و امیدوارم که پروردگارم من و فرزندانم را در بهشت گرد هم آورد.(5) 

س ـ قعقاع و تاکتیکی دیگر
قعقاع در روز دوم جنگ دست به تاکتیک دیگری زد که باعث پیشروی خوبی برای مسلمانان و شکست سنگینی برای ایرانیان گردید. همان طور که در روز اول جنگ فیلهای دشمن باعث ترسانیدن و نهایتا فراری دادن اسبان و مرکبهای مسلمانان شده بودند، در این روز قعقاع به کمک افراد قبیله‌ی خود یعنی بنو تمیم شتافت، او قیافه‌ی شتران خود را با پوشاندن لباس و جل و انداختن چادرهای بلند بر چهره‌هایشان تبدیل کردند و از آنان چهره‌های مخوف و ترسناکی ساختند و بقیه مسلمانان نیز از آن‌ها پیروی کردند. وقتی شتران با آن قیافه‌های ترسناک وارد میدان شدند و از سه طرف با اسبان و پیاده نظامها حمایت می‌شدند، اسبان سپاه دشمن با دیدن آن‌ها رم می‌کردند و سواران خود را بر زمین می‌انداختند و سواران مسلمان با استفاده از این فرصت بر آنان می‌تاختند و بدین صورت کاری را که آن‌ها در روز نخست جنگ به وسیله‌ی فیلها انجام دادند، مسلمانان با شتران خود انجام دادند. با این تفاوت که میزان خسارت آنان در آن روز از میزان خسارت مسلمانان در روز قبل بیشتر بود.(6) 
آری! مسلمانان نخستین، در امور نظامی و تاکتیکهای جنگی، بر دشمنانشان تفوق داشتند. اگر ایرانیان در روز نخست جنگ قادسیه با پیش راندن فیلها توانستند مسلمانان را شکست دهند، در روز دوم مسلمانان با بکار بستن تاکتیک فوق توانستند آن‌ها را شکست داده و اسبانشان را فراری دهند. از این‌رو لازم است که مسلمانان همواره درکنار آمادگی معنوی، آمادگی مادی نیز داشته باشند.
ش ـ ابومحجن ثقفی در قلب معرکه
جنگ روز دوم تا نیمه‌های شب ادامه داشت. آن شب را شب سیاه نامیدند. وقتی آتش جنگ فرو نشست و طرفین آتش بس، برقرار کردند، مسلمانان فرصت را غنیمت شمرده، جسدهای شهدا را از میدان معرکه به سوی جای دفنشان و زخمیان را به پشت جبهه منتقل کردند تا زنان مسلمان به تیمار داری آنان بپردازند.
در شامگاه آن روز، ابو محجن ثقفی که در قصر زندانی بود، از سعد خواست که او را آزاد کند تا در جنگ شرکت نماید. اما سعد نپذیرفت و او را بد و بیراه گفت. سپس ابومحجن نزد سلمی (همسر سعد) رفت و گفت: ای سلمی! حاضری کار خیری انجام دهی؟ او گفت: چه کار خیری؟ گفت: مرا باز کن و بلقاء (اسب سعد) را به من امانت بده. به خدا سوگند! اگر سالم بمانم، دوباره برخواهم گشت و پاهایم را در زنجیر قرار خواهم داد. سلمی‌گفت: من چنین کاری نمی‌کنم. ابومحجن در حالی که زنجیر به پاهایش بسته بود، برگشت و چنین سرود: 
كفى حزناً أن تَرْدِىَ الخيلُ بالقنا
إذا قُمتُ عنَّاني الحديدُ وأُغلقت
وقد كنت ذا مال كثير وإخوة
ولله عهدٌ لا أخيسُ بعهده
		وأترك مشدوداً عليَّ وثاقيا
مصارع دوني قد تصمُّ المُناديا
فقد تركوني واحداً لا أخاليا
لئن فُرجَتْ ألاَّ أزور الحوانيا
ججججج
«همین غم کافی است که اسبان با نیزه برخورد می‌کنند و من در قید و بند هستم.
من دارای مال و برادران زیادی بودم. مرا تنها گذاشتند و اکنون برادری ندارم.
با خدا پیمان می‌بندم و این پیمان را نخواهم شکست که اگر از اینجا آزاد بشوم سراغ میکده نروم».
دیری نگذشت سلمی‌ گفت: من استخاره کردم و پیمان تو را می‌پذیرم. آن‌گاه او را آزاد کرد. اما در مورد اسب گفت: من نمی‌توانم آن‌را به شما امانت بدهم. چون سلمی به اطاقش برگشت، ابو محجن اسب را بیرون آورد و بر آن سوار شد و با سردادن تکبیری به ناحیه‌ی راست سپاه سپس به قسمت چپ سپاه و بعد به قلب آن حمله نمود و با نیزه و شمشیر خود، صفوف دشمن را می‌شکافت. به قدری سریع و چابک عمل می‌کرد که همه را متعجب ساخت و کسی او را نمی‌شناخت. بعضی گفتند: از پیش قراولان یاران هاشم و یا خود هاشم است. سعد که از فراز قعر تماشا می‌کرد گفت: به خدا سوگند! اگر ابومحجن در زندان بسر نمی‌برد، می‌گفتم: این مرد ابومحجن، و آن اسب، بلقاء است. وقتی آتش بس برقرار گردید و مسلمانان به مقر خود بازگشتند، ابومحجن نیز به قعر برگشت و دوباره زنجیر را به پاهایش بست و چنین سرود: 
لقد علمت ثقيف غير فخر
وأكثرهم دروعاً سابغات
وأنّا وفدهم في كل يوم
وليلة قادس لم يشعروا بي
فإن أُحبس فذلكم بلائي
		بأنا نحن أكرمَهُم سُيُوفاً
وأصبرهم إذا كَرهوا الوُقوفا
فإن عَميُوا فسل بهمُ عَريفاً
ولم أشعر بمخرجي الزُّحُوفا
وإن أترك أذيقُهُهُم الحُتوفا

«من به خود نمی بالم ولی طايفه‌ی ثقیف می‌دانند که گرامی‌ترین شمشی رزنانشان ما هستیم.
و از همه بیشتر ما زره گشاد داریم و در میدان جنگ بیش از دیگران شکیبا هستیم
و همیشه ما گروه ضربت آنان بوده‌ایم واگر انکار کردند، پس از فرد سرشناسی بپرس.
و در شب قادسیه مرا نشناختند و بیرون شدن من به میدان جنگ احساس نشد.
اگر زندانی شوم که برای من مصیبت است و اگر آزاد شوم، مرگ را به آنان خواهم چشاند».
سلمی‌گفت: ای ابومحجن! چرا این مرد تو را زندانی کرده است. او گفت: به خدا سوگند! که به خاطر لقمه‌ی حرام و یا جرعه‌ی حرامی زندانی نشده‌ام. بلکه در زمان جاهلیت مردی شراب خوار بوده‌ام و چون شاعر هستم، گه‌گاهی اشعاری در وصف شراب بر زبانم می‌آید. و به خاطر این اشعار زندانی شده‌ام: 
إذا متُّ فادْفنِّي إلى أصل كَرْمَةُ
ولا تدفنِّي بالفلاة فإنني
وتُروي بخمر الحُصِّ لَحدي فإنني
		تُرَويِّ عظامي بعد موتي عُرُوقها
أخاف إذا ما مت ألا أذوقها
أسيرُ لها من بعد ما قد أسوقُها

«من وقتی مردم، مرا در زیر درخت انگوری دفن کنید تا استخوآن‌هایم از ریشه‌های آن سیراب شوند.
مبادا مرا در سرزمین خشکی دفن کنید، چون می‌ترسم که پس از مرگ نتوانم طعم آن‌را بچشم.
و با شراب زمین ریگزاری، لحد قبرم را سیراب کنید تا من به سوی آن بروم بعد از این که آن‌را نزد خود می‌آوردم».
صبح روز بعد، سلمی جریان را به اطلاع سعد رساند. سعد، ابومحجن را فرا خواند و گفت: تو آزادی و از این پس به خاطر سخنانت تو را تنبیه نمی‌کنیم، مگر این که عملا آن‌چه‌ را كه می‌گویی انجام دهی. ابومحجن گفت: من هرگز زبانم را با توصیف این اشیای زشت، نمی‌آلایم.(7) 
ص ـ نقشه‌ی دیگر قعقاع در نیمه‌ی آخر شب سیاه
یکی از بارزترین نقشه‌هایی که در نیمه‌ی آخر شب سیاه انجام گرفت، این بود که قعقاع، همراهانش را دستور داد تا یکی یکی از سرزمین معرکه بیرون بروند و بامداد روز بعد به صورت دسته‌های یک‌صد نفری وارد شوند تا سپاه اسلام گمان برد که نیروهای کمکی به فرماندهی هاشم سر رسیدند و بدین صورت روحیه‌ی آنان تقویت گردد. صبح روز بعد با طلوع نخستین شعاعهای خورشید، اولین دسته وارد شد و قعقاع با دیدن آنان تکبیر سر داد و مسلمانان نیز تکبیر سر دادند و گفتند: نیروهای کمکی آمدند. برادر قعقاع (عاصم بن عمرو) نیز به پیروی از برادرش نیروهای تحت فرمان خود را نیز شب هنگام به بیرون سرزمین معرکه فرستاد و آنان نیز دسته دسته از ناحیه‌ی خفان وارد شدند. هنوز آخرین دسته از همراهان قعقاع وارد میدان نشد