ان به كار وى قيام مي ‏كنيم، و هر گاه از ما غايب شود، اهل قوّت و امانت را بر وى مقرر مي ‏كنيم. كسى كه نيكى كند، از نيكى به او اضافه مي ‏كنيم، و كسى كه بدى كند جزايش مي ‏دهيم، خداوند بر ما و شما مغفرت نمايد. اين چنين در الكنز (147/3) آمده است.
 
نظارت و بررسى كار  قول عمر (رض) در اين باره
بيهقى و ابن عساكر از طاووس روايت نموده‏ اند كه: عمر (رض) فرمود: آيا شما بر اين باوريد كه اگر من بهترين كسى را كه مي ‏شناسم بر شما مقرر كنم، و سپس وى را به عدالت امر نمايم، آنچه را بر من است ادا نموده‏ام؟ گفتند: بلى. گفت: خير، تا اين كه كار وى را مورد بررسى قرار دهم كه آيا به آنچه من امرش نموده بودم، عمل نموده است يا خير؟ اين چنين در الكنز (165/3) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:784.txt">تغيير و تبديل لشكريان  </a><a class="text" href="w:text:785.txt">امير و رعايت مسلمانان در آنچه بر آنها نازل شده باشد  </a><a class="text" href="w:text:786.txt">رحمت و مهربانى امير  </a><a class="text" href="w:text:787.txt">خطبه عمر (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:788.txt">حديث ابوعثمان نهدى در اين باره</a><a class="text" href="w:text:789.txt">عدالت پيامبر خدا ص  </a><a class="text" href="w:text:790.txt">حديث ابوقتاده (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:791.txt">قصه عبد اللَّه  بن ابى حَدْرَد اسلمي  با يك يهودى</a><a class="text" href="w:text:792.txt">قصه دو مرد از انصار در اين باره</a><a class="text" href="w:text:793.txt">قصه اعرابيى در اين باره</a></body></html>تغيير و تبديل لشكريان  
حديث عبد اللَّه  بن كعب بن مالك انصارى در اين باره
ابوداود، بيهقى از عبد اللَّه  بن كعب بن مالك انصارى (رض) روايت نموده‏ اند كه: ارتشى از انصار با اميرشان در سرزمين فارس بودند، و عمر (رض) در هر سال لشكر ما را تبديل مي ‏نمود، [بارى] عمر (رض) از آنها  مشغول گرديد. هنگامي  كه مدت گذشت، اهل آن مرز برگشتند، و عمر (رض) بر وى شدت رواداشت ، و در حالى كه اصحاب رسول خدا ص حاضر بودند بر حذرشان نمود و وعيدشان داد. گفتند: اى عمر تو از ما غافل شدى، و آنچه را پيامبر ص در فرستادن برخى جنگجويان به عوض برخى دستور داده بود، در قبال ما ترك نمودى. اين چنين در كنزالعمال (148/3) آمده است.
 
امير و رعايت مسلمانان در آنچه بر آنها نازل شده باشد  
قصه عمر و ابوعبيده (رضي الله عنهما) در اين باره در طاعون عمواس
ابن عساكر از طارق بن شهاب از ابوموسى روايت نموده كه: اميرالمؤمنين وقتى از طاعونى كه مردم را در شام فرا گرفت شنيد. به ابوعبيده (رض) نوشت: براى من نسبت به تو ضرورتى پيش آمده است، كه مرا در آن بدون تو چاره‏اى نيست، اگر اين نامه‏ام برايت در شب آمد، من تو را سوگند مي ‏دهم، كه تا صبح نمودى به سويم بيايى، و اگر در روز به تو رسيد، من تو را سوگند مي ‏دهم كه تا بيگاه نمودى به طرفم  بيايى. ابوعبيده (رض) گفت: من كار و ضرورتى را كه براى اميرالمؤمنين پيش شده است، دانستم، وى مي ‏خواهد كسى را نگه دارد، كه باقى ماندنى نيست.( يعنى قصد دارد ابوعبيده را از منطقه طاعون دور سازد تا زنده ماند.)  در جواب برايش نوشت: من در ارتشى از مسلمانان هستم، كه هرگز نفس خود را بر آنها ترجيح نمي ‏دهم، من همان ضرورت را كه برايت پيش آمده است دانستم، و تو كسى را نگه مي ‏دارى كه باقى ماندنى نيست، وقتى كه اين نامه‏ام برايت رسيد مرا از سوگند خود آزاد گردان، و در نشستن به من اجازه بده.
 هنگامي  كه عمر (رض) نامه وى را خواند، چشم هايش پر از اشك شد و گريست. و كسى كه نزدش بود، به او گفت: اى اميرالمؤمنين، ابوعبيده مرده است؟ گفت: نخير، گويى كه.  آن گاه عمر (رض) به او نوشت، اردن سرزمينى است داراى وباء، و نوشته بود: پست و نزديك آب است ، و جابيه زمينى است دور از وباء، بنابراين با مهاجرين بدانجا برو. ابوعبيده (رض) وقتى كه نامه را خواند گفت: در اين باره، فرمان اميرالمؤمنين را مي ‏شنويم و از وى اطاعت مي ‏كنيم، و مرا دستور داد كه سوار شوم و جاها و منزل‏هاى مردم را آماده سازم. ولى همسرم را طاعون گرفت، و دوباره نزد ابوعبيده آمدم، آن گاه خود ابوعبيده به راه افتاد و منزل‏هاى مردم را آماده مي ‏ساخت، بعد خودش به طاعون مبتلا شد و درگذشت، و طاعون متوقّف گرديد. ابوالموجه مي ‏گويد: گمان مي ‏كنند كه ابوعبيده با سى و شش هزار سرباز بود و همه آنها به جز شش هزار نفر وفات نمودند. و سفيان بن عيينه مختصرتر از اين را روايت نموده است. اين چنين در الكنز (324/2) آمده است.
و حاكم (263/3) اين را از طريق سفيان روايت نموده و در سياق وى آمده است: ابوعبيده (رض) گفت: خداوند اميرالمؤمنين را رحم كند، بقاى قومي  را مي ‏خواهد كه باقى ماندنى نيستند. مي ‏افزايد: بعد از آن ابوعبيده به او نوشت: من ارتشى از ارتش‏هاى مسلمانان هستم، و خود را در آنچه به آنها رسيده است، ترجيح نمي ‏دهم. حاكم مي ‏گويد: راويان اين حديث همه شان ثقه‏ اند.، و اين بسيار عجيب است. و ذهبى مي ‏گويد: به شرط بخارى و مسلم است. و ابن اسحاق اين را از طريق طارق به طول آن، چنان كه در البدايه (78/7) آمده، روايت نموده است و در سياق وى آمده: اى اميرالمؤمنين، من كار و ضرورت تو را به خودم دانستم، من در لشكرى از مسلمانان هستم كه ترجيحى براى نفس خودم بر آنها نمي ‏يابم، و جدايى و مفارقت آنها را تا اين كه خداوند درباره من و آنها امر و قضاى خود را اجرا نكند نمي ‏خواهم، بنابراين مرا از سوگند و تصميمت، اى اميرالمؤمنين، رها كن، و در ميان لشكرم بگذار. طبرى (201/4) نيز اين را از طارق به طولش روايت كرده است.
 
رحمت و مهربانى امير  
حديث ابواسيد (رض) در اين باره
ابن ابى شيبه از ابوجعفر روايت  كرده كه: ابواسيد زنان اسيرى را از بحرين به طرف رسول خدا ص آورد، رسول خدا ص زنى از آنها را ديد كه گريه مي ‏كنند. پرسيد: «تو را چه شده است؟» پاسخ داد: پسرم را فروخته است. رسول خدا ص براى ابواسيد گفت: «آيا پسرش را فروخته‏اى؟» گفت: بلى. فرمود: «به كى؟» پاسخ داد: به بنى عبس. رسول خدا ص فرمود: «تو خودت سوار شو و او را بياور». اين چنين در الكنز (229/2) آمده است.
 
خطبه عمر (رض) در اين باره
ابن المنذر، حاكم و بيهقى از بريده روايت نموده‏ اند كه گفت: نزد عمر (رض) نشسته بودم كه فريادى را شنيد: اى يرفأ! ببين كه اين صدا چيست؟ وى آمده و گفت: دخترى از قريش است كه مادرش فروخته مي ‏شود. عمر (رض) گفت: مهاجرين و انصار را برايم فراخوان، و ساعتى درنگ ننموده بود كه: منزل و حجره پر گرديد. وى بعد از حمد و ثناى خداوند گفت: 
اما بعد: آيا اين را مي ‏دانيد كه در آنچه محمّد ص آورده بود قطع صله رحمي  وجود داشت؟! گفتند: نخير. فرمود: و اين عمل در ميان شما شايع گرديده است!! بعد از آن خواند:
[فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم].(محمّد:22)
ترجمه: «آيا توقع مي ‏شود از شما كه اگر حكومت به شما داده شود در زمين فساد كنيد و صله ارحام خود را قطع كنيد».
بعد از آن گفت: و كدام قطع صله رحمي  از اين شديدتر است كه مادر زنى در ميان شما فروخته شود، در حالى كه خداوند براى‏تان وسعت آورده است؟ گفتند: آنچه در