اعت وجماعت خوانده ايد،امّا جماعت كه با ما مي باشد، و امّا اطاعت، چگونه از مردي پيروي نمايم كه در كشتن عثمان كمك نموده است ، و او مي پندارد كه او را نكشته است. و ما گفتهء او را ردّ نمي كنيم و او را متّهم نمي نمائيم، ليكن به قاتلان عثمان پناه داده است، آنها را به ما بدهد تا آنها را بكشيم و سپس ما به اطاعت و جماعت درخواهيم آمد.[2]

و به ابوالدّرداء و ابوامامه كه فرستادهء علي بودند نيز پاسخ داد : به او بگوئيد قاتلان عثمان را به ما بده ، من اوّلين كسي هستم كه از اهل شام با او بيعت خواهم كرد.[3]

و هنگامي كه علي، جريربن عبداللّه را به سوي معاويه فرستاد و از او تقاضاي بيعت نمود: معاويه عمروبن عاص و بزرگان اهل شام را خواسته با آنها مشورت نمود، آنها از بيعت امتناع نمودند مگر اينكه يا علي قاتلان عثمان را قصاص نمايد و يا آنها را در اختيارشان گذارد تا قصاص نمايند.[4]

و هنگامي كه ابوالدّرداء و ابوامامه پيش علي بازگشته اين خبر را به علي رساندند، علي گفت: اينها هستند كه مي بينيد ! گروههاي زيادي بيرون آمده و همگي مي گفتند ما قاتلان عثمان هستيم ، هر كه خواست ما را دوربياندازد ![5]

ما اينجا در صدد تحليل و تاريخ نويسي و علل جنگ دو گروهي نيستيم كه پيامبر هر دو آنها را گروهي بزرگ از مسلمين ناميده است[6] كه هر يك از اين دو گروه شيعهء علي و شيعهء معاويه نام گرفته بودند، و اختلاف بين آندو فقط يك اختلاف سياسي بود، شيعيان علي او را با توجّه به سوابق درخشنده اش أحق وبرتر مي دانستند چرا كه بيعت با مشورت اهل حلّ و عقد از مهاجران و انصار نيز به اتمام رسيده بود[7]و گروه ديگري معاويه را شايسته تر مي دانستند چون خواستار خون امام مظلوم عثمان بن عفّان بود كه هم خليفهء سوّم مسلمين بود و هم داماد پيامبر(ص).

همچنان لفظ تشيّع بر يك حزب متحد بين علي و بني عبّاس به عنوان شيعيان آل محمّد در مقابل شيعيان بني اميّه اطلاق مي شد و اين بيانگر يك نظريّهء سياسي دربارهء أحقّيّت كسي مي بود كه متولّي حكومت مي گشت، و ما مي دانيم كه اوّلين خلاف بعد از وفات رسول خدا(ص) در مورد خلافت و امامت مسلمين رخ داد ، ليكن با بيعت ابوبكر مسئله حلّ شد، و بعد از او با عمر سپس با عثمان و سپس با علي بيعت گرديد ، و مردم در مورد علي اختلاف نمودند، كساني منكر خلافت و امامت او گشتند و كساني بي طرف شدند و گوشه نشيني اختيار نمودند و كساني معتقد به خلافت  او گشته و از او حمايت مي كردند. و در روزگار علي نيز در مورد طلحه و زبير و جنگ آندو با علي و جنگ با معاويه اختلاف و دو دستگي رخ داد.[8]

همهء اختلاف نظرها كه رخ مي داد، مثل اختلاف رأي در موضع دفن رسول خدا ، و يا جنگ با مانعين زكات، با بازگشت به قرآن و سنّت اين اختلاف نظرها برطرف مي شد، جز اختلافي كه هرگز حلّ نشد وبه پايان نرسيد و مسلمانان را به دو گروه بزرگ تقسيم نمود و دشمنان دين بيشترين سوء استفاده را از آن كردند كه اختلاف بين علي و معاويه بود و تكرار مي كنيم كه اين اختلاف سياسي باعث نشد كه هيچكدام مذهب جديدي ايجاد نموده و باورهاي جديدي داخل دين نمايد، و يا ثوابت قرآن و سنّت را انكار كند، و حتّي برعكس آنچه كه شيعيان بعدها ساختند، در ميان مهاجران و انصار و ياران پيامبر هيچگونه دشمني و بغض و كينه و دودستگي و تعصّب هاي قبيله اي و نژادي و قومي وجود نداشت.

به ويژه اين نكته قابل ذكر است كه شيعيان اوّليّهء علي اين باورها و اعتقادات شيعيان امروزي را كه مبناي آن بغض ياران رسول و همسران او و تحريف قرآن و انكار سنّت مي‌باشد نداشتند، چرا كه اين باورها را احزاب سرّي يهود به رهبري عبداللّه بن سبأ يمني وارد تشيّع نمودند تا با اسلام كاري كنند كه با مسيحيّت كردند ، و همچنانكه پولس يهوديّ الاصل نصرانيّت را ويران كرد و دين جديدي براي آنها به جاي دين حضرت مسيح ساخت، ابن سبا نيز همين تجربه را مي خواست در اسلام تكرار كند، و لباس تشيّع پوشيد، و بنا براين تشيّع را بطور كلّي دگرگون كرد كه اين تغيير و دگرگوني را در صفحات آينده كتاب مفصّلاً شرح خواهيم داد.

در اينجا اين موضوع قابل ملاحظه است كه اختلاف دردناكي كه بين علي و معاويه رخ داد به تكفير و تفسيق و قطع صلهء دائمي و بغض هميشگي نيانجاميد – آن چنانكه شيعيان ترسيم نموده اند! – بلكه هريك از دو حزب معتقد به اسلام وايمان طرف ديگر بودند و سعي در اصلاح ذات البين مي نمودند و كاري را كه امام حسن انجام داد در همين راستا بود و اگر چنانكه مدّعيان امروزي تشيّع مي پندارند امام حسن معتقد به كفرويا فسق معاويه و شيعيانش مي بود با آنها صلح نمي كرد ، وبا او بيعت نمى نمود، و نيز با آنها وصلت و دامادى نمى داشت.[9]

خلاصهء موضوع اينكه مدلول و معناي تشيّع اوّليّه باورهاي مخصوص و افكار دسيسه آميزى نبود، و شيعيان اوّليّه جز يك حزب سياسي نبودند كه با علي هم فكر بودند ، امّا بعد از شهادت علي كرّم اللّه وجهه و تنازل حسن از خلافت و صلح او با معاويه  رضى الله عنه، پيروان علي مطيع معاويه گشتند ، همچنانكه امام حسن و امام حسين و فرماندهء لشكر آنها قيس بن سعد علناً اين كار را انجام داده و كتب شيعه به تفصيل آن را آورده است[10]، و بعد از آن، شيعيان به رهبري حسن و حسين پشت سر معاويه و شيعيان او نماز خوانده و از آنها هدايا قبول مي كردند و به ديدار آنها مي رفتند.[11]

امّا بعد از آن عصر تشيّع به كلّي تغيير كرده و دگرگون شد، واز آراء يهودى ومسيحى وزرتشتى متأثرگرديد وبه خاطر رسيدن به كرسى حكومت وانتقام از حكام مسلمان در دام مكر وتوطئه يهوديان وزرتشتيان وغيره افتاد  و از كساني كه تظاهر به اسلام نموده ليكن در باطن توطئه مي چيدند متأثّرشد و سردستهء اين فتنه بازان عبداللّه بن سبأ يهودي بود كه بسيارى از پيروان او در لشكر علي جاي گرفتند، و بعضي هم در لشكر معاويه رخنه كردند، ليكن به هر حال پيروان ابن سبا نه شيعهء علي بودند و نه شيعهء معاويه. بلكه گروه مستقلّي بودند كه داراي مختصّات و برنامه هاي خاصّ خودشان بودند و از آب گل آلود ماهي مي گرفتند ، و همين ها بودند كه هر وقت دو گروه به صلح نزديك مي شدند ، آتش فتنه مي دميدند ، اگرچه آنها تظاهر به تشيّع مي كردند ليكن كارشان و برنامهء منظّمشان خرابكارى و فساد و افساد بود و حتّي بعضي از محقّقان [12] آنها را اساس و بنياد خوارج نيز مي دانند كه هم علي و هم عثمان و هم معاويه را تكفير نمودند. 

چراكه همّ و غم آنها فقط اسقاط خلافت عثمان نبود بلكه هدف آنها از بين بردن دولت نوپاي اسلام و توقّف فتوحات اسلامي بود، كه در واقع اين همان برنامهء يزدگرد بود كه در كنفرانس شهر دماوند اعلان كرد كه سربازان عمر را  بايد در داخل خانه شان مشغول نمود.[13] و بنا براين وقتي كه توانستند آتش فتنه را در عهد عثمان روشن كنند و او را به شهادت برسانند بر خود علي نيز شوريدند، و با او جنگيدند، واين موضوعى است كه جز معاند ومجادل ومنكر حق ويا نادان وجاهل آنرا بدون علم انكار نميكند.

آنچه كه قابل ت