عَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِّنَ اللّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاَّ أَن يُحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ گفت: «من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا اينكه پيماني الهي به من بدهيد كه او را به من برمي گردانيد، مگر اينكه گرفتار آييد (و قدرت از شما سلب شود)، سپس وقتي آنان با او پيمان بستند، گفت: «خداوند بر آنچه مي گوييم آگاه است». 
(قَالَ ) يعقوب عليه السلام به آنان گفت: (هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاَّ كَمَا أَمِنتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِن قَبْلُ ) آيا من دربارة او به شما اطمينان كنم همانگونه كه دربارة برادرش (يوسف) قبلاً به شما اطمينان كردم؟يعني قبلاً نيز شما تاكيد كرديد كه به محافظت و مراقبت از يوسف خواهيد پرداخت، با وجود اين به عهد و پيمان موكدي كه داده بوديد وفا نكرديد، پس من به عهد شما  اعتماد نمي كنم بلكه به خدا توكل مي نماييم. 
(فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ) خداوند بهترين نگهبان و مهربانترين مهربانان است. يعني خداوند حالت مرا مي داند و اميدوارم كه به من رحم نمايد، و اورا حفاظت كند و به من باز گرداند. از اين گفتار چنين بهنظر مي آيد كه حضرت يعقوب در رابطه با فرستادن بنيامين با پسرانش نرمي نشان داد. 
سپس آنان (وَلَمَّا فَتَحُواْ مَتَاعَهُمْ وَجَدُواْ بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ ) وقتي بارشان را باز كردند، ديدند كه كالايشان به آنان باز گردانده شده است. و آنها دانستند كه يوسف قصداً آن را به آنان باز گردانده و خواسته است در ملكيت آنان باقي بماند. (قَالُواْ ) و براي اينكه پدرشان را تشويق نمايند تا برادرشان را همراه آنان بفرستد، گفتند: (يَا أَبَانَا مَا نَبْغِي) اي پدر! ما بعد از اين بزرگرداشت نيكو كه پيمان را به طور كامل به ما داده است، و كالاي ما را كه در عوض خريد آذوقه داده ايم به ما برگردانده است ديگر چه مي خواهيم؟ و اين كار او بيانگر خلوص فراواني است كه نسبت به ما دارد. ( هَـذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا) اين كالاي ماست كه به ما بازگردانده شده است، اگر برادرمان را با خود ببريم سهمية يك نفر ديگر را به ما مي دهد، و ما براي خانواده آذوقه مي آوريم كه آنها به شدت به مخارج و آذوقه نياز دارند. 
( وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ) و از برادرمان مراقبت مي كنيم و با فرستادن وي با مان يك بار شتر افزودن خواهيم آورد، چرا كه به هر يك نفر بار يك شتر مي دهد ( ذَلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ ) به دست آوردن اين بار آذوقه سهل و آسان است. و از اين كار ضرري متوجه شما نمي شود، چون رفتن و بازگشتن مدت زيادي را نمي برد، و مصلحت اين كار هم روشن است . 
(قَالَ ) يعقوب به آنان گفت: (لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِّنَ اللّهِ ) من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد مگر اينكه پيمان سختي بدهيدو به خدا سوگند بخوريد كه، (لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاَّ أَن يُحَاطَ بِكُمْ ) او را به من بر مي گردانيد مگر اينكه چيزي بر سر شما بيايد كه توان رويارويي با آن را نداشته، و نتوانيد آنرا از خود دور سازيد. (فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ ) هنگامي كه با او بر آنچه كه گفته و خواسته بود پيمان بستند، (قَالَ اللّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ ) گفت: خداوند بر آنچه مي گوييم آگاه است.يعني شهادت و گواهي خدا و حفاظت و كفالت او براي ما كافي است.َقَالَ يَا بَنِيَّ لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَا أُغْنِي عَنكُم مِّنَ اللّهِ مِن شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ و گفت:«اي پسران من! از يك در داخل نشويد، بلكه از درهاي گوناگون وارد شويد، و نمي توانم چيزي را كه خداوند مقرر كرده است از شما دور كنم، فرمانروايي و حكم از آن خداست، بر او توكل كرده ام و توكل كنندگان بايد بر او توكل نمايند». 
وَلَمَّا دَخَلُواْ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِي عَنْهُم مِّنَ اللّهِ مِن شَيْءٍ إِلاَّ حَاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَاهَا وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَاهُ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ و هنگامي كه به روشي كه پدرشان به آنان دستور داده بود وارد شوند، چنين ورودي نمي توانست آنان را از آنچه خداوند خواسته بود بدور بدارد، ولي آنچه را كه در دل يعقوب بود برآورده كرد، بي گمان يعقوب به خاطر اينكه ما به آموخته بوديم، داراي دانش بزرگي بود. اما بسياري از مردم نمي دانند. 
وَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّي أَنَاْ أَخُوكَ فَلاَ تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ و هنگامي كه بر يوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جاي داد. گفت: « من برادر تو هستم، پس از آنچه كرده اند ناراحت مباش».  
سپس وقتي بنيامين را با آنها فرستاد آنان را سفارش كرد كه وقتي به مصر وارد شدند،( لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ ) از يك در داخل شهر نشوند بلكه از درهاي گوناگون وارد شوند، و اين بدان خاطر بود كه يعقوب ترسيد چشم بد بخورند، زيرا آنها زيادب بودند و منظر و سيماي خوبي داشتند، آنها فرزندان يك نفر بودند و همين امكان چشم خوردن آنان فراهم مي كرد. (وَمَا أُغْنِي عَنكُم مِّنَ اللّهِ مِن شَيْءٍ ) و نمي توانم چيزي را كه خداوند مقرر كرده است از شما دور كنم، زيرا آنچه براي شما مقدر شده است حتماً بايد پيش بيايد. (إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ ) فيصله دادن امور از آن اوست، و فرمان، فرمان اوست. پس آنچه كه او مقدر نموده و به آن حكم كرده است حتماً به وقوع خواهد پيوست. 
(عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ )بر خدا توكل نموده ام، نه بر سبب و راهي كه شما را بدان سفارش نمودم، (وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ ) و توكل كنندگان بايد بر او توكل نمايند، زيرا با توكل همة خواسته ها حاصل مي شود، و هر امر ناگواري دور مي گردد. 
(وَلَمَّا دَخَلُواْ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِي عَنْهُم مِّنَ اللّهِ مِن شَيْءٍ إِلاَّ حَاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَاهَا) و هنگامي كه رفتند و از آنجا كه پدرشان به آنان دستور داده بود وارد شدند، اين كار آنان را از آنچه خداوند خواسته بود نمي توانست دور بدارد، ولي آنچه را كه در دل يعقوب بوده برآورده كرد، و آن انگيزة مهرباني و محبت نسبت به فرزندان بود، و با اين كار آرامش خاطرش حاصل شد و اين ناشي از كمبود علم او نبود، زيرا يعقوب از پيامبران بزرگوار و علماي رباني بود. بنابراين خداوند در مورد او فرمود: ( وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ ) و او داراي دانش بزرگ بود. (لِّمَا عَلَّمْنَاهُ ) به خاطر اينكه ما به او آموخته بوديم و با قدرت و توانايي خودش آن را ي