ردِ عشق می‌سوخت، هدفِ ملامت و سرزنش زنان مصر که گردید که: وای چه زن بوالهوسی است! عاشق بنده و خدمتکارِ خود شده. او شوهر به این خوبی و مهمّی دارد چرا دلباختة یک جوانِ غریبی شده؟! معلوم می‌شود او بوالهوس و گمراه است. و سخنانِ بسیاری از این قبیل، دربارة او نقل می‌شد و دهان به دهان می‌گشت.
اوّل، این قضایا وردِ زبانِ عدّه‌ای از زنانِ خواصّ بود مانند زنِ سفره دار و زنِ میرآخور و زنِ شرابدار و زنِ رئیس زندان. ولی کم‌کم زنان دیگر نیز آگاه شدند.
زلیخا در مقام جواب برآمده تا اینکه چهل تن از زنانِ مصر را دعوت کرد: 
پاسخ زلیخا به زنان مصری
زلیخا تصمیم گرفت به زنان مصر بفهماند من در دلباختگیِ خود به یوسف حق دارم و از ملامتِ ملامت‌کنندگان هراسی ندارم، زیرا اگر شما جای من بودید بدتر از من و بیچاره‌تر از من می‌شدید: 
هر که تماشای روی چون قمرت کرد
		سینه سپر کرد پیش تیر ملامت

با اینکه ملامت و سرزنش تلخ است و روح انسان را معذّب می‌کند، امّا در برابر عشق در عین تلخی لذّت بخش است. شاعر گوید: 
أجد الملامة فی هواک لذیذة
		حبا لذکرک فلیلمنی اللوم

زلیخا در نظر گرفت به زنانِ مصر و ملامتِ ایشان جواب دهد، ولی با چه زبانی می‌توانست عذر موجّهی بیاورد؟ خواست برای آنان بیان کند که شما حق دارید مرا ملامت کنید زیرا هنوز روی زیبای یوسف را ندیده‌اند. و بهترین جوابی که به نظر زلیخا آمد این بود که عده‌ای از زنان را دعوت کند و یک مرتبه یوسف را به آنان نشان دهد و جواب ایشان را کف مشتشان بگذارد، و لذا در وقتِ غیبتِ عزیز، چهل نفر از زنانِ بزرگ مصر را دعوت کرد و یک خوان ملوکانه گسترد و میوه‌های رنگارنگ در آن چید، و برای هر خانمی یک پشتی گذاشت.
پس از آن، زنان حاضر شدند و خیلی میل پیدا کردند تا این جوانِ زیبا را که وصفش را شنیده‌اند به بینند وبلکه او را متمایل به خود کنند. و هر یک به خیالِ خود درصدد آنست یوسف را شکار کند و لذا با تمام آرایش در آن مجلس، مهیّای دیدنِ رخسارة یوسف گشتند.
زلیخا به دست هر یک از زنان کاردی داد که با آن، میوه صرف کند. و چون زنان کاردها را به دستی و میوه را به دست دیگر گرفتند، در این حال زلیخا به یوسف(ع) گفت رخ بنماید، و جمالِ دل آرای خود را در میان مجلس، تابان کند.
تا حضرت یوسف(ع) با آن چهرة زیبا وارد شد و چشم زنانِ مصری به او افتاد همه خود را باختند ودل از کف دادند، و از کثرت جذّابیّت یوسف، همه مجذوب شدند و از خود بی‌خود و به جای میوه دستهای خود را بریدند و زیبائی اعجاب‌انگیزِ یوسف را بسیار بزرگ دانستند و حالشان حال وجد و شعفی شد که همه حیض شدند. وبا دست و دامن خونین همه به ستایش او زبان بگشودند و «حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا» گفتند.
گرش به بینی و دست از ترنج بشناسی
تو بدین جمال وخوبی اگرم ز در درائی
		روا بود که ملامت کنی زلیخا را
أرنی بگوید آن کس که بگفت لن ترانی

در تفسیر آیة: أَكْبَرْنَهُ... نوشته‌اند که زنانِ مصری بدیدن یوسف(ع) حیض گردیدند. آری مشاهدة جمال یوسف در زن، تحریک شهوت می‌کند، و در اثر آن ممکن است چنین شود زیرا نشاطِ شدید برای او فراهم می‌شود. گویند حضرت جواد وقتی در شب عروسی، وارد حجلة زنش امّ‌الفضل گردید، آن از کثرت خوشی و نشاط، حیض گردید.
به هر حال چون زنان مصری به خود آمدند، دستها را بریده و مجروح، دل از دست داده، خود را باخته و لباسهای شیک زرنگار را کثیف و خون آلود دیدند. لذا محشری برپا گردید.

نتیجة مجلس و نقشة زلیخا
مجلس زنان مصری همه از شاهزادگان و طبقة اول و خانمهای رؤسا بودند. این وضعی که به خود گرفتند قابل پرده‌پوشی نبود. فامیل‌ها و رفقای ایشان پرسش می‌کردند: خانم چرا دست شما مجروح شده؟ این چه وضع سر و لباسی است؟ یک هیاهو و جنجالی در شهرِ مصر برپا گردید. و مقصودِ زلیخا از دعوت و این مجلس چیزها بود: 
1- رفع تهمت از خود و خود را مظلوم و حق به جانب‌نمودن.
2- به فسادکشیدن یوسف و آشناکردن او به عشق‌بازی و بازکردن روی او. که به خیال خود حیا و عفّت را از او ببرد.
حیا و عفّت در هر فردی یک غریزه و فطرت الهی است که او را از فساد و شهوات حفظ می‌کند. بزرگترین وسیله برای بی‌حیا و بی‌آبروکردنِ افراد، محیط فاسد و معاشرت است.
آن مرز طبیعی که بینِ مرد و زن است با تشکیل مجالسِ مختلط و فسادانگیز شکسته می‌شود. بی‌پروائی و فساد موجب آلودگی است و مجالسِ مختلط و رقصهای مزدوج، از بین‌بردن وشکستنِ یک سدّ طبیعی و غُرُق الهی است.
اینها انسان را از قلعة امن و آسایش عفت و حیا خارج می‌کند و به میدانِ هرزگی و فساد و رنج وارد می‌سازد. انسانی که خدا به او جامة حیا و عفت داده وهر نوع پوشاکی که او را بپوشاند برایش فراهم ساخته نباید لخت و عریان میان خیابان سرگردان باشد. نباید جوانان و دوشیزه گان در اثر اختلاط بی‌عفت و بی‌حیا شده، در نتیجه به فساد مبتلا شوند.
زلیخا که در بزم محرمانة خود همة موانع را برداشته و بی‌پرده، خود را در دامن یوسف انداخته و هَيتَ لَكَ گفته بود. ولی جز سکوت و تنفر وحیا وعفت چیزی از یوسف ندیده بود، خیال کرده بود چون یوسف، جوان محجوبی است که مجلسهای طرب و عشقی را ندیده و لذت مستی را نچشیده، از این جهت حیا و عفّت به خرج داده. حال می‌خواهد با این گونه مجلسِ زنانه کم‌کم یوسف را عادت دهد، وبه دام بکشد و او را به بی‌عفّتی وادار کند.
لوح پسر چون رخ او ساده بود
		منصرف از میلِ بت و باده بود

لذّت مستی نچشیده هنوز
		کش مکش عشق ندیده هنوز

لاجرم از حجب جوابی نداد
		یافت خطابیّ و خطابی نداد

و لذا زلیخا زیباترین زنان مصر را دعوت کرده، بزم عیش فراهم نمود و یوسف را در آن، شرکت داد.
زلیخا ابتدا می‌خواست به تنهائی از جمال یوسف بهره برد و از آفتاب و ماهِ آسمان هم دریغ داشت که چهرة نازنین یوسف را در آغوش کشند. ولی دید این نعمت را به تنهائی نمی‌شود مصرف کرد و بازوی وی قدرتِ چیدن میوه از این درخت را ندارد. از این رو در فکر افتاد تا جمعی را با خود شریک کند. مسلک اشتراکی از همین جا سرچشمه گرفته! اشخاصی که به ذلت دنیا طمع و حریصند و نیروی رسیدن به آن را بطور اختصاص ندارند می‌خواهند با همدستیِ عموم اسبِ شهواتِ خود را برانند. ولی زلیخا نتیجه‌ای نگرفت و باز یوسف عفّت بخرج داد.
3- تهدیدِ یوسف که به عزیز و سایر رؤسا بفهماند وجودِ یوسف موجب فتنه و فساد و جنجال است. وکاری کند و او را متّهم سازد و به زندان افکند. و حاصل آنکه با اذیّت و آزار به وصالِ یوسف برسد چنانچه از آیة ذیل استفاده می‌شود.آیه 32 الی 35
متن آیه:
قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَمْ يفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيسْجَنَنَّ وَلَيكُونًا مِنَ الصَّاغِرِينَ(يوسف/32) قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَي مِمَّا يدْعُونَنِي إِلَيهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ(يوسف/33) فَاسْتَجَابَ لَهُ