 نظرت خوب جلوه مي ‏كند، انجام بده. آن گاه او به همه گوشه [هاى خلافت اسلامي ]نوشت كه «مادر [شخص] آزاد فروخته نمي ‏شود، چون اين قطع صله رحم است و جواز ندارد». اين چنين در كنزالعمال (226/2) آمده است.
 
حديث ابوعثمان نهدى در اين باره
بيهقى (41/9) وهنّاد از ابوعثمان نهدى روايت نموده‏ اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) مردى را از بنى اسد به كارى استخدام نمود، و او آمد تا مكتوب مقررى خود را بگيرد. (مي ‏گويد): آن گاه براى عمر كدام پسرش آورده شد، و او وى را بوسيد. اسدى گفت: اى اميرالمؤمنين آيا اين را مي ‏بوسى؟! به خدا سوگند، من هرگز پسرى را نبوسيده‏ام! عمر (رض) فرمود: به اين حال تو - به خدا سوگند - به مردم بيرحم‏ترى، مكتوب ما را بده، و ابداً برايم كارى را نكن، و مقررى وى را مسترد نمود.
اين چنين در الكنز (165/3) آمده است. و اين را دينورى از محمّدبن سلام روايت نموده، و در حديث وى آمده: عمر گفت: اين كه رحمت از قلب تو كشيده شده باشد، گناه من چيست، خداوند از بندگان خود جز رحم كنندگان را رحم نمي ‏كند، و او را از كارش برطرف ساخت و گفت: تو پسرت را رحم نمي ‏كنى، مردم را چگونه رحم خواهى نمود. اين چنين در الكنز (310/8) آمده است.
 
عدالت پيامبر ص و اصحابش 

عدالت پيامبر خدا ص  
قصه زن مخزومي  و خطبه پيامبر ص در اين باره
بخارى از عروه روايت نموده كه: زنى در زمان رسول خدا ص در غزوه فتح دزدى نمود، آن  گاه قوم وى هراسان شده نزد اسامه بن زيد براى شفاعت خواهى رفتند. عروه مي ‏گويد: هنگامي  كه اسامه در آن مورد با او صحبت نمود، روى رسول خدا ص تغيير كرد و گفت: «آيا با من در حدى از حدود خداوند تعالى صحبت مي ‏كنى؟!» اسامه گفت: اى رسول خدا برايم مغفرت بخواه. هنگامي  كه بيگاه شد، رسول خدا ص براى ايراد خطبه برخاست، و پس از ثناى خداوند همانطورى كه اهل و سزاوار اوست، گفت: 
«اما بعد: مردم (قبل از شما) به خاطرى هلاك شدند، كه وقتى شريف در ميان آنها دزدى مي ‏نمود، وى را مي ‏گذاشتند، و وقتى ضعيف در ميان شان دزدى مي ‏نمود، حد را بر وى جارى مي ‏ساختند. سوگند به ذاتى كه جان محمّد در دست اوست، اگر فاطمه دختر محمّد هم دزدى كند، دستش را قطع خواهم نمود».
بعد از آن رسول خدا ص در قبال آن زن دستور داد، و دستش قطع گرديد، و بعد از آن توبه او نيكو و خوب شد، و ازدواج كرد. عائشه (رضي الله عنها) مي ‏گويد: وى بعد از آن مي ‏آمد، و من كار و ضرورتش را به رسول خدا ص مي ‏رسانيدم. اين را بخارى در جاى ديگرى هم روايت كرده، و مسلم آن را از حديث عائشه (رضي الله عنها) روايت نموده است. اين چنين در البدايه (318/4) آمده. و همچنين آن را ائمه اربعه  از عائشه، چنان كه در الترغيب (26/4) آمده، روايت كرده‏ اند.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن در حال سفر     

پيامبر ص و دعوت نمودن در سفر هجرت
 احمد (74/4) از ابن سعد (رض) - اين همان سعد است كه براى پيامبر ص راه ركوبه  را (به طرف مدينه) راهنمايى نموده بود (اين همان راه مشهورى است كه در ميان مكه و مدينه در نزديك عرج واقع است، كه پيامبر ص از آنجا عبور نموده بود.)- و او از پدرش روايت نموده، كه مي‏گويد: پيامبر خدا ص نزد ما تشريف آورد، و ابوبكر (رض) وى را همراهى مي‏نمود - ابوبكر (رض) در آن فرصت دختر شير خوارى نزد ما داشت، و پيامبر ص خواسته بود تا راه را به طرف مدينه كوتاه‏تر سازد - سعد به پيامبر خدا ص گفت: اين سيل برد ركوبه است ولى در آن دو دزد از قبيله اسلم مي‏باشند كه به آنها، مهانان گفته مي‏شود، اگر خواسته باشيد از راهى كه آن‏ها در آن جا قرار دارند، مي‏رويم، (و در غير آن، راه ديگرى بايد انتخاب كنيم). پيامبر خدا ص فرمود: «ما را به همان راهى كه آنان هستند ببر». سعد مي‏گويد: ما از همان طريق بيرون رفتيم، تا اين كه براى آنها معلوم گرديديم، يكى از آن‏ها به ديگرى مي‏گفت: اين يمانى است. پيامبر خدا ص هر دوى آنها را خواست، و اسلام را به آنان عرضه نمود،و هر دوى آنها اسلام آوردند. بعد از آن پيامبر خدا ص نام‏هاى شان را پرسيد: آن دو جواب دادند: ما مهانان (ذليل و خوارها) هستيم. پيامبر خداص براى شان گفت: «نه، بلكه شما مكرمان (باعزت‏ها) هستيد». و به آنها توصيه كرد تا در مدينه نزد وى بيايند. و حديث را متذكر شده است. هيثمي (58/6) مي‏گويد: اين را عبداللَّه بن احمد روايت نموده و نام اين سعد عبداللَّه ّست، كه وى را نشناختم، ولى بقيه رجال وى ثقه‏اند.
    
حديث ابوقتاده (رض) در اين باره
و بخارى از ابوقتاده (رض) روايت نموده، كه گفت: با رسول خدا ص در سال حنين بيرون رفتيم. هنگامي  كه [با دشمن] روبرو شديم، مسلمانان شكستى خوردند، و مردى از مشركين را ديدم كه بر مردى از مسلمانان مسلّط شده، او را از پشت سرش با شمشير بر رگ گردنش زدم و زره را پاره نمودم، او به طرف من روى آورد، و مرا گرفته چنان فشار داد كه از آن بوى مرگ را يافتم، بعد از آن مرگ به سراغش آمد و مرا رها نمود، بعد به عمر (رض) پيوستم و گفتم: مردم را چه شده است(يعنى چرا شكست خوردند؟)  گفت: امر خداست. بعد برگشتند و رسول خدا ص نشست و گفت: «كسى كه كسى را كشته باشد و بر آن گواه داشته باشد وسائل و تجهيزات وى براى اوست». آن‏گاه برخاستم و گفتم: كى برايم شهادت مي ‏دهد؟ باز نشستم. و رسول خدا ص مثل آن را گفت. گفتم: كى برايم شهادت مي ‏دهد؟ و باز نشستم. بار ديگر رسول خدا ص مثل آن را گفت. گفتم: كى برايم شهادت مي ‏دهد؟ و باز نشستم. باز رسول خدا ص مثل آن را گفت. من برخاستم رسول خدا ص گفت: «اى ابوقتاده تو را چه شده است؟» به وى خبر دادم، آن گاه مردى گفت: راست مي ‏گويد، وسائل و تجهيزات او نزد من است، او را از جانب من راضى ساز. ابوبكر (رض) گفت: نخير، به خدا سوگند، پيامبر ص چنان نيست كه تجهيزات شيرى از شيرهاى خدا را كه در راه خدا و رسول وى مي ‏جنگد، بگيرد. و به تو بدهد!! رسول خدا ص فرمود: «راست گفت(يعنى ابوبكر.) ، آن را به وى بده»، و آن را به من داد، و من توسط آن بستان خرمايى را در بنى سلمه خريدم، و آن نخستين مالى بود كه در اسلام جمع نمودم. اين را همچنين مسلم (86/2)، ابوداود (16/2)، ترمذى (202/1)، ابن ماجه (ص 209) و بيهقى (50/9) روايت كرده‏ اند.
 
قصه عبد اللَّه  بن ابى حَدْرَد اسلمي  با يك يهودى
ابن عساكر از عبد اللَّه  بن ابى حدرد اسلمي  (رض) روايت نموده كه: از يهوديى بر وى چهاردرهم بود، و او از دستش شكايت برد و گفت: اى محمّد، من از اين مرد چهار درهم طلب دارم و او در آن برمن غلبه نموده است [و نمي ‏دهد]. فرمود: «حقش را به او بده». پاسخ داد: به ذاتيكه تو را به حق مبعوث نموده بر آن قادر نيستم. فرمود: «حقش را به او بده». پاسخ داد: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست بر آن قادر نيستم، و به وى خبر دادم كه تو ما را به طرف خيبر مي ‏فرستى، و اميدوارم چيزى به ما غنيمت بدهى، و من برگشته آن را به او ادا كنم. فرمود: «حقش را بده». و رسول خدا ص چنان بود كه چون سه مرتبه مي ‏گفت ديگر در مقابل كلامش تعلّل كرده نمي ‏شد، ابن ابى حدرد به طرف بازار بيرون رفت، و بر سرش دستارى داشت، و چادرى را لنگ زده بود، دستار از سر خو