، و به آنها گفت: توقّف كنيد تا اين كه من نزدتان بيايم، بعد از آن آمد و نزد عمار (رض) داخل گرديد و گفت: اى ابواليقظان، من و اهل بيتم اسلام آورده‏ايم، آيا اين برايم در صورت اقامتم مفيد است، چون قومم به مجرد شنيدن از [آمدن] شما فرار نموده‏ اند؟ مي ‏گويد: عمار به او گفت: اقامت گزين تو در امان هستى. آن گاه آن مرد و خانواده‏اش [از رفتن] منصرف شده، و برگشتند. مي ‏گويد: خالد صبحگاهان بر قوم هجوم آورد، و دريافت كه آنها رفته‏اند، بعد آن مرد و خانواده‏اش را گرفت. عمار به او گفت: براى تو بر اين مرد راهى نيست، او اسلام آورده است. گفت: تو را به آن چه كار؟ در حالى كه من امير هستم به من پناه مي ‏دهى  گفت: بلى، به تو در حالى كه امير هستى پناه مي ‏دهم، اين مرد اسلام آورده است، و اگر مي ‏خواست چنان كه يارانش رفته‏اند مي ‏رفت، و من وى را به خاطر اسلامش به باقى ماندن امر نمودم. و بر اين امر با هم منازعه نمودند، حتى به يكديگر ناسزا گفتند. هنگامي  كه به مدينه آمدند، هر دوى شان نزد رسول خدا ص جمع شدند، و عمار آن مرد را با عملكرد خودش ذكر نمود، رسول خدا ص امان دادن عمار را اجازه داد، و در همان روز امان دادن كسى را بر امير منع نمود. بعد آن دو نزد رسول خدا ص به يكديگر ناسزا گفتند، خالد گفت: اى رسول خدا، آيا اين غلام نزد تو مرا ناسزا مي ‏گويد؟ اما - به خدا سوگند - اگر تو نبودى به من ناسزا نگفته بود. پيامبر خدا ص فرمود: «اى خالد از عمار دست بردار، چون كسى عمار را بد بداند خداوند عزوجل وى را بد مي ‏داند، و كسى كه عمار را لعنت كند خداوند عزوجل وى را لعنت كند». آن گاه عمار برخاست و روى گردانيد، و خالدبن وليد وى را دنبال نمود، تا اين كه لباسش را گرفت، و تا آن وقت طالب رضامندى وى گرديد، كه خداوند از او راضى گرديد - و در روايت ديگرى آمده: تا آن كه او از وى راضى گرديد - ، و اين آيه نازل شد:
[و اطيعو اللَّه  و اطيعوالرسول و اولى الامر منكم]. ترجمه: «و از خداوند اطاعت كنيد، و از پيامبر و صاحبان امر از ميان خودتان اطاعت نماييد». يعنى اميران سريه‏ها را.
[فان تنازعتم فى شى‏ء فردوة الى‏ اللَّه  والرسول]. ترجمه: «و اگر در چيزى اختلاف نموديد، آن را به خدا و پيامبرش ارجاع دهيد».
بنابراين كسى كه در آن حكم مي ‏كند خدا و پيامبرش مي ‏باشد، 
[ذلك خير و احسن تأويلا].(النساء:59) ترجمه: «فرجام اين عمل بهتر و نيكوست».
مي ‏گويد اين عاقبت و فرجام نيكو دارد. اين چنين در الكنز (242/1) آمده. و اين را همچنين ابويعلى، ابن عساكر، نسائى، طبرانى و حاكم از حديث خالد (رض) به معناى آن و به شكل طولانى روايت نموده‏ اند، و اين را ابن ابى شيبه، احمد و نسائى به اختصار، چنان كه در الكنز (73/7) آمده، روايت كرده‏ اند. حاكم (390/3) مي ‏گويد: از اسناد صحيح برخوردار است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏ اند، و ذهبى مي ‏گويد: صحيح است، هيثمي  (294/9) گفته است: اين را طبرانى به شكل طولانى، و مختصر روايت نموده، كه بعضى آن روايات با [روايت] احمد موافق آمده، و رجال آن ثقه‏ اند..

پيامبر ص و دعوت نمودن در بازار     

پيامبر خدا ص و دعوت نمودن در بازار ذى المجاز
احمد از ربيعه بن عِباد از بنى ديَل - كه قبلاً مشترك بود و اسلام آورد - روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص را در زمان جاهليت در بازار ذى المجاز  ديدم كه مي‏گفت: «اى مردم بگوييد: لااله الااللَّه كامياب و رستگار مي‏شويد» و مردم در اطراف وى گرد آمده بودند. از دنبالش مرد خوشچهره و كج چشمي كه دو گيسوى بافته شده داشت در حركت بود، و مي‏گفت: وى بى دين و دروغگوست، و هر جايى كه پيامبر ص مي‏رفت، او وى را دنبال مي‏كرد. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: اين عمويش ابولهب است. بيهقى مانند اين راروايت نموده. اين چنين در البدايه (41/3) آمده، و هيثمي (22/6) مي‏گويد: اين را احمد و پسرش و طبرانى در الكبير همانند اين، و در الاوسط به اختصار بسيار به اسنادهايى روايت نموده‏اند، كه يكى از اسانيد عبداللَّه بن احمد رجال ثقه دارد. حافظ در الفتح (156/7) اين روايت را به بيهقى و احمد نسبت داده، و گفته: اين را ابن حبان صحيح دانسته است. و هيثمي (22/6) مي‏گويد:  در يك روايت آمده كه: پيامبر ص از وى فرار مي‏نمود، ولى او پيامبر ص را دنبال مي‏كرد. و در روايت ديگرى آمده كه: مردم بر وى ازدحام بسيار شديد داشتند، و هيچ كسى را نديدم كه خاموش نشده باشد مگر ابولهب كه خاموش نمي‏شد.  و طريق ديگرى براى اين روايت در بخش پيامبر ص و دعوت نمودن قبايل در ماقبل گذشت.
طبرانى از طارق بن عبداللَّه روايت نموده، كه گفت: من در بازار ذى المجاز بودم، جوانى كه لباس سرخ (يمنى) بر تن داشت عبور مي‏كرد و مي‏گفت: «اى مردم، بگوييد: لااله الااللَّه، كامياب مي‏شويد»، مرد ديگرى به دنبال وى در حركت بود، و در حالى كه پاشنه‏هاى پايش و هر دو ساقش را خون آلود نموده بود ميگفت: اى مردم، وى دروغگوست، از وى اطاعت و پيروى نكنيد. پرسيدم: اين كيست؟ جواب شنيدم: وى بچه بنى هاشم، و همان كسى است كه ادعاى «پيامبرى خدا را» مي‏كند، و اين هم عمويش عبدالعزى است. و حديث را متذكر شده. هيثمي (23/6) مي‏گويد: دراين روايت ابوحباب  كلبى آمده، و مدلّس مي‏باشد، ولى ابن حبان وى را ثقه دانسته، امّا بقيه رجال وى رجال صحيح اند.
و احمد از مردى از بنى مالك بن كنانه روايت نموده، كه گفت: من پيامبر خدا ص را در بازار ذى المجاز در حالى ديدم كه در آن گشت زده مي‏گفت: «اى مردم، بگوييد: لااله الااللَّه كامياب مي‏شويد». مي‏گويد: اين در حالى بود كه ابوجهل خاك را بر وى پاشيده مي‏گفت: اين، شما را از دين تان گمراه نكند، خواست وى اين است تا شما خدايان خود را ترك كنيد، و لات و عزى را كنار بگذاريد، ولى پيامبر ص به وى توجّه نمي‏كرد.
گفتم: پيامبر ص را براى مان توصيف كن، گفت: او در ميان دو لباس سرخ قرار داشت، نه دراز بود نه كوتاه و قامت ميانه داشت، پرگوشت بود، چهره نيكو و خوبى داشت، موهايش بسيار سياه، و خودش بسيار سفيد بود، و موى انبوه داشت. هيثمي (21/6) مي‏گويد: اين را احمد روايت نموده و رجال وى رجال صحيح اند. بيهقى همچنان اين را به اين معنى روايت كرده، مگر وى صفت پيامبر ص را، چنان كه در البدايه (139/3) آمده ذكر نكرده و افزوده است: در اين سياق (در بدل ابولهب) ابوجهل ذكر شده، و شايد اين در اثر وهمي پيش آمده باشد، و اين احتمال نيز هست كه بارى ابوجهل و بار ديگرى ابولهب بوده باشد، چون آنها اذيت پيامبر ص را با هم به نوبت انجام مي‏دادند. دعوت نمودن پيامبر ص در بازار عكاظ در بخش دعوت نمودن قبايل در ماقبل گذشت.
    
آنچه ميان عوف بن مالك و خالد (رضي الله عنهما) اتفاق افتاد
احمد از عوف بن مالك اشجعى (رض) روايت نموده، كه گفت: با كسانى كه همراه زيدبن حارثه (رض) از مسلمانان در غزوه موته خارج شدند بيرون رفتم، و امدادى ام  از يمن (همراهم يكجا بيرون رفت)  كه جز شمشيرش با وى چيزى نبود، مردى از مسلمانان شترى را كشت، و آن امدادى بخشى از پوست آن را از وى طلب نمود، و او آن را به وى 