فت: رسول خدا ص شما را در وقتى نزديك مي ‏ساخت كه در آن روز اسلام ذليل بود – (كم بود) - ، حالا خداوند اسلام را عزت بخشيده است، برويد و كارى را كه مي ‏خواهيد (برضد من)  بكنيد انجام دهيد، اگر در آن تقصير نموديد، خدا شما را رعايت نكند. بعد آن دو در حالى به طرف ابوبكر روى آوردند كه برآشفته بودند، و گفتند: به خدا سوگند، ما نمي ‏دانيم كه تو خليفه هستى يا عمر؟ پاسخ داد: بلكه او، اگر مي ‏خواست بود. آن گاه عمر خشمناك آمد، تا اين كه بر ابوبكر ايستاد و گفت: مرا از همان زمينى كه به اين دو مرد داده‏اى خبر بده، كه آيا زمينى است مخصوص، و يا درميان مسلمانان عام است؟ گفت: بلكه در ميان عموم مسلمانان است. گفت: پس چه چيز تو را واداشت كه اين دو تن را بدون جماعت مسلمانان به آن خاص گردانى؟ پاسخ داد: از اين‏ها كه در اطرافم هستند مشورت خواستم، و آنها نظر دادند. گفت: وقتى كه با آنها مشورت نمودى كه در اطرافت قرار دارند، آيا همه مسلمانان را در مشورتى دخيل ساختى، و رضايت آنها را جلب نمودى؟ ابوبكر گفت: من به تو گفته بودم كه: تو بر اين  از من قوى‏تر هستى(هدفش خلافت است.)، ولى تو بر من غلبه نمودى. اين چنين در الكنز (189/2) آمده، و در الاصابه (55/3) و (59/1) آن را به بخارى در تاريخ صغيرش و يعقوب بن سفيان نسبت داده، و گفته است، به اسناد صحيح است، و از على بن مدينى متذكر شده كه: اين منقطع است، چون عبيده قصه را درك ننموده، و نه هم از عمر روايت شده كه او از وى شنيده است، و گفته: از عمر از اين اسناد بهتر روايت نمي ‏شود. و اين را عبدالرزاق از طاووس به اختصار، چنان  كه در الكنز (80/1) آمده، روايت كرده است.
 
مسئله خراج بحرين
سيف و ابن عساكر از صعب بن عطيه بن بلال از پدرش و از سهم بن منجاب روايت نموده‏ اند كه آن دو گفتند: اقرع و زبرقان به طرف ابوبكر (رض) رفته و گفتند: خراج بحرين را به  ما اختصاص بده، و ما برايت ضمانت مي ‏كنيم كه هيچ كس از قوم ما برنگردد،( يعنى هيچ كس از اسلام مرتد نشود.)  و او اينطور نمود و خط را نوشت. كسى كه به عنوان واسطه در ميان شان رفت و آمد مي ‏نمود، طلحه بن عبيد اللَّه  بود، و گواهانى را شاهد گرفتند كه از جمله آنها عمر (رض) بود. وقتى كه خط نزد عمر (رض) آورده شد و به آن نگاه نمود شهادت نداد، بعد از آن گفت: و عزت هم نيست، و خط را پاره نمود، و محوش گردانيد. آن گاه طلحه خشمگين شد، و نزد ابوبكر آمده گفت: تو امير هستى يا عمر؟ پاسخ داد، عمر، مگر اين كه طاعت براى من است، و وى خاموش گرديد. اين چنين در منتخب الكنز (390/4) آمده است.
 
مشورت نمودن ابوبكر(رض) با صحابه در غزوات
طبرانى از عبد اللَّه  بن عمرو (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: ابوبكر (رض) به عمروبن العاص نوشت: رسول خدا ص در جنگ مشورت نموده بود، و تو هم بايد آن را رعايت كنى. هيثمي  (319/5) مي ‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده، و رجال وى ثقه دانسته شده‏ اند. و اين را همچنين بزار و عقيلى كه سند آن حسن است، چنان كه در الكنز (163/2) آمده، روايت نموده‏ اند. و مشورت خواستن ابوبكر (رض) از اهل رأى در جنگ عليه روم، در حديث عبد اللَّه  بن ابى اوفى در (213/2) به شكل طولانى گذشت.

مشورت نمودن عمربن الخطاب با اهل رأى  
خواستگارى عمر از دختر على(رضي الله عنهما) و ابلاغ اين اين امر به مشاورينش
ابن سعد و سعيدبن منصور از ابوجعفر روايت نموده‏ اند كه عمربن الخطاب(رض) ام كلثوم دختر على بن ابوطالب (رضي الله عنهما) را خواستگارى نمود، على(رض) گفت: دخترهايم را براى پسران جعفر نگه داشته‏ام، عمر گفت: اى على وى را به نكاح من درآور، به خدا سوگند، آن چنان كه من حسن صحبت و همزيستى را با وى رعايت مي ‏كنم هيچ كسى در روى زمين رعايت نمي ‏كند، آن گاه على فرمود: بلى اين كار را نمودم. بعد عمر در مجلس مهاجرين در ميان قبر  و منبر كه: على، عثمان، زبير، طلحه و عبدالرحمن بن عوف (رض) مي ‏نشستند، آمد. وقتى كه كارى براى عمر از هر گوشه‏اى [از خلافت اسلامي ]مي ‏آمد، نزد آنها تشريف مي ‏آورد، و آن را به آنان خبر مي ‏داد، و از ايشان مشورت مي ‏خواست، آن گاه عمر آمد و گفت: به من تبريك بگوييد، و به او تبريك گفته و گفتند: به كى اى اميرالمؤمنين؟ گفت: به دختر على بن ابوطالب، بعد از آن به آنان خبر داد و گفت: پيامبر ص گفته است: «هر سبب و نسب در روز قيامت قطع شدنى است، مگر سبب و نسب من»، من با وى هم صحبت بودم، و خواستم اين نيز باشد.( يعنى همراه شرف صحبت شرافت نسب نيز باشد.)  و اين را ابن راهويه به اختصار روايت نموده است. اين چنين در الكنز (98/7) آمده. و اين را حاكم (142/3) نيز به اختصار روايت نموده، و گفته است: اين حديث از اسناد صحيح برخوردار است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏ اند. و ذهبى مي ‏گويد: منقطع است.
 
مشورت نمودن عمروعثمان با عبد اللَّه  بن عباس و قول عمر و سعد (رضي الله عنهما) درباره وى
و ابن سعد از عطاء بن يسار(رض) روايت نموده كه: عمر و عثمان (رضي الله عنهما) ابن عباس را مي ‏خواستند، و همراه با اهل بدر مشورت مي ‏داد، و در عهد عمر و عثمان تا روزى كه درگذشت فتوا مي ‏داد. و از يعقوب بن يزيد روايت است كه گفت: عمربن الخطاب (رض) در كارى كه برايش جدّى و مهم مي ‏بود از عبد اللَّه ‏بن عبّاس(رضي الله عنهما) مشورت مي ‏خواست و مي ‏گفت: فرو رو، اى غواص!( يعنى در اين مسئله و معضله فرو رو و حل آن را بيرون آور، و غواص كسى است كه در بحر به خاطر كشيدن لؤلؤ و مانند آن فرو مى‏رود.)  و از سعدبن ابى وقاص (رض) روايت است كه گفت: هيچ كس را تيزفهم‏تر، عقلمندتر، عالم‏تر و بردبارتر از ابن عباس نديدم، ديدم كه عمربن الخطاب وى را براى معضلات فرا مي ‏خواند، و بعد مي ‏گفت: مشكلى پيش آمده است، و بعد از قول وى، در حالى كه در اطرافش اهل بدر از مهاجرين و انصار مي ‏بودند، تجاوز نمي ‏كرد. و بيهقى و ابن سمعانى از ابن شهاب روايت نموده‏ اند كه گفت: چون كار مشكل و مصيبتى پيش مي ‏آمد، عمربن الخطاب (رض) جوانان را مي ‏خواست و از ايشان مشورت مي ‏خواست و از تيزى عقل‏هاى آنان پيروى مي ‏نمود. و نزد بيهقى از ابن سيرين روايت است كه گفت: عمربن الخطاب هميشه مشورت مي ‏كرد، حتى با زن هم مشورت مي ‏نمود، و گاهى در قول وى چيزى را مي ‏ديد، كه آن را خوب مي ‏دانست و بدان عمل مي ‏نمود. اين چنين در الكنز (163/2) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:716.xml">بخشهاي 51 تا 60</a><a class="folder" href="w:html:727.xml">بخشهاي 61 تا 70</a><a class="folder" href="w:html:738.xml">بخشهاي 71 تا 80</a><a class="folder" href="w:html:749.xml">بخشهاي 81 تا 90</a><a class="folder" href="w:html:760.xml">بخشهاي 91 تا 100</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:717.txt">بيانيه بليغى از عمر(رض) درباره مشورت نمودن</a><a class="text" href="w:text:718.txt">نامه عمر(رض) به سعد در جنگ</a><a class="text" href="w:text:719.txt">مقرّر نمودن اميران  نخستين اميرى كه در اسلام مقرّر شده است</a><a class="text" href="w:text:720.txt">امير تعيين نمودن برده تن</a><a class="text" href="w:text:721.txt">امير تعيين نمودن در سفر</a><a class="text" href="w:text:722.txt">چه كسى امارت ر