که از دور و نزدیک در آن گرد میآیند.
بنای مسجد در همان محلی صورت گرفت که در بدو ورود به مدینه، شتر پیامبر جتوقف کرد و بر زمین نشست. این قطعه زمین متعلّق به دو پسر بچهی یتیم از بنینجّار بود. پیامبر جزمین را از آنان خریداری کرده و خود ایشان نیز شخصاً در ساختن مسجد دوشادوش یارانش کار میکردند. وقتی سنگ و خشتها را جا به جا میکردند، این اشعار را زمزمه میفرمود:
«اللهم لا عیش إلاَّ عیش الاخرة فاغفر الأنصار والمهاجرة».
خداوندا، زندگی جز زندگی آخرت نیست، پس آمرزش خویش را بر انصار و مهاجرین ارزانی فرما.
در آن قطعه زمین، گورهای مشرکان، ویرانههایی چند، شماری درختان خرما و یک درخت غرقد بود. رسول اکرم جدستور دادند گورهای مشرکان را شکافتند، ویرانهها را تخریب کردند، درختان خرما و آن درخت را قطع کردند و چوب آنها را در سمت قبلهی مسجد روی هم چیدند، دیوارهایش را با خشت و گل بالا بردند و سقف آن را با الیاف خرما پوشانیدند [۶۳].
پیامبر جدر این زمان فقط حضرت سوده و حضرت عایشه ـ رضیالله عنهما ـ را در عقد داشتند به همین جهت در اطراف مسجد و چسبیده به آن دو اتاق به مساحت تقریباً ۱۵ متری [۶۴]با سقفی کوتاه برای زنان آنحضرت جساخته شد و بعداً که تعداد همسران رسولالله جزیاد شدند، حجرههای اطراف مسجد را نیز افزایش دادند.
[۶۳] خورشید نبوت، ص ۳۶۴. [۶۴] در مورد کیفیت حجرهها و اتاقها و اندازهی آنها به کتاب «طبقات ابنسعد» مراجعه شود.
* حاکم و مسؤول حکومتی نباید از عنوان و مقامش سوء استفاده کرده و اموال مردم را غصب کند.
* سران کشورها لازم نیست حتماً کاخ و قصری داشته باشند، بلکه در محیطهای ساده و صمیمی مانند مسجد نیز میتوان امور مسلمانان را ساماندهی کرد.
* نباید در ساختن مسجد اسراف و زیادهروی شود، و از زیباسازی و آیینهکاری و غیره باید به شدّت پرهیز نمود و آباد کردن مسجد به وجود نمازگزار و فعالیتهای دینی میباشد.
* مسؤولان حکومت اسلامی باید در نمازهای جماعت حضور یابند تا مردم بیشتر به اجرای دستورات اسلامی تشویق شوند و بتوانند به راحتی آنان را ملاقات نمایند.
* حکام و مسؤلان باید سادهزیستی را اختیار نموده و همانند پیامبر جبه خانههایی ساده قناعت نمایند و نباید به ویلاهای آن چنانی و قصرهای محکم روی بیاورند.
این مسجد، تنها مکانی برای نمازگزاران نبود، دانشگاهی بود که مسلمانان در آن تعالیم و رهنمودهای اسلام را فرا میگرفتند، باشگاهی بود که قبایل و طوایف مختلف که از دیر باز بر اثر گرایشهای جاهلی با یکدیگر در ستیز و نبرد بودند، در آنجا فراهم میآمدند، پایگاهی بود که همهی امور از آنجا اداره میشد، و همهی فعالیتها از آنجا سازمان داده میشد؛ و پارلمانی بود که در آن جلسات مشورتی و کمیتههای اجرایی تشکیل میشد [۶۵].
کشاورز و تاجر، کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان، در طول روز به کار روزمرّهی خویش مشغول بودند و در شب به مسجدالنبی برای تعلیم مسائل دینیشان مراجعه میکردند [۶۶].
[۶۵] منبع سابق، ص ۳۶۴. [۶۶] القراءة الراشدة، ج۳، ص ۵.
پیامبر جدر مسجد نبوی به تعلیم شاگردانش میپرداخت، اما آنان افرادی بودند که ساعاتی را از شبانهروز برای تعلیم و تعلّم اختصاص داده بودند و میتوان گفت: مسجد جای عمومیتری بود؛ پیامبر جدر نظر داشت شاگردانی را به صورت شبانهروزی زیر نظر داشته و آنها را هم «تزکیه» نماید و هم «تعلیم» دهد، به این منظور در جنب مسجد و چسبیده به آن سکویی ایجاد شد به نام «صُفّه».
«صفّه» اولین دانشگاه شبانهروزی اسلامی میباشد که رئیس و مدیر آن، رسول اللهجبود و شاگردان نخستین آن نیز جمعی از محبان و شیفتگان پروردگار.
اکثر صحابه با داشتن مشاغل دنیوی از قبیل: تجارت، کار و زراعت را نیز داشتند، ولی افرادی نیز بودند که زندگی خود را فقط وقف عبادت و فراگیری و آموزش از مکتب حیاتبخش اسلام و دانشگاه رسالت کرده بودند. آنان مجرّد بودند و اگر یکی از آنها ازدواج میکرد، میبایست از آن مجموعه خارج میشد.
ابوهریرهسیکی از این افراد بود. وقتی صدقهای برای پیامبر جمیآوردند، تمام آن را برای آنها میفرستاد، و چون به عنوان هدیه طعامی میآوردند، آنان را دعوت میکرد و با آنها مینشست و آن طعام را تناول میکرد [۶۷].
صُفّه، در اصل سایبان و جای سایهدار را میگویند. مسلمانان مستضعفی که جهت یاد گرفتن احادیث قدسیه و شنیدن کلمات نبویه، به بارگاه نبوّت و رسالت تشریف میآوردند، در این محل سکونت اختیار میکردند و مردم آنها را به اصحاب صُفّه یاد میکردند، و یا خانقاه همان «بشیر» و «نذیر» و نبی فقیری بود که به رضا و رغبت خویش، فقیری را بر سلطنت ترجیح میداد.
گروهی از اصحاب صُفّه، ارباب توکل و اصحاب تبتّل نیز بودند که شب و روز جهت «تزکیه» نفس و یاد گرفتن «کتاب» و «حکمت» خدمت آنحضرت جحضور داشته و با تجارت و زراعت سر و کاری نداشتند.
ایشان چشمهای خود را جهت دیدار پرانوار رسولالله جو گوشهایشان را جهت شنیدن کلمات قدسیه و و زبانهای خویش را برای صحبت و معیت آن حضرت جوقف کرده بودند [۶۸].
[۶۷] فروغ جاویدان، ج ۱، ص ۲۷۹. [۶۸] سیرت مصطفی، ج۲، ص ۲۲۴.
عملکرد اصحاب صُفّه گویای این مطلب است که اگر افرادی بخواهند به خاطر تزکیه و خودسازی، مدتی را از جامعه دور شوند، جایز میباشد، به شرطی که روششان با شریعت و سنّت پیامبر جهمخوانی داشته باشد، یعنی در جمعه و جماعات و... حضور یابند.
رسول اکرم ججدای از مدرسهی تعلیمی که در مکه و مدینه در زمینهی تعلیم عقاید اسلامی و روش عبادت کردن پروردگار ایجاد نموده بودند، مدرسهای معنوی و اخلاقی هم در مکه و هم در مدینه به وجود آوردند که اهمیت آن از مدرسهی آموزشی نیز بیشتر و مهمتر بود.
پروردگار نیز در قرآن لفظ «یزَکیهم» را قبل از «یعَلِّمُهُم» بیان فرموده یعنی ابتدا «تزکیه» و اصلاح فرد، سپس آموزش مسائل به او.
رسول اکرم جدر این مدرسهی ربّانی و اخلاقی، زیباترین شیوهی برخورد با خدا، خویشتن، دیگر مخلوقات را به آنان تعلیم میداد و رذائل اخلاقی و زشتیهای درونی را که سبب دوری از پروردگار و شعلهور شدن آتش جنگهای طولانی بین دو شخص و یا دو طائفه میگشت، از درون آنان زدود و به جای آن فضائل اخلاقی و برخوردهای نیکو و زیبا را جایگزین آن نمود؛ چراکه خودش در اعلیترین درجهی اخلاق نیکو قرار داشت ﴿ وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٖ ٤﴾[القلم: ۴].
وقتی احادیث آن حضرت جرا بررسی میکنیم، با تمامی این موارد، یعنی اصلاح روابط اجتماعی، دلسوزی و شفقت نسبت به فقرا، فریادرسی مظلومان، ایجاد انس و الفت بین دوستان و همسایگان، پرهیز از اخلاق تند و زشت و... برخودر میکنیم.
به عنوان مثال در مورد «کینهتوزی»، «حسد»، «قطع رابطه» و... اینگونه یارانش را به اصلاح وادار میکرد:
«لاَ تباغضوا، وَلا تحاسدوا، وَلاَتدابروا، وكونوا عبادالله إخواناً وَلاَ یَحل لمسلم اَن یَهجُرَ اَخَاه فوق ثَلاثَة اَیَّام» [۶۹].
«کینهتوزی نکنید، حسادت نورزید، قطع رابطه نکنید، و ای بندگان خدا! با یکدیگر برادر باشید، و برای هیچ مسلمانی جایز نیست که بیشتر از سه روز با برادر مسلمانش قطع رابطه کند!»
و یا اینگونه آنان را نسبت به هم دلسوز و با شفقت بار میآورد:
«الْمُسْلِمُونَ کرَجُلٍ وَاحِدٍ إِنِ اشْتَکى عَینُهُ اشْتَکى کلُّهُ وَإِنِ اشْتَکى رَأْسُهُ اشْتَکى کلُّهُ» [۷۰].
«تمامی مؤمنان نسبت به یکدیگر همانند فردی واحداند؛ اگر چشم او به درد آید، تمامی اعضای او به درد میآیند، و اگر سر او به درد آید، تمامی اندامهای او به درد میآیند!»
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهر اند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
[۷۱]
و یا اینگونه آزار رساندن به دیگران را منع میفرمود:
«المسلم مَن سَلِم المسلمون من لسانه و یده« [۷۲].
«مسلمان واقعی کسی است که دیگران از دست و زبان او در امان باشند.»
و به عنوان آخرین نمونه به اصلاح روابط اجتماعی اشاره میکنیم که میفرمود:
«أفشوا السَّلام، و أطعموا الطَّعام وَصلُوا الأرحام...» [۷۳].
«ای مسلمانان! سلام کردن را ظاهر کنید (و از کنار یکدیگر بیتوجه رد نشوید)، دیگران را طعام دهید (که سبب محبت بیشتر میشود) و صلهی رحم به جای بیاورید و ارتباط برقرار کنید.»
با بیان این چند نمونه فهمیدیم که پیامبر جچگونه سجایای اخلاقی را به شاگردانش درس میداد، و چگونه از آن انسانهای دور از فرهنگ و تمدن، بزرگترین معلمهای اخلاق و علم و دانش را به وجود آورد.
[۶۹] صحیح بخاری، ج ۲، ص ۸۹۶. [۷۰] صحیح مسلم. [۷۱] سعدی (علیه الرحمة) [۷۲] بخاری: ج ۱، ص ۶. [۷۳] ترمذی، ابن ماجه، مشکاة.
نهضتهای دینی و حرکتهای فعّال جامعه برای دست یافتن به موفقیت کامل باید به این بُعد مهم اخلاقی و تزکیهی درون توجه داشته باشند، و در کنار پرداختن به علوم ظاهری و بُعد ظاهری، به علوم باطنی و معنوی نیز توجه نمایند و از این راه میتوان افراد مخلص و جان نثار را تربیت کرد و رذائل اخلاقی و فساد و فحشا را از جامعه دور ساخت.
با این حکمت، و با این تدبیر، پیامبر گرامی اسلام جپایههای یک جامعهی نوبنیاد اسلامی را استوار گردانید که نمای ظاهری و بیرونی آن بیانگر و نشانگر معارف و مفاهیمی بود که آن فرهیختگان و فرزانگان در پرتو مصاحبت نبی اکرم جاز آنها برخوردار شده بودند، و نبی اکرم جپیوسته به تعلیم و تربیت و تزکیهی نفوس ایشان، و تشویق آنان به مکارم اخلاق میپرداختند، و آنان را با آداب مودّت و برادری و عزّت و شرف، و نیز عبادات و طاعات میآراستند [۷۴].
[۷۴] خورشید نبوت، ص ۳۷۰.
مسلمانان مدینه و اطراف از قبایل و گروههای مختلفی بودند که بیشتر بر سر مسائل جزیی با هم نزاع و درگیرهای دیرینه بینشان ایجاد شده بود، و یا به طور سادهتر از اختلاف سلیقه برخودار بودند.
پیامر جبا دقتنظر و ریزبینی که داشتند پی بردند که این اختلاف سلیقه میتواند منجر به بروز شکاف و گسترش تفرقه بین آنان شود به همین علت در اقدامی بسیار جالب، پیماننامهی همبستگی را در چندین ماده منتشر ساخت و تمامی مسلمانان را با هر اندیشه و سلیقهای کنار هم قرار داده و بر مشترکات وحدت و انسجام ایجاد نمود.
این اقدام سبب شد تا آنها به یکدیگر اعتماد نمایند و در مقابل نیز دشمن احساس خطر بیشتری بکند؛ چراکه در مقابل صف واحد و دیوار محکمی قرار میگیرد.
اینگونه پیماننامهها، یک مرحلهی انتقالی است که ملّتها در آستانهی شکلگیری و سازندگی جامعه، پیش از آنکه قرار و استقرار پیدا کنند، از آن میگذرند و به خاطر آن تعبیه میشوند که به تدریج از واحدهای قبیلهای جدا از یکدیگر ـ که بیشتر اوقات با یکدیگر در ستیز و نبرد نیز هستند ـ به یک وحدت ملّی منسجم و استوار منتقل شوند، امّا زمانی که این سازندگی و تأسیس انجام شد و به کمال رسید، و امّت ساخته شد و شکل گرفت، و پایههای برادری دینی در میان افراد امّت استوار گردید؛ اخوّت اسلامی در میان آنان وحدتی برقرار میکند و حقوقی را ایجاب میکند که پس از آن دیگر جایی برای هیچگونه پراگندگی باقی نمیماند تا نیاز به همپیمانی میان مسلمانان پیش آید [۷۵].
همان طور که رسول خدا جمیان مسلمانان عقد أخوّت بستند، پیمان نامهای را هم پیشنهاد فرمودند تا درگیریهای مربوط به دوران جاهلیت، و کشمکشهای قبیلهای ستممدارانه از میان برود؛ و در پرتو این پیماننامه، آنحضرت جتوانستند یک وحدت اسلامی فراگیر پدید آورند.
متن پیمان نامهی پیشنهادی پیغمبر اکرم جچنین بود:
این پیمان نامهای است از محمّد بن عبدالله (صلى الله علیه وآله وسلم)، میان مؤمنان و مسلمانان از قریش و یثرب، و کسانی که تابع آنان شده و به آنان پیوسته، و همراه آنان جهاد کرده و میکنند:
۱- این مجموعه یک امّت واحده جدا از دیگر مردماناند.
۲- مهاجرین قریش به همان شیوهی پیشین تضامُن قبیلهای خودشان را دارند، و اسیرانشان را با فدیه آزاد میکنند، و به معروف و قسط در میان مؤمنان؛ و هر قبیله از انصار نیز به همان شیوهی پیشین تضامُن فیمابین خودشان را دارند. و هر طائفه از ایشان اسیرانش را با فدیه آزاد میکند، به معروف و قسط میان مؤمنان.
۳- مؤمنان فردی را که تحت فشار بدهی و عیالواری باشد رها نمیکنند، و به معروف در هر مورد از جمله پرداخت فدیه و ادای دیه او را یاری میکنند.
۴- مؤمنان متّقی علیه کسانی هستند که از میان آنها بخواهند ستم کنند یا از ستمگری پاداش بگیرند، یا به گناه یا عدوان یا فسادی در میان مؤمنان دست بزنند.
۵- مؤمنان همه دستهایشان در دست یکدیگر است بر علیه آن فرد ستمپیشه و خطاکار، هر چند وی پسر یکی از خود آنان باشد.
۶- هیچ فرد مؤمنی مؤمن دیگر را به قصاص کافری به قتل نمیرساند.
۷- و نیز هیچ کافری را بر علیه مؤمنی یاری نمیکند.
۸- ذمّه و امان خدا یکی بیش نیست، و پایینترین فرد مسلمانان از جانب همهی آنان میتواند به هر کس که بخواهد امان دهد.
۹- از یهودیان هر که تابع ما شود از یاری و مواسات ما برخودار خواهد شد، و نباید به آنان ستم شود یا کسانی علیه آنان همدست بشوند.
۱۰- صلح مؤمنان یکی بیش نیست؛ هیچ فرد مؤمنی بدون موافقت فرد مؤمن دیگری نمیتواند در صحنهی نبرد در راه خدا صلح و سازش کند، مگر به تساوی و عدالت میان مسلمانان.
۱۱- مؤمنان وابسته به یکدیگر و مدافع و حامی یکدیگرند، به موجب آنکه خونشان را در راه خدا میریزند.
۱۲- هیچ فرد مشرکی نمیتواند مال یا جان قریشیان را امان دهد، یا مانع از دسترسی فرد مؤمن به آن بشود.
۱۳- هر کسی مؤمنی را بیگناه بکشد و ثابت گردد، در برابر خون او قصاص خواهد شد، مگر آنکه ولیّ مقتول رضایت بدهد.
۱۴- مؤمنان همه علیه او هستند، و برای آنان روا نیست جز آنکه علیه او قیام کنند.
۱۵- برای هیچ فرد مؤمنی روا نیست که خطاکاری را یاری کند یا مأوا دهد؛ و هر که گناهکاری را یاری کند یا مأوا دهد، لعنت و خشم خدا بر او خواهد بود در روز قیامت، و از او عَوض و فدیهای دریافت نخواهد شد.
۱۶- شما هر گاه دربارهی چیزی اختلاف نظر پیدا کردید، مرجع حل آن اختلاف، خداوند عزّوجل و محمّد (ج) است» [۷۶].
[۷۵] منبع سابق، ص ۳۶۷. [۷۶] سیرة ابن هشام، ج۱، ص ۵۰۲ ـ ۵۰۳، به نقل از خورشید نبوت.
زمانی مسلمانان میتوانند بر کفار و دشمنان غالب آیند و به آن عزّت و شوکت و جایگاه اصلی خویش برسند که با وجود اختلاف اندیشه و سلیقههای مختلف، در کنار هم قرار گیرند و بر مشترکات، دست دوستی بدهند، اما اگر به اختلافات داخلی دامن بزنند هیچگاه به موفقیت دست نمییابند.
این اقدام پیامبر جدر مدینه درس بزرگی برای تمامی نهضتها و حرکتهای اسلامی میباشد که ابتدا باید با دیگر مسلمانان موجود در صحنه اتحاد برقرار نمود وگرنه تمام سعی و تلاش بر باد خواهد رفت.
سه قبیله بزرگ و قدرتمند از «یهود» به نامهای «بنی قینقاع»، «بنی نضیر» و «بنی قریظه» در مدینه و اطراف آن نفوذ زیادی داشتند. آنان از یک سو از اختلاف و جنگ میان «اوس» و «خزرج» بهره میبردند و به اتحاد میان آنان خوشبین نبودند؛ از سوی دیگر نیز «یهود» مدینه با وجود آنکه در مورد پیامبر آخر زمان اطلاعاتی داشتند و او را به خوبی میشناختند ﴿ يَعۡرِفُونَهُۥ كَمَا يَعۡرِفُونَ أَبۡنَآءَهُمۡۖ﴾[البقرة: ۱۴۶] [۷۷]به خاطر جهالت و حسادت با او دشمنی میکردند و قریش مکه را بر ضد پیامبر جتقویت مینمودند.
رسول الله جاین وضعیت را به خوبی شناخت و از آن طرف هم ضعیف بودن و قلیل بودن مسلمانان را در نظر میگرفت، بنابراین با سیاست بسیار خوبی با آنان عهد و پیمان بست.
پیامبر گرامی اسلام ج، پس از آنکه پایههای جامعهی نوین را استوار فرمودند، و وحدت عقیدتی و سیاسی و نظامی را میان مسلمانان برقرار کردند، به برقراری روابط با غیر مسلمانان پرداختند. مقصود آن حضرت جاز برقراری این روابط، تأمین سلامت و امنیت و سعادت و خیر برای تمامی بشریت، و سازماندهی تمامی مناطق در یک نظام واحد بود.
در این راستا، پیامبر اکرم جقوانین و مقرراتی را مبنی بر گذشت و نوع دوستی پیشنهاد فرمودند که در آن دوران و زمان آکنده از تعصّب و غرضهای فردی و گرایشهای نژادی، سابقه نداشت.
یهودیان، با وجود آنکه در باطن دشمن مسلمانان بودند، امّا هنوز هیچگونه مقاومت یا خصومتی از خودشان نشان نداده بودند [۷۸].
آن حضرت ججهت انسداد سد و عناد، و فتنه و فساد آنها معاهدهای تحریری از آنها گرفت تا مخالفت و عنادشان بیشتر نباشد و مسلمانان از فتنه و فساد آنها محفوظ بمانند [۷۹].
رسول خدا جدر این معاهده، نهایت خیرخواهی و همراهی را با آنان مقرّر داشتند و کمال آزادی آنان را در امور دینی و امور مالی تأیید کردند، و به هیچ وجه با آنان سیاست تبعید و مصادره و خصومت را پیش نگرفتند [۸۰].
[۷۷] «(اهل کتاب، حضرت محمد جرا خوب) میشناسند، بدانگونه که پسران خویش را میشناسند». [۷۸] خورشید نبوت، ص ۳۷۵ ـ ۳۷۶. [۷۹] سیرت مصطفی، ج ۲، ص ۲۱۴. [۸۰] خورشید نبوت، ص ۳۷۶.
۱) یهود مدینه، در مسائل مذهبی خود آزادند و کسی حق دخالت در امور مذهبی آنان را ندارد.
۲) در مقابل ظلم و ستم و فساد و برای از بین بردن آن در جامعه، هر دو طرف باید با هم متحد شوند.
۳) اگر فردی (مانند قریش) بر ضدّ امضاء کنندگان این عهدنامه بجنگند، باید هر دو طرف به یاری یکدیگر بشتابند و در مقابل دشمن متحد شوند.
۴) حُرمت محدودهی یثرب را همگی امضاء کنندگان این پیمان نامه باید رعایت کنند.
۵) هرگاه در میان امضاء کنندگان این پیمان نامه مشاجره و اختلاف و نزاعی روی دهد که نگران کننده باشد، مرجع حل اختلاف، خداوند (عزّوجل) و محمّد رسول الله جخواهد بود.
۶) هیچ کس نباید به قریش و یاریکنندگان قریش امان بدهد.
۷) رسمی که در پرداخت خونبها و فدیه در مقابل قتل و یا اسیر شدن کسی از قبل رواج داشته، بر همان صورت سابق خود باقی خواهد ماند.
۸) هر یهودی که تابع مسلمانان باشد و در شهر مسلمانان زندگی کند، حفاظت جان و مالش بر ذمه مسلمانان است، نه بر او ظلم شود و نه دشمنش در مقابلش یاری شود.
۹) اگر دشمنان رسول الله جبر مدینه حمله کنند، بر یهود لازم است که پیامبر را نصرت و یاری کند، نه اینکه دشمنانش را تقویت نمایند.
۱۰) اگر مسلمانان قصد صلح با قبیلهای را داشته باشند، باید یهود نیز در آن صلح شریک شود [۸۱].
رسول الله جبه یهودیان دستور داد که این عهدنامه را خودشان بنویسند، تا راه فساد و سرپیچی آنان مسدود شود (هر چند بعداً آن را نقض کردند و به سزای اعمالشان رسیدند).
با قطعیت یافتن این پیماننامه، مدینه و اطراف آن به صورت یک دولت فدرال در آمد، که پایتخت آن مدینه و رئیس آن دولت ـ اگر این تعبیر صحیح باشد ـ شخص رسول الله ج، و قدرت و نفوذ و سلطه در چارچوب آن دولت، از آن مسلمین بود [۸۲].
از عبارات این پیماننامه معلوم میگردد که این پیماننامه بین مسلمانان و یهود به این خاطر منعقد گردید که مسلمانان متبوع و یهود تابع و رسول الله جحاکم و رهبر هر دو طرف قرار گیرد و هرگاه اختلافی پیش آید به پیامبر جمراجعه شود و هر چه ایشان دستور دهند، بر آن عمل شود.
مفاد این معاهده بر این امر گواه است که اسلام غالب و غیر مسلمانان تابع خواهند شد [۸۳].
[۸۱] سیرت مصطفی، سیرت النبی ج، فروغ جاویدان، خورشید نبوت و... [۸۲] خورشید نبوت، ص ۳۷۷. [۸۳] سیرت مصطفی، ج ۲، ص ۲۱۷.
این اقدام رسول الله جمبنی بر انعقاد پیمان با غیر مسلمانان، درس بزرگی را در زمینهی سیاست کاری به نهضتها و حرکتهای جهادی و اصلاحی میدهد که تا زمان قدرت گرفتن کامل، باید در مقابل گروههای مختلف دشمن فتنه و فسادشان را دفع کرده و به عنوان سپری در مقابل دشمنان بزرگتر از آن کار گرفت.
[۸۴] این سفر تمامی روزهایش و تمامی نکتههایش درسهای مهمی برای بشریت میباشد، از جداکردن آن به عنوان پیامها و درسها خودداری نمودیم، چراکه تمامی روزهای این سفر و تمامی افعال و اقوال سرور کائنات در این مدرسهی سیار درسهای مهم و حیاتی هستند. پس بهتر آنکه با خود رسولالله جهمگام شویم و از خود ایشان درس بگیریم.
رسول اکرم جپس از اینکه ده سال در مدینه به تربیت و اصلاح شاگردانش همّت گماشت و پایهها و اساس حکومت اسلامی را به خوبی بنیانگذاری نمود، پروردگارش نیز آخرین آیات و سورهها را بر او نازل فرمود و تمامی وعدههایش را محقّق ساخت.
﴿ إِذَا جَآءَ نَصۡرُ ٱللَّهِ وَٱلۡفَتۡحُ ١ وَرَأَيۡتَ ٱلنَّاسَ يَدۡخُلُونَ فِي دِينِ ٱللَّهِ أَفۡوَاجٗا ٢ فَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّكَ وَٱسۡتَغۡفِرۡهُۚ إِنَّهُۥ كَانَ تَوَّابَۢا ٣ ﴾[النصر: ۱- ۳].
«هنگامی که یاری خدا و پیروزی (و فتح مکه) فرا میرسد. و مردم را میبینی که دسته دسته و گروه گروه داخل دین خدا میشوند (و به اسلام ایمان میآورند). پروردگار خود را سپاس و ستایش کن و از او آمرزش (خود و یاران خویش را از شتابگری در فرا رسیدن فتح و وقوع پیروزی و اظهار دلتنگی و گلایه از زندگی) بخواه، خدا بسیار توبهپذیر است«.
با نزول این سوره به عنوان آخرین سورهی قرآن، پروردگار مژدهی ورود خیل عظیم مردمان را به دایرهی اسلام نوید میدهد و پیامبرش را به تسبیح و شکر و استغفار فرا میخواند.
بوی خداحافظی از این سوره به مشام میرسید، آنانی که قلبشان به قلب پیامبرجعطوفت و مهربانی گره خورده بود، به زودی فهمیدند و به همین خاطر ناله سر زدند که وقت سفر آسمانی و رحلت ملکوتی محبوبشان نزدیک است.
ظاهراً در «فتح» و «نصرت» الهی، توصیه به «شکر» مناسب است، اما «تسبیح» و «استغفار» که در این سوره بدان اشاره شده با فتح و پیروزی مناسبتی ندارد، به همین علت حضرت عمرستفسیر این آیه را از صحابه پرسید. هر کدام جوابی ارائه نموده تا اینکه به ابنعباسبکه جوانی تیزهوش و آگاه بود، روی نمودند و نظر ایشان را جویا شدند، ابنعباس گفت: این آیات نزدیکی وفات پیامبر جرا اعلام میدارد [۸۵].
طبق ارادهی الهی، روح و روان اُمّت از شائبهی بتپرستی و عادات جاهلی پاک شد و با نور ایمان منوّر گردید، دلها با نور محبّت خدا و رسول، فروزان گشت و بیتالله از وجود بتها پاکسازی شد. از این طرف مسلمانان بعد از فراق طولانی بیتالله، سر تا پا عشق و علاقه شدند و کاسهی مهر و محبّتشان لبریز گشت، از طرف دیگر لحظات جدایی رسول الله جاز اُمّت نزدیک شد و وقت وداع و خداحافظی فرا رسید [۸۶].
از این جهت ضرورت داشت که اصول اساسی اخلاق اسلامی و آیین شریعت در یک مجموعه برای جهانیان اعلام گردد.
آن حضرت جاز زمان هجرت تا حالا حج نکرده بودند، تا مدتی قریش سد راه بودند، پس از صلح حدیبیه فرصت پیش آمد، اما مصلحت بر این بود که این حج در آخر انجام گیرد [۸۷].
کار دعوت و ابلاغ رسالت به پایان رسیده بود، و جامعهی نوین بر پایهی اثبات اُلوهیت خدای یکتای بیهمتا و نفی اُلوهیت دیگر خدایان تأسیس شده بود، و مبانی نبوّت حضرت ختمی مرتبت در رسالت خاتم النبیین استوار گردیده بود، و گویی هاتفی از درون قلب رسول خدا جایشان را ندا میداد و یادآوری میکرد که دوران اقامت آن حضرت جدر عالم دنیا نزدیک است به پایان برسد، چنانکه وقتی «معاذس» را میخواستند به یمن اعزام کنند، ضمن توصیههای لازم به ایشان فرمودند:
«ای معاذ! چه بسا پس از امسال دیگر مرا ملاقات نکنی، و شاید وقتی از اینجا بگذری، آرامگاه مرا در کنار مسجدم بیابی؟!».
معاذساز سوز دل در فراق رسول الله جگریست [۸۸]، اما خواست رسول الله جکه اعلام و ابلاغ دین مبین اسلام و اصلاح جامعهی بشریت بود را ترک نکرد، بلکه با دلی پر از غم و اندوه برای اجرا کردن دستور پیامبر جشتافت.
این مطلب گویای این است که پیامبر جتوسط وحی از رحلت و سفر آخرتش آگاهی حاصل نموده بود، به همین جهت اجازهی «حج»، ـ که اولین و آخرین حج آن حضرت جدر اسلام بود ـ داده شد تا در این سفر عظیم نتیجه و ثمرات دعوتی را که بیست و اندی سال در بارور کردن نهال آن، رنجهای گوناگون را بر خویشتن هموار گردانیده بودند، مشاهده نماید.
پیامبر جاعلام کرد که قصد ادای حج را دارد. به زودی این خبر در سرتاسر شبه جزیرهی عربستان پخش شد و طوایف مختلف که عشق زیادی نسبت به زیارت بیتالله و همراهی رسول الله جدر وجودشان جمع گشته بود، تا دههی سوم ماه ذیقعده خود را به مدینه رساندند، و ازدحام بزرگی تشکیل شد که در صفحات بعد لحظه به لحظه با این کاروان و همگام با رسولالله جحرکت خواهیم کرد و از برکات این سفر مبارک برخوردار خواهیم شد.
[۸۵] بخاری ذیل سورهی نصر. [۸۶] نبی رحمت، ص ۳۸۵. [۸۷] فروغ جاویدان، ج ۲، ص ۱۶۲. [۸۸] خورشید نبوت، ص ۸۵۷.
پیش از آنکه به گزارش سفر بپردازیم، لازم است اهمیت این سفر را بار دیگر مرور نماییم؛ امام دعوت در قرن بیستم، حضرت سید ابوالحسن ندوی/چنین گوید:
رسول اکرم جمدینه را به قصد مکه ترک گفت تا ادای حج نموده و به مسلمانان دین و مناسک آنها را تعلیم دهد، و با ادای امانت و أخذ شهادت از آنها، آخرین توصیههای خود را به اُمّت عرضه فرماید، همچنین با گرفتن عهد و پیمان از مسلمانان، آثار جاهلیت را زدوده و زیر قدمهای خود دفن کند.
این حج عملاً جانشین هزاران خطبه و هزاران درس قرار گرفت؛ گویی مدرسهای متحرّک و مسجدی سیار و یک پایگاه گشتی بود که جاهل در آن آموزش میدید و غافل آگاه میشد و تنبل هوشیار شده و ناتوان در آن نیرومند میگردید.
ابر رحمتی بود که در حال توقف و حرکت بر سر مردم سایه افگنده بود.
آری! ابر رحمتی که با مصاحبت خود و بارانی که با بارش مهر و عطوفت و تربیت و نظارت خود همهی همراهان را فرا گرفته بود [۹۰].
[۸۹] این حج به «حجة الوداع»، «حجة البلاغ» و «حجة التمام» نیز مشهور است. [۹۰] نبی رحمت، ص ۳۸۵ ـ ۳۸۶.
پیامبر جروز شنبه ۲۵ ذیقعده پس از غسل و پوشیدن لباس و عبای تازه و استعمال خوشبویی و برگزار کردن نماز ظهر، همراه یارانش از مدینه خارج شدند، تا به «ذوالحُلیفه» [۹۱]رسیدند، و شب را در آنجا بسر بردند.
فردای آن روز دوباره غسل کردند، و حضرت عایشهل [۹۲]با دست خود بر بدن پیامبر جعطر میمالید، عطریاتی که مُشک نیز در آن بود، سر و بدن آنحضرت جرا خوشبوی گردانید، به اندازهای که عطریات از لابلای گیسوان آنحضرت جو محاسن ایشان برق میزد، و بدون آنکه سر و صورتشان را بشویند، آن عطریات را به حال خود واگذاشتند، و پس از ادای نماز ظهر، از همانجا احرام بستند و به یارانش دستور دادند که احرام حج و عمره را ببندند و نیت حج و عمره را همزمان داشته باشند. فرمودند:
«اَتانی اللَّیلَةَ آت من رَبِّی فقال: صَل هذا الوادی المُبارك و قُل: عُمرَةٌ فی حَجَّةٍ» [۹۳].
«در شبی که سپری کردیم، پَیکی از سوی پروردگارم نزد من آمد و گفت: در این وادی پربرکت نماز بگزار و نیت کن که یک عمره و یک حج را با هم برگزار کنی!»
سپس «لبیک» گویان از آنجا حرکت کردند؛
«لَبَّیك اللَّهُم لَبَّیك، لَبَّیك لاَ شَریْك لَك لَبَّیك، إن الـْحَمْدَ وَالنَّعْمَةَ لَك والـْمُلْك، لاَ شَریك لَك».
«پروردگارا! ما در پیشگاهت حاضر هستیم، خداوندا! هیچ شریکی برایت وجود ندارد، تمام خوبیها و نعمتها متعلق به توست، و در حکومت و مُلک تو هیچ شریکی نداری.»
حضرت جابرسمیفرماید:
«سرم را بلند کردم و به اطراف نگریستم، تا جایی که چشم کار میکرد، جمعیت موج میزد. هنگامی که آن حضرت جلبیک میگفتند، از هر طرف صدای ولولهانگیز لبیک گویان، به گوش میرسید و تمام دشت و کوه از صدای لبیک به تکان در آمده بود.»
مردم نیز همراه آن حضرت جلبیک میگفتند، در کلمات لبیک کم و زیاد میکردند، امّا آن حضرت جایراد نمیگرفت. تلبیه جاری بود. بعد از حرکت در نقطه «العرج» فرود آمد. مرکب آن حضرت جو ابوبکرسیکی بود.
از آنجا به راهش، ادامه داد به «ابواء» آمد، بعد از آن به وادی «عسفان» در «سرف» رسید. سپس از آنجا به «ذی طوی» رفت و شب یکشنبه، چهارم ذیالحجة را آنجا گذراند بعد از ادای نماز صبح استحمام فرموده، به سوی مکه حرکت کرد، هوا روشن شده بود که از قسمت بالایی مکه وارد شهر شد و به وقت چاشت به مسجد رسید [۹۴].
در فتح مکه در جاهایی که رسول اکرم جنماز گزارده بودند، مردم به قصد تبرّک مساجدی را در آنجا بنا کرده بودند، آن حضرت جدر آن مساجد نماز خواندند. این سفر از مدینه تا مکه، نُه روز به طول انجامید [۹۵].
وقتی نگاهش به «بیت الله» افتاد فرمود:
«اَللَّهُم زدْ بَیْتَك هَذا تَشریفَاً وَتَعظیمَاً وَ تَكْریمَاً وَ مَهَابَة».
بار الها به شرافت و عظمت و بزرگداشت و هیبت خانهی خود بیفزای.
دستها را بلند کرده و تکبیر میگفت و این دعا را میخواند:
«اَللَّهُمَّ اَنت السَّلاَمُ وَمنْك السّلاَم، فَحَیِّنَا رَبَّنَا بالسّلاَم»، وقتی داخل مسجد گردید مستقیماً به سوی بیت رفت و همین که در مقابل «حجرالاسود» قرار گرفت، آن را استلام کرد، بعد به سمت راست رفت و بیت را در سمت چپ خود قرار داد و طواف نمود و در این طواف در سه دور اول «رمل» کرد.
آنحضرت جبا سرعت گام برمیداشت اما فاصلهی گامها به هم نزدیک بود.
ردای خود را بر یک شانه انداخته و شانهی دیگرش ظاهر بود. هرگاه که از «حجرالاسود» میگذشت، آن را با چوبدستیاش استلام مینمود. هنگامی که از طواف فراغت یافت به پشت «مقام ابراهیم» تشریف آورده این آیه را تلاوت فرمود:
﴿ وَٱتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبۡرَٰهِۧمَ مُصَلّٗى ﴾[البقرة: ۱۲۵].
«محل قدم ابراهیم را جایگاه نماز اختیار کنید».
بعد از آن دو رکعت نماز را ادا فرمود. هنگامی که از نماز فراغت یافت، رو به «حجرالاسود» نموده، آن را استلام فرمود. بعد از آن، از در مقابل به جانب «صفا» رفت و همین که به نزدیک آن رسید، فرمود:
﴿ إِنَّ ٱلصَّفَا وَٱلۡمَرۡوَةَ مِن شَعَآئِرِ ٱللَّهِ﴾أبدأ بمَا بَدَأ اللهُ به.
«صفا و مروه از شعایر و نشانههای خدای تعالی هستند»، آغاز میکنم به آنچه که الله آغاز کرده است.
بعد بالای «صفا» تشریف برد، تا این که بیتالله در معرض دید قرار گرفت. سپس به سوی قبله متوجه شده، وحدانیت و عظمت خدای عزِّوجل را اعلام نمود؛ و فرمود:
«لاالهالاالله وَحدَه لاَ شَریك لَه، لَه الْـمُلك وَ لَه الـْحَمدُ وَ هُوَ عَلی كُل شَیءٍ قَدیر. لاالهالاالله وَحْدَه، اَنْجَزَ وَعدَه وَنَصَرَ عَبْدَه وَهَزَم الاَحزَاب وَحدَه».
«به جز «الله» کسی معبود به حق نیست. او یکتاست و شریکی ندارد، پادشاهی از آن اوست و ستایش برای اوست و او بر هر چیزی تواناست. به جز «الله» کسی معبود به حق نیست، یکتاست، وعدهاش را تحقق بخشید، بندهاش را کمک کرد و به تنهایی تمام گروهها را شکست داد».
رسول اکرم جروزهای یکشنبه، دوشنبه، سهشنبه و چهارشنبه را در مکه معظمه اقامت نمود. روز پنجشنبه هنگام چاشت به اتفاق مسلمانان به «منی» رفتند و آنجا نماز ظهر و عصر را به جای آوردند. شب جمعه را آنجا گذراندند. و روز بعد، با طلوع خورشید به سوی عرفه حرکت کردند [۹۶].
پیامبر جدر عرفات مشاهده کردند که قُبّهای برای ایشان در «نمرة» برپا کردهاند. در آن قُبّه منزل کردند. وقتی آفتاب از نیمروز گذشت، دستور دادند ناقهی قصواء را برای ایشان آماده کردند، و بر آن سوار شدند و به میانهی بیابان عرفات آمدند و در حالی که یکصد و بیست و چهار هزار یا یکصد و چهل و چهار هزار تن از مسلمانان در اطراف آن حضرت جگرد آمده بودند، در میان مردم برای ایراد خطابه ایستادند، در این محل بر روی شتر خطبهی مهمی ایراد فرمود که طی آن، اصول اسلام را شرح و توضیح داد و اساس شرک و جاهلیت را منهدم نمود؛
«أَیُّهَا النّاسُ! اسْمَعُوا قَوْلِی، فَإِنّی لَا أَدْرِی لَعَلِّی لَا أَلْقَاكُمْ بَعْدَ عَامِی هَذَا بِهَذَا الْمَوْقِفِ أَبَدًا».
«إِنَّ دِمَاءَكُمْ وَأَمْوَالَكُمْ حَرَامٌ عَلَیْكُمْ كَحُرْمَةِ یَوْمِكُمْ هَذَا فِى شَهْرِكُمْ هَذَا فِى بَلَدِكُمْ هَذَا».
«أَلاَ كُلُّ شَىْءٍ مِنْ أَمْرِ الـْجَاهِلِیَّةِ تَحْتَ قَدَمَىَّ مَوْضُوعٌ، وَدِمَاءُ الـْجَاهِلِیَّةِ مَوْضُوعَةٌ، وَإِنَّ أَوَّلَ دَمٍ أَضَعُ مِنْ دِمَائِنَا دَمُ ابْنِ رَبِیعَةَ بْنِ الْحَارِثِ؛ كَانَ مُسْتَرْضِعًا فِى بَنِى سَعْدٍ فَقَتَلَتْهُ هُذَیْلٌ».
«وَرِبَا الـْجَاهِلِیَّةِ مَوْضُوعٌ، وَأَوَّلُ رِبًا أَضَعُ مِنْ رِبَانَا رِبَا عَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، فَإِنَّهُ مَوْضُوعٌ كُلُّهُ».
«فَاتَّقُوا اللَّهَ فِى النِّسَاءِ فَإِنَّكُمْ أَخَذْتُمُوهُنَّ بِأَمَانِ اللَّهِ وَاسْتَحْلَلْتُمْ فُرُوجَهُنَّ بِكَلِمَةِ اللَّهِ وَلَكُمْ عَلَیْهِنَّ أَنْ لاَ یُوطِئْنَ فُرُشَكُمْ أَحَدًا تَكْرَهُونَهُ. فَإِنْ فَعَلْنَ ذَلِكَ فَاضْرِبُوهُنَّ ضَرْبًا غَیْرَ مُبَرِّحٍ، وَلَهُنَّ عَلَیْكُمْ رِزْقُهُنَّ وَكِسْوَتُهُنَّ بِالْـمَعْرُوفِ».
«وَقَدْ تَرَكْتُ فِیكُمْ مَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ إِنِ اعْتَصَمْتُمْ بِهِ كِتَابَ اللهِ».
«وَأَنْتُمْ تُسْأَلُونَ عَنِّى فَمَا أَنْتُمْ قَائِلُونَ؟» [۹۷].
«هان، ای مردمان! سخن مرا بشنوید؛ که من نمیدانم، شاید دیگر سالهای آینده شما را در این موقف نبینم!؟»
«ای مردم! همانا خونها و اموالتان همانند حرمت این روز، در این ماه و در این سرزمین، بر یکدیگر حرام است.»
«بدانید، تمام رسوم جاهلیت زیر پاهای من پایمال میشود، خونبهای هر خونی که در جاهلیت ریخته شده، ملغی و بیاثر است. و نخستین خونی که آن را بیاثر اعلام میکنم، خون (عموزادهام) «ربیعه ابن حارث» است، که در میان «بنی سعد» شیر خورده بود و «هذیل» او را به قتل رساندند. رباهای جاهلیت همه ملغی میشود. و اکنون (برای اولین قدم) نخستین ربایی که الغای آن را اعلام میکنم، رباهای عمویم «عباس بن عبدالمطلب» میباشد، که همه باطل است.»
«ای مردم! درباره زنان از الله بترسید؛ زیرا شما ایشان را به عنوان امانت الهی به اختیار دارید و به نام الله دامن ایشان را بر خویش حلال کردهاید. حق شما بر آنان این است که کسی را که خوش ندارید بر جایگاه شما ننشانند، اگر چنین کنند، شما آنان را بزنید، اما نه چندان که آسیب ببینند، حق آنان بر شما این است که خوراک و پوشاکشان را در حد متعارف مهیا کنید.»
«من در میان شما چیزی گذاشتهام که اگر به آن چنگ بزنید گمراه نخواهید شد، و آن قرآن کریم است.»
«ای مردم! شما درباره من سؤال خواهید شد، پس چه خواهید گفت؟!»
صحابهی کرام ـ رضیالله عنهم اجمعین ـ گفتند:
«ما گواهی میدهیم که شما پیام الهی را رساندید و امانت الهی را ادا کردید و نسبت به امّت خیرخواهی نمودید.»
آنگاه رسول اکرم جدر حالی که انگشت شهادت را به سوی آسمان بلند کرده بود سه مرتبه فرمودند:
«اللَّهُمَّ اشْهَدْ»«بارالها! تو گواه باش« [۹۸].
در بیابان عرفات، آن کسی که سخنان رسول خدا جرا با صدای بلند به مردم میرساند، ربیعة بن اُمیة بن خَلَفسبود [۹۹].
پس از فراغت نبی اکرم جاز ایراد خطبه در بیابان عرفات در میان انبوه مسلمانان، این آیهی شریفه بر آن حضرت جنازل گردید:
﴿ ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ وَأَتۡمَمۡتُ عَلَيۡكُمۡ نِعۡمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلۡإِسۡلَٰمَ دِينٗاۚ ﴾[المائدة: ۳].
«امروز دینتان را برایتان کامل گردانیدم، و نعمتم را بر شما تمام کردم، و اسلام را به عنوان دین برای شما انتخاب کردم».
وقتی این آیه نازل شد، حضرت عمرسگریست. نبی اکرم جبه او گفتند:
«مَا یُبكیك؟»چرا میگریی؟!
(حضرت عمرس) گفت:
«سبب گریهی من آن است که تاکنون همواره دینمان رو به ازدیاد بود، امّا، اینک کامل شد، هرگز هیچ چیز کامل نگردد مگر آنکه رو به نقصان گذارد!»
(پیامبر) جفرمودند:
«صَدَقت»راست میگویی! [۱۰۰]
پس از اتمام خطبه، بلالساذان داد و اقامه گفت، و رسول خدا جنماز ظهر را با آن جماعت انبوه گزاردند. بلافاصله، بلال اقامهی نماز عصر را گفت و آن حضرت جنماز عصر را (با جماعت) گزاردند و بین دو نماز، نافله نخواندند. آنگاهسواره به سوی موقف [۱۰۱]آمدند [۱۰۲].
و بالای شتر ایستادند و مشغول دعا، تضرّع و ابتهال و اظهار عجز و نیاز گردیدند.
در حال دعا، دستهایش را تا سینه بالا میبرد، گویی مسکین و بیچارهای است که برای نان شب تکدّی میکند. در دعایش این کلمات را بر زبان میآورد:
«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَسْمَعُ كَلامِی، وَتَرَى مَكَانِی، وَتَعْلَمُ سِرِّی وعلانیتِی، لا یَخْفَى عَلَیْكَ شَیْءٌ مِنْ أَمْرِی، أَنَا الْبَائِسُ الْفَقِیرُ الْـمُسْتَغِیثُ الْـمُسْتَجِیرُ الْوَجِلُ الْـمُشْفِقُ الْـمُقِرُّ الـْمُعْتَرِفُ بِذَنَبِهِ، أَسْأَلُكَ مَسْأَلَةَ الْمسكینِ وأَبْتَهِلُ إِلَیْكَ ابتهالَ الْـمُذْنِبِ الذَّلِیلِ، وَأَدْعُوكَ دُعَاءَ الْـخَائِفِ الضَّرِیرِ، مَنْ خَضَعَتْ لَكَ رَقَبَتُهُ، وَفَاضَتْ لَكَ عَیْنَاهُ، وذلَّ جَسَدُهُ، وَرَغِمَ أَنْفُهُ لَكَ.
اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْنِی بدُعائِكَ رَبِّ شَقِیًّا، وَكُنْ بِی رَؤُوفاً رَحِیمًا، یَا خَیْرَ الْـمَسْئُولینَ وَیَا خَیْرَ الْمُعْطِینَ» [۱۰۳].
«ای الله! تو سخن مرا میشنوی و جای مرا میبینی و راز و آشکار مرا میدانی. بر تو هیچ چیزی از حال من پوشیده نیست.
من مصیبتزده و محتاج و فریادگر هستم. پناهنده، پریشان و بیمناکم. به گناهان خود معترف و اقرار کنندهام، از تو میخواهم مانند خواستن مسکینی، در حضور تو تضرّع میکنم مانند تضرّع گناهکار و ذلیل، و تو را میخوانم مانند خواندن بیمناک نابینا، مانند کسی که گردنش در حضورت خم شده و جسمش خوار گشته و بینیاش خاکآلود گردیده است.
بار الها! مرا با دعا کردن در حضور خود، ناکام و محروم مگردان، و با من مهربان و بخشنده باش، ای بهترین خواستهشدگان و ای بهترین عطا کنندگان».
پیامبر اکرم جاُسامهسرا پشت سرشان سوار کردند، و شتابان تاختند تا به «مُزدلفه» رسیدند. در آنجا نمازهای مغرب و عشا را با یک اذان و دو اقامه گزاردند و در فاصله بین دو نماز به ذکر و تسبیح نپرداختند. آنگاه استراحت کردند تا وقتی که سپیده دم طالع شد، نماز صبح را، هنگامی که هوا به خوبی روشن شد، با یک اذان و یک اقامه گزاردند؛ آنگاه بر ناقهی قصواء سوار شدند و به مشعرالحرام رفتند، و رو به قبله ایستادند، و دعا کردند و تسبیح و تکبیر و تهلیل سر دادند و همچنان سرپا بودند تا اینکه روز کاملاً برآمد.
آنگاه، از مُزدلفه پس از آنکه خورشید طالع شد به سوی «منی» شتافتند، و فضل بن عبّاسسرا پشت سرشان سوار کردند، و رفتند تا به بَطن «مُحسّر» رسیدند. اندکی دیگر تاختند، آنگاه راه میانهای را که به «جمرهی کبری» منتهی میگردید در پیش گرفتند تا به جمرهی کبری که در کنار آن در آن زمان درختی بود، و آن را «جمرهی عقبه» و «جمره اولی» نیز مینامیدهاند، رسیدند. آنحضرت ج، جمره عقبه را با هفت سنگریزه رمی کردند، و با پرتاب هر سنگریزه «الله اکبر» میگفتند. سنگریزهها نه خیلی ریز و نه خیلی درشت بودند، و آن حضرت جآن سنگریزهها را از همان وادی جمع کرده [۱۰۴]بودند [۱۰۵].
آنگاه به طرف «منی» بازگشت و موعظه بلیغی برای مردم ایراد فرمود و طی آن، مردم را از حرمت و بزرگداشت «یومالنحر» آگاه ساخت و دربارهی ارزشی که این روز در پیشگاه حق دارد، توضیحاتی داد. نیز دربارهی حرمت و فضیلت «مکه» بر دیگر شهرها تأکید نموده و به اطاعت و فرمانبرداری از فرمانروایی که طبق کتاب الله فرمانروایی کند، دستور داد و به حضار فرمود که مناسک و احکام حج را از آن حضرتجیاد بگیرند و تأکید کرد مبادا بعد از او، راه کفار را بگیرند و یکدیگر را گردن زنند و فرمود این مطالب را به دیگران برسانید [۱۰۶]و سپس این خطبه را ایراد فرمود:
«أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی، وَلا أُمَّةَ بَعْدَكُمْ، أَلا فَاعْبُدوا رَبُّكُمْ، وَصَلُّوا خَمْسَكُمْ، وَصُومُوا شَهْرَكُمْ، وَأَدُّوا زَكَاةَ أَمْوَالَكُمْ طَیْبَةً بِهَا أَنْفُسَكُمْ، وتَحُجُّونَ بیتَ رَبِّكُمْ، وَأَطِیعُوا وُلاةَ أَمْرِكُمْ، تَدْخُلُوا جَنَّةَ رَبِّكُمْ».
«ای مردم! پس از من پیامبری دیگر نخواهد بود، و پس از شما امّتی دیگر نخواهد بود. هُشدار، که خدایتان را پرستش کنید، و پنج نمازتان را بگزارید، و یک ماهتان را روزه بگیرید، و زکات اموالتان را با میل و رغبت ادا کنید، و خانهی خدایتان را حج بگزارید، و زمامدارانتان را فرمان ببرید، تا به بهشت خدایتان وارد شوید!» [۱۰۷]
آنگاه به «منحر» [۱۰۸]منی تشریف برد و ۶۳ شتر با دست مبارک، ذبح فرمود (این تعداد شتر، برابر با عمر مبارک آن حضرت جبود) بعد از آن به حضرت علی ـ کرمالله وجهه ـ دستور داد که باقیمانده آن یکصد شتر را ذبح نماید. هنگامی که از ذبح قربانیها فراغت حاصل شد، سلمانی را طلب کرد و موی سر مبارک را تراشید و موهای مبارک را بین کسانی که نزدیک بودند تقسیم فرمود. بعد سوار شتر شد و به سوی «مکه» حرکت کرد. آنجا طواف زیارت (طواف افاضه) کرده، نزد زمزم آمد و در حالت ایستاده، آب زمزم نوشید [۱۰۹].
سپس به سراغ فرزندان مطلّب رفتند که بر سر چاه زمزم ایستاده بودند و حاجیان را آب میدادند، و به آنان گفتند:
«انْزِعُوا بَنِى عَبْدِ الْـمُطَّلِبِ، فَلَوْلاَ أَنْ یَغْلِبَكُمُ النَّاسُ عَلَى سِقَایَتِكُمْ لَنَزَعْتُ مَعَكُمْ».
«ای فرزندان مطلّب! به آب کشیدن از زمزم ادامه دهید که اگر نبود خوف اینکه مردم عملاً سمَت سقایت را از دست شما باز بگیرند، من نیز همراه شما از زمزم آب میکشیدم!»
فرزندان مطلّب دلوی به دست آن حضرت جدادند، و آن حضرت جاز آب زمزم نوشیدند [۱۱۰].
در روز عید قربان، «یوم النِّحر»، دهم ذیحجّه، نیز نبی اکرم جهنگامی که آفتاب پهن شده بود، در حالی که بر استری خاکستری رنگ سوار بودند، و حضرت علیسصدای آنحضرت جرا با تکرار سخنانشان به مردم میرسانید، و مردم بعضی ایستاده و بعضی نشسته بودند [۱۱۱]، به ایراد خطبه پرداختند، و در این خطبه برخی سخنان خطبهی پیش را تکرار کردند؛ چنان که بخاری و مُسلم از ابوبکرة روایت کردهاند که گفت:
«پیامبر اکرم جدر روز عید قربان برای ما خطبه خواندند، و گفتند:
«إِنَّ الزَّمَانَ قَدِ اسْتَدَارَ كَهَیْئَتِهِ یَوْمَ خَلَقَ اللهُ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضَ، السَّنَةُ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا، مِنْهَا، أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ، ثَلاَثٌ مُتَوَالِیَاتٌ، ذُو الْقَعْدَةِ وَذُو الْحِجَّةِ وَالـْمُحَرَّمُ، وَرَجَبُ مُضَرَ الَّذِى بَیْنَ جُمَادَى وَشَعْبَانَ».
«گردونهی زمان همواره با همان وضعیتی که در روز آغاز آفرینش آسمانها و زمین داشته است گردنده است. سال دوازده ماه دارد که چهار ماه آن ماههای حراماند: ذیقعده، ذیحجّه، محرّم و رجب مُضَر که میان جمادی و شعبان قرار دارد».
بعد، فرمودند: اکنون کدام ماه است؟
گفتند: خدا و رسول او دانایند!
آن حضرت جسکوت کردند، به گونهای که گمان کردیم میخواهند این ماه را با نام دیگری بنامند،
گفتند: مگر ذیحجّه نیست؟
گفتیم: چرا؟
گفتند: اینجا کدام شهر است؟
گفتیم: خدا و رسول او دانایند! آن حضرت جسکوت کردند به گونهای که گمان کردیم میخواهند این شهر را با نام دیگری بنامند.
گفتند: مگر این شهر مکه نیست؟
گفتیم: چرا؟
گفتند: امروز چه روزی است؟
گفتیم: خدا و رسول او دانایند! آن حضرت سکوت کردند به گونهای که گمان کردیم میخواهند این روز را با نام دیگری بنامند.
گفتند: مگر روز نَحر نیست؟
گفتیم: چرا!
گفتند:
«فَإِنَّ دِمَاءَكُمْ وَأَمْوَالَكُمْ وَأَعْرَاضَكُمْ عَلَیْكُمْ حَرَامٌ كَحُرْمَةِ یَوْمِكُمْ هَذَا، فِى بَلَدِكُمْ هَذَا فِى شَهْرِكُمْ هَذَا».
«وَسَتَلْقَوْنَ رَبَّكُمْ فَیَسْأَلُكُمْ عَنْ أَعْمَالِكُمْ، أَلاَ فَلاَ تَرْجِعُوا بَعْدِى ضُلاَّلاً، یَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ».
«أَلاَ هَلْ بَلَّغْتُ؟».
«اینک، خونهای شما و اموال شما و آبروهای شما محترم است و حریم حرمتش را باید همچون حُرمت امروز در این شهر و در این ماه رعایت کنید!»
«آری، خدایتان را ملاقات خواهید کرد، و او راجع به اعمال شما از شما پُرس و جو خواهد کرد؛ بنابراین، پس از من به قهقرا نروید و گمراه نشوید و گردن یکدیگر را نزنید!»
«آگاه باشید؛ آیا پیام خدا را به شما رسانیدم؟»
مردم گفتند: آری.
رسول خدا جگفتند:
«اللَّهُمَّ اشْهَدْ! فَلْیُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ، فَرُبَّ مُبَلَّغٍ أَوْعَى مِنْ سَامِعٍ» [۱۱۲].
«بار خدایا، شاهد باش! این پیام مرا حاضرین به غایبین برسانند، چه بسا کسی که با واسطه پیام مرا دریافت میکند فراگیرندهتر از آن کسی باشد که بیواسطه میشنود!» [۱۱۳]
خطیب تبریزی در مشکاة المصابیح جملاتی دیگر را بدین شکل نقل کرده است:
«أَلاَ لاَ یَجْنِى جَانٍ إِلاَّ عَلَى نَفْسِهِ، أَلاَ لاَ یَجْنِى جَانٍ عَلَى وَلَدِهِ وَلاَ مَوْلُودٌ عَلَى وَالِدِهِ، أَلاَ وَإِنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ أَیِسَ مِنْ أَنْ یُعْبَدَ فِى بَلَدِكُمْ هَذَا أَبَدًا وَلَكِنْ سَتَكُونُ لَهُ طَاعَةٌ فِیمَا تَحْتَقِرُونَ مِنْ أَعْمَالِكُمْ فَسَیَرْضَى بِهِ» [۱۱۴].
«آگاه باشید! هر کس جنایتی بکند فقط به خویشتن (ظلم) کرده است، و بدانید! هیچ پدری بر فرزندش ظلم نمیکند و هیچ فرزندی نیز بر پدرش ظلم نمیکند، و بدانید و آگاه باشید که شیطان از اینکه در این شهر او را عبادت و بندگی کنند ناامید شده است، اما در لابلای کارهایی که آنها را ناچیز میشمارید، پیروی او را میکنید و به همین اندازه خشنود و راضی میگردد!» (پس در این مورد نیز مواظب باشید)
سپس در همان روز به طرف «منی» حرکت کرد، شب را در همان جا گذراند و روز بعد تا زوال آفتاب منتظر ماند. آنگاه از سواری پایین آمد و جهت «رمی جمار» (سنگ باران شیطان) تشریف برد. نخست «جمره اولی»، بعد «جمره وسطی» و در آخر «جمره عقبی» را رمی نمود. در «منی» دوبار ایراد خطبه فرمود (یکی روز قربانی که قبلاً گذشت و دومی روز دوم یوم النحر).
در اینجا توقف فرمود، تا اینکه روزهای سهگانه ایام تشریق را کامل کرد (و به ادای مناسک و تعلیم احکام شریعت، و ذکر خدا، و برقراری سنّتهای قربانی مطابق آیین ابراهیم÷، و زدودن آثار و نشانههای شرک پرداختند) بعد به سوی «مکه» حرکت نمود و سحرگاهان، طواف وداع را به جای آورد.
پیامبر بزرگوار اسلام، همینکه از ادای مناسک حج فراغت یافتند، به سرعت به سوی مدینهی منوّره رکاب کشیدند، نه برای آنکه در آنجا قدری از رنج سفر بیاسایند، بلکه به سوی مدینه میشتافتند تا بار دیگر مبارزه و کار و کوشش را برای خدا و در راه او از سر بگیرند [۱۱۵].
وقتی به محل «غدیر خُم» [۱۱۶]رسید، خطبهای ایراد فرمود و فضیلت سیدنا «علی بن ابیطالبس» را بیان کرد و فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ» [۱۱۷].
سبب ایراد این خطبه این بود که بعضی از مردم دربارهی حضرت علیس(بدون سبب) پیش آن حضرت جشکایت کردند. نیز برخی از افراد که در یمن، همراه حضرت علیسبودند، علیه او اعتراضاتی مطرح کردند. با آن که روش حضرت علی (کرم الله وجهه) کاملاً مبنی بر عدل و انصاف بود، ولی آنها روش او را ظلم و جور پنداشتند. به همین سبب، رسول اکرم ج، منزلت حضرت علیسرا توضیح داد [۱۱۸].
«هر کسی من دوست او هستم، پس «علی» هم دوست اوست، خدایا! هر کسی «علی» را دوست بدارد، تو هم او را دوست بدار، و هر کسی با وی عداوت کند، تو او را دشمن بدار».
هنگامی که به «ذوالحلیفه» رسید، شب را همانجا گذراند، همین که نگاهش به «مدینه» افتاد، سه بار تکبیر گفت و فرمود:
«لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیكَ لَهُ، لَهُ الـْمُلْكُ وَلَهُ الْـحَمْدُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِیرٌ. آیِبُونَ تَائِبُونَ عَابِدُونَ سَاجِدُونَ لِرَبِّنَا حَامِدُونَ، صَدَقَ اللهُ وَعْدَهُ وَنَصَرَ عَبْدَهُ وَهَزَمَ الأَحْزَابَ وَحْدَهُ» [۱۱۹].
«به جز «الله» کسی معبود به حق نیست. او یکتاست و شریکی ندارد، پادشاهی از آن اوست و ستایش برای اوست و او بر هر چیزی تواناست. بازگشتگانیم، توبهکنندگان، عبادتگزاران، سجدهکنندگان و سپاسگزاران برای پروردگارمان. خداوند وعدهاش را تحقق بخشید، بندهاش را کمک کرد و به تنهایی تمام گروهها را شکست داد».
و آن حضرت جهنگام روز وارد «مدینه» گردید [۱۲۰].
[۹۱] ذوالحلیفه: میقات اهل مدینه میباشد که در ۶ مایلی مدینه قرار دارد. [۹۲] پیامبر جدر این سفر تمامی ازواج مطهرات را همراه داشت. [۹۳] صحیح بخاری به نقل از حضرت عمرس. [۹۴] نبی رحمت، ص ۳۸۷. [۹۵] فروغ جاویدان، ج ۲، ص ۱۶۳. [۹۶] نبی رحمت، ص ۳۸۷-۳۸۸. [۹۷] خورشید نبوت، نبی رحمت، فروغ جاویدان و... نقل از سیره ابن هشام، صحیح مسلم و بخاری باب «حجِّةُ النبی». [۹۸] نبی رحمت، ص ۳۹۳. [۹۹] سیرة ابن هشام، ج ۲، ص ۶۰۵. [۱۰۰] خورشید نبوت، نقل از تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۱۵؛ الدُّرّ المنثور، ج۲، ص۴۵۶. [۱۰۱] موقف، یعنی جای وقوف و ماندن، در این جایگاه رسول اکرم جتا دیر وقت به دعا مشغول بود. این جایگاه، هنوز هم معروف و مشخص است. [۱۰۲] منبع سابق، ص ۸۶۳. [۱۰۳] معجم کبیر طبرانی، و نبی رحمت، ص ۳۸۹. [۱۰۴] سید ابوالحسن ندوی/در نبی رحمت نوشتهاند که پیامبر جقبل از رسیدن به وادی «محسّر» به «ابن عبّاسب» دستور دادند که هفت عدد سنگریزه را برایش جمع کند. [۱۰۵] خورشید نبوت، ص ۸۶۳. [۱۰۶] نبی رحمت، ص ۳۹۱. [۱۰۷] خورشید نبوت، نقل از معدن الاعمال، ح ۱۱۰۸ ۱۱۰۹ به روایت از ابنجریر و ابن عساکر. [۱۰۸] منحر: کشتارگاه. [۱۰۹] نبی رحمت، ص ۳۹۱. [۱۱۰] خورشید نبوت، نقل از صحیح مسلم، «باب حجِّة النِّبی»، ج۱، ص ۳۹۷ ـ۴۰۰. [۱۱۱] سُنن ابیداوود، «باب ای وقت یخطب یوم النحر»، ج ۱، ص ۲۷۰. [۱۱۲] صحیح البخاری، «باب الخطبة اَیام منی»، ج ۱، ص ۲۳۴ و... [۱۱۳] خورشید نبوت، ص ۸۶۵. [۱۱۴] ترمذی، ابنماجه و مشکاة المصابیح در کتاب الحج. [۱۱۵] خورشید نبوت، ص ۸۶۷. [۱۱۶] غدیر خم، منطقهای است بین مکه و مدینه که دو میل از «حجفه» فاصله دارد. [۱۱۷] سیرة النبی جلابنکثیر، ج۴، ص ۴۱۵ ـ ۴۱۶ به روایت امام احمد و «نسائی». [۱۱۸] ابن کثیر ج ۴، ص ۴۱۶. جهت تفصیل بیشتر و آگاهی از واقعهی غدیر به رساله «حدیث غدیر، مولای مؤمنان و ما اهل سنّت» به قلم حافظ محمد سلیم آزاد مراجعه شود. [۱۱۹] زاد المعاد، ج۱، ص ۲۴۹. [۱۲۰] نبی رحمت، ص ۳۹۲.
پیش از آنکه کولهبار سفرمان را بر زمین بگذاریم و از پیامبر عطوفت و مهربانی خداحافظی کنیم «سزاوار است نگاهی هر چند گذرا بر کارنامهی پُرارج آنحضرت جو دستاوردهای باعظمت رسالت ایشان بیافگنیم؛ دستاورد چشمگیری که حضرت ختمی مرتبت را از دیگر انبیا و مرسلین ممتاز گردانیده و تاج سروری اولّین و آخرین را بر تارک ایشان نشانیده است.
به آن حضرت جفرمان رسید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمُزَّمِّلُ ١ قُمِ ٱلَّيۡلَ إِلَّا قَلِيلٗا ٢﴾[المزمل: ۱- ۲].
«ای جامه به خود پیچیده! شب جز اندکی (از آن) بیدار بمان».
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلۡمُدَّثِّرُ ١ قُمۡ فَأَنذِرۡ ٢﴾[المدثر: ۱-۲].
«ای جامه بر سر کشیده (و در بستر خواب آرمیده!) برخیز و (مردمان را از عذاب یزدان) بترسان».
آنحضرت جنیز قیام کردند و بیش از بیست سال تمام همچنان ایستاده ماندند، و بار امانت کبرای رسالت آسمانی را در این پهنهی زمین بر دوش کشیدند؛ وظیفهی تمامی بشریت را، تمامی وظیفهی عقیده و دین و آیین را، و مسئولیت و کارگردانی مقاومت و مبارزه در میدانهای گوناگون را.
پیامبر گرامی اسلام جمسئولیت جهاد و مبارزهی سختکوشانه را در میدانهای گستردهی وجدان بشری که از دیرباز تحت اشغال تصوّرات و اوهام جاهلیت قرار گرفته، و تحت جاذبههای زمینی و انگیزههای این جهانی زمینگیر شده، و در غُل و زنجیر شهوتپرستی گرفتار آمده بود، یک تنه بر عهده گرفتند، و همینکه از کار پاکسازی و تصفیه وجدان انسانی در وجود شماری از یارانشان فراغت یافتند، و توانستند آنان را از زیر فشار کابوس سهمگین جاهلیت و خواب سنگین زندگانی زمینی رهایی بخشند؛ نبردی دیگر در میدانی دیگر، بلکه نبردهای پیاپی دیگری در میدانهای به هم پیوستهی دیگری آغاز کردند. نبرد با دشمنان دعوت الهی اسلام، که پایگاه نوپای دعوت آسمانی را در محاصرهی خویش گرفته بودند، و از اطراف بر سر باوردارندگان این دعوت ریخته بودند، و پافشاری و اصرار فراوان داشتند بر اینکه نهال نورس این شجرهی طیبه را در همان آغاز رویش و بالندگی از ریشه درآورند، و نگذارند نشو و نما پیدا کند، و در اعماق خاک ریشه بدواند، و در فضای لایتناهی شاخههایش را بگستراند، و رفته رفته قلمروهای بیشتری را زیر سایهی خود بیاورد!؟ و باز، همین که از صحنههای نبرد داخلی در میدانهای جنگ جزیرةالعرب خواستند دمی بیاسایند، ارتش روم در حال آماده شدن برای ضربت زدن به این امّت جدید بود، و برای حملاتی گسترده بر علیه سرزمینهای شمالی قلمرو اسلام آماده میگردید.
در اثنای این سَرایا و غزوات، نبرد نخستین در میدان وجدانی بشری نیز همچنان در جریان بود، و آن نبردهای سرنوشتساز در صحنهی درون و روان تازه مسلمانان و گروندگان احتمالی به آیین اسلام هنوز به پایان نرسیده بود؛ زیرا، این نبرد بیامان، جاودانه است، و علمدار آن شیطان است که لحظهای از کوشش و فعالیت در اعماق وجدان افراد بشر نمیآساید. از سوی دیگر، حضرت محمّد جدر این میان بر پای ایستادهاند، و محکم و استوار به دعوت آسمانی و الهی خویش میپردازند، و کارزار دامنهداری را که در این میدانهای دور از یکدیگر در جریان است، رهبری میفرمایند. در حالی که دنیا بر ایشان اقبال کرده و روی خوش نشان داده است، با تنگدستی روزگار میگذرانند، و در شرایطی که پیروان دینباور آن حضرت جدر پیرامون ایشان زیر سایههای آسایش و امنیت به سر میبرند، خود ایشان پیوسته به کار و کوششی خستگیناپذیر ادامه میدهند، و لحظهای فارغ نمینشینند؛ و با همهی اینها، در تمامی این گیر و دارها صبر جمیل اختیار میکنند، و به شب زندهداری و عبادت خدا و ترتیل آیات و سُوَر شریفه قرآن اهتمام میورزند، و از همه گسسته و به حق پیوستهاند؛ همانگونه که خداوند سبحان به ایشان امر فرموده است [۱۲۲].
به همین شیوه، پیامبر بزرگ اسلام ج، در گیر و دار این نبرد بایسته و پیوسته، بیش از بیست سال تمام به سر بردند؛ در طول این مدّت، هیچ کاری ایشان را از کار دیگر باز نمیداشت، تا آنکه دعوت اسلام در آنچنان میدان گسترده و آنچنان قلمرو پهناوری به پیروزی رسید و فراگیر گردید که خرَدها سرگردان ماندند! سرتاسر عربستان به آیین آنحضرت جگردن نهاد، و غیرت و حمیت جاهلیت از هر کران آن رخت بربست، و اندیشههای بیمار قوم عرب، بیدار گردید، تا آنجا که بُتان را ترک گفتند، بلکه با دستان خویش در هم شکستند. آوازهی توحید در فضای جزیرةالعرب طنینانداز شد، و بانگ اذان نمازهای پنجگانهی شبانهروزی در سرتاسر صحرای پهناوری که آیین جدید آن را زنده ساخته بود، آفاق آسمان را میشکافت، و قاریان قرآن در شمال و جنوب آن سرزمین، آیات کتاب خدا را میخواندند، و احکام الهی را به اجرا در میآوردند.
تیرهها و طایفهها و قبیلههایی که از یکدیگر فاصله گرفته بودند و پراکنده شده بودند، یکپارچه شدند. انسان از بندگی بندگان گسست، و به بندگی خدای جهان پیوست. دیگر، قاهر و مقهور، غالب و مغلوب، بَرده و ارباب، حاکم و محکوم، و ظالم و مظلوم مطرح نبود. همهی مردم بندگان خدایند؛ برادرانی که دل در گرو عشق یکدیگر، و سر در خط فرمانها و احکام الهی دارند؛ خداوند پیرایههای کبر و نخوت جاهلیت و فخرفروشی به واسطهی پدران و نیاکان را از وجود آنان زدوده است، و دیگر نه عرب بر عجم، و نه عجم بر عرب، و نه سفیدپوست و سُرخپوست بر سیاهپوست، شرف و امتیازی نخواهد داشت، مگر به اساس تقوای الهی. مردم همه فرزندان آدماند، و آدم نیز از خاک!؟
با این ترتیب، در پرتو موفقیت و پیروزی این دعوت الهی و آسمانی، وحدت قوم عرب، وحدت بنینوع انسان، عدالت اجتماعی، و سعادت بشری، چه در مسائل و مشکلات دنیوی، و چه در مسائل و مشکلات اُخروی، تحقُّق یافت. مسیر گردش روزگار تغییر پیدا کرد. چهرهی زمین دگرگون گردید، و روند تاریخ به سوی دیگری گرایش یافت، و طرز تفکر افراد بشر به کلّی متفاوت گردید.
پیش از ظهور دعوت اسلام، روح جاهلیت بر تمامی جهان سیطره یافته بود، و وجدان بشری متعفّن، و روح انسان معذّب شده بود. ارزشها و معیارها در آن جوّ تاریک از کار افتاده بودند، و ظلم و ستم و بردگی بر آن سایه افکنده بود، و امواج سهمگین خوشگذرانی تبهکارانه با محرومیت بیچارهکننده در هم آمیخته، و پردههای ضخیم کفر و ضلالت و ظلمت، علیرغم حضور دیانتهای آسمانی امّا تحریف شده، که از ضعف و نقاهت رنج میبردند، از کران تا کران آمیخته بود. ادیان دیگر سیطرهای بر جان انسانها نداشتند، و به صورت مراسمی خُشک و بیروح در آمده بودند.
وقتی این دعوت بزرگ، نقش خود را در زندگانی این جهانی بشر ایفا کرد، روح بشر از اوهام و خرافات، و از بندگی و بردگی، و تباهی و آلودگی، و پلیدی و پوسیدگی رهایی یافت، و جامعهی انسانی از ستم و سرکشی، گسستگی و افسردگی، و اختلاف طبقاتی و استبداد فرمانروایان و تحقیر و تحمیر کاهنان رَست؛ و اسلام بر سازندگی جهان بر پایههای عفّت و طهارت و مُثبتنگری و سختکوشی و آزادگی و نوگرایی و معرفت و یقین و اعتماد و ایمان و عدالت و کرامت، و کار پیوسته در جهت رشد و شکوفایی زندگی انسان، و ارتقاء حیات معنوی بشر، و حق را به حقدار رسانیدن در گردونهی حیات اجتماعی بشر، همّت گماشت [۱۲۳].
در پرتو این تحوُّلات، جزیرةالعرب شاهد نهضتی مبارک گردید که از زمانی که در پیرایهی آبادی بر آن بسته شد، همانند این نهضت را مشاهده نکرده بود، و هرگز صفحات تاریخ قوم عرب، درخششی را که در این ایام بیمانند عمر اجتماعی خویش داشت، دیگر به دست نیاوردند [۱۲۴].
[۱۲۱] این فصل عیناً از فصل شانزدهم کتاب «خورشید نبوّت ترجمهی الرحیق المختوم» که گفتاری زیبا و دلنشین از شهید سید قطب میباشد، نقل میگردد. [۱۲۲] فی ظلال القرآن، سید قطب، ج ۲۹، ص ۱۶۸ ـ ۱۶۹. [۱۲۳] مقدّمهی ماذا خسرالعالم بانحطاط المسلمین ص ۱۴، به قلم شهید سید قطب. [۱۲۴] خورشید نبوت، ص ۸۵۱ ۸۵۵.
واقعیتی که نمیتوان آن را انکار نمود، این است که جهانی که اکنون در آن به سر میبریم و نیز ادوار آینده آن، همگی به حساب بعثت محمّدی و دعوت عمومی و جاویدان او و تلاشهای مثمر ثمرش به شمار میآیند؛ زیرا این محمد رسول الله جبود که شمشیر مسلط بر گردن بشریت را که نزدیک بود کارش را تمام کند، برداشت و به آن ارمغانهای ارزنده و عطایای جاویدان و هدیههای تازهای عنایت فرمود. او بود که در کالبد پژمرده بشریت، روحیه و نشاط، همّت و بلندنگری، عزّت و کرامت و هدف عالی، به وجود آورد، و به یمن این عطایای نبوی و ارمغانهای ارزنده، عهد جدیدی آغاز گشت که بشریت در آن به رفعت و بزرگی، فرهنگ و تمدن، اخلاص و ربانیت و تعهد اخلاقی و اجتماعی دست یافت.
[۱۲۵] این بخش نیز تا پایان عیناً از کتاب نبی رحمت (ص ۴۷۴ ۴۹۲) تحت عنوان ارمغانهای جاویدان نبوّت که میتوان آن را مغزّ و بخش اصلی کتاب حضرت سید ابوالحسن ندوی نامید، انتخاب و نقل کردهایم.
ما اکنون به طور مثال، نه به طریق حصر، شش مورد از عطایای مهم و ارمغانهای اساسی و ارزنده بعثت محمدی را ذکر میکنیم که در ارشاد و راهنمایی نسل بشری و اصلاح و تربیت و نهضت و شکوفایی آن نقش بسزایی داشته و در واقع سبب ایجاد جهانی درخشان و جدید گشته است که هیچ شباهتی با جهان گذشته ندارد.
اوّلین ارمغان ارزندهای که رسول اکرم جآن را به بشریت عطا فرمود، عبارت است از عقیدهی خالص توحید، این عقیدهی انقلابی و معجزه آسا، مملو از نیرو و حیات، دگرگون کنندهی شرایط و اوضاع، و کوبنده معبودان باطل چنان عقیدهای است، که بشر هرگز مانند آن را نیافته و تا قیامت نخواهد یافت.
این انسانی که مدعی علم و دانش، شعر و ادبیات، و فلسفه و سیاست است و چندین ملت و سرزمین را بردهی خود قرار داده و کوهستانهای خالی را تبدیل به گلستانهای سرسبز و خرّم نموده و نهرها را از دل کوهها بیرون آورده و گاهی ادعای خدایی سر داده است. همین انسان به جایی رسیده بود که اشیاء بیارزش را سجده میکرد؛ اشیایی که فایده و ضرری نمیدهند، قدرت اخذ و اعطا ندارند. چنان که حق تعالی میفرماید:
﴿ وَإِن يَسۡلُبۡهُمُ ٱلذُّبَابُ شَيۡٔٗا لَّا يَسۡتَنقِذُوهُ مِنۡهُۚ ضَعُفَ ٱلطَّالِبُ وَٱلۡمَطۡلُوبُ ٧٣﴾[الحج: ۷۳].
«و اگر مگس (ناتوان) چیزی از آنها برباید، قدرت باز پس گرفتن آن را از مگس ندارند، ناتوان شد طالب (عابد) و مطلوب (معبود)».
همین انسان که اشرف مخلوقات است، در مقابل اشیای ساخته دست خود، خم میشد، و از آن میترسید و امیدوار خیر بود. او تنها در مقابل کوهها و رودها، درختان و حیوانات، ارواح و شیاطین و سایر مظاهر طبیعت خضوع نمیکرد، بلکه در مقابل حشرات و کرمها نیز سر به سجده میگذاشت، و زندگی خود را در میان وساوس و تخیلات، خرافات و اوهام، آرزوها و نگرانیها سپری مینمود و در نتیجهی آن بزدلی و ترس، اضطراب درونی و هرج و مرج فکری و عدم اعتماد و بیثباتی بر وجودش مستولی شده بود.
در این حال حضرت محمد جاو را به یک عقیده خالص و روشن، سهل و گوارا، همّتزا و حیاتبخش مشرف ساخت. که به یمن و برکت آن، از هرگونه ترس و نگرانی رهایی یافت و به جایی رسید که از هیچ موجودی به جز الله نمیترسید و یقین حاصل نمود، تنها اوست که مالک ضرر و نفع و صاحب أخذ و عطاست، و تنها اوست که متکفل احتیاجات بشر است، لذا با این شناخت تازه و با این اکتشاف جدید، جهان در نظرش عوض شد و او از هر نوع عبودیت و بردگی و از هر امید و ترس نسبت به مخلوق مصئون و محفوظ گردید و از هر آنچه موجب پراکندگی فکر و پریشانی دل میشود، رهایی یافت. انسان با این عقیده انقلابی توحید، در کشاکش کثرتها احساس نوعی وحدت نمود، و بالاخره پی برد که او خودش اشرف مخلوقات خدا، و آقای این زمین و جانشین خدا بر روی آن است.
وظیفهاش اطاعت پروردگار یکتا و آفریدگار توانا و اجرای فرمانهای اوست، تنها در همین صورت است که انسان میتواند به شرافت عظیم انسانی و عظمت جاویدان دست یابد، چیزی که مدتها دنیا از آن محروم و بیبهره بوده است.
آری! این بعثت محمدی بود که این سوغات ارزنده (عقیده توحید) را که بیش از هر عقیدهی دیگر، مجهول و فراموش شده و مظلوم و ستمدیده بود، به بشریت اهدا فرمود و بعد از آن تمام جهان صدای بازگشت آن را تکرار نمود و مکتبهای فلسفی و دعوتهای جهانی، کم و بیش تحت تأثیر آن قرار گرفتند.
بعضی از ادیان و مذاهب بزرگ که اساس آنها بر شرک و اعتقاد به خدایان متعدد نهاده شده و این چیز با گوشت و خونشان آمیخته گشته است، نیز اخیراً مجبور شده به این حقیقت ولو با صدایی گرفته و آهسته اعتراف نمایند که همانا الله، یگانه است و شریکی ندارد. همچنانکه مجبور شدند معتقدات شرکآمیز خود را با تأویلهای فلسفی توجیه نموده و خود را از اتهام شرک و بدعت مبرّا نشان دهند و تا حدی با عقیده توحید اسلامی مشابه گردند. حتی دیده شده است که رجال این مذاهب و ادیان از اعتراف به شرک احساس خجالت و شرم میکنند، به طور کلی میتوان گفت که نظامها و جهانبینیهای مشرکانه دچار احساس حقارت و خودناباوری و خودکمبینی و ذلّت گشتند، به راستی که این ارمغان، گرانبهاترین و ارزندهترین نعمتی بود که جهان انسانی به طفیل بعثت رسول اکرم جاز آن بهرهمند گردید.
دومین ارمغان بزرگ و منّت جاویدان و جهانی نبوت محمدی، ایجاد اندیشهی وحدت بشری است. بشر قبلاً میان قبیلهها، ملتها، طبقات و طوایف محدود تقسیم شده بود. تفاوت طبقات مختلف از یکدیگر، مانند تفاوت انسان از حیوان و آزاده از برده و عابد از معبود بود. هیچگونه اندیشهای در مورد وحدت و مساوات مطلقاً وجود نداشت، اما رسول معظم جبعد از قرنهای متمادی و در میان تاریکیهای حاکم بر اجتماع، ندای وحدت را سر داد که یک ندای انقلابی، محیرالعقول و دگرگون کننده اوضاع بود. آن حضرت صریحاً اعلام فرمود:
«أَیُّهَا النَّاسُ! إنَّ رَبَّكُمْ وَاحِدٌ، وَإِنَّ أَبَاكُمْ وَاحِدٌ، كُلُّكُمْ لآدمَ، وَآدَمُ مِنْ تُرَابٍ، إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ، و َلیسَ لِعَربی عَلىَ عجمی فضل إِلاَّ بِالتَّقْوَى» [۱۲۶].
«ای مردم! محققاً پروردگار شما یگانه است و پدر شما یکی است، همگیتان از آدم هستید، و آدم از خاک است، همانا گرامیترین شما نزد الله باتقواترین شما است، هیچ فرد عربی بر فرد عجمی فضیلت و برتری ندارد، مگر به تقوا و پرهیزگاری».
این منشور متضمن دو اعلام است که هر دو پایه و اساس امنیت و صلح جهانیاند و در هر زمان و مکان صلح و امنیت بر اساس آنها استوار شده است. این دو اعلامیه عبارتاند از: وحدت ربوبی و وحدت بشری. از این نظر انسان از دو جهت برادر انسان دیگر است. گویا اخوّت میان انسانها دو چندان و خیلی مستحکم است؛ چراکه این رابطه اخوّت از طرفی به دلیل یکی بودن پروردگار و رب میباشد و از طرفی به خاطر یکی بودن پدرشان است.
چنان که پروردگار متعال میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُواْ رَبَّكُمُ ٱلَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ وَخَلَقَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا وَبَثَّ مِنۡهُمَا رِجَالٗا كَثِيرٗا وَنِسَآءٗۚ وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَ ٱلَّذِي تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلۡأَرۡحَامَۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيۡكُمۡ رَقِيبٗا ١ ﴾[النساء: ۱].
«ای مردمان! از (خشم) پرودرگارتان بپرهیزید. پروردگاری که شما را از یک انسان بیافرید و (سپس) همسرش را از نوع او آفرید، و از آن دو نفر، مردان و زنان فراوانی (بر روی زمین) منتشر ساخت. و از (خشم) خدایی بپرهیزید که همدیگر را بدو سوگند میدهید؛ و بپرهیزید از اینکه پیوند خویشاوندی را گسیخته دارید (و صلهی رحم را نادیده گیرید)، زیرا که بیگمان خداوند مراقب شما است (و کردار و رفتار شما از دیدهی او پنهان نمیماند)».
باز در جایی دیگر میفرماید:
﴿ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّا خَلَقۡنَٰكُم مِّن ذَكَرٖ وَأُنثَىٰ وَجَعَلۡنَٰكُمۡ شُعُوبٗا وَقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوٓاْۚ إِنَّ أَكۡرَمَكُمۡ عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقَىٰكُمۡۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٞ ١٣ ﴾[الحجرات: ۱۳].
«ای مردمان! ما شما را از مرد و زنی (به نام آدم و حواء) آفریدهایم، و شما را تیره تیره و قبیله قبیله نمودهایم تا همدیگر را بشناسید (و هرکسی با تفاوت و ویژگی خاص درونی و بیرونی از دیگری مشخص شود و در پیکرهی جامعهی انسانی نقشی جداگانه داشته باشد)، بیگمان گرامیترین شما در نزد خدا، متّقیترین شما است. خداوند مسلّماً آگاه و باخبر (از پندار و کردار و گفتار شما، و از حال همه کس و همه چیز) است».
اینها سخنان جاویدان و استواری است که هنگام «حجة الوداع» بر زبان پیامبر عظیمالشأن اسلام جاری شده است. هنگامی که رسول اکرم جبا این اعلامیه تاریخی و شکوهمند قیام نمود، جهان در یک وضعیت ناآرام و غیرطبیعی به سر میبرد که قدرت تحمّل و پذیرایی این گفتارهای صریح و با جرأت را نداشت.
به راستی که این اعلام از یک زلزله شدید و هولناک کمتر نبود، در واقع بسیاری از چیزها طوری هستند که ما فقط به صورت تدریجی یا پشت پرده میتوانیم آنها را تحمل نماییم. به طور مثال جریان برق را فقط در داخل سیمها حس میکنیم، ولی اگر به سیم لخت دست بزنیم، دچار صدمه سنگین یا مرگ خواهیم شد.
امروزه بشریت، پس از طی نمودن مسافتهای طولانی علم و فهم و اندیشه، که به یمن دعوت الی الله و بروز جوّ اسلامی و تلاش داعیان و مصلحان بزرگ نصیب او شده است، این اعلام بیمناک و انقلابی و حماسه آفرین را که لانههای جاهلیت را در هم کوبید و پناهگاههای شرک و بتپرستی و تبعیض نژادی را متزلزل ساخت، یک حقیقت عادی و روزمره تلقی میکند. و چنانکه مشاهده میکنیم امروزه هر مؤسسه سیاسی و اجتماعی در جهان کنونی سنگ همین شعار را بر سینه میکوبد. همچنین منشور حقوق بشر سازمان ملل، دولتهای جمهوری و مؤسسههای حقوق انسانی، همگی شعار مساوات و حقوق سر میدهند، که هیچ کس آن را عجیب و غریب نمیپندارد، امّا بر هیمن بشر، روزگاری گذشته است که عقیده برتری بعضی از ملت و خاندانها، و مافوق بشر بودن آنها حکمفرما بوده است، و بعضی از خاندانها و نسلها، خود را به خورشید و ماه و بعضی به خدا نسبت میدادند. (تعالى الله عما یقول الظالمون علواً كبیراً)قرآن مجید گفتار یهود و نصارا را چنین حکایت میکند:
﴿ وَقَالَتِ ٱلۡيَهُودُ وَٱلنَّصَٰرَىٰ نَحۡنُ أَبۡنَٰٓؤُاْ ٱللَّهِ وَأَحِبَّٰٓؤُهُۥ ﴾[المائدة: ۱۸].
«یهود و نصارا گفتند ما فرزندان خدا و دوستان اوییم».
فراعنه «مصر» معتقد بودند که آنها تجسم اله «شمس» «رع» (Ray) و مظهر آن میباشند.
در «هند» دو خاندان به نامهای «سورج بنسی» یعنی فرزندان خورشید، و «جندر بنسی» یعنی فرزندان ماه، شهرت داشتند.
کسریهای ایران قایل بودند که در رگهای آنها خون خدایی جریان دارد که مردم ایران نیز آنها را با دید خدایی و تقدیس مینگریستند، به طوری که یکی از القاب «خسرو پرویز» (۵۹۰ ـ ۶۲۸ م) و صفات وی این بود: «در میان خدایان، انسانی فناناپذیر، و در میان انسانها، خدایی بینظیر، کلمهاش بلند و مجدش باشکوه، همراه خورشید با نور خود طلوع میکند و شبهای تیره و تار را با نورش روشن میسازد» [۱۲۷].
قیصرهای «روم» نیز خدایانی داشتند، بلکه هر کسی زمام سلطنت و حکومت را به دست میگرفت خدا خوانده میشد و لقبشان «آگوست» (August) یعنی (مهیب و جلیل) بود [۱۲۸].
اما چینیها، امپراطور را فرزند آسمان تصوّر میکردند. آنها اعتقاد داشتند که آسمان نر و زمین ماده است [۱۲۹].
و امّا عربها هر کسی را به جز خودشان، «عجم» (که تقریباً مترادف حیوان و بیزبان است) مینامیدند. باز در میان خود عربها «قریش» خود را شریفترین قبایل عرب گمان میکردند و از امتیازات خاص خود در موسم حج محافظت مینمودند. و با مردم در مواضع و جایگاههای آنها یکجا نمیشدند [۱۳۰]. آنها مثل سایر حجاج به «عرفات» که خارج از «حرم» است، نمیرفتند، بلکه در «حرم» باقی مانده و در «مزدلفه» توقف میکردند و میگفتند:
«نحن أهل الله فی بلده و قطان بیته« [۱۳۱].
«ما خاصان خدا در شهر او هستیم و ساکنان بیت هستیم».
[۱۲۶] کنزالعمال. [۱۲۷] ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۰۴. [۱۲۸] مراجعه شود به the Raman words تألیف Victor choport ص ۴۱۸. [۱۲۹] مراجعه شود به «تاریخ چین»، به قلم جیمس کارکرن. [۱۳۰] به کتب حدیث و سیره نگاه کنید. [۱۳۱] رواه البخاری عن عائشةل.
ارمغان یا منّت سوّم بعثت محمّدی ج، اعلام عزّت و سربلندی انسان و شرف و بلندی مرتبه انسانیت است.
انسان قبل از بعثت رسول اکرم جدر پرتگاه ذلّت و زبونی سقوط کرده، و هیچ موجودی در روی زمین از او خوارتر و حقیرتر نبود. بعضی از حیوانات و بعضی از درختان چنان مقدّس پنداشته میشدند که نسبت به آنها اعتقادات و پندارهایی مخصوص وابسته کرده و درباره آنها افسانههایی ساخته بودند، پرستشکنندگانشان، آنها را به مراتب از انسان گرامیتر و با عزّتتر، و به صیانت و نگهداری، شایستهتر میدانستند. حتی به خاطر آنها از قتل بیگناهان و ریختن خونها باکی نداشتند، و باکمال بیرحمی و سنگدلی، خون و گوشت انسان را برای آنها قربان میکردند. متأسفانه ما خودمان هم نمونهها و شکلهایی از این قساوتها را در بعضی کشورهای پیشرفته مانند «هند» در قرن بیستم مشاهده نمودهایم.
امّا رسول الله جعزّت و شرافت انسان را دوباره به او بازگردانید، و مجدداً به او ارزش و اعتبار داد و با صراحت تمام اعلام کرد که انسان عزیزترین و ارزندهترین جوهر کائنات و موجودات است؛ و هیچ چیزی گرامیتر و به محبّت شایستهتر از انسان نیست؛ و هیچ موجودی لایقتر به حفظ و صیانت از او وجود ندارد.
آن حضرت جمرتبه انسان را تا جایی بالا برد که او را «خلیفة الله» و «نایب خدا» معرفی کرد که تمام جهان برای وی آفریده شده و او فقط برای خدا خلق گردیده است:
﴿ هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي ٱلۡأَرۡضِ جَمِيعٗا ﴾[البقرة: ۲۹].
«(الله) آن ذاتی است که آفرید برای شما تمام آنچه در زمین است».
انسان سرور موجودات و اشرف مخلوقات است و بر همه برتری دارد:
﴿ ۞وَلَقَدۡ كَرَّمۡنَا بَنِيٓ ءَادَمَ وَحَمَلۡنَٰهُمۡ فِي ٱلۡبَرِّ وَٱلۡبَحۡرِ وَرَزَقۡنَٰهُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَفَضَّلۡنَٰهُمۡ عَلَىٰ كَثِيرٖ مِّمَّنۡ خَلَقۡنَا تَفۡضِيلٗا ٧٠ ﴾[الإسراء: ۷۰].
«ما آدمیزادگان را (با اعطا عقل، اراده، اختیار، نیروی پندار و گفتار و نوشتار، قامت راست، و غیره) گرامی داشتهایم، و آنان را در خشکی و دریا (بر مَرکبهای گوناگون) حمل کردهایم، و از چیزهای پاکیزه و خوشمزه روزیشان نمودهایم، و بر بسیاری از آفریدگان خود کاملاً برتریشان دادهایم».
در زمینه عزّت و شرافت انسان و بزرگداشت وی هیچ مطلبی صریحتر و رساتر از این گفتار رسول الله جوجود ندارد که فرمودند:
«الخلق عیال الله، فأحب الخلق إلى الله مَن أحسن إلى عیاله« [۱۳۲].
«خلق به منزله عیال الله هستند، پس محبوبترین خلق نزد الله، کسی است که به عیال وی نیکی کند».
[۱۳۲] رواه البیهقی.
قبل از بعثت حضرت رسول اکرم جاکثر افراد بشر دچار یأس و ناامیدی از رحمت الله، و مبتلای سوءظن به فطرت سلیم انسان بودند. در ایجاد چنین جوّ و طرز تفکر، بعضی از ادیان قدیمی شرقی و مسیحیت تحریف شده در اروپا و خاورمیانه نقش عمدهای را بازی میکردند. ادیان قدیمی «هند» به عقیده «تناسخ ارواح» ایمان داشتند. طبق این عقیده اراده و اختیار انسان هیچ دخالتی در زندگی وی ندارد.
هر انسان قهراً باید کیفر آنچه را که قبلاً در حیات نخستین انجام داده است، بیابد؛ طبق این جهانبینی، کیفر یافتن بدین صورت است که انسان عاصی و گناهکار پس از مرگش، مجدداً در شکل جانوری درّنده، یا حیوانی چرنده، یا موجودی خسیس و ذلیل، یا انسانی بدبخت و مُعذّب ظهور میکند.
امّا مسیحیت اعلام کرده بود که انسان فطرتاً و از بدو پیدایش عاصی و گنهکار است، و «مسیح»÷کفاره و فدیهی گناهان وی شده است. طبیعی است که این عقیده در دل میلیونها انسان از پیروان مسیح ایجاد سوءظن نمود. آنها از آینده خود و رحمت الهی قطع امید کرده و مأیوس شده بودند.
در همچنین وضعیتی حضرت محمد رسول الله جبا کمال جرأت و صراحت، اعلام فرمود، که فطرت انسانی مانند لوحی صاف میباشد، که هیچ چیزی در آن نوشته نشده است، و این لوح صلاحیت دارد که در آن بهترین و جالبترین نقش و نوشته درج شود. حضرت جتوضیح داد که هر انسان از سر نو زندگیاش را آغاز میکند و بر مبنای عمل و کردارش، شایستهی پاداش و کیفر، بهشت و دوزخ میگردد. او مسئول عمل دیگران نیست و قرآن نیز در چندین جا تصریح کرده است که انسان فقط مسئول عمل خودش میباشد و بر اساس کوشش و تلاش خود، شایسته اجر و ثواب و قابل تقدیر و تشکر قرار میگیرد.
﴿ أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٞ وِزۡرَ أُخۡرَىٰ ٣٨ وَأَن لَّيۡسَ لِلۡإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ ٣٩ وَأَنَّ سَعۡيَهُۥ سَوۡفَ يُرَىٰ ٤٠ ثُمَّ يُجۡزَىٰهُ ٱلۡجَزَآءَ ٱلۡأَوۡفَىٰ ٤١﴾[النجم: ۳۸- ۴۱].
«هیچ کس بار گناهان دیگری را بر دوش نمیکشد. و اینکه برای انسان پاداش و بهرهای نیست جز آنچه خود کرده است و برای آن تلاش نموده است. و اینکه قطعاً سعی و کوشش او دیده خواهد شد. سپس (در برابر کارش) سزا و جزای کافی داده میشود».
این اعلام، اعتماد گمشدهی انسان را نسبت به فطرت و موهبتهای طبیعیاش باز گردانیده و سبب گشت که او با عزم استوار و همّت بلند و عاطفه نیرومند به طرف جلو حرکت کند و سرنوشت خود و بشریت را رقم زند و با استفاده از امکانات فراوان و فرصتهای گرانبها بخت و نصیب خود را بیازماید.
حضرت محمّد جفرمود: ارتکاب گناهان و معاصی، اشتباهات و لغزشها، مرحلهای زودگذر و زوالپذیر در زندگی انسان است که انسان گاهی بنا بر جهل و نادانی و کوتاهاندیشی، و گاهی به اغوای شیطان و گاهی به تحریک نفس، مبتلای آن میگردد. امّا صلاح و نیکی و اعتراف به گناه و ندامت و پشیمانی اصل فطرت او و جوهر انسانیت است. ابتهال و تضرّع در بارگاه حق و عزم راسخ بر عدم بازگشت به گناه، دلیل شرف و منزلت انسان و اصالت جوهر اوست که آن را از پدر خود حضرت آدم÷به ارث برده است.
حضرت محمّد ججلوی گناهکاران غرق در گرداب گناه و معصیت، دروازهی گستردهای از «توبه» گشود و همگی را به سوی آن آشکارا فرا خواند و فضیلت توبه را مشروحاً بیان داشت و چنان این موضوع را روشن ساخت که میتوان گفت که او این رکن مهم را از سر نو احیا نمود و از این جهت یکی از نامهای گرامی وی «نبیالتوبه» معروف است، زیرا او توبه را تنها یک وسیلهی اضطراری قرار نداد که انسان فقط برای جبران مافات به آن توسل جوید، بلکه آن را از افضل عبادات و قربات عندالله، خواند و آسانترین راه برای وصول به درجهی اعلای ولایت و تقرب، قلمداد نمود. طوری که بندگان عبادتگذار و زاهدان پاک شعار، بر توبهکنندگان رشک میبرند.
قرآن مجید فضیلت توبه و گنجایش آن را مفصلاً شرح داده است و این مطلب را با زیباترین و جذابترین شیوه بیان فرموده که توبه از هر گناهی هر چند بزرگ باشد، انسان را کاملاً پاک و صاف میگرداند و ضمناً کلیه معصیتکاران و خطاپیشگان، و گرفتاران نفس و شیطان را به رجوع و فرار به سوی الله، فرا میخواند، تا هر چه زودتر خود را در سایه مهربانیهای حق و آغوش رأفت و عطوفتش بیندازند و تصویر دریاهای مواج و بیکران رحمتهای الهی را که محیط بر انفس و آفاق است، چنان زیبا و شگفتانگیز و جذاب ترسیم نمود که از آن چنین معلوم میشود که خداوند متعال تنها بردبار و مهربان و بخشنده و کریم نیست، بلکه او (اگر این تعبیر درست باشد) توبهکنندگان را دوست دارد و به آنها اشتیاق میورزد و تلاش و سعی بلیغ آنها را سپاسگذاری و قدردانی مینماید.
آری، خاتم پیامبران جبا دعوت عام خود به سوی توبه و بیان فضایل و گنجایش آن، بشریت مرعوب و خوفزده و پریشانخاطر را که مدتها زیر چکمههای یأس و ناامیدی ناله میزد و از افراط هشدارها و اخطارات کیفر و عذاب و مظاهر غضب و جلال (که در این زمینه علمای یهود و شارحین کتب مقدسه و راهبان تندرو و افراطی مسیحیت نقش مهمی داشتند) لرزه بر اندام بود، کمک و دستگیری نمود و برای او فرصتی جدید و طلایی در زندگی مهیا فرمود و در قلب ناتوان و خسته، و جسم سرد و پژمردهاش حرارت جدید و روح تازهای دمید و برای جراحات او، مرهمی تدارک دید و او را کلاً از پرتگاه مذلّت و خواری به اوج عزّت و شرافت و اعتماد به نفس و توکل و اتکاء به ذات الله، مشرف ساخت.
ادیان قدیم، به ویژه مسیحیت، زندگی انسانی را بر دو نوع تقسیم کرده بودند: دینی و دنیوی؛ و به طور کلی کرهی خاکی به دو جبهه، یکی جبههی «رجال دین» و دیگری جبههی «رجال دنیا» مجزا شده بود. این دو جبهه نه تنها از یکدیگر جدا بودند، بلکه میان آنها شکافی عمیق و پردهای ضخیم قرار داشت. به همین دلیل پیوسته با هم در حال اختلاف و جنگ به سر میبردند؛ هر فردی معتقد بود که میان دین و دنیا، خصومت و عداوت همیشگی است و امکان آشتی و صلح وجود ندارد. بنابراین اگر کسی با یکی تماس برقرار کند، قهراً باید از دیگری قطع تعلّق نموده، حتی اعلام جنگ کند، میگفتند: امکان ندارد که انسان در آن واحد سوار دو کشتی بشود، پس هرگاه کسی بخواهد به رشد اقتصادی و آسایش زندگی برسد، چارهای بجز این نیست که از دار آخرت غافل شده و از آفریدگار آسمانها و زمین اعراض نماید.
معتقد بودند که بقای حکومت، سلطه و قدرت تنها در صورتی امکانپذیر است که انسان نسبت به تعالیم دینی و ارزشهای اخلاقی و ترس از خدا، بیتفاوت و بیپروا باشد، زیرا تقوا و دینداری بدون رهبانیت و قطع ارتباط از دنیا و مافیها امکانپذیر نیست.
اینجا ذکر این نکته ضروری است، که انسان فطرتاً دوستدار لذّتها و رفاه است. روی این اصل هر مکتب فکری و دینی که به رفاه و آسایش مباح، قیام برای احقاق حق، عزّت و تحصیل نیرو و حکومت اجازه ندهد، اغلب برای نوع بشری سازگار نخواهد بود؛ زیرا این طرز تفکر در واقع مرادف جنگ با فطرت سلیم و سرکوب کردن غرایز فطری و طبیعی در وجود انسان است.
در نتیجهی همین درگیری بود که تعداد زیادی از انسانهای خردمند و زیرک و صاحبان صلاحیت و علم و دانش، دنیا را بر دین ارجح شمردند و به عنوان یک نیاز اجتماعی و واقعیت زنده، آن را اختیار نموده، به آن مطمئن شدند و کلیهی تلاشهای خود را در جهت بالا بردن سطح زندگی و تحصیل لذتها مبذول نموده، از هر نوع ترقی دین و پیشرفت معنوی سلب امید کردند.
عموماً اکثر کسانی که دین را ترک گفتند، بنابر همین فکری بود که آن را یک واقعیت مسلم گمان کردند، و در نتیجهی همین تناقضاندیشی بود که زمامداران حکومت دنیوی علیه «کلیسا» که خود را نمایندهی دین تصور میکرد، شورش نمودند و از تمام قیود و پایبندیهای آن آزاد شدند و پس از آن، حکومتها (به حکم منطق) همچون فیل مست و هیجانزدهای که از زنجیر و بندها آزاد شده باشد، یا مانند شتری که مست و مهارش گسسته شده است، و به طرف دین و دینداران حملهور شدند.
همین تفرقه و جدایی میان دین و دنیا و عداوت منحوس میان «رجال دین» و «رجال دنیا» بود که دروازه را کاملاً با هر دو لنگهاش بر روی الحاد و بیدینی باز کرد، که نخست خود غرب شکار آن گردید و بعد ملتهایی که در فکر و علم و فرهنگ مقلِّد غرب بودند، یا زیر پرچم آن میزیستند، دستخوش آن شدند.
سپس داعیان تندرو و افراطی مسیحیت، مشکل را دو چندان کردند، خصوصاً آنهایی که فطرت بشری را بزرگترین عایق و مانع تزکیه روح و تماس با عالم بالا، تصوّر نمودند و در جهت تذلیل و شکنجه دادن نفس به وسیلهی احکام سخت و تعالیم جائرانه از هیچ کوششی دریغ نورزیدند و بالاخره چنان شکل وحشیانه و تاریک و خوفناکی از دین، ترسیم و تقدیم کردند که از شنیدن و دیدن آن بدن انسان به لرزه میآمد.
سرانجام کار به جایی کشید که مردم از سایه دین گریختند و بندگی نفس و هوی و هوس (در وسیعترین معنای آن) به اوج خود رسید و جهان در میان دو نقیض به حالت نوسان درآمد و بالاخره بنا بر ضعف یا فقدان حس دینی، در پرتگاه ژرف بیدینی و هرج و مرج اخلاقی سقوط نمود [۱۳۳].
بزرگترین هدیه بعثت محمدی و منّت جاویدان و عظیم آن بر بشریت، این ندای عمومی بود که اساس اعمال و اخلاق همان هدفی است که انسان آن را دنبال مینماید، که در شریعت اسلام به «نیت» تعبیر شده است. این لفظ اگر چه مختصر است، ولی از نظر معنی بسیار وسیع و عمیق میباشد.
پیامبر اسلام جفرمود:
«إِنَّمَا الأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ ، وَإِنَّمَا لِكُلِّ امْرِئٍ مَا نَوَى» [۱۳۴].
«اساس و مدار اعمال به نیت بستگی دارد. هر کسی هر چیزی را نیت کند همان چیز به وی میرسد».
از این ندای عام ثابت میشود که هر انسان هر عملی را به قصد خشنودی الله و به انگیزه اخلاص و امتثال امر الهی انجام بدهد، آن عمل، وسیلهی تقرب الی الله و موجب وصول به درجهی اعلای یقین و ایمان میشود و بدون هیچ شائبهای دین خالص، قرار میگیرد. حال فرقی نمیکند که چنین عملی جهاد و قتال باشد یا حکومت و سلطنت، یا بهرهگیری از نعمتهای روی زمین و برآوردن خواستههای نفس و تلاش رزق و شغل، یا اشتغال به سرگرمیهای جایز و مباح و زندگی خانوادگی و غیره.
و برعکس آن، هر عملی که از انگیزه اخلاص و خشنودی الله و اطاعت او خالی باشد و یا غفلت و فراموشی از آخرت انجام بگیرد، جزء دنیا به حساب میآید گرچه آن عمل، نماز یا هجرت و جهاد، یا ذکر، تسبیح یا قتال فی سبیل الله؛ و انجام دهندهی آن اگر چه عالم و مجاهد و داعی باشد، پاداش و ثواب نمییابد، بلکه این نوع اعمال و خدمات بیاخلاص، سبب وبال و مصیبت شده و میان بنده و پروردگارش حجاب و پرده خواهد شد [۱۳۵].
پنجمین ارمغان ارزندهی حضرت محمّد جاین بود که شکاف گسترده میان «دین و دنیا» را پُر کرد و جدایی و منافرت آن دو را خاتمه داد، در صورتی که قبلاً در خصومت دائمی و عداوت آشکارا و کینهتوزی همیشگی به سر میبردند، اما در نتیجهی تعالیم ارزنده پیامبر وحدت ج، همدیگر را در کمال مودّت و الفت در آغوش گرفته، صلح و آشتی نمودند.
به راستی که حضرتش رسول وحدت و در آن واحد هم «بشیر» بود و هم «نذیر» و نوع بشری را از دو جبهه مخالف «دین و دنیا» به جبهه واحد ایمان و اخلاص و ترحم بر بشریت و تحصیل رضای پروردگار، دعوت نمود و این دعای جامع و پرمحتوا را به ما تعلیم داد:
﴿ رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِي ٱلدُّنۡيَا حَسَنَةٗ وَفِي ٱلۡأٓخِرَةِ حَسَنَةٗ وَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ ٢٠١ ﴾[البقرة: ۲۰۱].
«پروردگارا! بده ما را در دنیا نعمت نیکو و در آخرت نعمت نیکو و محفوظ دار ما را از عذاب دوزخ».
آن حضرت جبا آیه:
﴿ قُلۡ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحۡيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ١٦٢﴾[الأنعام: ۱۶۲].
«همانا نماز من و حج و قربانی من و زندگانی من و موت من برای الله. پروردگار عالمیان است».
اعلام نمود که زندگانی مؤمن مجموعه چیزهای ضد و نقیض نیست، بلکه زندگانی مؤمن دارای وحدتی است که بر آن روح عبادت و اخلاص حاکم است، و ایمان و اسلام، این زندگی را به اطاعت و فرمانبرداری از اوامر الله سوق میدهد.
بر اساس این جهانبینی معنی عبادت و اطاعت در تمام شعبههای زندگی و تمامی اعمال بشری تحقق مییابد مشروط بر اینکه کارها با اخلاص نیت و طبق روش انبیاء †انجام بگیرد.
بنابراین، رسول اکرم جبه تمام معنی رسول وحدت و آشتی و پیامبر اتحاد و انسجام در آن واحد «بشیر و نذیر» است. آن حضرت جنظریهی جدایی میان دین و دنیا را از بین برد. سراسر زندگی را بندگی و روی زمین را محراب عبادت اعلام نمود، و دست انسان را گرفته او را از جبهههای ضد و نقیض و در حال نبرد، به جبهه واحد و گستردهی عمل صالح، خدمت به بشریت و رضایتجویی خداوند راهنمایی کرد. از این روست که پادشاهان را در لباس فقرا و زاهدان را در کسوت پادشاهان و امرا میبینید و مردانی را مشاهده میکنید که از طرفی کوه حلم و منابع علماند و از طرفی دیگر عبادتگزاران شب و شهسواران روز اند، بدون اینکه در طرز عمل خود تناقض و صعوبت یا خلل و تکلّف حس نمایند.
[۱۳۳] جهت تفصیل مراجعه شود به کتاب «نبرد میان دین و دانش» از «درابر» Draper و باب چهارم «حدود خسارات جهان و انحطاط مسلمین»، «عصر اروپا». [۱۳۴] متفق علیه (بخاری و مسلم). [۱۳۵] کتب حدیث در این خصوص آکنده از آثار و روایات هستند، بنگرید به ابواب اخلاص و نیت.
ششمین ارمغان، یا ششمین انقلابی که حضرت محمد جدر زندگی بشریت به وجود آورد این بود که انسان را به مناسبترین جایگاه راهنمایی کرد تا نیروهای خود را در آن صرف نماید و او را در فضایی وسیع و بلند صعود داد تا در آن بال و پر گشوده، به پرواز در آید.
توضیح اینکه انسان قبل از بعثت محمدی از هدف حقیقی خود جاهل بود و نمیدانست به کجا میرود و بازگشت او به کجاست؟ و زمینهی شایستهتر و مناسبتر برای صرف نیروها و موهبتهای او کدام است؟
او برای خود اهداف خیالی و مصنوعی در نظر گرفته بود و تمام نیرو و هوشیاری خود را در دایرههای تنگ و محدودی صرف میکرد.
نزد انسان آن روز، فرد موفق و نمونه کسی بود که بیش از دیگران دارای مال و ثروت، نفوذ و قدرت باشد و بر بزرگترین مجموعه بشری، و گستردهترین مساحت ارضی، حکومت و فرمانروایی کند. در دنیای آن روز میلیونها نفر وجود داشتند که هدف نهاییشان، فقط در بهرهگیری و لذّت از رنگهای گوناگون و صداهای طربانگیز و غذاهای لذیذ و تقلید از صدای بلبل و رنگارنگی طاووس و رفتار حیوانات خلاصه میگردید.
هزاران نفر بودند که فقط به دربار و درباریان و ملوک وابسته بودند و تمام صلاحیت و نبوغ خود را برای تقرّب به امرا و تعلّق پیش اغنیا و کرنش در برابر زورآوران صرف میکردند و با مشغلههای بیهوده که نه در بردارنده ارزش دنیوی و نه ارزش اخروی بود، خود را سرگرم مینمودند.
حضرت رسول اکرم جبا تعالیم گهربار خود انسان را از وضعیت فوق رهایی بخشید و هدف حقیقی و مطلوب نهایی را پیش روی او قرار داد و در دل انسان این مطلب را راسخ نمود که زمینهی حقیقی کوشش و جدیت او، و مصرف درست موهبتها و نیروها و نگرشهای او این است که معرفت آفریدگار آسمانها و زمین را حاصل نماید و از صفات و قدرت و حکمت او، و وسعت بیکران ملکوت آسمانها و زمین و عظمت آن، آگاه شود و بدین ترتیب با تحصیل ایمان و یقین، به رضا و خشنودی خداوند متعال نایل گردد.
انسان باید در صدد جستجوی وحدتی باشد که اجزاء پراکنده و احیاناً متناقض را با هم ربط و پیوند دهد و سرانجام با شکوفا ساختن درونی و قوای باطنیاش به درجات قرب و یقین مشرف گردد و با خدمت به انسانیت و ایثار و فداکاری و اخلاق عالیه به جایی برسد که فرشتگان مقرّب به آنجا نمیرسند.
آری! همین است سعادت حقیقی و همین است منتهای کمال و معراج قلب و روح انسانی [۱۳۶].
[۱۳۶] نبی رحمت، ص ۴۷۵ ۴۹۲.
ای نبی رحمت! و ای سروری که حضرت احدیت وجودت را مایهی رحمت برای تمام جهانیان قرار داد! ای رسول «رؤوف» و «رحیم»ی که پروردگار مهربان به وسیلهی شما، ما بیچارگان را
از «ظلمات» به سوی «نور» / از «ضلالت» به سوی «هدایت» /
از «جهل» به سوی «علم» / از «ضعف» به سوی «قوّت» /
از «پستی» به سوی «بلندی» / از «تفرقه» به سوی «وحدت» /
از «نزاع» و «خصومت» به سوی «محبّت» و «الفت» هدایت نمود تا جایی که به مقام «بهترین امت» برای «هدایت بشریت» نائل آمدیم.
صد هزاران آفرین بر جان تو بر قدوم و دور فرزندان تو
آن خلیفه زادگان مُقبلَت زادهاند از عنصر جان و دلَت
این تُحفهی ناچیز را از این مسکین درمانده قبول فرما، که بقدر وسع و علم خویش آن را نگاشتهام، نه در حد وصف شما، من کجا و تعریف و تمجید شما کجا که پروردگار عالم وصفت به «طه» و «یس» نمود و جبریل ثناخوانت گشت!
ای فرشتهی نجات بشریت! براستی تمامی روزهای زندگی نورانیات برای جامعهی بشریت درس و پند است؛ از همان دوران کودکی و یتیمی، تا دوران جوانی و دلیری و دوران نبوت و رسالت. اما افسوس و صد افسوس! که ما مسلمانان قرن تکنولوژی و پیشرفت صنعتی، سیره و روش زیبای تو را فراموش کرده و به غرب و فرهنگ فرنگ روی بردهایم.
در عجم گر دیدم و هم در عربمصطفی نایاب و ارزان بولهب
این مسلمانزادهی روشن دماغظلمت آباد و ضمیرش بیچراغ
این زخود بیگانه، این مست فرنگنان جو میخواهد از دست فرنگ
آتش افرنگیان بگداختشیعنی این دوزخ، دگرگون ساختش
در جوانی نرم و نازک چون حریرآرزو در سینهی او زود میر
تا دل او در میان سینه مُردمینیندیشد مگر از خواب و خورد
قُم باذنی گو و او را زنده کندر دلش الله هو را زنده کن
آری! باید اعتراف کنیم که ما نیز سنتهای زیبایت را فراموش نموده و به دنیا و راحتی آن روی آوردهایم
ننالم از کسی مینالم از خویش که ما شایان شأن تو نبودیم
ای نبی رحمت! ای نبی رئوف و رحیم! سنتت درمان تمامی دردهای ماست و ما را به خویشتن باز میگردانت، چراکه از هر مادری مهربانتری و از هر پدری مشفقتری!
آخر دعوانا إن الحمد لله ربالعالمین
مسکین بیمایه، محمد ایوب گنجی
ربیع الاول ۱۴۲۷ قمری
اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ شمسی،
مسجد قُبا سنندج