بتلا شد، سپس ابوعبدالله حارث شامي و بنان را نام برده و گفت كه آن دو بر علي بن حسين(ع) دروغ مي‌بستند، سپس از مغيره بن سعيد و بزيع و سري و ابوالخطاب و معمر و بشّار أشعري و حمزه يزيدي و صائب نهدي – يعني اصحاب خود – نام برده و گفت: خدا اينها را لعنت كند، ما از دست دروغگويان خلاص نمي‌شويم و بر ما دروغ مي‌گويند خداوند ما را از شرّ كذّابان راحت نموده و آنها را آتش جهنّم نصيب نمايد».[18]

و از نوهء او عليّ بن موسي الرّضا – امام هشتم معصوم بر حسب زعم آنها – روايت است كه مي‌گويد: «بنان كذّاب بود و بر عليّ بن حسين(ع) دروغ مي‌بست، خداوند او را در آتش بيندازد و مغيره بن سعيد بر عليّ بن جعفر(ع) دروغ مي‌بست، خدا او را در آتش بيندازد و محمّد بن بشر بر ابوالحسن علي بن موسي الرّضا(ع) دروغ مي‌بست خداوند او را در آتش بيندازد، و ابوالخطّاب بر ابو عبدالله(ع) دروغ مي‌بست، خداوند او را در آتش بيندازد و كسي كه بر من دروغ مي‌گويد محمّد بن فرات مي‌باشد».[19]

و ابو جعفر محمّد باقر مي‌گويد:«خداوند، بنان را لعنت كند، بنان لعنه الله بر پدرم دروغ مي‌گفت، به خدا كه پدرم مردي صالح بود».[20]

و آل بيت از آنها بيزاري جسته و پيروان خود را از افتادن در دام آنها هشدار مي‌دادند، چنانكه كشّي از جعفر نقل مي‌كند كه در پيش او از جعفربن واقد و گروهي از اصحاب ابوالخطاب ياد شد، و گفته شد كه: از جملهء آنها شده‌است و گفته است كه:

«او كه در آسمان اله و در زمين اله است، او امام است»، ابوعبدالله (ع) گفت: نه به خدا قسم من و او در زير سقف يك خانه جمع نخواهيم شد، اينها از يهود و نصاري و زرتشتيان و مشركان بدتر هستند، به خدا قسم كسي مثل اينها عظمت الهي را تحقير نكرده‌است، بـــــه خدا قسم كه اگر چيـــزي از آنچه كه يهود مي‌گفت در خاطر عزيز – پيامبر آنها – مي‌گذشت اسمش از نبوّت محو مي‌شد، به خدا قسم كه اگر آنچه را كه نصراني‌ها دربارهء عيسي مي‌گفتند اقرار مي‌نمود خدا تا روز قيامت او را كر مي‌نمود و به خدا قسم اگر آنچه را كه اهل كوفه دربارهء من مي‌گويند اقراد و تأييد نمايم زمين مرا فرو مي‌برد، من جز بنده‌اي مملوك نيستم كه قادر بر ضرر دادن و نفع دادن به چيزي نمي‌باشم.

ابوعبدالله مي‌گفت: بعضي‌ها گمان مي‌كنند كه من امام آنها هستم، به خدا كه من امام آنها نيستم، اينها را چه شده‌است؟ خدا لعنتشان كند، هر چه را كه مي‌پوشم آنرا فاش مي‌كنند كه خداوند شرّ آنها را فاش كند، من گويم اينطور، مي‌گويند مقصودش چنين است، من امام كسي هستم كه از من پيروي و اطاعت كند.[21]

ليكن كوشش‌هاي مخلصانهء اين بزرگان شكست خورد و شيعيان به خاطر وجود دروغگويان فراوان و مدّعيان مودّت اهل بيت، مثل ابوالخطّاب و ابو بصير مرادي و زراره بن اعين و جابر جعفي و مغيره بن سعيد و هر دو هشام و ابوجارود و غيره، روز به روز بر غلوّ و افراط‌گرى ‌شان افزوده شد و آراء و فرق و تفرّق فراوان يافتند و بعضي‌ها حتّي از سبأيّه نيز جلوتر رفتند و يكي از مورّخان شيعه اين مطلب را چنين ترسيم مي‌كند:

«صادق - در آن شرايط سخت كه زيديّه ظاهر شد – نتوانست بااينها در مورد چيزي از امامت مناظره كند ... و با مخفي‌كاري شديد يك روز منصور او را احضار نمود و گفت: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم در كشور من الحاد مي‌كني؟ صادق(ع) به او گفت: به خدا قسم كه نه كرده‌ام و نه اراده‌اش را داشته‌ام و اگر به شما رسيده از دروغگويي بوده‌است».[22]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] فرق الشّيعه: نوبختي ص 47-48.
[2] فرق الشّيعه ص 48، مقالات الاسلاميّين ص 89، الفرق بين الفرق ص 38، مقدّمه ابن خلدون ص 199.
[3] فرق الشّيعه: ص 69، مقدّمه ابن خلدون ص 199.
[4] رجال الكشّي ص 117.
[5] تاريخ طبري 2/730 و 7/686.
[6] الخوارج و الشّيعه ص 165-169.
[7] الشّيعه و التّشيّع: احسان الهي ظهير ص 195. ومنبع اين مبحث همين كتاب ميباشد از ص 192 به بعد
[8]  المنتقى : ذهبى ص 360-361 اين كتاب مهم توسط علامه برقعى بفارسى ترجمه شده ودر سايت ما موجود ميباشد
[9] الشّيعه و التّشيّع، احسان الهي ظهير ص 197.
[10] الخوارج و الشّيعهء ولهازن ص 147-148.
[11] الخوارج و الشّيعه ص 156.
[12] الخوارج و الشّيعه ص 159. 
[13] به اينها غرابيّه گفته مي‌شود. 
[14] الفصل في الملل و الاهواء و النّحل: ابن حزم ص 183.
[15] اصول كافي 1/68.
[16] الشّيعهء و التّشيّع: شيخ احسان الهي ظهير ص 216-215.
[17] رجال الكشّي ص 259: «لقد أمسينا و ما أحد أعدي لنا ممّن ينتحل مودّتنا».
[18] رجال الكشّي ص 257-258.
[19] رجال الكشّي ص 256.
[20] رجال الكشّي ص 254-255.
[21] رجال الكشّي ص 254-255.
[22] الشّيعه في التّاريخ ص 107-108.اماميّهء اثنا عشريّه در خطّ سبأيّه

اين فرقه گروهي از غُلات-افراطيون- شيعه مي‌باشند كه قائل به امامت فردى معدوم و موهومند و او را محمّد بن حسن عسكري نام گذاشته‌اند. امامت را در علي و اولاد او مي‌دانند[1] و اثنا عشري ناميده مي‌شوند چون معتقد به دوازده (اثناعشر) امام هستند. و جعفري نيز گفته مي‌شوند چون در فروع، خود را پيرو امام جعفر صادق مي‌دانند. اين همان فرقه‌اي است كه در كتب ملل و نحلل و فرقه‌شناسي، غالباً نزد علماي اسلام به ارفضيان ياد مي‌شوند، و رفض يعني امتناع. چون آنها غالباً از پيروي ائمّه خود امتناع –رفض– نموده و به آنها خيانت كرده‌اند، به رافضي شهرت يافته‌اند. به عنوان مثال علي(ع) بارها و بارها از خيانت و غدر آنها شكايت نموده، چنانكه مي‌گويد:

«اگر من شيعيانم را امتحان كنم جز مشبّهه (واصفه) و مرتدّ كسي را نمي يابم و از هزار نفر يك نفر خالص پيدا نمي‌شود».[2]
علي بن حسين ملقّب به زين العابدين نيز دربارهء شيعيان حسين مي‌گويد: «كسي از شيعيان حسين باقي نماند مگر اينكه به ترس و رسوايي و رفض و امتناع از كمك به او دست يازيد جز پنج نفر ...».[3]

آري، رفض و امتناع اثناعشريان از ياري به ائمّهء خود و تنها گذاشتن آنها در جنگهايي كه خودشان آتش‌بيار معركه بودند در تاريخ معروف و مشهور است. نمونه‌هاي بارز اين موضوع در كتاب «مقاتل الطّالبيّين» آمده است.

همچنين گفته مي‌شود كه چون با زيدبن علي بن حسين (امام زيديّه) در تعريف از ابوبكر مخالفت نمودند، به «رافضيان» شهرت يافتند، زيرا زيد به آنها گفت: امروز از ما امتناع –رفض- نموديد، و لهذا رافضه ناميده شدند.[4]

با تمام اين احوال فرقهء مزبور مدّعي است كه خود –خاصّه- و ديگران –عامّه- مي‌باشند كه اين، دقيقاً ديدگاه يهودى است. حال بعد از تفصيلاتي كه گذشت و بررسي سير تاريخي تفكّر شيعي و تحوّلات عجيب و غريب آن و تأثيري كه گفته شد از آراء سبأيّه يافته‌است، به شرح مطالبي دربارهء «اثنا عشريان» مي‌پردازيم تا براي منصفان سبب تأمّلي باشد و نيز ثابت شود كه جعفريّهء اثنا عشريّه كه به دروغ خود را معتدل مي‌نامند، وارثان همان غُلات-افراطيون- و افكار مخرّب و انديشه‌هاي ويران‌گر ابن سبأ مي‌باشند.

قبل از هر چيز يادآور مي‌شويم كه آراء و اعمال ابن سبأ عبارت بود از:
اوّل: قيام به تكوين جمعيّت‌هاي سرّ