ضه‌، بلكه‌ مدرسه‌اي‌ سيّار بود كه‌ آخرين‌ درس‌ها را به‌ امت‌ اسلامي‌ آموخت‌... (1).
پيامبر (ص) در رمضان‌ همين‌ سال‌ (دهم‌ هجري‌) حضرت‌ علي‌ (رض) را براي‌ يك‌ مأموريت‌ مهم‌ رزمي‌ ـ تبليغي‌ و به‌ فرماندهي‌ سيصد سواره‌ نظام‌ به‌ سرزمين‌ يمن‌، اعزام‌ نمود. (پيش‌تر نيز حضرت‌ خالد بن‌ وليد (رض) به‌ آنجا اعزام‌ شده‌ بود(2) . مأموريّت‌ با موفقيّت‌ انجام‌ گرفت‌ و عده‌ زيادي‌ به‌ اسلام‌ گرويدند.
حضرت‌ علي‌ (رض) از يمن‌ طي‌ نامه‌اي‌ گزارش‌ كار خود را براي‌ پيامبر (ص) فرستاد.
رسول‌ خدا (ص) در پاسخ‌ به‌ علي‌ (رض) امر فرمود كه‌ براي‌ انجام‌ مراسم‌ حج‌، خود را به‌ مكّه‌ برساند، و پيك‌ با اين‌ پيام‌ به‌ سوي‌ علي‌ (رض) بازگشت‌.
همه‌ي‌ همسران‌ پيامبر (ص) نيز در اين‌ سفر (حجةالوداع‌)، (با پيامبر (ص)) همراه‌ شدند. آنها به‌ هودج‌ها سوار بودند، فاطمه‌ي‌ زهرا ـ رضي‌الله عنهاـ نيز با آنان‌ بود و در اين‌ سفر عبادي‌ مناسك‌ حج‌ را به‌ دستور پيامبر (ص) انجام‌ داد. حضرت‌ علي‌ (رض) نيز پس‌ از گذشت‌ سه‌ ماه‌ از مأموريت‌، در ايام‌ حج‌ به‌ مكه‌ رسيد و در آنجا همسرش‌ فاطمه‌ي‌ زهرا را ملاقات‌ كرد (3).
پس‌ از بازگشت‌ از سفر «حجة الوداع‌» پيامبر (ص) كم‌كم‌ مريض‌ شد، روز به‌ روز بر مريضي‌ آن‌حضرت‌ (ص) افزوده‌ مي‌گشت‌.
فاطمه‌ي‌ دلسوز و مُحب‌ پيامبر (ص)، همانند پروانه‌ گرداگرد رسول‌الله (ص) مي‌گشت‌ و همچون‌ پروانه‌اي‌ كه‌ بر گرد شمع‌ در حال‌ خاموش‌ شدن‌، بي‌قراري‌ مي‌كرد.
مادر مؤمنان‌ عايشه‌ي‌ صديقه‌(رض)مي‌فرمايد:
در يكي‌ از روزها كه‌ پيامبر (ص) در بستر مريض‌ بود، فاطمه‌ را صدا زد، در گوش‌ او چيزي‌ گفت‌ كه‌ فاطمه‌ به‌ گريه‌ افتاد. پس‌ از لحظاتي‌ دوباره‌ فاطمه‌ را صدا زد و باز هم‌ چيزي‌ در گوش‌ او گفت‌، فاطمه‌ خنديد.
عايشه‌ گويد:
همانند امروز، شادي‌ همراه‌ با اندوه‌ را نديده‌ بودم‌.
پس‌ از فاطمه‌ پرسيدم‌:
«اي‌ فاطمه‌! به‌ من‌ بگو چه‌ چيزي‌ تو را به‌ خنده‌ و گريه‌ واداشت‌؟!»
فاطمه‌ گفت‌:
«من‌ اسرار پيامبر (ص) را فاش‌ نمي‌كنم‌، تا وقتي‌ ايشان‌ زنده‌ هستند».
اما پس‌ از وفات‌ رسول‌ الله (ص) دوباره‌ از فاطمه‌ جريان‌ گريه‌ و خنده‌اش‌ را جويا شدم‌، جواب‌ داد: پيامبر (ص) به‌ من‌ فرمود:
«هر ساله‌ جبرئيل‌ يك‌ بار براي‌ دور قرآن‌ نزدم‌ مي‌آمد، اما امسال‌ دو بار براي‌ اين‌ كار آمده‌، و من‌ فكر مي‌كنم‌ اجلم‌ نزديك‌ است‌. به‌ همين‌ علت‌ گريه‌ كردم‌».
سپس‌ پيامبر (ص) فرمود:
«اي‌ فاطمه‌! تو اولين‌ فرد از اهل‌ بيتم‌ خواهي‌ بود كه‌ به‌ من‌ خواهي‌ پيوست‌. به‌ همين‌ علت‌ خنديدم» (4)‌. 
--------------------------------------------------------------------
1) ر.ك‌: كتاب‌هاي‌ سيره‌ داستان‌ «حجةالوداع‌» و «همگام‌ با نبي‌ رحمت‌»، سفر سوم‌ از مدينه‌ به‌ مكّه‌، اثر نگارنده‌.
2) براي‌ اطلاع‌ بيشتر در اين‌ زمينه‌ رجوع‌ شود به‌ «حديث‌ غدير و ما اهل‌ سنت‌» اثر ديگر نگارنده‌.
3) المغازي‌: ج‌ 3، ص‌ 1087 ـ 1082.
4) بخاري‌ و مسلم‌ آن‌ را روايت‌ كرده‌اند. سير اعلام‌ النبلاء: ج‌ 2، ص‌ 126.بسم ‌الله الرحمن‌الرحيم‌
آغاز سخن‌
 
الحمد لله و كفى‌ والصلاة والسلام‌ على‌ عباده‌ الذين‌ اصطفى، أما بعد؛ 
به‌ راستي‌ نمي‌دانم‌ با كدام‌ قلم‌ و دوات‌ بنويسم‌! نمي‌دانم‌ چگونه‌ شروع‌ كنم‌؟! از كدام‌ زاويه‌ به‌ تماشايش‌ بنشينم‌؟! با كدام‌ زبان‌ وصفش‌ نمايم‌؟! او كسي‌ است‌ كه‌ نسل‌ پيامبر (ص) را برايمان‌ حفظ‌ كرد! او سرور زنان‌ بهشتي‌ است‌! او پاره‌ي‌ تن‌ رسول‌ خدا است‌! او چهارمين‌ لؤلؤيي‌ است‌ كه‌ خديجه‌ - رضي‌الله عنها- تقديم‌ پيامبر (ص) نمود، او به‌ منزله‌ي‌ «ختام‌ مسك‌» است‌ براي‌ «سيد أنام‌»، او به‌ منزله‌ي‌ مادري‌ مهربان‌ است‌ براي‌ پدر رنج‌ ديده‌اش‌! او تربيت‌ كننده‌ي‌ سرور جوانان‌ بهشت‌ است‌! او مادر «حسن‌» و «حسين‌» است‌، ريحانه‌هاي‌ پيامبر و مايه‌ي‌ خنكي‌ چشم‌ و دل‌ رسول‌ سرور ـ (ص) ـ.
آري‌! او «فاطمه‌ي‌ زهراء» دختر‌ گران‌قدر رسول‌الله (ص) و خديجه‌ي‌ كبريل‌ است‌.
اي‌ سرور زنان‌ بهشت‌! اي‌ پشتيبان‌ رسول‌ اعظم‌ ـ (ص) ـ ! 
اي‌ مادر مهربان‌ حسن‌ و حسين‌! اي‌ همسر فداكار و دلسوز حيدر كرّار! 
اي‌ زاهد دنيا و راغب‌ عُقبي‌! اي‌ فاطمه‌ي‌ بتول‌! 
با كدام‌ قلم‌ داستان‌ زندگي‌ات‌ را بنويسم‌؟! 
با مداد نقره‌اي‌ و ياقوتي‌! تو بسيار گران‌قدرتري‌ از آني‌! 
كدام‌ كاغذ لياقت‌ ثبت‌ كردن‌ سيرتت‌ را دارد؟! 
كاغذ طلايي‌! تو خود از آن‌ درخشنده‌تر و پر بهاتري‌! 
و يا با عرق‌ گل‌هاي‌ خوشبو و ناب‌! تو خود از همه‌ي‌ گل‌ها خوشبوتر و خوش‌ رنگ‌تري‌! 
 «مسكين‌» عذر شرمندگي‌ آورده‌ است‌! و سر تسليم‌ را در مقابل‌ عظمت‌ سيره‌ات‌ فرود مي‌آورد! هر چند قطعاً مطمئنم‌ نمي‌توان‌ حتي‌ گوشه‌ي‌ كوچكي‌ از آن‌ همه‌ عظمت‌ و فضايلت‌ را به‌ تصوير بكشم‌، از آن‌ روزهايي‌ كه‌ در دامان‌ خديجه‌ و رسول‌ الله (ص) بازي‌ مي‌كردي‌! از آن‌ روزهايي‌ كه‌ دست‌ و پاي‌ پدر رنج‌ ديده‌ات‌ را مي‌ماليدي‌ تا خستگي‌ را از تنش‌ به‌ در كني‌! از آن‌ گريه‌ها و دعاهايت‌ براي‌ پشتيباني‌ باباي‌ مهربانت‌! از غم‌ و غصّه‌، شادي‌ و فرح‌ روزهاي‌ با محبوب‌ بودن‌ را! 
اما اجازه‌ بده‌! و دعايم‌ كن‌! چاره‌اي‌ ندارم‌! خودم‌ را مسئول‌ و مقصر مي‌دانم‌! 
اي‌ محبوبه‌ي‌ رسول‌الله (ص) چرا اين‌ قدر در حق‌ تو كوتاهي‌ كرده‌ايم‌ و عظمت‌ شخصيّتت‌ را به‌ جامعه‌ معرفي‌ نكرده‌ايم‌!
مي‌دانم‌ از بعضي‌ معرفي‌ كردن‌هاي‌ خلاف‌ واقع‌، از بعضي‌ نوشته‌هاي‌ اغراق‌آميز! و از بعضي‌ نويسنده‌هاي‌ خيالباف‌ و قلم‌ به‌ مزد، ناراحتي‌ و رنجيده‌اي‌ كه‌ شخصيّتت‌ را بسيار بد معرفي‌ كرده‌اند و دوستي‌شان‌ مانند دوستي‌ «خاله‌ خرسه‌» بوده‌! اما به‌ خدا قسم‌ من‌ از آنان‌ نيستم‌! من‌ از خودتانم‌، از پيروان‌ رسول‌الله! از مُحبّان‌ واقعي‌ اهل‌ بيت‌! از عاشقان‌ صحابه‌! و از حيقت‌گرايان‌ و حقيقت‌گويان‌! 
پس‌ دعايم‌ كن‌! دعايت‌ را بدرقه‌ي‌ راهم‌ كن‌! تا بتوانم‌ به‌ اذن‌ پروردگار و استمداد از او تعالي‌ مختصري‌ از حقايق‌ و واقعيّات‌ را بنگارم‌، تا از اين‌ شخصيّت‌ خيالي‌ و دروغي‌ كه‌ براي‌ حضرتت‌ ساخته‌اند، پرده‌ بردارم‌! و آن‌ جايگاه‌ اصلي‌ات‌ را كه‌ نيازي‌ به‌ غلّو و دروغ‌بافي‌ ندارد، به‌ نسل‌ امروز و فردا معرفي‌ نمايم‌!
آري‌! امروز سلسله‌ي‌ نوشته‌هايم‌ براي‌ نسل‌ جوان‌ به‌ زندگاني‌ «فاطمه‌ي‌ زهرا» ـ رضي‌الله عنهاـ رسيده‌ است‌! و احساس‌ شرمندگي‌ و خجالت‌ مي‌نمايم‌، وقتي‌ فكر مي‌كنم‌ چگونه‌ آن‌ همه‌ فضايل‌ و كمالات‌ و مناقب‌ را براي‌ خو