أَكَلَهُ الذِّئْبُ ) پس در حالي که ما نبوديم و مسابقه مي داديم گرگ او را خورد، (وَمَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ(  و تو هم به خاطر اندوه، و محبت و دلسوزي شديدي که نسبت به يوسف داري ظاهراً ما را تصديق نمي کني. اما تصديق نکردن تو ، ما را از اين باز نمي دارد که عذر حقيقي را بيان نکنيم. (جَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ ) پيراهن او را آلوده به خون دروغين نزد پدر آوردند و عنوان کردند که اين ، خون يوسف است و گرگ او را خورده و پيراهنش به خون آغشته گرديده است. اما پدرشان آنها را تصديق نکرد و گقفت: (َبَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا ) بلکه نفس شما کار زشتي را در جدايي انداختن ميان من و او براي شما آراسته است. حالات و خوابي که يوسف ديده بود او را به گفتن اين گفتار راهنمايي کرد. (فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ(  و من مي کوشم وظيفه ام را انجام دهم، وظيفه ام اين استکه بر اين رنج صبر نمايم، صبري زيبا، و از نارضايتي و شکايت به مردم دوري مي جويم. و براي حل اين مشکل از خداوند ياري مي طلبم. نه از قدرت و توانايي خودم. پس او با خودش چنين قرار گذاشت و به آفريننده اش شکايت کرد و گفت: (انما اشکوا بثي و حزتي الي الله) من شکايت پريشاني و اندوهم را تنها به نزد خدا مي برم، و شکايت به درگاه آفريننده با صبر نيک در تعارض نيست، زيرا چنانچه پيامبر وعده اي بدهد به آن وفا مي کند.وَجَاءتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُواْ وَارِدَهُمْ فَأَدْلَى دَلْوَهُ قَالَ يَا بُشْرَى هَـذَا غُلاَمٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَاللّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ و کارواني آمد و آب آور خود را فرستادند و او دلوش را به پايين انداخت (و) گفت: «مژده باد که اين نوجواني است » و او را به عنوان کالايي پنهان داشتند و خداوند به آنچه مي کردند داناست. 
وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُواْ فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ و او را به پول ناچيزي (و تنها) به چند درهم فروختند و نسبت به او بي علاقه بودند. 
وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِن مِّصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ و کسي از اهل مصر که او را خريداري کرد به زنش گفت: « او را گرامي دار، شايد به ما سود ببخشد يا او را به فرزندي بگيريم». بدينسان ما يوسف را در سرزمين تمکين داديم، و تا تعبير خوابها را بدو بياموزيم، و خداوند بر کار خود چيره و غالب است اما بيشتر مردم نمي دانند. 
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ و چون به حالت رشد و کمال خود رسيد به او داوري و دانايي داديم، و بدينسان به نيکوکاران پاداش مي دهيم 
يوسف مدتي در چاه باقي ماند تا اينکه (وَجَاءتْ سَيَّارَةٌ ) کارواني آمد که مي خواست به مصر برود (فَأَرْسَلُواْ وَارِدَهُمْ ) و آب آور و پيشاهنگ خود را فرستادند . يعني کسي را فرستادند که آب برايشان تهيه مي کرد، و محل پيدايش آب را برايشات جستجو مي کرد و زمينه ي فرود آمدن آنان را بر حوض و يا چاهي را فراهم نمود. 
(فَأَدْلَى دَلْوَهُ ) و او دلوش را به چاه انداخت و يوسف داخل دلو شد و بيرون آمد. (قَالَ يَا بُشْرَى هَـذَا غُلاَمٌ ) گفت: مژده باد! با اين جوان گرانقدري است (وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً ) و او را به عنوان کالايي پنهان داشتند . و برادرانش يوسف را از نزديک تعقيب مي کردند و سپس او را از برادرانش خريدند. (بِثَمَنٍ بَخْسٍ ) با پولي ناچيز و بسيار اندک او را خريدند، (دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُواْ فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ ( تنها به چند درهم او را فروختند، و نسبت به او بي علاقه بودند، چون هدفي جز پنهان کردن و دور نمودن او از پدرش نداشتند. هدفشان اين نبود که پول بگيرند و بخورند. هنگامي که کاروانيان او را يافتند ، خواستند آن را پنهان بدارند و آن را از جمله کالاهايي که همراهشان بود قرار دهند، تا اينکه برادرانش آمدند و گفتند: اين برده ايست متعلق به ما که فرار کرده بود. و کاروانيان يوسف را از آنان با پولي اندکي خريدند و از آنها عهد گرفتند که فرار نکند. 
کاروانيان او را به مصر بردند و عزيز مصر وي را خريد و مورد پسندش قرار گرفت، پس زنش را در مورد او سفارش نمود و گفت: (أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا) او را گرامي بدار، شايد چون بردگان و خدمتگزاران براي ما خدمت کند و به ما فايده برساند، و يا از او همانطور است،اده نماييم که از فرزندانمان بهره برداري مي کنيم . و شايد اين بدان خاطر بود که آنها فرزندي نداشتند. 
( وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ ) و همچنانکه زمينه را براي يوسف فراهم کرديم که عزيز مصر او را بخرد و مورد تکريم قرار دهد، به همان شيوه از اين رهگذر زمينه را برايش فراهم نموديم که در زمين قدرت و سلطه يابد. 
(وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ) و يا تعبير خوابها را به او بياموزيم. پس او شغل و حرفه اي جز علم و دانش اندوزي نداشت و اين کار سبب شد تا دانش فراواني در مورد احکام و تعبير خواب و غيره به دست آورد. (وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ) و خداوند بر کار خود چيره و غالب است. يعني ارادۀ خداوند جاري است و هيچ کس نمي تواند او را شکست بدهد. ( وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ) اما بيشتر مردم نمي دانند، بنابراين به منظور نقض نمودن اوامر تقديري خداوند کارهايي از آنان سر مي زند، حال آنکه آنها بسي نانتوانتر و ضعيف تر از آنند که بتوانند چنين کاري را بکنند. 
(وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ) و هنگامي که يوسف به مرحلۀ رشد و قدرت معنوي و جسمي اش رسيد و صلاحيت پيدا کرد که بتواند بارهاي سنگيني از قبيل نبوت و رسالت را بر دوش بکشد. (آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ) و بدينسان نيکوکاران را پاداش مي دهيم؛ کساني که عبادت خداوند را به نحو احسن و از روي اخلاص انجام داده، و به بهترين وجه ممکن به خلق خدا کمک مي کنند و از جمله پاداشي که در برابر نيکوکاريشان به آنان مي هد علم و دانش مفيد است. و اين دلالت مي نمايد که يوسف در مقام احسان بود، پس خداوند داوري و دانش فراوان و نبوت را به او داد.وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ و زني که يوسف در خانه اش بود مکارانه خواست تا او را از (پاکدامني) خود به در کند، و درها را بست و گفت: «بيا جلو، و دست به کار شو» . يوسف گفت: «به خداوند پناه مي برم و او (= عزيز مص