. (قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ ) زن عزيز مصر گفت: ما به او تهمت زديم و به او بد گفتيم و عمل ما سبب شد که او به زندان بيافتد، اما اکنون حق آشکار شد. (أَنَاْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ ) اين من بودم که او را به خود خواندم و مکارانه خواستم او را از پاک دامني اش به در کنم. و او راست مي گويد و بي گناه است. 
(ذَلِكَ ) اين که اعتراف نمودم يوسف را به خود خوانده ام به خاطر آن است ، (لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ ) که او بداند من در نهان به او خيانت نکرده ام ، احتمال دارد منظورش شوهرش باشد. يعني اقرار من بدان خاطر است تا شوهرم بداند که در نهان به او خيانت نکرده ام و از من کاري جز خواستن از يوسف سر نزده است . و احتمال دارد که منظور اين باشد که اقرار مي نمايم او را به خود خواندم، و اين بدان معني است که يوسف راستگو است و درپشت سرش به او خيانت نکرده ام. 
(وَأَنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ) و خداوند مکر و حيلۀ خيانت کاران را به جايي نمي رساند، زيرا خيانت و بد انديشي هر خيانت کاري به خودش بر مي گردد. و روزي حقيقت کارش روشن مي شود. سپس از آن جا که اين سخن زليخا روشن مي شود. سپس از آنجا که اين سخن زليخا نوعي پاک قرار دادن و تبرئه کردن خويشتن بود، و اينکه او در حق يوسف گناهي مرتکب نشده است، اين موضوع را تصحيح کرد و گفت:َمَا أُبَرِّىءُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ و نفس خود را تبرئه نمي کنم، چرا که نفس به بدي ها فرمان مي دهد، مگر نفس کسي که پروردگارم بدو رحم نمايد، بي گمان پروردگارم آمرزنده و مهربان است. 
(َمَا أُبَرِّىءُ نَفْسِي ) و من نفس خود را از توطئه چيني و تلاشي براي اين کار تبرئه نمي کنم. (إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ) چرا که نفس بسيار به بديها و زشتي ها و گناهان فرمان مي دهد، زيرا نفس مرکب شيطان است و از اين راه شيطان به انسان نفوذ مي کند. 
(إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ ) مگر کسي که پروردگارم بدو رحم نمايد، و او را از شر نفس سرکش که به بدي ها فرمان مي دهد نجات دهد، و نفسش به پروردگارش اطمينان حاصل کند، و از دعوتگر هدايت اطاعت نمايد واز دعوتگر گمراهي سرپيچي کند و اين حالت نيک از نفس آدمي نيست، بلکه از سرفضل و رحمت خدا نسبت به بنده اش است. (إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ ) بي گمان پروردگارم آمرزنده است . و هر کس را که مرتکب گناه شود و توبه نمايد و به سويش باز گردد، مي آمرزد. (رَّحِيمٌ ) مهربان است و توبۀ او را مي پذيرد و به وي توفيق مي دهد تا کارهاي شايسته انجام دهد . و درست همين است که اين گفتۀ زن عزيز مصر است نه گفتۀ يوسف، زيرا وقتي که يوسف در زندان بود و هنوز در حضور پادشاه حاضر نشده بود زن اين صحبت را مي کرد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:765.txt">آيه 57-54</a><a class="text" href="w:text:766.txt">آيه 60-58</a><a class="text" href="w:text:767.txt">آيه 63-61</a><a class="text" href="w:text:768.txt">آيه 66-64</a><a class="text" href="w:text:769.txt">آيه 69-67</a><a class="text" href="w:text:770.txt">آيه 75-70</a><a class="text" href="w:text:771.txt">آيه 78-76</a><a class="text" href="w:text:772.txt">آيه 80-79</a><a class="text" href="w:text:773.txt">آيه 82-81</a><a class="text" href="w:text:774.txt">آيه 86-83</a><a class="text" href="w:text:775.txt">آيه 88-87</a><a class="text" href="w:text:776.txt">آيه 92-89</a><a class="text" href="w:text:777.txt">آيه 98-93</a><a class="text" href="w:text:778.txt">آيه 104-99</a><a class="text" href="w:text:779.txt">آيه 108-105</a><a class="text" href="w:text:780.txt">آيه 121-109</a></body></html>وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مِكِينٌ أَمِينٌ و پادشاه گفت: «او را نزد من بياوريد تا وي را از افراد مقرب و خاص خود گردانم». پس چون با او به سخن پرداخت، گفت: «تو امروز نزد ما ارجمند و امانتداري».
قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (يوسف) گفت: «مرا بر خزائن اين سرزمين بگمار که من نگاهدارنده اي دانا هستم».
وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاء نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاء وَلاَ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ و بدينسان يوسف را از سرزمين قدرت و نعمت داديم؛ هر جا مي خواست منزل مي گرفت، ما نعمت خود را به هر کس که بخواهيم مي بخشيم و پاداش نيکوکاران را ضايع نمي گردانيم. 
ولَأَجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ آمَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ و پاداش آخرت براي کساني که ايمان مي آورند و پرهيزگاري مي کنند بهتر است. 
هنگامي که بي گناهي يوسف براي پادشاه و مردم ثابت شد، پادشاه کسي را به دنبال وي فرستاده و گفت: (وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي ) او را نزد من بياوريد تا وي را از افراد مقرب و به ويژه خود گردانم، پس او را با احترم و بزرگداشت نزد پادشاه آورند. (فَلَمَّا كَلَّمَهُ) و هنگامي که با او به گفتگو نشست سخن او را پسنديد و جايگاهش نزد پادشاه بيشتر وبالاتر گرديد . پس پادشاه به او گفت: ( إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مِكِينٌ أَمِينٌ ) تو امروز نزد ما ارجمند و امانتدار هستيي».
(قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ ) يوسف به خاطر تأمين مصلحت مردم گفت: مرا سرپرست اموال و محصولات زمين گردان. (إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) چرا که من نگهدارندۀ دانا هستم. يعني آنچه را که به عهده مي گيرم محافظت مي نمايم، و هيچ چيز از آن ضايع نمي شود، و ورود و خروج آن را کنترل مي کنم، و روشن منع و عطا را مي دانم، و به پيچ و خم کار واقف هستم و اين بيانگر آن نيست که يوسف بر فرمانروايي حريص بود، بلکه او علاقه مند بود که به مردم خدمت نمايد و به صورت فراگير مردم بهره مند شوند. اين انگيزه او را وادار نمود تا چنين چيزي را طلب کند. و او مي دانست داراي کفايت و امانت داري مي باشد، و مردم نمي دانستند که او داراي چنين صفاتي است، بنابراين از پادشاه خواست تا  او را سرپرست محصولات زمين قرار دهد، پادشاه هم او را سرپرست محصولات و اموال زمين قرار داد و اين کار را به وي سپرد. 
خداوند متعال مي فرمايد: ( وَكَذَلِكَ ) و به واسطۀ اين عوامل و مقدمات مذکور (مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاء) يوسف را در آن سرزمين قدرت و نعمت داديم و هر جا که مي خواست منزل مي گرفت، و زندگي آسوده و برخوردار از نعمت فراوان و مقام بلند داشت. ( نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاء ) ما نعمت خود را به هر کسي که بخواهيم مي بخشيم. اين رحمت الهي بود که به يوسف رسيد و خداوند آن را براي او مقدر نمود و اين تنها در نعمت دنيا منحصر نيست، (وَلاَ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ) و ما پاداش نيکوکاران را ضايع نمي کنيم و يوسف عليه السلام از طلآيه داران نيکوکاران بود، پس او در دنيا و آخرت پاداش نيک مي يابد. بنابراين گفت: (ولَأَجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ آمَنُواْ وَكَان