ابانيديم. با توقّفى در آنجا لباس‏هاى خوب خود را بر تن نموديم، بعد از آن اذان عصر گفته شد، و حركت نموديم تا اين كه به پيامبرخداص نمايان شديم، چهره وى در آن موقع درخششى داشت و مسلمانان در اطرافش به اسلام آوردن ما بسيار خوشحال و مسرور شده بودند، آن گاه خالدبن وليد رفته بيعت نمود، و بعد از وى عثمان بن طلحه پيش شد و بيعت كرد، سپس من پيش رفتم، به خدا سوگند، آن لحظاتى كه من در پيش رويش نشستم نتوانستم از فرط حياء چشمان خود را به طرفش بلند كنم. عمرو مي‏گويد: من با وى مشروط به اين بيعت نمودم كه گناهان گذشته مرا ببخشد، ولى گناهاى آينده‏ام به يادم نيامد. پيامبر ص فرمود: «اسلام چيزهاى ما قبل خود را قطع نموده از بين مي‏برد، و هجرت نيز چيزهاى ماقبل خود را نابود مي‏سازد». عمرو مي‏گويد: به خدا سوگند، از هنگامي كه من و خالدبن وليد اسلام آورده‏ايم، پيامبر خدا ص هيچ يك از اصحاب خود را در امر مهمي كه وى را اندوهگين مي‏ساخت با ما برابر نكرده است. اين چنين در البدايه (237/4) آمده.
    
بلند شدن ابوبكر از جايش براى عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما)
نزد ابن عساكر همچنان از جعفربن محمد از پدرش و ازجدش (رضى‏ اللَّه  عنهم) روايت است كه گفت: وقتى پيامبر صمي ‏نشست ابوبكر (رض) در سمت راستشمي ‏نشست، و عمر (رض) در سمت چپش، و عثمان (رض) در جلوى رويش، و او كاتب سر رسول خدا ص بود. وقتى كه عباس بن عبدالمطلب (رض)مي ‏آمد، ابوبكر (رض) از جاى خود بلندمي ‏شد و عباس (رض) در جايشمي ‏نشست. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1352.xml">بخشهاي 201 تا 210</a><a class="folder" href="w:html:1363.xml">بخشهاي 211 تا 220</a><a class="folder" href="w:html:1374.xml">بخشهاي 221 تا 230</a><a class="folder" href="w:html:1385.xml">بخشهاي 231 تا 240</a><a class="folder" href="w:html:1396.xml">بخشهاي 241 تا 250</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1353.txt">تشويق پيامبر ص به دوستى عباس</a><a class="text" href="w:text:1354.txt">آنچه ميان عمر و عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) اتفاق افتاد و دعاى پيامبر ص براى عمر به خاطر عزت نمودن عباس</a><a class="text" href="w:text:1355.txt">عباس و سيلى زدن مردى كه پدرش را دشنام داده بود</a><a class="text" href="w:text:1356.txt">عزت و احترام ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) براى عباس در خلافت شان</a><a class="text" href="w:text:1357.txt">عثمان و زدن مردى كه عباس را تحقير و استخفاف نموده بود</a><a class="text" href="w:text:1358.txt">ابوبكر (رض) و عزت نمودن على و واگذار كردن جايش براى او</a><a class="text" href="w:text:1359.txt">قول گروهى از انصار براى على: اى مولاى ما</a><a class="text" href="w:text:1360.txt">قول پيامبر ص: كسى كه من ولى‏اش هستم على ولى اوست</a><a class="text" href="w:text:1361.txt">قول پيامبر ص: كسى كه على را اذيت كند مرا اذيت نموده است</a><a class="text" href="w:text:1362.txt">پناه خواستن سعد از غضب پيامبر ص وقتى كه به على دشنام داد</a></body></html>تشويق پيامبر ص به دوستى عباس
حاكم ازمطلب بن ربيعه روايت نموده، كه گفت: عباس (رض) در حالى نزد پيامبر خدا ص آمد كه خشمگين بود، پيامبر ص گفت: «تو را چه شده است؟» گفت: اى رسول خدا، در ميان ما و قريش چيست؟ پيامبر ص گفت: «ميان تو و ايشان چيست؟» گفت: آن‏ها با همديگر با روهاى باز روبرومي ‏گردند و وقتى با ما روبرومي ‏گردند، با چهره‏هاى دگرگون روبرومي ‏شوند.مي ‏گويد: پيامبر خدا ص خشمگين شد كه حتى رگ ميان هر دو چشمش بلند گرديد،مي ‏گويد: هنگامى كه خشمش فروكش كرد، گفت: «سوگند به ذاتى كه جان محمد در دست اوست، ايمان در قلب مردم تا آن وقت داخل نمى‏گردد كه شما را به خاطر خدا و رسول وى دوست نداشته باشد».مي ‏افزايد: و بعد از آن گفت: «چرا مردانى مرا درباره عباس اذيتمي ‏كنند؟ عموى مرد مثل پدر اوست». همچنان  از عباس بن عبدالمطلب (رض) روايت است كه گفت: گفتم: اى پيامبر خدا وقتى قريش با يكديگر ملاقاتمي ‏كنند با چهره بشاش و خوب روبرومي ‏شوند، و وقتى با ما روبرو گردند، با چهره‏هاى دگرگون و متغير روبرومي ‏شوند.مي ‏گويد: پيامبر خدا ص به شدت خشمگين شد و گفت: «سوگند به ذاتى كه جان محمد در دست اوست، ايمان در قلب مرد تا آن وقت داخل نمى‏شود، كه شما را به خاطر خدا و رسول وى دوست نداشته باشد». و نزد طبرانى از عصمه روايت است كه گفت: عباس بن عبدالمطلب (رض) روزى داخل مسجد شد، و كراهيت را در چهره‏هاى آن مشاهده نمود، آن گاه نزد پيامبر خدا ص به خانه‏اش برگشت و گفت: اى پيامبر خدا، چرا من وقتى به مسجد داخلمي ‏شوم كراهيت و ناخوشايندى را در چهره‏هاى مردممي ‏بينم؟ بعد پيامبر خدا ص آمد، و داخل مسجد شد و گفت: «اى گروه مردم تا اينكه عباس را دوست نداشته باشيد ايمان نياورده‏ايد، و مؤمن نمى‏باشيد». 
آنچه ميان عمر و عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) اتفاق افتاد و دعاى پيامبر ص براى عمر به خاطر عزت نمودن عباس
ابن عساكر از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص عمربن خطاب را براى جمع آورى صدقه فرستاد، اولين كسى كه با وى برخورد كرد عباس بن عبدالمطلب (رض) بود، عمر به او گفت: اى ابوالفضل، صدقه مالت را بياور، عباس به او گفت: اگرمي ‏بودى ومي ‏بودى، و با وى در سخن درشتى كرد. عمر (رض) به او گفت: به خدا سوگند، اگر خدا و منزلتت نزد پيامبر ص نمى‏بود، در عوض آنچه از تو صادر شد، جوابت رامي ‏دادم، بعد از هم جدا شدند، و هر يك به راهى رفت. آن گاه عمر آمد و نزد على بن ابى طالب (رض) داخل شد و آن را براى وى يادآورى نمود، على دست عمر را (رضى‏ اللَّه  عنهما) گرفت، و هر دو نزد رسول خدا ص داخل شدند، عمر گفت: اى پيامبر خدا، مرا براى جمع آورى صدقه فرستادى، و با اولين كسى كه برخوردم عمويت عباس بود، گفتم: اى ابوالفضل، صدقه مالت را بياور. وى به من چنان و چنين گفت، و بر من قهر كرد و به درشتى با من سخن گفت. و من گفتم: به خدا سوگند، اگر خدا و منزلتت نزد پيامبر ص نمى‏بود در عوض آنچه از تو صادر شد، جوابت رامي ‏دادم. پيامبر خدا ص فرمود: «وى را عزت نموده‏اى خدا عزتت كند، آيا نمى‏دانى كه عموى مرد مثل پدر اوست؟ به عباس چيزى نگو، چون ما صدقه دو سال را قبلاً از وى گرفته‏ايم». 
 
عباس و سيلى زدن مردى كه پدرش را دشنام داده بود
حاكم  از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده كه: مردى پدر عباس را ياد نمود، و به او دشنام داد، آن گاه عباس به وى سيلى زد. بنابراين جمع شدند و گفتند: به خدا سوگند، عباس را چنانكه سيلى زده است، سيلىمي ‏زنيم. اين خبر به پيامبر خدا ص رسيد، وى خطبه‏اى ايراد نمود و گفت: «بهترين مردم نزد خدا كيست؟» گفتند: تو اى پيامبر خدا، فرمود: «به درستى كه عباس از من است و من از وى هستم، مرده‏هاى ما رادشنام ندهيد، كه به آن زنده‏ها را اذيت مي ‏كنيد». 
 
عزت و احترام ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) براى عباس در خلافت شان
ابن عساكر از ابن شهاب روايت نموده، كه گفت: ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) هر يك شان هنگام خلافت خود وقتى با عباس روبرومي ‏شد، و سوارمي ‏بود، پيادهمي ‏شد و مركب خود را پيشكشمي ‏نمود، و با عباس تا رسانيدن وى به منزلش و يا مجلسش پيادهمي ‏رفت، و 