ُهُمَا، وَإِذَا أَحَدُهُمَا يَسْتَوْضِعُ الآخَرَ، وَيَسْتَرْفِقُهُ فِي شَيْءٍ وَهُوَ يَقُولُ: وَاللَّهِ لا أَفْعَلُ، فَخَرَجَ عَلَيْهِمَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَقَالَ: أَيْنَ الْمُتَأَلِّي عَلَى اللَّهِ لا يَفْعَلُ الْمَعْرُوفَ»؟ فَقَالَ: أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَلَهُ أَيُّ ذَلِكَ أَحَبَّ. (بخارى:2705)
ترجمه: عايشه رضي الله عنها مي فرمايد:  رسول خدا (ص) صداي بلند افرادي را نزديك درِ خانه شنيد كه با يكديگر اختلاف داشتند. يكي از آنها از ديگري تقاضاي تخفيف (دَين) مي نمود و او را به لطف و مهرباني دعوت مي كرد ولي ديگري مي گفت: بخدا سوگند، تخفيف نمي دهم. رسول خدا (ص) بيرون رفت و فرمود: «كجاست كسي كه سوگند مي خورد كه كار نيك انجام ندهد و در آن، افراط مي كند»؟ شخصي گفت: اي رسول خدا! من هستم. اما  اكنون، هر طوركه دوست دارد با او رفتار خواهم كرد.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1073.txt">باب (1): شروط مهر، هنگام عقد نكاح </a><a class="text" href="w:text:1074.txt">باب (2): شروطي كه در حدود، صحيح نيست</a><a class="text" href="w:text:1075.txt">باب (3): شرط گذاشتن در معاملات كشاورزي</a><a class="text" href="w:text:1076.txt">باب (4): شروط در جهاد و صلح با دشمن ونوشتن شروط</a><a class="text" href="w:text:1077.txt">باب (5): شروط و استثناهاي جائز در اقرار</a></body></html>باب (1): شروط مهر، هنگام عقد نكاح 
1177ـ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ عَامِرٍ (رض) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «أَحَقُّ الشُّرُوطِ أَنْ تُوفُوا بِهِ مَا اسْتَحْلَلْتُمْ بِهِ الْفُرُوجَ». (بخارى:2721)
ترجمه: عقبه بن عامر(رض) مي گويد: رسول الله (ص) فرمود: «شروطي كه عمل كردن به آنها از همة شروط، لازم تر است، شروطي مي باشد كه بوسيلة آنها شرمگاهها را حلال قرار  ميدهيد» (شروط نكاح).

باب (2): شروطي كه در حدود، صحيح نيست
1178ـ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ وَزَيْدِ بْنِ خَالِدٍ الْجُهَنِيِّ رَضِي اللَّه عَنْهمَا أَنَّهُمَا قَالا: إِنَّ رَجُلاً مِنَ الأَعْرَابِ أَتَى رَسُولَ اللَّهِ (ص) فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَنْشُدُكَ اللَّهَ إِلاَّ قَضَيْتَ لِي بِكِتَابِ اللَّهِ، فَقَالَ الْخَصْمُ الآخَرُ ـ وَهُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ ـ: نَعَمْ فَاقْضِ بَيْنَنَا بِكِتَابِ اللَّهِ، وَأْذَنْ لِي، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «قُلْ». قَالَ: إِنَّ ابْنِي كَانَ عَسِيفًا عَلَى هَذَا، فَزَنَى بِامْرَأَتِهِ، وَإِنِّي أُخْبِرْتُ أَنَّ عَلَى ابْنِي الرَّجْمَ، فَافْتَدَيْتُ مِنْهُ بِمِائَةِ شَاةٍ وَوَلِيدَةٍ، فَسَأَلْتُ أَهْلَ الْعِلْمِ فَأَخْبَرُونِي أَنَّمَا عَلَى ابْنِي جَلْدُ مِائَةٍ وَتَغْرِيبُ عَامٍ، وَأَنَّ عَلَى امْرَأَةِ هَذَا الرَّجْمَ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لأَقْضِيَنَّ بَيْنَكُمَا بِكِتَابِ اللَّهِ، الْوَلِيدَةُ وَالْغَنَمُ رَدٌّ، وَعَلَى ابْنِكَ جَلْدُ مِائَةٍ وَتَغْرِيبُ عَامٍ، اغْدُ يَا أُنَيْسُ إِلَى امْرَأَةِ هَذَا، فَإِنِ اعْتَرَفَتْ فَارْجُمْهَا». قَالَ: فَغَدَا عَلَيْهَا، فَاعْتَرَفَتْ، فَأَمَرَ بِهَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَرُجِمَتْ. (بخارى:2725) 
ترجمه: ابوهريره و زيد بن خالد جهني رضي الله عنهما مي گويند: مردي باديه نشين نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: اي رسول خدا! تو را بخدا سوگند مي دهم كه در مورد من، بر اساس كتاب خدا قضاوت نمايي. طرف ديگر كه مردي داناتر بود، گفت: بلي، ميان ما بر اساس كتاب خدا قضاوت كن. و اجازه بده تا من سخن بگويم. رسول خدا (ص) فرمود: «صحبت كن».  او گفت: پسرم نزد اين (باديه نشين) كار مي كرد و با همسرش، مرتكب زنا گرديد. به من گفتند: پسرت بايد رجم شود. من بجاي رجم، صد گوسفند و يك كنيز به او فديه دادم. سپس مسأله را از علما پرسيدم. گفتند: پسرت بايد صد ضربه شلاق، زده شود و يك سال، تبعيد گردد. رسول خدا (ص) فرمود: «سوگند به ذاتي كه جانم در دست اوست، ميان شما، طبق كتاب خدا قضاوت مي نمايم. گوسفندان و كنيزت، به تو برگردانده مي شوند و پسرت بايد صد ضربه شلاق، زده شود و يك سال، تبعيد گردد». و با اشاره به سوي باديه نشين، فرمود: «اي انيس! فردا صبح نزد همسر اين مرد برو. اگر اعتراف كردكه مرتكب عمل زنا شده است، او را رجم كن».
راوي مي گويد: انيس، نزد آن زن رفت و او نيز اعتراف كرد. آنگاه، رسول خدا (ص) دستور رجم داد و حكم، اجرا شد.
باب (3): شرط گذاشتن در معاملات كشاورزي
1179ـ عَنِ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قَالَ: لَمَّا فَدَعَ أَهْلُ خَيْبَرَ عَبْدَاللَّهِ بْنَ عُمَرَ، قَامَ عُمَرُ خَطِيبًا فَقَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) كَانَ عَامَلَ يَهُودَ خَيْبَرَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَقَالَ: «نُقِرُّكُمْ مَا أَقَرَّكُمُ اللَّهُ» وَإِنَّ عَبْدَاللَّهِ بْنَ عُمَرَ خَرَجَ إِلَى مَالِهِ هُنَاكَ فَعُدِيَ عَلَيْهِ مِنَ اللَّيْلِ، فَفُدِعَتْ يَدَاهُ وَرِجْلاهُ، وَلَيْسَ لَنَا هُنَاكَ عَدُوٌّ غَيْرَهُمْ، هُمْ عَدُوُّنَا وَتُهْمَتُنَا وَقَدْ رَأَيْتُ إِجْلاءَهُمْ، فَلَمَّا أَجْمَعَ عُمَرُ عَلَى ذَلِكَ أَتَاهُ أَحَدُ بَنِي أَبِي الْحُقَيْقِ، فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، أَتُخْرِجُنَا وَقَدْ أَقَرَّنَا مُحَمَّدٌ (ص) وَعَامَلَنَا عَلَى الأَمْوَالِ وَشَرَطَ ذَلِكَ لَنَا؟ فَقَالَ عُمَرُ: أَظَنَنْتَ أَنِّي نَسِيتُ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ (ص): «كَيْفَ بِكَ إِذَا أُخْرِجْتَ مِنْ خَيْبَرَ تَعْدُو بِكَ قَلُوصُكَ لَيْلَةً بَعْدَ لَيْلَةٍ»؟ فَقَالَ: كَانَتْ هَذِهِ هُزَيْلَةً مِنْ أَبِي الْقَاسِمِ، قَالَ: كَذَبْتَ يَا عَدُوَّ اللَّهِ، فَأَجْلاهُمْ عُمَرُ وَأَعْطَاهُمْ قِيمَةَ مَا كَانَ لَهُمْ مِنَ الثَّمَرِ مَالاً وَإِبِلاً وَعُرُوضًا مِنْ أَقْتَابٍ وَحِبَالٍ وَغَيْرِ ذَلِكَ. (بخارى:2730)
ترجمه: از عبد الله بن عمر رضي الله عنهما روايت است كه هنگامي كه يهود خيبر، او را زدند و دست و پايش را زخمي كردند، عمر بن خطاب (رض) برخاست و سخنراني كرد وگفت:  همانا رسول خدا (ص) دربارة اموال يهود خيبر، با آنها قرارداد منعقد ساخت و فرمود: «تا وقتي كه خدا بخواهد، شما را در خيبر، خواهيم گذاشت».
عبد الله بن عمر براي سركشي اموالش به خيبر رفته است. شب هنگام در آنجا به وي حمله شده و دست و پايش مجروح گرديده است. ما در آنجا، دشمني بجز يهود نداريم. آنان دشمن ما هستند و در اين جريان، ما آنها را متهم مي دانيم. لذا به نظر مي رسد كه بايد از خيبر، جلاي وطن شوند.
عبد الله بن عمر رضي الله عنهما مي گويد: هنگامي كه عمر بن خطاب (رض) عزمش را جزم نمود تا آنها را بيرون كند، شخصي يهودي از قبيلة ابو الحقيق نزد او آمد و گفت: اي اميرالمؤمنين! آيا ما را از خيبر، بيرون مي كني در حالي كه محمد ما را بيرون نكرد بلكه دربارة  اموال آن، طبق شرايطي با ما قرار داد بست؟ عمر (رض) گفت: گمان مي كني سخن            رسول خدا‌(ص) را فرموش كرده ام كه خطاب به تو فرمود: «هنگامي كه از خيبر، بيرون را