 چرا او را تنها گذاشتید؟ گفتند: یک نفر نزد او مانده. فرمود: چرا او را انتخاب کرد؟ مگر او نمی‌توانست مسافرت کند؟ گفتند: خیر، بلکه او را بیشتر دوست می‌دارد. حضرت فرمود: از قراری که میگوئید پدر شما مرد حکیم و علیمی است، بی‌خود یک فرزندش را نباید بیشتر دوست بدارد، لابد فضل و کمال بیشتری دارد، من میل دارم آن برادر شما را ببینم.
اگرچه در ضمن سخن، گفتگو از برادر گمشدة آنان به میان می‌آمد و قهراً عمل زشت آنان که به کودکی او رحم نکردند و پدرِ پیرِ خود را چقدر سوزانیدند موجب ناراحتیِ او می‌شود. ولی آن حضرت کمترین تعرض و بی‌احترامی به آنان نمی‌کند بلکه با کمال گرمی و صمیمیت با آنان رفتار می‌کند، و دستور می‌دهد پذیرائی گرمی از ایشان بنمایند.
بنابراین آن حضرت در ضمن از ایشان بازپرسی کرده که شما اهل کجائید؟ خانوادة شما کیانند؟ برای چه در مصر آمده‌اید؟ شاید برای جاسوسی آمده‌اید؟ که در اینجا گفتند: خیر. ما ده نفر برادریم فرزند پیغمبر بزرگوار، یک برادر ما هم نزد پدر ما مانده و اگر شما بزرگی مقام پدر ما را بدانید، احترام شایانی خواهید کرد. یوسف گفت: پس چرا برادر کوچکتر را نیاوردید؟ گفتند: پدرش غمگین است وبا او انس دارد. گفت: پدر شما چرا غمگین است شاید از نادانی و سفاهت شما؟ گفتند: خیر، سبب آزردگی او این است که از مادرِ آن فرزندِ کوچکش، پسری داشت که از دستش رفته و می‌گویند: او را گرگ خورده. یوسف پرسید: شما از کجا می‌گوئید آیا دلیلی و یا شاهدی بر گفتارتان دارید، گفتند: خیر ما غریب هستیم و کسی در این شهر ما را نمی‌شناسد.
در تورات نوشته که یوسف گفت: شاید جاسوس می‌باشید و دستور داد همة برادران را زندانی کردند، چون برادران زندانی شدند وسختی زندان را ملاحظه کردند، گفتند: این سختیها به کیفر ظلم ما بر یوسف است. زیرا ما به او رحم نکردیم و اکنون گرفتار شده‌ایم. روز سوم، یوسف برادران را احضار کرد، وفرمود: اکنون خانوادة شما گرسنه و بی‌قوتند، نه نفر شما را مرخص می‌کنم تا برای خانواده و پدر پیر خود گندم ببرند و یک تن از شما را نگه می‌دارم تا بروید و برادر کوچکترِ خود را بیاورید تا من بدانم شما راستگوئید و در پيش چشمِ برادران دستور داد شمعون را در بند کردند و دستور داد برای آنان بارهای گندم گرفتند و نقدی که آورده بودند در میان بارهای ایشان گذاشتند و روانه شدند. و ضمناً خاطرنشان کرد که اگر برادر کوچکتر خود را نیاورید هرگز مرا نخواهید دید، وگندم به شما داده نشود. برادرانِ یوسف با بارها روانة کنعان شدند.
علت اینکه حضرت یوسف، نقد و متاع آنان را بطوریکه نفهمند به آنان رد کرد، این بود که آنان را وادار به مراجعت کند، زیرا: 
اولا: می‌دانست که آنان برای امانت و دیانتی که دارند برخود لازم می‌دانند که برگردند و بهای گندمی که برده‌اند به عزیز برسانند.
ثانیا: ملاحظه کرد شاید به غیر از نقدینه چیزی نداشته باشند و خجالت بکشند که دست خالی مراجعت کنند لذا نقد آنان را به آنان برگردانید که وسیلة مراجعت آنان شود.
ثالثا: لازم بود به پدر و برادران خود در این سال قحطی کمکی بدهد و گرفتن پول از ایشان دلالت بر پستی و کنسی می‌کرد، حضرت یوسف(ع) خواست بدون اینکه منتی بگذارد احسانی به ایشان کرده باشد.
رابعا: خواست در مقابل اساءه، احسانی کرده باشد.
باید دانست که سرگذشتِ گروگرفتنِ شمعون در تورات ذکر شده، ولی برخلاف ظاهر آیات قرآن است، زیرا از قرآن استفاده می‌شود که حضرت یوسف(ع) ایشان را شناخت و با کمال مهربانی گندم داد و درخواست کرد که در سفر دیگر برادر خود را همراه بیاورند، و تدبیری که برای مراجعت آنان بکار برد، فقط همان گذاشتن متاع است دربارهای ایشان. ضمناً قضیة جاسوسی نیز در تورات ذکر شده است.
اگر کسی بگوید چگونه خودِ یوسف به کنعان مسافرت نکرد، و یا پدرش را نخواست؟ جواب این است که: 
اولا: مشاغل و ریاست و کارهای زیاد او، مانع این مسافرت بود.
ثانیا: پدر پيرش سرپرست دودمان حضرت ابراهیم(ع) بود و مسافرت طولانی باعث زحمت او می‌شد.
ثالثا: کارهای یوسف به وحی الهی بوده شاید مجاز نبوده است.
باضافه آن حضرت اوقاتی که زر خرید و یا در زندان بود نمی‌توانست برود و اگر می‌رفت باعث حملة برادران و قتل او می‌شد. و شاید خدا خواسته یعقوب را ادب کند که چرا برای مخلوقی خود را باخته است.آیه 63 الی 66
متن آیه:
فَلَمَّا رَجَعُوا إِلَى أَبِيهِمْ قَالُوا يا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(يوسف/63) قَالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيهِ إِلَّا كَمَا أَمِنْتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ(يوسف/64) وَلَمَّا فَتَحُوا مَتَاعَهُمْ وَجَدُوا بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيهِمْ قَالُوا يا أَبَانَا مَا نَبْغِي هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَينَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيلَ بَعِيرٍ ذَلِكَ كَيلٌ يسِيرٌ(يوسف/65) قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ(يوسف/66)
ترجمه: پس چون به سوی پدرشان برگشتند، گفتند: ای پدر کیل گندم از ما منع شد پس برادرمان را با ما بفرست پیمانة کامل بگیریم و محققا ما او را حفظ خواهیم کرد(63) یعقوب گفت: آیا شما را بر او امین بدانم همانطور که پیش از این بر برادرش امین نمودم، پس خدا بهترین نگهبان است و او از همة رحم‌کنندگان رحیم‌تر است(64) و چون متاع خود را گشودند، دیدند نقد وسرمایه‌شان به ایشان بازگشته، گفتند: ای پدرِ ما، چه می‌خواهیم این سرمایة ماست که به ما برگشته، و ما برای خانوادة خود طعام می‌آوریم و برادر خود را حفظ می‌کنیم و یک بار شتر زیاده می‌گیریم، این پیمانة آسان است(و یا اندک است)(65) یعقوب گفت: هرگز او را با شما نمی‌فرستم تا اینکه پیمان محکمی از خدا به من بسپارید که او را حتما به من برگردانید مگر اینکه به حادثه‌ای همه گرفتار شوید، پس چون تعهد و پیمان خود را دادند، گفت: خدا بر آنچه می‌گوئیم وکیل است.(66)
نکات: چرا فرزندانِ یعقوب ده‌نفری برای خرید غله رفتند؟ برای آنکه عزیز به یک نفر، ده بار گندم، نمی‌داد، بلکه روی حساب دقیق به هر سرپرست خانواده‌ای، یک بار گندم می‌داد. لذا اینان جز سفر دست‌جمعی چاره‌ای نداشتند.
فرزندانِ یعقوب اگرچه از پذیرائی عزیز مصر، در سفر اوّل، شاد و کامیاب بودند ولی چون برای تهیة آذوقة خانوادة خود به مصر آمده‌اند، باید زودتر برگردند.
زنان و فرزندانِ یعقوب، همه در انتظار بازگشت سرپرستان و نان‌آورانِ خود، دقیقه‌شماری می‌کنند زیرا تنگدستی و قحطی فشارآورده و وسیلة کافی ندارند، و بیش از همه، یعقوبِ سالخورده در انتظار است. زیرا رئیس قبیله برای قبیله و حفظ آنان ب