د می‌گفت: بار الها! به عزتت سوگند که تو می‌دانی من تو را دوست دارم.(22) 
اما عباده بن صامت را عمر(رض) به عنوان معلم و قاضی به شام فرستاد. او در شهر حمص اقامت گزید. سپس به فلسطین رفت و در آن‌جا بر کرسی قضاوت نشست. بنابراین می‌توان او را نخستین قاضی فلسطین دانست و علاوه بر آن به مردم آن سامان قرآن آموزش می‌داد و چند سالی را به همین منوال سپری کرد تا این که در همآن‌جا درگذشت.(23) 
گفتنی است که عباده ادامه دهنده‌ی سیاست علمی، تربیتی و جهادی عمر(رض) بود و زندگی زاهدانه‌ای داشت و در نخستین دیدارش با مردم شهر حمص خطاب به آن‌ها چنین گفت: باید دانست که دنیا کالای آماده و زودگذر و آخرت وعده‌ی راستین است. و دنیا فرزندانی دارد همان طور که آخرت فرزندانی دارد. پس از فرزندان آخرت باشید و نه فرزندان دنیا، چرا که هر فرزندی دنبال مادر خود می‌رود.(24) 
اینها عیناً همان آموزهایی بود که عمربن خطاب همواره سعی بر پرورش و تثبیت آن‌ها در دلهای مسلمانان داشت. و مردانی را برای تبلیغ آن‌ها انتخاب می‌کرد که عملا این مفاهیم در وجود آن‌ها تجسم یافته بود.
همچنین عباده امر به معروف و نهی از منکر می‌کرد و به سرزنش هیچ سرزنش کننده‌ای اعتنا نمی‌کرد. چنان که وقتی قاضی فلسطین بود به برخی از کارهای استاندار شام اعتراض نمود. استاندار بر او خشم گرفت و گفت: حق سکونت در شام را نداری. بنابراین عباده به مدینه رفت. وقتی چشم عمر(رض) به او افتاد پرسید: چرا آمده‌ای؟ او جریان را به عمر(رض) بازگو کرد. عمر(رض) گفت: به فلسطین برگرد و افزود نفرین بر زمین باد که تو و امثال تو در آن نباشید و گفت: از این تاریخ به بعد استاندار هیچ حق امارتی بر تو ندارد.(25)  و عباده پذیرفت و دوباره به عنوان معلم و قاضی و راهنمای مردم فلسطین به آن شهر برگشت.
همچنین عمر(رض)، عبدالرحمان بن غنم اشعری را به عنوان آموزگار به شام فرستاد. البته ناگفته پیدا است که پایه‌های اصلی مرکز فرهنگی شام که عمر(رض) این مرکز را بر آن‌ها بنا نهاد عبارت بودند از: معاذ، ابودرداء و عباده بن صامت(رض). و زیردست آن‌ها افراد زیادی از اصحاب رسول خدا مشغول تعلیم و تربیت مردم شام بر اساس آموزه‌های قرآن و سنت بودند و شاگردان زیادی از تابعین شام زیر نظر آنان علم آموختند و تربیت یافتند که مشهورترین آن‌ها ابوادریس خولانی و مکحول دمشقی و دیگران بودند.(26) 
------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الانصار فی عصر الراشدی. ص 259
2) غایه القراءه فی طبقات القراء (ابن جوزی) 1/607
3) تفسیر التابعین (1/256)
4) الانصار فی عصر الراشدی. ص256
5) منبع سابق.
6) الطبقات (1/430)
7) صفه الصفوه (1/628)
8) سیر اعلام النبلاء (2/347).
9) الطبقات (1/430)
10) الانصار فی عصر الراشدی.ص 256
11) اصحاب الرسول (2/209)
12) الاکتفاء (کلاعی 3/311)
13) سیر اعلام النبلاء (1/450)
14) تهذیب الکمال (28/113)
15) الطبقات (1/426)
16) الانصار فی عصر الراشدی. ص 285
17) سیر اعلام النبلاء (1/452)
18) الانصار فی عصر الراشدی. ص 285؛ سیر اعلام النبلاء (1/285)
19) الانصار فی عهد الراشدی.ص 285 
20) همان: ص 285 ، حلیه الاولیاء (1/239)
21) صفه الصفوه (1/501) الانصار فی العصر الراشدی.ص 48
22) صفه الصفوه. (1/501)
23) عباده بن صامت صحابی کبیر و فاتح مجاهد (وهبه الزحیلی) ص 84
24) الاکتفاء (کلاعی (3/310)
25) سیر اعلام النبلاء. (2/122) الانصار فی العصر الراشدی ص 124
26) تفسیر التابعین (1/526)عمر با شنیدن این خبر عصبانی شد و به سوی خانه‌ی خواهر و دامادش شتافت و درب خانه‌ی آنان را کوبید. خباب بن ارت(رض) نیز در خانه بود و با هم سوره طه را تلاوت می‌کردند. آن‌ها بلافاصله خباب را به گوشه‌ای راهنمایی کردند تا پنهان شود. فاطمه – خواهر عمر– صحیفه را مخفی نمود. هنگامی که عمر وارد خانه شد، خشم و عصبانیت از چهره‌اش می‌بارید؛ پرسید: این چه زمزمه‌ای بود که به گوشم رسید؟ گفتند: چیزی نبود. گفت: گویا شما بی دین شده‌اید؟! دامادش گفت: آیا در صورتی که حق در دینی غیر از دینی باشد که تو بدان اعتقاد داری، نباید پذیرفت؟ عمر بی درنگ به سوی دامادش حمله‌ور شد و او رابه باد کتک و ناسزا گرفت و او را به‌ پشت خواباند و بر سینه‌ایش پرید، و چون خواهر عمر، قصد میانجی‌گری داشت و می‌خواست عمر را از روی سینه‌ی شوهرش دور گرداند، عمر سیلی محکمی به گوش او نیز زد که در اثر آن خون از چهره‌ی فاطمه سرازیر شد. آن‌گاه فاطمه که‌ سخت ناراحت شده‌ بود خطاب به‌ برادرش به صراحت گفت: ای دشمن خدا آیا ما را می‌زنید چون خدای یگانه‌ را می‌پرستیم؟ عمر گفت: آری. فاطمه‌ با زبانی رسا گفت: ای عمر! ما مسلمان شده و به خدا و رسولش ایمان آورده‌ایم؛ « أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله» پس هر چه از دستت بر می‌آید، انجام بده. این بود که عمر(رض) به خود آمد و چون نگاهش به چهره‌ی خون آلود خواهرش افتاد، سخت پشیمان گشت و دست از کتک‌کاری برداشت و پس از اندکی درنگ به خواهرش گفت: آن صحیفه را به من بده. خواهرش امتناع ورزید. عمر گفت: سخنت در من اثر گذاشت؛ می‌خواهم بدانم دین شما چه پیامی‌دارد؟ خواهرش گفت: آن‌را به‌ شما نمی‌دهم. عمر گفت: وای بر تو! سخنت در من اثر گذاشته‌، پس آن‌را به‌ من بده‌، تا بدان نگاهی بیفکنم، و به‌ شما وعده‌ می‌دهم که‌ بدان خیانت نکنم و آن‌را چنانکه‌ گرفته‌ام به‌ شما بازگردانم. فاطمه‌ گفت: تو، مشرک و نجس هستی و نمی‌توانی به کلام خدا دست بزنی(لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ)(1) پس برخیز و غسل کن. پس از این که عمر(رض) غسل نمود، صحیفه را به او دادند. آن‌گاه شروع به خواندن صحیفه کرد که در آن سوره طه و سوره‌هایی دیگر نوشته شده بود: 
بسم الله الرحمن الرحيم
آنگاه که‌ با دو کلمه‌ی (رحمان و رحیم)روبرو شد، ترس او را در بر گرفت و صحیفه‌ را از دستش پرت نمود، سپس به‌ خود آمد و آن‌را گرفت و چنین خواند: 
(طه(1) مَا أَنزَلْنَا عَلَيْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى(2) إِلَّا تَذْکِرَةً لِّمَن يَخْشَى(3) تَنزِيلًا مِّمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى(4) الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى(5) لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَى(6) وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى(7) اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى(8)) طه: ١ - ٨ 
«طا. ها. (اي پيغمبر!) ما قرآن را براي تو نفرستاده‌ايم تا (از غم ايمان نياوردن كافران، و نپذيرفتن شريعت يزدان) خويشتن را خسته و رنجور كني. ليكن آن‌را براي پند و اندرز كساني فرستاده‌ايم كه از خدا مي‌ترسند (و از او اطاعت مي‌كنند).‏ از سوي كسي نازل شده است كه زمين و آسمان‌هاي بلند را آفريده است. خداوند مهرباني (قرآن را فرو فرستاده ) است كه بر تخت سلطنت (مجموعه جهان هستي) قرار گرفته است (و قدرتش سراسر كائنات را احاطه كرده است). از آن او است آن‌چه‌ در آسمان‌ها و آن‌چه‌ در زمين و آن‌چه‌ در ميان آن دو و آن‌چه‌ در زير خاك (