قل است و به خبر نیاز دارد.
 در جواب می گوییم: بلکه عقل به طور مطلق غیر مستقل است و به خبر نیاز دارد؛ چون قائلان به وقف در برخی احکام به عدم استقلال عقل در برخی احکام اعتراف کرده اند و هر گاه عدم استقلال عقل و نیاز آن در یک صورت ثابت شود، عدم استقلال آن و نیازش به خبر به طور مطلق ثابت می گردد؛ چون  هر چه عقل در آن وقف کند و چیزی نگوید وقوف عقل در آن ثابت می گردد و هر چه عقل در آن وقف نکند، آن چیز یک امر نظری است و به مطلبی که درباره ی امور نظری گذشت بر می گردد و قبلاً گفته شد که در زمینه ی امور نظری باید حکمی وجود داشته باشد و این حکم هم تنها از طریق خبر دادن امکان پذیر است.
اما قائلان به عدم وقف در ین بخش، اقوال شان نیز به این نکته بر می گردد که این مسأله، نظری است و باید از این طریق خبر دادن حکم آنها مشخص شود. این همان معنایی را می رساند که عقل در درک و تشخیص احکام شرعی مستقل نیست تا اینکه شارع آن را تصدیق یا تکذیب نماید.
اگر بگویند: در بخش ضروریات و بدیهیات ثابت گردید که عقل می تواند مستقلاً احکام آنها را تشخیص دهد، از این رو استقلال عقل در تشخیص احکام ثابت می گردد. 
در جواب می گوییم: اگر حرف شما را تأیید کنیم که در ضروریات عق می تواند مستقلاً احکام آنها را تشخیص دهد، هیچ زیانی به ادعای نیازمندی آن خبر ندارد؛ چون اخبار گاهی اموری را می آورد که عقل انسان آن را درک می کند تا از این جهت بی خبری را آگاه کند یا کسی را که در این زمینه کوتاهی کرده راهنمایی کند یا کسی را که با عادت ها خو گرفته و از مطلوب بودن آن بی خبر است -چه برسد به اینکه بدیهی باشد-، آگاه کند.
بنابراین، عقل به خبر دادن شارع نیازمند هست و حتماً باید از خارج، کسی عقل  را آگاه کند. و این فایده ی بعثت پیامبران؛ است چون شما می گویید: حسن صداقتِ سودمند و ایمان و قبح دروغِ زیان آور و کفر به طور بدیهی معلوم است و شرع مدح این یکی و نکوهش آن یکی را آورده است و به این یکی امر و از آن یکی نهی کرده است. پس اگر عقل به آگاه ساختن نیاز نداشت امر محالی از آن لازم می آمد و آن امر محال هم خبر دادن به چیزی است که فایده ای در بر ندارد. پس این نشان می دهد که شارع مطلبی را گوشزد نموده که عقل به آگاه ساختن بر آن مطلب نیازمند است. این یک صورت است.
 صورت دیگر، آن است که وقتی ثابت شد که عقل در درک اشیاء محدود و ناتوان است، هر چند ادعای علم آن را داشته باشد، احکام شرعی از آن خارج نیست. احکامی که عقل می پندارد آنها را درک نموده است.
چون ممکن است آن را از جهتی بدون جهات دیگر و بر یک حالات بدون حالات دیگر درک کند. دلیل این امر اوضاع اهل فتره است؛ چون عقل گرایان به مقتضای سیاست ها احکامی را برای بندگان وضع نموده اند که در آن اصل و قاعده ای کلی در شریعت پس از آنکه آمده، نمی بینی بلکه چیزهایی را خوب و نیکو دانستند که می بینی عقل ها آن را ناپسند و زشت می دانند و آنها را به جهل و گمراهی و بهتان و حماقت متهم کرده اند با وجودی که اعتراف کرده اند که به وسیله ی عقل شان چیزهایی را درک کرده اند که شریعت آنها را تأیید و صحیح دانسته است، و با وجودی که اینان برای امور دنیوی شان اهل عقل های وافر و آراء درست و تدبیرهای عمیق اند اما این عقل ها به نسبت آنچه که به حق نرسیده اند، اندک و ناچیزند. به خاطر همه ی اینها عذر آوردن و ترساندن در متون دینی آمده و خداوند پیامبران را مژده رسان و ترساننده فرستاده است: 
(رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) النساء: ١٦٥
 ما پيغمبران را فرستاديم تا (مؤمنان را به ثواب) مژده‌رسان،  و (كافران را به عقاب) بيم‌دهنده باشند،  و بعد از آمدن پيغمبران حجّت و دليلي بر خدا براي مردمان باقي نماند (و نگويند كه اگر پيغمبري به سوي ما مي‌فرستادي،  ايمان مي‌آورديم و راه طاعت و عبادت در پيش مي‌گرفتيم ).
و حجت رسا و نعمت کامل و وافر از آن خداست.
پس انسان هر چند گمان کند که چیزی را کاملاً درک کرده زمانی بر سر او نمی آید مگر اینکه در آن زمان چیزی را درک کرده که قبلاً درک نکرده و چیزی را دانسته که قبلا ندانسته است. هر کسی این امر را در وجود خود آشکارا مشاهده می کند و این امر از نظر وی تنها به یک قضیه ی معلوم بدون قضایای معلوم دیگر و تنها به ذات یک چیز بدون صفت آن چیز و تنها به انجام دادن یک چیز بدون حکم آن اختصاص ندارد. پس چگونه ادعای استقلال عقل در تشخیص احکام شرعی صحیح است حال آنکه احکام شرعی یکی از انواع چیزهایی است که علم بنده به آن تعلق می گیرد؟ انسان جز ادعای استقلال راه دیگری ندارد تا اینکه در قضیه اش از شرع کمک گیرد -اگر آن قضیه شرعی باشد-؛ چون در احکام شارع هیچ گونه قصور و نقص و عیبی نیست بلکه مبادی این احکام مطابق اهداف و مقاصد خاصی که در راستای محقق نمودن مصلحت بندگان است، وضع شده اند و این همان معنای حکمت می باشد.
صورت سوم: این است که آنچه ما در زندگانی این دنیا ادعای علم آن را داریم، به ضروری و غیر ضروری تقسیم می شود، همان طور که قبلاً گفته شد. امور ضروری که نسبت به آن علم و شناخت حاصل کرده ایم و نمی توانیم آن ار انکار کنیم و غیر ضروری هم برای ما ممکن نیست نسبت به آن علم و شناخت حاصل کنیم مگر از راه ضروری؛ خواه به طور مستقیم و خواه به طور غیر مستقیم؛ چون همه اعتراف کرده اند که علوم اکتسابی برای دستیابی شان حتماً باید به واسطه ی دو مقدمه حاصل شوند و همه به این دو مقدمه اعتراف نموده اند. اگر این دو مقدمه بدیهی و ضروری باشند، چه خوب و اگر هر دو اکتسابی باشند، بایستی به واسطه ی دو مقدمه کسب شوند و باز مثل قبل این دو مقدمه نگاه می شود که آیا هر دو بدیهی اند یا اکتسابی و همین طور تا آخر.
همچنین اگر یکی از دو مقدمه بدیهی و دیگری اکتسابی باشد، مقدمه ای که اکتسابی است حتماً باید توسط دو مقدمه به دست آیند. اگر در پایان به دو مقدمه ی بدیهی رسیدیم، این مطلوب است در غیر این صورت تسلسل یا دور لازم می آید که هر دو محال اند. بنابراین امکان ندارد نسبت به غیر ضروری (یعنی اکتسابی) علم و معرفت حاصل کنیم مگر به واسطه ی امر بدیهی.
خلاصه؛ باید حتماً به دو مقدمه علم و شناخت حاصل کنیم که هر کدام از این دو مقدمه یا از مواردی باشد که با مشاهده ی درونی نسبت به آن علم حاصل کرده ایم؛ مانند درد و لذت، یا برای عقل بدیهی باشد؛ مانند علم ما نسبت به وجود خودمان و علم به اینکه دو از یک بیشتر است و علم به اینکه دو چیز متضاد و متناقص هرگز نمی توان با هم جمع کرد و امثال آنها که در این دنیا برای ما یک چیز عادی است؛ چون ما نسبت به چیزی از این ها علم نداشته ایم  مگر اینکه در این دنیا برای ما عادی و معمولی است اما آنچه غیر عادی و غیر معمولی است، پیش از نبوت پیامبران نسبت به آنها علم نداشته ایم. اگر بر همین وضعیت باقی می ماندیم و پیامبران نمی آمدند، ادعای جایز بودن تبدیل درخت به حیوان و تبدیل حیوان به سنگ و امثال آنها را ا