الرواة» أردبيلي (ج2، ص 205) نيز وي ضعيف معرفي شده است.
اين محمد بن موسي الهمداني از محمد بن خالد الطيالسي و او از سيف بن عميره و صالح بن عقبه روايت مي كند.
امّا «سيف بن عميره»:
ألف- رجال ممقاني (ج2، ص 79) به نقل از شهيد ثاني تضعيف او را نقل مي كند و مي نويسد: «ومن موضع من كشف الرموز أنه مظنون وعن موضع آخر أنه مطعون فيه وملعون» = " او در بخشي از كتاب كشف الرموز مظنون و در بخشي ديگر مطعون و ملعون است".
ب- اتقان المقال شيخ طه نجف (ص 299) او را در رديف ضعفا آورده است.
امَّا «صالح بن عقبه»:
ألف- در خلاصة علامة حلي (ص235) در قسم دوّم كه مخصوص حال ضعفا است مي نويسد: «صالح بن عقبة بن قيس بن سمعان، روى عن أبي عبد الله  كذَّاب غال لا يُلْتَفَتُ إليه» = "صالح بن عقبه از امام صادق روايت كرده و بسيار دروغگو و اهل غلوّ است كه به او اعتنا نمي شود".
ب ـ رجال ابن داوود (ص462) او را در قسم مجروحين و مجهولين آورده و مي نويسد: "ليس حديثه بشيءٍ كذّاب غال كثير المناكير = حديثش ارزشي ندارد، كذاب و اهل غلو و بديهاي بسيار دارد".
وضع او در ساير كتب رجال نيز گفته اند: "غال كذاب لا يُـلتَـفَت إليه = غلو كننده اي دروغگوست كه قابل اعتنا نيست(108)".
بدين ترتيب ترديد نيست كه خطبة غديريه، كذب بر خدا و رسول است. زيرا چنانكه ديديم پس از انتشار خبر شهادت عمار حتي اصحاب معاويه به شدت متزلزل شدند و نزديك بود انسجام صفوفشان گسيخته شود و حتي احتمال مي رفت كه بر خود معاويه يورش برند، ليكن معاويه با برگرداندن حقيقت و شيطنت و نكراء چنين مغالطه كرد كه علي (ع) عمار را به كشتن داده زيرا او را در حدود نود سالگي به ميدان جنگ آورده!!  و با اين حيله آن شورش را آرام ساخت! بنابر اين همچنانكه بارها گفته ايم اگر علي (ع) به عنوان خليفه و امام منصوص خدا و رسول بود، دليلي نداشت اصحاب رسول اصحاب خدا كه ممدوح قرآن اند، براي رضايت ابو بكر كه تمام اموال خود را در زمان حيات پيامبر (ص) در راه خدمت به اسلام، بذل كرده بود و در آن زمان نه ثروتي و نه سپاهي تحت فرماندهي داشت، به تصريح خدا و رسول پشت پا زده و او را بر حضرت علي (ع) كه هم خويشاوندان زياد داشت و هم از حيث وسائل مادي لا أقل از ابي بكر كمتر نبود، مقدم دارند و خلافت منصوصة آن بزرگوار را به ديگري و اگذار كنند. خصوصا انصار كه هم در وطن خويش بودند و هم اكثريت قاطع داشتند و هم طرفدار علي (ع) بودند، سكوت نمي كردند.
قسم به خداوند بزرگ كه اين تهمتي بزرگ و خيانتي عظيم است كه مي گويند اصحاب رسول خدا نصّ بر علي (ع) را ناديده گرفتند. اين سخن فقط دشمنان اسلام را شاد مي كند.
7ـ از حديث غدير و ساير احاديثي كه آنها را دليل بر منصوصيت علي (ع) براي خلافت گرفته اند، حد أقل تا نيم قرن پس از پيامبر، چنين استفاده اي نشده و شما هيچ حديث صحيحي نمي يابيد كه حتي خود امير المؤمنين علي (ع) به آن حديث براي منصوصيت خود استناد كرده باشد و هيچ يك از فرزندان آن حضرت نيز در اين نيم قرن بدان استناد نكرده اند و همانگونه كه خود آن جناب از حيث فضل و ساير صفات و مدائحي كه از جانب رسول خدا در بارة او صادر شده بود خود را به حق، از ديگران بدين مقام، اولي مي دانست؛ تمام طرفداران او نيز بر همين اعتقاد بودند پس اگر در اين باره از جانب خدا و رسول به طور صريح و روشن نصي موجود بود قطعاً اصحاب رسول و شيعيان علي و لا أقل خود آن جناب بدان استناد مي نمودند و حال اينكه در تمام احتجاجات آن جناب كه فريقين در كتب معتبر خود آورده اند ابدا چنين ادعائي نشده و بعد از قرن اول است كه مذاهب گوناگون چون مذهب كيسانيه و مرجئه وخطابيه و ناووسيه و راونديه را دست سياست به وجود آورد، آنگاه اين قبيل احاديث كه اكثر آن موضوعات و مجعولات است مورد استناد قرار گرفته است.
8ـ مطالعة دقيق و بدون تعصب در تواريخ معتبر اسلامي مي رساند كه در آن زمان بيشتر تكيه گاه كساني كه خود را لائق و وارث خلافت مي دانستند، مسألة قرابت و وراثت و برخي رقابتهاي قبيله اي و گروهي بود. و حتي ابو بكر براي غلبه بر رقيب خود سعد بن عباده حديث "الأئمّة من قريش" را به ميان آورد(109). و به استناد همين حديث كه مي توانست به غلط از جنبة قوميت و علائق قبيله اي و ناسيوناليسم نيز ـ كه البته از نظر اسلام مقبول نيست ـ مورد تفسير قرار گيرد، سالهاي متمادي خلفاي بي صلاحيت بني اميه و بني عباس حكومت كردند و دستاويزشان، قرشي بودنشان بود. عجيب تر اينكه اغلب احاديث شيعه نيز مسألة خلافت را از منظر قرابت مي نگرد و اصرار بسيار دارد كه امام بايد از اولاد حضرت فاطمة زهرا (ع) باشد و غير او غاصب و گمراه اند!!
با اينكه با أدني اطلاعي از معارف دين مي توان در يافت كه در اسلام قرابت و قوميت و تعصب قبيله اي، معتبر و مورد تأييد نيست، ولي اين نگرش چنان بر افكار هر دو فرقه غلبه دارد كه حتي برخي از كلمات دُرَر بار امير المؤمنين (ع) نيز با همين نظر تأويل شده است!! در حالي كه مقام امام المتقين و اسوة مؤمنين حضرت علي (ع) اجلّ از آن است كه از منظر علائق قومي و عشيره اي به امور شرع بنگرد.
از جمله نقل شده كه آن حضرت پس از انتخاب ابو بكر فرمود:
فـإن كنت بالشورى ملكت أمورهم 		فكيف بهذا والمُشـيرون غُـيَّبُ؟ 
وإن كنت بالقربى حججت خصيمهم	فغـيرك أولـى  بالنبـي وأقـربُ
اگر با شورا و مشورت امور مردم را دردست گرفتي،  پس چگونه است كه مشاوران غايب بودند؟
و اگر با مسألة قرابت بر ايشان دليل آوردي،  بنابر اين غير تو بدين مقام سزاوارتر ونزديكترند.
و نيز در "إثبات الوصية" مسعودي و در "بحار الأنوار(110)" چنين آمده است: "واتصل الخبر بأمير المؤمنين بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنيطه وتكفينه وتجهيزه ودفنه بعد الصلوة عليه مع من حضر من بني هاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبي ذر والمقداد وعمار وحذيفة وأبي بن كعب وجماعة نحو أربعين رجلا، فقام خطيباً: فحمد الله وأثنى عليه ثم قال: إن كانت الإمامة في قريش فأنا أحق قريش بها وإن لا تكن في قريش فالأنصار على دعواهم! ثم اعتزل الناس ودخل بيته = چون رسول خدا از دنيا رحلت كرد و حضرت علي (ع) از كفن و دفن او فارغ شد، خبر [بيعت در سقيفة بني ساعده] به آن حضرت رسيد و بعد از آنكه بر پيكر رسول خدا نماز خواند آنگاه در مقابل ياران خود چون سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار و حذيفه و ابي كعب و جماعتي كه حدود چهل تن بودند بر پاخاست و خطبه خواند و خدا را حمد وثنا گفت، آنگاه فرمود، اگر امامت در قريش باشد، پس من از همة قريش سزاوارترم و اگر در قريش نباشد ادعاي انصار بجاست يعني جايز است آنان نيز به جهت نصرت اسلام، براي احراز خلافت تلاش كنند سپس آن حضرت از مردم كناره گرفت و به خانه رفت".
اگر در سخنان گهربار آن حضرت بدون تعصب فرقه اي عميقا تأمل شود، در مي يابيم كه علي (ع) قصد نداشت، قرابت و وراثت را در مسألة انتخاب خليفه دخيل بداند، بلكه مقصود آن حضرت چنانكه گفتيم تبيين نقايص كار آنان و اشكالات واردة بر آن بود، نه تأييد مسألة قرابت و قوميت. آن حضرت مي فرمود اگر