علي (ع) خود با رضايت خويش و بي آنكه بدين كار مجبور باشد، خلافت را به آندو تسليم كرد و ما نيز خلافت آندو را مي پذيريم، چنانكه مسلمين ديگر پذيرفتند و براي ما و هيچ كس غير از اين عقيده سزاوار نيست. خلافت ابو بكر نيز باعث رشد و هدايت شد، زيرا علي (ع) به خلافت او راضي شد. اما اگر علي (ع) به خلافت او رضايت نمي داد، ابوبكر خطاكار و گمراه وهالك مي بود. اين عقيدة متقدمان بتريه بوده است.
از اين دسته، گروهي منشعب شدند كه مي گفتند هرچند علي بن ابي طالب(ع) بعد از پيامبر به سبب قرابت و سابقه و علمش افضل از سايرين است ولي اگر مردم غير او را مشروط بر آنكه احكام دين خدا را اجرا كند، بر گزينند، كارشان باطل نيست. چه علي (ع) آن شخص را دوست بدارد يا نه! ولايت كسي كه مردم او را به رضايت خود انتخاب كرده اند، رشد و هدايت و طاعت خداوند است و اگر امت اسلام بر او اجتماع كنند، امامت او تثبيت شده و اطاعتش واجب مي شود وهركس از جمله قريش و بني هاشم، با او مخالفت كند كافر و گمراه و هالك است، حتي اگر اين مخالف خود علي (ع) باشد!!
3- فرقة ديگر را اصحاب «جارود زياد بن منذر بن زياد الأعجمي» تشكيل مى دهند كه آنان را «جاروديه» مي نامند. اينان معتقد بودند كه علي (ع) افضل امت است و مقام آن حضرت را براي هيچكس روا نمي دارند و مي گويند كسي كه مانع از احراز خلافت علي (ع) شد كافر است و امت بر اثر بيعت نكردن با علي (ع)، كافر و گمراه شدند.
در مورد امامت پس از آن حضرت نيز عقيده داشتند كه امامت با حضرت حسن بن علي و سپس حسين بن علي و پس از آندو از طريق شوري در ميان فرزندان آن دو بزرگوار خواهد بود و هركه از فرزندان حسين خروج كرده و شمشير بركشد و مردم را به امامت خويش بخواند، شايستة امامت است.
اينان امامت «زيد بن على بن الحسين بن علي» و امامت «زيد بن حسن بن حسن بن علي» را پذيرفته اند و فرق مختلف زيديه از آنها به وجود آمده است.
فرق «زيديه» مي پندارند كه امامت پس از رسول خدا (ص)، از آن علي و بعد از او با حسن و سپس حسين است كه پيامبر به امامت آنان يكي پس از ديگري سفارش و تصريح فرموده، اما پس از امام حسين (ع) امر امامت در دو نفر از فرزندان حسين يعني علي بن الحسين و حسن بن حسن مقرر شده، هرچند كه معلوم نيست دقيقاً در كدام يك از آندوست!!  وپس از آندو امامت در اولاد اين دوتن خواهد بود.  اما اگر كسي از فرزندان حسين بن علي فرزندان علي بن الحسين ادعاي امامت كند و بگويد امامت فقط در اولاد حسين بن علي است و در اولاد حسن بن حسن نيست، امامت او باطل و خودش نيز ضال و مضل و هالك است! اما اگر كسي از فرزندان حسن يا حسين كه معتقد باشد امامت در فرزندان حسين جايز است و مردم بر امامت او راضي شده و اتفاق نمايند و با او بيعت كنند، امامت او صحيح است وكسي كه منكر اين اصل باشد و امامت را فقط در فرزندان يكي از حسنين بداند، براي امامت صلاحيت ندارد و چنين كسي از نظر اين فرقه، از دين خارج است!
به نظر اينان پس از حسين بن علي (ع) امامت اولاد حسين (ع) جز با اختيار و انتخاب فرزندان حسن و حسين بر يكي از خودشان و رضايتشان بر امامت او و خروج وي با شمشير، ثابت نمي شد. به عقيدة اين فرقه ممكن است در يك زمان چند امام باشد، ولى اماماني كه به امامت كسي دعوت مي كنند كه مورد رضاي آل محمد (ص) باشد!
 اين گروه مي گويند امام كسي است كه در احكام و معارف دين به او مراجعه شود و او قائم مقام پيامبر بوده و دار اي حكومت در كشور است، او كسي است كه همة آل محمد او را برگزيده باشد و از او راضي بوده و بر ولايت او اجتماع كنند.پس از شهادت علي (ع) نخستين فرقه از فِِِرَق شيعه كه به منصوصيت إلهي علي (ع) و وجوب خلافت بلا فصل او معتقد بودند، خود به سه فرقه تقسيم شدند:
1- گروهي گفتند علي (ع)  كشته نشده و نمي ميرد و نخواهد مرد تا اينكه مالك زمين گشته وعرب را با عصاي خويش هدايت كند و زمين را كه از ظلم وجور آكنده است، از قسط و عدل سرشار سازد!
اين نخستين فرقه اي است كه در امت اسلام پس از پيامبر به وقف قائل شده و سخنان غلو آميز گفته اند. اين فرقه سبئيه ناميده مي شود و آنان اصحاب عبد الله بن وهب الراسبي الهمداني معروف به عبد الله بن سبأ به شمار مي روند كه دوتن از دوستانش به نامهاي عبد الله بن حرس و ابن اسود او را در اين مقال ياري مي كردند. وي اولين كسي است كه آشكارا بر ابو بكر و عمر و عثمان طعن زد و از ايشان بيزاري جست و ادعا كرد كه علي (ع) او را به چنين كاري فرمان داده است! و ادعا كرد كه «تقيه» نه جايز است نه حلال!
علي (ع) او را دستگير كرد و از او در اين مورد سؤال فرمود، ابن سبأ به موارد فوق اقرار كرد و آن حضرت نيز حكم به قتل وي فرمود، ليكن مردم از هر سو فرياد برآوردند كه يا امير المؤمنين آيا كسي را مي كشي كه مردم را به محبت شما اهل بيت و بيزاري از دشمنانتان دعوت مي كند؟! لذا علي (ع) او را به «مدائن» تبعيد كرد.
جماعتي از اهل علم نقل كرده اندكه «ابن سبأ» يهودي بود و قبل از اظهار اسلام در بارة «يوشع بن نون» و صي حضرت «موسي» (ع)  سخناني مي گفت كه پس از مسلمان شدن همان سخنان را پس از وفات پيامبر (ص) در مورد علي (ع) ادعا كرد. او نخستين كسي است كه قائل است امامت علي بن ابي طالب واجب بوده و از مخالفانش اظهار بيزاري و آنان را تكفير كرد. از اين جهت است كه مخالفين شيعيان مي گويند اصل تشيع از يهوديت است.
باري، چون خبر شهادت علي (ع) در مدائن به «ابن سبأ» واصحابش رسيد، نپذيرفته و از سواري احوال آن حضرت را پرسيدند، وي گفت شقيِّ امت او را ضربتي زد و آن حضرت شهيد شد. «ابن سبأ» و پيروانش گفتند: دروغ مي گويي اي دشمن خدا. سوگند به خدا اگر مغز علي را با هفتاد شاهد عادل كه بر مرگش شهادت دهند، برايمان بيآوري، باور نمي كنيم. ما مي دانيم كه او نمي ميرد و كُشته نمي شود تا اينكه زمين را مالك شود و عرب را با عصاي خويش هدايت كند. آنگاه همان روز رهسپار كوفه شدند و به خانة امير المؤمنين رفته و همچون كسي كه زنده است از وي اذن دخول خواستند! چون خانوادة آن حضرت گفتند: سبحان الله، آيا شما نمي دانيد كه امير المؤمنين شهيد شد؟! گفتند: ما مي دانيم كه او نه كشته مي شود و نه مي ميرد! .....  او نجوا را مي شنود و از درون خانه هاي دربسته آگاه است، و همچون شمشير صيقل خورده در تاريكي مي درخشد!!
مذهب ديگر مذهب پيروان عبد الله بن عمر بن الحرب الكندري است كه حربيِّه خوانده مي شوند و به نظر آنان علي (ع) خداي عالميان است !!! و چون از خلق خود خشمناك شده، پنهان گرديده، اما بزودي ظهور خواهد كرد!!
2- گروه دوم به امامت فرزند علي (ع) «محمد حنفيه» معتقد شدند زيرا او در جنگ بصره پرچمدار پدرش بود، در حالي كه حسنين (ع) نبودند. اين گروه كيسانيه يا مختاريه ناميده مي شوند، زيرا رهبرشان مختار بن أبي عبيدة ثقفي ملقب به «كيسان» بود.
مختار همان است كه به خونخواهي امام حسين (ع) برخاست و «عبيد الله بن زياد» و «عمر بن سعد» را كُشت و مدعي بود كه «محمد حنفيه» كه پس از پدرش امامت از آن اوست، زيرا بدين كار مأمور كرده است