 را به حال افسردگی ببیند، ابتدا به آنان گفت: می‌دانید شما در سابق بر اثر جهالت با برادر بی‌گناه خود یوسف چه کردید؟ و چه ظلمی دربارة آن کودک مظلوم روا داشتید؟ شاید خواست به آنان بفهماند انسان در حال نیرومندی نباید ستم کند، و این پریشانیِ شما در اثر همان ظلم جهالت است. با این جملات، اضطراب فرزندان زیادتر شد. حال غربت و پریشانی و گرسنگی و سرافکندگی، از این یادآوری غرق خجالت و حیرت شده‌اند. زیرا آنروز که یوسف(ع) را به چاه انداختند کسی جز یوسف(ع) خبر نداشت، عزیز مصر از کجا مطلع شده؟ شدت حیرت ومصیبت و حال بیچارگی ایشان به انتهاء رسید. و چون آخرِ شدّت گرفتاری، اوّل فرج است، یوسف به ایشان ترحم کرد و تبسم شیرینی به روی برادران کرد و تاج از سرش برداشت تا درست او را ببینند و بشناسند.
برادران در کمال وحشت و حیرت و تعجب احتمال دادند که این عزیز با این مقام و عظمت آیا برادرشان یوسف است؟ اگر او باشد چه افتخاری نصیب ایشان شده. لذا به حالتی تعجّب گفتند: آیا تو یوسفی؟ آیا همان برادر رنج‌دیدة مائید؟ و دانستند که این مقامی که در مقابلش زانو زده‌اند، همان برادرِ کوچک است.
یوسف برای اینکه مبادا از رنج و غصه سکته کنند، گفت: آری، من یوسفم و این هم برادر من است، و در اینجا حضرت یوسف(ع) به ارشاد و نصیحت پرداخت.
یوسفِ موقع‌شناس، از نظر رهبری به یک نکتة مهمی اشاره کرد. البتّه صاحبان مقامِ بزرگ از نظر گرفتاری به فکر مطالبِ معنوی و روحی نیستند. ولی حضرتِ یوسف(ع) با آن همه جلال و عظمت در فکر ایمان وتقوی و فضیلت است.
حضرتِ یوسف(ع) برای ارشادِ برادران گفت: آری، دو چیز باعث موفّقیّت من شده که برای هر کسی پایة سعادت وموفّقیّت است: 
اول: تقوی و پاکدامنی و طهارت وحفظ خود از هرگونه آلودگی.
دوم: صبر و شکیبائی در مقابل مشکلات.
من در سایة این دو چیز مشمول لطف حقّ شدم:إِنَّهُ مَنْ يتَّقِ وَيصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.
حال خوب است فرمانروایانِ جهان از عزیزِ مصر حضرت یوسف سرمشق گیرند و قسمتی از وقت خود را در راه تقویت ایمان و تقوای خود و مردم صرف کنند، و کمتر به مسابقة تسلیحاتی بکوشند. و اجتماع بشر را به پاکدامنی ومعنویت دعوت کنند.آیه 91 الی 93
متن آیه:
قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَينَا وَإِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ(يوسف/91) قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيكُمُ الْيوْمَ يغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ(يوسف/92) اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ(يوسف/93)
ترجمه: برادران یوسف گفتند: به خدا سوگند که خدا تو را بر ما برگزیده اگرچه ما خطاکار بودیم(91) یوسف گفت: امروز ملامتی بر شما نیست، خدا گناه شما را می‌بخشد و او بهترین رحم‌کنندگان است(92) این پیراهنِ مرا ببرید و بر روی پدرم بیفکنید او بینا می‌شود و شما با همة خاندانِ خود نزد من بیائید.(93)
نکات: چون برادرانِ یوسف، او را شناختند و خود را در برابرش چون بندگان خوار و ذلیل یافتند فوری به زانو درآمده وبه گناهِ خود اعتراف کردند. چون فهمیدند عزیزِ مصر با آن جاه وجلال برادرِ آنان است از یک طرف بی‌اندازه خوشحال و یک نوع غرور و بزرگی در خود حس کردند، آنان خود را غریب و بیچاره می‌دانستند ولی اکنون خانة عزیزخانة خودشان است و از فقر وتهیدستی دیگر رنج نمی برند، زیرا تمامِ خزائنِ مصر دست برادرشان است. و از یک طرف چون نسبت به این بار در خیانت و جفا و بسیار بی‌انصافی کردند لذا در پیشگاه او بی‌اندازه شرمسارند. از این رو در مقابلّ عزیز دو جمله عرض کردند: 
اول: اینکه فهمیدیم کار به دست خداست و ما که می‌خواستیم شما را از پدر دور و در به در کنیم و نزدِ پدر عزّت پیدا کنیم، مورد سوءظنّ پدر و بدبخت و بیچاره شدیم، و در مقابل، برادری ستمدیدة ما را خدا به اوج عزّت رسانیده. چه خداوند حکیمی است، بندة پرهیزکار را از قعرِ چاه به اوجِ جاه رسانیده، پس بزرگواری و بزرگیِ شما روی بند و بست و حقّه‌بازی نبوده.
عجبا دست مرموز خدای حکیم، در زیر و بالای این جهان بر خلافِ بندگان که فکر می‌کنند قدرتی دارند، یکی را به اوج عزّت می‌رساند ولو اینکه برادران او و بلکه تمام جهان نخواهند. در گلشن قدس گفته‌ام: 
همه فعل خدا را حکمتی هست
		همی خشم و رضا را علّتی هست

همه افعال او با چند و چونست
		ولی از فهم ما وجهش برونست

مسلّم هست نزد هر خردمند
		که کس نی‌آگه از کار خداوند

نداند بنده اسرار خدا را
		نزیبد گفتن چون و چرا را

اگر یوسف نرفتی چاه کنعان
		و یا در مصر نی‌ماندی بزندان

کجا بر تخت شاهی جاش بودی
		کجا در قرب حق مأواش بودی

که تا بر ملّتی خیری رساند
		زقحطی ملّتی را وا رهاند

شاعر دیگر گوید: 
عزیزِ مصر به رغم برادرانِ حسود
		ز قعر چاه برآمد به اوجِ ماه رسید

برادران چون دیدند بزرگی و بزرگواریِ یوسف از جانب خدا است لذا در مقابل او با میل و رغبت سر فرود آوردند و چاره‌ای جز تسلیم ندیدند و گفتند: تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَينَا. حضرت یوسف(ع) با آن نظرِ بلند ومقامِ ارجمندِ نبوّت به روی خود نیاورد.
جملة دوّم برادران اقرار به خطای خود بود و زبان حالشان این بود آیا این برادرِ بزرگوار از خطای ما می‌گذرد یا خیر؟ اگرچه یوسفِ عزیز، جوانمرد و بزرگوار است، امّا ممکن است مجرم را تنبیه کند و گوشمالی بدهد نه از جهت انتقامجوئی.
حضرت یوسف(ع) فرمود: مبادا ناراحت شوید لَا تَثْرِيبَ عَلَيكُمُ الْيوْمَ ، گذشته‌ها گذشت، حتّی شما را ملامت نمی‌کنم و به روی خود نمی‌آورم و از نظر پروردگارم، او دیگر به اختیار خودش است، توبه کنید يغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ.
ولی برادرانِ یوسف باز از دو جهت نگرانی دارند: 
اوّل: اینکه پدرِّ بزرگوار را اذیّت کردند تا از گریه چشمانش سفید شده.
دوّم: از نظر قحطی و تهیدستی که در سفر سوّم نتوانستند نقدینه‌ای فراهم کنند. بنابراین در آینده با این گرانی وعائلة سنگین چه کنند؟
حضرتِ یوسف(ع) این دو مشکل ایشان را نیز حلّ و بکلّی غم از دل برادران برداشت: 
امّا راجع به مشکل اوّل گفت: اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يأْتِ بَصِيرًا. این مرد آسمانی که در قعر چاه و گوشة زندان دری از غیب به دل او باز شده وحلّ مشکلات برای او آسان شده بطور قطع گفت: پیراهن مرا ببرید و به روی پدر افکنید چشمانش روشن می‌شود. برادرانِ او بلکه هر کسی تعجّب می‌کند که چگونه با این عمل ساده چشمِ پدر روشن می‌شود؟ آیا این کشفِ جدیدی و یا فرمول علمی دارد و یا پیراهن او پیراهنِ بهشتی است؟ هر کس خیالی می‌کند. ولی باید گفت چه عیبی دارد که حضرتِ یوسف مانند عیسی باشد و یک کور را شفاء بدهد.
و امّا راجع به مسئلة دوّم و نگرانی از قحطی گفت بروید تمام خانوادة خود را بیاورید و شهرنشین گردید. من عهده‌دار معاشِ ایشان هستم: وَأْتُونِي بِأ