کتب است از جهاتی: 
اول: از جهت اینکه از داستان أنبیاء(ع) و مردمان صحیح‌العمل إلهی بیان کرده نه از سلاطین و نه پهلوانان و بی‌بند وباران و نه از ثروتمندان بی‌اعتبار و نه از قصص عشقی شهوت‌انگیز و هوی و هوس فسّاق و فجّار.
دوّم: اینکه در قصص قرآن مقصود تعلیم و تعلّم و پند و موعظه و إرشاد است، نه صرف صرف وقت و دانستن مطالب بیهوده.
سوم: آنچه قرآن گفته طبق واقع بوده وگویندة آن خدای خبیر و بصیر است نه خیالات و حدسیات بافندگان.
و این مزایا بعلاوة مزایای دیگر که در قصص قرآن آمده، در هیچ کتابی جمع نشده است، و لذا فردوسی که شصت هزار شعر درمدح شاهان سروده، در اوّل کتاب یوسف و زلیخای خود چنین گوید: 
نگویم دگر داستان ملوک
که آن داستانها دروغست پاک
دلم گشت سیر و گرفتم ملال
به نظم آوریدم بسی داستان
ز هر گونة نظم آراستم
کنون گر مرا چند روزی بقاست
ز پیغمبران گفت باید سخن
بیا قصه از قول دادار خوان
الف لام را تلک آیات را 
حکایات این داستان بس خوش است
دلم سیر شد ز استان ملوک
دوصد زان نیرزد به یک مشت خاک
هم از گیو و طوس و هم از پور زال
ز افسانه و گفتة باستان
بگفتم در او آنكه خود خواستم
دگر نسپرم جز همه راه راست
که جز راستیشان نبد بیخ و بن
که بپذیرد آن مرد بسیار دان
بخوان تا بدانی حکایات را
سخنهای جان‌پرور دلکش است
حق‌تعالی این قصه را أحسن القصص نامیده زیرا در این قصّه، عقائد و اخلاق و اوضاع و تقدیرات إلهی بطور عجیبی ممثّل شده است، و برای جوانان امروزه که غرق شهوات و مادّیّات می‌باشند بسیار مفید می‌باشد.
در اینجا ذکر پیامبران(ص) و پیامبرزادگان و فرشتگان و آدمیان و چهارپایان و پرندگان و روش پادشاهان و آداب بندگان واحوال زندانیان و فضل عالمان و نقص جاهلان و مکر زنان و حسد حاسدان و شیفتگی عاشقان و عفّت جوانمردان و نالة محنت‌زدگان، و علم توحید و فقه و علم تعبیر، و علم فراست و سیاست وکیاست و معاشرت و تدبیر معیشت، قصة نیکوئی است از خوی نیکو از روی نیکو.
جملة: «وَإِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ » دلالت دارد که پیامبر اسلام(ص) این قصص را قبل از نزول وحی نمی‌دانسته و این دلیل واضحی است بر ردّ خرافیین که می‌گویند پیغمبر وامام همه چیز می‌دانسته‌اند! و نیز دلیل روشنی است بر رد معترضین مسیحی و سایر معاندین که می‌گویند پیغمبر اسلام مضامین قرآن را از اهل کتاب و معاصرین دانشمند خود یاد گرفته و با افکار خود به هم آمیخته و به صورت قرآن اظهار داشته. ولی طبق این آیه رسول خدا(ص) اصلا اطلاعی نداشته وبا اهل کتاب ارتباطی نداشته و آنچه در قرآن است همان وحی إلهی بوده و از هر جهت رسول خدا(ص) پايبند وحی بوده است. باضافه آنچه در تورات ذکر شده با قرآن تفاوت بسیاری دارد و قصه های تورات مخلوط به اوهام است، و اگر پیغمبر اسلام(ص) از آنها گرفته بود باید بی‌تفاوت باشد وحال آنکه چنین نیست و قصّه‌های قرآنی خرافات و اوهام ندارد.آیه 4
متن آیه:
إِذْ قَالَ يوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ
ترجمه: وقتی که یوسف به پدرش گفت: ای پدر من، به تحقیق من درخواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده کردند.(4)
نکات: در ساحل جنوب شرقی دریای مدیترانه، زمین خوش‌آب و هوائی، بنام فلسطین، وجود دارد که برای کشاورزی و دامپروری بسیار مستعدّ است. این سرزمین دارای تپّه‌های کم‌ارتفاع و درّه‌های کم‌ژرف است، و نسیمهای مفید مدیترانه را به حدّ کامل مورد استفاده قرار می‌دهد. کنعانیان در اینجا ساکن بوده‌اند و به همین مناسبت آنجا را کنعان می‌گویند.
چون حضرت ابراهیم(ع) در بلاد کلده برای دعوت توحید قیام کرد و خدایان دروغین را به باد توهین گرفت، دادگاه بابل او را محکوم به اعدام کرد و او را به آتش افکندند. و پس از آنکه خدا او را نجات داد، محکوم به تبعید شد. و در نتیجة محاکمة دیگری، اموال خود را از توقیف حکومت بابل خارج کرد وبا زوجة خود ساره و خدم و حشم خود از سرزمین بین‌النّهرین به حوران شام کوچ کرد. و پس از مدّتی که بزرگواری او نزد اهالی حوران مسلّم شد، به طرف فلسطین مهاجرت کرد. و پادشاه آن حدود، سرزمین فلسطین را به او واگذار کرد. و در این سرزمین پر نعمت و برکت حشم و خدم او بسیار شد. نوشته‌اند: چهار هزار سگ گلّه داشت و به همین نسبت چوپان وخدم ومواشی دیگر است. و تا سنّ هشتاد و شش سالگی فرزندی خدا به او نداد، سپس خدا از هاجر کنیزی که ساره به او بخشیده بود اسماعیل(ع) را به وی داد که ملّت بزرگ عرب و اجداد پیغمبر اسلام(ص) از او بوجود آمدند.
حمل این کنیز، برای ساره بسیار ناگوار آمد زیرا فهمید علّت بی‌فرزندی، او بوده نه شوهرش. و از طرفی دید که وارث خاندان ابراهیم فرزند کنیز او خواهد شد و اموال و حشم او را ضبط خواهد کرد و این زندگی مجلّل منتقل به فرزند هووی او می‌شود. این تصوّرات او را وادار به سختگیری با حضرت ابراهیم(ع) نمود. بطوریکه حضرت ابراهیم(ع) مجبور شد هاجر را با فرزندش به یک بیابان خشک و بی‌آب و علفی که همین مکّه باشد، ببرد. ولی احتمال داده‌اند که هاجر(ع) از عرب‌های جرهم بود که در حدود مکّه اقامت داشتند، و ابراهیم(ع) هاجر را به مکّه برد تا به قبیله اش بسپرد و او را پرستاری کنند. ولی باز خاطر ساره(ع) تسکین نیافت تا خدا در سنّ هشتادسالگی اسحاق(ع) را به او داد در حالیکه ابراهیم(ع) صدسال داشت و چشم ساره روشن شد.
ولی با وجود اسحاق که خانم‌زاده بود، حضرت اسماعیل بکلی از خانمان و اموال پدر محروم گردید و در حجاز ماند و جانشین رسمی ابراهیم، اسحاق شد. چون سن او به چهل سال رسید حضرت ابراهیم(ع) دخترِ برادر خود را از بین‌النّهرین که وطن اصلی او بود به توسط خادمی برای او خواستگاری کرد و این دختر بنام رفقه را به او تزویج کرد. و پس از زمانی دو پسر توأم برای اسحاق آورد: یکی یعقوب و دیگری عیسو.
یعقوب جانشین نبوّت و روحانیّت پدر شد و عیسو مردی پهلوان و صحراگرد و سیاست‌مدار گردید.
چون خدا به ساره و عده کرده بود فرزندی با برکت و پدر ملّت بزرگی به او عطا کند در یعقوب(ع) این وعده عملی شد. یعقوب زنان متعدّد گرفت و از هر زنی دو پسر آورد که بزودی یک فامیل بزرگی شدند.
در میان فرزندان یعقوب، یک پسر زیبا و شیرین و دارای روح بزرگ و مستعدّ نبوّت بنام یوسف(ع) وجود داشت، که از همة برادرانی که از مادر با او جدا بودند، کوچکتر بود. برادران بزرگش همه به دنبال کار و زندگی و شکار و گلّه‌داری و خرید و فروش بودند. یعقوب(ع) پیرمردی سالخورده شده بود و در خانه نشسته و زمام امور را بدست فرزندانِ رشید خود سپرد و بزرگترین لذّت وخوشی او انس با این کودک زیبا و شیرین بود. باضافه بر محبت پدری چون نمایش روح بزرگ نبوّت را در او احساس می‌کرد بیشتر به او علاقه داشت.
یوسف روز بروز بطور کامل دل و توجه پدر را می‌ربود و به خود اختصاص می‌داد، در حالیکه ده سال بیشتر نداشت. در جمال و ادب