ده و با گامهاي افتان و خيزان، و با وضع بي‌سر و سامان و حال پريشان مي‌بيني)».‏
همچنین می‌گوید: من خود را در این امر (خلافت) این گونه یافتم که اگر دنیا را بخواهم آخرت را از دست می‌دهم و اگر آخرت را بخواهم دنیا را از دست می‌دهم. بنابراین ضرر دنیا را بر ضرر آخرت ترجیح دادم.(7) 
و روزی در دوران خلافت، در حالی برای مردم خطبه ایراد می‌نمود که بر لباسهایش دوازده قطعه پینه وجود داشت.(8)  
همچنین این خلیفه‌ی خداترس خانه‌ی کعبه را طواف می‌نمود و لباسهایش را چندین جا پینه زده بود حتی یکی از آن‌ها قطعه‌ی پوست سرخ رنگی بود.(9) 
و روزی با تأخیر برای نماز جمعه حاضر شد و از مردم معذرت خواهی کرد و علت تأخیر خود را شستن لباسهای خود بیان کرد، چون غیر از همان یک لباس، لباس دیگری نداشت.(10) 
و از عبدالله بن عامر بن ربیعه روایت است که می‌گوید: من در رکاب عمر(رض) برای سفر حج بیرون شدم. از مدینه به مکه رفتیم و برگشتیم. در این سفر برای استراحت ایشان خیمه و سایبانی زده نشد، بلکه وقتی به استراحت می‌پرداخت، چادر و یا زیراندازی بر روی درختی می‌انداخت و در سایه‌ی آن به استراحت می‌پرداخت.(11) 
آری این بود امیر المؤمنینی که دامنه‌ی حکومتش از شرق تا غرب دنیا گسترده بود. بر زمین و روی زیرانداز معمولی می‌نشست. هر کس او را می‌دید، فکر می‌کرد فقیرترین فرد یا فرد معمولی جامعه است. حتی روزی دخترش (حفصه) که متوجه زندگی زاهدانه و تنگدستی پدر شده بود به ایشان گفت: خداوند نعمتهای زیادی در اختیار شما گذاشته است، اگر غذای بهتری می‌خوردید و لباس بهتری می‌پوشیدید، بهتر بود. عمر(رض) مواردی از زندگی رسول خدا را برشمرد و از سختیهایی که آن حضرت تحمل کرده بود، سخن گفت و به دخترش فرمود: اکنون خودت قضاوت کن، حفصه چیزی نگفت جز این که اشکهایش جاری شد. آن‌گاه عمر(رض) گفت: همراهانم (رسول خدا و ابوبکر) راهی را پیموده‌اند، شاید من بتوانم با همین طرز زندگی، به َآن‌ها برسم و با هم در آن‌جا زندگی مرفه و خوبی داشته باشیم.(12) 
آری دامنه‌ی فتوحات در زمان عمر(رض) گسترش یافت و دنیا با تمام نعمتها و زیباییهایش، در دست او افتاد، اما عمر(رض) گوشه‌ی چشمی به آن نینداخت و در دلش تمنای آن پیدا نشد. بلکه تمام هم و غمش سربلندی دین خدا و شکست دشمنان خدا بود. و زندگی زاهدانه، یکی از ویژگیهای بارز شخصیت عمرفاروق شده بود.(13)   چنان که سعد بن ابی وقاص (رض) می‌گوید: به خدا سوگند که عمربن خطاب از نظر سابقه‌ی هجرت بر ما برتری نداشت فقط برتری او به خاطر بی رغبتیش به دنیا بود.(14) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) ترمذی، زهد ش 2333. حدیث صحیحی است.
2) ترمذی، زهد ش 232.
3) ترمذی، زهد ش 2322
4) مسلم ش132
5) جعفر بن حيان السعدي.
6) الزهد: امام احمد. ص118.
7) الحلیه (1/50)
8) الزهد: إمام أحمد ص124 
9) طبقات الکبری (3/328) با سند صحیح.
10) محض الصواب في فضائل أمير المؤمنين عمربن الخطاب (2/566).
11) الطبقات الكبرى (3/328) 
12) الزهد: إمام أحمد ص125، الطبقات (3/277).
13) الفاروق أمير المؤمنين د.لماظة ص11.
14) ابن ابی شیبه (8/149) و ابن عساکر (52/244).از جمله مواردی که بر تقوای عمر دلالت می‌کند، روایتی است که ابوزید عمربن شبه از معدان بن ابی طلحه یعمری نقل می‌کند که نزد عمر(رض) غذا و خرما آوردند. او همه‌ی آن‌ها را در میان مسلمانان تقسیم نمود. سپس گفت: بار الها! من این‌ها را تقسیم کردم تا دست من در آن فرو نرود، چرا که می‌ترسم اگر از آن بخورم، فردا در شکمم به آتشی مبدل شود. معدان می‌گوید: سپس از مال شخصی خود ظرفی پر از غذا آورد و با مسلمانان نشست و خورد.
آری عمر(رض) دوست داشت در کنار رعیت خود باشد و با آن‌ها غذا بخورد، ولی از خوردن غذایی که برای عموم مسلمانان تهیه شده بود، پرهیز می‌نمود و از غذای شخصی خود استفاده می‌کرد. گرچه خوردن از غذای عمومی‌ اشکالی نداشت چون او نیز یکی از مسلمانان بود. ولی عمر(رض) از نزدیک شدن به امور شبه‌دار و مشکوک پرهیز می‌کرد.(1)  همچنین عبدالرحمان بن نجیح می‌گوید: به خانه‌ی عمر(رض) رفتم دیدم مشغول دوشیدن ماده شتر خود می‌باشد. روزی غلامش رفته بود تا شتر را بدوشد، متوجه شده بود که قبل از او بچه شتر، شیرهای مادرش را نوشیده است.
غلام ناچار شیرهای یکی از شتران بیت المال را دوشیده، نزد عمر(رض) آورد. عمر(رض) بعد از این که شیر را نوشید، گفت: این شیر را از کجا آوردی؟ او گفت: شیر یکی از شتران بیت المال است. عمر(رض) گفت: وای بر تو به من شعله آتش دادی تا بنوشم؟ سپس از مسلمانان حلالی طلبید وآن‌ها او را حلال کردند.(2) 
این داستان نمونه‌ای در راستای ورع و پرهیزگاری عمر می‌باشد، زیرا اینک عمر با نوشیدن شیری از روی اشتباهء ترس از عذاب خداوند وجود او را فرا می‌گیرد و تنها با مراجعه‌ به‌ طلب حلالی از بزرگان اصحاب که‌ نماینده‌ی مردم بودند، آرامش خاطر را کسب می‌کند.
این داستان‌ها بیانگر آن است که ذکر و فکر آخرت و ترس خدا بر ذهن عمر تسلط یافته و در رفتار و عملکرد او تبلور یافته بود.(3) 
آری عمر(رض) پرهیزگاری نمونه بود. چنان که روزی بیمار شد. اطباء به او خوردن عسل را توصیه کردند. اما او عسلی نداشت تا از آن بخورد. جز این که در بیت المال عسل وجود داشت. و عمر(رض) ناچار روی منبر رفت و به مردم گفت: من بیمارم و اطباء خوردن عسل را توصیه کرده‌اند، آیا اجازه می‌دهید که از عسل بیت المال مقداری بردارم. حاضرین به گریه افتادند و همه یکصدا موافقت خود را اعلام نمودند و به یکدیگر گفتند: خدا به حال عمر(رض) رحم کند، او خلفای بعدی را به مشقت انداخت.(4) 
---------------------------------------------------------------------------------------------------
1) التاريخ الإسلامي (19/37).
2) تاريخ المدينة المنورة ص702.
3) التاريخ الإسلامي (19/28).
4) فرائد الكلام للخلفاء الكرام ص113، الفاروق: شرقاوي ص275.عبدالله بن عباس می‌گوید: بر خانه‌ی عباس ناودانی نصب بود که بر سر راه عمر(رض) قرار داشت. در یکی از روزهای جمعه عباس دو مرغ ذبح کرده بود و خون آن‌ها را شسته، آب را از ناودان بیرون ریخت. از آن طرف عمر(رض) لباس جدید پوشیده و عازم مسجد بود و آبهای خون آلود ناودان بر لباسهایش ریخت. عمر(رض) دستور داد که ناودان را از آن‌جا بیرون کنند و بیندازند. سپس به خانه برگشت و لباسهایش را عوض کرد و برگشت و با مردم نماز گزارد. بعد از نماز، عباس نزد او آمد و گفت: این ناودان را رسول خدا با دستان خود نصب کرده بود. عمر(رض) از کرده پشیمان شد و به عباس گفت: بیا پایت را بر شانه من بگذار و آن‌را در محلی که رسول خدا(ص) نصب کرده بود نصب کن و عباس نیز چنین کرد.(1) 
و از حسن بصری روایت است که عمر(رض) در روز بسیار گرمی در حالی که گــوشه‌ی ردایش را بر سر خود گذاشته بود، برای کاری بیرون شد. از کنارش پسر بچه‌ای با الاغی گذشت. عمر(رض) به آن پسربچه گفت: پسرم! مرا با خودت سوار کن. پسر از الاغ پایین پرید وگفت: ای امیرالمؤمنین! سوار شو. عمر(رض) گفت: خیر. تو سوار شو و من پشت سرت سوار می‌شوم. و در حالی وارد بازار ش