ست نداشتم مرا به عنوان خليفه انتخاب کنيد! 

سعد گفت: چرا!؟ 

عبدالرحمن گفت: من در خواب باغ سر سبز و زيبا و پردرختي را ديدم! و شتر نري را که تا کنون بهتر از آن نديده بودم، وارد آن شد و همچون تيري که پرتاب شود، به هيچ چيزي توجه نکرد و چيزي را نخورد و از آن خارج شد! پس از آن شتر ديگري وارد باغ شد، و آن هم راه شتر اولي را در پيش گرفت به هيچ چيزي در آن باغ توجه نکرد و خارج شد و همين طور تا اينکه پس از لحظاتي شتر چهارمي وارد باغ گرديد و در آن به چرا پرداخت! 

سوگند به خداوند! من نمي‌خواهم آن چهار مي‌باشم! و کسي نيست که بر جاي ابوبکر و عمر بنشيند و مردم از او اظهار رضايت کنند!! 

عبدالرحمن بن عوف از هوش و بصيرت عميق برخوردار بود و اين را مي‌دانست که بر جاي ابوبکر و عمر نشستن کار سختي است؟ و آن خلأ به وجود آمده از فقدان آنها به سختي پر مي‌شود؟ و کيست که بتواند در سالهاي آينده رضايت و حمايت مردم را به دست آورد! 

نه عبدالرحمن بن عوف و نه علي ابن ابيطالب و نه هيچکس ديگر نمي‌توانستند خلأ به وجود آمده از فقدان عمر بن خطاب را به خوبي پر کنند! اما اين خواست و مشيت الهي بود و پس از عمر کسي را بايد انتخاب مي‌کردند! 

 

رياست جلسه 
وقتي عبدالرحمن بن عوف از کانديدا بودن خود استعفا داد، بقيه اعضا اداره جلسه مشورتي را به او سپردند و متعهد شدند که نتيجه رايزني و مشورت هر چيزي که باشد آن را بپذيرند، و هر کس خليفه شد با او بيعت نمايند و از او اطاعت کنند. 

پس از پايان اولين جلسه شوراي خلافت، در بامداد روز يکشنبه و در خانه مسوربن مخرمه، عبدالرحمن بن عوف رايزني‌ها و تماس‌هاي خود را آغاز کرد! 

مشاوره و گفتگوها سه روز ادامه پيدا کرد و تا بامداد روز چهارشنبه چهارم محرم که آخرين مهلت تعيين شده از طرف حضرت عمر بود ادامه يافت! 

در آخرين نشست عبدالرحمن بن عوف به حضرت علي بن ابيطالب گفت: اگر با تو بيعت نکنيم، چه کسي را براي خلافت پيشنهاد مي‌کني؟

حضرت علي -رضي الله عنه- فرمود: عثمان بن عفان را پيشنهاد مي‌کنم! 

عبدالرحمن بن عوف به عثمان گفت: اگر با تو بيعت ننماييم چه کسي را براي جانشيني عمر بن خطاب پيشنهاد مي‌کني؟ 

عثمان بن عفان گفت: علي بن ابيطالب را پيشنهاد مي‌کنم! 

عبدالرحمن بن عوف به زبير بن عوام گفت: چنانچه با تو بيعت نکنم چه کسي را شايسته مقام خلافت مي‌داني؟ 

زبير گفت: عثمان بن عفان. 

او به سعد بن ابي وقاص هم گفت: من و تو خواهان احراز مقام خلافت نيستيم و آن را نمي‌خواهيم،نظر تو چيست؟ 

گفت: من به عثمان بن عفان رأي مي‌دهم! 

در آخرين ساعات عبدالرحمن بن عوف به بيرون از منزل رفت و با ديگر اصحاب رسول خدا مشورت کرد، و با هر کسي از بزرگان اصحاب و فرماندهان سپاه اسلام که ملاقات مي‌کرد، نظر آنها را جويا مي‌شد، او با جمعي از زنان مسلمان نيز مشورت نمود، آنان نيز رأي و نظر خود را ابراز مي‌کردند، در نهايت حتي از کودکان و بردگان نيز نظرخواهي کرد! 

در نهايت حضرت عبدالرحمن بن عوف به اين نتيجه رسيد که اکثريت مسلمانان خلافت حضرت عثمان بن عفان را تأييد مي‌کنند و به او نظر دارند، و عدة زيادي هم طرفدار خلافت علي بن ابيطالب هستند! 

بدين ترتيب و پس از انصراف سعد و زبير و طلحه -رضي الله عنهم- تنها حضرت عثمان و حضرت علي -رضي الله عنهم- باقي ماندند. 

در طول آن سه شبانه روز، عبدالرحمن بن عوف تنها ساعات اندکي را به خواب و استراحت مي‌پرداخت و شب و روز را به مشاوره و نظرخواهي و تشکيل جلسه مشغول بود! 

در نيمه شب چهارشنبه عبدالرحمن بن عوف به منزل خواهرزاده‌اش مسور – محل تشکيل جلسة شورا – رفت و درب منزل را زد و متوجه شد که مسور خوابيده است! 

وقتي مسور برخاست، عبدالرحمن بن عوف به او گفت: مي‌بينم خوابيده‌اي!؟ سوگند به خداوند در طول اين سه شبانه روز تنها ساعات اندکي را خوابيده و استراحت کرده‌ام! 

سپس به مسور گفت: برو! علي و عثمان را براي من فرابخوان! 

مسور گفت: اول کدام يک از آن دو را فرابخوانم! 

گفت: هر کدام را که خودت هوادار او هستي! 

مسور مي‌گويد: داييم وارد منزل شد و من رفتم ابتدا علي‌ بن ابيطالب را – که طرفدار او بودم – فراخواندم!

به او گفتم: دايي‌ام با تو کار دارد! 

علي بن ابيطالب گفت: تو را دنبال کسي ديگر هم فرستاده؟ 

گفتم: آري، گفته که عثمان بن عفان را نيز فرابخوانم! 

علي بن ابيطالب فرمود: عبدالرحمن گفت اول کدام يک از ما را فرابخواني؟ 

گفتم: از او پرسيدم، در جوابم گفت: از هر کدام از آنها که خود مي‌خواهي شروع کن! اما به اين علت که من هوادار خلافت تو هستم، ابتدا نزد تو آمدم! 

مسور مي‌گويد :علي بن ابيطالب نزد دايي‌ام رفت، و پس از آن رفتم که عثمان بن عفان را هم باخبر کنم! وقتي درب منزل ايشان را زدم، ديدم که دارد نماز شب مي‌خواند، به او گفتم: دايي‌ام گفت به منزل ما بيايي! 

عثمان گفت: غير از من دنبال کسي ديگر هم فرستاده است؟ 

گفتم: آري، به من گفت: علي بن ابيطالب را هم فرابخوانم؟ 

گفت: به تو گفت اول کداميک از ما را فرابخواني؟

گفتم: در اين مورد از او پرسيدم، در جواب من گفت: هر يک از آنها که خود مي‌خواهي شروع کن! من نيز ابتدا علي بن ابيطالب را باخبر کردم و اکنون او دارد نزد دايي‌ام مي‌رود! 

مسور مي‌گويد: من و عثمان بن عفان به طرف منزل من حرکت کرديم و در راه به علي بن ابيطالب رسيديم و سه نفري وارد اطاقي شديم که دايي‌ام در آنجا بود، او به نماز ايستاده بود! 

وقتي نمازش را تمام کرد، به عثمان و علي رو کرد و گفت: سه روز است با مردم مشورت مي‌نمايم و نظرشان را جويا مي‌شوم، به اين نتيجه رسيده‌ام که هيچکس را بر شما دو نفر ترجيح نمي‌دهند! 

سپس رو به علي بن ابيطالب نمود و گفت: آيا تو حاضري بر اساس کتاب خدا و سنت رسول او عملکرد ابوبکر و عمر عمل کني تا با تو بيعت کنيم؟ 

علي بن ابي طالب فرمود: نه! اما دراين مورد همة تلاش و توان خود را به كار خواهم گرفت.

پس از آن به عثمان بن عفان رو کرد و گفت: آيا حاضري بر اساس کتاب خدا و سنت پيامبر او و عملکرد ابوبکر و عمر با تو بيعت کنيم؟ 

عثمان گفت: آري، بر اين اساس حاضرم قبول کنم! 

در اينجا بود که در ارتباط با قضيه خلافت کفّه ترازوي عثمان بن عفان از کفّه ترازوي علي بن ابيطالب سنگين‌تر گرديد! 

عبدالرحمن بن عوف گفت: تازه فجر دميده است، برخيزيد به مسجد برويم! 

 

تصميم نهايي شوراي خلافت 
مسلمانان در نماز جماعت بامداد آن روز منتظر تلاش‌ها و تماس‌ها و نظرخواهي‌هاي عبدالرحمن بن عوف بودند، به ويژه آن مهلت سه شبانه‌روزي را که عمربن خطاب -رضي الله عنه- تعيين کرده بود، رو به پايان بود و مردم در بامداد روز چهارم در انتظار نتيجة آن مشورتها بودند! 

عبدالرحمن بن عوف قبل از رفتن به مسجد به خانه رفت و عمامة خاصي را که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بر سر او نهاده بود، بر سر نهاد و شمشيرش را بر کمر بست و به مسجد رفت! 

نماز صبح به امامت صهيب رومي -رضي الله عنه- بر پا گرديد و همة مردم منتظر شنيدن نتيجه جلسات و مشور