1189

مشخصات کتاب

مُصیبت نامه




سراینده:

علیرضا حسینی

گفتگوی تبهکار با آقا

تبهکاری به آقا گفت روزی
که من بر خود ستم کردم، تو بر دین
سیاست را نقاب دین زدی تو
تو کاری کرده ای بسیار ننگین
کجا دین گفته با چین دوست باشید؟
و یا روسیه کافرتر از چین؟
فشار مصلحت یکبار باشد
نه چندین بار و چندین سال وچندین
کجا دین گفته آزار و شکنجه؟
کجا دین گفته فحاشی و توهین؟
کجا دین گفته کهریزک بسازید؟
برای مردم مظلوم مسکین؟
کجا دین گفته مکر و حیله بازی؟
کدامین دین کدامین راه و آیین؟
کدامین دین، بترسد از مخالف
چرا لالی بگو با ما، کدامین؟
دلیلش فیلترینگ و جهل و سانسور
چماق آهنین در زیر آستین
حدیث و قصه شد بنیاد مذهب
روایت، کرده دین را زشت و چرکین
نگو مذهب، بگو جهل و خرافه
نگو دین بر چنین پوسیده آیین
نماد دین اگر ریش است و چفیه
[1] نماد کفر، لابد پوشش جین!
منافق پروری کردید اینجا
برای اینکه دین شد راه تعیین
تمام پیروان تو خوارج
تمام چهره ها بد زخم و آگین
تبهکاری من با توبه پاک است
ولی شد هفت دریا از تو چرکین
دل تو سنگ شد آقا ز نیرنگ
به گوش تو نصیحت مثل یاسین
تو آقا نیستی ای بنده‌ی جاه
تو کوچکتر از این کوچکتر از این
ستمگر بوده ام من بر تن خود
تو یک ملت فنا کردی به صد کین
چه شد بر ما که دائم می فرستیم
خراج و باج، سوی چین و ماچین
همین ایران که سویش بود هر روز
خراج و باج، حالا گشته است این
بر این شاهی که با دین شد سوارت
دو صد لعنت بگو ای دوست، آمین
به هر جا پانهی ترس است ووحشت
تو گویی هست ایران، کشور مین
چرا مردم چنین افسرده هستند؟
به هر جا پا نهی، هستند غمگین؟
شده مغز تو پوک از حرف کیهان
از این تحلیلهای پوچ و پشمین
خدا کی گفته این اوباش، دینند؟
اگر دین این بود، رحمت به بی دین
تو دشمن پروری آقا ندانی
سپاهت احمقانی سر به پایین
بترس ای خرمگس روزی به ناگاه
به هم کوبد تو را پرهای شاهین
دو صد لعنت بر آن شاهی که مرده
دو صد لعنت بر این آخوند بی دین
به ذات حق قسم افکار آخوند
نجس تر باشد از مدفوع و سرگین
سواری می دهی تا کی برادر؟
بیا بر روی زین، ای روی تو زین
سرت را گرم کردند ای برادر
به دعوایی که باشد در فلسطین
ندو مانند خر دنبال آقا
نرو،هُش، های، هو، هر، لاجرم هین!!
تو را فردا چه تلخ است ای برادر
تو ای خوابیده در اوهام شیرین
بپا خیزی اگر از خواب نوشین
گریزد دزد، پاورچین ز پرچین
به شهد علم، پایان ده به تلخی
به نور علم تا یک صبح زرین
ولایت، مظهر یک شرک ناب است
بتی اطراف آن جمع شیاطین
چماق، اقتدارت آهنین نیست
که پای ظلم، کوتاه است و چوبین
تو بستی عقد دائم با شیاطین
نهادی نفت را هم شرط کابین
تو خود کوری به آیات الهی
تو دین را می کنی تفسیر و تبیین؟
فروشی جو، ولی گندم نمایی
بگویی زر، ولی داری ملامین
اگر از جانب الله هستی
جوازت کو؟ بده یکبار تضمین!
ملامت نیست بر ملت، نباشد
علامت بر جبین این شیاطین
بله من مخملی، دشمن، برانداز
به هم خورده دلم از این مضامین
سپاهت هار شد، روزی بگیرد
تو را پاچه به جای امر و تمکین
نظام تو بساطش بر می افتد
ببین من کی زدم این نکته تخمین
گمانم شانزده سال دگر وقت
شما دارید تا هنگام تدفین
کشندت عاقبت چون سوی دوزخ
بگیرد زخمهای کهنه تسکین
نباشد جای تو بالای دوزخ
که جایت هست در اعماق زیرین
کشیدی گند بر ارکان کشور
ز ری تا قشم، از قم تا ورامین
عجب دارم که داری انتظار
اطاعت، جانفشانی، عشق، تحسین
تو رسم مملکت داری بیاموز
از آن روبه، ولادیمیر پوتین
ببندی گر فلنگت را ببندیم
تمام کوچه ها را شمع و آذین
خدا بخشد مرا شاید، تو را نه
که من بر خود ستم کردم، تو بر دین!

[1] چفیه: پارچه ای که حزب اللهیان و بسیجیان و حامیان ولایت فقیه به گردن خود می اندازند.

جمکران

چون مرکزی برای فسادست جمکران
بازار دین کننده کساد است، جمکران
چون یک بت بزرگ شده نصب روی
دین طغیان وبت پرستی عاداست،جمکران
چاهی است کنده اند در راه مستقیم
جمع کران رسیده وشاد است، جمکران
درخاک قم به خواب کسی آمدوبه ظلم
شیطان به دست خویش نهاد است، جمکران
چیزندیده را زچه دیده‌است توی خواب
طفل نزاده را ز چه زاد است، جمکران
شد زخم جسم چرکی مذهب زکفروشرک
شاید علاج درد وضماد است، جمکران
شرک است دین حاکم تاریخ ولاجرم
ضد خدا و پر ز عناد است، جمکران
چون این بت بزرگ درآنجا شدست نصب
هُش دار، بدترین بلاد است، جمکران فکر بهائیت شده پیدا از این طریق
بدتر از این به دهر نزادست، جمکران
گر مسجدالحرام شود خالی و خراب
آن روز شوم، خرم وشادست، جمکران
ازین هلال شیعه به اسلام رخنه هاست
هر چند یک شعار ونماد است، جمکران
مانند قبر و گنبد و فریاد روضه ها
وزر و وبال روز معاد است، جمکران
صدها هزار زائر و هل من مزید او؟
چون دوزخی سیاه، گشاد است، جمکران
خون شد دل حسین زآخوند وفکر او
بدتر ز ظلم ابن زیاد است، جمکران
این وهم شد عمود خرافات شیعه ها
این شرک را نمود ونماد است، جمکران
آتشکده خراب شد و قبرها درست!
چون مظهر نبود سواد است، جمکران
زنها قدیم نذر معابد شدند و حال
چون مرکزی برای فساد است، جمکران
توحید ما خراب شده در هوای جهل
بر بید شرک، وحشت باد است جمکران

عقل و خرد

دیشب به سرم آتش عشقی زحق افتاد
در حالت بیداری، بر تن عرق افتاد
قرآن چو گشودیم، مفاتیح ور افتاد
حق آمد و با آمدن او ورق افتاد
با عقل و خرد، هر که در افتاد ور افتاد
در آن ورق پاک، چنین بود نوشته
در جنب خدا صحبت اغیار چه زشته
هر چند علی جانم در ناف بهشته
آخوند به دوزخ بشود سرخ و برشته
از چنگ توهم، دل خود را بکن آزاد
با عقل و خرد، هر که در افتاد ور افتاد
آخوند تورا مثل خودش احمق وخر کرد
با قصه و افسانه به تاریخ سفر کرد
دزدید تو را ایمان، پس گوش تو کر کرد
در کشور تو فتنه و اندوه و شر افتاد
با عقل و خرد، هر که در افتاد ور افتاد
کام و دهن از نام خدا یافت حلاوت
باغ و چمن از یاد خدا یافت طراوت
با وحدت وتوحید نکن جنگ وعداوت
چون ملت تو تجزیه گردیده و بر باد
با عقل و خرد، هر که در افتاد ور افتاد
حوران بهشتی را با شرک چه کار است؟
خیل ملک ازجمع شیاطین به فرار است!
اعمال شما موجب بیزاری و عار است!
شد بتکده ها از طرف شیعه چه آباد
با عقل و خرد، هر که در افتاد ور افتاد
من دوست تو هستم نه دشمن دینت
باشد که خدا باشد همواره قرینت
تو فحش به من دادی از شدت کینت
این نکته زیبا را از من مبر از یاد
با عقل و خرد، هر که در افتاد ور افتاد

لعنت

جنتی بر حماقتت لعنت
هاشمی بر سیاستت لعنت
گفته ای آیتی ز اللهم
بر تو و شکل آیتت لعنت
هفته وحدت نمایشی است
تفرقه، بر جماعتت لعنت
منشاء فتنه ای و غصه و شر
رهبرا بر ولایتت لعنت
می کنی انقلاب مثل خر
هموطن بر حماقتت لعنت
همت تو مضاعف و پوچ است
بر سراپای همتت لعنت
دیده تو ندیده جز دشمن
بر تو و بر شماتت لعنت
خنده هایت چه موذیانه شده
خامنه بر خباثتت لعنت
بمب و موشک برای تو شوکت
بر سراپای شوکتت لعنت
بچه های شما اگر دزدند
بر تو و اهل و عترتت لعنت
عصمتی نیست در ولایت تو
هست اگر، پس به عصمتت لعنت
بی بصیرت بدون برنامه
بر سراپای حکمتت لعنت
چشم تو پر ز مکر و بی شرمی
بر سراپای حیلتت لعنت

صد هزاران جمعه می آید، نمی آید کسی!!

صدهزاران جمعه می‌آید، نمی‌آید کسی
نور کی با خدعه می‌آید؟ نمی‌آید کسی
بعد قرآن و پیمبر حجتی دیگر نبود
چون تو را تغییر می باید، نمی آید کسی
بی پدر شاید بزاید چرخ بازیگر ولی
طفل بی مادر نمی زاید، نمی آید کسی
جز خدای پاک ستار العیوب بی بدیل
کس تو را هرگز نمی‌پاید، نمی‌آید کسی
اینهمه ظلم وتو دراوهام خود خوابیده‌ای
ذره‌ای شک کن دلا، شاید نمی‌آید کسی
کار مذهب نیست جز آلودگی و تفرقه
دین ز روی عقل فرماید نمی آید کسی
قصه وافسانه وحرف وحدیث روضه ها
جهل روی جهل افزاید، نمی آید کسی
چون عمل بافکرصالح هست تنها راه تو
این ندا از عرش می آید، نمی آید کسی
بشنود آخوند اگر این شعرهای آتشین
خشمگین دندان خودساید، نمی‌آید کسی
مکتب آخوند با توجیه و مکر و سفسطه
دین تو با قصه آلاید، نمی آید کسی
کاش می آمد که تا آخوندها رسوا شوند
مشت آنها وا شود شاید، نمی آید کسی
در خیالی خام اجداد تو مُردند ای عزیز
صد هزاران جمعه می‌آید، نمی‌آید کسی

شرک

به غیر از حق توکل، شرک باشد
نباشد گر تعقل، شرک باشد
فروریزد بنای شرک در ظلم
که آغاز تزلزل، شرک باشد
مده نذر و مزن بر سینه و سر
که این اعمال در کل شرک باشد
بنای شرک آمیز ولایت
اگر دیدی که شد شُل، شرک باشد
اگر شد ملت باهوش با نفت
فقیر آسمان جُل، شرک باشد
شریعت با ولایت بند آمد
برای اینکه این پُل، شرک باشد
زیارتخوانی و گنبد پرستی
چنین اعمال در کل، شرک باشد
امام غائب حاضر چو الله
بدان ای گیج مُنگُل، شرک باشد
نخواندی قل هو الله و احد تو
که ضد سوره قُل، شرک باشد
همین اندوه و زاری توی هیات
همین مداح بلبل، شرک باشد
برای مشرکین بت واسطه بود
به غیر حق توسل، شرک باشد
به غیر او مبند ای دوست امید
به غیر او توسل، شرک باشد
مدران چشمهایت را چو کافر
مزن بر من چنین زُل، شرک باشد
فتاده گند بر ارکان کشور
ز تهران تا به آمُل، شرک باشد
در اینجا ساده بینی یک فریب است
که آغاز تساهل، شرک باشد
ضریح و گنبد و جار و هیاهو
ورای هر تجمل، شرک باشد
بر این ظلم سراپا مکر و نیرنگ
نشو ساکت تحمل، شرک باشد
نکن تقلید مثل گوسفندان
بیا بیرون ز آغُل، شرک باشد

افعی مذهب

افعی مذهب به‌روی گنج دین‌افتاده است
در میان مسلمین غوغا و کین افتاده است
از برای قصه هایی زشت و سرتا پا دروغ
اختلافی پوچ اندر مسلمین افتاده است
بیرق بدعت شده بر دستهای ما بلند
دین ز نادانی ما روی زمین افتاده است
دردل بی نور ما میل خرافات است وبس
در سر بی مغز ما تنها همین افتاده است
اقتصاد ما فلج از مشرکین بی خدا
تا گذار تاجران برخاک چین افتاده است
مثل خون زهرخرافات است در رگ‌ها روان
گرچه‌جای مُهرها روی جبین افتاده است
ادعای فضل و دانشمندی و ایمان کند
احمقی که روزی از ماء معین افتاده است
آب دانش شست خاک جهل‌ودیدم فاجعه
افعی مذهب به‌روی گنج دین افتاده است

ز اسلام به جز نام نماند

وقتی که برای عشق فرجام نماند
ساقی که برفت، صحبت جام نماند
آزاده که در بند شکفتن می خواند
چون خواند اگر چه رفت ناکام نماند
بستند در خانه آزادی را
انگار کسی برای اعدام نماند
دین را به سراپرده قدرت بردند
در مسلخ مصلحت که اسلام نماند
هیهات در این قوم به جز دیو نبود
افسوس ز اسلام به جز نام نماند
سی سال گذشت ای خداوند چرا
یک روز قشنگ و خوب و آرام نماند؟

خدایی که من می شناسم

آن خدایی که می شناسم من
آن قدیمی ترین خدا باشد
خالی از زحمت خرافات و
راه او از شما جدا باشد
دشمن متولیان مذهب
دشمن هر چه دین نما باشد
دوست آن کسی که آزادست
از اسارت، رها رها باشد
دور از هر خرافه و مسلک
هر کجا هست او شفا باشد
ضد آخوند و قصه و تاویل
ساده و پاک و بی ریا باشد
بابی از واسطه ندارد او
هر چه نزدیکتر به ما باشد
از زبان بازی و تقلب دور
روشن و خوب و با صفا باشد
عاشق اتحاد نوع بشر
شاهد رنج عصر ما باشد
حامی پیشرفت و آزادی
دور از غصه و جفا باشد
دین مطلوب او، محبت و عشق
کار محبوب او، وفا باشد
وا کُند هر چه غُل و زنجیر است
نه بلا مانع بلا باشد
چون نباشد به غیر از او الله
آستانش حریم لا باشد
غیر از این لا هر آنچه آری هست
آری آری ، روا روا باشد
نه نماینده دارد و نه باب
بی سر خر جهان تو را باشد
حجتی نیست غیر قرآنش
عقل تو نیز پیشوا باشد
هست در ملتی که آگاهست
ملتی که درد آشنا باشد
هست در ملتی که آزاد است
سمت آزادیش خدا باشد
هست در ملتی که خوشحال است
غصه هایش به زیر پا باشد
هست در ملتی که با هم خوب
متحد، پاک، باحیا باشد
با خرد دوست، از جهالت دور
منِ او مُرده، فکر ما باشد
آنکه آزاد شد ز روی جهل
نیست او زنده، او فنا باشد
نیست آزادی و اسارت بود
آنکه نادان و بی حیا باشد
وعده شخص غایب موهوم
وعده ای پای درهوا باشد
این خدایی که می شناسی تو
شرک و موهوم و ادعا باشد
آن خدایی که می شناسم من
آن قدیمی ترین خدا باشد

از دین جدا شوید

از دین جدا شوید
شرم از خدا کنید
چرک سیاست را
از دین جدا کنید
رهبر، کجا تو دینی
تو در پناه چینی
تو آفت زمینی
سرنیزه ای، همینی
کیهان [2]جدا شو از دین
ای ننگ دین و آیین
از فتنه تو خونین
تهران سیاه و رنگین
از دین شدید خارج
ای بدتر از خوارج
ایران برای دنیا
شد بابی از حوائج
طیف شکنجه گرها
ای کاروان خرها
بی بار و بر شمایید
ای لایق تبرها

[2] روزنامه کیهان و گردانندگان احمق و خرافی آن، در حمایت از نظام ولایت و حزب گمراه و منحرف خویش هرگونه چرند و مزخرفی را انتشار می دهند و نسبت به گروههای مخالف، بسیار متعصب هستند.

قرآن تو پاره کردی

دین را خراب کردی
در پوشش سیاست
اسلام، نردبان شد
تا قله ریاست
سگ رفت و گرگ آمد
این گله را حراست
اسلام شد پیاده
آنرا سواره کردی
قرآن تو پاره کردی
قرآن تو پاره کردی شد پاره عکسی [3]و ما
فریاد بر کشیدیم
آن کشته های جنگش
انگار ما ندیدیم
کو آب و برق مفتی؟ [4]
ما واقعا پلیدیم
سوی عراق و لبنان
گویی اشاره کردی
قرآن تو پاره کردی
قرآن تو پاره کردی
افسوس چهره دین
از فکر تو خراب است
اندیشه های قرآن
با کار تو سراب است
آن وعده های گنده
نقشی بروی آب است
در پستی و دنائت
ما را ستاره کردی
قرآن تو پاره کردی
قرآن تو پاره کردی
انداختی شکافی
در سرزمین اسلام
نقش هلال شیعه
جنگ است و بمب و اعدام
از این نفاق دینی
شد صهیونیست خوشکام
ترس یهودیان را
تو خوب چاره کردی
قرآن تو پاره کردی
قرآن تو پاره کردی
رنج و فساد و تبعیض
ایران ما گرفته
معتاد و دزدی و قتل
هر گوشه جا گرفته
نرخ تورم و فقر
هرساله پا گرفته
خود را علی نمودی
ظلمی دوباره کردی
قرآن تو پاره کردی
قرآن تو پاره کردی

[3] - عکس خمینی در جریان مخالفتهای باندهای سیاسی، در خیابانی پاره شد و فیلم آن منتشر گردید و باعث جنجال فراوانی شد. [4] - جناب خمینی در اولین سخنرانی خود در بهشت زهرا تاکید کرد که آب و برق و اتوبوس مجانی خواهد شد!!

کیهان جدا شو از دین

ای نطفه پر از کین
ای ننگ دین و آیین
ای لات بی سر و پا
با پنجه های خونین
دوزخ برای تو کم
با مرگ و لعن و نفرین
صدها هزار لعنت
با صدهزار آمین
کیهان جدا شو از دین
ای ننگ دین و آیین
با شستشوی مغزی
خوانندگان جاهل
با قصه های دینی
در یک قیاس باطل
با سردبیر احمق
چون خر فتاده در گل
روسیه حامی تو
حامی دیگرت چین
کیهان جدا شو از دین
ای ننگ دین و آیین
رهبر علی شد و او
گویی شدست مالک!
شیطان فریبتان داد
در یک قیاس مهلک
چون می رسی به دوزخ
ای دیو : کیف حالک؟
برخیز از این توهم
از خوابهای رنگین
کیهان جدا شو از دین
ای ننگ دین و آیین
بی شرمی و وقاحت
از حد گذشت آری
هیزم کش جهنم
مانند اسب گاری
تا کی دروغ و وعده
تا کی فریبکاری
بازیچه سیاست
شد کار منبر و دین
کیهان جدا شو از دین
ای ننگ دین و آیین

شعر نو

(فاجعه نه دی ماه ۱۳۸۸)

رفت آزادی به دار

مصلحت شکل چماق

دشنه تیز سیاست ذبح کرد

پیرو اسلام را

ریخت اشک و ناله ها تمساح کرد

گفت : وا اسلامها

زنده گردد گر حسین

تیغ تیز خویش را

می زند بر گردن کفتارها

این گروه احمق مداح ها

این عزاداران هیاتهای مرگ

بت پرستی ها و منبرها و مرقدهای شرک

این یزیدی ها به زیر نام عاشوراییان

ابن ملجمهای کیهان

شمرهای اطلاعات و بسیج

مردم نادان و گیج

می شود تاریخ ، تکرار و دوباره

می‌شود مرتد، منافق، خارجی، عامل بیگانه، وهابی : حسین! یا میر حسین؟

در نه دی ماه تحت نام دین!

چون حکومت هست در دست ولی امر

پس خلیفه حتما اوست!

نائب بر حق شخص غائب اوست!

ذوب شو در او و گرنه

ما تو را در کوره جهل و تعصب ذوب گردانیم

پس نمی آید حسین

همچنانی که نمی آید به ذات حق قسم

مهدی موهومتان

ای برادر تا نخواهی هیچ تغییری نیابد اتفاق

می شود چین بر سر نفت تو چاق

تا که فکر و ذهن تو لاغر شود

مصلحت شکل چماق

رفت آزادی به دار

خدایا

در رهت از من هزار بار سجود
شادی من تو را چه خوب سرود
شور دانش به عشق پاک کشید
در کویر دلم هزاران رود
رفت بی تو هزار سال به باد
می وزد همچنان از آنجا دود
می‌چکد نور در هوای غروب
چشمها در سکوت ناب غنود
می‌شود چون یکی به پایان رفت
همه آنچه بود و نبود
با تو از هیچکس ندارم باک
بی تو اما چه سود چه سود
بر من از تو هزار بار سلام
در رهت از من هزار بار سجود

در اوهام

به شوق اینکه با تو دوست باشم
خودم را وقف معبدها نمودم
برای پول یا حفظ مقامم
کمر را بارها دولا نمودم
به نام تو کمک کردم به مردم
چه هیاتها که من بر پا نمودم
به دنبال اساطیر و خرافات
بساط شرک را احیا نمودم
به روی منبر و پشت تریبون
هزاران خطبه غرا نمودم
هر آنکس حرف تلخی زد به تندی
کشیدم نعره و حاشا نمودم
هر آنجا موجب مطرح شدن بود
خودم را توی آنجا جا نمودم
اگر چه زشت و کوته فکر بودم
خودم را جانب بالا نمودم
گرفتم زهر از چشم مخالف
برای خلق واویلا نمودم
ولی افسوس چون در بستر مرگ
بفهمیدم که من بی جا نمودم
هدف تغییر فکر پوک من بود
ولی من خویشتن را وا نمودم

این هم یک ترانه به لهجه اصفهانی در پاسخ به یاوه‌های شاعری متخلص به قاضی و آخوندی موسوم به مهدی دانشمند [5]البته به یاد داشته باشید نام اصلی ابوجهل نیز ابوالحکم بوده است:

می گن [6]یکی دوباره قاضی شده
قاضی که نه، زیادی راضی شده
مردم ما همیشه قاضی میشن [7]
جای خدا نیشسته [8]راضی میشن
قاضی وکیل مدافع حاجی شد
غرق خرافه بود ولی ناجی شد
آیه اومد که حاجیا فرشتن [9]
چون حاجین همه ناف بهشتن
قاضی جونم حاجیا پوشالین [10]
اکثرشون خوبن ولی خالین
یک بُز گَر [11]گله رو گر می کوند
حاجی خر کُلی رو خر می کوند
امــام صـــادق گفته: ای خدا
عابد خر کمر شیکسته [12]مرا
آدم لختی [13]کسی رو خر نکرد
با اسم دین گوش کسی کر نکرد
دینو [14]نکرد ملعبه [15]سیاست
نقشه کوجا [16]کشید برا ریاست؟
آدم عادی ادعا نداره
رابطه ای که با خدا نداره
باعث گمراهی ما نمیشه [17]
نائب بر حق خدا نمی شه
بدی ادیسون رو نگین [18]اینهمه
نمک حرومی نکونین [19]اینهمه
روزی قیومت که خدا قاضیه
خودش می گه از چه کسی راضیه
آقای قاضی کلاهتو باد برد
سرگرم دیگرون شدی، دلت مرد
تو فکر ارشادی خودت باش و بس
سرک نکش [20]اینهمه تو کار کس
همیشه هم تنها به قاضی نرو
برو، ولی از خود راضی نرو
شوخی با آیه های قرآن نکون [21]
شاعر درباری، بیگیر استخون
قاضی جونم مثل خوارج شدی
زدی تو حاشیه و خارج شدی
شوما [22]همیشه توی حاشیه این
مثل خوارجین، بی ریشه این
آخوند تو روضه ها دادت مغز خر؟
برای حرف حق شده گوشت کر؟
پوک شده مغزت پای منبر، جونم
آخوندمی‌خاد [23]خر بومونی [24]، خر، جونم
از وقتی که تو قائم دین شدی
قاضی جونم، مزاحم دین شدی
هیتلر و شمر مثل همن [25]برادر
مثل تو و خوارج کله خر [26]
فکری شوما همیشه جا می زنه
پرسه [27]توی گذشته ها می زنه
به فکر بدبختی حالا نشد
رفت توی تاریخ و دیگه پا نشد
هر کسی که درس نگیرد ز تاریخ
عاقبت اونو [28]می کِشندش به سیخ
به سیخی کینه توزی و اغتشاش
جای کتاب طناب می بندن [29]به پاش [30]
همه یا دشمنن یا دوست، حرف بوش
یا خودین یا بیخودی، اینم روش [31]
از روزیکه انرژیمون هسه شد [32]
تموم دنیا بِرو ما بسه شد [33]
شوما که اینقد بال بال می کونین
زباله هاشرو کوجا چال می کونین
اینهمه گُشنه [34]توی کشور داریم
پول نفتو توی عراق می بریم
با مسلمین عجب شدین متحد
سُنیای [35]داخلی هم شدن ضد
من چی می گم، شیعه با شیعه بده [36]
آخوند توی کشورمون گند زده
تو دلدون [37]وقتی یه چیزی دیگس وقتی
عمل می افتین به فِس و فِس [38]
فرقی فلسطین با چچن، چی چیس؟ [39]
دینی سیا، سیاستی دینیس [40]
یه نوع پدر سوختگیس [41]تقیه
این عملی آدمای [42]شقیه
بمب اتم می سازیم با تقیه
برادعی مونده [43]تو این رویه
از این طرف عمرکشون می کنین
هفته وحدتو خزون می کنین
برق نشد مفت و نشد آب جفت
خونی جوونا [44]به زیمین [45]ریخت مفت
به دشمن و جنازه چون زنده این
داداش گمون کنم [46]که بازنده این
مرده کشی کار شب و روزتون
زنده کشی مرام و ایمونتون
رنگ سیا براتون [47]رنگ عشقه
خاک بسر اونکه اینو نوشته
عشق شما اسخون [48]و پلاکه
به جای آسمونا [49]زیر خاکه
همیشه دنبال رنگ سیاهین
منتظر یه معجزه ز چاهین
فکر شوما منحصر قصه هاس [50]
حرف و حدیث و غم و افسانه هاس
اصولی دینی تو، حدیثی دروغ
قصه و تاریخ، مثی [51]کشک و دوغ
اونچه فلان بن فلان گفت و دوخت
دین تو را برد به یغما و سوخت
بزرگترین مشکلتون بقیعه [52]
کارای شیعه [53]چقده [54]فجیعه
به جای قرآن، تو مفاتیح بوخون [55]
جهل مرکبو بیگیر، توش بومون
کنار ابن ملجمی قاضی جون
چون مثی اون کله خری، مثل اون
قبرا و مرقدا رو آباد کونین [56]
به داد ماها برسین [57]مسلمین
خونه خرابیم و به فکر قبریم
خدا چیه؟ تموم ماها گبریم
بزرگترین مشکلشون بقیعن [58]
تا بسازن [59]یه بتکده سریعن
ملاک حق اشخاص نیستن داداش
علی گفته، می فهمیدی تو ای کاش
هر کسی که کتاب نخوند، خر می شه
برای حرفی حق، گوشش کر می شه
به فکری عقلش، مثی فکری شیکم
ملت اگر بود، کوجا بود ستم
کتاب بوخون اگر تو مردی پا من
تو زندگی اگر نبردی با من
اِند [60]خوارجن [61]گروه کاوه [62]
رییسشون خیلی شبیه گاوه
تمومشون شبیه ابن ملجم
تعصبا زیاد و عقلاشون کم
از راه کربلا گرفتین قدسا؟
وقتش گذشته، نمی خورین قرصا
من چی می گم خزر ز چنگمون رفت
دریایی آبی قشنگمون رفت
سیصد و شص روز و چهل تا دهه
فکر شوما سیاهه، خیلی اهه
به جای کعبه دور مرقد نچرخ
توی صراط مستقیم بد نچرخ
به جای فکری شبی اولی قبر
تو روز روشن نشو اینهمه گبر
نتیجه کار شوما فساده
برای دنیا نکونین افاده
منقل و تریاک و شراب و سراب
خودکشی و طلاق و فقر و عذاب
هر کی مخالفت کوند [63]غربیس
یا سنیس یا کافری حربیس [64]
حکومتو [65]امر به معروف کونین
سیاسی میشین و میرین [66]تو اوین
دین شوما گریه و اشک و زاری
به ظلم حاضر دیگه کار نداری
فایده نداره با شوما نصیحت
دوا نداره ویروس حماقت

[5] مهدی دانشمند آخوندی رافضی و اهل اصفهان که در تعصب و بی شعوری و بی تربیتی نظیر ندارد و بر بالای منبر خود انواع دروغ و خرافات را به خورد مردم می‌دهد و اهل سنت و شیخین را حرامزاده می خواند، آری این است نتیجه و ثمره ولایتی که شیعه از صبح تا شام در بوق و کرنا می کند، البته جناب دانشمند احمق بوده و عقایدش را بر زبان آورده، ولی بقیه ایشان زیرک بوده و حفظ ظاهر می کنند و بالای منبر و مقابل رسانه ها چیزی نمی گویند. [6] می گن: می گویند [7] میشن: می شوند [8] نیشسته: نشسته [9] فرشتن: فرشته هستند [10] پوشالین یعنی پوشالی هستند و همینطور خالین یعنی خالی هستند [11] گر: بدون موی سر، طاس ، کچل [12] شیکسته: شکسته [13] آدم لختی: آدم لات و بی سر و پا و عربده کش، دارای فساد و اخلاق منحرف [14] دینو: دین را [15] ملعبه: بازیچه [16] کوجا: کجا [17] نمیشه: نمی شود [18] نگین: نگویید [19] نکونین: نکنید [20] سرک نکش: فضولی نکن [21] نکون: نکن [22] شوما: شما [23] می خاد: می خواهد [24] بومونی: بمونی [25] مثل همن: مثل یکدیگرند [26] البته متذکر می شویم که خوارج، خرافات روافض را ندارند و تنها در تعصب و خشک بودن مانند حزب اللهیان رافضی هستند و حتی خوارج امروزی بسیار معتدل شده اند و مثل گذشته دشمن علی نیستند. بنابراین در اینجا از خوارج محترم از بکارگیری این کلمه عذرخواهی می کنم. [27] پرسه: گشت و گزار [28] اونو: آنرا [29] می بندن: می بندند [30] پاش: پاها، پاهایش [31] روش: روی آن [32] انرژیمون هسه شد: انرژی ما هسته ای شد [33] بسه شد: بسته شد [34] گشنه: گرسنه [35] سنیای: سنیان، اهل سنت [36] بده: بد است، دشمن است [37] دلدون: دلتان [38] می افتین به فس و فس: می افتید به بیچارگی و در به دری [39] چی چیس؟ : چی چیز است؟ [40] دینیس: دینی است [41] پدر سوختگیس: پدر سوختگی است، یعنی حقه بازی است [42] آدمای: آدمهای [43] مونده: مانده [44] جوونا: جوانها [45] زیمین: زمین [46] گمون کنم: گمان کنم [47] براتون: برایتان [48] اسخون: استخوان [49] آسمونا: آسمانها [50] قصه هاس: قصه ها است [51] مثی: مثل، ماننده [52] بقیعه: بقیع است [53] کارای شیعه: کارهای شیعه [54] چقده: چقدره، چه اندازه [55] بوخون: بخوان [56] آباد کونین: آباد کنید [57] برسین: برسید [58] بقیعن: بقیع است [59] بسازن: بسازند [60] اند: آخر [61] خوارجن: خوارج هستند [62] گروه کاوه: گروهی رافضی در اصفهان که در تعصب و خشکه مقدسی و حماقت نظیر ندارند، آری وقتی آخوندها و الگوهایی چون جناب مهدی دانشمند بر بالای منبر، اهل سنت را حرامزاده می خواند، بنابراین شکل گیری چنین گروههایی نیز عادی است. [63] کوند: کند [64] سنیس: سنی است، کافر حربیس: کافر حربی است. [65] حکومتو: حکومت را [66] میشین و میرین: می شوید و می روید.

اقیانوس توحید

خانه ای داشتم از جنس بلور

ته یک جاده دور

روی یک صخره تیز

روبروی اقیانوس نور

خانه اما تاریک

یک شب سرد زمستانی

خواب می دیدم من

خواب یک کشتی سرخ

لنگرش عقربه های ساعت

بادبانش امید

ناخدایش بینش

دیده بانانش عقل

ملوانانش عشق

و سکاندارش کودکی دریادل!

و اسیرانش : حرص، تفرقه، کینه، خشم

در فرار از ساحل

صاف می رفت به سوی خورشید

سوی شهری از نور

شاید از جنس بلور

با صدائی ناگاه

من پریدم از خواب

نیمه شب کیست که می کوبد

در این خانه تنهایی را؟

می کَُند آشفته

خواب زیبای مرا؟

شاید این شیطان است

آمده تا که بدزدد از من

گوهر قیمتی دانش را

معنی ایمان را

شادی و جوشش را

گفتم اما نه

زیرا شیطان

بی صدا می آید

خانه ام با خداست

بی خدا می آید

بستر خواب رها کردم و افسوس کنان

بی خیال و آرام

بگشودم در را

کولی رمالی

فال بینی دیدم

خسته از خاطره ها

خواندن و رفتن ها

ایستادست و به من خیره شده

نه به لب لبخندی

نه به چشمش اشکی

دست من را بگرفت

گفت با لحن شعر:

نیست آینده تو

در کف دستانت

نیست حتی پیدا

طرحی از یک امید

جز سفر سوی قبر

نیست پیدا چیزی

و کمی هم تکرار

شب و روز و شب و روز

دست من را انداخت

گفت با طعنه تلخ

خواب، یار مرگ است

تو بهاری ای سبز

خیز ای دریا دل

که زمستان تو صدها سال است

نرسیده به بهار

پشت بهمن مانده

خنده پاک عمو نوروزت

و تو در خواب و خیالی برخیز

کار تو فریاد است

مرگ را آتش زن

دیو را بیرون کن

مرد هستی یا زن؟

ساحل این دنیا

نیست جای لنگر

یا سرافرازی کن

یا در این ره ده سر

گفتم ای تنها مرد

شاعر تنها گرد

تو بمان من رفتم

خانه ام را بشکن

می روم اینک من

مثل ققنوسی پاک

می روم تا ساحل

می روم تا دریا

می کنم آشفته

خواب شیطانها را

به خدا طوفانی در راه است

که به هم می کوبد

کشتی دزدان دشمن دریاها را!

غرق خرافات

ای غرق خرافات، ولایت شده دینت
اسلام سلام است، جنایت شده دینت
دنبال احادیثی، جعلی چو دویدی
ناراضی و کین توز، شکایت شده دینت
افسانه ز تاریخ، شده وهم و خیالت
چون عقل ندارید، حکایت شده دینت
این قبر پرستی ها، سرمایه پستی
قرآن شده حاشیه، روایت شده دینت
آخوند به توجیه، تو را داد فریبت
یک مشت خیالات، برایت شده دینت
چون مرگ رسد آری، چشم توشود باز
آن وقت بفهمی که، سزایت شده دینت
یک نکته بگویم، که بخندند خلایق
در شرک و خرافات، عزایت شده دینت
قبر است تورا قبله، شرک است تورا راه
لعن است تورا شیوه، سعایت‌شده دینت
توحید ندارید، شما قبر پرستان
ای غرق خرافات، ولایت شده دینت

علی واقعی

برعکس شیعیانش، قرآن امام او بود
خوش‌خلق وضد نفرین،وحدت پیام اوبود
نامش علی، پیامش، توحید با عدالت
اخلاق نیک و عالی، تنها مرام او بود
کی‌قبر قبله‌اش بود؟کی‌سوی شرک میرفت؟
مست ازشراب توحید، لبریز جام اوبود
وقتی خراب می‌کرد، هرجا که قبر وبت بود
چون ذکر قل هوالله، تنها پیام او بود
توحید فکر او بود، الله ذکر او بود
اصحاب یاور او، سنت قوام او بود
ای پیرو خرافات، با هر حدیث جعلی
کی می رسی به او که : قرآن امام او بود

آمـدنـد و بـه مـا ز دیـن گفـتـنـد

آمـدنـد و بـه مـا ز دیـن گفـتـنـد
صبح تا شب، از آن و این گفتند
جـای تبلیـغ عشـق یــا ایثــــار
قصه هایی ز خشم و کیـن گفتند
دشمـن زنـده را رهــا کـردنــد
لعن و نفـرین بـه مومنیـن گفتند
جـای فکـری بــرای آینـــــده
از گذشتــه بـه سوز دیـن گفتند
جـای فکـری بــرای ایـن دنیــا
از جهـان هـای واپسـیـن گفتنـد
دشمـن زنــده را رهــا کــردند
لعـن و نفـریـن بـه مومنین گفتند
صبح تا شب ز مرگ دین خواندند
خودشان، ترک علم و دیـن گفتند
خـودشـان، رهـزنان دیـن بـودند
غـرب را دزد در کمیـن گفـتنـد
چـارده قـرن، صـد فـرقه شدند!
دیگران را چــرا لعیــن گفتنــد؟
خنـده دار اسـت دشمنـان دیــن
سخنـانـی چــه آتشیــن گـفتنـد
ایـن خـوارج، بـه اسـم حـزب الله
نــام خـود بـا خـدا قرین گفتند
فکـر اینهـا شبیــه شیطـان اسـت
چهـره‌هـا نیـز اینچنیـن گفتنــد
گـوش خــرهــا به پای منبرهــا
مفـت دیـدنـد و یــاسیـن گفتند
نــام علامــه را عَلَـم کــردنـــد
پـوشـش جهـل را چنیــن گفتند
جــای پــرداختـن به اصل دین
چـارده قـرن، فـرع دیـن گفتند
مغـز اسـلام را تهــی کـردنــد
آن فقیهـان کــه اینچنین گفتنـد
بـــر شمـا در ستیـــز بـا اسلام
کـافران نیــز آفــریــن گفتنــد
ره بـه بیراهه می برند ایـن قـوم
گـرچـه از رب العـالمیـن گفتنـد
وه چه شیطانی است این افکــار
گـرچـه بـا نـالـه ای حزین گفتند
فکـرشان، تیـره بـود و بیهـوده
ذکـرشان را بـه قصد کیـن گفتند
جاهلنـد و بــه نـام اهـل البیت
سخنـانـی بـه کفـر، عجین گفتند
سخـن عقـل را کفـن کـردنـد
حرف احســاس را یقیــن گفتنـد
دوست چیـن و شوروی گشتند
تـَـرک اسـلام و مسلمیـن گفتنـد
هر چه دولت که کافر و گبر است
بـا شمـا یــار و همنشیــن گفتنـد
پشـت پـرده چـه کارها کردند
آمـدنـد و بــه مـا ز دیــن گفتند

حُب بدون عمل

حب بدون عمل
شاکـی بـی مدعاست
حب بدون عمل
طبـل بـدون صـداست
حب بدون عمل
جمله خطا در خطاسـت
حب بدون عمل
دم پــا در هــواسـت
حب بدون عمل
مثـل نفــاق و ریـاست
حب بدون عمل
خواب و خیال و خطاست
حب بدون عمل
مـایــه شـر و بـلاسـت
حب بدون عمل
راحـتــی و ادعـاســت
حب بدون عمل
فکـر سـراسـر خطاست

حُب بدون معرفت

حب بدون عمل،‌ نیست برادر امان
نیست تو را یاوری، غیر عمل در جهان
حب بدون شناخت، راه به جایی نبرد
کشتی بی لنگر است، قایق بی بادبان
حب بدون عمل، پوچی و درماندگیست
مایه گندیدن است، پیکر بی استخوان
حب بدون عمل، خوب ولی آرزوست
خواب وخیالی خوش است، سودندارد بدان
حب بدون عمل، شاه بدون سپاه
کاتب بی کاغذ است، قاضی بی پاسبان
حب بدون شناخت، شاکی بی مدعاست
طبل بدون صداست‌، جسم بدون روان
حیف که بسیارداشت، ملت من انحراف
من چه بگویم از این، درد بدون بیان

زبان حال مداحان و وعاظ نادان

ما برای اختلاف آمـاده ایـم
نـــی بـــرای اتحاد آمــاده ایــــم
مـا بـرای فصل کـردن آمـدیـم
نــی بـــرای وصـل کــردن آمـدیم
مـا درون را ننگریـم و حــال را
مــا بــــرون را بنگــــریم و قال را
هر که هر چیزی که در تاریخ گفت
مورد تایید مـا شد حرف مفت
چون خوارج، دید ما گنجشکی است
فکرهای ما سیاه و زشت و پـست
مـا ابـوجهلیم در باطن چه سود؟
نـام عـــلامـه نقـاب جهـــل بــود
شد ابوجهل از شماها رو سفیــد
در جهالت بی گمان: هل من مزیـد؟
زشتی خود را فرامش کرده ایـم
سـر بـه تـاریـخ عـربهـا بـرده ایـم
جاهلیت بـا تعصـب در عجـم!
شـــرم دارم از کتــــاب و از قلــم
شد عرب از جاهلیت چون رهـا
فـارس آمـــد انــدریـن وادی چـرا؟
دشمـن زنـده رهـا کردیم مـا
سر بــه امـوات کسـان بـردیـم مـا
ظلم اکنون را فرامش کرده ایم
سـر بـه تـاریـخ عـربها بـرده ایـم
روی مشتی قصـه و افسانه مـا
خلق را کـــردیــم هـی دیـوانه ما

از توهم تا حقیقت

گفت شخصی: عمر بـود کـافـر
هـم حسـود و خشـن هـم مـزور
غــاصـب بـــارگـاه خـلافــت
دشـمـن اهــل و بـیــت نبـوت
قـاتــل فـاطمـه از سـر کیــن
عـاشق تفــرقـه دشمـن دیــن
گفتم: ای دوست یک لحظه خاموش
در تعصب چـرا مـی زنـی جوش؟
زیـــر تبلیـغ مــداح، مـــُردی
زیـر تقلیـد، چـون ره سپُــردی
بـارگـاه خـلافـت، خیـال است
قصر و تخت و محافظ، محال است
حرف تـو کفر و وزر و وبال است
چونکه مبناش، وهم و خیال است
مست مشتــی خیـالات خامی
اطلاعـــات تـــو چنـــد نــامی
گـر عمـر یـا ابـوبکر، بـد بود
نـزد احمد کـه پــاک است رد بود
همنشیـن علـی و مـحمـــد
قاتـل و ظالـم و غــاصب و بــد؟
آفـریـن بـر محمـد از اینکار
همـنشینـان او زشـت و غــدار!
حـاصـل دستـرنـج محمــد
عــده ای آدم ظـالـم و بــــد!
بـَه بَـه از دست پرورده هایت
جملـه شیطان صفت در نهـایت!
حـاصـل سالهـا رنج احمــد
عـــده ای آدم ظـالــم و بـد!
گـر عمـر، قـاتـل فاطمه بُد
ام کلثوم کـی همسـرش شـد؟
کـه شود همسر قاتـل ام کلثوم؟
غـافـلی، غـافـل از لام تـا کـام
کـه دهد دخترش را به قاتل؟
عقـل شیعـه چـرا گشتـه زائل؟
عقـل تو دست مداح احمق
حرف حق، تلخ شد تلخ شد حق
گـر علـی بـود اول خلیفـه
کس نمـی رفـت انـدر سقیفــه
در سقیفه که بودند؟ انصار
در تخلف ز قـرآن، علمــــدار؟
مـدح آنهـا به قرآن نمودار
ناگهان یک شبه مثل کفـــار؟
در سقیفه که بودند؟ انصار
جمله بیمار دل، جمله مکــــار؟
یکصد آیه به تمجید اصحاب
آمده، شیعه خود را زده خـواب
مدح آنها بـه قـرآن، نمودار
جمله بیعت شکن، جمله غـدار؟
جملگی کوردل، جمله بیمـار
جمله شیطان صفت، جمله مکار!
یک شبه ناگهان ضد قرآن؟
ناگهان یک شبه اوج عصیان؟
نیست اندر سقیفه روایــت
نــه اشــاره به یک نیمه آیت
نیسـت آنجا سخن از وراثت
از احــادیث پـوچ، از حماقت
نه سخن از غدیر است و بیعت
نـه ز آیـات قـرآن رحمــت
نـه سخن از روایـات جعـلی
نـه خبـر از احـادیـث فعلی
بود علی مشورت ده به ظالم؟
ایکـه هستـی ابوجهل عالم
نیست علامه، جهاله است این
سینه اش غرق بیماری کین
مستمعهـای تـو پـر جهـالت
خالی از دانش و در ضلالت
عقـل تـو بنـد قـلاده ها شد
بعد از آن مثل گرگی رها شد
دور از واژه‌هــای خــدا شد
تـا دهـانـت به تکفیر وا شد
منطق و مدرکت، فحش و نفرین
خشـم و اندوه بیهوده و کین
نــام خـود در تبـاهی نوشتـی
فکـر کردی که ناف بهشتی
حیف، چون راه تو راه شرک است
وای بر آنکه با شرک پیوست
در تعصب، نفهمـی حقیقــت
کی رها می شوی از ضلالـت؟
جمله اصحاب جاهل، تو عالم
عـادلی تو، همـه خلق، ظالم
مولوی جاهل است یا که سعدی؟
یا که عطار شد شخص بعدی؟
یـا کـه خیـام یـا ابـن سینـا؟
یـا کـه زیـد آن شهیـد مصفا؟
یا سنایی که عارف ترین است؟
یا غزالی که او بهترین است؟
یـا شهاب الـدیـن سهروردی؟
یک نفر را بگو گر تو مردی!
افتخـــار همـــه فخـر رازی
پس بفهمی اگـر اهـل رازی
شیعه شـاه عبــاس هستـی
از اباطیـل علامـه مـستــی
می روی قعر دوزخ، عزیـزم
مـن ز افکـار تـو می گریزم
دشمن روضه ام، دشمن جهل
دشمن مفت خورهای نا اهل
دشمـن منبـر و خود زنی ها
قصـه قهـر خـالـه زنـی ها
دشمن فـرقه بـازی، تعصب
دشمن جهـل، کینه، تقلب
دوست عقل و تحقیق و فکرم
مثل یک روح بی کینه بکرم
دشمن جهل و خشم و دروغـم
آیـه هــای خـدا در فروغم
دشمن اشـک و رنـگ سیـاهم
عـاشق خنــده و نـور ماهم
پیــرو راه پــاک نبـــــی ام
عــاشـق حـرفهای علی ام
چون عمر، ساده و رک و عاشق
چون ابوبکر، صدیق و صادق
چـون علـی عـاشق اتحــادم
دشمـن آدم بیـســـــوادم
چــون علی بـا خوارج بدم من
دشمـن آدم احمـقـم مـــن
خارجی کیست؟ دید تک بعدی
متعصب، همیشه سگ بعدی
خـــارجی کیست؟ آدم احمق
دشمـن انتقــاد و راه حـــق
خارجی کیست؟ دید گنجشکی
عـاشـق رنـگ مکروه مشکی
دشمن شبهه مـردان احمـــق
جاهلان سبک عقل نـــاحق
گـوش اینها به قرآن شده کـر
من چه گـویم ز دادار بهتـر؟
پس رها کن که اینها اسیرند
عاقبـت در جهـالت بمیـرنـد
چـون بمیرنـد بیـدار گـردند
مات و مبهوت زین کار گردند
چون قیامت شود، شرمسارند
سوی دوزخ، همـه رهسپارند
در سرت بـود فکـر شفاعت
قعر دوزخ شدی جای جنت!
کـرد آخوند، گمراه و خوارت
بُـرد آخـر، بـه دارالبــوارت
عقل را چون که تعطیل کردی
مست صـدهـا اباطیل کردی
در پی نفس دون، چون دویدی
جای جنت به دوزخ رسیـدی

مذهب ما

مـذهب مـا شـده کینـه توزی
داستـان غـم و تیــره روزی
مذهب کینه و غصـه و خشــم
مذهب گوش نه، مذهب چشم
مذهب گوش، یعنی که اسمع
مذهب چشم، یعنی که اقراء
مذهب گوش، یعنــی شنیدم
مذهب چشم، یعنی که دیدم
مذهب آه و افسوس و غـصـه
بهر چه؟ بهر یک مشت قصه
مذهب خمس، این فرع بی اصل
صیغه این فصل تاریک بی وصل
جــای فکـر و تعقـل، تعبــد
جـای تحقیق،‌ تقلید، لابـــد
مـذهـب ســاز ناساز در دین
دوری از مسلمین، ‌لعن و نفرین
کینـه از روی یـک مشت قصه
مثل کودک ز هر قصه غصــه
مــذهب دشمنـی بــا تسنن
مـذهـب دیـن، بـرای تفننر
مـذهـب داد و فریاد و توهین
عاشـق قبر و زاری و تدفیـن
مثـل طـوطـی سـزاوار تقلید
مثل خـر هـر چه گفتند تایید
مذهب نـذر و امیــد واهـی
جـای رفتـن بـه راهی الهی
مذهب کینه توزی و نفریـن
غصه از قصـه هایی دروغین
غصـه از قصـه هایی ندیده
نـه کسـی دیده و نه شنیده
مذهب جعل و تاویل و تحریف
مذهب مدح و تکفیر و تعریف
مـذهب شک و ترس و تقیه
مـذهب مرگ و حدس و بلیه
مـذهـب بـا صحابـه تبـری
بـا یهـود و مسیحـی تـولی
بـا همـه اهـل عالـم، تولی
بـا هر آنکس که سنی تبری
مذهـب منبـر و خود زنی ها
قصه قهـر خـالـه زنـی هـا
دشمنی روی دعـوای مـرده
آن هم از قصه ای خاک خورده
خالی از ذره ای فکر و تحقیق
زیر صد گونه تبلیغ، تحمیق
سفسطه مغلطه یا که توجیه
در فرار از حقیقت به هر تیه
مــذهب انتظـار و تقیـــه
زیـر هـر ظلـم و رنج و بلیه
مذهب جای قرآن : مفاتیح
شرک را جای الله، ترجیح
جای مسجد به تکیه رفتن
دیـن و اسلام بـر باد دادن
خر شدن پای منبر چه آسان
رایگان دین و ایمان به شیطان
مـذهب قبـه و قبـر و گنـبد
مهر و تسبیح و اذکـار بی حد
یـا علم یـا کتل یا که زنجیر
یا که بر فرق سر تیغ شمشیر
ای مقلد تو تقلید مـی کـن
هر چه گفتیم تـایید مـی کـن
شک نکن، شک سرآغاز کفر است
گرچه آخوند، خود، راز کفر است
پیشـوای جهنـــم شمــایید
دیــن الله را سـ‌‌‌ـم شمــایید
دین الله، شیرین و خوش بود
طرز فکـر شمـاهـا ترش بود
طرز فکر شما چون خـوارج
احمقانـه، ولـی گشتـه رایـج
منشـاء دیـن گریزی شمایید
بدتـریـن نـوع از هـر بلایید
دوست کـور و نـادان شمایید
بهترین یـار شیطـان شمایید
دوست خر، چنان ضربه ای زد
کـز سپـاه مغـول بـر نیـامد

گفتگوی واعظ و عارف

واعظی گفتـا کـه ایمان تـو کـو؟
گفتمـش آنجا کـه حرف زور نیـست
گفت دوری از حقیقت، بـازگـرد
گفتمش راه حقیقت، دور نـیست
گفت تـوبـه کـن بیا دنبال مـن
گفتمش افسوس، چشمم کـور نیست
گفت در تکیه جایت خالی است
گفتمش تیـره است آنجـا، نـور نیست
گفت پای منبر من نکته هاسـت
گفـتـمـش افسوس، زیرا ســور نیست
گفت قرآن را کنم تفسیر، مــن
گفتمش جهل و حقیقـت جــور نیست
گفت دوره کن مفاتیح الجنــان
گفتمش مجنون نیم، مـاجـور نیـست
گفت شاد و خرمی ای دوزخی
گفتمش با غم کسی مسـرور نیست
گفت اجبـاراً بیـا سـوی بهشت
گفتمش در دین کسـی مجبـور نیست
گفت دلهـا مـوم افسـون مننـد
گفتمش نـیـشـت، کم از زنبورنیـست
گفت مستـی بـوسه بـر رویم نزن
گفتمش مستیـم از انگـور نیـست
گفت مستـی غـافلـی، هوشیار شو
گفتمش حرف خم و مخمور نیست
گفت بــایـد تـا مجـازاتـت کنم
گفتمش هنگام نفـخ صـور نیـست
گفت خلقـی را هـدایـت کـرده ام
گفتمش صیـدی تـو را در تور نیست
گفت دلشوره زدی در جـان مــن
گفتمش حق، تلـخ باشد شور نیست

مُحبان عمر و علی

مـن بـه محبـان علـی و عمـر
توصیه ای داشته ام بی ضرر
دوستی صرف، خیالی است خام
معرفت و فهم، بـُود پـر ثمر
دوستـی صـرف نـدارد بهـــاء
دشمنی صـرف نـدارد ضـرر
آن دو نفر دوست هم بــوده اند
وای ز هـر دشمنـی پـر خطر
وای ز هـر قصه بی اصل و پوچ
مـایـه انـدوه و جنایات و شر
وای ز افسانـه خــالـه زنــی
در خـور نقـالـی کـوی و گذر
وای بــه انـدیشه پیــرزنـی
ای که جوانی، تو حذر کن حذر
وای بر آن مجتهد کم ســواد
وای بـر آن پیـرو نادان و خر
بـی خبر از عاقبت رفتـه گان
هم ز جهان هم ز خودش بی خبر
وحدت و توحید، هدف بایدت
اول هـر کـار، شـرف بـایدت

شک كن

ازجهل دور شـو، کـه اگرتـوچنین شوی
با پاکی و شرافت دانش قرین شوی
ارباب دین بخون تو چون تشنه میشوند
اینجاست لحظه‌ای که تودارای دین‌شوی
پـایـان کارتقلید، ای‌دوست: دوزخ است
تحقیق کن، که لایق عـرش برین شوی
علـم یقیـن و عیـن یقینـی رهـا کنـی
تحقیق مـن، بخوانـی‌وحـق الیقیـن‌شوی

روحانی شهر

روحانی شهر، مست از باده جهل
قومی ز پی‌اش روانه در جاده جهل
در نیمه شب سیاه شرک و کینـه
بـی نور یقین، نهاده سجاده جهل
مـن در عجبـم ز پیـروان اینـها
هـر لحظه بـدون فکر، آماده جهل
نفریـن و سیـاهـی و عـزا و کینه
هستند عزیـزان به خدا زاده جهل
افسوس که شیطان زده بر گردنتان
افسار نگــون بختی و قلاده جهل
شیطانکهـای مهـد فکـر پـوکـت
هستنـد همـه از شکم مـاده جهل

واعظ و مداح نادان

واعظ نادان، برایت خوشزبانی کرد و رفت
بعداز آن مداح احمق،نوحه‌خوانی کرد ورفت
روح پاکت را دچار کینه بی جا نمود
فکرکردی روی منبر، نکته‌دانی کرد ورفت
وای بر عمر گرانقدری که در باطل گذشت
وای بر آن پیرمردی که جوانی کرد ورفت
ناله و نفرین، غرور و خشم، جهل و تیرگی
روی نادانی و کینه، بدزبانی کرد و رفت
قصه‌هایی جعلی و افسانه‌هایی پوچ خواند
بیخدا شدچون که باشیطان، تبانی کرد ورفت
اختلاف و کینه اندر امت احمد فکند
درخیال‌خام خودچون‌روضه‌خوانی کردورفت
در سپاه جهل، سردمدار راه کفر شد
خانه تزویرها را پاسبانی کرد و رفت

اگر . . .

اگر شب تا سحر قرآن بخوانی
تمام روزها روزه بگیری
سپاه کفر را درهم بکوبی
شوی پیروز میدان با دلیری
هر آنجا خواست پای تو بلغزد
کنی یاد خدا و سر به‌ زیری
بدون مسکن و مال و منالی
به زیر پای تو باشد حصیری
سرایت کلبه ای خالی و کوچک
غذایت تکه نانی و شیری
شهادت را پذیرایی کنی تو
به زَهری یا که شمشیری و تیری
ندارد ذره‌ای سود ای عزیزم
اگر هنگام مردن، خر بمیری

بترس

از نعره های آدم غرق جنون بترس
ازواعظی که رفته پی چندوچون بترس
از آنکه زشت‌چهره‌تر ازدیو شد نترس
ازآن کسی‌که زشت‌شده ازدرون بترس
رنگ سیاه، خون به دلت می کند بدان
از رنگهای تیره‌تر از رنگ خون بترس
شیطانی است رسم و ره مفتیان شهر
از دیو جهل و نغمه روحانیون بترس
گیرم که تا کنون سر تو شیره مال شد
بگذشت آنچه بود، عزیزم کنون بترس
زنهار، قصه ها نشود اعتقاد تو
زین قصه‌های له شده اندرقرون بترس
از دیو جهل و آدم مداح و حرف مفت
از گریه و سیاهی و فریاد و خون بترس

دین الله

مذهب شیطان ز راه گوش بود
مذهب الله، عقل و منطق است
واعظ تکیه مانند زنان
غرق نفرین و عزا و نق نق است
چون خوارج، دید او گنجشکی است
فکر اینها با حقیقت، عایق است
آنکه ایمان تو را دزدید، او
بدتر از صدها هزاران سارق است
ملتی که تابع احساس شد
حاکمانی احمق و خر، لایق است
آدم کاری و دانا ساکت است
آدم نادان و ابله، ناطق است
من، ولی بسیار دارم غصه ها
کار من ای دوست، نزدیک دق است
آنکه با افسانه ها دلخوش شده
دشمن عقل و دلیل و منطق است
دیو را دیدم شبی با جهل گفت
دوستی ما ز عهد سابق است
آنکه جاهل می دود دنبال نفس
قاسط است وناکث است ومارق است
مذهب ما مذهب افسانه هاست
مذهب الله، عقل و منطق است
مذهب ما مذهب گوش است و خشم
مذهب حق، ضد اشک و هق هق است!

دارم درون سینه ز اندوه آهها

دارم درون سینه ز اندوه، آهها
جانم فدای قافله بی پناهها
از سرزمین جهل، گذشتم به نور علم
رفتم هزار مرتبه از کوره راهها
با رند و مست و عاشق و دیوانه وگدا
راحت ترم ز مجمع ظاهر صلاحها
زین زندگی مسخره این شبهه مردها
با این صوابهای خنک، این گناهها
از کشوری که پرشده است از خرافه‌ها
از مذهبی که پر شده است از الاهها
از ملتی که یخ زده و بی تفاوت است
غمگین نشسته در کفنی از سیاهها
از مردمی که در پی افسانه ها شدند
با اعتقادهای سبکتر ز کاهها
خورشید، روشنی‌ندهد شخص کور را
بیهوده است جهد من و شاهراهها
حتی گریخت عیسی از جمع احمقان
اینان که می روند به سوی تباهها
خاموش‌باش، مرگ تورا حکم می‌کنند
فریسیان احمق سطحی نگاهها

ای كه با یاران پیغمبر بدی

ای که از روی تعصب آمدی
ای که با یاران پیغمبر بدی
اعتقادات تو روی قصه هاست
آزمایش گر شود راحت ردی
در قیامت رو سیاه و شرمسار
نا امید از رحمت و از احمدی
روی حرف یکسری مداح خر
آتش کینه چرا بر جان زدی؟
موجب اسلام تو فاروق بود
از حسودی تهمت و بهتان زدی
مثل شیطان می شوی تو دوزخی
رانده و مطرود نور ایزدی

كار جاهل

کار جاهل، نگاه است و تقلید
هر چه گفتند، تسلیم و تایید
هر چه بشنید، بی شک پذیرفت
هرچه را دید، بی شک پسندید
رفت، گمراه در راه اجداد
کرد، بدبختی خویش تجدید
بست، چشم خرد بر حقیقت
حرف حق را چو بشنید، خندید
جای قرآن، مفاتیح را خواند
جای تحقیق، تایید و تقلید
جای مسجد، به تکیه ها رفت
غرق شد در تباهی و تردید
پای منبر نشست و چه آسان
رفت از روح او نور توحید
عاشق کینه و خشم و نفرین
در پی گریه و اشک و ماتم

با جهالت برو تا جهنم

عاشق قصه هایی خیالی
داستانهای بس ایده آلی
دشمنی های پوسیده و پوچ
دوستی های بی جا و خالی
ذهن تو خالی از عقل و تحقیق
فکر تو خالی از هر سئوالی
عاشق رنگ مکروه تیره
هر چه که هست در آن ملالی
دوست داری همیشه بگریی
دوست داری همیشه بنالی
مثل زنها گرفتار کینه
آنکه او هست شبه رجالی
پایه اعتقادات تو شد
قصه هایی ز راوی غالی
زیر فرهنگ نادانی و مرگ
می شوی دفن، آرام و کم کم
با جهالت برو تا جهنم
تا کجا بند تقلید هستی؟
می وزد باد و تو بید هستی
غرق دریای شرکی چه حاصل
فکر کردی که توحید هستی
از اباطیل علامه مستی
در پی رد و تایید هستی
مثل اجداد، مقبول شیطان
آخر سال، تجدید هستی
مست یک مشت، افسانه گشتی
خام یک مشت، امید هستی
حرف حق را شنیدی ولی حیف
مثل آنکس که نشنید هستی
در تعصب شده قلب تو سنگ
فارغ از شک و تردید هستی
خوردی از میوه جهل و ناچار
نیستی در خور نام آدم
با جهالت برو تا جهنم
نا امیدم از این مردم غم
خسته از اشک و زاری و ماتم
شبه مردان نادان و احمق
شبه زنهای بیچاره و کم
شبه اسلامهای خوارج
شبه علامه های مؤمم
مثل انعام یا کمتر از آن
دیو جهلند چون شبه آدم
عاشق وردهای مفاتیح
در بهشت است گویی مسلم
ظاهر حرفها آب زمزم
باطن کارها آتش و سم
جای الله در پیشگاهِ
قبه و قبر، شد گردنت خم
راه تو کج ترین راه باشد
رو به دوزخ به صف مقدم
با جهالت برو تا جهنم

آخوند

خسته شد ملت از حال آخوند
از تمامی اعمال آخوند
مسخ شد آیه های خدا از
آن احادیث پر قال آخوند
سال گرگ است تقویم امسال
یا به دیگر زبان سال آخوند
عین کفر است اقوال این مست
عین شرک است افعال آخوند
تو برو کار کن ای برادر
خمس مالت شود مال آخوند
جور بی حالیش را کشیدند
آن مریدان فعال آخوند
ای بسیجی به روز قیامت
زیر باری و حمال آخوند
پاک کن ای خدا کشورم را
از تمامی عمال آخوند
کل دریای مازندران رفت
از زد و بند و اهمال آخوند
کی شود پر ندانم از این نفت
آن شکمهای چون وال آخوند
حد پایان ندارد بدانید
آرزوها و امیال آخوند
ملت شیر و خورشید افتاد
مثل بره به چنگال آخوند
حرف حق را نگردد پذیرا
آن سر بی مخ و کال آخوند
جز دروغ و خرافه نبینی
تا که وا می شود گال آخوند
در جدال است با اهل سنت
ذهن بیمار و دجال آخوند
بی گمان حرف حق و شجاعت
بشکند یال و کوپال آخوند
حال ما را گرفت این تبهکار
پس بگیریم ما حال آخوند
زرق و مکر و فریب و ریا بود
تا به حافظ زدم فال آخوند
ذهن شیطان دون هم ندانست
تا کجاهاست آمال آخوند
جیب من، جیب تو، کی گشادست
مال من، مال تو، مال آخوند
زیر روسیه و چین شده پهن
پاچه خواری و دستمال آخوند
در قیامت ببینی که شیطان
بر صراط است حمال آخوند
با نوکش بیضه دین شکسته
جای آن بر پر و بال آخوند
توبه و عذر خواهی نبینی
زان زبان به حق لال آخوند
شانس دارد عجیب این تبهکار
بس بلند است اقبال آخوند
دیدم ابلیس هنگام چینش
در کفش داشت غربال آخوند
رفت اسلام از کشور ما
تا وطن گشت اشغال آخوند
نیست در ذات اسلام عیبی
هست اشکال، اشکال آخوند
کی رها می شود ای خداوند
ملت ما ز چنگال آخوند

تقلید و جهالت

تقلید و جهالت همه جا درد سر ماست
در هر طرفی فتنه و شر زیر سر ماست
آتش زدن پرچم و سر دادن فریاد
سر شاخ شدن با همه تنها هنر ماست
انگار که دستان خدا روی سر ماست
تا دست ولایت به سر ماست ذلیلیم
گر دست خدا بود همه پاک و خلیلیم
دنباله رو و تابع شیطان رذیلیم
هر نطق شما مایه شر و ضرر ماست
انگار که دستان خدا روی سر ماست
این سایه شیطان است نه دست خداوند
در جهل و خرافات شده دین تو در بند
در کشور مشرکها بی مثل و بدیلیم
اندر سر هر ملت ترس از خطر ماست
انگار که دستان خدا روی سر ماست
یا رب تو ببخشای که این قوم جهولند
از فتنه آخوند همه زار و ملولند
باطن همگی بچه ظاهر همه غولند
بدبختی ماها همه از گوش کر ماست
انگار که دستان خدا روی سر ماست

شد قیامت، امامت نیامد

در سرت جز جهالت نیامد
شد قیامت، امامت نیامد [۶7]
شد قیامت، امامت نیامد
در سرت جز خلافت نیامد
آفتابی ز دانش در آمد
عمر جهل و جهالت سر آمد
در پی جهل و تقلید و تکرار
شیعه شد در جهالت سر آمد
ای برادر خودت فکر خود باش
شد قیامت، امامت نیامد
گیرم آید اگرچه خیال است
باز سودی به حالت ندارد
هست قرآن امامی که زنده ست
نه امامی که افسانه آمد
عاقبت جز ندامت نماند
نیست جز شر برایت پیامد
خوب باش و ز اوهام شو پاک
قعر دوزخ رود نیت بد
عقل و ادراک داری به پاخیز
قبل از آنی که عمرت سرآید
در دلت جز عداوت نماند
شد قیامت، امامت نیامد

***

چون امام شما غائب آمد
خمس حاضر شد و نائب آمد
رفت نائب به جایش فقیهی
آمد آنجا به شکل وقیحی
از فقاهت ولایت در آمد
چون زمان ولایت سر آمد
مطلقه شد ولایت چو شاهی
ملت از چاله آمد به چاهی
زد عقبگرد جای ترقی
لنگ شد هر دو پای ترقی
خشت اول که کج رفت این شد
تا خرافات مبنای دین شد
جای قرآن مفاتیح آمد
نوبت رد و توجیه آمد
چون که قرآن روایت زده شد
عقل رفت و حکایت زده شد
اصل رفت و گرفتار فرعیم
مثل خر زیر آوار فرعیم
اصل توحید باشد، کجائی؟
قبر و گنبد ندارد صفائی
این صفائی که دیدی دروغ است
دیو شرک است و افسار و یوغ است
مثل تریاک تخدیر آنی است
معجزه نیست این امتحانیست
مثل گوساله سامری بود
با صدائی که جادوگری بود
تو مشو ایمن از مکر آخوند
مثل شیطان بود فکر آخوند
کرد آخوند گمراه و خوارت
بُرد آخر به دارالبوارت
در پی نفس دون چون دویدی
جای جنت به دوزخ رسیدی

[۶۷] امامت نیامد: امام تو نیامد

علی یا شیعه؟

شیعه گریه، علی لبخند
شیعه دوری، علی، پیوند
شیعه مفتون رنگ سیاه
علی اما سپید مثل ماه
شیعه افسانه های پوشالی
علی اما حقیقتی عالی
شیعه احساس، علی فکر است
فکر او مثل روح او بکر است
شیعه توهین، علی آقا
شیعه نفرین، علی والا
تقیه شیو‌ه دورویی هاست
علی اما صریح و رک و راست
شیعه دنباله رو، علی تکرو
شیعه ها کینه جو، علی خوشرو
شیعه بیچاره خرافات است
علی اما شه مراعات است
شیعه نذر و علی عمل
علی اصل و شیعه بدل
شیعه شِکوه علی تسلیم
شیعه خواری علی تکریم
تیغ شیعه بروی فرق خویش
ذوالفقار علی است پیشاپیش
شیعه باطل، علی عادل
شیعه جاهل، علی عاقل

منش متعصبین

چون خوارج در تعصب سوختی
مثل غالی ها گناه اندوختی
پاسدار مکتب یک مشت دزد
شیر جهلند این گروه زن به مزد
کینه جو و احمق و غالی منش
تو کجایی چون علی عالی منش
عالم تو مثل احبار یهود
کر شوند اینها به هر عیسی سرود
کور خورشیدند خفاشان جهل
این سبک عقلان و اوباشان جهل

شرک و جهل

یا چهره جهل را نشان خواهم داد
یا راه به سوی کهکشان خواهم داد
یا ریشه شرک را می خشکانم
یا بر سر این قضیه جان خواهم داد

جهالت

نماز جاهلانه مثل بازیست
نیاز از واسطه یک حقه بازیست
چرا شیعه نمی خواهد بفهمد
وضوی با جهالت، آب بازیست

خوارج مثل حیوانند

خوارج مثل حیوانند ای دوست
حقیقت را نمی دانند ای دوست
خوارج دست شیطان داده افسار
براه جهل آسانند ای دوست
خوارج پشت دین و ریش و تسبیح
موجه یا که پنهانند ای دوست
خوارج فکر کرده عین حقند
ولی بدتر ز شیطانند ای دوست
خوارج در تعصب رشد کردند
نمی‌میرند سگ جانند ای دوست
سپیدی را بسی مکروه دانند
سیاهی را نگهبانند ای دوست
خوارج عاشق رنگ سیاهند
سیه کار و سیه بانند ای دوست
خوارج مستحق لعنت حق
برای اینکه شیطانند ای دوست
خوارج غیر آنچه دوست دارند
کتابی را نمی‌خوانند ای دوست
مبادا از خوارج باشی ای دوست
ز دین و عقل، خارج باشی ای دوست

خوارج

پشت نقاب دین شده پنهان، خوارجند
در کار دین و دنیا نادان، خوارجند
حزب الله است انگار عنوان این گروه
اما بدان که آیت شیطان، خوارجند
در دستهایشان علم حب اهل بیت
اما خلاف مکتب ایشان، خوارجند
از کینه و تعصب این قوم نابکار
ایران شدست کلبه ویران، خوارجند
چون فکر می کنند که حقند و با خدا
آدم کشند راحت و آسان، خوارجند
یک ذره احتمال خطا هم نمی دهند
فریسیان دشمن انسان، خوارجند
الله پرده ها زده بر گوش و چشمشان
پس غافلند از ره ایمان، خوارجند
اینها خلاف خنده و آزادی و رفاه
از آفتاب و نور گریزان، خوارجند
در هر لباس وملت ودینی که بوده اند
مثل مصیبتند که اینان، خوارجند
احمق خوارجند، خرابی خوارجند
خواری خوارجند و شیطان خوارجند

و تمام است مرا با تو سخن

و تمام است مرا با تو سخن
خبری نیست به جز مرگ و کفن
خبری نیست به جز ناله و آه
اثری نیست ز آرامش و من
خسته از اینهمه نامردیها
مردم حیله گر عهد شکن
غصه ما همه اش در تاریخ
وطن ما همه اش بیت حزن
خنده ممنوع و عزاداری رسم
دین نمایش شده و حرف زدن
در عمل دوزخ رنج است و ستم
در سخنرانی جنات عدن
همه اش وعده و امید و فریب
همه اش صحبت پیروز شدن
گوسفندیم در این راه سراب
سر ما می رود آخر از تن
عمر تو مثل حبابی است بر آب
و تمام است مرا با تو سخن

روز جزا

روز جزا که شافع شیعه عمل بود
چون بی‌عمل بودهمه چیزش بدل بود
درپیشگاه حق چو همه جمع می‌شوند
او بدترین خلق ز کل ملل بود
با فکرهای تلخ تر از زهر شوکران
پنداشته که ماحصل او عسل بود
اینها خوارجند که از دین جلو زدند
افسوس زان نگاه که در جهل حل بود
گمراه می دود پی ارشاد دیگران
مانند آن طبیب که یک عمر کل بود
شرک است راه مردم نادان و کم خرد
جای عمل تمام وجودش امل بود
اینجا هزار فرقه و صدها گروه شرک
اینجا هزار قدرت و چندین دول بود

شكوه علی از مدعیان حب او

چیزیست در دلم که نه تغییر می کند
من را به سوی مرگ، سرازیر می کند
فریاد می شود که بجوشد ز دل ولی
چون عقده در فضای گلو گیر می کند
تنهاییم بزرگترین، پادشاهیست
دل را برای حادثه ها شیر می کند
من را هزار جهل، گریبان گرفته اند
من را هزار فاجعه تقدیر می کند
چیزیست در نهاد من ای کوه سربلند
چون غده تیر می کشد و پیر می کند
توحید ناب می شوم و آب می شوم
انگار، زهر دارد تاثیر می کند
انگار، عشق دارد تفسیر می شود
هر چند دیو دارد تزویر می کند
افسوس از حماقت آنکس که بعد من
راه مرا تعصب و تعبیر می کند
فکریست در سرم که نمی آیدم به لب
چیزیست در دلم که نه تغییر می کند

خداحافظ

خدا حافظ ای کشور لعنتی
پر آشوب بوم و بر لعنتی
خرافات می ریزد از کوی تو
به همراه هر باور لعنتی
تمامی بدبختی ما ز توست
تو ای نفت، ای گوهر لعنتی
اگر مام میهن شود بی پدر
نگویم به او مادر لعنتی
ولی هر خری می زند دم ز تو
هزاران هزار انتر لعنتی
ز دیدار تو خون شده این دلم
تو نادان کور و کر لعنتی
چرا مثل خر می کنید انقلاب
شماها در این خاور لعنتی
زیاراتتان مملو از لعنت است
برای همین آخر لعنتی
خدا حافظ ای رهبر کور دل
خداحافظ ای اکبر لعنتی

جمهوری قُلابكی

جمهوری قلابکی، دارد سقوط می کند

این اقتدار آبکی، دارد سقوط کند

مهدی موهوم شما، آخر نمی آید ولی

بنیادهای آهکی، دارد سقوط می کند

این بچه شیطان ریا افتاده از مرگ و عزا

مانند کاهی طفلکی، دارد سقوط می کند

کار بسیجی مظلمه باتوم و اشک آور قمه

آخوند با هر مسلکی، دارد سقوط می کند

سهم امام و روضه ها، بیکاره های حوزه ها

خمس و زکات قلکی، دارد سقوط می کند

از امر منکرهایتان، از نهی معروف شما

این امر و نهی سیخکی، دارد سقوط می کند

از بوق تبلیغ شما، شد مثل طوطی فکرما

این خط دهی زورکی، دارد سقوط می کند

ساز مخالف شد هدف، آمد فساد از هر طرف

آری نظام جلبکی، دارد سقوط می کند

حق آید و باطل رود، پای شما در گل رود

اندیشه شیطانکی، دارد سقوط می کند

اندیشه های آبکی، تحلیلهای یخمکی

آن شیخ ریش و پشمکی، دارد سقوط می کند

باد هوا شد وعده ها، خاموش شد آن نعره ها

جمهوری قلابکی، دارد سقوط می کند

كشورم را ....

کشورم را خراب می بینم

ملتم غرق خواب می بینم

مردمم خوش خیال می باشند

نقشه ها را بر آب می بینم

مال را منتهای آمال

عشق را توی خواب می بینم

من خرابی دین مردم را

ناشی از انقلاب می بینم

من وجود تو را ای آخوند

مرگ اسلام ناب می بینم

من ظهور و قیام منجی را

یک دروغ، یک سراب می بینم

من به راه خدا که آسان است

واسطه، سد و باب می بینم

کشتی اقتصاد نفتی را

غرق در منجلاب می بینم

همه جا را خراب بی نظمی

همه جا اضطراب می بینم

از برای چپاول و غارت

چین و روس، پا رکاب می بینم

هر کجا دزدی و خیانت شد

دست عالیجناب می بینم

عدل را از اصول شیعه

ظلم را بی حساب می بینم

هر کسی نغمه مخالف زد

گردنش در طناب می بینم

کار صنعت شکسته تحریم

شورش و اعتصاب می بینم

مصلحت را چماق می کوبند

کار بد را ثواب می بینم

عکس آقا به ماه و ملت را

غرق رنج و عذاب می بینم

چونکه قرآن همیشه متروک است

کشورم را خراب می بینم

سرود ملی انجمن پویندگان راه شرک

من گوش، جز به نغمه باطل نمی کنم

جز کفر و شرک، چیزی حاصل نمی کنم

نادانم و مقلدم و در مسیر جهل

هرگز سئوال، از آدم عاقل نمی کنم

طعم هوای نفس، چه شیرین و جالب است

من گوش، جز به خواهش این دل نمی کنم

اندر قفس، محقق یکسو نگر منم

هی با توام، نگاه کنم، گل نمی کنم

در حالت تقیه، چو روباه می رسم

هرگز غلاف توطئه، حامل نمی کنم

می ترسم از حقیقت و خفاش وار من

در سرزمین خورشید، منزل نمی کنم

هرگز کتاب و حرف مخالف نخوانده ام

خود را دچار معضل و مشکل نمی کنم

در راه جهل، می دوم آسان و چارنعل

دل را ز فکر باطل، حائل نمی کنم

دکان دین فروشی و تقلید دائر است

پس چاره ای به حل مسائل نمی کنم

با منتهای آمال، اندر بحار شرک

اندیشه از خرافه غافل نمی کنم

تا هست کربلا و مفاتیح سرخوشم

قرآن و کعبه چیست؟ حاصل نمی کنم

در قلب سنگ من، نرود آب علم و دین

دل را به غیر بدعت، مایل نمی کنم

هنگام شک و تردید، من نفی می کنم

در اینچنین مواقع، دلدل نمی کنم

من جز حدیث غالی، باور نمی کنم

من، گوش، جز به نغمه باطل نمی کنم

رنگ سیاه رنگ عشقه!!

علامت غم و ویرانیست رنگ سیاه

نشانه بد نادانیست رنگ سیاه

برای قوم خوارج چه رنگ زیباییست

بله تهاجم شیطانیست رنگ سیاه

قرین غصه و اندوه و ضجه و آن است

خلاف شادی و شادمانیست رنگ سیاه

نقاب چهره تزویر در نفاق و کین

عذاب دوزخ جاودانیست رنگ سیا ه

به هیچ حالت و نوعی ندارد استحباب

که ننگ مکتب انسانیست رنگ سیاه

سفید باش به فکر و به جامه و به جهان

که شر و نکبت شیطانیست رنگ سیاه

برای اینکه به سنت نبوده این شیوه

خلاف رسم مسلمانیست رنگ سیاه

چقدر روشن و سادست بیت آخر من

جهان تیره ظلمانیست رنگ سیاه

اسلام ناب آخوندی!!

اسلام، خراب است از واسطه و باب

ملت، همه نادان، حکام، همه خواب

ویران، شده قرآن، از نقل روایت

از اینهمه توجیه، از اینهمه آداب

سنت، شده یک وهم، در پیچ و خم فقه

در تاب و تب عرف، از واسطه و باب

توحید شده شرک، در سایه مرقد

تو غافلی از رب، دلبسته به ارباب

در کوی خرافات، فکر تو شده مسخ

عمرت به فنا شد، عاقل شو و بشتاب

تقلید، تو را برد، تا قعر جهنم

آهسته و کم کم، بی علت و اسباب

توحید یا شرک؟

با ملتی که خواب، توحید را چه کار؟

با مذهب خراب، توحید را چه کار؟

با گوشهای کر، این حرفها چه سود؟

با کور آفتاب، توحید را چه کار؟

تغییر قوم هست، آغاز هر صلاح

در زهر انقلاب، توحید را چه کار؟

اعدام یا ترور، محصول شورش است

با ترس و اضطراب، توحید را چه کار؟

از باب و واسطه، شد دین تو خراب

اندر حضور باب، توحید را چه کار؟

چون شرک خالص است، افکار زشت تو

در این خلوص ناب، توحید را چه کار؟

ویرانه شد دلت، از ظلم ظالمان

با این دل کباب، توحید را چه کار؟

در روز واپسین، با کوله بار شرک

می آید این خطاب، توحید را چه کار؟

با گنبد و ضریح، با قصه و فریب

با رنگ و با لعاب، توحید را چه کار؟

پایان