افرمانى نكنيد، بنابراين من ترسيدم كه اگر از وى اطاعت نكنم، از رسول خدا ص نافرمانى نمايم، و در ميان من و او مردم داخل شوند، من - به خدا سوگند - تا برگشتنم از وى اطاعت خواهم نمود. هنگامي  كه برگشتند، عمربن الخطاب (رض) با رسول خدا ص صحبت نمود، و از آن به وى شكايت كرد. رسول خدا ص فرمود: «بعد از اين هرگز بر شما جز از خودتان را امير مقرر نخواهم نمود» - هدفش مهاجرين است -. اين چنين در الكنز (319/5) آمده است.
 
حق امير بر رعيت  قول عمر (رض) در اين باره
هنّاد از سلمه بن شهاب عبدى روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) فرمود: اى رعيت، ما بر شما حق داريم: نصيحت در خفا و كمك و معاونت بر خير، و چيزى نزد خداوند محبوب‏تر، و پرنفع‏تر از بردبارى امام و نرمي  و مهربانى او نيست، و چيزى بدتر نزد خداوند از جهل امام و خشم وى نيست. اين چنين در الكنز (165/3) آمده. و طبرانى (32/5) اين را از سلمه بن كهيل به معناى آن روايت نموده است.
و هَنّاد همچنان از عبد اللَّه  بن عُكَيْم روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) فرمود: هيچ بردبارى نزد خداوند از بردبارى و نرمي  امام محبوب‏تر نيست. و هيچ جهلى نزد خداوند از جهل امام و خشم وى بدتر نيست، كسى كه در آنچه برايش نمودار مي ‏شود به عفو كار نمايد، عافيت برايش مي ‏آيد. كسى كه همراه مردم از خود انصاف به خرج مي ‏دهد، عفو را به كار بندد، عافيت برايش مي ‏آيد. كسى كه همراه مردم از خود انصاف به خرج مي ‏دهد، كاميابى در كارش به وى داده مي ‏شود و ذلّت در طاعت از فخر فروشى و اعتزاز به گناه، به نيكى نزديكتر است. اين چنين در الكنز (165/3) آمده است.
 
نهى از دشنام و ناسزاگويى اميران  
حديث انس از رسول خدا ص در اين باره
ابن جرير از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: بزرگان ما از ياران محمّد ص ما را از دشنام دادن اميران نهى نموده، و گفته اند : اميران تان را دشنام ندهيد، به آنان خيانت نكنيد، از ايشان نافرمانى ننماييد و از خداوند بترسيد و صبر پيشه كنيد، چون امر نزديك است. اين چنين در الكنز (168/3) آمده است.
 
سكوت از قول حق نزد اميران  
قول ابن عمر براى عُرْوَه در اين باره: ما اين را نفاق به شمار مي ‏آورديم
بيهقى (165/8) از عروه روايت نموده، كه گفت: نزد عبد اللَّه  بن عمربن الخطاب (رضي الله عنهما) آمدم و به او گفتم: اى ابوعبدالرحمن، ما نزد امامان خويش مي ‏نشينيم، و آنها با لحنى صحبت مي ‏كنند، كه ما مي ‏دانيم حق غير آن است، ولى تصدّيق شان مي ‏كنيم، و به ستم و جور داورى مي ‏نمايند، و ما تقويت شان نموده آن را برايشان نيكو مي ‏نمايانيم، تو در اين چه مي ‏بينى؟ گفت: اى برادرزاده‏ام، ما، هنگامي  كه همراه رسول خدا ص بوديم، اين را نفاق مي ‏شمرديم، و نمي ‏دانم كه اين در نزد شما چطور است؟. و همچنين (164/8) از عاصم بن محمّد از پدرش روايت نموده، كه گفت: مردى به ابن عمر (رضي الله عنهما) گفت: ما نزد پادشاه مان داخل مي ‏شويم، و چيزى را مي ‏گوييم، كه به خلاف آن، وقتى كه از نزدشان بيرون شديم، صحبت مي ‏كنيم، گفت: ما اين را از نفاق مي ‏شمرديم. اين را بخارى از محمّد بن زيد به مانند آن روايت نموده، و افزوده است: ما اين را در زمان رسول خدا ص نفاق مي ‏شمرديم. اين چنين در الترغيب (382/4) آمده است.
و ابن عساكر از مجاهد روايت نموده كه: ابن عمر (رض) آمد، وى به او گفت: شما و ابوانيس چطور هستيد؟ گفت: ما و او چنانيم كه وقتى همراهش روبرو شويم، چيزى به او مي ‏گوييم كه دوست مي ‏دارد، و وقتى كه از وى روى گردانيديم، غير آن را مي ‏گوييم. ابن عمر فرمود: اين چيزى است كه ما - وقتى كه با رسول خدا ص بوديم - آن را از نفاق مي ‏شمرديم. اين چنين در كنزالعمال (93/1) آمده است.
و اين را ابونعيم در الحليه (332/4) از شعبى روايت نموده، كه گفت: ما براى ابن عمر (رضي الله عنهما) گفتيم: وقتى كه بر اين‏ها داخل شويم، چيزى را مي ‏گوييم كه خوش دارند، و وقتى كه از نزدشان بيرون شديم، خلاف آن را مي ‏گوييم. گفت: ما آن را در زمان رسول خدا ص نفاق مي ‏شمرديم.
 
حديث علقمه بن وقاص درباره منع لهو و خنديدن نزد اميران
بيهقى (165/8) از علقمه بن وقاص روايت نموده، كه گفت: مرد بيكارى بود، بر اميران داخل مي ‏شد، و آنها را مي ‏خندانيد، پدر بزرگم به او گفت: واى بر تو اى فلان، چرا بر اين‏ها داخل مي ‏شوى و آنان را مي ‏خندانى؟! چون من از بلال بن حارث مزنى (رض) صاحب رسول خدا ص شنيدم كه حديث بيان مي ‏نمود كه، رسول خدا ص گفت: «بنده به كلمه‏اى از رضاى خداوند صحبت مي ‏كند، و گمان نمي ‏كند به آنجايى كه رسيده برسد، ولى خداوند به سبب همان كلمه تا روزى كه با او ملاقات كند از وى راضى مي ‏شود، و بنده به كلمه‏اى از غضب خدا صحبت مي ‏كند، و گمان نمي ‏كند به آنجايى كه رسيده برسد، ولى خداوند به سبب آن كلمه  تا روزى كه با او ملاقات كند غضب مي ‏شود». و همچنين (165/8) از علقمه روايت نموده كه: بلال بن حارث مزنى (رض) به او گفت: من تو را ديدم كه بر اين امراء داخل مي ‏شوى و با آنها مخالطت مي ‏كنى، ببين كه با آنان چه حرف‏هايى را مي ‏زنى چون من از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گويد: «مردى [به كلمه‏اى]صحبت مي ‏كند». و مانند آن را متذكر شده.
 
قول حذيفه كه: دروازه‏هاى امرا ايستگاه‏هاى فتنه‏ هااند
ابونعيم در الحليه (227/1) از حذيفه (رض) روايت نموده، كه گفت: از ايستگاه‏هاى فتنه‏ها برحذر باشيد. گفته شد: اى ابوعبد اللَّه ، ايستگاههاى فتنه‏ها چيست؟ گفت: دروازه‏هاى امرا، يكى از شما نزد امير داخل مي ‏شود و او را بر دروغ تصدّيق مي ‏كند، و چيزى را مي ‏گويد كه در وى نيست.
 
نصيحت عباس به پسرش در اين باره
و ابونعيم در الحليه (318/1) از ابن عباس (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: پدرم به من گفت: اى پسركم، من اميرالمؤمنين را مي ‏بينم كه تو را فرا مي ‏خواند، تو را نزديك مي ‏سازد و از تو با ياران رسول خدا ص مشورت مي ‏خواهد، بنابراين از من سه خصلت را حفظ كن: از خدا بترس و دروغى را از تو تجربه نكند،  سرّ وى را افشا نكن و هيچ كسى را نزدش غيبت منما. عامر مي ‏گويد: به ابن عباس (رضي الله عنهما) گفتم: هر يك آنها از هزار بهتر است. گفت: هر يك از ده هزار بهتر است. و طبرانى اين را مانند آن روايت نموده است. هيثمي  (221/4) مي ‏گويد: در اين مجالدبن سعيد آمده، نسائى و غير وى او را ثقه دانسته، و گروهى ضعيفش دانسته‏اند.
 بيهقى (167/8) آن را از شعبى روايت نموده، كه عباس به پسرش عبد اللَّه  (رضي الله عنهما) گفت: من اين مرد - يعنى عمربن الخطاب (رض) - را مي ‏بينم كه تو را اكرام و عزت نموده است، مجالستت را به خود نزديك گردانيده، و تو را با قومي  يكجا نموده كه مثل آن‏ها نيستى، بنابراين سه چيز را از من حفظ دار: دروغى را از تو تجربه نكند، راز و سرّ او را افشا نكن و نزدش هيچ كس را غيبت منما.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:77.xml">بخشهاي 51 تا 60 </a><a class="folder" href="w:html:88.xml">بخشهاي 61 تا 70 </a><a class="folder" href="w:html:99.xml">بخشهاي 71 تا 80</a><a class="folder" href="w:html:110.xml">بخشهاي 81 تا 90</a><a class="folder" href="w:html:121.xml">