مچنين مي دانستند كه شهرت حديث "الأئمة من قريش" براي ساير فقهاي بزرگ ـ جز شافعي كه قريشي بود ـ مجالي براي ادعاي خلافت باقي نگذاشته است. از اين رو مانع رجوع مردم به فقهاي ديگر نمي شدند و حتي مسألة "عول و تعصيب" در ارث را نيز به نفع خود تبليغ مي كردند(117) تا "عباس" را ميراث بر پيامبر قلمداد كرده و از اين راه خود را جانشين به حق رسول خدا (ص) معرفي كنند. مع هذا افراد هوشيار و حقجوي آن زمان در مسائل حرام و حلال و شرح و بيان احكام به اولاد علي و اهل بيت پيامبر رجوع مي كردند و از بيانات و ارشادات آن بزرگواران هزاران حديث حفظ كردند و دفترها انباشتند كه هم اكنون در دسترس است. اين بزرگواران آن اندازه مورد توجه بودند كه قدرت طلبان و غاليان و دشمنان اسلام نيز از محبوبيت و مرجعيت آنان سوء استفاده كرده  هزاران حديث دروغ و خلاف اسلام به ايشان نسبت دادند و امروز مسلمين را دچار وضع ناهنجاري كرده اند كه بايد هر چه زودتر در صدد اصلاح آن بود.

الهوامش
 (111) رجال كشي، چاپ نجف ص164. 
(112) رجال كشي، چاپ نجف ص164 و همين كتاب، چاپ مشهد ص187 حديث 329 و اختيار معرفة الرجال، چاپ مشهد ص 184.
(113) چاپ نجف ص181.  
(114) لفظي كه معناي آن "همچون رسول خدا" باشد، در حديث نيامده، اما اندكي دقت در متن عربي حديث آشكار مي سازد كه لفظ "كرسول الله" سهواً از حديث ساقط شده، متن عربي حديث چنين است: حدثنا أحمد بن القاسم معنعناً عن أبي خالد الواسطي قال: قال أبو هاشم الرماني ـ و هو قاسم بن كثير لزيد بن علي (ع) يا أبا الحسين بأبي أنت وأمي، هل كان علي صلوات الله عليه مفترض الطاعة بعد رسول الله؟ قال: فضرب رأسه ورقَّ لذكر رسول الله (ص)، قال: ثم رفع رأسه فقال: يا أبا هاشم كان رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم نبيا مرسلا، فلم يكن احد من الخلائق بمنزلته في شيء من الأشياء .......... وكان في علي أشياء من رسول الله (ص) كان علي صلوات الله عليه من بعده إمام المسلمين في حلالهم وحرامهم..........  .
(115) خلفاي راشدين كاملا پذيراي آراي علي (ع) بودند. في المثل ابو بكر در خلافت خود رأي آن حضرت را در مورد مبدأ تاريخ اسلام پذيرفت و يا عمر چنانكه در نهج البلاغه (خطبة 134  و 146) آمده به رأي علي (ع) گردن مي نهاد. اگر كسي صرفاً به عنوان نمونه به كتاب "مسند زيد بن علي" مراجعه كند، خواهد ديد كه خليفة ثاني در موارد متعدّد از اينكه علي (ع) را أعلم از خود بداند ابايي نداشت و آشكارا در حضور مردم در بسياري از امور براي حلّ مشكل به آن حضرت مراجعه مي كرد و حتّي اگر پاسخ سؤالي را خود نيز از پيامبر (ص) شنيده بود، ولي احتياطاً بازگو كردن آن را بر عهدة علي (ع) مي گذاشت. (از جمله حديث ششم از باب الحيض و الاستحاضه از كتاب الطّهاره وحديث سوم از باب جزاء الصّيد از كتاب الحجّ) (برقعي).
(116) ائمّة اربعه با خلفاء ميانة خوبي نداشتند و حكومت آنان را مشروع نمي دانستند. "احمد بن حنبل" به جهت اختلاف با خلفاي عبّاسي مدّتها در زندان عبّاسيان گرفتار بود و تازيانه ها خورد به حدّي كه از هوش مي رفت. "مالك" به سبب طرفداري آشكار از خلافت علويان ومخالفت با منصور عبّاسي دستگير شد و تازيانه ها خورد به حدّي كه در اين شكنجه ها يكبار شانه اش از جا در رفت. "مالك" در آثار خويش احاديث امام صادق (ع) را نيز نقل كرده است. "شافعي" نيز با اينكه قرشي بود ولي دوستدار و طرفدار آل علي (ع) بود و در يمن به اتّهام همكاري با علويان دستگير شد. اشعار او در اظهار ارادت به آل علي (ع) معروف خاصّ وعام است. "ابو حنيفه" نيز از طرفداران آل علي (ع) بود و آنان را شايستة حكومت مي دانست. وي بارها زنداني شد و با اينكه مناصب مهمّي به او پيشنهاد مي شد، هيچ شغلي در حكومت عبّاسيان نپذيرفت و آخر الامر در زندان در گذشت. شيخ "عبد الجليل قزويني رازي" كه از علماي بزرگ شيعة قرن ششم هجري است در كتاب (نقض مثالب النّواصب في نقض بعض فضائح الرّوافض) كه آن را به منظور دفاع از مذهب تشيّع، در ردّ يكي از علماي اهل سنّت و پاسخ به انتقادات او تأليف كرده مي نويسد: امام ابو حنيفة كوفي رضي الله عنه در عهد او [منصور دوانيقي] بود و بوحنيفه را بارها الحاح كرد كه به امامت من اعتراف ده، بو حنيفه امتناع مي كرد و مي گفت امامت زيد علي راست يا جعفر صادق را، يا آن كس كه ايشان اختيار كنند، كه با ايشانند يا بديشان است. از اين سبب بو جعفر منصور، بو حنيفه را محبوس فرمود كردن و در آن حبس زهرش دادند و فضلاي اصحاب او را معلوم است كه او را منصور كُشت به سبب دوستي و پيروي آل رسول. و در بارة امام شافعي مي نويسد: حديث شافعي محمد بن إدريس المطّلبي چنان است كه خويش و دوستدار وپيرو آل مصطفي عليه السّلام بود و در كتاب رجال شيعت چنين است كه او شيعي بوده و اشعار و ابيات او در مراثي و مناقب آل رسول همه دلالت است بر اعتقاد وي به حُبّ ايشان. (بعض مثالب النّواصب ............ انتشارات انجمن آثار ملّي ص159 ـ160) (برقعي).
(117) رأيي كه مؤلف محترم إظهار داشته اند، محلّ تأمّل است: زيرا عول و تعصب مربوط به طرزِ تقسيمِ ميراث در مسائل مالي است وأبداً ارتباطي به احرازِ مقامِ خلافت ندارد. خلافت عبّاسيان هم با استناد به قوانين ارث نبوده است بويژه كه پيامبر (ص) ميراثي از خويش به جاي نگذاشت تا عبّاس يا غير او از آن بهره مند شوند، و اگر هم مي گذاشت، ميراث نصيبِ دختران و همسران پيامبر مي شد كه در طبقة اوّل وُرّاث بودند و چيزي به عمويِ پيامبر كه در طبقة دوّم قرار دارد، نمي رسيد. ديگر آنكه مسألة عول و تعصيب در بين فقهايِ أهل سنَّت موردِ گفتگو بوده و از سر رشته دارانِ حكومت عبّاسي به هيچ وجه آثري در دست نيست كه از عول و تعصيب سخن گفته باشند و به اين بهانه خود را ميراث بر پيامبر بشمارند، به ويژه كه شيعيانِ مخلصِ زيدي نيز از أمير مؤمنان علي (ع) قاعدة عول و تعصيب را گزارش كرده اند و قضية منبريّه كه حضرت أمير بر منبر، سؤال كسي را در باب ميراث، إرتجالاً با قاعدة عول پاسخ داد، مشهور است. (مسند إمام زيد، كتاب الفرائض، روايتِ هفتم و پانزدهم) و جواب آن حضرت را برخي از كرامات يا نشانة سرعتِ انتقال و ذهن وقّاد او شمرده اند. (x)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:35.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:36.txt">حديث اول</a><a class="text" href="w:text:37.txt">حديث دوم</a><a class="text" href="w:text:38.txt">حديث سوم</a><a class="text" href="w:text:39.txt">حديث چهارم</a><a class="text" href="w:text:40.txt">حديث پنجم</a><a class="text" href="w:text:41.txt">حديث ششم</a><a class="text" href="w:text:42.txt">حديث هفتم</a><a class="text" href="w:text:43.txt">حديث هشتم</a><a class="text" href="w:text:44.txt">حديث نهم</a><a class="text" href="w:text:45.txt">حديث دهم</a><a class="text" href="w:text:46.txt">الهوامش</a></body></html>بر مطلعين از تاريخ اسلام مخفي نيست كه منصوصيت علي (ع) فقط مبتني بر حديث است و گرنه در كتاب خدا كمترين اشاره اي به آن نيست ومهمترين آن احاديث، حديث غدير خم است كه شرح آن گذشت و معلوم شد كه آن حديث با تمام شهرت و اعتبارش هرگز معناي خلافت و امامت نداشته و اصلاً ناظر به اين معني نيست. همچنين است احاديث "منزلت" و "أكل طير مشو