، آن را از "أحمد بن عبد الله البرقي" از ابو هاشم روايت كرده اند، در كذب و بطلان اين حديث همين بس است كه آن را از همان "ابو هاشم جعفرى" روايت كرده اند، در حالي كه معلوم شد كه او هاشم از كساني بوده كه تصور كرده است كه امام بعد از حضرت علي النقي، فرزندش سيد محمد است و چون در روز وفات سيد محمد آمده ديده است كه امام هادي، حضرت عسكري را براي امامت بشارت داده است و در اين هنگام مي انديشيده است حضرت عسكري با سيد محمد، همان قضية موسي بن جعفر با اسماعيل است.
ما از وضاعان حديث كه اين قبيل احاديث را وضع و جعل كرده اند تعجب نمي كنيم زيرا آنان در اين باب قصدي سوء داشته اند كه حد أقلِ آن، تقويت و تأييد مذهبشان بوده است و يا دست سياست و عداوت دشمنان اسلام و ضايع كنندگان مذهب، در آن دخالت داشته است. تعجب ما از شيخ صدوق و شيخ طوسي و شيخ كليني و امثال ايشان است كه از يك سو براي اثبات امامت ائمه و استدلال به معجزات آنان حديث ابو هاشم را در نص بر امامت حضرت عسكري پس از فوت برادرش مي آورند و از طرفي براي اينكه ثابت كنند كه ائمة منصوص اند چنين حديثي را باز از قول همان ابو هاشم روايت مي كنند!! نمي دانم اگر اين تناقض نباشد پس تناقض چيست؟
با آن حديث ابو هاشم معلوم مي شود او اصلا حضرت عسكري را نمي شناخته و نمي دانسته كه او امام بعد از پدرش است و به عقيدة او محمد، امام بعد از پدرش بود تا وقتي كه سيد مي ميرد آنگاه ابو هاشم مي انديشد كه پس از اينكه حضرت هادي تاكنون محمد را امام معرفي مي كرد اكنون معلوم شد كه او امام نبوده! بلكه حسن بن علي كه تاكنون شناخته نبود امام است و اين قضيه چون قضية اسماعيل است كه حضرت صادق او را به امامت بعد از خود معرفي مي نمود و بعد معلوم شد كه او امام نبوده (و خود حضرت صادق نيز نمي دانسته) و چون فوت اسماعيل مسلم شد موسي بن جعفر را به امامت معرفي كرده (يعني بدا حاصل شده) و در اين هنگام به منظور اينكه براي حضرت هادي معجزه اثبات كند امام از قلب او خبر داده كه آري قضيه، همان قضية اسماعيل است كه بدا در حق او حاصل شد، در بارة محمد نيز بدا حاصل شد! أما در اين حديث مي بينيم كه حضرت امام محمد تقي چند سال قبل از آنكه حضرت هادي به امامت برسد براي او داستان خضر و آمدن او به خدمت امير المؤمنين و شهادت به يكايك امامان را نقل كرده و اينكه خضر با صراحت تمام گفته: "وَأَشْهَدُ عَلَى الحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ = شهادت مي دهم كه حسن بن علي به امر علي بن محمد، امام است" و به اين اكتفا نكرده، بلكه امام پس از او را نيز گواهي داده!! پس ابو هاشم هم مي دانسته و هم نمي دانسته كه امام بعد از حضرت هادي كيست! در علم منطق اين را تناقض مي گويند و وحدت هشتگانه نيز در آن موجود است.
اما اينكه منظور شيخ صدوق و شيخ كليني و شيخ طوسي و ساير ناقلين اين حديث چه بوده، احقاق حق و يا اثبات مطلب خود و لو به باطل، قضاوت آن با درايت و انصاف خوانندگان است.
سند حديث: دقت زيادي در سند اين حديث لازم نيست زيرا از هر طريق راوي متصل به "ابو هاشم جعفري" احمد بن ابي عبد الله البرقي است كه نام كاملش "احمد بن محمد بن خالد بن عبد الرحمن بن محمد بن علي البرقي" است كه "نجاشي" در رجال خود (ص59) فرمود: " كان ثقة في نفسه، يروي عن الضعفاء واعتمد المراسيل = او گرچه خود ثقه است اما از ضعفاء و دروغ بافان روايت مي كند وبه هر خبر بي سندي اعتماد مي نمايد".
شيخ طوسي در "الفهرست" او را چنين معرفي كرده: "كان ثقة في نفسه إلا أنه أكثر الرواية عن الضعفاء واعتمد المراسيل = خود ثقه است ولي از ضعفا و يا اخبار بي سند، بسيار نقل مي كند"
مرحوم غضائري و علامة حلي نيز او را چنين توصيف مي كنند: "طعن عليه القميون وليس الطعن فيه إنما الطعن فيمن يروي عنه فإنه كان لا يبالي عمن أخذ على طريقة أهل الأخبار وكان أحمد بن محمد بن عيسى أبعده من قم = يعني علماي قم بر او طعن زده اند و طعن در خود او نيست بلكه در كساني است كه وي از آنان روايت مي كند، او باكي نداشت از هر باشد أخذ مي كرد طريقه اش طريقة اخباريها است وي همان كسي است كه به علت نقل اينگونه احاديث، احمد بن محمد بن عيسي كه بزرگ علماي قم و رئيس زمان خود بود، او را از قم تبعيد كرد.
از چنين فردي نقل اينگونه احاديث بعيد نيست. عجيب تر اينكه طبق نقل "كافي" اين آقاي احمد برقي خود از متحيرين در مذهب است يعني نمي دانسته امام بعد از حضرت عسكري كيست و يا اصلا در اينكه شيعه باشد يا نباشد متحير بوده، چنانكه مرحوم ملا محسن الفيض الكاشاني در كتاب "الوافي" (ج2 ص72) مي گويد: "أن البرقي قد تحير في أمر دينه طائفة من عمره = از انتهاي اين خبر استنباط مي شود كه احمد در بخشي از عمرش در امر دين متحير بوده است".
به راستي جالب است كه احمد برقي با اينكه حضرت جواد (ع) را ديده (بلكه او را از اصحاب آن حضرت گفته اند) و بيست سال پس از وفات امام حسن عسكري (ع) يعني در سال 280 هجري فوت نموده و چهار نفر از ائمه را درك كرده و رواياتي در باب امامت ائمه (ع) نموده، ولي خود در امر دين خويش شاك و متحير بوده است!
آري چنين كساني كه خود در حيرت و ناداني بوده اند براي ما احاديثي آورده اند كه ما آنها را از اصول عقايد خود قرار مي دهيم؟! كوري عصاكش كوري دگر بوَد!
بررسي متن حديث: ابو هاشم جعفري از حضرت امام محمد تقي روايت مي كند كه فرمود امير المؤمنين در حالي كه فرزندش امام حسن با او بود در حالي كه بر دست سلمان تكيه كرده بود! (چرا تكيه بر دست سلمان كرده آيا مريض بوده؟ سياق روايت چنين معنايي را نمي رساند گويا راوي دروغگو از اشراف زادگان نازپرورده بوده و تصور مي كرده كه علي (ع) چون شاهزادگان متنعم از خود راضي و متفرعن كه در هنگام راه رفتن و نشستن به ديگري تكيه مي كنند، بوده، غافل از اينكه امير المؤمنين كه از حيث تواضع و ادب از تمام مسلمين متواضع تر و مؤدب تر بود، به سلمان كه عمري دراز داشت و مردي سالخورده و سنش بيش از علي (ع) بود، در هيچ حالي تكيه نمي كند) داخل مسجد الحرام شد! (در حالي كه امير المؤمنين (ع) پس از هجرت هميشه در مدينه بود و جز براي انجام حج به مكه نمي رفت تا به مسجد الحرام داخل شود، حال اين چه سال و در زمان كدام خليفه بوده كه او در مكه حضورد داشته باشد و داخل مسجد الحرام شود؟ چون در ايام خلفا براي حج اميري معين مي شد يا خود خليفه حضور داشت. تاريخ از چنين حجي كه امير المؤمنين در زمان خلفاي ثلاثه انجام داده باشد كه در آن فرزندش حضرت حسن (ع) همراهش باشد ساكت است) در اين هنگام مردي خوش هيئت و خوش لباس آمده و بر حضرت سلام كرده، نشست و عرض كرد من از تو سه مسأله مي پرسم، اگر تو جواب آنها را دادي آنگاه مي دانم كساني كه مرتكب خلافت كه مال تو بود، شدند كساني هستند كه در دنيا و آخرت مأمون نيستند! (لابد مي خواهد با پرسيدن اين مسائل، در صورتي كه امير المؤمنين به آنها جواب صحيح ندهد، او را براي خلافت لائق نداند و اگر جواب داد خلفاي ثلاثه را محكوم كن