ردم(در قانون اسلامى اگر مدّعى براى خود شاهد نداشته باشد، بر مدّعى عليه كه انكار كند سوگند است، در اينجا چون ابى (رض) شاهد نداشت، و عمر (رض) انكار نمود، پس بايد طبق قاعده فوق سوگند ياد مى‏نمود، اما زيد (رض) از ابى خواست تا اميرالمؤمنين را از سوگند خوردن معاف دارد، و به ابى گوشزد نمود كه اين درخواست را فقط براى عمر نموده است. م.)  آن گاه عمر (رض) سوگند به جاى آورد، و بعد از آن سوگند ياد نمود كه: زيد تا آن وقت قضاوت را درك نمي ‏كند كه عمر و مردى از عامه مسلمانان نزدش برابر نباشند. و در نزد ابن عساكر از شعبى روايت است كه گفت: عمربن الخطاب و ابى بن كعب (رضي الله عنهما) به خاطر بريدن خرمايى نزاع نمودند، آن گاه ابى گريست و گفت: اى عمر، آيا در قدرتت؟ عمر به او گفت: مردى از مسلمانان را در ميان من و خودت حكم بگردان. ابى گفت: زيد، [عمر] گفت: رضايت دارم، و هر دو به راه افتادند تا اين كه نزد زيد داخل شدند. و حديث را، چنان كه در كنزالعمال (174/3) و (181/3) آمده، متذكر شده است.
 
قصه عباس و عمر (رضي الله عنهما) در توسعه مسجد نبوى
و عبدالرزاق از زيد بن اسلم روايت نموده، كه گفت: عباس بن عبدالمطلب (رض) در پهلوى مسجد مدينه منزلى داشت، عمر (رض) به او گفت: اين را به من بفروش، عمر خواست تا آن را به مسجد بيفزايد، ولى عباس از فروش آن به وى ابا ورزيد. عمر (رض) گفت: آن را به من بخشش كن، از آن هم اجتناب ورزيد. بعد گفت: خودت آن را به مسجد بيفزاى، از آن نيز ابا ورزيد. آن گاه عمر (رض) گفت: لابد يكى از اينها را بپذيرى، باز هم نپذيرفت و ابا ورزيد. سپس گفت : مردى را در ميان من و خودت [حكم] بگير، وى ابى بن كعب (رض) را برگزيد، و هر دو نزد وى مخاصمه نمودند. ابى به عمر (رضي الله عنهما) گفت: من بر آن نيستم كه وى را، تا اين كه راضى نساخته‏اى از منزلش بيرون كنى. عمر (رض) به او گفت: آيا اين قضاوتت را در كتاب خدا دريافتى يا اين كه سنّتى از پيامبر خدا ص است؟ ابى گفت: بلكه سنتى است از پيامبر خدا ص. عمر (رض) گفت: و آن كدام است؟ پاسخ داد: من از پيامبر خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «سليمان بن داود عليهماالصلاه والسلام هنگامي  كه بيت المقدّس را بنا نمود، هر گاه ديوارى را بنا مي ‏كرد، صبحگاهان منهدم مي ‏شد، خداوند برايش وحى فرستاد كه در حق مردى تا رضايت وى را جلب نكنى بنا نكن». آن گاه عمر (رض) وى را رها نمود، و بعد از آن عباس (رض) خود آن را به مسجد افزود.
 
حديث سعيد بن مسيب در اين باره
و همچنين عبدالرزاق از سعيد بن مسيب روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) خواست تا منزل عباس بن عبدالمطلب (رض) را گرفته و به مسجد بيفزايد، ولى عباس از دادن آن به وى ابا ورزيد. عمر (رض) گفت: من آن را خواهم گرفت، افزود: در ميان من و خودت ابى بن كعب را [حكم] بگردان. گفت: بلى. بعد هر دو نزد ابى آمده قضيه را برايش متذكر شدند. ابى گفت: خداوند به سليمان بن داود عليهماالصلاه والسلام وحى فرستاد كه بيت‏المقدّس را بنا كند، و آن زمينى بود از آن مردى، زمين را از وى خريد، هنگامي  كه بهاى آن را پرداخت، [آن مرد] گفت: آنچه را به من دادى بهتر است يا آنچه را از من گرفتى؟ [سليمان (عليه السلام)] گفت: بلكه آنچه را از تو گرفتم. مرد گفت: من نافذ نمي ‏گردانم [و آن را قبول ندارم]، بعد آن را به قدرى بلندتر از آن از وى خريد، و آن مرد مثل آن را دو يا سه مرتبه تكرار نمود، بنابراين سليمان )عليه الصلاه والسلام( به او شرط گذاشت، كه من اين را از تو به حكم خودت خريدارى مي ‏كنم ولى از من سئوال نكن كه كدام يكى بهتر است. مي ‏افزايد: آن گاه آن را به حكم وى خريدارى نمود، و آن شخص آن را دوازده هزار قنطار  طلا فيصله نمود، سليمان (عليه السلام) پرداخت اين مبلغ را براى وى خيلى زياد دانست، خداوند برايش وحى فرستاد، كه اگر چيزى مربوط به توست و به او مي ‏دهى در آن صورت خودت داناترى، و اگر از رزق ما به او مي ‏دهى بده تا راضى شود، و او چنان نمود. ابى گفت: من بر آن هستم كه عباس مستحق منزل خود است، تا اين كه راضى گردد. عباس گفت: وقتى كه به نفع من داورى نمودى، من آن را براى مسلمانان صدقه مي ‏دهم. اين چنين در كنزالعمال (260/4) آمده است. و آن را ابن سعد (13/4) روايت كرده و ابن عساكر از سالم ابوالنضر آن را خيلى طويل روايت نموده، و سند آن صحيح است، مگر اين كه سالم عمر (رض) را درك نكرده است. و همچنين ابن سعد، ابن عساكر، بيهقى و يعقوب بن سفيان آن را از ابن عباس به شكل مختصر، كه سندش حسن است، چنان كه در الكنز (66/7) آمده، روايت نموده‏ اند. و حاكم و ابن عساكر از طريق اسلم آن را از وجه ديگرى خيلى طويل، چنان كه در الكنز (65/7) آمده، روايت نموده‏ اند، و در حديث وى  حذيفه در بدل ابى بن كعب (رضي الله عنهما) آمده است.( قنطار «ماخوذ از يونانى است» و واحد مقياس وزن را افاده مى‏كند، وزنى در حدود صد رطل، به معناى بسيار. پوست گاو پر از زر نيز گفته‏اند، در فارسى خرتال، و خرطال هم گفته شده جمع قناطير، فرهنگ عميد. م.)
 
تقريظ شيخ الحديث مولوى محمدنعيم
 
 الحمدُلِلَّهِ رَبِّ العَالَمِيْن وَالصَّلاه وَالسَّلامُ عَلَى سَيِّدِنا مُحَمّدٍ وَ آلهِ وَ صَحْبِهِ وَ مَنْ تَبِعَهُ بِاِحسَانٍ اِلى يَومِ الدِّين.
 بنده ضعيف و محتاج به خداوند غنى محمّد نعيم ولد شيخ الحديث والفقه والتفسير استاذ الاساتذه مولانا محمّد عظيم (رحمه اللَّه) مي‏خواهم اذعان نمايم كه كتاب حيات صحابه يك كتاب متداول در همه ممالك اسلامي مي‏باشد، و مشتمل بر تمام احوال و افعال و كردار رسول خداص و صحابه كرام (رَضِي‏ اللَّهُ ‏عَنهُم اجمعين) است، و تلاش و مساعى آنها را به زبان، جان و مال در جهت اعلاى كلمهاللَّه به نمايش مي‏گذارد. اين مجموعه گرانبها كه خود سبب هدايت است، مي‏تواند به عنوان وسيله بهترى از طرف داعيان به سوى حق مورد استفاده قرار گيرد. از اين كه بعضى ممالك اسلامي از زبان عربى محروم هستند و در عين حال براى چنين كتابى نيازمندى شديدى در ميان آنها احساس مي‏شود، روى همين انگيزه و به خاطر خدمت به فرهنگ اسلامي بود كه مركز ترجمه تراث اسلامي تصميم گرفت تا اين كتاب را ترجمه و در دسترس عامه مردم قرار دهد. برادر محترم مجيب‏الرحمن «رحيمي» كه مسؤوليت ترجمه اين كتاب را به عهده داشت، از عهده اين كار موفقانه به در آمده است. من بنده ضعيف ترجمه فارسى را ورق ورق، و كلمه به كلمه به اصل عربى تطبيق دادم، و به قدر طاقت ملاحظه نمودم كه الحمدللَّه والمنه مترجم، ترجمه‏اى عالى نموده است، واز خداوند متعال التجامندم كه بهره اين ترجمه را به عام مسلمانان برساند، و تمام امت محمّد ص را توفيق عنايت فرمايد تا براى مترجم كه تلاش وافرى در انجام اين خدمت نموده، دعاى خير نمايند.
شيخ الحديث         
مولوى محمّد نعيم 
شيخ الحديث مولوى محمّد نعيم فرزند مولانا محمّد عظيم در دهم ماه شعبان سال 1319 ه.ش در ولايت لوگر چشم به جهان گشوده است. در سنين ابتدايى درس‏هاى خويش را چون قرآن كريم، كتاب‏هاى فارسى، صرف، نحو و اوائل فقه را از والده محترمه خود ف