 است تو و ديگر اصحاب پس از من بگوييد، هر کدام از حق خود به خاطر عمر صرفنظر مي‌کنيم و در مورد پرداخت طلب بيت‌المال اقدام نكنيم و در نتيجه بار مسئوليت آن در حضور خداوند بر دوش من بيفتد. 

عبدالله بن عمر گفت: پدر من پرداخت بدهکاري‌هاي تو را ضمانت مي‌کنم! 

پس از آنکه عمر فاروق -رضي الله عنه- به خاک سپرده شد، عبدالله بن عمر در حضور شوراي مهاجرين و انصار برخاست و مسئوليت پرداختن بدهکاري‌هاي پدرش را بر عهده گرفت. 

هنوز يک هفته از انتخاب شدن عثمان بن عفان به عنوان خليفه مسلمانان سپري نشده بود که عبدالله بن عمر همة بدهکاري‌هاي پدر خود را تهيه و آنها را به طلبکاران پرداخت نمود و حضرت عثمان پرداخت آنها را شهادت داد! 

پس از آنکه عمر فاروق به پسرش عبدالله گفت: پسرم نزد عايشه برو! به او بگو: عمر تو را سلام مي‌رساند! و نگو: اميرالمؤمنين عمر! من از امروز ديگر اميرالمؤمنين نيستم! 

بعد به او بگو! عمر براي اينکه در کنار دو دوست و محبوب خود – يعني رسول خدا و حضرت ابوبکر – دفن شود، از تو کسب اجازه مي‌نمايد! 

عبدالله بن عمر نزد عايشه رفت و براي ورود به منزل اجازه خواست و او را در حالي ديد که به خاطر ضربت خوردن حضرت عمر به شدّت مي‌گريست. 

به او گفت: عمر به تو سلام مي‌رساند و اجازه خواسته که در خانه تو در کنار دو دوست و محبوب خويش به خاک سپرده شود! 

عايشه گفت: من جاي آن يک قبر باقيمانده در منزل را براي خودم مي‌خواستم تا در کنار پدر و همسرم به خاک سپرده شوم! اما اکنون عمر را بر خود ترجيح مي‌دهم و اجازه مي‌دهم که در آنجا دفن شود!! 

عبدالله بن عمر بازگشت، وقتي وارد منزل شد، حضرت عمر فرمود مرا از جاي خود بلند کنيد و بر چيزي تکيه دهيد! سپس از عبدالله پرسيد: پسرم! چه شد؟ موافقت کرد؟ 

عبدالله گفت: آري پدر! همان شد که تو دوست مي‌داشتي او موافقت نمود! 

عمر فاروق گفت: الحمد لله رب العالمين! هيچ چيزي برايم از دفن شدن در کنار رسول خدا و ابوبکر اهميتش بيشتر نبود. 

سپس خطاب به پسرش عبدالله گفت: پسرم! نگاه کن! وقتي مُردم مرا حمل کنيد و به طرف خانة عايشه ببريد! خود تو جلو خانه بايست و بگو: عمر بن خطاب کسب اجازه مي‌کند! 

وقتي که اجازه داد، آنگاه مرا وارد منزل کنيد و در آنجا دفن نماييد! اما اگر موافقت ننمود، مرا برگردانيد و در قبرستان عمومي مسلمانان دفن کنيد! زيرا از اين نگرانم که نکند به خاطر من که خليفه و اميرالمؤمنين بودم، شرم داشته که به تو جواب رد بدهد! 

عبدالله بن عمر مي‌گويد: به منزل خواهرم حفصه رفتم. او گفت: شنيده‌ام که پدر نمي‌خواهد کسي را کانديد جانشيني خود کند! 

به او گفتم: فکر نمي‌کنم او چنين کند! 

گفت: چرا؟ لازم است او اين کار را انجام بدهد. 

عبدالله گفت: با خود عهد کردم که در اين مورد با او سخن بگويم نزد او رفتم و خواستم با او سخن بگويم و گفتن آن برايم بسيار سخت بود، او از وضع مردم از من پرسيد، من نيز او را در جريان اوضاع مردم قرار دادم! 

سپس به او گفتم: شنيده‌ام که مردم راجع به چيزي سخن مي‌گويند، خواستم آن را با تو در ميان بگذارم! 

آنان گمان مي‌برند، تو کسي را براي جانشيني پيشنهاد نمي‌کني! پدر! اگر کسي را که بر قطعه‌اي زمين خود موظف کرده‌اي نزد خود بخواني، دوست نداري که او قبل از آنکه بيايد کسي را جانشين خود نمايد، تا وقتي او بر سر کار خود باز مي‌گردد؟ 

عمر فاروق گفت: آري اين بهتر است! 

گفتم: پدر! اگر از چوپان گوسفندانت بخواهي نزد تو بيايد، بهتر نيست تا وقتي که دوباره سرکار خود مي‌رود کسي را براي نگهداري از گوسفندان در جاي خود بگمارد؟ 

عمر فاروق گفت: آري اين بهتر است! 

گفتم: پدر! وقتي به ملاقات خداوند رفتي، در حالي که کسي را براي جانشيني خود پيشنهاد نکرده‌اي، چه پاسخي خواهي داشت؟

او به سختي اندوهگين گرديد و مدت زيادي طولاني سر خويش را پايين انداخت و سپس سرش را بلند کرد و گفت: خداي متعال خود حافظ اين دين است، از ميان هر دو اقدام پيشنهاد و عدم پيشنهاد هر يک را که انجام بدهم، براي من حجّت و سنّتي وجود دارد. 

اگر کسي را براي جانشيني پيشنهاد ننمايم، به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اقتداء کرده‌ام! 

اما چنانچه کسي را براي جانشيني در نظر بگيرم به حضرت ابوبکر تأسي نموده‌ام! 

عبدالله بن عمر مي‌گويد: دريافتم که او عملکرد و سنت هيچکس را با عملکرد و سنت رسول خدا در کنار هم قرار نمي‌دهد و به هيچوجه کسي را براي جانشيني خويش در نظر نمي‌گيرد! 

روزي ديگر سعيد بن زيد -رضي الله عنه- (نفري بود که مژده بهشت به او داده شده بود) نزد او آمد و گفت: يا اميرالمؤمنين! اگر کسي را براي جانشيني پيشنهاد مي‌کردي و در امور او نظر مي‌دادي بهتر بود، زيرا مردم به تو اعتماد دارند! 

حضرت عمر فاروق فرمود: من در مورد اين موضوع اصراري نسنجيده را احساس مي‌کنم! ولي من کار انتخاب خليفه را به آن شش نفري مي‌سپارم که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با خوشنودي از ايشان از دنيا رفت. 

اگر يکي از آن دو مَرد – يعني سالم بردة مولي حذيفه، يا ابوعبيدة جراح – در حال حيات مي‌بودند، يکي از آنها را براي اين مسئوليت پيشنهاد مي‌کردم و به او اعتماد مي‌نمودم! 

اگر خداوند در مورد ابوعبيده از من سؤال مي‌فرمود و در پاسخ مي‌گفتم: من از پيامبرت شنيده‌ بودم که او مورد اعتماد اين امت است! 

همچنين اگر در مورد سالم از من سؤال مي‌فرمود، مي‌گفتم: از پيامبرت شنيدم که مي‌فرمود: سالم خداوند را به شدت دوست دارد! 

در همان ايام روزي جمعي از اصحاب به عيادت عمر فاروق آمدند مغيره بن شعبه -رضي الله عنه- يکي از ايشان بود! 

مغيره گفت: يا اميرالمؤمنين! پسرت عبدالله را به عنوان جانشين خود مطرح کن! 

عمر فاروق فرمود: خدا مرگت دهد! سوگند به خداوند قصد تو از اين سخن خوشنودي خداوند نيست! 

در اين مورد نيازي به مشورت شما نمي‌بينم، سوگند به خداوند به هيچوجه خلافت خويش را تبليغ و تعريف و تمجيد نمي‌کرد. و آن را براي هيچ يک از افراد خانواده‌ام نمي‌پسندم! 

اگر خلافت خوب است سهم خود را از آن برده‌ايم و اگر بد است، باز خواست يکي از افراد خانواده عمر در مورد امت محمد کافي است! 

من خود را سخت به زحمت انداختم، و خانواده‌ام را دچار محروميت نمودم، در نهايت اگر از بازخواست قيامت نجات پيدا کنم که نه مجازات شوم و نه پاداشي بگيرم، براستي خود را خوشبخت مي‌دانم! حضرت عمر فاروق تصميم‌گيري در مورد انتخاب خليفه را به شش نفر از اصحابي که مژدة بهشتي بودن به آنها داده شده بود، و رسول خدا تا زمان وفات خود از آنها راضي بود، سپرد. 

اعضاي شوراي شش نفره عبارت بودند از: 

عثمان بن عفان، علي‌بن ابيطالب، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابي وقاص،زبير بن عوام و طلحه ‌ابن عبيدالله. 

اما او نفر هفتم که جزء مژده داده‌ها به بهشت، يعني سعيد بن زيد را جزء شوراي انتخاب خليفه قرار نداد، زيرا او از طايفه بني عدي و از خويشاوندان حضرت عمر فاروق بود، و او اصرار داشت که خويشاوندانش به هيچوجه نبايد 