سپس از وى جدامي ‏شد. 
 
عثمان و زدن مردى كه عباس را تحقير و استخفاف نموده بود
سيف و ابن عساكر از قاسم بن محمد روايت نموده‏اند كه گفت: از چيزهايى كه عثمان پديد آورد  و از وى پذيرفته شد اين بود كه: او مردى را در منازعه‏اى كه در آن به عباس بن عبدالمطلب سبكى و بى‏احترامى نموده بود زد، به او گفته شد ، وى پاسخ داد: آيا پيامبر خدا ص عمويش را گرامى بدارد و من به سبكى و بى‏احترامى به وى اجازه بدهم؟! هر كسى كه به اين عمل رضايت نشان دهد با پيامبر خدا ص مخالفت نموده است، بنابراين اين عمل از عثمان پذيرفته شد. 
 
ابوبكر (رض) و عزت نمودن على و واگذار كردن جايش براى او
ابن الأعرابى از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص در مسجد نشسته بود، و يارانش در اطراف وى نشسته بودند، كه ناگهان على (رض) آمد و سلام داد، بعد از آن ايستاد، و به جايى نگاه نمود كه در آن بنشيند، آن گاه رسول خدا ص در روى‏هاى اصحابش نگاه نمود كه كدام شان براى وى جاىمي ‏گشايد، و ابوبكر در طرف راست پيامبر خدا ص نشسته بود، آن گاه ابوبكر از جاى خود برخاست و گفت: اينجا اى ابوالحسن. و او در ميان پيامبر خدا ص و ابوبكر نشست، و ما سرور و خوشى را در چهره رسول خدا ص مشاهده نموديم، بعد از آن به ابوبكر روى گردانيد و گفت: «اى ابوبكر، همانا فضيلت را براى اهل فضيلت [اهل فضل]  مي ‏داند». 
 
قول گروهى از انصار براى على: اى مولاى ما
احمد و طبرانى از رباح بن حارث روايت نموده‏اند كه گفت: گروهى در رحبه  نزد على (رض) آمدند و گفتند: السلام عليك اى مولاى ما، گفت: من چگونه مولاى شمامي ‏توانم باشم، در حالى كه شما قوم عرب هستيد؟ گفتند: از پيامبر خدا ص در روز غدير خم شنيديم كه مي ‏گفت: «كسى را كه من مولايش هستم اين نيز مولايش است». رباحمي ‏گويد: هنگامى كه آنها رفتند، من تعقيب شان نمودم، و گفتم: اين‏ها كيستند؟ گفتند: گروهى از انصار كه ابوايوب انصارى نيز در ميان شان است. 
 
داستان اسلام آوردن خالدبن وليد (رضي‏ الله  عنه)
واقدى از خالد (رض) روايت نموده كه گفت: چون خداوند (جل جلاله) به من اراده خير نمود، در قلبم اسلام را جاى داد، و راه هدايتم را برايم گشود، با خود گفتم: من در همه اين معارك بر ضد محمّد اشتراك ورزيدم، و در هيچ معركه‏اى شركت نورزيدم مگر اين كه پس از بازگشت از آن بر اين باور بودم كه من كارهاى بى فايده‏اى را انجام مي‏دهم، و محمّد حتماً پيروز شدنى است. هنگامي كه پيامبر ص به طرف حديبيه بيرون رفت، من همراه با گروهى از سواران مشركين بيرون آمدم و در عسفان با پيامبر خدا ص و يارانش بر خوردم، در مقابلش ايستاده به وى متعرّض شدم. او در مقابل ما نماز ظهر را با اصحاب خود به جاى آورد، خواستيم تا بر وى حمله نماييم، ولى اين تصميم براى ما عملى نشد - كه خير هم در همان بود -، پيامبر ازين تصميم ما آگاه شد، و نماز عصر را با اصحابش، به شكل نماز خوف به جاى آورد. اين عمل آنها در ما تأثير به سزايى گذاشت، و گفتم: اين مرد تحت حمايت (غيبى) است، لذا ما را گذاشته و با تغيير مسير از جاى تمركز ما طرف راست را در پيش گرفت. گذشته از اين، هنگامي كه قريش با وى در حديبيه صلح نمود، و بدون هيچ درگيرى اى وى را برگردانيد، با خود گفتم: ديگر چه چيز باقى است؟ به كجا بروم؟: نزد نجاشى! او كه پيرو محمّد شده است، و اكنون يارانش نزد وى درامان زندگى به سر مي‏برند!! يا به سوى هرقل. رفتن به سوى هرقل به اين معناست كه از دينم بيرون شده و به نصرانيت و يا يهوديت بپيوندم، و در ميان عجم‏ها اقامت گزينم، يا اين كه در ديار خودم با آنهايى كه باقى مانده‏اند باشم؟ در اين گيرو دار در فكر بودم كه پيامبر خدا ص در اداى (عمرهالقضاء) به مكه وارد شد، از مكه خارج شدم و ورود وى را بدانجا مشاهده ننمودم، برادرم وليد بن وليد نيز در اين سفر (عمره القضاء) يكجا با پيامبر ص وارد مكه شده بود، او در جستجوى من بود، ولى مرا نيافته است، به همين لحاظ برايم نامه‏اى مي‏نويسد كه در آن چنين آمده است:
(بِسْمِ‏ الله  الرَّحْمن الرَّحِيمِ، امّا بَعْد: فَاِنِّىْ لَمْ أَرَ أَعْجَبَ مِنْ ذَهَابِ رَأيِكَ عَنِ الْاِسْلَامِ، وَعَقْلُكَ عَقْلُكَ! وَ مِثْلُ الاِسْلَامِ جَهلَهُ أحَدٌ؟! وَ قَدْ سَأَلَنِىْ رَسُولُ‏ الله  ص عَنْكَ، وَ قَالَ: «أيْنَ خَالِد»؟ فَقُلْتُ: يَأتِي‏ اللَّهُ  بِهِ. فَقَالَ: «مِثْلُهُ جَهِلَ الاسْلَامَ؟ وَ لَوْ كَانَ جَعَلَ نِكَايَتَهُ وَجِدَّهُ مَعَ المُسْلِمِيْنَ كاَنَ خَيْراًلَهُ، وَ لَقَدَّ مْنَاهُ عَلَى غَيْرِه». فَاسْتَدْرِكْ يَا أخِى مَاقَدْ فَاتَكَ مِنْ مَوَاطِنَ صَالِحَه).
(به نام خداى بخشاينده مهربان، امّا بعد: من چيزى را عجيب‏تر از اسلام نياوردنت نمي‏بينم، در حالى كه از عقل والايى برخوردار هستى! و آيا از دينى چون اسلام كسى غافل مي‏ماند؟! پيامبر خدا ص از من در مورد تو پرسيد و گفت: «خالد كجاست؟» گفتم: خداوند او را مي‏آورد. پيامبر ص فرمود: «فردى چون او از اسلام بى خبر مانده است؟! اگر او قهرمانى‏ها و تلاش هايش را بامسلمين همراه مي‏گردانيد، برايش بهتر بود، و ما او را بر ديگران ترجيح ميداديم». اى برادرم، آن چيزهاى نيكى را كه از دست داده‏اى به ياد بياور و آنها را دوباره درياب).
خالد مي‏گويد: هنگامي كه نامه وى به من رسيد، براى آمدن نزد پيامبر ص شتاب به خرج دادم، و آن نامه در رغبت و  علاقمنديم به اسلام افزود، و پرسيدن پيامبرص از من مرا خشنود و مسرور ساخت، بارى در خواب ديدم كه در يك شهر تنگ، خشك و بى گياه هستم، و از آن به يك سرزمين پهناور و سرسبز خارج شدم، گفتم: اين خواب حتماً مفهومي دارد و راست است. هنگامي كه به مدينه آمدم، گفتم: اين خواب را حتماً براى ابوبكر بازگو مي‏كنم، ابوبكر (رض) در تعبير خوابم فرمود: سرزمينى كه تو به آن وارد شدى دين اسلام است كه خداوند (جل جلاله) تو را به آن هدايت نمود، وتنگنايى كه در آن قرار داشتى شرك بود.
خالد ميگويد: چون تصميم رفتن نزد پيامبر خدا ص را گرفتم، گفتم: اكنون كى را با خود نزد پيامبر خدا ص همراه ببرم؟ درين راستا رفتن با صفوان بن اميه را مصلحت ديدم، گفتم: اى ابو وهب، آيا حالتى را كه در آن قرار داريم، نمي‏بينى؟ ما اكنون چون دندانهاى پسين دهان هستيم (در قلّت و كمي قرار داريم)، و محمّد بر عرب و عجم پيروز گرديده است. اگر ما نزد محمّد برويم و او را پيروى كنيم، شرف و عزت او شرف و عزت ماست. وى به شدت از اين عمل ابا ورزيد و گفت: اگر جز خودم ديگر كسى هم باقى نماند، ابداً پيروى او را نمي‏كنم. به اين گفته ما از هم جدا شديم و با خود گفتم: اين مردى است كه برادر و پدرش در بدر به قتل رسيده‏اند. بعد از وى عِكرمه بن ابى جهل را ديدم، و همان گفته‏هاى خود را براى صفوان بن اميه را برايش تكرار نمودم، او نيز همان جواب صفوان را به من داد. از وى خواستم تا اين را مخفى نگه دارد. او نيز تعهد سپرد كه اين را براى كسى متذكّر نمي‏شود، سپس به منزلم آمدم و هدايت دادم تا سواريم را آماده كنند، و 