text:1026.txt">ابوعبيده بن جراح و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1027.txt">سعيدبن عامر (رض) و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1028.txt">عبد اللَّه  بن سعدى (رض) و رد نمودن مال  </a></body></html>قصه ابن عمر با پدرش درباره دختر خود
ابن سعد و ابن ابى شيبه و ابن عساكر از حسن روايت نموده‏ اند كه: عمربن الخطاب (رضى  اللَّه  عنه) دخترى را ديد كه به ديوانگى هزيان مي ‏گفت، پرسيد: اين دختر كيست؟ عبد اللَّه  (رض) گفت: اين يكى از دخترانت است، پرسيد: اين كدام يكى از دخترانم است؟ گفت: دختر من، پرسيد: چه چيز وى را به اين وضعى رسانيده كه من مي ‏بينم؟ گفت: عمل تو، بر وى نفقه نمي ‏كنى، گفت: من به خدا سوگند، تو را درباره فرزندت فريب نمي ‏دهم ، اى مرد [خودت]  به فرزندت فراخى كن. اين چنين در المنتخب (418/4) آمده است.
 
قصه عاصم بن عمر رضى‏ اللَّه  عنهما در اين باره
ابن سعد و ابوعبيده در الاموال از عاصم بن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه گفت: هنگامي  كه عمر (رض) به من زن داد، از مال خداوند يك ماه بر من مصرف نمود، بعد از آن عمر يرفأ  را برايم فرستاد، و من نزدش آمدم و گفت: به خدا سوگند، من اين مار ا قبل از اين كه مسؤوليت آن را به دوش بگيرم جزيه حق آن بر خود حلال نمي ‏دانستم، و بعد از زمان به عهده گرفتن مسئوليت آن، ديگر هرگز چيزى حرام‏تر از آن بر من نبوده، و اين مال اكنون امانت من گرديده است، يك ماه برايت از مال خدا مصرف دادم و از آن ديگر برايت زياد نمي ‏كنم، ولى با ثمر مالم در غابه تو را كمك مي ‏نمايم، آن را قطع كن و بفروشش، و بعد از آن نزد مردى از تاجران قومت بيا، و در پهلويش بايست، و وقتى خريدارى نمود، با او شريك شو، و به اين صورت كسب نفقه كن و بر اهل خود مصرف نما . اين چنين در المنتخب (418/4) آمده است.
 
قصه خانم عمر (رض) با وى در اين باره
دينورى در المجالسه از مالك بن اوس بن حدثان روايت نموده، كه گفت: پيك پادشاه دوم نزد عمربن الخطاب (رض) آمد، و خانم عمر (رضي الله عنهما) دينارى را قرض نمود و با آن عطر خريد، و آن را در شيشه هايى انداخت و با همان پيك براى همسر پادشاه روم ارسال داشت، هنگامي  كه آن به همسر پادشاه روم رسيد، آن‏ها را خالى نمود، و همه شان را پر از جواهر نمود و گفت: نزد همسر عمر بن الخطاب برو. هنگامي  كه به او رسيد، آن‏ها را روى فرش خالى نمود، عمربن الخطاب (رض) وارد شد و گفت: اين چيست؟ او قصه را برايش تعريف كرد، آن گاه عمر (رض) جواهر را گرفت و فروخت و براى همسر خود يك دينار داد، و بقيه آن را در بيت المال مسلمين قرار داد. اين چنين در منتخب الكنز (422/4) آمده است.
 
قصه شتر ابن عمر با پدرش عمر رضى‏ اللَّه  عنهما در اين باره
سعيدبن منصور، ابن ابى شيبه و بيهقى از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه گفت: شترى را خريدم و آن را به چراگاه فرستادم، هنگامي  كه چاق شد آوردمش، عمر (رض) داخل بازار گرديد، و شتر چاقى را ديد و گفت: اين شتر از كيست؟ گفته شد: از عبد اللَّه  بن عمر، آنگاه شروع نموده مي ‏گفت: به، به، پسر اميرالمؤمنين، من به شتاب آمدم و گفتم: اى اميرالمؤمنين، تو را چه شده است؟ گفت: اين شتر چيست؟ گفتم: شترى است كه من آن را خريدم و به چراگاه فرستادمش، و هدفم از آن همان هدفى است كه ديگر مسلمانان در طلب آن اند، گفت: [ولى مردم مي ‏گويند:]  شتر پسر اميرالمؤمنين را بچرانيد! شتر پسر اميرالمؤمنين را آب بدهيد! اى عبد اللَّه  بن عمر، اصل مالت را بستان و اضافه را به بيت المال مسلمين برگردان. اين چنين در المنتخب (419/4) آمده است.
 
برگشت خالد (رض) با وفد بنى حارث به طرف پيامبر خدا ص
خالد بن وليد در حالى به طرف پيامبر خدا ص برگشت كه وفد بنى حارث بن كعب وى را همراهى مي‏نمود، و چون به طرف پيامبر ص مي‏آمدند، چشمش به ايشان افتاد و پرسيد: «اين قوم كه به مردان هند ميمانند، كيستند؟» گفته شد: اى پيامبر خدا، اينها بنى حارث بن كعب اند. و چون نزد پيامبر ص ايستادند، برايش سلام داده گفتند: شهادت مي‏دهيم كه تو پيامبر خدا هستى و معبودى جز يك خدا نيست. پيامبر ص گفت: «و من گواهى و شهادت مي‏دهم كه جزاللَّه معبودى نيست و اين كه من فرستاده خدايم». سپس پرسيد: «شما كسانى هستيد كه چون عقب رانده شوند، به پيش تازند» آنها خاموش ماندند و كسى پاسخ نگفت، پيامبر ص آن را بار دوم وسوم پرسيد، ولى كسى از آنها به او جوابى نداد، چهارمين بار تكرار كرد. آن گاه يزيد بن عبدالمدان جواب داد: آرى، اى پيامبر خدا، ما كسانى هستيم كه چون عقب رانده شوند، به پيش تازند - و اين سخن را چهار بار تكرار كرد - پيغمبر ص گفت: «اگر خالد ننوشته بود كه شما اسلام آورده‏ايد و نجنگيده‏ايد سرهاى‏تان را زير پاهاى تان مي‏انداختم» يزيد بن عبدالمدان گفت: به خدا سوگند، ما نه تو را مي‏ستاييم و نه خالد را، پيامبر ص پرسيد: «پس چه كسى را مي‏ستاييد؟» گفتند: ما خداى گرامي را مي‏ستاييم كه ما را به تو، اى پيامبر خدا ص هدايت كرد، پيامبر ص فرمود: «راست گفتيد» بعد از آن پيامبر خدا ص از ايشان پرسيد: «در جاهليت توسط چه بر كسانى كه با شما مي‏جنگيدند غلبه مي‏نموديد؟» آنها گفتند: ما بر هيچ كس غلبه نمي‏نموديم. پيامبر ص در پاسخ به آنها گفت: «نه اين طور نيست بلكه بر كسانى كه با شما مي‏جنگيدند، غلبه مي‏نموديد». آنها به پيامبر ص جواب دادند: اى پيامبر خدا ص، ما بر كسانى كه بر ضد ما مي‏جنگيدند به اين دليل غلبه مي‏نموديم، كه ما با هم متّحد بوديم و متفرّق و پراكنده نمي‏شديم، و بر هيچ كسى آغازگر ظلم نبوديم. پيامبر ص گفت: «راست گفتيد». و بعد از آن قيس بن حُصَين را بر آنها امير مقرر نمود. اين چنين در البدايه )98/5( آمده. و اين حديث را واقدى به اسناد از طريق عِكرمه بن عبدالرحمن بن حارث، چنان كه در الاصابه )660/3( آمده، روايت كرده است.
عمر (رض) و توبيخ دامادش  هنگام خواستن چيزى از بيت المال
ابن سعد (219/3) ابن جرير و ابن عساكر از محمّدبن سيرين روايت نموده‏ اند كه: يكى از دامادهاى عمر (رض) نزد عمر آمد، و از وى درخواست نمود تا از بيت المال چيزى به او بدهد، عمر (رض) وى را توبيخ نموده، گفت: خواستى كه با خداوند به عنوان پادشاه خاين روبرو شوم؟! بعد از آن برايش ده هزار درهم از مال شخصى خود پرداخت. اين چنين در كنزالعمال (317/2) آمده است.
 
قصه اميرالمؤمنين على (رض) در اين باره
ابوعبيد از عنتره روايت نموده، كه گفت: خورنق(جايى است در كوفه.)  نزد على بن ابى طالب (رض)، كه قطيفه (كهنه‏اى) بر تن داشت، و از سردى (در آن) مي ‏لرزيد داخل شدم و گفتم: اى اميرالمؤمنين خداوند براى تو و اهل بيتت در اين مال سهمي  قايل شده است، و تو از سردى مي ‏لرزى؟! گفت: به خدا سوگند، من چيزى از مال شما را كم نمي ‏كنم، و اين همان قطيفه‏اى است كه از خانه خود بيرون شده است - يا اين كه گفت: از مدينه . اين چنين در البدايه (3/8) آمده است. و اين را همچنين ابونعيم در الحليه (82/1) از هارون بن عنتره از پدرش به مانند اين روايت نموده است.
 
رد نمودن مال پيامبر ص و رد نمودن مالى كه برايش عرضه شده بود  
