ديني است. به همين خاطر بلند كردن صدا در مسجد مكروه است، چه هنگام تدريس و تحصيل علوم ديني باشد و چه در غير آن باشد.
ابن قاسم در«المبسوط» مي گويد: مالك را ديدم كه بر يارانش به خاطر بلند كردن صدا در مسجد، خرده مي گرفت.
محمد بن مَسلَمه دو علت را براي آن ذكر كرده است: 
اوّل- واجب است كه مسجد از چنين چيزي، پاك و به دور باشد؛ چون به بزرگداشت و احترام به مسجد امر شده است.
دوّم- مسجد براي نماز ساخته شده است، و ما امر شده ايم كه با حالت آرامش و متانت، به سوي نماز برويم. حالا اگر نماز در مكاني باشد كه براي آن ساخته شده، به طريق اولي بايد در آن مكان آرامش و متانت خود را حفظ كنيم.
مالك روايت كرده كه عمر بن خطاب(رض) مكان فراخي را در گوشه ي مسجد به نام بُطَيحاء ساخت و گفت: هر كس مي خواهد هياهو كند يا شعري را بسرايد يا صدايش را بلند كند، به اين مكان برود.
وقتي چنين است، پس از كجا نكوهش بلند كردن صدا در مسجد بر جدل منهي عنه دلالت مي كند؟
از دو طريق به اين سؤال جواب داده مي شود: 
اوّل- بلند كردن صدا از خاصيت هاي جدل نكوهيده است . منظورم در اكثر موارد است نه موارد نادر و كم؛ زيرا بلند كردن صدا و خارج شدن از اعتدال در آن، از هواي نفس در چيزي كه درباره اش بحث مي شود، نشأت مي گيرد. سخنانِِ در شأن مسجد بهتر از بلند كردن صدا در مواردي است كه به آن اجازه داده نشده است، و آن هم مجادله اي است كه حديث قبلي به آن اشاره كرده است.
به علاوه، در زمان پيشين راجع به هيچ نوع از انواع علم بجز كلام، زياد بحث نمي شد. و به خاطر علم كلام، نقد و بررسي و نكوهش آن، پديد آمد.
از عميره بن ابي ناجيه مصري روايت شده كه او جماعتي را ديد كه در مسجد مجادله و ستيز مي كنند در حالي كه صدايشان بلند شده است. او گفت: اينان جماعتي اند كه عبادت را كنار زده و به جر و بحث روي آورده اند. خدايا! عميره را بميران. او همان سال در حج وفات يافت. مردي در خواب، كسي را ديد كه به او مي گفت: امشب، نيمه ي مردم وفات يافت. او دانست كه آن شب كدام است. در آن شب، عميره وفات يافت.
دوّم- اگر بپذيريم كه ذات بلند كردن صدا بر گفته و مدعاي ما دلالت نمي كند، باز مجادله، بدعت است. هر گاه چنين فرض شود كه علم جدل مثل تمام انواع علم، جايزاست، در نتيجه همه به آن روي مي آورند و به آن عمل مي كنند و هرگز از آن دست نمی کشند، در نتيجه همچون بدعت هاي تازه ايجاد شده در دين در مي آيد.
اما راجع به مقدم نمودن جوانان بر ديگران بايد گفت: اين امر از قبيل كثرت جهل و كمي علم است كه قبلاً از آن سخن به ميان آمد. اين مقدم نمودن در درجات علمي يا غير آن مي باشد؛ چون جوان هميشه يا اكثراً جواني ناآزموده و بي تجربه است و در حرفه و مسئوليت خود حاضر نیست تمرين و مهارتي كسب كند تا به پاي بزرگسالان آزموده و ثابت قدم و با تجربه در آن حرفه و مسئوليت برسد. به همين خاطر مثلي آورده اند كه: 
و ابن اللّبُون إذا ما لُزَّ في قَرَنٍ                   لم يستطع صولةَ البُزلِ القناعيسِ(33) 
« بچه شتر دو ساله هرگاه با طناب بسته شود، نمي‎تواند همچون شتر بزرگ و قوي هيكل حمله كند».
اين زماني است كه حدث را بر جواني حمل كنيم، و اين نص حديث ابن مسعود(رض) است. اما اگر آن را بر كسي كه تازه مسئوليتي را شروع كرده، و فرموده‌ي پيامبر(ص) در اين احاديث: « و كان زعيم القوم أرذلهم» (و رهبر قوم، پايين ترين شان است)، « و ساد القبيلة فاسقهم» (فاسق قبيله، رئيس شأن مي شود) و «إذا أسندالأمر إلي غير أهله»: (هرگاه مسئوليت ها و وظايف به نااهلان سپرده شود)، که اشاره به آن است، يك معنا و مفهوم را دارند؛ چون كسي كه تازه چيزي را شروع كرده به پاي كسي نمي رسد كه مدت ها آن چيز را شروع كرده و در آن تجربه كسب نموده است.
به همين خاطر از شيخ ابومدين رحمه الله نقل مي شود كه از او درباره ي جوانان ناآزموده اي كه بزرگان صوفيه از هم نشيني با آنان نهي كرده، سؤال شد، در جواب گفت: جوان ناآزموده كسي است كه در كاري تجربه ي لازم را ندارد هر چند هشتاد سال سن داشته باشد.
بنابراين، مقدم نمودن افراد ناآزموده و بي تجربه بر افراد آزموده و باتجربه، از باب مقدم نمودن افراد جاهل و نادان بر افراد عالم و دانا مي باشد. به همين خاطر پيامبر(ص) درباره ي آنان عباراتي مثل: «سفهاء الأحلام»(بي خردان) و«يقرؤون القرآن لا يجاوز تراقيهم»(34) (قرآن را مي خوانند در حالي كه از اطراف و پيرامونشان تجاوز نمي كند) تا آخر حديث، به كار برده است. اين مطلب در حديث ديگري درباره ي خوارج آمده است، آنجا كه مي فرمايد: «إن من ضئضئ هذا قوماً يقرؤون القرآن لا يجاوز حناجرهم...»: «همانا جماعتي از همين نسل هستند كه قرآن مي خوانند در حالي كه از حنجره هايشان فراتر نمي رود...» تا آخر حديث(35)  منظورش اين است كه آنان قرآن را فهم نكرده اند. پس قرآن تنها در زبان هايشان است نه در دل هايشان.
راجع به نفرين آخر اين امت، اول اين امت را، بايد گفت كه اين مطلب در ميان برخي از فرقه هاي گمراه وجود دارد؛ چون فرقه ی كامليه يكي از فرقه هاي شيعه، صحابه(رض) را تكفير كرده اند، از آن جهت كه پس از رسول خدا(ص) خلافت را به علي(رض) واگذار نكردند. همچنين علي(رض) را تكفير كرده اند، چون حق خود را در زمينه ي خلافت، نگرفت.
اما غير از آن، مواردي كه بنا به علت خاصي روي داده، در كتاب ها نقل شده و موجود هستند. آنان اين كار را به خاطر آراء و تفكرات بدشان كرده اند، پس تمام بدي و فحشاء و امور زشت و ناپسند را بر آن بنا كرده اند. به همين خاطر اين افراد از فرقه هاي بدعت گذار محسوب شده اند.
مصعب زبيري و ابن نافع گويند: هارون الرشيد(36)  داخل مسجد شد و نماز خواند. سپس كنار قبر پيامبر(ص) رفت و به او سلام كرد. آنگاه به مجلس مالك آمد و گفت: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد! مالك به او گفت: اي اميرمؤمنان! سلام و رحمت و بركات خدا نيز بر تو باد! سپس هارون  به مالك گفت: آيا كساني كه به ياران رسول خدا (ص) ناسزا گفته اند، در فيء سهمي دارند؟ مالك گفت: خير، هيچ احترام و ارزشي ندارند. هارون الرشيد گفت: اين را از كجا گفتي؟ مالك گفت: خداوند متعال مي فرمايد: 
(لِيَغِيظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ )الفتح: ٢٩ 
« تا كافران را به سبب آنان خشمگين كند .». پس هر كس به ياران رسول خدا(ص) عيب و ايراد وارد كند و آنان را سرزنش نمايد، كافر است و كافر در فيء سهمي ندارد.
بار ديگر براي اثبات گفته اش به اين آيه استدلال كرد: 
(لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ(8) وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(9) وَالَّذ