ا ناخوشايند و مستكره ديد، آن گاه رسول خدا ص داخل شد، و شروع به شستن رويش و بوسيدنش نمود. عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: ما به خدا سوند، بعد از اين ابداً او را دور نمى‏كنم. 
و ابن سعد  همچنان از عروه (رض) روايت نموده كه: رسول خدا ص حركت نمودن از عرفه را به خاطر اسامه بن زيد (رضى‏ اللَّه  عنهما) كه انتظارش رامي ‏كشيد، به تعويق انداخت، بعد وى آمد كه بچه سياه و پهن بينى بود، اهل يمن گفتند: ما را به خاطر اين در اينجا منتظر نگه داشت؟!مي ‏گويد: و به همي ن خاطر اهل يمن كافر شدند، ابن سعدمي ‏گويد: براى زيد بن هارون گفتم: به اين گفته خود، كه و به همي ن خاطر اهل يمن كافر شدند، چه هدفى دارد؟ گفت: ارتداد ايشان، وقتى كه در زمان ابوبكر (رض) مرتد شدند، فقط به خاطر سبك دانستن امر پيامبر ص از طرف شان بود. اين را ابن عساكر از عروه به مانند آن روايت نموده، و در آن آمده كه عروه گفت: اهل يمن پس از وفات پيامبر ص فقط به خاطر اسامه كافر شدند. 
 
قول عمر (رض) در اين باره
ابوعبيد از حسن روايت نموده كه: قومى نزد ابوموسى (رض) آمدند، وى براى گروهى كه عرب بودند بخشش نمود، ولى غير عربها را چيزى نداد. آن گاه عمر (رض) به او نوشت: چرا در ميان ايشان مساوات ننمودى؟! براى شخص همي ن قدر شر و بدى كافى است، كه برادر مسلمان خود را تحقير نمايد. 
 
غضب نمودن و به خشم آوردن مسلمان  
آنچه ميان ابوبكر و ميان سلمان، صهيب و بلال (رضى‏ اللَّه  عنهم) در ارتباط با ابوسفيان اتفاق افتاد
مسلم  از عائذ بن عمرو روايت نموده كه: ابوسفيان با تنى چند از نزد سلمان، صهيب و بلال (رضى‏ اللَّه  عنهم) گذشت، آنها گفتند: شمشيرهاى خدا جاى خود را در گلوى دشمن خدا نگرفتند.مي ‏گويد: ابوبكر (رض) گفت: آيا اين را براى شيخ قريش و سيد ايشان مي ‏گوييد؟ بعد نزد پيامبر ص آمد و به او خبر داد، پيامبر ص فرمود: «اى ابوبكر ممكن است ايشان را به خشم آورده باشى؟! اگر ايشان را به خشم آورده باشى به درستى كه پروردگارت را به خشم آورده‏اى»، آن گاه ابوبكر (رض) نزد آن‏ها آمد و گفت: اى برادرانم، آيا من شما را به خشم آوردم؟ گفتند: نه، خداوند برايت مغفرت كند اى برادر. 
و ابن عساكر از صهيب (رض) روايت نموده كه: ابوبكر (رض) با اسيرى كه داشت و براى وى از رسول خدا ص امان مي ‏خواست، در حالى گذشت كه صهيب در مسجد نشسته بود، صهيب به ابوبكر (رض) گفت: اين كه با توست كيست؟ گفت: اسير من از مشركين كه از پيامبر خدا ص برايش امان مي ‏خواهم. صهيب گفت: در گردن اين جاى شمشير بود(يعنى قابل اين بود كه با شمشير در گردنش زده مى‏ شد و از بين مى‏ رفت. م.) ، و ابوبكر (رض) خشمگين شد. آن گاه پيامبر ص وى را ديد و گفت: «چرا غضبناك مي ‏بينمت؟» گفت: با اين اسيرم از نزد صهيب گذشتم، و گفت: در گردن اين جاى شمشير بود، پيامبر ص گفت: «ممكن است وى را اذيت نموده باشى؟» گفت: نخير، به خدا سوگند، پيامبر ص افزود: «اگر وى را اذيت نموده باشى، خدا و پيامبرش را اذيت نموده‏ اى». 
 
لعنت نمودن مسلمان  
حديث عمر (رض) درباره نهى پيامبر ص از لعنت نمودن شارب خمر
بخارى، ابن جرير و بيهقى از عمر (رض) روايت نموده‏اند كه: در زمان پيامبر ص مردى بود، به نام عبد اللَّه ، و به او «خر» لقب دادهمي ‏شد، وى پيامبر خدا ص رامي ‏خندانيد، و رسول خدا ص وى را در شراب نوشى شلاق زده بود. روزى وى را آوردند و طبق دستور شلاق زده شد، آن گاه مردى از قوم گفت: خدايا لعنتش كن، چقدر زياد آوردهمي ‏شود، پيامبر ص گفت: «لعنتش نكنيد، به خدا سوگند - تا جايى كه منمي ‏دانم - او خدا و رسولش را دوستمي ‏دارد». و نزد ابويعلى، سعيدبن منصور و غير ايشان از وى روايت است: مردى كه «خر» لقب دادهمي ‏شد، مشكى از روغن و مشكى از عسل را به پيامبر ص اهدامي ‏نمود، وقتى كه صاحب آنمي ‏آمد و [قيمت] آن را از وى تقاضامي ‏كرد، او را نزد پيامبر ص آورده مي ‏گفت: اى پيامبر خدا قيمت متاع وى را بده. و پيامبر ص فقط با تبسمى دستورمي ‏داد، و آن قيمت پرداختهمي ‏شد. روزى وى در حالى نزد پيامبر خدا ص آورده شد، كه شراب نوشيده بود، آن گاه مردى گفت:... و مانند آن را متذكر شده است. 
 
احاديث زيدبن اسلم، ابوهريره، و سلمه بن اكوع (رضى‏ اللَّه  عنهم) در اين باره
عبدالرزاق از زيدبن اسلم روايت نموده، كه گفت: ابن نعمان (رض) نزد پيامبر ص آورده شد و او را شلاق زد، باز وى آورده شد و چندين بار او را شلاق زد، چهار مرتبه، يا پنج مرتبه. آن‏گاه مردى گفت: بار خدايا، لعنتش كن، چقدر زياد شرابمي ‏نوشد! و چقدر زياد شلاق زدهمي ‏شود! پيامبر ص فرمود: «وى را لعنت مكن، چون او خدا و پيامبرش را دوستمي ‏دارد». 
و ابن جرير از ابوهريره (رض) روايت نموده كه: شرابخوارى آورده شد، و پيامبر ص اصحاب خود را امر نمود، و آن‏ها وى را زدند، كسى از ايشان وى را به كفش خود زد، و كسى به دست خود و كسى هم به لباس خود زد. بعد از آن گفت: بس كنيد، بعد ايشان را دستور داد و او را سرزنش و ملامت نمودند و گفتند: آيا از رسول خدا ص حيا نمى‏كنى كه اين كار رامي ‏نمايى؟ بعد وى را رها ساخت. هنگامى كه روى گردانيد، قوم شروع نموده بر ضد وى دعا مي ‏نمودند، و به او ناسزا مي ‏گفتند، گوينده‏اى مي ‏گفت: بار خداى، رسوايش كن، بار خدايا لعنتش نما. آن گاه پيامبر خدا ص گفت: «اين طور مگوييد، و بر برادرتان  همكار با شيطان نباشيد، ولى بگوييد: بار خدايا، برايش ببخش، بار خدايا، هدايتش كن»، و در لفظى آمده: «اينطور مگوييد، شيطان را همكارى نكنيد، ولى بگوييد: خدا تو را رحمت كند». 
و طبرانى به اسناد جيد از سلمه بن اكوع (رض) روايت نموده، كه گفت: ما وقتى مردى رامي ‏ديديم كه برادرش را لعنتمي ‏كند، بر اين باور بوديم، كه وى به دروازه‏اى از دروازه‏هاى گناهان كبيره داخل شده است. 
 دشنام دادن مسلمان  
حديث عايشه(رضى‏ اللَّه  عنها) درباره مردى كه  غلام‏هاى خود را دشنام مي ‏داد
احمد و ترمذى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه گفت: مردى آمد و در پيش روى رسول خدا ص نشست و گفت: من دو غلام دارم، كه به من دروغمي ‏گويند، به من خيانتمي ‏كنند و از من نافرمانىمي ‏نمايند، و من ايشان را دشناممي ‏دهم ومي ‏زنم، پس روش من در مقابل ايشان چطور است؟ رسول خدا ص فرمود: «وقتى روز قيامت فرا رسد، خيانت، نافرمانى و دروغ آن‏ها در مقابل تو حسابمي ‏شود، و همچنان تعذيب تو بر آن‏ها حساب مي ‏شود، (اگر تعذيب تو بر آن‏ها) به قدر گناهان شان باشد در اين صورت كفاف و برابرمي ‏باشد، نه براى تومي ‏باشد و نه هم بر تو ، اگر تعذيب تو بر آن‏ها از گناهان شان افزون باشد به اندازه همان زيادتى براى آن‏ها از تو قصاص گرفتهمي ‏شود». آن گاه آن مرد به گوشه‏اى رفت، و فرياد كشيد و گريه كرد. پيامبر خدا ص به او گفت: «آيا قول خداوند را نمى‏خوانى:
[ وَ نَضَعُ الْمَوازْينَ الْقِسْطَ ليوَمْ الْقَيامَةِ، فَلَا تُظْلَمُ نَفْسُ شَيْئاً و إنْ كَانَ مِثْقالَ حُبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِها وَ كَفى بَنا حَاسِبْيِنَ]. 
ترجمه: «ما ترازوهاى 