يثمي  آمده، ولى آنچه درست معلوم مي ‏شود اين است  كه وى عبدالملك بن هارون بن عنتره است، چنان كه در كتب اسماء الرجال آمده است، و اين را ابن عساكر از طريق محمّدبن مزاحم به طول آن به معناى اين و با زيادت هايى، چنان كه در الكنز (79/7) آمده، روايت نموده است.
 
حكايت سعيد بن عامر بن حذيم الجمحى (رض)  
سيرت وى هنگام والى بودنش در حمص
ابونعيم در الحليه (245/1) از خالدبن معدان روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب سعيدبن عامربن حذيم جمحى (رض) را در حمص بر ما والى مقرر نمود، هنگامي  كه عمربن الخطاب (رض) به حمص تشريف آورد، گفت: اى اهل حمص، والى تان را چطور يافتيد؟ آنها از او به وى شكايت نمودند - در آن وقت به اهل حمص نظر به شكايت شان از والى‏هاى شان كوفه كوچك گفته مي ‏شد(اهل كوفه در شكايت از واليان  مشهور بودند.)  - و گفتند: از چهار چيز شكايت داريم: تا روز بلند نشود، براى ما بيرون نمي ‏آيد. عمر (رض) گفت: اين را بزرگ مي ‏دانم، و افزود: ديگر؟ گفتند: شب به هيچ كسى جواب نمي ‏دهد. عمر (رض) گفت: اين هم بزرگ است، و افزود: ديگر؟ گفتند: در ميان روزها گاهى نزديك به مرگ مي ‏شود - يعنى او را بى هوشى و نوعى از جنون فرا مي ‏گيرد - .
 راوى مي ‏افزايد: عمر (رض) مردم و او را با هم جمع نمود و گفت: بارخدايا، رأى مرا امروز درباره وى خطا و ناصواب [ثابت] نگردان، [گفت]: از وى چه شكايتى داريد؟ گفتند: تا روز بلند نشود براى ما بيرون نمي ‏آيد، [سعيد] گفت: به خدا سوگند، اگرچه يادآورى آن را بد مي ‏دانستم. [ولى با اين همه قضيه چنين است كه]براى اهلم خادم وجود ندارد، و من خودم خمير مي ‏كنم، بعد از آن مي ‏نشينم تا اين كه خمير مي ‏رسد و آماده مي ‏شود، بعد نان خود را مي ‏پزم، سپس وضو نموده، براى شان بيرون مي ‏آيد. [عمر (رض)] گفت: ديگر چه شكايتى داريد؟ گفتند: در شب به هيچ كس جواب نمي ‏دهد. عمر گفت: [در اين باره] چه مي ‏گويى؟ گفت: اگر چه تذكر آن را بد مي ‏ديدم، من روز را به ايشان اختصاص دادم، و شب را به خداوند عزوجل اختصاص داده‏ام. [عمر (رض)] گفت: ديگر چه شكايتى داريد؟ گفتند: وى در هر ماه روزى دارد كه در آن نزد ما بيرون نمي ‏آيد. [عمر (رض)] گفت: [در اين باره] چه مي ‏گويى؟ پاسخ داد: براى خود خادمي  ندارم كه لباس هايم را بشويد، و در لباس ديگرى هم ندارم كه آن را عوض كنم، )پس مي ‏نشينم تا اين كه خشك شود، بعد  آن را مي ‏مالم، و بر تن مي ‏كنم و در آخر روز براى شان بيرون مي ‏آيم). [عمر (رض) ] گفت: ديگر از وى چه شكايتى داريد؟ گفتند: در ميان روزها گاهى نزديك به مرگ مي ‏شود. [عمر (رض)] گفت: در اين باره چه مي ‏گويى؟ پاسخ داد: من شاهد قتل خبيب انصارى در مكه بودم كه قريش گوشت وى را بريدند، و بعد از آن او را بر تنه درختى بالا برده، گفتند: آيا دوست دارى محمّد ص در جاى تو باشد؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، من دوست ندارم كه در ميان اهل و فرزندم باشم، و به محمّد خارى فرو رود، بعد از آن فرياد كشيد: يا محمّد! و هر وقت كه آن روز را، و عدم نصرت و ياريم را در آن حالت از وى، كه مشرك بودم و به خداوند بزرگ ايمان نداشتم، به ياد مي ‏آورم گمان مي ‏كنم كه خداوند عزوجل مرا به آن گناه ابداً نخواهد بخشيد. و افزود: در همان حالت بيهوشى و ديوانگى به من مي ‏رسد. آن گاه عمر (رض) گفت: حمد و ستايش خدايى راست كه فراست مرا نادرست و خطا نساخت.
آن گاه براى وى هزار دينار فرستاد و گفت: از اين، در كارت استفاده كن، همسرش به او گفت: ستايش خدايى راست كه ما را از خدمت تو بى نياز ساخت، سعيد به او گفت: آيا چيزى بهتر از آن نمي ‏خواهى؟ پول را به كسى مي ‏دهيم، كه آن را در وقت نيازمندى بسيار شديد ما به آن، براى‏مان بياورد، همسرش گفت: بلى، درست است. آن گاه مردى از اهل بيت خود را كه بر وى اعتماد داشت فرا خواند، و آن پول را در كيسه‏هاى جداگانه بست، و بعد از آن گفت: اين را براى بيوه آل فلان، و براى يتيم آل فلان، و براى مسكين آل فلان، و براى مريض آل فلان برسان، و از آن اندك طلايى باقى ماند، آن‏گاه [به خانم خود] گفت: اين را تو نفقه كن، و به كار خود بازگشت. همسرش گفت: آيا براى‏مان خادمي  نمي ‏خرى؟ آن مال چه شد؟ پاسخ داد: آن مال وقتى كه بسيار نيازمند باشى، برايت خواهد آمد.
 
حكايت ابوهريره (رض)
ابونعيم در الحليه (385/1) از ثعلبه بن ابى مالك قرظى روايت نموده، كه ابوهريره (رض) در حالى به بازار آمد كه يك بار هيزم را حمل مي ‏نمود - وى در آن وقت جانشين مروان بود –( در هنگام خلافت معاويه مروان حاكم وى در مدينه بود، و در فرصت‏هاى نبودنش در مدينه نيابت او را ابوهريره به دوش مى‏گرفت.)  و گفت: اى ابن ابى مالك راه را براى امير باز كن، به او گفتم: اين كفايت مي ‏كند، باز گفت: راه را براى امير وسيع‏تر باز كن، و هيزم بر پشتش بود.

باب هشتم
 
انفاق  اصحاب  در  راه  خداوند (جل جلاله)
 
 چگونه پيامبر ص و يارانش (رض) اموال و آنچه را خداوند تبارك و تعالى به آنها عطا نموده بود، در راه خداوند در مسير رضاى خدا مصرف و انفاق مي ‏نمودند، و چگونه آن مصارف از مصرف بر خودشان براى شان محبوب‏تر بود، و چگونه در حال ضرورت و نيازمندى شان، ديگران را بر خود ترجيح مي ‏دادند!!
 
 
پيامبر ص و مأمور ساختن فَرْوَه قُطَيْفِى براى دعوت در قتال
 ابن سعد، احمد، ابوداود، ترمذى (154/2) كه آن را حسن دانسته، طبرانى و حاكم از فَرْوَه بن مُسَيْك قُطَيْفِى (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: نزد پيامبر ص آمده گفتم: اى پيامبر خدا، آيا بر ضد آن عده از قومم كه روى گردانيده‏اند، توسط آنهايى كه روى آورده‏اند، بجنگم؟ پيامبر ص فرمود: «بلى بجنگ». بعد از آن نظر جديدى برايم پيدا شد و عرض كردم: اى پيامبر خدا، نه، بلكه آنها اهل سبأ هستند، و از نيرومندى و قدرت زيادى برخوردارند. آن گاه پيامبر ص مرا به قتال اهل سبأ مأمور ساخت و به من اجازه داد، چون از نزدش بيرون شدم، خداوند آنچه را كه درباره سبأ نازل فرموده است، نازل كرد. سپس پيامبر خدا ص مي‏پرسد: «قُطَيْفِى چه كرده است؟» و كسى را به منزلم فرستاد، او دريافت كه من حركت نموده‏ام، ولى مرا باز گردانيد. و هنگامي كه نزد پيامبر خدا ص آمدم، او را در حالى نشسته يافتم كه اصحابش در اطرافش قرار داشتند، (خطاب به من) فرمود: «قوم را دعوت كن، و كسى كه از آنها جواب مثبت داد آن را قبول نما، وكسى كه ابا ورزيد، تا اين كه درباره‏اش برايم حكمي نيامده بر وى عجله و شتاب مكن». مردى از ميان قوم پرسيد: اى پيامبر خدا ص سبأ چيست، كدام سرزمين است يا زن؟ پيامبر ص پاسخ داد: «نه سرزمين است ونه هم زن، بلكه مردى است پدر ده عرب. شش تن آن در يمن سكونت كردند، و چهار تن ديگر آنها در شام، امّا كسانى كه در شام زندگى و سكونت اختيار نمودند، عبارتند از: لَخْم، جُذَام، غَسّان، و عامله، و امّا كسانى كه در يمن سكونت گزيدند عبارتند از: اَزْد، كِنْدَه، حِمْيَر، اشعريون، انمار و مذحج» آن مرد پرسيد: اى پيامبر خدا انمار كيست؟ پيامبر ص پاسخ داد: «همان كسانى اند كه از جمله آنها خَثْعَم و بَجِيله مي‏باشند». اي