 كوردلان‌ تاريخ‌ و منافقان‌ بي‌وجدان‌ و سنگدل‌.
باز مادر مهربان‌ و دلسوز، اين‌گونه‌ داستان‌ را ادامه‌ مي‌دهد:
«تب‌ و لرز عجيبي‌ مرا گرفت‌. مادرم‌ چندين‌ لحاف‌ و پتو رويم‌ انداخت‌، باز هم‌ مي‌لرزيدم‌. صداي‌ گريه‌ام‌ تمام‌ خانه‌ را در برگرفته‌ بود. پدر مهربانم‌ در اتاق‌ ديگري‌ مشغول‌ تلاوت‌ بود. با شنيدن‌ صداي‌ گريه‌ام‌، از مادرم‌ پرسيد: چه‌ خبر است‌؟
مادرم‌ جواب‌ داد كه‌ عايشه –رضی الله عنها-‌ است‌. چون‌ پدرم‌ از باخبر شدن‌ من‌ از ماجرا آگاه‌ شد، او نيز شروع‌ به‌ گريه‌ كرد. خانه‌ي‌ ابوبكر را حزن‌ و ماتم‌ فرا گرفته‌ بود.
شب‌ها را در دعا و گريه‌ مي‌گذراندم‌، چندين‌ شب‌ سرمه‌ي‌ خواب‌ را به‌ چشمانم‌ نماليدم‌. روزها را در كُنجي‌ مي‌نشستم‌ و منتظر امري‌ از جانب‌ خداوند سبحان‌ بودم‌. در همين‌ ايام‌ روزي‌ رسول‌الله ـ (ص) ـ به‌ خانه‌ي‌ ما آمد. پدر و مادرم‌ و زني‌ از انصار نزد من‌ بودند. رسول‌ اكرم‌ ـ (ص) ـ مرا در حالت‌ گريه‌ و غم‌ و اندوه‌ ديد. پس‌ از حمد و ستايش‌ خداوند سبحان‌ و خواندن‌ شهادتين‌ فرمود:
«يا عائشة! فإنّه‌ بلغني‌ عنك‌ كذا وكذا فإن‌ كنت‌ بريئةً فسيبرئك‌ الله عزوجل‌ وإن‌ كنت‌ هممت‌ بذنب‌ فاستغفري‌ الله وتوبي‌ إليه،‌ فإن‌َّ العبد إذا اعترف‌ بذنبه‌ ثم‌ تاب‌ إلی‌ الله تاب‌َ الله عليه‌»(2). «اي‌ عايشه! درباره‌ي‌ تو خبرهايي‌ به‌ من‌ رسيده‌، اگر از آن‌ پاك‌ هستي‌ پس‌ خداوند تو را تبرئه‌ خواهد كرد و اگر گناهي‌ مرتكب‌ شده‌اي‌ از خداوند طلب‌ مغفرت‌ كن‌ و توبه‌ نما، زيرا هرگاه‌ بنده‌ به‌ گناهش‌ اعتراف‌ كند و توبه‌ نمايد، خداوند توبه‌اش‌ را مي‌پذيرد».
سبحان‌ الله! ديگر توان‌ شنيدن‌ نداشتم‌، اشك‌هايم‌ به‌ شدّت‌ جاري‌ بود و قلبم‌ در حال‌ تركيدن‌. مي‌خواستم‌ فرياد بزنم‌، اما بغض‌ گلويم‌ را گرفته‌ بود، رو به‌ پدرم‌ كردم‌ و گفتم‌: پدر! چيزي‌ بگو به‌ رسول‌الله. بگو كه‌ من‌ بي‌گناهم‌؛ چرا جواب‌ نمي‌دهي‌؟ 
پدرم‌ سرش‌ را پايين‌ انداخت‌ و لب‌ نگشود. رو به‌ مادرم‌ كردم‌.
مادر عزيزم‌! تو بگو! تو كه‌ مرا تربيت‌ كرده‌اي‌، چيزي‌ بگو، جواب‌ رسول‌الله را بده‌. او نيز هچون‌ پدرم‌، سرش‌ را پايين‌ انداخت‌.
آري‌! اين‌ قدر شايعات‌ زياد بود، انگار آنها هم‌ به‌ شك‌ افتاده‌ بودند، به‌ همين‌ جهت‌ در حضور رسول‌ اكرم‌ (ص) و از شدّت‌ حيا هيچ‌ سخني‌ بر زبان‌ نراندند.
از همه‌ كس‌ نااميد شده‌ بودم‌؛ از همسر گرانقدري‌ چون‌ رسول‌الله (ص) از پدر مهربان‌ و رؤوفي‌ چون‌ ابوبكر و از مادر دلسوزي‌ چون‌ أم‌رومان‌. دادم‌ را به‌ كجا بايد مي‌بردم‌. مگر كسي‌ غير از او را مي‌توانستم‌ بيابم‌. كسي‌ كه‌ بر تمام‌ ماجرا اطلاع‌ كامل‌ داشت‌، ديگر هيچ‌ پناهگاهي‌ نداشتم‌؛ به‌ جز او. آري‌!
هيچ‌ كنجي‌ بي‌دد و بي‌دام‌ نيست ‌جز به‌ خلوتگاه‌ حق‌ آرام‌ نيست‌
سر به‌ آسمان‌ بلند كردم‌ و گفتم‌: 
اي‌ جمله‌ي‌ بي‌كسان‌ عالم‌ را كس ‌يك‌ جو كرمت‌، تمام‌ عالم‌ را بس‌
من‌ بي‌كسم‌ و تو بي‌كسان‌ را ياري‌يارب‌ تو به‌ فرياد من‌ بي‌كس‌ رس‌
گفتم‌: «والله لا أتوب‌ مما ذكروا أبداً».
به‌ خدا سوگند از گناهي‌ كه‌ نكرده‌ام‌ و مردم‌ به‌ من‌ نسبت‌ مي‌دهند، هرگز توبه‌ نمي‌كنم‌؛ چرا كه‌ من‌ پاك‌ هستم‌ و هيچ‌ گناهي‌ را مرتكب‌ نشده‌ام‌.
امروز، من‌ نيز چون‌ حضرت‌ يعقوب‌ ع مي‌گويم‌: «فصبرٌ جميل‌ٌ والله المستعان‌ علی‌ مَا تَصفون‌».
--------------------------------------
1) البداية والنهاية، ج‌ 4، رجال‌ ونساء أنزل‌ الله فيهم‌ القرآن‌، ج‌ 9. تفاسير در ذيل‌ آيات‌ 11ـ 16 سوره‌ نور.
2) سنن‌ ترمذي‌آنچه‌ در اين‌ ميان‌ مي‌توان‌ بدان‌ توجه‌ داشت‌، صبر و استقامت‌ حضرت‌ عايشه ـ رضي‌الله عنهاـ بود. امتحاني‌ سخت‌ و بزرگ‌، تهمتي‌ بس‌ عظيم‌ و تلخ‌ و دردناك‌. روزهاي‌ بسيار طولاني‌ و پردرد و رنج‌، اما صبري‌ جميل‌ و استقامتي‌ چون‌ عاشقان‌ الله.
عايشه –رضی الله عنها-‌ در اين‌ ميدان‌ مصداق‌ آيات‌ قرآن‌ قرار گرفت‌:
«إن‌ِّ الله مع‌ الصابرين‌» به‌ حقيقت‌ كه‌ الله با او بود، و او را تنها نگذاشت‌.
ثمره‌ي‌ اين‌ صبر زيبا اين‌ بود كه‌ خداوند فرمود: 
﴿لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّکُم بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّکُمْ )(النور / 11)
«آن را براى خود شرّى مپنداريد، بلكه آن براى شما خير است».
يعني: آنچه‌ در مورد عايشه گفته‌ شد، همگي‌ براي‌ عايشه‌ خير و نيكي‌ بودند، نه‌ شرّ و بدي‌.
به‌ خاطر اين‌ حادثه‌ي‌ عظيم‌، از شأن‌ حضرت‌ عايشه ـ رضي‌الله عنهاـ نه‌ تنها كاسته‌ نشد، بلكه‌ شأن‌ و منزلتش‌ بالاتر رفت‌ و درجاتش‌ عالي‌تر گرديد.غم‌ و اندوه‌ هر لحظه‌ بر مادر مؤمنان‌ بيشتر و بيشتر مي‌شود. اين‌ دختر معصوم‌ از پدر و مادرش‌ نيز نا اميد مي‌گردد، ديگر كسي‌ را ندارد كه‌ به‌ او پناه‌ ببرد، بلكه‌ حرفش‌ را باور كنند. 
اما، نه‌! آنكه‌ از همه‌ داناتر و آگاه‌تر به‌ ماجراست‌، حضور دارد، و خود فرموده‌ است‌:
(لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ)	(الطلاق / 3) 
«و كسى كه بر خدا توكل كند، خدا برايش كافى است‏».
پس‌ عايشه –رضی الله عنها-‌ همه‌ چيز را به‌ او سپرد، و فقط‌ به‌ آسمان‌ چشمه‌ دوخته‌ بود تا برائتش‌ نازل‌ گردد.
آري‌! وقت‌ آن‌ فرا رسيده‌ كه‌ غم‌ و اندوه‌، حزن‌ و ماتم‌ از خانه‌ي‌ ابوبكر و خانه‌ مصطفي‌ رخت‌ بربندد. وقت‌ آن‌ رسيده‌ تا مؤمنان‌ واقعي‌ دوباره‌ شاد گردند و منافقان‌ كوردل‌ به‌ سوگ‌ بنشينند.
«بعد از آن‌ گوشه‌اي‌ رفتم‌ و در بسترم‌ دراز كشيدم‌. يقين‌ داشتم‌ كه‌ الله مرا تبرئه‌ مي‌كند، البته‌ خود را لايق‌ اين‌ نمي‌ديدم‌ كه‌ در حق‌ من‌ و پاكي‌ من‌ وحي‌ نازل‌ شود. اما اميد داشتم‌ كه‌ پاكي‌ و بي‌گناهي‌ من‌ در خواب‌ و رؤيا براي‌ رسول‌الله ـ (ص) ـ آشكار گردد.
هنوز رسول‌الله ـ (ص) ـ از جايش‌ برنخواسته‌ بود كه‌ ناگاه‌ چهره‌ي‌ مباركش‌ خيس‌ عرق‌ شد و جبين‌ زيبايش‌ منوّر گرديد. فهميدم‌ كه‌ اين‌، حالت‌ نزول‌ وحي‌ است‌. نزديك‌ يك‌ ماه‌ بود كه‌ خبري‌ از نزول‌ وحي‌ نبود.
من‌ هيچ‌گونه‌ پريشاني‌ و ترسي‌ نداشتم‌؛ چراكه‌ از پاكي‌ خويش‌ مطمئن‌ بودم‌، اما والدينم‌ نزديك‌ بود سكته‌ كنند، مي‌ترسيدند نكند وحي‌ در تأييد گفته‌هاي‌ مردم‌ باشد.
پدرم‌ با اضطراب‌ و پريشاني‌ گاهي‌ به‌ سوي‌ من‌ مي‌نگريست‌ و گاه‌ به‌ سوي‌ رسول‌الله (ص). 
وقتي‌ رسول‌الله (ص) را نگاه‌ مي‌كرد، ناراحتي‌ سراپايش‌ را فرا مي‌گرفت‌. كه‌ الان‌ چه‌ خواهد شد؟ و وقتي‌ مرا نگاه‌ مي‌كرد كه‌ با سكون‌ و اطمينان‌ نشسته‌ام‌، اميدي‌ در دلش‌ مي‌درخشيد و بيشتر اميدوار مي‌شد. در اين‌ لحظات‌ حساس‌