 (13/6) مي ‏گويد: رجال وى رجال صحيح‏اند.
 
داستان بكر بن شَدّاخ با يك يهودى و عدالت عمر (رض)
ابن منده و ابونعيم از عبدالملك بن يعلاى ليثى روايت نموده‏ اند كه: بكر بن شداخ ليثى (رض) - وى از كسانى بود كه خدمت پيامبر ص را مي ‏نمودند، و كم سن و سال بود - وقتى كه احتلام شد نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى پيامبر خدا من نزد اهل تو داخل مي ‏شدم، و اكنون به حد مردان رسيده‏ام. پيامبر ص فرمود: «بار خدايا گفتارش را راست بگردان و كاميابى را نصيبش كن». در زمان خلافت عمربن الخطاب بود، كه يك يهودى كشته شده پيدا شد، اين قضيه را عمربن الخطاب بزرگ دانست، و بى‏قرار گرديد و بر منبر بالا رفته گفت: آيا در آنچه مرا خداوند ولايت داده، و خليفه گردانيده است، مردان بى گناه كشته مي ‏شوند؟ من كسى را كه از اين قضيه آگاهى دارد به خدا سوگند مي ‏دهم كه به من خبر دهد. بكربن شداخ برخاست و گفت: من آن را چنين كرده‏ام. عمر (رض) گفت:  اللَّه  اكبر، به خون وى اعتراف نمودى. اكنون دليل بيرون رفتن (نجات) را بياور. گفت: آرى، فلان براى جهاد رفت و مرا وظيفه دار فاميل خويش ساخت، آمدم و اين يهودى را در منزل وى يافتم كه چنين مي ‏گويد:
و اشعث غره الاسلام منى
خلوت بعرسه ليل التمام
ابيت على ترائبها و يمسى
على جرداء لاحقة الحزام
كان مجامع الربلات منها
فئام ينهضون الى فئام
ترجمه: «اشعث را اسلام از طرف من در فريب انداخت، و من امشب تمام با عروس وى خلوت نمودم، من بر دو دنده سينه وى مي ‏خوابم، و او بر شتر بى موى لاغر بيگاه مي ‏كند، گويى جاى‏هاى جمع شدن گوشت‏هاى درون ران وى، چون جماعتى است كه براى جماعتى بر مي ‏خيزند».
آن گاه عمر (رض) قول وى را نظر به دعاى پيامبر ص تصدّيق نمود، و خون او را باطل گردانيد. اين چنين در الكنز (13/7) آمده است. و اين را ابن ابى شيبه از شعبى، به معناى آن، چنان كه در الاصابه (52/1) آمده، روايت كرده است. 
نامه عمر به ابوعبيده (رضي الله عنهما) درباره قتل يك يهودى
عبدالرزاق و بيهقى از قاسم بن ابى بَزَّه روايت نموده‏ اند كه: مرد مسلمانى مردى از اهل ذمه را در شام به قتل رساند، و اين قضيه به ابوعبيده بن جراح (رض) بلند شد، او در اين ارتباط با عمربن الخطاب (رض) مكاتبه نمود. عمر نوشت: اگر اين عادتش باشد وى را پيش آورده، و گردنش را بزن، و اگر اين يك بيباكى و كم عقلى بوده باشد كه وى مرتكب شده است، چهار هزار به عنوان ديه جريمه‏اش كن. اين چنين در كنزالعمال (298/7) آمده است.
 
نامه عمر (رض) به امير ارتشى درباره منع كشتن مشركين
مالك از مردى از اهل كوفه روايت نموده است كه: عمربن الخطاب (رض) به فرمانده ارتشى كه فرستاده بود نوشت: شنيدم كه مردانى از شما مشرك را تعقيب مي ‏كنند، چون از كوه بالا رفت و از دست وى فرار نمود مرد تعقيب كننده مي ‏گويد: نترس ، يعنى خوف نكن، ولى وقتى كه وى را دريابد مي ‏كشد، - سوگند به كسى كه جان من در دست اوست - اگر شنيدم كه كسى اين كار را انجام داده است، گردنش را قطع مي ‏كنم. و نزد ابن صاعد و لايكائى از ابوسلمه روايت است كه مي ‏گويد: [عمر] گفت: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست اگر يكى شما در مقابل مشركى به انگشت خود به طرف آسمان اشاره كند، بعد از آن [همان مشرك] نزد وى بنابر آن پايين شود، و او وى را به قتل رساند، من او را خواهم كشت. اين چنين در كنزالعمال (298/2) آمده است.
 
قصه هرمزان با عمر (رض)
بيهقى (96/9) از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: تستر را محاصره نموديم، و هرمزان فيصله عمر (رض) را درباره خويش پذيرفته تسليم شد، من وى را نزد عمر آوردم، هنگامي  كه نزد وى رسيديم، عمر (رض) به وى گفت: حرف بزن، گفت: سخن زنده را يا سخن مرده را؟ گفت: حرف بزن، باكى نيست. گفت: ما و شما گروه‏هاى عرب را خداوند از همديگر جدا و فارغ نساخته است. ما شما را به بندگى مي ‏گرفتيم، به قتل مي ‏رسانديم و غصب مي ‏نموديم. ولى هنگامي  كه خدا با شما شد براى ما ديگر قدرتى نبود. عمر (رض) گفت: [تو] چه مي ‏گويى؟ گفتم: اى اميرالمؤمنين دشمنان زيادى را با شوكت شديدى پشت سر گذاشتم، اگر وى را بكشى قوم از زندگى نااميد مي ‏شوند و اين به مقاومت‏شان مي ‏افزايد. عمر (رض) گفت: آيا كسى را كه براء بن‏مالك و مجزأه بن ثور را كشته است زنده نگه دارم؟! وقتى كه ترسيدم او را مي ‏كشد، گفتم: براى كشتن وى راهى نيست، چون به او گفتى: حرف بزن باكى نيست. عمر (رض) گفت: رشوه خوردى و از وى چيزى به دست آوردى؟ گفتم: نه، به خدا سوگند، نه رشوه گرفتم، و نه چيزى از وى به دست آورده‏ام. گفت: بر آن شهادت خودت يا غير خودت را بياور، يا به تعذيبت شروع مي ‏كنم. مي ‏گويد: آن گاه بيرون رفتم، و به زبير بن عوام بر خوردم، او با من شهادت داد، و عمر (رض) باز ايستاد، و هرمزان اسلام آورد و عمر برايش وظيفه مقرر نمود.
شافعى نيز اين را به معناى آن به اختصار روايت نموده است. چنان كه در الكنز (298/2) آمده و بيهقى (96/9) نيز آن را از طريق جبيربن حيه به سياق ديگرى به طول آن روايت كرده است. و در البدايه (87/7) آن را خيلى‏ها طويل ذكر نموده است.
 
عمر (رض) و تعيين معاش براى مرد مسنّى از اهل ذمه
ابن عساكر و واقدى از عبد اللَّه  بن ابى حدرد اسلمي  (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: هنگامي  كه با عمربن الخطاب (رض) به جابيه آمديم با مرد بزرگ سالى از اهل ذمه برخورد، كه طعام طلب مي ‏نمود، از حال وى جويا شد، گفته شد: اين مردى است از اهل ذمه، كه سالخورده و ضعيف شده است. عمر (رض) جزيه‏اى را كه به گردن وى بود لغو نمود و گفت: وى را به پرداخت جزيه مكلّف ساختيد، و هنگامي  كه ضعيف شد تركش نموديد كه طعام طلب كند؟ و ده درهم از بيت‏المال برايش كه صاحب عيال نيز بود - حواله نمود. و در نزد ابوعبيد، ابن زنجويه و عقيلى از عمر (رض) روايت است كه: وى بر مرد مسنى از اهل ذمّه عبور نمود، كه بر دروازه‏هاى مساجد گدايى مي ‏نمود. گفت: در حق تو انصاف ننموديم. در جوانيت از تو جزيه گرفتيم، و در پيريت ضايعت ساختيم، بعد از آن از بيت المال برايش مبلغى مناسب حالش حواله نمود. اين چنين در الكنز (301 302/2) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:817.txt">داستان مردى از اهل ذمّه با عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:818.txt">داستان قضاوت وى به نفع يك يهودى برخلاف يك مسلمان</a><a class="text" href="w:text:819.txt">داستان عمر و اياس بن سلمه (رضي الله عنهما)</a><a class="text" href="w:text:820.txt">عدالت عثمان ذى النّورين (رض)  </a><a class="text" href="w:text:821.txt">قصه عدالت وى درباره پرنده‏اى</a><a class="text" href="w:text:822.txt">عدالت على (رض)   على (رض) و تقسيم مال اصفهان</a><a class="text" href="w:text:823.txt">داستان وى (رض) با زن عربى و مولاى وى</a><a class="text" href="w:text:824.txt">آنچه ميان على (رض) و جَعْده بن هُبَيره در اين باره واقع شد</a><a class="text" href="w:text:825.txt">سخن اصبغ بن نباته در اين مورد</a><a class="text" href="w:text:826.txt">عدالت عبد اللَّه  بن رواحه (رض)  </a></body></html>داستان مردى از اهل ذمّه با عمر (رض)
ابوعبيد از يزيدبن ابى مالك روايت نموده كه گفت: مسلمانان در جابيه بودند، و عمر بن الخطاب (رض) نيز در ميان آنا