رض) مي گويد: شما فتح مكه را فتح مي دانيد. البته فتح مكه، فتح بود. ولي ما بيعت رضوان را كه در روز حديبيه، انجام گرفت، فتح مي دانيم. آنروز ما هزار و چهارصد نفر، همراه رسول خدا (ص) بوديم. گفتني است حديبيه، ‌چاهي بود كه همة آب آنرا كشيديم و   قطره اي در آن، باقي نماند. پس از آنكه رسول خدا (ص) از ماجرا مطلع شد، آمد و بر لبة چاه نشست. سپس ظرف آبي خواست و وضو گرفت و مقداري آب در دهان كرد و دعا نمود و سپس آن آبها را در چاه ريخت. آنگاه، چاه را براي مدت كوتاهي، رها كرديم. سپس، آب مورد نياز ما و مركب هايمان را تأمين كرد.
1618ـ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قَالَ: قَالَ لَنَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) يَوْمَ الْحُدَيْبِيَةِ: «أَنْتُمْ خَيْرُ أَهْلِ الأرْضِ». وَكُنَّا أَلْفًا وَأَرْبَعَ مِائَةٍ، وَلَوْ كُنْتُ أُبْصِرُ الْيَوْمَ لأرَيْتُكُمْ مَكَانَ الشَّجَرَةِ. (بخارى:4155)
ترجمه: جابر بن عبد الله رضي الله عنهما مي گويد: رسول الله (ص) روز حديبيه، خطاب به ما كه هزار و چهار صد نفر بوديم، فرمود: «شما، بهترين مردم روي زمين هستيد». جابر مي گويد: اگر امروز مي ديدم (نابينا نبودم) جاي آن درخت را به شما نشان مي دادم.
1619ـ عَنْ سُوَيْدِ بْنِ النُّعْمَانِ ـ وَكَانَ مِنْ أَصْحَابِ الشَّجَرَةِ ـ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَأَصْحَابُهُ أُتُوا بِسَوِيقٍ فَلاكُوهُ. (بخارى: 4175)
ترجمه: سويد بن نعمان (رض) كه از اصحاب بيعت رضوان است،‌ مي گويد: براي 
رسول الله (ص)و اصحابش، قدري سويق (آرد گندم وجوي بريان شده) ‌آوردند. آنان نيز آنها را جويدند و خوردند.
1620ـ عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ (رض): أَنَّه كَانَ يَسِيرُ مَعَ النبي (ص) لَيْلاً، فَسَأَلَهُ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ عَنْ شَيْءٍ، فَلَمْ يُجِبْهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص)، ثُمَّ سَأَلَهُ، فَلَمْ يُجِبْهُ، ثُمَّ سَأَلَهُ، فَلَمْ يُجِبْهُ، وَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا عُمَرُ، نَزَرْتَ رَسُولَ اللَّهِ (ص) ثَلاثَ مَرَّاتٍ، كُلُّ ذَلِكَ لا يُجِيبُكَ، قَالَ عُمَرُ: فَحَرَّكْتُ بَعِيرِي، ثُمَّ تَقَدَّمْتُ أَمَامَ الْمُسْلِمِينَ، وَخَشِيتُ أَنْ يَنْزِلَ فِيَّ قُرْآنٌ، فَمَا نَشِبْتُ أَنْ سَمِعْتُ صَارِخًا يَصْرُخُ بِي، قَالَ: فَقُلْتُ: لَقَدْ خَشِيتُ أَنْ يَكُونَ نَزَلَ فِيَّ قُرْآنٌ، وَجِئْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص)، فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ، فَقَالَ: «لَقَدْ أُنْزِلَتْ عَلَيَّ اللَّيْلَةَ سُورَةٌ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ». ثُمَّ قَرَأَ: (إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا). (بخارى:4177)
ترجمه: از عمر بن خطاب (رض) روايت است كه شبي، در ركاب رسول خدا (ص) بود و از آنحضرت (ص)  چيزي پرسيد. ولي پيامبر اكرم (ص) به او جوابي نداد. براي بار دوم پرسيد. باز هم جوابي نداد. براي بار سوم پرسيد، باز هم آنحضرت (ص)  جوابي نداد. عمر بن خطاب با خود، گفت: اي عمر! مادرت به عزايت بنشيند. سه بار سماجت كردي و رسول خدا (ص) را به زحمت انداختي ولي هيچ جوابي به تو نداد.
عمر مي گويد: سپس از بيم آنكه مبادا در مورد من آيه اي نازل شود، شترم را تيز راندم و از ساير مسلمانان، جلو افتادم. ديري نگذشت كه شنيدم شخصي مرا صدا مي زند. ترسيدم كه مبادا در مورد من آيه اي نازل شده باشد. بدينجهت، نزد رسول الله (ص) رفتم وبه او سلام دادم. آنحضرت (ص)  فرمود: «امشب، سوره اي بر من نازل شده است كه نزد من از آنچه كه خورشيد بر آنها مي تابد (از همة دنيا) محبوبتر است». سپس (إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا) را تلاوت فرمود.
1621ـ عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ قَالَ: خَرَجَ النَّبِيُّ (ص) عَامَ الْحُدَيْبِيَةِ فِي بِضْعَ عَشْرَةَ مِائَةً مِنْ أَصْحَابِهِ، فَلَمَّا أَتَى ذَا الْحُلَيْفَةِ، قَلَّدَ الْهَدْيَ وَأَشْعَرَهُ وَأَحْرَمَ مِنْهَا بِعُمْرَةٍ، وَبَعَثَ عَيْنًا لَهُ مِنْ خُزَاعَةَ، وَسَارَ النَّبِيُّ (ص) حَتَّى كَانَ بِغَدِيرِ الأشْطَاطِ أَتَاهُ عَيْنُهُ قَالَ: إِنَّ قُرَيْشًا جَمَعُوا لَكَ جُمُوعًا، وَقَدْ جَمَعُوا لَكَ الأحَابِيشَ وَهُمْ مُقَاتِلُوكَ، وَصَادُّوكَ عَنِ الْبَيْتِ وَمَانِعُوكَ، فَقَالَ: «أَشِيرُوا أَيُّهَا النَّاسُ عَلَيَّ، أَتَرَوْنَ أَنْ أَمِيلَ إِلَى عِيَالِهِمْ وَذَرَارِيِّ هَؤُلاءِ الَّذِينَ يُرِيدُونَ أَنْ يَصُدُّونَا عَنِ الْبَيْتِ فَإِنْ يَأْتُونَا كَانَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ قَدْ قَطَعَ عَيْنًا مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَإِلاَّ تَرَكْنَاهُمْ مَحْرُوبِينَ». قَالَ أَبُو بَكْرٍ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، خَرَجْتَ عَامِدًا لِهَذَا الْبَيْتِ لا تُرِيدُ قَتْلَ أَحَدٍ وَلا حَرْبَ أَحَدٍ، فَتَوَجَّهْ لَهُ، فَمَنْ صَدَّنَا عَنْهُ قَاتَلْنَاهُ، قَالَ: «امْضُوا عَلَى اسْمِ اللَّهِ». (بخارى:4179)
ترجمه: مسور بن مخرمه (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص) سال حديبيه با هزار و اندي از يارانش براه افتاد و هنگامي كه به ذوالحليفه رسيد، شتران هدي (شكرانة حج) را قلاده انداخت و كوهان هاي آنها را علامت گذاري كرد و از آنجا براي عمره، احرام بست. و جاسوسي از قبيلة خزاعه، فرستاد و به راهش ادامه داد تا اينكه به غدير اشطاط رسيد. در آنجا، جاسوس اش آمد و گفت: قريش، جمعيت كثيري، از جمله حبشي ها را گِرد آورده است. آنها بطور قطع با تو خواهند جنگيد و تو را از زيارت كعبه، باز خواهند داشت. رسول خدا (ص) فرمود «اي مردم! نظر شما چيست؟ آيا دوست داريد به زن و فرزندان كساني كه ما را از زيارت كعبه باز ‌ مي‌دارند، حمله كنيم؟ اگر آنها آمدند (با ما مواجه شدند) گويا شر جاسوس از سرشان كوتاه شده است. (جاسوسي نفرستاده ايم). در غير اين صورت، آنها را در حالي كه غارت شده اند، ترك مي‌كنيم».
ابوبكر(رض) گفت: اي رسول خدا! شما به قصد زيارت كعبه، بيرون آمده ايد نه اينكه كسي را به قتل برساني و يا با كسي، بجنگي. پس بسوي كعبه، حركت كن. هر كس، مانع ما شد، با او مي جنگيم. رسول اكرم (ص) فرمود: «با نام خدا، حركت كنيد».
1622ـ عَنِ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا: أَنَّ أَبَاهُ أَرْسَلَه يَوْمَ الْحُدَيْبِيَةِ يَأْتِيْهِ بفَرَسٍ كَانَ عِنْدَ رَجُلٍ مِنَ الأنْصَارِ، فَوَجَدَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) يُبَايِعُ عِنْدَ الشَّجَرَةِ وَعُمَرُ لا يَدْرِي بِذَلِكَ، فَبَايَعَهُ عَبْدُاللَّهِ، ثُمَّ ذَهَبَ إِلَى الْفَرَسِ فَجَاءَ بِهِ إِلَى عُمَرَ، وَعُمَرُ يَسْتَلْئِمُ لِلْقِتَالِ، فَأَخْبَرَهُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يُبَايِعُ تَحْتَ الشَّجَرَةِ، قَالَ فَانْطَلَقَ فَذَهَبَ مَعَهُ حَتَّى بَايَعَ رَسُولَ اللَّهِ (ص)، فَهِيَ الَّتِي يَتَحَدَّثُ النَّاسُ، أَنَّ ابْنَ عُمَرَ أَسْلَمَ قَبْلَ أبيه. (بخارى:4186)
ترجمه: از ابن عمر رضي الله عنهما روايت است كه پدرش، روز حديبيه او را فرستاد تا اسبي را كه نزد يكي از انصار بود، براي