»؟ قُلْتُ: بَلْ ثَيِّبًا، قَالَ: «أَفَلا جَارِيَةً تُلاعِبُهَا وَتُلاعِبُكَ»؟ قُلْتُ: إِنَّ لِي أَخَوَاتٍ، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَتَزَوَّجَ امْرَأَةً تَجْمَعُهُنَّ، وَتَمْشُطُهُنَّ، وَتَقُومُ عَلَيْهِنَّ، قَالَ: «أَمَّا إِنَّكَ قَادِمٌ فَإِذَا قَدِمْتَ فَالْكَيْسَ الْكَيْسَ» ثُمَّ قَالَ: «أَتَبِيعُ جَمَلَكَ»؟ قُلْتُ: نَعَمْ، فَاشْتَرَاهُ مِنِّي بِأُوقِيَّةٍ، ثُمَّ قَدِمَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) قَبْلِي، وَقَدِمْتُ بِالْغَدَاةِ، فَجِئْنَا إِلَى الْمَسْجِدِ، فَوَجَدْتُهُ عَلَى بَابِ الْمَسْجِدِ، قَالَ: «أَالآنَ قَدِمْتَ»؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: «فَدَعْ جَمَلَكَ، فَادْخُلْ فَصَلِّ رَكْعَتَيْنِ». فَدَخَلْتُ فَصَلَّيْتُ، فَأَمَرَ بِلالاً أَنْ يَزِنَ لَهُ أُوقِيَّةً، فَوَزَنَ لِي بِلالٌ فَأَرْجَحَ لِي فِي الْمِيزَانِ، فَانْطَلَقْتُ حَتَّى وَلَّيْتُ، فَقَالَ: «ادْعُ لِي جَابِرًا» قُلْتُ: الآنَ يَرُدُّ عَلَيَّ الْجَمَلَ، وَلَمْ يَكُنْ شَيْءٌ أَبْغَضَ إِلَيَّ مِنْهُ، قَالَ: «خُذْ جَمَلَكَ، وَلَكَ ثَمَنُهُ». (بخارى:2097)
ترجمه: جابر بن عبد الله رضي الله عنهما مي‏گويد: در غزوه‏اي همراه رسول ‏الله (ص) بودم. شترم خسته شده بود و راه نمي رفت. رسول ‏اكرم (ص) كه از كنارم مي گذشت، پرسيد: «جابر هستي»؟ گفتم: بله. فرمود: «چه خبر است»؟ گفتم: شترم خسته شده است و آهسته مي‏رود. بدين جهت از كاروان عقب مانده ام. رسول ‏الله (ص) از مركب خود پياده شد و با عصايي كه در دست داشت، شتر مرا راند. سپس، فرمود: «سوار شو». من سوار شدم و مهار شترم را كه با سرعت پيش مي رفت، به سوي خود مي كشيدم تا از رسول خدا (ص) سبقت نگيرم. رسول ‏الله (ص) از من پرسيد: «ازدواج كرده اي»؟ عرض كردم: بلي. فرمود: «با دختري يا بيوه زني»؟ گفتم: با بيوه اي. آنحضرت(ص) فرمود: «چرا با دوشيزه‏اي ازدواج نكردي تا تو با او و او با تو، بازي كند»؟ گفتم: يا رسول‏ الله! چند خواهر يتيم داشتم. ميخواستم با همسري ازدواج كنم كه خواهرانم را سرپرستي كرده، امور آنان را اداره كند و به نظافت آنان بپردازد. فرمود: «اكنون، مدينه نزديك مي‏شود، بايد هوشيار وبيدار باشي». بعد، فرمود: «شترت را نمي‏فروشي»؟ عرض كردم: بلي، يا رسول ‏الله! آنحضرت (ص) شترم را در برابر يك اوقيه نقره، خريد. سپس، قبل از من، وارد مدينه شد. و من صبح روز بعد، وارد مدينه شدم. وقتي به درب مسجد رسيدم، رسول ‏الله (ص) را در آنجا ديدم. فرمود: «اكنون، وارد مدينه شدي»؟ گفتم: بلي. فرمود: «شترت را بگذار و داخل مسجد برو و دو ركعت نماز بخوان». وارد مسجد شدم و دو ركعت نماز خواندم. رسول ‏الله (ص) به بلال (رض) دستور داد تا يك اوقيه نقره، براي من وزن كند. او نيز يك اوقيه نقره، برايم وزن كرد وچيزي بر آن افزود. من به راه افتادم و رفتم. رسول ‏الله (ص) فرمود: «جابر را صدا كنيد و نزد من بياوريد». من فكر ‏كردم الآن، رسول ‏الله (ص) شترم را به من، برمي گرداند (و معامله را فسخ مي نمايد). چيزي براي من ناراحت كننده تر از اين نبود. رسول ‏الله (ص) فرمود: «شترت را بگير و قيمتش نيز از آنِ تو باشد».

باب (20): خريدن شتران بيمار
 995 ـ عن عبدالله بْنُ عُمَرَ رَضِي اللَّه عَنْهمَا: أنَّهُ اشْتَرَى إبْلاً هِيمًا مِنْ رَجُلٍ، وَلَهُ فِيها شَرِيكٌ، فَجَاءَ شَرِيكُهُ إلى ابْنِ عُمَرَ، فَقَالَ لَهُ: إِنَّ شَرِيكِي بَاعَكَ إِبِلاً هِيمًا وَلَمْ يَعْرِفْكَ. قَالَ فَاسْتَقْهَا، قَالَ: فَلَمَّا ذَهَبَ يَسْتَاقُهَا، فَقَالَ: دَعْهَا، رَضِينَا بِقَضَاءِ رَسُولِ اللَّهِ (ص): «لا عَدْوَى». (بخارى: 2099)
ترجمه: عبد الله بن عمر رضي الله عنهما مي گويد: شتران بيماري را از شخصي كه شريكي داشت، خريدم. شريك آن شخص، نزد من آمد وگفت: شريكم تو را نشناخته و شتران بيماري را به تو فروخته است. گفتم: آنها را در پيش گير و برو. هنگاميكه رفت تا شترانش را ببرد، گفتم: آنها را بگذار، به داوري رسول الله (ص) راضي هستم كه فرمود: «بيماري، منتقل نمي شود». (يعني بيماري آنها به ساير شترها، سرايت نمي كند).

30- کتاب فضایل مدینه منوره
باب (1): حرم مدینه
باب (2): فضیلت مدینه و اینکه انسانهای بد را از خود، می راند
باب (3): مدینه، سرزمین پاکی است
باب (4): کسی که از مدینه، روی بگرداند
باب (5): ایمان، به مدینه برخواهد گشت
باب (6): گناه مکر با اهالی مدینه.
باب (7): قلعه های مدینه
باب (8): دجال وارد مدینه نخواهد شد
باب (9): مدینه، پلیدی را از خود، دفع می کند
باب (10):
باب (11)
31- کتاب احکام روزه
باب (1): فضیلت روزه.
باب (2): ریان، دروازه ای از بهشت است که مخصوص روزه داران می باشد
باب (3): آیا رمضان گفته شود یا ماه رمضان ویا هر دو؟
باب (4): کسی که دروغ گفتن و عمل به آن را در رمضان، ترک نکند
باب (5): آیا روزه دار در جواب کسی که به او دشنام می دهد، بگوید: من روزه هستم؟
باب (6): کسی که از مجرد بودن خود، می ترسد، روزه بگیرد
باب (7): پیامبر فرمود: «با دیدن هلال ماه، روزه بگیرد و با دیدن هلال، عید نمایید»
باب (8): دو ماه عیدین (فطر و ضحی) ناقص نمی شوند
باب (9): این فرمایش رسول اکرم: «ما نوشتن و  حساب کردن را نمی دانیم»
باب (10): نباید (به خاطر احتیاط) یک یا دو روز قبل از رمضان، روزه گرفت
باب (11): خداوند می فرماید: همبستری با همسرانتان در شبهای رمضان، برای شما حلال شده است . آنها برای شما به مثابه لباس هستند و شما نیز برای آنها به مثابه لباس هستید. برای راحت نفس، به یکدیگر روی می آورید.
باب(12): خداوند می فرماید: بخورید و بیاشامید تا اینکه نخ سفید (روشنی فجر) از نخ سیاه (تاریکی شب) برای شما، نمایان شود
باب (13): فاصله میان سحری و طلوع فجر
باب (14): سحری، برکت دارد ولی واجب نیست
باب (15): نیت روزه گرفتن در اثنای روز 
باب (16): روزه داری که در حالت جنابت صبح می کند
باب (17): هم آغوشی با همسر، برای روزه دار
باب (18): اگر روزه دار در حالت فراموشی، چیزی بخورد و یا بیاشامد
باب (19): کسی که در روز رمضان، همبستری کرد و چیزی برای کفاره نداشت
باب (20): حجامت کردن و یا استفراغ نمودن روزه دار.
باب (21): روزه گرفتن و افطار نمودن روزه دار 
باب (22): اگر کسی بخشی از رمضان را روزه بگیرد سپس، به مسافرت برود
باب (23):
باب (24): پیامبر فرمود: «روزه گرفتن در سفر، عمل نیکی محسوب نمی شود»
باب (25): صحابه، یکدیگر را به خاطر روزه گرفتن و نگرفتن در سفر، نکوهش نمی کردند
باب (26): کسی که فوت نماید و روزه بر ذمه اش باشد
باب (27): روزه دار چه وقت می تواند افطار کند
باب (28): تعجیل در افطار
باب (29): اگر کسی در رمضان، افطار کند سپس، مشخص شود که آفتاب، غروب نکرده است
باب (30): روزه کودکان
باب (31): ادامه دادن روزه تا وقت سحر.
باب (32): سرزنش نمودن کسی که بر روزه وصال اصرار ورزد
باب (33): کسی که سوگند یاد کند تا برادرش روزه نفلی اش را بخورد
باب (34): روزه گرفتن در ماه شعبان
باب (35): آنچه درباره روزه گرفتن وافطار نمودن پیامبر گفته شده است
باب (36): حق جسم در روزه
باب (38): کسی که به دیدن گروهی رفت، 