 در ممالک اسلامي به ويژه بصره، کوفه و مدينه پراکنده نمود و خود او مصر را براي اقامت خويش برگزيد! او مرتب به اتباع فاسد و گمراه شده خود در ممالک مختلف نامه مي‌نوشت و ايشان را بيشتر به خود وابسته مي‌نمود، آنان نيز مرتب گزارش کار خود را براي او مي‌فرستادند! 

اتباع او در مناطق روز به روز بر دامنة فعاليت‌هاي خود مي‌افزودند و مخفيانه هواداران خود را به شورش عليه خليفه و اوليايي امور و عزل عثمان فراخواندند! 

آنان در پوشش امر به معروف و نهي از منکر باورها و نظرات خود را در ميان مردم بيان مي‌کردند، تا بر روي آنها تأثير گذاشته و بيشتر آنان را به خود جذب کرده و فريبشان دهند! 

اتباع او مدام به عيبجويي و ايراد تهمت از امرا و اولياي امور مي‌پرداختند و در جزوه‌هايي که براي يکديگر مي‌فرستادند آنها را منتشر مي‌کردند! اتباع او در هر يک از شهرهاي و مناطق دروغ‌ها و تهمت‌هايي را در مورد مسؤلين امور سرهم مي‌کردند و به صورت مکتوب براي اتباع و هواداران خود در ديگر مناطق مي‌فرستادند، و آنان نيز آن دروغ و افترائات را در ميان مردم شايع مي‌نمودند! 

مردم از زبان آنها عيب و نقص اولياي امور آن منطقه را مي‌شنيدند، و به مردم مي‌گفتند: ما در اين منطقه شريک ظلم و ستمي که بر سر مردم مسلمان فلان شهر و ديار آمده نيستيم. در نتيجه آنچه را مي‌شنيدند باور مي‌کردند! 

به اين صورت باند سازمان يافته سبأيه، به ايجاد و فساد و تباهي در عرصه‌هاي مختلف پرداختند و همة تلاش و توان خود را براي گسترش اختلاف و چنددستگي و بر هم زدن اصل اخوّت اسلامي به کار گرفتند و مردم را عليه استانداران و اولياي امور تحريک مي‌کردند و عليه عثمان بن عفان -رضي الله عنه- به دروغ‌پراکني‌و نشر اکاذيب مي‌پرداختند! 

از طريق اين خلافکاري‌ها و جرايم سازمان يافته خود بر خلاف ظاهر، اهداف ديگري را دنبال مي‌کردند و ظاهر و باطنشان بسيار متفاوت بود و هدف اصلي خود را حذف عثمان بن عفان و براندازي نظام اسلامي قرار داده بودند و با اين کار مي‌خواستند به اهداف شيطاني پيشواي خود عبدالله بن سبأ و يهوديان و مجوسيان و مسيحيان حامي او جامة عمل بپوشانند![1]» 

همچنان که گفته شد: عبدالله بن سبأ مدتي پس از ادعاهاي مسلمان شدن با هدف ترويج گمراهي در ميان مردم  و تأثيرگذاري بر روي آنها به شام رفت، اما نتوانست به آن هدف شيطاني خود دست پيدا کند! 

امام ابن جرير طبري برپاية اسناد مورد قبول خود نقل مي‌نمايد که: «وقتي عبدالله بن سبأ به شام رفت، با ابوذر غفاري ملاقات کرد، و خطاب به او گفت: 

«از اين سخن معاويه والي شام تعجب نمي‌کني که مي‌گويد: ثروت و دارايي‌ها از آن خداوند هستند! اين صحيح است که همه چيز از آن خداوند است، اما او مي‌خواهد مسلمانان را از ثروت و دارايي‌ که در اختيار دارد محروم کند و نام مسلمانان را از روي آن بردارد!؟ 

حضرت ابوذر غفاري -رضي الله عنه- به خاطر حسن نيت و خلوص قلبي و پاکي سيره خويش، تحت تأثير کلام او قرار گرفت و گمان برد که سخن معاويه سخني ناسره و اشتباه مي‌کند! 

ابوذر غفاري نزد معاويه رفت و او را مورد ملامت قرار داد و گفت: بر اساس چه انگيزه‌اي بيت‌المال مسلمانان، دارايي‌ الهي ناميده‌اي؟! 

معاويه در پاسخ به او گفت: ابوذر! خداوند تو را ببخشايد، مگر همه ما بنده خدا نيستيم و دارايي و ثروت و آفرينش و امر مگر از آن او نيست؟! 

ابوذر گفت: مگو: اين اموال خداوند است! 

معاويه گفت: نمي‌گويم اين اموال از آن خداوند نيست، اما مي‌گويم که متعلق به مسلمانان است! 

بدين ترتيب معاويه به مناقشه پايان داد و به درخواست ابوذر پاسخ مثبت داد. در حالي کلام معاويه کلام نادرستي نبود. و اين ابوذر غفاري بود که بر اثر صداقت و دلسوزي خود تحت تأثير فريبکاري و توطئه‌گري ابن سبا قرار گرفته بود! 

اما در ارتباط با اينگونه مسايل دامنه اختلاف نظر ميان معاويه و ابوذر -رضي الله عنه- گسترش يافت، تا جايي که عثمان را بر آن داشت که طي نامه‌اي محترمانه از ابوذر خواست که به مدينه بازگردد! 

پس از آمدن به مدينه ابوذر غفاري از اين نگران بود که برخي انسانهاي ساده‌انديش و کم‌خرد از نظرات انتقادي او سوء استفاده کرده و از آنها براي اهداف خاص خود بهره بگيرند، به همين سبب و به خاطر پرهيز از بازيچه قرار گرفتن فتنه‌گران اقامت در «ربذه» (که  در حوالي مدينه بود) را ترجيح داد و تا سال 32 هجري و پايان عمر در آنجا ماند و قبل وقوع حوادث ناگوار و گسترش آشوب و فتنه وفات يافت! 

عبدالله بن سبا نزد صحابي بزرگوار ابودرداء که در شام بود رفت همان سخناني را که با ابوذر در ميان نهاده بود با او هم نهاد. و خواست او تحت تأثير القائات خويش قرار دهد و عليه معاويه تحريک کند! اما ابودرداء سخنان او را با هوشياري ذکاوت مؤمنانه مورد تأمل قرار داد و بوي يهوديت و شيطنت را از آن استثشمام نمود و خطاب به او گفت: ابن سوداء تو کيستي؟ سوگند به خداوند يهودي کينه‌توزي بيش نيستي! 

پس از مدتي عبدالله بن سبأ نزد عباده بن صامت رفت، و همان مسايلي را که با ابودرداء در ميان گذاشته بود با او نيز در ميان نهاد. عباده بن صامت نيز خباثت و يهوديگري او را دريافت، دست‌بند به دستهاي او زد و همراه با يک سرباز نزد معاويه رفتند، هنگامي که نزد معاويه رسيدند، عباده بن صامت خطاب به او گفت: اي معاويه! اين آدم يهودي را بازخواست کن! و مواظب او باش! اين شخص بوده که ابوذر را عليه تو تحريک کرده است! 

معاويه در ارتباط با قضيه عبدالله بن سبأ و شيوه برخورد با او نامه‌اي را به حضرت عثمان نوشت و از او کسب تکليف نمود. 

حضرت عثمان در پاسخ به او نوشت: ديو فتنه چشم و بيني خويش را بيرون آورده و سربلند کرده، و تنها چيزي که باقي مانده آن است که از جاي برخيزد و حمله‌ور شود! در زخم چرکين نيشتر فرو مکن و خود و مردم را از زيان آن مصون بدار!» 

در سال سي‌ام هجري عبدالله بن سبأ از شام به طرف بصره حرکت کرد، تا پيروان خود را که معجوني فاسد از مخالفان و کينه‌توزان و افراد جاهل و بي‌خرد بودند سازماندهي کند! در آن زمان عبدالله بن عامر کريز والي بصره بود، او مردمي عادل و پرهيزکار و در عين حال با اراده و قاطع به شمار مي‌آمد! 

ابن سبأ پس از ورود به بصره يکراست به منزل حکيم بن جبله که آدمي خبيث و حرمت‌شکن به شمار مي‌آمد، رفت. 

امام ابن جرير طبري مي‌گويد: پس از ورود ابن سبأ به بصره به عبدالله بن عامر خبر دادند که مردي غريب و مرموز وارد شهر شده و مهمان حکيم بن جبله است! 

همچنان که گفته شد، حکيم بن جبله دزد و راهزن مشهوري بود، و زماني که سپاه اسلام و مجاهدين از ممالک اطراف بصره به اين شهر بازمي‌گشتند، او مخفيانه از آمدن به بصره خودداري مي‌کرد تا به کار دزدي و راهزني خود بپردازد و اموال و دارايي اهل ذمّه و مسلمانان را مورد دستبرد قرار دهد! و به هر کار خلافي دست زد. 

مردم اهل کتاب و مسلمانان از او نزد عثمان بن عفان شکايت بردند، او نامه‌اي را براي 