زی رسول خدا(ص) آبی آشامید او گفت زیادتی آب را بدهید ببرم پدرم بیاشامد شاید ببرکت آب نیم‌خوردة رسول خدا پدرم پاک دل گردد و نفاق او زائل شود، چون بقیة آن آب را برای پدرش آورده و گفت: این بقیة آبی است که رسول خدا(ص) نوشیده، آورده‌ام تا بنوشی شاید خدا دلت را پاک گرداند، آن بی‌چارة بی‌سعادت گفت: چرا بول (ادرار) مادرت را نیاوردی! او برگشت خدمت رسول خدا و اجازه خواست پدر را به قتل برساند، حضرت فرمود با او مدارا کن. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1658.txt">آيه 2-1 (الحشر)</a><a class="text" href="w:text:1659.txt">آیه 5-3 (الحشر)</a><a class="text" href="w:text:1660.txt">آيه 9-6 (الحشر)</a><a class="text" href="w:text:1661.txt">آیه 14-10 (الحشر)</a><a class="text" href="w:text:1662.txt">آيه 17-15 (الحشر)</a><a class="text" href="w:text:1663.txt">آيه 21-18 (الحشر)</a><a class="text" href="w:text:1664.txt">آيه 24-22 (الحشر)</a></body></html>سورة حشر مدنی و آیات آن 24 آیه می‌باشد.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
آیه 1 الی 2
متن آیه:
سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ(الحشر/1) هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ يخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيثُ لَمْ يحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يخْرِبُونَ بُيوتَهُمْ بِأَيدِيهِمْ وَأَيدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصَارِ(الحشر/2)
ترجمه: بنام خدای کامل الذات و الصفات رحمن رحیم. برای خدا تسبیح کرده آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است و اوست عزیز حکیم(1) اوست که بیرون راند کسانی از اهل کتاب را که کافر شدند از خانه‌هاشان برای اولین راندن، گمان نمی‌کردید که خارج شوند و آنان گمان داشتند که قلعه‌هاشان مانع ایشان از عذاب خداست، پس عذاب خدا برای ایشان آمد از جائی که گمان نمی‌کردند و خدا در دلهایشان ترسی چنان انداخت که خانه‌های خود را بدست خودشان و بدست مؤمنین خراب می‌کردند پس عبرت گیرید ای صاحبان بصیرت(2). 
نکات: مقصود از جملة:هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ ... کفار یهود بنی النضیر می‌باشند که رسول خدا(ص) ایشان را از مدینه بیرون راند، بعضی از ایشان به سوی خیبر و بعضی به شام رفتند، و قضیه چنان است که رسول خدا(ص) چون وارد مدینه شد با بنی النضیر مصالحه کرد بر اینکه نه علیه رسول خدا(ص) باشند در قتال او و نه له (همراه) او، و چون رسول خدا(ص) در بدر فاتح شد ایشان گفتند او همان رسول است که وصف او در تورات آمده که پرچمش بر نمی‌گردد، و چون در احد مسلمین فراری شدند یهودیان بنی النضیر نقض عهده کرده و کعب بن اشرف با چهل نفر سواره از یهود به مکه رفتند و با قریش هم قسم شده و عهد بستند بر اینکه با کلمة واحده علیه محمد باشند، و ابوسفیان نیز با چهل نفر وارد مسجد الحرام شدند و با یهودیان در پناه کعبه پیمان بستند و کعب با اصحابش برگشتند به مدینه، جبرئیل این خبر را به محمد داد و او را امر کرد به قتل کعب بن اشرف. رسول خدا(ص) روزی رفت نزد بنی النضیر که از ایشان کمک بخواهد در دیة دو کشتة از بنی عامر که هر دو را عمرو بن امیه الضمری کشته بود و بین بنی النضیر و بنی عامر معاهده و پیمانی بود، پس چون رسول خدا(ص) نزد ایشان آمد گفتند: ما به تو کمک می‌دهیم آنچه بخواهی، ولیکن با یکدیگر خلوت کردند و گفتند: هیچ وقت محمد را مانند چنین حالتی نخواهید دید. در حالی که رسول خدا(ص) در کنار دیواری از خانه‌های ایشان نشسته بود، پس گفتند: مردی برود و سنگی بر سر او بیندازد، رسول خدا(ص) با عدة کمی از اصحابش بود که خبر آسمانی از ارادة قوم به او رسید، حضرت برخاست و به اصحاب فرمود: شما باشید و خود به طرف مدینه برگشت، و چون برنگشت اصحاب جویا شدند، مردی از مدینه رسید و گفت من دیدم حضرت وارد مدینه شد، پس اصحاب او خدمتش رسیدند، حضرت خبر مکر ایشان را بیان کرد و محمد بن مسلمه را امر کرد به قتل کعب. محمد بن مسلمه با چهار نفر دیگر به طرف قلعة بنی النضیر رفتند، و رسول خدا(ص) نیز در کمین ایشان در محلی نشست، پس محمد بن مسلمه با رفقایش نزدیک قصر کعب رفتند و رفقایش را در محلی نشانید و خود نزد دیوار کعب آمد و ندا کرد یا کعب، او بیدار شد و گفت: کیستی؟ گفت: من محمد بن مسلمه برادر توام (برادر رضاعی او بوده) آمده‌ام دراهمی از تو قرض گیرم زیرا محمد از ما صدقه می‌خواهد و ما درهمی نداریم، کعب گفت: من قرض نمی‌دهم مگر با گرو، محمد گفت: گروی همراه من است بیا پائین، زنی که عروس او شده بود و شب زفافش بود گفت: نمی‌گذارم بروی، من در این صدا سرخی خون می‌بینم، کعب اعتنا نکرد از خانه بیرون آمد، محمد بن مسلمه بنا کرد با او صحبت کردن تا او را از قصرش به صحرا برد سپس سر او را گرفت و رفقایش را صدا زد، کعب فریاد کرد زنش صدای او را شنید فریاد کرد بنو النضیر شنیدند و بیرون آمدند دیدند کعب کشته شده و مسلمان‌ها برگشتند به سلامت نزد رسول خدا(ص). پس چون صبح شد رسول خدا(ص) اصحاب خود را خبر داد به قتل کعب و امر کرد حرکت کنند برای جنگ با بنی النضیر، پس بنی النضیر در قلعه متحصن شدند، رسول خدا(ص) ایشان را اعلام کرد که چون مکر شما ظاهر شد از این دیار باید بیرون روید و گرنه مهیای حرب باشید و ده روز به ایشان مهلت داد، پس ایشان به تهیة سفر مشغول شدند، عبدالله بن ابی به ایشان پیغام فرستاد که از دیار خود بیرون نروید که من با دو هزار کس از قوم خود شما را یاری می‌کنم، یهود به سخن او مغرور شدند و به رسول خدا(ص) پیغام دادند که ما نمی‌رویم هر کاری می‌توانی بکن، حضرت پانزده روز قلعة ایشان را محاصره کرد تا آن که ایشان بواسطة ترسی که خدا در دلشان افکنده بود به جلاء وطن حاضر شدند، حضرت فرمود: بشرط اینکه اسحلة خود را بگذارید و آن مقدار اموال که حیوانات شما می‌توانند حمل کنند برگیرید و ببرید، پس بر این وجه قرار یافت، ولی بعدا غدر دیگری کردند که رسول خدا(ص) را بکشند، و خدا رسول خود را اطلاع داد و بالأخره پس از 21 روز محاصره جلاء وطن کردند، به این شرط که اهل هر خانه بیش از سه شتر متاع و غله نبرد، پس ایشان برای غیظی که داشتند بدست خود خانه‌های خود را خراب کردند که بهرة مسلمین نشود و سوار مرکب خود شده و دف زنان از بازار مدینه بیرون رفتند، یعنی ما از رفتن این شهر خوشحالیم. بعضی به اریحا و بعضی به اذرعات شام رفتند مگر آل ابی حقیق و آل حی بن اخطب که به خیبر ملحق شدند. و مقصود از جملة: لِأَوَّلِ الْحَشْرِ همان بیرون رفتن یهود است از مدینه که اولین اخراج یهود بوده و سابقه نداشته زیرا ایشان دارای عِده و عُده بودند، و بدبینی بنی النضیر از محمد(ص) جهات دیگری هم داشته از جمله حکمیت رسول خدا بنفع بنی قریظه و علیه بنی النضیر در قصة قتلی که میان این دو طایفه اتفاق افتاده بود که در سورة نساء ذکر شده است به تاریخ مراجعه شود، ضمنا آنچه در