را که شما به خاطر تأدیب، آن زن را احضار نموده‌اید و خدا شما را نگهبان آن‌ها قرار داده است. آن‌گاه علی بن ابی طالب برخاست و گفت: به خدا آن‌ها خیرخواه تو نیستند، بلکه تو را در راه خلاف همکاری می‌کنند و در اجتهاد خود راه خطا را می‌پیمایند (هدف علی (رض) این بود که امیرالمؤمنین باید خونبهای آن نوزاد را بپردازد) عمر(رض) گفت: پس من آن‌را در اختیار شما قرار می‌دهم تا از طرف من بپردازی.(2) 
روزی علی، عثمان، طلحه، زبیر، سعد و عبدالرحمان بن عوف گرد آمدند و به عبدالرحمان که از همه در گفتگو با عمر(رض) شجاع‌تر بود، گفتند: با عمر(رض) در مورد این که مردم به خاطر هیبت و خشونتش نمی‌توانند نیازهایشان را با او در میان بگذارند سخن بگو. عبدالرحمان پذیرفت و نزد عمر(رض) رفت و با او در این باره سخن گفت: عمر(رض) گفت: تو را به خدا سوگند! آیا علی، عثمان، طلحه، زبیر و سعد با تو در این مورد هم عقیده هستند؟ عبدالرحمان گفت بلی. عمر(رض) گفت: ای عبدالرحمان! به خدا من به قدری با مردم به نرمی ‌رفتار نمودم که ترسیدم از آن سوء استفاده کنند. سپس جانب خشونت را در پیش گرفتم تا جایی که ترسیدم خدا مرا به خاطر خشونتم مؤاخذه نماید. شما بگو: چه کار کنم؟ عبدالرحمان در حالی که اشکهایش جاری بود برخاست و می‌گفت: وای به حال مردم پس از تو، وای به حال مردم پس از تو.(3) 
همچنین از عمر بن مره روایت است که مردی از قریش، نزد عمر(رض) آمد و گفت: با ما به نرمی ‌رفتار کن، چرا که قلبهای ما مملو از ترس و وحشت از جانب شما است. عمر(رض) گفت: آیا در این ستمی‌ است؟ گفت: خیر. عمر(رض) گفت: پس از خدا می‌خواهم بیش از این در دلهای شما ترس و وحشت ایجاد نماید.(4) 
عبدالله بن عباس می‌گوید: باری می‌خواستم از عمر(رض) در مورد آیه‌ای بپرسم، اما به خاطر هیبتی که داشت حدود یکسال نتوانستم با او در این باره سخن بگویم.(5) 
عمر(رض) وقتی متوجه ترس شدید مردم از خود می‌شد، می‌گفت: بار الها! تو می‌دانی که من بیش از این از تو می‌ترسم.(6) 

ـ علاقه‌اش به رفع نیازهای مردم
ابن عباس(رض) می‌گوید: بعد از این که نماز تمام می‌شد، همواره عمر(رض) در مسجد می‌نشست و به نیازهای مردم پاسخ می‌داد. اما روزی پس از هر نماز بلافاصله بیرون می‌شد و در مسجد نمی‌نشست. بنابراین من به درب خانه‌ایش رفتم و به خادمش (یرفا) گفتم: حال امیرالمومنین چطور است؟ آیا او بیمار شده است؟ دیری نگذشت که عثمان بن عفان آمد. یرفا داخل خانه رفت و پس از چند لحظه بیرون آمد و گفت: داخل شوید. ابن عباس(رض) می‌گوید: ما وقتی وارد خانه شدیم، دیدیم که مقداری مال پیش روی خلیفه انباشته شده است، آن‌گاه خطاب به ما گفت: من هر چه فکر کردم در مدینه کسی را نیافتم که بیش از شما فامیل داشته باشد. بنابراین، این‌ها را بردارید و در میان مردم تقسیم نمایید و اگر چیزی اضافه شد، برگردانید. ابن عباس می‌گوید: بر روی زانوهایم نشستم و گفتم: آیا اگر کم آمد به شما مراجعه کنیم؟ عمر(رض) گفت: این خوی بنی‌اخذم است که از دیر با آن آشنا هستم. و افزود که به محمد(ص) و یارانش چنین مال هنگفتی نرسید آن‌ها پوست خشکیده می‌خوردند. ابن عباس(رض) می‌گوید: گفتم: اگر در زمان ایشان چنین فتوحاتی نصیب ما می‌شد، طوری دیگر رفتار می‌کرد. عمر(رض) پرسید: چگونه رفتار می‌کرد؟ گفتم: هم خودش می‌خورد و هم به ما می‌داد. ابن عباس می‌گوید: آن‌گاه بغض گلویش را گرفت و به خود پیچید و گفت: من دوست دارم در حالی این مسئولیت را از دوش خود بگذارم که نه از آن نفعی برده باشم نه ضرری.(7) 
و از سعید بن مسیب روایت است که شتری از بیت المال مجروح شد و ذبح گردید. عمر(رض) مقداری از گوشت آن‌را برای همسران رسول خدا فرستاد و دستور داد بقیه را بپزند. آن‌گاه جمع بزرگی از مسلمانان را برای صرف غذا دعوت نمود که در میان آن‌ها عباس بن عبدالمطلب نیز حضور داشت. عباس(رض) گفت: ای امیرالمؤمنین! اگر هر روز چنین سفره‌ای پهن می‌شد و با هم ملاقات می‌کردیم خیلی خوب بود. عمر(رض) گفت: این آخرین بار خواهد بود و دوباره چنین سفره‌ای پهن نخواهد شد و افزود که دو رفیقم کاری انجام دادند و راهی در پیش گرفتند و رفتند و اگر من عملی غیر از عمل آن‌ها انجام دهم، قطعا راهی غیر از راه آن‌ها در پیش خواهم داشت.(8) 
همچنین غلام آزاد شده‌ی عمر(رض) که اسلم نام دارد می‌گوید: عمر(رض) مسئولیت چراگاه بیت المال را به یکی از غلامان آزاد شده خود سپرد و به او توصیه کرد که دستت را بر مسلمانان بلند مکن و از آه مظلوم بترس که دعایش مستجاب می‌شود. و گله‌ی کوچک شتران و گله‌ی گوسفندان را برای چرا بگذار. و چارپایان ابن عوف و ابن عفان را مگذار. چرا که آن‌ها دارای زراعت و نخلستان هستند. اما دیگران چاره‌ای ندارند و اگر چارپایان آن‌ها نابود شوند، باید در عوض به آن‌ها طلا و نقره بدهم و افزود که مردم گمان می‌کنند من با این کار بر آن‌ها ستم می‌کنم. چون این زمینها متعلق به آن‌ها است، به خاطر آن جنگیده‌اند و اگر چارپایان بیت المال نبود که در راه خدا مورد استفاده قرار می‌گیرند، به خدا سوگند! من یک وجب از این زمینها را چراگاه بیت المال قرار نمی‌دادم و همه را در اختیار آنان می‌گذاشتم.(9) 
همچنین موسی بن انس بن مالک می‌گوید: پدر محمد بن سیرین که برده‌ی کسی بود از ارباب خود خواست تا او را در مقابل مبلغی آزاد کند اما اربابش نپذیرفت. سیرین نزد عمر(رض) رفت و ایشان را واسطه قرار داد. عمر(رض) نزد آن مرد رفت و گفت: بر مبلغی مال با او توافق کن و او را آزاد نما. مرد نپذیرفت. عمر(رض) شلاقش را به دست گرفت و در حالی که این آیه را تلاوت می‌کرد
(فَکَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْرًا) النور: ٣٣ 
«كساني كه از بردگانتان خواستار (آزادي خود با) عقد قرارداد شدند، با ايشان عقد قرارداد ببنديد اگر خير (و صلاحيّت بر پاي خود ايستادن در زندگي آزاد و امانت در پرداخت اقساط بازخريد) در ايشان سراغ ديديد».
به جان آن مرد افتاد. تا اینکه او پذیرفت و سیرین را در مقابل مبلغی از مال آزاد نمود.(10) 
در این داستان ما برده‌ای را می‌بینیم که دنبال آزادی خود می‌باشد و اربابی را می‌بینیم که حاضر نیست آن برده را آزاد نماید و حاکم عادلی را می‌بینیم که از برده حمایت می‌کند و ارباب را مجبور به آزادی وی می‌سازد. آیا نظیر این ماجرا را در فراز و نشیب تاریخ سراغ دارید؟!(11) 
---------------------------------------------------------------------------------------------------
1) المرتضی: ندوی ص 107
2) مناقب عمرص 135، مراسیل الحسن، محض الصواب (1/273
3) الشیخان به‌ روایت بلاذری ص 220
4) مناقب عمر: ابن جوزی. ص 135 ؛ محض الصواب 1/273
5) مسلم ش 1479
6) مناقب عمر، ابن جوزی. ص 134
7) الشیخان به روايت بلاذری؛ ص 222 
8) الطبقات الکبرا (3/288) والشیخان (بلاذری) ص 222
9) تاریخ الذهبی: عهد الخلفاء الراشدین. ص 272
10) محض الصواب. ص 3/975
11) شهید المحراب. ص 222عمر(رض) هرگز به مسئولین خود اجازه نمی‌داد تا به مردم زور بگویند یا احساس بزرگی نمایند و مردم را خوار بشمارند. و اکنون به ب