<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:2.xml">شاهراه اتّحاد (بررسي نصوص امامت)</a></body></html>ابن هشام روايتي از محمد بن اسحق از زهري و او از عبد الله بن كعب بن مالك از عبد الله بن عباس آورده(5) كه روز دوشنبه اي كه رسول خدا (ص) در مرض موت بود، امير المؤمنين علي بن ابي طالب (ع) از نزد آن حضرت بيرون آمد و مردم پرسيدند: يا ابا الحسن رسول خدا (ص) چگونه است؟ فرمود بحمد الله مرضي ندارد، عباس عموي رسول خدا (ص) دست علي را گرفت و به او گفت يا علي به خدا سوگند تو بعد از سه روز بندة عصائي (كنايه از اينكه از مقام خود رانده اي) من به خدا سوگند مي خورم كه در چهرة رسول خدا (ص) علائم رحلت را مي بينم چنانكه آنرا در چهرة همة فرزندان عبد المطلب مي شناسم، بيا باهم به خدمت رسول خدا برويم تا اگر امر خلافت از آن ما است به درستي بدانيم و اگر در غير ما است رسول خدا را وادار كنيم تا مردم را در بارة ما سفارش كند. علي (ع) فرمود به خدا سوگند چنين كاري نمي كنم زيرا قسم به خدا اگر ما را از امر خلافت منع كند احدي بعد از رسول خدا آن را به ما نخواهد داد. اين خبر در كتب ديگر نيز آمده است.
در ماجراي سقيفه آنچه تمام مورخين و سيره نويسان بر آن متفق اند آن است كه چون رسول خدا رحلت نمود اهل بيت و خاندانش به تجهيز و تغسيل و تكفين حضرتش مشغول شدند كه در رأس آنان حضرت علي (ع) و عباس عموي بزرگوار پيامبر و فرزندانش بودند و زبير بن العوام و طلحه بن عبيد الله نيز حضور داشتند و درِ خانه به روي ديگران بسته بود. بقية مهاجرين و برخي از انصار چون اسيد بن حضير نزد ابو بكر بودند. در اين زمان كسي آمد و به ايشان خبر داد كه گروهي از انصار در صدد تعيين خليفه براي پيشوايي وزمامداري مردم مي باشند اگر شما را به امر حكومت حاجتي است مردم را قبل از آنكه كار انصار بالا گيرد در يابيد. عمر به ابو بكر گفت: برويم و ببينيم برادران ما (يعني انصار) چه مي كنند. در اين هنگام هنوز كار تجهيز رسول خدا پايان نيافته و هنوز درِ خانه به روي ديگران باز نشده بود. عمر و ابو بكر چون از قضية سعد بن عباده كه با تن تبدار، خود را براي خلافت نامزد كرده و با جمعيتي از انصار در سقيفة بني ساعده اجتماع كرده بود خبر دار شدند، جنازة مطهر رسول خدا را به من له الكفايه واگذار نموده وبه سرعت خود را به سقيفه رساندند و مشاهده كردند كه انصار سعد بن عباده را در گليمي پيچيده در وسط ميدان سقيفه گذارده اند و او كلماتي را به عنوان خطبه القاء مي نمايد و چون صداي او به علت ضعف بيماري رسا نيست، پسرش قيس بن سعد كلمات شمردة او را بر مردم مي خواهد. اما پيش از نقل سخنراني سعد بن عباده، لازم است بدانيم در پاره اي از روايات آمده است كه در زمان رحلت پيامبر (ص)، ابو بكر در قرية "سنح" كه از قراي اطراف مدينه است ساكن بود و از وفات پيامبر (ص) خبر موثقي نداشت و عمر با ابو عبيدة جراح در سقيفه حاضر شدند و پس از شنيدن سخنان انصار متحير ماندند و نمي دانستند در پاسخشان چه بگويند تا مانع بيعت مردم با سعد بن عباده شوند، لذا عمر پرسيد: ماجرا چيست؟ و همينكه به او گفتند چون رسول خدا (ص) وفات يافته، انصار در صدد تعيين خليفه هستند، شمشير خود را كشيد و فرياد برآورد و منكر فوت رسول الله (ص) شد و گفت: هر كه چنين ادعا كند، او را با شمشيرم مي زنم رسول خدا نمرده بلكه نزد پروردگار رفته و در صدد تكميل دين خويش است، و نهاني كس فرستاد و ابو بكر را از ما وقع آگاه كرد، ابو بكر از سنح به مدينه آمده و به خانة پيامبر رفت و پيكر مطهر آن حضرت را ديد و از وفاتش مطمئن شد، سپس به سوي سقيفه راه افتاد و خود را به آنجا رساند و پرسيد اين اجتماع براي چيست و همينكه عمر داستان آمادگي انصار براي تعيين خليفه به سبب شهرت وفات پيامبر (ص) و انكار خود را گفت ابو بكر پاسخ داد:  هر كه محمد را مي پرستيد او درگذشت و هر كه خدا را مي پرستيد او حي و زنده است.
اما چنانكه ملاحظه مي شود اين روايت خالي از اشكال نيست(6)خصوصاً كه اكثر تواريخ ماجرا را آنگونه كه گفتيم نقل كرده اند، همچنين اين روايت با اخباري كه مي رساند در ايام بيماري پيامبر (ص) امامت مردم در مسجد بر عهدة ابو بكر بوده نيز در تعارض است زيرا روايات مذكور مُشعرند كه ابو بكر در مدينه سكونت داشته است.
اينك به سقيفه باز مي گرديم و به سخنراني سعد بن عباده مي پردازيم، بنا به نقل "الإمامة و السياسة" سعد پس از حمد و ثناي الهي سخناني بدين مضمون گفت: "اي گروه انصار شما را در دين سابقه اي و در اسلام فضيلتي است كه هيچ قبيله اي از عرب را چنين سابقه و فضيلتي نسيت رسول خدا در ميان قوم خود (مردم مكه) ده سال و اند زيست و آنان را به عبادت خداي رحمان و خلع اوثان فرا خواند اما از قوم او و جز اندگي به وي ايمان نياوردند. به خدا سوگند آنان قادر نبودند كه رسول خدا را از دشمنان حفظ كنند و نه آنكه دين او را بشناسانند و حتي نمي توانستند از جان خود دفاع نمايند تا اينكه خداي تعالي اين فضليت را براي شما خواست و اين كرامت را به سوي شما راند و شما را بدين نعمت اختصاص داد و ايمان به او و به رسول او و حفظ و حراست او و اصحابش را و ارجمندي دين او و جهاد با دشمنان وي را نصيب شما فرمود، پس شما بر كسي كه از آن حضرت و از شما تخلف كند شديد ترين مردم بوده و هستيد و بر دشمنان خود نيز سنگين ترين مردم ايد تا اينكه مردم با رغبت و با كراهت به راه راست آمدند و كساني از دور و نزديك گردن به دين خدا نهادند تا اينكه خدا به وسيلة شما رسول خود را بر زمين استيلا بخشيد و با شمشيرهاي شما عرب به اطاعت او گردن نهاد، رسول خدا وفات يافت در حالي كه از شما خشنود و چشمانش به شما روشن بود پس بادستهاي خود و با قوّتِ تمام به اين امر (= حكومت و زمامداري) محكم بچسبيد زيرا شما از تمام مردم بدان أحق و أولي هستيد.".  تمام جمعيت انصار او را اجابت كرده و گفتند در رأي پيروز و در گفتار استواري و آنچه تو در توليت امر خلافت گفتي كافي و خود بدين امر لائقي و تمام مؤمنان بدان راضي و خرسندند. نقل شده كه عمر گفت: چون سعد بن عباده از گفتار خود ساكت شد من خواستم سخن بگويم و نزد خود جملات و گفتاري آماده كرده بودم و خوش داشتم كه در حضور ابو بكر آنها را بيان كنم. اما ابو بكر گفت اي عمر بجاي خود باش و من ميل نداشتم كه او را به خشم آورم، او داناتر و باوقارتر از من شروع به سخن كرد، به خدا سوگند هيچ كلمه اي از آنچه من قبلاً آماده كرده و آنرا خوش داشتم وانگذاشت مگر اينكه بديهه آنرا يا مانند آنرا يا بهتر از آنرا گفت تا اينكه ساكت شد.
به هر حال ابو بكر در پايان سخنانش ابو عبيدة جراح و عمر را براي خلافت معرفي نمود و فضائلي براي ايشان شمرد و استحقاقشان را تصديق كرد. تاريخ يعقوبي(7) فضليت شماري ابو بكر را بدين عبارت آورده: "هذا عمر بن الخطاب الذي قال رسول الله: اللهم أعز الدين به! وهذا أبو عبيدة الجراح الذي قال رسول الله: أمين هذه الأمة، فبايعوا أيهما شئتم" = اين عمر بن الخطاب است كه پيامبر فرمود: خداوند دين را ب