ِيمه فرستاد و آنها را به اسلام، فرا خواند. ولي آنان نتوانستند كه بخوبي بگويند: اسلمنا (ما مسلمان شديم). بلكه گفتند: صبأنا (يعني از ديني وارد ديني ديگر شديم). لذا خالد بن وليد، همچنان آنها را مي كشت و به اسارت مي گرفت. و به هر يك از ما اسيرش را تحويل داد تا اينكه نزد نبي اكرم (ص) آمديم و ماجرا را برايش بازگو كرديم. رسول خدا (ص) دستش را بلند  كرد و دوبار، فرمود: «خدايا! من از كار خالد، نزد تو اعلام برائت مي كنم».



باب (34): سَرية عبدالله بن حذافة سهمي و علقمه بن  مُجَزَّر مدلجي كه به آن سرية انصاري نيز مي‌گويند
1655ـ عَنْ عَلِيٍّ (رض) قَالَ: بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) سَرِيَّةً فَاسْتَعْمَلَ رَجُلاً مِنَ الأنْصَارِ وَأَمَرَهُمْ أَنْ يُطِيعُوهُ، فَغَضِبَ، فَقَالَ: أَلَيْسَ أَمَرَكُمُ النَّبِيُّ (ص) أَنْ تُطِيعُونِي؟ قَالُوا: بَلَى، قَالَ: فَاجْمَعُوا لِي حَطَبًا، فَجَمَعُوا، فَقَالَ: أَوْقِدُوا نَارًا، فَأَوْقَدُوهَا، فَقَالَ: ادْخُلُوهَا، فَهَمُّوا، وَجَعَلَ بَعْضُهُمْ يُمْسِكُ بَعْضًا، وَيَقُولُونَ: فَرَرْنَا إِلَى النَّبِيِّ (ص) مِنَ النَّارِ، فَمَا زَالُوا حَتَّى خَمَدَتِ النَّارُ، فَسَكَنَ غَضَبُهُ، فَبَلَغَ النَّبِيَّ (ص)، فَقَالَ: «لَوْ دَخَلُوهَا مَا خَرَجُوا مِنْهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، الطَّاعَةُ فِي الْمَعْرُوفِ». (بخارى:4340)
ترجمه: علي بن ابي طالب (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص) سريه اي (يك دستة نظامي) را براي انجام مأموريتي فرستاد و يكي از انصار را بعنوان امير، تعيين فرمود و به آنان دستور داد كه از او اطاعت كنند. روزي، آن مرد انصاري (كه امير بود) خشمگين شد و گفت: مگر رسول اكرم (ص) به شما دستور نداد كه از من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلي. گفت: برايم هيزم جمع كنيد. آنها نيز جمع كردند. سپس گفت: آتش، روشن كنيد. آنها نيز روشن كردند. آنگاه گفت: وارد آتش شويد. آنان خواستند وارد آتش شوند. ولي بعضي، مانع بعضي ديگر مي شدند و مي گفتند: بسوي  نبي اكرم (ص) رفتيم (مسلمان شديم) تا از آتش، نجات يابيم. و در اين كشمكش بسر بردند تا اينكه آتش خاموش شد و خشم او نيز فرو نشست. خبر به رسول خدا (ص) رسيد. فرمود: «اگر وارد آتش مي شدند، تا روز قيامت از آن، بيرون نمي آمدند. زيرا اطاعت، فقط در انجام كارهاي خوب است».

باب (35): فرستادن ابو موسي و معاذ به يمن، قبل از حجة الوداع
1656ـ عَنْ أَبِي مُوسَى (رض) أَنَّ النَّبِيَّ (ص) بَعَثَه وَمُعَاذَ بْنَ جَبَلٍ إِلَى الْيَمَنِ، قَالَ: وَبَعَثَ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا عَلَى مِخْلافٍ، قَالَ: وَالْيَمَنُ مِخْلافَانِ، ثُمَّ قَالَ: «يَسِّرَا وَلا تُعَسِّرَا، وَبَشِّرَا وَلا تُنَفِّرَا». فَانْطَلَقَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا إِلَى عَمَلِهِ، قال: وَكَانَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا إِذَا سَارَ فِي أَرْضِهِ كَانَ قَرِيبًا مِنْ صَاحِبِهِ أَحْدَثَ بِهِ عَهْدًا فَسَلَّمَ عَلَيْهِ، فَسَارَ مُعَاذٌ فِي أَرْضِهِ قَرِيبًا مِنْ صَاحِبِهِ أَبِي مُوسَى، فَجَاءَ يَسِيرُ عَلَى بَغْلَتِهِ حَتَّى انْتَهَى إِلَيْهِ، وَإِذَا هُوَ جَالِسٌ، وَقَدِ اجْتَمَعَ إِلَيْهِ النَّاسُ، وَإِذَا رَجُلٌ عِنْدَهُ قَدْ جُمِعَتْ يَدَاهُ إِلَى عُنُقِهِ، فَقَالَ لَهُ مُعَاذٌ: يَا عَبْدَاللَّهِ بْنَ قَيْسٍ أَيُّمَ هَذَا؟ قَالَ: هَذَا رَجُلٌ كَفَرَ بَعْدَ إِسْلامِهِ، قَالَ: لاَ أَنْزِلُ حَتَّى يُقْتَلَ، قَالَ: إِنَّمَا جِيءَ بِهِ لِذَلِكَ فَانْزِلْ، قَالَ: مَا أَنْزِلُ حَتَّى يُقْتَلَ، فَأَمَرَ بِهِ فَقُتِلَ، ثُمَّ نَزَلَ، فَقَالَ: يَا عَبْدَاللَّهِ كَيْفَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ؟ قَالَ: أَتَفَوَّقُهُ تَفَوُّقًا، قَالَ: فَكَيْفَ تَقْرَأُ أَنْتَ يَا مُعَاذُ؟ قَالَ: أَنَامُ أَوَّلَ اللَّيْلِ، فَأَقُومُ وَقَدْ قَضَيْتُ جُزْئِي مِنَ النَّوْمِ، فَأَقْرَأُ مَا كَتَبَ اللَّهُ لِي، فَأَحْتَسِبُ نَوْمَتِي، كَمَا أَحْتَسِبُ قَوْمَتِي. (بخارى:4342)
ترجمه: از ابوموسي اشعري (رض) روايت است كه نبي اكرم (ص)  او و معاذ بن جبل را به يمن فرستاد. گفتني است كه يمن، شامل دو بخش بود كه هر يك از آنها را به بخشي، فرستاد. آنگاه فرمود: «آسان بگيريد وسخت نگيريد. بشارت دهيد و تنفر ايجاد نكنيد». سپس هر يك از آنها به محل كارش رفت. و هر گاه،‌ يكي از آنها به قلمرو و ديگري نزديك مي شد، مي رفت و جوياي حالش مي شد. روزي، معاذ در قلمرو مأموريتش آنقدر پيش رفت تا به  ابوموسي نزديك شد. آنگاه سوار بر قاطرش شد و نزد او رفت. در آنجا ديد كه او نشسته است و مردم، اطراف اش جمع شده اند. همچنين نزد او مردي را ديد كه دستهايش به گردن اش بسته شده بود. معاذ گفت: اي عبد الله بن قيس! اين چيست؟ ابوموسي گفت: اين مردي است كه پس از اسلام آوردن، كافر شده است. معاذ گفت: تا كشته نشود، از مركب ام پايين نمي آيم. ابوموسي گفت: به همين خاطر، آورده شده است. پايين بيا. دوباره گفت: تا كشته  نشود، پايين نمي آيم. آنگاه ابوموسي دستور داد و او كشته شد. سپس، معاذ پايين آمد و گفت: اي عبد الله!   (ابو موسي) چگونه قرآن، تلاوت مي كني؟ گفت: من در شبانه روز، كم كم قرآن مي خوانم. اي معاذ! تو چگونه قرآن مي خواني؟ گفت: اول شب مي خوابم و پس از اينكه بخش خوابم را كامل كردم، برمي خيزم و هر اندازه كه خداوند برايم مقدر كرده باشد، قرآن مي خوانم و همانطور كه از بيداري ام، اميد اجر و ثواب دارم، از خوابم نيز اميد اجر و ثواب دارم.
1657ـ عَنْ أَبِي مُوسَى الأشْعَرِيِّ (رض): أَنَّ النَّبِيَّ (ص) بَعَثَهُ إِلَى الْيَمَنِ، فَسَأَلَهُ عَنْ أَشْرِبَةٍ تُصْنَعُ بِهَا، فَقَالَ: «وَمَا هِيَ»؟ قَالَ: الْبِتْعُ وَالْمِزْرُ، فَقَالَ: «كُلُّ مُسْكِرٍ حَرَامٌ». (بخارى:4343)
ترجمه: از ابوموسي اشعري (رض) روايت است كه نبي اكرم (ص)  او را بسوي يمن فرستاد.  ايشان از آنحضرت (ص) دربارة شراب هايي كه در آنجا ساخته مي شود، سؤال كرد. رسول خدا (ص)  پرسيد: «آنها از چه ساخته مي شوند»؟ گفت: شراب عسل و جو هستند. آنحضرت (ص)  فرمود: «هر چيز مست كننده، حرام است».
 
باب (36): فرستادن علي و خالد بن وليد رضي الله عنهما به يمن
1658ـ عَنِ الْبَرَاءِ (رض) قَالَ: بَعَثَنَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) مَعَ خَالِدِ بْنِ الْوَلِيدِ إِلَى الْيَمَنِ، قَالَ: ثُمَّ بَعَثَ عَلِيًّا بَعْدَ ذَلِكَ مَكَانَهُ، فَقَالَ: «مُرْ أَصْحَابَ خَالِدٍ مَنْ شَاءَ مِنْهُمْ أَنْ يُعَقِّبَ مَعَكَ فَلْيُعَقِّبْ، وَمَنْ شَاءَ فَلْيُقْبِلْ». فَكُنْتُ فِيمَنْ عَقَّبَ مَعَهُ، قَالَ: فَغَنِمْتُ أَوَاقٍ ذَوَاتِ عَدَدٍ. (بخارى:4349)
ترجمه: براء بن عازب (رض) مي‏گويد: رسول اكرم (ص) ما را همراه خالد بن وليد به يمن اعزام كرد. پس از مدتي، علي را بجاي او فرستاد و فرمود: «به ياران خالد بگو كه هر كس دوست دارد، با تو بماند. و هركس، دوست ندارد، بيايد». راوي مي گويد: من از كساني بودم كه با علي ماندم و چندين اوقيه طلا به غنيمت گرفتم.
1659ـ عَنْ بُرَيْدَةَ (