هم. پيامبر خدا ص از قبيله ثقيف كار خود را شروع نمود، و بقيه قبايل را يكى از پى ديگرى در همان سال ديدن نموده و آنها را دعوت كرد، و چون سال آينده فرارسيد - و اين وقت هنگامي بود كه خداوند (جل جلاله) به وى امر نموده بود تا دعوت را آشكار نمايد - با شش تن از خزرجى‏ها و اوسى‏ها ملاقات نمود كه آنها عبارت بودند از: اسعد بن زُراره، ابوهيثم بن تيهان، عبداللَّه بن رواحه، سعد بن ربيع، نُعمان بن حارثه و عُبَاده بن صامت. پيامبر ص با آنها در روزهاى منى درنزديك جمره عقبه در شبانگاه روبرو شد، و نزد شان نشسته آنها را به سوى خداوند عزوجل و عبادتش و كمك براى (برپا ساختن) دينش كه به آن انبياء و پيامبران را فرستاده است، دعوت كرد. در مقابل، آنها از پيامبر ص خواستند تا آنچه را برايش وحى شده است به آنها تقديم نمايد، آن گاه پيامبر خدا ص سوره ابراهيم را تا آخر براى‏شان تلاوت نمود:
(وَ اِذْ قَالَ اِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَل هَذا الْبَلَدَ آمِنا). (ابراهيم: 35)
ترجمه: «و آن گاه كه ابراهيم گفت: اى پروردگار من! اين شهر را جاى امن بگردان».
حالت شان از شنيدن قرآن دگرگون شده و نرمش و فروتنى از خود نشان داده، دعوت پيامبر ص را پذيرفتند. عبّاس بن عبدالمطّلب درحالى بر آنها گذشت كه پيامبر ص با آنها صحبت مي‏كرد، و با هم گفتگو مي‏كردند. وى صداى پيامبر ص را شناخته گفت: برادرزاده‏ام، اينها كه نزد تواند كيستند؟ پيامبر ص فرمود: «اى عمو اينها ساكنان يثرب هستند، اوس و خزرج، من آنها را بسوى آنچه ديگران را از قبايل عرب دعوت نموده بودم دعوت كردم، دعوتم را اجابت نموده، و مرا تصديق نمودند و به من يادآور شدند كه آنها مرا به ديار خود خواهند برد». عبّاس بن عبدالمطّلب پايين آمد و با بستن عِقال بر پاى شتر خود خطاب به آنها گفت: اى گروه اوس و خزرج، اين برادرزاده من است - كه از همه مردم او را زيادتر دوست دارم - اگر او را تصديق نموده به او ايمان آورده و خواهان بردنش با خود هستيد، من ميخواهم از شما در اين ارتباط پيمانى بگيرم تا روانم به آن آرام و اطمينان حاصل كند، و آن اين كه وى را تنها نگذاشته و فريبش ندهيد. چون همسايه‏هاى شما يهود هستند، و آنها دشمن وى مي‏باشند، و من از مكر آنها در ارتباط به وى مطمئن نيستم. اسعد بن زراره - در حالى كه سخنان اتهام‏آميز عبّاس بر وى و يارانش در ارتباط به پيامبر ص گران تمام شده بود - گفت: اى پيامبر خدا، براى ما اجازه است تا بدون گفتن چيزى كه بر تو گران تمام شود، و بدون اشاره به نكاتى كه بد مي‏پندارى جوابش را بدهيم، و اين جواب به جز تصديق و تاكيدى بر پذيرا شدن دعوت تان از طرف ما، و ايمانى از ما به تو نخواهد بود. پيامبر خدا ص فرمود: «بدون اين كه متهم باشيد  جوابش را بگوييد».( يعنى بدون اين كه من در ايمان و تصديق شما هيچ شك و اتّهامي داشته باشم. م.) آن گاه اسعد بن زراره - در حالى كه رويش را به طرف پيامبر خدا ص گردانيده بود - گفت: اى پيامبر خدا، هر دعوت براى خود راهى در پيش دارد، كه يا نرمي است يا شدّت و سختى. تو امروز ما را به سوى دعوتى فراخوانده‏اى كه براى مردم ناپسند و دشوار است، ما را به ترك آيين و دين مان، و پيروى از خودت طبق مبادى و تعاليم دينت دعوت كردى، كه در واقعيت امر اين يك كار بسيار سخت و دشوار است، امّا با اين وجود ما اين دعوتت را پذيرفتيم. تو ما را به قطع روابط با مردم، همسايه، ذوى الارحام هر دور و نزديك دعوت نمودى، پذيرفتن اين امر نيز كارى است بس دشوار، ولى على رغم آن ما آن را از تو پذيرفته و قبول كرديم. گذشته از اين در حالى كه ما يك گروه داراى عزّت و قدرت دفاع در يك سرزمين مستقل هستيم، كه هيچ كسى در آن توقّع اين را ندارد، تا يك فرد ديگرى غير از ما، كه قومش او را تنها گذاشته و عموهايش او را به ديگران تسليم نموده باشند، بيايد و رياست ما را به عهده گيرد، ولى هنگامي كه تو ما را به قبول آن فرا خواندى، آن را از تو پذيرفته و قبول نموديم. اينها همه در نزد عامه مردم بد و ناپسند است، جز نزد آنانى كه خداوند قلب‏هاى شان را به هدايت و رشد بارور گردانيده است، و آنان خير و نيكى را در عاقبت و فرجام اين كارها در نظر گرفته‏اند، ولى ما تو را و دعوتت را با زبان‏ها، قلب‏ها و دستهاى‏مان قبول نموده، و به آن جواب مثبت داديم. اينها همه بدون ترديد به خاطر ايمان آوردن به آنچه بود كه تو آن را با خود آورده‏اى، و به خاطر تأييد و تصديق به همان معرفتى بود كه در قلب‏هاى مان ثابت شده است. ما با تو، بر اين بيعت مي‏نماييم، و با پروردگارت نيز بر اين بيعت مي‏كنيم. دست خداوند بالاى دست‏هاى ماست، و ما با خونها و دست‏هاى‏مان بدون اين كه تو را به اين كار بكشانيم در حمايت از تو آماده هستيم. از تو چنان كه از جان‏هاى مان، پسران و زنان مان، حمايت مي‏كنيم، حمايت و پشتيبانى مي‏نماييم. اگر به اين گفته‏هاى خود وفا كنيم به اين معناست كه به خداوند وفا مي‏كنيم، و اگر خيانت نماييم نيز در مقابل خداوند خيانت مي‏كنيم، كه در اين صورت ما بدبخت و شقى هستيم. اى پيامبر خدا! آنچه را گفتيم راست و صدق است، و ما بر آن به صداقت به آن پايبند هستيم، و خداوند خود مددكار است.
بعد از آن به طرف عبّاس بن عبدالمطّلب (كه تا آن وقت مشرك بود) روى خود را گردانيده گفت: امّا تو، اى اعتراض كننده بر ما قبل از پيامبر ص - خداوند خود بهتر مي‏داند كه از آن گفته خود چه هدفى داشتى؟ - گفتى كه وى برادرزاده ات است و از همه مردم برايت محبوب‏تر مي‏باشد، ولى ما با نزديك و دور، و رشته داران خود قطع رابطه نموده‏ايم، و گواهى مي‏دهيم كه وى پيامبر خداست، و خداوند او را از نزدخود فرستاده است، و دروغگو نيست و آنچه را با خود آورده به كلام بشر مشابهت ندارد، گذشته از اين، در ارتباط به اين گفته ات كه تو درباره وى بر ما تا اين كه عهد و پيمانى نگيرى اطمينان حاصل نمي‏كنى، اين خصلت و ويژگيى است كه آن را بر هيچ كسى كه براى پيامبر خدا ص خواسته باشد، رد نمي‏كنيم. آنچه را كه مي‏خواهى بگير، بعد از آن به پيامبر خدا ص روى نموده گفت: اى پيامبر خدا! آن چه را براى خودت مي‏خواهى بگير، و آنچه را براى پروردگارت شرط مي‏گذارى، بگذار. و حديث را به طولش درباره بيعت آنها متذكّر شده است.
 و احاديث بيعت، در بخش بيعت به نصرت، و احاديث اين باب، در باب نصرت در ابتداى كار انصار، ان‏شاءاللَّه خواهد آمد.
    
وصيت ابوبكر(رض) براى رافع طائى درباره امارت
ابن مبارك در الزهد از رافع طائى روايت نموده، كه گفت: در غزوه‏اى هم صحبت ابوبكر(رض) بودم، هنگامي  كه برگشتيم گفتم: اى ابوبكر تو مرا وصيت كن. گفت: نماز فرض را در وقتش برپا كن، زكات مالت را با طيب خاطر ادا نما، رمضان را روزه بگير، حج خانه را به جاى آور، و بدان، كه هجرت در اسلام نيكوست، و جهاد در هجرت پسنديده است، و امير مباش. بعد از آن گفت: اين امارتى را كه امروز اهلش به آن اختيار مي ‏شود، نزديك است كه عام گردد، و زياد شود، حتى كسى آن را به دست آورد كه اهل آن نيست